یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده، پرسشوپاسخ حاضران و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
افتتاح جلسه و سپاس به مناسبت روز معلم
أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَإِيَّاهُ نَسْتَعِينُ، وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح پاک امام، همهٔ گذشتگان، ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات؛ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
پیش از آنکه بحث را شروع کنم، از این هدیهای که به مناسبتِ احتمالیِ روز معلم برای بنده — که کمترینِ معلمها هستم — تهیه کردهاید صمیمانه تشکر میکنم. خدا توفیقتان دهد و بر توفیقات ما نیز بیفزاید. انشاءالله تا نفسی میرود و میآید همچنان معلم بمانیم. شغل معلمی واقعاً شغل شریفی است؛ معلمی شغل شریفی است. دعا کنید که ما هم معلمِ واقعی بمانیم و باشیم، و همین مسیر تا لحظهٔ آخر ادامه پیدا کند.
بازگشت به آیهٔ صد و بیست و چهار بقره: یکی از غرر آیات
به مناسبت بحث انسان کامل، آیهٔ صد و بیست و چهار سورهٔ مبارکهٔ بقره مطرح شد؛ آیهای که از غرر آیات قرآن است. کمی راجع به آن گفتوگو شده و اکنون باید بیشتر گفتوگو شود. صفحهٔ نوزده:
«وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» (بقره/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتی آزمود و او آنها را به اتمام رساند، فرمود: «من تو را برای مردم امام قرار میدهم.» گفت: «و از ذریهام؟» فرمود: «عهد من به ستمکاران نمیرسد.»
صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
مرور مسیر بحث: مفردات، اندازهٔ برهان، و لسانِ نفی و اثبات
تا اینجا مفردات این آیه را معنا کردیم. پس از آن رسیدیم به این پرسش که آیا از این آیه عصمت اثبات میشود یا نه. البته هر آیهای را و هر استدلالی را باید به اندازهٔ خودش توقع داشت، نه بیشتر. هر برهانی به اندازهٔ خودش کشش دارد، نه بیشتر.
در پایان جلسهٔ گذشته عرض شد که لسانِ نفیِ آیه قوی است، ولی لسانِ اثباتش لزومی ندارد که به همان قدرتِ لسانِ نفی باشد. یعنی اگر این آیه بخواهد چیزی را اثبات کند، در اندازهٔ این است که «عصیان نیست»؛ اما اینکه نسیان هم نیست، سهو هم نیست، و از این دست مراتبِ دقیقترِ عصمت، آیه از این معنا خالی است و قرار هم نیست که با یک آیه همه چیز اثبات شود.
پس از آنکه پروردگار ابراهیم را به آزمایشهایی مبتلا کرد و آن آزمایشها تمام شد، فرمود «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا»؛ من تو را به مقام امامت میرسانم. استفادهٔ ترتّب و سببیّت از این آیه چیزی است که هم مفسران شیعه کردهاند و هم مفسران اهل سنت. مشخص است که از ظهورات این آیه همین است: سلسلهای از امتحانات را پس داده، از آن امتحانات سربلند بیرون آمده، و بعد به مقامی به نام مقام امامت رسیده است. رساندنش به چنین مقامی، پس از آن امتحانات است.
آیا استفادهٔ دیگری هم از آیه میشود کرد؟
فاعلِ «فَأَتَمَّهُنَّ» و معادلِ «وَإِبْرَاهِيمَ الَّذِي وَفَّىٰ»
یک احتمال این است که ترتّب را به آن صورت نرسانیم. فقط برای مرورِ یکدقیقهای عرض میکنم. آیه میگوید: «وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ»؛ پروردگار ابراهیم را به کلماتی آزمود؛ «فَأَتَمَّهُنَّ». فاعلِ «أَتَمَّ» کیست؟ یک احتمال این است که فاعل پروردگار باشد؛ یعنی پروردگار امتحانها را تمام کرد. آنگاه تمام کردنِ امتحانها چگونه بوده است؟ «قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا»؛ یعنی خودِ جعلِ امامت، تمام کردنِ همان کلمات باشد. چون با واو و فای تفریع عطف نشده، میتوان گفت استفادهٔ سببیّت به آن صورت درنمیآید و «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» همان اتمامِ کلمات باشد.
ولی چیزی که به نظر میآید و به ظهور آیه بیشتر میخورد این است که ابراهیم را پروردگار مبتلا کرده و ابراهیم آن کلمات را تمام کرده است. قرآن به دلیل آنکه کتابی متشابه و مثانی است، صنف و انعطافی میان آیاتش هست؛ هر آیهای معادلی در قرآن دارد. معادل این آیه همین است:
«وَإِبْرَاهِيمَ الَّذِي وَفَّىٰ» (نجم/۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ابراهیم که وفا کرد [و کار را تمام گذاشت].
ابراهیمی که کار را تمام کرد و سنگ تمام گذاشت. این معادل همان آیه است. از اینرو اینکه فاعلِ «أَتَمَّهُنَّ» پروردگار باشد، مدلی خلافِ ظاهر به نظر میآید.
خودِ وصفِ «کتاب متشابهاً مثانی» را قرآن چنین آورده است:
«اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَابًا مُّتَشَابِهًا مَّثَانِيَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِينُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَىٰ ذِكْرِ اللَّهِ ۚ ذَٰلِكَ هُدَى اللَّهِ يَهْدِي بِهِ مَن يَشَاءُ ۚ وَمَن يُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ» (زمر/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بهترین سخن را نازل کرد: کتابی همگون و دوبارهشونده؛ پوست کسانی که از پروردگارشان میهراسند از آن به لرزه میافتد، سپس پوستها و دلهایشان به سوی یاد خدا نرم میشود. این هدایت خداست که هر که را بخواهد با آن راه مینماید؛ و هر که را خدا گمراه کند، او را راهبری نیست.
این کتاب ارکانش شبیه یکدیگر است؛ منعطف به هم و یکپارچه. پوست را میلرزاند — نه به معنای افسردگیِ بیمارگونه — سپس سواره بر همین آیات به سمت آرامش حرکت میکند. این قرآن است. کی با چنین کتابی طرف است؟ قرآنی که ضوابط زندگی است، نه کتاب مراسم عقد و سرِ خاک. وقتی قرآن handbook زندگی نباشد، همان شکایت پیامبر پیش میآید:
«وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَٰذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا» (فرقان/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیامبر گفت: «پروردگارا، قوم من این قرآن را مهجور گرفتند.»
این همه خونِ دل و این همه معارف که بزرگها را زمینگیر کرده، وقتی به قرآن میرسند باید جدی گرفته شود؛ نه اینکه قرآن را کنار بگذاریم و اعتقادات را به صحبت چند روانشناس ببندیم.
شموخ مقام امامت پس از امتحانات سنگین
نکتهای که باید در ذهن بماند این است که این مقام، مقام بسیار شامخی است. آنچه ابراهیم طی میکند، با آن همه آزمایش سنگین است: از بتشکنی گرفته تا بیرون آمدن از آتش، تا تهدید به سوخت و سوز و کشتن، تا متواری کردن خانواده در آن وادیِ بیآبوعلف، تا ذبح ولد، تا همهٔ این موارد. بعد از اینها به مقام امامت رسیده است. علیالقاعده این مقام باید مقام شامخی باشد. دیگر نمیتواند چیز دمدستی و سطح پایین باشد. ظاهر آیه هم این را نمیگوید. این دیگر واضح است.
یعنی بعد از رد کردن یک سلسله تمرینات سخت — مثل اینکه بگویند فلانی در باشگاهی این تمرین را رد کرده و آن تمرین را رد کرده؛ تمریناتی که خودِ اهل فن وقتی عرضه میشود میگویند «بابا این دیگر خیلی تمرین است» — وقتی به جایگاه و پایگاهی میرسد، نمیشود بگویند حالا حلب روغن چهارکیلویی را بلند میکند. خیلیها بلند میکنند؛ خودش هم پیشتر چنین کارهایی میکرده. این نمیشود آن مقام. این مقام، مقام شامخی است. این یک نکته.
«وَمِن ذُرِّيَّتِي» و عام بودنِ جواب: امامت عهد الهی است
پس از آنکه این مقام را برای ذریهاش طلب میکند، بحث دوم پیش میآید. خدای تعالی میفرماید: «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»؛ عهد من به ظالمان نمیرسد. اینجا چند نکته هست.
یکی اینکه اگر سؤال خاص باشد، جواب عام است. مقام امامت را پرسید که آیا به ذریهٔ من میرسد؟ جواب آمد که عهد من به ظالمان نمیرسد. در حقیقت دارند میگویند مقام امامت عهد الهی است؛ این عهد الهی به ظالم نمیرسد؛ پس مقام امامت به ظالم نمیرسد. سؤال خاص است و جواب عام، به صورتی که با خصوصِ مورد هم تنافر ندارد.
به همین قیاس: نبوت عهد الهی است؛ عهد الهی به ظالم نمیرسد؛ پس نبوت به ظالم نمیرسد. خلافت الهی عهد الهی است؛ عهد الهی به ظالمان نمیرسد؛ پس خلافت به ظالمان نمیرسد. اگر اینها را بتوان از مجموع آیات بهعنوان عهد الهی درآورد، مفاد سخن خدا همین است: عهد من به ظالمان نمیرسد.
نکتهٔ نحوی: این عهد است که باید برسد
نکتهٔ دیگر سرِ تعبیر «الظَّالِمِينَ» است. آیه میگوید «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»، نه «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمُونَ»، و نه «لَا يَنَالُ الظَّالِمُونَ بِعَهْدِي». این نیست که ظالمان به عهد من نمیرسند؛ بلکه این است که این عهدِ من به ظالمان نمیرسد.
فرق چیست؟ فرقش این است که مقام امامت مقامی نیست که کسی باشد و به آن برسد. باید آن برسد. خودِ آن مقام باید برسد؛ نه اینکه این به مقام امامت برسد. کسی هرقدر تلاش کند، به شهادت خودِ آیه، به مقام امامت بهعنوان مقصدِ کسبیِ تام نمیرسد. آن عهد باید برسد. حالا این عهد ممکن است نرسد. هرقدر هم تلاش کند، تلاش کند، عهد نمیرسد. این عهد باید برسد.
تمایز مقام ابرار از مقام امامت
در مقابل، سورهٔ مبارکهٔ آل عمران، آیهٔ نود و دو، صفحهٔ شصت و دو را بیاورید. مقام ابرار مقامی است که — خدا قسمت کند — کسبی است. کسانی که میخواهند بگویند امامت همان مقام ابرار است و ائمه علمای ابرارند، اینجا تفاوت صریح دارند:
«لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ ۚ وَمَا تُنفِقُوا مِن شَيْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ» (آل عمران/۹۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز به نیکی [و مقام برّ] نمیرسید تا از آنچه دوست میدارید انفاق کنید؛ و هر چه انفاق کنید، خدا به آن داناست.
اینجا بحث این است که «لَن تَنَالُوا»؛ شما نمیرسید به برّ، و ابرار نمیشوید، تا انفاق کنید. شما نمیشوید. این مقام کسبی است. شما میتوانید جزء ابرار شوید؛ مقام اکتسابیِ خودتان است. درست است که توفیق الهی پسزمینهٔ همه چیز در امور انسان است:
«وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يُزَكِّي مَن يَشَاءُ ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (نور/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر فضل خدا و رحمت او بر شما نبود، هرگز هیچکس از شما پاک نمیشد؛ ولی خدا هر که را بخواهد پاک میگرداند، و خدا شنوای داناست.
اگر فضل و رحمت خدا نباشد هیچکس تزکیه نمیشود؛ هیچکس خودش را نمیتواند درست کند. این توفیق باید باشد. ولی در مقام ابرار، شما میرسید یا نمیرسید. «لَن تَنَالُوا الْبِرَّ» تا انفاق کنید «مِمَّا تُحِبُّونَ». «مما تحبون» دیگر «مما تحبون» است. اگر کسی لباسِ انباری را انفاق کند، البته از اسراف بهتر است، ولی قرار نیست با این چیزها به جایی برسد. اگر پولِ اضافی است، اگر منزلِ اضافی است، حتی اگر وقتِ اضافی است — یک موقع ما برای بقیه وقت اضافه قائل میشویم؛ یعنی کارِ جنبی برای خدا میکنیم. کار جنبی برای خدا بد نیست؛ بالاخره این هم کاری است. ولی کسی فکر نکند که چرا به مقام ابرار نمیرسد. رسیدن به مقام ابرار فهمیدنی است؛ او خودش از آن رحیقِ مختوم که بهرهمند میشود، در همین دنیا میفهمد. اگر میبینیم نمیرسیم، برای این است که چیزی خرج نمیکنیم: وقت اضافهمان را برای خدا میگذاریم، پول اضافی را برای خدا میگذاریم، حلب روغنِ اضافی را برای خدا میگذاریم، برنجِ اضافی را برای خدا میگذاریم، و قس علی هذا. نه آن چیزی که خودت دوست داری برای خدا بگذاری؛ همان وقتی که خودت میتوانی استفاده کنی برای خدا بگذاری. این نیست.
خدا راه را آسان میکند برای کسی که وارد این مسیر شود:
«فَأَمَّا مَنْ أَعْطَىٰ وَاتَّقَىٰ ﴿۵﴾ وَصَدَّقَ بِالْحُسْنَىٰ ﴿۶﴾ فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَىٰ ﴿۷﴾» (لیل/۵–۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما آنکس که بخشید و پروا کرد، و نیکوترین [وعده] را راست شمرد، به زودی او را برای آسانترین راه آماده میکنیم.
کسی که در این راه برود، خدا این هزینهکردنها را برایش سادهتر میکند. ولی «مما تحبون» فرق دارد. باید بگردد ببیند «مما تحبون» خودش چیست. ممکن است مال نباشد. اگر از «مما تحبون» خودش خرج کرد و توانست بِکَنَد، آنگاه به مقام ابرار میرسد. ممکن است لبویِ مورد علاقهاش باشد؛ ممکن است کلهپاچه باشد. ولی پیراهنِ اضافی این نیست که نظامی درست کنیم — چنانکه در کشورهای غربی هست — انسانها به مصرفگرایی وادار شوند: این پیراهن را میخواهد بخرد، میخرد؛ فرهنگِ زیادهروی در مصرف قبیح شمرده نمیشود، اتفاقاً باید لباس بعدی را بخرد. بعد گروههایی لباسها را جمع کنند و ببرند بدهند به کسی. آن گروه کار خوبی میکند؛ نمیخواهم بگویم کار بدی میکند. ولی فکر نکنید این انفاقِ فرهنگ دین است که گروههایی لباسهای نوِ اضافی ما را جمع کنند. این برای آن شخص که اینقدر از دنیا مصرف میکند چیست؟ این عروسی میپوشد، آن یکی عروسی نمیپوشد. چرا؟ یک لباسِ آبروداری بخر؛ به تعبیر ائمه جامهای که هم زینت است و هم نگاهبانی از آبرو. اینجا بپوش، آنجا بپوش. کسی که فکر میکند با نپوشیدنِ چند لباس شادمانیاش از دست میرود و افسرده میشود، معلوم است هنوز آن فضا ایجاد نشده است. روح انسان متعلق به جای دیگر است؛ شادمانیهایش هم از جای دیگر درمیآید و واقعاً با همان چیزها شادمان میشود.
نعیم ابرار در همین دنیا: آیات سورهٔ مطففین
این بحثِ شادمانی به مقام ابرار در سورهٔ مبارکهٔ مطففین گره میخورد. صفحهٔ پانصد و هشتاد و هشت. این مال قیامت تنها نیست؛ مال همینجاست:
«إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِي نَعِيمٍ» (مطففین/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً نیکان در نعمتاند.
«عَلَى الْأَرَائِكِ يَنظُرُونَ» (مطففین/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر تختها نشستهاند و مینگرند.
«تَعْرِفُ فِي وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِيمِ» (مطففین/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در چهرههایشان طراوتِ نعمت را میشناسی.
ابرار در نعیماند. بر آن تختها نشستهاند و نظاره میکنند؛ اهل نظرند. لزومی به قهقهه زدن نیست که آدم برود خود را با سیرک و پول سرگرم کند، جایی جوک بگویند و حرکات عجیب درآورند تا بخندد. مسرتِ نعیم را در چهرهاش میبینی. لازم نیست قهقههاش به آسمان بلند شود.
مگر پیامبر اکرم که در روایت است خندهشان تبسم بوده است: «جُلُّ ضَحِكِهِ التَّبَسُّمُ»؛ بیشترین خندهشان تبسم بود، و چشم مبارکشان چنین میشد. کل حرکت پیامبر در مسئلهٔ خندیدن این بوده است. حالا یعنی پیامبر آدم افسردهای بوده و احتیاج به قرصهای ضدافسردگی داشته؟ اصلاً شادمانیاش از نقطهٔ دیگری درمیآید. شادمانی متعلق به روح انسانی است. «تَعْرِفُ فِي وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِيمِ»؛ در صورت این شادمانی و مسرتِ نعمت دیده میشود و تو میبینی.
«يُسْقَوْنَ مِن رَّحِيقٍ مَّخْتُومٍ» (مطففین/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از بادهای سربسته سیراب میشوند.
«خِتَامُهُ مِسْكٌ ۚ وَفِي ذَٰلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ» (مطففین/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مُهر آن مشک است؛ و رقابتکنندگان باید بر سر چنین چیزی رقابت کنند.
«وَمِزَاجُهُ مِن تَسْنِيمٍ» (مطففین/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آمیزهٔ آن از تسنیم است.
«عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ» (مطففین/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشمهای که مقربان از آن مینوشند.
از آن چشمهٔ رحیقِ مختوم سیراب میشود، در همان حال. مُهرش مشک است. رقابتکنندگان بر سر چنین چشمهای باید رقابت کنند. یکخرده تسنیم در آن رحیق ریختهاند. تسنیم چیست؟ چشمهای که مقربان قُرُقکرده از آن میخورند؛ یکخرده به حالِ مخلوط در چشمهٔ رحیق زدهاند. ببین حال آنها چیست.
«إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كَانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ» (مطففین/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که جرم ورزیدند، به کسانی که ایمان آورده بودند میخندیدند.
«وَإِذَا مَرُّوا بِهِمْ يَتَغَامَزُونَ» (مطففین/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون بر آنان میگذشتند، چشمک میزدند.
«وَإِذَا انقَلَبُوا إِلَىٰ أَهْلِهِمُ انقَلَبُوا فَكِهِينَ» (مطففین/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به سوی کسان خود بازمیگشتند، شاد و به فکاهی بازمیگشتند.
«وَإِذَا رَأَوْهُمْ قَالُوا إِنَّ هَٰؤُلَاءِ لَضَالُّونَ» (مطففین/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون مؤمنان را میدیدند میگفتند: «اینان گمراهاناند.»
«وَمَا أُرْسِلُوا عَلَيْهِمْ حَافِظِينَ» (مطففین/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حالی که آنان را نگهبانِ [ایمانِ] مؤمنان نفرستاده بودند.
«فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ» (مطففین/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس امروز کسانی که ایمان آوردهاند به کافران میخندند.
مجرمان به ابرار و مقربان میخندیدند. وقتی مرور میکردند و اینها را میدیدند، چشم و ابرو میآوردند؛ پیفپیف میکردند. وقتی به اهل خودشان برمیگشتند با حالت فکاهی برمیگشتند. حالت فکاهی کجا، نضرة النعیم کجا؟ یکی حالت سرگرمی و خنده و مسخرهبازی دارد. فکر میکنید در روح تعالی پیدا میشود؟ نه اینگونه نیست. فکر میکند لزوماً کسی که میخندد خیلی چیز است. نه. شادمانیاش فکاهی است؛ سرگرمی است. میرود فیلم ترسناک میبیند هیجانزده میشود؛ میرود فیلم خندهدار یا مجالسی که همیشه در آن جوک میگویند؛ تئاترهای کمدی که از اول تا آخر میخندند و فکر میکنند این شادمانی است. این فکاهی است. روح آدم برای اینها فکاهی است.
میگفتند این مؤمنان گمراهاند. حال آنکه مسئول نظر دادن راجع به مؤمنان نبودند. امروز روزِ خندهٔ مؤمنان است.
به هر جهت، مقام ابرار مقامی کسبی و اکتسابی است. شما این مقام را کسب میکنید. ولی امامت مقام کسبیِ تام نبود. آن عهد نمیرسد.
تلاش شرط است، اما علت تام نیست
این به آن باب است که خدا میداند رسالتش را کجا جعل کند. نمیگوید محسنان خودبهخود به رسالت میرسند. امتحانها صورت گرفته و هزینهٔ این مقام، طی کردن همین امتحانات است. پس مسیری طی شده و هزینهای خرج شده. نمیشود گفت صرفاً و مطلقاً کسبی نیست، به این معنا که تلاش هیچ نقشی ندارد. از اینور باید تلاش باشد.
یک موقع مقصدی مثل مقصد ابرار است: شما حرکت میکنید و به آن میرسید. یک موقع مقصدی به نام امامت است: شما حرکت میکنید، آن هم باید حرکت کند تا به هم برخورد کنید. اینگونه نیست که شما بروید و به مقصد امامت برسید. آیه اینگونه میگوید: «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ». شما باید این تلاشها را بکنید؛ مگر میشود بدون تلاش؟ همین مقام شامخی که عرض شد بعد از گذراندن این همه امتحان رسیده است. این امتحانها مهم است؛ ولی عهد خدا باید برسد. امامت عهد الهی است. عهد خدا به ظالمان نمیرسد. ولی شما به مقام ابرار میتوانید برسید؛ چون نگفته که این برّ باید به شما برسد؛ گفته شما به برّ میرسید.
اگر بگویید علتِ نرسیدن همان ظلم است و اگر محسن باشند میرسد، پس نقش تلاش هست. بله، تلاش نقش دارد؛ نقش تام ندارد. چرا؟ چون حتی اگر محسن شوید، باز او باید برسد. همهٔ رحمت خدا هم همین است. در مقابل ابرار، اگر «مما تحبون» انفاق کنید شما به آن میرسید، نه اینکه آن به شما برسد. راه برای همه باز است که بیایند «مما تحبون» انفاق کنند و به مقام ابرار برسند. آیا راه برای همه باز است که همهٔ این امتحانها را پس بدهند، محسن شوند و به مقام امامت برسند؟ آیه این را نمیگوید. میگوید آن نمیرسد. اساساً مقولهای است که باید آن برسد، نه اینکه شما برسید. به تلاش شما مرتبط است، ولی آن باید برسد. مثل نبوت.
«وَإِذَا جَاءَتْهُمْ آيَةٌ قَالُوا لَن نُّؤْمِنَ حَتَّىٰ نُؤْتَىٰ مِثْلَ مَا أُوتِيَ رُسُلُ اللَّهِ ۘ اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ ۗ سَيُصِيبُ الَّذِينَ أَجْرَمُوا صَغَارٌ عِندَ اللَّهِ وَعَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا كَانُوا يَمْكُرُونَ» (انعام/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون نشانهای برایشان بیاید میگویند: «هرگز ایمان نمیآوریم تا همانند آنچه به فرستادگان خدا داده شده به ما داده شود.» خدا داناتر است که رسالتش را کجا قرار دهد. به زودی کسانی را که جرم ورزیدند، به سزای نیرنگی که میکردند، خواریای نزد خدا و عذابی سخت خواهد رسید.
خدا باید رسالتش را در یک نقطه جعل کند. خدا میداند؛ او جعل میکند. این بخش آیه آنقدر مهم است که ائمه اینقدر به آن استشهاد میکنند که چرا فلانی نبی نشد؟ میگویند: «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ». رسالت بهعنوان عهد الهی باید در نقطهای جعل شود. این همه آدم تلاش کردهاند ولی رسالت جعل نمیشود.
پس فضیلتِ نبی یا امام بهخاطر تلاشهایش هست، اما تلاش علت تام نیست. حرکتِ آن عهد به سمت نبی نیز هست؛ دو منشأ کاملاً بیارتباط نیستند که عهد ناگهان از آسمان به کسی بخورد. آیه ترتّب را مشخص کرده: پس از رد کردن این امتحان و آن امتحان سخت، امامت به این رسیده است؛ نه اینکه این به امامت رسیده باشد. امتحانات علت داشتهاند، ولی علیت تام نداشتهاند.
اگر اینگونه بود که کسی تلاش کند و نبی شود، ما خاتمالانبیا نداشتیم. اگر اینگونه بود خاتمالنبیین نبود. چرا راه بسته است؟ ما هم همه تلاش میکنیم.
«مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَٰكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ ۗ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا» (احزاب/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): محمد پدر هیچیک از مردان شما نبوده است؛ ولی فرستادهٔ خدا و مُهر پیامبران است؛ و خدا به هر چیزی داناست.
ما به باطنِ ولایت میتوانیم برسیم؛ به آن باطنش؛ به مقام ولایت میتوانیم برسیم. ولی به این مقامی که مقامِ خودِ نبوت باشد کسی نمیرسد. اگر اینگونه بود که همه تلاش کنیم، بالاخره یک نفر تلاش کند و بگوییم این مقام نبوت گیرش بیاید. حتی افضل از انبیای بنیاسرائیل هم داریم؛ کسانی که در حقیقت از انبیای بنیاسرائیل افضل میشوند. منتها مراتب این نبوت باید خودش برسد؛ یعنی باید این نبوت را به طرف برسانند.
احتمالات معنای «إِمَامًا» و ردّ چهار احتمال مشهور
این پرسش میتواند مقدمهٔ بحث باشد که امامت را چه احتمالهایی برایش گفتهاند و آیا این احتمالها رد میشود یا نه. سپس بحث عصمت امام را عرض میکنیم.
احتمال نخست: امامت یعنی نبوت
یکی از احتمالها این است که «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» یعنی «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ نَبِيًّا». این حرف اشتباه است و این احتمال پذیرفتنی نیست؛ به این دلیل که همین موقع که با او صحبت میکنند او نبی هست. خودش نبی است. دیگر «ما تو را به نبوت رساندیم» تحصیل حاصل است. خودش نبی است.
ضمن اینکه این ماجرا موقعی است که ذریه دارد. اگر ذریه دارد، در سرِ پیری است؛ چون در سورهٔ ابراهیم آمده است:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ ۚ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعَاءِ» (ابراهیم/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدایی را که در درشتیِ سال، اسماعیل و اسحاق را به من بخشید؛ بیگمان پروردگارم شنوای دعاست.
ذریهاش را در کِبَر گرفته، در پیری گرفته؛ و آن موقع سالیان متمادی بوده که این پیامبر بوده. پس این «إِمَامًا» نبی بودن نیست.
احتمال دوم: امامت یعنی الگو و اسوه
احتمال دوم این است که بگوییم «إِمَامًا» در این آیه یعنی الگو و اسوه. این احتمال هم پذیرفته نمیشود؛ به این دلیل که پیش از رسیدن به این مقام او اسوه بوده است. وقتی پیامبر بوده، پیامبر قطعاً اسوه بوده برای امت خودش. مگر میشود کسی پیامبر باشد و اسوه نباشد؟ پس معلوم است اسوه بوده. اگر بگوییم «إِمَامًا» رسیدن به مقام اسوه و الگوست، او الآن الگوست؛ چیز تازهای نیست که بعد از آن همه امتحانِ سنگین داده باشند.
احتمال سوم: امامالانبیاء والمرسلین
گفتهاند مقصود مقام شامخِ امامالانبیاء والمرسلین است؛ پیشوا و قدوهٔ آنان شدن. این هم درست نیست. ظاهر آیه همان چیزی را که به خودِ ابراهیم داده برای ذریهاش طلب کرده است. اگر این مقام امامالانبیاء والمرسلین باشد، همین مقام را مگر برای ذریهاش طلب نکرده؟ مگر خدا عملاً وعده نداده که به ذریهٔ محسن میدهیم؟ اگر این مقام را به آنان بدهند، آنان هم امامالانبیاء والمرسلین میشوند. اینگونه نمیشود. یا باید قابل تفکیک شویم و بگوییم «إِمَامًا» اگر راجع به حضرت ابراهیم است امامالانبیاء است و اگر راجع به بقیه است چیزی دیگر است. این تفکیک هم خلاف ظاهر آیه است. مشخص است همان چیزی را که به خودش دادهاند، همان را برای ذریهاش طلب کرده؛ نه اینکه چیزی به خودش داده باشند و چیز دیگری برای ذریه طلب کرده باشد.
احتمال چهارم: تشکیل حکومت و زمامداری
گفتهاند ناظر به پیشوایی و زمامداری و تشکیل حکومت است. این هم مربوط به این آیه نیست. بحث زمامداری در سرِ پیری، آن موقع که بت میشکست مطرح نبود. حالا بعد از رد کردن یک سلسله امتحانات، با شخصیت حضرت ابراهیم، آیه میگوید به مقام امامت میرسد؛ سرِ پیری به مقام امامت میرسد. آن موقع قرآن هیچ سخنی از تشکیل حکومتِ ابراهیم نمیدهد. در آیات دیده نمیشود که تشکیل حکومتی هم داده باشد. اگر بحث تشکیل حکومت بود، باید قرآن جایی میگفت این مقام جامع را به او داده و جایی هم میگفت کجا تشکیل حکومت داد. آن موقع که در جوانی بت میشکست و فعالیت اجتماعی داشت این بحث نبود؛ حالا سرِ پیریِ آخر عمر بحث تشکیل حکومت؟ این با ظهور آیه نمیخواند.
البته اینکه امامت مساعد به تشکیل حکومت است و اصلاً نبوت مساعد به تشکیل حکومت است، چیزی است که کسی بتواند تصورش کند تصدیقش میکند. تصور برخی این است که خدا پیامبر میفرستد یعنی مسئلهگو میفرستد. خدا مسئلهگو که نمیفرستد. مگر میشود خدا پیامبر بفرستد و بدون قوانین رفع خصومت بفرستد؟ اگر آمدند پیشش گفتند مخاصمهای ایجاد شد چگونه رفع کنند، بگوید «الْبَيِّنَةُ عَلَى الْمُدَّعِي وَالْيَمِينُ عَلَى مَنْ أُنْكِرَ» و بعد بگوید به من ربطی ندارد؛ من فقط مسئلهشان را گفتم؟ مگر میشود بدون ادعای تشکیل حکومت؟
تمام آیات قرآن از حکومت اسلامی اشباع است؛ باید حکومتی توسط همین نبی تشکیل شود. این حدود و تعزیرات را فقط مسئلهاش را بگوید پس؟ هر نبیای — مگر نبیِ علیالنفسی که در انبیا داشتهایم؛ کسی که نبیِ خودش بوده برای خودش — اگر نبیِ جامعهای باشد مگر میشود حکومت تشکیل ندهد؟ یعنی ادعا دارد؛ اگر موقعیت گیرش بیاید تشکیل میدهد، اگر نیاید تشکیل نمیدهد. ولی اینکه هیچ ادعایی نداشته باشد و خدا مسئلهگو بفرستد که قوانین حدود و تعزیرات را پیشنهاد کند و رفع خصومتها را پیشنهاد کند، چرا فقط پیشنهاد میکند؟ مینشیند به یک مسئله جواب میدهد؟
درود بر امام که اینها را آورد و نشان داد. خیلی از مراجع با امام مخالفت کردند. امام آمد اینها را حاکم کرد و آن دید جامع را در کتاب ولایت فقیه گفت: مگر میشود نبوت باشد و حکومت کنارش نباشد؟ یعنی نبی مسئلهگو باشد؟ این حرف درست است. ولی آیهٔ «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» ناظر به داستانِ تشکیل حکومتِ ابراهیم در پیری نیست. از همان موقع که نبوت بوده ادعای تشکیل حکومت هم بوده. از این آیه این معنا درنمیآید.
پس «إِمَامًا» چیست؟ باید آیات را نگاه کنیم تا ببینیم امامت در این آیه چیست و طرح چنین واژهای در قرآن چگونه باید بررسی شود. اما پیش از آن، تتمهٔ بحث گذشته: عصمت امام.
قرآن بهمثابه احسنالحدیث و حجمِ کمِ تفاسیر در آیات کلیدی
این را بهعنوان پرانتز بگویم. برادران اهل تسنن — با تمام احترامی که برای آنان قائلیم؛ منظور علمایشان است، نه عموم برادران که مثل خود ما در باغ این بحثها نیستند — وقتی اعتقاد از قرآن درنمیآید و مستند به چهار روانشناس میشود، قرآن جدی گرفته نشده است. مستند باید قرآن باشد:
«تِلْكَ آيَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ ۖ فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَآيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ» (جاثیه/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این آیات خداست که آن را به حق بر تو میخوانیم؛ پس بعد از خدا و آیات او به کدام سخن ایمان میآورند؟
دیگر از قرآن چه بهتر؟ بعد از قرآن و آیات قرآن چه باقی میماند؟ این مال کسی است که قرآن به لحاظ اعتقادی و اخلاقی در زندگیاش آمده و قرآن جدی است. آن قرآنی که احسنالحدیث است، پوست را میلرزاند، سپس دلها را به ذکر خدا نرم میکند.
علمای اهل سنت و تفاسیر اهل تسنن — الحق والانصاف — وقتی به آیات کلیدی قرآن میرسند، آن آیات کلیدی که ارتکاز سنگینی دارد، خیلی عجیب است که حجم تفسیر به سه خط و چهار خط تقلیل پیدا میکند. همیشه وقتی تفاسیر اهل تسنن را میخوانم این سؤال برای من هست: چطور آیات دیگر یک صفحه و دو صفحه مطلب دارد، این آیات اینقدر مطلب دارد، اصلاً چرا اینقدر کم مطلب دارد؟ چرا آیهٔ تطهیر اینقدر مطلب ندارد؟ چرا آیهٔ «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ» مطلب ندارد؟
«إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» (احزاب/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا فقط میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت ببرد و شما را چنانکه باید پاک گرداند.
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ» (مائده/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولیّ شما فقط خداست و پیامبر او و کسانی که ایمان آوردهاند: همانان که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.
چرا شأن نزولی که خودتان میگویید به آن تفسیری که میگویید ارتکاز ندارد؟ گاهی شأن نزولهایی میگویند: إنما یرید الله این است و پیغمبر است و امیرالمؤمنین است و فاطمه زهرا است و حسن است و حسین است. تفسیر قرطبی میگوید غیر اینها نیست؛ روایت شاذی از سفها نقل شده که دو سه نفر دیگر هم هستند. یعنی روایت شاذی وجود دارد که کسی گفته دو نفر دیگر هم در اینها بودهاند. خب این روایات چرا به خودِ متنی که دارید تفسیر میکنید نمیخورد؟ تعجب است که میرسیم به این آیات، یکدفعه به حجم فوقالعاده کم میرسیم. این سؤال را از علمای اهل تسنن باید کرد: چرا این آیات مطلب ندارد؟ شما خودتان مراجعه کنید به تفاسیر اهل تسنن ببینید چقدر حجم مطلب پایین میآید وقتی به این بخشها میرسند.
به خصوص بعد از امام رضا علیهالسلام — به جهت تاریخی هم بدانید — به دلیل آن حرکتی که «عدو شود سبب خیر اگر خدا بخواهد»: مأمون، آن دو سالِ مرو. دو سال نمیشود که مرده باشد، ولی به قدری مبانی شیعه آنجا تثبیت میشود و گفته میشود و مقولهٔ عصمت امام و امامت به قدری تبیین میشود که آنجا که توقع دارید تازه شک راجع به ائمه شکل بگیرد — ائمهٔ هشتساله، نهساله، دهساله، پنجساله — اتفاقاً شک برداشته میشود. ما یا هفتامامی داریم یا دوازدهامامی. هشتامامی نداریم. کسی به امام رضا برسد تمام است؛ به لحاظ تاریخی که به امام رضا برسد، دوازدهامامی میشود.
این هنری است که ائمه به کار بردهاند: آن موقع که نباید تبیین میکردند و تقیه باید میکردند، تقیه میکردند؛ آن موقع که باید تبیین میکردند، تبیین میکردند. ببینید چگونه توسط آیات قرآن، توسط امام رضا علیهالسلام، در همان دو سال. امام رضا چند سال در مدینهاند؟ ده سال در مدینهاند؛ هیچ خبری نیست. ولی آن دو سالی که در مرو هستند آن موقعیت حاصل میشود. آنجا امام حرفها را پیاده میکنند و مبانی شیعه تثبیت میشود؛ به استناد خودِ آیات حتی.
ادب دعا و «وَمِن ذُرِّيَّتِي»: پرسش است یا طلب؟
«وَمِن ذُرِّيَّتِي» سؤال است یا دعاست؟ هر کدام باشد فرقِ ماهوی در اصلِ بحث نمیکند. منتها مراتب، به دلیل اخلاقی که از حضرت ابراهیم نسبت به ذریه دیدهایم و به اضافهٔ ادبِ سؤال کردن و ادبِ خواستههایی که در قرآن هست — که از خدا چگونه بخواهید و خودِ ابراهیم چگونه میخواست — روشن میشود.
راجع به ادب دعا کردن آمده است که با صدای آرام بخوانید؛ هوار نکشید سرِ خدا. خدا میشنود. صدای آرام در قرآن فقط مسئلهٔ دسیبل نیست؛ یعنی گیر ندهید. خلاصه صدا را پایین بیاورید و از خدا اینگونه بخواهید:
«ادْعُوا رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْيَةً ۚ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ» (اعراف/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارتان را به زاری و در نهان بخوانید؛ او تجاوزکاران را دوست ندارد.
و راجع به پیامبر آمده است:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَن تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنتُمْ لَا تَشْعُرُونَ» (حجرات/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، صداهایتان را از صدای پیامبر بالاتر نبرید و با او بلند سخن مگویید آنگونه که با یکدیگر بلند سخن میگویید، مبادا اعمالتان تباه شود و خود ندانید.
«إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ أُولَٰئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَىٰ ۚ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ» (حجرات/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که نزد پیامبر خدا صداهایشان را فرو میگیرند، هماناناند که خدا دلهایشان را برای تقوا آزموده است؛ برای آنان آمرزش و پاداشی بزرگ است.
«أُولَٰئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَىٰ». این کسانی که قلبِ ممتحَن به تقوا دارند، در روایت آمده است: «إِنَّ حَدِيثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ»؛ حدیث ما سخت و دیریاب است؛ فقط ملک مقرب میتواند تحمل کند، و نبی مرسل میتواند تحمل کند، و بندهای که خدا دلهایشان را برای تقوا آزموده است.
حالا خدا میفرماید کسانی که صداشان را مقابل پیامبر پایین میآورند. یعنی چه؟ یعنی فقط تُنِ صدا یکذره بالا یا پایین باشد که بگوید «أُولَٰئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَىٰ»؟ نه. کسانی که دقیقاً آرام حرف میزنند، مقابل حرف پیامبر حرف نمیزنند، نظر نمیدهند تا سقفِ وحی. یک موقع میگوید از این بالاتر نرو: «لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ». یک موقع نه؛ اصلاً بیا پایین. خیلی بیا پایین. نه اینکه تا سقف وحی مجازاً بالاتر نرو؛ اصلاً خیلی پایین حرف بزن. صدایت را بیاور پایین.
یک موقع وحی میگوید و تو میگویی «البته به نظر تحقیقات شخصی ما هم رسیده به این». معلوم است که خیلی صدا هوا را میزند. این صدای آهسته داشتن در مقابل نبی، مورد آیه است. «إِنَّ الَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَاتَهُمْ»؛ رسول هست، نبی هست، صدایت را بیاور پایین. اینقدر مقابل وحی نظر نده. چیزی را خدا میگوید تو هم نگو «البته ما هم رسیدیم به چیز». تو بیخود کردی رسیدی به چیزی.
باید بفهمیم که عقل انسان بیخود به راه غیر خدا میرسد. این عقل نیست. عقلی که به راه غیر خدا میرسد عقل نیست. همان است که در کلام امیرالمؤمنین علیهالسلام آمده است:
«كَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِيرٍ تَحْتَ هَوًى أَمِيرٍ» (نهجالبلاغه، حکمت ۲۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چه بسیار عقلی که اسیر هوایی امیر است.
این عقلی است که نوکری هوا را میکند؛ کارش این شده که حرفهای هوا را تئوریزه کند. هوا حرف بزند، این بلندگوی هوای نفس شود و تکرار کند. چنین چیزی عقل نیست که بگوییم «به عقلمان رسیدیم به چیزی غیر خدا». مثل کسانی که همیشه در چاه مستراحاند و به بوی آن عادت کردهاند. اینها را ببرید به سمت گلابگیری؛ مگر میتوانند تحمل کنند؟ اصلاً بوی گلابگیری را تحمل نمیکنند. بینیشان به بوی نجاست عادت کرده. در رأس عطارها که باشی بینی چیز دیگری میشود. آدم میتواند اینگونه شود. خدا میگوید فکر نکن اینگونه است:
«بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ» (قیامت/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه انسان میخواهد پیش روی خود را [برای هر فجوری] باز کند.
دلایل میآورد، ولی انسان میخواهد جلوی پایش را با این حرفها باز کند. وگرنه راهی بهتر از قرآن مگر هست؟ برای همین میگوید بیا قرآن را بخوان: «فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَآيَاتِهِ يُؤْمِنُونَ». خدا احسنالحدیث را نازل کرده. دیگر از این بهتر میخواهی؟ اگر به این حدیث ایمان نیاوری به چه میخواهی ایمان بیاوری؟ چه وجود دارد برای ایمان آوردن؟ مجبوری به خودت ایمان بیاوری.
با این ادبِ دعا که از حضرت ابراهیم سراغ داریم:
«رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ ۖ فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي ۖ وَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (ابراهیم/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، اینان بسیاری از مردم را گمراه کردند؛ پس هر که از من پیروی کند از من است، و هر که نافرمانیام کند، تو خود آمرزنده و مهربانی.
کسانی که از مناند، کسانی که تبعیت میکنند از مناند. «فَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ». نمیگوید «فَاغْفِرْ لَهُمْ وَارْحَمْهُمْ»؛ حتی دستور به غفران نمیدهد. میگوید هر که نافرمانیام کرد، تو غفور و رحیمی؛ صفتت این است؛ حالا خودت میدانی با این صفت خودت. این نوع ادبِ دعای ابراهیمی است؛ خفیتاً دعا میکنند.
از این جهت «قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي» میتواند استفهام باشد که ذریهٔ من تکلیفشان چگونه میشود؛ این نگرانی راجع به ذریه در متنش هست. میتواند این باشد که در حقیقت این مقام را برای ذریهاش طلب میکند. این هم میتواند باشد.
و اما آن بخش که گمانِ «حالت عصبانی» در جواب خدا تصور شود: شاید نسبت به کسانی خدا خشم دارد؛ نسبت به ظالمانی که ادعای مقام امامت کردهاند و زمانی مشرک بودهاند و تاریخ شرکشان ثبت شده، و بعد امام هم شدهاند. گفتمان خدا با پیامبرانش اقتضای حال دارد. خطابهای میان پیامبر و خدا احتیاط و آرامشی دارد؛ خواسته را خیلی مستقیم اینگونه نمیگویند. گاهی اقتضای حال چیز دیگری است.
این حالات علما و عرفا را آنقدر نوشتهاند که دمِ دستی شده است. به قول آقای فاطمینیا، اینها از اسرار بود؛ حالا افتاده دست. وگرنه میگفتند فلانی در حالی بود که میگفت در محضر خدا پایم را دراز نمیکنم؛ چندین هفته چهارزانو میخوابید. گفته در محضر خدا و پا دراز. حالا ما که اصلاً آن حال را ممکن است ادراک نکنیم و بعد مثل خرس میگیریم میخوابیم. ما چه نظر بدهیم راجع به حال آن عارف؟ این نیست که بخواهی دلیل فقهی بیاوری: مگر گناه دارد؟ رختخواب را رو به قبله بینداز و بخواب. آن یک حال است؛ اقتضای حالش این است که در محضر خدا پا دراز نکند. این چه ربطی به ما دارد؟ این حالات انبیا و حالاتی است که برای عارف رخ میدهد. قلبی که در مشت خداست.
در روایت است که با مؤمن چنین رفتار میکنیم که عقلش را میگیریم، کاری میکند، بعد عقلش را برمیگردانیم؛ چون در مشت ماست و ما داریم تدبیرش میکنیم. دقیقاً همان قرب نوافل:
«وَمَا يَزَالُ عَبْدِي يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّىٰ أُحِبَّهُ، فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَبَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَيَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا وَرِجْلَهُ الَّتِي يَمْشِي بِهَا» (حدیث قرب نوافل)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بندهام پیوسته با نافلهها به من نزدیک میشود تا دوستش بدارم؛ و چون دوستش بدارم، گوش او میشوم که با آن میشنود، و چشم او که با آن میبیند، و دست او که با آن میگیرد، و پای او که با آن راه میرود.
من شدم گوشش، من شدم چشمش، من شدم عقلش، من شدم زبانش. میگیریم، کاری میکند. جامعهٔ مؤمن هم همینگونه است. خدا اراده میکند که این کار باید انجام شود و باید توسط این انجام شود. منافاتی با اختیار ندارد. نه اینکه عقلش بپرد و در حال جنون در خیابان بدود. با همان متانت. ولی در وضعیتی است که تدبیر از بالا میآید. این حالات زیاد است.
راجع به بدر آمده است:
«إِذْ أَنتُم بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيَا وَهُم بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوَىٰ وَالرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنكُمْ ۚ وَلَوْ تَوَاعَدتُّمْ لَاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعَادِ ۙ وَلَٰكِن لِّيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا» (انفال/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که شما در کرانهٔ نزدیکتر بودید و آنان در کرانهٔ دورتر، و کاروان پایینتر از شما بود؛ و اگر با یکدیگر وعده میگذاشتید، در وعدهگاه اختلاف میکردید؛ ولی [چنین شد] تا خدا کاری را که انجامشدنی بود به انجام رساند.
آن گروه از بالای شما میآمدند، این گروه از پایین شما میرفتند، شما وسط گیر افتاده بودید. اگر میخواستید خودتان وعده کنید در چنین جنگی شرکت کنید، هرگز شرکت نمیکردید. ولی خدا میخواست کاری که انجامشدنی بود به دست شما بیفتد. شما یک چیز میخواهید، خدا چیز دیگر میخواهد.
اگر کسی این حال را داشته باشد — حالِ آنکه خیلی برای خودش اراده نکند و رابطهاش با خدا میزان شود — خدا برای او اراده میکند. «رشتهای بر گردنم افکنده دوست / میبرد آنجا که خاطرخواه اوست.» حد میگیرد، اینور میکشد آنور میکشد. قرب این است؛ قرب قرآن است. قرب که حاصل شود میبینی این وعده است: خدا مؤمن را اداره میکند.
تتمهٔ اثبات عصمت: تقسیم ذریه در سورهٔ صافات
فقط این اثبات عصمت اینجا عرض شود. گفته شده عهد ما به ظالمان نمیرسد. سورهٔ مبارکهٔ صافات را بیاورید؛ از آیهٔ صد و نه:
«وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ» (صافات/۱۰۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را در برابر قربانیای بزرگ بازخریدیم.
«وَتَرَكْنَا عَلَيْهِ فِي الْآخِرِينَ» (صافات/۱۰۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در میان آیندگان [آوازهٔ نیک] برای او باقی گذاشتیم.
«سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ» (صافات/۱۰۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر ابراهیم.
«كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» (صافات/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
«إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ» (صافات/۱۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او از بندگان مؤمن ما بود.
«وَبَشَّرْنَاهُ بِإِسْحَاقَ نَبِيًّا مِّنَ الصَّالِحِينَ» (صافات/۱۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به اسحاق بشارت دادیم؛ پیامبری از شایستگان.
«وَبَارَكْنَا عَلَيْهِ وَعَلَىٰ إِسْحَاقَ ۚ وَمِن ذُرِّيَّتِهِمَا مُحْسِنٌ وَظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ مُبِينٌ» (صافات/۱۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر او و بر اسحاق برکت نهادیم؛ و از ذریهٔ آن دو، نیکوکاری است و ستمگری آشکار بر خویش.
سلام بر ابراهیم. محبت ولد را کسی که بچه ندارد اصلاً نظر ندارد راجع به آن. محبت بچه — آن هم اسماعیل — عجب چیزی است. چیزی است که قابلیت انحراف آدم را دارد؛ لبهٔ تیغ آدم است با محبت بچه. محبت زن هم هست، ولی بچه چیز دیگری است؛ سنخش فرق دارد، مدلش فرق دارد. باید تجربه کنند.
در روایت داریم که ابراهیم را پیش از آنکه نبی کند عبد کرد: «بَعَثَهُ عَبْدًا قَبْلَ أَنْ يَبْعَثَهُ نَبِيًّا». اول عبد شد، بعد نبی شد، بعد خلیل شد، بعد امام شد. آخرش شد امام. از عبد شروع شد.
بشارت اسحاق را داد و بر او و اسحاق برکت نهاد. یک تقسیم اینگونه در ذریهٔ حضرت ابراهیم میشود: «وَمِن ذُرِّيَّتِهِمَا مُحْسِنٌ وَظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ مُبِينٌ». ذریه دو جورند: یکی محسن، یکی ظالمِ لنفسهٔ مبین. کسانی که میخواهند کار دیگری در تفسیر بکنند، ظالمِ لنفسه را با آیات سورهٔ فاتحه لینک میکنند و چیزهایی درمیآید؛ آن که باید بفهمد، میفهمد. ولی همین که اینجا عرض میشود: محسن و ظالم لنفسه مبین. مشخص است یک سری ذریه محسناند و یک سری ظالم.
اگر دعای حضرت ابراهیم این بوده و خدا گفته «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»، به ظالمان نمیرسد پس به که میرسد؟ به محسن میرسد. اگر بگویید به ظالم نمیرسد، به محسن هم نمیرسد، آنگاه این چه دعایی است و چه حرفی از طرف خدا؟ یعنی از ذریهٔ تو هیچکس؟ آیه این را نمیگوید. میگوید به ظالمان نمیرسد. اگر به ظالمان نمیرسد و به محسنان هم نرسد، لغو است؛ دعای مستجابنشده است. تناقض هم دارد؛ چون پیامبر از ذریهٔ حضرت ابراهیم است و قطعاً بالاتر از حضرت ابراهیم است. نمیتوانیم بگوییم به او نرسیده. پس به ظالمان نمیرسد، به محسن میرسد.
یکبار تجاوز از حدود: آیهٔ طلاق و صدقِ عنوانِ «ظَلَمَ نَفْسَهُ»
حالا این را به لحاظ فنی بفهمیم. سورهٔ مبارکهٔ طلاق، آیهٔ یک. صفحهٔ پانصد و پنجاه و هشت. این از آیههای فراموششدهٔ قرآن است. بارها به مناسبتهای مختلف خوانده شده:
«يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَأَحْصُوا الْعِدَّةَ ۖ وَاتَّقُوا اللَّهَ رَبَّكُمْ ۖ لَا تُخْرِجُوهُنَّ مِن بُيُوتِهِنَّ وَلَا يَخْرُجْنَ إِلَّا أَن يَأْتِينَ بِفَاحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ ۚ وَتِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ ۚ وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ ۚ لَا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَٰلِكَ أَمْرًا» (طلاق/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، چون زنان را طلاق دهید، آنان را در [زمانِ] عدّهشان طلاق دهید و عدّه را بشمارید، و از خدا پروردگارتان پروا کنید. آنان را از خانههایشان بیرون نکنید و خودشان هم بیرون نروند، مگر آنکه فاحشهای آشکار مرتکب شوند. اینها حدود خداست؛ و هر که از حدود خدا تجاوز کند، قطعاً بر خود ستم کرده است. نمیدانی، شاید خدا پس از این وضعیتی پدید آورد.
زنان را برای مدت عدّه طلاق دهید و عدّه را نگه دارید. از پروردگارتان بترسید. آنان را از خانهٔ خودشان بیرون نکنید. طلاق میدانید که کسی نباید از همان خانه بیرون برود وقتی طلاق میگیرد. خیلی جالب است. باید در همان خانه باشد؛ فقط نامحرم است. به مدت سه طُهر نامحرم است. نه تو بیرونشان کن، نه آنان بروند بیرون. همین زیر یک سقف با هم زندگی کنید به مدت سه طهر؛ مگر اینکه فاحشهٔ مبینهای باشد، خطای آشکاری باشد که طبیعتاً مرد این کار را میکند. این حدود خداست. خدا محدوده دارد. خدا اینقدر ولو نیست. اگر کارهایی بکنیم از محدودهٔ خدا میزنیم بیرون. باید این را بفهمیم: اینجا تا اینجا خداست، از این به بعد — نه اینکه حضورش نیست — شما از حدود الله رد شدهاید. این حد داشته؛ شما رفتهاید جای دیگر.
«وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ». کسی که از حدود الهی تجاوز کند، به خودش ظلم کرده است. این عبارت را برای چه خواندند؟ برای «فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ». چه میدانی شاید اتفاقی افتاد؛ شاید زیر یک سقف آشتی کردند. «لَا تَدْرِي لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَٰلِكَ أَمْرًا».
پس اگر کسی از حدود الهی تجاوز کند — من اگر یک بار هم از حدود الهی تجاوز کنم — «ظَلَمَ نَفْسَهُ». یک بار حتی. چون از این حدود تجاوز کردهام و یک بار گناه کردهام، عنوانِ ظلم به نفس صدق میکند.
فرق فعل و اسم در عربیِ قرآن: «عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» و «الصَّالِحِينَ»
افعال با اسماء در قرآن — نه فقط در قرآن، در زبان عربی — تفاوت دارد. اگر بگویند کسی «عَمِلَ الصَّالِحَاتِ»، یعنی عمل صالح انجام داده است. اگر بگویند «صَالِحٌ»، یعنی در آن مقام مستقر است؛ حالت استقرار دارد. بگویند «عَدَلَ» یعنی عدالتی به خرج داد؛ ولی بگویند «عَادِلٌ» یعنی این مقام در او تثبیت شده است.
سورهٔ مبارکهٔ عنکبوت، آیهٔ نه، صفحهٔ سیصد و نود و هفت:
«وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي الصَّالِحِينَ» (عنکبوت/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، بیگمان آنان را در [زمرهٔ] شایستگان درمیآوریم.
کاملاً مشخص است که اینها با هم فرق دارند. کسی که ایمان بیاورد و عمل صالح انجام دهد — یعنی شروع کند به عمل صالح — ما قطعاً او را وارد جرگهٔ صالحین میکنیم. معلوم است «عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» با «الصَّالِحِينَ» فرق دارد؛ وگرنه توتولوژی میشود؛ به قول آخوندها حملِ شیء بر خودِ شیء. یعنی کسی که صالح است صالح است. این که نمیشود. اینکه ما او را صالح میکنیم خیلی پیام دارد. کسی که با ایمان شروع کند به عمل صالح، یواشیواش در آن مستقر میشود؛ این کارها را به صورت استقرار انجام میدهد؛ صلاح از او میجوشد. «فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَىٰ» همین است.
پس میان فعل و اسم فرق هست در عربی و این استعمالات قرآنی زیاد است: «الَّذِينَ آمَنُوا» با «مُؤْمِن»، «عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» با «صَالِح»، «الَّذِينَ أَحْسَنُوا» با «مُحْسِن».
حالا سؤال. «ظالم» هم همین سهم را دارد. آیه میگوید عهد به ظالم نمیرسد. آنچه میخواهیم در باب عصمت بگوییم این است که یک بار هم گناه نکند. اگر بگوییم مقام عصمت و ظالم یعنی کسی که مستقر در ظلم است — حالا یک دورهای هم مشرک بوده؛ مستقر بوده یک موقعی در ظلم، میشود ظالم؛ عنوان ظالم بر او صدق میکند — آنگاه بحث تناسب حکم و موضوع پیش میآید.
این اصطلاح تناسب حکم و موضوع را نمیخواهم بپیچانم. ما آخوندها کارمان این است که مسئله را به حیثهای مختلف تقسیم کنیم تا در یکی گیر بیفتد. شوخی کردم؛ البته میکنیم. این از بیظرفیتی است؛ از بداخلاقی است. آدم اگر اخلاق داشته باشد علامه طباطبایی میشود. علامه طباطبایی! که چند هزار سالی لازم است نمونهاش بیاید. هرچه بیشتر در آثار علامه تأمل میکنی میفهمی «و ما أدراک علامه طباطبایی». واقعاً تو چه میدانی این آدم که بوده و چه بوده؟ مراتب تقوا به کنار — که نباید کنار گذاشت — در بحث علمی فوقالعادگی عجیبی دارد. بزرگان ما اینگونه نبودند که ندانند و از سرِ بیظرفیتی حیث بتراشند. ما اخلاقشان را درست یاد نگرفتیم. اگر درست یاد میگرفتیم میگفتیم «نمیدانم دیگر. مگر من باید همه چیز را بدانم؟»
تناسب حکم و موضوع: چرا عنوانِ «ظالم» در آیهٔ امامت آمده است؟
بیایید تکلیف خودمان را اینجا مشخص کنیم. آیا ما محسنیم یا ظالمِ لنفسهٔ مبین؟ ما بهعنوان کسی که نماز میخوانیم، روزه میگیریم، خمس میدهیم، گناه هم اگر بکنیم سریع توبه میکنیم، مستقر در حرامخواری نیستیم. گناهی سر میزند. به قول امام سجاد علیهالسلام در مناجات:
«إِلٰهِي لَمْ أَعْصِكَ حِينَ عَصَيْتُكَ وَأَنَا بِرُبُوبِيَّتِكَ جَاحِدٌ وَلَا بِأَمْرِكَ مُسْتَخِفٌّ وَلَا لِوَعِيدِكَ مُتَهَاوِنٌ، بَلْ خَطِيئَةٌ عَرَضَتْ وَسَوَّلَتْ لِي نَفْسِي وَغَلَبَنِي هَوَايَ» (صحیفهٔ سجادیه، مناجات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، آنگاه که نافرمانیات کردم، ربوبیتت را انکار نکرده بودم و فرمانت را سبک نشمرده و تهدیدت را سست نگرفته بودم؛ بلکه گناهی پیش آمد و نفس برایم آراست و هوای نفس بر من چیره شد.
یک چیزی در رفت در میان. عمدهٔ مؤمنان اینگونهاند: گناه سر میزند، توبه میکنند، بعد مسیر تقوای الهی را ادامه میدهند. حالا ما ظالمِ لنفسه هستیم یا محسن؟ با آن تعبیر که دیدیم — اگر ظالم یعنی مستقر در ظلم — عملاً باید خودمان را ظالم محسوب نکنیم. مستقر در ظلم نیستیم. پس چه هستیم؟ پس محسنیم.
اگر محسنیم وعدهٔ الهی باید محقق شود. آنجا گفتند «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»؛ به ظالمان نمیرسد؛ پس به محسن میرسد. وقتی به خودمان نگاه میکنیم میبینیم چنین خبری نیست. اقتضا اگر چیزی باشد، چیز خیلی سطح پایینی است؛ مثل اینکه «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» یعنی مردم بگویند «چقدر این باحال است». اگر این باشد آن مقام، مقام شامخی نیست که بعد از آن همه آزمایش به ابراهیم بدهند. این مقام سطح پایین است.
یک بار دیگر تکرار میکنم. اگر ظالم را استقرار در ظلم حساب کنید، خودِ ماها — ماها نه علامه طباطبایی؛ او که ظالم نیست، استقرار در ظلم ندارد — او اگر ظالم نیست، جزء ذریهٔ ابراهیم هم که هست. ما هم جزو ذریهٔ ابراهیمیم؛ ذریهٔ معنوی که هستیم، چون خیلی از ما نسل به سادات و به پیامبر میخورد و پیامبر از ذریهٔ حضرت ابراهیم بوده، بنیاسماعیل بوده. کسانی که سیدیم یا مادر سید داریم یا یکی از مادرانمان سیده، جزء ذریهٔ صلبی حضرت ابراهیمیم.
علامه طباطبایی ظالم علی نفسه هست؟ نه. اگر نیست پس محسن است در این تعبیر. اگر خدا گفته «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» به ظالم نمیرسد پس به محسن میرسد. اگر به محسن برسد باید به علامه طباطبایی برسد. اگر این مقام به علامه و به ایکس و ایگرگ و من و شما هم برسد، این مقام امامت مقام سطح پایین است؛ حال آنکه اقتضای آیه این است که این مقام سطح بالاست.
سؤال: پس چرا عنوان ظالم اینجا آمده؟ به دلیل تناسب حکم و موضوع. یعنی موضوع به قدری بالاست که یک ظلم آنجا اطلاقِ ظالم میشود. مثال داریم؟ بله. سورهٔ مبارکهٔ انفال، آیهٔ پنجاه، صفحهٔ صد و هشتاد و سه:
«وَلَوْ تَرَىٰ إِذْ يَتَوَفَّى الَّذِينَ كَفَرُوا ۙ الْمَلَائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ» (انفال/۵۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر ببینی آنگاه که فرشتگان جان کسانی را که کفر ورزیدند میستانند، بر چهرهها و پشتهایشان میزنند و [میگویند:] «عذاب سوزان را بچشید.»
«ذَٰلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِيدِ» (انفال/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این به خاطر کارهایی است که خودتان پیش فرستادید؛ و [بدانید] که خدا نسبت به بندگان ستمکارِ بسیار نیست.
اگر ببینی وقتی ملائکه کفار را توفّی میکنند، به صورت میزنند و به دُبُر میزنند. دُبُر همان اسفلِ اجزای پشت است. ملائکهای که دارند این را از دنیا بیرون میکنند، میزنند تو دُبُرش؛ یعنی پرتش میکنند بیرون. میرسد به دست ملائکهای که استقبال میکنند؛ آنان هم میزنند تو گوشش، میزنند تو صورتش. اینگونه پذیراییِ آخرِ «الَّذِينَ كَفَرُوا» میشود. بعد «ذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ»؛ تازه این پیشغذا و پیشدرآمد بود که حالا برو عذاب حریق را بچش. «ذَٰلِكَ بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ»؛ این به واسطهٔ کاری بود که خودتان کردید و اعمالی که خودتان پیش بردید. «وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِيدِ».
ظلام یعنی چه؟ کسی که خیلی ظلم میکند، ظلام است. اینکه خدا ظلام نیست، خیلی ظلم نمیکند. آیا معنایش این است که یکخرده گاهی دستش درمیرود و کمی ظلم میکند؟ یا اینجا تناسب حکم و موضوع اقتضا دارد که یکخرده ظلم در مورد خدا بشود ظلام؛ یعنی مقام شامخ اقتضا دارد که یک کمی ظلم آنجا اسمش بشود ظلام، یعنی خیلی ظالم. و این معنایش آن نیست که خدا خیلی ظلم نمیکند مثلاً کمی ظلم میکند. این آیه خیلی هم در قرآن تکرار شده: «وَأَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِيدِ»؛ خدا خیلی ظلم نمیکند. خیلی ظلم نمیکند یعنی اصلاً ظلم نمیکند. یک کمش برای خدا خیلی است. برای آن مقام یک کمش خیلی است.
اگر این اثبات شد در آیه که مقام امامتی که این آیه نشان میدهد — که حالا باید ببینیم چیست — خیلی بلند است، خیلی بلند است، که باید از آن امتحانات رد شود و او تمام کرده، آنجا یک کم ظلم اسمش ظالم است. یک کم ظلم هم اسمش ظالم است. و الا اگر اینگونه نبود، با آن تفکیکی که سورهٔ صافات کرده بود، کسی که بالاخره یکخرده ظلم میکند و نمیکند و آدم خوبی است — همهٔ آدمهای خوب دیگر: آدم مسجد میرود، نمازش را میخواند، روزه میگیرد — این باید تعبیر محسن میشد در آن آیه؛ و چون در آن آیه محسن میشد، این عهد الهی باید به او میرسید چون وعده است.
وعده این است که این عهد به محسن میرسد. وقتی میگویند به ظالم نمیرسد، این جمله مفهوم دارد. به تعبیر آخوندیاش مفهوم مخالف دارد. یعنی به آن میرسد؛ نه اینکه به این نمیرسد به آن هم نمیرسد. اصلاً اینگونه نیست. آیا وقتی میگوید به ظالم نمیرسد یعنی به محسنش میرسد؟ یعنی تمام ذریهٔ محسن حضرت ابراهیم امامت به آنان میرسد؟ پس باید ببینیم آن محسن بودن در چه پایهای است که آن امامت — آن مقام شامخ که خیلی هم به آنان نمیرسد — به آنان میرسد. تا این امامت معلوم شود چیست.
تشکیک مقام محسن و صالح: محسن سطح پایین و محسن منافیِ اندک ظلم
محسن در ادعیه و قرآن گاهی سطح پایین به نظر میآید و گاهی در ردیف مقربان. اصلاً اینگونه نیست که یک معنا داشته باشد. اینها مراتب تشکیکی و درجهدار است. صالحین را همین الآن دیدیم: «لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي الصَّالِحِينَ». مگر دعای حضرت ابراهیم نیست که مرا داخل صالحین کن؟
«رَبِّ هَبْ لِي حُكْمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ» (شعراء/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، به من حکمتی ببخش و مرا به شایستگان بپیوند.
«وَأَدْخِلْنِي بِرَحْمَتِكَ فِي عِبَادِكَ الصَّالِحِينَ» (نمل/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مرا به رحمت خود در میان بندگان شایستهات درآور.
خدا چند جای قرآن میگوید او در آخرت از صالحین است؛ در این دنیا نمیشود. این چه صالحینی است که باید در آخرت جزء صالحین شود و اینجا تازه به او ندادهاند؟
«وَمَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ ۚ وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا ۖ وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» (بقره/۱۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه کسی از آیین ابراهیم روی برمیتابد جز آنکه خود را به سبکی زند؟ ما او را در دنیا برگزیدیم، و او در آخرت قطعاً از شایستگان است.
«وَآتَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً ۖ وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ» (نحل/۱۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در دنیا به او نیکی دادیم، و او در آخرت قطعاً از شایستگان است.
روایات ذیل همین آیات دارد که وقتی مقام اهلبیت را میبیند میخواهد. میگوید «وَأَدْخِلْنِي فِي الصَّالِحِينَ»؛ در این صالحین مرا وارد کن؛ و خدا میگوید «وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ».
میخواهم بگویم این مقامهایی که میگویید محسن، یک موقع محسن سطح پایین است، یک موقع محسن خیلی سطح بالا که با اندک ظلمی منافات دارد؛ با اندک تعدی از حدود منافات دارد. آن موقعی که ظلم خیلی آشکار است، دیگر «مبین» میخواهد. تناسب این مقام با این مورد است. کما اینکه آنجا چگونه میگوید ظلام. اینجا هم تناسب یک مقام. اگر مقام شامخی را گفتند این محسن است، این محسن بودنش با محسن بودن معمولی خیلی باید فرق داشته باشد. اگر مقام شامخی را گفتند این صالح است، این صالح با صالحی که «لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِي الصَّالِحِينَ» باید با هم فرق کند.
این است که ما اصلاً این توقع را از قرآن داریم که این انعطاف را برای ما داشته باشد و آیاتی را به ما نشان دهد که با آن آیات دیگر را تفسیر کنیم. اگر اینجا بحث ظالمین از ذریهٔ حضرت ابراهیم است، سورهٔ صافات زمامدارِ تبیین و معنای ظالمین است؛ که میگوید از ذریهات محسن و ظالم. این ظالمون نمیرسد، محسنها میرسد. اقتضای ظاهرِ این مقام شامخ این است که محسن بودنِ اینجا صرفِ ظلم عن نفسه را برنمیتابد؛ اندک ظلمی از ذریهٔ حضرت ابراهیم مانع رسیدن به مقام شامخ امامت است. سؤال باشد برای جلسهٔ بعد.
روایت حرص: کرم ابریشم و اشتغال قلب به مافات
یک جوری وقت تمام است؛ این روایت را بخوانم. یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
روایت وسائل الشیعه، جلد شانزده، صفحهٔ نوزده:
«مَثَلُ الْحَرِيصِ عَلَى الدُّنْيَا مَثَلُ دُودَةِ الْقَزِّ؛ كُلَّمَا ازْدَادَتْ عَلَى نَفْسِهَا لَفًّا كَانَ أَبْعَدَ لَهَا مِنَ الْخُرُوجِ حَتَّى تَمُوتَ غَمًّا» (وسائل الشیعه، ج۱۶، ص۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حریص بر دنیا مانند کرم ابریشم است؛ هرچه بیشتر بر گرد خود بتند، از خروج دورتر میشود تا از اندوه بمیرد.
«أَغْنَى الْغِنَى مَنْ لَمْ يَكُنْ لِلْحِرْصِ أَسِيرًا» (وسائل الشیعه، ج۱۶، ص۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بینیازترین بینیازی آن است که کسی اسیر حرص نباشد.
«لَا تَشْغَلُوا قُلُوبَكُمْ بِالِاشْتِغَالِ بِمَا قَدْ فَاتَ فَتَشْغَلُوا أَذْهَانَكُمْ عَنِ الِاسْتِعْدَادِ لِمَا لَمْ يَأْتِ» (وسائل الشیعه، ج۱۶، ص۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دلهایتان را به اشتغال به آنچه از دست رفته مشغول نکنید، که ذهنهایتان از آمادگی برای آنچه نیامده بازمیماند.
حریص بر دنیا مثلش مثل کرم ابریشم است که هرچه بر دور خودش پیله میتند، از خروج دورتر میشود؛ خارج شدنش سختتر میشود؛ تا اینکه از غم بمیرد. امام صادق علیهالسلام فرمودند بینیازترین بینیازی این است که کسی در دست حرص اسیر نباشد.
و این تکه را دقت کنید: قلبهای خودتان را مشغول نکنید به آن چیزی که فوت شده و از دستتان رفته؛ که آن موقع ذهنتان مشغول میشود و از استعدادِ آن چیزهایی که نیامده بازمیمانید. یعنی آنقدر فکر نکنید و قلب خودتان را مشغول نکنید که چه چیزهایی از دستتان رفته، چه عمری از دستتان رفته حتی.
گاهی ما حتی بسترهای معنوی که در زندگیمان باز میکنیم، داریم فکر میکنیم، میبینیم در بستر دنیوی داریم فکر میکنیم باز. یعنی از وقتِ اینکه چه وقتها و چه فرصتهای هدررفته داریم فکر میکنیم، جوری فکر میکنیم راجع به آن که ما را ناامید میکند، دپرس میکند، افسرده میکند. باز در همین بستر فکر میکنیم به آن. یعنی در یک بستر دنیوی فکر میکنیم. خوب بکاویم از اینکه داریم افسوس فرصتهای از دست رفته را میخوریم. خوب که سر خودمان را دربیاوریم میبینیم داریم فکر میکنیم که چرا ما یک چیزی نشدیم، چرا ما یک عالمی نشدیم که مثلاً جلويمان درها باز شوند، چرا ما قابلیتهایی به لحاظ معنوی پیدا نکردیم. قابلیت یعنی قابلیت دنیوی در عالم معنا پیدا نکردیم؛ قابلیت دنیوی جدیدی پیدا کردیم یا نکردیم که با آن بتوانیم کارهایی بکنیم. بگویند این عارف است، بگویند این عالم است، اینگونه بگویند. اینگونه فکر نکنید راجع به مافات. مافات که مُذَا. آن که گذشت تمام شد. فکر کن ببین از اینجا به بعد باید چه کار کنی. اگر ذهنت را درگیر کنی با مافات، بسیاری دارند غصه میخورند که چرا قبلاً؛ و حالا مثلاً الانی که دارد غصه میخورد دارد چه کار میکند؟ میرود تلویزیون نگاه میکند مثلاً. فوتبال نشسته تماشا میکند. آقا این چه غصهای است؟ این چه اشتغال به مافاتی است؟
اینگونه شما اصلاً حواست نیست که موقعیتهای جدیدی که دارد درمیآید آنها را بقاپی. همین «لَا تَشْغَلُوا قُلُوبَكُمْ بِالِاشْتِغَالِ بِمَا قَدْ فَاتَ». قلبت را مشغول نکن به آنچه گذشت. «فَتَشْغَلُوا أَذْهَانَكُمْ عَنِ الِاسْتِعْدَادِ لِمَا لَمْ يَأْتِ». قلبت دارد اینگونه مشغول میشود و ذهنت مشغول میشود؛ یعنی استعدادش دارد گرفته میشود برای آنچه نیامده. مافات مُذَا. آنچه گذشت، گذشت دیگر.
شما فکر کن که الان هجده سالهای، چه کار میکردی؟ سی و پنج سالهای؛ از هجده سالگی تا سی و پنج سالگی. ببین هجده سال رفت. حالت را بکن الان هجده سالهای. چه کار میکنی؟ خب بکن دیگر. یعنی الان که تازه فکر کنی الان هجده سالهای خیلی جلویی. خب یک کارهایی کردیم ما تا حالا. خانم فکر کن هجده سالهای. چه کار میکنی؟ خب شروع کن بکن. همان کارها را بکن. یعنی چه فکر میکنی که من چه شده حالا، چه اتفاقاتی از قبل افتاده؟ حالا همین که هست الان. شروع کن ببین چه کار میکنی.
و خیلی وقتها حتی در بستر معنویاش که نگاه میکنیم میبینیم در بستر دنیوی باز، باز داریم در بستر دنیوی فکر میکنیم. برای همین است که depressed میکند و مشغول میکند ذهن و غصه میآورد. و این راه خدا که غصه نمیآورد. بسیاری از اوقات هست که حتی عرفان خودش را در بستر دنیوی مطرح میکند تا بفهمند جایی قوت روحی هست. میگویند آقا میشود یک استخاره بکنیم ببینیم فلان کار بکنیم یا نکنیم. آقا میشود یک وردی بدهید جنسمان گم شده پیدا کنیم. میبینی عرفان در بستر دنیوی است. و او هم که دارد غصه میخورد که چرا من به این قوت روحی نرسیدم، دارد غصه میخورد چرا به این معلولِ دنیوی نرسیدم. هر آنچه دنیاست مشغول میکند ذهن را و اذیت میکند. ذهن را اذیت میکند. به مرض است. حالا چه حالت مرض در آدم ایجاد میکند؟ بدانید که از معلولهای دنیوی است نه از معلولهای اخروی. اخروی نیست این حرف؛ این فکر اخروی نیست. اگر اخروی بود به اینجا نباید میکشاند انسان را.
دعا و حسن ختام
خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهلبیت قرار بده. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از دامن پرفیض قرآن و اهلبیت کوتاه مفرما. چشم ناپاک ما را به جمال پاک امیرالمؤمنین و رسولالله در دالان ورودی برزخ منور بگردان. هر حظ و بهرهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را مؤید و منصور بدار. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذویالحقوق، پدر، مادر، معلمانمان را غرق رحمت کن و سر سفرهٔ بیکران قرآن و اهلبیت مهمان بگردان. مقام شهدا عالی است؛ عالیتر بگردان. پدر و مادر ما را از ما راضی و خشنود بدار. ما را هم به شهدا ملحق بفرما. مقام ما را برتر از شهدا قرار بده. بحق النبی و آله؛ الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است. بخشِ Segmentsِ پروندهٔ ASR در این متن نیامده است.