ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 029
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است.

مقدمه، فاتحه و تعیین موضع بحث: صفحهٔ ۳۲۰، طه/۱۱۵

السلام علیکم و رحمة الله و برکاته. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح مطهر حضرت امام، و همهٔ گذشتگان و ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان‌مان، فاتحه‌ای مع الصلوات؛ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

بیایید صفحهٔ سیصد و بیستِ مصحف، آیهٔ صد و پانزده سورهٔ مبارکهٔ طه. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ.

«وَلَقَدْ عَهِدْنَآ إِلَىٰٓ ءَادَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُۥ عَزْمًۭا» (طه/۱۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی پیش‌تر با آدم پیمانی بستیم، پس فراموش کرد و برای او عزمی نیافتیم.

«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِءَادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰ» (طه/۱۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید»، همه سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد.

«فَقُلْنَا يَٰٓـَٔادَمُ إِنَّ هَٰذَا عَدُوٌّۭ لَّكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ ٱلْجَنَّةِ فَتَشْقَىٰٓ» (طه/۱۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس گفتیم: «ای آدم، این برای تو و همسرت دشمنی است؛ مبادا شما را از بهشت بیرون کند که به رنج درافتی.»

یک صلوات مع أحباء الله. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.


سه لایه در آیات خلقت انسان

آن چیزی که در مباحث مربوط به انسان، در حقیقت در آیاتِ خلقت انسان، پیگیری شد این بود که این آیات در سه لایه بحث می‌کند. یکی لایهٔ خودِ حضرت آدم علیه‌السلام است؛ یکی لایه‌ای است که راجع به آدم‌ها — یعنی نوعِ بشر — بحث می‌کند؛ و یکی لایه‌ای است که راجع به انسان کامل بحث می‌کند. این‌ها را باید تفکیک‌شده، هر کدام جداگانه، بررسی کرد. اگر این سه لایه را قاطی کنید، هم داستانِ آدم گنگ می‌ماند، هم بحثِ فطرتِ همهٔ آدمیان گنگ می‌ماند، هم مقامِ انسان کامل از دست می‌رود.

آیاتِ محوریِ این بحث یکی سورهٔ مبارکهٔ بقره است، یکی سورهٔ مبارکهٔ اعراف، و یکی هم سورهٔ مبارکهٔ طه. آیات در این سه سوره محور است؛ ولی هر جا یک ویژگیِ خاصِ خودِ آن آیات برای خودشان دارند. بقره صحنهٔ خلافت و تعلیم اسماء را باز می‌کند؛ اعراف صحنهٔ هبوط و وسوسه و اخذ میثاق را؛ طه همان ماجرا را با واژه‌هایی بسیار حساس — نسیان، نبودِ عزم، شقاوتِ خروج از جنت — جلو می‌آورد. هر کدام را باید با زبانِ خودش خواند، نه اینکه یکی را بر دیگری سوار کرد و تمام دانست.


عهدِ آدم در طه/۱۱۵: مفسران دنبالِ کدام پیمان‌اند؟

در آیهٔ صد و پانزده سورهٔ مبارکهٔ طه بیانی هست به این صورت: «وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا». ما از آدم پیمانی گرفتیم؛ از قبل، از پیش، پیمانی گرفتیم. منتها «فَنَسِيَ»: او فراموش کرد؛ و ما عزمی در او نیافتیم. این عبارت که «ما عهدی گرفتیم» مفسران را واداشته که ببینند آن چه عهدی بوده که از آدم گرفته‌اند. از آدم چه جور عهدی گرفته‌اند؟ به کجا عهد گرفته‌اند؟ این سؤال را نباید سرسری رد کرد؛ چون کلِ پروندهٔ لغزش و عصمت و هبوط، به همین «عهد» گره خورده است.

برخی گفته‌اند همین آیهٔ صد و هفدهِ همین سوره همان عهدی است که گرفته‌اند. یعنی عهدی که گرفته‌اند این بوده که فرمود: این شیطان عدوِّ تو و زوجِ توست؛ مواظب باش شما را از بهشت بیرون نکند که به شقاوت درافتی. این، این عهد است که گرفته شده: شیطان را دشمن بدانید و از جنت بیرون نروید.

مرحوم علامه طباطبایی فرموده‌اند که این عهد همان عهدی است که در سورهٔ مبارکهٔ اعراف آمده؛ و آن آیات از قُرَرِ آیاتِ هم این سوره و هم کلِ قرآن است. یکی از آیاتِ فوق‌العاده محوریِ قرآن همین دو سه آیه است. بیایید صفحهٔ صد و هفتاد و سه، آیهٔ صد و هفتاد و دو.


اخذ میثاق در اعراف/۱۷۲–۱۷۴: صفحهٔ تابناک قرآن

«وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنۢ بَنِىٓ ءَادَمَ مِن ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ۖ قَالُوا۟ بَلَىٰ ۛ شَهِدْنَآ ۛ أَن تَقُولُوا۟ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَٰذَا غَٰفِلِينَ» (اعراف/۱۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت از بنی‌آدم، از پشت‌هایشان، نسل‌شان را برگرفت و آنان را بر خودشان گواه ساخت که «آیا پروردگار شما نیستم؟» گفتند: «چرا، گواهی دادیم»؛ تا روز قیامت نگویید ما از این غافل بودیم.

«أَوْ تَقُولُوٓا۟ إِنَّمَآ أَشْرَكَ ءَابَآؤُنَا مِن قَبْلُ وَكُنَّا ذُرِّيَّةًۭ مِّنۢ بَعْدِهِمْ ۖ أَفَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ ٱلْمُبْطِلُونَ» (اعراف/۱۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا نگویید که پدران ما از پیش شرک ورزیدند و ما نسلی پس از آنان بودیم؛ آیا ما را به آنچه باطل‌کنندگان کردند هلاک می‌کنی؟

«وَكَذَٰلِكَ نُفَصِّلُ ٱلْءَايَٰتِ وَلَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» (اعراف/۱۷۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این‌گونه آیات را به تفصیل بیان می‌کنیم، باشد که بازگردند.

این سه نقطه‌ای که در قرآنِ عثمان‌طه میان «بَلَىٰ» و «شَهِدْنَا» و «أَن تَقُولُوا» می‌بینید، به این معناست که روی یکی از این‌ها باید وقف کنید، نه روی هر دو. یعنی یا باید بگویید «قَالُوا بَلَىٰ شَهِدْنَا أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ»، یا باید بگویید «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَىٰ» و سپس «شَهِدْنَا» را به «أَن تَقُولُوا» وصل کنید. شما در همین مصحف دو جای سه‌نقطه می‌بینید؛ این علامتِ وقفِ دوگانه است، نه اینکه آیه دو متنِ جدا باشد.

آیه این است؛ حالا من فعلاً ترجمه‌اش را می‌گویم تا إن‌شاءالله به شرحش برسیم. «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ»: یادت باشد؛ چون این «إِذْ» معمولاً به همین معناست. حالا اینکه می‌گویم معمولاً، جلساتِ بعد سرِ یک آیهٔ دیگر می‌گویم که ممکن است به معنای دیگری هم باشد. «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ»: یادت باشد آن موقعی که — پیامبر خدا می‌فرماید پروردگارِ تو — از بنی‌آدم، از پشت‌شان، ذریه‌شان را اخذ کرد. «وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ»: و خودشان را شاهد بر خودشان کرد. «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ»: آیا من پروردگارِ شما نیستم؟ «قَالُوا بَلَىٰ»: گفتند چرا. «شَهِدْنَا»: ما شهادت می‌دهیم که تو پروردگارِ مایی.

ما این کار را کردیم که چه بشود؟ یعنی این میثاق را این‌گونه گرفتیم که چه خاصیتی داشته باشد؟ دو خاصیت. متأسفانه این آیه را وقتی می‌خوانند تا همین‌جا بیشتر نمی‌خوانند. اصلِ مطلب بعدش است. نه اینکه آیه یک اصل و فرعِ خشک داشته باشد؛ ولی دلیلِ این میثاق بعدش است.

یکی: «أَن تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَٰذَا غَافِلِينَ»؛ تا روز قیامت نگویید ما از این غافل بودیم، نمی‌دانستیم. دو: «أَوْ تَقُولُوا إِنَّمَا أَشْرَكَ آبَاؤُنَا مِن قَبْلُ وَكُنَّا ذُرِّيَّةً مِّن بَعْدِهِمْ أَفَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ»؛ یا نگویید پدرانِ ما از پیش مشرک بودند و ما نسلی بعد از آنانیم؛ آیا ما را به آنچه اهلِ باطل کردند هلاک می‌کنی؟

این «أَن تَقُولُوا» یعنی «أَلَّا تَقُولُوا»؛ یعنی «نه»ای که در قرآن می‌افتد. یک‌بار در بحث‌های زبانِ قرآنی گفته‌ایم. در سورهٔ نساء آمده: خدا تبیین می‌کند که مبادا گمراه شوید؛ یعنی «یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ أَلَّا تَضِلُّوا» که گمراه نشوید. نه اینکه خدا تبیین می‌کند تا گمراه بشوید. خدا تبیین می‌کند که مبادا گمراه شوید. باید این‌گونه معنی کرد.

«يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ ٱللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِى ٱلْكَلَٰلَةِ ۚ إِنِ ٱمْرُؤٌا۟ هَلَكَ لَيْسَ لَهُۥ وَلَدٌۭ وَلَهُۥٓ أُخْتٌۭ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَكَ ۚ وَهُوَ يَرِثُهَآ إِن لَّمْ يَكُن لَّهَا وَلَدٌۭ ۚ فَإِن كَانَتَا ٱثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا ٱلثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَكَ ۚ وَإِن كَانُوٓا۟ إِخْوَةًۭ رِّجَالًۭا وَنِسَآءًۭ فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ ٱلْأُنثَيَيْنِ ۗ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمْ أَن تَضِلُّوا۟ ۗ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۢ» (نساء/۱۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از تو فتوا می‌خواهند. بگو خدا دربارهٔ کلاله فتوا می‌دهد: اگر مردی بمیرد و فرزندی نداشته باشد و خواهری داشته باشد، نصفِ آنچه نهاده از آنِ اوست؛ و او از خواهر ارث می‌برد اگر خواهر را فرزندی نباشد؛ و اگر دو خواهر باشند دو سوم از آنِ آن‌هاست؛ و اگر برادران و خواهرانی باشند، برای مذکر مانند بهرهٔ دو مؤنث است. خدا برای شما تبیین می‌کند تا مبادا گمراه شوید؛ و خدا به هر چیزی داناست.

تا اینکه کسی نگوید، تا شما روز قیامت چنین حرفی نزنید که «ما غافل بودیم، نمی‌دانستیم، پیام به ما نرسیده بود، اصلاً ما در باغ نبودیم». و تا کسی چنین حرفی نزند که «من در محیطِ شرک پرورش پیدا کردم؛ مدرسهٔ مشرکانه رفتم؛ چه کار کنم؟ چه تقصیری دارم؟ مقصر من نیستم؛ پدر و مادرم مرا به دنیا آوردند و من در محیطِ شرک به دنیا آمدم، در محیطِ شرک رشد کردم، تعالیمِ شرک به ما دادند». یعنی به یک عبارت، بحث این است که هیچ دلیلی از این جنس پذیرفته نیست.

می‌بینید حالا دیگر قضیه سنگین می‌شود. تلی از سؤال یک‌دفعه وسطِ ذهن می‌آید: پس بالاخره محیط تأثیر دارد یا ندارد؟ خدا ظاهراً می‌گوید من پیمانی از آدم‌ها گرفته‌ام و این پیمان را سپرده‌اند تا روز قیامت این حرف‌ها را نزنند. یعنی کسی نتواند علیه خدا اعتراض کند که «من غافل بودم، پیام نرسیده بود» یا اینکه «من در محیطِ شرک پرورش یافتم».

همین سؤالی است که بسیاری در دانشگاه و این‌ور و آن‌ور از آدم می‌کنند: می‌گویند ما که مسلمانِ شناسنامه‌ای هستیم؛ اگر پدر و مادرمان چنین و چنان بودند مگر ما جورِ دیگری درنمی‌آمدیم؟ ما مگر اینجا به دنیا نیامده‌ایم؟ پدر و مادرمان این‌گونه بودند، تعالیم‌مان این‌گونه بوده، این‌گونه شده‌ایم. کسانی دیگر جای دیگر به دنیا آمده‌اند، تعالیم‌شان جورِ دیگر است، جورِ دیگر می‌شوند. خدا می‌خواهد بگوید تا کسی این حرف را نزند؛ تا کسی نگوید پدرانِ ما مشرک بودند و ما هم ذریهٔ آن‌هاییم و تو داری ما را به واسطهٔ آنچه مبطلون انجام دادند هلاک می‌کنی. خب پدرِ ما راه باطل رفته؛ طبیعتاً ما هم دنبالش رفته‌ایم. این بهانه را آیه می‌بندد.

اینجاست که می‌فرماید: و این‌گونه آیات را تفصیل می‌دهیم، «وَلَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ». این واوها در قرآن از این جنس‌اند که بگویند خاصیتِ دیگری هم هست؛ و از جملهٔ خاصیت‌ها این است که همه بازگردند. این صفحه در قرآن صفحه‌ای تابناک است؛ صفحهٔ اخذ میثاق است. قبل از اینکه بخواهیم موضع‌گیریِ قرآن را در این عهد توضیح دهیم، همین دعوا را باید دید: این عهد همان آیهٔ صد و هفدهِ طه است، یا همین آیاتِ اعراف؟ این قابلِ وفاق است. یعنی می‌شود به جمع‌بندی رسید و گفت هم آن و هم این؛ تا اینکه شما کدام لایه از بحث را ببینید. هیچ منافاتی ندارد بگوییم این عهد همان چیزی است که در سورهٔ طه آمده — هشدار به آدم که شیطان دشمن است و از جنت بیرون نروید — یا بگوییم اگر راجع به کلِ آدم دارد بحث می‌کند، همین آیهٔ اخذ میثاق است.

مصححِ چنین جمعی چیست؟ سورهٔ مبارکهٔ یس، آیهٔ شصت را ببینید. صفحهٔ چهارصد و چهل و چهار. یک بسم‌الله بگویید.


مصححِ جمع دو تفسیر: یس/۶۰–۶۱

«أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَٰبَنِىٓ ءَادَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا۟ ٱلشَّيْطَٰنَ ۖ إِنَّهُۥ لَكُمْ عَدُوٌّۭ مُّبِينٌۭ» (یس/۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا با شما ای بنی‌آدم پیمان نبستم که شیطان را نپرستید؟ او برای شما دشمنی آشکار است.

«وَأَنِ ٱعْبُدُونِى ۚ هَٰذَا صِرَٰطٌۭ مُّسْتَقِيمٌۭ» (یس/۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه مرا بپرستید؛ این است راه راست.

این‌ها با حالتِ استفهام است؛ دقیقاً استفهامِ توبیخی. یعنی به زبانِ توبیخ می‌گوید: ای بنی‌آدم، ای کلِ آدمیان، ما از شما چنین عهدی نگرفتیم که شیطان را نپرستید؟ یعنی به عبودیتِ غیرِ خدا تن درندهید. ما چنین پیمانی مگر از شما نگرفتیم؟

ببینید قرآن وقتی صحبت می‌کند، خطاب می‌کند، عتاب می‌کند، گاهی می‌گوید چرا در ملکوتِ آسمان‌ها نظر نمی‌کنید؟ این‌ها را شبیه یک سری شعر نبینید؛ وگرنه از خاصیت می‌افتد. اگر می‌گوید چرا در ملکوتِ آسمان و زمین نگاه نمی‌کنید، یعنی شما باید در ملکوتِ آسمان و زمین نگاه کنید. منظورش همین است؛ وگرنه نمی‌خواهد شعر بگوید که «نگاه نمی‌کنید» و شما بگویید «عجب، چه جالب، هرچه نگاه نمی‌کنیم». اگر با قرآن این‌گونه برخورد شود، قرآن خاصیتِ خودش را از دست می‌دهد.

«أَوَلَمْ يَنظُرُوا۟ فِى مَلَكُوتِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا خَلَقَ ٱللَّهُ مِن شَىْءٍۢ وَأَنْ عَسَىٰٓ أَن يَكُونَ قَدِ ٱقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ ۖ فَبِأَىِّ حَدِيثٍۭ بَعْدَهُۥ يُؤْمِنُونَ» (اعراف/۱۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا در ملکوتِ آسمان‌ها و زمین و در آنچه خدا آفریده ننگریسته‌اند، و در اینکه شاید اجل‌شان نزدیک شده باشد؟ پس بعد از این به کدام سخن ایمان می‌آورند؟

گاهی از پیامبری میثاقی می‌گیرد؛ می‌گوییم خب مطلب مربوط به پیغمبر است، به ما ارتباطی ندارد. در نهایت این‌گونه هم نیست؛ ولی یک چیزی که خطابِ عمومی می‌کند اگر این‌گونه برخورد کنیم، پس از قرآن چه می‌ماند؟ می‌گوید: أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ. ای بنی‌آدم! ما از شما چنین عهدی نگرفتیم که شیطان نپرستید؟ یعنی اسیرِ قضیهٔ شیطان نشوید. راجع به این شیطان با شما هیچ عهدی نبستیم؟ مگر نبستیم؟

در صورتی که خدا ظاهراً انتظار دارد ما برویم ببینیم چنین عهدی اصلاً سپرده‌ایم یا نسپرده‌ایم. اگر این عهد خودِ همین مقولهٔ وحی باشد دور لازم می‌آید. یعنی بگوییم ما در قرآن از شما چنین عهدی نگرفتیم؛ خب خودِ قرآن را ما چه جوری باید قبول می‌کردیم؟ این یک عهدِ دیگری است. این می‌شود مصححِ جمع میان «إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ» و «وَأَنِ اعْبُدُونِي»: شیطان نپرستی و مرا عبادت کنی. هذا صراطٌ مستقیم؛ این صراطِ مستقیم همین است.

پس هم آن نظر درست است که آیهٔ صد و هفدهِ طه عهدِ الهی است، هم این نظر درست است که آیاتِ اخذ میثاقِ سورهٔ اعراف همان عهد است. یس نشان می‌دهد که این عهد خطاب به کلِ بنی‌آدم است، نه فقط یک صحنهٔ خصوصی با آدمِ اول.


زبانِ قرآنیِ خطاب به پیامبر: عنکبوت/۸ و طلاق/۱

یک نکتهٔ زبانِ قرآنی این است که پیامبر موردِ خطاب است؛ موردِ خطاب‌های قرآن، علیرغم اینکه هیچ ارتباطی به شخصِ پیامبر هم نداشته باشد، پیامبر موردِ خطاب است. حتی اصلاً پیامبر موردِ نظر هم نیست؛ خدا پیامبر را خطاب می‌کند. مثل آنچه در سورهٔ مبارکهٔ عنکبوت دیده‌ایم:

«وَوَصَّيْنَا ٱلْإِنسَٰنَ بِوَٰلِدَيْهِ حُسْنًۭا ۖ وَإِن جَٰهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِى مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌۭ فَلَا تُطِعْهُمَآ ۚ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (عنکبوت/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به انسان دربارهٔ پدر و مادرش نیکی سفارش کردیم؛ و اگر آن دو کوشیدند تو را به من چیزی را که بدان دانشی نداری شریک گردانی، از آنان اطاعت مکن. بازگشتِ شما به‌سوی من است، پس شما را به آنچه می‌کردید خبر می‌دهم.

اگر پدر و مادر — و خطاب به پیامبر است — بخواهند مشرکت کنند قبول نکن. «جَاهَدَاكَ». حال آنکه پیامبر در آن موقع اصلاً پدر و مادرِ زندهٔ محلِّ این حکم ندارد. جاهای دیگر، در سورهٔ مبارکهٔ طلاق، همان اول پیامبر را موردِ خطاب قرار می‌دهد و حکمی می‌گوید راجع به پیامبر و کلیهٔ آدم‌ها:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَأَحْصُوا۟ ٱلْعِدَّةَ ۖ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ رَبَّكُمْ ۖ لَا تُخْرِجُوهُنَّ مِنۢ بُيُوتِهِنَّ وَلَا يَخْرُجْنَ إِلَّآ أَن يَأْتِينَ بِفَٰحِشَةٍۢ مُّبَيِّنَةٍۢ ۚ وَتِلْكَ حُدُودُ ٱللَّهِ ۚ وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ ٱللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُۥ ۚ لَا تَدْرِى لَعَلَّ ٱللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَٰلِكَ أَمْرًۭا» (طلاق/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، چون زنان را طلاق می‌دهید، آنان را در [زمانِ] عده‌شان طلاق دهید و عده را بشمارید؛ و از خدا، پروردگارتان، پروا کنید. آنان را از خانه‌هایشان بیرون مکنید و بیرون نروند مگر آنکه فاحشه‌ای آشکار مرتکب شوند. این‌ها حدودِ خداست؛ و هر که از حدودِ خدا درگذرد به خودش ستم کرده است. نمی‌دانی، شاید خدا پس از این امری پدید آورد.

«يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ»: ای پیامبر، چون زنان را طلاق دادید. خطاب به پیامبر است و حکم برای همه. پس اینکه اساساً به پیامبر بگوید «تو یادت بیاید تا مردم این را نگویند»، مثل این نیست که به من بگویند «تو یادت بیاید تا این‌ها این حرف را نزنند». اگر کاری است که آنان کرده‌اند، آنان باید یادشان بیاید. آیاتی که همدیگر را یاری می‌کنند همین است: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ». ای بنی‌آدم، همهٔ شما؛ ما این پیمان را از همه نگرفتیم؟

این خاصیت باید در همین دنیا ظاهر شود. یعنی کسی نتواند بگوید من غافل بودم یا در محیطِ شرک بزرگ شدم. عهد باید الان در دسترسِ احتجاج باشد؛ وگرنه اگر صحنه‌ای باشد که هیچ‌کس به یاد نیاورد، احتجاجِ قیامت و تذکرِ دنیا بی‌معنا می‌شود. اگر بگویید فطرت است، بحث جورِ دیگری می‌شود؛ و ما همین را می‌گوییم. بر اساسِ فطرت معنا کنیم، یک چیزِ دیگر می‌شود.


ردِّ تفسیرِ ذرّیِ مشهور از اخذ میثاق

آیهٔ سورهٔ مبارکهٔ اعراف را بیاورید. در ذیلِ این آیه روایاتی آمده که معمولاً ذهنِ ما منصرف به سمتِ همان روایات است. یعنی روایات را خوب در ذهن داریم و آیهٔ عهد و میثاق و اخذ میثاق را هم به همان زده‌ایم. و آن اینکه روایات می‌گوید قضیه این‌گونه بوده که از صلبِ آدم یک سری ذراتِ ریز منشعب می‌شود و روحی به آن تعلق می‌گیرد؛ این ذراتِ ریز همان ذریهٔ آدم‌اند — که ذریه می‌گویند چون حالتِ ذره هم دارد — و از آن ذرات سؤال کرده‌اند که آیا ما پروردگارِ شما هستیم یا نه؟ همه گفته‌اند هستید. یعنی ما یک جایی، یک میثاقِ موتنی سپرده‌ایم. حالا نهایت‌اش یادمان نیست. بعد هیچ‌کس هم یادش نیست.

این را ببینید: گرچه روایت دارد، ولی از جهاتِ مختلف با آیه سازگار نیست. از جهاتِ مختلف. اول می‌خواهیم این تفسیرِ معروف را رد کنیم. چنین چیزی درست نیست؛ چند مشکل دارد.

یکی اینکه خودِ ظاهرِ آیه می‌گوید «أَخَذَ رَبُّكَ مِن بَنِي آدَمَ»، نه از آدم. ما از بنی‌آدم، از ظهورِ بنی‌آدم، ذریهٔ بنی‌آدم را اخذ کردیم؛ نه از ظهرِ آدم، ذریهٔ آدم را. آیهٔ صد و هفتاد و دوِ اعراف است. از چند جهت: یکی «بنی‌آدم» است، یکی «ظهورِهم» است، یکی «ذریّتَهم». اگر آن‌گونه بود باید می‌شد: «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ آدَمَ مِنْ ظَهْرِهِ ذُرِّيَّتَهُ». این‌گونه باید می‌بود. یعنی از چند نوع ضمیر با همدیگر منافات دارد. این اشکالِ داخلی است که وجود دارد.


اشکالِ خارجی: تناسخِ ملکی باطل است

و اشکالِ خارجی که وجود دارد این است که چنین قولی مستلزمِ تناسخ است؛ و آن تناسخ باطل است. تناسخی که باطل است همین جور تناسخ است که الان هم گاهی چون یک سری از این یوگا و اندیشه‌های شرقی آمده، سرِ زبان‌ها خیلی شنیده‌ام که قائل به همان تناسخِ باطل‌اند. می‌گویند ما در دوره‌ای خودِ ما زندگی کرده‌ایم — حالا خوب زندگی کرده‌ایم یا بد — و دارِ جزا کجاست؟ دارِ جزا همین دنیا است دوباره. به این صورت که روحِ ما تعلق گرفته به جسمی دیگر که داریم زحمت می‌بینیم؛ یا خوب زندگی کرده بودیم که تعلق گرفته به جسمی که راحتی و آسایش می‌بینیم؛ یا خیلی آدم‌های ضایعی بوده‌ایم که روح‌مان تعلق گرفته به حیوانات. این روحِ انسانی است که حالا قیافه‌اش عوض شده.

این همان قولِ تناسخ است: روح‌مان بدنی را اداره می‌کرده، جدا می‌شود، بدنِ دیگری را اداره می‌کند. به آن می‌گویند تناسخِ ملکی. یک تناسخ هم داریم تناسخِ ملکوتی؛ آن هیچ ربطی به این ندارد و ایرادی ندارد. ولی اینکه روح‌مان یک سری ذراتِ ریز را اداره کند — حالا فرق نمی‌کند آن جسم چه باشد — با ذاتی متحد شود، بعد مفارقت کند، بعد دوباره بیاید همین بدنِ الانِ ما را اداره کند، چنین چیزی مستلزمِ تناسخی است که سرِ جای خودش باطل است. چرا باطل است؟ جای خودش؛ با ادله‌اش باطل است.

ضمن اینکه اینجا ما اصلاً یادمان نیست. نه ما یادمان نیست؛ هیچ‌کس یادش نیست. یعنی هیچ‌کس چنین صحنه‌ای یادش نیست.


احتجاج الهی با صحنهٔ فراموش‌شده جور درنمی‌آید

آن‌وقت ممکن است بگویند آقا یادمان نیست؛ خب یادمان نیست. خیلی چیزها هم یاد آدم نیست. ممکن است هیچ‌کس هم یادش نباشد. مثلاً دورهٔ جنینی را هیچ‌کس یادش نیست؛ به این معنا نیست که سپری نکرده. این فرق دارد. چرا؟ به دلیلِ اینکه خدا اینجا استشهاد می‌کند و با آن اعتراض می‌کند. اگر صحنه‌ای باشد که من، نه من یادم است، هرچقدر هم فکر می‌کنم یادم نمی‌آید — نه این‌گونه که اگر فکر کنم یادم بیاید و بگویم آها راست می‌گوید — هرچقدر فکر می‌کنم نه من یادم می‌آید نه کسِ دیگر. بعد تازه به آن اعتراض هم می‌شود.

یعنی می‌گویند اولاً یادت بیاید: یادت بیاید آن موقعی که چنین صحنه‌ای بوده و تو چنین پیمانی سپرده‌ای. من هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید. می‌گویند ممکن است مثلِ دورهٔ جنینی که هیچ‌کس یادش نمی‌آید، شما این را هم یادتان نیاید. چون دیده‌ام حتی سرِ منبر از این بحث‌ها شده: طرف آیه را خوانده و گفته یادتان نمی‌آید؛ خب به جهنم که یادتان نمی‌آید؛ من هم یادم نمی‌آید شما هم یادتان نمی‌آید؛ مثلِ دورهٔ جنینی که کسی یادش نمی‌آید؛ این‌گونه نیست که طی نشده.

این‌گونه نیست. اینجا من باید یادم بیاید؛ چون خدا خواسته مرا یادآوری کند و همه‌اش بحثِ این تذکرات است که من یادم بیاید. و دارد با آن اعتراض می‌کند که حواست باشد این‌ها را یادت باشد تا روز قیامت چنین حرفی کسی نزند که من در محیطِ شرک به دنیا آمده‌ام و پدر و مادرم مشرک بوده‌اند. این خاصیت برای همین دنیا است. پس این آیه تناقضاتِ متعددی با آن روایت دارد. یعنی روایت را می‌شود طرح کرد، می‌شود ردش کرد، چون با آیه سازگار نیست. لذا ما این روایت را قبول نداریم که چنین اتفاقی به این صورت افتاده باشد.

اگر بخواهیم راجع به این آیه به‌خصوص خیلی بحث کنیم خیلی طول می‌کشد؛ و از آن بحثی که وعده داده بودیم — بحثِ امامت و ولایت و چیزهایی که با انسان کامل ارتباط دارد و مروری در قرآن — فاصله می‌گیریم. ولی ببینید: این بحث مربوط است به فطرت. این آیه، آیهٔ فطرت است؛ به یک معنا جفتِ آن آیهٔ سورهٔ مبارکهٔ روم.


آیهٔ فطرت و دوگانهٔ اعراف–روم

«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًۭا ۚ فِطْرَتَ ٱللَّهِ ٱلَّتِى فَطَرَ ٱلنَّاسَ عَلَيْهَا ۚ لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ ٱللَّهِ ۚ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (روم/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس روی خود را برای دینِ یکتاپرستانه راست بدار؛ فطرتِ خدایی که مردم را بر آن سرشته است. تبدیلی در آفرینشِ خدا نیست. این است دینِ پایدار؛ ولی بیشترِ مردم نمی‌دانند.

این در چه گفتمانی است؟ در همین گفتمان. راهِ بکرِ قرآنی است؛ واقعاً جزوِ راه‌های منحصر‌به‌فردِ قرآنی است. و آن اینکه خدا اصرار دارد با آیاتِ متعدد بگوید شما خدا را فراموش کرده‌اید. «فراموش کرده‌اید» متضمنِ یک معناست: قبلاً می‌دانستید. شما خداشناسید خودتان؛ و فقط خدا را فراموش کرده‌اید. کجا راهی هست که گفته باید یادمان بیاید؟ همین‌جا؛ در احتجاجی که دارد می‌کند.

آنجا که به پیامبر می‌گوید یادت بیاید — چون یکی از اشکالات همین است که «إِذْ» یعنی «اذْکُرْ إِذْ»، یعنی یادت بیاید — وقتی می‌گوید این صحنه، آن صحنه، این صحنه، کلاً «إِذْ»های قرآن اگر ببینید غالباً به این معناست. برای همین در ترجمه‌ها می‌نویسند «به یاد آور». شاید بگویند پیامبر خودِ پیامبر هم یادش نمی‌آید؛ پیامبر آن موقع وقتی می‌گوید پیامبر تو یادت بیاید که این‌گونه و این‌گونه، تا مردم نگویند این چه احتجاجی است. باید دانست که اگر پیامبر موردِ خطاب است، بحث کلاً در زبانِ قرآنی است: پیامبر موردِ خطاب است حتی وقتی مطلب به شخصِ او برنمی‌گردد.


مرگ هم دنیا را پاک نمی‌کند: صافات/۵۰–۵۷

نکته‌ای که گاهی به عنوانِ اشکال گفته شده این است که ما یادمان نیست؛ چنین صحنه‌هایی یادمان نیست. گاهی به جنینی تشبیه کرده‌اند، گاهی به اینکه دوره‌هایی گذشته و حوادثی میان‌شان آمده و یادمان رفته. در پاسخ گفته‌اند حتی حادثهٔ مرگ — کوبنده‌ترین حوادث، حادثهٔ مرگ — باعث نمی‌شود کسی دنیایش را از یاد ببرد. در مقطعی کاری کرده، از آن مقطع خارج شده؛ حالا در مقطعِ جدید آیاتی نشان می‌دهد که در همین مقطعِ جدید هم گاهی صحنه‌هایی از دنیا یادش می‌آید. این‌گونه نیست که کسی دنیا را کلاً فراموش کند.

صفحهٔ چهارصد و چهل و هفت، آیهٔ پنجاه. راجع به بهشتیان می‌گوید که روی به یکدیگر می‌کنند و از هم می‌پرسند؛ بهشتیان با همدیگر حال می‌کنند و سؤال‌وجواب.

«فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍۢ يَتَسَآءَلُونَ» (صافات/۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برخی‌شان به برخی روی می‌کنند و از یکدیگر می‌پرسند.

«قَالَ قَآئِلٌۭ مِّنْهُمْ إِنِّى كَانَ لِى قَرِينٌۭ» (صافات/۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گوینده‌ای از آنان می‌گوید: «مرا همنشینی بود.»

«يَقُولُ أَءِنَّكَ لَمِنَ ٱلْمُصَدِّقِينَ» (صافات/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): می‌گفت: «آیا تو از تصدیق‌کنندگان‌ای؟»

«أَءِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًۭا وَعِظَٰمًا أَءِنَّا لَمَدِينُونَ» (صافات/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «آیا وقتی مُردیم و خاک و استخوان شدیم، آیا ما جزا داده می‌شویم؟»

«قَالَ هَلْ أَنتُم مُّطَّلِعُونَ» (صافات/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): می‌گوید: «آیا شما اطلاعی دارید؟»

«فَٱطَّلَعَ فَرَءَاهُ فِى سَوَآءِ ٱلْجَحِيمِ» (صافات/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سر می‌کشد و او را در میانِ دوزخ می‌بیند.

«قَالَ تَٱللَّهِ إِن كِدتَّ لَتُرْدِينِ» (صافات/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): می‌گوید: «به خدا سوگند نزدیک بود مرا به هلاکت اندازی.»

«وَلَوْلَا نِعْمَةُ رَبِّى لَكُنتُ مِنَ ٱلْمُحْضَرِينَ» (صافات/۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): «و اگر نعمتِ پروردگارم نبود، من نیز از احضارشدگان بودم.»

یکی‌شان می‌گوید من در دنیا کسی را داشتم که می‌گفت شما پیامبران را تصدیق می‌کنید؟ وقتی مُردیم و خاک شدیم و استخوان شدیم باز هم جزا می‌بینیم؟ بعد می‌پرسد خبری از او دارید؟ کجاست الان؟ گردنی می‌کشد، سری می‌کشد، می‌بیند وسطِ جهنم است. می‌گوید نزدیک بود گولم بزنی؛ نزدیک بود به هلاکت‌ام بکشی. و اگر نعمتِ پروردگارم نبود من هم با تو همین‌جا بودم.

یعنی حتی صحنه‌های مرگ باعث نمی‌شود دنیا از یاد برود. قرآن از این مکالمات کم ندارد: جهنمی‌ها به بهشتی‌ها حرفی می‌زنند، بهشتی‌ها به جهنمی‌ها؛ یادی از دنیا می‌کنند. از جمله:

«وَنَادَىٰٓ أَصْحَٰبُ ٱلْجَنَّةِ أَصْحَٰبَ ٱلنَّارِ أَن قَدْ وَجَدْنَا مَا وَعَدَنَا رَبُّنَا حَقًّۭا فَهَلْ وَجَدتُّم مَّا وَعَدَ رَبُّكُمْ حَقًّۭا ۖ قَالُوا۟ نَعَمْ ۚ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌۢ بَيْنَهُمْ أَن لَّعْنَةُ ٱللَّهِ عَلَى ٱلظَّٰلِمِينَ» (اعراف/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهشتیان دوزخیان را ندا می‌دهند که ما آنچه پروردگارمان وعده داده بود حق یافتیم؛ آیا شما نیز آنچه پروردگارتان وعده داده بود حق یافتید؟ می‌گویند: آری. پس آوازدهنده‌ای میان‌شان ندا می‌دهد که لعنتِ خدا بر ستمکاران باد.

ما آنچه در دنیا به ما گفته بودند حق دیدیم؛ شما هم دیدید؟ از این چیزها که گاهی کد می‌دهند راجع به دنیا. این را استفاده کرده‌اند که نمی‌شود مقطعی بگذرد و انسان از آن مقطع کلاً هیچی یادش نباشد. حتی در مرگ این‌گونه نیست که دیگر یادش نیاید. مهم این است که نفس به یادش هست. آیات نگفته‌اند که بعد از مرگ آدم‌ها خاطرات‌شان فراموش می‌شود. ممکن است اوایلِ مقطعِ جدید، چون صحنه کاملاً تازه است، یادش نیاید؛ ولی خُردخُرد که فاصله می‌گیرد و صحنه‌ها برایش عادی می‌شود، صحنه‌های قبلی هم یادش می‌آید. هیچ ایرادی ندارد که بگوییم یادش می‌آید.

پس اگر اخذ میثاق یک صحنهٔ تاریخیِ ذرّی بود که هیچ‌کس به یاد ندارد، نه با ظاهرِ آیه می‌سازد، نه با احتجاجِ الهی، نه با این‌که مرگ هم دنیا را پاک نمی‌کند. باید جورِ دیگری فهمید.


قرآن با ما از فراموشیِ خدا حرف می‌زند

قرآن یک بحث را کلاً با ما شروع می‌کند و آن اینکه شما خدا را یادتان رفته. خدا‌فراموشی به آدم دست داده. این است که من خدا را دارم و یادم رفته؛ و من اقرار به این دارم که عبدِ محضم و این را دارم؛ و خدا ربِّ محض است و این را دارم. جزوِ ذخیره‌های وجودیِ من است اصلاً. فطرتِ من گواه چنین داستانی است؛ و دینی که بر پایهٔ فطرت است دین بر پایهٔ همین است.

و خدا در این آیه ظاهراً می‌خواهد این مطلب را بفرماید که هیچ دلیلی نیست کسی بگوید «تو در محیطِ شرک بودی». اگر چیزی به نامِ «مستضعفین من الرجال» در قرآن هست — یعنی عده‌ای که معارف به آنان نرسیده — اگر مستضعف من الرجال هستند، مستضعف از ناحیهٔ حُججِ بیرونی‌اند. یعنی از ناحیهٔ حجت‌های بیرونی مطالب به آنان نرسیده. وگرنه این راهِ فطرت که از داخل کسی به آن نرسد، هیچ‌کس مستضعف نیست. هیچ‌کس در این صحنه مستضعف نیست. یعنی همه را خدا یک راهِ داخلی معرفی کرده؛ حجتِ باطنه به عنوانِ حجتِ باطنی. از این راه هیچ‌کس مستضعف نیست. لذا از همین راه هم خیلی دعوت شده‌ایم که برویم.

«إِلَّا ٱلْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ ٱلرِّجَالِ وَٱلنِّسَآءِ وَٱلْوِلْدَٰنِ لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةًۭ وَلَا يَهْتَدُونَ سَبِيلًۭا» (نساء/۹۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر مستضعفان از مردان و زنان و کودکان که چاره‌ای نتوانند و راهی نیابند.

راه فطرت علمِ حصولی نیست؛ علمِ حضوری است

همین‌جا ببینید: این راهِ فطرت راهِ علمِ حصولی نیست. یعنی این‌گونه نیست که من به واسطهٔ یک سری براهین باید بروم و ارتباط با نفس باز هم با همان برهان‌ها باشد. یعنی بگوییم اگر می‌گویند آقا برو در خودت خدا را پیدا کن، یعنی باز بیایم بگویم این نفسِ من نبود، حالا هست، پس احتیاج به فاعل دارد. این راهِ خودشناسی نیست. چنین راهی راهِ خودشناسی نیست. کسی بگوید من نبودم — مثل اینکه این میز نبود، این جهان نبود، حالا هست، پس احتیاج به مُحدِث دارد — از راهِ حدوثِ نفس نیست. این اصلاً از مقولهٔ علمِ حصولی نیست. از مقولهٔ علمِ حضوری است.

علمِ حضوری از مقولهٔ یافتنی‌هاست. یعنی باید بیابید شما چیزی را؛ مثلِ درد می‌ماند. درد را کسی بر وجودش استدلال نمی‌کند. همین که دردش می‌گیرد، دردش می‌گیرد دیگر. کسی که بر وجودِ درد استدلال نمی‌کند که. من دردم گرفته. هر استدلالی هم باطل است؛ تا نه تنها نمی‌شود استدلال کرد، نباید هم استدلال کرد سرش؛ استدلال‌هایش هم باطل است. از یک علمِ حضوری کلاً نمی‌شود پی برد به یک علمِ حضوریِ دیگر حتی، به شیوهٔ استدلالِ حصولی.

علمِ حضوریِ من به نفسِ خودم یعنی اینکه من وقتی خودم را خوب بشناسم — حالا راهش را می‌گویم چیست — خودم را به عنوانِ یک موجودِ فقیر می‌شناسم؛ کنارِ آن موجودِ فقیر حتماً یک موجودِ غنی شناخته می‌شود به علمِ حضوری. همزمان؛ همزمان با آنی که من دارم خودم را می‌شناسم. لذا این روایت که می‌گوید «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ»، ماها دیده‌اید معنایی که می‌کنیم این است که کسی که خودش را بشناسد، بعد خدا را می‌شناسد. بحث این نیست که خدا را بعداً می‌شناسد. نه: کسی که خودش را بشناسد، اگر خودش را بشناسد، همان‌جا خدا را شناخته اصلاً. یعنی همین‌جا باید خدا پیدا شود و فقرِ محضِ من و غنایِ محضِ او شناخته شود. از این جهت هیچ‌کس هم مستضعف نیست. آیه همین را می‌گوید.

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (حدیث مشهور)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.

تمثیلِ آینه: خود را به خودش نشان دادند

این مثلِ این می‌ماند که شما انسانی را فرض کنید که این انسان آینه است. شما جلوی آینه بایستید. اگر بشود سرِ این آینه را برداشت و چرخاند که این خودش را ببیند — یعنی سرِ آینه را بچرخانید که آینه خودش را ببیند — بگویند کی را می‌بینی؟ می‌گوید خب الان شما را می‌بینم. اگر سرش را بچرخانم بگویم کی را می‌بینی؟ باز می‌گوید من تو را می‌بینم. آیه این است: از ظهرِ بنی‌آدم ذریهٔ بنی‌آدم استخراج شده، «وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ».

نه اینکه حالا اگر بخواهیم روی آیه بایستیم خیلی آیه کار دارد. این‌گونه هم نیست که اول ظهورِ ذریه‌شان، بعد «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَىٰ»، و «أَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ» یعنی خودش را شاهد بر خودش گرفتند بعد از پیمان. بعضی‌ها آیه را این‌گونه فهمیده‌اند که ما یک میثاق سپردیم؛ شاهد بر این میثاق‌سپاری کی بوده؟ خودِ آدم. یعنی اول میثاق را سپردیم؛ شاهد بر سپردنِ میثاق کی؟ خودِ آدم شاهد بر سپردنِ میثاق. اگر این‌گونه بخوانیم باید می‌خواندیم: این‌ها را آوردیم، بعد گفتیم آیا پروردگارِ توییم، گفت آره؛ خب حالا اصلِ حادثه اتفاق افتاده، شاهد بر این حادثه کیست؟ «وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ»: خودِ آدم شاهد بر این حادثه. اگر این‌گونه بگوییم یک‌دفعه این سؤال پیش می‌آید که چه بوده و چه به آدم نشان داده‌اند که گفته آره. اصلاً آیه باید این سؤال را در خودش داشته باشد که چه را به او نشان داده‌اند که گفته آره.

ولی آیه این نیست. آیه این است که هنوز قبل از «أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ»، «أَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ» است. یعنی اشهدهم علی انفسهم در متنِ خودِ حادثه است، نه به عنوانِ شهود بر این حادثه. یعنی چه؟ یعنی خودش را به خودش نشان دادند، گفت آره. ببینید: «أَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَىٰ». یعنی خودش را بر خودش شاهد گرفتند، گفت آره. این صحنه است. صحنه‌ای که خودش را بر خود شاهد گرفتند، گفت آره، میثاق را سپرد. نه اینکه میثاق را سپرده و بعد بپرسیم شاهدِ این محکمهٔ قضایی کیست، خودش. اگر آن‌گونه باشد باید بپرسیم اصلاً چرا چنین میثاقی سپرد؟ چه را نشانش دادند؟ به چه مناسبت؟ این نیست. در متنِ خودِ حادثه «وَأَشْهَدَهُمْ عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ» اتفاق افتاده: خودش را به خودش نشان داده، گفته آره. این همان چیزی است که اقتضای فطرت است.


زنگارِ آینه و خودنشناسی؛ غل تا چانه

البته این آینه اگر زنگار پیدا کرده باشد. خودش — هر موقع ما الان شروع کنیم خودمان را نگاه کنیم — ممکن است زنگار داشته باشد، تعلقاتِ این‌ور و آن‌ور داشته باشد. نگاه می‌کنیم می‌بینیم خودمان را می‌بینیم. یا می‌گوییم آقا نگاه کن، نگاه کن. اولاً یکی از مشکلاتی که ما داریم این است که خودمان را نگاه نمی‌کنیم و آیاتِ انفسی را نگاه نمی‌کنیم. بیشتر سرگرمِ بیرونیم. اصلاً مسئلهٔ خودشناسی هر موقع هم می‌گوییم قرآن مسئلهٔ خودشناسی را می‌گوید، تصورمان می‌شود یک بحثِ فلسفی راجع به نفس. که یک بحثِ فلسفی بکنیم راجع به نفس، این را می‌گویند خودشناسی. خودشناسی یعنی خودشناسی؛ همین است.

اگر می‌گوید روز قیامت عده‌ای هستند که غل‌ها تا چانه‌شان است و سر به هوایند:

«إِنَّا جَعَلْنَا فِىٓ أَعْنَٰقِهِمْ أَغْلَٰلًۭا فَهِىَ إِلَى ٱلْأَذْقَانِ فَهُم مُّقْمَحُونَ» (یس/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما در گردن‌هایشان غل‌هایی نهادیم که تا چانه‌هاست، پس آنان سر بالا نگاه‌داشته‌اند.

این‌ها را غل زده‌اند تا زیرِ چانه‌شان؛ «فَهُم مُّقْمَحُونَ»: این‌ها سر به هوایند آن موقع. اینکه غل زده‌اند تا اینکه سر به هوایند یعنی طرف هیچ موقع خودش را نمی‌بیند. در همین دنیایش هم همین است. غل زده شده؛ یعنی هیچ موقع مناسباتِ نفسِ خودش را نمی‌بیند، حالاتِ نفسِ خودش را نمی‌بیند، نفسِ خودش را نمی‌بیند اصلاً، خودش را نمی‌بیند. اگر خودش را ببیند کلمهٔ توحیدیِ لا إله إلا الله از آن درمی‌آید. یعنی خدا این را می‌گوید. این کلمهٔ توحیدی که تمامِ ادیان بر پایهٔ آن است، درمی‌آید.


«مَنْ قَالَ لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ» و اله کردنِ هوا

کسی اگر دارد مرتکبِ خلاف می‌شود در جایی که عالماً عامداً این کار را می‌کند، مشرکان دارند این کار را انجام می‌دهند؛ در حینی که مشرک است دارد این کار را انجام می‌دهد. چرا؟ چون در روایت هست که امام می‌فرماید «مَنْ قَالَ لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ دَخَلَ الْجَنَّةَ». گفته‌اند این حدیث را بروم بگویم؟ گفته‌اند برو بگو. گفته دارم می‌روم کوفه بگویم؛ آنجا هم بگویم؟ آنجا دشمنِ شما هم هستند، لا إله إلا الله هم می‌گویند. این حدیث را بروم بگویم که هر که لا إله إلا الله بگوید داخلِ بهشت می‌شود؟ گفته برو بگو؛ منتها تا کی لا إله إلا الله بگوید؟ سلبِ حاضرِ کلمه؛ اصلاً این کلمه از او سلب می‌شود. نمی‌تواند بگوید. روز قیامت کسی بگوید لا إله إلا الله؛ این‌گونه نیست که همه در قیامت لا إله إلا الله بگویند که. اینجا مهم نیست؛ آنجا کسی که بگوید لا إله إلا الله. این نیست که هرکه بگوید لا إله إلا الله این حالتِ مفتی باشد.

«مَنْ قَالَ لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ دَخَلَ الْجَنَّةَ» (حدیث نبوی / روایی)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که بگوید خدایی جز خدا نیست، به بهشت درآید.

کسی که الهِ خودش را هوای خودش گذاشته، همین است. عالمانه آمده؛ کسی که گناه می‌کند این است. دارد می‌گوید خدا آن را می‌گوید، من هم این را می‌گویم. به خصوص گناه‌هایی که روتین انجام می‌شود، این‌ها دیگر عقوبتِ سختی دارد. گناه‌هایی که به صورتِ روتین انجام می‌شود عقوبتِ بسیار سخت دارد؛ نه به واسطهٔ متنِ گناه، به واسطهٔ جسارتی که در متنِ این گناهان است. مثلاً به صورتِ روتین یک کارِ خلاف می‌کنند. کسی به صورتِ روتین کارِ خلاف می‌کند، به او بگو آقا می‌دانی خدا این را نگفته؟ می‌گوید آره. می‌گویی چرا این‌گونه می‌کنی؟ می‌گوید دلم می‌خواهد. این جسارتی که در این ناحیه دارد می‌کند این است. حالا یک‌وقت طرف از دستش درمی‌رود مثلاً غیبت می‌کند؛ ولی کسی از دستش درنمی‌رود. می‌دانی که متداولاً کاری را انجام می‌دهند و از او هم می‌پرسی می‌دانی اشکال دارد؟ می‌گوید آره می‌دانم اشکال دارد. می‌دانی خدا این را نگفته؟ می‌گوید آره می‌دانم. خب چرا می‌کنی؟ می‌گوید دلم می‌خواهد. این یعنی الهش هوای خودش است.

اصلاً دعوتِ قرآن به خودشناسی است، خودشناسی. حالا کجا این قضیه خودش را خوب نشان می‌دهد؟ قرآن یک سری صحنه‌ها را بیان می‌کند که در آن صحنه‌ها می‌گوید آدم یک خودشناسی به او دست می‌دهد. حالا هرچقدر صحنه کوبنده‌تر، آن خودشناسی راحت‌تر.


صحنهٔ حملِ صالح: اعراف/۱۸۹–۱۹۰

در همین سورهٔ مبارکهٔ اعراف اگر ملاحظه بفرمایید، صفحهٔ بعد، همین صفحهٔ صد و هفتاد و پنج، آیهٔ صد و هشتاد و نه:

«هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍۢ وَٰحِدَةٍۢ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْكُنَ إِلَيْهَا ۖ فَلَمَّا تَغَشَّىٰهَا حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفًۭا فَمَرَّتْ بِهِۦ ۖ فَلَمَّآ أَثْقَلَت دَّعَوَا ٱللَّهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ ءَاتَيْتَنَا صَٰلِحًۭا لَّنَكُونَنَّ مِنَ ٱلشَّٰكِرِينَ» (اعراف/۱۸۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که شما را از یک نفس آفرید و از آن همسرش را قرار داد تا به او آرامش گیرد. پس چون با او درآمیخت، باری سبک برداشت و با آن گذراند؛ و چون سنگین شد، هر دو خدا، پروردگارشان، را خواندند که اگر فرزندِ شایسته‌ای به ما بدهی قطعاً از سپاسگزاران خواهیم بود.

«فَلَمَّآ ءَاتَىٰهُمَا صَٰلِحًۭا جَعَلَا لَهُۥ شُرَكَآءَ فِيمَآ ءَاتَىٰهُمَا ۚ فَتَعَٰلَى ٱللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ» (اعراف/۱۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون فرزندِ شایسته‌ای به آنان داد، در آنچه به آنان داده بود برای او شریکانی قرار دادند؛ پس خدا برتر است از آنچه شریک می‌سازند.

ما شما را از نفسِ واحد آفریدیم؛ زوج‌تان از خودتان برای اینکه آرام شوید با او. وقتی این زن حملِ خفیفی پیدا می‌کند می‌رود با همین. «فَلَمَّا أَثْقَلَتْ»: وقتی سنگین می‌شود در رحمش، «دَعَوَا اللَّهَ». هر دوتاشان اینجا خدا را می‌خوانند. یعنی جاهایی که طرف خُردخُرد احساس می‌کند کار از دستِ خودش در رفته. حالا این بچه سالم به دنیا می‌آید، سالم به دنیا نمی‌آید، چه جوری می‌شود، چه جوری نمی‌شود؛ تو اینجاها می‌بینی که دعا می‌کند. هر دو دعا می‌کنند: پروردگارا اگر فرزندِ صالح عطا کنی قطعاً از شاکرین خواهیم بود.

وقتی خدا این بچهٔ صالح را می‌دهد — حالا همان اولِ به دنیا آمدن صلاحِ معنوی‌اش که معلوم نیست؛ فرضاً صلاحِ جسمی‌اش — «جَعَلَا لَهُ شُرَكَاءَ فِيمَا آتَاهُمَا». اینجا شریک قرار می‌دهد برای آن چیزی که می‌گوید بالاخره دکترش خوب بود؛ بالاخره پدر و مادر سالم، بچه سالم. بالاخره این‌گونه کلی چیز درمی‌آید دیگر؛ شریک درمی‌آورد. «فَتَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ». خدا بلندتر از این است که کسی با او شریک شود. فقط خدا این کار را انجام داده. بقیه هم از افعالِ خداست. هیچ علتی جز خدا وجود ندارد. تمامِ علت‌ها خداست. بقیه هم از افعالِ خداست و خدا مسبب‌الاسباب است. یعنی اینکه آن‌ها سبب هستند هم زیرِ سرِ خداست.


صحنه‌های کشتی: زنگار که برداشته شود خدا پیدا می‌شود

یک صحنه‌های دیگری را خدا در قرآن نقل می‌کند که اصرار دارد در این صحنه نشان بدهد آدم زنگار از دلش برداشته می‌شود و خدا را در همان‌جا پیدا می‌کند؛ و خدا هم مهرِ تأیید می‌زند به آن صحنه. صحنه‌ای است که ممکن است برای همه اتفاق نیفتاده باشد به همان شکل؛ و آن صحنه‌ای که در کشتی آدم‌ها گیر می‌کنند. چند جای قرآن هی این را می‌گوید که انسان‌ها می‌روند تو کشتی. این صحنه برای من اتفاق افتاده لااقل.

حدودِ بیست سال پیش، بیست و یکی دو سال پیش، با مدرسه با لنج رفتیم قشم. مسابقاتِ جهادی بود؛ میناب و بندرعباس بود؛ بعدش هم با لنج رفتیم قشم. رفتن‌اش خب کلی سر و کله و خنده؛ همه تو لنج همین‌جور. بعد که داشتیم برمی‌گشتیم طرفِ غروب بود و بعد شب شد و دریا هم طوفانی شد؛ به صورتی که این لنج مثلِ پَرک‌هایی تو این دریا این‌گونه می‌شد. یعنی چنان می‌چرخید که آب می‌زد تو. لنج هم از این قایقِ پارویی‌ها نیست؛ لنج یک قایقِ نسبتاً بزرگ‌تری است. این آب می‌زد تو. همه نشسته بودند وسط. دیگر جیغ‌کش درنیامد. صحنه‌ای بود به قدری وحشت‌افکن.

اتفاقاً برای یکی از فامیل‌های ما تو همین عید باز دوباره چنین صحنه‌ای اتفاق افتاده بود. می‌گفت این اردوی جهادی نبود؛ تو رامسر با این قایق‌های تفریحی رفته بودند وسطِ آب. می‌گفت طرفِ غروب موتورهای قایق — از این کشتی‌های تفریحی بود — خاموش شد. دریایی که مثلِ آب تو ظرف آرام بود، آنجا دیگر کلاً منطقهٔ دیگری بود، تو کشتی ایران نبود، و دیگر می‌زدند و می‌رقصیدند و همه جور فسق و فجوری که تصوّر شود داشتند انجام می‌دادند. می‌گفت در بیست دقیقه یک‌دفعه این دریا شد طوفان. کشتیِ تفریحی این‌گونه و این‌گونه؛ موتورهایش هم خاموش شد. همین‌جور خُردخُرد داشت می‌کشیدش؛ فاصله گرفته بود از ساحل؛ طرفِ ساحل نمی‌رفت. می‌گفت همین‌هایی که داشتند آن کارها را قبلش می‌کردند نشسته بودند وسط داد می‌زدند خدا، فلان.

ببینید این صحنه حالا ممکن است برای آدم اتفاق بیفتد. این صحنه برای همه اتفاق می‌افتد. حالا یا تو کشتی اتفاق می‌افتد یا پشتِ درِ اتاقِ عمل اتفاق می‌افتد، یا صحنهٔ مرگِ یک عزیزی. نزدیک به یک اتفاق کلاً برای آدم‌ها می‌افتد و کم هم نمی‌افتد این اتفاق‌ها در مدتِ زندگیِ آدم. اتفاقی افتاده که انسان می‌فهمد کار از دستِ خودش در رفته.

بعد جالب است آن قضاوتی که می‌بینید دستِ خداست: خدا که می‌خواهد قضاوت کند نمی‌گوید اینجایی که این دارد فریاد می‌زند بیخود دارد فریاد می‌زند. می‌گوید «مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ». یعنی یک مهرِ تأیید می‌زند. می‌گوید واقعاً با اخلاص دارد آنجا صدا می‌زند. وقتی قرآن گزارش می‌کند یک مهرِ تأیید دارد.

این را چرا عرض می‌کنم؟ به خاطرِ اینکه الان خیلی وقت‌ها در بحث‌های کلامِ جدید می‌گویند خدا و ادیان زاییدهٔ ترس است. می‌گویند خدا را بشر ساخته به واسطهٔ ترس. یعنی چون می‌ترسیده چیزی ساخته به آن پناه ببرد؛ بالاخره آدم نمی‌خواهد خودش را در شرایطِ ترس تنها بگذارد؛ می‌خواهد به موجودِ قوی پناهنده شود؛ اسمش را هم گذاشته خدا.

بعد جالب است بعضی از همپالکی‌های ما وقتی می‌خواهند جواب این را بدهند یک جوابِ جدلی می‌دهند گاهی. منتها جدلِ غیرِ احسن است، جدلِ احسن نیست. می‌گویند مگر هرچه از روی ترس باشد بد است؟ مگر علمِ زلزله‌شناسی مگر از روی ترس نیست؟ کلاً این علم را نساخته‌اند از روی ترس؟ بشر ترسیده از زلزله، کلاً مناسباتِ بحثِ زلزله را از ترس درآورده. این علم را از ترسش رفته دنبالش. مگر بد است؟ این جدل هست؛ منتها جدلِ احسن نیست. نهادش درمی‌آید که خدا چیزِ خوبی است منتها زاییده است، کارکرد دارد. نتیجه‌اش این می‌شود آخرش. جدلِ خیلی بدی است که بگوییم خدا زاییدهٔ ترسِ بشر است، خوب هم هست. یعنی چه؟ خوبی ساخته ولی ساخته این را.

این‌گونه نیست که زاییدهٔ ترسِ بشر باشد. دلایلِ دیگر دارد. یک دلیل که زاییدهٔ ترسِ بشر نیست این است که کسانی کلاً ترویجِ خدا را کرده‌اند که جسورترین و پرجرأت‌ترین آدم‌های دنیا بوده‌اند. یعنی ترویجِ منطقِ خدا را کسانی کرده‌اند که اصلاً نمی‌ترسند. نه از مرگ می‌ترسند. می‌بینید حتی این پیامبران، گروه پیامبران، اصلاً این نترسیدن‌شان خیلی عجیب است.


موسی کنار آب؛ ابراهیم؛ امیرالمؤمنین و انس به مرگ

شما حتی در داستانِ موسی وقتی حضرت موسی قوم را می‌برد تا لبِ آب، در سورهٔ مبارکهٔ شعراء ببینید چطور می‌گوید. آنان را بامدادان دنبال کردند؛ وقتی دو جمع به هم رسیدند چنان که همدیگر را می‌دیدند.

«فَأَتْبَعُوهُم مُّشْرِقِينَ» (شعراء/۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بامدادان آنان را دنبال کردند.

«فَلَمَّا تَرَٰٓءَا ٱلْجَمْعَانِ قَالَ أَصْحَٰبُ مُوسَىٰٓ إِنَّا لَمُدْرَكُونَ» (شعراء/۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون دو گروه یکدیگر را دیدند، یارانِ موسی گفتند: «ما قطعاً گرفتار آمدیم.»

«قَالَ كَلَّآ ۖ إِنَّ مَعِىَ رَبِّى سَيَهْدِينِ» (شعراء/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: «هرگز؛ پروردگارم با من است، به‌زودی هدایتم خواهد کرد.»

یارانِ موسی گفتند دیگر گیر افتادیم. ما چون این کارتون‌ها تو ذهن‌مان است خیال می‌کنیم حضرت موسی دارد فریاد می‌زند ای خدا چه شد، فلان، همه دارند داد و بیداد می‌کنند. جوابِ حضرت: «كَلَّا إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ». هرگز. ببین این‌ها رسیده‌اند کنارِ این‌ها؛ این‌ها دارند این‌ها را می‌بینند. می‌گوید ابداً این‌گونه نیست. اصلاً دست‌شان به ما نمی‌رسد. خیلی راحت و ساده ایستاده گفته اصلاً این خبرها نیست. هیچ موقع این‌ها به ما نمی‌رسند. «إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ».

آن حضرت ابراهیمی است که می‌خواهند در آتش‌اش بیندازند. آن امیرالمؤمنینی است که می‌فرماید:

«وَاللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند پسرِ ابوطالب به مرگ مأنوس‌تر است از کودک به پستانِ مادرش.

والله من امیرالمؤمنین انس‌ام به مرگ بیشتر از بچه به سینهٔ مادرِ خودش. من این‌گونه‌ام. این‌ها اصلاً نمی‌ترسند. ترویجِ راهِ خدا توسطِ چنین آدم‌هایی شده. پس خدا زاییدهٔ ترسِ آدمِ ترسو نیست؛ پرچم‌اش را نترس‌ترین‌ها برداشته‌اند.


یونس/۲۲–۲۳: فرح به باد، نه به نعمت؛ سپس احاطه و اخلاص

آن‌موقع خدا ببینید گزارش که می‌کند در صورِ مختلف. شما هم سورهٔ مبارکهٔ یونس را بیاورید هم سورهٔ مبارکهٔ عنکبوت. صفحهٔ دویست و یازده و صفحهٔ چهارصد و چهار.

«هُوَ ٱلَّذِى يُسَيِّرُكُمْ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ ۖ حَتَّىٰٓ إِذَا كُنتُمْ فِى ٱلْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِم بِرِيحٍۢ طَيِّبَةٍۢ وَفَرِحُوا۟ بِهَا جَآءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌۭ وَجَآءَهُمُ ٱلْمَوْجُ مِن كُلِّ مَكَانٍۢ وَظَنُّوٓا۟ أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ ۙ دَعَوُا۟ ٱللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَٰذِهِۦ لَنَكُونَنَّ مِنَ ٱلشَّٰكِرِينَ» (یونس/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که شما را در خشکی و دریا سیر می‌دهد؛ تا چون در کشتی باشید و [کشتی] آنان را با بادی خوش براند و بدان شاد شوند، بادی توفنده بر آن آید و موج از هر سو بر آنان رسد و یقین کنند که احاطه شده‌اند؛ خدا را بخوانند در حالی که دین را برای او خالص کرده‌اند که اگر ما را از این برهانی قطعاً از سپاسگزاران خواهیم بود.

«فَلَمَّآ أَنجَىٰهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِى ٱلْأَرْضِ بِغَيْرِ ٱلْحَقِّ ۗ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَىٰٓ أَنفُسِكُم ۖ مَّتَٰعَ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا ۖ ثُمَّ إِلَيْنَا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (یونس/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون نجات‌شان داد، بناگاه در زمین به ناحق ستم می‌کنند. ای مردم، ستمِ شما فقط به زیانِ خودتان است؛ بهرهٔ زندگیِ دنیاست؛ سپس بازگشت‌تان به‌سوی ماست، پس شما را به آنچه می‌کردید خبر می‌دهیم.

«هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ»: اوست که شما را در بَر و بحر سیر می‌دهد. «حَتَّىٰ إِذَا كُنتُمْ فِي الْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِم بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُوا بِهَا». این آیه را یک تأمل سرش کرده‌ایم که آیه جالبی است در نوعِ خودش: آن موقعی که فرح‌اش به باد است، نه فرح‌اش به نعمتِ خدا. فرح‌اش به این اتفاقاتی است که افتاده. این کلاً سنتِ الهی است. کسی اگر عشق کند با این زمینه‌هایی که برایش اتفاق افتاده، نه به نعمت‌های الهی، و بعد یک ارتباط با خدا پیدا کند — نه؛ کلاً چه باحال، چه اتفاقی افتاده — اگر چنین مسیری را طی کند «جَاءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ». یک بادِ مخالفِ طوفانی می‌وزد. «وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِن كُلِّ مَكَانٍ». از هر مکانی امواج بلند می‌شود.

ممکن است شما تو فُلک چنین تجربه‌ای نداشته باشید؛ ولی قطعاً همه تجربه‌ای شبیه این تجربه را در زندگی‌شان پیدا می‌کنند. «وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ». ببینید همین یقین کند که محاط است. یعنی انسان به این یقین برسد که محاط است. یعنی یقین می‌کند کار از دستِ همه در رفته؛ کار دستِ کسی نیست. این حالتِ احساسِ محاط بودن. یعنی ما تا حالا دیده‌ایم که روی کارها همه سوارِ خودمانیم، کلاً مسلط بر عالم؛ می‌بیند نه، اصلاً خودش موردِ تسلط قرار گرفته انگار. همین‌جور دارند یک‌ورش می‌کنند.

خدا مهرِ تأیید می‌زند روی این قضیه. یعنی می‌بینید زنگارهایش را خدا تو این صحنه از او می‌گیرد. تو این صحنه‌ای که برایش پیش می‌آید می‌بیند از همه چیز بریده. تمامِ تعلقاتش بریده می‌شود. خودش می‌شود و خودش. دیگر محاط می‌شود. خودش می‌شود و خود. «دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ». نمی‌گوید تو بیخود کردی اینجا خدا را صدا زدی؛ اصلاً بیخود است این‌جور صدا زدنِ خدا. نه؛ درست صدا زد. در حالتِ اخلاص خدا را صدا می‌زند.

و اصلاً این تعبیرِ «مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» — چرا ارتباطش می‌رود به بحثِ دین؟ حالا بعداً تو یک آیه می‌بینیم. اصلاً این تعبیر را زیاد می‌بینید. چرا تعبیر در نوعِ خودش عجیب است؟ ماها می‌گوییم مخلصاً دیگر؛ دیگر حالا مخلصین له الدین. چرا این وسط دین را وسط می‌کشد؟ «لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَٰذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ». و این دعا را هم درست می‌کند. یعنی تو آن صحنه این را با اخلاص می‌گوید؛ از سرِ صدق هم چنین حرفی می‌زند که اگر از این صحنه نجات پیدا کنم قطعاً از شاکرینم. با چند تأکید: لامِ تأکید، نونِ تأکیدِ ثقیله، به کار بردنِ اسمِ عنوانِ شاکرین.

«فَلَمَّا أَنجَاهُمْ»: وقتی نجات می‌دهیم باز دوباره همان تعلقات می‌آید خودش را نشان می‌دهد. «إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ». به ناحق باز ستم می‌کند. ای مردم، ستم‌تان فقط بر خودتان است؛ متاعِ حیاتِ دنیا؛ سپس بازگشت‌تان به‌سوی ماست.

و سورهٔ مبارکهٔ عنکبوت، آیهٔ شصت و پنج:

«فَإِذَا رَكِبُوا۟ فِى ٱلْفُلْكِ دَعَوُا۟ ٱللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ فَلَمَّا نَجَّىٰهُمْ إِلَى ٱلْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ» (عنکبوت/۶۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون در کشتی سوار شوند خدا را می‌خوانند در حالی که دین را برای او خالص کرده‌اند؛ و چون به خشکی نجات‌شان دهد بناگاه شرک می‌ورزند.

وقتی سوارِ فُلک می‌شود — صحنه‌های خطرناک را طبیعتاً باید کنارش بگذارید — «دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ». وقتی به خشکی می‌رسد «إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ» باز دوباره مشرک می‌شود.


انسان در کَبَد آفریده شده؛ راحت را در دنیا نجو

شما سورهٔ مبارکهٔ نحل را. ترس از برکاتِ خداست؛ و اصلاً رنج و این چیزهایی که تو عالم می‌بینید باید انسان حواسش باشد که قرار نیست رنج‌ها را به صفر برساند.

«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ فِى كَبَدٍ» (بلد/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی انسان را در رنج آفریده‌ایم.

اصلاً ما انسان را در رنج خلق کرده‌ایم. تو این حادثه‌ها خلق شده که تو این حادثه و کنارِ این حادثه‌ها قرار است به توحید برسد. کسی فکر نباید بکند که من تو این دنیا می‌توانم به خوشیِ تام برسم؛ خوشی‌ها و تمامِ چیزِ روتین حرکت کند، تمامِ عالم بر وفقِ مراد حرکت کند. اصلاً مالِ این دنیا نیست. کسی هم چنین تصوری نکند.

این است که آمده: من راحت را آن‌ور گذاشته‌ام؛ این‌ور اگر می‌بینید «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ» فقط به خاطرِ این است که دو زاریِ آدم‌ها بیفتد — و خیلی هم نمی‌افتد آخرش. یعنی می‌بینید هی مصیبت درست می‌کنیم. هی یک دوره وصل می‌شود به خدا؛ بعد که برمی‌داریم به جای اینکه محاسباتِ نفس را داشته باشد باز می‌رود سراغِ یک کارِ دیگر.

«يَا دَاوُدُ إِنِّي وَضَعْتُ الرَّاحَةَ فِي الْجَنَّةِ وَهُمْ يَطْلُبُونَهَا فِي الدُّنْيَا فَلَا يَجِدُونَهَا» (وحی به داود علیه‌السلام، بحارالأنوار)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای داود، من راحت را در بهشت نهادم و آنان آن را در دنیا می‌جویند، پس نمی‌یابند.

نحل/۵۲–۵۴: جهان برای خداست، پس دین هم واصب برای اوست

حالا این آیه را هم بخوانید تا بعد جمع‌بندیِ آن آیه را بگویم. سورهٔ مبارکهٔ نحل، صفحهٔ دویست و هفتاد و دو، آیهٔ پنجاه و دو. اتصالِ آیات را با همدیگر ببینید چه اتصالی دارد.

«وَلَهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلَهُ ٱلدِّينُ وَاصِبًا ۚ أَفَغَيْرَ ٱللَّهِ تَتَّقُونَ» (نحل/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه در آسمان‌ها و زمین است از آنِ اوست، و دین همواره از آنِ اوست؛ پس آیا از غیرِ خدا پروا می‌کنید؟

«وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍۢ فَمِنَ ٱللَّهِ ۖ ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمُ ٱلضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْـَٔرُونَ» (نحل/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر نعمتی که به شماست از خداست؛ سپس چون رنجی به شما برسد، به‌سوی او ناله و استغاثه می‌کنید.

«ثُمَّ إِذَا كَشَفَ ٱلضُّرَّ عَنكُمْ إِذَا فَرِيقٌۭ مِّنكُم بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ» (نحل/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس چون آن رنج را از شما برداشت، بناگاه گروهی از شما به پروردگارشان شرک می‌ورزند.

«وَلَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»: آسمان و زمین یعنی عالم برای خداست. عالم برای خداست اصلاً. اگر کلِ عالم برای خداست پس «وَلَهُ الدِّينُ وَاصِبًا». تمامِ دین و تمامِ روشِ زندگی هم برای خداست. یعنی حقِّ برنامه‌ریزی — واصب یعنی تام — یعنی اگر انسان احتیاج به هزار قانون برای زندگی‌اش داشته باشد نمی‌شود نهصد و نود و نه تایش را خدا بدهد، یکی‌اش را آدم بدهد. باید هر هزار تایش را خدا بدهد. هیچ‌کس هیچ‌گونه دخالتی تو برنامه‌ریزی نمی‌تواند بکند. همه می‌توانند برنامه کشف کنند؛ برنامهٔ خدا را کشف کنند. اگر همه‌اش برای خداست نمی‌شود همه‌اش را خدا ندهد. واصب و تام‌اش هم برای خداست؛ پس دین.

«وَلَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ». این همان گره‌خورده‌ای است که عرض می‌کنم: «مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» را هی دو تا با هم گره می‌زند. «أَفَغَيْرَ اللَّهِ تَتَّقُونَ»: پس غیرِ خدا را شما دارید تقوا و عبودیتِ غیرِ خدا را می‌پذیرید؟ چرا؟ «وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ». هر نعمتی که دستِ شماها مالِ خداست. چون قضیه این‌گونه است که «ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْأَرُونَ». وقتی گرفتاری می‌رسد به سمتِ جُؤار — حالا جَأْر باشد یا جُؤار که این حالتِ استغاثه است — به سمتِ او فقط.

چون همهٔ نعمت‌ها مالِ خداست و این را بشر به صورتِ یک عهد در خودش دارد اصلاً. اگر بگردد ببیند نعمت‌ها مالِ خودش نیست. اگر مالِ خودت است این نعمت‌ها مالِ خودت است، پس باید تسلط روش داشته باشی. پس باید بتوانی نگه داری. چرا نمی‌توانی نگه داری؟ اگر مالِ خودت است پس نگهش دار. چرا نمی‌توانی نگه داری؟ چرا تسلط نداری؟ اگر این حافظه مالِ خودت است می‌بینی تو یک لحظه حافظهٔ آدم گرفته می‌شود؛ شمارهٔ تلفنِ خانهٔ خودِ آدم یادش می‌رود. اگر سلامتی مالِ خودت است نگهش دار. اگر تمامِ نعمتِ ظاهر و باطن مالِ خودت است نگهش دار. پس اگر تسلطی نداری، این را خودِ انسان هم در خودش — اگر زمینه‌ای برای خودشناسی فراهم کند — می‌فهمد.


شب، کشیکِ نفس، و هویتِ شناسنامه‌ای

اگر می‌بینید انقدر بحثِ شب تأکید شده به خاطرِ این است که روز مشغولِ تعلقاتِ انسان است؛ شب که مشغولِ تعلقات نیست و قدرت بر این هست که انسان یک دور برگردد و خودش را تو خلوتِ خودش پیدا کند. اگر می‌بینید علمای اخلاق بحثِ کشیکِ نفس کشیدن را انقدر توصیه می‌کنند، می‌گویند آدم باید کشیکِ نفس بکشد. یعنی باید خودش را خوب موردِ مداقه قرار دهد که کی می‌آید، کی می‌رود، چه جوری است، من اصلاً چیم؟

اگر این‌گونه نیست شما می‌بینید هرچی به آدم می‌گویید از خودت اطلاعات بده، می‌آید یک سری اطلاعات می‌دهد که واقعاً شما آن نیستید. این‌ها اطلاعاتِ شناسنامه است و بیوگرافیِ شناسنامه‌ای، رزومه‌هایی که داده‌اید برای اپلای. یعنی شما که آن نیستید که. تا می‌گوییم شما کی هستید؟ می‌گوید من فلانی، بیست‌ساله، فرزندِ فلانی، متولدِ فلانی، فلان جا، قد، وزن، فلان؛ در یک خانوادهٔ مذهبی به دنیا آمده‌ام. می‌بینی اطلاعاتی که می‌دهد ما آن نیستیم که اصلاً.

اگر در حقیقت ما این بودیم، شما وقتی یادِ خودتان می‌افتید یادِ چه می‌افتید؟ یادِ اسم می‌افتید، یادِ پدر می‌افتید، یادِ قد می‌افتید، یادِ وزن می‌افتید، یادِ شمارهٔ شناسنامه‌تان می‌افتید، یادِ تحصیلات‌تان می‌افتید. برای همین است که موقعی که این صحنه‌های خطر ایجاد می‌شود می‌بینی همهٔ این‌ها کسی یادش نمی‌افتد اصلاً. یعنی صحنه که ایجاد می‌شود فقط یادِ یک چیزی هست به نامِ خدا؛ و آن چیزی که هست همان خودش است. یعنی یادِ خودش می‌افتد چون با خودش دیگر تنها می‌شود؛ یادِ خودش می‌افتد و تو همان متن خدا را پیدا می‌کند. در همان متن‌ها. «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». نه اینکه إن‌شاءالله به امیدِ خدا این رب را هم بعداً می‌شناسد. حالا شما یک خودشناسی شروع کنید، خدا هم شناخته می‌شود.

یعنی یک اتصالی انسان پیدا می‌کند به دو سمت: به خدا اتصال پیدا می‌کند؛ هم به آغازِ این خلقتِ خودش و هم به انجامِ خلقتِ خودش. لذا یک اتصالی هم به خلقتِ الهی پیدا می‌کند چون «هُوَ الْأَوَّلُ» است، و هم به «هُوَ الْآخِرُ» به عنوانِ معاد. زمینهٔ نفس‌شناسی هم خداشناسی درست می‌کند هم معادشناسی. یعنی هم کسی معاد را می‌فهمد — یعنی همین‌جا معاد را می‌فهمد، در خودش معاد را می‌فهمد — نیازی ندارد به برهانِ استدلال‌کسی معاد را بفهمد. در خودش معاد را می‌فهمد چون اتصالی به هو الآخر پیدا می‌کند. در خودش هم خداِ آفریننده را می‌فهمد چون اتصال به هو الأول پیدا کرده. یعنی هو الأول و الآخر را همین‌جا می‌فهمد.

«هُوَ ٱلْأَوَّلُ وَٱلْءَاخِرُ وَٱلظَّٰهِرُ وَٱلْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (حدید/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن؛ و او به هر چیزی داناست.

آن‌موقع این یک مقولهٔ دیگر است. اصلاً کسی اگر به این سبک از خودشناسی دست پیدا کند می‌گویند داری؛ اصلاً تو فقط باید برگردی، برگردی نگاه کنی یک دور. یک دور برگردی خودت را بکاوی. این نکتهٔ فطری درمی‌آید که فطرت را خالی بگذاری با خودش می‌گوید من فقیرِ محضم. همین فقرِ محضِ خودش را می‌فهمد؛ تو گرفتاری هم می‌فهمد. به یک غنیِ محض هم همان‌جا احساس می‌کند یک غنیِ محض هست. یک غنیِ محض هست که کار از دستِ همه خارج شده ولی از دستِ او خارج نشده.

و این را نگوییم که انقدر به ما القا کرده‌اند خدا را که ما مثلاً تو گرفتاری می‌گوییم خدا. این‌گونه نیست. هیچ القایی تو آنجا جواب نمی‌دهد. آن‌هایی هم که القا نکرده‌اند باز می‌گویند خدا. یعنی کسانی هم که از این معارف کلاً به دورند وقتی این اتفاق‌ها می‌افتد آن‌ها هم می‌گویند خدا باز. و این همان زمینهٔ خودشناسی است. وقتی نجات پیدا می‌کند می‌شود مشرک. می‌شود اینی که فلانی کارها را راه انداخت و فلان دکتر دوا داد، دعای خوبی داد. اکثرِ مؤمنین مشرک‌اند؛ این آدم تازه مؤمنِ مشرک است. یعنی هرچی می‌شود باز می‌گوید کارِ فلانی بود. «لَوْلَا فُلَانٌ لَهَلَكْتُ وَلَوْلَا فُلَانٌ كَذَا وَكَذَا». تو همین روایت می‌آید. اگر فلانی نبود فلان اتفاق می‌افتاد. اگر فلانی نبود — یعنی باز آخرش می‌شود فلانی‌ها، شرایط، محیط، پدرم، مادرم، استاد؛ از دستِ خدا چیز نمی‌گیرد.

«وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ» (یوسف/۱۰۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشترشان به خدا ایمان نمی‌آورند مگر آنکه [همزمان] مشرک‌اند.

با آیه‌ای که آیهٔ عهد است که می‌گوید ما چنین عهدی از آدم گرفتیم، می‌گوید دیگر این بهانه از دستش خارج است. این بهانه از دستِ آدم‌ها خارج است. کسی بگوید من نمی‌دانستم — چون نمی‌دانستم ندارم؛ می‌خواستی بروی بفهمی. یا اگر من در محیطِ شرک به دنیا آمده‌ام، در محیطِ شرک به دنیا آمدن، پدر و مادر فلان جور داشتن، خانواده بیست‌وچهار جور داشتن، این‌ها هیچ‌کدام دلیل بر غیرِموحد بودن نیست.


شریعت و منهاج فرق می‌کند؛ اصلِ دین توحید است

نکته را ببینید. دلیل بر این ممکن است باشد که آدم‌ها با همدیگر تفاوت‌هایی پیدا می‌کنند در حساب و کتاب‌شان. این بله. یک عده مسئولیت‌شان سنگین‌تر از یک عدهٔ دیگر است. خب بله. شرعه و منهاجِ مختلف ممکن است داشته باشند. یعنی شریعت‌شان مختلف باشد. یعنی یکی این‌گونه باشد که بگوید من به دینِ حضرت عیسی علیه‌السلام گرویده‌ام، یکی بگوید من به دینِ پیامبر گرویده‌ام. ولی در این هیچ‌کدام دلیل ندارند که بگویند ما موحد نباشیم. این اصلاً بحث خارج از بحثِ شریعت و منهاج است. بحثِ اصلِ دین است که انسان باید موحد باشد. یعنی من باید برنامه‌ام را از خدا بگیرم. حالا چه اسمم مسلمان باشد چه نباشد. ممکن است مسلمان باشم ولی مشرک باشم. یعنی من مسلمانم ولی برنامه از خدا اصلاً قرار نمی‌گیرم. اینجا خدا می‌گوید ما چنین — الان تو مشرکی، فرق نمی‌کند، چون داری برنامه‌هایت را از کسِ دیگر می‌گیری. کسی می‌گوید من مسلمانم ولی برنامه را از کسِ دیگر می‌گیرم. خب شما بگو این می‌شود همین اسلامِ شناسنامه‌ای.

«وَأَنزَلْنَآ إِلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ بِٱلْحَقِّ مُصَدِّقًۭا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ ٱلْكِتَٰبِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ ۖ فَٱحْكُم بَيْنَهُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ ۖ وَلَا تَتَّبِعْ أَهْوَآءَهُمْ عَمَّا جَآءَكَ مِنَ ٱلْحَقِّ ۚ لِكُلٍّۢ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةًۭ وَمِنْهَاجًۭا ۚ وَلَوْ شَآءَ ٱللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةًۭ وَٰحِدَةًۭ وَلَٰكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِى مَآ ءَاتَىٰكُمْ ۖ فَٱسْتَبِقُوا۟ ٱلْخَيْرَٰتِ ۚ إِلَى ٱللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًۭا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ» (مائده/۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این کتاب را به حق به‌سوی تو فروفرستادیم، تصدیق‌کنندهٔ آنچه از کتاب پیشِ روی آن است و نگهبانِ آن. پس میان‌شان به آنچه خدا فروفرستاده داوری کن و از هواهایشان به جای حقی که به‌سوی تو آمده پیروی مکن. برای هر یک از شما شریعت و راهی نهادیم. و اگر خدا می‌خواست شما را یک امت می‌کرد، ولی تا شما را در آنچه داده است بیازماید. پس در خیرات از هم پیشی گیرید. بازگشتِ همه به‌سوی خداست، پس شما را از آنچه در آن اختلاف می‌کردید خبر می‌دهد.

آن روز ظهورِ لا إله إلا الله است. برای همین زیارتِ اهلِ قبور را دیده‌اید چه جور یکی است؟ خیلی عجیب است: السلام علی أهلِ لا إله إلا الله، من أهلِ لا إله إلا الله، یا أهلَ لا إله إلا الله، کیف وجدتم قولَ لا إله إلا الله… به همه می‌بینی پر از لا إله إلا الله. اصلاً همهٔ این دعاها لا إله إلا الله. آن روزی که روزِ ظهورِ این لا إله إلا الله است، آن روز کسی نمی‌تواند بگوید من موحدم به این دلیل که در محیطِ شرک بودم یا نبودم، خانواده‌ام این‌گونه بودند یا نبودند. چون که این عهد را شما مستقیماً سپرده‌اید، خودتان به تنهایی سپرده‌اید، و می‌توانید بروید این عهد را پیدا کنید و موحد بودنِ خودتان را هم پیدا کنید. و اینکه من یک فقیرِ محضم مستند به یک غنیِ محض. جایی که قرار است آدم پیدا کند. خدا می‌گوید چنین عهدی ما از شما نگرفتیم؟

این طریقِ خودشناسی، طریقِ خودشناسی از طریقِ علمِ حضوری است؛ این هم همان عهدی است که عالم‌ها سپرده‌اند و خودشان هم شاهدند بر همین عهدِ خودشان. سرشان را بگیرند می‌بینند. خدا هم اگر دیدی، دیدی؛ ندیدی به زور تو چشمِ آدم می‌کند. یعنی این مضمونِ بسیاری از روایات است که خیلی از این مصیبت‌ها را می‌آورد برای اینکه شما برگردید. اصلاً «لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» این کارها را می‌کند. یعنی به خاطرِ اینکه برگردی می‌کند. بسیاری‌اش را اگر بگویی خب من مثلِ بچه‌آدم دارم راه می‌روم دیگر؛ دیگر هی این‌ور و آن‌ور نمی‌زنند که مثلِ بچه‌آدم راه بروی. اگر کسی خودش همین‌جور دارد مسیرِ توحیدِ واقعی را — توحید یعنی من برنامه‌ام را از خدا می‌گیرم، گردنم جلوی غیرِ خدا خم نمی‌کنم، فقط هم «وَلَهُ الدِّينُ وَاصِبًا»، فقط هم خدا باید برنامه بدهد، تحتِ برنامهٔ دیگر هم کسی نرود؛ این چیزها نه اینکه عرف به من برنامه بدهد و این برنامه بدهد و هزار تا چیزی که شما هم می‌دانید — خدا هم لطف می‌کند. البته کسی مصیبت نباید طلب کند.

این طریقِ خودشناسی از طریقِ علمِ حضوری همان عهدی است که عالم‌ها سپرده‌اند. خودشان شاهدِ همان عهدند. سر را برگردانند می‌بینند. اگر ندیدند، بسیاری از مصائب برای همین «لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» است: تا برگردی. اگر کسی مسیرِ توحیدِ واقعی را می‌رود — برنامه فقط از خدا، گردن خم‌نکردن در برابرِ غیر — خدا با او به لطف رفتار می‌کند. مصیبت را کسی نباید طلب کند؛ اما غایتِ بسیاری از رنج‌ها بازگشت است.


حدیثِ شکایتِ حاجت: مؤمن و کافر

یک صلوات. خوبی چیزی هم که ارتباط داشته باشد با همین بحث — غرر، صفحهٔ چهارصد و بیست و هفت — دارد که امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند:

«مَنْ شَكَا الْحَاجَةَ إِلَى مُؤْمِنٍ فَكَأَنَّمَا شَكَاهَا إِلَى اللَّهِ، وَمَنْ شَكَاهَا إِلَى كَافِرٍ فَكَأَنَّمَا شَكَى اللَّهَ» (نهج‌البلاغه / غرر الحکم، از امیرالمؤمنین علیه‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که نیاز خود را نزد مؤمنی شکوه کند، گویی آن را نزد خدا شکوه کرده است؛ و هر که آن را نزد کافری شکوه کند، گویی از خدا شکوه کرده است.

کسی که حاجتی را به سمتِ یک مؤمن ببرد — حاجتی دارد، حاجتِ خودش را به سمتِ مؤمن ببرد؛ یک آدمِ باتقوا، آدمِ مؤمن. کلاً حاجت به درِ خانهٔ این و آن بردن چیزِ پسندیده‌ای نیست البته. کلاً موردِ پسند برای خودش نیست. حالا ممکن است برای کاری، برای چیزی. برای خودش حاجتی ببرد به سمتِ کسی، خیلی کارِ پسندیده‌ای نیست. ولی حالا به سمتِ یک مؤمنی ببرد: حاجت بردن به سمتِ مؤمن، حاجت بردن به سمتِ خداست. اگر تو حاجتی می‌خواهی ببری به سمتِ کسی ببر که آدمِ معتقدی است. آدمی که این حرف‌ها را قبول دارد. بالاخره می‌گوید او یک جوری تحلیل می‌کند. می‌گوید بالاخره امتحانِ خداست. من کارِ این را راه بیندازم. می‌بینی که با هزار تا کار در حقیقت با معرفتِ درست هماهنگ است.

و «مَنْ شَكَا إِلَى كَافِرٍ»: اگر شکایت ببرد و حاجت ببرد یا کلاً شکایتِ روزگار را بکند به سمتِ کافر، به سمتِ کسی که خلاصه بی‌خداست این آدم، «فَكَأَنَّمَا شَكَى اللَّهَ». انگار دارد از خدا شکایت می‌کند. چون آن تحلیلی که اینجا برای او می‌گذارد این است که شما که می‌گفتید خدا هوای ما را دارد و پارتی‌مان خداست و از این چیزها، حرف‌های این‌مدلی می‌زدید، چی شد؟ حالا گیر خورده‌اید و آمده‌اید.

لذا به هیچ نحوی کسی با آدمِ غیرِمعتقد می‌تواند سلام‌علیک و عید و دید و بازدید بدهد، پس بدهد، فلان؛ ولی به صورتی که یک حاجتی به درِ خانهٔ او ببرد، این یک جوری انگار ضایع کردنِ خداست. یعنی مؤمن خودش را هیچ موقع ضایع نمی‌کند پیشِ انسانِ بی‌خدا.

خیلی رفتار به معنای شما ایدئولوژیک است؛ خیلی ایدئولوژیک است. اصلاً کشورِ ما هم این‌جور است. یک کشورِ به‌شدت ایدئولوژیکیم؛ تو کلِ دنیا معروفیم به کشورِ ایدئولوژیک. می‌دانید که ما و اسرائیل — یعنی همین فلسطینِ اشغالی — کلاً معروفیم به دو تا کشورِ ایدئولوژیک. این‌ها هم خیلی ایدئولوژیک‌اند. تو دنیا معروفیم؛ ما حتی قبل از انقلاب به همین چیز معروف بودیم. اینی که حتی مناسباتِ ما، مناسباتی است که با آدم‌ها مناسباتی است که ایدئولوژی توش نقشِ اساسی بازی می‌کند. این که شما داری اصلاً این حاجت را درِ خانهٔ کی می‌بری؟ این‌اش مهم است. نکند این وسط خدا ضایع شود؛ بروی خدا را ضایع کنی. یعنی خیلی عجیب است در نوعِ خودش. به خصوص متوجه این‌اش باشید که دنیا خیلی فاصله دارد با این جور رفتار که بگوید من ببینم حاجت ببرم برای کی که این خدا این وسط چه به او می‌افتد یا نمی‌افتد. شکایت از دستِ خدا نشود.


دعا و حسنِ ختام

خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلبِ نازنینِ امام زمان ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. در امرِ فرجش تعجیل بفرما. ما را سربازِ تمام‌وقتِ امام زمان‌مان قرار بده. خدایا هر حزب و گروهی در هر جای این عالم هست به ولایتِ امام علیه‌السلام واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزارانِ اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و عماد و تأیید بفرما. خدایا هر کاری که به یاد و نامِ تو آغاز می‌کنیم به نهایتِ اخلاص و تلاش ما را نهایت بفرما. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمانِ ما را مهمانِ خوانِ بیکرانِ قرآن و اهل‌بیت قرار بده. نسل و دودمانِ ما را تا قیامِ قیامت از مریدان و عاشقانِ قرآن و اهل‌بیت قرار بده. مقامِ شهدا را عالی‌تر بگردان و ما را هم به ایشان ملحق بفرما. مقامِ ما را برتر از شهدا قرار بده. بحقّ النبی و آله؛ فاتحة مع الصلاة. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.


پاورقی توضیحی: متنِ این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمه‌های ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است. منبعِ پیاده‌سازی فایلِ خامِ آوانگاری است و بخشِ Segments در این تدوین به کار نرفته است.