یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده، پرسشوپاسخ حاضران و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (مصحف عثمانی) درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
مقدمه: پایان پروندهٔ خطاهای منسوب به انبیا
السلام علیکم و رحمة الله. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام خمینی رحمهالله، همهٔ گذشتگان و ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
در جریان بحث انسان کامل و آیات مربوط به انسان، وقتی به آیات عصیان آدم رسیدیم، فصلی مشبع گشودیم و دربارهٔ تمام آنچه در قرآن بهعنوان «خطاهای انبیا» از آن یاد میشود سخن گفتیم. این جلسه، جلسهٔ آخر همین پرونده است. در استقصایی که کردم خطای دیگری نیافتم؛ مگر آنکه بعدها چیز تازهای کشف شود. پارهای از موارد را میشد بهعنوان ترک اولی پذیرفت — مثل حضرت یونس علیهالسلام — و کثیری از آنچه به انبیا نسبت میدهند اصلاً قابل پذیرش نیست. دقت در محتوای خود آیات هم همین را نشان میدهد.
فایلی را که جلسهٔ گذشته باز کردیم — نمونهٔ آخرِ «غضبهای بیجا» — همین سورهٔ مبارکهٔ عبس است؛ صفحهٔ پانصد و هشتاد و پنج.
سورهٔ عبس: نسبت عبوس و رویگردانی به پیامبر اکرم
گفتهاند آیات ابتدای سورهٔ عبس راجع به وجود مبارک پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله است؛ تقریباً نوعی توبیخ پیامبر. داستان مشهور این است که پیامبر مشغول صحبت با یکی از سران قریش بودند؛ کوری وارد آن مسجد یا آن محوطه میشود و پیدرپی میخواهد از پیامبر سؤال کند؛ پیامبر هم خیلی تحویلش نمیگیرند. بعد این آیات نازل میشود:
«عَبَسَ وَتَوَلَّىٰٓ» (عبس/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چهره درهم کشید و روی برتافت.
«أَن جَآءَهُ ٱلْأَعْمَىٰ» (عبس/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آن رو که آن نابینا نزد او آمد.
«وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُۥ يَزَّكَّىٰٓ» (عبس/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه میدانی؟ شاید او پاکیزه شود.
«أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ ٱلذِّكْرَىٰٓ» (عبس/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا متذکر گردد و این تذکر به حال او سود دهد.
«أَمَّا مَنِ ٱسْتَغْنَىٰ» (عبس/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما آنکس که خود را بینیاز میشمارد،
«فَأَنتَ لَهُۥ تَصَدَّىٰ» (عبس/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس تو به او میپردازی.
«وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ» (عبس/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر تو چیزی نیست اگر او پاکیزه نشود.
«وَأَمَّا مَن جَآءَكَ يَسْعَىٰ» (عبس/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما آنکس که شتابان بهسوی تو میآید،
«وَهُوَ يَخْشَىٰ» (عبس/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او [از خدا] میترسد،
«فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّىٰ» (عبس/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس تو از او روی میگردانی و به دیگری سرگرمی.
او چهره درهم کشید و عبوس شد و روی گرداند، وقتی یک کور آمد پیشش. بعد خطاب میشود: تو چه میدانی؟ شاید آمده تزکیه شود؛ آمده در همان مسجد پاک شود. چرا روی میگردانی؟ یا آمده متذکر شود و ذکر به حالش سود دهد. اما آنکه استغنا میورزد — همان اشراف قریش — تو متصدی امورش میشوی و حالش را رعایت میکنی؛ حال آنکه اگر تزکیه نشد هیچ مسئولیتی به عهدهٔ تو نیست. و اما آنکه میدود بهسوی تو، در حالی که از خدا میترسد، تو نسبت به او سستی میکنی و آسان از کنارش میگذری.
نکتههای خوبی هم در جای خود دارد: تو چه کار داری یکی چرا به مسجد و هیئت میآید؟ «وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّىٰ»؛ شاید آمده پاک شود، شاید ذکر در او اثر کند. شما از کجا میدانید برای چه میآیند؟ «تو با این قیافه چرا مسجد میآیی؟» از کجا دانستهاید؟ اما نسبت به اشراف هوایشان را دارید و آنکه مثل این کور میدود طرفتان را وامیگذارید.
آیه گواهی نمیدهد که فاعلِ عبوس پیامبر است
این عبارت جز اینکه یک شاهد روایی دارد — روایتی که میگوید این از پیامبر است — هیچ شاهد دیگری ندارد. در خود قرآن نیامده که این مال پیامبر است. از قضا ابتدای سوره با ضمیر غایب است: عبس و تولّی؛ این کار را کرده، این کار را کرد، این کار را کرد. «أَن جَاءَهُ الْأَعْمَىٰ». بعد رو میکند و میگوید «وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّىٰ». این «تو چه میدانی» را در همان قاعدهای که جلسات گذشته گفتیم باید دید: تعریضی است به آنها؛ نه اینکه پیامبر را توبیخ کرده باشد.
از کدام قرائن این را میگوییم؟ از قرائنی که اساساً پیامبران حواسشان به نوحهشان بوده؛ یعنی به آن جماعتی که دور صدای پیامبرانه میگردند. سورهٔ مبارکهٔ هود را بیاورید؛ صفحهٔ دویست و بیست و چهار، آیهٔ بیست و هفت.
محکمِ هود: ملأ، اراذل، و بادیالرأی
در انقلاب اسلامی و در نظامات مربوط به پیامبران، کسانی که جزو یاران اصلی آن انقلابها محسوب میشوند از قضا آدمهای بیسر و پا و جواناند. اتفاقاً همینان که تعلق خاطرشان کمتر است. طبقهٔ اشراف یا کسی که سنش زیاد است معمولاً جواب انقلابها را درست نمیدهد. و پیامبران هیچوقت اینها را از خود طرد نمیکردند. انقلابها با همین پابرهنگان انجام میشود، با همین کف جامعه. اتفاقاً اینان دور آن صداهای پیامبرانه میگردند، نه بقیه.
آنکه اشراف است رسماً میبیند دعوت پیامبر دارد زیر آبروی او را میزند. او که نمیآید؛ مگر اینکه خدیجه باشد، یعنی در آن ابعاد باشد. وگرنه همیشه صدای پیامبرانه با حرکت اشراف خفه میشده است. همین است که تعبیر «ملأ» اینقدر در قرآن میبینید: ملأ مقابل این آقایان ایستادهاند.
کسانی که دور پیامبران میگردند و حرکتهای اسلامی را انجام میدهند دو جورند: قشر پایین جامعهاند؛ و پیرمرد نیستند، جواناند. حتی اگر پیرمرد باشند قرآن بهعنوان جوان ازشان یاد میکند. دین آنان را جوان میخواند. و هیچوقت پیامبر نمیآید برای اینکه اعتباری پیش اشراف پیدا کند یاران اصلی خود را کنار بگذارد.
«فَقَالَ ٱلْمَلَأُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن قَوْمِهِۦ مَا نَرَىٰكَ إِلَّا بَشَرًۭا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَىٰكَ ٱتَّبَعَكَ إِلَّا ٱلَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِىَ ٱلرَّأْىِ وَمَا نَرَىٰ لَكُمْ عَلَيْنَا مِن فَضْلٍۭ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَٰذِبِينَ» (هود/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اشرافِ کافرِ قومش گفتند: ما تو را جز بشری مانند خود نمیبینیم، و کسانی را که از تو پیروی کردهاند جز اراذلِ خویش نمیبینیم که سطحی و شتابزده رأی میدهند؛ و برای شما هیچ برتریای بر خود نمیبینیم، بلکه گمان میکنیم دروغگویید.
ملأ و اشرافِ کفار از قوم نوح میگفتند: اول، تو ای نوح شبیه خود مایی. دوم، کسانی که تابع تواند اراذلِ مایند. اراذل نه به معنای اوباش؛ یعنی جزو طبقهٔ اشراف نیستند. سوم، «بَادِىَ الرَّأْىِ»اند: سریع به جمعبندی و نتیجه میرسند؛ خیلی نمینشینند فکر کنند. این خصوصیت جوان است.
نوح هم نمیگوید اینگونه نیستند. همینگونهاند. فرق جوان با پیر همین است: پیر تا بخواهد دعوت نبی را گوش کند باید بنشیند هزار جور حسابکتاب کند: حالا به من چه میگویند؟ حالا من چطور سر دربیاورم جلوی همکارانم؟ جوان این محاسبات را اصلاً در خودش ندارد. بادیالرأی است: سریع به نتیجه میرسد و عمل میکند.
اتفاقاً این صفت بد نیست. مشورت سر جای خودش؛ بعضیوقتها بحث ترس است نه مشورت. انقلاب احتیاج دارد که طرف جمعبندی کند و عمل کند. اگر تعلقات بگذارد هزار حساب کند، آن جوان رفته بهشت. تمام انقلابهای دینی را جوانان گرداندهاند؛ از زمان پیامبر تا انقلاب اسلامی خودمان. باید پاسشان داشت و از شیوخ هم بهره برد؛ بیکلی نه. حسن جوان همین بیتعلقی و سرعت عمل است.
از پیامبر روایت است:
«إِنَّ اللَّهَ بَعَثَنِي بَشِيرًا وَنَذِيرًا فَوَافَقَنِي الشُّبَّانُ وَخَالَفَنِي الشُّيُوخُ» (روایت نبوی در موافقت جوانان)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند مرا بشیر و نذیر برانگیخت؛ جوانان با من موافقت کردند و شیوخ با من مخالفت ورزیدند.
کسانی که دور انبیا همین پابرهنگاناند. امام چقدر میگفت این پابرهنگان انقلاب کردند. آنکه هی درگیر هزار جور آبرو و پول است که نمیتواند انقلاب کند. همهٔ اینان در کف جامعهاند، در مقطع این هرماند؛ اینان انقلاب میکنند و دور پیامبر و انبیا همیناناند. لذا هیچوقت پیامبر این کار را نمیکند که مؤمن را برای خوشامد اشراف طرد کند.
صفحهٔ بعدِ همان سوره را ببینید؛ وقتی دعوتش را شروع میکند میگوید:
«وَيَٰقَوْمِ لَآ أَسْـَٔلُكُمْ عَلَيْهِ مَالًا ۖ إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَى ٱللَّهِ ۚ وَمَآ أَنَا۠ بِطَارِدِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ ۚ إِنَّهُم مُّلَٰقُوا۟ رَبِّهِمْ وَلَٰكِنِّىٓ أَرَىٰكُمْ قَوْمًۭا تَجْهَلُونَ» (هود/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ای قوم من، بر این [دعوت] مالی از شما نمیخواهم؛ مزد من جز بر خدا نیست؛ و من طردکنندهٔ کسانی که ایمان آوردهاند نیستم؛ آنان پروردگارشان را دیدار خواهند کرد؛ ولی من شما را قومی میبینم که نمیدانید.
مال نخواستم از شما. اجر من بر خداست. و من اصلاً آن نیستم که بخواهم مؤمن را طرد کنم. شما میگویید دور و بریهایت اراذلاند، طبقهٔ پست جامعهاند، اشراف نیستند؛ اینها را بگذار کنار تا ما بیاییم. میگوید من اصلاً آن نیستم که بخواهم اینان را طرد کنم. هیچوقت هم هیچ کاری از این دست نمیکنم. این منطق وحی است. این نوح است.
هیچجا گزارش نشده پیامبر بیاید، نعوذ بالله، برای اینکه خودش را برای اشراف لوس کند مؤمنی را از دور خودش جمع کند و بگوید حالا ما یک سری جلسات خصوصی با طبقهٔ اشراف داشته باشیم.
در شعرا هم همین جریان نوح تکرار میشود:
«۞ قَالُوٓا۟ أَنُؤْمِنُ لَكَ وَٱتَّبَعَكَ ٱلْأَرْذَلُونَ» (شعراء/۱۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: آیا به تو ایمان آوریم در حالی که اراذل از تو پیروی کردهاند؟
«وَمَآ أَنَا۠ بِطَارِدِ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (شعراء/۱۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و من طردکنندهٔ مؤمنان نیستم.
«وَيَٰقَوْمِ مَن يَنصُرُنِى مِنَ ٱللَّهِ إِن طَرَدتُّهُمْ ۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ» (هود/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ای قوم من، اگر آنان را برانم چه کسی مرا در برابر خدا یاری میکند؟ آیا متذکر نمیشوید؟
این طرف را نداریم که پیامبر مؤمن متدین را بهخاطر خوشامد ملأ رد کند.
نامهٔ عثمان بن حنیف: مجالسی که فقیر در آن مجفو است
این امیرالمؤمنین علیهالسلام است که به عثمان بن حنیف مینویسد: شنیدهام مجلس مهمانی گرفتی.
«وَمَا ظَنَنْتُ أَنَّكَ تُجِيبُ إِلَى طَعَامِ قَوْمٍ عَائِلُهُمْ مَجْفُوٌّ وَغَنِيُّهُمْ مَدْعُوٌّ» (نهجالبلاغه، نامهٔ ۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گمان نمیکردم تو دعوتِ غذایی را بپذیری که فقیرشان رانده و توانگرشان خوانده شده است.
چه مجلسی گرفتی؟ غنیها دعوت داشتند و عائل دعوت نداشت؛ فقرا دعوت نداشتند. این چه حرکتی است تو کردی؟ این کلاً منش انبیاست. لذا اصلاً یک چنین «عبس و تولّی»ای به فضای انبیا نمیخورد.
حالا یک روایت تفسیری هم کنار قرآن میگذارند و میگویند پیامبر این کار را کرد. آن را کنار محکمات قرآنی که داریم میگذاریم. این هم همان فایل غضبهای ویژه است.
اولاً آیه چنین گواهی ندارد که فاعل پیامبر است. سند روایت قطعی نیست. کلاً روایات تفسیری خیلی سندهای قوی ندارند؛ حتی آنهایی که آدم قبول میکند غالباً با سند خیلی قوی نیست. ثانیاً ضمیر غایب در صدر سوره ظهورش پیامبر نیست. ثالثاً داستان معروف این نیست که پیامبر فقرا را کلاً طرد میکند؛ میگویند پیامبر با اشراف قریش صحبت میکرده، آن کور آمده، اشراف یک حالت بدی دستشان داده، پیامبر هم دیده جلسه با مدیران است و او را رد کرده تا عبوس و تولّی پیش آمده.
اینهایی که خیلی باکلاساند اگر در تاکسی فقیری کنارشان بنشیند معذب میشوند؛ نکند بیکلاسی مسری باشد. این تلقیها را خیلیها دارند. قبل از انقلاب دستشویی کارکنان و کارگران جدا بود. در مدرسه معلمان جدا بود؛ آنجا به این معنا نبود. خیلیاوقات طرف فکر میکند فضولاتش با بقیه فرق دارد.
داستان این است که بهخاطر منافع جلسه با آن مدیران، پیامبر عبوس شد و از آن کور روی گرداند. این فضا را نه خود قرآن دارد، نه آنچه ما از آموزههای وحیانی از انبیای دیگر داریم. در قرآن همینطور است: «وَمَا أَنَا بِطَارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا»؛ «وَاتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ». آدمهای پست شما را تبعیت میکنند و همینطور هم هست؛ پیامبر نمیآید آنان را طرد کند.
یک قاری قرآن که به «وَمَا يُدْرِيكَ» میرسد گمان میکند ظهورش خطاب پیامبر است و سهوی شده. عبس و تولّی از اول به پیامبر نمیخورد. وقتی قاری به آنجا میرسد، تا ابتدای جزء سی آنقدر دیده که خدا پیامبرش را مورد خطاب قرار میدهد؛ اما اینجا پیامبر مدنظر نیست. خدا پیامبر را مورد خطاب قرار میدهد تا آنان را توبیخ کند. شواهد قطعی نشان میدهد آن عبوس پیامبر نیست.
خطبهٔ ۱۶۰ نهجالبلاغه: اسوهٔ انبیا در زیستِ قلیلالمعونه
خواندن متون دینی — چه متون وحیانی مثل قرآن، چه متون تالیتلو وحی مثل نهجالبلاغه — در بستر دینی حرکت کردن، اصلاً این نسبتها را از شما میزداید. گاهی از این معارف دور افتادهایم؛ اصلاً جرئت نمیکنیم بگوییم. در حوزهها هم جرئت نمیکنند بگویند.
وقتی امیرالمؤمنین علیهالسلام انبیا را توصیف میکنند گزارهای تشکیل میدهند. خطبهٔ صد و شصت نهجالبلاغه است. میفرمایند رسولالله برای شما اسوه است؛ چگونه بوده؟ امور زائد دنیوی از او دور بوده است. همه را نمیخوانم چون بسیار است. میگوید بگذار از یکی از انبیا برایت مثال بزنم.
«وَإِنْ شِئْتَ ثَنَّيْتُ بِمُوسَى كَلِيمِ اللَّهِ، حَيْثُ يَقُولُ «رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ»، وَاللَّهِ مَا سَأَلَهُ إِلَّا خُبْزًا يَأْكُلُهُ، لِأَنَّهُ كَانَ يَأْكُلُ بَقْلَةَ الْأَرْضِ وَلَقَدْ كَانَتْ خُضْرَةُ الْبَقْلِ تُرَى مِنْ شَفِيفِ صِفَاقِ بَطْنِهِ لِهُزَالِهِ وَتَشَذُّبِ لَحْمِهِ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر بخواهی موسی کلیم خدا را دومین نمونه میآورم؛ آنجا که میگوید: پروردگارا، من به هر خیری که بهسویم فروفرستی نیازمندم. به خدا سوگند جز نانی که بخورد از او نخواست؛ زیرا گیاه زمین میخورد و سبزی گیاه از پردهٔ نازک شکمش از لاغری و آب شدن گوشت تنش دیده میشد.
موسی آنگونه میزیست؛ شاید تعبیر سبزیِ شکم مجازی باشد، ولی گوشت تنش آب شده بود.
«وَإِنْ شِئْتَ ثَلَّثْتُ بِدَاوُدَ صَاحِبِ الْمَزَامِيرِ وَقَارِئِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، فَلَقَدْ كَانَ يَعْمَلُ سَفَائِفَ الْخُوصِ بِيَدِهِ وَيَقُولُ لِجُلَسَائِهِ أَيُّكُمْ يَكْفِينِي بَيْعَهَا وَيَأْكُلُ قُرْصَ الشَّعِيرِ مِنْ ثَمَنِهَا» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر بخواهی داود را سومین نمونه میآورم؛ صاحب مزامیر و قاری اهل بهشت. با دست خود از برگ خرما زنبیل میبافت و به همنشینانش میگفت کدامتان فروش آن را برایم بسنده میکنید، و از بهای آن قرص نان جو میخورد.
داود صاحب مزامیر و قاری اهل جنت است؛ با اینهمه زنبیل میبافت تا قرص نان جو بخرد.
«وَإِنْ شِئْتَ قُلْتُ فِي عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ، فَلَقَدْ كَانَ يَتَوَسَّدُ الْحَجَرَ وَيَلْبَسُ الْخَشِنَ وَيَأْكُلُ الْجَشِبَ وَكَانَ إِدَامُهُ الْجُوعَ وَسِرَاجُهُ بِاللَّيْلِ الْقَمَرَ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر بخواهی دربارهٔ عیسی پسر مریم بگویم: سنگ را بالش میکرد و خشن میپوشید و خوراک درشت میخورد؛ خورش او گرسنگی بود و چراغ شبش ماه.
خطبه را خودتان مراجعه کنید؛ دنبالهٔ وصف عیسی در همان خطبه است.
«فَتَأَسَّ بِنَبِيِّكَ الْأَطْيَبِ الْأَطْهَرِ، فَإِنَّ فِيهِ أُسْوَةً لِمَنْ تَأَسَّى… قَضَمَ الدُّنْيَا قَضْمًا وَلَمْ يُعِرْهَا طَرْفًا، أَهْضَمُ أَهْلِ الدُّنْيَا كَشْحًا وَأَخْمَصُهُمْ مِنَ الدُّنْيَا بَطْنًا. عُرِضَتْ عَلَيْهِ الدُّنْيَا فَأَبَى أَنْ يَقْبَلَهَا وَعَلِمَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ أَبْغَضَ شَيْئًا فَأَبْغَضَهُ وَحَقَّرَ شَيْئًا فَحَقَّرَهُ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به پیامبر پاکیزهتر و پاکترت اقتدا کن؛ که در او الگویی است برای الگوپذیر. دنیا را اندک گاز زد و گوشهٔ چشمی به آن نداد. لاغرترین مردم دنیا از پهلو و گرسنهترینشان از شکم بود. دنیا بر او عرضه شد و سر باز زد که بپذیرد؛ و دانست که خدا چیزی را دشمن داشته، پس او نیز دشمنش داشت و چیزی را خوار شمرده، پس خوارش شمرد.
دنیا عرضه شد و نپذیرفت. گوشهٔ چشم به آن داد. دید خدا چیزی را دشمن دارد، دشمن داشت.
«وَلَوْ لَمْ يَكُنْ فِينَا إِلَّا حُبُّنَا مَا أَبْغَضَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَتَعْظِيمُنَا مَا صَغَّرَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ لَكَفَى بِهِ شِقَاقًا لِلَّهِ وَمُحَادَّةً عَنْ أَمْرِ اللَّهِ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر در ما نباشد جز اینکه آنچه را خدا و رسولش دشمن داشتهاند دوست بداریم و آنچه را خدا و رسولش کوچک شمردهاند بزرگ بداریم، همین برای جدایی از خدا و ستیز با فرمان او بس است.
اگر ما بزرگ بدانیم آنچه را خدا و پیامبر کوچک شمردهاند، همین شقاق بس است. خطبه را بخوانید؛ آدم داغ میکند. تا میرسد به اینجا: ناظری با عقلش بنگرد خدا اینگونه با پیامبرش کرده؛ اکرام کرده یا اهانت؟
منفصلهٔ حقیقی: اکرام پیامبر یا اهانت به او؟
دو گزاره، منفصلهٔ حقیقی است. سلسلهٔ جلیلهٔ انبیا را همینگونه میگویند؛ همهشان همینگونهاند. در روایات حتی سلیمان با آنهمه دست، در زندگی کاملاً زاهدانه میزیسته. یا خدا اهانت کرده یا نکرده. اگر بگویی اهانت کرده به پیامبرانش، تهمت بسیار بدی به مجموعهٔ پیامبران زدهای. اگر اهانت نکرده، این هم دو حالت دارد: یا به بقیه اهانت کرده یا نه. یا کمال است یا نیست. اگر کمال است چگونه به پیامبرش نداده؟ اگر کمال نیست یا نقص است یا نه. اگر نقص هم نباشد، چگونه همهٔ انبیا خود را از این فضا جدا میکنند؟ پس نقص است. اصلاً دنیا داشتن نقص است. اصلاً اینکه کسی در زندگی مرفه زندگی کند نقص است.
چرا دیگر حوزههای ما ستون نمیدهد؟ البته آدم خدوم میدهد؛ ولی امام نمیدهد، شیخ انصاری نمیدهد، مقدس اردبیلی نمیدهد. چرا اینها را نمیدهد که نفس بزنند یک امت را تکان دهند؟ بهخاطر زندگی خوب، شرایط خوب، ماشین خوب، چیزهای خوب. نشستهایم کتاب آنان را میخوانیم. این فرمایش امیرالمؤمنین است؛ دیگر جرئت نمیکنند خود این حرفها را بزنند.
«فَلْيَنْظُرْ نَاظِرٌ بِعَقْلِهِ أَكْرَمَ اللَّهُ مُحَمَّدًا بِذَلِكَ أَمْ أَهَانَهُ؟ فَإِنْ قَالَ أَهَانَهُ فَقَدْ كَذَبَ وَاللَّهِ الْعَظِيمِ بِالْإِفْكِ الْعَظِيمِ، وَإِنْ قَالَ أَكْرَمَهُ فَلْيَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَهَانَ غَيْرَهُ حَيْثُ بَسَطَ الدُّنْيَا لَهُ وَزَوَاهَا عَنْ أَقْرَبِ النَّاسِ مِنْهُ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اندیشندهای باید با خرد خویش بنگرد: آیا خدا محمد را به این کار اکرام کرد یا خوار ساخت؟ اگر بگوید خوار ساخت، به خدا سوگند با بهتان بزرگ دروغ گفته است؛ و اگر بگوید اکرام کرد، باید بداند که خدا جز او را خوار کرده است آنجا که دنیا را برایش گسترده و از نزدیکترین مردم به خود بازداشته است.
اگر بگویی اهانت کرده، والله العظیم دروغ بسته است. اگر بگویی اکرام کرده، پس به بقیه دارد اهانت میکند که دنیا را برایشان بسط داده.
بعد باز دربارهٔ نبی میگویند و میزنند به خودشان:
«وَاللَّهِ لَقَدْ رَقَّعْتُ مِدْرَعَتِي هَذِهِ حَتَّى اسْتَحْيَيْتُ مِنْ رَاقِعِهَا، وَلَقَدْ قَالَ لِي قَائِلٌ أَلَا تَنْبِذُهَا عَنْكِ؟ فَقُلْتُ اغْرُبْ عَنِّي فَعِنْدَ الصَّبَاحِ يَحْمَدُ الْقَوْمُ السُّرَى» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند این جامهٔ پشمینم را چندان وصله زدم که از وصلهزنندهاش شرم کردم. گویندهای به من گفت: آیا آن را از خود دور نمیافکنی؟ گفتم: از من دور شو؛ بامداد است که شبروندگان ستوده میشوند.
آنقدر این جامه و کفش و این درع — جامههای رویین — را پینه زدم که از پینهدوزش خجالت میکشم. قائلی میگوید این را دور نمیاندازی؟ گفتم برو گمشو. صبح روز قیامت مشخص میشود کسانی که شبروی کردند آنان حمد میشوند.
این منطق امیرالمؤمنین است. این منطق دین است. اصلاً خودِ قلیلالمعونه بودن — کمخرج بودن و پرکار بودن — خودش حسن دینی است. این را جا انداخته بودند. اول انقلاب جا افتاده بود. تو جنگ کیف دو هزار تومانی را چهار سال نگه میداشتیم؛ پاره میشد میریختیم تو نایلون. این را حسن دینی جا انداخته بودند.
حالا طرف قیافه میگیرد که مارک موبایل من چیست و مال تو چیست. قلیلالمعونه بودن یعنی در زندگی شخصی زاهدانه زیستن. این باید حسن تلقی شود؛ نه اینکه بعد از اینهمه کلاس قرآن گارد بگیری عید لباس هاکوپیان بخری.
برای همین وقتی حرف میزنیم حرفمان حرف نیست. وظیفهٔ ما انذار است؛ درس مقدمهٔ ترس از حساب و کتاب و قیامت بوده. خودمان نمیترسیم، بقیه هم نمیترسند. این نهجالبلاغه کجا، کار ما کجا؟
مال مانند خون در پیکرهٔ امت
کسی که در بستر حرفهای قرآن حرکت میکند، دنیا نه، مال — یک موقع عرض کردم — مال مثل خون است. مثل خون در بدن. مال چیزی است که اصلاً مال کل امت هم هست. برای همین کسی نمیتواند هر کار بخواهد بکند. مثل این است رگی پاره شود بگوید من خونم را میخواهم ول بدهم. بیخود میخواهی ول بدهی. خون مال توست؟ مال کل بدن است.
این منطق قرآنی است. اگر بخواهیم در آن صحبت کنیم همهمان را میسوزاند. پول مال تو نیست اصلاً. پول مال کل اجتماع است. طرف میگوید دلم میخواهد میریزم دور، مال خودم است. مثل رگی که بگوید دلم میخواهد خون را هدر بدهم. خون مال تو نیست؛ مال کل بدن است. حالا اینجا به امانت فعلاً افتاده دست تو؛ از اینور باید رد شود برود تا کل این پیکره به آن خون برسد. جریان خونرسانی باید در کلش باشد.
حتی قرآن عکسِ «مالِ من است و فعالِ مایشاء هستم» را نشان میدهد: مال، مال همه است. به امانت میرسد دست عدهای و باید همینطور برسد تا کل پیکره.
با این منطق، زندگی مرفه حسن نیست؛ حتی پایین است. اگر معمولی بود ارزش نبود؛ قد و رنگ ارزش نیست. پس چرا همهٔ انبیا همینگونهاند؟ معلوم است ارزش است؛ برای بقیه ضد ارزش. این کجا ما کجا؟
توصیهٔ عملیاش این است: اگر واقعاً دنبال این باشیم که درست زندگی کنیم، خود آدم متوجه میشود. خیلیوقتها حساب بانکی و مدرک تحصیلی و قاطی بازیهای دنیا شدن، خود آدم میفهمد زیاد است. آن موقع میفهمد چقدر غذا بخورد، چقدر لباس بپوشد. نه اینکه برود لباسهای پارهپوره بپوشد؛ به عرف خودش هم بستگی دارد. ولی اینگونه هم نمیکند که فکر کند باید بهترین ماشینها را سوار شود، بهترین خانه را داشته باشد، بهترین موبایل را داشته باشد.
با قرآن مأنوس شوید؛ قرآن آدم را چکشکاری میکند. ارزش این است که قلیلالمعونه و پرکار باشی. کفش تا له شد بپوش. لباس عید برای پز خندهدار است. اسمش را عرف و قواعد مدیریت گذاشتهایم. مگر با کت غیرهاکوپیان نمیشود مدیریت کرد؟
این را که میخوانی بدنت میلرزد. پس بسط دنیا برای بقیه اهانت خداست.
پروندهٔ تازه: آیا انبیا در اعتقاد شک داشتهاند؟
سورهٔ مبارکهٔ اعراف را بیاورید؛ آیهٔ صد، صفحهٔ صد و شصت و هفت. فایلی که میخواهیم باز کنیم همین است: گفته شده انبیا نسبت به دعوتهای خدا و در اعتقاداتشان شک داشتهاند. این شک چندین آیه مثال دارد. یکی آیهٔ صد و چهل و سه سورهٔ اعراف.
گفتهاند بهطور کل پیامبر در طول رسالت تکامل پیدا کند به طوری که مردم هم بفهمند؛ یعنی یک ریزهکاری که خدا بگستراند و پیامبر در اثر آن گستردگی نقصی داشته باشد و به پختگی برسد و مردم آن ریزهکاری را بفهمند. نه. در رفتار عملیشان چیزی نبوده که مردم بفهمند پیامبر نعوذ بالله آدم عصبانی بوده و یواشیواش اخلاقش خوب شده. قرآن چنین چیزی نگفته. همیشه پیامبر به خلق حسن و خلق حمیده معروف بوده است.
بلی؛ ما که کنار قرآن مینشینیم و سورهٔ نجم را پیش رو میگذاریم میبینیم پیامبر گاهی حالت غشیه در وحی پیدا میکرده؛ یعنی وحی بلاواسطه بوده. اینجا پیامبر فرق دارد با وقتی وحی را از جبرئیل میگیرد. این کاملتر است. اما جور دیگرش — که اخلاق پیامبر در بستر زمان درست شده باشد — این نیست.
وحی بلاواسطه، غشیه، و مغالطهٔ صرع
در سورهٔ نجم همان «فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ» است؛ پیامبر تا جایی بالا رفت عند سدرةالمنتهی، تا اینکه:
«ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ» (نجم/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس نزدیک شد و فرود آمد.
«فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ» (نجم/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا به اندازهٔ دو کمان یا نزدیکتر رسید.
«فَأَوْحَىٰٓ إِلَىٰ عَبْدِهِۦ مَآ أَوْحَىٰ» (نجم/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به بندهاش وحی کرد آنچه را وحی کرد.
«وَلَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ» (نجم/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی او را بار دیگر نیز دید.
«عِندَ سِدْرَةِ ٱلْمُنتَهَىٰ» (نجم/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزد سدرةالمنتهی.
«عِندَهَا جَنَّةُ ٱلْمَأْوَىٰٓ» (نجم/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزد آن، بهشتِ جایگاه است.
«إِذْ يَغْشَى ٱلسِّدْرَةَ مَا يَغْشَىٰ» (نجم/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که سدره را آنچه فروپوشاند فروپوشاند.
«مَا زَاغَ ٱلْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ» (نجم/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دیده منحرف نشد و سرکشی نکرد.
«لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ ءَايَٰتِ رَبِّهِ ٱلْكُبْرَىٰٓ» (نجم/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی از نشانههای بزرگ پروردگارش دید.
این حالتهای رؤیت و شهود بیواسطه برای پیامبر اتفاق میافتاد و پیامبر را در حالت غش میبرد. به تعبیر روایت — در توحید صدوق، روایات رؤیت را آنجا مفصل میآورد — انگار لامپ پیامبر را به برق سد زدند: سرخ میشد، در حالت غش میافتاد.
حالا میافتد دست یک سری آدم نفهم و تبدیل میشود به صرع و این حرفها. میگویند پیامبر صرع میگرفته. تا چند نسخهٔ پیش، در همین متن پزشکی کاپلان، اورا — که بیماری روانی محسوب میشود و دیدن یک سری صحنه — یکی از مثالهایش پیامبر بوده: پیامبر اورا میدیده و حالت صرعی داشته.
تا آن بیاید این حرفها را بفهمد که اصلاً چه میگویی؟ وقتی قرآن گزارش میدهد میرود بالا. آنجا بحث بیهوشی نیست؛ بحث مدهوشی است. مدهوش میشود؛ درست است عقل کار نمیکند. بعد میگویند عقل کار نمیکند. بله؛ دو جاست که عقل کار نمیکند. حال پاکان را قیاس از خود مکن.
یک موقع مثل خسوف ماه است: تاریکی ماه را گرفته؛ نور ماه دیده نمیشود. یک موقع خورشید میآید و نور ماه دیده نمیشود. یک موقع مستی است که عقل کار نمیکند، صرع است که عقل کار نمیکند. یک موقع مدهوشی است که عقل کار نمیکند. آنجا جای عشق است. اینجا میگویند کار طرف عاقلانه نیست. خب نیست.
کی میتواند بگوید کار اباعبدالله الحسین علیهالسلام عاقلانه بوده؟ همهٔ عقلای آن زمان به او گفتند آقا این کار را نکن. یک کار عاشقانه بوده؛ منتها نه عشق لیلی و مجنونی. این کجا، آن کجا. این شعرها کجا، گودی قتلگاه کجا. تازه آنجا میگوید الهی رضاً بقضائک، راضیم به رضای تو. تازه آنجا بیا بالا. مدهوشیهایی هست که عقل در آن کار نمیکند. اینها ربطی به آن عشقها ندارد. تا میگویند عشق، لیلی و مجنون و همین مزخرفات را میخواهند نسبت دهند به کار سیدالشهدا. آن نیست.
موسی کلیم: «أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ» شک در توحید نیست
«وَلَمَّا جَآءَ مُوسَىٰ لِمِيقَٰتِنَا وَكَلَّمَهُۥ رَبُّهُۥ قَالَ رَبِّ أَرِنِىٓ أَنظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَن تَرَىٰنِى وَلَٰكِنِ ٱنظُرْ إِلَى ٱلْجَبَلِ فَإِنِ ٱسْتَقَرَّ مَكَانَهُۥ فَسَوْفَ تَرَىٰنِى ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُۥ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُۥ دَكًّۭا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًۭا ۚ فَلَمَّآ أَفَاقَ قَالَ سُبْحَٰنَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (اعراف/۱۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون موسی به میقات ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: پروردگارا، خود را به من بنمای تا به تو بنگرم. فرمود: هرگز مرا نخواهی دید؛ ولی به کوه بنگر؛ اگر بر جای خود آرام گرفت، بهزودی مرا خواهی دید. پس چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد آن را ریزریز ساخت و موسی بیهوش درافتاد. چون به خود آمد گفت: منزهی تو؛ بهسوی تو بازگشتم و من نخستین مؤمنانم.
وقتی موسی به میقات ما رفت و خدا با او صحبت کرد، برگشت گفت خدایا خودت را به من نشان بده. عدهای گفتهاند این شک در اعتقاد حضرت موسی است که تقاضای رؤیت خدا کرده؛ حال آنکه خدا دیده نمیشود. عدهای گفتهاند این تقاضا را کرده که آن قوم خدا را ببینند؛ چون در آیهٔ پنجاه و پنج بقره و آیات دیگر هست:
«وَإِذْ قُلْتُمْ يَٰمُوسَىٰ لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّىٰ نَرَى ٱللَّهَ جَهْرَةًۭ فَأَخَذَتْكُمُ ٱلصَّٰعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ» (بقره/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون گفتید: ای موسی، به تو ایمان نمیآوریم تا خدا را آشکارا ببینیم؛ پس صاعقه شما را گرفت در حالی که مینگریستید.
ما ایمان نمیآوریم مگر اینکه خدا را جهرةً ببینیم؛ همینطور لخت، آشکارا. حتی یک سری روایات تفسیری تقریباً همین معنا را گفتهاند که موسی برای قوم خواسته. بعید است شأن امام چنین حرفی بزند. معلوم نیست این روایات درست باشد. اصلاً به ظاهر آیه نمیخورد. اگر برای قوم بود باید میگفت «أَرِهِمْ يَنظُرُوا إِلَيْكَ»؛ به آنان نشان بده آنان ببینند. نه «أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ»: خودت را به من نشان بده تا من ببینم.
اگر میرفت تعریف میکرد آنان قبول میکردند؟ آنان نگفتند تو ببین؛ گفتند ما ببینیم. نگفتند «لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّىٰ تَرَى اللَّهَ جَهْرَةً» تا تو ببینی بعد بروی تعریف کنی. گفتند ما ببینیم. آنوقت حضرت موسی واقعاً رتبهاش اندازهٔ کفار بنیاسرائیل است که بیاید بگوید من خودت را به من نشان بده؟ یک طفل دبستانی میداند خدا دیدنی نیست.
«لَّا تُدْرِكُهُ ٱلْأَبْصَٰرُ وَهُوَ يُدْرِكُ ٱلْأَبْصَٰرَ ۖ وَهُوَ ٱللَّطِيفُ ٱلْخَبِيرُ» (انعام/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشمها او را درنمییابند و او چشمها را درمییابد؛ و اوست لطیف آگاه.
ابصار او را درنمییابند. بحث چشم سر نیست. جواب «لَن تَرَانِي» است: تو نمیبینی؛ نه «لَمْ أُرِ نَفْسِي» که من خودم را نشان نمیدهم.
«۞ ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِۦ كَمِشْكَوٰةٍۢ فِيهَا مِصْبَاحٌ ۖ ٱلْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَةٍ ۖ ٱلزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌۭ دُرِّىٌّۭ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍۢ مُّبَٰرَكَةٍۢ زَيْتُونَةٍۢ لَّا شَرْقِيَّةٍۢ وَلَا غَرْبِيَّةٍۢ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِىٓءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌۭ ۚ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍۢ ۗ يَهْدِى ٱللَّهُ لِنُورِهِۦ مَن يَشَآءُ ۚ وَيَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَٰلَ لِلنَّاسِ ۗ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭ» (نور/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمانها و زمین است. مَثَل نور او چون چراغدانی است که در آن چراغی باشد؛ آن چراغ در آبگینهای است؛ آن آبگینه گویی اختری است درخشان که از درخت مبارک زیتون افروخته شود، نه شرقی و نه غربی، که روغنش نزدیک است روشنی دهد هرچند آتشی به آن نرسیده باشد؛ نوری بر فراز نور. خدا هر که را بخواهد به نور خویش راه مینماید، و خدا برای مردم مَثَلها میزند، و خدا به هر چیزی داناست.
خدایی که نور آسمانها و زمین است مخفی نیست؛ چشمِ دیدن نیست. «لَن تَرَانِي» نفیِ دیدنِ مخاطب است نه نفیِ اظهار. اگر بصیرت قوی شود به مشاهدهٔ قلب میبیند. این بحث حجب ظلمانی و نورانی است؛ ما کجا و این حرفها کجا.
ما هنوز قطع نکردهایم که انقطاع باشد؛ کمال انقطاع و خرق حجاب نورانی پیشکش.
مگر نمیگویند خیلی ریزبینی و تیزبینی با چشم مسلح انجام میشود؟ اگر کسی چشمش مسلح شود همین کارها را میکند. مگر نگفتهاند سلاح البکاء؟ سلاح البکاء میشود چشم مسلح. چشم مسلح آنوقت حقایق ایمان را میبیند؛ منتها چشم مسلح.
از کسانی نقل میکنند دو ساعت به اذان قرآن و دعا و گریه. آقای مطهری میگوید یواشیواش جیغ میزده شب. سلاح البکاء چشم را مسلح میکند تا مراتب بالاتر را ببیند.
تا کسی در فکر مدرک و اینکه کی از حرفش خوشش آمده باشد، هنوز قطعی نیست انقطاعی باشد؛ کمال الانقطاع پیشکش:
«إِلٰهِي هَبْ لِي كَمَالَ الِانْقِطَاعِ إِلَيْكَ وَأَنِرْ أَبْصَارَ قُلُوبِنَا بِضِيَاءِ نَظَرِهَا إِلَيْكَ حَتَّى تَخْرِقَ أَبْصَارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلَىٰ مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَتَصِيرَ أَرْوَاحُنَا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ» (مناجات شعبانیه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا کمال گسستن بهسوی خودت را به من ببخش و دیدگان دلهای ما را به روشنایی نگاه بهسوی تو روشن کن تا دیدگان دل حجابهای نور را بدرد و به معدن عظمت برسد و جانهای ما به عز قدس تو آویخته گردد.
این حرفها کجا، مسیر ما کجا؟ خودم عرض میکنم. قطع نکردهایم؛ اراده نکردهایم قطع کنیم حتی. قطع بکنیم که حالا انقطاع و کمال انقطاعش پیشکش.
حجاب نوری مثل ریاضی دانشگاه است برای اول دبستان: تاریک نیست؛ بصیرت به اندازهٔ جدول ضرب است و هضم نمیشود. با تمرین همان ریاضی یک فهمیده میشود. این خرق حجاب نورانی است؛ العلم نور، و مرتبهای از نور خودش حجاب مرتبهٔ بالاتر است. یکیدو حجاب نیست. موسی در این فضا بوده؛ نه چشم سر. مفسر مینویسد سؤال موسی برای قوم بوده. اگر برای قوم بود میگفت أرهم ینظروا إلیک؛ نه أرنی انظر إلیک.
معلوم است یک رؤیتی را تقاضا میکرده که سطحش خیلی بالا بوده. رؤیت حق برای همه حاصل است؛ برای موسی کلیم هم بالاخره یک مرتبهٔ بالایش حاصل است. وقتی صدای خدا را شنیده و تکلم کرده این مزة داده؛ گفته میخواهم حالا ببینم. تقاضای فرم خاصی از رؤیت کرده که دیگر در حدش نبوده. گفتهاند تو نه؛ نمیبینی. میخواهی امتحان بزنم به این کوه — نه به خود موسی. اگر تجلی را به خود موسی میزد موسی میپکید. اگر موسی میپکید چه فایده داشت این امتحان؟ آن تجلی را میزند به کوه ببینید نمیماند. پرش گرفته به حضرت موسی. موسی افتاده به حالت مدهوش؛ بعدش هم تورات میگیرد.
«قَالَ يَٰمُوسَىٰٓ إِنِّى ٱصْطَفَيْتُكَ عَلَى ٱلنَّاسِ بِرِسَٰلَٰتِى وَبِكَلَٰمِى فَخُذْ مَآ ءَاتَيْتُكَ وَكُن مِّنَ ٱلشَّٰكِرِينَ» (اعراف/۱۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: ای موسی، من تو را با پیامهایم و با سخنم بر مردم برگزیدم؛ پس آنچه را به تو دادم بگیر و از سپاسگزاران باش.
همین تورات و الواح بعد از همین جریان برای موسی اتفاق میافتد و این حالت مدهوشی. «فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ». تفسیر کردهاند: من اولین مؤمنم که فهمیدم تو را نمیشود دید. این نیست «أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ». من ایمان آوردم؛ من اولین مؤمنم که ایمان آوردم به تمام این تجلیاتی که هست.
در حد آن نبوده. تنها آنجا امیرالمؤمنین میخواهد بگوید:
«مَا كُنْتُ أَعْبُدُ رَبًّا لَمْ أَرَهُ» (نهجالبلاغه، کلام امام علی علیهالسلام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من پروردگاری را که ندیده باشم پرستش نکردهام.
ذعلب میپرسد خدا را میبینی عبادت میکنی؟ میگوید من اصلاً آن نبودم که بخواهم کسی را عبادت کنم نبینم. این جای پراندن امیرالمؤمنین است. هر کسی به اندازهٔ ایمانش خداوند را مشاهده میکند. موسی هم که مؤمن بوده مشاهده میکرده. یک درجهٔ خاص دیگری را میخواسته که حدش نبوده.
امانت، قول ثقیل، و اینکه کوه تحمل نمیکند و انسان میکند
آیات انتهایی سورهٔ احزاب — آیهٔ عرض امانت — بحث این است که حقایقی هست که کوه تحمل نمیکند، آدم تحمل میکند. اینکه نشد به کوه بزنند بگویند این کوه تحمل نمیکند پس آدم تحمل نمیکند.
«إِنَّا عَرَضْنَا ٱلْأَمَانَةَ عَلَى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱلْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا ٱلْإِنسَٰنُ ۖ إِنَّهُۥ كَانَ ظَلُومًۭا جَهُولًۭا» (احزاب/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسیدند، و انسان آن را برداشت؛ بهراستی او ستمگر نادان بود.
این امانت الهی را کوه تحمل نمیکند ولی آدم تحمل میکند.
«لَوْ أَنزَلْنَا هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ عَلَىٰ جَبَلٍۢ لَّرَأَيْتَهُۥ خَٰشِعًۭا مُّتَصَدِّعًۭا مِّنْ خَشْيَةِ ٱللَّهِ ۚ وَتِلْكَ ٱلْأَمْثَٰلُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» (حشر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر این قرآن را بر کوهی فرومیفرستادیم، آن را از ترس خدا فروتن و شکافته میدیدی.
به کوه میخورد کوه نمیتوانست. پیامبر آری؛ چون این به روح پیامبر میخورد. روح تحمل میکرد. روح پیامبر همان است که کوه را متلاشی میکرد. خدا گفته همین را به تو دادیم:
«إِنَّا سَنُلْقِى عَلَيْكَ قَوْلًۭا ثَقِيلًا» (مزمل/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما بهزودی سخنی گران بر تو القا خواهیم کرد.
این قول ثقیل را القا کردیم. پیامبر هم گاهی منفجر میشد؛ حالت غشیه میگرفت، از روی مرکب میافتاد زمین. این حالت گاهی از آقای قاضی و اینها نقل شده؛ منتها نه در رتبهٔ پیامبر. آقای قاضی گاهی همینطور داشت نماز میخواند چتاراپ میخورد زمین و میپیچید. گفتند آقا شما اصلاً در حرم نماز نخوان؛ این حالت را نمیتوانی تحمل کنی؛ بقیه فکر بد میکنند. یک نوع تجلی بوده که آنقدرش را نمیتوانسته تحمل کند.
وقتی رتبهٔ انسان کامل اینگونه است — اینقدر بالاتر از خود کوه — معلوم است این تقاضا نوعی تقاضای رؤیت خاص بوده که در حد موسی نبوده. موسی خوشش میآمده. تکلم الهی هم بوده خوشش میآمده. گفته خب ما هم ببینیم، آن حد را ببینیم. خدا هم گفته هرگز نمیبینی. نه من خودم را نشان نمیدهم؛ تو نمیبینی. بصیرت تو آنقدر نیست که آنگونه مرا ببینی. آنگونه که «وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ». آنگونه که امیرالمؤمنین میگوید «مَا كُنتُ أَعْبُدُ رَبًّا لَمْ أَرَهُ». در آن حدود موسی کلیم نیست. موسی کلیم میانهٔ راه است. جا دارد برود بالا.
ماها فکر میکنیم به مقصد رسیدهایم. موسی کلیمش تو راه است. بالاتر از موسی کلیم هم تو راه بودهاند. فکر میکنیم مقصد همینجاست که دو کلمه درس خواندیم شد مقصد. میگوید من گفتم نمیبینی؛ میزنیم به کوه. نمیتوانی تحمل کنی. فقط میزنیم که یک حد شهود پایینتری برایش انجام شود. صاعقه اتفاق افتاده، مدهوشی اتفاق افتاده، افتاده زمین. تازه گفتهاند اگر کوه میماند «فَسَوْفَ تَرَانِي»: تو بعدها مرا میدیدی. این اصلاً مال این حد آلفا نیست.
آیه با تمام دقتهایی که دارد بسیار پرمحتواست از لحاظ بحث رؤیت خدا. ولی مال این نیست که شک کرده گفته خب خودم بیایم سؤالی بکنم: خدا خودت را نشان میدهی حالا به ما؟ این بندگان بیچاره فیکاند؛ تو خودت را به ما نشان بده.
هر کسی باید رؤیت برایش اتفاق بیفتد. رؤیت خدا و شهود خدا.
نظر و رؤیت؛ ملکوت ابراهیم؛ آفاق و انفس
برای همین در آیات هست:
«أَوَلَمْ يَنظُرُوا۟ فِى مَلَكُوتِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا خَلَقَ ٱللَّهُ مِن شَىْءٍۢ وَأَنْ عَسَىٰٓ أَن يَكُونَ قَدِ ٱقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ ۖ فَبِأَىِّ حَدِيثٍۭ بَعْدَهُۥ يُؤْمِنُونَ» (اعراف/۱۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا در ملکوت آسمانها و زمین و در آنچه خدا آفریده ننگریستهاند، و در اینکه شاید اجلشان نزدیک شده باشد؟ پس به کدام سخن پس از این ایمان میآورند؟
نگاه در ملکوت آسمانها نمیکنید. نسبت به ما میگوید «أَوَلَمْ يَنظُرُوا»؛ نظر سطحش پایینتر از رؤیت است. نظر یعنی حالت اندیشهای که جا بیفتد. رؤیت یعنی دیدنی شود؛ وجدان شود.
همین ملکوت سماوات و ارض را نسبت به ابراهیم میگوید:
«وَكَذَٰلِكَ نُرِىٓ إِبْرَٰهِيمَ مَلَكُوتَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ ٱلْمُوقِنِينَ» (انعام/۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینگونه ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم مینمایاندیم تا از اهل یقین باشد.
ما ارائه دادیم به او. قطعاً او هم دید. ما نشان دادیم او هم دید ملکوت آسمان و زمین را. آیات سورهٔ فصلت را خودتان دقت کنید.
بعضی از روی آیات خدا میرسند؛ بعضی از سیر انفسی. صفحهٔ چهارصد و هشتاد و دو:
«سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْءَافَاقِ وَفِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ ۗ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ شَهِيدٌ» (فصلت/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهزودی نشانههای خود را در آفاق و در خودشان به آنان مینماییم تا برایشان روشن شود که آن حق است. آیا پروردگارت بس نیست که او بر هر چیزی گواه/مشهود است؟
«سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ»: این راه عمومی است که خیلیها میروند؛ از روی آیات آفاقی، اختلاف شب و روز و فلان. سالکان الی الله تا پایین و در حد متوسط همیناند. یک حد که بالاتر میشوند جزء خواص میشود: «وَفِي أَنفُسِهِمْ»؛ معرفت النفس. من عرف نفسه فقد عرف ربه. از این کانال ببرد.
تا میرسد به «أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ». خود خدا کفایت نمیکند؟ اینجا شهید باید به معنای مشهود باشد نه شاهد. یعنی خود خدا بالای هر چیزی مشهود نیست؟ یعنی تو خود خدا را نمیبینی؟ بحث آیات نه؛ خود خدا. آیات آفاقی و انفسی نه خود خدا.
اگر بگوید خدا به هر چیزی خودش شاهد است، چه ربطی به مدعا دارد؟ تو خدا را نمیبینی به آن دلیل که خدا خودش شاهد است؟ شاهد چه ربطی به من دارد؟ باید بگوید تو خود خدا را نمیبینی؟ خود خدا کفایت نمیکند که خودش مشهود باشد. «أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ»: بالای هر چیزی.
برهان هم برمیدارد که خدا بالای هر شیئی خودش اول مشهود است. قبل از موضوع و محمول و رابطه و فهم موضوع و محمول و فهم شما، خود او هست و او فهمیده میشود اول، بعد بقیه فهمیده میشوند. اول خدا فهمیده میشود و بعد فلان.
این است که در دعای عرفه سیدالشهدا آن عبارات پرطمطراق انتهای دعا را میبینید:
«مَتَىٰ غِبْتَ حَتَّىٰ تَحْتَاجَ إِلَىٰ دَلِيلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟ مَتَىٰ بَعُدْتَ حَتَّىٰ تَكُونَ الْآثَارُ هِيَ الَّتِي تُوصِلُ إِلَيْكَ؟ عَمِيَتْ عَيْنٌ لَا تَرَاكَ عَلَيْهَا رَقِيبًا وَخَسِرَتْ صَفْقَةُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّكَ نَصِيبًا» (دعای عرفه، سیدالشهدا علیهالسلام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کی پنهان شدی تا به دلیلی نیازمند باشی که بر تو دلالت کند؟ کی دوری تا آثار همان باشد که به تو برساند؟ کور باد چشمی که تو را بر خود نگهبان نبیند، و زیان کرد سودای بندهای که از دوستیات نصیبی برایش قرار ندادی.
تو کجا غایب شدی که من بخواهم دلیل بیاورم؟ تو کجا دوری که آثار بخواهند به تو برسانند؟ کور است آن چشمی که خود تو را نمیبیند. آن عبد برگش برنده نشده که از حب تو نصیبی نبرده. خدای حاضر. خود خدا را دارد میبیند. این میشود مسائل رؤیت. این میشود بحث امیرالمؤمنین:
«مَا رَأَيْتُ شَيْئًا إِلَّا وَرَأَيْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ وَبَعْدَهُ وَمَعَهُ وَفِيهِ» (کلام منسوب به امیرالمؤمنین علیهالسلام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چیزی ندیدم مگر آنکه خدا را پیش از آن و پس از آن و با آن و در آن دیدم.
با هر چیزی، قبل از هر چیز، بعد از هر چیز، خدا. چشم خدابین میگوید «مَا كُنتُ أَعْبُدُ رَبًّا لَمْ أَرَهُ».
قرآن حرف عمومی دارد و حرف اختصاصی. فکر نکنید چهار کلمه درس یا نماز آیات مقصد است. ما که نماز میخوانیم؛ دیگر چه؟ منت گذاشتهایم.
این افقها آنقدر رفیع است که امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه میگوید:
«آهٍ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَطُولِ الطَّرِيقِ وَبُعْدِ السَّفَرِ وَعَظِيمِ الْمَوْرِدِ» (نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آه از کمی توشه و درازی راه و دوری سفر و بزرگی درآمدگاه.
آه از کمی توشه و راه دراز. مگر ما چنین احساسی داریم؟ نه. ما که لااقل خدمتمان را هم میکنیم. خیلی خب.
ابراهیم خلیل: «أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَىٰ» طلب مظهریت است نه شک در معاد
این مورد را یک موقع نگاه کردیم ولی باز هم میتوانیم نگاه کنیم. صفحهٔ چهل و چهار، آیهٔ دویست و شصت.
«وَإِذْ قَالَ إِبْرَٰهِۦمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ ۖ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن ۖ قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِى ۖ قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةًۭ مِّنَ ٱلطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ ٱجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍۢ مِّنْهُنَّ جُزْءًۭا ثُمَّ ٱدْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًۭا ۚ وَٱعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌۭ» (بقره/۲۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم گفت: پروردگارا، به من بنما چگونه مردگان را زنده میکنی. فرمود: مگر ایمان نیاوردهای؟ گفت: چرا؛ ولی تا دلم آرام گیرد. فرمود: پس چهار پرنده برگیر و آنها را به خود نزدیک کن [و پاره پاره کن]؛ سپس بر هر کوهی پارهای از آنها بنه؛ آنگاه آنان را بخوان که شتابان نزد تو میآیند؛ و بدان که خدا توانای سنجیدهکار است.
آیا مقصود این است که ابراهیم خلیل اعتقاد دارد ولی دلش نامطمئن است که قیامتی هست؟ نکند نباشد؟ نکند احیای اموات نباشد؟ این ابراهیم خلیل همان است که دو آیه قبلتر، در آیهٔ دویست و پنجاه و هشت، وقتی طرف دارد محاجه میکند قرآن اینگونه گزارش میدهد:
«أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِى حَآجَّ إِبْرَٰهِۦمَ فِى رَبِّهِۦٓ أَنْ ءَاتَىٰهُ ٱللَّهُ ٱلْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَٰهِۦمُ رَبِّىَ ٱلَّذِى يُحْىِۦ وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا۠ أُحْىِۦ وَأُمِيتُ ۖ قَالَ إِبْرَٰهِۦمُ فَإِنَّ ٱللَّهَ يَأْتِى بِٱلشَّمْسِ مِنَ ٱلْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ ٱلْمَغْرِبِ فَبُهِتَ ٱلَّذِى كَفَرَ ۗ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۲۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی آنکس را که چون خدا به او فرمانروایی داده بود با ابراهیم دربارهٔ پروردگارش به ستیز برخاست؟ چون ابراهیم گفت: پروردگار من کسی است که زنده میکند و میمیراند، [او] گفت: من زندهام و میمیرانم. ابراهیم گفت: پس خدا خورشید را از خاور میآورد؛ تو آن را از باختر بیاور. پس آنکه کفر ورزیده بود مبهوت شد؛ و خدا گروه ستمکاران را هدایت نمیکند.
«أَنْ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ»: همین که خدا به او پادشاهی داده دم درمیآورد. گزارش وحی دقیق است. دو کلمه درس خوانده، عینک را اینجوری برمیدارد: ما به این نتیجه رسیدیم شاید خدایی نباشد. تو چه خواندی؟ ریاضی یک و فیزیک دو چه ربطی داشت؟ جز فعل الله نخواندی. تا یک دانه کوانتوم میخواند نمیداند چطور پیش خدا بایستد. تا ملک میدهد قبول ندارد.
ابراهیم خودش میگوید «رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ». کسی که اینگونه محاجه میکند بعد بیاید یواشکی بگوید خدا حالا خودم هم تأییدم خالی شود نکند این حرف را نزده؛ حالا یک چشمه بیاور ببینیم احیای اموات میشود یا نمیشود؟ بحث ابراهیم این نیست. ابراهیم — شیخالانبیا — گزارش قرآن چیز دیگری است. برای اینها اینکه قیامت میشود یا نمیشود مثل موم است.
بحث این است که نگفته «أَرِنِي كَيْفَ تُحْيَا الْأَمْوَاتُ»: اموات چطور احیا میشوند؟ گفته تو چه کار میکنی؟ همان کاری که تو میکنی من میخواهم بکنم. شاهدش هم در خود آیه است: «ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا». اگر حرف ابراهیم تماشای کار خدا بود چه احتیاجی داشت بگوید تو بخوان آنها را؟ میگفت من خودم میخوانم؛ تو فقط تماشا کن ببین همهٔ کارها را من میکنم. میگوید تو بخوان این اتفاق میافتد. یعنی خواسته مظهر اسم محیی خدا بشود خودش. همانگونه که عیسی مظهر اسم خالق بود، خواسته مظهر اسم محیی شود.
من میخواهم همان کاری که تو میکنی من هم بکنم. نه اینکه احیای اموات چطور است خودشان زنده میشوند؛ تو داری چه کار میکنی من هم میخواهم همان کار را بکنم. وگرنه اگر غیر از این بود چه احتیاجی داشت این امتحان را ابراهیم بکند؟ خود خدا میکرد. بگذارد روی کوهها، ببین من میخوانم جمع میشوند. میگوید تو بخوان ببین میشود. میخواهد تا اینجا بیاید بالا.
این فرق دارد. این حالت حقالیقینی است: من بدانم خدا محیی است تا اینکه من خودم بشوم محیی؛ خودم احیا کنم. خودم بشوم ممیت مثل آقای قاضی: بگویم مُتْ بإذن الله. بمیر. نه اینکه خدایا این را بکش؛ این دست مار را بکش. نه؛ خودم بگویم. همانطور که عیسی گفت و خدا هم به او گفت:
«إِذْ قَالَ ٱللَّهُ يَٰعِيسَى ٱبْنَ مَرْيَمَ ٱذْكُرْ نِعْمَتِى عَلَيْكَ وَعَلَىٰ وَٰلِدَتِكَ إِذْ أَيَّدتُّكَ بِرُوحِ ٱلْقُدُسِ تُكَلِّمُ ٱلنَّاسَ فِى ٱلْمَهْدِ وَكَهْلًۭا ۖ وَإِذْ عَلَّمْتُكَ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ وَٱلتَّوْرَىٰةَ وَٱلْإِنجِيلَ ۖ وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ ٱلطِّينِ كَهَيْـَٔةِ ٱلطَّيْرِ بِإِذْنِى فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًۢا بِإِذْنِى ۖ وَتُبْرِئُ ٱلْأَكْمَهَ وَٱلْأَبْرَصَ بِإِذْنِى ۖ وَإِذْ تُخْرِجُ ٱلْمَوْتَىٰ بِإِذْنِى ۖ وَإِذْ كَفَفْتُ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ عَنكَ إِذْ جِئْتَهُم بِٱلْبَيِّنَٰتِ فَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِنْهُمْ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا سِحْرٌۭ مُّبِينٌۭ» (مائده/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که خدا فرمود: ای عیسی پسر مریم، نعمتم را بر تو و بر مادرت به یاد آور؛ آنگاه که تو را به روحالقدس تأیید کردم که در گهواره و در میانسالی با مردم سخن گفتی؛ و آنگاه که کتاب و حکمت و تورات و انجیل به تو آموختم؛ و آنگاه که از گل به اذن من همچون صورت پرنده میآفریدی و در آن میدمیدی و به اذن من پرنده میشد؛ و کور مادرزاد و پیس را به اذن من شفا میدادی؛ و آنگاه که مردگان را به اذن من بیرون میآوردی؛ و آنگاه که بنیاسرائیل را از تو بازداشتم وقتی نشانههای روشن برایشان آوردی و کسانی از آنان که کفر ورزیدند گفتند این جز جادویی آشکار نیست.
تو خلق میکنی منتها به اذن من. ولی تو داری خلق میکنی. تو خلق میکنی به اذن من. یعنی خودت مظهر اسم خالق شدی. این هم میخواهد مظهر اسم محیی باشد، مظهر اسم ممیت باشد، مظهر اسم رازق باشد — که مفصّلش را در ماه رمضان بحث کردیم. این حرفها مال حرف بزرگتر است. مال این نیست که خدا میکنی این کار را یا نمیکنی؟
هر چیزی نظیر این را اگر در قرآن ببینید تفسیر میکنیم به اینکه یک حد بالاتر مقاصد او واجد شود.
زکریا: ادب دعای خفی، نه تردید در قدرت خدا
سورهٔ مبارکهٔ آلعمران، آیهٔ چهل را نگاه کنید. وقتی حضرت زکریا دعا میکند خدا به او بچهای بدهد و خدا بشارتش میدهد به یحیی، برمیگردد:
«قَالَ رَبِّ أَنَّىٰ يَكُونُ لِى غُلَٰمٌۭ وَقَدْ بَلَغَنِىَ ٱلْكِبَرُ وَٱمْرَأَتِى عَاقِرٌۭ ۖ قَالَ كَذَٰلِكَ ٱللَّهُ يَفْعَلُ مَا يَشَآءُ» (آلعمران/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، چگونه مرا پسری باشد حال آنکه پیری به من رسیده و همسرم نازاست؟ فرمود: اینگونه خدا هرچه بخواهد میکند.
دست چند تا جاهل مثل من که بیفتد آیه یک چیز عجیب و غریب درمیآید. چیزی درمیآید که اصلاً تعجب میکنیم چطور نبی است. خدایا میتوانی یعنی چنین کاری بکنی؟ واقعاً من بچه، من سن پیری، عمرم آخر، زنم نازا. میتوانی؟ آیه را اینگونه میخوانند: یک نشانه بگذار ببینم میتوانی. بابا این نبی خداست. خودش دعا کرده. اگر نمیتوانسته خودش دعا کرده پس؟
سورهٔ مبارکهٔ مریم را بیاورید که این دو تا را با هم نگاه کنیم. صفحهٔ سیصد و پنج. ببینید چقدر زیبا قرآن حالات و ادب دعای زکریا را گزارش میکند. قرآن را اینگونه بخوانیم خیلی چیز یاد میگیریم.
«كٓهيعٓصٓ» (مریم/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کاف، ها، یا، عین، صاد.
«ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُۥ زَكَرِيَّآ» (مریم/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [این] یادکرد رحمت پروردگار توست به بندهاش زکریا.
«إِذْ نَادَىٰ رَبَّهُۥ نِدَآءً خَفِيًّۭا» (مریم/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که پروردگارش را با ندایی پنهان خواند.
یاد رحمت پروردگار به بندهاش زکریا؛ با ندای خفی. داد نزن سر خدا. آرام حرف بزن؛ خواسته را در دل رد کن. بابا:
«وَإِن تَجْهَرْ بِٱلْقَوْلِ فَإِنَّهُۥ يَعْلَمُ ٱلسِّرَّ وَأَخْفَى» (طه/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر سخن را بلند بگویی، او نهان و نهانتر را میداند.
خواسته را در دل رد کن. معامله سر ضریح و نماز — اگر ندهی ول میکنم — ادب دعا نیست. ندای خفی زمزمهای ته دل است.
«قَالَ رَبِّ إِنِّى وَهَنَ ٱلْعَظْمُ مِنِّى وَٱشْتَعَلَ ٱلرَّأْسُ شَيْبًۭا وَلَمْ أَكُنۢ بِدُعَآئِكَ رَبِّ شَقِيًّۭا» (مریم/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، استخوانم سست شده و سرم به پیری شعلهور گشته است، و به خواندن تو پروردگارا هرگز تیرهبخت نبودهام.
این استخوانهای من سست شد. «وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْبًا»: دقیقاً از پیری موهایم مشتعل شد؛ حالت اشتعال همان سفیدی است. موهایم سفید شد. البته خدایا دارم دعا میکنم؛ از قلبم رد کردم. «وَلَمْ أَكُن بِدُعَائِكَ رَبِّ شَقِيًّا»: خدایا من در طول این مدت عمر از دعای تو بیبهره نبودم و بدبخت نبودم. لو ندهی طوری دعا نکنم که انگار خدا هیچی به من نداده. خیر؛ خدا یکدفعه میگوید یکی را میخواهم؛ خب اینهمه خدا نعمت داده.
ببین چقدر قشنگ است. تا حالا من بدبخت نبودم راجع به خواندن تو. یا این حالت امیدواریام را از دست نمیدهم، یا این را که اگر میخوانم با همین ندای خفی میخوانم میدانم آنقدر به من نعمت دادهای. دادی دادی؛ حالا ندادی هم لااُولی. اینگونه است.
تازه میگوید مشکل چیست؟
«وَإِنِّى خِفْتُ ٱلْمَوَٰلِىَ مِن وَرَآءِى وَكَانَتِ ٱمْرَأَتِى عَاقِرًۭا فَهَبْ لِى مِن لَّدُنكَ وَلِيًّۭا» (مریم/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و من از بستگان پس از خود بیمناکم و همسرم نازا بوده است؛ پس از نزد خود سرپرستی به من ببخش.
«يَرِثُنِى وَيَرِثُ مِنْ ءَالِ يَعْقُوبَ ۖ وَٱجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّۭا» (مریم/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که از من ارث بَرَد و از خاندان یعقوب نیز ارث بَرَد، و او را پروردگارا پسندیده قرار ده.
من از این ورثه میترسم. چون در طبقات ورثه بچهای نداشته؛ ورثهاش کلالهاش و پسرعموهایش میشدند که آدمهای خوبی هم نبودند. «وَكَانَتِ امْرَأَتِي عَاقِرًا»: نه اینکه الان زنم نازا است؛ زنم نازا بود. جوان هم که بود نازا بود. حالا در همین وضعیت، با علم به این وضعیت، میگوید «فَهَبْ لِي مِن لَّدُنكَ وَلِيًّا». یک بچه به ما بده. خودش با علم به این وضعیت قدرت خدا را قبول دارد که خدا در این وضعیت میتواند بچه بدهد. برای همین دعا میکند؛ اینگونه هم دعا میکند.
«لَدُن» با «عِند» فرق دارد؛ امری که با لدن است باید فرقی داشته باشد. «يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ»: این آیهای است که حضرت زهرا سلاماللهعلیها به آن استشهاد میکنند برای فدک. میگویند انبیا ارث نمیگذارند؛ پس چرا میگوید یرثنی؟ بچهای باشد که ارث ببرد از من. و «وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا»: اولین دعا این است که خدا او را مورد رضایت خودت هم قرار بده.
کاملاً در فضایی است که مطمئن است خدا میتواند. میگوید خدا اینگونه بکن، اینگونه بکن؛ تازه این کارش را هم بکن. بچه که میدهی، میدهی «وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا»؛ تازه بچهای بده مورد رضایت خودت هم باشد.
«يَٰزَكَرِيَّآ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَٰمٍ ٱسْمُهُۥ يَحْيَىٰ لَمْ نَجْعَل لَّهُۥ مِن قَبْلُ سَمِيًّۭا» (مریم/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زکریا، ما تو را به پسری که نامش یحیی است مژده میدهیم؛ پیش از این هم نامی برای او قرار ندادهایم.
«قَالَ رَبِّ أَنَّىٰ يَكُونُ لِى غُلَٰمٌۭ وَكَانَتِ ٱمْرَأَتِى عَاقِرًۭا وَقَدْ بَلَغْتُ مِنَ ٱلْكِبَرِ عِتِيًّۭا» (مریم/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، چگونه مرا پسری باشد حال آنکه همسرم نازا بوده و من از پیری به خشکی رسیدهام؟
این را باید در همین بافتی که از آن عبور کردیم فهمید. حرف این است: همین گفتوگوها مغازلههای عاشقانه است. خدایا من، بچه؛ ذهن ما اینگونه است. قدرتت را نگاه کن. ای خدا این قدرت را نگاه کن. چه قدرتی داری. نه اینکه خدایا عه تو میتوانی بچه بدهی؟ جدی میگویی؟ یک نشانه بده ببینم.
مخصوصاً آن نشانه چه ربطی دارد آدم فکر کند. تو سه روز نمیتوانی با کسی حرف بزنی. این نشانهٔ بچهدار شدن است؟ کسی سه روز نتواند حرف بزند این نشانه است که بچهدار میشود؟ چه نشانهای است این؟
«قَالَ رَبِّ ٱجْعَل لِّىٓ ءَايَةًۭ ۖ قَالَ ءَايَتُكَ أَلَّا تُكَلِّمَ ٱلنَّاسَ ثَلَٰثَةَ أَيَّامٍ إِلَّا رَمْزًۭا ۗ وَٱذْكُر رَّبَّكَ كَثِيرًۭا وَسَبِّحْ بِٱلْعَشِىِّ وَٱلْإِبْكَٰرِ» (آلعمران/۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، برای من نشانهای قرار ده. فرمود: نشانهات این است که سه روز با مردم سخن نگویی مگر به رمز؛ و پروردگارت را بسیار یاد کن و شامگاه و بامداد تسبیح گوی.
«قَالَ رَبِّ اجْعَل لِّي آيَةً». یعنی چه؟ میخواهم بیایم بالاتر. یک قدرت، آن ظهور قدرت خودت را در من متجلی کن: میخواهم تسبیح خدا بگویم دهانم حرکت میکند؛ از آنور میخواهم با مردم حرف بزنم نمیتوانم؛ فقط با رمز باید حرف بزنم. میخواهد قدرتی از جانب خدا مستولی شود این را استشمام کند بیشتر، بهتر.
اگر خدا بخواهد قدرتش را بفهمانی، یک دقیقه در اوج حفظ آیه و روایت اسم خودت یادت میرود؛ باید کارت دانشجویی را دربیاوری. این قدرتنمایی است: همهچیز دست اوست.
«وَلِلَّهِ جُنُودُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا» (فتح/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاهیان آسمانها و زمین از آنِ خداست؛ و خدا همواره توانای سنجیدهکار است.
بیده ملکوت کل شیء. اگر هرچه هست اینها به امانت است.
تفاسیر اینجا عجیب است: آیه را نشانهای برای گفتن به همسر گرفتهاند. سه روز حرف نزدن چه ربطی به خبر بارداری دارد؟ میخواهد حد بالاتر بیاید و قدرت را وجدان کند.
یحیی و عیسی: دو ولادت با سکوت، و شباهتهای قرآنی
به ذهنم اینگونه میآید که چرا این آیه این مدل است. بهدلیل اینکه شباهتهای بسیار زیادی حضرت یحیی و حضرت عیسی دارند. اولاً اسمشان یک معنا دارد: یعنی زنده میکند؛ هر دوتاشان به این معناست. در ثانی هر دوتاشان زن ندارند. یحیی اصلاً سمتش در قرآن اولین چیزی که آمده تصدیق کلمه است:
«فَنَادَتْهُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَهُوَ قَآئِمٌۭ يُصَلِّى فِى ٱلْمِحْرَابِ أَنَّ ٱللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيَىٰ مُصَدِّقًۢا بِكَلِمَةٍۢ مِّنَ ٱللَّهِ وَسَيِّدًۭا وَحَصُورًۭا وَنَبِيًّۭا مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ» (آلعمران/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس فرشتگان در حالی که او در محراب به نماز ایستاده بود ندا دادند که خدا تو را به یحیی مژده میدهد؛ تصدیقکنندهٔ کلمهای از خدا، و سَروَر و خویشتندار و پیامبری از شایستگان.
شأن یحیی تصدیق است و پشت به پشت حضرت عیسی حرکت میکند. همانطور که حضرت عیسی دورهگردی میکند یحیی با او حرکت میکند؛ یار صمیمی حضرت عیسی است.
حضرت عیسی هم همینجور به دنیا آمد که مادر او:
«فَكُلِى وَٱشْرَبِى وَقَرِّى عَيْنًۭا ۖ فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ ٱلْبَشَرِ أَحَدًۭا فَقُولِىٓ إِنِّى نَذَرْتُ لِلرَّحْمَٰنِ صَوْمًۭا فَلَنْ أُكَلِّمَ ٱلْيَوْمَ إِنسِيًّۭا» (مریم/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بخور و بنوش و دیده روشن دار؛ و اگر از آدمیان کسی دیدی بگو: من برای خدای رحمان روزه نذر کردهام، پس امروز با هیچ انسانی سخن نمیگویم.
با یک سکوت برگزار شد عیسی به دنیا آمد؛ اینور هم یحیی با همین سبک به دنیا آمد که با سه روز سکوت زکریا به دنیا آمد. هرچه نگاه میکنی در زندگی یحیی و عیسی میبینی در قرآن با یک شباهتی از همدیگر یاد شدهاند. الا یک فرق خیلی بزرگ که با هم داشتند که حالا سر جایش. شباهتهایشان در قرآن خیلی زیاد است.
هر معنایی از این معانی گیر آوردیم، مقام انبیا را میخواهد بیاورد در حد آدمهایی که میگویند خدا تو این کار را میتوانی بکنی؟ نه؛ سطح آن را ببر بالا. میخواهد یک حد دیگر.
«مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ» و گرداندن روی پیامبر بهسوی قبله
«أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا۟ ٱلْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ ٱلَّذِينَ خَلَوْا۟ مِن قَبْلِكُم ۖ مَّسَّتْهُمُ ٱلْبَأْسَآءُ وَٱلضَّرَّآءُ وَزُلْزِلُوا۟ حَتَّىٰ يَقُولَ ٱلرَّسُولُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَعَهُۥ مَتَىٰ نَصْرُ ٱللَّهِ ۗ أَلَآ إِنَّ نَصْرَ ٱللَّهِ قَرِيبٌۭ» (بقره/۲۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پنداشتهاید که وارد بهشت میشوید حال آنکه هنوز مانند کسانی که پیش از شما درگذشتند به شما نرسیده است؟ آنان را سختی و زیان رسید و چنان به لرزه افتادند که پیامبر و کسانی که با او ایمان آورده بودند گفتند: یاری خدا کی است؟ آگاه باشید که یاری خدا نزدیک است.
آنقدر فشار زیاد میشود که چه اتفاقی میافتد؟ رسول و مؤمنین همه میگویند «مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ»؛ این کی این نصر خدا میآید؟ آیه را اینگونه نخوانید که بالاخره چرا این وعده نمیدانم چه. ممکن است مؤمنین اینگونه گفته باشند. آن نبی نشسته گفته متى نصر الله، متى نصر الله. این نصر کی میآید؟ نه اینکه وعده را باور نکرده که وعده مثلاً محقق نمیشود.
البته چیزهایی تو دل نبی میآید من باب اینکه علاقهای داشته باشد؛ علاقهٔ نبی به اینکه قبله عوض شود. خدا میگوید:
«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِى ٱلسَّمَآءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةًۭ تَرْضَىٰهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنتُمْ فَوَلُّوا۟ وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُۥ ۗ وَإِنَّ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ ۗ وَمَا ٱللَّهُ بِغَٰفِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ» (بقره/۱۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی گرداندن روی تو را در آسمان میبینیم؛ پس تو را بهسوی قبلهای که میپسندی برخواهیم گرداند. پس روی خود را بهسوی مسجدالحرام کن؛ و هر جا بودید روی خود را بهسوی آن بگردانید. و کسانی که کتاب داده شدهاند نیک میدانند که آن حق است از جانب پروردگارشان؛ و خدا از آنچه میکنند غافل نیست.
«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ»: داری چشمت را تو آسمانها میگردانی؛ «فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا». یهودیان هی دارند زخمزبان میزنند به پیامبر. پیامبر هم من باب اینکه مؤمنین دارند خراب میشوند — یعنی خود پیامبر که اینگونه نیست؛ مؤمنین دارند تحقیر میشوند. پیامبر خودش مسیرش را ایمان دارد. این خواسته به لحاظ خواستهٔ قلبش باشد اشکال ندارد. خدا میگوید قد نرى؛ نمیگوید اما. این باشد. حالا این هم به ما چه که نصر خدا را طلب کند. خدایا نصر بیاید. یک عده دارند میبُرند. قوم دارند از بین میروند.
آدم امام زمان بیاید ما بگوییم ما چه؟ ما اینگونه میگوییم. ممکن است خودمان هم در ریم. ما میگوییم دیگر چه شدیم. ولی کسی مثل سید بحرالعلوم با امام زمان مینشیند بلند میشود. او که نمیگوید امام زمان بیاید داریم دینمان از دست میرود؛ ما ماندهایم تو هستی یا نیستی.
آیتالله شاهآبادی اینگونه بوده و در نامهها الان هست؛ پسرشان تعریف میکند نامههایی از تهران از یکی میرسید که من همیشه پاره میکردم. آیتالله شاهآبادی — پدرشان — پاره میکرد. یک بار یادش رفته پاره کند. پسر رفته دزدی نگاه کرده. یعنی در تشرف بعدی خدمت آقا از آقا این سؤال را بکنید که آقای شاهآبادی میآید این نان کو؟ این نان را میگیرد با خودش فرار میکند میرود دور. خب اینکه آن آقای شاهآبادی نیست. آن آقای شاهآبادی هم نیست که بگوید امام زمان بیایم به باب اینکه من دارم چه میشوم؛ دیگر دارم باورم سست میشود. او ممکن است بیاید ملت باورشان دارد سست میشود. بینظمی همهٔ عالم را گرفته.
اینکه رسولی بگوید متى نصر الله به باب این است؛ نه به باب اینکه حالا شک کرده وعده میآید یا نمیآید، وعده میشود یا نمیشود.
حسن ختام پرونده: انبیا را با روحیات خودتان نسنجید
بالاخره هرچه راجع به انبیا به نظرمان میآمد از اشکالات گفتیم. و چند در آخر هم این را میگوییم که ما اگر آدم بزرگ در زندگیمان ببینیم میتوانیم بفهمیم نبی کیست. میتوانیم ضرب در یک عددهایی بکنیم نبی را متوجه شویم کیست. ولی همینطور با خودمانیم، دور خودمان خوشیم. بعد میگوییم ما که اینگونه فکر میکنیم لابد باید نبی هم همینگونه فکر کند. ما که ایمانمان متزلزل است پس باید نبی هم لابد ایمانش متزلزل باشد. ما که اینگونهایم پس نبی هم باید اینگونه باشد.
حال پاکان را قیاس از خود مکن. عبوس عبس را با محکمِ نوح نخوان؛ رؤیت موسی را شک توحید نخوان؛ کیف تحیی را تزلزل معاد نخوان؛ انّی یکون را استبعاد قدرت نخوان؛ متى نصر الله را انکار وعده نخوان. این پرونده را همینجا میبندیم. اگر چیز تازهای کشف شد برمیگردیم؛ وگرنه سراغ اصل انسان کامل میرویم.
دعا و حسن ختام جلسه
خداوندا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. ما را سرباز تماموقت امام زمانمان قرار بده. در امر فرجش تعجیل بفرما. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. همهٔ بیماران اسلام و تشیع را اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. موانع ازدواج و اشتغال و مسکن جوانان را از پیش پایشان به لطف و کرمت بردار. روح پرفتوح حضرت امام خمینی رحمهالله و هر حزب و گروهی که در هر جای این عالم به آن روح پیوسته را قرین رحمت فرما. مقام معظم رهبری را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را مؤید و منصور بدار. همهٔ گذشتگان رفته و زنده، پدران و مادران و معلمانمان را سر سفرهٔ بیکران قرآن و اهلبیت میهمان بفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهلبیت قرار بده. مقام شهدا را عالیتر بگردان و ما را به ایشان ملحق فرما؛ بحق النبی وآله. الفاتحة مع الصلوات.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است. بخشِ Segments در خروجی نیست.