یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده، پرسشوپاسخ حاضران و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر (رسم عثمانی، tanzil / quran.com) درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه سخنِ مستقیم استاد.
آغاز جلسه و مسیر بحث: از انسان کامل تا اشکالات انبیا
أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ أَسْتَعِينُ. صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان و ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
آن چیزی که در جلسات گذشته محل نظر قرار گرفته بود — و حالا تقریباً به فاصلهٔ یک ماه تشکیل میشود — این بود که پس از آنکه بهقدر مقدور جایگاه انسان کامل تعریف شد، به آن عصیانی رسیدیم که از طرف خدا دربارهٔ آدم گزارش شده است. آن را گفتیم. سپس به نظر آمد یک دوره مرور کنیم: آن اشکالاتی را که قرآن بهصورت اشکال نسبت به انبیا طرح کرده، در چه فضایی است. اشکالاتی که نسبت به مقام شامخ انبیا گفته میشود. طبیعتاً اگر زیر پای انبیا کشیده شود، زیر پای خیلیها هم کشیده میشود و عملاً حجت بسیاری از چیزها از بین میرود. باید روی آیات مورد نظر نگاه دقیقتری کرد و دید حرف چیست.
جلسهٔ آخر اگر خاطرتان باشد بحثی راجع به نسیان پیامبر شد؛ همان تعبیر که شیطان از یادت ببرد:
«وَإِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّىٰ يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ ۚ وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلَا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَىٰ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» (انعام/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کسانی را دیدی که در آیات ما فرو میروند [و یاوهسرایی میکنند]، از آنان روی بگردان تا به سخنی جز آن درآیند؛ و اگر شیطان از یادت برد، پس از یادآمدن با گروه ستمکاران منشینی.
دقت کردیم و دیدیم این یک نوع زبان قرآن است و باید بهعنوان نکتهٔ زبان قرآنی به آن توجه کرد: مخاطبْ پیامبر است، اما خطاب در حقیقت به پیامبر نیست. مخاطبش پیامبر است فقط؛ یا به عبارتی خطاب به پیامبر است، ولی مخاطب اصلاً پیامبر نیست. شواهدش را در قرآن نشان دادیم. اگر این نکته بهعنوان نکتهٔ زبان قرآنی درست تلقی شود، بسیاری از اشکالاتی که به پیامبر نسبت داده میشود دفع میشود.
خطاب به پیامبر، مخاطب امت: «فَمَا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ»
همین نکته را ببینید. خدا به پیامبر میگوید:
«فَمَا يُكَذِّبُكَ بَعْدُ بِالدِّينِ» (تین/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بعد از این، چه چیز تو را به تکذیب روز جزا وامیدارد؟
«أَلَيْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحَاكِمِينَ» (تین/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا خدا داورترین داوران نیست؟
چه چیز تو را واداشت که روز جزا را تکذیب کنی؟ مشخص است که پیامبر نیست. این دیگر واضح است. اگر کسی قرآن را بخواند، اگر قرار باشد پیامبر هم روز جزا را تکذیب کند، این که دیگر معنا ندارد. اینجا کل امت را مورد خطاب قرار داده است: چه چیز باعث شد روز جزا را تکذیب کنید؟ این مال آن نیست که پیامبر مشکلی داشته و تکذيبی کرده باشد. اینان در رتبهای قرار دارند که دیگر نمیآید روز جزا را تکذیب کنند.
اصلاً تمام قرآن را ببینید. مرتب خطابها به پیامبر است. شأن پیامبر اصلاً گنجایش آن را ندارد که این خطابها حقیقتاً به او برگردد. لذا یک سری اشکالات دفع میشود.
زمر/۶۵: «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ» مخاطب پیامبر نیست
سورهٔ مبارکهٔ زمر، آیهٔ شصت و پنج، صفحهٔ چهارصد و شصت و پنج. بسم الله الرحمن الرحیم. بسماللهتان را شما بگویید.
«وَلَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ» (زمر/۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی به تو و به کسانی که پیش از تو بودند وحی شد که اگر شرک ورزی، عملت یکسره تباه میشود و از زیانکاران خواهی بود.
به تو وحی شد، به پیشینیان تو هم وحی شد. که چه؟ «لَئِنْ أَشْرَكْتَ»: اگر پیامبر تو مشرک شوی، عملت همه حبط میشود و از بین میرود و نابود میشود؛ «وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ» و از زیانکاران خواهی بود.
بعضیها میخواهند این را اینطور جواب بدهند که اصلاً جملهٔ شرطیه است. گفتهاند «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ»؛ خب شرطش که محقق نشده، پس حبط عمل هم نیست. میخواهم بگویم اصلاً جواب این هم نیست. جواب این است که اصلاً مخاطب اینجا پیامبر نیست. ببینید این اصلاً بد است که حتی مخاطب این آیه پیامبر باشد.
مثل این میماند که به کسی بگویید آقا ما را نصیحت کنید. بگوید بله: اگر بدعهدی کردی توبه کن، خدا میبخشد. اگر بیاجازه کار کسی را برداشتی توبه کن. اگر از دیوار مردم بالا رفتی و دزدی کردی توبه کن. اگر شیشهٔ ماشین پایین بود و ضربه تویش زدی توبه کن. اگر مرتکب چیز ناموسی شدی… بابا اصلاً اینها را به ما نگو. اصلاً بَدمان میآید کسی بیاید بگوید «اگر»؛ «اگر»ش هم برای ما بد است. «اگر مشرک شدی» برای پیامبر بد است. پیامبری که همان روز اول گفته اگر ماه را در یک دستم و خورشید را در دست دیگرم بگذارید، از این راه برنمیدارم — همانهایی که در راه خودشان شک ندارند. آنوقت خدا به پیامبر بگوید اگر مشرک شدی؟
شما این را در بستر زبان قرآن نگاه کنید: خطابْ پیامبر است، ضمایرْ پیامبر است، ولی واقعاً به پیامبر برنمیگردد. «لَئِنْ أَشْرَكْتَ» یعنی «لَئِنْ أَشْرَكْتُمْ». منتها پیامبر مورد خطاب است. میخواهد بگوید آقا شرک مساوی است با حبط عمل.
و خوب دقت کنید کی این را میگوید. خود آیه را نگاه کنید: «وَلَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ». یعنی خدا رفته به اقوام پیشین گفته که یک پیامبری بعداً میآید و اگر آن پیامبر مشرک شود عملش حبط میشود؟ این که اصلاً نمیخورد با آیه. این نیست. «أُوحِيَ إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكَ» که چه؟ شرک مساوی با حبط عمل است. این وحی به تو و پیشینیان تو همین است: شرک مساوی است با حبط عمل. این را اینجوری گفته.
پس و پیش آیات؛ ذهنیتی که از جمع شواهد میسازند
این تقاضا را همیشه دارم که دقت کنید به چیزی که در پس و پیش آیات میآید. خیلی کار را واضح میکند. پس و پیش آیات است که آن درک را میدهد. یک موقع آیه را جدا میکنند. میگویند آقا «لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ»؛ عه، پیامبر یک موردش. خود آیه را که برمیداری نگاه میکنی — اگر به آن آدرسهایی که میدهند توجه نکنی — اصلاً آن منظور درنمیآید. شما خودتان محبت کنید بروید قرآن را نگاه کنید. قرآن را حتماً نگاه کنید؛ بالا و پایین آیه، آیهٔ بالا و آیهٔ پایین را ببینید، درمیآید که این منظور نیست.
شأن پیامبر این نیست. ممکن است بگویید چه اشکالی دارد همین توجیه اول را بگوییم که جملهٔ شرطیه است و شرط محقق نشده. نه. چرا؟ به دلیل اینکه اینها یکی و دو تا و سه تا و ده تا نیست. آنقدر به صورت جمع، شواهد و قرائن زیاد است که یکدفعه در ذهن طرف مقابل ذهنیتی درست میشود که «نه، ممکن است به هر حال امکان هست». برای کی؟ برای کسی که فاصلهاش با گروه مخاصم را قرآن اینطور گزارش کرده است.
اسراء/۷۴: تثبیت الهی و لو لای امتناعی
سورهٔ مبارکهٔ اسراء، صفحهٔ دویست و هشتاد و نه، آیهٔ هفتاد و چهار. این آیه در نوع خود خیلی جالب است:
«وَلَوْلَا أَن ثَبَّتْنَاكَ لَقَدْ كِدتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئًا قَلِيلًا» (اسراء/۷۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر تو را استوار نمیداشتیم، نزدیک بود اندکی به آنان میل کنی.
یک موقع کسی در گروه مقابله است. خدا میگوید تو در این گروه نیستی. اینکه در گروه مقابل نباشی یک چیز است؛ تمایل به آن گروه مقابل داشته باشی چیز دیگری است. میگوید تو این هم نیستی. تمایل به آن گروه — یک کمی تمایل به آن گروه — میگوید تو این هم نیستی. نزدیک باشد که یک کمی تمایل پیدا کنی، میگوید این هم تو نیستی. به تثبیت الهی: «وَلَوْلَا أَن ثَبَّتْنَاكَ». اگر ما تو را تثبیت نمیکردیم — یعنی تثبیتت کردهایم. «لَوْ» امتناعیه است.
تو به تثبیت الهی اینجوری شدهای که اگر این تثبیت نبود، «لَقَدْ كِدتَّ» نزدیک بود «تَرْكَنَ إِلَيْهِمْ» یک تمایلی پیدا شود «شَيْئًا قَلِيلًا» یک کمی. که این هم نشد. یعنی این اتفاق هم نیفتاد که پیامبر یک کمی نزدیک شود به اینکه مثلاً تمایلی به طرف آنان پیدا کند. پیامبری که این است، دیگر آن خطابهای شرک و تکذیب دین به او برنمیگردد.
پس این عبارتها، تازه این «وَلَوْلَا»ها و «إِلَّا»ها را ببینید. این هم یک نکته است. جریان «إِلَّا»هایی که در قرآن هست را بهعنوان یک نکته در نظر بگیرید. خیلی وقتها این «إِلَّا»ها چیزی برای محقق شدن نیست. برای بیان توحید افعالی است. الان توضیح میدهم یعنی چه.
«إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ»: توحید افعالی، نه احتمال نسیان پیامبر
سورهٔ مبارکهٔ اعلی، آیهٔ شش:
«سَنُقْرِئُكَ فَلَا تَنسَىٰ» (اعلی/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما [قرآن را] بر تو میخوانیم، پس فراموش نمیکنی.
«إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ ۚ إِنَّهُ يَعْلَمُ الْجَهْرَ وَمَا يَخْفَىٰ» (اعلی/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر آنچه خدا بخواهد؛ بهراستی او آشکار و آنچه را نهان است میداند.
ما قرآن را بر تو میخوانیم و تو فراموش نمیکنی، مگر اینکه خدا بخواهد. ببینید این «مگر اینکه خدا بخواهد» را با نکتهٔ زبان قرآن نباید اینطور فرض کرد که بالاخره خدا هم یک وقتی میخواهد و تو فراموش میکنی. اصلاً این حرفها نیست. میخواهد فقط بین خدایی که در سورهٔ مبارکهٔ مریم آمده — «وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا»؛ خدا فراموش نمیکند — و اینکه پیامبر فراموش نمیکند، این تفاوت معلوم باشد. اگر پیامبر فراموش نمیکند، نه از آن روست که خداست؛ از آن روست که موجود است و تحت محافظت است. ولی خدا، خداست.
«وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ ۖ لَهُ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَيْنَ ذَٰلِكَ ۚ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا» (مریم/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [ما فرشتگان] جز به فرمان پروردگارت فرود نمیآییم؛ از آنِ اوست آنچه پیش روی ما و آنچه پشت سر ما و آنچه میان این دو است؛ و پروردگار تو فراموشکار نبوده است.
اینها فقط برای بیان همان توحیدی است که مرتب در قرآن موج میزند. گاهی به نظر میآید خدا یک «إِلَّا» گذاشته و همیشه گفته مگر اینکه من بخواهم. اصلاً هم نمیخواهد؛ ولی همین «إِلَّا» را میگذارد تا توحید مشخص باشد که فرق آدم با خدا چیست. «سَنُقْرِئُكَ فَلَا تَنسَىٰ إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ» یعنی اگر خدا بخواهد. این به خاطر آن است که با «وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا» فرقش در قرآن معلوم شود.
شعیب و همان «إِلَّا»: ما برنمیگردیم، مگر خدا بخواهد — و خدا نمیخواهد
از این «إِلَّا»ها ببینید سورهٔ مبارکهٔ اعراف، آیهٔ هشتاد و نه، صفحهٔ صد و شصت و دو. بعد از آنکه چهرههای مستکبر قوم شعیب به او گفتند بیرونت میکنیم از این آبادی، یا برمیگردی توی راه ما، حضرت شعیب گفت:
«قَدِ افْتَرَيْنَا عَلَى اللَّهِ كَذِبًا إِنْ عُدْنَا فِي مِلَّتِكُم بَعْدَ إِذْ نَجَّانَا اللَّهُ مِنْهَا ۚ وَمَا يَكُونُ لَنَا أَن نَّعُودَ فِيهَا إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّنَا ۚ وَسِعَ رَبُّنَا كُلَّ شَيْءٍ عِلْمًا ۚ عَلَى اللَّهِ تَوَكَّلْنَا ۚ رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ وَأَنتَ خَيْرُ الْفَاتِحِينَ» (اعراف/۸۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر پس از آنکه خدا ما را از آیین شما نجات داد دوباره به آن بازگردیم، بر خدا دروغ بستهایم؛ و ما را نسزد که به آن بازگردیم مگر آنکه خدا — پروردگارمان — بخواهد. پروردگار ما به دانش بر هر چیز فراخ است. بر خدا توکل کردیم. پروردگارا، میان ما و قوم ما به حق گشایش کن، و تو بهترین گشایندگانی.
ما افترا بستهایم به خدا اگر برگردیم توی روش شما، بعد از آنکه خدا ما را از آن روش نجات داد. مثل این است که آمده گفته از طرف خدا آمدهام و پیغام این است؛ بعد بگوید برگردم از این راه؟ پس اول دروغ میگفتهام. بعد میگوید: «وَمَا يَكُونُ لَنَا أَن نَّعُودَ فِيهَا إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّنَا». ما اصلاً آنی نیستیم که بخواهیم عود کنیم به همان روش قبلی. مگر اینکه خدا بخواهد.
یعنی خدا میخواهد؟ یعنی اصلاً احتمال هست خدا بخواهد بگوید حالا شما برگردید به همان روش قبلی؟ این «إِلَّا» هیچ چیزی ندارد جز توحید. همین. تبیین توحید است. حضرت شعیب میگوید ما نمیتوانیم برگردیم، مگر اینکه خدا بخواهد — یعنی همه چیز بنده به خداست. خدا هم که نمیخواهد. یعنی خدا هم که نمیخواهد، ما برنمیگردیم. این «إِلَّا» برای این نیست که حالاتی استثنا میشود و حالا میبینی خدا هم بخواهد، شاید هم بخواهد. به این صورت اصلاً نیست. نگاه بفرمایید در قرآن اینجور نیست.
لذا آن «سَنُقْرِئُكَ فَلَا تَنسَىٰ إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ» اصلاً پیامبر در معرض نسیان آیات نیست. چرا؟
اسکورت ملائکه برای وحی؛ پیامبر در معرض نسیان آیات نیست
به دلیل اینکه در سورهٔ مبارکهٔ جن میبینید وحی از آن بالا تا این پایین، تا سامعهٔ مکلفین، با اسکورت ملائکه حمل میشود:
«عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَىٰ غَيْبِهِ أَحَدًا» (جن/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دانای غیب است، پس هیچکس را بر غیب خویش آگاه نمیکند.
«إِلَّا مَنِ ارْتَضَىٰ مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا» (جن/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر رسولی را که بپسندد؛ پس از پیش رو و از پشت سرش نگهبانانی میگمارد.
«لِّيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَأَحْصَىٰ كُلَّ شَيْءٍ عَدَدًا» (جن/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا معلوم دارد که پیامهای پروردگارشان را رساندهاند؛ و به آنچه نزد ایشان است احاطه دارد و هر چیز را به شمار درآورده است.
اسکورت ملائکه از جلو و عقب، وحی را میبرد تا این وحی به سامعهٔ این مکلفین برسد. این با اسکورت ملائکه میرود. اصلاً در معرض نسیان نیست. نسیان آیات برای پیامبر نیست که بخواهد چیزی بشود و بعد بگویند «سَنُقْرِئُكَ فَلَا تَنسَىٰ إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ» حالا یک چیزی شد. به محافظت الهی این قضیه است. پیامبر را همینجوری رهایش کردهاند؟ نه. به تثبیت ما، به محافظت الهی، تو داری تثبیت میشوی. این منظور است؛ نه اینکه پیامبر در معرض این چیزهاست. این یک نکتهٔ زبان قرآنی است که طبیعتاً به دنبالش بسیاری از اشکالات را میتواند حل کند.
احزاب/۳۷: زید و زینب و برداشتن سنت جاهلی فرزندخواندگی
بیایید سورهٔ مبارکهٔ احزاب. در آیهای که میخوانم — اتفاقاً در جلسهٔ سهشنبه هم خواندم — چند تا اشکال طرح شده. آنجا فقط خواندمش؛ اینجا بایستیم. صفحهٔ چهارصد و بیست و سه، تا آیهٔ سی و هفت. این آیه داستان پیامبر است با زینب بنت جحش و زید بن حارثه که فرزندخواندهٔ ایشان بوده؛ میآورندش توی خانه، بزرگش میکنند و «ادْعِيَاء» میشود. از باب همان سنتی که در جاهلیت آن موقع بوده که فرزندخوانده را به منزلهٔ فرزند میگرفتند و طبیعتاً یک محرمیتی میان عروس و پدرشوهر قائل میشدند.
و انقدر این سنت راسخ بوده که خدا یک اتفاقی را پیریزی میکند: زید بن حارثه زینب بنت جحش را که همسر خودش بوده طلاق میدهد و پیامبر به دستور الهی میرود این را میگیرد. آن موقع این آیه نازل میشود:
«وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ ۖ فَلَمَّا قَضَىٰ زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا ۚ وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا» (احزاب/۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنگاه که به کسی که خدا به او نعمت داده بود و تو نیز به او نعمت داده بودی میگفتی: همسرت را نگاه دار و از خدا پروا کن؛ و در دل خویش چیزی را پنهان میداشتی که خدا آشکارکنندهاش بود، و از مردم میترسیدی در حالی که خدا سزاوارتر است که از او بترسی. پس چون زید از او حاجت خویش برآورد، او را به همسری تو درآوردیم تا بر مؤمنان در [ازدواج با] همسرانِ فرزندخواندگانشان — چون حاجتشان را از ایشان برآورند — تنگی نباشد. و فرمان خدا همواره شدنی است.
پرانتز: محرمیت مادرزن و داماد در قرآن
یک نکته را همینجا بگویم و بعداً بماند برای همایش. بعضی اوقات در قرآن میگویند این از کجا درآمده؟ محرمیت میان مادرزن و داماد را — با اینکه به تفصیل محرمیتها بیان شده — در قرآن به آن صورت نمیبینیم. حتی بعضی احتیاط میکنند و مادرزنها پیش دامادشان حجابی نگه میدارند. این یکی گفته نشده؛ با اینکه انواع و اقسام محرمیتها گفته شده. شما خودتان آیاتش را نگاه کنید. یکی در سورهٔ مبارکهٔ نور است، یکی در سورهٔ نساء.
«حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهَاتُكُمْ وَبَنَاتُكُمْ وَأَخَوَاتُكُمْ وَعَمَّاتُكُمْ وَخَالَاتُكُمْ وَبَنَاتُ الْأَخِ وَبَنَاتُ الْأُخْتِ وَأُمَّهَاتُكُمُ اللَّاتِي أَرْضَعْنَكُمْ وَأَخَوَاتُكُم مِّنَ الرَّضَاعَةِ وَأُمَّهَاتُ نِسَائِكُمْ وَرَبَائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُم مِّن نِّسَائِكُمُ اللَّاتِي دَخَلْتُم بِهِنَّ فَإِن لَّمْ تَكُونُوا دَخَلْتُم بِهِنَّ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ وَحَلَائِلُ أَبْنَائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلَابِكُمْ وَأَن تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ إِلَّا مَا قَدْ سَلَفَ ۗ إِنَّ اللَّهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا» (نساء/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حرام شده است بر شما مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و عمههایتان و خالههایتان و دختران برادر و دختران خواهر و مادرانی که شما را شیر دادهاند و خواهران رضاعیتان و مادران زنانتان و دخترانهمسرانتان که در دامان شمایند از زنانی که با آنان نزدیکی کردهاید — و اگر نزدیکی نکرده باشید گناهی بر شما نیست — و همسران پسرانتان که از پشت شمایند، و اینکه میان دو خواهر جمع کنید مگر آنچه در گذشته رخ داده؛ بهراستی خدا همواره آمرزندهٔ مهربان است.
«وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا ۖ وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَىٰ جُيُوبِهِنَّ ۖ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَىٰ عَوْرَاتِ النِّسَاءِ ۖ وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِن زِينَتِهِنَّ ۚ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَ الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (نور/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به زنان مؤمن بگو دیدگان خویش فروگیرند و دامان خویش حفظ کنند و زینت خود را جز آنچه از آن پیداست آشکار نکنند، و روسریهایشان را بر گریبان خویش بزنند، و زینت خود را آشکار نکنند مگر برای شوهرانشان یا پدرانشان یا پدران شوهران یا پسرانشان یا پسران شوهران یا برادرانشان یا پسران برادران یا پسران خواهران یا زنان همکیش یا کنیزانشان یا خدمتگزاران مرد که نیازی [به زنان] ندارند یا کودکانی که بر عورت زنان آگاه نشدهاند؛ و پاهایشان را نکوبند تا آنچه از زینتشان پنهان میکنند دانسته شود. و همگی بهسوی خدا توبه کنید ای مؤمنان، باشد که رستگار شوید.
«وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ» را که میگوید همه را میگوید، ولی داماد را نمیگوید. با اینکه همه را میشمارد، داماد را نمیگوید. خیلی هم برای خیلیها عجیب است. حالا شما بروید ببینید. این را بگذارید در همایش بماند.
آفت مقایسهٔ پیامبر با خودمان؛ تفاسیر زشت دربارهٔ زینب
یکی از اشکالات — همان را که جلسهٔ سهشنبه هم گفتم — این است که ما پیامبر را با خودمان مقایسه کنیم. وقتی با خودمان مقایسه کنیم توی دام میافتیم. حتی نگاه میکردم تفاسیر قرآن را؛ بعضیها حرفهای بسیار زشتی اینجا به پیامبر زدهاند، بسیار زشت. دون شأن پیامبر. نسبت دادهاند که پیامبر دنبال ناموس مردم بوده و بالاخره آدم است دیگر، بالاخره اینجوری خیلی راحت. یکدفعه خودش زینب بنت جحش را به عقد ازدواج زید درآورده، بعد یکدفعه دیده چرا دلمان اینجوری شد. این را تفاسیر نوشتهاند. بعد پیامبر را به هم ریختهاند. در صورتی که آیات خیلی دور از این است. حتی خود ظاهر آیه را بد فهمیدهاند. اشکال در ذهن مفسر چه بوده؟ با خودش مقایسه کرده. وقتی با خودش مقایسه کرده حتی آیه را بد فهمیده؛ حتی خود ظواهر آیات را. گفته خب برای ما که پیش میآید، برای خدا و پیامبر هم پیش میآید دیگر.
این خودش آفت است. این نوع نگاه. پیامبر پیامبر است. این چیزها به این صورتش برای پیامبر اتفاق نمیافتد.
آنجا گفته بودند حال امثال آقای امجد را ما درک نمیکنیم. طرف میخواهد حال پیامبر را درک کند که ازدواجهای پیامبر — سر همان بحث تعدد زوجات که مستشرقین میگویند چه پیامبر شهوترانی — از کجا درآمده. خود این نمیفهمد. او اسلامشناس نیست؛ شرقشناس است. با خودش مقایسه کرده. پیامبر را از زبان قرآن نشنیده. به جای نُه تا زن، نُه هزار تا زن هم پیامبر میگرفت. کسی که قرآن میخواند یک میلیمتر فکر نمیکند پیامبر شهوترانی کرده. میگوید عین حقیقت را انجام داده و درست است. این را کی ممکن است توی ذهنش بزند که پیامبر شهوتران بوده؟ کسی که قرآن را نخوانده و با خودش هم مقایسه کرده.
پیامبری که تا سن بیست و پنجسالگی عزب بوده. از سن بیست و پنجسالگی یک زن بیوهٔ چهلساله را گرفته که چهلسالهها در آن نقاط با آب و هوای وحشی اندازهٔ پنجاه و چند سالهاند. بعد تا پنجاه و دو سالگی پیامبر با او بوده. بعد هم که او شصت و هفت هشت سالش شده؛ حضرت خدیجه سلاماللهعلیها. بعد هم امّسلمه را گرفته که پیرزنی بوده. حفصه را گرفته که بیوه بوده. عایشه را گرفته. دختر ابوسفیان را گرفته بهعنوان مؤلفة قلوبهم. اینها.
میگویم تو حال آقای امجد را نمیفهمی. طرفِ بچهمذهبی میگوید من کوتاه نمیآیم، باید خوشگل باشد، باید فلان جور باشد. تویی که اینجوری میگویی، حال آقای امجدی را که رفته سیزده سال بزرگتر از خودش، زن بیوه با دو تا بچه گرفته، متوجه نمیشوی؛ حالش را که با خدا معامله کرده. نمیگویم کسی این کار را بکند؛ توصیهٔ من نیست. منتها تو حال او را متوجه نمیشوی. میخواهی حال پیامبر را متوجه شوی؟
آدمِ گنده دیدن؛ حافظ و «من چو لب گویم لبِ دریا بود»
لذا خیلی خوب است آدم، آدمِ گنده ببیند توی زندگیاش. خیلی خوب است. یک موقع مینشینیم دور همدیگر میگوییم غیبت مگر میشود کسی نکند؟ اصلاً توی این روزگار مگر میشود؟ بعد میروی چهار تا آدم بزرگ میبینی، باهاشان هم میگردی. میبینی اینها سلام به غیبت نمیکنند. میبینی فاصلهشان با غیبت فرسنگهاست. فرسنگها فاصله پیدا کردهاند با غیبت. آنجا میفهمی که نه بابا این حرفهایی هم که مینشینیم میگوییم…
داشتم یکی از شعرهای حافظ را میخواندم، توسط یکی از همین آقاها. خیلی لجم گرفت. دیدم راست میگوید آقای همت که میگوید حافظ را باید علامه طباطبایی شرح بدهد. شعر خیلی معروف حافظ:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بله بالاخره نظرِباز بوده. بالاخره اینها هم آدم بودهاند. بالاخره یک سری ترکهایی بودهاند توی شیراز و خیلی هم خوشگل بودهاند. اینی که دارد اینجوری حافظ را نگاه میکند معلوم است که اصلاً خیلی دور از این وادی است. یعنی آدمِ گنده هم ندیده حتی، که دارد میگوید حافظ این است. اگر حافظ این بود که علامه طباطبایی سر فرود نمیآورد برایش، آقای قاضی سر فرود نمیآوردند. مولوی خودش میگوید: من چو لب گویم لبِ دریا بود؛ من چو لا گویم مراد اللّه بود. من لب میگویم، این میرود توی لب؟ میگوید من دارم یک چیز دیگر میگویم.
«وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ»: آنچه پنهان شد عشق نبود
این آیه از چند جنبه قابل تحمل است — و یکی از همین جنبهها این است که گاهی مفسرین نزدیک شدهاند بهعنوان یک نکتهٔ ناموسی برای پیامبر. «وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَيْهِ»: به هنگامی که تو گفتی به کسی که خدا به او نعمت داد و تو به او نعمت دادی. چه گفتی؟ «أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ»: زوجهات را نگه دار و تقوای خدا پیشه کن. «وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ»: و نگه داشتی در خودت و مخفی کردی چیزی را که خدا پَتَت را ریخت روی آب — به این معنا که اینان گفتهاند. تو یک عشق اینجوری توی دلت زده بود و خدا آشکارش کرد.
یکی هم اینکه «وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ»: و تو از مردم ترسیدی، و خدا سزاوارتر است که از او بترسی.
لازمِ حرف آن مفسرینِ بیشعور این است که خدا با یک زبان عتاب به پیامبر گفته تو این عشق را مخفی کردی. پس چرا ترسیدی؟ باید نمیترسیدی. یعنی چه؟ یعنی باید پیامبر میآمد به ناموس مردم میگفت آقا ما از خانم شما خیلی خوشمان آمده. این را اقلّ متشرعین هم نمیکنند. اقلّ متشرعین هم چنین حرکتی نمیکنند که بروند بگویند ببخشید ما از خانم شما خوشمان آمده. از مردم میترسی، از شوهرش میترسی، نترس، برو بگو، برو مثل مرد بگو. یعنی این بیشعور فکر نکرده که با این زبان عتابی که خدا با پیامبر صحبت میکند، نباید پیامبر برود این را به طرف بگوید.
حالا تا خود آیه را ببینیم. «فَلَمَّا قَضَىٰ زَيْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا»: وقتی زید از زینب بنت جحش آن وَتَرَش تمام شد. زید تنها صحابی پیامبر است که اسمش در قرآن آمده. چیز مهمی هم از این جهت نیست به آن معنا؛ چون اصلاً آدم شاخصی هم نبوده زید بن حارثه. ولی اسمش تنها صحابیای است که در قرآن آمده. این «وَطَر» که اینجا آمده بهعنوان حاجت مهم از آن یاد شده؛ معادل کلمهٔ «إِرْب» که آن هم یک بار در قرآن آمده، به معنی حاجت بسیار مهم. قرآن دارد به این کار بهعنوان یکی از حاجات مهم مرد نگاه میکند. تفصیلش بماند برای بحثهای سهشنبه.
وقتی آن وطر و آن حاجت مهم را انجام داد: «زَوَّجْنَاكَهَا». ببینید خدا خودش مسئولیت تزویج را به عهده میگیرد. ما تو را به تزویج خودمان این کار را کردیم. که چه بشود؟ «لِكَيْ لَا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا». که برای مؤمنین حرجی در ازدواج با زنان فرزندخواندههاشان نباشد وقتی آن کار را انجام دادند. «وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا»: اصلاً این امر خدا انجام شده بود. اصلاً تمام شده بود. این قضای الهی بود، باید انجام میشد. ما خودمان این کار را کردیم.
دلیلش چیست؟ دلیلش این است که قرار است یک سنت جاهلی را برداریم. این سنت جاهلی آنقدر ریشهدار است که فقط باید روی سر تو پیامبر پیاده شود تا برداشته شود. و همینجور میشود که این سنت را برداشت. باید روی سر پیامبر اجرا شود این سنت، تا اینقدر ریشهدار بودنش شکسته شود.
آن موقع اگر «وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ» آن عشق حضرت رسول به زینب بنت جحش باشد — اگر آن عشق باشد که تقریباً صورت حرامی دارد؛ آقا چنین عشقهایی — باید برای مؤمنین عادی هم اگر توی دلشان چنین چیزی دارند بروند استغفار کنند. یک چنین عشقی بوده که خدا میگوید «مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ»، خدا آشکارش کرد. کجا آشکار کرد؟ اصلاً آن را آشکار نکرد اتفاقاً. یک چنین چیزی که آشکار نشد. دقت میکنید؟ خود ظاهر قرآن میگوید اگر آن باشد، خدا میگوید آشکارش کرد. خدا کجا این را آشکار کرد؟ آن را که آشکار نکرد. چه را آشکار کرد؟ همین را که پیامبر باید با زن فرزندخوانده ازدواج کند. همین. پس «وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ» این است: به پیامبر گفته بودند تو باید با زن این فرزندخوانده خودت ازدواج کنی. این را مخفی کرده بود پیامبر. نمیگفت. پیش خودش نگه داشته بود. وقتی امهات مؤمنین را میشمرد این یکی را نمیگفت. زینب بنت جحش را آن موقع نمیگفت چون در ازدواج زید بن حارثه بوده. اگر میگفت این زن ماست، جزو امهات مؤمنین قرار میشود، میگفتند پیامبر لاابالی است، چشم دارد به ناموس مردم. آنها که نمیفهمند که.
دقیقاً به ظاهر آیه دقت کنید. این باید به نظر من همان بحث برداشتن سنت جاهلی بوده باشد. خود خدا میگوید. این تفسیرهایی که دور از محتوای واقعی قرآن است به خاطر این است که پیامبر را اینجوری در نظر گرفتهاند. ذهن مفسر از محتوا خارج شده. این یک نکته که جواب اشکال «وَتُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ» است.
خدا مکرر با این سنن جاهلی درمیافتد؛ بهخصوص در مسائل جنسی و مسائل خانوادگی خیلی زیاد است. از مسائل اقتصادی راجع به زن و مرد، کسب زن و مرد، روابط فیمابینشان، از اینکه طَوْل مرد راجع به زن چه باشد و طَوْل زن راجع به مرد چه باشد. راجع به این مسائل قرآن با حجم وارد میشود. شاید هم سنتی مرسوم بوده که خدا خواسته بردارد. تتبع تاریخیاش را من نکردهام که حالا چقدر این سنت قوی بوده. اجمالاً اینقدر بفهمیم که ذهن آن مفسر اشتباه رفته در تفسیر این آیه.
«وَتَخْشَى النَّاسَ»: عتابِ صورتعتاب، باطنِ تأیید
یک اشکال دیگر: «وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ». از مردم ترسیدی. باید از خدا میترسیدی. ببینید یک نکته بهعنوان زبان قرآن باز باید داشته باشیم. فکر نکنید داریم توجیه میکنیم. اینها را باید ببینید در قرآن مکرر. واقعاً جزو نکات زبان قرآن است. یک جور عتابهایی وجود دارد در قرآن — بیشتر هم خطاب به پیامبر — که صورت عتاب دارد ولی در باطن تأیید و انتصار است.
مثل چه؟ پدر و مادر و بچه. پدری به مادر میگوید ولش کن بگذار بخواب، مدرسهاش دیر شود. چقدر دلت میسوزد، ولش کن بگذار بخواب، بگذار مدرسهاش دیر شود، چرا اینقدر گیر دادی؟ ببینید این «بگذار بخواب مدرسهاش دیر شود» نمیخواهد برود لااقل. این تندی به مادر آیا تندی به مادر است الان؟ یعنی مادر الان وسط خراب میشود؟ هیچوقت مادر برنمیگردد بگوید چرا به من داد زدی، چرا سر من میزنی. اصلاً این حرفها نیست. این یک تندی به طرف مقابل است که در این صورت انجام میشود. حالا شواهدش را در قرآن نشان میدهم که چقدر خدا با پیامبر با این سبک تندی میکند.
تو همین آیه ببینید تا در آیات دیگر. میگوید از مردم ترسیدی ولی باید از خدا میترسیدی. بعد خودش مسئولیت را به عهده میگیرد: «زَوَّجْنَاكَهَا». این هم «أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُول». ما خودمان این کار را کردیم. بعدش هم در آیات بعد میگوید اصلاً کسانی که مبلغ رسالات الله هستند — درست با یک آیه فاصله:
«الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ حَسِيبًا» (احزاب/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که پیامهای خدا را میرسانند و از او میترسند و از هیچکس جز خدا نمیترسند؛ و خدا برای حسابرسی بس است.
از احدی نمیترسند اینها. دو نکته راجع به این خوف و خشیت پیامبران باید دقت کرد.
خوف انبیا: نه بر خود، بر کجفهمی مردم
یکی اصلاً این خوفی که در دل پیامبران انجام میشود به خاطر خودشان نیست؛ به خاطر این است که در طرف مقابل کجفهمی ایجاد میشود. شما در وضعیتی هستید که یک موقع به یک مناظرهای دعوت شده بودیم — این برای خود من این حالت اتفاق افتاد. یک سری مخاطب داشت آن مناظره راجع به اینکه شیعه مشرک است. طرف میگفت شیعه مشرک است. ما میخواستیم برویم مناظره. بنده راجع به آن آیاتی که او استشهاد میکرد میدانستم به چه آیاتی میخواهد استشهاد کند. مثل روز برای من روشن بود. ولی ته دلم یک خرده میترسید. چرا؟ چون این مبارزه مخاطب تماشاچی داشت. گفتم حالا من که میفهمم، اگر اینها نفهمند چه؟ شبهه کردن که راحت است. من هم میتوانم جواب این را بدهم. هیچ کاری ندارد. آن آیاتی که گفته، حلش. دو تا آیه را گیر آورده بود که فرسنگها با آن چیزی که میگفت فاصله داشت؛ فکر نکرده بود بقیه هم این دو تا آیه را دیدهاند. ولی یک لحظه توی دلم یک خورده غیلیگیلی میرفت که نکند حالا او میگوید ما هم میگوییم، این تماشاچی ذهنش منحرف شود. این همان خشیتی است که یک نفر از مردم ممکن است پیدا کند.
موسی: «فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً» نه «عَلَى نَفْسِهِ»
در سورهٔ مبارکهٔ طه، وقتی خدا حضرت موسی را گزارش میکند، میگوید اینان طنابشان را انداختند:
«فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُّوسَىٰ» (طه/۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس موسی در دل خویش بیمی احساس کرد.
«أَوْجَسَ» از «وَجْس» است؛ به آن صدای آهستهٔ پا میگویند. اینهایی که روی پله میخواهند آهسته راه بروند، ولی آنقدر معلوم میشود؛ به این میگویند وَجس. یک ته دل موسی یک صدای آهستهای از خوف شنیده شد. خیلی هم قشنگ و لطیف گزارش میکنند. نه اینکه یکدفعه برود اینجوری. آدم فکر میکند نکند موسی شک کرده به راه خودش. فکر کرده اینها هم که مار شد، ما هم که مار؛ پس چه فرقی بین ما و اینها؟ نکند اینها هم یک خبری است. اینها نیست اصلاً.
چرا؟ ببینید وقتی به موسی میگویند وعدهٔ آن مبارزه کی باشد، نمیگوید بیایید یک پستویی، یک گوشهای، اول ببینیم حرف حساب چیست. میگوید:
«قَالَ مَوْعِدُكُمْ يَوْمُ الزِّينَةِ وَأَن يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًى» (طه/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: موعد شما روز زینت است، و اینکه مردم چاشتگاه گرد آورده شوند.
روز تعطیل. همهٔ مردم را جمع کنید ضُحی، ساعت ده. نه اینکه اول صبح باشد یک عده خوابند، آخر شب باشد یک عده میخواهند بخوابند، یا یک روز وسط هفته باشد کسی نیست، همه سر کارند. نه؛ یک روز تعطیل، همه را هم جمع کنید، ظهر به ساعت ده که آفتاب برآمده باشد. او که ترسی ندارد از خودش یا از فکر خودش. حال این نبی این است که من از طرف خدا آمدهام؛ این دعوت حق برای خود پیامبر واضح است. منتها خیفَة موسی این است که از مردم میترسد.
میگوید اینان یک زمین آزادهای را کردهاند پر مار. که این هم مار نیست. وقتی سورهٔ اعراف را ببینید:
«قَالَ أَلْقُوا ۖ فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَاسْتَرْهَبُوهُمْ وَجَاءُوا بِسِحْرٍ عَظِيمٍ» (اعراف/۱۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بیفکنید. پس چون افکندند، چشمان مردم را سحر کردند و آنان را ترساندند و جادویی بزرگ آوردند.
چشم اینان سحر شده که این ریسمانها را مار میبینند. اگر آنها هم اینها را کرده بودند مار، چه فرقی دارد با پیامبر؟ صرف اینکه مار تو مار آنها را خورده که نشد دلیل. میگویند خب مار تو قویتر است. هیچی. اصلاً نمیگوید این مار آنها را بلعید:
«وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنْ أَلْقِ عَصَاكَ ۖ فَإِذَا هِيَ تَلْقَفُ مَا يَأْفِكُونَ» (اعراف/۱۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به موسی وحی کردیم که عصایت را بیفکن؛ ناگهان آن آنچه را به دروغ میساختند فروبلعید.
«وَأَلْقِ مَا فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا ۖ إِنَّمَا صَنَعُوا كَيْدُ سَاحِرٍ ۖ وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَىٰ» (طه/۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه را در دست راست توست بیفکن تا آنچه را ساختهاند فروبلعد؛ جز این نیست که آنچه ساختهاند نیرنگ جادوگر است، و جادوگر هر جا درآید رستگار نمیشود.
«تَلْقَفُ مَا يَأْفِكُونَ»: سحر آنها را بلعید. نمیگوید آنها را بلعید. یعنی تا حضرت عصایش را انداخت مار شد، یکدفعه همهٔ این سحری که چشمهای آنان سحر شده بود یکدفعه به صورت ریسمان ریخت پایین. این را همه دیدند. این را انجام داد؛ نه اینکه بعضی فکر میکنند رفته همهٔ مارها را یکییکی خورده. از نظر حضرت موسی چه فرقی دارد؟ بالاخره حال آنان را که متوجه است. پیامبر خداست. حال اینها را میفهمد که دارند چه میبینند، چه میفهمند، چه میشنوند، چه اتفاقی برایشان میافتد. من هر دفعه که خدمت آقای امجد میآیم یک «یا ستّار العیوب» میگویم؛ چون تقریباً مطمئنم یکدفعه میفهمد. خب او دیگر پیامبر خداست.
منتها یک ترسی تویش ایجاد میشود. این ترس چیست؟ ترس امیرالمؤمنین هم میگویند. اگر موسی ترسید، «لَمْ يُوجِسْ مُوسَى عَلَيْهِ السَّلَامُ خِيفَةً عَلَى نَفْسِهِ»: بر خودش نترسید. برای همین قرآن اگر دقت کنید میگوید «فِي نَفْسِهِ» نه «عَلَى نَفْسِهِ». «فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُّوسَىٰ» نه اینکه علی نفسه. بلکه «أَشْفَقَ مِنْ غَلَبَةِ الْجَهَالَةِ وَدُوَلِ الضَّلَالِ». از این ترسید که جهال غلبه پیدا کنند. از این ترسید که این گمراهیها پیش بیفتد. این میشود خوفی که اینان دارند و خشیتی که اینان دارند.
داستان غلط نخستین وحی؛ انبیا ارهاص دارند
بعضی چیزهایی راجع به پیامبران میگویند که خیلی عجیب و غریب است. مثلاً راجع به پیامبر خودمان میگویند — باز با خودش مقایسه کرده — به پیامبر گفتند «اقرأ»، گفته من نمیتوانم بخوانم. مگر کتاب آوردند دادند دست پیامبر گفتند بخوان که گفته باشد من نمیتوانم بخوانم؟
«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ» (علق/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان به نام پروردگارت که آفرید.
بخوان به نام پروردگار. بعد ترسیده آمده پایین، آمده پیش حضرت خدیجه. از غار پریده. چه شده؟ کلک پیامبر شدی تو. جدی اینجوری ترسیده. اصلاً خود پیامبر نمیدانسته پیامبر شده. حضرت خدیجه به او گفته جالب، پیامبر شدی الان. یک «یَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ» دیده، عقرب هم بوده کنارش، پیامبر ترسیده گلیم به خودش پیچیده. بعد میرفته غار حرا، یک عبای گلیمی تنش میکرده میآمده. آمدهاند «یَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ». یک گلیمی، ترسیده، لرزیده، چپه شده.
«يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ» (مزمل/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای جامه بر خود پیچیده.
کنار این داستان تاریخی این داستان هم هست که حضرت خدیجه دیده یک خرده حال پیامبر عوض است. گفته چه شده؟ گفته هیچی. گفته حالا چه شده، آقا بگو همسرت هستم. گفته من پیامبر شدم، الان. اصلاً پیامبرها ارهاص دارند. پیامبر یکهو پیامبر نمیشود بعد فکر کنی یک چیز عجیب و غریب. ارهاصات دارند. ارهاص یعنی با یک پیشزمینهای آماده میشود، آماده میشود، آماده میشود، کاملاً آن لحظه جا میافتد برایش که آها، این وجه پیامبر شدن معلوم شد چیست. این بنده خدایی که این حرف را زده تا حالا یک ارهاص هم نداشته. یک شمّهای، نه یک صورتی دیده، نه یک ملکوتی را دیده، هیچی ندیده. آن موقع دست گذاشته روی پیامبر گفته آره اینجوری است، آمدیم، اِ پیامبر شدم. کی حضرت خدیجه به او گفته تو پیامبر شدی؟
ارهاص همین حالتهای پیشینهای است که پیامبران میخواهند پیامبر بشوند؛ آن مقدماتش را به آن میگویند ارهاص. حالت مکاشفه و کشف؛ همان کشف و شهودهایی که پیشینهٔ پیامبری است. پیامبری که اینطور آماده شده، دیگر آن تصویر ترسیدهٔ گلیمپیچِ «نمیتوانم بخوانم» به او نمیخورد.
مائده/۶۷: ابلاغ ولایت؛ قرآن و ولایت از هم جدا نمیشوند
اگر این خشیتی که برای پیامبر به وجود آمده همین ترس است، همین سبک ترس را در سورهٔ مبارکهٔ مائده، آیهٔ شصت و هفت، صفحهٔ صد و نوزده ببینید:
«يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ ۖ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ۚ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ» (مائده/۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، آنچه از پروردگارت بهسوی تو فروفرستاده شده ابلاغ کن؛ و اگر نکنی، پیام او را نرساندهای. و خدا تو را از [آسیب] مردم نگاه میدارد. بهراستی خدا گروه کافران را هدایت نمیکند.
بگو. اگر نگی، کل رسالتت به باد است. اگر این را نگی. ولایت اینجوری است. بعضی میگویند ولایت کجای قرآن است؟ من میخواهم بهتان بگویم ولایت کجای قرآن نیست. این را شما بگویید. دنبال سه چهار تا کلمهٔ «وَلِيّ» اگر بگردی بله؛ ولی یک قرآن و یک ولایت اتفاقاً. قرآن را ذوب کنید، چکیده کنید، میشود حاکمیت خدا. ولایت چکیدهاش میشود ارائهٔ حاکمیت خدا. این از آن جدا نمیشود هیچوقت. برای همین است که میگوید این دو تا از هم جدا نمیشود. نه اینکه جدا نکنید؛ نه اینکه خواهش میکنم جدا نکنید؛ جدا نمیشود از همدیگر. مثل این میماند که زوجیت را اگر توانستید از عدد چهار جدا کنید، یک چهاری بیاورید که زوج نباشد. میشود؟ نمیشود. اگر قرار است ولایت نباشد، اصلاً قرآن هم نباشد. اگر قرار است ولایت نباشد، اصلاً قرآن هم نباشد. به چه دردمان خورده قرآن صامت؟
برای همین است که آقای امجد آنقدر تأکید میکنند. قرآن بدون اهلبیت، قرآنِ بدونِ قرآن است. اگر قرار است کسی از توی محتوای قرآن ولایت درنیاورد، اصلاً همین الان ببوسد بگذارد کنار، برود کار خودش را بکند، برود فکر خودش را به کار بیندازد. چرا سراغ این باب معرفة الله آمده؟ یک ولایت و یک قرآن. یعنی قرآن حاکمیت خداست در همهٔ زمینهها. ولایت یعنی ارائهٔ آن حاکمیت خدا. بعضیها فکر میکنند باید دنبال چهار تا کلمهٔ ولی بگردند که اینها را گیر بیاورند. اصلاً همهٔ قرآن از توش موج میزند بحث ولایت.
«يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ». اگر نگی اصلاً رسالت انجام ندادی.
نام «مُنقِذ» در جامع قرطبی؛ آیات ولایت در آخرین سوره
برای همین در جامع قرطبی آن نامرد میگوید اسم ملکوتی این سورهٔ مائده «مُنقِذ» است به معنای نجاتدهنده. میگوید به خاطر چهار تا حکم «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ» و فلان. بیانصاف نمیگوید آیهٔ «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ» توی این سوره است. نمیگوید اینها توی این سوره است:
«حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّيَةُ وَالنَّطِيحَةُ وَمَا أَكَلَ السَّبُعُ إِلَّا مَا ذَكَّيْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُوا بِالْأَزْلَامِ ۚ ذَٰلِكُمْ فِسْقٌ ۗ الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ ۚ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا ۚ فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ ۙ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (مائده/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حرام شده است بر شما مردار و خون و گوشت خوک و آنچه به نام غیر خدا ذبح شده و خفهشده و کتکخورده و از بلندی افتاده و شاخخورده و آنچه درنده خورده — مگر آنچه را تذکیه کرده باشید — و آنچه روی نصبها ذبح شده، و اینکه با تیرهای قرعه قسمت کنید؛ این نافرمانی است. امروز کسانی که کفر ورزیدند از دین شما نومید شدند؛ پس از آنان مترسید و از من بترسید. امروز دینتان را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را برایتان بهعنوان دین پسندیدم. پس هر که در گرسنگی ناچاری شد بیآنکه به گناه متمایل باشد، خدا آمرزندهٔ مهربان است.
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ» (مائده/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولی شما تنها خداست و رسول او و کسانی که ایمان آوردهاند: آنان که نماز برپا میدارند و زکات میدهند در حالی که رکوعکنندهاند.
«الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ. الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا» توی این سوره است. «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا… وَهُمْ رَاكِعُونَ» توی این سوره است. این آخرین سوره است به لحاظ ترتیب نزول. وگرنه معلوم است که آدم اصلاً یأس به وجود میآید اگر قرآن باشد و ولایت نباشد. چرا؟ به خاطر همان که آنان گفتند «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا». آنان مأیوس شدند از این دین، کفار. و اینان طمع بسته بودند.
شریعت نمیرد با پیامبر بمیرد چهجوری سازگار است اصلاً؟ سازگار نیست. شریعت نمیرد با پیامبر بمیرد. پیامبر خودش گفته آقا من دارم میروم حجة الوداع. یعنی چه؟ یعنی آخرین حج من. یعنی چه؟ یعنی بانگ رحیل. یعنی من رفتم. هنوز نرفته حج گفته آقا ما رفتیم و تمام شد. یک عده ترسیدند از توی خود سورهٔ مائده. حتی ببینید گزارشهای تاریخ اگر از دل قرآن دربیاید بسیار زیباست:
«فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَارِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰ أَن تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ ۚ فَعَسَى اللَّهُ أَن يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِّنْ عِندِهِ فَيُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا أَسَرُّوا فِي أَنفُسِهِمْ نَادِمِينَ» (مائده/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کسانی را که در دلهاشان بیماری است میبینی که در [دوستی] آنان میشتابند؛ میگویند میترسیم حادثهای به ما برسد. باشد که خدا فتحی بیاورد یا امری از نزد خویش، تا بر آنچه در دل پنهان میداشتند پشیمان شوند.
یک عده دارند سیستم را برمیگردانند، ترسیدهاند. گفتهاند عه چه شد؟ پیامبر هم که گفت من رفتم. یک عده دارند سیستم را برمیگردانند، دارند خارج میشوند. این که میآید میگوید طمعشان بریده شد. دیگر تمام شد. غدیر که آمد طمع همه را باید ببُرد.
و اتفاقاً در ابتدای سورهٔ مبارکهٔ مائده وقتی میگوید «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»، لبّ اصلی «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» مسئلهٔ غدیر است اتفاقاً. درست است که جمعِ محلّی به الف و لام مفید عموم است و در عقود شرعی هم استفاده میشود این آیه. ولی این آیه، آیهٔ یک سورهٔ مائده است:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ ۚ أُحِلَّتْ لَكُم بَهِيمَةُ الْأَنْعَامِ إِلَّا مَا يُتْلَىٰ عَلَيْكُمْ غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ وَأَنتُمْ حُرُمٌ ۗ إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ مَا يُرِيدُ» (مائده/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، به قراردادها وفا کنید. چارپایان برای شما حلال شدهاند مگر آنچه بر شما خوانده میشود، در حالی که نباید شکار را حلال بشمارید وقتی مُحرِماید. بهراستی خدا هرچه بخواهد حکم میکند.
این عقودتان، پایبند بمانید سرش. بعد «الْيَوْمَ يَئِسَ…» اینور و آنورش. حاکمیت این اعراب، حاکمیت خدا.
وحشت غدیر: نه از بالا بردن دست علی، از لیچار مردم
حالا معلوم است که پیامبر دارد از مردم یک باکی. خدا میگوید تو بگو، من حواست را دارم. من از آن چیزی که میخواهد برایت به وجود بیاید تو را محافظت میکنم. معلوم است که یک وحشتی در خود پیامبر است. وحشت از چه؟ از اینکه بیاید امیرالمؤمنین را صرفاً معرفی کند؟ اینانی که شب تحمل کردند و جنگ کردند و دندان شکستند توی این راه و دامن به کمر بستند توی شب و همه جور تهدید شده پیامبر — پیامبر از هیچی از اینها وحشت ندارد. از این وحشت ندارد که حالا مثلاً دست امیرالمؤمنین را ببرد بالا. از این وحشت دارد که مردم بایستند لیچارهٔ قضیه کنند. ببین بگویند سلطنت را توی خانوادهٔ خودش میخواهد؛ داماد خودش را میخواهد بگذارد سر ما. این همان وحشت است.
این یک نکته که این خوفهای اینان اصلاً از احدی جز خدا نیست. وحشت ندارند و باکی ندارند. این حال یک نبی است. حال همهٔ انبیاست. همین این معناست. به اضافهٔ این معنا که گاهی اوقات عتابهایی وجود دارد در قرآن برای پیامبر. ولی کی دارد عتاب میشود؟ امت دارد عتاب میشود به عتاب پیامبر. محتوا انتصار پیامبر است و تأیید پیامبر.
فاطر/۸ و کهف/۶: خودت را از حسرت نکش
سورهٔ مبارکهٔ فاطر را با کهف آیهٔ شش با هم بیاورید. واقعاً قرآن عجب کتابی است. اصلاً آدم حیرت میکند قرآن را میبیند. محتوای دو تا آیه همین است. اول من را دقت بکنید بعد آیهها را نگاه میکنید. بابا ولشان کن. خودت را کشتی. نمیخواهد. اینجوری حرف زدن. ولشان کن؛ وظیفهات ابلاغ بود، گفتی دیگر. برو، بروند بمیرند خب. تو خودت را داری میکشی به خاطر اینها. این عتاب کی است؟ عتاب پیامبر است؟ این عتاب آنان است. تأیید پیامبر و عتاب آنان. همان که میان زن و شوهر مبادله میشود سر بچه.
«أَفَمَن زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَنًا ۖ فَإِنَّ اللَّهَ يُضِلُّ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ ۖ فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرَاتٍ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَصْنَعُونَ» (فاطر/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که بدی کردارش برای او آراسته شده و آن را نیکو دیده [مانند کسی است که چنین نیست]؟ خداست که هر که را بخواهد بیراه میگذارد و هر که را بخواهد هدایت میکند. پس جانت را از حسرت بر آنان از دست مده. بهراستی خدا به آنچه میسازند داناست.
این «أَفَمَن»ها برای مقایسه است. یعنی میگوید آیا این با آن کسانی که اینجوری نیستند یکیاند؟ اگر میبینید یکدفعه قطع شده، منظور این است. خدا گمراه میکند، هدایت میکند. «فَلَا تَذْهَبْ نَفْسُكَ عَلَيْهِمْ حَسَرَاتٍ»: تو جانت را از حسرت به خاطر اینها نده. از حسرت هی جان میدهی؛ جان نمیخواهد به خاطر اینها جان بدهی.
«فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَٰذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا» (کهف/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شاید تو جان خویش را از اندوه، به دنبال آثارشان، هلاک کنی اگر به این سخن ایمان نیاورند.
داری خودت را میکشی آخه به خاطر، دنبال اینها داری میدوی «عَلَىٰ آثَارِهِمْ» اگر به این قرآن ایمان نیاورند. «أَسَفًا»: تو از أسف داری خودت را میکشی. بابا ولشان کن. نمیخواهند بیایند دیگر. وظیفهات ابلاغ است. این عتاب است. داری خودت را علی آثار — ببین حال پیامبر را هم دارد علی آثار. انگار دارد دنبالشان میدود: به این ایمان بیاورید. این قرآن خوب است. اینها غذای خوشمزه است.
دیدهاید این حالت را؟ من همیشه این را زیاد میگویم: اگر پدر مادر بشوید بسیاری از چیزها را میفهمید، بسیاری از حالات را اصلاً میفهمید. دیدهاید این مادر را دنبال بچهاش میدود غذا جلوش بگذارد؟ میدود که این غذا بخورد. این هم هی ناز میکند، مادر دارد ناز این را میکشد که تو بیا این غذا را بخور، آب بخور، دوایت را بخور. این هم میدود، بعدش هم یک چیزی هم آخرش به مامان میگوید.
بنیاسرائیل به موسی: قبل از آمدنت اذیت میکردی، حالا هم اذیت میکنی
مثل همین قوم بنیاسرائیل که به موسی گفتند:
«قَالُوا أُوذِينَا مِن قَبْلِ أَن تَأْتِيَنَا وَمِن بَعْدِ مَا جِئْتَنَا ۚ قَالَ عَسَىٰ رَبُّكُمْ أَن يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَيَسْتَخْلِفَكُمْ فِي الْأَرْضِ فَيَنظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ» (اعراف/۱۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: پیش از آنکه بهسوی ما بیایی آزار دیدیم و پس از آنکه آمدی [نیز]. گفت: امید است پروردگارتان دشمنتان را هلاک کند و شما را در زمین جانشین سازد، تا بنگرد چگونه عمل میکنید.
قبل از اینکه بیایی اذیت میکردی ما را، حالا هم که آمدی اذیت میکنی. جوابش این نیست که هو، هوشیار؛ من آمدهام اذیت میکنم؟ من دارم پیام خدا را آوردهام. جواب اینها این است که حالا شما دعا کنید «عَسَىٰ رَبُّكُمْ أَن يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ». دعا کنید دشمنان ورچیده شوند. این حالت — داری دنبال اینها میدوی، اصلاً داری خودت را میکشی. نبی آمده ولی این مادرها تحمل میکنند؛ انبیا هم تحمل میکنند.
این فرهنگ را که فهمیدی، میآییم توی سورهٔ مبارکهٔ توبه.
توبه/۴۲–۴۳: «عَفَا اللَّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ» عتابِ منافقین است
یکی از اشکالاتی که به ساحت مقدس پیامبر اکرم شده در همین سوره است. سورهٔ مبارکهٔ توبه آیهٔ چهل و سه، صفحهٔ صد و نود و چهار. منافقین برای نرفتن به جنگ آمدهاند اجازه گرفتهاند از پیامبر که ما جنگ نیاییم. از آیهٔ چهل و دویش ببینید. و پیامبر هم به اینها اذن داده که شما جنگ نیایید. خدا میگوید:
«لَوْ كَانَ عَرَضًا قَرِيبًا وَسَفَرًا قَاصِدًا لَّاتَّبَعُوكَ وَلَٰكِن بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ ۚ وَسَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنَا لَخَرَجْنَا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنفُسَهُمْ وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ» (توبه/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر کالایی نزدیک و سفری آسان بود هرآینه تو را پیروی میکردند، ولی این مسافت بر آنان دور آمد. و بهزودی به خدا سوگند میخورند که اگر میتوانستیم با شما بیرون میآمدیم. خویشتن را هلاک میکنند و خدا میداند که آنان دروغگویند.
اگر توی این جنگها کلاً یک پولپلهای بدهند، «عَرَضًا قَرِيبًا» باشد — که خدا هم به کرات و مرات توی قرآن بحث دنیا را به نام عَرَض، حاضرِ أدنی میگوید. هی بهعنوان عرض میگوید. میخواهد بگوید اصلاً ماهیت جوهری ندارد دنیا. همهاش یک چیز عرضی است، از بین هم میرود. هی میگوید عرض الحیاة الدنیا، عرض حاضر أدنی. بهعنوان عرض میگوید. چیزی ندارد، مادهای ندارد، همهاش عرضاند اینها. یک ظاهری هستند.
میگوید اگر عرضِ قریب باشد و سفرِ قاصد هم باشد — یعنی حلقوم بیاید برود توی گلو — اینها میآیند. همین منافقین همین جور آدمهایی هم هستند. یعنی یک سفر کوتاه، فاصله تا منزل زیاد نباشد. بعضیها هستند کلاس قرآن اگر دو تا کوچه اینور آنور باشد میروند؛ یک خرده دورتر باشد نمیروند. نمیخواهم بگویم منافقاند ها؛ میخواهم فضا را بگویم. یعنی همین نزدیک باشد، همین دور و بر. توی این محرم اینور آنور صحبت میکردیم. بعد میگفت شما جلسهٔ تفسیر هم دارید؟ گفتم آره. گفت کدام؟ گفتم ایران، پاسداران هم هست. گفت اوووه آقا یک پیشنهاد. تا میگفت یک پیشنهاد، ما میرفتیم تا تهش میرفتیم. بفرمایید. یک جلسهٔ تفسیر ما توی خانهمان میگذاریم، شما تشریف میآورید خانهٔ ما. نه خیلی ممنون. اینکه باید بیاید توی خانهٔ طرف تا حاضر باشد گوش کند. بیدارش هم بکنم تلقین به او بخوانم.
«لَوْ كَانَ عَرَضًا قَرِيبًا وَسَفَرًا قَاصِدًا لَّاتَّبَعُوكَ». اینها میآمدند. حالا که «بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ» این مشقت برایشان خیلی گنده آمده و اینها نمیآیند. «وَسَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَوِ اسْتَطَعْنَا لَخَرَجْنَا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنفُسَهُمْ». اینها قسم میخورند که اگر میتوانستیم میآمدیم و خودشان را میکشند؛ یعنی هی میآیند قسم به خدا، به جان مادرت، اگر ما میتوانستیم میآمدیم. الان گیر فلان افتادهایم، الان وقت پایاننامهمان است، الان نمیدانم چیست. به آن جان هر کسی بگویی آنقدر میآیند قسم میخورند که اگر ما میتوانستیم توی این راه خدا میآمدیم. «وَاللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ». خدا میداند اینها دارند دروغ میگویند.
حالا به پیامبر:
«عَفَا اللَّهُ عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ» (توبه/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا از تو درگذشت؛ چرا به آنان اذن دادی تا آنکه راستگویان برایت آشکار شوند و دروغگویان را بشناسی؟
خدا ببخشدت، چرا بهشان اجازه دادی نیایند؟ «لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ». حالا دقت کنی میبینی همین معنا از توش درمیآید. خدا ببخشدت چرا بهشان اجازه دادی که نیایند جبهه؟ اجازه نمیدادی تا صادقین و کاذبین از همدیگر جدا میشدند. طرف همین یک آیه را دیده. آیات دیگر را ندیده. آیات پس و پیش این را ندیده. فکر کرده پیامبر مورد عتاب خدا قرار گرفته. چرا؟ تو باید به اینها اجازه نمیدادی. بیخود کردی اجازه دادی نعوذ بالله. باید اینها را بلند میکردی میآوردی. یعنی اجازه نمیدادی نیایند. همین اصلاً بهتر بود که اجازه ندهد.
خود آیات دارد نشان میدهد. عجله نکنید. سریع تفسیر نکنید. خود آیه دارد میگوید که در نفسالأمر همین کار بهترین کار است. کار پیامبر بهترین است. پیامبر که اجازه داد نیایند، بهتر هم همین بود که اجازه دادند نیایند.
توبه/۴۴–۴۷: مؤمن اذن نمیگیرد؛ خدا انبعاثشان را کراهت دارد
آیهٔ بعد را نگاه کنید:
«لَا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ أَن يُجَاهِدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ» (توبه/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که به خدا و روز واپسین ایمان دارند از تو اذن نمیگیرند که با مالها و جانهاشان جهاد کنند؛ و خدا به پرهیزگاران داناست.
آنانی که مؤمناند و مجاهدند آنقدر نمیآیند هی اجازه بگیرند ما نیاییم. میشود ما نیاییم؟ میشود ما این کار را نکنیم؟ ما بالاخره زندگیمان، دار و دستهمان، زن داریم بچه داریم. حالا میگوید آنان نمیآیند از تو اجازه بگیرند. کیا میآیند از تو اجازه میگیرند؟
«إِنَّمَا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ» (توبه/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تنها کسانی از تو اذن میگیرند که به خدا و روز واپسین ایمان ندارند و دلهاشان به تردید افتاده، پس در شکّ خویش سرگشتهاند.
کسانی که دلِ مشکوکی دارند. خیلی عبارت جالبی است: «فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ» یعنی توی خودِ شکشان هم مشکوکاند. یک شک تو در تو، یک حال مشکوک تو در تو دارند.
«وَلَوْ أَرَادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَلَٰكِن كَرِهَ اللَّهُ انبِعَاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَقِيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدِينَ» (توبه/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آهنگ بیرون رفتن داشتند هرآینه برای آن ساز و برگی آماده میکردند؛ ولی خدا برخاستن آنان را خوش نداشت، پس بازشان داشت و گفته شد: با نشستگان بنشینید.
اگر اینها ارادهٔ خروج میکردند باید یک عُدهای فراهم میکردند. اینها اصلاً دنبال این نرفتهاند که سلاح دربیاورند و زرههاشان را از توی باغچه دربیاورند. این کار را هم نکردهاند. اگر ارادهٔ خروج — معلوم است اینها ارادهٔ خروج نکردهاند اصلاً که حالا دارند بهانهاش را میآورند. اگر کسی ارادهٔ یک کاری داشته باشد باید عُدهاش را فراهم کند.
طرف میگوید منتظر امام زمانیم. یا الله. میگوید ما نمیدانیم امام زمان چه میخواهد. اصلاً چهجوری قابل تصور است که یک نفر بگوید من نمیدانم امام زمان ازم چه میخواهد؟ خب هر جایی که هست یک چشم بگرداند ببیند امام زمان چه میخواهد. اگر آن را بخواهد «لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً» عُدهاش را فراهم کند. هی میگوید امام زمان بیاید. من از این کسانی که میگویند ممکن است توی یکی دو سال اخیر امام زمان بیاید اصلاً خیلی بدم میآید. چون اگر امام زمان بیاید فکر میکنی ما چه میخواهیم؟ امام زمان آمد. آره. میگوید میشود من فوقلیسانس قبول شوم؟ یک دعا میشود بفرمایید ما فوقلیسانس قبول شویم؟ میشود یک زن برای ما… الان مریضمان شفا. الان مگر کلاً کی میرود پیش امام رضا بگوید امام رضا به من قرآن بده، به من معارف بده، به من معرفت امام زمان بده؟ کی اینجوری میرود پیش امام رضا؟ امام رضا که حالا کی بیاید چهجوری میخواهد بیاید پیش امام زمان؟ اگر کسی اراده دارد «لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً» باید عُدهاش را فراهم کند دیگر تمام. هرکی هست یک چشم بگرداند معلوم است که باید چه کار کند. از خدا بخواهد نسبت به وظایفش آشنایش کند. معلوم است عُده؛ یاالله بجنب، عُدهاش را فراهم کن. که میشود آدم سرباز امام زمان.
«وَلَٰكِن كَرِهَ اللَّهُ انبِعَاثَهُمْ»: اصلاً ببین خدا انبعاث اینها را دوست ندارد. اصلاً اینها بیایند جبهه، دوست ندارد خدا اینها بیایند جبهه. خدا کراهت دارد از انبعاث کسانی که به دین اعتقادی ندارند. خدا نیروی ناب میخواهد.
«لَوْ خَرَجُوا فِيكُم مَّا زَادُوكُمْ إِلَّا خَبَالًا وَلَأَوْضَعُوا خِلَالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَفِيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ» (توبه/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر با شما بیرون آمده بودند جز تباهی بر شما نمیافزودند و در میانتان رخنه میکردند تا فتنه جویند، و در میان شما گوشسپارانی برای آنان هست؛ و خدا به ستمکاران داناست.
اگر میآمدند اصلاً میدانید چه میشد؟ «مَا زَادُوكُمْ إِلَّا خَبَالًا» اصلاً فتنه درست میشد توی سپاه. اصلاً نباید اینها میآمدند. اگر اینها خارج میشدند توی سپاه پیامبر فتنه درست میشد. «وَلَأَوْضَعُوا خِلَالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَفِيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ». یک سری هستند اینها جاسوس اینان. اینها میآمدند فتنه درست میکردند. یک سری آدم ضعیفالایمان بالاخره توی سپاه پیامبر هستند دیگر. آدم متوسط که یک خرده گیر بدهی بهشان و زیر پایشان را بکشی فرود میآیند پایین. بهتر بود اصلاً نمیآمدند. «وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ».
ببینید آیه، اصلاً آیات دارد میگوید اصلاً خدا نمیخواهد اینها بیایند. اصلاً میآمدند بد میشد. لذا آن اذن پیامبر اذن درستی است که اصلاً اینها نیایند. این چیست؟ خدا ببخشدت. این عتاب آنان است. خدا ببخشدت، اذن نمیدادی بهشان. نمیخواهد اصلاً ولش کن. این حالتی است که توی قرآن وجود دارد. نمیخواهد بابا ولشان کن. اذن نمیدادی. خدا ببخشد اذن دادی. اینها برای این است که صادقین مشخص شوند — و مشخص هم شدند. اتفاقاً با نیامدنشان مشخص شدند. اتفاقاً هدف چه بود؟ که اینها مشخص شوند. اتفاقاً با نیامدنشان اینها مشخص شدند نه با آمدنشان. چون اگر اذن پیدا نمیکردند مجبور بودند به هر زور و ضرب و زحمتی بیایند؛ دیگر این تفکیک مشخص نمیشد که کی ماند، کی رفت.
اگر قرار بود از غیب استفاده کند، امام حسین گردن همه یک ریسمان میکشید، دُمش میآورد توی کربلا که معلوم شود چه به چیست، کی به کی است. همین این اذن باعث شد که این تفکیک انجام شود. بعضیها میگویند نه بالاشان را بخوان نه پایینشان را بخوان نه اینور را بخوان نه آنور را بخوان. طرح علمای ابرار مثلاً توی ذهن طرف هست، دیگر حالا یاالله شروع میکند اشکالات پیامبر. ببین «عَفَا اللَّهُ» عفو یعنی چه؟ یعنی گناه کرده. پس هیچی دیگر. پس یک پیامبر شد که هیچ جنبهای را ندارد. ولذا قابل دقت است.
امام حسین: «وَمَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا»؛ نیرو میخواهد نه پول
محرّم است. امام حسین در همان موقعی که توی راه بودند، حرّ بن یزید — اینها میروند پیش کسی که خیمه زده بیرون. میگویند بیا کمک، بیا سپاه، بیا فلان. میگوید بابا ول کنید ما را. هی امام حسین با زن و بچه هم میروند برای اینکه بکشندش. نمیرود. میگوید من میدانی من نمیآیم. اسب میدهم ولی. اسب دارم. پول خرج میکنم. خودم نمیآیم. اسب میخواهید میدهم. میگویند از جا بلند شو. میگوید خب من که گفتم اسب که میدهم.
امام حسین فرمودند — و قرآن همین را گفته:
«مَا أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَا خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا» (کهف/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان را در آفرینش آسمانها و زمین حاضر نکردم و نه در آفرینش خودشان؛ و من گمراهکنندگان را بازو و پشتیبان نمیگرفتم.
ما اصلاً آنی نیستیم که گمراه را بهعنوان بازوی خودمان بخواهیم استفاده کنیم. اینجوری نیست که فکر کنیم امام زمان بیاید میرود دمِ چهار تا سرمایهدار را ببیند که بگوید شما حالا این نیمچه ارادتی که به ما دارید بیایید پولتان را… نه بابا. خدا پول اینجوری نمیگیرد از کسی. پیامبر، امام زمان، امام حسین نیرو میخواهند، تو را میخواهند. نه اینکه تو یک پیرمردی باشی به نام حبیب بن مظاهر که از کربلا برایت نامه بنویسند که پیرمرد بلند شو بیا کمک ما؛ که این را با مسلم بن عوسجه دوتایی بیاورند. این دو نفر، دو تا پیرمرد. امام حسین آدم میخواهد نه پول میخواهد. اینها ذخائر عالم مال اینان است.
فکر نکند آن بازاری که من دارم پول جمع میکنم، با اینها صحبت کردم و پول جمع میکنم، میخواهم با پولم کمک امام زمان باشم. تو خودت کمک امام زمان باش. نمیخواهد پولت را خرج این امام زمان بکنی. خودت را کمک امام زمان بگذار. طرف آمده بود میگفت میخواهم بروم کارهای اقتصادی بکنم شدید، تا یک ثروت هنگفت… این هم میشود تصویر شیطان. با این راه دارد میفریبد اینها را. ثروت شدید صاحب فلان میشوم، کارخانه زیاد دارم که امام زمان آمده… بابا تو خودت را نگه دار؛ نمیخواهد پولت را نگه داری. تو این وجود و این لطیفهٔ الهی را نگه دار، تو میشوی سرباز امام زمان. البته پولی هم داشته باشی خدیجهوار خرج دین میکنی.
خیلی جالب است. امام حسین میگویند ما اصلاً گمراه را جزء اعضا و بازوی خودمان حساب نمیکنیم. نه آن اسباب هم برای خودت. نیروی ناب میخواهند، ناب. خودت را بهعنوان یک آدم ناب میخواهند. «وَلَٰكِن كَرِهَ اللَّهُ انبِعَاثَهُمْ» خدا اصلاً انبعاث اینها را کراهت دارد. «فَثَبَّطَهُمْ» اینها را مینشاند سر جایشان. «وَقِيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدِينَ»: با قاعدین مینشینید سر جایتان. اصلاً ما نمیخواهیم شما کمک دین بکنید. با نشستگان بنشینید؛ اصلاً هوس کمک به ما به سرتان هم نزند. اصلاً خدا خودش نمیآید شما بلند شوید بیایید دین کمک کنید.
نگرانی پیامبر و امام از گمراهی مردم؛ مأمور به وظیفه، کانون عاطفه
آن ترس پیامبر موقع غدیر، ترس قشنگی است؛ از پیشِ ترقی آمده. یعنی تغییرِ وضعیتش شده. یک موقع شما از یک نگرانیای میترسید. نگرانی از اینکه چه اتفاقی بیفتد؟ از اینکه این ملت گمراه شوند. این نگرانی، نگرانی بدی است؟ ما وقتی امام را دیدیم که امام خمینی با این قدرت مکلف میکرد و تکلیف میداد. نه، نگران هم بود. شما از مسئولینی که رفتهاند پیش امام بپرسید. امام هم نگران بود. یعنی ذره به ذره این چیزها میرفتند پیش امام گزارش میدادند.
خود پیامبر آخر نمیخواست مأمور تکلیف باشد و مأمور نتیجه نباشد؟ چرا؛ منتها تکلیفی که دارد انجام میدهد. نمیگوید دارد از تکلیف خودش میترسد. این چیزی که دارید میگویید ترس، ترس از تکلیف خودش که نیست. ترس از اینکه من تکلیفم را انجام بدهم از این هم نمیترسم. آن اول بعثت این است که آخرش هم یک عصبِ موکب نداد. اولش گفتند میکشیمَت، گفته بکشید. منظور چیست؟ این نگران این است — ببینید این نگرانی برای کسی است که رحمة للعالمین است. اصلاً مگر ما نداریم امام زمان از گناهانمان غصه میخورد. چرا غصه میخورد؟ مگر تکلیفش را انجام نداده؟ خب این است بابا. این ملت دارند گور به گور میشوند با این وضعیت عالم. خب غصه میخورد دیگر. این نباید غصه بخورد؟ اتفاقاً اینکه کمال است برای… یعنی غصه بخورد.
یک تصویری راجع به اینها میشود مقایسه کرد. میگوییم امام خمینی گفته ما مأمور به انجام وظیفهایم نه نتیجه. یعنی گور پدر همه؟ یعنی هرچه میخواهد اصلاً به ما ربطی ندارد این چیزها؟ یعنی من یک آدم زمخت خشک؟ خب امام کانون عاطفه است. میگویند این فرزندان شهدا را میبردند پیش امام. امام خرد میشد توی خودش. نه اینکه نگران این باشد که نتیجه را… وظیفهاش را انجام نداده. شهید شدی. به بچه بگویی بابات شهید شده وظیفهاش بوده شهید شده، مگر برای من شهید شده؟ بابا الان هم که چیزی نیست. اینها جانباز نیستند اینها؛ جسمبازند. جسم را باخته، جانش هم که در ملکوتِ اعلاست. برو به کارت، وقت ما را نگیر میخواهم مطالعه کنم. خب؟ این که نیست. او کانون عاطفه است و نگرانی و غصهٔ هدایت. اصلاً به خاطر همین غصه است که پی کار مردم افتادهاند. یعنی غصهٔ حق.
نامهٔ ۲۲ نهجالبلاغه: سرور به آخرت، همت پس از مرگ
از نهجالبلاغه نامهٔ بیست و دو. این نامه به عبدالله بن عباس است. عبدالله بن عباس میگوید آنقدری که به این کلام منتفع شدم، بعد از رسول به هیچ کلامی منتفع نشدم. خیلی حرف جالبی است این نامه.
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْمَرْءَ قَدْ يَسُرُّهُ دَرْكُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ وَيَسُوؤُهُ فَوْتُ مَا لَمْ يَكُنْ لِيُدْرِكَهُ فَلْيَكُنْ سُرُورُكَ بِمَا نِلْتَ مِنْ آخِرَتِكَ وَلْيَكُنْ أَسَفُكَ عَلَىٰ مَا فَاتَكَ مِنْهَا وَمَا نِلْتَ مِنْ دُنْيَاكَ فَلَا تُكْثِرْ بِهِ فَرَحًا وَمَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلَا تَأْسَ عَلَيْهِ جَزَعًا وَلْيَكُنْ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ» (نهجالبلاغه، نامهٔ ۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما بعد: گاهی انسان را به دست آوردن چیزی شاد میکند که از دسترفتنش ممکن نبود، و از دست رفتن چیزی ناراحتش میکند که به دست آوردنش ممکن نبود. پس شادمانیات به آن باشد که از آخرتت به دست آوردهای، و دریغت بر آنچه از آن از دستت رفته. و آنچه از دنیایت به تو رسیده بدان بسیار شادی مکن، و آنچه از آن فوت شده بر آن جزعکنان اندوه مخور؛ و همتت در آنچه پس از مرگ است باشد.
میگویند گاهی اوقات آدمها غصه میخورند، شاد میشوند به خاطر گیر آوردن چیزی که اصلاً تقدیرشان بوده باز گیر میآوردند. یعنی این به صورت علیالقاعده گیر تو میآمد. حالا دارد بشکن میزند برای خودش که مثلاً این گیر ما آمد. و ناراحت میشود به خاطر فوت یک چیزی که «مَا لَمْ يَكُنْ لِيَفُوتَهُ» اصلاً یک چیزی بود که باید فوت میشده، از بین میرفته. حالا تو دیگر هی داری بالا پایین میروی با این حوادث.
سرورت به واسطهٔ چیزی باشد که از مقولههای آخرتی گیرت میآید. سرورت به خاطر این باشد. از این چیزی که از آخرت دارد از تو فوت میشود به خاطر آن تأسف بخور. آن چیزی که از دنیا گیرت میآید باهاش خیلی بشکن نزن. اینها یک چیزی است که گیرت میآمد اصلاً کلاً. یعنی چه؟ یعنی اینکه آقا یک خرده خودت را کنترل بکن. خودت را کنترل کن تا یواش یواش. فوقلیسانس قبول شدی، نرو دیگر راه نده شیرینی بده به آن، هی کلهپاچه بده به آن، اینور چه کار میکند به آن. این را نگاه کنید برای کسی که میخواهد از متوسط بیاید بالا دیگر.
جشن تولد متوسط؛ فرهنگ شهدا در برابر کنکور و فوقلیسانس
حالا یک نفر متوسط است. میخواستند برای ما جشن تولد بگیرند. ششم بهمن تولد من است. بابا تو را خدا ما کارمان این جشن تولد. این همه موش و خوک و مورچه و اینها به دنیا آمده، الان هی تولد میگیرد ما هم یکی روش. آخه دیگر تولد ما که اهمیتی ندارد که. جشن تولد مال متوسط به پایین است. این که دیگر جشن تولد نمیخواهد. آنهایی که نمیدانم از تولد خودشان خیلی خوشحالاند، خب بروند جشن تولد برای خودشان بگیرند، برای بچهها، خب. ولی آدم نگران باشد از تولد خودش. آن وقتی جشن تولد دارد که آدم یک چیزی بشود، چشم باز شود، یک نظر به ملکوتی بکند، یک چیزی بشود، اینجوری بشود؛ آن تولد دارد. وگرنه این یعنی چه؟ طرف با لیسانس قبول میشود شام میدهد، ناهار میدهد، زنگ میزند به این و آن.
آدم یک خرده باید خودش را کنترل بکند. «فَلَا تُكْثِرْ بِهِ فَرَحًا»: آنقدر خودِ فرح نشان نده. اینها را اگر آدم نکند، یواش یواش اینجوری میشود که ارزشش میآید پایین.
الحمدلله ما توی زمانی بودیم — این را شاید باورتان نشود — ماها رویمان نمیشد روزنامه نگاه کنیم ببینیم قبول شدیم یا نشدیم. یعنی اینجوری به ما آموزش داده بودند. ما خجالت میکشیدیم برویم روزنامه را نگاه کنیم که ببینیم کنکور قبول شدیم یا قبول نشدیم. آخر من خودم نگاه نکردم. یکی از بچهها گفت من مانیتور را نگاه کنم. گفتم خب برو نگاه کن. این فرهنگ را از کجا به ما داده بودند؟ شهدا. هفتهٔ شهدا. هفتهٔ شهدا ما را با یک فرهنگ بزرگ کرده بود که وقتی هی میگفتند شهید، شهید، شهید رفته بالا آن آسمان هفتم، هشتم، دهم، همه اینجوری. اصلاً خجالت میکشیدیم برویم روزنامه؛ ما داریم روزنامه نگاه میکنیم ببینیم قبول شدیم یا قبول نشدیم. بعد داداشمان مثلاً تبریک میگفت ما خجالت میکشیدیم که به ما دارند تبریک میگویند. این فرهنگ، فرهنگی بود که شهدا میدمیدند به آدم.
که آدم به خاطر چهار تا طرف اَپلای کرده بهش پذیرش دادهاند — که اصلاً معلوم نیست خیر است؛ خیریتش معلوم نیست که خیر است یا نه — همچین دارد همهجا را دیگر پر کرده. دیگر داریم میرویم goodbye party میگیرد، نمیدانم چه کار میکند. داریم میرویم، چه میدانم اصلاً خیر نیست. داریم میرویم بیا حالا. «وَمَا نِلْتَ مِنْ دُنْيَاكَ فَلَا تُكْثِرْ بِهِ فَرَحًا»: آنقدر فرح از خود بروز نده. یک خرده چه کار کن تا خفه شود این توی وجود آدم، تا این ندایی که آنقدر دنیامداری است.
«وَمَا فَاتَكَ مِنْهَا فَلَا تَأْسَ عَلَيْهِ جَزَعًا»: وقتی یک چیز فوت شده اصلاً اینقدر جزع نکن. ما یک سری مشتریهایمان میدانید مال کیاند؟ از مشتری که میآیند با ما حرف بزنند، بعد از اعلام نتایج فوقلیسانس، خجالت میکشند. میآید گریه میکند. میگوید هرچه داری میدانی اشک از کنار چشمش دارد میآید. بابا اصلاً خجالت دارد. فوقلیسانس قبول نشدی دیگر. حالا این چه گرفت نیامد دیگر. این میخواستی این همسر را بگیری نشد دیگر. حالا دیگر آسمان به زمین نیامد. اینها همهاش برای یک مقطع هفتادساله است که ما الیالابد سر یک سفره میخواهیم بنشینیم. الیالابد. حالا نشد، نشد دیگر. اینقدر گریه ندارد، اینقدر چیز ندارد، اینقدر جزع ندارد دیگر.
حالا یک سری از التماسدعاها مال کی است؟ مال از این به بعد. اینقدر من ایمیل، اساماس، نمیدانم التماس و دعا برای فوقلیسانس. میخواهم جوانها فوقلیسانس… حتی ما یک هیئتی رفته بودیم. این هیئت گفته بودند به آن آخوند که شما برای کنکور بچهها دعا بفرمایید. همه دیگر دست به دعا. یکی دو تا… قبول شد، شد. نشد، نشد دیگر. حالا یک اتفاق دنیوی باید بیفتد. درس خواندی، خواندی. شد، شد. نشد، نشد. بخواهی کتابی را بخوان قبول شد. این معمولی است؛ ما غذا بخوریم، غذا بیاید، یخچال را هم باز میکنی غذا میخوری. میروی کنکور میدهی. چه میشود دیگر. بابا اینقدر سر این مقولهها را گنده کردهاند فحش به فطرت پاک بشر است و آن عظمت بشر. ولیکن «وَلْيَكُنْ هَمُّكَ فِيمَا بَعْدَ الْمَوْتِ»: همتت را بگذار روی بعد از مرگ. یک چیزی ذخیره کن به درد آنور بخورد.
دعای پایانی جلسه
خدایا خودمان را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. ما را از سربازان تماموقت امام زمانمان قرار بده. خدایا نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهلبیت قرار بده. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از دامن پرفیض قرآن و اهلبیت کوتاه مفرما. خدایا هر حسنهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام عائده و واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و مؤید بفرما. خدایا همهٔ گذشتگان و رفتهها، ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان همهشان را سر سفرهٔ بیکران قرآن و اهلبیت مهمان بگردان. مقام شهدا را عالی و عالیتر بفرما. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار و ما را برتر از شهدایمان قرار مده. به نبی و آل، الفاتحة و الصلاة.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بارالها! بر محمد و خاندان پاک محمد درود فرست و در فرج و گشایش کارِ آنان شتاب فرما.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی (ASR) و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات از منابع معتبر (رسم عثمانی، tanzil / quran.com) به صورت کامل درج شده و ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است، نه سخنِ مستقیم استاد. فایل Segments در این متن نیست.