ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 028
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است.

جلسهٔ پایانی سال و تلاوت آیات سکونت و هبوط

السلام علیکم و رحمة الله. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح مطهر حضرت امام، و همهٔ گذشتگان و حاضران و غائبان، پدران و مادران و معلمان‌مان، فاتحه‌ای مع الصلوات؛ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

صفحهٔ ششِ مصحف را بگشایید. این سه آیه را با هم مرور می‌کنیم؛ همان آیاتی که داستان سکونت در جنت و لغزش و هبوط و تلقّی کلمات را یکجا پیش چشم می‌گذارد:

«وَقُلْنَا يَٰٓـَٔادَمُ ٱسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ ٱلْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ ٱلشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتیم: «ای آدم! تو و همسرت در بهشت سکونت گیرید و از آن هر جا خواهید به فراخی بخورید؛ و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد.»

«فَأَزَلَّهُمَا ٱلشَّيْطَٰنُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ۖ وَقُلْنَا ٱهْبِطُوا۟ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّۭ ۖ وَلَكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّۭ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٍۢ» (بقره/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان آن دو را از آن بلغزانید و از آنچه در آن بودند بیرونشان کرد؛ و گفتیم: «فرود آیید، برخی‌تان دشمن برخی؛ و برای شما در زمین تا چندی قرارگاه و برخورداری است.»

«فَتَلَقَّىٰٓ ءَادَمُ مِن رَّبِّهِۦ كَلِمَٰتٍۢ فَتَابَ عَلَيْهِ ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلتَّوَّابُ ٱلرَّحِيمُ» (بقره/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه آدم از پروردگارش کلماتی دریافت کرد؛ پس [خدا] بر او بازگشت؛ که او خود توبه‌پذیرِ مهربان است.

یک صلوات بفرستید تا خط بحث روشن شود. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

این جلسه، جلسهٔ پایانی سال هزار و سیصد و هشتاد و شش است. جلسهٔ بعد، ان‌شاءالله حدود سیزدهم فروردین خواهد بود؛ سه‌شنبه‌ای که اگر حساب کنیم با برنامهٔ «با قرآن» گره می‌خورد. پنجشنبهٔ پس از سیزدهم، حدود پانزدهم فروردین، همان جلسات مرتبطی از سر گرفته می‌شود که جلسهٔ گذشته وعده داده شد: آیات امامت و شاهدان بر اعمال.

اما این جلسه چون جلسهٔ پایانی سال است، می‌خواهم کل فضای بحثی را که تا اینجا پیموده‌ایم یک‌جا جمع کنم؛ و البته چیزهای تازه‌ای هم در همین جمع‌بندی هست که باید گفته شود. نمی‌خواهم فقط مرور خشک باشد. می‌خواهم معلوم شود کدام بخش از این داستان «واجب» است و کدام بخش «مستحب»؛ وگرنه ذهن زیر بار تلی از مجهولات می‌ماند و اعتقاد آدم آب می‌شود.


واجب و مستحب در داستان انسان کامل

در بحث انسان کامل و این دسته آیات، یک بخش هست که به‌راستی بحثِ واجب است. یعنی چه کار داشته باشید به این بحث و چه کار نداشته باشید، بالاخره ذهن را می‌گرداند. شما در سه سورهٔ محوری که این داستان را به‌صورت محوری نقل کرده‌اند — بقره، اعراف و طه — دیر یا زود می‌رسید به نسیان و عصیان و آن تعبیر گزنده:

«فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْءَٰتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ ٱلْجَنَّةِ ۚ وَعَصَىٰٓ ءَادَمُ رَبَّهُۥ فَغَوَىٰ» (طه/۱۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر دو از آن خوردند؛ شرمگاه‌هایشان بر آنان آشکار شد و شروع کردند از برگ بهشت بر خود چسباندن. و آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و بیراهه رفت.

این بخش از کار، در داستان انسان کامل، بخش فریضه است. ذهن را می‌گرداند. انگار زیر یک اعتقاد، دلِ آدم آب می‌بندد. می‌گوید: اگر این هم گناه کرده و عصیان داشته و نسیان داشته و غوایتی بی‌هدف، پس ما را چگونه زیبد در هوای بی‌گناهی؟ همان بیت معروف در گوش می‌پیچد که «جایی که برقِ عصیان بر آدم صفی زد / ما را چگونه زیبد در هوای بی‌گناهی». از این رقم حرف‌ها و حدیث‌ها ساخته می‌شود و اعتقاد به عصمت را سست می‌کند. این می‌شود بخش فریضه و واجبِ چنین بحثی.

از این که بگذریم، بقیهٔ بحث‌های این داستان مستحب است. مستحب یعنی هرچه بهرهٔ بیشتری بخواهید ببرید می‌توانید ببرید. آیات بسیار غنی‌اند. به‌راستی اگر در قرآن همین دسته آیات نبود، باز هم می‌گفتیم قرآن معجزه است؛ اما با همین آیات، معجزه بودن قرآن از جای دیگری رخ می‌نماید. به قدری مطلب در این چند خط هست که چهل پنجاه جلسه آدم را سر کار می‌گذارد و هنوز جا برای فکر کردن باقی است.

شما در هیچ مکتبی نمی‌بینید که بگویند ده خط بنویس، بعد این ده خط طوری باشد که هرچه سؤال کنید و فکر کنید، باز جایی برای فکر کردن داشته باشد. آدم می‌فهمد که جا برای فکر کردن خیلی زیاد است. این دو بخش را باید از هم جدا کرد.

واقعیت داستان آدم این است که شما با تلی از مجهولات روبه‌رو می‌شوید؛ یکی‌دو تا نیست. این چه می‌شود، آن چه می‌شود، ربط این آیه به آن آیه چیست؛ همه در یک سطح نیستند. آن بخشی که واجب این داستان است باید حل شود: این‌که عصیانی در منطقهٔ تکلیف نبوده است. آنچه رخ داده، در منطقهٔ تکلیف نبوده اصلاً.

بالاخره می‌گویید در یک باغ دنیایی بوده؟ نبوده. در قیامت کبرا بوده؟ نبوده. در برزخ پس از مرگ بوده؟ نبوده. در جریان هبوط بوده؛ در جریان هبوط چنین چیزی رخ داده. حالا این عصیان اساساً کجا بوده؟


جای عصیان: سورهٔ حجر و آفرینش جن

این مطلبی بود که باید به یادتان باشد. سورهٔ مبارکهٔ حجر را بیاورید؛ صفحهٔ دویست و شصت و سه. قرآن خیلی راجع به آفرینش جن حرف نمی‌زند. قرآن راجع به مباحثی صحبت می‌کند که به درد بخورد. اگر مطلبی باشد که خیلی به درد نخورد و صرفاً یک بحث علمیِ خشک باشد، می‌بینید که راجع به آفرینش شیطان مطلب چندانی نداریم. تهش همین است که اینجا آمده:

«وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ مِن صَلْصَٰلٍۢ مِّنْ حَمَإٍۢ مَّسْنُونٍۢ» (حجر/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی انسان را از گِلی خشک، از لجنی کهنه‌بو، آفریدیم.

«وَٱلْجَآنَّ خَلَقْنَٰهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ ٱلسَّمُومِ» (حجر/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جن را پیش از آن از آتشی زهرآگین آفریدیم.

جن پیش از آدمیان آفریده شده‌اند؛ از آتشی زهرآگین. آفرینششان، ته مطلبی که راجع به آفرینش جن و شیطان داریم همین آیه است. بیش از این خیلی چیزی نداریم. آنجا هم که ابلیس می‌گوید «مرا از آتش آفریدی و او را از گل»، همین اشاره است نه یک رسالهٔ جن‌شناسی:

«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ۖ قَالَ أَنَا۠ خَيْرٌۭ مِّنْهُ خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍۢ وَخَلَقْتَهُۥ مِن طِينٍۢ» (اعراف/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: «چه چیز تو را بازداشت از آنکه سجده کنی وقتی تو را فرمان دادم؟» گفت: «من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریدی و او را از گل آفریدی.»

و شاهد کامل‌ترش در همین سورهٔ حجر است؛ همانجا که طرح خلقت بشر از صلصال و حَمَإِ مسنون با سجدهٔ ملائکه گره می‌خورد:

«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى خَٰلِقٌۢ بَشَرًۭا مِّن صَلْصَٰلٍۢ مِّنْ حَمَإٍۢ مَّسْنُونٍۢ» (حجر/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشری از گِل خشک، از لجنی کهنه‌بو، می‌آفرینم.»

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را استوار ساختم و در او از روح خویش دمیدم، برای او به سجده درافتید.

«فَسَجَدَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ» (حجر/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس فرشتگان همگی یکسر سجده کردند،

«إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰٓ أَن يَكُونَ مَعَ ٱلسَّٰجِدِينَ» (حجر/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز ابلیس که سر باز زد از آنکه با سجده‌کنندگان باشد.

اینجا هم سؤالی پیش می‌آید. ما گفتیم وقتی آدم به زمین آمد، از ترکیب آیات با یکدیگر چنین برمی‌آید که یک حالت برزخی بر او گذشته است؛ مثل یک کشف. کشف هم دیدنِ صرفِ یک صحنه نیست؛ حضور است. حتی حضور است در جایی. یعنی خود را حاضر در جایی می‌داند. برزخِ خود را می‌بیند؛ در مسیر هبوط هم هست؛ آنجا هم تکلیفی نیست. حالا هرچه از این دست هست — عصیانی هست، نسیانی هست — باید در همین رقم تعریف شود و بحث شود.

این می‌شود بخش واجب کار: هرچه عصیان و نسیان هست، اینجاست. بعد که به زمین می‌آید، آنجا بندهٔ مصطفی و مجتبای خداست:

«۞ إِنَّ ٱللَّهَ ٱصْطَفَىٰٓ ءَادَمَ وَنُوحًۭا وَءَالَ إِبْرَٰهِيمَ وَءَالَ عِمْرَٰنَ عَلَى ٱلْعَٰلَمِينَ» (آل‌عمران/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید.

این نکتهٔ اول. نکتهٔ بعد این است که در این سه سوره، داستان هر جا با جای دیگر باید ترمیم شود. نقش داستان این است. گاهی چیزی در یکی از نقل‌ها گفته شده و در نقل دیگر گفته نشده.


ترمیم سه سوره: اعراف، طه و بقره

سورهٔ مبارکهٔ اعراف را بیاورید. آیهٔ بیست و دو، صفحهٔ صد و پنجاه و دو:

«فَدَلَّىٰهُمَا بِغُرُورٍۢ ۚ فَلَمَّا ذَاقَا ٱلشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَٰتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ ٱلْجَنَّةِ ۖ وَنَادَىٰهُمَا رَبُّهُمَآ أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَن تِلْكُمَا ٱلشَّجَرَةِ وَأَقُل لَّكُمَآ إِنَّ ٱلشَّيْطَٰنَ لَكُمَا عَدُوٌّۭ مُّبِينٌۭ» (اعراف/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آن دو را با فریب فروکشید؛ و چون از آن درخت چشیدند شرمگاه‌هایشان بر آنان آشکار شد و شروع کردند از برگ بهشت بر خود چسباندن. و پروردگارشان آن دو را ندا داد: «آیا شما را از این درخت نهی نکردم و به شما نگفتم که شیطان برای شما دشمنی آشکار است؟»

پروردگارشان ندا داد: آیا شما را از این درخت نهی نکردم و نگفتم که شیطان برای شما دشمنی آشکار است؟ خب این را کجا گفته بود؟ کی گفته بود؟ آیه دارد می‌گوید «مگر نگفتم؟» پس باید جایی گفته باشد. اگر فقط سورهٔ اعراف را نگاه کنید، ممکن است گمان کنید در همین نقل نقصی هست. این نقص را آیات دیگر پر می‌کنند.

طه را بیاورید؛ صفحهٔ سیصد و بیست. خوب است این سه سوره را کنار هم بگذارید — سه قرآن کنار هم — و تفاوت‌های داستان را ببینید. آیهٔ صد و هفده:

«فَقُلْنَا يَٰٓـَٔادَمُ إِنَّ هَٰذَا عَدُوٌّۭ لَّكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ ٱلْجَنَّةِ فَتَشْقَىٰٓ» (طه/۱۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس گفتیم: «ای آدم، این دشمن تو و همسر توست؛ مبادا شما را از بهشت بیرون کند که به رنج افتی.»

ما گفتیم: ای آدم، این شیطان دشمن توست؛ دشمن زوج تو هم هست. مواظب باش از بهشت بیرونت نکند. تفاوت‌هایی که در داستان‌ها می‌بینید باید کاملاً لحاظ شود. دیگر خیلی نمی‌خواهم به تک‌تک مجهولات بپردازم؛ چون تلی از سؤال اینجاست، یکی‌دو تا نیست، خیلی زیاد است. هرچه کسی روی این آیات فکر کند، نکتهٔ بیشتری می‌فهمد.

البته عرض شد که تدبر در آیات، هم پیش‌زمینهٔ دقت می‌خواهد و هم تلطیف سرّ. قفل که بر دل باشد، تدبر راه نمی‌یابد:

«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلْقُرْءَانَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَآ» (محمد/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا در قرآن تدبر نمی‌کنند یا بر دل‌هایی قفل‌هایشان نهاده شده است؟

بالاخره قفل نباشد دل؛ عبادت باشد، سجده باشد، راز و نیاز باشد؛ آن‌گاه تدبری خوب در درون پدید می‌آید. یا همان‌طور که آمده:

«أَفَمَن شَرَحَ ٱللَّهُ صَدْرَهُۥ لِلْإِسْلَٰمِ فَهُوَ عَلَىٰ نُورٍۢ مِّن رَّبِّهِۦ ۚ فَوَيْلٌۭ لِّلْقَٰسِيَةِ قُلُوبُهُم مِّن ذِكْرِ ٱللَّهِ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ فِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِينٍ» (زمر/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که خدا سینه‌اش را برای اسلام گشوده پس او بر نوری از پروردگار خویش است [مانند سخت‌دل است]؟ پس وای بر سخت‌دلان از یاد خدا. آنان در گمراهی آشکارند.

بعضی سینه‌شان باز است؛ بازِ باز. این خیلی خفن است. اینان «عَلَىٰ نُورٍ مِّن رَّبِّهِ» می‌روند؛ یعنی اصلاً با سرعت نور حرکت می‌کنند. بعضی به جهت گناه و تعلق، حال و روزشان طوری می‌شود که یک دریچه به اندازهٔ ته سوزن در دلشان مانده است.

گاهی می‌پرسند ایمان ابوذر چه جور بوده که دو دقیقه پیش پیامبر می‌نشیند و ایمان می‌آورد. پیامبر هم نمی‌گوید برو بنشین دو دقیقه ایمانت را امتحان کنیم. ایمان در دو دقیقه روح‌عکس نیست. این آرِ سینهٔ وسیع است. روایت ذیل همین آیه هست که این شرح صدر مال تجافی از دار غرور است. دعا همین را می‌گوید: «اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ التَّجَافِيَ عَنْ دَارِ الْغُرُورِ». حالتی که انگار باد بلند شود و آدم از زمین کنده شود. وگرنه با «اثّاقلتم إلی الأرض» جور درنمی‌آید:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ ٱنفِرُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ ٱثَّاقَلْتُمْ إِلَى ٱلْأَرْضِ ۚ أَرَضِيتُم بِٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا مِنَ ٱلْءَاخِرَةِ ۚ فَمَا مَتَٰعُ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا فِى ٱلْءَاخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ» (توبه/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، شما را چه شده که چون به شما گفته شود در راه خدا کوچ کنید، به زمین سنگینی می‌کنید؟ آیا به زندگی دنیا به‌جای آخرت خشنود شده‌اید؟ کالای زندگی دنیا در برابر آخرت جز اندکی نیست.

با چسبیدن به زمین، سینه برای معارف باز نمی‌شود. می‌بینی هر قدم را باید با کلنگ بکنی. اما سینهٔ باز طوری است که اسلام وقتی می‌آید همین‌طور هُر می‌رود تو. تجافی از دار غرور لازم است. کسی که خیلی بخواهد به زوائد دنیا گیر بدهد، اصلاً در فضای قرآن قرار نمی‌گیرد.

معارف قرآن بسیار فرّار است. فرار از قلب است، نه فرار از ذهن. مدتی که آدم متذکر نباشد، یکهو می‌بینی معارف فرار کرده. دیگر این را باور نمی‌کند که:

«وَمَا ٱلْحَيَوٰةُ ٱلدُّنْيَآ إِلَّا لَعِبٌۭ وَلَهْوٌۭ ۖ وَلَلدَّارُ ٱلْءَاخِرَةُ خَيْرٌۭ لِّلَّذِينَ يَتَّقُونَ ۗ أَفَلَا تَعْقِلُونَ» (انعام/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست؛ و سرای بازپسین برای پرهیزگاران بهتر است. آیا درنمی‌یابید؟

گاهی تذکری پیش می‌آید. اخیراً فوت بزرگی رخ داد و ما را چند ماه برد در قبر و تلقین و این فضاها. اصلاً احساس می‌کردم همه چیز پوچ است. وقتی پدیده‌ای به نام مرگ هست، دنبال هر چه غیر اوست باید استغفار کرد: از بود و نمود، از درس و بحث، از تجارت و کسب، از معلمی و شاگردی. غیر او باشد، واقعاً لهو و لعب است. وقتی مرگ هست، یعنی همه چیز باید در نسبت با او دیده شود.


ترتیب توبه و هبوط در سه نقل

بعد از این دقت کلی، به خود آیات برگردید. بعضی نقل‌ها مثل سورهٔ طه این‌طور است که اول توبه می‌کنند بعد هبوط. سورهٔ اعراف هم همین‌طور است؛ توبه در همان صحنه است، هنوز هبوط نکرده توبه می‌کند. یعنی توبه‌اش هم در همان صحنهٔ برزخی است:

«ثُمَّ ٱجْتَبَٰهُ رَبُّهُۥ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَىٰ» (طه/۱۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس پروردگارش او را برگزید و بر او بازگشت و هدایتش کرد.

بعضی نقل‌ها مثل سورهٔ بقره اول هبوط می‌کند بعد توبه. اینها علی‌القاعده با هم فرق دارند. فَتَدَبَّرْ وَتَأَمَّلْ جَيِّدًا. خیلی بحث در آن است که هر جا کدام لایه را می‌خواهد بگوید: یکی در خود صحنهٔ برزخی توبه می‌کند؛ یکی پس از هبوط توبه می‌کند. بقره را دو بار باید دید: یک بار پیش از توبه، یک بار پس از توبه. این گره داستان به خودِ انسان‌هاست؛ و همین را باید در سورهٔ اعراف با دقت دید.

داستان ماست: «یا بنی‌آدم» و هبوط همگانی

در سورهٔ مبارکهٔ اعراف، پس از آیهٔ بیست و دو، تصویر کلی را ببینید تا چند آیه را با هم بخوانیم. در آیهٔ بیست و شش خطاب عوض می‌شود: دیگر «یا آدم» نیست؛ «یا بنی‌آدم» است:

«يَٰبَنِىٓ ءَادَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسًۭا يُوَٰرِى سَوْءَٰتِكُمْ وَرِيشًۭا ۖ وَلِبَاسُ ٱلتَّقْوَىٰ ذَٰلِكَ خَيْرٌۭ ۚ ذَٰلِكَ مِنْ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ» (اعراف/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای فرزندان آدم، به‌راستی بر شما لباسی فروفرستادیم که شرمگاه‌هایتان را می‌پوشاند و [لباسی برای] آراستگی؛ و لباس پرهیزگاری بهتر است. این از نشانه‌های خداست؛ باشد که یاد کنند.

و بلافاصله:

«يَٰبَنِىٓ ءَادَمَ لَا يَفْتِنَنَّكُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ كَمَآ أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ ٱلْجَنَّةِ يَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيُرِيَهُمَا سَوْءَٰتِهِمَآ ۗ إِنَّهُۥ يَرَىٰكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُۥ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ ۗ إِنَّا جَعَلْنَا ٱلشَّيَٰطِينَ أَوْلِيَآءَ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ» (اعراف/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای فرزندان آدم، شیطان شما را نفریبد، چنان‌که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد، لباسشان را از آنان برمی‌کند تا شرمگاه‌هایشان را به آنان بنمایاند. او و قبیله‌اش شما را از جایی می‌بینند که شما آنان را نمی‌بینید. ما شیطان‌ها را سرپرست کسانی قرار دادیم که ایمان نمی‌آورند.

مواظب باشید شیطان شما را از بهشت بیرون نکند؛ همان‌طور که پدر و مادرتان را بیرون کرد. یعنی قرآن صریحاً می‌گوید این هبوط برای همهٔ ما دارد اتفاق می‌افتد. وقتی می‌گوید همه‌تان فرود آیید:

«قَالَ ٱهْبِطُوا۟ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّۭ ۖ وَلَكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّۭ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٍۢ» (اعراف/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «فرود آیید، برخی‌تان دشمن برخی؛ و برای شما در زمین تا چندی قرارگاه و برخورداری است.»

معلوم است هبوطی است که همه در آن شریکند. در این مسیر هبوط همهٔ ما هستیم. مراقب شیطان باشید؛ مواظب باشید سوآت را روشن نکند. حالا توضیحی راجع به این می‌دهم.


نهی ارشادی از نگاه علامه

علامه مطلبی می‌فرمایند که برای روشن شدنش باید سر جایش بنشیند. یادتان هست گفتیم این نهی در منطقهٔ تکلیف نیست و لذا عصیانش چیز دیگری است؛ عصیان تکلیفی ندارد. علامه می‌فرمایند این نهی، نهی ارشادی است.

نهی و امر ارشادی خودش ثواب و عقاب جداگانه‌ای ندارد. شما یک امر دارید: «أَقِيمُوا الصَّلَاةَ»:

«وَأَقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتُوا۟ ٱلزَّكَوٰةَ وَٱرْكَعُوا۟ مَعَ ٱلرَّٰكِعِينَ» (بقره/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و با رکوع‌کنندگان رکوع کنید.

وقتی نماز می‌خوانید یک ثواب می‌برید. یک امر هم دارید به نام «أَطِيعُوا اللَّهَ»:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُوا۟ ٱلرَّسُولَ وَأُو۟لِى ٱلْأَمْرِ مِنكُمْ ۖ فَإِن تَنَٰزَعْتُمْ فِى شَىْءٍۢ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌۭ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا» (نساء/۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خدا را اطاعت کنید و پیامبر و صاحبان امر از میان خودتان را اطاعت کنید.

این‌طور نیست که اگر نماز خواندید دو امر را امتثال کرده باشید: یکی «أقیموا الصلاة» و یکی «أطیعوا الله». امر «أطیعوا الله» را می‌گویند امر ارشادی است و ثوابی غیر از همان ثوابِ مرشَدٌ إلیه بر آن بار نیست. در نهی هم همین‌طور است. یک سری نهی‌ها نهی ارشادی‌اند. همان نهی که پزشک به بیمار می‌کند: این کار را نکن، این‌طور چربی نخور، این‌طور قند نخور؛ قندت می‌رود بالا. مخالفت با این نهی، عقاب جداگانه‌ای برای خودش ندارد. علاوه بر آنکه بگوییم گناهی نبوده که مرتکب شده، می‌گویند یک نهی ارشادی را مرتکب شده است.

اگر بخواهم حرف علامه را کمی بپزم، سورهٔ طه را بیاورید؛ صفحهٔ سیصد و بیست. آنجا می‌گوید این شیطان دشمن توست، دشمن همسرت؛ از بهشت بیرونتان نکند که چه شود؟ که دچار «شقا» شوی؛ نه شقاوت به معنای ضلالت. یعنی به زحمت می‌افتی. بحث، بحث شقاوت نیست؛ بحث این است که خودت به زحمت می‌افتی. زحمتش چیست؟

«إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيهَا وَلَا تَعْرَىٰ» (طه/۱۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو را در آن نه گرسنگی است و نه برهنگی؛

«وَأَنَّكَ لَا تَظْمَؤُا۟ فِيهَا وَلَا تَضْحَىٰ» (طه/۱۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آن نه تشنه می‌شوی و نه آفتاب‌زده.

برای تو اینجا نه گرسنه می‌شوی، نه عریان؛ نه تشنه، نه آفتاب‌زده. نه مشکل بیرونی هست نه مشکل درونی. بهشت این‌طور نیست که هر لذتش مسبوق و ملحوق به دو مشکل باشد. آدم می‌خواهد سیراب شود: اول باید تشنه شود، بعد سیراب شود، بعد باید دفع کند. می‌بینید همه‌اش با مشکل همراه است. بهشت این حرف‌ها را ندارد. در بهشت لذت سیری هست بدون گرسنگی. می‌گوید به زحمت می‌افتی. دنیا این مدل است که همه‌چیز با مشکل است.

اخیراً شرح ابن‌أبی‌الحدید را می‌خواندم؛ بحری دارد در احوال صالحین و حکما. داستان قشنگی است. یکی از عرفا بر هارون‌الرشید وارد شد. هارون گفت: أعِظْنی؛ موعظه‌ام کن. گفت باشد. وقتی برای هارون آب آوردند، عارف پرسید: اگر جایی باشی که آب نباشد و از تشنگی داری می‌میری، حاضری نصف این ثروت را بدهی تا این لیوان آب را بنوشی؟ گفت آره. گفت حالا اگر خوردی و نتوانستی دفع کنی، حاضری نصف دیگر ثروت را بدهی؟ گفت آره. گفت پس ببین: کل این ملک و مُلک را که با یک لیوان آب حاضری عوض کنی، برایش این‌قدر رقابت نکن. نصف را می‌دهی که بخوری، نصف را می‌دهی که دفع کنی. با یک خوردن و یک ادرار، کل ثروت را می‌دهی. دنیا این‌گونه است. خوشی‌هایش هم با مشکل همراه است. بهشت این‌گونه نیست.

می‌گوید دچار شقاوت نمی‌شوی؛ دچار زحمت می‌شوی. از بهشت که بیرون بروی، آنجا زحمت است. شاهدش ابتدای همین سورهٔ طه است:

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ طه» (طه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): طه.

«مَآ أَنزَلْنَا عَلَيْكَ ٱلْقُرْءَانَ لِتَشْقَىٰٓ» (طه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما قرآن را بر تو نازل نکردیم تا به رنج افتی؛

«إِلَّا تَذْكِرَةًۭ لِّمَن يَخْشَىٰ» (طه/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز تذکری برای کسی که می‌ترسد.

خدا نمی‌گوید قرآن را نازل نکردیم تا به شقاوت بیفتی. می‌گوید نازل نکردیم تا به زحمت بیفتی. پیامبر خودش را به زحمت می‌انداخت. همان که می‌فرماید شاید خویشتن را از حسرت هلاک کنی:

«فَلَعَلَّكَ بَٰخِعٌۭ نَّفْسَكَ عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا۟ بِهَٰذَا ٱلْحَدِيثِ أَسَفًا» (کهف/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شاید خویشتن را از پی ایشان، اگر به این سخن ایمان نیاورند، از حسرت هلاک کنی.

و در جای دیگر: جانت را بر آنان حسرت‌ها مده:

ایمان آوردند آوردند؛ نیاوردند نیاوردند. این‌قدر زور زدن دیگر وظیفه نیست. تو فقط اهل تذکری. «تَشْقَىٰ» به معنای زحمت است نه شقاوتِ ضلالت. در داستان آدم هم همین قابلیت هست: اگر از بهشت خارج شوی، گرفتاری است؛ دنیا گرفتاری است. این خلاصهٔ فرمایشی است که می‌خواهند بگویند این نهی، نهی ارشادی است.


لایه‌های داستان: آدم، آدمیان، انسان کامل

اینکه این اتفاق افتاده، نتیجهٔ درگیری با وسوسهٔ شیطان بوده یا قرار بوده اتفاق بیفتد — ببینید اولاً اگر بحث هبوطی باشد که همهٔ ما از عوالم بالاتر به پایین‌تر می‌آییم، این هبوط چیزی است که اتفاق می‌افتد. ثانیاً اگر معنای مابازاء خارجی بدهیم، یک حالت برزخی بر حضرت آدم گذشته است. لایه‌های داستان را دقت کنید.

یک موقع راجع به شخصیت حضرت آدم حرف می‌زنید. حضرت آدم در این دنیا یک حالت برزخی برایش پیش آمده و در آن حالت مورد وسوسه قرار گرفته. حالا باید دید حوا هم در زمین بوده یا در همان حالت با او شریک بوده. تلی از سؤال اینجاست؛ یکی‌دو تا نیست. حالت برزخی این‌طور نیست که اگر برای من پیش آمد، همهٔ شما همان صحنه را ببینید. من صحنه را می‌بینم شما نمی‌بینید. این حالت برای کی اتفاق افتاده؟ برای آدم؟ برای آدم و حوا؟ یا اصلاً این صحنه برزخی به این صورت نیست و یک داستان تمثیلی است که مابازاءِ واقعهٔ جزئی ندارد و مسیر هبوط را می‌گوید؟

به لایه‌های مختلف داستان نگاه کنید. یک موقع بحث ماست. خدا کاملاً اشاره دارد که داستان، داستان ما هم هست:

«۞ أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَٰبَنِىٓ ءَادَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا۟ ٱلشَّيْطَٰنَ ۖ إِنَّهُۥ لَكُمْ عَدُوٌّۭ مُّبِينٌۭ» (یس/۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا با شما پیمان نبستم ای فرزندان آدم که شیطان را نپرستید، که او برای شما دشمنی آشکار است؟

عهدی باید باشد. به آدم در سورهٔ طه می‌گوید:

«وَلَقَدْ عَهِدْنَآ إِلَىٰٓ ءَادَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُۥ عَزْمًۭا» (طه/۱۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی پیش‌تر با آدم پیمان بستیم، پس فراموش کرد و برای او عزمی استوار نیافتیم.

ما از آدم عهد گرفتیم. حالا می‌گویید ما که با آدمِ ابوالبشر نبودیم تا ببینیم عهد گرفتند یا نگرفتند. اما خدا در یس به ما می‌گوید: آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را نپرستید و دنبالش نروید؟ پس معلوم است عهدی از ما گرفته‌اند. حواستان باشد راجع به کی حرف می‌زنید.

یک موقع راجع به خودمان حرف می‌زنیم. ما عهدی داده‌ایم که ان‌شاءالله پس از عید وارد همان عالم ذریه می‌شویم. این عهد را از ما گرفته‌اند. به دنیا آمده‌ایم؛ برزخیتمان را یادمان نیست. از عوالمی عبور کرده‌ایم اما یادمان نیست. اگر توفیق شد آدمِ دولایه می‌شویم: هم این لایه‌ایم هم در لایهٔ برزخ. اگر توفیق بیشتر شد آدمِ سه‌لایه: اینجا، آنجا، و در نشئهٔ عقلی. طُوبَىٰ لَنَا وَحَسُنَ مَآبٍ:

«ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ طُوبَىٰ لَهُمْ وَحُسْنُ مَـَٔابٍۢ» (رعد/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، خوشا آنان و نیکو بازگشتگاهی.

اگر نبودیم، ماییم و همین تذکر: حواستان باشد شیطان بی‌حیثیتتان نکند و از بهشت بیرونتان نکند. شما هم عهد سپرده‌اید.

یک موقع راجع به شخصیت آدم حرف می‌زنید. آنجا با یک سری فرائضِ بحث روبه‌رویم. باید مشخص شود که این در منطقهٔ نبوتِ تکلیفی نبوده؛ چیز دیگری بوده. آن‌وقت ذهن کمی آرام می‌شود؛ بعد می‌رویم سراغ مسائل علمیِ دیگرش.

مثل جریان خضر و موسی. چه توجه بکنم چه نکنم، داستان خضر مرا می‌گزد. بالاخره کاری می‌کند که آدم را می‌کشد. اگر تا آنجا پیش بیایم که بگویم این در منطقهٔ نبوت نبوده، در منطقهٔ ولایت بوده، دلم آرام می‌شود. بقیهٔ بحث‌ها نوافل و مستحبات چنین بحثی است: موسی صبر کرد یا نکرد، چقدر صبر کرد، موسی حالت‌تر است یا خضر، موسی مأمور به چیست. اما آن اندازه که خضر نبی کار عجیب می‌کند و اقلّش آدم می‌کشد، جزو فرائض بحث است. ذهن قاری قرآن را می‌گزد: این نبی چطور چنین کاری می‌کند؟ اگر مشخص شود در منطقهٔ نبوتِ تشریعی نیست و در منطقهٔ ولایت است، آن‌گاه فریضه ادا شده است.

راجع به آدم هم همین است. اگر عصیان و خطایی بوده که قرآن تذکر می‌دهد، این در منطقهٔ تکلیف نبوده. قرآن آن‌قدر قرینه گذاشته که معلوم است. آن‌وقت یا در مسیر هبوط بوده و قرآن بدون مابازاءِ جزئی ذکر کرده، یا مابازاء داشته و حالت برزخی بر آدم حاصل شده. اگر حالت برزخی بوده، می‌ماند این سؤال که آیا مورد وسوسه واقع شدن برای نبی اشکال دارد یا ندارد. این را باید حل کرد.

اگر بحث را به مقام انسان کامل ببرید، اصلاً ممکن است خیلی از این حرف‌ها نباشد: نه نهی، نه ارتکاب نهی، نه وسوسه. این‌طور نیست که هرچه در داستان آدم آمده، عیناً در تمام مراتب انسان کامل هم تکرار شده باشد.


شجره: درخت بهشتی، علم آل محمد، و علمی که ضرر دارد

این داستان را در اعراف کمی توضیح می‌دهیم و بقیه‌اش را به ذهن خود دوستان وامی‌گذاریم. از آیهٔ بیست شروع می‌شود. اولاً آن شجره‌ای که بعضی می‌پرسیدند مگر می‌شود شجره، شجرهٔ علم باشد. ببینید کاملاً واضح است که شجره بهشتی است. درختی در بهشت است؛ درختی در جهنم که نیست. درختی که منع شده، درختی است غرس‌شده در بهشت. حواستان به این نکته باشد: اگر درختی غرس‌شده در بهشت است، درخت بهشتی است.

این شجره می‌تواند — چنان‌که روایت گفته — شجرهٔ علمِ عالی باشد که گیر امثال آدم نمی‌آید: علم آل محمد. می‌گویند این علم به درد تو نمی‌خورد. مگر موجب هبوط می‌شود؟ بستگی دارد داستان را تا کدام لایه ببینید. داستان آن‌قدر لایه‌بندی است که می‌شود حرف‌های مختلف گفت. فقط مطلب را داشته باشید.

می‌شود گفت این شجره، شجرهٔ علم آل محمد است. آدم خواسته به آن برسد، نرسیده؛ همان حالت موسی برای آدم هم پیش آمده، ولی رشدی داشته. می‌شود گفت این شجره علمی است که نباید کسانی دست به آن بزنند؛ دست زدن سقوط و هبوط دارد.

بعضی علم‌ها ضرر ندارد کسی سر کلاس بنشیند. کسی که جدول ضرب می‌خواند اگر سر کلاس ریاضیِ یک و دو دانشگاه بنشیند، ضررش این است که وقتش تلف می‌شود؛ نمی‌فهمد. اما بعضی علوم ضرر دارد اصلاً خواندنش. سر کلاس عرفانی می‌نشینی که از «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» حرف می‌زنند:

«هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (حدید/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن؛ و او به هر چیزی داناست.

و از احادیث دخول در اشیاء بدون ممازجه و این فضاها. خواندنش برای کسی که ظرفیت ندارد ضرر دارد. فقط وقت تلف نمی‌شود؛ یکهو سر از کفر درمی‌آورد. اگر مسلط نباشد و زمینه فراهم نکرده باشد، این حرف‌ها سر از کفر درمی‌آورد.

برای همین عرفا گاهی از فقها تشکر می‌کنند؛ از همان فقهایی که عرفان را نفهمیده‌اند و فتوا به تحریم داده‌اند. همین حالا هم در میان فقهای خودمان چنین کسانی هستند. عرفا قدرشناسند که این بحث‌ها را گاهی نمی‌فهمند و تحریم می‌کنند؛ چون وقتی تحریم می‌کنند خیلی‌ها سراغ این بحث‌ها نمی‌روند و این خودش حفظی است. بعضی علوم این‌گونه‌اند: خواندنش، بودنش، شنیدنش ضرر دارد. باید زمینه‌ها باز شود تا کسی سراغ آن علوم برود. ممکن است علمی واقعاً موجب سقوط شود.

خود ائمه هم کانال داشته‌اند. در روایت ذیل آیهٔ سورهٔ حج:

«ثُمَّ لْيَقْضُوا۟ تَفَثَهُمْ وَلْيُوفُوا۟ نُذُورَهُمْ وَلْيَطَّوَّفُوا۟ بِٱلْبَيْتِ ٱلْعَتِيقِ» (حج/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس باید آلودگی خود را بزدایند و به نذرهایشان وفا کنند و بر گرد خانهٔ کهن طواف کنند.

عبدالله بن سنان خدمت امام صادق علیه‌السلام می‌رسد و می‌پرسد «ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ» یعنی چه؟ حضرت می‌فرمایند: کوتاه کردن شارب و گرفتن ناخن و همین آداب ظاهری حج. بعد می‌گوید زراره همین را از شما پرسیده و شما گفته‌اید معنایش لقاء امام است. حضرت می‌فرمایند آره، من همان را گفتم. بعد می‌پرسد این جریان چیست؟ می‌فرمایند قرآن ظاهری دارد و باطنی. «وَمَنْ يَحْتَمِلُ مَا يَحْتَمِلُ زُرَارَةُ؟» کی این حرف‌ها را تحمل می‌کند؟ زراره تحمل می‌کند؛ تو تحمل نمی‌کنی.

برای همین در زیارت جامعه می‌گوییم «مُحْتَجِبٌ بِذِمَّتِكُمْ، مُحْتَمِلٌ لِعِلْمِكُمْ». این خبر در مقام انشاء است؛ یعنی می‌خواهیم محتملِ علم شویم. یک نفر می‌رود مشهد و سوغاتش کلاً دو مثقال زعفران است؛ رفتن و آمدنش با دو مثقال زعفران تمام می‌شود. یک نفر با ذخیره‌ای از جامعهٔ کبیره برمی‌گردد: دامن شما را گرفته‌ام؛ می‌خواهم علم شما را حمل کنم. علم آل محمد را حمل کردن تا اینجا می‌رسد که «مَنْ يَحْتَمِلُ مَا يَحْتَمِلُ زُرَارَةُ».

ابوبصیر خدمت امام باقر علیه‌السلام می‌رسد — صدوق در باب رؤیت توحید نقل کرده. حضرت می‌فرمایند خدا دیدنی است. ابوبصیر کور بود؛ به عنایت امام بینا شد. گفتند می‌خواهی بینا بمانی و معارفی از تو برداشته شود، یا کور باشی و معارف را داشته باشی؟ گفت کور باشم و داشته باشم. چشم سر آخرِ هفتاد سال تمام می‌شود؛ عمده معارف است. حالت لقاء که پیش آمد فرمودند: «أَلَسْتَ تَرَاهُ؟» مگر الآن نمی‌بینی؟ گفت نقل کنم؟ فرمودند نه. نقل کرده. منظور امام این بود که همه نمی‌فهمند؛ خیال می‌کنند دیدن خدا مثل تلویزیون است. محتملِ علم بودن حرف دیگری است.

شجرهٔ طیبه، شجرهٔ حسد، شجرهٔ زقوم

پس این شجره می‌تواند علم برین باشد. در روایات شجرهٔ حسد هم آمده. بحث فقهی نیست که بگویید نمی‌شود هم علم باشد هم حسد. انگور است یا عناب یا گندم؛ شجرهٔ بهشتی «أُكُلُهَا دَائِمٌ» است:

«۞ مَّثَلُ ٱلْجَنَّةِ ٱلَّتِى وُعِدَ ٱلْمُتَّقُونَ ۖ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۖ أُكُلُهَا دَآئِمٌۭ وَظِلُّهَا ۚ تِلْكَ عُقْبَى ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوا۟ ۖ وَّعُقْبَى ٱلْكَٰفِرِينَ ٱلنَّارُ» (رعد/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وصف بهشتی که به پرهیزگاران وعده شده: نهرها از زیر آن جاری است؛ میوه‌اش پایدار است و سایه‌اش. این فرجام پرهیزگاران است و فرجام کافران آتش است.

روایات ذیل «أُكُلُهَا دَائِمٌ» و ذیل شجرهٔ طیبه گفته‌اند یعنی چه چهارفصل میوه می‌دهد. گفته‌اند مثل مؤمن است. «تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا»:

«أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلًۭا كَلِمَةًۭ طَيِّبَةًۭ كَشَجَرَةٍۢ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌۭ وَفَرْعُهَا فِى ٱلسَّمَآءِ» (ابراهیم/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی خدا چگونه مَثَل زده است؟ سخن پاک چون درختی پاک است که ریشه‌اش استوار و شاخه‌اش در آسمان است.

«تُؤْتِىٓ أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍۭ بِإِذْنِ رَبِّهَا ۗ وَيَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» (ابراهیم/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میوه‌اش را هر دم به اذن پروردگارش می‌دهد. و خدا برای مردم مَثَل‌ها می‌زند؛ باشد که متذکر شوند.

أکل اینجا به معنای خوردنیِ ظاهری تنها نیست. شجرهٔ طیبهٔ بهشت این‌گونه است که أکلش دائم است؛ چهارفصل میوه می‌دهد و میوه‌های مختلف می‌دهد. گفته‌اند این مؤمن است: میوهٔ تواضع می‌دهد، میوهٔ علم، میوهٔ حلم، میوهٔ شکر. میوه‌های مختلف از همین یک شجره درمی‌آید.

یک شجرهٔ خبیثه هم ممکن است باشد که میوه‌های خبیث همین‌طور با هم بدهد. هم دزدی می‌کند هم قتل هم انحراف فکری ایجاد می‌کند. کارهای مختلف می‌کند. شجرهٔ خبیثه‌ای است که چهارفصل قباحت می‌کند. عادت نکنید بگویید باید یا عناب بدهد یا عنب؛ نمی‌شود هم عناب بدهد هم عنب. نه؛ شجرهٔ بهشتی این‌گونه نیست. جانِ همین آدمِ بهشتی این است. شجره اصلاً این‌گونه است.

یک‌وقت در روایت می‌گویی این شجره، شجرهٔ حسد است. خوب، این هم درست است. اگر کسی نزدیک شجرهٔ حسد شود، حسد باعث سقوط است. یک‌وقت روایت هم هیچ نگوید، خودت این شجره را شجرهٔ زقوم می‌گیری که قرآن گفته؛ برای ما، در لایهٔ آدمیان، این شجره زقومی است که باعث سقوط است. کسی خود را به این شجره‌ها و این منهیات نزدیک کند، تمام است؛ هبوط است:

«أَذَٰلِكَ خَيْرٌۭ نُّزُلًا أَمْ شَجَرَةُ ٱلزَّقُّومِ» (صافات/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا این بهتر است برای پذیرایی، یا درخت زقوم؟

«إِنَّا جَعَلْنَٰهَا فِتْنَةًۭ لِّلظَّٰلِمِينَ» (صافات/۶۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را برای ستمکاران آزمونی ساختیم.

«إِنَّهَا شَجَرَةٌۭ تَخْرُجُ فِىٓ أَصْلِ ٱلْجَحِيمِ» (صافات/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن درختی است که از بن دوزخ می‌روید.

«طَلْعُهَا كَأَنَّهُۥ رُءُوسُ ٱلشَّيَٰطِينِ» (صافات/۶۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میوه‌اش گویی سرهای شیاطین است.

«فَإِنَّهُمْ لَءَاكِلُونَ مِنْهَا فَمَالِـُٔونَ مِنْهَا ٱلْبُطُونَ» (صافات/۶۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آنان حتماً از آن می‌خورند و شکم‌ها را از آن پر می‌کنند.

«ثُمَّ إِنَّ لَهُمْ عَلَيْهَا لَشَوْبًۭا مِّنْ حَمِيمٍۢ» (صافات/۶۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس برایشان بر آن آمیزه‌ای از آب جوشان است.

از «هذه الشجرة» تا «تلكما الشجرة»: فاصله از خدا

این هبوط را هم در تعبیر «هٰذِهِ» و «تِلْكُمَا» دیدید. فاصله ایجاد می‌شود. تا وقتی مرتکب نشده، سخن از «هذه الشجرة» است؛ بعد که مرتکب شد، «تلكما الشجرة». هم از شجره دور می‌شود هم از خدا. چرا؟ در آیهٔ نوزده و بیست خطاب «یا آدم» است؛ در آیهٔ بیست و دو:

«فَدَلَّىٰهُمَا بِغُرُورٍۢ ۚ فَلَمَّا ذَاقَا ٱلشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَٰتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ ٱلْجَنَّةِ ۖ وَنَادَىٰهُمَا رَبُّهُمَآ أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَن تِلْكُمَا ٱلشَّجَرَةِ وَأَقُل لَّكُمَآ إِنَّ ٱلشَّيْطَٰنَ لَكُمَا عَدُوٌّۭ مُّبِينٌۭ» (اعراف/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آن دو را با فریب فروکشید؛ و چون از آن درخت چشیدند شرمگاه‌هایشان بر آنان آشکار شد و شروع کردند از برگ بهشت بر خود چسباندن. و پروردگارشان آن دو را ندا داد: «آیا شما را از این درخت نهی نکردم و به شما نگفتم که شیطان برای شما دشمنی آشکار است؟»

«وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا» — خدا دارد از دور صدا می‌زند. دیگر «یا آدم»ِ نزدیک نیست. معلوم است از خدا هم دارد دور می‌شود. فاصله از خدا می‌گیرد.

برای همین است که کسی که نزدیک باشد ندا نمی‌زنند. در دعا می‌گویند ده بار اول بگو «یا ربّ یا ربّ یا ربّ»؛ بعد دیگر بحث «یا ربّ» تمام می‌شود. بقیه‌اش «ربّ» است. دیگر «یا» نیست. کسی که حاضر است، دیگر هی «یا ربّ» نمی‌گوید. روایات می‌گویند ده مرتبهٔ اول «یا ربّ»؛ بعد دیگر «یا ربّ» نیست. این را اگر به دست نحوی بدهی می‌گوید «یا» محذوف است و از این حرف‌ها. اما قرآن «ربّه» و «یا ربّ» خیلی فرق دارد. صرفِ ندای محذوف نیست. «ربّه» یک چیز دیگر است؛ حضور است.

یکی از کارهایی که بر تلِ سؤالات می‌افزاید این است که گاهی آیات نیم‌نگاهی به بهشت موعود دارند؛ به بهشتی که پس از مرگ و در قیامت است. انگار به بهشت برزخیِ پس از مرگ هم نیم‌نگاهی هست. دلیل هم دارد. اینها در محاذات یکدیگرند: قوس نزول با قوس صعود به نحوی در محاذات هم قرار می‌گیرند. بحثش بماند برای اهلش. اما گاهی نیم‌نگاهی به بهشتی دارد که دقیقاً بعد از ما اتفاق می‌افتد.

لایه‌ها را با هم جمع کنید. یک لایه می‌گوید مرتکب شدی، وسوسه شدی، داری دور می‌شوی. این یک لایه است. یک لایه همان است که سورهٔ طه می‌گوید: شجره را مرتکب می‌شود، «ثُمَّ اجْتَبَاهُ»؛ تازه بندهٔ مجتبی می‌شود. دارد هبوط می‌کند می‌آید زمین؛ آنجا نبی می‌شود؛ «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَىٰ». لایه‌های مختلف داستان را باید از هم جدا نگاه داشت.


فرآیند فریب: قسم، تدلیه، و خطوات شیطان

فرآیند گول زدن آدم یک‌خطی نیست که بگوید بیا این را بخور و آدم بگوید چشم. اصلاً این‌طور نیست.

«فَوَسْوَسَ لَهُمَا ٱلشَّيْطَٰنُ لِيُبْدِىَ لَهُمَا مَا وُۥرِىَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَٰتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَىٰكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَٰذِهِ ٱلشَّجَرَةِ إِلَّآ أَن تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ ٱلْخَٰلِدِينَ» (اعراف/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان آن دو را وسوسه کرد تا آنچه از شرمگاه‌هایشان پوشیده بود بر آنان آشکار کند، و گفت: «پروردگارتان شما را از این درخت بازنداشته مگر برای آنکه فرشته نشوید یا از جاودانان نگردید.»

«وَقَاسَمَهُمَآ إِنِّى لَكُمَا لَمِنَ ٱلنَّٰصِحِينَ» (اعراف/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برایشان سوگند خورد که من برای شما از خیرخواهانم.

«وَقَاسَمَهُمَا» تأکید دارد. هی رفت و آمد. گفت خیر تو را می‌خواهم. ملک شدن، جاودانه شدن، رسیدن به مقام آنان، رسیدن به مقام امیرالمؤمنین علیه‌السلام. بخور، بزن. در سورهٔ طه ملک به معنای مَلَک نیست؛ «مُلْكٍ لَا يَبْلَىٰ» است:

«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ ٱلشَّيْطَٰنُ قَالَ يَٰٓـَٔادَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ ٱلْخُلْدِ وَمُلْكٍۢ لَّا يَبْلَىٰ» (طه/۱۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان او را وسوسه کرد؛ گفت: «ای آدم، آیا تو را به درخت جاودانگی و فرمانی که کهنه نمی‌شود راه بنمایم؟»

آنجا با ضمه است، اینجا با فتحه. یا این می‌شوی یا آن، یا هر دو. فرآیندش برای ما هم می‌خواهد اتفاق بیفتد. می‌رود و می‌آید قسم می‌خورد. در روایت آمده آدم تا پیش از آن نمی‌دانست کسی ممکن است به خدا قسم دروغ بخورد. به خدا قسم داد و قسم دروغ خورد. «وَقَاسَمَهُمَا» از باب مفاعله است: هی رفت و آمد قسم داد که من برای شما از ناصحانم. به آن علم می‌رسی. نمی‌خواهی به آن علم برسی؟ بخور برس.

برای ما می‌گوید این شجره زقوم است. مزهٔ عسل می‌دهد. گفته‌اند نخور؛ می‌خوری مزه‌هایی در آن هست که تجربه‌نشده است. هی می‌رود و می‌آید قسم. بعد خدا می‌گوید «فَدَلَّاهُمَا». عبارت خیلی دقیق است. «دَلَّاهُمَا» از «دلو» می‌آید. برای مقایسه، سورهٔ بقره آیهٔ صد و هشتاد و هشت، صفحهٔ بیست و نه:

«وَلَا تَأْكُلُوٓا۟ أَمْوَٰلَكُم بَيْنَكُم بِٱلْبَٰطِلِ وَتُدْلُوا۟ بِهَآ إِلَى ٱلْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا۟ فَرِيقًۭا مِّنْ أَمْوَٰلِ ٱلنَّاسِ بِٱلْإِثْمِ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ» (بقره/۱۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اموالتان را میان خود به باطل مخورید و آن را به‌سوی حاکمان سرازیر مکنید تا بخشی از اموال مردم را به گناه بخورید، در حالی که می‌دانید.

بحث رشوه‌دهنده و رشوه‌گیرنده است. وقتی قرآن می‌خواهد بگوید رشوه ندهید، مثل کتاب فقهی حرف نمی‌زند. می‌گوید «وَتُدْلُوا بِهَا إِلَى الْحُكَّامِ». ادلاء همان دلو انداختن در چاه مستراح است که پیش‌تر این‌گونه بوده؛ دلو می‌انداختند و بالا می‌کشیدند. جانِ حاکمِ رشوه‌گیر مثل چاه فاضلاب پرشده است و رشوه‌دهنده دارد ادلاء می‌کند: دلو می‌اندازد در این کنیف و نجاست بالا می‌کشد. می‌خواهد بگوید رشوه ندهید؛ کار را به چه کثافتی می‌کشد. آدم حالش از رشوه به‌هم می‌خورد. رشوه‌دهنده دارد در کثافتِ رشوه‌گیر ادلاء می‌کند تا گروهی از اموال مردم را ببلعد.

«أَلْقُوا» پرتاب کردن است:

«قَالَ قَآئِلٌۭ مِّنْهُمْ لَا تَقْتُلُوا۟ يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ ٱلسَّيَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَٰعِلِينَ» (یوسف/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یکی از ایشان گفت: «یوسف را مکشید؛ او را در نهانگاه چاه بیفکنید تا برخی از کاروانیان برگیرند، اگر کننده‌اید.»

القاء یعنی پرت کردن در چاه. ادلاء دلو انداختن است؛ چون به نخ و سیمی وصل است کمی تدریجی‌تر پایین می‌رود. تدلیه از این هم تدریجی‌تر است. اینجا می‌گوید «فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ». نمی‌گوید فقط فریب داد؛ معلوم است خیلی تدریجی رفته و آمده. آن‌قدر روی مخ این پیاده‌روی کرده و قسم خورده که این خیلی چیز خوبی است، مصرفش کن.

همین است که می‌گویند خطوات شیطان: سیاست گام‌به‌گام شیطان. از اول یکهو نمی‌گوید این کار را بکن. از اول نمی‌آید یک حکم را از گردنت بردارد. خرده‌خرده کار می‌کند.

علما در بحث اخلاقی می‌گویند اگر نماز اول وقت را یک‌وقت حوصله نداشتید بخوانید، فکر می‌کنید یک ساعت بعد حالم بهتر است. توصیه می‌کنند همان یک ساعت بعد بخوانید که حالتان بهتر باشد؛ فقط مواظب شرارت شیطان باشید. چون دو بار که این کار را بکنی، سرِ اول‌وقت‌ها یکهو می‌آیی که حال نداری؛ بگذار یک ساعت دیگر. رو می‌کند یکهو. بالاخره عدوی قسم‌خورده است؛ باید تا آخر با او ساخت.

«فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ» یعنی تدلیه کرد: آن‌قدر رفته و آمده تا این کثافت را با فریب ظاهر کرد. این‌طور نبود که یکهو گفته باشد چکار کنید. قسم خورده؛ «قَاسَمَهُمَا» یعنی هی قسم داده.


وسوسه و اغوا: مخلصین، طائف شیطان، و نتیجهٔ عکس

«فَوَسْوَسَ لَهُمَا ٱلشَّيْطَٰنُ لِيُبْدِىَ لَهُمَا مَا وُۥرِىَ عَنْهُمَا مِن سَوْءَٰتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَىٰكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَٰذِهِ ٱلشَّجَرَةِ إِلَّآ أَن تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ ٱلْخَٰلِدِينَ» (اعراف/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان آن دو را وسوسه کرد تا آنچه از شرمگاه‌هایشان پوشیده بود بر آنان آشکار کند، و گفت: «پروردگارتان شما را از این درخت بازنداشته مگر برای آنکه فرشته نشوید یا از جاودانان نگردید.»

«سَوْآت» را تا مطلب را به دست بگیرید و با سیاق تشکیل دهید، در لایه‌های مختلف حرف‌های متنوع می‌توان زد. اولاً «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطَانُ». آیا بنابر آنچه در سورهٔ ص آمده:

«قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» (ص/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: «پس به عزتت سوگند که همگی‌شان را گمراه می‌کنم،»

«إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ ٱلْمُخْلَصِينَ» (ص/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «جز بندگان خالص‌شده‌ات از ایشان.»

به عزتت سوگند همگی را گمراه می‌کنم مگر بندگان مخلَصت. فرق دارد. یک نفر در رتبه‌ای است که به قول قرآن قلب سلیم دارد؛ ایمانی که به ظلم نیالوده:

«ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَلَمْ يَلْبِسُوٓا۟ إِيمَٰنَهُم بِظُلْمٍ أُو۟لَٰٓئِكَ لَهُمُ ٱلْأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُونَ» (انعام/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را به ستم نیالودند، ایمنی از آنِ ایشان است و آنان راه یافتگان‌اند.

اینان کلاً در منطقهٔ امن‌اند. نه مورد اغوایند نه حتی مورد وسوسه. آیه دربارهٔ عباد مخلص گفته اغوا نمی‌شوند؛ نگفته وسوسه نمی‌شوند. وسوسه ممکن است بشود. منتها وسوسه در اینها نتیجهٔ عکس می‌دهد.

مثل این است که در اتاقی نشسته‌اید و کسی بیاید هی بگوید غیر از تو در این اتاق کسی نیست. هرچه بیشتر حرف بزند بیشتر خود را نقض می‌کند. تو چه هستی که داری حرف می‌زنی؟ نتیجه عکس است. بیاید بگوید حسین، فقط تویی در این اتاق؛ هرچه اصرار بیشتر، حضور خودش بیشتر ثابت می‌شود.

نتیجه‌ای که برای اولیای خدا می‌دهد حتی اگر وسوسه‌ای باشد، نتیجهٔ عکس است:

«إِنَّ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوْا۟ إِذَا مَسَّهُمْ طَٰٓئِفٌۭ مِّنَ ٱلشَّيْطَٰنِ تَذَكَّرُوا۟ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ» (اعراف/۲۰۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که پرهیزگاری کردند، چون طائفه‌ای از شیطان به آنان برسد متذکر می‌شوند، آن‌گاه ناگهان بینایند.

وقتی طائفه‌ای از شیطان به آنان می‌رسد — نه اینکه وارد حریم قلب شده باشد؛ دارد طواف می‌کند. القلب حرم المؤمن، حرم عرش الرحمن. دور این حرم امن یک نامحرم آمده می‌چرخد. این وسوسه نتیجهٔ عکس می‌دهد: به هوش می‌آید؛ «فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ». ممکن است وسوسه در حد وسوسه باشد.

عده‌ای هستند که وسوسه برایشان مثل زهر سمی است که در جیبشان بریزند؛ هیچ مقاومتی نیست. شیطان زهرش را حساب می‌کند می‌خواهد در جیبش بریزد. یک موقع دستگاه گوارش وجود سالم است؛ به محض اینکه بخورد بالا می‌آورد. یک موقع دستگاه وجود پذیرنده است. وسوسه همان صوت خفی است؛ باید دستگاه پذیرنده‌ای باشد که بپذیرد. ممکن است کسی در معرض وسوسه قرار بگیرد، اما جانش آن‌قدر سالم باشد که بالا بیاورد. امتحان اعتقاداتش بیشتر می‌شود. نتیجه عکس می‌دهد.

در بعضی می‌بینی زمینه‌هایی هست که وسوسه مثل زهر عمل می‌کند. باید جایی باشد که بپذیرد. برای آدم، بسته به لایه، وسوسه می‌تواند نتیجه عکس بدهد و داده است: رشد کرده و آمده پایین.

«لِيُبْدِيَ» — این لام به نظر می‌آید لام عاقبت باشد نه لام غایت. چرا؟ چون هدف شیطان گمراه کردن است. خودش گفته هدف من اغواست. منتها نهایتش چه می‌شود؟ یادتان هست لام عاقبت و غایت را. لام عاقبت یعنی غایت نیست، هدف نیست. مثل:

«فَٱلْتَقَطَهُۥٓ ءَالُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّۭا وَحَزَنًا ۗ إِنَّ فِرْعَوْنَ وَهَٰمَٰنَ وَجُنُودَهُمَا كَانُوا۟ خَٰطِـِٔينَ» (قصص/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس خاندان فرعون او را برگرفتند تا برایشان دشمن و مایهٔ اندوه باشد. به‌راستی فرعون و هامان و لشکریانشان خطاكار بودند.

آل فرعون موسی را گرفتند «لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَحَزَنًا». آیا به این دلیل گرفتند؟ نه. این لام عاقبت است. گرفتند؛ آخرش این درآمد: دشمن و مایهٔ اندوه شد. اینجا هم آیات نشان نمی‌دهد که شیطان حتماً سوآت را از پیش می‌دانسته. آنچه آیات مکرر ذکر می‌کنند این است که آمده گمراه کند، فریب دهد، دور کند. عاقبت کار این می‌شود که در آن برزخ سوآت نمایان شود. اما آیا حتماً باید بگوییم سوآت فقط به معنای عورت است؟ نه.

سوآت یعنی «ما يَسُوءُ الْإِنْسَان»؛ چیزی که انسان بدش می‌آید. تطبیق شده به عورت. عورت را هم عورت می‌گویند چون عار می‌آید؛ نه از وجودش، از ظهورش.


سوآت در داستان هابیل و قابیل

سورهٔ مبارکهٔ مائده را بیاورید؛ صفحهٔ صد و دوازده، آیهٔ سی:

«فَطَوَّعَتْ لَهُۥ نَفْسُهُۥ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُۥ فَأَصْبَحَ مِنَ ٱلْخَٰسِرِينَ» (مائده/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس نفسش کشتن برادر را برای او هموار کرد و او را کشت و از زیانکاران گردید.

«فَبَعَثَ ٱللَّهُ غُرَابًۭا يَبْحَثُ فِى ٱلْأَرْضِ لِيُرِيَهُۥ كَيْفَ يُوَٰرِى سَوْءَةَ أَخِيهِ ۚ قَالَ يَٰوَيْلَتَىٰٓ أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَٰذَا ٱلْغُرَابِ فَأُوَٰرِىَ سَوْءَةَ أَخِى ۖ فَأَصْبَحَ مِنَ ٱلنَّٰدِمِينَ» (مائده/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه خدا زاغی را برانگیخت که زمین را می‌کاوید تا به او بنمایاند چگونه جسد برادرش را بپوشاند. گفت: «وای بر من! آیا ناتوان‌ترم از اینکه مانند این زاغ باشم و جسد برادرم را بپوشانم؟» پس از پشیمانان گردید.

می‌خواهم بگویم در مورد ما این داستان چیست. خدا در آیات پایانی همین بحث اعراف می‌گوید مواظب باشید لباس شما درنیاید؛ سوآت شما آشکار نشود. یعنی مواظب باشید لختتان نکند؟ حتماً همین است یا چیزهای دیگر هم هست؟ یعنی مواظب باشید آخرش چیزی درنیاید که خودتان ناراحت شوید.

«فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ». آیه چقدر قشنگ می‌گوید. نفسش تطوّع کرد برایش. آن‌قدر به خودش گفت و گفت و گفت تا طوع ایجاد کرد. گناه را آدم این‌گونه انجام می‌دهد. حدیثِ نفسِ گناه — روایات می‌گوید — طوع ایجاد می‌کند؛ رغبت ایجاد می‌کند. نفس حیله می‌کند، رغبت ساخته می‌شود. همین‌طور نگفت این کار بد است من می‌زنم می‌کشم. گفت این کار خوب است. اگر نکشم توفیقات الهی ممکن است به ما نرسد. طرف می‌خواهد در اداره ضیافتی بزند؛ چطور باید بگوید؟ اگر این بیاید کار به دست غیر حزب‌اللهی می‌افتد. یک حزب‌اللهی نان بخورد بهتر است یا غیرحزب‌اللهی؟ فکر می‌کند خداست. آن‌قدر می‌رود و می‌آید تا طوع ایجاد کند. «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ… فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ».

از این آیه یکی از استفاده‌ها این است که اینان انسان‌های اولیهٔ این دور بودند؛ هنوز دفن میت بلد نبودند. انسان اول که نبودند باید بلد می‌بودند میت را چه می‌کنند: می‌سوزانند یا دفن می‌کنند. خدا زاغی فرستاد تا نشان دهد چگونه سوئهٔ برادر را بپوشاند. سوئه چیست؟ حالت تناسلی برادر؟ نه؛ سوئه یعنی همین جنازه. جنازه را چگونه بپوشاند.

شیطان کارش به دست خداست. اگر او گفته ذریه‌ات را چنین می‌کنم، خدا گفته همه‌چیز به دست خداست:

«۞ وَمَا مِن دَآبَّةٍۢ فِى ٱلْأَرْضِ إِلَّا عَلَى ٱللَّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا ۚ كُلٌّۭ فِى كِتَٰبٍۢ مُّبِينٍۢ» (هود/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ جنبنده‌ای در زمین نیست مگر آنکه روزی‌اش بر خداست و قرارگاه و ذخیره‌گاهش را می‌داند؛ همه در کتابی روشن است.

«إِنِّى تَوَكَّلْتُ عَلَى ٱللَّهِ رَبِّى وَرَبِّكُم ۚ مَّا مِن دَآبَّةٍ إِلَّا هُوَ ءَاخِذٌۢ بِنَاصِيَتِهَآ ۚ إِنَّ رَبِّى عَلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍۢ» (هود/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من بر خدا توکل کردم، پروردگار من و پروردگار شما. هیچ جنبنده‌ای نیست مگر آنکه او موی پیشانی‌اش را گرفته است. به‌راستی پروردگار من بر راهی راست است.

دست شیطان هم در دست خداست؛ گردن طرف را خدا گرفته. شیطان یک سلطانِ مستقل نیست. «فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا» — این کارها را خدا می‌کند. اگر کسی به سمت حقارت برود، خدا در همین زمینه هم به او یاد می‌دهد؛ در لوپ می‌افتد؛ کار تازه یاد می‌گیرد.

سوئه یعنی آنچه از ظاهر بودن این جنازه رنج دارد. پس به جنازه هم اطلاق سوئه می‌شود. تهش می‌خواهی کاری کنی که خوشحال شوی، لذت ببری؛ ته گناه حتماً ندامت است: «فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ».

خدا می‌گوید شیطان شما را نفریبد چنان‌که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد، لباسشان را برکند تا سوآتشان را نشان دهد. می‌آیی کاری کنی به نفعَت باشد، خوشحال شوی؛ اتفاقاً کاری می‌کند که بی‌حیثیتت می‌کند و خودت ناراحت می‌شوی. لذت را خدا در گناه نگذاشته؛ لذت را در راه خیر گذاشته. می‌آیی لذت ببری، اول از پشیمانان می‌شوی، بعد بی‌حیثیتت می‌کند. زشتی‌های درونی را که نمی‌خواستی رو شود، رو می‌کند؛ پشیمان و شرمنده می‌شوی. این لایهٔ ماست.

خودِ بحث مسائل جنسی آیا مورد نظر هست؟ بله؛ این هم حرفی است. حملهٔ شیطان در این ناحیه انجام می‌شود. کسی شروع کند به ابتذال و سوآت را نمایان کند. یکی از کارآمدترین ابزارهای شیطان همین ابتذال جنسی است.

ته گناه پشیمانی است و رو شدن زشتی‌های آدم. و این در همین دنیاست. بعضی قرآن و دینی ارائه می‌دهند که مال آن دنیاست، مال این دنیا نیست.

قرآن برای همین دنیا: معیشت ضنک و حیات طیبه

یک جا رفته بودیم صحبت کنیم. کسی که دعوت کرده بود خواست تمجید کند. من از این تمجیدها واقعاً کراهت دارم. آمده بود معرفی کند که فلانی جمع دنیا و آخرت کرده: هم دروس دانشگاهی خوانده هم دروس حوزوی، و حالا در معنویت است. تصویری که خیلی‌ها دارند همین است: تو حوزه‌ای، التماس دعا. قرآن مگر برای التماس دعاست؟ قرآن قرار نیست فقط زندگی آن طرف را درست کند. آن طرف که می‌روند بالاخره یک جوری زندگی می‌کنند. قرآن قرار است این دنیا را درست کند.

توقع من از قرآن این است که فرد را درست کند، خانواده را، اجتماع را، اقتصاد را، خطوط کلی کشورداری را، روابط بین‌الملل را، اعتقادات را، نسبت دنیا و آخرت را. قرآن اتفاقاً همین کار را می‌کند. تصویر یک قلّهٔ نور با ریش سفیدِ پنبه‌ای که در گوشه‌ای نشسته و دست به سر و رویش می‌مالند، به درد تلقین میت می‌خورد و به درد صیغهٔ عقد؛ به درد این نمی‌خورد که تئوری بدهد روابط بین‌الملل چگونه باید باشد. مؤمنِ آشنا به معارف به درد این کارها می‌خورد. آن که کارش در دنیا بشود دست‌مالیدن، مثل سنگِ متبرک است. این دیگر قرآن نیست.

«وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُۥ مَعِيشَةًۭ ضَنكًۭا وَنَحْشُرُهُۥ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ أَعْمَىٰ» (طه/۱۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که از یاد من روی بگرداند، برای او زندگی تنگی است و روز قیامت او را نابینا برمی‌انگیزیم.

کسی از یاد خدا اعراض کند، همین دنیایش تنگ می‌شود. بگذرد که روز قیامت نابینا محشور می‌شود؛ همین دنیا تعیین می‌شود و سخت می‌شود. آزاد در همین دنیا زندگی می‌کند و باید با همین معارف زندگی کند: هم مرگ‌ومیر را معنادار کند هم دنیا را درست بسازد. روابط خانوادگی را درست بسازد. از آن سو:

«مَنْ عَمِلَ صَٰلِحًۭا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤْمِنٌۭ فَلَنُحْيِيَنَّهُۥ حَيَوٰةًۭ طَيِّبَةًۭ ۖ وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (نحل/۹۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس از مرد یا زن کار شایسته کند در حالی که مؤمن است، او را به زندگی پاک زنده می‌داریم و پاداششان را به بهتر از آنچه می‌کردند می‌دهیم.

حیات طیبه را در همین دنیا باید برسد؛ با معارف، با عمل به معارف، با آن اخلاقی که قرآن داده. با سینهٔ باز اخلاق را بگیرد، همان‌طور فکر کند، همان‌طور اعتقاد بسازد؛ یک چیز دیگر از آدم درمی‌آید. حیات طیبه در این دنیاست نه فقط در آن دنیا. لذا همین دنیا خراب می‌شود. کسانی که خیانت می‌کنند همین دنیاشان خراب است. فکر می‌کنی دارند لذت می‌برند؟ خدا نمی‌گذارد کسی لذت ببرد. لذت کاذب ممکن است؛ قهقهه بزند، اما کاذب است. مثل کسی که کتاب فکاهی می‌خواند.

دانشجویی داشتیم که خیلی جلف به نظر می‌آمد و خودش می‌گفت دوستان زیادی دارد. بعد از کلاس آمد گفت اصلاً خیلی هم لذت دارد. گفتم بعد از آن لذت بالاخره می‌روید خانه؟ گفت آره. گفتم یک احساس کدورت ناجور بهتان دست نمی‌دهد؟ گفت چرا. گفتم این مال همان شادی کاذب است. شادی کاذب تهش یک غم صادق دارد؛ همیشه هست و یقه را رها نمی‌کند. حتی غم‌های به‌ظاهر سنگینِ مؤمن تهش یک نشاط عجیب دارد. آقای دولابی بارها می‌گفتند بعد از جلسهٔ گریه برای امام حسین علیه‌السلام، وقتی چراغ‌ها روشن می‌شود دوست دارند با هم شوخی کنند. این مال آن نشاط صادق است که در مجلس امام حسین دست می‌دهد. مؤمن آدم کاملاً پرنشاطی است. این مال این دنیاست. دنیا را هم باید ساخت؛ آن دنیا نتیجهٔ این دنیاست.

ته گناه پشیمانی است و رو شدن زشتی‌ها؛ و این در همین دنیاست. اقرار به ندامت با خود ندامت فرق دارد. پشیمانی مراتب دارد: یکی به نصاب توبه می‌رسد و یکی زجر می‌کشد اما نمی‌رسد. نشانهٔ دوری، اضطراب است؛ ریشه‌اش بی‌اعتمادی به خدا یا این دنیا را جای ماندن دانستن. از این درنمی‌آید که هر پشیمانی لزوماً گناه بوده؛ گاهی تصور اشتباه بوده. اما ته گناه پشیمانی است.


پوشاندن با برگ بهشت، ندا از دور، و کدورت باطن

«فَدَلَّىٰهُمَا بِغُرُورٍۢ ۚ فَلَمَّا ذَاقَا ٱلشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَٰتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ ٱلْجَنَّةِ ۖ وَنَادَىٰهُمَا رَبُّهُمَآ أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَن تِلْكُمَا ٱلشَّجَرَةِ وَأَقُل لَّكُمَآ إِنَّ ٱلشَّيْطَٰنَ لَكُمَا عَدُوٌّۭ مُّبِينٌۭ» (اعراف/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آن دو را با فریب فروکشید؛ و چون از آن درخت چشیدند شرمگاه‌هایشان بر آنان آشکار شد و شروع کردند از برگ بهشت بر خود چسباندن. و پروردگارشان آن دو را ندا داد: «آیا شما را از این درخت نهی نکردم و به شما نگفتم که شیطان برای شما دشمنی آشکار است؟»

با برگ بهشتی خود را پوشاندند. آشکار شدن زشتی‌ها خودش یک جور توبه است: طرف بگردد با همان چیزهایی که دارد خود را بپوشاند. با همان علمی که دارد، با همان کارهایی که کرده، با همان سابقه‌ای که منع نشده بود، شروع کند خود را بپوشاند. خدا هم از دور می‌گوید «وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا». آدم از خدا دور می‌شود. دیگر سخن از «ربّه»ی نزدیک نمی‌تواند بگوید. دور شدن از خدا را خود طرف می‌فهمد. معارف باید درونی شود. کدورت نفس را آدم خودش می‌فهمد.

گفتم: «لَا تُطَهِّرُوا SMSهَاكُم مِن مَوَابِيلِكُم». روایت مال خودم است. یعنی کاری نکنید در خلوت که روتان نشود در جلوت انجام دهید. اس‌ام‌اس‌های ضایع، تماس‌های مخفی، پاک کردن تا کسی نبیند — این احساس کدورت در خودتان می‌آورد. خالی بیا؛ بیا تماشا کن موبایل ما چیست، چه تماسی، چه حرفی. آنجا احساس نشاط و راحتی است. آنجا که داری پنهان می‌کنی، خودت می‌فهمی داری کدر می‌شوی.

«أَلَمْ نَجْعَل لَّهُۥ عَيْنَيْنِ» (بلد/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا برای او دو چشم ننهادیم؟

«وَلِسَانًۭا وَشَفَتَيْنِ» (بلد/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زبانی و دو لب؟

«وَهَدَيْنَٰهُ ٱلنَّجْدَيْنِ» (بلد/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به دو راه بلند راهنمایی کردیم.

دو چشم و زبان و دو لب دادیم و دو راه بلند را نشان دادیم. دیگر تند می‌خوانم:

«قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَآ أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ ٱلْخَٰسِرِينَ» (اعراف/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: «پروردگارا، ما بر خود ستم کردیم؛ و اگر ما را نیامرزی و به ما رحم نکنی، از زیانکاران خواهیم بود.»

«قَالَ ٱهْبِطُوا۟ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّۭ ۖ وَلَكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّۭ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٍۢ» (اعراف/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «فرود آیید، برخی‌تان دشمن برخی؛ و برای شما در زمین تا چندی قرارگاه و برخورداری است.»

«قَالَ فِيهَا تَحْيَوْنَ وَفِيهَا تَمُوتُونَ وَمِنْهَا تُخْرَجُونَ» (اعراف/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «در آن زندگی می‌کنید و در آن می‌میرید و از آن بیرون آورده می‌شوید.»

مرگتان و خروجتان از همانجاست. زندگی‌تان از آنجا شروع می‌شود.


لباس همسران و لباس تقوا

«یَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسًا». این لباس کارش چیست — ان‌شاءالله در جلسهٔ سه‌شنبه بیشتر در روابط همسران باز می‌کنم. روابط همسران بر اساس لباس است:

«أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ ٱلصِّيَامِ ٱلرَّفَثُ إِلَىٰ نِسَآئِكُمْ ۚ هُنَّ لِبَاسٌۭ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌۭ لَّهُنَّ ۗ عَلِمَ ٱللَّهُ أَنَّكُمْ كُنتُمْ تَخْتَانُونَ أَنفُسَكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ وَعَفَا عَنكُمْ ۖ فَٱلْـَٰٔنَ بَٰشِرُوهُنَّ وَٱبْتَغُوا۟ مَا كَتَبَ ٱللَّهُ لَكُمْ ۚ وَكُلُوا۟ وَٱشْرَبُوا۟ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكُمُ ٱلْخَيْطُ ٱلْأَبْيَضُ مِنَ ٱلْخَيْطِ ٱلْأَسْوَدِ مِنَ ٱلْفَجْرِ ۖ ثُمَّ أَتِمُّوا۟ ٱلصِّيَامَ إِلَى ٱلَّيْلِ ۚ وَلَا تُبَٰشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَٰكِفُونَ فِى ٱلْمَسَٰجِدِ ۗ تِلْكَ حُدُودُ ٱللَّهِ فَلَا تَقْرَبُوهَا ۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ ءَايَٰتِهِۦ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ» (بقره/۱۸۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای شما در شب روزه نزدیک شدن به زنانتان حلال شد؛ آنان پوشش شمایند و شما پوشش آنانید. خدا می‌دانست که شما به خود خیانت می‌کردید، پس توبهٔ شما را پذیرفت و از شما درگذشت. اکنون با آنان مباشرت کنید و آنچه را خدا برای شما نوشته بجویید؛ و بخورید و بیاشامید تا رشتهٔ سپید بامداد از رشتهٔ سیاه شب برای شما نمودار شود؛ سپس روزه را تا شب به اتمام رسانید. و در حالی که در مساجد معتکفید با آنان مباشرت نکنید. این حدود خداست؛ به آن نزدیک نشوید. خدا آیات خود را این‌گونه برای مردم روشن می‌کند؛ باشد که پرهیزگار شوند.

«هُنَّ لِبَاسٌ لَّكُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ». برقراری روابط بر اساس لباس. کار لباس این است که «يُوَارِي سَوْآتِكُمْ وَرِيشًا»: هم زشتی‌ها را می‌پوشاند هم تولید آراستگی می‌کند. ریش یعنی تزئین. زن و شوهر رابطه‌شان باید بر اساس لباس باشد. یعنی بی‌حیثیت نکنند همدیگر را؛ خراب نکنند همدیگر را؛ مایهٔ افتخار همدیگر باشند. طوری زندگی کنند که این در آن خانواده خجالت نکشد، آن در این خانواده خجالت نکشد. پیش بچه‌ها خجالت نکشد. بگویند از بابات یاد بگیر، از مامانت یاد بگیر؛ نه اینکه از بابات یاد نگیری.

قرآن می‌گوید روابط بر اساس لباس. حرف بچه‌ها و دعوا و فراغت را در خلوت خودشان بکنند؛ خلوتِ شخصی‌شان است تا افق‌ها نزدیک شود. آن‌که صبح می‌رود و شب می‌آید و نه خانم را می‌بیند نه بچه‌ها را، بعد می‌نشینند تلویزیون — با خودشان هم کار ندارند. سر تربیت هم‌افق نیستند؛ یکی سیم‌کارت می‌دهد یکی قبول ندارد. شلختگی درمی‌آید. بعد می‌گوییم چرا بچه‌ها این‌طور شدند. یک علتش خودمانیم.

بعد قرآن می‌زند به صحرای کربلا: «وَلِبَاسُ التَّقْوَىٰ ذَٰلِكَ خَيْرٌ». لباس تقوا لباسی است که مانع می‌شود سوآت آدم رو شود و مؤمن را تزئین می‌کند. ممکن است من آدم صبوری نباشم؛ همین که با تقوا تحمل می‌کنم فرق است با آن‌که در مشکلات جیغ می‌کشد. آن یکی از جهتی خبیث است اما جیغ نمی‌زند؛ همین که جیغ نمی‌زند پوشیده است. هر دو صبر ندارند؛ یکی تحمل می‌کند یکی نمی‌کند. انگار لباسی پوشیده که سوآتش روشن نشود. متین و باوقار می‌ماند؛ آن یکی جیغ می‌کشد.

«يَٰبَنِىٓ ءَادَمَ قَدْ أَنزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسًۭا يُوَٰرِى سَوْءَٰتِكُمْ وَرِيشًۭا ۖ وَلِبَاسُ ٱلتَّقْوَىٰ ذَٰلِكَ خَيْرٌۭ ۚ ذَٰلِكَ مِنْ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ» (اعراف/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای فرزندان آدم، به‌راستی بر شما لباسی فروفرستادیم که شرمگاه‌هایتان را می‌پوشاند و [لباسی برای] آراستگی؛ و لباس پرهیزگاری بهتر است. این از نشانه‌های خداست؛ باشد که یاد کنند.

پدرتان چگونه از بهشت دور شد. شما هم از این روحیات بهشتی — شما که شجرهٔ طیبه‌اید ان‌شاءالله — یکهو نکنه به خاطر چهار تا چیز از بهشت بیایید بیرون. خبری نیست جای دیگر. هرچه هست در دستگاه خدا خبر است. «يَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا» — لباس را درمی‌آورد.

«يَٰبَنِىٓ ءَادَمَ لَا يَفْتِنَنَّكُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ كَمَآ أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ ٱلْجَنَّةِ يَنزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيُرِيَهُمَا سَوْءَٰتِهِمَآ ۗ إِنَّهُۥ يَرَىٰكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُۥ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ ۗ إِنَّا جَعَلْنَا ٱلشَّيَٰطِينَ أَوْلِيَآءَ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ» (اعراف/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای فرزندان آدم، شیطان شما را نفریبد، چنان‌که پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد، لباسشان را از آنان برمی‌کند تا شرمگاه‌هایشان را به آنان بنمایاند. او و قبیله‌اش شما را از جایی می‌بینند که شما آنان را نمی‌بینید. ما شیطان‌ها را سرپرست کسانی قرار دادیم که ایمان نمی‌آورند.

شیطان از جایی شما را می‌بیند که شما نمی‌بینید. این را به عنوان نقطهٔ تذکر دیگر بگذارید. حواست باشد شیطان به جاهایی حمله می‌کند که تو گفته‌ای من دیگر آنجا نیستم. من در روابط محرم و نامحرم مدتی است واکسینه شده‌ام؛ آن‌قدر برخورد داشته‌ام و رفته‌ام و آمده‌ام و در جمع خانم‌ها بوده‌ام که دیگر چیزی ندارم. همین که بگویی، یعنی یک جبهه را خالی کرده‌ای. آن جبهه را که خالی کنی، «إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ» — با قبیله‌اش حمله می‌کند.

کافی است یک جبهه را بگویی من یکی این نیستم؛ من زیرآب کسی را نمی‌زنم. یک حالت غرور. یک‌وقت با کرامت نفس می‌گویی من دروغ نمی‌گویم؛ کرامت نفس در آن است. اما اگر حالت غرور باشد، اصل کار شیطان غرور است. «مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ»: هر جا تو ندیدی حمله می‌کند.

«إِنَّا جَعَلْنَا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ لِلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ». ما شیطان را ولیّ کسانی قرار دادیم که ایمان نمی‌آورند. تا پیش از آن بحث ولایت نیست؛ بحث پارس کردن است. ولایت یعنی شیطان هیچ ولایتی بر کسی ندارد. فقط دارد پارس می‌کند. دعوت‌نامه می‌فرستد. خودش هم گفته:

«وَقَالَ ٱلشَّيْطَٰنُ لَمَّا قُضِىَ ٱلْأَمْرُ إِنَّ ٱللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ ٱلْحَقِّ وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ ۖ وَمَا كَانَ لِىَ عَلَيْكُم مِّن سُلْطَٰنٍ إِلَّآ أَن دَعَوْتُكُمْ فَٱسْتَجَبْتُمْ لِى ۖ فَلَا تَلُومُونِى وَلُومُوٓا۟ أَنفُسَكُم ۖ مَّآ أَنَا۠ بِمُصْرِخِكُمْ وَمَآ أَنتُم بِمُصْرِخِىَّ ۖ إِنِّى كَفَرْتُ بِمَآ أَشْرَكْتُمُونِ مِن قَبْلُ ۗ إِنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۭ» (ابراهیم/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شیطان چون کار به انجام رسید می‌گوید: «خدا به شما وعدهٔ راست داد و من به شما وعده دادم و خلاف کردم؛ و مرا بر شما تسلطی نبود جز آنکه شما را خواندم و اجابت کردید. پس مرا نکوهش مکنید و خود را نکوهش کنید. من فریادرس شما نیستم و شما فریادرس من نیستید. من اینکه پیش‌تر مرا شریک ساختید انکار می‌کنم. برای ستمکاران عذابی دردناک است.»

خاک بر آن فرق سرت کنند. این همه دعوت‌نامه آمد؛ تو دعوت‌نامهٔ آنان را قبول نکردی، من هم یک دعوت‌نامه فرستادم. چرا مرا ملامت می‌کنی؟ خودت را ملامت کن.

عقل می‌گفت آن طرف؛ فطرت می‌گفت آن طرف. فطرت راه خوب را می‌پسندد نه راه بد را. می‌آید می‌گوید امام حسین؛ امیرالمؤمنین؛ همه سر خم می‌کنند. فطرت از آن ور می‌پسندد. عقل آن ور را می‌پسندد. تأیید هم آن ور است. اگر این‌گونه باشی، یک قدم بروی ده قدم می‌برندت. بعضی فکر می‌کنند یعنی ده تا پول در جیبت می‌گذارند. نه؛ بازی مارپله است. حالا مار ندارد، پله دارد فقط. یک قدم بروی، ده قدم بلندت می‌کنند می‌برندت. این‌طور رهایت نمی‌کنند.

اما یک قدم به سمت حقارت بروی، یک قدم رفته‌ای. عقل این ور است، فطرت این ور، تأیید آن ور. این ور هیچی نیست؛ فقط یک وسوسه است که بیا خیلی خوب است. نه عقل قبول می‌کند، نه فطرت، نه تأیید ملکی. هیچی ندارد این ور. تا اینجاست بحث پارس کردن. هی می‌گوید بیا این ور.

اگر کسی آرام‌آرام راه داد، راه داد، راه داد، گرفتار نفس امّاره می‌شود از داخل، گرفتار شیطانِ ولیّ می‌شود از بیرون. دیگر آلْ‌مَن آمدن گردنش را می‌گیرند می‌برند این ور و آن ور. دیگر بحث پارس کردن نیست. به قول امیرالمؤمنین علیه‌السلام، جوجه‌کشی راه می‌اندازد؛ تولیدات به خرج می‌دهد از خودش در این عالم. جوجه‌کشی شیطان در دامن چنین آدمی راه می‌افتد. به قول آقای جوادی، پناه بر خدا از این همه چیز.

آن طرف را معمولاً طوری می‌گویند انگار مسیر طبیعی این است که آدم به سمت حقارت برود. نه. مسیر طبیعی این است که آدم به سمت کمال برود. به سمت کمال همه‌چیز وجود دارد. منتها سربالایی است. باید سربالایی برود. این طرف سرازیری است؛ ول کنی همین‌طور می‌آیی پایین. آن طرف سربالایی است و تأیید در آن هست و نقد هم هست. تأییدات نقد است؛ خود طرف باید متوجه تأییدات شود.

«يَجِدِ اللَّهَ» یعنی همین. «لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا» یعنی همین:

«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۚ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُوٓا۟ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَٱسْتَغْفَرُوا۟ ٱللَّهَ وَٱسْتَغْفَرَ لَهُمُ ٱلرَّسُولُ لَوَجَدُوا۟ ٱللَّهَ تَوَّابًۭا رَّحِيمًۭا» (نساء/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آنان چون بر خود ستم کردند نزد تو می‌آمدند و از خدا آمرزش می‌خواستند و پیامبر برایشان آمرزش می‌خواست، خدا را توبه‌پذیرِ مهربان می‌یافتند.

«وَمَن يَعْمَلْ سُوٓءًا أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُۥ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ ٱللَّهَ يَجِدِ ٱللَّهَ غَفُورًۭا رَّحِيمًۭا» (نساء/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که کار بدی کند یا بر خود ستم روا دارد، سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را آمرزندهٔ مهربان می‌یابد.

یک قدم رفت، ببیند ده قدم — نه ده قدم، هفتاد قدم — نه هفتاد قدم، هفتصد قدم. «وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ»، «وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ» دارند می‌برندش. یواش دارند می‌برندش در این مسیر:

«ذَٰلِكَ فَضْلُ ٱللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ ۚ وَٱللَّهُ ذُو ٱلْفَضْلِ ٱلْعَظِيمِ» (جمعه/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این فضل خداست که به هر که خواهد می‌دهد؛ و خدا دارای فضل بزرگ است.

اینها باید وجد شود. تا وجد نشود چیزی نیست که کسی را در وادی نگه دارد.


وعدهٔ پس از عید: امامت و شاهدان بر اعمال

این حالا بماند تا ان‌شاءالله پس از عید. وقت جلسه را زیاد گرفتیم. پس از عید وارد آیاتی می‌شویم مربوط به امامت و شاهدان بر اعمال؛ فضایی که خودش جزو اکتشافات زیبای شیعه از این دست آیات است. بعد می‌رسانیم به ولایت ائمه در قرآن و «يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»؛ ببینیم قرآن چگونه چنین بحث‌هایی را تدوین کرده است:

«وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةًۭ يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا۟ ۖ وَكَانُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا يُوقِنُونَ» (سجده/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از ایشان پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما هدایت می‌کنند، چون شکیبایی ورزیدند و به آیات ما یقین داشتند.

دعا و حسن ختام

خدایا، ما را ببخش و بیاموز. قلب نازنین امام زمان ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان تمام‌وقت امام زمانمان قرار بده. قلب ما را به معارف نورانی قرآن و اهل‌بیت منوّر بفرما. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از معارف نورانی قرآن و اهل‌بیت کوتاه مگردان. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل‌بیت قرار بده. هر حسنه‌ای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را مؤید و منصور بدار. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بگردان. هر کار که به یاد و نام تو آغاز می‌کنیم، نهایت اخلاص و تلاش و مقاومت مرحمت فرما. این سال نو را برای ما سالی قرار بده که عید واقعی باشد؛ که «كُلُّ يَوْمٍ لَا يُعْصَى اللَّهُ فِيهِ فَهُوَ عِيدٌ». مقام شهدا را متعالی بدار. ما را به ایشان ملحق فرما و مقام ما را برتر از مقام‌مان نسبت به شهدا قرار بده. بحق النبی و آله. الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.


پاورقی توضیحی: متنِ این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمه‌های ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است.