ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 025
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس تفسیر و معارف قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده، پرسش‌وپاسخ حاضران و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (مصحف عثمانی) درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.

مقدمه و بازگشت به پرانتزِ بزرگِ عصمت انبیا

أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ. صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح مطهر حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

بحث انسان به نقطه‌ای رسید که با «عصیان آدم» روبه‌رو شدیم. آنجا یک پرانتز خیلی بزرگ باز کردیم و به‌صورت ممتد وارد این شدیم که اشکالاتی را که در قرآن به ساحت انبیا نسبت داده می‌شود، چگونه باید خواند و بررسی کرد. هفت‌هشت جلسه روی همین پرانتز ایستاده‌ایم تا ان‌شاءالله این پرونده در خودِ قرآن بسته شود؛ نه با تعارف، نه با بیرون‌کشیدنِ یک آیه از سیاق، و نه با روایتی که کل لعنت‌های پیامبر را پشت‌ورو کند.

صفحهٔ پانصد و یازده را باز کنید. سورهٔ مبارکهٔ فتح. آیهٔ یک را فعلاً نمی‌خوانم؛ آیهٔ دو را می‌خوانم. قرآن کتاب درسی این جلسه است. عبارتی هست که اگر خوب فهمیده شود، بسیاری از هیاهوها می‌خوابد:

«لِّيَغْفِرَ لَكَ ٱللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنۢبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُۥ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَٰطًۭا مُّسْتَقِيمًۭا» (فتح/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا خداوند گناه گذشته و آیندهٔ تو را بر تو ببخشاید و نعمتش را بر تو تمام کند و تو را به راهی راست هدایت فرماید.

تا اینکه خدا گناهانِ پیشین و پسینِ تو را ببخشد، نعمت را بر تو تمام کند و تو را به صراط مستقیم هدایت کند. اجمالاً آیهٔ دوم همین است: «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ». کسانی به همین تکه استناد کرده‌اند که آیه صراحت در گناه پیامبر دارد؛ یعنی معلوم است پیامبر گناهانی کرده — دست‌کم پیش از همین واقعه و پیش از نزول همین آیه — و قرار است به‌واسطهٔ آن گناه و به‌واسطهٔ این اتفاق، گناهانِ پیشین پیامبر بخشیده شود. ظاهرِ آیه تقریباً همین را می‌رساند، اگر آدم آیه را از سیاقش جدا کند و «ذنب» را همان گناهِ اصطلاحیِ فقهی بگیرد.

برای جواب، اول با همین زاویه وارد می‌شویم که آدم خوب آیات را بخواند؛ قبلش را هم بخواند؛ ببیند چیست. بسم‌الله:

«إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًۭا مُّبِينًۭا» (فتح/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما برای تو گشایشی آشکار پدید آوردیم.

«إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُّبِينًا لِّيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِن ذَنبِكَ». یعنی ما برایت این فتح مبین را قرار دادیم تا… . و این فتح مبین، صلح حدیبیه است. خیلی جالب است: صلحی که عملاً یک پیمان عقب‌نشینی به نظر می‌رسد، خدا از همان به‌عنوان فتح مبین یاد می‌کند. همین‌طور، بی‌تعارف، فتح مبین.

از همین‌جا معلوم می‌شود این فتح مکه نیست. بعضی گفته‌اند فتح مکه است. فتح مکه نیست. خودِ آیات این سوره نشان می‌دهد که نیست. به شهادت آیات یازده و دوازده اگر نگاه کنید:

«سَيَقُولُ لَكَ ٱلْمُخَلَّفُونَ مِنَ ٱلْأَعْرَابِ شَغَلَتْنَآ أَمْوَٰلُنَا وَأَهْلُونَا فَٱسْتَغْفِرْ لَنَا ۚ يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ ۚ قُلْ فَمَن يَمْلِكُ لَكُم مِّنَ ٱللَّهِ شَيْـًٔا إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعًۢا ۚ بَلْ كَانَ ٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًۢا» (فتح/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌زودی بازماندگانِ اعراب به تو خواهند گفت: «اموال و کسانمان ما را مشغول داشت؛ پس برای ما آمرزش بخواه.» به زبان‌شان چیزی می‌گویند که در دل‌هاشان نیست. بگو: اگر خدا برای شما زیانی بخواهد یا سودی بخواهد، چه کسی در برابر خدا چیزی برای شما در اختیار دارد؟ بلکه خدا به آنچه می‌کنید آگاه است.

«بَلْ ظَنَنتُمْ أَن لَّن يَنقَلِبَ ٱلرَّسُولُ وَٱلْمُؤْمِنُونَ إِلَىٰٓ أَهْلِيهِمْ أَبَدًۭا وَزُيِّنَ ذَٰلِكَ فِى قُلُوبِكُمْ وَظَنَنتُمْ ظَنَّ ٱلسَّوْءِ وَكُنتُمْ قَوْمًۢا بُورًۭا» (فتح/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه پنداشتید که پیامبر و مؤمنان هرگز به سوی کسانِ خود باز نخواهند گشت، و این در دل‌هایتان آراسته شد، و گمانِ بد بردید و گروهی هلاک‌شده بودید.

«سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرَابِ شَغَلَتْنَا أَمْوَالُنَا وَأَهْلُونَا فَاسْتَغْفِرْ لَنَا». به تو، آنهایی که نیامدند در آن جریان — همان رهسپار شدن به سوی مکه در سال ششم — چنین خواهند گفت. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله کار عجیب‌وغریبی می‌کند: بدون هیچ آرایش نظامی بلند می‌شوند و طرف مکه می‌روند. یعنی دارند می‌روند توی دهن شیر، به‌عنوان حج. خیلی‌ها را همین کار پیامبر می‌ترساند؛ به صورتی که آیهٔ دوازده تصریح می‌کند: «بَلْ ظَنَنتُمْ أَن لَّن يَنقَلِبَ الرَّسُولُ وَالْمُؤْمِنُونَ إِلَىٰ أَهْلِيهِمْ أَبَدًا». اینها یقین کرده بودند که مؤمن و رسول دیگر برنمی‌گردند.

مخلفونِ از اعراب، همان‌هایی‌اند که در آن جریان شرکت نکردند و این بهانه را آوردند. خدا به پیامبر می‌گوید یک عدّه که نیامدند، بعداً می‌آیند و چنین حرف‌هایی می‌زنند: گرفتار زن و بچه و مال بودیم؛ حاج‌آقا التماس دعا؛ شما بروید جبهه تشکیل بدهید، ما گرفتاریم، گرفتار کار و کسبیم، نمی‌توانیم در این مسیرها حرکت کنیم. خدا می‌فرماید: «يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ»؛ چیزی می‌گویند که در قلبشان نیست. «قُلْ فَمَن يَمْلِكُ لَكُم مِّنَ اللَّهِ شَيْئًا إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعًا»؛ کیست که مالک ضرر و نفع شما باشد؟ «بَلْ كَانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًا». خدا می‌فهمد آنچه را انجام می‌دهید. این حرف‌ها نبوده که گرفتار زن و بچه و شغل بودید. حتی این هم نبوده. «وَزُيِّنَ ذَٰلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ وَظَنَنتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَكُنتُمْ قَوْمًا بُورًا»: این در دلتان زینت داده شد؛ گمان بد بردید و قومی هلاک‌شده شدید. رفتنِ پیامبر و مؤمنان به‌سوی مکه در نظر اینها سفر آخر بود؛ چون رفتن توی دهن شیر بود.


دو سؤال جدی که استدلالِ «گناه پیامبر» را لغو می‌کند

این فتحی که صلح حدیبیه است و خدا از آن به‌عنوان فتح یاد می‌کند، یک سؤال پیشاپیش قابل طرح است: کسانی که ادعا می‌کنند این آیه گناه پیامبر را ثابت می‌کند، بفرمایند یک فتح به نام صلح حدیبیه چه ربطی به بخشیده‌شدنِ گناه دارد؟ فتحی برای جامعهٔ مسلمین اتفاق افتاده که دربارهٔاش گفته‌اند: «مَا كَانَ قَضِيَّةٌ أَعْظَمَ بَرَكَةً فِي الْإِسْلَامِ»؛ از این قضیه پربرکت‌تر در اسلام نبوده است. اگر بنشینیم صلح حدیبیه را تحلیل کنیم، عظمتش معلوم می‌شود. جمعیتِ هزار و خرده‌ای نفریِ مسلمین یک‌دفعه تبدیل می‌شود به دوازده هزار نفر؛ یک‌دفعه در دو سال ده برابر می‌شود؛ به‌واسطهٔ بندهای هوشمندانه‌ای که پیامبر در متن این صلح تنظیم کرده بودند. حالا این جریان صلح حدیبیه چرا تولید شده که گناه بخشیده شود؟ این یک سؤال.

سؤال دوم این است که ما توبه را این‌طور می‌شناسیم که گناهانِ ماتقدمِ آدم را می‌بخشد؛ گناهانی که پیشاپیش انجام شده. دیگر گناهانِ بعدیِ آدم را که نمی‌بخشد. اگر حالت توبه و استغفار هم باشد، یک استغفار گناهانِ بعدی را نمی‌بخشد؛ نهایتاً گناهانِ قبلی را می‌بخشد. اینکه «مَا تَأَخَّرَ» را هم می‌بخشد، تقریباً یک جور امان‌نامه است؛ مجوز برای گناه. کلاً تو دیگر آزادی؛ از قبل گناه کردی، از این به بعد هم بکن، اشکال ندارد. این دو سؤال جدی است و استدلالی را که گفته‌اند «این گناه پیامبر است و آیه به گناه اصطلاحی تسری دارد» لغو می‌کند. این جوابِ نقدیِ مسئله است.


جواب حلّی: ذنب یعنی دم و تبعات؛ غفران یعنی پوشاندن

اما جواب حلّی که مسئله را حل کند. «ذنب» در معنای لغوی اصلاً به معنای خودِ آثار و تبعاتِ بدِ یک چیز است. آثار و تبعات بد را به آن می‌گویند ذنب. ذنب یعنی دُم. این اصلاً معنای لغوی ذنب است. خودِ معنای لغوی غفران هم از «غفر» می‌آید و به معنی پوشاندن است. کلاه‌خود را می‌گویند «مِغفَر» به همین خاطر؛ چون سر را می‌پوشاند. اگر آیه را به همین معانی لغوی‌اش حمل کنید، کاملاً صاف می‌شود.

جریان چه بوده؟ پیامبر به‌واسطهٔ درگیری با مشرکان کم از ایشان نکشته بوده. یک سری آثار و تبعات برای خود پیامبر داشته؛ تبعات سوئی که آنها دنبال کار پیامبر بودند: توطئه برای قتل پیامبر، برای سرکوبی اسلام، برای اینکه ریشهٔ اینها را بکنند و محوشان کنند. خونِ گردن پیامبر بوده. صلح حدیبیه چه خصوصیتی داشته؟ اولین نقطه‌ای است که اسلام را به رسمیت می‌شناسد. می‌نشینند با پیامبر پیمان می‌نویسند. سر میز مذاکره با پیامبر می‌نشینند. همین اولین قدم باعث می‌شود پیامبر و جامعهٔ مسلمین از خطرِ آن چیزهایی که دنبال پیامبر بودند — کشتن پیامبر یا کندن ریشه — فاصله بگیرند. با مشرکان درگیر شده بود؛ خون گردنش بود. آن ضرب و آن آثار بدی که از ابتدا بر حرکت پیامبر بار شده بود، خدا می‌خواهد بگوید: من با این صلح حدیبیه آن آثار را برمی‌دارم. دیگر چنین اتفاقی نمی‌افتد. آنها دیگر به‌عنوان یک گروه مزاحم و یک اپوزیسیون با شما برخورد نمی‌کنند؛ به‌عنوان یک گروه متشکلِ دارای شناسنامه با شما روبه‌رو می‌شوند. این همان اثر سوئی است که خدا می‌خواهد بردارد. هم ماتقدم را می‌گیرد هم متأخر را: دیگر فکر نمی‌کنند باید این گروه را ورچینند.


شاهد قرآنی ذنب: موسی و «وَلَهُمْ عَلَيَّ ذَنبٌ»

شاهد داریم در قرآن برای همین استعمال؟ بله. سورهٔ مبارکهٔ شعراء، صفحهٔ سیصد و شصت و هفت، از آیهٔ دوازده:

«قَالَ رَبِّ إِنِّىٓ أَخَافُ أَن يُكَذِّبُونِ» (شعراء/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، من می‌ترسم که مرا تکذیب کنند.

«وَيَضِيقُ صَدْرِى وَلَا يَنطَلِقُ لِسَانِى فَأَرْسِلْ إِلَىٰ هَٰرُونَ» (شعراء/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سینه‌ام تنگ می‌شود و زبانم روان نمی‌گردد؛ پس به‌سوی هارون بفرست.

«وَلَهُمْ عَلَىَّ ذَنۢبٌۭ فَأَخَافُ أَن يَقْتُلُونِ» (شعراء/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را بر من گناهی است؛ پس می‌ترسم که مرا بکشند.

موسی می‌گوید می‌ترسم اینها مرا تکذیب کنند؛ سینه‌ام تنگ می‌شود؛ زبانم آن‌طور روان نمی‌رود؛ هارون را هم بفرست. بعد: «وَلَهُمْ عَلَيَّ ذَنبٌ فَأَخَافُ أَن يَقْتُلُونِ». برای آنها به گردن من یک گناهی است. یعنی من نسبت به آنها گناهکارم؟ آن آدم را زده، مشت زده، کشته شده؛ این خون گردن اوست — نه اینکه موسی در منطق دین گناهکار باشد. نمی‌گوید «عَلَيَّ ذَنبٌ» به‌تنهایی. می‌گوید «وَلَهُمْ عَلَيَّ ذَنبٌ»: یک ذنب به نفعِ آنها گردن من است؛ آنها این‌طور فکر می‌کنند؛ آنها مرا گناهکار احساس می‌کنند. و می‌ترسم مرا بکشند.

این ترس، ترس از مرگِ خودش نیست که بگوید از خودم می‌ترسم بمیرم. این خیلی دور از شأن آدم‌های متوسطِ به‌بالاست، چه رسد به انبیا. آرزوی شهادت همواره همراه اینها بوده؛ در بچه‌رزمندهٔ خودمان هم بوده، فضلاً از انبیا. می‌ترسم رسالت درست انجام نشود. «وَلَهُمْ عَلَيَّ ذَنبٌ» همان ذنبی است که در فتح هم هست: عواقب بد، تبعات، خونی که طرفِ مقابل گردن پیامبر می‌بیند. برداشتن این آثار کاملاً به بحث فتح مربوط است؛ به صلح حدیبیه مربوط می‌شود. آن‌جور که گناه اصطلاحی را به آیه بچسبانند، هیچ‌کدام از آن دو سؤال را جواب نداشت.

من بارها تکرار کرده‌ام و می‌کنم: خوب است آدم برگردد دو آیه را با هم ببیند. با یک تکه آیه یک‌دفعه هول نکند که «اینجا گناه کرده‌اند پس…». ببیند دقیقاً کسانی که این شعار را می‌کنند از همین آیهٔ دو می‌نویسند. از آیهٔ دو می‌نویسند. خدا از آیهٔ قبلش هم بنویس؛ چه ربطی این دارد به فتح؟ اصلاً به فتح چه ربطی دارد؟


تکلّفِ «لَيَغْفِرَنَّ» در برخی تفاسیر

وقتی می‌بینند ارتباط آیهٔ دو به فتح درست از آب درنمی‌آید، من تفاسیر را که نگاه می‌کردم بعضی حرف‌های عجیب‌وغریب زده‌اند تا ارتباط را ببرند. «لِيَغْفِرَ» معنای واضحی در قرآن دارد: تا اینکه ببخشد. برای اینکه ارتباطش را به قبل ببرند گفته‌اند نه، این «لَيَغْفِرَنَّ» بوده. گفتیم خب عجب؛ این چطور تبدیل شده به «لِيَغْفِرَ»؟ خیلی فاصله است از «لَيَغْفِرَنَّ» که لامش لامِ قسم باشد و نونِ تأکید ثقیله داشته باشد. چرا به ذهنشان نشسته این را بسازند؟ گفته‌اند لامِ قسم فتحه داشته باشد، می‌شود «لَ» هم خوانده شود، گیر نده. بعد اگر لام، لامِ قسم باشد باید «لَيَغْفِرُ» شود؛ چرا شده «لِيَغْفِرَ»؟ گفته‌اند آها، یک نونِ تأکید ثقیله داشته: «لَيَغْفِرَنَّ»؛ آن نون حذف شده؛ بعد فتحه روی راء رفته و شده «لِيَغْفِرَ». این همه زحمت برای اینکه دو آیه را با هزار تکلّف به هم بدوزند و بگویند نه، پیامبر حتماً گناه کرده و این بخشیده شده؛ چون باید جواب بدهند این دو آیه چه ارتباطی با هم می‌تواند داشته باشد. خیلی دور از آوا و ظهورِ قرآن است. همین لیاقت را دارند که دو آیه را کنار هم ببینند، نه اینکه ظهور را فدای پیش‌فرض کنند.

این از این قضیه.


حساسیتِ بحثِ غضبِ انبیا و روایتِ «باب من لعنه النبی» در صحیح مسلم

مطلب بعدی که در قرآن به‌صورت ممتد می‌شود درباره‌اش بحث کرد، بحثی است به نام «غضبِ بی‌جای انبیا». چند مورد را با هم می‌بینیم. می‌خواهیم با یک حساسیت به این قضیه نگاه کنیم. دلیلش این است که غیر از اینکه بعضی‌اش با شؤون انبیا نمی‌سازد و با عصمت انبیا سازگار نیست، یک مشکل دیگر هم در تاریخ اسلام داریم: روایاتی که برادران اهل تسنن دارند — روایتی عجیب که از ابوهریره و عایشه هست؛ به کسان دیگر هم اسناد دارد، ولی بیشتر همین است. اتفاقاً دیشب صحیح مسلم را می‌دیدم.

شما پیامبر را داشته باشید با سابقه‌هایی از غضب به یک عدّه، سب و لعن یک عدّه. در تاریخ واضح شده که پیامبر اینها را لعنت کرده. آن‌وقت کافی است با یک دسته روایت کل اینها را خنثی کنید؛ مضمونی که بگوید پیامبر فرموده — خودمانی‌اش این است — من بعضی اوقات قاطی می‌کنم، عصبانی می‌شوم، من هم بشرم، یک حرفی می‌زنم. اگر من از این حرف‌ها زدم و لعنت‌هایی به بعضی کردم، شما خیلی جدی نگیرید. مع‌ذلک تازه این یک ثواب و اجرای هم برای آن ملعون هست. پیامبر یک چنین حرفی زده باشد، تمام لعنت‌های پیامبر تبدیل به کردیت می‌شود برای طرف مقابل. یعنی همه‌اش یک ضرب وارونه می‌شود. و این را در روایات اهل تسنن داریم.

در صحیح مسلم بابی هست به نام «بَابُ مَنْ لَعَنَهُ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ أَوْ سَبَّهُ أَوْ دَعَا عَلَيْهِ وَلَيْسَ هُوَ أَهْلًا لِذَٰلِكَ كَانَ لَهُ زَكَاةً وَأَجْرًا وَرَحْمَةً»: بابی که اگر نبی لعنت کند یا دشنام دهد یا نفرین کند و طرف اهلش نباشد، همین باعث تزکیه و اجر و رحمت آن بندهٔ خدا می‌شود. روایت اولش را نقل می‌کنم — شمارهٔ ۴۷۰۵.

«دَخَلَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ رَجُلَانِ فَكَلَّمَاهُ بِشَيْءٍ لَا أَدْرِي مَا هُوَ فَأَغْضَبَاهُ فَلَعَنَهُمَا وَسَبَّهُمَا فَلَمَّا خَرَجَا قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، مَنْ أَصَابَ مِنَ الْخَيْرِ شَيْئًا مَا أَصَابَهُ هَذَانِ… قَالَ: أَوَمَا عَلِمْتِ مَا شَارَطْتُ عَلَيْهِ رَبِّي؟ قُلْتُ: اللَّهُمَّ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ، فَأَيُّ الْمُسْلِمِينَ لَعَنْتُهُ أَوْ سَبَبْتُهُ فَاجْعَلْهُ لَهُ زَكَاةً وَأَجْرًا» (صحیح مسلم، ح ۴۷۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عایشه می‌گوید دو مرد بر رسول خدا وارد شدند و چیزی میانشان رد و بدل شد که نمی‌دانم چه بود؛ او را به خشم آوردند، پس لعنتشان کرد و دشنامشان داد. چون بیرون رفتند گفتم: هر کس خیری به او برسد، این دو دیگر به آن نمی‌رسند. فرمود: نمی‌دانی با پروردگارم چه شرط کرده‌ام؟ گفتم: خدایا من فقط بشرم؛ هر مسلمانی را که لعنت کردم یا دشنام دادم، آن را برای او تزکیه و پاداش قرار ده.

عایشه امّ‌المؤمنین می‌گوید دو نفر وارد شدند، حرف‌هایی رد و بدل شد، حضرت خیلی غضب کردند، لعنتشان کردند، چیزی هم بارشان کردند. وقتی خارج شدند گفتم یا رسول‌الله، دیگر هر کس خیری به او برسد این دو به آن نمی‌رسند. فرمود: چرا؟ گفتم: لعنتشان کردید و دشنامشان دادید. این تکه جزو مشهورات است و در همهٔ این روایات تکرار می‌شود: «أَمَا عَلِمْتِ مَا شَارَطْتُ عَلَيْهِ رَبِّي»؛ تو نمی‌دانی من با خدا چه شرطی کرده‌ام: «اللَّهُمَّ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ فَأَيُّ الْمُسْلِمِينَ لَعَنْتُهُ أَوْ سَبَبْتُهُ فَاجْعَلْهُ لَهُ زَكَاةً وَأَجْرًا». من هر کس را لعنت کردم و دشنام دادم، خدا من قاطی کردم؛ تو خودت این را به‌عنوان اجر و رحمت برای او قرار بده.

این دسته روایت انفعالات روحی را در پیامبر یک حالتِ مجاز می‌داند؛ به صورتی که اگر لعنتشان هیچ ثمر خاصی نباید داشته باشد، تحریف کردنش هم هیچ چیز خاصی نباید باشد. ضمن اینکه اگر غضب حضرت رسول حکایتش این باشد، غضب فاطمه و امثالهم که دیگر هیچی؛ آن غضب دیگر هیچ اثری ندارد. و یک جور اعتبار برای ملعونین کسب می‌شود. کسانی که این حرف را زده‌اند می‌توانند به بعضی آیات قرآن استدلال کنند که یک جور غضبی از آیات برمی‌آید. حالا این غضب‌ها را می‌رویم می‌بینیم.

به اضافهٔ اینکه یک دسته روایات دیگر هست — اهل تسنن دارند، ما هم داریم — که اگر کسی لعنتِ بی‌جا کند، لعنت به خودِ لعنت‌کننده برمی‌گردد. این را بگذارید کنار آن. حتی در روایت داریم کسی جنود الهی را لعنت کند؛ مثل باد، مثل شتر. ماشین که در روایت نیست، شتر آمده. «ای بادِ لعنتی آمد…» ائمه گفته‌اند باد را لعنت نکن؛ باد از جنود الهی است. حتی بوده شتر را از وسط قافله جدا کرده‌اند؛ گفته‌اند این شتر لعنت شده، نباید با ما باشد؛ برگردانده‌اندش. پدیدهٔ لعنتِ بی‌جا آن‌قدر مورد مذمت بوده که گفته‌اند لعنت به لعنت‌کننده برمی‌گردد. اینها را که ضمیمه کنید قضیه تکمیل می‌شود: پیامبر شأنش می‌آید پایین با خودِ این لعنتِ بی‌جا، و شأنِ آنها می‌رود بالا.

اتفاقاً گاهی در منابع اهل تسنن که نگاه می‌کنی — بنده ارتباط چندانی با اعتقادات خودِ اهل تسنن متأسفانه ندارم؛ اگر می‌داشتم خیلی خوب بود — ارزش و قیمت صحابه بالاتر از خود پیامبر درمی‌آید. از این جهت با این حساسیت داریم به بحث غضب نگاه می‌کنیم.

آن‌قدری که در قرآن یادم مانده بود، سه نوع غضب درآوردم. حالا با همدیگر نگاه می‌کنیم.


گونهٔ نخستِ غضب: یونس، صاحبِ ماهی

سورهٔ مبارکهٔ انبیاء را بیاورید؛ آیات معروفش. آیهٔ هشتاد و هفت، صفحهٔ سیصد و بیست و نه. آنچه دربارهٔ حضرت یونس است:

«وَذَا ٱلنُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَٰضِبًۭا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَىٰ فِى ٱلظُّلُمَٰتِ أَن لَّآ إِلَٰهَ إِلَّآ أَنتَ سُبْحَٰنَكَ إِنِّى كُنتُ مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (انبیاء/۸۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و صاحبِ ماهی را یاد کن، آن‌گاه که خشمگین برفت و پنداشت که هرگز بر او تنگ نمی‌گیریم؛ پس در تاریکی‌ها ندا داد که معبودی جز تو نیست، منزّهی تو، من از ستمکاران بودم.

«فَٱسْتَجَبْنَا لَهُۥ وَنَجَّيْنَٰهُ مِنَ ٱلْغَمِّ ۚ وَكَذَٰلِكَ نُۨجِى ٱلْمُؤْمِنِينَ» (انبیاء/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او را اجابت کردیم و از غم نجاتش دادیم؛ و مؤمنان را نیز چنین نجات می‌دهیم.

«وَذَا النُّونِ»؛ آن صاحبِ ماهی که حضرت یونس علیه‌السلام است. آن هنگام را یاد بیاور که «ذَهَبَ مُغَاضِبًا»: در حالت غضب قوم را ترک کرد. و این‌چنین پنداشت که «أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ»: ما محکمش نمی‌گیریم؛ بر او تنگ نمی‌گیریم. بعد داستان در این تکه کات می‌شود: رفت، کشتی، انداختنش در دریا، ماهی خورد. «فَنَادَىٰ فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَٰهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ». همین تکه از «لَا إِلَٰهَ إِلَّا أَنتَ» تا انتهای آیه همان ذکر معروفِ یونسیه است که می‌گویند در سجده زیاد بگویید. بعد خدا می‌فرماید اجابت کردیم، از غم نجاتش دادیم، و مؤمنان را نیز چنین نجات می‌دهیم. آثار و برکات فراوانی برای همین ذکر یونسیه گفته‌اند.


ذکر یونسیه، تسبیحات زهرا، و اذکارِ بازاری

البته این بحثِ اوراد را هی به در و دیوار آدم نباید بکوبد. هی این‌ور و آن‌ور برود ذکرِ ویژه گیر بیاورد که «من چه ذکری بگویم». همین معصوماتی که هست، همین‌هایی که هست. آدم گاهی تعجب می‌کند این چه تدبیری است. ذکری را به‌عنوان ذکر بسیار مهم، سیدالمرسلین بهانهٔ خلقت، هدیه داده به سیدهٔ نساء عالمین — تسبیحات حضرت زهرا بعد از نماز — آن را یا نمی‌گوید یا مثل فشنگ می‌گوید؛ بعد پیش یک بی‌سروپایی مثل بنده می‌آید که یک ذکرِ ویژه بدهد. اگر ذکر می‌خواهی بگویی، همین تسبیحات حضرت زهرا. این چه مدیریتی است که خودمان بر حالات روحانیِ خودمان می‌کنیم؟

صلوات نمی‌فرستد. نماز را به‌عنوان قلّهٔ عبادات یا انجام نمی‌دهد یا دو درِ بازی درمی‌آورد سرش. بعد می‌رود برای عروج روحانی حرکات یوگا انجام دهد. خب همین را گفته‌اند. اگر چیزی بالاتر از این بود، خدا به پیامبرش می‌گفت. گاهی اوقات ما مشرکانه می‌خواهیم تقرب پیدا کنیم به خدا. خصوصیتی در این اذکارِ مرسوم هست که آدم هیچ احساسِ ویژه‌بودن نمی‌کند. این خیلی چیز خوبی است. احساس نمی‌کند الان من ویژه شده‌ام، من هیپروت و شپروت می‌گویم، من آدمِ ویژه‌ام. احساس کند همین نمازی را که ستون دین است دارم می‌خوانم؛ با همین تقرب پیدا می‌شود. بزرگ‌ترین تقرب‌ها در همین نماز اتفاق می‌افتد؛ با همین تسبیحات حضرت زهرا. این را نمی‌گوید. اسیر چهار تا آدم می‌شود. من هم بدم نمی‌آید چهار نفر دورم جمع شوند. قاعدهٔ بازی را بلدم: می‌گویم برو بعداً بیا؛ یک خرده تشنه‌ات می‌کنم، بالا و پایین می‌روی، بعد چیزی به تو می‌گویند. حالا معلوم است اثر دارد یا ندارد؛ گاهی اگر تعدادش را اشتباه کنی یک خرابکاری می‌شود. آقا می‌گوید می‌خواهم برسم به خدا. بابا همین تسبیحات را با دقت بخوان. بهترین اذکار همین صلوات است، همین لا إله إلا الله، همین ذکر یونسیه. نگاه ما این است که تدبیر روحانیِ خودمان را هم خودمان به عهده می‌گیریم. اگر خدا به عهده بگیرد قضیه درست می‌شود. یک بی‌اخلاصی حتی در ارتباط با خدا دیده می‌شود: حالت را گرفته‌ای، نمی‌خواهی بگویی اینها را گیر آورده‌ام، می‌خواهی اوج بگیری.


صافات: عبدِ آبق، قرعه، و التقمه الحوت

این غضبی که حضرت یونس کرده از کجا معلوم ممکن است عنوانِ غضبِ بی‌جا پیدا کند؟ به دلیل خودِ این آیه و آیات مشابه. یونس آیهٔ نود و هشت؛ صافات از صد و سی و نه؛ سورهٔ قلم هم. انگشتر را برای همین کارها داده‌اند که ورق بزنید. صافات صفحهٔ چهارصد و پنجاه و یک:

«وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ» (صافات/۱۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی یونس از رسولان بود.

«إِذْ أَبَقَ إِلَى ٱلْفُلْكِ ٱلْمَشْحُونِ» (صافات/۱۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه که به‌سوی کشتیِ پُر گریخت.

«فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ ٱلْمُدْحَضِينَ» (صافات/۱۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس قرعه زدند و از مغلوبان شد.

«فَٱلْتَقَمَهُ ٱلْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌۭ» (صافات/۱۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس ماهی او را به یک لقمه فروبرد، در حالی که نکوهیده بود.

«فَلَوْلَآ أَنَّهُۥ كَانَ مِنَ ٱلْمُسَبِّحِينَ» (صافات/۱۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر نه آن بود که از تسبیح‌گویان بود،

«لَلَبِثَ فِى بَطْنِهِۦٓ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (صافات/۱۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا روزی که برانگیخته می‌شوند در شکم آن می‌ماند.

«فَنَبَذْنَٰهُ بِٱلْعَرَآءِ وَهُوَ سَقِيمٌۭ» (صافات/۱۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او را به خشکی افکندیم، در حالی که بیمار بود.

«وَأَنۢبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةًۭ مِّن يَقْطِينٍۢ» (صافات/۱۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر او درختی از کدو رویاندیم.

«وَأَرْسَلْنَٰهُ إِلَىٰ مِا۟ئَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ» (صافات/۱۴۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به‌سوی صد هزار یا بیشتر فرستادیم.

«فَـَٔامَنُوا۟ فَمَتَّعْنَٰهُمْ إِلَىٰ حِينٍۢ» (صافات/۱۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس ایمان آوردند و تا چندی برخوردارشان کردیم.

«وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ. إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ». «أَبَقَ»؛ همان عبدِ آبق که می‌گویند: عبدِ فراری. کسی که از زیرِ خدمتِ سلطان فرار کند، عبدِ آبق می‌گویند. به‌سوی آن کشتیِ پُر گریخت؛ از خدمتِ سلطانِ عالم. خدا هم نهی نکرده بود که نرو؛ به هر حال رفته. «فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنَ الْمُدْحَضِينَ»: قرعه انداختند؛ از مغلوبان شد. یک ماهی — یک نهنگ — آمده بود جلوی راه کشتی و کنار نمی‌رفت. گفتند یکی را پرت می‌کنیم بیرون تا از سر راه برود. قرعه انداختند. «فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ». با «فَالْتَقَمَهُ» آشناییم: لقمه‌اش کرد. معلوم است نهنگ بوده؛ ماهی معمولی یک لقمه نمی‌تواند بکند. در حالی که سرزنش‌شده بود. خدا برخورد خیلی تندی با حضرت یونس سر این جریان دارد.

بعد: «فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُسَبِّحِينَ لَلَبِثَ فِي بَطْنِهِ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ». اگر آن تسبیح را — همان ذکر یونسیه — نگفته بود، تا یومِ یُبعثون در شکم همان ماهی می‌ماند؛ شکم ماهی را قبرش می‌کردیم. «فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ سَقِيمٌ»: پرتش کردیم توی بیابان، توی ساحل، به حالت مرض. «وَأَنبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِّن يَقْطِينٍ»: کدو هم برایش رویاندیم. اینکه می‌گویند حضرت یونس زیاد کدو می‌خورده از همین‌جاست. «وَأَرْسَلْنَاهُ إِلَىٰ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ»: برگرداندیمش به همان قوم؛ صد هزار نفر یا بیشتر.

این «أو»ها معنی می‌دهد؛ نه اینکه خدا خودش نمی‌داند چند نفر بودند. «یا صد هزار یا بیشتر» یعنی صد هزار نفر به بالا. اینها از چیزهایی است که معارض می‌خواهد از جای دیگر؛ نه اینکه خدای عالمِ به همه چیز بگوید شک دارم. ضمن اینکه شهر که سرشماریِ دقیقِ صد هزار نفر مراد خدا نیست؛ یعنی این‌قدر، یعنی صد هزار به بالا. این استیناس است.


«أو یزیدون» و استیناسِ «فوق اثنتین» و «فوق الأعناق»

سه‌شنبه هم گفتیم. یک جا داریم «فَوْقَ اثْنَتَيْنِ»: اگر زنان بالای دو نفر باشند. گفتیم یعنی دو نفر به بالا. از کجا می‌گویی دو را هم می‌گیرد؟ اولاً نصوص می‌گوید؛ ضمن اینکه اگر به‌عنوان استیناس می‌خواهی، در قرآن داریم:

«إِذْ يُوحِى رَبُّكَ إِلَى ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ أَنِّى مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا۟ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ۚ سَأُلْقِى فِى قُلُوبِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ٱلرُّعْبَ فَٱضْرِبُوا۟ فَوْقَ ٱلْأَعْنَاقِ وَٱضْرِبُوا۟ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍۢ» (انفال/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد که من با شمایم، پس کسانی را که ایمان آورده‌اند استوار دارید؛ به‌زودی در دل کسانی که کفر ورزیدند رعب می‌افکنم؛ پس بالای گردن‌ها را بزنید و از آنان هر سرانگشتی را بزنید.

«فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْنَاقِ»: گردن به بالا را بزنید؛ یعنی عنق و به بالا. اگر این معنا را بدهد، آن هم می‌تواند این معنا را بدهد که «فَوْقَ اثْنَتَيْنِ» یعنی دو به بالا. در آیهٔ میراث:

«يُوصِيكُمُ ٱللَّهُ فِىٓ أَوْلَٰدِكُمْ ۖ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ ٱلْأُنثَيَيْنِ ۚ فَإِن كُنَّ نِسَآءًۭ فَوْقَ ٱثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَ ۖ وَإِن كَانَتْ وَٰحِدَةًۭ فَلَهَا ٱلنِّصْفُ ۚ وَلِأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وَٰحِدٍۢ مِّنْهُمَا ٱلسُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِن كَانَ لَهُۥ وَلَدٌۭ ۚ فَإِن لَّمْ يَكُن لَّهُۥ وَلَدٌۭ وَوَرِثَهُۥٓ أَبَوَاهُ فَلِأُمِّهِ ٱلثُّلُثُ ۚ فَإِن كَانَ لَهُۥٓ إِخْوَةٌۭ فَلِأُمِّهِ ٱلسُّدُسُ ۚ مِنۢ بَعْدِ وَصِيَّةٍۢ يُوصِى بِهَآ أَوْ دَيْنٍ ۗ ءَابَآؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ لَا تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعًۭا ۚ فَرِيضَةًۭ مِّنَ ٱللَّهِ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًۭا» (نساء/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا شما را دربارهٔ فرزندانتان سفارش می‌کند: برای پسر مانند بهرهٔ دو دختر است؛ پس اگر [وارثان] زنانی بیش از دو تن باشند، دو سومِ آنچه بر جای مانده از آنِ ایشان است؛ و اگر یکی باشد نیمی از آنِ اوست… این فریضه‌ای از جانب خداست؛ بی‌تردید خدا دانای سنجیده‌کار است.

اینجا هم «مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ» یعنی بیش از صد هزار نفر؛ صد هزار یا بیشتر. اگر معنای تردیدِ خدا باشد، آن کسی که عالم به همه چیز است معنا ندارد. این یک جور استظهار است.

«أَبَقَ» برای عبد است؛ غلیظ کردنش از سلطانِ عالم به همین خاطر است. عبدِ فراری می‌گویند آبق. تعبیر خیلی لطیفی است. می‌خواهد بگوید می‌توانست باز هم صبر کند و قوم را نفرین نکند. دعوت‌ها را کرده بود، کارها را کرده بود، دید ایمان نمی‌آورند؛ نفرین کرد و رفت. از خدا فرار کرد. خدا می‌خواهد همین را بگوید. حالا بگذارید حلّ ماجرا را با آیاتِ دیگر تمام کنیم.


یونس/۹۸ و بارِ معناییِ «قریه» در قرآن

سورهٔ خودِ یونس، آیهٔ نود و هشت. همهٔ آیات را نگاه می‌کنیم تا بعد با هم تحلیل کنیم:

«فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ ءَامَنَتْ فَنَفَعَهَآ إِيمَٰنُهَآ إِلَّا قَوْمَ يُونُسَ لَمَّآ ءَامَنُوا۟ كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ ٱلْخِزْىِ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَمَتَّعْنَٰهُمْ إِلَىٰ حِينٍۢ» (یونس/۹۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چرا هیچ شهری نبود که ایمان بیاورد و ایمانش سودش دهد، جز قوم یونس که چون ایمان آوردند عذابِ رسوایی را در زندگی دنیا از ایشان برداشتیم و تا چندی برخوردارشان کردیم.

«فَلَوْلَا كَانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَهَا إِيمَانُهَا». هیچ قریه‌ای نبود که ایمانی بیاورد که به نفعش باشد؛ مگر قوم یونس. وقتی ایمان آوردند «كَشَفْنَا عَنْهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَمَتَّعْنَاهُمْ إِلَىٰ حِينٍ».

قریه را یک بار دیگر گفته‌ایم: در قرآن به معنای یک قومِ بدن است. قریه و دهات در قرآن چنین معنایی دارد. عبارت عجیبی دارید:

«وَإِن مِّن قَرْيَةٍ إِلَّا نَحْنُ مُهْلِكُوهَا قَبْلَ يَوْمِ ٱلْقِيَٰمَةِ أَوْ مُعَذِّبُوهَا عَذَابًۭا شَدِيدًۭا ۚ كَانَ ذَٰلِكَ فِى ٱلْكِتَٰبِ مَسْطُورًۭا» (اسراء/۵۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ شهری نیست مگر آنکه ما پیش از روز قیامت هلاک‌کننده‌اش هستیم یا به عذابی سخت معذبش می‌کنیم؛ این در کتاب به سطر آمده است.

هیچ قریه‌ای نیست مگر اینکه ما پیش از روز قیامت هلاکشان می‌کنیم یا عذاب شدید می‌کنیم. «كَانَ ذَٰلِكَ فِي الْكِتَابِ مَسْطُورًا»: سطر به سطر نوشته شده. تعبیر قریه و دهات در قرآن با تعبیری خیلی شدید همراه است؛ به‌عنوان یک قومِ گمراه. «دهاتی» در تعبیر قرآن یک تعبیر زننده است؛ نه اینکه ما به کسانی که در روستا زندگی می‌کنند بگوییم دهاتی. چرا این قریه‌ها ایمانِ به‌موقع نمی‌آورند؟ هیچ‌کدام این‌طور نبودند مگر قوم یونس که با این ایمان از قریه‌گی خارج شدند؛ از دهاتی‌بودن خارج شدند. آثار عذاب را که دیدند، گفتند نکند راست می‌گوید؛ شروع کردند توبه کردن. خدا می‌گوید عذابِ رسوایی را از رویشان برداشتیم.

این فضایی است که حضرت یونس در آن سیر می‌کند. آمده قومش را دعوت کرده، صبر کرده، بالا کرده پایین کرده؛ آخرش ایمان نیاوردند؛ ول کرده رفته. حالا کار بدی انجام داده یا نه، بعداً معلوم می‌شود. ولی بالاخره با برخورد خیلی تند از طرف خدا مواجه شده.


قلم: «وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ»

سورهٔ قلم را هم نگاه کنیم. صفحهٔ پانصد و شصت و شش، آیهٔ چهل و هشت. آنجا خدا به پیامبر گفته:

«فَٱصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ ٱلْحُوتِ إِذْ نَادَىٰ وَهُوَ مَكْظُومٌۭ» (قلم/۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای حکم پروردگارت شکیبا باش و مانند صاحبِ ماهی مباش، آن‌گاه که ندا داد در حالی که خشم در گلو فشرده بود.

«لَّوْلَآ أَن تَدَٰرَكَهُۥ نِعْمَةٌۭ مِّن رَّبِّهِۦ لَنُبِذَ بِٱلْعَرَآءِ وَهُوَ مَذْمُومٌۭ» (قلم/۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر نه آن بود که نعمتی از پروردگارش او را دریابد، به خشکی افکنده می‌شد در حالی که نکوهیده بود.

«فَٱجْتَبَٰهُ رَبُّهُۥ فَجَعَلَهُۥ مِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ» (قلم/۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پروردگارش او را برگزید و از شایستگانش گردانید.

«فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نَادَىٰ وَهُوَ مَكْظُومٌ». برای حکم خدا صبر کن؛ مثل یونس نباش؛ وقتی ندا داد در حالی که کظمِ غیظ کرده بود؛ گلو را فشار می‌دادند. «لَوْلَا أَن تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِّن رَّبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ»: اگر نعمتی از جانب پروردگارش تدارکش نکرده بود، پرت می‌شد در همان عراء و همان‌جا می‌ماند به حالت مذمت. چون مسبِّح بوده، «فَاجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصَّالِحِينَ».


تفاضل انبیا، ترکِ اولی، و آنچه عصمت را نمی‌شکند

تحلیل این می‌تواند از بابِ تفاضلِ رسل باشد:

«تِلْكَ ٱلرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍۢ ۘ مِّنْهُم مَّن كَلَّمَ ٱللَّهُ ۖ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَٰتٍۢ ۚ وَءَاتَيْنَا عِيسَى ٱبْنَ مَرْيَمَ ٱلْبَيِّنَٰتِ وَأَيَّدْنَٰهُ بِرُوحِ ٱلْقُدُسِ ۗ وَلَوْ شَآءَ ٱللَّهُ مَا ٱقْتَتَلَ ٱلَّذِينَ مِنۢ بَعْدِهِم مِّنۢ بَعْدِ مَا جَآءَتْهُمُ ٱلْبَيِّنَٰتُ وَلَٰكِنِ ٱخْتَلَفُوا۟ فَمِنْهُم مَّنْ ءَامَنَ وَمِنْهُم مَّن كَفَرَ ۚ وَلَوْ شَآءَ ٱللَّهُ مَا ٱقْتَتَلُوا۟ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ» (بقره/۲۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن رسولان را برخی بر برخی برتری دادیم؛ از ایشان کسی است که خدا با او سخن گفت و برخی را درجاتی بالا برد؛ و عیسی پسر مریم را دلایل روشن دادیم و او را به روح‌القدس تأیید کردیم… ولی خدا هر چه بخواهد می‌کند.

«وَرَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۗ وَلَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ ٱلنَّبِيِّۦنَ عَلَىٰ بَعْضٍۢ ۖ وَءَاتَيْنَا دَاوُۥدَ زَبُورًۭا» (اسراء/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگار تو به هر که در آسمان‌ها و زمین است داناتر است؛ و به‌راستی برخی از پیامبران را بر برخی برتری دادیم و به داود زبور دادیم.

ما انبیا را بر یکدیگر فضیلت داده‌ایم؛ یکی پایین‌تر است، یکی بالاتر. اینجا مشخص است که نبی‌ای مثل حضرت یونس پایین‌تر از پیامبر اسلام است که می‌گویند مثل او نباش. در سورهٔ مبارکهٔ احقاف هم به پیامبر می‌گوید:

«فَٱصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُو۟لُوا۟ ٱلْعَزْمِ مِنَ ٱلرُّسُلِ وَلَا تَسْتَعْجِل لَّهُمْ ۚ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوٓا۟ إِلَّا سَاعَةًۭ مِّن نَّهَارٍۭ ۚ بَلَٰغٌۭ ۚ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا ٱلْقَوْمُ ٱلْفَٰسِقُونَ» (احقاف/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شکیبا باش، چنان‌که پیامبرانِ اولواالعزم شکیبا بودند، و برای آنان شتاب مکن… پس آیا جز قوم فاسق هلاک می‌شوند؟

صبر کن مثل صبرِ آن پیامبرانی که صاحبِ عزم بودند. آن‌جوری صبر کن؛ این‌جوری صبر نکن. حکایتِ پیامبری را می‌خوانید که شروع کرده قومش را دعوت کرده؛ گوش نکرده‌اند؛ اصرار کرده، صبر کرده؛ قبول نکرده‌اند؛ رفته نفرین کرده. نفرین را یک مقداری زودتر از حدّی که باید می‌کرده کرده؛ زودتر از آن حدّی که می‌توانسته صبر کند. این چیزها اصلاً برای ما قابل فهم نیست. انتظارِ نه‌صد و پنجاه سالِ حضرت نوح علیه‌السلام را ببینید:

«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوْمِهِۦ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًۭا فَأَخَذَهُمُ ٱلطُّوفَانُ وَهُمْ ظَٰلِمُونَ» (عنکبوت/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی نوح را به‌سوی قومش فرستادیم، پس در میانشان هزار سال مگر پنجاه سال درنگ کرد؛ آن‌گاه طوفان آنان را فروگرفت در حالی که ستمکار بودند.

آخرش خدا این‌طور گوشمالی می‌دهد. مشخص است یونس مقامی را از دست داده بوده؛ چون می‌توانسته کار دیگری بکند، کار دیگری کرده. این‌قدر از آیه درمی‌آید. ولی این هیچ ربطی به عصمتِ یونس ندارد. آن عصمتی که قرار است اثبات کنیم در این است که حکمِ داوری اشتباه نکند، پیام‌های خدا را اشتباه ندهد، میان مردم کارِ اشتباه نکند. اینکه در این حد یک ترکِ اولی از او اتفاق بیفتد، در انبیا جایز است. این همان عنوانِ «غضبِ بی‌جا» که در آن روایات می‌خواهند اثبات کنند نیست: اینکه یک نفر را لعن کند، نسبت به یک نفر تندیِ بی‌مبنا کند.

البته خدا پیامبرانش را — نه فقط پیامبران؛ هر کسی که ثقیل باشد پیش خدا — اگر کوچک‌ترین اشتباهی بکند، اشتباهی که در رتبهٔ او نباشد، با برخوردهای خیلی تند مواجه می‌شود. چون همین کوچک‌ترین را هم نمی‌خواهد از اینها ببیند. فکر نکنید اگر ما رفتیم در یک دهاتی تبلیغ کردیم، بعد غضبمان را انداختیم آمدیم بیرون، خودمان هم می‌رویم شیمیایی. این خبرها نیست. ما اصلاً قابل مقایسه با اینها نیستیم. اینها در کلاسی هستند که کوچک‌ترین اشتباهاتشان به بدترین وجه جبران می‌شود. این به عصمت در تبلیغ ارتباطی ندارد. کارِ تبلیغش را کرده. حتی همهٔ جریان وقتی در قرآن می‌بینید به این نمی‌رسد که «چرا نفرین کردی، چرا وظیفه‌ات را انجام ندادی». همه چیز برمی‌خورد به اینکه پس از این ما فلان بلا را سرش درآوردیم. کارش را انجام داده؛ منتها به نامِ عبدِ آبق: یک عبدِ فراری که می‌توانست بیشتر صبر کند روی این قوم. اصرار می‌کردی.

سطحِ یونس سطحِ پایینی نیست. اگر به مقام یونس برسیم خیلی بالاست. ولی سطحِ یونس سطحی است که پیامبر دیگر مثل او نباشد. او فرار کرد؛ ما هم این‌طور تلافی کردیم. دقت کنید: «فَاجْتَبَاهُ» بعد از تمام این اتفاقات است؛ یعنی تازه آن موقع می‌شود یک بندهٔ مجتبَی و برگزیده. تمام اتفاقاتی که در طول زندگی یک نفر می‌افتد گاهی گناه باعث خیر در وجود او می‌شود. در روایات داریم گاهی خدا گناهی را به دستِ کسی می‌گذارد تا یک لحظه فکر نکند «دیگر وظیفه‌مان را انجام دادیم»؛ تا توبه کند، جدی برگردد، خدا او را به‌عنوان بندهٔ مجتبَی بگیرد.


«فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ»: یقین، نه گمانِ سست

ارتباطی که خدا اینجا با حضرت یونس برقرار می‌کند ارتباطِ بدی است. قرآن می‌گوید بد است؛ منتها بدی که در رتبهٔ آنها بد است. «فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ» را اگر به معنای گمان بگیرید خیلی برایم بد می‌شود. برای همین من «ظن» را به معنای یقین گرفته‌ام و شاهد داریم که ظن در قرآن به معنای یقین است؛ کم هم نیست. چرا گمان نگرفتم؟ چون خیلی بد است که حضرت یونس گفته باشد «ما وظیفه‌مان را انجام دادیم، ولش کن، حوصله‌مان سر رفت، خواسته رفته»؛ این خیلی ناجور است.

اگر ظن را گمان بگیرید، یعنی هفتاد درصد فکر کرده خدا سخت نمی‌گیرد و سی درصد احتمال می‌داده سخت بگیرد؛ بعد بی‌خیال، استصحابِ همان هفتاد. این در وظیفهٔ یک نبی اگر فکر کند من هفتاد درصد وظیفه‌ام را انجام داده‌ام و خدا دیگر سخت نمی‌گیرد، بدتر است. یقین خوب است به این معنا که: من مطمئن شدم کارم را انجام دادم؛ وظیفه از گردن من ساقط است؛ یقین کردم خدا نباید به من سخت بگیرد. وقتی این یقین اتفاق افتاده و خودش را مبرّا کرده که «من کارم را انجام دادم»، همین موردِ مذمت است. کسی در مسیر تبلیغ و رسالتش فکر کند کوتاهی از من نبود، هر چه باید انجام می‌دادم انجام دادم، و خدا دیگر نباید سخت بگیرد — «فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ» — در مورد ما ممکن است هیچ اثری به بار نیاورد؛ نهایتاً پایمان به دیوار بخورد، سرمان بخورد یا بچه‌مان مریض شود. در مورد یونس این‌طور نیست. کسی در افقِ یونس اگر چنین فکری بکند، حسابی گوشمالی‌اش می‌دهند.

این یقین از کجا آمده؟ خودش جمع‌بندی کرده؛ از هر راهی که برایش حاصل شده که «من کارم را انجام دادم». یک فرق هست. اگر خدا گفته باشد بیا از این قوم بیرون، من می‌خواهم اینها را هلاک کنم، بعد او بگوید پس خدا سرِ هلاکِ اینها به من خرده نمی‌گیرد و بزند بیرون — این یک جور است؛ مثل نوح. نوح نه‌صد و پنجاه سال پیامبری کرده، دعوت کرده؛ خودِ خدا گفته نفرینشان کن، کشتی بساز. بعد که کشتی داد، خدا نمی‌گوید چرا چنین کردی. یونس این‌طور نیست. خودش این جمع‌بندی برایش حاصل شده. یقین کرده خدا دیگر بر او تنگ نمی‌گیرد؛ زده از این قوم بیرون؛ خدا خیرش را گرفته.

این غضب اگر کسی اسمش را غضبِ بی‌جا بگذارد، در رتبهٔ حضرت یونس است. به عصمت لطمه نمی‌زند. موقعیت پایین‌تر از پیامبر است. بی‌صبری کرده؛ منتها بی‌صبری در حدّ صبرِ اولواالعزم نبوده. بعدش هم این اتفاق افتاده. چه ارتباطی به عصمت دارد؟ عصمت این معانی را در خودش ندارد. اگر مطلقاً هر گونه کوتاهی در هر زمینه را ناقضِ عصمت بدانید، آن عصمت را ما هم قبول نداریم. ولی چنین عصمتی که نتیجه‌اش آن روایات اهل تسنن باشد نیست.

رابطهٔ یونس با قوم این نبوده که حالا قوم زبانشان دراز باشد: «دیدی کوتاهی کردی، ما اهل ایمان بودیم، تو بلد نبودی درست درس بدهی». فضا این نبوده. هر چه گفته بود ایمان نیاورده بودند. حجت بر اینها تمام بوده. خدا از بابِ یک برخوردِ شخصیِ خودش با یونس دارد چکّ‌وچانه می‌زند: تو چرا زودتر رفتی از این قوم بیرون؟ درست است بعداً هدایت شدند — بعد از نفرین و دیدنِ آثار عذاب — هرچند معلوم نبود هدایت می‌شوند. تو چرا زودتر رفتی؟ چرا زودتر این خشم را کردی؟ می‌ماندی.

آمدنِ رسول به امر خداست: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ».

«وَإِذَا جَآءَتْهُمْ ءَايَةٌۭ قَالُوا۟ لَن نُّؤْمِنَ حَتَّىٰ نُؤْتَىٰ مِثْلَ مَآ أُوتِىَ رُسُلُ ٱللَّهِ ۘ ٱللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُۥ ۗ سَيُصِيبُ ٱلَّذِينَ أَجْرَمُوا۟ صَغَارٌ عِندَ ٱللَّهِ وَعَذَابٌۭ شَدِيدٌۢ بِمَا كَانُوا۟ يَمْكُرُونَ» (انعام/۱۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آیه‌ای برایشان بیاید گویند هرگز ایمان نمی‌آوریم تا همانند آنچه به رسولان خدا داده شد به ما داده شود. خدا داناتر است که رسالتش را کجا بنهد…

رسالت را که می‌گیرد و می‌آید مشخص است. اما برخورد با یک قوم، از بابِ ارادهٔ خودِ شخصِ رسول است؛ چون ذوّاب در ارادهٔ خداست. خودش چنین اراده می‌کند و حرکت می‌کند. آن‌قدر ذوب نبوده که چنین اتفاقی نیفتد. اگر بود خدا این‌طور نمی‌کرد. از پیامبر پایین‌تر است؛ صبرش پایین‌تر است؛ زودتر نفرین کرده. حکمِ خاصی هم نکرده؛ تبلیغِ خلاف نرفته. کم هم دعوت نکرده؛ یک بار و ده بار گفته. کارهایی که در برخورد با یک نبی می‌خواهیم همه را کرده. اگر خدا پرده برنداشته بود و این داستان‌ها را نقل نمی‌کرد، اصلاً معلوم نبود خلاف کرده یا نکرده. این‌طور نبوده که آخرش حجتی علیه یونس دستِ قوم باشد که بگویند دیدی اشتباه کردی. آمده تبلیغش را کرده، ایمان نیاورده‌اند، بلند شده رفته.


گونهٔ دوم: غضب موسی؛ الواح و هارون

بیایید سورهٔ مبارکهٔ اعراف، آیهٔ صد و پنجاه، صفحهٔ صد و شصت و نه؛ و طه را هم از هشتاد و پنج نگه دارید. می‌خواهم روی همین معنا یک بار دیگر تأکید کنم. رابطهٔ یونس با قوم چیزی نبود که قوم بتواند زبان دراز کند. حالا موسی را ببینید.

«وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَىٰٓ إِلَىٰ قَوْمِهِۦ غَضْبَٰنَ أَسِفًۭا قَالَ بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِى مِنۢ بَعْدِىٓ ۖ أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ ۖ وَأَلْقَى ٱلْأَلْوَاحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُۥٓ إِلَيْهِ ۚ قَالَ ٱبْنَ أُمَّ إِنَّ ٱلْقَوْمَ ٱسْتَضْعَفُونِى وَكَادُوا۟ يَقْتُلُونَنِى فَلَا تُشْمِتْ بِىَ ٱلْأَعْدَآءَ وَلَا تَجْعَلْنِى مَعَ ٱلْقَوْمِ ٱلظَّٰلِمِينَ» (اعراف/۱۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون موسی خشمگین و اندوهگین به‌سوی قومش بازگشت، گفت: پس از من بد جانشینانی بودید؛ آیا بر امر پروردگارتان پیشی گرفتید؟ و الواح را افکند و سرِ برادرش را گرفت و به‌سوی خود می‌کشید. [هارون] گفت: ای پسرِ مادر، این قوم مرا ناتوان یافتند و نزدیک بود مرا بکشند؛ پس مرا مایهٔ شماتت دشمنان مکن و مرا با گروه ستمکاران قرار مده.

«قَالَ رَبِّ ٱغْفِرْ لِى وَلِأَخِى وَأَدْخِلْنَا فِى رَحْمَتِكَ ۖ وَأَنتَ أَرْحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ» (اعراف/۱۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، مرا و برادرم را بیامرز و ما را در رحمت خود درآور، و تو مهربان‌ترین مهربانانی.

بعد از میقاتِ چهل‌روزه که برگشت: «وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَىٰ إِلَىٰ قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفًا». قرآن با دو کلمهٔ کوتاه حالت موسی را می‌گذارد: غضب همراه با تأسف. «بِئْسَمَا خَلَفْتُمُونِي مِن بَعْدِي»: چه بد جانشین‌هایی بودید برای من بعد از من. «أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ»: در امر پروردگارتان شتاب کردید؛ قرار بود سی روز، ده روز اضافه شد، می‌آمدم. بعد چنین برخوردی می‌کند: «وَأَلْقَى الْأَلْوَاحَ» الواح را می‌زند زمین؛ «وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ» موهای برادرش را می‌گیرد، هارون را می‌کشد طرف خودش. در سورهٔ طه ریشش را هم می‌گیرد:

«قَالَ يَٰهَٰرُونُ مَا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوٓا۟» (طه/۹۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: ای هارون، وقتی دیدی گمراه شدند چه چیز مانع تو شد،

«أَلَّا تَتَّبِعَنِ ۖ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِى» (طه/۹۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از اینکه پیروی‌ام کنی؟ آیا امر مرا نافرمانی کردی؟

«قَالَ يَبْنَؤُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِى وَلَا بِرَأْسِىٓ ۖ إِنِّى خَشِيتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِى» (طه/۹۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: ای پسرِ مادر، ریشم را و سرم را مگیر؛ من ترسیدم بگویی میان بنی‌اسرائیل جدایی افکندی و سخنم را پاس نداشتی.

«لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي»: ریشش را گرفته، مو را هم گرفته؛ دو دستی. حضرت هارون از خودش دفاع می‌کند؛ می‌خواهد بگوید داری اشتباه می‌کنی. «قَالَ ابْنَ أُمَّ»: ای فرزندِ مادر — عاطفه را برمی‌انگیزد؛ نمی‌گوید فرزندِ پدر. ظاهراً مادری هم بودند، پدرمادری نبودند؛ ولی کلاً اسم مادر که بیاید یک لطافت و رقتی در آن هست. در طه هم «يَبْنَؤُمَّ» است. «إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلَا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْدَاءَ وَلَا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ». بعد موسی استغفار می‌کند: «رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِأَخِي».

اینجا یک خرده حساس‌تر می‌شود. این برخورد شبیه همان چیزی می‌شود که در روایات هست: قاطی کرده، نمی‌دانسته مقصر کیست، این را گرفته، بعد «ببخشید تقصیر از من نبود». داستان به این صورت نیست. جورِ دیگر قابل دیدن است.


موسی داستان را در میقات می‌دانست؛ نمایشِ عتاب برای قوم

اولاً از همین آیه و از آیات سورهٔ طه مشخص است که کل جریان گوسالهٔ سامری را موسی در میقات می‌دانسته؛ به او خبر داده بودند. از کجا؟ هم «وَلَمَّا رَجَعَ مُوسَىٰ إِلَىٰ قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفًا»: این‌طور برگشته. اگر الواح را گرفته آمده، چه مشکلی هست که غضبانَ أسفاً بیاید در قوم، مگر اینکه در میقات می‌دانسته برای چه می‌آید؟ سورهٔ طه تصریح دارد:

«قَالَ فَإِنَّا قَدْ فَتَنَّا قَوْمَكَ مِنۢ بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ ٱلسَّامِرِىُّ» (طه/۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: ما قومت را پس از تو آزمودیم و سامری گمراهشان کرد.

«فَرَجَعَ مُوسَىٰٓ إِلَىٰ قَوْمِهِۦ غَضْبَٰنَ أَسِفًۭا ۚ قَالَ يَٰقَوْمِ أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْدًا حَسَنًا ۚ أَفَطَالَ عَلَيْكُمُ ٱلْعَهْدُ أَمْ أَرَدتُّمْ أَن يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌۭ مِّن رَّبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُم مَّوْعِدِى» (طه/۸۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس موسی خشمگین و اندوهگین به‌سوی قومش بازگشت؛ گفت: ای قوم من، آیا پروردگارتان شما را وعدهٔ نیکو نداده بود؟ آیا این وعده بر شما دراز نمود یا خواستید خشمی از پروردگارتان بر شما فرود آید که با وعدهٔ من خلاف کردید؟

خدا در میقات جریان را برای موسی تعریف می‌کند: قومت را فتنه کردیم، سامری گمراهشان کرد. پس حواستان باشد موسی در میقات می‌داند جریان چیست. بعد آمده. «فَرَجَعَ مُوسَىٰ… غَضْبَانَ أَسِفًا» مشخص است در میقات می‌دانسته.

حالا «أَلَّا تَتَّبِعَنِ»: به قاعده به خودش می‌خورد؛ تو مرا تبعیت نکردی. «أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي». من این داستان را به صورت یک نمایش می‌بینم. چرا؟ داستانی است که اولاً موسی داستان را می‌داند. اگر قرار باشد این غضب به «أَلْقَى الْأَلْوَاحَ» و این حرکات باشد، اینها را که همان‌جا می‌دانست؛ همان‌جا الواح را می‌زد زمین. چرا اینجا آمده الواح را زده زمین، ریشِ این را گرفته، چنین کاری با او کرده؟

این از همان سبکِ عتاب‌هایی است که چند جلسه قبل به‌عنوان نکتهٔ زبانِ قرآنی گفتیم: خطاب‌های عتاب‌آلودِ خدا با پیامبرش. آمده با توجه به اینکه داستان را می‌داند، الواح را می‌زند زمین، ریشِ این را می‌گیرد جلوِ همه. این کار را با این می‌کند تا حالیِ بقیه کند: شما چرا این کار را کردید؟ منتها این نمایش را دارد با اخوی خودش بازی می‌کند. الواح مثل قرآن مقدس نبوده که بگویی حرمت‌شکنی کرده؛ «أَلْقَى» یعنی القاء کردن، انداختن آن‌ور. به هر حال یک حالتِ کوبیدنی بوده، چون وقتی آیهٔ صد و پنجاه و چهار را نگاه کنید:

«وَلَمَّا سَكَتَ عَن مُّوسَى ٱلْغَضَبُ أَخَذَ ٱلْأَلْوَاحَ ۖ وَفِى نُسْخَتِهَا هُدًۭى وَرَحْمَةٌۭ لِّلَّذِينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ» (اعراف/۱۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون خشم از موسی فرو نشست، الواح را برگرفت؛ و در رونوشت آن برای کسانی که از پروردگارشان می‌هراسند هدایت و رحمتی بود.

«وَلَمَّا سَكَتَ عَن مُّوسَى الْغَضَبُ أَخَذَ الْأَلْوَاحَ»: وقتی غضبش فرو می‌نشیند می‌آید الواح را برمی‌دارد. معلوم است یک جوری الواح را انداخته کنار. در همان ترکیبِ عتاب‌هایی که تا حالا دیده‌ایم: یک جور دارد نمایشی بازی می‌کند که شما چرا این کار را کردید؟ و این را با داداش خودش بازی می‌کند.

شاهدِ دیگر همین استغفار است. «رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِأَخِي» را شاهد می‌آورند که استغفار بابت این اشتباه است که داداشش را مقصر قلمداد کرده. آیه اصلاً به این نمی‌خورد. چون بالاخره فهمید که داداشش اشتباه نکرده. پس چرا گفت «اغْفِرْ لِي وَلِأَخِي»؟ این از آن استغفارهایی است که همیشه انبیا دارند.

فرق را ببینید: بهداشت و درمان. یک موقع پیش دکتر می‌روید درمان شوید؛ یک موقع پیش دکتر می‌روید دستورات بهداشتی بگیرید، مریض هم نیستید. ما معمولاً وقتی مریضیم می‌رویم پیش دکتر؛ برای بهداشت نمی‌رویم. ولی اینها مسئولِ بهداشت و درمان‌اند. گاهی توبه برای دفع است، گاهی برای رفع. اینجا همانی است که برای دفع است: استغفارهای سیّارهٔ دفع؛ نه اینکه مشکلی به وجود آمده باشد.

به وحدتِ سیاق خوب دقت کنید. اگر مشکلی بوده که گناهی کرده و استغفار کرده، پس هارون هم باید گناه کرده باشد. مشخص شد که نکرده. یا هر دو کارِ اشتباه کرده‌اند — که هارون نکرده — یا هیچ‌کدام کارِ اشتباهی نکرده‌اند؛ که همین‌طور بوده. وحدتِ سیاقِ «رَبِّ اغْفِرْ لِي وَلِأَخِي» این را می‌گوید.

هارون توجیهِ بی‌ربط نمی‌کند که «سرم درد می‌گرفت، خانه نشسته بودم». می‌گوید می‌ترسیدم بگویی میان بنی‌اسرائیل تفرقه انداختی. موسی ادامه نمی‌دهد. اگر قرار بود این توجیه، توجیه نباشد موسی باید ادامه می‌داد. بعضی گفته‌اند تفرقه از بت‌پرستی بدتر است؛ به همین خاطر. حاج‌آقا امجد این‌قدر می‌گوید تفرقه از بت‌پرستی بدتر است. پیامبرِ خدا برگشته گفته من از این می‌ترسم که «فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ». نه موسی چیزی می‌گوید نه خدا. یعنی این کاری که کرده کارِ درستی بوده. قوم می‌توانسته در همین حالتِ وحدتش باقی بماند و امیدی به هدایتش قطعاً بوده. نه اینکه هر جور وحدتی درست باشد. ولی این‌طور نیست که تا زمزمه‌ای بلند شود طرف هوار بکشد به حسابِ غیرت دینی.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام با اینکه حکومتِ وقت را قبول ندارد — دیگر واضح است قبول ندارد — در نهج‌البلاغه می‌بینید می‌گوید اول کنار کشیدم؛ یک‌دفعه دیدم وحدت میان مسلمین از بین می‌رود و جامعه می‌پاشد؛ آمدم. اینکه حاج‌آقا امجد اصرار می‌کند تفرقه از بت‌پرستی بدتر است از همین‌جاست.

عصبانی نیست؟ عصبانی هست. اما عصبانی از کیست؟ از هارون؟ «رَجَعَ… غَضْبَانَ أَسِفًا» با حالت غضب آمده؛ از اینکه سامری آن کارها را کرد و این قوم این‌طور شدند عصبانی است؛ از اینکه «أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ». معلوم است از آنها عصبانی است، نه از هارون. چرا به خودِ قوم مراجعه نکرده و این نمایش را با برادر بازی کرده؟ به در می‌گویی دیوار بشنود. مثل پدر و مادر که سرِ بچه با همدیگر عتاب می‌کنند: «مگر من نگفته بودم نگذارید فلان کار را بکند؟» همین برخورد را مکرراً در قرآن دیده‌ایم. چند جلسهٔ اخیر کم ندیده‌ایم که خدا با پیامبرش همین کار را می‌کند. هی می‌گوید چرا این‌طور کردی؟ مثل پدری که به مادرِ خانواده می‌گوید مگر من نگفتم به این اجازه ندهید. آنجا خودِ مخاطب احساس تذلل و سرشکستگی نمی‌کند. جزئی از نمایش است. اینها در ملأ است؛ وگرنه «فَلَا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْدَاءَ» معنا نداشت. اگر در خانه حرفِ خصوصی بود که دشمنی آنجا نیست تا شماتت کند. داستان را می‌داند؛ و ملأ است.

یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

از ماجرای غضب یکی‌اش مانده که ان‌شاءالله جلسهٔ بعد می‌گوییم؛ آن هم توضیح دارد. ولی اجمالاً عصمتِ نبوی اقتضا نمی‌کند که یک حکمِ اشتباه بکند. اگر قرار باشد حکم اشتباه بکند، «حُكْمُ الْأَمْثَالِ فِيمَا يَجُوزُ وَفِيمَا لَا يَجُوزُ وَاحِدٌ». اگر اینجا اشتباه است آنجا هم اشتباه کرده. تازه اگر اینجا یک غضبی کرده، آنجا هم یک رحمتی کرده، ممکن است حالش خوب بوده نسبت به امیرالمؤمنین عبارتی گفته. اصلاً کل احکام پیامبر زیر سؤال است. این کار را نباید کرد.

سرِ جریان داود یادتان هست: آن ماجرا نباید علی‌القاعده روی زمین افتاده باشد؛ در مکاشفه‌اش باید افتاده باشد. وگرنه هنوز طرفینِ دعوا بیان نشده، این اقلِّ قضاتِ ما رعایت می‌کنند: بدون شاهد حکم نمی‌کنند؛ می‌گویند برو شهودت را بردار بیاور. آن‌وقت داود بنشیند بگوید این یک گوسفند مالِ اوست؟ این اصلاً شأن داود نیست. شأن پیامبرِ خدا نیست که خودش احکام را می‌داند، باید شهود را دعوت کند، این‌طور قضاوت کند و خودش هم نداند.

مشکل یکی از اینها این است که ما پیامبران را با خودمان مقایسه می‌کنیم. گاهی آدمِ بزرگی در زندگی‌مان ندیده‌ایم که ببینیم برخورد یک آدمِ حسابی چیست. اگر این را ببینیم گاهی مشکلاتمان حل می‌شود.


مرض حاملِ پیام است؛ چراها را با چگونه عوض نکنید

روایتی که جلسهٔ گذشته خواندیم عبارت عجیبی دارد؛ عبارت خیلی بافضیلتی. راجع به بحث مرض بود. کلاً خوب است هم دکترها و هم ما به‌عنوان مریض، راجع به پدیدهٔ مریضی برخورد منطقی‌تر و بهتری داشته باشیم. مرض برای ما همیشه یک عنصرِ مزاحم است. در صورتی که روایات را نگاه کنید، مرض حاملِ یک عالم پیام است. یک عالم پیامِ معرفتی در مرض هست؛ به دلیل اینکه علم به قدری بی‌محتوا و بدون پیام شده که اصلاً هیچ پیامی ندارد.

دیروز به دوستان می‌گفتیم الان نجوم ما هیچ پیامی ندارد. یک سری سیارهٔ سرگردان، اجرامِ سرگردان دارند دور همدیگر می‌چرخند. بعد قرآن می‌گوید اینها آیات‌اند برای اولواالالباب. کجایش آیه است؟ یک سری جرمِ سرگردان دور همدیگر می‌چرخند چه آیه‌ای است؟ آمدنِ شب و روز پشت سر هم چیست؟ معلوم است یک حرکتِ وضعی است؛ دور خودش می‌چرخد، این‌ور نور می‌خورد آن‌ور نور می‌خورد. این چه پیامی است؟ می‌بینید کل علوم به سمتِ بی‌محتوا شدن رفته. یک بار خدمتتان عرض کردم: چگونه‌ها جای چراها را گرفته‌اند. چگونه‌ها.

این مرض چرا اتفاق افتاد؟ تا می‌گویی چرا، می‌گویند یک ویروسی هست که می‌رود روی این عضو. خب این یعنی چگونه اتفاق افتاد. من اصلاً این سؤال را نکردم. می‌گفتم چرا این اتفاق افتاد؟ جوابِ چراها را با چگونه‌ها می‌دهند. چرا این حادثه برای من پیش آمد؟ چرا این تصادف شد؟ می‌گوید چون چراغ قرمز را ندیدی رد کردی، او هم همین‌طور، خوردید به همدیگر. یعنی همه چیز بدون پیام است. این می‌شود دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم. حال آنکه دنیایی که اهل‌بیت در آن زندگی می‌کنند، به قدری بحث مریضی و ابعاد مختلفش را در روایات بررسی کرده‌اند که مرض عنوانِ تازیانهٔ خدا دارد: تا بندگانش را با آن ادب کند؛ تا حالتِ انکسار و تذلل ایجاد کند؛ تا یادِ خدا بیندازد؛ هزار تا «برای اینکه». آدم اصلاً یک جور استقبال می‌کند از مرض و می‌تواند برخورد خیلی زیبایی با آن داشته باشد. من حتی فکر می‌کنم اگر اشتباه نکنم در روند درمانش هم اثر دارد: یک برخوردِ مناسب با مرض. فکر کند این مریضی که خدا الان یک هدیهٔ الهی به من داده — نه اینکه نرم دکتر، نخواهم دفعش کنم — یک هدیهٔ الهی تا ثواب بنویسد، تا انکسار و تذلل مرا زیاد کند، تا به قول روایات از حالتِ «اَشِر» خارجش کند: از آن بی‌پروایی و گستاخی که خیلی وقت‌ها حالتِ سلامت به مرور در او ایجاد می‌کند. ما ابوابی داریم به نام «ثواب المرض» در مجموعهٔ روایاتمان.


عملِ صالح بدنسازِ برزخ است؛ دخولِ جنت به صدقِ نیت

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در همین بحثِ مرض عبارتی خیلی خاص دارند. اجر تعلق می‌گیرد به قولِ باللسان و به عملِ اعضاء و جوارح. ولی دخول در جنت به صدقِ نیت است. این عبارتی که جلسهٔ پیش گفتیم؛ این جلسه می‌خواهم توضیحش را بدهم.

رابطهٔ عمل با نیت رابطه‌ای است که اهل‌الله حرفی می‌زنند متّخذ از آیات و روایات: عمل کلاً حالتِ بدنساز دارد برای برزخِ کسی. آن چیزی که متعلقِ بهشت قرار می‌گیرد خودِ نیت است و روح. روح است که صعود می‌کند و می‌رود بالا. اعمال چه کار می‌کنند؟ اعمال بدنسازی می‌کنند. یعنی چه؟ اگر می‌خواهید برزختان به لحاظِ خشت و گل خیلی آباد باشد، اعمالِ صالحه کارش همین است. مرتب انفاق کنید، نماز بخوانید، روزه بگیرید، زیارت عاشورا بخوانید، زیارت بروید، همهٔ کارهای عملی را انجام دهید. فعالیتِ عملی باعث می‌شود یک بهشتِ خیلی آباد به این لحاظ داشته باشید. ولی خودِ صعودِ روح ارتباطی مستقیم به عملِ صالح ندارد. آن صعودِ خودِ روح است. عملِ صالح درست است کمک می‌کند به صعودِ روح. سورهٔ مبارکهٔ فاطر را ببینید؛ این بحث را خیلی دقیق عرض می‌کنم:

«مَن كَانَ يُرِيدُ ٱلْعِزَّةَ فَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ جَمِيعًا ۚ إِلَيْهِ يَصْعَدُ ٱلْكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ وَٱلْعَمَلُ ٱلصَّٰلِحُ يَرْفَعُهُۥ ۚ وَٱلَّذِينَ يَمْكُرُونَ ٱلسَّيِّـَٔاتِ لَهُمْ عَذَابٌۭ شَدِيدٌۭ ۖ وَمَكْرُ أُو۟لَٰٓئِكَ هُوَ يَبُورُ» (فاطر/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که عزت می‌خواهد، عزت یکسره از آنِ خداست. سخن پاک به‌سوی او بالا می‌رود و کردار شایسته آن را بالا می‌برد؛ و کسانی که نیرنگ‌های بد می‌کنند عذابی سخت دارند و نیرنگ آنان تباه می‌شود.

خودِ کلمهٔ طیبه روح است که به سمت خدا صعود می‌کند. «وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ»: دقیقاً کارِ عملِ صالح این است که کلمهٔ طیبه — روح — را بالا ببرد. ممکن است کسی در خوابش کسی را ببیند؛ فرض کنید از این آدم‌هایی که پنجاه شصت سال یک صندوق قرض‌الحسنه را اداره می‌کند و کارهای عملیِ زیادی می‌کند: صبح به صبح، شب به شب یک گونی برنج در خانهٔ فقرا می‌گذارد، وام می‌دهد، قرض می‌دهد. او را در برزخ ببینید، یا در مکاشفه، یا در خواب: در قصرهای فوق‌العاده مجلل. آقای بهاءالدینی را هم ببینید — معروف بوده خیلی اهلِ عملِ انبوه نبوده؛ نماز می‌خواند، می‌آمد کنار می‌نشستیم — در مکاشفه یا خواب در یک جای معمولی به لحاظِ خشت و گل. اینها ارتباطی به صعودِ روحانیِ خودِ اینها ندارد که کی بالاتر است. همان‌جا هم مثل همین‌جاست. اینجا اگر کسی در دخمه زندگی کند هیچ صعودِ روحانی ندارد؟ یا کسی که در کاخ زندگی می‌کند صعودِ روحانی دارد؟ او در همان قصر و ویلای عظیم که برای خودش فراهم کرده مشغله دارد، به زندگی‌اش می‌رسد. ولی همان‌جا آقای مطهری هم هست. برزخش را در مکاشفه یا خواب دیده بودند؛ می‌گفت صبح به صبح می‌رویم پیش امام حسین علیه‌السلام درس توحید می‌خوانیم. یعنی همان‌جا هم برزخش این مدلی است.

اهمیتِ خودِ معرفت است: حقایقِ کشفی که شخص خودش دارد. اعمالِ صالح نتیجه‌ای که باید ببخشد این است: «وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ». اگر کسی شصت سال انفاق می‌کند ولی باز خداش همان خدای قبلی است، پیامبرش همان پیامبرِ قبلی، این نه اینکه برزخِ خودش را آباد نمی‌کند — می‌کند — ولی صعودِ روحانیِ چندانی ندارد. او در همان دنیا با تمام آن دَم و دستگاه می‌ماند. برای همین بحث معرفت این‌قدر جدی است؛ بحث نیت این‌قدر جدی است.

در روایات کافی هست که ملائکه می‌آیند به خدا می‌گویند این بنده چقدر عبادت می‌کند، خودش را کشته. خدا می‌گوید من اعتنای خیلی به این‌قدر عبادتش ندارم. می‌روند روی زمین می‌بینند؛ می‌پرسند چه حالی؟ می‌گوید مدتی است دارم فکر می‌کنم. به چه؟ فکر می‌کنم این مرتع به این بزرگی، خدا چند تا گاو چرا اینجا نمی‌آورد تا ضایع نشود، چند تا گاو باشد اینها را بخورند. حدِّ معرفتش همین‌قدر است.

نماز امیرالمؤمنین را بگذار کنار. اصلاً نمازِ آدم‌های با معرفت با نمازِ من فرقش نه در زمانش است و نه حتی گاهی در میزانِ حواس‌جمعی. یعنی اگر در یک نمازِ پنج‌دقیقه‌ای من نیم‌دقیقه حواسم جمع بود و او هم نیم‌دقیقه، ممکن است زمان یکی باشد. ولی آن می‌شود یک نماز با معرفت، این می‌شود یک نماز بی‌معرفت. «مَنْ مَاتَ وَلَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً»: کسی که امام زمانش را نشناسد به مرگ جاهلی مرده. یعنی شناسنامهٔ امام زمان را بشناسد؟ نه؛ معرفتِ امام زمان داشته باشد. اصلاً برای کدام امام حسین آدم گریه می‌کند این مهم است. برای کدام خدا آدم دلش راست می‌شود این مهم است. کارِ عملِ صالح باید این باشد که آن کلمهٔ طیبه را بالا ببرد. اگر این اتفاق نیفتد عملِ صالح هست، خشت و گلِ بهشت هم خیلی آباد می‌شود، ولی کلمهٔ طیبهٔ روحش خیلی بلند نیست؛ آدمِ بلندی نیست.

لذا آن عبارت در بحث مرض چه عبارت عمیقی است. اجر تعلق می‌گیرد به عملِ اعضاء و اقدام و لسان. ولی دخول در بهشت و آن مقاماتِ روحی به صدقِ نیت و به سیرتِ پاک برمی‌گردد. سعی کنید معارف جای خودش را داشته باشد. معارفِ کشفی، نه معارفِ ذهنی. من دارم برای کدام خدا الان کار می‌کنم؟ اخلاص برای کدام خدا را دنبالش هستم؟ برای کدام امام حسین گریه می‌کنم؟ آن موقع است که یک قطره اشک با معرفت — همان قطره اشکی که آنجا ریخته می‌شود — کارت را می‌سازد. عملِ صالح با معرفت یک نقشهٔ این‌چنینی دارد.


«دلت پاک باشد» و جای خالیِ عملِ صالح

«دلت پاک باشد» خیلی چیز خوبی است. منتها مراتب هم همان بحثی است که سه‌شنبه همین هفته عرض شد: اگر عملِ صالح نباشد، همان دلِ پاک هم از بین می‌رود. عملِ صالح خودش باعث می‌شود آن مجموعهٔ دل درست بماند. آن طرف خیلی وقت‌ها می‌گویند دلت پاک باشد؛ افقش با این افق فرسنگ‌ها فاصله دارد. آن یک ضعفِ نفس را جای عاطفه جا می‌زند. گاهی ضعفِ نفسِ خودمان را جای عاطفه — که از کمالات انسانی است — معرفی می‌کنیم. طرف یک مگس نمی‌تواند بکشد، یا جلویش بکشند، ولی از کنارِ فقرِ فقرا به‌راحتی عبور می‌کند بدون اینکه چیزی بگوید. این ضعفِ نفس است. این عاطفه نیست.

آن عاطفه‌ای که از کمالات انسانی است آن است که خلخال از پای زنِ یهودیه دربیاورند، دادش دربیاید، بگوید بمیرم اشکال ندارد؛ بایستد. آن عاطفهٔ امام حسین است که با اینکه بچه‌هایش را دوست دارد می‌فرستد جلوِ تیغ. آن عاطفهٔ مادرِ آن شهیدی است که سربندِ شهادت را خودش برای بچه‌اش می‌بندد، برای اینکه حرکتِ استشهادی انجام داده. این عاطفه است؛ کمالِ انسانی است. آنها عموماً ضعفِ نفس است. یک سری ضعفِ نفس را اسم می‌گذاریم عاطفه؛ اسمش را می‌گذاریم دلت پاک باشد. اصلاً دل پاک نیست.

عملِ صالح کاری که با آدم می‌کند این است که محدودهٔ دلِ پاک را به همان مفهومی که خدا مد نظر دارد قالب می‌کند: اسراف را جای ولخرجی و عدمِ تعلق به مال نگذار؛ بخل را جای حسابگری نگذار. بسیاری از اوقات اینها را با هم قاطی می‌کنیم و اسمش را می‌گذاریم دلت پاک باشد. اینها نیست. عملِ صالح قطعاً باید باشد. اتفاقاً خوب این است که عملِ صالح هم زیاد باشد.

این‌طور هم نیست که از آقای بهاءالدینی — یا از آقای جوادی — بعضی‌ها نتیجه بگیرند خودشان را بکشند در نماز و روزهٔ انبوه، و آن بزرگواران این‌طور نبوده‌اند. آقای جوادی آملی این‌طور نیست. زندگی‌اش معلوم است چیست: روزی یک جزء قرآن می‌خواند؛ همین نمازهای یومیه را که همه می‌بینند می‌خواند؛ نماز شب می‌خواند. ولی معرفتِ آقای جوادی خیلی بالاست. این معرفتی که او دارد ذخیرهٔ برزخ است به لحاظِ صعودِ روحانیِ خودش، نه به لحاظِ خشت و گل.

حدیثی از پیامبر نقل شده — اگر اشتباه نکنم — که اگر به آن چیزی که می‌دانید عمل کنید، چیزی را که نمی‌دانید یاد می‌گیرید. همین است. عملِ صالح باعث می‌شود کسی که به همین قدری که دارد عمل کند، خدا کمک کند صعودِ روحانی پیدا کند، علم و معرفتِ بیشتری کسب کند، و باز اگر عملی مطابق با آن بکند معرفتش برود بالا. آقای بهجت هم خیلی این را می‌گفتند. لذا نگاه به عملِ صالح برای این است که این نماز باید معرفتِ مرا زیاد کند. تعارف نداریم. اگر نماز می‌خوانم، اگر می‌روم خدمت امام رضا علیه‌السلام، این زیارت باید معرفتم نسبت به امام زیاد شود. این‌طور نیست که بروم دو لیتر گریه کنم برگردم و توقع از خودم همین‌قدر باشد. معرفتم نسبت به امام باید زیاد شود. نگاه به عملِ صالح این است.


دعا و حسنِ ختامِ جلسه

خداوندا! ما را ببخش و بیامرز. قلبِ نازنینِ امام زمان ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. ما را سربازِ تمام‌وقتِ امام زمانمان قرار بده. در امرِ فرجش شتاب بفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقانِ قرآن و اهل‌بیت قرار بده. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از دامنِ پرفیضِ قرآن و اهل‌بیت کوتاه نفرما. هر حظ و بهره‌ای در هر جای این عالم به روحِ عزیزِ حضرت امام عاید و واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزارانِ اسلام را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذوی‌الحق، پدران و مادران و معلمان را میهمانِ خوانِ پرفیضِ قرآن و اهل‌بیت بگردان. بیمارانِ اسلام را اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً لباس عافیت بپوشان. مقامِ شهدا را عالی‌تر بگردان و مقام ما را به کاروان ایشان ملحق فرما؛ بلکه برتر از شهدایمان قرار بده. بحق محمد و آله الطاهرین. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.


پاورقی توضیحی: متنِ این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمه‌های ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است. منبعِ پیاده‌سازی فایلِ خامِ ASR است و بخشِ Segments در این بازنویسی به کار نرفته است.