یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ سیودوم از سلسلهٔ درسهای «انسان کامل» است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسشوپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانی) درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
آغاز جلسه و بازگشت به آیهٔ ابتلاء ابراهیم
السلام علیکم و رحمة الله. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. وبه نستعین. صلّى الله على سیدنا محمد وآله الطاهرین. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان، ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.
صفحهٔ نوزده. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍۢ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًۭا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم را پروردگارش به کلماتی آزمود و او آنها را به انجام رساند، فرمود: «من تو را برای مردم امام قرار میدهم.» گفت: «و از ذریهام نیز؟» فرمود: «عهد من به ستمکاران نمیرسد.»
یک صلوات بلند بفرمایید. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.
تتمهٔ بحث ذوق ابراهیمی و ذوق خطی
نکتهای از جلسهٔ گذشته مانده بود که وعده داده بودیم؛ خیلی به سرعت از آن میگذرم، اما باید گفته شود. بحث «ذوق ابراهیمی» و «ذوق خطی» مطرح شد. عرض کردیم که چیزی به نام پرورش ذوق هم داریم و خیلی هم مهم است.
اگر ذوق فعلیمان را اصل بگیریم، دست به گزینش میزنیم. هرچه با ذوق فعلی ما جور دربیاید برمیداریم و هرچه جور درنیاید کنار میگذاریم. سؤال این است: آیا جور دیگری هم میتوان برخورد کرد؟ میتوان ذوق را به سمت خاصی پرورش داد؟ همانطور که کسی اندام خودش را پرورش میدهد، آیا در ذوق هم میتوان چنین کاری کرد؟
در ذوق هم میشود؛ به شرط آنکه شیوهاش قرآنخواندن باشد. راه پرورش ذوق، قرآنخواندن است. یعنی چه که قرآنخواندن؟ مگر ما قرآن نمیخوانیم؟
نه. ما موقع خواندن، آیات را گزینش میکنیم. آن آیاتی را که همذوق با خودمان است میخوانیم و آن آیاتی را که همذوق با خودمان نیست نمیخوانیم. صریح عرض میکنم: آیات را رد میکنیم. بعضی آیات را انگار میپذیریم و بعضی را نمیپذیریم. نه اینکه رسماً بگوییم نمیپذیریم؛ در عمل با قرآن همان معاملهای را میکنیم که با دیوان حافظ میکنیم.
معاملهٔ دیوان حافظ با قرآن
برمیگردیم حافظ میخوانیم: بعضی غزلیاتش را میخوانیم و بعضی را نمیخوانیم؛ اصراری هم نداریم آنها را بخوانیم. توقعمان از حافظ این است که بیاید همان بخشهایی از ذوق ما را که همذوق با خودش است پرورش دهد. با سعدی هم همین کار را میکنیم: غزلیات مشتمل بر پند و اندرز را میخوانیم؛ غزلیاتی را که جنبهٔ توحیدیاش قوی است خیلی مایل نیستیم. با مولوی هم همین است. مثنوی را میخوانیم و دیوان شمس را نمیخوانیم؛ اصراری هم نداریم بخوانیم. اصلاً توقعمان از اینها این است که همان چیزی را که مطابق ذوق ماست برای ما پرورش دهند.
با قرآن هم گاهی اوقات همین برخورد را میکنیم. قرآن را آن بخشهاییاش که همذوق با خودمان است میخوانیم و آنهایی که نیست نمیخوانیم. قسمتهای اعتقادیاش را میبینیم، قسمتهای فقهیاش را نمیبینیم. قسمتهای فقهیاش را میبینیم، قسمتهای اعتقادیاش را پس میزنیم. قسمتهای اخلاقیاش را کار میکنیم و وقتی بحثی مقداری وارد مواضع نظریتر قرآن شود، پس میزنیم.
به عبارتی، زمام تربیت خودمان را باز خودمان به عهده گرفتهایم. البته خیلی بهتر از کسی است که اصلاً قرآن نمیخواند؛ اما باز زمام تربیت دست خود ماست. قرآن آن مجموعهای نیست که کسی بخواهد با آن برخورد دیوان حافظ بکند.
اگر کسی قرآن را از سر تا ته بخواند و در هر قسمتی همانطور که قرآن میخواهد آن را بخواند — یعنی خودش را به دست آموزههای قرآن بسپارد — کار تمام است. اگر قرآن رفت توی بحث اعتقادی، با او برو توی بحث اعتقادی. اگر رفت توی بحث فقهی، برو توی بحث فقهیاش. قرآن برای همه است؛ قرآن که فقط برای فقها نیست. اگر بگویید بخشهای اعتقادی قرآن مال متکلمین است، بخش اخلاق مال علمای اخلاق، بخش فقه مال فقها، آنوقت قرآن برای کیست؟ این میشود تجزی قرآن.
بحث این نیست که وقتی وارد آیات فقهی میشوید کأنّ باید فقیه شوید و دست به لوازم اجتهاد بکشید. بحث این است که همین را که اینجا گفته، بشنوید و بپذیرید. ما حتی این را در جلسات سهشنبه تجربه کردهایم. بعضیها تا حد انتقاد رسمی گفتهاند: «چرا اینقدر فقهی؟» یعنی همان قسمتهایی که قرآن خودش رفته توی فقه. میدانید این حرفِ کسی است که باز برای خودش برنامه میریزد. رسیدیم به آیات فقهی؛ فقهی است. قرآن است این.
گاهی میرسند به جبهه و جهاد و جنگ و روابط بینالملل؛ میبینی این تیک را ول میکنند. قرآن است اینها هم. اگر کسی شروع کند قرآن را همه را بخواند و بر همهٔ بخشهای قرآن تدبر کند — تدبری کأنّ میخواهد نسخهگیری کند؛ تدبری کأنّ همین الآن پیامبر این آیه را به او گفته — اگر اینگونه تدبر کند، آنوقت قرآن کلّش کار خودش را میکند.
کسانی که قرآن را عضوعضو میکنند
کسانی که قرآن را عضو به عضو و جزء به جزء میکنند، همانهاییاند که قرآن دربارهشان فرموده:
«ٱلَّذِينَ جَعَلُوا۟ ٱلْقُرْءَانَ عِضِينَ» (حجر/۹۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که قرآن را پارهپاره کردند.
کسانی که قرآن را عضوعضو میکنند، از دوره به این طرف کأنّ به کل قرآن تمسک نمیکنند؛ به یک بخشهایی تمسک میکنند. حتی ما نمیدانیم که در آن جاهایی که ذوق ما میکشد، شاید آنچه میجوییم در آیات دیگری باشد؛ در آیاتی که اصلاً باور نداریم آن مطلب آنجا باشد.
اگر کسی اینگونه قرآن بخواند — و این را جدی عرض میکنم — ذوقش یواشیواش پرورش پیدا میکند. میشود ذوق قرآن؛ میشود ذوق خطی. یعنی همذوق با قرآن میشود؛ ذوقش ذوق قرآن میشود.
میرسد به آیات روابط بینالملل، فکر میکند من الآن در موضع یک رهبرم؛ من رئیسجمهوریام که کل جامعهٔ مسلمین دست من است. میرسد به آیات فقهی، فکر میکند من الآن کسیام که این آیات در واقع برای من گفته شده. اگر اینطور با قرآن برخورد شود، کل قرآن تدبر شود و پیاده شود و نسبت به بخشهایش «آه و اوه» نکند، جلو برود با آن، ذوقش همذوق با قرآن میشود و همذوق با ابراهیم میشود و همذوق با پیامبر میشود. همان بحثی که جلسهٔ گذشته عرض شد.
معاملهٔ دیوان حافظ را نکنیم. آنجا ورق میزنیم، ورق میزنیم، میرسیم به «مرغ باغ ملکوتم» یکیاش را میخوانند؛ بعد میرسیم به چیزی، نمیخوانیم. این فرق دارد. قرآن با اینها فرق دارد. ما اصلاً هیچ توقعی نداریم حالا همذوق مولوی بشویم. خب نشویم. مگر ما باید همذوق مولوی بشویم؟ ولی همذوق با پیامبر شدن مهم است:
«لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ ٱللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌۭ لِّمَن كَانَ يَرْجُوا۟ ٱللَّهَ وَٱلْيَوْمَ ٱلْءَاخِرَ وَذَكَرَ ٱللَّهَ كَثِيرًۭا» (احزاب/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی برای شما در رسول خدا سرمشقی نیکو است، برای کسی که به خدا و روز واپسین امید دارد و خدا را بسیار یاد میکند.
این تتمه و تکملهٔ بحث ذوقی بود که جلسهٔ گذشته عرض شد.
عنوان کلیدی آیه: معنای «کلمه»
و اما آیه. از مفردات خود کلمه ماند که باید معنا کنیم؛ نه با طول و تفصیل زیاد، اما باید گفتهمان قرآن را راجع به «کلمه» ببینیم و بعد یک دور برگردیم خود آیه را مجدد مرور کنیم.
عنوان کلیدی اینجا خود معنای کلمه است: «وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ»؛ وقتی که پروردگار ابراهیم او را مبتلا کرد و امتحان کرد به کلماتی. «فَأَتَمَّهُنَّ»؛ آن کلمات را تمام کرد. آن کلماتی که با آنها ابتلاء شده بود، آنها را تمام کرد.
کسانی که از ابتدای بحث انسان و بحث اسم و اسماء با ما بودهاند یادشان هست: عرض کردیم اینها حقایق وجودیاند. برای همین است که خدا وقتی در آن داستان میخواهد نقل کند میگوید:
«وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [خدا] همهٔ نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست میگویید، مرا از نامهای اینها خبر دهید.»
«ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ». ضمیری که به اسماء برمیگرداند ضمیر ذویالعقول است. مشخص است که اینها یک سری الفاظ نبوده که خدا بگوید یک سری الفاظ را به اینها یاد دادیم. از سنخ الفاظ نیست؛ همان بحثهای ابتدایی است.
روح معنا و وضع لفظ برای معنای عام
در مورد کلمه هم نکاتی تا حالا عرض شده. باز پرانتزی برای کسانی که یادشان نمیآید این معنا را باز کنم.
ما یک چیزی داریم که هم در کلام جدید میگویند، هم اصولیین ما میگویند، هم علمای هرمنوتیک میگویند. آنها اسمش را میگذارند «روح معنا». ما اسمش را میگذاریم «وضع لفظ برای معانی عام». آخوندیاش اینجوری است؛ جدیدش بحث روح معناست.
در یک دقیقه تکرار میکنم. ما الفاظی را به کار میبریم. این الفاظ با یک سری قرائن و لوازم کنارش هست. این لفظ وضع نشده برای این معنا بهاضافهٔ آن حواشی. برای یک روح معنایی وضع شده.
مثالش همان بحث «قال» است؛ گفتن. وقتی میگوییم «گفت»، زبان حرکت میکند، هوا را میشکند، در هوا امواجی ایجاد میکند، و آن پدیده را میگوییم گفتن. آیا «قال» و «گفتن» وضع شده برای تمامی این معانی با هم؟ یعنی اینکه زبانم تکان بخورد، هوا بشکند، در هوا موج ایجاد شود — این مجموعه را میگوییم گفتن؟ یا نه؟
اگر خوب دقت کنید، حتی همین لفظ «قال» و «گفت» را برای معنایی جامعتر از این حواشی وضع کردهایم. میگویید: «من خواب دیدم؛ تو خواب برفی هم گفتم.» بدون اینکه خودتان احساس کنید مرتکب مجاز شدهاید. در حالی که آنجا هیچ هوایی نمیشکند؛ هوا موج در آن ایجاد نمیشود؛ و شما میگویید «گفتم». یک جای دیگر میگویید: «یک حادثهای پیش آمد؛ من در این حادثه فکر کردم، به خودم گفتم.» وقتی من به خودم میگویم یعنی چه؟ هیچ هوایی نشکسته.
وقتی یک معنی را پالایش میکنید و حشو و زوائد معنا را میزنید، معنی تبدیل میشود به یک روح؛ و آن روح معنا میبینید که «قال» دقیقاً برای همان وضع شده است.
کلام خدا: نه صوت کوبنده، نه ندای شنیدنی
در خطبههای توحیدی نهجالبلاغه، امیرالمؤمنین علیهالسلام وقتی میخواهند «کُن فَیَکُون» را معنا کنند، به همین روح معنا تکیه میکنند. قرآن میفرماید:
«إِنَّمَآ أَمْرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيْـًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (یس/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کار او چون چیزی را اراده کند تنها این است که به آن بگوید «باش»، پس میشود.
این «قال» خدا اصلاً یعنی چه؟ خدا حرف میزند؟ خدا مگر هوا میشکند برای حرف زدن خودش؟ حتی آن وحی که به پیامبر میشده مگر هوایی میشکسته؟ مگر در هوا امواج ایجاد میشده که گوش من و شما هم باید میشنید؟ بعضیها میخواهند بگویند نه، فرکانسش را جبرئیل میشنید. این حرف خیلی سخیف است. کسی که چنین میگوید تا حالا با مقولهٔ الهام تماسی نداشته. الهام از نوع شکستن هوا که نیست.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در خطبهٔ توحیدی میفرمایند:
«یَقُولُ لِمَنْ أَرَادَ کَوْنَهُ: کُنْ فَیَکُونُ؛ لَا بِصَوْتٍ یَقْرَعُ وَلَا بِنِدَاءٍ یُسْمَعُ، وَإِنَّمَا کَلَامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۸۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به هر چه بخواهد موجود شود میگوید «باش» پس میشود؛ نه با آوازی که چیزی را بکوبد و نه با ندایی که شنیده شود. کلام او — منزه است — همان فعلی است که آن را پدید آورده است.
کلام خدا فعل اوست. کلمه اصلاً یعنی «ما یُتَکَلَّمُ بِه»؛ آن چیزی که با آن تکلم میشود. در تکلم یک روح معنایی هست: کسی میخواهد ما فیالضمیر را ابراز کند؛ آنچه در ضمیر خودش هست بیرون بریزد. ما این ابراز را با شکستن هوا و تولید اصوات انجام میدهیم. خدا هم اگر آنچه در خود دارد بخواهد بیرون بریزد — البته ضمیر به آن معنای حالات بشری برای خدا معنا ندارد؛ خدا حال ندارد، موجود بیحال است — وقتی آنچه در خود دارد بیرون میریزد، بدون هیچ مجامله و مجازگویی، کلامش همان فعلش است. «أَنْشَأَهُ»؛ آن فعل را ایجاد میکند. این فعل همان چیزی بوده که در خود داشته و ریخته بیرون.
اطلاق کلمه به این اصلاً مجاز نیست. اگر مجاز هم بود درست بود؛ چون استعمالات سه جور است: حقیقت، مجاز، غلط. اگر مجاز هم بود استعمال درست بود. منتها حتی مجاز هم نیست. دارد ما فیالضمیر را بیرون میریزد؛ اسمش میشود کلمه.
خدا راحت و به کرات به عنوان کلمه صحبت میکند. تمام عالم کلمات الله است. یعنی چه که همهٔ عالم کلمات اللهاند؟ یعنی همهٔ اینها همان چیزی بوده که خودش را با آن ریخته بیرون؛ ابراز کرده آنچه در او بوده. عالم کلمات الله است. بعد بعضی از موجودات را به نام خاص کلمه یاد میکند؛ مثل حضرت مسیح علیهالسلام: این کلمهٔ خداست.
درجات کلمه: اسم و فعل و حرف
میان خود کلمه میگویند کلمه تقسیم میشود به اسم و فعل و حرف. بعضی کلمات اسماند؛ مثل عیسی علیهالسلام. چون اسم پایهٔ فعل است و مستند حرف. اسم اصلیترین کلمه است در کلمات. بعضی کلمات هم مثل حرف میمانند؛ اینها همهجوره آویزاناند.
میان کلمات فرق هست. بعضی آنقدر عظمت دارند که به آنها بهصورت خاص «کلمه» میگویند. مثل اینکه همه چیز آیات خداست، اما به بعضی میگویند «آیات الله». این سنگ هم آیهٔ خداست؛ ولی ممکن است یک ویژگی داشته باشد که بگویند این آیات الله است. کلمه هم همین است.
از مجموع کلمات شما چه درست میکنید؟ کتاب. خدا دقیقاً میگوید من از مجموع این کلمات کتاب درست کردم؛ اسم همین دنیا را میگذارد کتاب. این گفتهمان وقتی در قرآن جستجو میکنید در درجهٔ اول ممکن است عجیب به نظر بیاید، ولی یواشیواش میبینید درست میشود؛ مصححات تفسیریاش میآید که بتوانیم اطلاق کلمه کنیم.
ضمیر «هُنَّ» و ذویالعقول بودن کلمات
باز همان چیزی که در آیات سورهٔ بقره در زمینهٔ اسماء دیدید، اینجا هم خوب دقت کنید. وقتی میگوید «وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ» — نه «فَأَتَمَّهَا» — باز ضمیری به کار برده که ضمیر ذویالعقول است. «هُنَّ» برای کلمات به کار رفته و این برای ذویالعقول است. اگر الفاظ صرف بود باید میگفت «فَأَتَمَّهَا».
اگر جایی قرینه بر خلاف داشتید، بحث جداست. قرآن خودش را لزوماً به قواعد مدرسه محدود نمیکند؛ اما وقتی قرینه بر خلاف ندارید نباید حمل بر خلاف کنید. یک جا خدا را با «ما» یاد کرده:
«وَٱلسَّمَآءِ وَمَا بَنَىٰهَا» (شمس/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به آسمان و آنکه آن را بنا کرد.
«وَالسَّمَاءِ وَمَا بَنَاهَا»؛ آسمان و آن کسی که آن را بنا کرد. «ما» آمده، اما قرینه روشن است که مراد بناکنندهٔ آسمان است. همینطور قرآن از مؤمن و مؤمنه، صالح و صالحه سخن میگوید:
«مَنْ عَمِلَ صَٰلِحًۭا مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَىٰ وَهُوَ مُؤْمِنٌۭ فَلَنُحْيِيَنَّهُۥ حَيَوٰةًۭ طَيِّبَةًۭ ۖ وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (نحل/۹۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس از مرد یا زن کار شایسته کند و مؤمن باشد، قطعاً او را به زندگی پاک زنده میداریم و پاداششان را بهتر از آنچه میکردند میدهیم.
اینها قرائن است. اما اینجا نه تنها در این «هُنَّ»، مطلب تکرار میشود: «أَتَمَّهُنَّ» یعنی ذویالعقول؛ «عَرَضَهُمْ» یعنی ذویالعقول. مگر اینکه قرینه بر خلاف داشته باشید. با یک آیه نمیتوانید قرینه بر خلاف درست کنید و بگویید کلمات یعنی همین الفاظ.
خود آیه هم بیمعنی میشود. مگر میشود کسی را به الفاظ امتحان کنند، بعد خیلی تعریف کنند و برسند به مقام امامت؟ تناسبهای حکم و موضوع را باید دید. ما از این قرائن لبّی بین حکم و موضوع خیلی باید استفاده کنیم. میخواهند مقامی به نام امامت به ابراهیم بدهند. دارند امتحانش میکنند به کلماتی. بعد بگوییم این کلمات الفاظ است؟ خب این را من هم حاضرم امتحان بدهم. بگویم خدا را قبول دارم؛ عصمت را قبول دارم؛ انبیا را قبول دارم؛ قرآن را قبول دارم. تمام شد. دیگر به چه کلماتی میخواهید امتحانم کنید؟
این تناسب ندارد. یا در همان جمع اسماء: وقتی اسماء را یاد میدهند، اگر لفظ یاد دادن باشد چه فایدهای دارد؟ اینهمه الفاظ هست. آنوقت کسانی که فرهنگ لغات جمعآوری میکنند باید در اوج مقامات انسانی باشند. تناسب ندارد اصلاً اینها با هم. تناسبهای حکم و موضوع در بررسی اینجور آیات مهم است.
کلمات پروردگار در سورهٔ کهف و لقمان
حالا کلمات را در آیات ببینیم تا نگویند یکدفعه چیز دیگری گفته شد. سورهٔ کهف، آیهٔ صد و نه، صفحهٔ سیصد و چهار. از چند آیه قبلش هم بخوانیم.
«إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ كَانَتْ لَهُمْ جَنَّٰتُ ٱلْفِرْدَوْسِ نُزُلًا» (کهف/۱۰۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، باغهای فردوس پیشکش آنان خواهد بود.
«خَٰلِدِينَ فِيهَا لَا يَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلًۭا» (کهف/۱۰۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جاودانه در آناند؛ و هیچ جابهجایی از آن نمیخواهند.
«قُل لَّوْ كَانَ ٱلْبَحْرُ مِدَادًۭا لِّكَلِمَٰتِ رَبِّى لَنَفِدَ ٱلْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَٰتُ رَبِّى وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِۦ مَدَدًۭا» (کهف/۱۰۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اگر دریا جوهر شود برای کلمات پروردگارم، دریا به پایان میرسد پیش از آنکه کلمات پروردگارم به پایان رسد، هرچند مانند آن را به مدد بیاوریم.
اگر تمام دریاها جوهر شود — مداد یعنی جوهر، نه همین مدادی که ما میگوییم. در مواقع خودکار هم همان جوهر است. میگویند «مداد العلماء أفضل من دماء الشهداء». باید خود این یک تناسبی داشته باشد. مداد علما از خون شهدا افضل است؟ تناسبش با جوهر خودکار جور درنمیآید. مداد علما یعنی همان جوهر علم علما؛ آن افضل من دماء الشهداست.
«لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِّكَلِمَاتِ رَبِّي»؛ اینها همه جوهر شود برای آن کلمات پروردگار من. «لَنَفِدَ الْبَحْرُ»؛ اینها تمام میشود پیش از آنکه کلمات پروردگارم تمام شود. این کلمات ربی چیست؟ آیا منظور قرآن است؟ اینکه با یک سیر جوهر تمام شود؟ لزومی ندارد. در سورهٔ لقمان هم همین معنا با amplitu بیشتری آمده:
«وَلَوْ أَنَّمَا فِى ٱلْأَرْضِ مِن شَجَرَةٍ أَقْلَٰمٌۭ وَٱلْبَحْرُ يَمُدُّهُۥ مِنۢ بَعْدِهِۦ سَبْعَةُ أَبْحُرٍۢ مَّا نَفِدَتْ كَلِمَٰتُ ٱللَّهِ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌۭ» (لقمان/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آنچه درخت در زمین است قلم شود و دریا را هفت دریای دیگر از پی مدد دهد، کلمات خدا تمام نمیشود. خدا شکستناپذیر حکیم است.
اگر هفت دریا جمع شوند بخواهند کلمات پروردگار را بنویسند، نمیشود. این کلمات چیست؟
آیهٔ بعدش را هم بخوانید؛ قبل از اینکه بخوابید بخوانید. کسانی که امید به لقای پروردگار دارند:
«قُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٌۭ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰٓ إِلَىَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ ۖ فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًۭا صَٰلِحًۭا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا» (کهف/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من فقط بشری مانند شمایم؛ به من وحی میشود که خدای شما خدایی یگانه است. پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد باید کاری شایسته کند و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نسازد.
عیسی علیهالسلام کلمهٔ خداست
بیایید سورهٔ مبارکهٔ نساء، آیهٔ صد و هفتاد و یک، صفحهٔ صد و پنج.
«يَٰٓأَهْلَ ٱلْكِتَٰبِ لَا تَغْلُوا۟ فِى دِينِكُمْ وَلَا تَقُولُوا۟ عَلَى ٱللَّهِ إِلَّا ٱلْحَقَّ ۚ إِنَّمَا ٱلْمَسِيحُ عِيسَى ٱبْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ ٱللَّهِ وَكَلِمَتُهُۥٓ أَلْقَىٰهَآ إِلَىٰ مَرْيَمَ وَرُوحٌۭ مِّنْهُ ۖ فَـَٔامِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَرُسُلِهِۦ ۖ وَلَا تَقُولُوا۟ ثَلَٰثَةٌ ۚ ٱنتَهُوا۟ خَيْرًۭا لَّكُمْ ۚ إِنَّمَا ٱللَّهُ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ ۖ سُبْحَٰنَهُۥٓ أَن يَكُونَ لَهُۥ وَلَدٌۭ ۘ لَّهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ ۗ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ وَكِيلًۭا» (نساء/۱۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای اهل کتاب، در دین خود غلو مکنید و بر خدا جز حق مگویید. مسیح، عیسی پسر مریم، فقط فرستادهٔ خدا و کلمهٔ اوست که آن را به مریم القا کرد و روحی از اوست. پس به خدا و رسولانش ایمان آورید و نگویید «سه تا». بازایستید که برای شما بهتر است. خدا فقط معبودی یگانه است؛ منزه است از آنکه فرزندی داشته باشد. آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آنِ اوست؛ و خدا کارسازی را بس.
ای اهل کتاب، در دینتان غلو نکنید. بر خدا جز حق نگویید. «إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَكَلِمَتُهُ». این عیسی بن مریم — هی عیسی بن مریم میگوید چون آنها میگفتند عیسی پسر خداست. خدا اصرار دارد: عیسی بن مریم. این مسیح، عیسی بن مریم، رسول الله است و کلمهٔ خداست.
میبینید؟ خیلی راحت، بدون اینکه هیچ احساس کند حرف عجیب و غریبی میزند، میگوید این کلمهٔ خداست. این کلمه را القاء کرد به مریم؛ «أَلْقَاهَا إِلَىٰ مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ». عیسی کلمه است که خدا القاء کرده به سمت مریم، و روحی از جانب خداست. حالا راجع به این روح نمیخواهیم بحث کنیم که روح خدا چه معنایی است؛ ولی روحی از جانب خداست. به نام روحالله هم حضرت عیسی آمده و اشکالی ندارد؛ همانطور که خودش میگوید:
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست پرداخت کردم و در او از روح خویش دمیدم، برای او سجدهکنان بیفتید.
میگوید روح خودم. گفتن روحالله اشکالی ندارد. حالا باید بحث روح و ریح و این چیزها جدا شود.
«فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَلَا تَقُولُوا ثَلَاثَةٌ»؛ ایمان بیاورید به خدا و رسول. نگویید سه تا. «انتَهُوا خَيْرًا لَّكُمْ»؛ بس کنید که برایتان بهتر است. خدا همان خدای واحد است؛ منزه است از آنکه ولد داشته باشد.
آیات متعدد است، نه یک آیه. در سورهٔ مبارکهٔ آلعمران هم هست که خدا به زکریا بشارت یحیی میدهد، مصدّق به کلمهای از او؛ و در آیات بعد حضرت عیسی باز به نام کلمه آمده:
«فَنَادَتْهُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَهُوَ قَآئِمٌۭ يُصَلِّى فِى ٱلْمِحْرَابِ أَنَّ ٱللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيَىٰ مُصَدِّقًۢا بِكَلِمَةٍۢ مِّنَ ٱللَّهِ وَسَيِّدًۭا وَحَصُورًۭا وَنَبِيًّۭا مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ» (آلعمران/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس فرشتگان ندايش دادند در حالی که در محراب به نماز ایستاده بود که خدا تو را به یحیی بشارت میدهد؛ تصدیقکنندهای به کلمهای از خدا، و سرور و خویشتندار و پیامبری از شایستگان.
«إِذْ قَالَتِ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ يَٰمَرْيَمُ إِنَّ ٱللَّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَةٍۢ مِّنْهُ ٱسْمُهُ ٱلْمَسِيحُ عِيسَى ٱبْنُ مَرْيَمَ وَجِيهًۭا فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْءَاخِرَةِ وَمِنَ ٱلْمُقَرَّبِينَ» (آلعمران/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که فرشتگان گفتند: ای مریم، خدا تو را به کلمهای از جانب خویش بشارت میدهد که نامش مسیح، عیسی پسر مریم است؛ آبرومند در دنیا و آخرت و از مقربان.
اینها را میبینید بدون هیچ مجاملهای میگوید اینها کلمهاند. پس این را داریم.
کتاب تکوینی خدا: «لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتَابِ اللَّهِ»
از جمع کلمات، سورهٔ مبارکهٔ روم، آیهٔ پنجاه و شش، صفحهٔ چهارصد و ده. از پنجاه و چهارش هم بخوانیم خوب است.
«ٱللَّهُ ٱلَّذِى خَلَقَكُم مِّن ضَعْفٍۢ ثُمَّ جَعَلَ مِنۢ بَعْدِ ضَعْفٍۢ قُوَّةًۭ ثُمَّ جَعَلَ مِنۢ بَعْدِ قُوَّةٍۢ ضَعْفًۭا وَشَيْبَةًۭ ۚ يَخْلُقُ مَا يَشَآءُ ۖ وَهُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْقَدِيرُ» (روم/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداست آن که شما را از ناتوانی آفرید، سپس از پس ناتوانی نیرویی نهاد، سپس از پس نیرو ناتوانی و پیری قرار داد. هر چه بخواهد میآفریند و او دانای تواناست.
خدا شما را از ضعف خلق کرد. سپس از بعد این ضعف برایتان قوتی قرار داد. باز برمیگردیم به همان حالت: سپس از بعد قوت، ضعف و پیری. هر چه بخواهد میآفریند.
«وَيَوْمَ تَقُومُ ٱلسَّاعَةُ يُقْسِمُ ٱلْمُجْرِمُونَ مَا لَبِثُوا۟ غَيْرَ سَاعَةٍۢ ۚ كَذَٰلِكَ كَانُوا۟ يُؤْفَكُونَ» (روم/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزی که ساعت برپا شود بزهکاران سوگند میخورند که جز ساعتی درنگ نکردهاند. اینگونه به دروغ کشیده میشدند.
«وَقَالَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ وَٱلْإِيمَٰنَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِى كِتَٰبِ ٱللَّهِ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْبَعْثِ ۖ فَهَٰذَا يَوْمُ ٱلْبَعْثِ وَلَٰكِنَّكُمْ كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» (روم/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که دانش و ایمان به آنان داده شده میگویند: بهراستی شما در کتاب خدا تا روز برانگیختهشدن درنگ کردهاید. این همان روز برانگیختن است، ولی شما نمیدانستید.
آن روزی که ساعت قیام میکند مجرمان قسم میخورند که جز ساعتی درنگ نکردهاند. «وَقَالَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَالْإِيمَانَ»؛ کسانی که علم و ایمان به آنها داده شده. «لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتَابِ اللَّهِ إِلَىٰ يَوْمِ الْبَعْثِ»؛ میگویند شما در کتاب خدا درنگ کردید تا روز بعث.
عبارت را ببینید. بعضی از مترجمین — عمدهٔ مترجمین — با این فضای آیات آشنا نبودهاند. «لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتَابِ اللَّهِ» را ببینید چقدر به دست و پا زدهاند که معنا کنند. گفتهاند: «بنابر آنچه در قرآن آمده است.» مثل «علی ما نزل» معنا کردهاند. «لَقَدْ لَبِثْتُمْ إِلَىٰ يَوْمِ الْبَعْثِ بنابر آنچه در قرآن آمده.» نه. هیچ لزومی ندارد دست به تکهاش بزنیم.
«لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتَابِ اللَّهِ»؛ شما در کتاب خدا تا روز بعث هستید. چون اینها کلمات خدایند. از مجموع این کلمات، کتاب الله درمیآید. برای همین است که هی عرض میشود برایتان که ما دو تا کتاب داریم: یک کتاب تدوینی که قرآن است؛ یک کتاب تکوینی که همین عالم است. اینها کلمات خدایند. اینها مجموع کتاب تکوینی خدا را تشکیل میدهند. آن یکی میشود کتاب تدوینی خدا. بدون هیچ مشکلی.
مخاطب «لَقَدْ لَبِثْتُمْ» کیست؟ دو احتمال است: خودشان به خودشان، یا به آن مجرمان. مجرمان میگویند «مَا لَبِثُوا غَيْرَ سَاعَةٍ»؛ اینها میگویند نه، «لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِي كِتَابِ اللَّهِ إِلَىٰ يَوْمِ الْبَعْثِ».
کلمهٔ طیبه و کلمهٔ خبیثه
بعد باز میبینید بعضی از کلمات را خدا کلمات طیبه میداند. مثل کلمهٔ طیبه، شجرهٔ طیبه؛ اصلش ثابت است و فرعش در آسمان:
«أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلًۭا كَلِمَةًۭ طَيِّبَةًۭ كَشَجَرَةٍۢ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌۭ وَفَرْعُهَا فِى ٱلسَّمَآءِ» (ابراهیم/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی خدا چگونه مَثَل زده: کلمهای پاک چون درختی پاک که ریشهاش استوار است و شاخهاش در آسمان؟
«تُؤْتِىٓ أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍۭ بِإِذْنِ رَبِّهَا ۗ وَيَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» (ابراهیم/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میوهاش را هر دم به اذن پروردگارش میدهد. و خدا مثلها را برای مردم میزند، شاید متذکر شوند.
«وَمَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍۢ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ ٱجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ ٱلْأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍۢ» (ابراهیم/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مَثَل کلمهٔ ناپاک چون درختی ناپاک است که از روی زمین کنده شده؛ هیچ قراری ندارد.
همه از باب استنادشان به خدا کلمات رباند. ولی از باب استنادشان به خودشان، بعضی کلمات طیبهاند و بعضی کلمات خبیث. از باب استناد به خدا همه چیز طیّب است و همه چیز کلمات الله است؛ استنادش به خدا دارد. حتی شیطان اینجوری است. کسی اگر به شیطان لغز بزند از این باب که چرا چنین چیزی هست، چه موجودی خدا خلق کرده — بعضیها همین را میگویند: این سوسک چیست، من ماندم این سوسک چرا اصلاً هست — از باب استنادش به خدا همه چیز خوب است. آن چیزی که شر ایجاد میکند از باب استنادش به خود ماست. اگر بخواهم حالا وارد این معانی شوم خیلی گیر میافتیم در آن.
ولی بعضی از کلمات خدا کلمات خبیثاند و بعضی کلمات طیبه. «مَثَلُ كَلِمَةٍ طَيِّبَةٍ» نه صرفاً یعنی این حرف طیّب؛ گرچه قابل پیاده کردن روی حرف هم هست، ولی مثل کلمهٔ طیبه مثل خود ماها. کلمهٔ خبیثه مثل آن کسانی که شجرهٔ خبیثهاند؛ از زمین کنده شدهاند و قرار ندارند.
«تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا»؛ همواره میوه میدهند. یک جای دیگر دارد:
«مَّثَلُ ٱلْجَنَّةِ ٱلَّتِى وُعِدَ ٱلْمُتَّقُونَ ۖ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۖ أُكُلُهَا دَآئِمٌۭ وَظِلُّهَا ۚ تِلْكَ عُقْبَى ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوا۟ ۖ وَّعُقْبَى ٱلْكَٰفِرِينَ ٱلنَّارُ» (رعد/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وصف بهشتی که به پرهیزگاران وعده داده شده: از زیر آن نهرها روان است؛ میوهاش پایدار است و سایهاش. این فرجام پرهیزگاران است و فرجام کافران آتش است.
«أُكُلُهَا دَائِمٌ وَظِلُّهَا». این میشود مثل کلمات طیبه. میبینی یک نفر میوهٔ صبر دارد، میوهٔ علم دارد، میوهٔ حلم دارد، میوههای مختلف دارد. اینکه میگویند درخت بهشتی همه جور میوه میدهد مال همین است. درخت بهشتی، یک درختش همه جور میوه میدهد. چرا؟ چون آن درخت بهشتی کیست؟ درخت بهشتی خود نفس مؤمنه است. میبینی همه جور میوه میدهد. چهار فصل میوه میدهد.
زمین پاک و زمین ناپاک: انعطاف آیات به یکدیگر
قرآن کتاب متشابه مثانی است؛ آیات به سمت همدیگر انعطاف دارند. خود قرآن میگوید:
«ٱللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ ٱلْحَدِيثِ كِتَٰبًۭا مُّتَشَٰبِهًۭا مَّثَانِىَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ ٱلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَىٰ ذِكْرِ ٱللَّهِ ۚ ذَٰلِكَ هُدَى ٱللَّهِ يَهْدِى بِهِۦ مَن يَشَآءُ ۚ وَمَن يُضْلِلِ ٱللَّهُ فَمَا لَهُۥ مِنْ هَادٍ» (زمر/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نیکوترین سخن را فروفرستاده؛ کتابی همگون و دوگانه. پوست کسانی که از پروردگارشان میهراسند از آن به لرزه میافتد، سپس پوستها و دلهاشان به یاد خدا نرم میشود. این هدایت خداست که هر که را بخواهد با آن راه مینماید؛ و هر که را خدا گمراه کند او را راهبری نیست.
مثانی یعنی اینها صنفاند و انعطافی به سمت همدیگر دارند. شما آیات را که بخوانید و زیاد بخوانید میبینید ترکیب آیات به سمت هم انعطاف پیدا میکند. از روی همین انعطافها و ترکیبهای مشابه میشود معانی را درآورد. خیلی مشکل نیست.
سورهٔ مبارکهٔ اعراف را بیاورید؛ آیهٔ بسیار زیبایی است، صفحهٔ صد و پنجاه و هشت:
«وَٱلْبَلَدُ ٱلطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُۥ بِإِذْنِ رَبِّهِۦ ۖ وَٱلَّذِى خَبُثَ لَا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِدًۭا ۚ كَذَٰلِكَ نُصَرِّفُ ٱلْءَايَٰتِ لِقَوْمٍۢ يَشْكُرُونَ» (اعراف/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سرزمین پاک گیاهش به اذن پروردگارش بیرون میآید؛ و آنکه ناپاک است جز گیاهی اندک و بیخیر بیرون نمیدهد. اینگونه آیات را برای مردمی که سپاس میگزارند گونه میگردانیم.
«وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ». مثل همان آیهٔ «مَثَلُ كَلِمَةٍ طَيِّبَةٍ كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ». قرآن کتاب زمینشناسی نیست که راجع به زمین طیّب بگوید. دارد زمینههای طیّب را میگوید. زمینهٔ طیّب، آن میوهای که آن زمینهٔ طیّب میدهد: «یَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ».
«وَالَّذِي خَبُثَ لَا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِدًا». آن زمینهٔ غیر طیّب و خبیث، چیزی از آن درنمیآید مگر نکد و پست و بیارزش و کماثر. این تکاندهنده است واقعاً. اولین چیزی که باید باشد، مطمئنترین نظر باید این باشد که زمینهٔ خودمان را پاک کنیم. اگر زمینه ناپاک باشد هر چقدر بدوید و کار کنید آن چیزی که درمیآید چیز نیست؛ چیز بیارزش است.
نمیگوید «یَخْرُجُ نَكِدًا»؛ میگوید «لَا يَخْرُجُ إِلَّا نَكِدًا». یعنی جز نکد چیزی بیرون نمیآید. جز پست چیزی بیرون نمیآید از آن. اگر کسی زمینههای وجودی غیر طیّب داشته باشد، هی کار کند، هی زحمت علمی بکشد، هی زحمات مختلف بکشد، چه فایدهای دارد؟ در یک زمینهٔ غیر طیّب این کار را بکند، آن چیزی که درمیآید حتی برای خودش هم ارزش ندارد.
کسانی را دیدهام — نه اینکه فقط من دیده باشم؛ خودشان میگویند — فکر میکنند باید دین خودشان در یک حاشیهای قرار بگیرد. با یک اندک اتصال به دین خودشان را وصل کردهاند و خودشان هم میگویند این اندک اتصال کافی است. جلسهٔ سهشنبه گفتم: پسری آمده گفته ما دختری پیدا کردهایم خیلی دختر خوبی است، شاعر است، پدر و مادرش خوباند؛ فقط یک مشکل کوچک دارد. گفتند چه مشکلی؟ گفت خدا را قبول ندارد. یعنی واقعاً برای بعضیها ظاهراً خدا و قرآن این چیزهاست: اندک اتصالی کفایت میکند. بعد نهایتاً صدقه میدهیم.
ببینید این فریب ندهد. از ما صدقه نمیخواهند؛ از ما خود ما را میخواهند.
حرّ بن یزید جعفی: خودت را میخواهیم نه اسبت را
این داستان را بارها تعریف کردهام؛ داستان حرّ بن یزید جعفی. خیلی مهم است. نه حرّ بن یزید ریاحی؛ حرّ بن یزید جعفی. وقتی برمیگردند به او میگویند امام حسین علیهالسلام را بیاورند، نمیآید. هی اصرار میکنند، نمیآید. میگوید بابا من اسب میدهم؛ این کار را میکنم. بعد میزنند از خیمهاش میآید بیرون. میگوید من که گفتم اسب میدهم. گفتند من اسب تو را میخواهم چه کار؟
«مَّآ أَشْهَدتُّهُمْ خَلْقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلَا خَلْقَ أَنفُسِهِمْ وَمَا كُنتُ مُتَّخِذَ ٱلْمُضِلِّينَ عَضُدًۭا» (کهف/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من آنان را در آفرینش آسمانها و زمین و نه در آفرینش خودشان حاضر نکردم، و گمراهکنندگان را هرگز بازو و پشتیبان نگرفتهام.
«وَمَا كُنتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُدًا». ما اصلاً آن نیستیم که یک گمراه را بازوی خودمان کنیم. ما اسب تو را نمیخواهیم؛ ما خود تو را میخواهیم. نه پولت را میخواهیم، نه قیافهات را، نه چیزی از این باب. جان خودت را میخواهیم.
اگر مال هم میگیرند، از مؤمن مال را میگیرند:
«إِنَّ ٱللَّهَ ٱشْتَرَىٰ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَٰلَهُم بِأَنَّ لَهُمُ ٱلْجَنَّةَ ۚ يُقَٰتِلُونَ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ ۖ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّۭا فِى ٱلتَّوْرَىٰةِ وَٱلْإِنجِيلِ وَٱلْقُرْءَانِ ۚ وَمَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِۦ مِنَ ٱللَّهِ ۚ فَٱسْتَبْشِرُوا۟ بِبَيْعِكُمُ ٱلَّذِى بَايَعْتُم بِهِۦ ۚ وَذَٰلِكَ هُوَ ٱلْفَوْزُ ٱلْعَظِيمُ» (توبه/۱۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا از مؤمنان جانها و مالهاشان را خریده به اینکه بهشت از آنِ آنان باشد. در راه خدا میجنگند، میکشند و کشته میشوند. وعدهای است بر او راست، در تورات و انجیل و قرآن. و کیست از خدا به پیمان خود وفادارتر؟ پس به این دادوستدی که کردهاید شاد باشید؛ و این همان رستگاری بزرگ است.
«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ». اگر مالش را هم میگیرند از مؤمن مالش را میگیرند. از غیر مؤمن مال نمیگیرند اصلاً. مگر ارزش دارد آن چیزی که او میدهد؟ برای خودش هم ارزش ندارد. برای خودش هم نکد و بیارزش است این کاری که او دارد میکند.
لذا ما باید زمینههای خودمان را پاک کنیم. زمینه پاک نشود، زمینهٔ وجودی ما پاک نشود، فقط نکد میدهیم بیرون. میرویم کار مهندسی میکنیم کار پست بیارزش میکنیم. میرویم کار حوزوی بکنیم کار پست بیارزش میکنیم. میرویم کار بازار بکنیم کار پست بیارزش میکنیم. هر کاری دست بگذاریم آنجا کار پست بیارزش میکنیم.
زمینهٔ پاک یعنی چه؟ یعنی یک روح پاک؛ روحی که دقیقاً روح خدایی شده و با خدا انس گرفته و برای خدا دارد کار میکند. روحی که برای خدا قدم برمیدارد، میرود، میآید، علم میآید میرود؛ حتی غذا خوردنش، حتی ورزشش، میبینی میشود «قربةً الی خدمته الجوهری». حالا اگر زمینه ناپاک باشد ورزشش میشود این بدنسازیها — نه باشگاه بدنسازی رفتن به معنای متعارف؛ اینهایی که هورمون گوریل به خودشان میزنند.
یک آشنایی داشتیم میگفت روزی شصت تا تخممرغ میخورد. فکر نکنید این فقط برای روح انسان بد است؛ برای جسمش هم چیزی است. اصلاً آدم اینجوری بشود خوب نیست. به او بگو آقا با این هیکل و این قدرت نماز میخوانی؟ نمیخواند. کاری به همه ندارم؛ ولی میبینی تو که اینقدر وزنه بلند میکنی:
«وَٱسْتَعِينُوا۟ بِٱلصَّبْرِ وَٱلصَّلَوٰةِ ۚ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى ٱلْخَٰشِعِينَ» (بقره/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از شکیبایی و نماز یاری جویید؛ و بهراستی آن جز بر فروتنان گران است.
«إِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ». نماز کبیره است. میتوانی نماز هم بلند کنی؟ میبینی بلند نمیتوانی بکنی. قدرت که به این چیزها نیست. اگر قدرت آن است که شجاعت آن است که نارنجک ببندد به خودش برود زیر شنی تانک، این قدرت است. این قدرت آدم است.
آن قدرت چیز دیگری است: هورمون گاو میزند و هورمون اسب میزند و هورمون گوریل میزند و بعد هزاران عارضه برای اینها دارد. همین آشنای ما معدهاش در رفته بود؛ موهای عجیب و غریب درمیآمد مثل گوریل. این در راه طاعت خداست؟ نه. هر چقدر بیشتر میرفت افقش از طاعت فاصله میگرفت. چون دارد به بخش حیوانی وجودش میپردازد. بدن ما بخش حیوانی وجودمان است. هی میخواهد نمایش بدهد که بازویم اینقدر است. چیست مثلاً؟
آن ورزشی که مؤمن میکند تبدیل میشود قربةً الی خدمته الجوهری. اگر بدنی میخواهد برای جوارح، این جوارح را میخواهد برای خدمت. قدرت روحانی هم تازه برایش میآورد. با خدا آشتی کردن یک حرف دیگر است. حرفی که خود آدم میفهمد. رابطهاش با خدا قهر است یا آشتی؟ یا یک خرده قهر، یک خرده آشتی؟
خدا داشتن از این واضحتر است که لامپ روشن است یا روشن نیست؛ در اصل ثبوتش. حالا در مقام فهم ممکن است آدمها دیر بفهمند، کم بفهمند، بالا بفهمند، پایین بفهمند؛ ولی در اصل — چون حضوری است اینها. علم حضوری است: کسی میفهمد حالش خوب است یا حالش بد است. حال روحانیاش خوب است یا بد. حالش بد، چرا؟ با خدا قهر کرده. اصلاً نمیتواند با خدا حرف بزند. نمیتواند گریه کند.
این میشود زمینهٔ پاک. زمینهٔ پاک همه کارش پاک است. هر چه دربیاید از آن به شرط عمل صالح بودنش. اگر زمینه ناپاک باشد عمل صالح هم باشد خیلی چیز عمدهای از این زمینهها استخراج نمیشود.
کلمات وجودی ابتلاء ابراهیم
پس کلمه اگر در روایات ذیل این آیه دیدیم که گفتهاند این امتحانهایی بوده که حضرت ابراهیم داده، ما قبول میکنیم. گردنمان از مو باریکتر است؛ اینها را قبول میکنیم. یا اینجوری بوده که کلمه همان کلمههایی است که کلمات وجودیاند؛ حقایق وجودی که از او امتحان گرفتهاند همهٔ اینها را: از آن بتشکنیاش، از آن که انداختند توی منجنیق پرتش کردند توی آتش، از آن ذبح ولد، از اینکه بچهها را بگذارد و برود. تمام اینها کلمات وجودی و حقایق وجودیاند که از او دارند امتحان میگیرند و ابتلاء میکنند. و چون صفوه و برگزیدهٔ خداست امتحانهایش هم این مدلی است. امتحانهای برگزیده میشود.
این را بدانید: راه خدا راه ابتلاء است. ابتلاء نه اینکه حالت را میگیرد. ابتلاء یعنی اینکه نرمی و شکل میدهد؛ و این کار را خدا میکند. با همه هم این کار را میکند.
یک موقع سر کلاس دانشگاه میگفتند قدرت چکُشپذیری است. گفتم اگر بالا ببری آدم را، راحتتر دقیقاً شکل میدهند. اگر شما خمیری باشی اینجوری، میبرند اینجوری میکنند؛ به آن شکل مناسب درمیآیی. اگر خمیری نباشی، یک خمیریت میکنند: میگذارند توی کوره، میزنند با پتک و سندان، میافتند توی جانت اینور آنور، چپ و راست، تا خمیری شوی تا به شکل دربیایی. اگر هم کلاً قرار باشد به شکل نیاید، میاندازند توی قسمت ضایعات. دنیا جای این نیست که کسی بخواهد عشق و حال اینجوری بکند توی آن. دنیا اصلاً جای مصیبت است، جای ابتلاء است؛ و توی همین ابتلاءها جای رشد است. ما برای این دنیا خلق نشدهایم.
اگر هم گفتهاند کلمات، کلمات همان کلماتی است که آدم با آن توبه کرد. آن حقایق وجودی، نه خود این الفاظ. آدم با آن توبه کرد. همان توضیحی که آنجا دادیم همینجاست. که به پنجتن آل عبا امتحان شده، ابتلاء شده؛ به این حقایق وجودی امتحان شده. نه اینکه گفته باشند این کلمات را بگو. خب بگو؛ پس این چه کاری دارد؟ همان بحث.
معنا واضح است: وقتی ابراهیم را پروردگارش به کلماتی آزمود و او تمام کرد، فرمود من تو را برای مردم امام قرار میدهم. گفت و از ذریهام؟ فرمود عهد من به ظالمان نمیرسد.
چهار «إِذْ» پشت سر هم و متعلق ظرف
یک بحث علمی گوش کنید. یک مدتی وقت بگذارید؛ بحث کاملاً علمی است، سنگین. این آیه جزء غرر آیات مربوط به بحث شیعه است.
چهار تا «إِذْ» پشت سر هم داریم اینجا در آیات:
«وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍۢ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًۭا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم را پروردگارش به کلماتی آزمود و او آنها را به انجام رساند، فرمود: «من تو را برای مردم امام قرار میدهم.» گفت: «و از ذریهام نیز؟» فرمود: «عهد من به ستمکاران نمیرسد.»
«وَإِذْ جَعَلْنَا ٱلْبَيْتَ مَثَابَةًۭ لِّلنَّاسِ وَأَمْنًۭا وَٱتَّخِذُوا۟ مِن مَّقَامِ إِبْرَٰهِۦمَ مُصَلًّۭى ۖ وَعَهِدْنَآ إِلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ وَإِسْمَٰعِيلَ أَن طَهِّرَا بَيْتِىَ لِلطَّآئِفِينَ وَٱلْعَٰكِفِينَ وَٱلرُّكَّعِ ٱلسُّجُودِ» (بقره/۱۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون خانه را برای مردم محل بازگشت و امن قرار دادیم، و [گفتیم] از مقام ابراهیم نمازگاهی بگیرید، و به ابراهیم و اسماعیل سفارش کردیم که خانهٔ مرا برای طوافکنندگان و معتکفان و رکوعکنندگان سجدهگر پاک کنید.
«وَإِذْ قَالَ إِبْرَٰهِۦمُ رَبِّ ٱجْعَلْ هَٰذَا بَلَدًا ءَامِنًۭا وَٱرْزُقْ أَهْلَهُۥ مِنَ ٱلثَّمَرَٰتِ مَنْ ءَامَنَ مِنْهُم بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ ۖ قَالَ وَمَن كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُۥ قَلِيلًۭا ثُمَّ أَضْطَرُّهُۥٓ إِلَىٰ عَذَابِ ٱلنَّارِ ۖ وَبِئْسَ ٱلْمَصِيرُ» (بقره/۱۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم گفت: پروردگارا، این را شهری امن گردان و اهلش را — هر که از آنان به خدا و روز واپسین ایمان آورد — از میوهها روزی ده. فرمود: و هر که کفر ورزد اندکی برخوردارش میکنم، سپس او را به عذاب آتش ناچار میسازم؛ و بد بازگشتگاهی است.
«وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَٰهِۦمُ ٱلْقَوَاعِدَ مِنَ ٱلْبَيْتِ وَإِسْمَٰعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّآ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ» (بقره/۱۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم و اسماعیل پایههای خانه را بالا میبردند [گفتند]: پروردگارا، از ما بپذیر؛ که تو خود شنوای دانایی.
«إِذِ ابْتَلَى»، «إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ»، «إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ»، «إِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ».
اگر ما آن «إِذْ»ها را نداشتیم و ما بودیم و همین این آیه، همین معنای متداولی که برمیداریم خیلی راحت قابل برداشت بود و ترتیبی که بین امامت و آن امتحانها هست. به عبارت فنیتر، «إِذْ» متعلق میخواهد چون دقیقاً ظرف است. این ظرف متعلق میخواهد؛ متعلقش باید یک فعلی باشد. این فعل اگر «قَالَ» باشد راحتیم، خیلی راحت است. معنایش میشود این: و آن هنگامی که ابتلاء کرد، تمام کرد امتحانها را، «قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». معلوم است که ترتیبی هست بین آن امتحانها و این. این همان معنای متداول است که ما میفهمیم از آن.
اگر «اُذْکُرْ» به قرینهٔ سیاق آیات دیگر که پشت سر هم آمده — اُذکر، اُذکر آمده — و این اُذکرها متعلقش فعل اُذکر باشد، یعنی به یاد آور آن هنگامی را که؛ نه متعلقش فعل «قال» باشد، متعلقش اُذکر مقدّر باشد. این استفادهای که اخیراً میکنند، در حقیقت استفادهٔ دیگری هم میشود از آن کرد. یعنی استفاده منحصر نمیشود دیگر به اینکه ترتیبی داشته باشد بین آن امتحانها و این لیاقت برای مقام امامت.
چهجوری میشود؟ معنایش اینجوری میشود: و یاد بیاور آن هنگام را که پروردگار ابراهیم را امتحان کرد به کلمات و او تمام کرد. خب آن امتحانها که تمام کرد چه بود؟ «قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». همین که به او گفتند امام باش، تو امامی. این همان امتحانهایی بود که تمام کرد. بعد میگوییم این «إِمَامًا» یعنی چه؟ میگویند «إِمَامًا» یعنی نبیّاً. مشخص است. یعنی ما تو را به این امتحان نبوت امتحان کردیم و تو تمام کردی امتحانها را.
چرا؟ چون فاء، فاء تفریع ندارد. لزومی ندارد حتماً استفادهٔ ترتّب از آن بکنیم. البته میشود استفادهٔ ترتّب کرد: و یاد بیاور آن هنگامی را که پروردگار ابراهیم را به کلمات امتحان کرد که تمام کرد؛ «قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». عملاً داریم معنا میکنیم «فقال» یعنی پس به او گفت، یا «وقال». چون بدون فاء و واو آمده این «قال»، در وهلهٔ اول میتوان چنین چیزی گفت.
میخواهم بحث علمی بکنم چون فضیلتتان بالاست و میتوانید این بحث علمی را بکشید. میخواهم اگر چنین حرفی زدند جواب داشته باشید برایش. میتوان در وهلهٔ اول چنین چیزی گفت: چون بدون فاء و واو آمده، به قرینهٔ سیاق این «إِذْ» متعلقش میتواند اُذکر باشد؛ یاد بیاور آن هنگام را اینجوری معنا کنیم. کما اینکه بعضی از مترجمین آن را اینجوری معنا میکنند. آن موقع یک گزک میدهند. میتوانند با این جور ترجمهکردن یک گزک بدهند.
حال آنکه اگر با خود «قال» معنا کنیم، با «قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ»، ترتّبش واضح است؛ تمام است. آن موقع اینجوری معنا کن: یاد بیاور آن هنگام پروردگار به کلماتی تمام کرد. فاء و واو هم که ندارد به حالت تفریع. آن کلمات چه بود که خدا گفت به او یا او تمام کرد؟ «قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». من تو را امام قرار میدهم. این «إِمَامًا» به خود امام بودن در حقیقت چه شده؟ امتحان شده و او امتحان امامت را پس داده. میگوییم «إِمَامًا» چیست؟ میگوید خب مشخص است: «إِمَامًا» یعنی نبیّاً. به آن امتحانهای نبوت. این نبوت امتحانی بود؛ این امتحان را پس داد.
نکتهٔ خاصش چیست؟ دارم شبهه را مطرح میکنم. شبهه اینجوری است که کل سیستم ذهنی ما شُل میشود اگر این باشد. یعنی چه؟ یعنی دیگر ترتّب — اصلاً بحث آیه ترتیبی را نمیخواهد مطرح کند. میگوید آقا میخواهی یادت بیاید آنگاه من این ابراهیم را به امتحان نبوت آزمودم و او تمام کرد آزمونها را.
«وَإِبْرَٰهِيمَ ٱلَّذِى وَفَّىٰٓ» (نجم/۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ابراهیم که وفا کرد.
«وَإِبْرَاهِيمَ الَّذِي وَفَّىٰ». ابراهیمی که تمام کرد. خیلی این عبارت، عبارت سنگینی است. ابراهیمی که تمام کرد همه چیز را دیگر. کم نگذاشت. این خلاصه تمام کرد.
حالا بعدش گفت «قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي»؛ از ذریهٔ من هم همین امتحانها را میگیری و این نبوت را به او میدهی. «قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»؛ این ظالم است؛ این عهد هم به ظالمی نمیرسد.
چرا «إِمَامًا» را نمیتوان «نبیّاً» گرفت
این جور ترجمهکردن و این جور بحثکردن که مستلزم این معنا باشد که امام بشود نبی، دارای اشکالاتی است.
یک. «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». این تعبیر وقتی اسم فاعل بیاید و مفعول خودش را نصب بدهد — «إِمَامًا» بکند — اشاره به حال آینده است؛ نه اتفاق گذشته. که من او را نبی کرده بودم. دارد میگوید من این کار را دارم میکنم. من تو را دارم امامت میکنم. «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» یعنی من دارم امام میکنم.
اولاً امام را به نبی گرفتن قریحه ندارد. ما همینجوری قریحه نداریم که «إِمَامًا» بگوییم نبیّاً. درست است نبی آن حالت پیشوایی را دارد، ولی «إِمَامًا» اینجا باید ببینی بحثش چیست. فعلاً به تفصیل امام نمیپردازیم؛ میرسیم.
آنهایی هم که میگویند باشد، اشکال ندارد، دارد راجع به اینکه من میخواهم تو را به یک مقامی برسانم ولی «إِمَامًا» باز نبیّاً، این اشکال دارد. به چه دلیل؟ به دلیل اینکه همین که دارد با ابراهیم حرف میزند، ابراهیم نبی است. اینکه من تو را میخواهم نبی قرار بدهم — ابراهیم نبی است این موقع. به قرائنی. به چه قرائنی؟ به قرائنی که وقتی این ذریه دارد ابراهیم، ابراهیم در آخر عمری ذریه دارد. آن موقعی که نبی است اصلاً ابراهیم. این خلاف ظهور آیه است که بگوییم «إِمَامًا» میشود نبیّاً. ما تو را به امامت رساندیم یعنی به نبوت رساندیم؛ چونکه خودش نبی است. اصلاً دارد با خدا حرف میزند اینجا.
به هر جهت، فیالواقع یک ترتیبی بین این فقره و آن فقره دیده میشود. یعنی اینکه ما این امتحانها را کردیم، امتحانها را تمام کرد، رسید به آن مقام که به او گفتیم «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». برای همین است که وقتی رسید به این مقام، این مقام را برای ذریهٔ خودش هم خواست. عمده همینجوری این عبارت را میفهمند.
استخراج عصمت از «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»
مطلب دیگری که سر این آیه به لحاظ علمی میشود بحث کرد همین بحث مهم است: مقام عصمت را برای امام از همین آیه استخراج میکنند. مقام عصمت در همین آیه استخراج میشود. از آنجا که میگوید «قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي» و خدا میگوید «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ». چهجوری استخراج میشود این مقام؟
دو تا بحث. این یک درگیری بین ما و برادران اهل تسنن است. بالاخره چون یک سابقهٔ آن خلفای سهگانه شرک بوده در زمان جاهلیت؛ مشرک بودند و بتپرست بودند. از این جهت بین ما و آنها یک دعوایی سر این داستان هست.
چهار دستهٔ انسان و بیان امینالاسلام طبرسی
یک بیانی مرحوم امینالاسلام طبرسی دارد. بیان خوبی است. ما آدمها را چهار دسته میکنیم. این بیان را اینجوری ترتیب میدهم که بیان علامه را هم بتوانید بفهمید.
یک: کسانی که از پیش ظالم بودند و بعداً هم لاحقاً ظالماند. سابقاً و لاحقاً ظالم. دو: کسانی که سابقاً ظالم، لاحقاً صالح و محسن — به تعبیر قرآن. سه: برعکسش؛ کسانی که سابقاً محسن، لاحقاً ظالم. چهار: کسانی که سابقاً و لاحقاً محسن.
از این چهار دسته خارج نیست.
اول خود شبهه را مطرح کنم، قبل از اینکه جواب را بدهم. میگویند درست، «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ». دقیقاً این عهد که امامت عهد خداست. حالا امامت چیست بعداً؟ ما عصمت امامت را ثابت میکنیم. حالا امامت چیست بعداً. این یک واقعیت است: «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ». امامت عهد خداست. عهد خدا به ظالم نمیرسد. پس امامت به ظالم نمیرسد.
کسانی که سابقاً و لاحقاً ظالماند خب ظالماند و به آنها نمیرسد. کسانی که سابقاً محسن لاحقاً ظالم، خب باز همین الآن ظالماند. این عهد خدا به آنها نمیرسد. و اما کسانی که سابقاً و لاحقاً محسن، خب اینها عهد خدا به آنها میرسد. این هم قبول.
ولی کسانی که سابقاً ظالم، لاحقاً محسن: اینها الان ظالم نیستند که. اینها الان محسناند. چرا عهد خدا به اینها نرسد؟ این شبهه. چرا عهد خدا نباید به اینها برسد؟ با حال آنکه اینها سابقاً ظالم بودند، الان عنوانی که دارند عنوان ظالم نیست. عنوان محسن است. چرا میگویید پیشوایی به اینها نمیرسد؟ حالا امامت پیشوایی باشد یا هر چه. چرا به اینها نمیرسد؟ اینها سابقهٔ شرک داشتند ولی لاحقهٔ شرک ندارند. این سؤال.
جواب نخست: اطلاق دلیل در ظرف تلبّس به ظلم
جواب دو تاست. یک جواب مرحوم امینالاسلام میدهد اینجوری. میگوید در ظرف ظلم. این بحث علمیاش را گوش کنید؛ مهم است.
در ظرف ظلم یعنی چه؟ یعنی وقتی که این آقا ظالم بوده، دلیل او را گرفته در ظرف ظلم. گفتهاند «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» و این هم ظالم بوده و این دلیل او را گرفته در هنگامی که متلبّس به ظلم است. دلیل مطلق است. و چون دلیل مطلق است یعنی سواء تاب أم لا؛ مساوی است که توبه بکند یا نکند. دلیل او را گرفته الان. برای خروج از دلیل احتیاج به دلیل داریم. اطلاق در مقام اطلاق خودش باقی میماند الا ما خرج الدلیل. مگر دلیل او را خارج کند.
همین که آن بابا ظالم است، «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» این را گرفت. بحث این نیست که ما بیاییم حکایت فعلیاش را بررسی کنیم. ببینیم کی دلیل او را گرفته اصلاً. همین که او متلبّس به ظلم بود این دلیل گرفت و «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» مطلق است. اطلاق دارد: چه فردا، چه توبه کند چه نکند. دیگر چنین چیزی را نمیتواند بگیرد.
یک مقداری این دلیل سخت است با بحث عام و خاص و مطلق و مقیّد. این یک دلیل: که این اطلاق حال لاحقش را هم میگیرد. حال سابقش را میگیرد، حال لاحقش را هم میگیرد. در این فرض نیست که حال سابق نداشته باشد و همین حال لاحق را داشته باشد. حال سابق را داشته، دلیل گرفت؛ برای اینکه در حال لاحق او را ول کند احتیاج به دلیل هست. مثلاً بزند «إِلَّا مَن تَابَ». اصلاً ندارد چنین چیزی. دلیل او را گرفته و رها هم نمیکند. سواء تاب أم لا.
این اطلاق را از کجا آیه درآورده؟ از خود آیه. آیه مطلق است. آیه مگر دارد «إِلَّا مَن تَابَ»؟ وقتی این را گرفت دیگر اطلاق دارد آیه.
سؤال با جواب فرق دارد دیدید؟ سؤال خاص است، جواب عام است. این هم حالا به عنوان یکی از نکات به آن اشاره خواهیم کرد. میگوید اینها را به امامت برسان؛ میگوید عهد من به ظالمین نمیرسد. جواب عامتر از سؤال است حتی.
جواب علامه: سؤال و جواب یک بستهاند
چیزی که علامه میگویند — و بعضی از اساتید ما هم گفتهاند — این دلیل خیلی راحتتر قابل فهم است. دلیل را میپزند. میگویند سؤال و جواب یک پکیج است. پیش آن پکیج نمیآید جدا جدا. یک پکیج است که شما بسیاری از خصوصیات جواب را از سؤال میفهمید. اینجوری نیست که سؤال و جواب دو تا چیز باشد کلاً جدا از همدیگر. جوابی که خدا داده بستگی دارد به سؤالی که ابراهیم کرده.
خب بیاییم سراغ سؤال. سؤالی که ابراهیم کرده چه سؤالی بوده؟ در این چهار دستهای که کردیم آیا سؤال ابراهیم که برای ذراری خودش کرده، برای آنهایی بوده که سابقاً و لاحقاً ظالماند؟ سابقاً محسن لاحقاً ظالم؟ ابراهیم اجلّ و شأنش بالاتر از آن است که اصلاً از این دست سؤالی بکند و از این خواستهها بکند. اینها بیرون از سؤال ابراهیم است اصلاً و مسألهٔ ابراهیم.
ابراهیم برای کسانی که بالفعل ظالماند تقاضای امامت بکند؟ خودش بعد از اینهمه امتحانهای عجیب و غریب رسیده به یک مقامی به نام امامت. بعد بگوید خدایا این مقام را به این آدمهای لتوپار زاغارت از ذریهٔ من میدهی؟ اصلاً ابراهیم اجلّ و شأنش این نیست.
اسوهٔ ابراهیمی در سورهٔ ممتحنه: برائت از مشرکان
شما سورهٔ مبارکهٔ ممتحنه را بیاورید. آیاتی بسیار زیبا دارد؛ صفحهٔ پانصد و چهل و نه. آیاتش را خودتان بعداً ببینید که فوقالعاده است.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ عَدُوِّى وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَآءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِٱلْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوا۟ بِمَا جَآءَكُم مِّنَ ٱلْحَقِّ يُخْرِجُونَ ٱلرَّسُولَ وَإِيَّاكُمْ ۙ أَن تُؤْمِنُوا۟ بِٱللَّهِ رَبِّكُمْ إِن كُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَٰدًۭا فِى سَبِيلِى وَٱبْتِغَآءَ مَرْضَاتِى ۚ تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِٱلْمَوَدَّةِ وَأَنَا۠ أَعْلَمُ بِمَآ أَخْفَيْتُمْ وَمَآ أَعْلَنتُمْ ۚ وَمَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَآءَ ٱلسَّبِيلِ» (ممتحنه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، دشمن من و دشمن خود را دوست مگیرید که به آنان مهربانی رسانید، در حالی که به آنچه از حق نزد شما آمده کافر شدهاند؛ پیامبر و شما را بیرون میکنند چون به خدا — پروردگارتان — ایمان آوردهاید. اگر برای جهاد در راه من و طلب خشنودیام بیرون آمدهاید [این کار را نکنید]. نهانی با آنان دوستی میکنید و من به آنچه پنهان داشتید و آنچه آشکار کردید داناترم. هر کس از شما چنین کند از راه راست منحرف شده است.
خودتان را اولیا و دوستانِ اعداء من نکنید. مودّت خرج نکنید برای آنها که آنها خوشحال شوند. خودتان را لوس نکنید برای اینها. اینها اینجوریاند که اگر دستشان به شما برسد پدر شما را درمیآورند.
این ترجمه خیلی آزاد است البته؛ دارد پرواز میکند از آزادی. خلاصه حتی اینجوری باشد که به خاطر زن و بچهٔ خودت هم این کار را نکن. نروی برای رفاقتی که حالا به خاطر بچهام، به خاطر ارحامم. چرا؟ به خاطر اینکه یکی اسرار مسلمانان مدینه را به مشرکین مکه لو داده بود. به چه دلیلی؟ به دلیل اینکه ارحامش در مکه بودند و برای اینکه به آنها ضربهای نخورد. هر چه هست برای خدا. به قول مادر ما: دیگی که برای من نجوشد سر سگ بجوشد. دیگی که برای خدا نجوشد، زندگیای که برای خدا نباشد نباشد. زن و بچهای که به خاطر خدا نباشد نباشد اصلاً. ما اصلاً برای چه اینها را میخواهیم؟ جز برای اینکه رشد کنیم و همه رشد کنند.
«إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا۟ لَكُمْ أَعْدَآءًۭ وَيَبْسُطُوٓا۟ إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُم بِٱلسُّوٓءِ وَوَدُّوا۟ لَوْ تَكْفُرُونَ» (ممتحنه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر بر شما دست یابند دشمن شما خواهند بود و دست و زبانشان را به بدی به سوی شما میگشایند و دوست دارند کافر شوید.
«لَن تَنفَعَكُمْ أَرْحَامُكُمْ وَلَآ أَوْلَٰدُكُمْ ۚ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ ۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌۭ» (ممتحنه/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خویشاوندانتان و فرزندانتان هرگز به شما سود نمیرسانند. روز قیامت میان شما جدایی میافکند؛ و خدا به آنچه میکنید بیناست.
«لَن تَنفَعَكُمْ أَرْحَامُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ». این نگاههای اصلی قرآن است. فکر نکنید اینها به سود شما هستند. اصلاً فکر اینها را نکنید در این قضایا. «يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ». اصلاً هیچ نسبتی دیگر بین شماها نیست در روز قیامت. ما اینجا مسافریم؛ میرویم؛ نسبت هم بین ماها برچیده میشود. فکر آنها را هم نکن.
«قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌۭ فِىٓ إِبْرَٰهِيمَ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ إِذْ قَالُوا۟ لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَءَٰٓؤُا۟ مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ ٱلْعَدَٰوَةُ وَٱلْبَغْضَآءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَحْدَهُۥٓ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَآ أَمْلِكُ لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍۢ ۖ رَّبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ ٱلْمَصِيرُ» (ممتحنه/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی برای شما در ابراهیم و کسانی که با او بودند سرمشقی نیکو بود، آنگاه که به قوم خود گفتند: «ما از شما و از آنچه جز خدا میپرستید بیزاریم. به شما کافریم و میان ما و شما دشمنی و کینه پدیدار شده است برای همیشه، تا به خدای یگانه ایمان آورید.» مگر سخن ابراهیم به پدرش که «برای تو آمرزش میخواهم و برای تو از خدا چیزی در اختیار ندارم.» پروردگارا، بر تو توکل کردیم و به تو بازگشتیم و فرجام به سوی توست.
این از ابتکارات ابراهیم است اصلاً. این اعلام برائت و انزجار از کفار و مشرکین از ابتکارات ابراهیمی است. میگوید برای شما یک اسوهٔ حسنهای در ابراهیم است؛ با کسانی که با او بودند. کی؟ «إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ». به قوم خودشان گفتند. به قوم مشرک گفتند: «إِنَّا بُرَآءُ مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ». من از شما حالم به هم میخورد؛ از آن چیزهایی که میپرستید حالم به هم میخورد. از همهچیز شما حالم به هم میخورد. و این را گفت و فریاد زد.
ماها این چیزها را نمیگوییم اصلاً. میگوید اسوهٔ حسنه در ابراهیم است که فریاد کرد و گفت من هم از شما حالم به هم میخورد، از مرامتان هم حالم به هم میخورد. خطکشی باید کرد. مرزبندی باید کرد. چرا؟ نه اینکه دلم میخواهد بگویم غلط است. خدا میگوید غلط است، پس غلط است. تمام شد رفت.
«كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ». اصلاً کافریم ما به شما. بین ما و شما الی یوم القیامة بغض و کینه خواهد بود. مگر اینکه شما به خدای یگانه ایمان بیاورید. یعنی این راه، راهی نیست که سازش داشته باشد توی آن. ما الی یوم القیامة با شما بغض داریم. با کسانی که با راه خدا بغض دارند بغض داریم و این را میگوییم.
حالا شما فرض کنید یک ابراهیمی که اینجا این حرف را میزند و جزو ویژگیهایش برائت از مشرکین است، بیاید برای یک سری مشرک ظالم تقاضای مقام امامت بکند. اصلاً در سؤال ابراهیم این دو قسم وجود ندارد.
میماند دو قسم که در سؤال ابراهیم میتواند وجود داشته باشد. یکی آن کسانی که سابقاً ظالم، لاحقاً محسن. یکی آن کسانی که سابقاً و لاحقاً محسن. خیلی خب. ابراهیم به خدا گفته که خدا این مقام امامت را به ذریهٔ من هم میدهی؟ گفته به ظالمین از ذریهٔ تو نمیرسد. یعنی کدامش؟ یعنی همان یک قسم باقی میماند. اگر بگویی به آن هم نمیرسد، اگر بگویی به آنها هم میگویند ظالم که نمیشود. به آن هم پس دعای غیر مستجاب است. اینجوری که گفته به ذریهٔ من هم بده، بگوید اصلاً نمیدهم. اینجوری که نیست آیه.
اگر بگویی به ظالمین از ذریهٔ تو این مقام نمیرسد، به قرینهٔ اینکه در سؤال ابراهیم فقط دو قسم بوده — یکی آن شق سابقاً ظالم لاحقاً محسن، یکی آن شق محسن سابق و لاحق — آن یکی نمیرسد، فقط آن یکی میرسد. و آنها نسبت به مقام امامت اینقدر محروماند. مقام امامت به اینها نمیرسد. مقام امامت به کسی میرسد که سابقاً و لاحقاً معصوم باشد. سابقاً و لاحقاً معصوم.
انسان ملازم گناه نیست؛ روایت شعرة بیضاء
ماها گاهی اوقات با خودمان مقایسه میکنیم میگوییم مگر میشود سابقاً و لاحقاً معصوم؟ روایت کافی، جلد هشت، صفحهٔ سیصد و نود و یک:
«أَصْبَحَ إِبْرَاهِیمُ فَرَأَى فِی لِحْیَتِهِ شَعْرَةً بَیْضَاءَ فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ الَّذِی بَلَّغَنِی هَذَا الْمَبْلَغَ لَمْ أَعْصِ اللَّهَ طَرْفَةَ عَیْنٍ» (الکافی، ج ۸، ص ۳۹۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ابراهیم صبح کرد و در ریش خود تاری سفید دید. گفت: سپاس خدای جهانیان را که مرا به این پایه رساند و چشمبههمزدنی خدا را نافرمانی نکردم.
یک موقع ابراهیم صبح بلند میشود از خواب میبیند در ریشش یک تار سفید شده. یعنی سنش چقدر است؟ الآن من در ریشم اینقدر تار سفید است. خب یعنی فرض کنید تا سی سال از عمرش رفته. «فَقَالَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ. الْحَمْدُ لِلَّهِ» خدایی که «بَلَّغَنِي هَذَا الْمَبْلَغَ» تا اینجا مرا آورده «لَمْ أَعْصِ اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ»؛ یک چشم به هم زدن خدا را عصیان نکرده تا حالا. تا این سن رسیده یک طرفة عینی عصیان نکرده. خب این ابراهیم. چه اشکالی دارد؟
انسان ملازم با گناهکردن که نیست. کی گفته انسان جاهلالخطا است؟ انسان ممکنالخطا است. امکان دارد از او خطا صادر شود؛ یعنی جائز نیست خطا بکند، ممکن است. ممکن است کسی تا سی سال، سی و پنج سالش بشود بگوید الحمد لله رب العالمین که تا حالا طرفه عینم گناه نکردهام.
اینکه دو دوتا پنجتا نمیشود حق است. بروی بالا بیایی پایین دو دوتا چهارتاست. هر کاری بکنی دو دوتا پنجتا نمیشود. حق این است. دیگر نمیتوانی هی اصرار کنی که دو دوتا پنجتاست. بعد حالا یک موقع است آدم دارد تهدید میشود. اگر بگویی نگویی دو دوتا پنجتا میکشند. آقا دو دوتا پنجتا. ولی وقتی روح انسان میخواهد یک حرکتی انجام بدهد، من نمیتوانم به او بگویم که برای همین سورهٔ کافرون هم اصلاً در همین موضع است.
سورهٔ کافرون: سر معارف توافق نمیکنیم
میگفتند آقا بیا توافق کنیم؛ یک خرده از قرآن، تو یک خرده از معارف ما. ما اصلاً توافق نمیکنیم با کسی. سر معارفمان تا همین سوره نازل شد. در مکه نازل شد نه در مدینه. بعد از اینکه سیادت اسلام پیدا شد، اسلام قلدر شد، نه. در مکه نازل شد:
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ قُلْ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْكَٰفِرُونَ» (کافرون/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: ای کافران،
«لَآ أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ» (کافرون/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه میپرستید من نمیپرستم،
«وَلَآ أَنتُمْ عَٰبِدُونَ مَآ أَعْبُدُ» (کافرون/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نه شما پرستندهٔ آنید که من میپرستم،
«وَلَآ أَنَا۠ عَابِدٌۭ مَّا عَبَدتُّمْ» (کافرون/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نه من پرستندهٔ آنم که پرستیدید،
«وَلَآ أَنتُمْ عَٰبِدُونَ مَآ أَعْبُدُ» (کافرون/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نه شما پرستندهٔ آنید که من میپرستم.
«لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِىَ دِينِ» (کافرون/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما را دین خود و مرا دین خود.
شما راه خود، ما هم راه خودمان. ما سر راه توافق نمیکنیم با کسی. به اینکه معارفمان را بگذاریم کنار برای حالا. این قرآن است که اصلاً عداوت و بغضاء وجود دارد الی یوم القیامة تا اینکه این بگوید دو دوتا چهارتا. مگر نمیشود؟ و آدمها هم میگویند دو دوتا چهارتا. یک چند نفرند میگویند دو دوتا پنجتا و این را دارند غالب میکنند به عالم.
این بحث را فعلاً میبندیم. این بحث تمام نشده. در بحث عصمتش، لسان نفی آیه قوی است ولی لسان اثبات آیه قوی نیست. حالا این را باید بگویم. لسان نفی آیه قوی است، لسان اثبات آیه قوی نیست. نه اینکه ایرادی به آیه است ها. باید بدانی هر آیهای تا کجا برد آیه است در حقیقت. عصمت از عصیان را چیز میکند؛ ولی عصمت از نسیان و سهو و آن معانی بلند عصمت را اصلاً این آیه اثبات نمیکند. قرار هم نیست آیه — آیه در حد خودش توقف دارد، کار میکند. که حالا مانده؛ یک سری بحثها مانده.
رسالهٔ لاهَمَدانِ کاشفالغطاء: جنگ ابتدایی یعنی دفع از سرچشمه
ولی ببینید سر یک بحثی آشیخ جعفر کاشفالغطاء یک رسالهای دارد: رسالهٔ لاهَمَدان. یک کنگرهای دعوتش میکنند توی همدان؛ خودش نمیرود، یک رساله مینویسد میدهد آنجا. میگوید رسالهٔ لاهَمَدان یعنی رساله برای همدان. یک فقیه متألّه، آن فقیه فحل. علامه بخشی از آن رساله را توی المیزان میآورد — یک صفحه — و میگوید یُعجِبُنی. خیلی حال کردم خلاصه با این یک صفحه. یک صفحه تقریباً از این رساله را میآورد و ماجرای دفاع را در اسلام میگوید.
خلاصه آنچه از آشیخ جعفر کاشفالغطاء نقل میکند همین است. میگوید جنگ ابتدایی چهجوری اصلاً ممکن است؟ جنگ ابتدایی به دست معصوم. میخواهد برود با شمشیر یک سری را مسلمان کند. میدانید این جریانش چیست؟ جریانش این است که کلاً پدیدههای جنگ در اسلام برمیگردد به دفاع؛ و دفاع از دفع میآید. با شمشیر دفع میکنند و جلب نمیکنند.
کی را دفع میکنند؟ آن چهار تا قلدری که سر یک چشمهای ایستادهاند، دارند گل میریزند توی این چشمه. به آنها میگویی آقا شما بروید کنار، بگذارید این آب بیاید مردم بخورند. نمیکنند. هی آقا شما برو کنار بگذار این آب بیاید مردم بخورند. نمیکند، نمیکند، نمیکند. کار به دفع میرسد. یعنی نه به جلب، به دفع. دفع کی؟ دفع اینهایی که پایین چشمهاند؟ نه. دفع آنهایی که بالای چشمه، سر چشمه را نگه داشتهاند. آنها را دفع میکنند، بقیه را جلب میکنند.
چنانچه قرآن با معارف خودش به گوش آدمها — بدون این تبلیغاتی که دارند میکنند — برسد جذب میکند. اگر قُحّ و صرفش برسد، صاف و صرفش برسد جذب میکند. خود قرآن هم همین را گفته. اگر هزاران تبلیغات نباشد، قرآن یک چهار تا قلدر ایستادهاند نمیگذارند آب حیات برسد. اینها را دفعشان میکنند. بقیه جلب میشوند.
برای همین در ابتدا مشرکین میآمدند میگفتند آقا تو گوشتان پنبه بگذارید، بروید مجالس پیامبر صلّی الله علیه و آله را به هم بریزید:
«وَقَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لَا تَسْمَعُوا۟ لِهَٰذَا ٱلْقُرْءَانِ وَٱلْغَوْا۟ فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ» (فصلت/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که کفر ورزیدند گفتند: به این قرآن گوش نسپارید و در آن جنجال کنید، باشد که چیره شوید.
اینها گاهی اوقات پنبه را میکشیدند بیرون ببینند پیامبر صلّی الله علیه و آله چه دارد میگوید. کشیدن همان، ایمان آوردن همان. که میگفتند آقا اصلاً پنبه بگذارید اینجوری بکنید.
بعضیها همینجوری قرآن گوش میدهند؛ سر کلاس معارف مینشینند. من بالاخره بعد از یک عمری چهرههای شب جمعه را میشناسیم؛ شاگردها را آدم میبیند. بعضی اینجوری نشسته دارد گوش میدهد. برای خودش چیزی نمیفهمد. آقا قلبت را باز بگذار از اینکه فکر میکنی این یک آخوندی است، نمایندهٔ یک حزب سیاسی است آمده میخواهد رأی جمع کند برای قبل انتخابات مجلس و ببین چقدر گرانی شده، مسکن، اینها همه زیر سر این است. خب اینجوری گوش نکن. همین فکر کن خدا دارد حرف میزند الان. خدا دارد حرف میزند. میبینی چشمهای آدمها گرد میشود. خب چرا اینجوری داری گوش میکنی؟ قلبت را باز بگذار ببین آیا آیات درو میکنی یا نه.
این است که حق حاکمیت خداست، نه حق حاکمیت کسی دیگر. اثبات دو دوتا چهارتا اثبات ریاضی است. ریاضیات باید حکم کند. نه اینکه هرکی هرچی. یکی دو تا، شش تا، یکی یک دانه. اینجوری که نمیشود. میشود هرج و مرج. و الا کسی اگر میگوید باید بیاید سراغ خدا، باید بیاید.
این نسبت به آن مشرکین و معاندین است؛ نه اینکه به هر جا. خیلی از مشرکین میآمدند پیش پیامبر صلّی الله علیه و آله میخواستند گوش بدهند. اصلاً آیه داریم که اینها را فرصت بدهید حرف دین را گوش کنند. حرف دین را گوش کنند ببینند دین چه میگوید:
«وَإِنْ أَحَدٌۭ مِّنَ ٱلْمُشْرِكِينَ ٱسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّىٰ يَسْمَعَ كَلَٰمَ ٱللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُۥ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌۭ لَّا يَعْلَمُونَ» (توبه/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر یکی از مشرکان از تو پناه خواست پناهش ده تا کلام خدا را بشنود، سپس او را به جایگاه امنش برسان. این از آن روست که آنان قومیاند که نمیدانند.
حکمت ۴۳۲ نهجالبلاغه: اولیاء الله و فهم کتاب
یک دو دقیقه این بیان نهجالبلاغه را هم بخوانم؛ از نهجالبلاغه نخوانیم نمیشود. حکمت چهارصد و سی و دو.
«إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ هُمُ الَّذِینَ نَظَرُوا إِلَى بَاطِنِ الدُّنْیَا إِذَا نَظَرَ النَّاسُ إِلَى ظَاهِرِهَا، وَاشْتَغَلُوا بِآجِلِهَا إِذَا اشْتَغَلَ النَّاسُ بِعَاجِلِهَا، فَأَمَاتُوا مِنْهَا مَا خَشُوا أَنْ یُمِیتَهُمْ وَتَرَکُوا مِنْهَا مَا عَلِمُوا أَنَّهُ سَیَتْرُکُهُمْ، وَرَأَوُا اسْتِکْثَارَ غَیْرِهِمْ مِنْهَا اسْتِقْلَالًا، وَدَرَکَهُمْ لَهَا فَوْتًا، أَعْدَاءُ مَا سَالَمَ النَّاسُ وَسِلْمُ مَا عَادَى النَّاسُ؛ بِهِمْ عُلِمَ الْکِتَابُ وَبِهِ عُلِمُوا، وَبِهِمْ قَامَ الْکِتَابُ وَبِهِ قَامُوا، لَا یَرَوْنَ مَرْجُوًّا فَوْقَ مَا یَرْجُونَ وَلَا مَخُوفًا فَوْقَ مَا یَخَافُونَ» (نهجالبلاغه، حکمت ۴۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دوستان خدا آناناند که به باطن دنیا نگریستند آنگاه که مردم به ظاهر آن نگریستند، و به آیندهٔ آن پرداختند آنگاه که مردم به نقد آن سرگرم شدند. پس از دنیا کشتند آنچه را ترسیدند که آنان را بکشد، و ترک کردند آنچه را دانستند که ترکشان خواهد کرد. فراوانداشتن دیگران از دنیا را ناچیز شمردند و رسیدن آنان به آن را ازکفرفتن دانستند. دشمن آناند که مردم با آن در آشتیاند و در آشتی با آناند که مردم با آن دشمناند. کتاب به آنان دانسته شد و آنان به کتاب دانسته شدند؛ کتاب به آنان برپا ایستاد و آنان به کتاب ایستادند. امیدداشتنی بالاتر از آنچه امید دارند نمیبینند و ترسیدنی بالاتر از آنچه میترسند نمیبینند.
اولیاء الله کسانی هستند که به باطن دنیا نظر میکنند وقتی مردم دارند به ظاهر دنیا نظر میکنند. آنها آخرتبیناند. به آن آجل و آن دوردستها توجه میکنند وقتی مردم خودشان را مشغول کردهاند به همین نزدیک.
«فَأَمَاتُوا مِنْهَا مَا خَشُوا أَنْ یُمِیتَهُمْ». آن چیزی که میترسند از آن بمیرند، خودشان میمیرانند. یعنی تعلق خودشان را قطع میکنند نسبت به آن تعلقاتی که میخواهد قطع شود. خودشان پیشاپیش همین کارها را میکنند.
«وَتَرَکُوا مِنْهَا مَا عَلِمُوا أَنَّهُ سَیَتْرُکُهُمْ». آنچه میدانند که آنها را ترک خواهد کرد، خودشان ترک میکنند؛ چه از قلبشان، خیلی وقتها در بسیاری از موارد از حوزهٔ نظرشان هم ترک میکنند. آماده دارند.
«وَرَأَوُا اسْتِکْثَارَ غَیْرِهِمْ مِنْهَا اسْتِقْلَالًا». آن چیزی که مردم همه بزرگ میدانند آنها خیلی سخیف میدانند. میلیاردر — دیدهاید بعضی اصلاً میگویند میلیاردر طرف، همیشه شعف از دهانشان میبارد. طرف چه ماشینی دارد. اینجوری که تو داری میگویی برای آنها خیلی بزرگ است توی قلب و روح. آن هم ماشین است دیگر. این ماشین بهتر از آنهاست دیگر. اینها کلاً کم میدانند آن چیزی را که مردم بزرگ میدانند.
«وَدَرَکَهُمْ لَهَا فَوْتًا». اینها از آن چیزهایی که پُز میزنند و آن چیزی که آنها به آن میزنند، فوت میبینند؛ یعنی چیزی از آن فوت شد. میگویند بیچاره ببین چه ماشینی دارد. خیلی ماشینش خوب است. چه جوری است این حالا چه کار میخواهد بکند با این ماشین به این خوبی؟ با این خانه به این فلانی؟ میتواند پسش برآید؟ نمیتواند پسش برآید؟ چه کار میکند؟
«أَعْدَاءُ مَا سَالَمَ النَّاسُ». با هر چه مردم با آن حالت صلح دارند اینها حالت عداوت دارند. یعنی عمدهٔ مردم. مردم ببین آن چه کار میکند، با چه صلح دارد. «وَسِلْمُ مَا عَادَى النَّاسُ»؛ با هر چه مردم عداوت دارند اینها خوشاند با آن.
حالا اولیاء الله اینها میشوند. بعد ببینید این تعبیر عجب تعبیر عجیب غریبی در نهج است: «بِهِمْ عُلِمَ الْکِتَابُ وَبِهِ عُلِمُوا». اصلاً قرآن با اینها فهمیده شده و میشود با این آدمها. یعنی این آدمها باید باشند تا شما قرآن را بفهمید. یعنی باید این آدمها را ببینید تا قرآن معلوم شود چه میگوید. «بِهِمْ عُلِمَ الْکِتَابُ».
حالا اینها خودشان با چه رشد کردهاند؟ با خود قرآن. یعنی یک حلقه است بین اینها و قرآن. اصلاً قرآن اینها را اینجوری ساخته و شما بخواهید قرآن بفهمید حرف خیلی جدی است. اگر شما قرآن را بخواهی بفهمی با این آدمها باید بفهمی؛ که این آدمها را ببینی بفهمی قرآن چه میگوید.
«وَبِهِمْ قَامَ الْکِتَابُ». کتاب به اینها قیام میکند و میایستد. خود اینها به چه ایستادهاند؟ «وَبِهِ قَامُوا». خود اینها به قرآن ایستادهاند و قرآن را اینها برپا داشتهاند.
«لَا یَرَوْنَ مَرْجُوًّا فَوْقَ مَا یَرْجُونَ وَلَا مَخُوفًا فَوْقَ مَا یَخَافُونَ». میگوید فوق آن چیزی که آنها میترسند خوفی نیست و رجایی بالاتر از آن چیزی که آنها رجا دارند رجایی نیست.
انشاءالله که خدا ما را جزو اولیاء الله به این نگاههای بلند قرار دهد. اولیاء الله داریم توی اولیاء الله؛ دوست داریم توی دوست. و این خیلی فرق میکند.
دعا و حسن ختام جلسه
خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما و ما را از سربازان تماموقت امام زمانمان قرار ده. هر کاری که به یاد نام تو آغاز میکنیم نهایت اخلاص و تلاش ما را عنایت فرما. دست ما را در دنیا و برزخ و قیامت از معارف نورانی قرآن و اهلبیت کوتاه مگردان. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهلبیت قرار ده. هر حسنهای در هر جای این عالم هست به روح امام راحل واصل بفرما و مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام و قرآن را مؤید و منصور بدار. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان — و این تازهگذشتگانی که از مجموعهٔ اسلامی مشکات در راه قم به لقاءالله شتافتند، این چند نفر، این چهار نفر — را میهمان بیکران خوان قرآن و اهلبیت قرار ده. شفای کامل و عاجل برای بیماران اسلام عنایت فرما. مقام شهدا را عالیتر بگردان، ما را هم به ایشان ملحق فرما و ما را بهتر از شهدایمان قرار ده. بحق النبی وآله. الفاتحة مع الصلوات. اللهم صلّ على محمد و آل محمد و عجّل فرجهم.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد در جلسهٔ سیودوم سلسلهٔ «انسان کامل» ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند (رسم عثمانی برای آیات) درج شده و ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است. بخش Segments پیادهسازی در این متن نیامده است.