ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 030
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ سی‌اُم از سلسلهٔ درس‌های «انسان کامل» است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسش‌وپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانی) درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.

آغاز جلسه و اتصال به آیات خلقت انسان

السلام علیکم و رحمة الله و برکاته. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان، ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان‌مان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

صفحهٔ نوزدهٔ مصحف؛ آیهٔ صد و بیست و چهارم سورهٔ مبارکهٔ بقره. به مناسبت بحثی که دربارهٔ انسان و انسان کامل پیش آمد، جا دارد آیاتی را هم که از جنس همان آیاتِ آغازینِ سورهٔ بقره است — آیات سی تا سی‌ونه — در همین فضا بخوانیم. این آیه یکی از آیاتِ به‌حقیقت سه‌ستارهٔ قرآن می‌تواند محسوب شود و خیلی منحصربه‌فرد است. گرچه دربارهٔ حضرت ابراهیم علیه‌السلام آمده، اما ناظر به بحثی عمیق در معارف قرآن است که مختص به ابراهیم نیست. اینکه چرا این بحث با ایشان کلید خورده، بحثی جداست و شاید بعداً به آن بپردازیم. اجمالاً آیه را معنا می‌کنیم تا بعد سراغ مفردات و مطالب دیگر برویم.

«وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍۢ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًۭا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۱۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنگاه که پروردگارِ ابراهیم او را به کلماتی آزمود و او آن‌ها را به انجام رساند، فرمود: «من تو را برای مردم امام قرار می‌دهم.» [ابراهیم] گفت: «و از ذریه‌ام نیز؟» فرمود: «عهد من به ستمکاران نمی‌رسد.»

معنای متداول آیه و دو دقیقه بحثِ عاملِ «إِذْ»

بنده آیه را این‌گونه معنا می‌کنم — همان معنای متداول و رسمی که معمولاً می‌شنویم. آن هنگام که ابراهیم امتحان شد؛ پروردگارش او را به کلماتی امتحان کرد و او آن کلمات را تمام کرد. خداوند فرمود: «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا»؛ من تو را برای مردم امام قرار دادم. ابراهیم گفت: «وَمِنْ ذُرِّيَّتِي»؛ از ذریه‌ام هم همین‌طور. خداوند فرمود: «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»؛ عهد من به ظالمین نمی‌رسد.

اگر بخواهیم در عرض دو سه دقیقه یک بحث فنیِ عربی بکنیم، مسئله این است که این «إِذْ» ظرف است و ظرف عامل می‌خواهد. عاملش یک فعل است. ما وقتی آیه را این‌گونه معنا کردیم، عامل را «قَالَ» گرفتیم. یعنی گفتیم: و آن هنگام که پروردگارش ابراهیم را امتحان کرد، گفت. با این خوانش، میان فقرهٔ ابتلاء و فقرهٔ جعلِ امامت یک حالتِ ترتّب و سببیت دیده می‌شود: امتحان‌هایی شد و به سبب همان امتحان‌ها خداوند این را به او گفت. این خوانش خیلی شفاف و واضح درمی‌آید.

اما اگر عاملِ «إِذْ» را یک «اُذْکُرْ» مقدّر بدانیم — و این در آیات کم نیست — برداشت‌های دیگری هم ممکن می‌شود. این‌طور معنا می‌شود: و یاد بیاور؛ کی را؟ آن هنگام را که «ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ». حالا آن امتحان و آن کلمات چه بود؟ امامت. می‌تواند این‌گونه معنا شود: به امتحانِ امامت امتحان شد؛ نه اینکه یک سری کلمات امتحان شد و به سببش رسید به امامت. بلکه: یاد بیاور آن هنگام را که به کلماتی امتحان شد و آن کلمات را تمام کرد و از این امتحان‌ها به در آمد. آن امتحانات چه بود؟ امامت. آن وقت دیگر آن حالتِ ترتّبی که معمولاً می‌خواهیم در نظر بگیریم، این‌قدر سرراست نیست.

البته باز هم می‌توان معنای ترتّب را از همین خوانش درآورد. چطور؟ این‌گونه معنا کنیم: و یاد بیاور آن هنگام را که ابراهیم به کلماتی امتحان شد و تمام کرد. وقتی این کلمات تمام شد و این امتحان به پایان رسید، چه شد؟ «قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». نتیجهٔ این چند دقیقه این است که اگر عاملِ «إِذْ» را «اُذْکُرْ» مقدّر بگیریم — چنان‌که بسیاری از مفسران شیعه هم همان «اُذْکُرْ» را گرفته‌اند — استنباطِ آن حالتِ ترتّب که ما معمولاً استنباط می‌کنیم کمی سخت‌تر می‌شود. ولی اگر عاملش همان «قَالَ» باشد خیلی راحت است: و آن هنگام که ابراهیم کلمات خدا را تمام کرد، خداوند به او گفت من تو را برای مردم امام قرار می‌دهم. این حالت ترتّب در آن واضح است.

به اصلِ این بحث بعداً می‌پردازیم. قبل از آنکه وارد شویم که این امامتِ مطرح در آیه زعامت و پیشوایی سیاسی است یا چیز دیگری، بیایید کمی با مفرداتِ خود آیه انس بگیریم تا در فضای اصلی آیه قرار بگیریم.


مفردات آیه: ابتلاء از ریشهٔ «بَلِيَ»

یک نکته، نکتهٔ ابتلاء است. ابتلاء که جزو مفردات این آیه است و نقش اساسی هم در آیه دارد، از ریشهٔ «بَلِيَ» است. «بَلِيَ» یعنی پوشاند؛ پوشیده کرد. این معنای اصلیِ ابتلاء است. اگر امتحان را هم ابتلاء می‌گویند، به خاطر آن است که امتحان آدم را می‌پوساند. یعنی چه می‌پوساند؟ چون شیء وقتی کهنه می‌شود، وقتی مدتی به کار گرفته می‌شود، خصوصیاتش درمی‌آید. پارچه‌ای تا از آن استفاده نشده، خصوصیاتش آشکار نمی‌شود؛ وقتی زیاد از آن استفاده کنند، بشویند، در آفتاب پهن کنند، خصوصیاتش بیرون می‌زند. از این جهت، پوشاندن ملازمِ امتحان کردن است.

دیده‌اید می‌گوییم فلانی را کهنه کرده‌ایم؛ فلان کار را کهنه کرده‌ایم. کهنه کردن دقیقاً همین معناست. وقتی کهنه‌اش می‌کنی یعنی می‌شناسی‌اش. با کهنه کردن است که آدم می‌شناسد. «بَلِيَ» به معنای امتحان کردن نیست؛ به معنای پوشاندن و کهنه کردن است. ولی چون انسان در امتحان کردن طرف مقابل را می‌پوساند و با همین پوشاندن است که خصوصیات شیء بیرون می‌آید، ابتلاء را به معنای امتحان — به معنای لازمِ این ریشه — گرفته‌اند. این معنای لغوی‌اش.


دو نیاز انسانی در امتحان که در خدا نیست

اما فرهنگِ قرآنیِ امتحان چیز دیگری است. معنای امتحان در ما با دو نیاز همراه است. یکی اینکه کارهایمان را باید به دیگران واگذار کنیم؛ خودمان همهٔ کارها را نمی‌توانیم انجام دهیم. دو اینکه دیگران را نمی‌شناسیم. چون کار را باید واگذار کنیم و طرف را نمی‌شناسیم، دست به امتحانش می‌زنیم تا بشناسیمش: می‌خواهیم کار را به او بسپاریم، شراکت کنیم، کاری برای ما انجام دهد.

این هر دو معنا در مورد خدا نیست؛ با این حال مبحثِ ابتلاء را داریم. پس مشخص است که با فرهنگی دیگر روبه‌رو هستیم. خدا جاهای مختلف می‌گوید من اصلاً به کار شما احتیاج ندارم. سورهٔ مبارکهٔ محمد را بیاورید؛ صفحهٔ پانصد و هفت. آیهٔ چهار.

«فَإِذَا لَقِيتُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ فَضَرْبَ ٱلرِّقَابِ حَتَّىٰٓ إِذَآ أَثْخَنتُمُوهُمْ فَشُدُّوا۟ ٱلْوَثَاقَ فَإِمَّا مَنًّۢا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَآءً حَتَّىٰ تَضَعَ ٱلْحَرْبُ أَوْزَارَهَا ۚ ذَٰلِكَ وَلَوْ يَشَآءُ ٱللَّهُ لَٱنتَصَرَ مِنْهُمْ وَلَٰكِن لِّيَبْلُوَا۟ بَعْضَكُم بِبَعْضٍۢ ۗ وَٱلَّذِينَ قُتِلُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَٰلَهُمْ» (محمد/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون با کسانی که کفر ورزیده‌اند برخورد کردید، گردن‌زدن [در کار] است تا آنگاه که آنان را از پا درآوردید؛ پس بند را محکم کنید. سپس یا منت نهادن است بعد از آن، یا فدیه گرفتن، تا جنگ بارهایش را فرو نهد. این است [حکم]؛ و اگر خدا می‌خواست از آنان انتقام می‌کشید، ولی [چنین کرد] تا برخی از شما را با برخی بیازماید. و کسانی که در راه خدا کشته شدند، هرگز اعمالشان را تباه نمی‌کند.

«لقاء» اصطلاحِ جنگ است، نه ملاقاتِ بیمارستان

همین آیه را فیلمِ «فتنه» — همان فیلمِ کوتاهِ هلندی — خوانده و روی آن مغالطه کرده است. «فَإِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا» به معنای صرفِ ملاقات نیست که مثلاً رفته باشی بیمارستان ملاقاتِ یک کافر، بعد گردنش را بزنی. تعبیرِ لقاء در قرآن زیاد است و در مورد جنگ، تعبیرِ خاص و اصطلاحی است. دو معنا دارد: یکی همین دیدار؛ یکی معنای متداولِ دیگری که در فضای نبرد است. ترجمهٔ انگلیسیِ همان فیلم هم همین مغالطه را دارد. به گروه معارف دانشگاه امیرکبیر هم گفتم: تا تنور داغ است باید چسباند. پخشِ همین فیلم محملی است برای آموزشِ دقیقِ دین؛ اگر نقد کتاب سلمان رشدی بگذاری کسی نمی‌آید، اما یک ربع مستندِ «فتنه» که آیات را هم می‌خواند، میدانِ بحث باز می‌شود. شرطش این است که مغالطه‌اش را همان‌جا باز کرد.

«فَإِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ» یعنی وقتی در جنگ با آنان برخورد کردید، گردن بزنید؛ بکشید. بحث این نیست که به عنوان یک تکلیفِ جدا، وقت بگذارید تا گردن‌ها را حتماً قطع کنید. آهنگِ آیه مشخص است: وسط جنگ مهلت ندهید. وسط جنگ که بنا نیست همدیگر را ماچ و بوسه کنند؛ وسط جنگ می‌کشند.

تمایلی هست که آدم وقتش را بگذارد سرِ اسیر گرفتن تا بعداً این‌ها را غنیمت جنگی حساب کند یا در قبال آزاد کردن پول بگیرد. می‌گوید نه؛ تا پای خودتان سفت نشده، اسیر نگیرید. بزنید، بکشید. «حَتَّىٰ إِذَا أَثْخَنتُمُوهُمْ»؛ ثخن همین حالتِ صلابت است. تا خودتان محکم شوید. وقتی محکم شدید، «فَشُدُّوا الْوَثَاقَ»؛ اسیران را محکم ببندید. «فَإِمَّا مَنًّا بَعْدُ وَإِمَّا فِدَاءً»؛ بعد به صلاحِ رهبری، یا با منّت آزاد کنید یا در قبال فدیه. بعد از اینکه جنگ به پایان رسید، کسی حقِ کشتنِ اسیر را ندارد. «حَتَّىٰ تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزَارَهَا»؛ تا جنگ سنگینی و بار خودش را زمین بگذارد.

خلاصه می‌گوید بلند شوید جانانه بجنگید؛ این‌گونه. بعد می‌گوید «ذَٰلِكَ»؛ این است. یعنی همین؛ ولامری ذلک. بعد می‌فرماید: «وَلَوْ يَشَاءُ اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ». اگر خدا می‌خواست خودش می‌توانست از این کفار انتقام بگیرد. من خدا هیچ احتیاجی به شما ندارم که شما بیایید این کار را برای من انجام دهید. جنودِ آسمان و زمین همه برای خداست. جریان ابرهه را چطور اداره کرد؟

بحث این است که شما برو بجنگ؛ در جهاد علمی، در جهاد اصغر، در این میدان‌ها شرکت کن. بیا برای خدا کار کن؛ نه اینکه من خدا به کار تو احتیاج دارم. «ذَٰلِكَ وَلَوْ يَشَاءُ اللَّهُ لَانتَصَرَ مِنْهُمْ»؛ خودش انتقام می‌کشید. این برای این نبود. «وَلَٰكِن لِّيَبْلُوَا بَعْضَكُم بِبَعْضٍ»؛ یک عده را با یک عدهٔ دیگر می‌خواهد امتحان کند. می‌گوید شما بیا این کار را انجام بده تا معلوم شود می‌کنی یا نمی‌کنی؛ این معامله را می‌کنی یا نمی‌کنی. وگرنه من به شما احتیاج ندارم.

تو برای اینکه گوهرت استخراج شود احتیاج داری در این صحنه‌ها باشی؛ نه اینکه خدا به کار تو احتیاج دارد. وگرنه مثل ابرهه می‌تواند قضیه را اداره کند و برود. آیا برای خدا کاری دارد جان این‌ها را بگیرد؟ آیا دست خدا بسته است که به ما احتیاج داشته باشد وگرنه کار زمین بماند؟ به طرفهٔ العین می‌تواند انجام شود.

«وَالَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَلَن يُضِلَّ أَعْمَالَهُمْ»؛ کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند، اعمالشان گم نمی‌شود. اینکه می‌گویند خون شهدا هدر رفته، اصلاً خون شهدا هدر نمی‌رود. هیچ گم و گور نمی‌شود در عالم؛ اثرات خودش را دارد.

از قرآن‌خواندن این نتیجه را آدم می‌گیرد که هر کاری می‌کند دارد برای خودش می‌کند. خدا احتیاجی به این حرکت‌ها ندارد. مثل ما نیست که نیاز داشته باشیم کارها را به دیگران واگذار کنیم.


سستی در موضعِ برتری و غنای خدا از مالِ شما

آیهٔ سی و پنجِ همین سوره:

«فَلَا تَهِنُوا۟ وَتَدْعُوٓا۟ إِلَى ٱلسَّلْمِ وَأَنتُمُ ٱلْأَعْلَوْنَ وَٱللَّهُ مَعَكُمْ وَلَن يَتِرَكُمْ أَعْمَٰلَكُمْ» (محمد/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سستی مکنید و به صلح دعوت مکنید در حالی که شما برترید و خدا با شماست و هرگز اعمال شما را ناقص نمی‌گذارد.

می‌گوید مبادا سستی کنید و مشرکین را دعوت به سازش کنید؛ یعنی یک حالتِ سِلم با آنان پیش بگیرید، آن وقتی که اتفاقاً بیخِ کار افتاده دستِ خودِ شما. «وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ»؛ وقتی خودتان در یک عُلو قرار گرفته‌اید، آن موقع جای این کارها نیست. «وَاللَّهُ مَعَكُمْ»؛ خدا با شماست، نترس. «وَلَن يَتِرَكُمْ أَعْمَالَكُمْ»؛ یترکم معنای تنقیصه است: خدا اعمالتان را ناقص نمی‌کند و از بین نمی‌برد.

«إِنَّمَا ٱلْحَيَوٰةُ ٱلدُّنْيَا لَعِبٌۭ وَلَهْوٌۭ ۚ وَإِن تُؤْمِنُوا۟ وَتَتَّقُوا۟ يُؤْتِكُمْ أُجُورَكُمْ وَلَا يَسْـَٔلْكُمْ أَمْوَٰلَكُمْ» (محمد/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست؛ و اگر ایمان آورید و تقوا پیشه کنید پاداش‌هایتان را به شما می‌دهد و اموال شما را از شما نمی‌خواهد.

حتی اگر برای همین حیات دنیا باشد: اگر ایمان بیاورید و تقوا پیشه کنید، همان اجرتان را به شما می‌دهد. خدا از شما اموالتان را نمی‌خواهد.

«إِن يَسْـَٔلْكُمُوهَا فَيُحْفِكُمْ تَبْخَلُوا۟ وَيُخْرِجْ أَضْغَٰنَكُمْ» (محمد/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر آن را از شما بخواهد و اصرار ورزد، بخل می‌ورزید و کینه‌هایتان را بیرون می‌آورد.

اگر اصرار کند که اموالت را برای خدا بده، اتفاقاً بخل می‌کنی و این زغم و کینه را استخراج می‌کند. وقتی بگوید بروید اموالتان را بدهید، اولادتان را بدهید، بروید جبهه — خدا این‌ها را نمی‌خواهد.

«هَٰٓأَنتُمْ هَٰٓؤُلَآءِ تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ فَمِنكُم مَّن يَبْخَلُ ۖ وَمَن يَبْخَلْ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِۦ ۚ وَٱللَّهُ ٱلْغَنِىُّ وَأَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ ۚ وَإِن تَتَوَلَّوْا۟ يَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُونُوٓا۟ أَمْثَٰلَكُم» (محمد/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هان، شما همان‌هایید که فراخوانده می‌شوید تا در راه خدا انفاق کنید؛ پس برخی از شما بخل می‌ورزند. و هر که بخل ورزد جز به زیان خویش بخل ورزیده است. و خدا بی‌نیاز است و شما نیازمندانید. و اگر روی بگردانید، گروهی جز شما را جایگزین می‌کند؛ سپس آنان مانند شما نخواهند بود.

وقتی دعوت می‌شوید در راه خدا انفاق کنید، عده‌ای بخل می‌کنید. کسی که بخل می‌کند برای خودش بخل می‌کند. من احتیاج به کار شما ندارم. خدا غنی است، شما فقیرید. من که می‌گویم بیا دین را یاری کن، اگر تو لاک‌پشتی به فکر بستنِ بارِ زندگیِ خودت هستی و برای پایداری دین نیایی، تو را کنار می‌گذاریم. مدتی این کار را دست تو گذاشتیم تا ببینیم چه می‌کنی. اگر توفیقِ کار برای خدا را داشتی، دستت را نمی‌گیرند؛ فکر نکن خدا با دینش با ما معامله می‌کند که تا ابد دست تو بماند. برمی‌دارد از دست تو می‌گیرد و می‌گذارد دست کس دیگر.


قومِ جایگزین: «یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ» و روایتِ سلمان

همین مضمون در سورهٔ مائده هست: اگر شما سستی کنید، عده‌ای خواهند آمد.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِۦ فَسَوْفَ يَأْتِى ٱللَّهُ بِقَوْمٍۢ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُۥٓ أَذِلَّةٍ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى ٱلْكَٰفِرِينَ يُجَٰهِدُونَ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَآئِمٍۢ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ ٱللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ ۚ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ» (مائده/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هر کس از شما از دینش برگردد، به زودی خدا گروهی را می‌آورد که آنان را دوست دارد و آنان او را دوست دارند؛ با مؤمنان فروتن‌اند و بر کافران سرافراز؛ در راه خدا جهاد می‌کنند و از سرزنشِ هیچ سرزنشگری نمی‌ترسند. این فضل خداست که به هر که بخواهد می‌دهد؛ و خدا گشایشگرِ داناست.

عده‌ای خواهند آمد که رفیقِ خدایند: خدا این‌ها را دوست دارد، این‌ها هم خدا را دوست دارند. در مقابلِ خودی ذلیل و رام‌اند، در مقابلِ کافر عزیز. پیکار می‌کنند و از هیچ ملامتی نمی‌ترسند. کیستند؟ در روایت گفته‌اند: منّا اهلُ فارس. سلمان کنار پیامبر نشسته بود؛ زدند روی دوشش و گفتند فامیلِ اینان. ما وعدهٔ خداییم.

این‌طور نیست که فکر کنیم بالاخره حکومتی هست، چیزی هست، و نه جهاد علمی، نه جهاد عینی، نه جهاد برای محرومین — همان لاک‌پشتیِ خودمان. ما وعده‌های خداییم. خواهند آورد قومی فارسی را که دین خدا به واسطهٔ این‌ها یاری می‌شود. آن موقع است که آدم فکر می‌کند باید با شتابی مضاعف شروع کند این وعده‌ها را محقق کند. خودش احتیاج دارد. نه کسی به کار من احتیاج دارد، نه خدا. خدا به هیچ کار هیچ‌کس احتیاج ندارد.

این نکتهٔ اول: ما در امتحان‌ها لازم است کار را به دیگران واگذار کنیم؛ خدا هیچ احتیاج ندارد کارش را به دیگران واگذار کند.


نکتهٔ دوم: جهلِ ممتحِن در امتحانِ خدا مأخوذ نیست

دوم این است که ما فی‌الضمیرِ آدم‌ها را نمی‌شناسیم؛ برای همین باید امتحان بگیریم. به عبارتی باید گفت در امتحان، جهلِ ممتحِن هیچ‌وقت مأخوذ نیست به این معنا که امتحان همیشه برای این باشد که ممتحِن نمی‌داند و می‌خواهد بداند. این معنا در امتحان‌های خدا نیست.

سورهٔ مبارکهٔ طه، آیهٔ شش و هفت؛ صفحهٔ سیصد و دوازده:

«لَهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ ٱلثَّرَىٰ» (طه/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین و آنچه میان آن دو و آنچه زیر خاک است از آنِ اوست.

همهٔ عالم برای خداست. هرچه میان آسمان و زمین است برای خداست؛ زیرِ خاک‌ها هم برای خداست. این ملکیت بارها گفته شده که ملکیتِ اعتباریِ ما نیست؛ اینکه بگویی این ضبطِ صوت مال من است. ملکیتِ حقیقی آن ملکیتی است که مثل ملکیتِ شما بر خیالات خودتان است. یک انسان را الان در ذهنتان بیاورید؛ چطور مال شماست؟ در چنبرِ وجودی شماست. هیچ اراده‌ای ندارد جز آنچه در چنگِ ارادهٔ شماست. دستش را دراز کن، دراز می‌شود. تمام محتوایش در چنبرِ وجودی شما قرار گرفته. این مالکیتِ حقیقی است که خدا می‌گوید؛ نه اینکه مال ماست مثل اینکه کتاب مال ماست.

«وَإِن تَجْهَرْ بِٱلْقَوْلِ فَإِنَّهُۥ يَعْلَمُ ٱلسِّرَّ وَأَخْفَى» (طه/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر سخن را آشکار کنی، او نهان و نهان‌تر از نهان را می‌داند.

اگر حرف آشکارا می‌زنید، بدانید که او می‌داند. «یعلم الجهر» را دیگر نمی‌گوید چون واضح است. سرِ شما را خدا می‌داند؛ أخفى‌السرّ شما را هم خدا می‌داند. أخفى‌السر یعنی چیزهایی که خودتان هم نمی‌دانید چه مدلی هستید.

آقای حسن‌زاده یک‌وقت تعریف می‌کرد. می‌گفت خدمتِ آقای شعرانی، استادشان، رفته بودند و مطلبی به ذهن خودشان رسیده بود؛ به عنوان یک فکرِ نو گفتند. آقای شعرانی گوش کردند و گفتند: بله، البته این را شما از من گرفته‌اید. بعد ایشان توضیح می‌دادند که خیلی اوقات آدم چیزی را جایی خوانده، در گوشه‌ای بایگانی شده، حتی خودش هم نمی‌داند. یعنی جزوِ أخفى‌السر است. دارد چیز دیگری می‌خواند؛ آن مطلب از گوشه‌های ذهن بالا می‌آید. فکر می‌کند مال خودش است؛ «لم یسبقنی إلیه أحد»؛ کسی بر من پیشی نگرفته، خودم درآوردم. در حالی که جای دیگر شنیده بوده، گوشه‌ای مخفی شده، حالا نشان داده. ما أخفى‌السرّمان را هم خدا می‌داند.

پس اگر خدا برای انجام کارها نیازی ندارد به کسی واگذار کند، و این‌طور هم نیست که آدم‌ها را نشناسد و بخواهد ممتحَن را بشناسد، پس چرا خدا امتحان می‌کند؟ پس فرهنگِ ابتلاء در قرآن چیست؟

یک جا می‌گوید اصلاً کار ما امتحان گرفتن است: «وَإِن كُنَّا لَمُبْتَلِينَ».

«إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ وَإِن كُنَّا لَمُبْتَلِينَ» (مؤمنون/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی در این [ماجرا] نشانه‌هایی است، و ما همواره آزمایش‌کننده‌ایم.

یک جا می‌گوید هرچه در این دنیاست امتحان است؛ خوشی‌اش و ناخوشی‌اش. حواستان باشد.

«إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى ٱلْأَرْضِ زِينَةًۭ لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًۭا» (کهف/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آنچه را روی زمین است زیوری برای آن قرار دادیم تا آنان را بیازماییم که کدام‌شان نیکوکارترند.

آنچه روی زمین است — هرچه هست — «لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا». می‌خواهد این أحسن‌عملا بیرون بیاید.


پس از اُحُد: نعاسِ امنیت و گمانِ جاهلی به خدا

همین بحث را در سورهٔ آل‌عمران، آیهٔ صد و پنجاه و چهار، صفحهٔ هفتاد، انجام دهیم. بعد از جریان اُحُد می‌فرماید:

«ثُمَّ أَنزَلَ عَلَيْكُم مِّنۢ بَعْدِ ٱلْغَمِّ أَمَنَةًۭ نُّعَاسًۭا يَغْشَىٰ طَآئِفَةًۭ مِّنكُمْ ۖ وَطَآئِفَةٌۭ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِٱللَّهِ غَيْرَ ٱلْحَقِّ ظَنَّ ٱلْجَٰهِلِيَّةِ ۖ يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ ٱلْأَمْرِ مِن شَىْءٍۢ ۗ قُلْ إِنَّ ٱلْأَمْرَ كُلَّهُۥ لِلَّهِ ۗ يُخْفُونَ فِىٓ أَنفُسِهِم مَّا لَا يُبْدُونَ لَكَ ۖ يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ ٱلْأَمْرِ شَىْءٌۭ مَّا قُتِلْنَا هَٰهُنَا ۗ قُل لَّوْ كُنتُمْ فِى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ ٱلَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ ٱلْقَتْلُ إِلَىٰ مَضَاجِعِهِمْ ۖ وَلِيَبْتَلِىَ ٱللَّهُ مَا فِى صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِى قُلُوبِكُمْ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ» (آل‌عمران/۱۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس پس از آن اندوه، آرامشی به صورت خوابِ سبکی بر شما فرو فرستاد که گروهی از شما را فرامی‌گرفت؛ و گروهی بودند که تنها جانِ خودشان برایشان اهمیت داشت، و دربارهٔ خدا گمانی ناروا، گمانِ جاهلیت، می‌بردند. می‌گفتند: «آیا ما را از این کار چیزی هست؟» بگو: «کار یکسره از آنِ خداست.» در دل چیزی پنهان می‌داشتند که برای تو آشکار نمی‌کردند. می‌گفتند: «اگر ما را از کار چیزی بود، اینجا کشته نمی‌شدیم.» بگو: «اگر در خانه‌هایتان هم بودید، کسانی که کشته شدن بر آنان نوشته شده بود به‌سوی خوابگاه‌هایشان بیرون می‌آمدند؛ و تا خدا آنچه را در سینه‌های شماست بیازماید و آنچه را در دل‌هایتان است خالص گرداند. و خدا به رازِ سینه‌ها داناست.»

بر شما بعد از آن غم یک چُرتِ آرامش آمد. از این چُرت‌های آرامش‌زا خیلی در قرآن هست. حتی در بدر هم در سورهٔ انفال همین را می‌گوید:

«إِذْ يُغَشِّيكُمُ ٱلنُّعَاسَ أَمَنَةًۭ مِّنْهُ وَيُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ لِّيُطَهِّرَكُم بِهِۦ وَيُذْهِبَ عَنكُمْ رِجْزَ ٱلشَّيْطَٰنِ وَلِيَرْبِطَ عَلَىٰ قُلُوبِكُمْ وَيُثَبِّتَ بِهِ ٱلْأَقْدَامَ» (انفال/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که خوابِ سبک را امانی از جانب خویش بر شما پوشاند و از آسمان آبی بر شما فرو فرستاد تا شما را با آن پاک کند و پلیدی شیطان را از شما بزداید و دل‌هایتان را استوار سازد و گام‌ها را با آن ثابت گرداند.

«یَغْشَىٰ طَائِفَةً مِّنكُمْ»؛ این چُرت بعد از اُحُد بر گروهی آمد. «وَطَائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ»؛ طائفه‌ای که حواسشان به خودشان است. کدام خودشان؟ خودِ حیوانی‌شان. حواسشان به زندگیِ خودشان است؛ نه به اینکه موجودی‌اند در جامعهٔ اسلامی با یک سری وظایف. همتشان فقط خودشان است. «یَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ»؛ گمان‌های جاهلی راجع به خدا می‌برند.

چه می‌گفتند؟ «یَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ الْأَمْرِ مِن شَيْءٍ»؛ آیا اصلاً این راهی که آمده‌ایم حق بود؟ اگر حق بود چرا این‌قدر کشته دادیم؟ اگر حق بود چرا این‌طور؟ اگر حق بود چرا آن‌طور؟ جای خیلی سستی به لحاظ اعتقادی ایستاده‌اند. اگر اتوبوسی خالی از جلویشان رد شود دینشان از دست می‌رود. در صفِ اتوبوس ایستاده باشند، اتوبوس خالی رد شود یا پر باشد و نتوانند سوار شوند، به دین لطمه می‌خورد. نقطهٔ سستیِ اعتقادی: اگر اسلام حق است چرا این اتوبوس؟ چرا مملکت اینجاست؟ چرا اتوبوس‌ها این‌طور می‌آیند و می‌روند؟

«قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ. یُخْفُونَ فِی أَنفُسِهِم مَّا لَا یُبْدُونَ لَكَ»؛ چیزهایی پنهان می‌کنند که برای تو آشکار نمی‌کنند. «یَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ مَّا قُتِلْنَا هَٰهُنَا»؛ اگر راه ما درست بود چرا این‌قدر کشته دادیم؟ تشییعِ جنازهٔ شهدا که می‌شود می‌گویند پس چرا حق نیست. خدا می‌گوید: «قُل لَّوْ كُنتُمْ فِی بُیُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ كُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلَىٰ مَضَاجِعِهِمْ». اگر در خانه‌هایتان هم ایستاده بودید، ما عدهٔ دیگری را برای دین بارز می‌کردیم تا بروند و در آرامگاه‌های خود کشته شوند. کشته‌دادنِ دینی را قاطی نکنید.

ولی چرا این کارها را می‌کردیم؟ «وَلِیَبْتَلِیَ اللَّهُ مَا فِی صُدُورِكُمْ»؛ برای اینکه آنچه در سینه‌های شماست به این بلا و این امتحان بیفتد. «وَلِیُمَحِّصَ مَا فِی قُلُوبِكُمْ»؛ تا آنچه در قلب شماست تمحیص شود.


تمحیص: استخراجِ ناب، نه رفعِ جهلِ خدا

این کلمهٔ تمحیص کلمهٔ اساسی است. تمحیص به معنای تمحیض است؛ مَحَص به معنای مَحَض. اساساً نکته‌ای زبانی و ادبی است که برای دستیابی به ریشه‌ها از ریشه‌های نزدیک می‌شود کمک گرفت؛ چون ریشه‌هایی که به لحاظ آوایی نزدیک‌اند به لحاظ معنا هم نزدیک‌اند. فَصَل یعنی ترک خوردن؛ قَسَم یعنی شکستن. از این‌ها زیاد است. عوب با توب؛ عوا با توّاب. خبط با خبأ؛ حفظ با خشع. لغویین هم از همین نزدیکی کمک می‌گیرند.

گاهی کسی از این ظرافت استفاده کرده و حتی ریشه را تشخیص نداده. گفته مُخبِتین یعنی کسانی که خَبْتِ نارِ طبیعتشان را آتش زده‌اند؛ شهوتِ طبیعی‌شان را سوزانده‌اند. در حالی که مُخبِت از خَبَت است، نه از آن «كُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَاهُمْ سَعِيرًا» که در قرآن هست:

«… مَأْوَىٰهُمْ جَهَنَّمُ ۖ كُلَّمَا خَبَتْ زِدْنَٰهُمْ سَعِيرًۭا» (اسراء/۹۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): … جایگاهشان دوزخ است؛ هرگاه [آتشش] فرو نشیند، شعله‌ای برافروخته‌تر بر آنان می‌افزاییم.

آن خَبَت را برای مُخبِت گرفته. این از بیگانگی با ریشه است. ابن‌عربی گاهی چنین دقت‌های ادبی کرده؛ بعضی هوشِ کار را نفهمیده‌اند. لطفِ کار ادبی در قرآن همین است که از ریشه‌های نزدیک کمک بگیرید.

محض یعنی ناب. تمحیص کاری است که زرگر می‌کند: سنگِ طلا را در کوره می‌ریزد تا نابش استخراج شود. گوهرهای وجودی در ما هست؛ اگر نرود تو کوره، نابش استخراج نمی‌شود. خدا این سنت را گذاشته که ما را در کوره‌ها می‌گذارد تا نابِ ما را استخراج کند. از آن طرف، ناخالص هم کنارِ خالص است. منِ ناخالص و شمای خالص باید برویم توی کوره‌ای به نام جهاد تا من پس بکشم و شما بروید و معلوم شود ناب کیست.

یک موقع همه در دانشگاه بودند، جنگی هم نبود. ناب‌ها معلوم نبود کجایند. جنگی اتفاق می‌افتد؛ یکهو عده‌ای نابشان درمی‌آید. عده‌ای هم که قاطی بقیه بودند معلوم می‌شود برای خودشان‌اند. خدا که می‌داند. قرار است نابِ آدم‌ها مشخص شود. اگر بخشِ نابی در ما هست — که هست — بیاید بیرون؛ در امتحان خالص شویم؛ این ناب‌ها مشخص شود؛ بیاییم بیرون قوی شویم.


تمثیلِ وزنه‌بردار: تا آخر عمر کیسهٔ آرد نپرتانی

آقای رضازاده داشته کیسهٔ آرد پرت می‌کرده. اگر کسی نابِ این را درنمی‌آورد، تا آخر باید کیسهٔ آرد پرت می‌کرد. دو سرِ کیسه را گرفته بودند می‌زدند؛ این هم همین‌طور پرت می‌کرد. یک نفر تشخیص داد: دستش کوتاه است، کمرش پهن است؛ این جان می‌دهد برای وزنه‌برداری. بردنش باشگاه. آن‌قدر با او کار کردند که دیگر با آرد کار نمی‌کرد. یکهو شد قهرمان جهان. اگر در این تمحیص نمی‌افتاد و گوهرِ داخلی شناسایی نمی‌شد که این کار از او برمی‌آید، تا آخر عمر آرد پرت می‌کرد.

تمحیص یعنی همین. نه اینکه خدا چیزهایی را نمی‌داند و می‌خواهد بداند. برای اینکه تو خالص شوی. تا الان گیرِ این و آنی. با این گیر، ظرفیت‌های وجودی‌ات آشکار نمی‌شود. من می‌برمت توی پروسهٔ ابتلاء و امتحان. چپ و راستت می‌کنم تا دربیایی؛ تا گوهرهای ناب بروز کند. این امتحان‌ها به مدل‌های مختلف است.

تصور ما این است که امتحان یعنی ما را در صحنهٔ مصیبت بگذارند. خدا این را نمی‌گوید. می‌گوید همه‌اش امتحان است.


مرگِ مخلوق و ابتلاء به شر و خیر

انبیاء، آیهٔ سی و پنج؛ صفحهٔ سیصد و بیست و چهار.

«كُلُّ نَفْسٍۢ ذَآئِقَةُ ٱلْمَوْتِ ۗ وَنَبْلُوكُم بِٱلشَّرِّ وَٱلْخَيْرِ فِتْنَةًۭ ۖ وَإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ» (انبیاء/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر جانی چشندهٔ مرگ است؛ و شما را با بدی و نیکی می‌آزماییم، آزمونی [آشکار]؛ و به‌سوی ما بازگردانده می‌شوید.

هر جانی می‌میرد؛ مرگ را می‌چشد. این جالب است: مرگ را می‌چشد. ما فکر کرده‌ایم مرگ به معنای عدم‌الحیات است. مرگ خودش یک چیز است؛ موردِ خلق است.

«ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلْمَوْتَ وَٱلْحَيَوٰةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًۭا ۚ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْغَفُورُ» (ملک/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید که کدام‌تان نیکوکارترید؛ و اوست شکست‌ناپذیرِ آمرزنده.

نه اینکه خدا حیات را خلق می‌کند و به آن قسمتِ پایانیِ حیات می‌گویند مرگ و آن را دیگر خلق نمی‌کند. خدا آن را هم خلق می‌کند. عدم‌الحیات را خدا موت نمی‌گذارد؛ ما اسمِ عدم‌الحیات را موت می‌گذاریم. موت در زبان و فرهنگ دین به معنای آن دورهٔ انتقال است. ممکن است کسی مدتی در حال مردن باشد. مقداری را در حالت احتضار می‌بینید، مقداری را نمی‌بینید. پزشک دستور قبر صادر کرده؛ این هنوز دارد می‌میرد. مرگ چیزی نیست که بگویی الان صاف شد، مرد. یک دوره است که آدم می‌میرد. لذا متعلقِ خلق است؛ خودش یک چیز است. برای همین می‌شود چشیدش. هر کسی این دورهٔ انتقال را می‌چشد: «كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ».

بعد می‌گوید: «وَنَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً». فتنه تقریباً هم‌معنای بلاست. بلا و فتنه هم‌معنایند؛ برای همین مفعول مطلق شده. کسانی که عربی هنوز در ذهنشان هست می‌دانند مفعول مطلق یا از جنسِ خودِ ریشه است یا باید هم‌معنا باشد؛ مثل «قَعَدَ جُلُوسًا». اگر اینجا فتنه مفعول مطلق شده، دلیلش این است که تقریباً هم‌معناست. «نَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً» یعنی ما با شر و خیر شما را می‌آزماییم؛ این‌ها شرهای نسبی‌اند. نگویید ما شرِ مطلق داریم.

یک موقع حضرت امیر علیه‌السلام مریض شده بودند؛ آمده بودند عیادتشان. گفتند حالت چطور است؟ چطور صبح کردی؟ حضرت همان آیه را خواندند: «نَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً». گفتند شما هم این را می‌گویی؟ فرمودند بله. صحّت خیر است؛ مرض و فقر شر است. این شر، شرِ نسبی است. ما شرِ مطلق نداریم. نسبت به این یعنی غیرموافق و غیرملائم با نفس. مرض غیرملائم با نفس است؛ موافق طبع نیست. با مرض آزمایش می‌کنیم، با صحّت هم آزمایش می‌کنیم. بعد می‌گوید: «وَإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ»؛ سمت ما برمی‌گردید.

جایی در سورهٔ اعراف می‌گوید:

«وَقَطَّعْنَٰهُمْ فِى ٱلْأَرْضِ أُمَمًۭا ۖ مِّنْهُمُ ٱلصَّٰلِحُونَ وَمِنْهُمْ دُونَ ذَٰلِكَ ۖ وَبَلَوْنَٰهُم بِٱلْحَسَنَٰتِ وَٱلسَّيِّـَٔاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» (اعراف/۱۶۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را در زمین گروه گروه پراکنده کردیم؛ برخی از آنان شایسته‌اند و برخی جز آن. و آنان را با نیکی‌ها و بدی‌ها آزمودیم، باشد که بازگردند.

«وَبَلَوْنَاهُم بِالْحَسَنَاتِ وَالسَّيِّئَاتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ». این ابتلاء برای این است که برگردیم. این برگشت انجام شود.

یعنی شما کلاً دارید امتحان می‌شوید. بعضی به مرض، بعضی به سلامت. بعضی به ثروت، بعضی به فقر. بعضی در کلاسِ شکر امتحان می‌شویم، بعضی در کلاسِ صبر. وگرنه همه داریم امتحان می‌شویم. این‌طور نیست که بگوییم بیچاره‌ها را ببین چه امتحان‌هایی دارند می‌دهند، یعنی ما امتحان نمی‌شویم. نه بابا؛ ما هم داریم امتحان می‌شویم. بعضی به حیثیت اجتماعی، بعضی به عدمِ حیثیت اجتماعی. آن که حیثیت اجتماعی دارد هم همین است.

اصلاً خدا می‌گوید طبعِ روزگار این‌گونه است. بعد از مرض، سلامتی؛ بعد از سلامتی، مرض. خیلی دل نبندید به دنیا. فقط داریم امتحانتان می‌کنیم تا ببینیم در کلاس این امتحانات چطور شرکت می‌کنید. امتحان صبر را چه کار می‌کنید؟ امتحان شکر را چه کار می‌کنید؟

به قول امیرالمؤمنین علیه‌السلام:

«مَا قَالَ النَّاسُ لِشَيْءٍ طُوبَىٰ لَهُ إِلَّا وَقَدْ خَبَأَ لَهُ الدَّهْرُ يَوْمَ سَوْءٍ» (نهج‌البلاغه، حکمت ۲۸۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردم دربارهٔ هیچ چیز نگفته‌اند «خوشا آن» مگر آنکه روزگار برای آن روزِ بدی پنهان کرده است.

طبعِ روزگار این است که هیچ زنده‌بادی نمی‌گویند مگر اینکه یک مرده‌باد و مرگ‌باد کنارش گذاشته باشند. این‌طور نیست که همه‌اش زنده‌باد باشد، همه‌اش درود بر، همه‌اش دست‌بوسی. یک موقع این‌وری می‌کنند، یک موقع آن‌وری. یک موقع بالا می‌برند، یک موقع پایین. می‌خواهند در تمام این روند خودت را پیدا کنی.


«هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي»: سردرِ خانه‌ها نیمه‌کاره است

این آزمون‌ها برای همین است. این سردرِ خانه‌ها را دیده‌اید که می‌زنند «هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي». سورهٔ نمل. البته بقیه‌اش را نمی‌زنند؛ اصلش بقیه‌اش است.

«قَالَ ٱلَّذِى عِندَهُۥ عِلْمٌۭ مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ ۚ فَلَمَّا رَءَاهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُۥ قَالَ هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِىٓ ءَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ ۖ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِۦ ۖ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِىٌّۭ كَرِيمٌۭ» (نمل/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن که نزد او دانشی از کتاب بود گفت: «من آن را پیش از آنکه پلک بر هم نهی نزد تو می‌آورم.» پس چون آن را نزد خود پایدار دید، گفت: «این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا شکر می‌گزارم یا کفران می‌کنم. و هر که شکر کند جز برای خویش شکر کرده است؛ و هر که کفران کند، پروردگارم بی‌نیازِ کریم است.»

خدا این امکان را به سلیمان داد؛ چنین شاگردانی که «پیش از آنکه پلک برهم نهی» تختِ ملکه را این‌ور و آن‌ور می‌کنند. تمام این امکانات: «هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي». این تکه را روی سردر نمی‌زنند. خدا این را داده تا من را امتحان کند؛ جایزه نداده که مثل بانک‌ها هدیه بدهند و من برای خودم نگه دارم. تا داده، تو را در یک امتحانِ جدید وارد می‌کند. حالا با این حیثیت اجتماعی چه کار می‌کنی؟ حالا با آبرویت چه کار می‌کنی؟ من این آبرو را دادم ببینم چه کار می‌کنی. این علم را دادم ببینم چه کار می‌کنی. قیافه می‌گیری یا نمی‌گیری. بالا می‌برند، پایین می‌آورند. یکهو یک مِکبّر درست می‌کنیم ببینم چه کار می‌کنی. یک سیلِ انتقادات درست می‌کنم ببینم جا می‌زنی یا نمی‌زنی.


آزمونِ اخلاص: مبلغِ جدید و هل‌دادنِ ماشینِ اسلام

تلخیص و تخلیص، لَخَص و خَلَص، غریب‌المعنایند به همدیگر. یک موقع آقای جوادی می‌فرمودند اساتیدمان به ما می‌فرمودند اگر می‌خواهید اخلاص خودتان را بفهمید، خدا از این کارها می‌کند. می‌روید جایی مدتی در چشم می‌شوید؛ مبلغِ نامبروان. دارید در روستایی تبلیغ می‌کنید. یک نفر دیگر هم می‌آید. «لکلّ جدیدةٍ لذّة»؛ هر چیز جدیدی لذتی دارد. آمدند شما را ول کردند و رفتند سراغ آن بندهٔ خدا. اگر در خودت گفتی: عجب آدم‌های خوش‌استقبال و بدبدرقه‌ای‌اند؛ پنج سال اینجا زحمت می‌کشیدیم، همین که یک نفر جدید آمد رفتند سراغ او — بدان که کل این پنج سال بی‌اخلاص کار می‌کردی.

ولی اگر پیش خودت گفتی: الحمدلله باری روی دوش من بود، سنگین؛ این بار کس دیگری آمد کمک. داشتم یک ماشین را هل می‌دادم؛ الحمدلله دو نفره داریم هل می‌دهیم. اگر واقعاً داشتیم ماشینِ اسلام را هل می‌دادیم، این‌طور نیست که اگر یک نفر دیگر بیاید بگوییم دست زیاد شد. داریم می‌خواهیم این ماشین را هل بدهیم. اگر داشتیم هل می‌دادیم، اتفاقاً بیایند بهتر است؛ نیرو چند برابر شود. نه؛ من اسلام را می‌خواهم که حجت‌الاسلامش خودم باشم؛ وگرنه اگر خودم نباشم نمی‌خواهم.

خدا آدم را قطعاً در این صحنه‌ها قرار می‌دهد. جایی منفردی؛ یکهو کسی می‌گوید کلاسِ فلانی را می‌رویم، چطور است؟ عالی است. یعنی چه عالی است؟ یعنی این خوب است، آن عالی است؟ خدا آدم را در صحنه‌هایی قرار می‌دهد که این‌ها قشنگ بیرون می‌آید.

به قول یکی از اساتید: استخری با آبِ صاف، ولی کفَش نیم‌متر لجن. در صحنه‌هایی خدا ما را به هم می‌زند؛ به هم می‌زند طوری که قشنگ می‌فهمیم. این توفیقِ خداست اتفاقاً. خدا آن شخص را می‌فرستد که بگوید آقا شما آقای فلانی را می‌شناسید؟ بگویم نه، چطور؟ یک کلاس‌هایی بعضی روزها تفسیر قرآن خیلی باحال است. همین را بگوید تا من را به هم بریزد. هرچه روی استخر دست می‌زدیم آب صاف بود. وقتی به هم بریزد، خودِ آدم هم می‌فهمد لجن بود، تهش را قایم کرده بود.

اگر این فرهنگ خدا را بفهمیم، خدا با کسی سرِ لج ندارد. اگر مرضی هست، اگر چیزی می‌خواهد بیرون بیاورد، همان‌جا بیخِ قضیه را می‌گیری: دیدی به هم خوردی؛ فهمیدی خبری نبود. آن موقع به فکرِ لای‌رو می‌افتی. بالاخره یک موقعی مرگ اتفاق می‌افتد و باید با همین لجن برویم. آن موقع آدم به فکرِ لای‌رو می‌افتد.

لذا این فرهنگ امتحان است که خدا قطعاً شرایطی می‌آورد. همه داریم امتحان می‌شویم. آقای جوادی می‌گفتند اساتید ما می‌گفتند اخلاص خودتان را اینجا بفهمید. اگر آن موقع گفتی دست زیاد شد و چه آدم‌هایی‌اند و ول کردند ما را، معلوم می‌شود بی‌اخلاص کار می‌کردی.

خدا خالص می‌خواهد، مشوب نمی‌خواهد.

«أَلَا لِلَّهِ ٱلدِّينُ ٱلْخَالِصُ …» (زمر/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که دینِ خالص از آنِ خداست…

خالص را چطور می‌کند؟ تمحیص می‌کند. برای همین در دسترس قرار می‌دهد و می‌گوید غیبت نکن:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱجْتَنِبُوا۟ كَثِيرًۭا مِّنَ ٱلظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ ٱلظَّنِّ إِثْمٌۭ ۖ وَلَا تَجَسَّسُوا۟ وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا ۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًۭا فَكَرِهْتُمُوهُ ۚ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ تَوَّابٌۭ رَّحِيمٌۭ» (حجرات/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از بسیاری از گمان‌ها بپرهیزید که برخی گمان‌ها گناه است؛ و تجسس مکنید و برخی از شما برخی دیگر را غیبت نکند. آیا یکی از شما دوست دارد گوشت برادر مرده‌اش را بخورد؟ پس آن را ناخوش می‌دارید. و از خدا پروا کنید؛ که خدا توبه‌پذیرِ مهربان است.

می‌بینی تا این را می‌گوید، آدم می‌آید زیرِ گوشت که غیبت کند. این جزو سنن الهیه است در مایهٔ امتحان کردن: وقتی می‌گوید کاری را نکن، همزمان با اینکه تو تصمیم می‌گیری نکنی، شروع می‌کند شرایطش را فراهم می‌کند که بکنی. فکر نکنید خدا نامرد است. تو در پروسه‌ای قرار گرفته‌ای که می‌خواهد خالصت کند. مگر نمی‌خواهی نکنی و تابع خدا باشی؟ شرایط را نزدیک می‌آورد تا تمرین کنی غیبت نکنی. وگرنه گربه‌ای که دستش به گوشت نرسد «پیف‌پیف» می‌کند. این‌گونه که گوهر ناب نمی‌شود.


صید در احرام: شکار را تا دسترس می‌آورد

سورهٔ مائده، آیهٔ نود و چهار و نود و پنج؛ صفحهٔ صد و بیست و سه. اول ابتدای آیهٔ نود و پنج را ببینید:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَقْتُلُوا۟ ٱلصَّيْدَ وَأَنتُمْ حُرُمٌۭ ۚ وَمَن قَتَلَهُۥ مِنكُم مُّتَعَمِّدًۭا فَجَزَآءٌۭ مِّثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ ٱلنَّعَمِ يَحْكُمُ بِهِۦ ذَوَا عَدْلٍۢ مِّنكُمْ هَدْيًۢا بَٰلِغَ ٱلْكَعْبَةِ أَوْ كَفَّٰرَةٌۭ طَعَامُ مَسَٰكِينَ أَوْ عَدْلُ ذَٰلِكَ صِيَامًۭا لِّيَذُوقَ وَبَالَ أَمْرِهِۦ ۗ عَفَا ٱللَّهُ عَمَّا سَلَفَ ۚ وَمَنْ عَادَ فَيَنتَقِمُ ٱللَّهُ مِنْهُ ۗ وَٱللَّهُ عَزِيزٌۭ ذُو ٱنتِقَامٍ» (مائده/۹۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، در حالی که مُحرِمید شکار را مکشید. و هر کس از شما عمداً آن را بکشد، کفّاره‌اش همانند آن است از چهارپایان که دو عادل از شما به آن حکم کنند؛ قربانی‌ای که به کعبه برسد، یا کفّارهٔ خوراکِ مساکین، یا معادل آن روزه، تا عقوبت کار خود را بچشد. خدا از آنچه گذشت درگذشت؛ و هر که بازگردد خدا از او انتقام می‌گیرد. و خدا شکست‌ناپذیرِ صاحب‌انتقام است.

می‌گوید وقتی مُحرِمید صید نکنید. شما زیرِ چادرهای عرفات نشسته‌اید — حالا نگویید این شرط الان نیست؛ خدا نمی‌شود یک سنتی را یکهو شرطش را بردارد؛ کار دیگری می‌کند. شما هم صید می‌خواهید، هم غذا. حالا که قرار شد صید نکنی، آیهٔ بالای آن:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَيَبْلُوَنَّكُمُ ٱللَّهُ بِشَىْءٍۢ مِّنَ ٱلصَّيْدِ تَنَالُهُۥٓ أَيْدِيكُمْ وَرِمَاحُكُمْ لِيَعْلَمَ ٱللَّهُ مَن يَخَافُهُۥ بِٱلْغَيْبِ ۚ فَمَنِ ٱعْتَدَىٰ بَعْدَ ذَٰلِكَ فَلَهُۥ عَذَابٌ أَلِيمٌۭ» (مائده/۹۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خدا شما را به چیزی از شکار می‌آزماید که دست‌ها و نیزه‌هایتان به آن می‌رسد، تا خدا معلوم بدارد چه کسی در نهان از او می‌ترسد. پس هر که پس از این تجاوز کند او را عذابی دردناک است.

می‌آورد تو تیررس؛ نه حتی، تو دسترس: «تَنَالُهُ أَيْدِيكُمْ». این‌جوری بکنی صید را می‌گیری. به تو گفته دست به این صید نزن؛ حالا می‌آورد تو دسترس. احتیاج هم داری به این غذا. دارد آزمایش می‌کند. چرا؟ «لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَخَافُهُ بِالْغَيْبِ». این «لِيَعْلَم»ها را یک موقع توضیح می‌دهیم: علمِ فعلی است. نه اینکه خدا نمی‌داند و می‌خواهد بداند. هر جا خدا «لِيَعْلَم» می‌گوید صفتِ افعال است: تا این اتفاق بیفتد، این اتفاق محقق شود که کسانی که در غیب از خدا می‌ترسند، گوهرشان استخراج شود. «فَمَنِ اعْتَدَىٰ بَعْدَ ذَٰلِكَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِيمٌ».


اصحاب سبت: ماهی‌ها روزِ ممنوع روی آب آفتاب می‌گیرند

یا آیه‌ای در سورهٔ اعراف که یک موقع خوانده‌ایم:

«وَسْـَٔلْهُمْ عَنِ ٱلْقَرْيَةِ ٱلَّتِى كَانَتْ حَاضِرَةَ ٱلْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِى ٱلسَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتَانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعًۭا وَيَوْمَ لَا يَسْبِتُونَ ۙ لَا تَأْتِيهِمْ ۚ كَذَٰلِكَ نَبْلُوهُم بِمَا كَانُوا۟ يَفْسُقُونَ» (اعراف/۱۶۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان بپرس از آن قریه‌ای که کنار دریا بود، آنگاه که در شنبه تجاوز می‌کردند؛ آنگاه که روز شنبهٔ آنان ماهیان‌شان روی آب می‌آمدند و روزی که شنبه نمی‌گرفتند سوی‌شان نمی‌آمدند. این‌گونه آنان را به سبب آنچه نافرمانی می‌کردند می‌آزمودیم.

اصحاب سبت را گفته بودند روز شنبه ماهی نگیرید. خدا می‌گوید ببین این‌ها را چطور آزمایش کردیم. روز شنبه ماهیان «شُرَّعًا» می‌آمدند روی آب آفتاب می‌گرفتند. غیرِ شنبه اصلاً نمی‌آمدند. خدا می‌گوید: «كَذَٰلِكَ نَبْلُوهُمْ». ببین امتحان این‌گونه است.

انس بگیرید با این فرهنگ که خدا را واقعاً به عنوان یک مربیِ خوبِ باشگاه قبول کنید؛ باشگاهی که اگر در آن ثبت‌نام کنیم و زمام اختیار را به دست این مربی بدهیم، می‌داند با ما چه کار می‌کند.


مربیِ باشگاه: تدبیرِ ما و تقدیرِ دوست

ما خیلی برای خودمان زیاد تدبیر می‌کنیم. بحث این نیست که کسی تدبیر نکند. حدیثی یک موقع از یک ترک شنیدم و همه‌اش با لهجه‌اش یادم می‌آید: اشکال ندارد ما تدبیر می‌کنیم؛ ولی اگر خدا تقدیری خواست بکند،

اگر رشته‌ای بر گردن افکنده دوست می‌برد آنجا که خاطرخواه اوست

می‌کشد جایی که خودش می‌خواهد. ما چه می‌دانیم چه برای خودمان خوب است و چه شرایطی پیش بیاید.

در داستان حضرت موسی وقتی شبیه همین داستانِ «زیر تیغ» شد — وقتی آن سریال شروع شد خیالم راحت شد که می‌شود یک سری آیات را با آن توضیح داد — آن مشت که موسی به آن مرد زد، اصلاً نمی‌خواست بزند که بمیرد. مثل اینکه هولش داد، سرش خورد به جایی، مُرد. بعد خدا می‌گوید خودمان مسئولیتش را قبول می‌کنیم. خدا اراده می‌کند. مگر می‌شود خدا برای من بد اراده کند؟ من فقط باید رابطه‌ام را با خدا صاف کنم. اگر رابطه‌ام با خدا صاف باشد و خدا اراده کند، آیا ممکن است بد اراده کند؟ حالا شرایط این‌طور پیش آمد، آن‌طور پیش آمد. کسی حق ندارد برای خودش مصیبت طلب کند. روایات هم داریم. کسی حق ندارد بگوید خدا قلاده‌ام را از من بگیر، مرا مریض کن، مصیبت بریز. این دقیقاً مستبطنِ یک غرور است.

ولی اگر خدا حوادثی پیش آورد، یکی از آرامش‌بخش‌ترین فکرها — که دیگر احتیاج به قرص‌های مختلف نیست — فکری است که یک حقیقت هم حمایتش می‌کند. بحثِ تفکرِ مثبتِ کلی نیست که «خوب فکر کن». اگر رابطه‌ام با خدا صاف است، دارم صاف می‌کنم، خدا همان مربیِ باشگاه است که می‌داند با من چه کار می‌کند. حتی ممکن است یک ارادهٔ جمعی را پیش ببرد که نهایتاً نفعش به من می‌رسد.


بدر: شما قافله می‌خواستید، خدا قطعِ دابر می‌خواست

سورهٔ انفال را بیاورید؛ صفحهٔ صد و هفتاد و هفت. داستان بدر را خدا به شیوه‌ای نقل می‌کند غیر از آنچه فیلم‌های سینمایی در ذهن ما نشانده‌اند. اثرِ رسانه است: می‌خواهیم داستان موسی، یادِ موسیِ عزیزِ مصر می‌افتیم؛ داستان ابراهیم، یادِ آن فیلمِ مزخرفی که خودمان ساختیم. خیال می‌کنیم در بدر یک آرایش جنگی گرفته بودند و می‌خواستند بروند جنگ. اصلاً قرار نبود بروند جنگ. چیزی نبرده بودند. آرایش نظامی نداشتند. رفته بودند یک قافله را بزنند که از شام می‌آمد. این دزدی نبود؛ تقاصِ اموالشان بود که دست مشرکین مانده بود. نمی‌گذاشتند مهاجرین اموالشان را از مکه بیرون ببرند؛ مصادره کرده بودند. قافلهٔ ابوسفیان می‌آمد؛ می‌خواستند خالی‌اش کنند. خبر رسید، قافله را از دست دادند، و بدون آرایش نظامی خوردند به این‌ها. شمشیر که داشتند، اما آن آرایشِ جلو برو عقب بیا نبود.

«وَإِذْ يَعِدُكُمُ ٱللَّهُ إِحْدَى ٱلطَّآئِفَتَيْنِ أَنَّهَا لَكُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ ٱلشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَيُرِيدُ ٱللَّهُ أَن يُحِقَّ ٱلْحَقَّ بِكَلِمَٰتِهِۦ وَيَقْطَعَ دَابِرَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (انفال/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنگاه که خدا به شما یکی از دو گروه را وعده می‌داد که از آنِ شماست، و شما دوست داشتید آنکه تیغ ندارد از آنِ شما باشد؛ و خدا می‌خواست حق را با کلمات خویش ثابت کند و دنبالهٔ کافران را قطع نماید.

«لِيُحِقَّ ٱلْحَقَّ وَيُبْطِلَ ٱلْبَٰطِلَ وَلَوْ كَرِهَ ٱلْمُجْرِمُونَ» (انفال/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا حق را پابرجا کند و باطل را باطل سازد، هرچند بزهکاران خوش ندارند.

خدا وعدهٔ یکی از دو طائفه را داد. شما دوست داشتید آن گروهِ بی‌تیغ گیرتان بیاید. «وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونَ لَكُمْ». ولی خدا چنین اراده‌ای کرده بود: حق را با کلماتش احقاق کند و دابِر و عقبهٔ این‌ها را قطع کند. شما دوست داشتید بروید قافله را بزنید و اموالتان را به تقاص بکشید. خدا این‌گونه اراده کرده بود که به نفعتان هم در نهایت خواهد بود.

اراده‌های خدا با ارادهٔ ما خلاف جمع نمی‌شود — اگر این تعبیر دقیق نباشد. به دوستان می‌گفتم دست خدا را باز بگذارید. می‌گفتند مگر دست خدا بسته است؟ دست خدا بسته نیست؛ ولی گاهی ما جوری تدبیر می‌کنیم که هیچ راهی انگار برای خدا نمی‌گذاریم کار دیگری با ما بکند. می‌گوییم همینی که من می‌گویم. آن‌قدر اصرار می‌کنیم که اگر خدا کار دیگری بکند کاملاً شاکی‌ایم. برای همین خدا می‌گوید نگویید همینی که من می‌گویم؛ نگویید من حتماً این کار را می‌کنم.

«وَلَا تَقُولَنَّ لِشَا۟ىْءٍ إِنِّى فَاعِلٌۭ ذَٰلِكَ غَدًا» (کهف/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرگز دربارهٔ چیزی مگو که من فردا آن را انجام می‌دهم.

«إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ ۚ وَٱذْكُر رَّبَّكَ إِذَا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَىٰٓ أَن يَهْدِيَنِ رَبِّى لِأَقْرَبَ مِنْ هَٰذَا رَشَدًۭا» (کهف/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر آنکه خدا بخواهد. و چون فراموش کردی پروردگارت را یاد کن و بگو: باشد که پروردگارم مرا به چیزی که از این به رشد نزدیک‌تر است راه نماید.

بگو خدا چیزی که رشدش بیشتر باشد برای من مقدر کند. یک لحظه با این بحثِ ابتلاءِ قرآنی انس بگیرید. یکی از آرامش‌بخش‌ترین فضاهاست. هیچ‌وقت آدم احساس تنهایی و سرشکستگی نمی‌کند اگر رابطه‌اش را با خدا صاف کند.


تشویقِ نوآموز: «دیپ‌دمینی» و آب‌نباتِ هدایت

اخلاص به حجت نیست که. خودِ من به خدا گفته‌ام. ما خود اینیم دیگر. نمی‌شود گفت یا هیچ نگو یا درست بگو. بعضی از اهل اخلاق جوری حرف می‌زنند که انگار تو حتماً مطرودی. نه؛ بالاخره آدم از یک مسیری عبور می‌کند. بچهٔ ما تا بگوید سیب‌زمینی، می‌گوید «دیپ‌دمینی». نمی‌شود گفت یا هیچ حرف نزن یا درست بگو سیب‌زمینی؛ «دیپ‌دمینی» اصلاً چنین چیزی نداریم. دارد از یک مسیر عبور می‌کند. تجربهٔ پدر و مادر شدن همین را می‌فهماند: در این مسیر اشتباهاتی می‌کند تا خوب حرف بزند. اتفاقاً باید بابت کارهایی که در آینده هیچ تشویقی نخواهد شد تشویقش کرد. داریم از «اِاِه» می‌گیریمش؛ بابت اینکه دارد می‌رود دستشویی باید گفت باریکلا، شکلات بخریم. وگرنه این‌طور نیست که ما هم بگوییم پس چرا ما تشویق نباید بشویم؛ ما خودمان بدون هیچ حرفی داریم این کار را انجام می‌دهیم. این تشویق‌ها مال ما نیست؛ مال آن‌هاست.

لذا گاهی شبههٔ دینی پیش می‌آید: بعضی اکرام‌هایی از طرف خدا می‌شوند، روابطشان با خدا هنوز صاف نیست، خیلی هم به حرف‌های خدا گوش نمی‌دهند؛ کوچک‌ترین کاری که می‌کنند خواب خوب می‌بینند، بالا می‌روند. این مال همین است که دارد می‌گوید من جیش دارم؛ دارد جیش می‌کند. خدا دارد راهش می‌اندازد با چهار تا از این آب‌نبات‌ها. دارد با قرآن هدایت می‌شود، دارد می‌رود. قرار نیست ما هم بابت یک انفاق یا یک ملاحظه خواب ببینیم و این‌ها اتفاق بیفتد. ما دیگر چنین توقعی نداریم. آن شاید چنین توقعی دارد.

هر چیزی آفت دارد. «لِكُلِّ شَيْءٍ آفَةٌ». مگر می‌شود خدا چیزی بدهد و آفت نداشته باشد؟ علم می‌دهد، کنارش عُجب ایجاد می‌شود. نماز شب می‌دهد، کنارش عُجب ایجاد می‌شود. بعد تو در امتحانِ جدیدی. آن کسی که هنوز «اِاِه» می‌کند و بار خالی می‌کند، امتحانِ عُجب برایش معنا ندارد. ولی در ما عُجب ایجاد می‌شود. از آن طرف می‌گویند اگر عُجب بگیری کله می‌زنی زمین.


شترِ پیامبر و حقِّ خدا بر کوبیدنِ پوزه

در وسائل الشیعه روایتی خوانده‌ام. حتی در حیوانات هم هست. پیامبر شترِ مسابقه‌ای داشتند که همه را می‌بُرد. یک بادیه‌نشین آمد و شتر پیامبر را بُرد. دارد که فکِعَبَتِ المسلمون؛ همهٔ مسلمین لوچه‌شان آویزان شد که این شتر پیامبر چرا باخت. حضرت گفتند معلوم است طرف ساعت است؛ این شتر من عُجب گرفته بودش، یکهو همه را می‌بُرد، بعد باخت. بعد می‌گویند: حَقٌّ عَلَى اللَّهِ. این حق بر خداست که هر کس چنین کند «إِلَّا وَضَعَهُ اللَّهُ»؛ خدا می‌کوبدش به زمین اگر عُجب بگیردش. هر کس یکهو از خودش دربیاورد، پوزه‌اش را خدا به خاک می‌مالد.

«حَقٌّ عَلَى اللَّهِ أَنْ لَا يَرْتَفِعَ شَيْءٌ مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا وَضَعَهُ» (وسائل الشیعة؛ نیز در جوامع روایی)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر خداست که هیچ چیز از دنیا بالا نرود مگر آنکه آن را فرو نهد.

برای همین است که معمولاً بعد از اینکه کسی چهار شب نماز شب بخواند، شب چهارم می‌گوید واقعاً چیست، بقیه خوابیده‌اند؟ کافی است همین را در خود زمزمه کند؛ نماز صبح خدا قضا می‌کند. فردایش نماز صبحش قضا می‌شود. برای این است که یاد بگیرد این مسیری که می‌رود باید هم برود. این مسیر را همه عبور می‌کنند. آن‌قدر پوزه‌اش را خدا به خاک می‌مالد که دیگر در روز فکر نکند شبِ قبل چه عبادتی کرده. این مسیر تیپیک است؛ باید اتفاق بیفتد. بلند می‌شوی نماز شب می‌خوانی، فکر می‌کنی، پوزه‌ات را به خاک می‌مالد؛ باز می‌نشینی، باز به خاک. آن‌قدر خاک‌مالت می‌کند که اگر می‌خواهی فکر نماز شب کنی، فکرِ نماز شبِ شبِ بعد را بکنی که طوری نشود قضایش شود؛ نه اینکه ظهر که داری نماز می‌خوانی یک سر و گردن خودت را از بقیه بالاتر ببینی. الله‌اکبر. این‌طور ببینی که درست است همه نماز ظهر می‌خوانیم، ولی حواسمان باشد من از یک چیز دیگر عبور کرده‌ام دارم نماز ظهر می‌خوانم؛ شما همین‌طور فِرّی دارید نماز ظهر می‌خوانید. دیگر نه به عبادت بقیه توجه کند، نه به عبادت خودش. این مسیر باید طی شود.


نهرِ طالوت: جهاد اصغر و تطبیق بر جهاد اکبر

در همان روند آیات، صفحهٔ چهل و یک؛ بقره، دویست و چهل و نه. جنگ طالوت و جالوت و داوود؛ آن جنگ معروف.

«فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِٱلْجُنُودِ قَالَ إِنَّ ٱللَّهَ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍۢ فَمَن شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّى وَمَن لَّمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُۥ مِنِّىٓ إِلَّا مَنِ ٱغْتَرَفَ غُرْفَةًۢ بِيَدِهِۦ ۚ فَشَرِبُوا۟ مِنْهُ إِلَّا قَلِيلًۭا مِّنْهُمْ ۚ فَلَمَّا جَاوَزَهُۥ هُوَ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَعَهُۥ قَالُوا۟ لَا طَاقَةَ لَنَا ٱلْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَجُنُودِهِۦ ۚ قَالَ ٱلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَٰقُوا۟ ٱللَّهِ كَم مِّن فِئَةٍۢ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةًۭ كَثِيرَةًۢ بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۗ وَٱللَّهُ مَعَ ٱلصَّٰبِرِينَ» (بقره/۲۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون طالوت سپاهیان را بیرون برد، گفت: «خدا شما را به نهری می‌آزماید؛ پس هر که از آن بنوشد از من نیست، و هر که از آن نچشد از من است، مگر کسی که کفی با دست خویش بردارد.» پس از آن نوشیدند جز اندکی از ایشان. و چون او و کسانی که با او ایمان آورده بودند از آن گذشتند، گفتند: «امروز ما را طاقتِ جالوت و سپاهیانش نیست.» کسانی که یقین داشتند خدا را دیدار می‌کنند گفتند: «بسا گروه اندکی که به اذن خدا بر گروهی بسیار چیره شدند؛ و خدا با شکیبایان است.»

طالوت سپاه را از شهر خارج می‌کند. تا خارج کرد، خودش می‌گوید: «إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍ». حواستان باشد در این روند به نهری می‌رسیم؛ خدا ما را با آن نهر امتحان می‌کند. موردِ امتحانِ آن نهر قرار خواهیم گرفت.

همین آیه تفاسیر باطنی هم شده و مصحّحِ تفسیری هم دارد. همین که ارادهٔ خروج می‌کنی تا مبارزه با نفس کنی، مواجه می‌شوی با آنچه ابن‌عربی در تفسیرش اینجا می‌گوید: این نهر، نهرِ دنیاست. وقتی بخواهی با جالوتِ نفس مبارزه کنی، پیشاپیش این خبر به تو می‌رسد که دنیایی هست که با آن مواجه‌ای و خدا دارد تو را با این دنیا امتحان می‌کند. «إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍ» در صحنهٔ جهاد اصغر تعریف شده؛ به لحاظ باطنی در صحنهٔ جهاد اکبر قابل تطبیق است.

«فَمَن شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي». اگر کسی بایستد سرش را بکند تو نهر و قورت‌قورت بخورد، از من نیست اصلاً. «فَلَيْسَ مِنِّي» مصحّح تفسیری دارد که تفسیر باطنی را برایش انجام دهیم؛ وقت نیست همهٔ مصحّح‌ها گفته شود. اصلاً این عبارت: از من نیست کسی که سرش را بکند تو نهرِ دنیا و قورت‌قورت بخورد. «وَمَن لَّمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي»؛ کسی که نخورد از من است. «إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ»؛ اگر یک کفِ دست بخورد. اگر سرش را بکند قورت‌قورت بخورد، هیچ‌وقت نمی‌تواند در صحنهٔ جهاد اکبر وارد شود.

«فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِيلًا مِّنْهُمْ»؛ همه‌شان خوردند، قورت‌قورت هم خوردند، مگر اندکی. همین که رسیدند به این نهر و خوردند، «فَلَمَّا جَاوَزَهُ هُوَ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ قَالُوا لَا طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ». توجه پیدا کرده. همین که از این خوردن از این نهر رد شدند، گفتند بی‌خیال؛ ما دیگر طاقتی نداریم. سپاه جالوت، مبارزه، این کارها — طاقت چنین کارهایی نداریم.

این امتحان است، این ابتلاء است، این نهرِ دنیاست. نگذاشته کسی قورت‌قورت بخورد؛ گذاشته «إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ» این‌گونه بخورد. اگر کسی بخواهد هوس‌رانی کند در این امتحان، دیگر آن مبارزه با نفس و درافتادن با جالوتِ نفس در کار نیست.

روزتان را این‌گونه سپری کنید که از مقولهٔ خوردن بگویید ظهر این‌طور بخورید، بستنی دیدید بخورید، هرچه دیدید بخورید؛ بعد شرایطتان را ببینید چه اتفاقی می‌افتد. مبارزه با نفس، حتی نگاه به نامحرم، از همین عباراتِ خوردن معلوم می‌شود. این‌طور نیست که مطلقاً گذاشته‌اند بخوریم. این کاکائو را گذاشته‌اند بخورند؟ گذاشته‌اند برای چه پس؟ این مالِ آن مجاهد نیست که هرچه می‌بیند می‌خورد. آن آقا قندش افتاده پایین، یک تکه کاکائو می‌گذارد دهانش؛ این دارد نیاز بدنش را می‌خورد. آن که می‌گوید برویم فلان جا یک چیزی بخوریم، می‌بینی یک گارد خاص دارد؛ چشم‌هایش برق می‌زند وقتی راجع به خوردنی‌ها حرف می‌زند — حالا کله‌پاچه موضوعش جداست؛ آن قاعده خارج است. استفاده‌های زیاد از دنیا، از مقولهٔ خوردن، کلاً زیاد استفاده کردن از دنیا، اگر کسی سرش را بکند قورت‌قورت می‌دهد.


استفادهٔ چهارچنگوله از دنیا با مبارزه با نفس سازگار نیست

یک موقع آقای جوادی می‌فرمودند — و آن روایت نهج‌البلاغه را نمی‌دانم کجا خواندم، بالا بود یا پایین، این جلسهٔ شنبه یا اینجا — احوال انبیا را نقل می‌کرد که چطور انبیا بیخِ استفاده از دنیا را برای خودشان گرفته‌اند که این‌گونه از دنیا استفاده نکنند. آقای جوادی یک موقع می‌فرمودند اگر در نانِ گندم خوردن برای ائمه نقصی ایجاد نمی‌شد، هیچ‌وقت اکتفا به نانِ جو نمی‌کردند. یعنی نانِ گندم خوردن در لطفِ ائمه برای آنان نقص ایجاد می‌کرد؛ اگر این‌گونه نقص ایجاد نمی‌شد اصرار نداشتند نان جو بخورند.

ماها البته زیاده‌روی نباید بکنیم در این برخوردهای دینی. ولی این‌جور استفاده‌های چهارچنگوله از دنیا با مبارزه با نفس سازگار نیست. و خدا می‌گوید ببین من دارم آزمایشت می‌کنم.

«قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَاقُو اللَّهِ كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ». آن کسانی که یقین به ملاقات خدا دارند می‌گویند چه گروه کمی که می‌تواند بر گروه بسیار چیره شود. چون «إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ» بودند، یک روحیه درشان دمیده شده. روحیه‌ای هست: «كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ». به واسطهٔ همین که مدلِ استفاده‌شان از دنیا مدل خاصی بوده.

بحث‌های زیاد دیگری مانده که سرِ جای خودش.


خطبهٔ نود و هفت نهج‌البلاغه: سمتِ اهل‌بیت و سیمای اصحاب

یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. در انتهای خطبهٔ نود و هفت نهج‌البلاغه قسمتی هست که می‌خوانیم تا بهره‌مند شویم از کلام نورانی امیرالمؤمنین علیه‌السلام.

«انْظُرُوا أَهْلَ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَاتَّبِعُوا أَثَرَهُمْ فَلَنْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ هُدًى وَلَنْ يُعِيدُوكُمْ فِي رَدًى فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا وَإِنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا وَلَا تَسْبِقُوهُمْ فَتَضِلُّوا وَلَا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِكُوا» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۹۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به اهل‌بیت پیامبرتان بنگرید؛ سمت و روش آنان را لازم بگیرید و جای پایشان بگذارید. هرگز شما را از هدایت بیرون نمی‌برند و به هلاکت باز نمی‌گردانند. اگر ایستادند، بایستید؛ و اگر برخاستند، برخیزید. از آنان پیشی مگیرید که گمراه می‌شوید، و از آنان پس ممانید که هلاک می‌گردید.

نگاه کنید به اهل‌بیت پیامبرتان و همان سمت را بگیرید. جای پای آنان بگذارید. آنان شما را از هدایت هیچ‌وقت خارج نمی‌کنند و به سمت هلاکت نمی‌کشانند. اگر ایستادند، بایست. اگر قیام کردند، برو. سبقت نگیر که گمراه می‌شوی. عقب نیفت که هلاک می‌شوی.

«لَقَدْ رَأَيْتُ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ فَمَا أَرَى أَحَدًا يُشْبِهُهُمْ مِنْكُمْ لَقَدْ كَانُوا يُصْبِحُونَ شُعْثًا غُبْرًا وَقَدْ بَاتُوا سُجَّدًا وَقِيَامًا يُرَاوِحُونَ بَيْنَ جِبَاهِهِمْ وَخُدُودِهِمْ وَيَقِفُونَ عَلَى مِثْلِ الْجَمْرِ مِنْ ذِكْرِ مَعَادِهِمْ كَأَنَّ بَيْنَ أَعْيُنِهِمْ رُكَبَ الْمِعْزَى مِنْ طُولِ سُجُودِهِمْ إِذَا ذُكِرَ اللَّهُ هَمَلَتْ أَعْيُنُهُمْ حَتَّى تَبُلَّ جُيُوبَهُمْ وَمَادُوا كَمَا يَمِيدُ الشَّجَرُ يَوْمَ الرِّيحِ الْعَاصِفِ خَوْفًا مِنَ الْعِقَابِ وَرَجَاءً لِلثَّوَابِ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۹۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یاران محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله را دیدم و هیچ‌یک از شما را همانند آنان نمی‌بینم. بامدادان ژولیده‌موی و غبارآلود بودند، در حالی که شب را در سجده و قیام گذرانده بودند؛ پیشانی و گونه‌ها را به نوبت بر خاک می‌نهادند و از یاد معاد چنان بودند که گویی بر پارهٔ آتش ایستاده‌اند. از درازی سجود، میان دو چشمشان همچون زانوی بز پینه بسته بود. چون خدا یاد می‌شد، دیدگانشان چندان می‌بارید که گریبان‌ها تر می‌شد و چنان می‌لرزیدند که درخت در روز بادِ تند می‌لرزد؛ از بیم کیفر و امید پاداش.

اصحاب پیامبر را می‌دیدیم؛ هیچ‌کدامتان شبیه آنان نیستید. چه اصحابی بودند. صبح می‌کردند با موهای ژولیده و چهره‌های غبارگرفته؛ چون شب را در سجده و قیام بودند. به نوبت پیشانی بر سجده می‌گذاشتند. انگار روی پاره‌ای از آتش ایستاده بودند از بس یاد معاد بودند. پیشانی‌شان میان دو چشم مثل زانو پینه بسته بود از طول سجود. وقتی اسم خدا می‌آمد چشم‌هایشان از اشک چنان پر می‌شد که سینه‌ها خیس می‌شد.


«وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ»: قلب می‌افتد کفِ پا، نه وحشتِ خشک

این همان است که در قرآن دارد:

«إِنَّمَا ٱلْمُؤْمِنُونَ ٱلَّذِينَ إِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتُهُۥ زَادَتْهُمْ إِيمَٰنًۭا وَعَلَىٰ رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ» (انفال/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مؤمنان تنها کسانی‌اند که چون خدا یاد شود دل‌هایشان به هراسِ شوق می‌افتد، و چون آیات او بر آنان خوانده شود ایمانشان می‌افزاید، و بر پروردگارشان توکل می‌کنند.

مؤمنِ حقیقی همین است که وقتی یاد خدا می‌شود — و این فامیل‌های خدا مثل قرآن، امام حسین علیه‌السلام — این‌گونه می‌شود که «وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ». من یک موقع این‌گونه می‌خواندم: مثل اینکه معشوقه‌ات زنگ می‌زند، موبایل روی سایلنت است، درمی‌آوری، می‌بینی عه. همین «وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ» است: قلبت می‌افتد کفِ پا. نه اینکه وحشت دارد از خدا آن‌طور خشک. وقتی می‌گویند خدا، می‌گویند قرآن، می‌گویند امام حسین، اصلاً همین‌طور می‌شود. این مدل است.

«هَمَلَتْ أَعْيُنُهُمْ حَتَّىٰ تَبُلَّ جُيُوبَهُمْ وَمَادُوا كَمَا يَمِيدُ الشَّجَرُ يَوْمَ الرِّيحِ الْعَاصِفِ»؛ می‌لرزد آن‌طور که درخت در روز طوفانی می‌لرزد. می‌گوید دیگر نظیرش را نمی‌بینم. «خَوْفًا مِنَ الْعِقَابِ وَرَجَاءً لِلثَّوَابِ». این‌ها صفات و ویژگی‌هایی است که ما گاهی یواش‌یواش اصلاً از ذهن‌هایمان هم کنار گذاشته‌ایم. نه فقط از کارها؛ این حالات را از حالات خودمان کنار گذاشته‌ایم، اصلاً از ذهن‌ها. گفته‌ایم بابا این‌ها دیگر کیست؛ پس کی انسان به کارش برسد؟ با یک توجیهات. می‌بینی انسان به کارش برود، دو ساعت فوتبال نگاه می‌کند؛ موقع ارتباط با خدا که می‌شود، آن کسی که در این ارتباط رشد می‌کند خودش است.

در مناجات المریدین امام سجاد علیه‌السلام دارد:

«إِلٰهِي مَنْ ذَا الَّذِي ذَاقَ حَلَاوَةَ مَحَبَّتِكَ فَرَامَ مِنْكَ بَدَلًا وَمَنْ ذَا الَّذِي أَنِسَ بِقُرْبِكَ فَابْتَغَىٰ عَنْكَ حِوَلًا» (صحیفهٔ سجادیه، مناجات المریدین)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، کیست که شیرینی محبت تو را چشیده باشد و از تو جایگزینی بجوید؟ و کیست که به قرب تو انس گرفته باشد و از تو رویگردانی بخواهد؟

خدایا کیست که طعم محبت تو را چشیده باشد و دیگری را برگزیده باشد. اصلاً سراغ دیگری برود. نمی‌شود کسی این‌جور ارتباطاتی پیدا کرده باشد، این‌جور استفاده‌ای از شب و از زندگی کرده باشد، آن موقع خدا را بگذارد کنار و برود سراغ چیز دیگر.

جهاد با نفس کارش سخت‌تر شده، چون دنیا دیگر خودش را به تمام وجه دارد نشان می‌دهد. جهاد با نفس سخت‌تر شده و نتیجه‌اش هم برای همین بیشتر شده. کارهای کمتر، نتیجه‌های بیشتر می‌دهد.

به اصلِ بحثِ امامتِ آیهٔ ابراهیم بعداً برمی‌گردیم. امشب خواستیم با فرهنگِ ابتلاء در قرآن انس بگیریم؛ چون تا این فرهنگ جا نیفتد، «ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ» فقط یک خبرِ تاریخی می‌ماند. ابتلاء در دستگاه قرآن برای استخراجِ أحسن‌عملاست، نه برای رفعِ جهلِ ممتحِن و نه برای اینکه خدا کارش را به کسی بسپارد.


دعا و حسن ختام

خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان علیه‌السلام را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان تمام‌وقت امام زمانمان قرار بده. پدر و مادر ما را از ما راضی و خشنود بگردان. هر کاری که به یاد نام تو آغاز می‌کنیم، نهایت اخلاص و تلاش ما را بپذیر. هر حظ و بهره‌ای در هر جای این عالم به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام را مؤید و منصور بدار. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان را همین الان سرِ سفرهٔ بی‌کران قرآن و اهل‌بیت میهمان بگردان. مرضای اسلام و مرضای شیعه را، اگر خیر و صلاحشان در شفاست، عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. مقام شهدا را عالی‌تر بگردان و ما را به ایشان ملحق بفرما. مقام ما را برتر از آنچه هستیم قرار بده. بحق النبی و آله الطاهرین.

الفاتحة مع الصلاة. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.


پاورقی توضیحی: متن این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازی صوتی و گفتار شفاهی استاد در جلسهٔ سی‌اُم سلسلهٔ «انسان کامل» (قاسمیان) ویرایش و به نثر کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسست مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متن عربی آیات و روایات مورد اشاره به صورت کامل و مستند درج شده و ترجمه‌های ذیل متون عربی توسط مدل جهت تسهیل مطالعه افزوده شده است. منبع پیاده‌سازی فایل خام آوانگاری است و بخش Segments در این تدوین به کار نرفته است.