ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 024
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ بیست‌وچهارم از سلسلهٔ درس‌های «انسان کامل» است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسش‌وپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانی) درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.

آغاز جلسه و اتصال به بحث اشکالات ناظر به ساحت انبیا

السلام علیکم و رحمة الله. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. وبه نستعین وصلّى الله على سیدنا محمد وعلى آله الطاهرین. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان، ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان‌مان، الفاتحة مع الصلوات. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.

بحثی که داشتیم دنبال می‌کردیم، اشکالاتی بود که در قرآن نسبت به ساحت مقدس انبیا مطرح شده است. بعضی از این موارد از سنخ جواب دادن و پاسخ دادن و رد کردن است؛ یعنی شبهه را باید پس زد و قبول نکرد. بعضی هم از سنخ توضیح است: اگر عصیانی یا معصیتی یا خطایی گزارش شده، دقیقاً به چه معناست. باید دید قرآن در چه فضایی سخن گفته، خطاب با کیست، و آن تعبیر در دستگاه زبان قرآن چه کار می‌کند.

یادتان هست جلسهٔ پیش نکته‌ای را با عنوان «نکتهٔ زبان قرآنی» عرض کردم. امروز یک شاهد دیگر هم برای همان نکته می‌آوریم و بعد فایل تازه‌ای را باز می‌کنیم. آن نکته این بود که خداوند گاهی با پیامبرش خطاب‌هایی دارد که صورت عتاب دارد؛ عتاب به آن پیامبر متوجه می‌شود، اما منظور کس دیگری است. با پیامبر اسلام سخن گفته می‌شود، اما مخاطب اصلی او نیست.


نکتهٔ زبان قرآنی: عتاب ظاهر و مخاطب باطن

مثال عرفی پدر و مادر

مثال عرفی‌اش را اگر به خاطر داشته باشید همین بود: بابا و مامان وقتی گاهی به همدیگر عتاب می‌کنند، در واقع عتابِ بچه را در نظر دارند. می‌گویند «ولش کن، نمی‌خواهد برود مدرسه»؛ یعنی چه اتفاقی در مدرسه افتاده؟ ظاهر خطاب میان زن و شوهر است، اما تیر به سمت فرزند است. این سبک را در جاهای دیگر قرآن هم می‌توانید جستجو کنید. خدا با پیامبرش حرف می‌زند، اما می‌خواهد شخص ثالث را بنشاند سر جایش؛ یا اعتراف بگیرد؛ یا عتاب را به گوش امتی برساند که اگر مستقیم خطابشان کنی، برمی‌آشوبند.

اگر این دستگاه را بفهمیم، بسیاری از عتاب‌های ظاهریِ ناظر به انبیا از صورت شبهه خارج می‌شود. اگر نفهمیم، یک جور دیگر می‌شود: خیال می‌کنیم خدا پیامبرش را پای تخته برده و دارد توبیخش می‌کند.

شاهد مائده: اعتراف‌گیری از زبان عیسی علیه‌السلام

سورهٔ مبارکهٔ مائده را بیاورید؛ آیهٔ صد و شانزده، صفحهٔ صد و بیست و هفت. ببینید این از همان سنخ صحبت‌هایی است که خدا با یک پیامبرش می‌کند. اگر در همین دستگاه فهمیدیم، فهمیدیم.

بسم الله الرحمن الرحیم.

«وَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ أَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَٰهَيْنِ مِن دُونِ اللَّهِ ۖ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ مَا لَيْسَ لِي بِحَقٍّ ۚ إِن كُنتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ ۚ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَلَا أَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِكَ ۚ إِنَّكَ أَنتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ» (مائده/۱۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [یاد کن] هنگامی را که خدا گفت: «ای عیسی پسر مریم، آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را به جای خدا دو معبود بگیرید؟» گفت: «منزّهی تو! مرا نرسد که چیزی بگویم که حق من نیست. اگر آن را گفته بودم، بی‌تردید تو آن را می‌دانستی. آنچه در جان من است می‌دانی و من آنچه در ذات توست نمی‌دانم؛ تویی که بسیار دانای نهان‌ها هستی.»

سبک را ببینید. عیسی، تو رفتی گفتی من خدا هستم؟ تو به مردم گفتی من و مادرم دو إلهیم؟ تو این‌طور رفتی گفتی؟ آدم انتظار ندارد خدا با پیامبرش این‌گونه حرف بزند؛ مثل اینکه کسی را از وسط جمعیت بکشد بیرون و بگوید خودت بیا جلو، بگو آیا تو این حرف را زدی؟

این اعتراف‌گیری است از زبان خود حضرت عیسی علیه‌السلام. برای که؟ برای آن نصارایی که اعتقاد به الوهیت عیسی و مادر عیسی پیدا کرده‌اند. این نوع صحبت برای گرفتن اعتراف است، نه برای اینکه واقعاً حضرت رفته باشد بگوید من و مادرم خداییم و بعد خدا پرسیده باشد «تو رفتی گفتی؟». شأن نبی این نیست که برود بگوید من و مادرم خدا هستیم. اصلاً ممکن نیست. حرف انبیا از ازل تا ابد همین است:

«وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ» (نحل/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی در هر امتی فرستاده‌ای برانگیختیم که خدا را بپرستید و از طاغوت دوری کنید.

و خود عیسی در ادامهٔ همان آیه می‌گوید من جز آنچه تو فرمانم دادی به آنان نگفتم:

«مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا مَا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ ۚ وَكُنتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَّا دُمْتُ فِيهِمْ ۖ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنتَ أَنتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ ۚ وَأَنتَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ» (مائده/۱۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من به آنان جز آنچه مرا به آن فرمان دادی نگفتم: اینکه خدا را بپرستید که پروردگار من و پروردگار شماست. و تا در میانشان بودم بر آنان گواه بودم؛ پس چون مرا برگرفتی، تو خود بر آنان نگهبان بودی، و تو بر هر چیزی گواهی.

«سبحانک ما یکون لی أن أقول ما لیس لی بحق»: پناه بر خدا؛ مرا نسزد که حرف ناحقی این‌گونه بزنم. «إن کنتُ قلته فقد علمتَه»: اگر گفته بودم تو خود می‌دانستی؛ و من نگفته‌ام. «تعلم ما فی نفسی ولا أعلم ما فی نفسک إنک أنت علّام الغیوب»: تو آنچه در من است می‌دانی و من آنچه در توست نمی‌دانم.

این بیان، شاهد دیگری است برای همان نکتهٔ زبان قرآنی: نوع تکلم خدا با انبیایش گاهی شیوهٔ خاصی دارد. گاهی عتاب است برای عتابِ طرف مقابل؛ گاهی اعتراف‌گیری است تا نشان دهد همان کسی که شما امروز ادعای الوهیتش را می‌کنید، خودش چنین ادعایی ندارد. این را به آن نکات زبان قرآنی که پیش‌تر گفتیم اضافه کنید.

این یک بحث بود.


گشودن پروندهٔ نسیان و سهو انبیا

این جلسه می‌خواهیم فایل تازه‌ای باز کنیم: کلاً فایل بحث نسیان و سهو مجموعهٔ انبیا. آیاتش را چند تا با هم می‌بینیم. قرآن به‌صورت نسیان به پیامبر و برخی دیگر از انبیا نسبت می‌دهد. اینها جواب‌های یکسان ندارند، ولی شبهه یکی است. وقتی در قرآن طرح شود، می‌شود از آن به عنوان شبههٔ نسیان و سهو یاد کرد؛ اما جواب‌ها یکی نیست. بعضی آیات با هم مختلف‌اند. باید آیه به آیه در فضای خودش حرکت کرد، نه اینکه یک کلید را به همه قفل‌ها بزنیم.


کهف ۲۳ و ۲۴: «إنی فاعل ذلک غدا» و نسیان پروردگار

اولین آیه‌ای که وقتی سبک قرآن را درآوردیم می‌توانیم جوابش را بدهیم، آیهٔ کهف است. کهف را ببینید، از آیهٔ بیست و سه؛ صفحهٔ دویست و نود و شش.

خدا به پیامبر می‌گوید:

«وَلَا تَقُولَنَّ لِشَيْءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذَٰلِكَ غَدًا» (کهف/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرگز دربارهٔ چیزی مگو که من آن را فردا انجام‌دهنده خواهم بود.

«إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ ۚ وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَىٰ أَن يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَٰذَا رَشَدًا» (کهف/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر آنکه خدا بخواهد. و چون پروردگارت را از یاد بردی، به یاد آور و بگو: «امید است پروردگارم مرا به چیزی که از این به رشد نزدیک‌تر است راه نماید.»

قول یعنی رفتار هم

«نگویید» تا حالا بارها معنایش را گفته‌ایم: نوع رفتار را هم قول می‌گویند. قول چون ویژگی خاصی دارد جدا گفته می‌شود؛ اما «و لا تقولن لشیء» یعنی در مورد چیزی مگو — و این‌گونه رفتار مکن — که «إنی فاعل ذلک غدا»: من حتماً این کار را فردا انجام می‌دهم. من حتماً باید در زندگی‌ام چنین اتفاقی بیفتد. من باید چنین کاری بکنم. این‌طور نگو. این‌طور هم رفتار نکن. مگر اینکه خدا بخواهد.

«واذکر ربک إذا نسیت»: فعلاً این‌گونه نگو؛ وقتی خدا را فراموش کردی، متذکر شو. و به جایش بگو: «عسى أن یهدین ربّی لأقرب من هذا رشدا». شاید خدا مرا به چیزی هدایت کند که رشدش از این نزدیک‌تر باشد. این خودش یک دستور اخلاقی خیلی روشن و خوب است.

اصرار بر دعای مادی

در دعاها داریم، در بیانات بزرگان داریم، معلمان اخلاق می‌گویند اصرار روی دعا نکنید؛ اصرار روی دعای مادی نکنید. اگر اصرار کنید اتفاق می‌افتد. اینها که گفته‌اند «اگر کسی از خدا بخواهد و لجاجت کند بالاخره گیرش می‌آید»، توصیف است نه توصیه. هیچ توصیه‌ای در این باره نداریم. توصیف است. اگر کسی چیزی از خدا بخواهد و لجاجت هم بکند، خدا به او می‌دهد؛ باب هر نوع دعا باز است و پروردگار عطا می‌کند. ولی خیلی وقت‌ها همین رابطه‌ای است که پدر و مادر با بچه دارند.

تمثیل چای داغ

خیلی وقت‌ها ممکن است بچه بخواهد دست به چای بزند. هی چای را این‌ور می‌کشم، هی آن‌ور می‌کشم؛ آخر می‌گویم دیگر بیا بسوز، ببینم چه خبر است. این‌قدر هی می‌خواهی دستت را بکنی توی این چای؛ بیا بکن توی چای. هرکه می‌کند جیغش درمی‌آید. می‌گویم فهمیدی؟ این بود آن چایی که این‌قدر هی می‌خواستی به آن برسی. خیلی اوقات ماجرا این است.

آقای همت زیاد این را به ما می‌گفت و می‌گویند. بگو خدایا به نظرم این خوب است. یک بار دعا بگو؛ شد، شد؛ نشد، نشد. دیگر این‌قدر لجاجت نکن. حالا در «اهدنا الصراط المستقیم» لجاجت کن، اشکال ندارد؛ این صراط مستقیم است. هی بگو خدا مرا. اما دعایی که خیراتش معلوم نیست — که من حتماً باید این زن را بگیرم یا این شوهر را، من باید آن‌جور باشم، حتماً اگر نشود دق می‌کنم — آیه ببینید در چه فضایی حرکت می‌کند. معلوم است که چنین تعبیراتی از نسیان خدا شکل می‌گیرد.

چون شما خدایی را به عنوان خدای حکیم ظاهراً از یاد برده‌اید. خدای حکیم یعنی خدایی که در لحظه بهترین کار را برای شما انجام می‌دهد و بهترین تصمیم‌ها را می‌گیرد. ظاهراً خدا را فراموش کرده‌اید که با که طرفید. فکر کرده‌اید با یک آدم دمدمی‌مزاج طرفید که مصالح خودتان را خودتان بهتر از خدا می‌دانید؛ با موجودی طرفید که باید حتماً چیزی را از او بخواهید و به کرسی بنشانید. آیه در این بستر حرکت می‌کند و می‌گوید این‌گونه مگو «إنی فاعل ذلک غدا»، مگر آنچه خدا بخواهد.

مخاطب اصلی پیامبر نیست

بعد می‌فرماید «فاذکر ربک إذا نسیت». وقتی پروردگارت را فراموش کردی، یاد پروردگار بیا که این رب است؛ مدیریت عالم به عهدهٔ اوست. این‌قدر خودت خودت را مدیریت نکن. کسی که در مرتبهٔ ولی‌الله باشد — و پیامبر قطعاً در مرتبهٔ ولی‌الله است — اصلاً خودش را در بستر اختیار خالق خود می‌گذارد. او دیگر آن کسی نیست که خدا بخواهد به او بگوید یادت رفته با که طرفی.

پس جواب این شبههٔ نسیان چیست؟ همین است. اصلاً خطاب پیامبر، مخاطبِ اصلی‌اش پیامبر نیست. این سبک را مرتب در قرآن دیده‌ایم: چیزی به پیامبر می‌گوید و مخاطب اصلیش پیامبر نیست؛ طرف‌های دیگر را مورد خطاب قرار می‌دهد. این آیه در جای خود بسیار قابل تأمل است — برای خود من هم هست — ولی فضای آیه این است که از نسیان پروردگار است که کسی روی خواسته‌های این‌مدلی‌اش لجاجت می‌کند. وظیفه‌ات حرکت است؛ بخواه و حرکت کن. دیگر این‌قدر زنجیر به پا نکن بابت اتفاقی که معلوم نیست خیریتش چیست.

این پس آن چیزی بود که اینجا به عنوان نسیان آمده؛ و جوابش از سنخ همان نکتهٔ زبان قرآنی است.


آیهٔ حج ۵۲ و داستان ساختگی غرانیق

آیهٔ دیگری هست که خیلی با یک روایت ترکیب شده و به صورت شبهه درآمده است. آیهٔ پنجاه و دو سورهٔ مبارکهٔ حج؛ صفحهٔ سیصد و سی و هشت. قبل از اینکه آیه را ببینید، ببینید این آیه عملاً با این روایت ترکیب شده. بحارالأنوار، جلد هفده، صفحهٔ هشتاد و هفت. مربوط به داستان غرانیق است.

می‌گوید وقتی سورهٔ نجم نازل شد و حضرت مشغول قرائت سورهٔ نجم بودند، به این فراز رسیدند:

«أَفَرَأَيْتُمُ اللَّاتَ وَالْعُزَّىٰ» (نجم/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا لات و عزّى را دیده‌اید؟

«وَمَنَاةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرَىٰ» (نجم/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و منات، آن سومین دیگر را؟

می‌گویند یک‌دفعه شیطان می‌آید وسط تلاوت پیامبر و بر زبان مبارکش جاری می‌شود: «تلک الغرانیق العلی وإن شفاعتهن لترتجى»؛ یعنی اینها پرندگان بسیار بلندپروازند و به شفاعتشان امید می‌رود. مشرکان که این را از زبان پیامبر می‌شنوند خوشحال می‌شوند: خوب شد، سازش شد. وقتی به آیهٔ سجده‌دار سوره می‌رسند، مسلمانان و مشرکان با هم سجده می‌کنند. بعد که تمام می‌شود می‌گویند این چه بود گفتی؟ پیامبر می‌گوید الان چه گفتم؟ می‌گویند گفتی تلک الغرانیق العلی. می‌گوید واقعاً من این را گفتم؟

آن‌گاه — به مضمون همین نقل — آیه‌ای نازل می‌شود به عنوان تسلی دل پیامبر: طوری نیست؛ این گند را همهٔ انبیا زده‌اند؛ همه از این گندها زده‌اند.

«وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِيٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّىٰ أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللَّهُ آيَاتِهِ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (حج/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو هیچ رسول و هیچ پیامبری نفرستادیم مگر آنکه چون [آرزو کرد / تلاوت کرد]، شیطان در آرزوی او القا کرد؛ پس خدا آنچه را شیطان القا می‌کند از میان می‌برد، سپس آیات خود را استوار می‌سازد؛ و خدا دانای حکیم است.

رسول غیر از نبی است

این آیه یکی از آیات کلیدی برای فرق رسول و نبی هم هست. ما همین‌طور همه را با هم می‌گوییم؛ عنوان رسول با عنوان نبی فرق دارد. رسالت آن وجههٔ مردمی است؛ آن‌جا که طرف تبلیغ مردمی می‌کند اسمش رسول است. بعضی انبیا نبی بودند و رسول نبودند. باید در قرآن بگردید. بعضی رسول بودند و طبعاً نبی هم بودند. نبی به آن وجههٔ گرفتن پیام گفته می‌شود. بعضی هم نبی بودند و رسول شدند؛ مثل حضرت ادریس.

ادریس و الیاس؛ جسم و روح در آسمان

حضرت ادریس شخصیتی است با دو شخصیت. همان که حضرت ادریس است همان حضرت الیاس است؛ یک نفر. وقتی قرآن از ادریس پیامبر یاد می‌کند، از عروجش یاد می‌کند که به آسمان‌ها می‌رود:

«وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِدْرِيسَ ۚ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَّبِيًّا» (مریم/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در این کتاب ادریس را یاد کن؛ او بسیار راست‌گفتار و پیامبر بود.

«وَرَفَعْنَاهُ مَكَانًا عَلِيًّا» (مریم/۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به جایگاهی بلند بالا بردیم.

بعضی فکر می‌کنند این حرف‌ها چیزهای عجیبی است. نه. همین جسم و روحش با هم می‌رود در آسمان‌ها. همین اتفاقی که برای حضرت عیسی الان افتاده است:

«بَل رَّفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا» (نساء/۱۵۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه خدا او را به سوی خود بالا برد؛ و خدا شکست‌ناپذیر حکیم است.

بعضی چون اعتقادات را نمی‌فهمند یک جورش می‌کنند تا بفهمند. الان حضرت عیسی کجاست؟ در آسمان‌هاست. روح و جسمش با هم در آسمان‌هاست؛ نه اینکه جسمش اینجاست و روحش آنجاست. این صراحت قرآن است. منتها ما این خوارق عادت را یک‌دفعه تعجب می‌کنیم: یعنی چه؟ آنجا چه کار می‌کند؟ چه می‌خورد؟ بالا چه می‌خورد؟ یک چیزی می‌خورد دیگر؛ یک جوری زندگی‌اش را می‌کند، ولی در آسمان است. به قول علامه، از کسی که بی‌پدر متولد شده این‌ها دیگر رویش است. نمی‌شود گفت مثلاً چیز باطنی است و جسمش روی زمین مانده.

در روایات خودمان هم هست که ادریس بعد از آنکه به آسمان می‌رود، به صورت حضرت الیاس با چهرهٔ مرسل یک بار دیگر می‌آید. یعنی یک نفر با دو شخصیت و دو اسم و دو چهرهٔ جدا: یکی کاملاً چهرهٔ مردمی دارد به نام الیاس؛ یکی ادریس است و اصلاً چهرهٔ مردمی ندارد و جدا از مردم است. بعداً بحثش مفصل است، واردش نمی‌شویم. اینها نشان می‌دهد رسول و نبی و حجت با همدیگر فرق دارند.

امنیه: آرزو و تلاوت

برگردیم به آیه. «ألقى الشیطان فی أمنیته»: وقتی آرزویی می‌کند، شیطان در امنیهٔ او القا می‌کند. امنیه از ریشهٔ «منی» است؛ هم به معنی آرزو است هم به معنی تلاوت. هر دو هست. لذا آیه همین‌طور هم خوانده می‌شود که وقتی تلاوت می‌کند، شیطان در تلاوت او القا می‌کند. آن‌گاه آنچه شیطان القا کرده خدا نسخ می‌کند و از بین می‌رود.

پس نهایتاً — در خوانش قصهٔ غرانیق — می‌خواهند بگویند پیامبر مشکل تو نبوده؛ این مشکل را همه دارند. اینکه تو پیدا کردی، همهٔ انبیا همین اتفاق برایشان می‌افتد.

آیا هدف خدا بیان عیب عمومی انبیاست؟

یک چیز جای دقت دارد. آیا خدا در این سلسله آیات می‌خواهد یک اشکال از انبیا را به صورت کلی برای قاری قرآن بیان کند؟ شما که دارید این را می‌خوانید به عنوان قاری قرآن می‌رسید اینجا و می‌گویید خدا می‌خواهد یکی از مشکلات انبیا را بگوید؛ بگوید اینها چه ایرادهایی همه دارند. آیا این هدف خداست؟

هنوز جواب نداده‌ایم. می‌خواهیم کمی فضاسازی شود. اینها را باید در فضاهایشان حرکت کنید.

آن خدایی که خودش گفته من وحی را اسکورت می‌کنم و هوای وحی را خودم دارم:

«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» (حجر/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بی‌تردید ماییم که این ذکر را فروفرستادیم و بی‌تردید ما خود نگهدار آنیم.

من فرشته و رصد ملائکه دارم که پیش و پس اینها حرکت می‌کنند تا وحی دست نخورد. آیا یک چنین پیغمبری و یک چنین وحیی، حالا یک‌دفعه شیطان بیاید وسط تلاوت و بتی را در دهان پیامبر بگذارد؟ اولاً این معارف با هم نمی‌خواند.

ثانیاً ما از خدا چنین تسلیِ غیرواقعی را قبول نمی‌کنیم که بیاید پیامبر را با حرف غیرواقعی دلداری دهد که آقا همه همین مشکل را دارند.

تمثیل تسلی واقعی و تسلی دروغ

بعضی می‌آیند می‌گویند ما در خانه زن و شوهر دعوا می‌کنیم. مشاور می‌گوید این اوقات‌تلخی‌ها در همهٔ خانه‌ها هست. این درست است که آدم با یک حرف واقعی طرف را تسلی دهد؛ بگوید فکر نکن تنها هستی. اوقات‌تلخی در خانه هست؛ بعضی با آن درست تمام می‌کنند. اما یک نفر بیاید بگوید من با چاقو به زنم حمله می‌کنم، و من بگویم تو را چه، همه حمله می‌کنند؛ همه با چاقو به زن‌هایشان حمله می‌کنند، این که چیز جدیدی نیست. ببین این دیگر تسلی غیرواقعی است. ما که قرار نیست به هر بهانه‌ای خدا پیامبر را تسلی دهد که حالا از این تسلیات هم داشته باشیم.

انگشت مبارک را همین‌جا نگه دارید.


تسلی واقعی در قرآن: نساء ۱۰۴

سورهٔ مبارکهٔ نساء، آیهٔ صد و چهار را ببینید. فضاهای واقعی را برای تسلی روشن کردن را ما داریم. چند آیه هم در همین‌جا می‌خوانیم که جزو اشکالات دوباره دربارهٔ پیامبر گرفته‌اند.

«وَلَا تَهِنُوا فِي ابْتِغَاءِ الْقَوْمِ ۖ إِن تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَمَا تَأْلَمُونَ ۖ وَتَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ مَا لَا يَرْجُونَ ۗ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا» (نساء/۱۰۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در پی‌جویی آن قوم سستی نکنید. اگر شما رنج می‌برید، آنان نیز همان‌گونه که شما رنج می‌برید رنج می‌برند؛ و شما از خدا چیزی امید دارید که آنان امید ندارند؛ و خدا دانای حکیم بوده است.

می‌گوید در پیگیری این قوم و دنبال اینها رفتن سستی نکنید. اگر شما از این جنگ مصیبت می‌بینید و رنج می‌برید، حواستان باشد طرف مقابل هم رنج می‌برد. فکر نکن او نشسته پشت درهای بسته عشق و حال می‌کند و شما این‌ور فقط رنج می‌بینی. اگر جنگ است، اگر دندان تیز کرده‌اید به هم، اگر به تو فشار می‌آید و تحریم می‌شوی و فشار اقتصادی می‌بینی، بدان او هم در کشورش همین اتفاق می‌افتد. او هم از همین دندان به هم نشان دادن صدمه می‌بیند. فکر نکن شما صدمه می‌بینید و او صدمه نمی‌بیند. اولاً هم شما صدمه می‌بینی هم او. «إن تکونوا تألمون فإنهم یألمون کما تألمون».

یک چیز هم به نفع شماست: «وترجون من الله ما لا یرجون». شما امیدی به مدد الهی دارید که آنها چنین امیدی ندارند. آنها که خدا ندارند. شما خدا دارید و این راهی که می‌روید راه خداست. اگر در زمینهٔ علمی و عملی بی‌شائبه بیفتیم دنبال اینکه آبی در آسیاب امام زمان سلام‌الله‌علیه بریزیم، از امداد ویژهٔ الهی بهره‌مندیم که او چنین بهره‌ای ندارد. «وکان الله علیماً حکیماً».

این تسلی واقعی است. خدا فضا را روشن می‌کند: رنج طرفینی است و امید شما یک‌طرفه به نفع شماست. این غیر از آن است که بگوید همهٔ انبیا وسط تلاوت وحی بت را به زبان آورده‌اند، دلت نشکند.


آیات قضاوت در نساء: تمایل پیامبر به خائنین؟

همین‌جا آیهٔ بعد را هم بخوانیم که باز دربارهٔ یکی از اشکالاتی است که به پیامبر گرفته‌اند.

«إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ ۚ وَلَا تَكُن لِّلْخَائِنِينَ خَصِيمًا» (نساء/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما این کتاب را به حق به سوی تو فروفرستادیم تا میان مردم به آنچه خدا به تو نمایانده داوری کنی؛ و مدافع خائنان مباش.

ما این کتاب را به حق برای تو نازل کردیم تا میان مردم حکم کنی با آنچه خدا به تو ارائه می‌دهد. «ولا تکن للخائنین خصیما»: برای خائنین، به نفع خائنین، خصم و حامی مباش. یک میلی به سمت خائنین نکن. چنین کاری را پیامبر نکن.

جواب این یکی چیست؟ باز هدفش پیامبر نیست. بحث کلاً مسئلهٔ قضاوت است. آیهٔ محوری‌اش آیهٔ صد و دوازده است.

«وَمَن يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْمًا ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئًا فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُّبِينًا» (نساء/۱۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرکس خطا یا گناهی مرتکب شود، سپس آن را به بی‌گناهی نسبت دهد، به‌راستی بهتان و گناهی آشکار بر دوش گرفته است.

کسی خطیئه‌ای یا اثمی بکند — بین خطیئه و اثم در همین آیه فرق هست، حالا بحثش الان نیست — بعد تقصیر را بیندازد گردن آدم بریء. این بهتان و گناهی روشن است.

آن‌وقت شمایی که می‌گویی این اشکال، اشکال پیامبر است و معلوم است پیامبر تمایلاتی داشته، برو فضای دسته آیات را ببین. دسته آیاتش راجع به قضاوت است. آیهٔ بعد را نگاه کن؛ آیهٔ صد و سیزده:

«وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّت طَّائِفَةٌ مِّنْهُمْ أَن يُضِلُّوكَ وَمَا يُضِلُّونَ إِلَّا أَنفُسَهُمْ ۖ وَمَا يَضُرُّونَكَ مِن شَيْءٍ» (نساء/۱۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر فضل خدا و رحمت او بر تو نبود، گروهی از آنان آهنگ آن می‌کردند که تو را گمراه کنند؛ و جز خود را گمراه نمی‌کنند و هیچ زیانی به تو نمی‌رسانند.

اگر این فضل و رحمت خدا به تو نبود، یک طایفه‌ای از آنها همت می‌کردند که گمراهت کنند. یعنی حتی همت هم نکردند که تو را گمراه کنند. نه همه؛ یک طایفه‌شان. تازه آنها همت می‌کردند؛ یعنی چنین قصدی در آنها شکل می‌گرفت. چنین قصدی هم در آنها شکل نگرفت که بیایند پیامبر را گمراه کنند.

این سوره مدنی است. اینها دیگر پیامبر را شناخته‌اند. بعد از مدتی از اوایل مکه که آمدند کمی تطمیع کردند و دیدند نه بابا، اصلاً پیامبر در یک حال و هوای دیگر است. تهدید به مرگ کردند و دیدند نه بابا، اصلاً پیامبر در یک حال و هوای دیگر است. یک ولی خدا از مرگ نمی‌ترسد.

روضه‌هایی که قیاس به نفس‌اند

من بعضی وقت‌ها این روضه‌ها را که می‌شنیدم به قدری عصبانی می‌شدم که تا صاعقه بزند. گفته‌اند امان‌نامه آوردند برای حضرت عباس. خب این قسمتش در تاریخ هست. بعد طرف با خودش مقایسه کرده: اگر یک امان‌نامه برای ما می‌آوردند ما چه کار می‌کردیم؟ شروع کرده همان تکه را روضه بافتن. آنجا لحظه‌ای است که هر کسی دوست دارد در برود. عجب؟ از حضرت عباس داری صحبت می‌کنی. کجا هر کسی دوست دارد در برود؟

ما در همین شهدای خودمان نشان می‌دهیم. از اصفهان، از همین مرتبه‌های پایین‌تر. می‌گویند ما همه وسیله‌ایم و کارها کار خداست؛ این عمق توحیدی که فهمیده‌اند. همه عاشق شهادت‌اند. در وصیت‌نامه‌ها التماس می‌کنند شهید شوند. حالا حضرت عباس. اینهایی که تازه صد تایشان را بکوبی روی هم بگذاری یک قطره از وجود حضرت عباس نمی‌شوند، حضرت عباس مثلاً چه شده؟ بعد همه آمده‌اند ببینند امام حسین در دلش هول افتاده که نکند برود. این خیلی روضه بدی است. درست، ممکن است گریهٔ یک سری آدم را درآورد. ولی این خیلی حرف بدی است که امام حسین مثلاً در دلش کمی شده باشد که نکند برود. این قیاس به خودش است. اینها عاشق شهادت‌اند.

امیرالمؤمنین می‌گوید:

«وَاللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند، پسر ابوطالب به مرگ مأنوس‌تر است از کودک به پستان مادرش.

من آنس به مرگ از بچه به پستان مادرش بیشترم. من این‌گونه‌ام. من ارتضاع می‌کنم از ذکر مرگ و یاد مرگ. ما داریم تهدید می‌کنیم به مرگ. خنده‌دار است. تهدید به مرگ برای اولیای خدا خنده‌دار است.

ما در همین آقای امجد و اینها — که قطره‌ای از وجود اباالفضل العباس نیستند، و آنها قطره‌ای از وجود معصوم نیستند — آقای امجد گاهی اوقات وقتی از مرگ صحبت می‌کند چنان لبخند باشکوهی می‌زند که معلوم است عاشق مرگ است. می‌گوید برویم آنجا جمع شویم دور همدیگر. یک جوری می‌گوید انگار حال می‌کند از اینکه می‌خواهد بمیرد. این مال چیست نیست؛ مال انس است.

وقتی دو بار تهدید به مرگ شد و تطمیع شد و گفتند زن برایت می‌آوریم و دست بردار و پول می‌دهیم، دیدند اصلاً این حرف‌ها نیست. دیگر احد الناس فکر نکرده بود که بروم این را گمراه کنم. اتفاقی که افتاده این بوده که باید برویم جلوی این را بگیریم، نه اینکه برویم این را گمراه کنیم. خدا هم می‌گوید «ولولا فضل الله علیک ورحمته لهمت طائفة منهم أن یضلوک». یک گروهی اگر این نبود چنین قصدهایی در آنها ایجاد می‌شد؛ امتناعیه است. چنین قصدی هم ایجاد نشده. کسی هم اصلاً چنین قصدی نکرده که این را گمراه کند.

آن‌وقت خدا به این پیامبر می‌گوید تأسف نینداز، یک‌هو متمایل نشو به این خائنین که حالا به پولشان و ثروتشان و امکاناتشان بیایی به نفع آنها حکم بدهی. اصلاً فضای قرآنی این را نشان نمی‌دهد.

همین جدایی از قرآن است که باعث بسیاری از این شبهات می‌شود. جدایی از متن قرآن. من همیشه خواهش می‌کنم هرچه گفتند آقا در قرآن است، ببینید کجای قرآن. خودتان بروید قرآن را ببینید؛ بالایش را ببینید، پایینش را ببینید، فضای آن آیات را ببینید. بسیاری از این شبهات وجود ندارد. اصلاً خدا گاهی اوقات اجازه نمی‌دهد شما چهار سوره آن‌ورتر و این‌ورتر جمع کنید. همان‌جا متن را ببینید، فضای آیات نازل‌شده را ببینید، معلوم می‌شود حرف خدا چیست.

پس تسلی دادن داریم. منتها مراتب تسلی دادن دیگر به این افتضاح نیست که تقریباً همه گند زده‌اند در زمینهٔ وحی. این نوع تسلی را ما نمی‌فهمیم. به نظر ما به عنوان قاری قرآن — حتی اگر هیچ آیهٔ دیگری را ندیده باشیم — می‌آید که یک اشکال را، یک مشکل را در مقابل انبیا دارد می‌گوید. می‌گوید انبیا همه، هر رسول و نبی، با یک جریان به عنوان مشکل مواجه بوده‌اند. مشکل جلو سد راهشان بوده. ما اول این را می‌فهمیم. حالا آیه را چطور باید فهمید؟


معنای درست القای شیطان در امنیه

غیر از آیاتی که خدا وحی را حفظ می‌کند، خود همین آیه را وقتی دست می‌گذاریم باید در فضای خودش بفهمیم. هر رسول و نبی وقتی کتاب خدا را تلاوت کرده، یک سری شیطان — و اینها شیاطین الانس والجن‌اند — القای شبهه می‌کرده‌اند در میان تلاوت پیامبر. یعنی وقتی پیغمبر داشته فراز به فراز می‌خوانده، اینها می‌آمده‌اند فراز به فراز القای شبهه می‌کرده‌اند. می‌گفته‌اند اگر این جایش این است پس چرا آن جایش آن‌طور است؟ هی شروع می‌کرده‌اند القا کردن.

اگر امنیه به معنی آرزو باشد، آرزوی پیامبر چه بوده؟ که وحی برسد و اینها هدایت شوند. القا می‌کرده‌اند و نمی‌گذاشته‌اند یک عده هدایت شوند. یا اینکه پیامبر داشته می‌خوانده و یک سری در میان اطلاعات پیامبر القا می‌کرده‌اند؛ منتظر بوده ببینند پیامبر چه می‌گوید تا چهار تا شبهه رویش بگذارند. دقیقاً کاری بوده که گزارش تاریخ هم همین را نشان می‌دهد: منتظر بوده‌اند پیامبر یک چیزی بگوید، چهار تا شبهه رویش سوار کنند. اصلاً منتظرند یک آیه ببینند.

قرآن را با حالت سلم گوش کردن

اصلاً با این نگرش گاهی اوقات طرف قرآن می‌خواند. با حالت سلم نمی‌خواند. می‌آید نگاه می‌کند ببیند قرآن چه می‌گوید که یک دمل دربیاورد؛ برود یک جا علمی علم کند. من به ندرت آدم‌هایی دیده‌ام که این‌گونه قرآن گوش می‌کنند. نه به نیت اینکه اشکالش حل شود؛ به نیت اینکه یک جا گیر بدهد و پرچمی علم کند. چه فهمیده، چه نفهمیده. اصلاً نفهمیده حتی.

کمپین یک میلیون امضا و آیهٔ ارث

طرح یک میلیون امضا را دیده‌اید؛ اینکه قوانین زن را برگردانند. دفترچه‌ای زده‌اند همین خانم شیرین عبادی و مهرانگیز کار و شهلا لاهیجی، این فمینیست‌های ایرانی: رفع تبعیض علیه زنان. بعد این دفترچه را پرزنت می‌کنند. می‌خواهند یک میلیون امضا جمع کنند. پرزنتیشن را چه کسی انجام می‌دهد؟ یک عده جوجه دانشجو. کجا؟ در مترو و ایستگاه اتوبوس. انگار نگاه می‌کند که یک گیری پیدا کند و برود امضا جمع کند.

به یکی از همین کسانی که پرزنت می‌کرد گفتم شما خودت اصلاً می‌دانی اینها الان چه نوشته‌اند؟ گفت نه. گفتم شما می‌دانی اینها مخالف نص صریح قرآن‌اند. شما این را به ملت می‌روی می‌گویی؟ در دو دقیقه، سه دقیقه چطور امضا می‌گیری؟ مگر نباید در پرزنتیشن نوشته را تفهیم کنی؟ ما می‌گوییم سه‌شنبه‌ها بلند شوید بیایید، هفتاد هشتاد جلسهٔ یک ساعت و نیم می‌خواهیم تفهیم کنیم. شما می‌خواهید در دو دقیقه تمام این موارد را تفهیم کنید؟

آدمی که سر تا پا می‌خواهد کاری بکند چون از آن زنی که بچه بغلش است و در مترو کلافه شده امضا می‌گیرد. فکر می‌کند الان من کلافه شده‌ام تقصیر قوانینی است که به اجتهاد علیه زنان وجود دارد؛ بچه دارد وای می‌زند، دوست دارد آنجا را امضا کند. بسیاری از آنچه امضا می‌گیرند مخالف نص صریح قرآن است؛ یک فتوای مخالف وجود ندارد؛ نص صریح قرآن است. باید انصاف داشته باشد بگوید شاید آن آدم‌ها امضا نکنند وقتی بدانند مخالف نص صریح قرآن است.

همین خانم شیرین عبادی را جایزهٔ نوبل می‌دهند، ما هم اینجا کف و سوت می‌کشیم یا نمی‌کشیم. برای که باید کف و سوت بکشیم؟ اگر قرار بر تئوریزاسیون باشد، هر فحشِ چاله‌میدانی که بلد باشید بدهید تا من برایتان در اینترنت پشت سرش یک تئوری علمی پیدا کنم که کلی پروفسور و دکتر آن تئوری را داده‌اند. از خوردن مدفوع انسان برای سلوک الی الله گرفته تا ازدواج با عروسک. هرچه فحش چاله‌میدانی وجود دارد بگویید تا مقاله‌اش را برایتان گیر بیاورم که پشتش یک عده اسم دکتر و پروفسور است. تئوریزاسیون که کار نشد. چهار تا فحش چاله‌میدانی را آدم نوبل می‌دهد. روزگاری است که علم هیچ جنبهٔ تقدسی در آن وجود ندارد؛ تقدس‌زدایی شده از تویش.

این جماعت جمع شده‌اند می‌خواهند یک میلیون امضا بگیرند علیه صراحت قرآن. چرا این‌قدر می‌پیچانی؟ بگو ما قرآن را قبول نداریم. نگو نه، ما برداشت‌های نوی از قرآن داریم. آیه می‌گوید:

«يُوصِيكُمُ اللَّهُ فِي أَوْلَادِكُمْ ۖ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنثَيَيْنِ ... فَرِيضَةً مِّنَ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا» (نساء/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا شما را دربارهٔ فرزندانتان سفارش می‌کند: برای پسر مانند بهرهٔ دو دختر است... فریضه‌ای از جانب خدا؛ بی‌تردید خدا دانای حکیم بوده است.

برو بالا، بیا پایین. گفته «فریضةً من الله». بعد هم علیم حکیم. یک فتوای مخالف این هم نداریم. حالا بسم الله ببینم چه برداشت دیگری می‌خواهی از این آیه بکنی. نه، شاید بشود! چرا می‌پیچانی؟ بگو قرآن را می‌گذاریم کنار، می‌خواهیم کار خودمان را انجام دهیم.

نه می‌آید قرآن را گوش کند، نه فلسفه‌اش را. بگویی بیا ما هم یک کلاس داریم اینها را تفهیم می‌کنیم، نمی‌آید. فقط می‌خواهد یک گیر پیدا کند و اعلام کند. گیری که به ذهن خودش می‌رسد گیر است. اگر بنشیند، یک آیه این‌گونه کافی است پیدا کند که گفته‌اند ما القا می‌کنیم در امنیه؛ پس آن همه آیاتی که گفتیم وحی را حفظ می‌کنیم چه می‌شود؟ پس این را باید یک جور دیگر فهمید.

و این هم هست: می‌آمدند چهار تا شبهه می‌گذاشتند روش، تحویل ملت می‌دادند.

من آن جزوه را سه‌شنبه می‌آورم؛ بخش‌های ارثش و اوایلش را می‌خوانم تا ببینید چقدر ابلهانه است. الحمدلله که خدا دشمنانمان را از احمق‌ها آفریده. واقعاً. حالا اسمش می‌خواهد شیرین عبادی و شهلا لاهیجی و مهرانگیز کار باشد.

شیطان در شیطنت هم مسخر خداست

خدا آن موقع چه کار می‌کند؟ اینها می‌آیند القای شبهه می‌کنند، ولی خدا نسخ می‌کند تمام آنچه را القا کرده‌اند. با چهار آیهٔ دیگر می‌آید نسخشان می‌کند، از بین می‌برد، حرف‌هایشان را از بین می‌برد. بعد آیات خودش را تحکیم می‌بخشد. خیلی اتفاق‌ها هست که همین القای شبهه باعث می‌شود خدا آیهٔ دیگری نازل کند و عده‌ای را بسیج کند. از آن‌ور القای شبهه می‌کند، از این‌ور خدا بسیج می‌کند.

تا چه شود؟ تا خدا چه هدفی را پیش ببرد؟ معلوم است. تمام شیطان هم در شیطنت خودش مسخر خداست. شیطان این کارها را می‌کند تا خدا این کار را بکند. آیهٔ بعد را ببینید؛ دقیقاً واضح است. هیچ جای شبهه نمی‌ماند که کسی بخواهد آن را به معنای غرانیق بگیرد.

«لِّيَجْعَلَ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ ۗ وَإِنَّ الظَّالِمِينَ لَفِي شِقَاقٍ بَعِيدٍ» (حج/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنچه را شیطان القا می‌کند برای کسانی که در دل‌هایشان بیماری است و برای سنگدلان مایهٔ آزمون کند؛ و ستمکاران در ستیزه‌ای دور و درازند.

«لیجعل» تعلیل است. دارد علت این کار را می‌گوید. تا خدا قرار بدهد آنچه را شیطان القا کرده باعث فتنه؛ باعث امتحان کسانی که در قلبشان مرض دارند. آدم‌های مرض‌دار را اول مشخص کند. چون خدا و قرآن فرقان‌اند و باید صف‌ها را جدا کنند. کسانی که قلب قسی دارند را بکشد کنار. «وإن الظالمین لفی شقاق بعید»: ظالمین در یک شقاق و جدایی دور هستند؛ باید معلوم شوند. نمی‌شود ظالمین وسط غیر ظالمین بمانند؛ نمی‌شود مؤمنین وسط غیر مؤمنین قاطی باشند. باید به حسب صف جدا شوند.

شقاق یعنی فاصله. همان که می‌فرماید:

«وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُوا حَكَمًا مِّنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِّنْ أَهْلِهَا» (نساء/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از جدایی میان آن دو بیم داشتید، داوری از کسان شوهر و داوری از کسان زن بگمارید.

شقاق یعنی حالت جدایی و فاصله. اینها دقیقاً در یک فاصله‌اند از راه خدا و از مؤمنین. آیات قرآن اگر بیاید فرقان ایجاد می‌کند. قرآن فرقان است. صف‌ها را جدا می‌کند. نمی‌شود همه با همدیگر بگوییم آقا اعتقادات شما درست است، اعتقادات ما هم درست است، بیا یک مصالحه بکنیم. نه. اعتقاد من درست است، اعتقاد شما دقیقاً غلط است. ما خیلی وقت‌ها طرفین نقیضیم. یا دوتایمان اشتباه می‌کنیم، یا من اشتباه می‌کنم شما درست می‌گویید، یا شما اشتباه می‌گویید من دقیقاً درست می‌گویم. نمی‌شود بگوییم شما هم درست می‌گویید. شما می‌گویید شرک، ما می‌گوییم توحید و زیر برنامهٔ خدا. بیا غذایمان را بخوریم، ول کن این حرف‌ها. قرآن فرقان ایجاد می‌کند.

از آن طرف:

«وَلِيَعْلَمَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ ۗ وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِينَ آمَنُوا إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ» (حج/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تا کسانی که دانش یافته‌اند بدانند که این [کتاب] حق است از جانب پروردگارت، پس به آن ایمان آورند و دل‌هایشان برای آن فروتن شود؛ و بی‌تردید خدا راهبر مؤمنان به راه راست است.

کسانی که أوتوا العلم، علم به آنها داده شده، این نکته را بهتر درک کنند که هذا الحق من ربک؛ ایمان بیاورند و دلشان خاشع و مخبت شود. همهٔ این روند لازم است. لذا از القای شبهات نمی‌ترسیم. اصلاً. این شیاطین مسخر خدایند. بگذار القای شبهه کنند به قرآن. از دلش آیت‌الله مطهری درمی‌آید. از دلش المیزان درمی‌آید. از تویش هزاران آدم درمی‌آید که شروع می‌کنند «یحکم الله آیاته».

روزگاری که قرآن را با سه‌گاه و نهاوند می‌خواندیم

من همیشه به دوستان گفته‌ام. زمان ما این خبرها نبود. اصلاً کسی دنبال قرآن نبود. حتی ما دنبال چه بودیم؟ دنبال دستگاه سه‌گاه و نهاوند و جواب و قرار و برو و بیا پایین و این‌جوری بخوان و آن‌جوری. قرآن برای ما هم همین بود. چرا؟ چون شبهه‌ای نبود. قرآن هم همین بود.

اتفاقاً الان اتفاق بهتری افتاده. الان هیچ حتی بچهٔ مذهبی را نمی‌توانیم با سه‌گاه و نهاوند بکشیم کنار قرآن. الان وقتی شده که قرآن دارد خودش را نشان می‌دهد. به جای اینکه همه بایستند این‌جوری نگاه کنند ببینند سردر قرآن چه مدلی است، همه می‌گویند بگو داخلش را بگو؛ آن حرف را بزن. این برکت همین اتفاق‌هایی است که تا حالا افتاده. صداها دارد زیاد می‌شود. دارند هی گیر می‌دهند. از این طرف یک عده پیدا شده‌اند. هیچ موقع ما بلند نمی‌شدیم ساعت شش صبح برویم جایی تفسیر. اصلاً تفسیر قرآن یعنی چه؟ مفهوم نبود. معارف مستند به قرآن. اینها از همان وسط فتنه درمی‌آیند.

فتنه در اینجا مشخصاً معنی منفی دارد. بعضی جاها نه؛ اینجا منفی است.

أوتوا العلم: کسانی که پوزه به خاک می‌مالند

کسانی که أوتوا العلم هم یک فطرت سالم و پاک دارند، هم از قبل علم به آنها داده شده؛ یعنی حقایق کشفی دارند. علم داده‌شده است، مجهول هم هست. باید فطرت سالم داشته باشد و تأملاتی کرده باشد، حتی عالم باشد.

آیات پایانی سورهٔ مبارکهٔ اسراء را سه‌شنبه هم خواندم؛ واقعاً لذت بردم. همین أوتوا العلم است:

«وَبِالْحَقِّ أَنزَلْنَاهُ وَبِالْحَقِّ نَزَلَ ۗ وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا مُبَشِّرًا وَنَذِيرًا» (اسراء/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را به حق فروفرستادیم و به حق فرود آمد؛ و تو را جز مژده‌دهنده و بیم‌دهنده نفرستادیم.

«وَقُرْآنًا فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَىٰ مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنزِيلًا» (اسراء/۱۰۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قرآنی که آن را بخش‌بخش کردیم تا آن را با درنگ بر مردم بخوانی، و آن را به‌تدریج فروفرستادیم.

«قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لَا تُؤْمِنُوا ۚ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا يُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ سُجَّدًا» (اسراء/۱۰۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: به آن ایمان بیاورید یا نیاورید. بی‌تردید کسانی که پیش از آن دانش یافته‌اند، چون بر آنان خوانده شود سجده‌کنان بر چانه‌ها می‌افتند.

«وَيَخِرُّونَ لِلْأَذْقَانِ يَبْكُونَ وَيَزِيدُهُمْ خُشُوعًا» (اسراء/۱۰۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گریان بر چانه‌ها می‌افتند و [این] بر فروتنی‌شان می‌افزاید.

پیامبر بگو: این قرآن را می‌خواهی ایمان بیاور، می‌خواهی نیاور. ولی این را بدان که کسانی که از قبل أوتوا العلم‌اند — بسیاری از محدودیت‌های این علوم را می‌دانند — می‌فهمند اگر این دارد یک درد را حل می‌کند ده تا درد اضافه می‌کند. می‌فهمند علوم انسانی هنوز تکلیفش را با انسان روشن نکرده که بخواهد اقتصاد انسان را بنویسد، اجتماع انسان را بنویسد، خانواده را بنویسد، قوانین اینها را بنویسد. محدودیت روش‌های بقیه را فهمیده‌اند. وقتی قرآن برایشان خوانده می‌شود «یخرّون للأذقان سجدا». خرّ یعنی همین‌طور شل‌واته افتادن. ذقن یعنی چانه. می‌افتد پوزه‌اش را می‌مالد به خاک در مقابل قرآن. واقعاً این‌گونه است. آدم پوزه به خاک می‌مالد در مقابل قرآن. اتفاقاً وقتی أوتوا العلم من قبله باشد، حرف‌ها را از آن طرف دیده و وجدانی دارد که می‌نشیند محدودیت‌ها را دربیاورد. گاهی اوقات ممکن است همین‌طور پوزه‌اش را بمالد به فرش.

قرآن اتفاقاً أوتوا العلم را می‌آورد توی رینگ. آنها را به مبارزه دعوت می‌کند. شما بیشتر معارف قرآن را می‌فهمید. ما گاهی روستاها می‌رویم؛ اصلاً نمی‌شود چیزی گفت. آنجا باید بگوییم آقا خوب باشید، نزن توی سر او. حد بیشتر از این نیست. اتفاقاً هرچه عالم‌تر بهتر؛ نه هرچه نادان‌تر بهتر. طرف عالم باشد قرآن خیلی بهتر می‌فهماند.

کسانی که مبارزه می‌کنند — پینگ‌پنگ‌باز، بوکس‌کار — اصلاً حاضر نیستند با یک آدم زپرتی بروند توی رینگ؛ با کسی که راکت را این‌جوری گرفته. قهرمان جهان می‌گویی بیا بازی کنیم، می‌گوید برو با فلانی بازی کن. اتفاقاً وقتی خوب بازی کنی قرآن را خیلی خوب می‌فهمی و درایت پیدا می‌کنی در فهم آنی قرآن. أوتوا العلم این است: شبهه صف را جدا می‌کند، از این طرف اینها قدرت پیدا می‌کنند.

ما الان به جرئت می‌توانم بگویم بچه‌مذهبی‌هایی داریم به مراتب عمیق‌تر از بچه‌مذهبی‌های زمان ما. اگر جنگی بشود — مگر همین الان جنگ نیست — جوان‌هایی داریم به مراتب عمیق‌تر از جوان‌های قبل. منتها به شرط اینکه آن فتنه ایجاد شود تا از اینها یک عده آدم رو شوند. معلوم نیستند؛ یک‌دفعه رو می‌شوند. خدا برگ‌های برنده‌اش را سر موقع رو می‌کند. همین الان کسانی که واقعاً جهادگرند دارند جهاد می‌کنند. با دشمن‌شناسی جهاد می‌کنند. نه اینکه در زمینهٔ علمی‌اش نشسته باشند برای خودشان اراجیف ببافند یا در خلا فکر کنند. جهاد علمی می‌کنند، جهاد فرهنگی می‌کنند، کاملاً ناظر به فضای دشمن. این برگ‌های خداست که رو می‌کند. لذا ما اصلاً از این شبهات نمی‌ترسیم.

نسخ در فرهنگ قرآن، نه فقط ناسخ و منسوخ فقهی

ظاهر آیه عبارت نسخ آورده و سپس «ثم یحکم». نسخ اولاً معنایش در لغت از بین بردن است. آن موقع در فرهنگ قرآن، نسخ را دربارهٔ آیات الهی داریم:

«مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا ۗ أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (بقره/۱۰۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر آیه‌ای را که نسخ کنیم یا به فراموشی سپاریم، بهتر از آن یا مانند آن را می‌آوریم. آیا ندانسته‌ای که خدا بر هر چیزی تواناست؟

شما در فرهنگی نگاه می‌کنید که همهٔ آسمان و زمین آیات الهی است. اگر چیزی از آیاتمان را نسخ کنیم و از بین ببریم، بهتر از آن یا مثل آن را می‌آوریم. اگر ما بحثی به نام ناسخ و منسوخ داریم، آن فضای روایی ماست؛ فضای قرآنی ما به این معنی آیات، فضایی است که روایات تولید کرده‌اند. آیه اصلاً نسخ را در آن فضای فقهیِ اصطلاحی به کار نمی‌برد. نسخ راجع به کل آیات الهی است. آن «ننسها» هم تعبیر زیبایی دارد؛ چون بحث آنجا هم نسیان است. یک موقع با دست و پا می‌آییم سر جایش می‌گوییم.

و البته می‌تواند جزو وجوه تفسیری باشد که می‌آمدند یا القای شبهه می‌کردند یا بین آیات چیزهایی از خودشان می‌خواندند؛ خدا می‌گوید آنها را «فینسخ الله ما یلقی الشیطان ثم یحکم الله آیاته». دل یک عده اتفاقاً با همهٔ این فضا محکم می‌شود.

این القای شیطان الان در متن قرآن هست یا قبل از آنکه وارد متن شود خدا نسخش کرده؟ نیست. همین را گفتیم که بگوییم الان در قرآن نیست. وگرنه قرآنی داریم که یک سری‌اش را خدا گفته و یک سری را شیطان. به این معنا نه. القایی که می‌کند یا القای شبهه است یا یک سری کلمات اضافه می‌کند؛ مثلاً الان یک آیه پشت سرش اضافه می‌کند، بعد خدا می‌گوید ما آن را از بین می‌بریم. فضای آیات بعدی همین فضای القای شبهه است: یک سری شیاطین می‌آیند راه‌ها را کج کنند؛ همین یک فتنه می‌شود؛ فتنهٔ شبهات صف‌ها را جدا می‌کند و صف‌بندی‌ها را درست می‌کند.

آیه دو مرحله است: اول نسخ اتفاق می‌افتد و بعد تحکیم. تحکیمش یعنی خدا ممکن است با یک سری آیات جدید بیاید آن فضایی را که اینها درست کرده‌اند از بین ببرد. آیات قرآن. آنها را که از بین می‌برد هیچ؛ همین که می‌فرماید:

«يُرِيدُونَ أَن يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ» (توبه/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): می‌خواهند نور خدا را با دهان‌هایشان خاموش کنند و خدا جز این نمی‌پذیرد که نورش را به انجام رساند، هرچند کافران خوش ندارند.

می‌خواهند با فوت خاموش کنند. ما اتفاقاً کاری می‌کنیم پرشورتر شود. یک شبهه که این‌گونه ایجاد کنند، خدا آن را که از بین می‌برد هیچ، چهار آیهٔ دیگر هم می‌آورد، قشنگ محکمش می‌کند و فضاهای بیشتری را باز می‌کند. در تاریخ اسلام همین اتفاق افتاده.

برکت شبهه: ابن‌ابی‌العوجا، مأمون، فخر رازی

نمونه‌اش کم نیست. آمده‌اند با یک سری آیات شبهه کرده‌اند؛ در فضای روایت و در فضای قرآن آمده که اگر این بشود تکلیف فلان چیز چیست؟ حضرت منتظر وحی شده؛ وحی آمده و تکلیف قضیه را مشخص کرده.

ابن‌ابی‌العوجا همین کار را می‌کرد در زمان امام صادق علیه‌السلام. هی می‌آمد گیر می‌داد به این‌ور و آن‌ور قرآن. هی می‌آمدند به امام صادق می‌گفتند راست می‌گوید. می‌بینی یک عالم روایات تفسیری ما از امام صادق بابت شبهات ابن‌ابی‌العوجا است.

مأمون هم به قدری زیرک بوده که من بارها به جرئت گفته‌ام در مراجع تقلید فعلی ما هیچ‌کس به اندازهٔ مأمون تسلط به قرآن ندارد. آقای جوادی را بگذارید کنار. در مراجع فعلی هیچ‌کس از مراجع ما به اندازهٔ مأمون مسلط به قرآن نیست. حتی با امام رضا علیه‌السلام کد می‌دهند به همدیگر. مباحثاتی که با امام رضا داشته و امام رضا جوابش را داده، برکت همان فضا است که ما یک عالم روایات تفسیری خیلی ناب از امام رضا داریم.

آقای مطهری راجع به فخر رازی — که معروف است به امام المشککین — می‌گوید فخر رازی سنی، شیعه را برده جلو. بسیاری از معارف پختهٔ شیعه نتیجهٔ اشکالاتی است که فخر رازی سنی به معارف شیعه کرده.

الان فرض کنید در همین دورهٔ خودمان یک عده بیایند به قرآن القای شبهه کنند. بعد منِ مسلمان اگر دستم به قرآن باشد باید دلم محکم شود؟ نه؛ باید بدوی. روزگاری است که وقتی اینترنت را چک می‌کنی این همه القای شبهه هست. به اندازه‌ای که حوصله داری در فضای شبهه قرار بگیر. حوصلهٔ شما با حوصلهٔ من علی‌القاعده فرق می‌کند. دانشجویی یعنی قرار گرفتن در فضای شبهه. وقتی این شبهه آمد باید بدوی، بیایی سراغ خود قرآن. برو دنبال قرآن و بخواه معارف دربیاوری. شبهات بسیار ضعیف‌تر از آن چیزهایی است که فکر می‌کنید. این را به جرئت می‌گویم به عنوان کسی که در فضای شبهه هستم. شبهات بسیار مسخره‌تر از آن حرف‌هایی است که می‌زنند و شما فکر می‌کنی عجب چیزهایی دارند می‌گویند.

یا اگر نهایتاً جایی را اشتباه کنیم برمی‌گردیم. بعضی معارفمان اصلاً مستند به قرآن نیست. بعضی وقت‌ها آدم‌ها فکر می‌کنند معارفی که شنیده‌اند همه مستند به قرآن است. خب نیست. می‌آید می‌بیند قرآن اصلاً چنین چیزی ندارد. اگر مستند به قرآن و نصوص محکم ما نیست بگذاریم کنار. برای چه اینها را جزو معارفمان قرار می‌دهیم و قسم هم می‌خوریم؟

معارف هیچ رتبه‌بندی‌ای در ذهنمان ندارد. ریش را بهتر شناختن به اندازهٔ این است که نماز می‌خوانیم یا نمی‌خوانیم؛ رتبه‌بندی‌اش این‌قدر است. در صورتی که این کجا، آن کجا؛ مستندات این کجا. داوری‌های ظاهری تا ته خط. ریشش ته‌دارِ خشک شده. طرف سفارشی نکن برای اینکه ریشش ته‌دار خشک شده. در عروسی خودش کراوات زده. خب زده. اصلاً آن که حتی ریش ته‌دار نکرده پشتوانه‌اش یک فتواست. به دوستان سفارش می‌کنم اگر در عروسی‌شان کراوات می‌خواهند بزنند بزنند؛ چیز نکنند. بعضی را دیده‌ایم با خانمشان درگیر می‌شوند سر این داستان؛ با خانوادهٔ خانم درگیر می‌شوند چون آنها می‌گویند کراوات بزن، او می‌گوید من کراوات نمی‌زنم. خیلی دیگر مذهبی شده؛ فکر می‌کند این دیگر آخر مذهب است که من در مراسم عروسی کراوات نمی‌زنم. همین آدم را بگو بیا معارف قرآن بگو، نه من کار دارم وقت ندارم. ما سر چنین مواردی قیصریه را آتش می‌کشیم. این هم مایه‌ای از بحث نسیان است: یادمان می‌رود اصل کجاست و فرع کجا.


نسیان یوسف: «اذکرنی عند ربک»

سورهٔ مبارکهٔ یوسف را هم بیاورید. اینجا هم یک نسیان است. یوسف، آیهٔ چهل و دو؛ صفحهٔ دویست و چهل. آن موقعی که حضرت یوسف داخل زندان است.

«يَا صَاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْرًا ۖ وَأَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِن رَّأْسِهِ ۚ قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ» (یوسف/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو رفیق زندان، اما یکی از شما به اربابش شراب می‌نوشاند و اما آن دیگر به دار آویخته می‌شود و پرندگان از سرش می‌خورند. کاری که دربارهٔ آن نظر می‌خواستید گذشت و قطعی شد.

«وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْكُرْنِي عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ» (یوسف/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به آن یک از آن دو که گمان برد نجات می‌یابد گفت: «مرا نزد اربابت یاد کن.» پس شیطان یاد کردنِ اربابش را از یاد او برد و [یوسف] چند سالی در زندان ماند.

یوسف گفت به کسی که گمان کرد — و اینجا ظن معنی یقین کردن است — که از آن دو نفر نجات پیدا می‌کند: «اذکرنی عند ربک». مرا پیش آن یاد کن. بگو ما را اینجا بی‌گناه نگه داشته‌اند. عند ربک یعنی چه؟ عند همان ملک و پادشاه.

حضرت یوسف گفته «اذکرنی عند ربک». نگفته التماس دعا، «اذکرنی عند ربنا». اگر منظور پروردگار عالم باشد می‌گفتند عند ربنا؛ تعبیرش می‌شد مثلاً التماس دعا: وقتی رفتی بیرون التماس دعا. که معنی ندارد. «اذکرنی عند ربک» یعنی برو پیش همان عزیز مصر؛ تو جزو دربار عزیز مصری. آیات قبلی‌اش نشان می‌دهد. رؤیایی که دیده می‌گوید این می‌رود «فیسقی ربه خمرا». عبارت رب را ببینید. می‌رود به ربّش خمر می‌دهد و ساقی دربار می‌شود. یعنی منظور این رب دقیقاً معلوم است که خدا نیست. چون خدا عرق‌خور نیست. واضح‌ترین جزء آیه است. اگر به این یکی شبهه نکنند بعد بولتن بدهند و یک میلیون امضا جمع کنند برای اینکه خدا عرق می‌خورد و باید تنبیه بدنی شود!

فضای رب را نگه دارید؛ کار داریم با آن. «اذکرنی عند ربک»: برو به همان رب، عزیز مصر و ملک مصر، یادی از ما بکن. منو یاد کن. یعنی چه؟ بگو آقا ما را اینجا بی‌خودی در زندان گیر انداخته‌اند.

شبهه را غلط معنا می‌کنند تا درست شود

«فأنساه الشیطان ذکر ربه فلبث فی السجن بضع سنین». شبهه را این‌جوری درست می‌کنند. من اول غلط معنا می‌کنم تا شبهه درست شود: شیطان ذکر پروردگار عالم را از ذهن یوسف پاک کرد. یوسف یادش رفت خدای خودش. پارتی‌بازی کرد. گفت اذکرنی عند ربک. پارتی‌بازی کردی، حالا بمان در زندان به خاطر همین مختصر پارتی‌بازی. چرا پارتی‌بازی می‌کنی؟

حالا روایت هم افتاده تنگ اینها. خطبا بالای منبر: ببینید یوسف که فلان، این پارتی‌بازی همین است؛ شما را بیندازد به بشر. ببینید این حرف سر جای خود. آدم پارتی‌بازی نباید بکند. تملق و چاپلوسی نباید بکند. اگر بکند نباید بکند. چه ربطی به آیه دارد؟

اصلاً عبارت رب آیه را با پایین آیه نگه دارید. «اذکرنی عند ربک»؛ بعد می‌گوید «فأنساه الشیطان ذکر ربه». یعنی شیطان از یاد آن آدم برد «ذکر ربه» را؛ یعنی برود به همان رب خودش بگوید. شیطان از یاد همان کسی که از زندان آزاد شد برد که برود این را بگوید. طبیعتاً او هم نرفت بگوید؛ «فلبث فی السجن بضع سنین». چند سال دیگر هم در زندان ماند. چون این یادش رفت برود بگوید.

پس اصل شبهه چیست؟ اینکه پروردگارش را یادش رفت؛ در حالی که نبی خداست پروردگارش را فراموش کرد. این حرف بدی است. آیه هم این را نشان نمی‌دهد. آیه آنجا رب را این‌طور می‌گوید، پایین هم همان وزن رب را نگه می‌دارد: «فأنساه الشیطان ذکر ربه».

البته یک نکته از این برداشت می‌شود: نسیان خیلی وقت‌ها کار شیطان است. بسیاری از فراموشی‌ها کار شیطان است. آدم چیزی را فراموش می‌کند، حتی امور عادی‌اش را. اینها مال یک جور تسلط‌های شیطان است. در روایات هم هست که فراموشی کار شیطان است.

فضای روایت چه می‌گوید؟ یک سری روایت اسرائیلیات آمده گفته خدا را فراموش کرد؛ حضرت یوسف خدای خودش را فراموش کرد. اینجاست که می‌گوییم ارجاع روایت به قرآن همین است. روایت را باید به قرآن عرضه کرد. اگر با ظاهر آیه و سیاق رب در «فیسقی ربه خمرا» نساخت، اسرائیلیات است.


نسیان موسی و یوشع در مجمع‌البحرین

یک نسیان دیگر هم هست که این را بخوانیم و در همین بحث نسیان بس باشد. همان نسیان معروف سورهٔ کهف. از آیهٔ شصت و یک نگاه کنید؛ جریان حضرت موسی است با یوشع که بعداً منجر به دیدن حضرت خضر می‌شود. اتفاق عجیبی است. یک موقع باید آدم کامل بایستد سر اینجاها. وعده‌های قبلی‌مان را باید محقق کنیم. یک موقع کلاً باید ایستاد روی داستان خضر و موسی با پیش‌درآمدش، که پیش‌درآمدش همین آیه است.

«وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا» (کهف/۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [یاد کن] هنگامی را که موسی به جوان همراهش گفت: «دست برنمی‌دارم تا به محل برخورد دو دریا برسم، یا روزگاری دراز راه بپیمایم.»

«فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَيْنِهِمَا نَسِيَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَبًا» (کهف/۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون به محل برخورد میان آن دو رسیدند، ماهی‌شان را از یاد بردند و [ماهی] راه خود را در دریا پیش گرفت، تونل‌وار.

مجمع‌البحرین؛ عبارات خیلی عجیب است. وقتی به مجمع بینهما می‌رسند — آنجا که اتصال دو دریاست — «نسیا حوتهما». ببین نسیانی که هم به موسی نسبت داده می‌شود هم به یوشع. ماهی‌شان را یادشان رفت ببرند. یعنی غذاشان که ماهی بوده یادشان رفت بردارند. «فاتخذ سبیله فی البحر سربا»: آن موقع ماهی راهش را گرفت رفت دریا. زنده شد و رفت. داستان خیلی عجیب است. اصلاً اینها ماهی غذاشان بوده؛ مثلاً بگو پله‌ماهی بوده، یک‌دفعه رفت. بعد تازه دلیل می‌گیرند — در آیات بعد معلوم است — موسی می‌فهمد که می‌خواهد خضر را ببیند. این از ادلهٔ موسی است.

«فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِينَا مِن سَفَرِنَا هَٰذَا نَصَبًا» (کهف/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون [از آنجا] گذشتند به جوان همراهش گفت: «صبحانهٔ ما را بیاور، که از این سفرمان به‌راستی به رنج افتاده‌ایم.»

آن صبحانه‌مان را بردار بیاور ببینم. دیگر صبحانه ماهی می‌خوردند. نمی‌دانم چرا؛ شمالی بودند احتمالاً. «لقد لقینا من سفرنا هذا نصبا»: خیلی خسته شدیم، آن ماهی را بیاور بخوریم.

بعد این یوشع معلوم است دیده بوده که ماهی رفته. حالا یوشع این را به خودش نسبت می‌دهد:

«قَالَ أَرَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنَا إِلَى الصَّخْرَةِ فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَمَا أَنسَانِيهُ إِلَّا الشَّيْطَانُ أَنْ أَذْكُرَهُ ۚ وَاتَّخَذَ سَبِيلَهُ فِي الْبَحْرِ عَجَبًا» (کهف/۶۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: «دیدی وقتی به آن صخره پناه بردیم من ماهی را از یاد بردم و جز شیطان آن را از یاد من نبرد که به تو یادآوری‌اش کنم؛ و [ماهی] به شکلی شگفت راه خود را در دریا پیش گرفت.»

«أرأیت إذ أوینا إلى الصخرة إنی نسیت الحوت وما أنسانیه إلا الشیطان أن أذکره»: من یادم رفت ماهی را بگیرم؛ و جز شیطان از یاد من نبرد که به تو بگویم ماهی رفت. «واتخذ سبیله فی البحر عجبا»: به صورت عجیبی یک‌دفعه رفت توی دریا.

«أذکره» یعنی او را بگویم؛ به تو بگویم. نه اینکه تا یاد ماهی باشم مواظبش باشم که یک‌هو فرار نکند. فراموشی را شیطان موجب شده؛ این قبول است. «وما أنسانیه إلا الشیطان أن أذکره»: از یاد من نبرد مگر شیطان، که یادش کنم — یعنی یادم باشد به تو بگویم. چون آن راهش را کشیده رفته، می‌گوید من دیدم رفت ولی یادم رفت به تو بگویم. شیطان از یادم برد.

حد نفوذ شیطان: بدن و امور عادی، نه تبلیغ احکام

این چیزی که راجع به نسیان هست این است: سهو و نسیان‌هایی که به مقام معصومین از باب القای احکام، قضاوت، شؤون نبوت یا نسیان الهی — فراموشی خدا — راه ندارد. ولی فرض بفرمایید حضرت موسی یادش برود کتابش را از جایی بردارد. اینها دقیقاً صدمه‌ای به عصمت آن نبی نمی‌زند. اینجا هم گفته «نسیا». این جور فراموشی که مثلاً یادش برود کتابش را بردارد، به عصمت انبیا لطمه نمی‌زند. از این جور آزارها کلاً در قرآن آمده که این جور آزارهای بدنی می‌بینند. ممکن است شیطان در یک قسمتی از مغز اختلالی ایجاد کند. ولی در چه حدی؟ در حدی که اختلال روحی در تبلیغ احکام باشد؟ نه. در این حد نه. ولی در حدی که یادش برود و مخالفت با عصمت نداشته باشد، هم اینجا هست.

و هم ذیل آیهٔ سورهٔ ص، حضرت ایوب:

«وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» (ص/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بندهٔ ما ایوب را یاد کن، هنگامی که پروردگارش را ندا داد: «شیطان مرا به رنج و عذاب رسانده است.»

شیطان می‌تواند یک سری بیماری‌ها ایجاد کند. یعنی صدمه بزند به بدن یک ولی خدا. ولی صدمهٔ روحانی نمی‌تواند بزند. مخالفت عصمتش هم نیست. اگر نسیان را تماماً گفته این اشکالی ندارد. یادشان رفته. ماهی‌شان را یادشان رفته ببرند. به عصمت هم این قضیه لطمه نمی‌زند؛ می‌پذیریم. آن هم که اصلاً یوشع گفته؛ آن قسمتش را روشن گفته: «وما أنسانیه إلا الشیطان». روشن گفته. گفته‌اند پیغمبر بوده؛ به‌قدر همین هم شیطان این صدمهٔ بدنی را بزند اشکال ندارد. در چه حدی؟ در این حد که یادش برود به این بگوید. چه مهم است؟ صبحانه‌شان یادشان رفته ببرند. یادش رفته به این بگوید و شیطان چنین نسیانی ایجاد کرده. در این حد پذیرش هست از نسیانی که ربطی به تبلیغ احکام و نسیان پروردگار نداشته باشد.


سهو النبی در روایات

اما این چیزی که به عنوان سهو النبی در روایات ما داریم — همیشه بحث نسیان که می‌بندیم بحث سهو النبی را هم داریم — بعضی می‌گویند سهو النبی نیست، سهو الصدوق است.

ظاهراً روایتی از ابوهریره است. ابوهریره را که معارفش حضور شما هست. ناقل اوست. اولاً یک اضطرابی در متن روایت است. بعضی گفته‌اند آن موقع نماز چهار رکعتی را پنج رکعتی خوانده. بعضی گفته‌اند نماز سه رکعتی را دو رکعتی خوانده. بعضی روایات آمده نماز چهار رکعتی را دو رکعتی خوانده. بعد همه هم گفته‌اند یک واقعه بوده. در یک واقعه پیامبر آخر چه کار کرده؟ نماز چهار رکعتی را دو رکعتی خوانده؛ گفته‌اند آیا کسی نمازش را کوتاه کرد. بعد هم حضرت درک کرد، باز یادش نیامده. گفته درست می‌فرمایید؟ گفته‌اند بله شما دو رکعتی خواندید، آن چهار رکعتی دو. حالا چهار رکعتی دو رکعتی هم خواندن دیگر سهو عجیبی است. آدم تعجب می‌کند که بین شش و ده اگر شک کردیم چه کار کنیم. این دیگر بین شش و ده است؛ این‌قدر فاصله را اشتباه کند.

حتی داریم که فقیه دیگر در نمازش شک نمی‌کند. علمای بزرگ باز شک نمی‌کنند؛ نماز برایشان ردیف است. البته این را هم داریم که فقیه اعاده هم نمی‌کند. فقیه خیلی زرنگ‌تر از این است که اعاده کند. در کلاس فقه‌مان یاد داده‌ایم: این‌قدر گیر این شکیات نماز نباشید. شکیات به معنی تعداد رکعات. نفستان گیر دست خودتان است؛ یک طرفی ببرید. این را خود فقها یاد می‌دهند. بین سه و چهار شک کردید، یک لحظه صبر کنید. نفس خودتان گیر دست خودتان است. این چهار بود. به لحاظ فقهی هم درست است. این‌قدر گیر شکیات نماز نباشید. بالا و پایین کند خودش را روی یک حدی نگه دارد و نمازش را بخواند. این‌قدر هی سؤال شکیات نکنید.

خلاصه پیامبر — به نقل این روایت — چنین اتفاقی برایش افتاده. بعد اگر این جایز باشد، حکم امثال در آنچه جایز است و آنچه جایز نیست یکی می‌شود. این باعث می‌شود کسی اعتماد نکند. آمد و پیامبر اینجا اشتباه کرد در کاری که دقیقاً فعل پیامبر اسوه است. حالا یک افعال دیگر هم انجام داد. این از اسوه‌گی خارج است.

«لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا» (احزاب/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بی‌تردید برای شما در فرستادهٔ خدا سرمشقی نیکوست، برای کسی که به خدا و روز بازپسین امید دارد و خدا را بسیار یاد می‌کند.

اسوهٔ حسنه است. باید نگاه کنند، از پیامبر یاد بگیرند. اصلاً اگر آمده بود نمی‌گفت، فکر می‌کردند حالا اینجا نماز دو رکعتی است.

خیلی از فقها و مفسرین آمده‌اند مرحوم صدوق را بابت نقل این روایت له کرده‌اند؛ حتی خودشان توجیه کرده‌اند. بحث چون روایی است اینجا نمی‌کنم. توجیه کرده‌اند که سهو النبی یعنی اسهاء النبی: خدا از یاد پیامبر برده تا بگوید ببینید پیامبر آدم است به هر جهتی. خب برای اینکه این را فکر کنی پیامبر آدم است باید این اتفاق بیفتد که به اشتباه آدم را بیندازد؟ او که دارد غذا می‌خورد، در بازار راه می‌رود، زن دارد بچه دارد، معلوم است آدم است. اینکه ملازم آدم بودن این باشد که حتماً وحی را اشتباه بخواند، نمازش را هم اشتباه بخواند، آقا دیگر اعتماد سلب می‌شود. کسی نمی‌تواند اعتماد کند.

«وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ» (نجم/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از سر هوا سخن نمی‌گوید.

«إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ» (نجم/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این [سخن] جز وحیی نیست که به او وحی می‌شود.

به پیغمبری که خدا راجع به او می‌گوید از هوا حرف نمی‌زند، این جز وحی نیست که وحی می‌شود، و می‌گوید اسوه است، همه جوره نگاه کنید چه کار می‌کند — شما یک مورد خطا دیدید، خودتان در موارد بعد اعتماد می‌کنید؟

بر فرض که سهو النبی هم انجام شده باشد، اعتماد سلب نشده؛ چون سهو النبی را کسی قبول نکرده. وگرنه اگر سهو النبی را پخش می‌کردیم در جامعه به نام سهو النبی، واقعاً آدم اعتمادش خراب می‌شود. در همین آیاتی که جلسهٔ پیش خواندیم، به لحاظ سیاسی پیامبر که اشتباه می‌کند، اشتباه تبلیغ احکام که دارد، خودش هم که اشتباه می‌کند، آن موقع شما چه می‌خواهید؟ می‌گویی این پیامبر چیست؟

اگر سهو النبی واقعاً شایع می‌شد در جامعهٔ شیعه، سلب اعتماد می‌کند. جاهای دیگر هم نمی‌توانیم قبول کنیم. اصلاً فعل پیامبر را می‌گذاریم کنار. فعل پیامبر دیگر اسوه نیست؛ چون اینجا که اشتباه می‌کند. این بحث یک آدم خوب نیست که بگوییم مثلاً امام هم اشتباه می‌کند. ما خود امام را داریم با پیامبر می‌سنجیم؛ خودش دیگر معیار است. امام را داریم با قرآن می‌سنجیم. حالا می‌گوییم آنجا مثلاً فرضاً اشتباه کرد به این دلیل. اگر خود آن دلیل هم مخدوش شود، دیگر به چه اعتماد کنیم؟

در فضای اهل تسنن اطلاع دقیق ندارم که آنها راجع به نبی دقیقاً چه فکر می‌کنند و آیا می‌پذیرند که ممکن است — نعوذ بالله — هذیان بگوید یا نمی‌پذیرند. ولی ما اگر بودیم من اعتماد نمی‌کردم. شخصاً اگر پشت پیامبر نماز می‌خواندم، ببینم نمازش را اشتباه می‌خواند بعد هم خودش نمی‌فهمد اشتباه می‌خواند، بقیه می‌گویند باز هم نمی‌فهمد، باید از بقیه سؤال کند تا بفهمد — آن هم در بحث احکام، تبلیغ احکام — این را دیگر هیچ اعتمادی نمی‌کردم به چنین آدمی. چون ممکن است جاهای دیگر هم اشتباه بکند. آن‌قدر آدم صبر می‌ایستاد بگوید اینجا این‌جوری است، آنجا آن‌جوری است، آن‌قدر اصرار نمی‌کرد. به نظر ما این‌جوری می‌رسد. دیگر راحت می‌کند آدم را این فرض.


حکمت چهل و دو نهج‌البلاغه: عیادت بیمار

کلمهٔ قصار چهل و دو. یک صلوات بفرستید. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.

حضرت می‌روند عیادت یک مریض. بالاخره عیادت رفتن حضرت باید با عیادت رفتن ما فرق داشته باشد. ما که می‌رویم سؤال‌های بی‌خود می‌پرسیم: چته؟ کی مریض شدی؟ الان چند روز است مریضی؟ آقا به چه ربطی؟ طرف دارد می‌زند که من چند روز مریض‌ام. مگر من دکترم؟

آقای امجد می‌گفت هی می‌روند پیش علما. می‌روند پیش علما، می‌گوید چند سالته؟ تو چه کاره‌ای؟ ثبت احوالی؟ جدی می‌گویم چند سالته برای چه؟ چه نفعی دارد این سؤال که تو چند سالته؟ می‌خواهد دربیاورد آقای امجد چند تا بچه دارد. من الان پانزده سال است رفیق و شاگرد فابریک آقای امجدم؛ نمی‌دانم آقای امجد چند تا بچه دارد. هیچ‌وقت جرأت نکردم بپرسم. جرأت نکردم. چه اهمیتی دارد؟ مگر من ثبت احوال و اسناد کشورم که بدانم آقای امجد چند تا بچه دارد؟ هنوز نمی‌دانم. چه فایده‌ای دارد این سؤال‌ها؟ سؤال‌های واقعاً علم لاینفع است.

می‌گویند مرد. چرا مرد؟ چه جوری شد مرد؟ نمی‌شد نمیرد. اگر این اتفاق نمی‌افتاد نمی‌مرد. خب مرد، مرد؛ خدا بیامرزدش، مرد دیگر. اینها را از آقای امجد یاد گرفته‌ایم. دیگر از این سؤال‌های بی‌خود نمی‌کنیم که چند وقت است. می‌گفت چرا می‌پرسید برای چه مرد؟ مگر چه نفعی دارد حال شما که بپرسی چرا مرد؟ و این‌جوری نمی‌شد نمی‌مرد. مرد، مرد. ما همه می‌میریم. خیلی چیز مهمی هم نیست مردن. آن هم در این روزگار. و آن دار حیوان و زندگی آن دنیاست؛ اینجا خبری نیست. حالا مرده؛ خدا بیامرزدش. نمی‌خواهیم بگوییم آدم توقع مرگ برای کسی بکند. نه این حرف‌ها نیست. ولی سؤال علم لاینفع نکن.

حالا امیرالمؤمنین می‌روند عیادت مریضی که مریضش کرده‌اند و این را می‌گویند. خدا این مرضی که در جانت انداخته سیئات تو را ریخته. یعنی گناهانت را با همین مرضی که گرفته‌ای و مریضی که برایت اتفاق افتاده. ببین طرف را می‌آورد به سمت شکر؛ به جای اینکه در او کفر ایجاد کنند و ناسپاسی. بعد یک توضیح بسیار دقیق می‌دهند:

«جَعَلَ اللَّهُ مَا كَانَ مِنْ شَكْوَاكَ حَطًّا لِسَيِّئَاتِكَ؛ فَإِنَّ الْمَرَضَ لَا أَجْرَ فِيهِ، وَلَكِنَّهُ يَحُطُّ السَّيِّئَاتِ وَيَحُتُّهَا حَتَّ الْأَوْرَاقِ، وَإِنَّمَا الْأَجْرُ فِي الْقَوْلِ بِاللِّسَانِ وَالْعَمَلِ بِالْأَيْدِي وَالْأَقْدَامِ، وَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ يُدْخِلُ بِصِدْقِ النِّيَّةِ وَالسَّرِيرَةِ الصَّالِحَةِ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ الْجَنَّةَ» (نهج‌البلاغه، حکمت ۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا آنچه از شکایت دردت بود ریزش گناهانت قرار دهد. بیماری را مزدی در آن نیست، ولی گناهان را می‌ریزد و چنان‌که برگ از درخت می‌ریزد می‌ریزاند. مزد فقط در گفتار زبان و کردار دست‌ها و قدم‌هاست. و خدای سبحان با راستی نیت و درونِ سالم هر که از بندگانش را بخواهد به بهشت درمی‌آورد.

مرض اجرای در آن ندارد. چرا؟ به خاطر یک مفصل که در لغات داریم: بسیاری از امراض نتیجهٔ خبث طینت آدم است و خبث کارهایی که آدم کرده، اگر مریض می‌شود. بسیاری از مریضی‌ها این‌گونه است که می‌گویند به خاطر گناهانی که می‌کنی مریض می‌شوی. حتی پایت می‌خورد لب یک سنگ، خون می‌آید؛ بعد برو ببین چه کار کرده‌ای که پایت خورده لب سنگ خون آمده. می‌گویند اجرای در مریضی‌ات نیست. یک گناهانی کرده‌ای، دارد با این مریضی می‌ریزد. «فإن المرض لا أجر فیه ولکنه یحط السیئات ویحتّها حتّ الأوراق»: مثل برگ درخت که می‌ریزد اینها را می‌ریزد.

«وإنما الأجر فی القول باللسان والعمل بالأیدی والأقدام»: اجر تو در قول به زبان است و عمل به دست‌ها و پاها و کارهایی که می‌کنی. «وإن الله سبحانه یدخل بصدق النیة والسریرة الصالحة من یشاء من عباده الجنة»: خدا با صدق نیت و سریرهٔ صالحه هر که را بخواهد از بندگانش به بهشت می‌برد. اجر با این است.

این یک توضیح مفصل دارد که ان‌شاءالله جلسهٔ بعد می‌دهم. دقتی که در این روایت شده این است که اجر را به این می‌دهند، به آن می‌برند بهشت. به عملت اجر می‌دهند ولی با یک چیز دیگر می‌روی بهشت. اینها یک دستگاه بسیار زیبای معارفی است که حضرت در عیادت یک مریض ارائه می‌دهد. پس حواستان باشد جلسات همین را می‌خوانیم؛ با این توضیح که می‌خواهیم بگوییم یعنی چه که حضرت می‌گویند اجر را با این کارها می‌بری، با این اعمال می‌بری، ولی آن چیزی که تو را به بهشت می‌برد سریرهٔ صالحهٔ توست. یک توضیح دارد.


دعا و حسن ختام

خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان علیه‌السلام را از ما راضی و خشنود بدار و در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را سرباز تمام‌وقت امام زمانمان قرار بده. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از دامان پر فیض اهل‌بیت و قرآن کوتاه مفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل‌بیت قرار بده. پدر و مادر ما را از ما راضی و خشنود بدار. هر حظ و بهره‌ای در هر جای این عالم به روح امام عاید و واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام و قرآن را در پناه خودت حفظ و حمایت و تأیید بفرما. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان را سر سفرهٔ قرآن عزیز میهمان بگردان. مقام شهدا را عالی‌تر بفرما و ما را به ایشان ملحق بگردان.

الفاتحة مع الصلاة. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.


پاورقی توضیحی: متن این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازی صوتی و گفتار شفاهی استاد در جلسهٔ بیست‌وچهارم سلسلهٔ «انسان کامل» (قاسمیان) ویرایش و به نثر کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسست مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متن عربی آیات و روایات مورد اشاره به صورت کامل و مستند درج شده و ترجمه‌های ذیل متون عربی توسط مدل جهت تسهیل مطالعه افزوده شده است. بخش Segments پیاده‌سازی در این فایل نیست.