یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده، پرسشوپاسخ حاضران و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (مصحف عثمانی) درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
مقدمه و بازگشت به صفحهٔ نوزده
أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
صفحهٔ نوزده را باز کنید. همان آیهای که ستونِ این بخش از بحث انسان کامل بر آن ایستاده است؛ آیهٔ صد و بیست و چهار سورهٔ مبارکهٔ بقره:
«وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» (بقره/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم را پروردگارش به کلماتی آزمود و او آنها را به انجام رساند، فرمود: «من تو را امام مردم قرار میدهم.» [ابراهیم] گفت: «و از فرزندانم؟» فرمود: «عهد من به ستمکاران نمیرسد.»
یک صلوات مرحمت بفرمایید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
و آن هنگامی که پروردگار ابراهیم او را به کلماتی آزمود، پس او این آزمونها را تمام کرد. خدا فرمود: «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا»؛ من تو را برای مردم امام و هادی قرار میدهم. ابراهیم گفت: «وَمِن ذُرِّيَّتِي»؛ و از ذریهام نیز همینطور؟ فرمود: «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»؛ این عهد من به ظالمان نمیرسد.
آنچه تا اینجا — و در جلسات پیش — عرض شد، خیلی خلاصه این است: پس از امتحانها و آزمایشهای بسیاری که ابراهیم علیهالسلام از سر گذراند، به مقامی بسیار منیع دست یافت. ما روی این نکته اصرار داریم. سالها نبی بود و نبوت داشت؛ پس از آن امتحانهای سنگین به این مقام امام رسید. از همینجا مشخص است که مقام امام در این آیه بالاتر از آن مقام قبلی است که داشته؛ وگرنه لزومی نداشت با این همه آزمایش او را به اینجا برسانند. این مطلبی است که از خود آیه استظهار میشود. معنای سختی هم نیست. امامت در این آیه همان مقامی است که ابراهیمِ نبی را پس از آزمایشهای بسیار به آن رساندند.
مقام منیع امامت پس از نبوت
اولین چیزی که به ذهن میرسد همین است. شیخالانبیا ابراهیم را وقتی آزمایش کردند و او تمام کرد، گفتند امام شدی. اگر این امامت مقامی برتر از نبوت نبود، این همه ابتلا چه معنایی داشت؟ ظاهر آیه ترتّب است: ابتلا، اتمام، سپس جعل امامت. «جَاعِلُكَ» هم اسم فاعل است و وقتی منصوب کنارش میآید، حالِ آینده را میرساند: من از حالا تو را به این مقام میرسانم؛ نه اینکه از پیش همین بوده باشی. پس ظهور اول آیه این است که آنچه اکنون جعل میشود بالاتر از مقام قبلی است.
این نکته را باید در هر بررسی که از این آیه میکنیم حفظ کرد. مقام رفیع و منیع آیه را نباید از دست داد. اگر مقام را پایین آوردید، بقیهٔ استظهارها هم فرو میریزد. اگر مقام را حفظ کردید، تناسب حکم و موضوع سر جای خودش میایستد و «ظالم» و «محسن» و «عهد» همه در همان ارتفاع معنا میشوند.
تقلیل «کلمات» در تفاسیر اهل سنت
اما در همین مطلبی که عرض شد، گاهی — علیالخصوص در تفاسیر اهل تسنن — طوری وانمود میشود که انگار چنین مقامی هم در کار نیست. بنده حتی تا امروز صبح این تفاسیر را زیر و رو میکردم. میبینید که با یک قیلوقیل شما را سردرگم میکنند: این گفته شده، آن گفته شده، دیگری چیزی گفته. یکدفعه در چیزی میافتید که علیالظاهر مقام شامخی هم نیست.
چرا؟ به دلیل همان «کلمات»ی که با آن ابراهیم را آزمودند. این را هم در الجامع لأحکام القرآنِ قرطبی دیدم و هم در کشاف زمخشری؛ تفاسیر سهستارهٔ اهل تسنن. ابراهیم به چه چیز آزموده شد؟ به فرق، قصّ الشارب، سواک، مضمضه، استنشاق: اینکه سبیلش را کوتاه کند، مسواک بزند، آب در دهان بگرداند، آب در بینی بریزد؛ به ختنه و حذف موهای زائد، شستن بدن، گرفتن ناخن، زدن موی زیر بغل. این کارها را که کرد، گفتند: «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». حالا تو امام شدی برای مردم.
خب امام یعنی چه؟ یعنی بچههای من هم اگر موی زیر بغل بزنند یا نزنند، همان امامت به آنها میرسد یا نمیرسد؟ معنای «وَمِن ذُرِّيَّتِي» این است؟ حبّ شیء گاهی چشم را میبندد. آیه در روال آیاتش بسیار واضح است. هرچه که هست، یک مقام شامخ در این آیه اثبات میشود. این مقام رفیع را باید در هر بررسی حفظ کرد. امامت اینجا موی زیر بغل و مسواک و ناخنگرفتن نیست. نبی سالها اسوه بوده؛ اسوه بودن را که با قصّ شارب به کسی نمیدهند. اگر نبی الگو نبوده، اصلاً نبی نبوده. پس این جعلِ تازه چیز دیگری است.
عصمت امام به طریق اولی
اثبات عصمت این امامتی که اینجا هست، احتیاج به آن حرفهایی که جلسهٔ پیش زده شد ندارد. اگر عصمت نبی را ثابت کنید، عصمت این امام به طریق اولی ثابت است. لزومی ندارد حتی استظهاری تازه از خود آیه بگیرید. همین که بحث نبوت را مشخص کنید کافی است: نبی چنان است که باید در همهٔ افعال و اخلاق و احکام مطاع باشد.
«وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ ۚ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا» (نساء/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ رسولی نفرستادیم مگر برای آنکه به اذن خدا اطاعت شود؛ و اگر آنان هنگامی که بر خویشتن ستم کردند نزد تو میآمدند و از خدا آمرزش میخواستند و پیامبر هم برایشان آمرزش میخواست، قطعاً خدا را توبهپذیرِ مهربان مییافتند.
«وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ». او مطاع است کلاً؛ در همه چیز. هرچه دستور داد باید انجام شود. عصمت نبوت که ثابت شد — چه به دلیل عقلی، چه به دلیل نقلی — این ثابت شدنش به طریق اولی است. مقام امام در این آیه پس از نبوت آمده و بالاتر از آن است؛ پس هر ظلمی که آنجا مانع نبوت باشد، اینجا قطعاً مانع است. عدل و احسانی که اینجا ثابت میکنید بالاتر از عدل و احسان آنجاست. کفِ عصمتی که برای نبی ثابت میکنید، برای این مقام مانع است؛ چون او بعد از آنکه نبی بود و آن را احراز کرد، تازه به مقام امامت رسید.
البته عصمت خود مقولهٔ تشکیکی است. میتوان گفت حضرت زینب علیهاالسلام معصومهاند؛ هیچ اشکالی ندارد. میتوان در رتبهٔ خودش از عصمت بزرگان سخن گفت. منتها رتبهها را باید نگه داشت. عصمت نبی یک سقف است؛ عصمت امام این آیه سقف بالاتر است. این دو را یکی کردن، یا آن را تا حد نظافت فردی پایین آوردن، هر دو خلاف ظهور آیه است.
تقسیم سهتایی فاطر و تبدیل آن به دوتاییِ صافات
ما داشتیم این معنا را پیگیری میکردیم که «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» یعنی چه. دو آیه را بیاورید: یکی صافات، صد و سیزده؛ یکی فاطر، سی و دو.
ما در آیات قرآن با این تقسیمهای سهتایی خیلی آشناییم. تقسیم آدمها به سه گروه، تقسیم متداولی در قرآن است: فجّار، ابرار، مقرّبون؛ اصحابالمیمنه، اصحابالمشأمه، سابقون. یک عده آدمِ بد، یک عده متوسط، یک عده خیلی خوب و متّقی و برجسته. دو سه سال پیش همین تقسیم سهتایی را جداگانه بحث کرده بودیم. اینجا هم همان منهج است. این منهج، منهج تفسیری اهل بیت علیهمالسلام است و ما هم در قرآن با مصحّحهایی میتوانیم همین کار را بکنیم.
فاطر را نگاه کنید:
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا ۖ فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌ بِالْخَيْرَاتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ» (فاطر/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیدیم به میراث دادیم؛ پس برخی از آنان ستمکار بر خویشتناند و برخی میانهرو و برخی به اذن خدا در خیرات پیشتازند؛ این همان فضل بزرگ است.
این کتاب را به بندگانِ مصطفای خود دادیم. بعد مردم را سه دسته کرده است: ظالم به نفس؛ مقتصد و میانهرو؛ سابقون بالخیرات که پیشرو در خیراتاند. اهل بیت علیهمالسلام همین تکه را جدا میکنند و میگویند مردم سه دستهاند. این تقسیم سهتایی متداول قرآن است.
در سورهٔ مبارکهٔ صافات همین تقسیم، به تقسیم دوتایی تبدیل میشود. یعنی آن سه گروه اینجا دو گروه میشود. یا باید بگوییم دستهٔ وسط جا افتاده، یا — و این درستتر است — انعطاف و مثانی بودن قرآن است: این آیه ناظر به آن آیه است و آن را توضیح میدهد. اگر قرآن زیاد بخوانید و با عبارتهای قرآن مأنوس شوید، این انعطافها را خودتان میبینید. علما گاهی از «خانوادهٔ حدیث» میگویند؛ ما هم خانوادهٔ آیات داریم. یک سلسله آیات همخانواده یک موضوع را مشخص میکنند.
«سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ» (صافات/۱۰۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر ابراهیم.
«كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» (صافات/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
«إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ» (صافات/۱۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او از بندگان مؤمن ما بود.
«وَبَشَّرْنَاهُ بِإِسْحَاقَ نَبِيًّا مِّنَ الصَّالِحِينَ» (صافات/۱۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به اسحاق — پیامبری از صالحان — مژده دادیم.
«وَبَارَكْنَا عَلَيْهِ وَعَلَىٰ إِسْحَاقَ ۚ وَمِن ذُرِّيَّتِهِمَا مُحْسِنٌ وَظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ مُبِينٌ» (صافات/۱۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر او و بر اسحاق برکت نهادیم؛ و از نسل آن دو، نیکوکاری هست و ستمکاری که ستمِ آشکار بر خویشتن میکند.
«وَمِن ذُرِّيَّتِهِمَا مُحْسِنٌ وَظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ مُبِينٌ». ذریهٔ ابراهیم و اسحاق به جای سه دسته، دو دسته شدهاند: محسن و ظالمِ لنفسهٔ مبین. ابراهیم برای ذریهاش دعا کرد؛ گفتند عهد به ظالم نمیرسد. پس در این خانوادهٔ آیات، طرفِ مقابلِ ظالم کیست؟ محسن. اینجاست که بعضی پرسیدهاند: یعنی به محسن میرسد؟ مگر اثبات شیء نفی ماعدا نمیکند؟
اثبات شیء و نفی ماعدا؛ تعلیق حکم بر وصف
بله؛ اینجا از آن جاهایی است که اثبات شیء نفی ماعدا میکند. این تحکّم نیست. یک جا میگویند اثبات شیء نفی ماعدا نمیکند: «أَكْرِمْ زَيْدًا». زید را اکرام کن. از اینجا دربارهٔ غیر زید هیچ حرفی نزدهاید. اصلاً ربطی به ماعدا ندارد.
اما علما میگویند: تعلیق حکم بر وصف، مشعر به علیّت است. عبارت قلمبه است؛ محتوایش ساده است. اگر حکم را به وصفی معلّق کردند، علت در خود کلام خوابیده. «أَكْرِمِ الْعُلَمَاءَ» غیر از «أَكْرِمْ زَيْدًا» است. اکرم العلماء دلیلش توی خودش است: بهخاطر علمشان. وقتی اشعاری به سمت دلیل پیدا شد، روی ماعِدا هم میشود نظر داد.
اگر گفته بودند «لَا يَنَالُ عَهْدِي فُلَانِين»، میگفتیم به فلانیها نمیرسد و دیگر بحثی نیست. اما وقتی میگوید «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»، یعنی مانع چیست؟ این عهد دارد میآید؛ مانعِ گرفتنش ظلم است. ظلم مانع است. پس مفهوم دارد: اگر ظلم نباشد، مانع برداشته شده است. در خانوادهٔ صافات، آن طرفِ بیمانع همان محسن است.
این را جلسهٔ پیش هم گفتیم و تکرارِ کامل نمیکنیم. آنچه مناسب این مقام رفیع است — همان رفعتی که عصمت انبیا را با آن ثابت میکنید و حالا در امام میخواهید پیدا کنید — باید همرتبهٔ خودِ این مقام منیع باشد که بالاتر از نبوت است. ظلمی که اینجا مانع است باید متناسب باشد. تناسب حکم و موضوع.
مفاهیم تشکیکی و عدالتِ امام جمعه
ما عالمی از مفاهیم تشکیکی داریم؛ هم در زبان خودمان، هم در قرآن. مفاهیمی که ذاتِ مراتباند. مثل سواد. معلّمِ اولِ دبستان باید سواد داشته باشد؛ استاد دانشگاه هم باید سواد داشته باشد. این دو سواد خیلی فرق دارد. شرط سوادِ کارمندِ پشت باجه خیلی فرق دارد با شرط سوادِ استاد دانشگاه.
عدالت امام جماعت و عدالت امام جمعه هر دو عدالت است؛ اما شرط عدالت در امام جمعه بالاتر است. امام مسجد جامع شهر بالاتر از امام مساجد دیگر است؛ ولایت مسلمین بالاتر از اینهاست. لذا عدالتی که در ولایت مسلمین تصویر میشود باید بالاتر باشد. اگر بگویید شرط عدالت همان شرط است و هیچ تشکیکی در کار نیست، مفاهیم را تخت کردهاید.
اگر مناعت و رفعتی در امامتِ این آیه دیده شد، طبیعتاً آن ظلمی هم که میخواهد اینجا مانع شود، برای همین تقسیم دوتایی است. یعنی اندک ظلم طرف را آنجا ظالم میکند. اندک ظلم. و این یک مطلب اخلاقی هم هست. اگر اندک ظلم خدا را ظلام میکند — بسیار ظالم — برای چیست؟ چون مقام شامخ است. یک ذره ظلم در آن مقام اسمش خیلی ظلم است.
اینطور نیست که کسی بگوید من حشر با قرآن دارم، فلان خطا را مرتکب میشوم، مگر چیست؟ او هم که فلان خطا را مرتکب میشود. از او اگر بپذیرند، از شما به هیچ وجه نمیپذیرند. یک گوشمالی اساسی میشود. چرا؟ چون این با این ظلم ظلام میشود؛ او با همان ظلم ظلام نیست. گفت ظلمِ نفسه. خیلیوقتها گوش طرف را اساسی میپیچانند چون معارف میداند، چون حالش این است. وقتی حالش این است، نمیتواند بگوید نماز صبح من افتاد آخر وقت؛ مگر این همه نماز صبحشان آخر وقت است. این پسدادنی میخورد به حال او؛ حتی ممکن است آن دیگری ثواب هم ببرد و این بهخاطر نمازِ آخر وقت عقوبت ببیند. این به اندک ظلم ظلام و ظالم میشود؛ آن میشود ظلمِ نفسه. تناسب چیست؟ تناسب رتبه است. رتبه، فهم، ایمان که عوض شد، توقعات عوض میشود. لذا نمیتواند بگوید من همان کار را میکنم که بقیه میکنند.
مقام محسن در صافات مقام نبیهایی است که در ذریهٔ ابراهیم محسن بودند. این محسن، محسنی است که تمام دعای ابراهیم وقتی میگوید مانع ظلم است، یعنی هر کس از ذریهٔ ابراهیم محسن باشد این مقام گیرش میآید — تا ببینیم این مقام چیست. ظلمش معلوم است که در مرتبهٔ خودش است، مناسب با مرتبهٔ خودش. چیزی از عصمت انبیا بالاتر است؛ چون عصمت انبیا ثابت شده و این امام بالاتر از آن است. استظهار آیه است. این ظلم یا این عصمت باید بالاتر از این حرفها باشد تا مقام امامت برسد و او محسن شود. او که محسن شد، این مقام را به او میدهند. دیگر موی زیر بغل نیست.
سؤال خاص و جواب عام
این مقام امامت را گفتند برای حضرت ابراهیم؛ و او برای ذریهاش طلب کرد. در تاریخ، پیامبران و ائمه از ذریهٔ ابراهیماند؛ از ذریهٔ اسماعیل. اما از خود آیه درنمیآید که امام از غیر ذریهٔ ابراهیم ممکن نباشد. چرا؟ چون سؤال خاص است و جواب عام. «وَمِن ذُرِّيَّتِي» سؤال خاص است؛ «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» جواب عام است. یعنی چه در ذریهٔ تو، چه در غیر ذریهٔ تو، مانعِ رسیدن به این مقام امامت ظلم است.
نظر بنده این است که وقتی تاریخ را میخوانیم، ائمه و پیامبران از ذریهٔ ابراهیم بودهاند. چرا غیر از ذریهٔ او نبودهاند؟ دلیلش را من نمیدانم؛ خدا خواسته. شاید عنایت به دعای ابراهیم است که در ذریهاش بشود. حضرت ابراهیم تقریباً در اوایل تاریخ است؛ فاصلهاش با آغاز تاریخ خیلی زیاد نیست. در سلسلهٔ جلیلهٔ پیامبران نوح را داریم که ذریهای نَفَله داشت و عملاً از آن ذراری ادامه پیدا نکرد. و خدا راجع به ابراهیم میفرماید:
«وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» (زخرف/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن را در نسل او کلمهای ماندگار ساخت، باشد که بازگردند.
«وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ». این نبوت و این کلمه را باقی در عقب او گذاشتیم. عنایتی به ابراهیم و ذراریاش کرده؛ چون او خیلی برای ذراریاش نگران بوده. این جزء کمالات است.
اما از آیه درنمیآید که امامِ این آیه منحصر در ذریهٔ ابراهیم باشد. ممکن است امام از غیر ذریهٔ او باشد؛ چون جواب عام است. این را جلسهٔ گذشته هم عرض کردیم. ما نگفتیم امام کیست که کسی بخواهد گارد بگیرد. مصداق را تعیین نکردهایم. یک مقام امامت هست؛ یک عهد خداست بالاتر از مقام نبوت. اینجوری است. به ریش و سبیل کوتاه کردن نیست.
فکرِ ذراری: کشفالمحجه و نکاحِ بهشتی
ما وقتی میگوییم نگران ذراریمان هستیم، میگوییم خب چه کار میکنی؟ میگوید میروم برایش دوچرخه میخرم؛ فلان میکنم. خب چه نگرانیای است؟ اینها خوب است؛ آدم یک سری اسباب میخرد. ولی ببینید سید بن طاووس — قرن هفتم — کتابی نوشته به نام کشفالمحجة لثمرةالمحجة؛ کشفِ راه برای میوهٔ دل. ترجمهاش را هم به نام فانوس چاپ کردهاند. سیصد صفحه کتاب است. در مقدمه نوشته نشسته بودم فکر میکردم: اگر بمیرم و این بچهها بالغ شوند و من نباشم، آیا وظایفم را نسبت به آنها انجام دادهام یا نه؟ دست به قلم شد و سیصد صفحه در عقاید و اخلاق نوشت تا وقتی بچهاش بالغ شود بخواند. اصلاً بچه را یک موجود حسابی در نظر گرفته؛ میخوانی فکر میکنی دارد با علما حرف میزند. این هم یک جور فکرِ ذراری بودن است.
یک موقع ما یک سری کارهای حیوانی انجام میدهیم؛ کارهایی که مشترک میان انسان و حیوان است. ازدواج هم میتواند همین باشد. اما پیمان نکاح در منطق قرآن این است: تو مرا به بهشت میبری یا نمیبری؟ با تو میشود به بهشت رفت یا نمیشود؟ تو هدایت به بهشت میکنی یا نمیکنی؟
«وَلَا تَنكِحُوا الْمُشْرِكَاتِ حَتَّىٰ يُؤْمِنَّ ۚ وَلَأَمَةٌ مُّؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْكُمْ ۗ وَلَا تُنكِحُوا الْمُشْرِكِينَ حَتَّىٰ يُؤْمِنُوا ۚ وَلَعَبْدٌ مُّؤْمِنٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكٍ وَلَوْ أَعْجَبَكُمْ ۗ أُولَٰئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ ۖ وَاللَّهُ يَدْعُو إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ ۖ وَيُبَيِّنُ آيَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» (بقره/۲۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و با زنان مشرک ازدواج مکنید تا ایمان آورند — و کنیز مؤمن بهتر از زن مشرک است، هرچند شما را به شگفت آوَرَد — و به مردان مشرک زن مدهید تا ایمان آورند — و بردهٔ مؤمن بهتر از مشرک است، هرچند شما را به شگفت آوَرَد. آنان به سوی آتش میخوانند و خدا به اذن خویش به سوی بهشت و آمرزش میخواند، و آیات خود را برای مردم روشن میکند، باشد که متذکر شوند.
«أُولَٰئِكَ يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللَّهُ يَدْعُو إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ». دو نفر به هم علاقهمند میشوند، قرار میگذارند اخلاقی زندگی کنیم. این ازدواج اسلامی نیست. برندِ اسلامیش این است: تو میآیی با هم در پرواز بهشت حرکت کنیم یا نیستی؟ تو در این زمینه هستی یا نیستی؟ این کجا، آن کجا؟
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَائِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَّا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ» (تحریم/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، خود و خانوادهتان را از آتشی نگاه دارید که هیزمش مردم و سنگهاست؛ بر آن فرشتگانی درشتخوی و سختگیر گماردهاند که خدا را در آنچه فرمانشان دهد نافرمانی نمیکنند و آنچه را مأمورند انجام میدهند.
«قُوا أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا». خودتان را، اهلتان را، بچههایتان را از آتش نگه دارید؛ اینها را به سمت بهشت هدایت کنید. این میشود فکرِ ذراری بودن. سید بن طاووس آن مرد بزرگ سیصد صفحه در عقاید و اخلاق نوشت. حالا ما جشن تکلیف میگیریم، دخترِ نُهساله را آرایشگاه میبریم، لباس عروس تنش میکنیم؛ یک سری شهوات خودمان را ارضا میکنیم. این فکرِ ذراری است؟
سلسلهٔ پیامبران به نقل تاریخ در ذریهٔ ابراهیم است. دلیلش را من نمیدانم؛ ناشناخته است. ولی از آیه درنمیآید که امام از غیر ذریهٔ او نداشته باشیم. امامِ این آیه ممکن است از غیر ذریه باشد؛ چون جواب عام است.
امامتْ عهد الهی است و صاحبِ شفاعت
پس اینان عهدی از خدا گرفتهاند. «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»؛ این امام کسی است که عهد از خدا گرفته. اگر سورهٔ مبارکهٔ مریم را بیاوریم — آیهٔ هشتاد و هفت — همین سنت روشن میشود:
«لَا يَمْلِكُونَ الشَّفَاعَةَ إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمَٰنِ عَهْدًا» (مریم/۸۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مالک شفاعت نیستند، مگر کسی که نزدِ رحمان عهدی برگرفته باشد.
کسی مالک شفاعت نیست؛ شفاعت را مالک نیست، مگر آنکه عهدی از خدا گرفته باشد. این نه تنها میتواند شفاعت کند، بلکه خودْ صاحبِ شفاعت است. چون عهد الهی را دریافت کرده است.
سورهٔ مبارکهٔ انبیاء را هم بیاورید، آیهٔ بیست و شش تا بیست و هشت؛ و سورهٔ زمر را. وقتی راجع به ملائکه صحبت میکند میفرماید اینان عبادِ مکرم خدایند:
«وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَٰنُ وَلَدًا ۗ سُبْحَانَهُ ۚ بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ» (انبیاء/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند رحمان فرزندی گرفته است؛ منزّه است او. بلکه بندگانی ارجمندند.
«لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» (انبیاء/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در سخن بر او پیشی نمیگیرند و آنان به فرمان او کار میکنند.
«يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ وَهُم مِّنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ» (انبیاء/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه پیش روی آنان و آنچه پشت سرشان است میداند، و شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که [خدا] بپسندد، و آنان از خشیت او بیمناکاند.
«عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ». حرفِ سبق از خدا نمیزنند؛ به امر او عمل میکنند. صداشان را بالاتر از صدای پیامبر نمیبرند؛ صدا را پایین میآورند. از پشت حجرهها فریاد نمیکشند سر پیامبر که بگذارند پیامبر حرفش را بزند.
«إِنَّ الَّذِينَ يُنَادُونَكَ مِن وَرَاءِ الْحُجُرَاتِ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ» (حجرات/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که از پشت حجرهها تو را ندا میدهند، بیشترشان خرد نمیورزند.
«وَلَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّىٰ تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكَانَ خَيْرًا لَّهُمْ ۚ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (حجرات/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر صبر میکردند تا تو به سویشان بیرون آیی، برایشان بهتر بود؛ و خدا آمرزندهٔ مهربان است.
عباد مکرمون اینجورند: به امر خدا عمل میکنند، حرف جلوتر از خدا نمیزنند، صبر میکنند پیامبر بیاید حرف بزند. حالا همین فرشتهها «وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ وَهُم مِّنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ». شفاعت میکنند، اما مشروط؛ فقط برای کسی که مرتضای خداست، و خودشان از خشیت مشفقاند.
آنان چیستند؟ اصلاً صاحبِ شفاعتاند خودشان. یعنی شما سورهٔ زمر را که میآورید، آیهٔ چهل و چهار:
«قُل لِّلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا ۖ لَّهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (زمر/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو شفاعت یکسره از آنِ خداست؛ فرمانروایی آسمانها و زمین از آنِ اوست؛ سپس به سوی او بازگردانده میشوید.
شفاعت همهاش مال خداست. آنهایی که «اتَّخَذَ عِندَ الرَّحْمَٰنِ عَهْدًا»، عهد الهی را دریافت کردهاند، خودشان صاحب شفاعتاند. منتها مراتب را در بستر توحید میبینیم. به این عبارات در قرآن عادت کردهایم. نه اینکه «همهاش مال خداست» نقیضِ «مال اینهاست» باشد. مثل عزت:
«مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا ۚ إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ ۚ وَالَّذِينَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ ۖ وَمَكْرُ أُولَٰئِكَ هُوَ يَبُورُ» (فاطر/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس عزت میخواهد، عزت یکسره از آنِ خداست. سخن پاک به سوی او بالا میرود و عمل صالح آن را بالا میبرد؛ و کسانی که نیرنگهای بد میکنند عذابی سخت دارند و نیرنگ آنان تباه میشود.
«يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ ۚ وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَٰكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (منافقون/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میگویند اگر به مدینه بازگردیم، بیگمان عزیزترْ خوارتر را از آن بیرون میکند؛ حال آنکه عزت از آنِ خدا و پیامبرش و مؤمنان است، ولی منافقان نمیدانند.
«فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا»؛ همهٔ عزت مال خداست. از اینور: «وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ». عادت کردهایم در قرآن ببینیم. همهٔ شفاعت مال خداست و همهٔ شفاعت مال اینهاست؛ منتها مراتب در همان بستر توحیدی که همیشه میبینیم. اینان مالک مقام شفاعتاند. هر که هستند، هر مقامی هستند، فعلاً کاری نداریم کیست. مصداق را تعیین نکردهایم که کسی بخواهد گارد بگیرد.
یک مقام امامت هست؛ یک عهد خداست بالاتر از مقام نبوت. اینجوری است. به ریش و سبیل نیست. عصمت و ظلم آنجا تعریف میشود با مناعتِ طبع و رفعتِ مقام. آن امامی که آنجاست کسی است که از هر جهت نمایندهٔ خداست. آن مقام اینگونه است که مالکِ داراییهای خداست. این را در بحث انسان کامل جا انداختیم؛ کسانی که نبودند رجوع کنند. معانی اسماء، پیاده شدن اسماء الله. هرچه هست صاحب است به هر جهت.
هر مقامی شما برای نبوت ثابت کردید به دلایل مختلف، هر عصمتی آنجا ثابت کردید، بالاترش اینجا ثابت میشود. کفِ عصمت نبی برای این مقام مانع است. چون او بعد از نبی بودن تازه به امامت رسید. عصمت هم مقولهٔ تشکیکی است.
نبوت من حیث النبوت پست اجرایی است
حالا منهج کار این است که اول ذوقی از آیات بگیریم ببینیم امامت چیست. هر کس بخواهد بالا برود به کلماتی امتحان میشود. مگر میشود کسی را امتحان نکنند و امتحانهای سنگین نگیرند، و هرچه بالاتر میرود امتحان سنگینتر نگیرند؟ موضوع این است که نسبت به آن امتحانها ظالم است یا نیست. آنچه مانع رسیدن به این مقام است، در جواب خدا همان ظلم است.
سؤال ابراهیم خاص است؛ جواب خدا عام. اینطور نیست که کسی به مقامی حقیقی برسد و خودش نفهمد آن مقام چه اقتضائاتی دارد. مقامهای اعتباری که نیست؛ مقام حقیقی است. او میخواهد ببیند در ذریهاش چنین اتفاقی میافتد یا نه. حتی ممکن است استفهام نباشد؛ مغازله با خدا باشد. مثل مغازلههای موسی علیهالسلام. خودِ حرف زدن مطلوب است.
«وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَا مُوسَىٰ» (طه/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن چیست به دست راست تو، ای موسی؟
«قَالَ هِيَ عَصَايَ أَتَوَكَّأُ عَلَيْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَىٰ غَنَمِي وَلِيَ فِيهَا مَآرِبُ أُخْرَىٰ» (طه/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: این عصای من است؛ بر آن تکیه میکنم و با آن برای گوسفندانم برگ میتکانم و مرا در آن حاجتهای دیگری است.
خدا میگوید این چیست به دستت؟ موسی میتوانست بگوید عصا. این همه تفصیل که با آن تکیه میکنم، برگ میریزم، چوپانی میکنم برای چیست؟ میگویند مقام تکلیم اقتضای این طور تفصیل را دارد. حرف زدنِ با خدا خودش مطلوب است. سؤال ابراهیم هم میتواند از همین سنخ باشد.
ذوق از آیات یعنی چه؟ یعنی هر موضوعی — نه فقط امامت؛ توبه، شفاعت، هرچه — هر جا عبارتِ امام و نظیر آن به کار رفته بگذارید جلویتان. بدون پیشفرض بخوانید. ذوق میدهد؛ تعداد سؤالها را مشخص میکند؛ حیطهٔ بحث را معلوم میکند. اگر آدم هیچ عبارت دیگری را ندیده باشد، برخوردش با آیه تأثیر منفی میگیرد. ما میخواهیم اول ذوقی از آیات بگیریم؛ بعد آن چهار احتمالی را که گفتیم با تفصیل بیشتر رد کنیم و امامت را اثبات کنیم که ببینیم امامت چیست. این روش این جلسات است.
جای روایت اینجا نیست. تا قرآن داریم جای روایت نیست. آیات باید با هم دیده شود. وگرنه یک آیه را میگذارند جلو: به کلماتی آزمایش شد؛ بعد قیل که این کلمات این چیزهاست؛ قیل یک سری احکام است که در این سوره آمده و ابراهیم متشرع بوده و آنها را اجرا کرده. و اینکه رسیده به مقام امامت یعنی رسیده به یک اسوهٔ معمولی، یک الگو در همین حد. خب اینها باید جواب داده شود. نبی مگر میشود الگو نباشد؟ آن که قبلاً بوده. این یعنی چه که حالا شد امام؟
عهد خدا هرچه باشد، ظلم مانعش است. وصایت اگر عهد خدا باشد به ظالم نمیرسد. خلافت اگر عهد خدا باشد به ظالم نمیرسد. نبوت اگر عهد خدا باشد به ظالم نمیرسد. صغراها را باید ثابت کرد: اینها جزء عهود خدایند. اما امامتِ این آیه یکی از عهود خداست و بالاتر از نبوت است. ظهور آیه امامتی است بالاتر از نبوت، نه پایینتر. اگر این را تشکیکی گرفتید طوری که امامت بیاید پایینِ نبوت، ما قبول نمیکنیم. نبی بود؛ ابتلا شد؛ گفتند امام. صد در صد بالاتر است.
کمال طولی است، نه رشتهٔ تحصیلیِ عرضی
مقام با پست اجرایی فرق دارد. نبوت من حیث نبوت پست اجرایی است. در معنای نبوت بما هو نبوت ارزشی نخوابیده. همین که «وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ إِلَّا رِجَالًا» به مرد میرسد و به زن نمیرسد، از کل محتوای قرآن معلوم است که ارزش در خودِ پستِ نبوت نیست. ارزش در زمینهٔ بحث نبوت است؛ در آن مقامی که بهواسطهٔ آن این پست را به او دادهاند.
«وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ إِلَّا رِجَالًا نُّوحِي إِلَيْهِمْ ۖ فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» (انبیاء/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو نفرستادیم مگر مردانی که به آنان وحی میکردیم؛ پس اگر نمیدانید از اهل ذکر بپرسید.
عدهای به باطن ولایت میرسند. عدهای از اینها نبی میشوند؛ و اینها مردند. لزوماً باید مرد باشند. چرا؟ چون میخواهد جنگ کند، حکم صادر کند، لشکر بیاید. نبی مسئلهگو نیست. زن میتواند هزاران مجتهد تربیت کند ولی خودش مرجع تقلید نشود. پس معلوم است مرجع شدن من حیث مرجع شدن حسنی در آن نیست. ارزش در مجتهد شدن و عالم شدن است. همین که معلوم است به مرد میدهند و به زن نمیدهند، معلوم است در خودِ پست ارزشی نیست. کمالات به انسان تعلق میگیرد، نه به ذکورت؛ و انوثت مانع کمال نیست.
امتحان شدن نبی بهواسطهٔ نبوتش است یا بهواسطهٔ ولایتش؟ کسی را که هی امتحان سخت میگیرند، برای طیّ کمالات انسانی است یا برای پستهای اجرایی مختلف؟ آن جهتی که جهت کمالی است موضوع این آیه است، نه جهاتی که جهت کمالی نیست. محور آیه رسیدن به کمال است. در آن باطنِ کمال دیگر مقولهٔ تشکیکی است و همینطور بالا میرود. سنخِ این یا آن ندارد. قرب الیالله پیدا میکند.
قرب الیالله رشتهٔ تحصیلی نیست که بگوییم یک سری قرب با لیسانس فیزیک، یک سری با لیسانس ریاضی. حرکتهای عرضی افتخاری در آنها نیست. قرب مقولهٔ طولی است. محور آیه محور کمال است. لذا نبوتِ اینجا نبوت من حیث النبوت نیست؛ نبوت من حیث الولایة محور آیه است. امامت کمالی است که اینجا جعل میشود.
ذوق آیات: امام به معنای شاهراه
حالا ذوقی از آیات بگیریم. سورهٔ مبارکهٔ حجر را بیاورید — همان صفحهای که جریان لوط نقل میشود. پس از آنکه قوم به آن انحراف شهوانی آمده بودند:
«قَالَ هَٰؤُلَاءِ بَنَاتِي إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ» (حجر/۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: اینان دختران مناند، اگر میخواهید کاری بکنید.
«لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ» (حجر/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به جان تو سوگند که آنان در مستی خود سرگشتهاند.
«هَٰؤُلَاءِ بَنَاتِي إِن كُنتُمْ فَاعِلِينَ». این دختران من؛ بیایید با این دخترها این کار را بکنید. چه کاری؟ بعد خدا میفرماید «لَعَمْرُكَ» — ای پیامبر به جان تو سوگند — «إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ». قسم عجیبی است. در مسائل شهوانی به انحراف رفتهاند. قابل توجه آن فیلمهایی که گیاه را پخش میکنند تا احساس ترحممان برانگیخته شود. میگوید اصلاً اینها در مستی خود گنگاند. هیچی حالیشان نیست. بعد مینشینند برایش تئوری مینویسند و تئوریپردازی میشود. ما هم ذوق میکنیم که بله، این چیزها تئوری هم دارد. شروع میکنیم مقابل حرف خدا و این عبارات صریح که «إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ» توی آن مستی خودشان گیج شدهاند.
«فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ» (حجر/۷۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هنگام برآمدن آفتاب، صیحه آنان را فروگرفت.
«فَجَعَلْنَا عَالِيَهَا سَافِلَهَا وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ حِجَارَةً مِّن سِجِّيلٍ» (حجر/۷۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بالایش را پایین کردیم و بر آنان سنگهایی از سجّیل باراندیم.
«إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْمُتَوَسِّمِينَ» (حجر/۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی در این برای نشانهشناسان نشانههایی است.
صبحگاه صیحه آنها را گرفت. بالا را پایین کردیم و سنگ از سجّیل باراندیم. «إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّلْمُتَوَسِّمِينَ». متوسّم یعنی نشانهشناس؛ سمشناس. اینها برای آدمهای نشانهشناس آیات است تا نشانهها را بگیرند، کد بگیرند، نکته درآورند.
«وَإِنَّهَا لَبِسَبِيلٍ مُّقِيمٍ» (حجر/۷۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن [آبادی] بر سر راهی پایدار است.
«إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لِّلْمُؤْمِنِينَ» (حجر/۷۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی در این برای مؤمنان نشانهای است.
«وَإِن كَانَ أَصْحَابُ الْأَيْكَةِ لَظَالِمِينَ» (حجر/۷۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیگمان اصحاب ایکه ستمکار بودند.
«فَانتَقَمْنَا مِنْهُمْ وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِينٍ» (حجر/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از آنان انتقام گرفتیم، و آن دو [آبادی] بر امامی آشکار قرار دارند.
«وَإِنَّهَا لَبِسَبِيلٍ مُّقِيمٍ». نزدیک همان راه آشکار است. اصحاب ایکه هم ظالم بودند؛ از آنان و از قوم لوط انتقام گرفتیم. میخواهی این انتقام را ببینی؟ «وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِينٍ».
امام که در این آیه هست، امام یعنی یک شاهراه. اولین ظهور این آیه میتواند این باشد: راه میان مکه تا شام که شاهراه تجاری بوده. امام مثل اتوبان تهران–قم میماند که کسی بیفتد اولش، تا آخرش گمراه نیست. از اینجا تا خودتان را به اتوبان قم برسانید باید تابلوها را نگاه کنید، بپیچید، دور بزنید، گیج شوید توی این آزادراهها. رسیدی سرِ ورودی قم، بعد میگویند امام؛ آن تکه. دیگر تختهگاز برو. اصلاً سؤال نمیخواهد از کسی بکنی قم کدام طرف است. این را میگویند امام. امام یعنی شاهراه. سبیل هم همین معنا را دارد؛ صراط هم. ولی اینها انتخابهای واژهای قرآن است که چرا از این واژهها استفاده میکند.
«وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍ مُّبِينٍ»: برو نگاه کن ببین ما اینجا چطور از اینها انتقام گرفتیم. امام آن شاهراهی است که وقتی سرش میرسی تا تهش میروی. هیچ سؤال نمیماند. این تعریف لغویاش است. فکر نکنید داریم تحمیل میکنیم. اگر امام به معنی راه بیاید، آن راهی است که کسی تویش سؤال نمیکند. اول همان، مقصد همان. تا برسیم به امام باید هی سؤال کنیم: آقا قم کدام طرف است؟ اتوبان قم کدام طرف است؟ رسیدیم سرِ حوارش دیگر سؤال نمانده؛ تخته میکنیم میرویم. سؤال احتیاج ندارد؛ حرکت احتیاج دارد. کسی بیفتد توش تا تهش میرود — اگر بخواهد برود.
من هنوز نخواستهام به چیزی تطبیق کنم. میخواهم بگویم معنی امام الان در این آیه این است. مثالش هم اتوبان تهران–قم. در کار بندگی هنوز نیستیم. در حال ذوق گرفتنیم. میخواهیم ببینیم چه تعابیری راجع به امام کلاً داریم.
«إِمَامٍ مُّبِينٍ» در یس و لوح محفوظ
سورهٔ مبارکهٔ یس، آیهٔ دوازده:
«إِنَّا نَحْنُ نُحْيِي الْمَوْتَىٰ وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ ۚ وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُّبِينٍ» (یس/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ماییم که مردگان را زنده میکنیم و آنچه را پیش فرستادند و آثارشان را مینویسیم؛ و هر چیزی را در امامی آشکار برشمردهایم.
ما موتی را احیا میکنیم. «وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ». آنچه پیش فرستادند و آنچه آثار اینهاست؛ چون آنها هم باید بیاید. اینطور نیست که طرف هرچه انجام داده تمام شده. اگر گندی زدیم باید بایستیم ببینیم این گند حالا چه میشود: چه آدمهایی را منحرف میکند، چه حوادثی پیش میآورد. فکر میکند یک خانواده را بدبخت کرد و رفت. آثارهم خیلی بدتر از ما قدّمواست. ما قدّموا یک حوزهٔ مشخص دارد؛ مثلاً پنجاه سال. آثارهم تا روز قیامت همینطور میآید.
اگر کسی سنت حسنهای داشته باشد: «مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً كَانَ لَهُ أَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا». نوشتن سنن حسنه در این دنیا — البته با زمینهٔ طیّب — یعنی کسی با زمینهٔ طیّب سنتی بگذارد که بماند؛ همان «وَجَعَلَهَا كَلِمَةً بَاقِيَةً فِي عَقِبِهِ». آنجا ما محتاجیم که یک صلوات برای ما بفرستند. دست آدم خالی است؛ منتظر یک صلواتیم.
«وَكُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُّبِينٍ». همه چیز را در امام مبین احصا کردیم. این امام مبین که در آن همه چیز را احصا کردهاند چیست؟ ظهور اولیهٔ آیه همان لوح محفوظ است. روایت را فعلاً نخوانید. باید ببینیم آن کار را میشود کرد یا نه. فعلاً مایهٔ ما همین آیه است. همه چیز آنجاست؛ شابلونش آنجاست؛ اینجا فقط پیاده میشود. جبر نیست — از این بالاتر. تفویض هم نیست. بعضی از شرّ جبر درمیروند میافتند دام تفویض؛ فکر میکنند همه چیز به دست خودمان است. همه چیز دست خودمان نیست. تفویض نیست، جبر هم نیست به این معنا که هیچ اراده و اختیاری نباشد. ولی با همان اراده و اختیارهایی که خدا میدهد، آنجا احصا شده؛ شابلونش آنجا، پیادهاش اینجا.
چرا به معنای لوح محفوظ معنا کردیم؟ آیهٔ مثانیاش سورهٔ حدید است، آیهٔ بیست و دو:
«مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا ۚ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ» (حدید/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ مصیبتی در زمین و نه در جانهای شما نرسد مگر آنکه پیش از آنکه آن را پدید آوریم در کتابی است؛ این بر خدا آسان است.
«لِّكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ ۗ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ» (حدید/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا بر آنچه از دستتان رفت اندوهگین نشوید و به آنچه به شما داد شادمان نگردید؛ و خدا هیچ خودپسندِ فخرفروشی را دوست ندارد.
هیچ مصیبتی — مصیبت یعنی چیزی که به آدم اصابت میکند؛ یعنی هیچ حادثه — نه در بیرون شما، نه در درون شما، نیست مگر در کتابی پیش از آنکه ما آن را بَرْء کنیم. منِ خدا قبل از اینکه اسمم بارئ باشد اسمم کاتب است. نشستم نوشتم؛ شابلونش را پیاده کردم؛ از آنجا اینجا پیاده میشود. قبل از اینکه بارئ باشم و این را بریزم بیرون، در کتاب ثبت کردهام. «إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ». ما نمیفهمیم؛ برای خدا ساده است.
«لِّكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ». خیلی غصه نخور چیزی از تو گرفتند؛ خیلی شادمان نشو چیزی به تو دادند. اینها از ازل معلوم بوده. یک دنیای مدتی است؛ این حوادث هست. میخواهم لای جبر و تفویض نگهتان دارم. همان امر بین الأمرین. به خودت مراجعه میکنی میبینی خب ما انجام میدهیم. بعد میبینی اینها بوده؛ از قبل این حوادث در آن شابلون بوده و باید اینجا پیاده شود. پدرت باید این موقع میگرفت؛ رفقایت باید این موقع میرفتند؛ تو باید اینجوری میشدی؛ این مرض برایت میآمد. همه کتاب است؛ همه ثبت شده. در لوح محفوظ ممکن است تو تغییرش بدهی، ولی همه با تمام تغییراتش آنجا ثبت شده است.
این عبارات آدم را وسط جبر و تفویض نگه میدارد. مهم این است که دل کسی در دست خدا باشد. اگر ارادهها در دست ارادهٔ خدا باشد، خدا خیر میخواهد و او را میکشاند به سمت و سویی که او میخواهد.
بدر: «لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا»
چرا در آیات بدر این تعبیر اینقدر پررنگ است و جاهای دیگر اینطور نیست؟ این تفنّن قرآن است. سورهٔ انفال که بدر را توصیف میکند چرا این را تکرار میکند؟ چون بدر تا ابد بدر است. بدریون کسانیاند که بدون هیچ چشمداشتی آمدند توی دین؛ با تمام مصیبتها و قبول همهٔ زحمات. یک موقع هست مردم فوجفوج در دین خدا میریزند:
«وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا» (نصر/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مردم را ببینی که فوجفوج در دین خدا درآیند.
آن موقعهایی که فتح مکه شده و حدیبیه گذشته و معلوم است کار دست کیست. آن جور مسلمانی یک جور است. اما آن جور مسلمانی که با اموال و انفس مجاهده میکند و پولش چیست نمیداند، مدرکش چیست نمیداند، همهاش در هالهای از ابهام است و این راه را انتخاب کرده — آنجا نقطهٔ اوج است. خدا آنجا نگاهش را میگذارد.
مگر همه جا «لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا» نیست؟ چرا در بدر همهاش این است؟ آیهٔ چهل و دو و چهل و چهار را نگاه کنید:
«إِذْ أَنتُم بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيَا وَهُم بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوَىٰ وَالرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنكُمْ ۚ وَلَوْ تَوَاعَدتُّمْ لَاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعَادِ ۙ وَلَٰكِن لِّيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَيَحْيَىٰ مَنْ حَيَّ عَن بَيِّنَةٍ ۗ وَإِنَّ اللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ» (انفال/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که شما در کرانهٔ نزدیکتر بودید و آنان در کرانهٔ دورتر، و کاروان فروتر از شما بود؛ و اگر با یکدیگر وعده میگذاشتید در وعده اختلاف میکردید؛ ولی تا خدا امری را که انجامشدنی بود به انجام رساند، تا هر که هلاک میشود از روی حجت هلاک شود و هر که زنده میماند از روی حجت زنده بماند؛ و خدا شنوای داناست.
شما اینطرفِ دره بودید، آنها آنطرف، کاروان پایینتر. اگر خودتان میخواستید وعده بگذارید هیچوقت چنین جنگی را قبول نمیکردید. «وَلَٰكِن لِّيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا». یک امری بوده اصلاً انجامشده. حالا آیهٔ چهل و چهار:
«وَإِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلًا وَيُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا ۗ وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ» (انفال/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون با هم برخورد کردید آنان را در چشم شما اندک نمود و شما را در چشم آنان اندک کرد، تا خدا امری را که انجامشدنی بود به انجام رساند؛ و کارها به سوی خدا بازگردانده میشود.
وقتی دو گروه برخورد کردید، شما آنها را کم میدیدید و آنها شما را کم میدیدند. خدا با یک کار دو اثر میگذارد. مؤمنین آنها را کم دیدند؛ اثرش این بود که گفتند اینها کماند، میزنیم بلشان میکنیم میرویم. کفار اینها را کم دیدند؛ گفتند عدهای نیستند، لزومی ندارد خوب مبارزه کنیم. یک پدیده، دو اثر. خدا از این کارها میکند. «لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْرًا كَانَ مَفْعُولًا». قرار بود این انجام شود. چرا این تعبیر در بدر است؟ جاهای دیگر هم هست؛ منتها مراتب بدر خصوصیتش آنقدر خاص است و آدمهای بدر آنقدر خاصاند که خدا مدیریت و ولایتشان را به رخ میکشد: من خواستم اینجوری. من میخواهم این کار انجام شود.
آیهٔ هفده را هم ببینید؛ باز در بدر است، با اینکه همه جا همینطور است:
«فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ ۚ وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا ۚ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (انفال/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما آنان را نکشتید بلکه خدا کشتشان؛ و چون تیر انداختی تو نینداختی بلکه خدا انداخت؛ و تا مؤمنان را از جانب خود به آزمایشی نیکو بیازماید؛ که خدا شنوای داناست.
شما نکشتید؛ خدا کشت. تو تیر میانداختی پیامبر، تو تیر نمیانداختی؛ خدا رمی کرد. بدر چنین چیزهایی را درست میکند.
پس امام مبین و «كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْنَاهُ فِي إِمَامٍ مُّبِينٍ» همان کتابی است در عوالم دیگر که اینجا دارد پیاده میشود. آن اسوه و الگو و شابلونی که همه چیز از او منشأ میشود و از او به در میآید. الگوی تمام اعتقادات در پایین همان امام مبین است. از خودمان چیزی نگفتیم. گفتیم آن کتابی که الگوست و مقتدای همهٔ این اتفاقات پایین است و تمام آنها از این منتشر میشود، آن امام است. آنجا معنای شاهراه است؛ وجوه معانیاش هست.
امام کلاً یک معنا بیشتر ندارد و لغویون هم همین را میگویند و درست هم هست: مَا يُؤْتَمُّ بِهِ. چیزی که به آن اعتماد میشود و اسوه قرار میگیرد. این معنای جامع در بحث امام است. خدا این معنای جامع لغوی را برمیدارد در موارد مختلف استفاده میکند: در شاهراه، در آن کتابی که از آن چیز میشود. یک معنای محتوایی بیشتر ندارد و آن ما یؤتمّ به است. چیزی که به آن اعتماد میشود و الگو قرار میگیرد. این میشود امام.
«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»
دو آیهٔ دیگر بخوانیم: انبیاء هفتاد و سه و سجده بیست و چهار. انبیاء هفتاد و سه برای ما اهمیت ویژهای دارد؛ چون در سیاق حضرت ابراهیم آمده. از مسئلهٔ ابراهیم به راحتی نمیتوانیم بگذریم. ابراهیم برای ما جایگاه خاصی دارد که باید گیر بدهیم. بعد از داستان سوزاندن ابراهیم و بعد لوط و اسحاق و یعقوب، ذراری ابراهیم را — اسحاق و یعقوب، آن نافله — اینگونه میگوید:
«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ ۖ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ» (انبیاء/۷۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما راه مینمایند، و انجام کارهای خیر و برپاداشتن نماز و دادن زکات را به آنان وحی کردیم، و آنان پرستندگان ما بودند.
«وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا ۖ وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ» (سجده/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان امامانی قرار دادیم که چون شکیبایی ورزیدند به امر ما راه مینمایند، و به آیات ما یقین داشتند.
«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً». اینها جزو ذریهٔ ابراهیماند. خدا میگوید ما اینها را قرار دادیم؛ به جعل ما اینگونه شدند. «يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»؛ هدایت میکنند به امر ما. حالا باید ببینیم «بِأَمْرِنَا» یعنی چه؛ فعلاً همان امر ما. و بعد عبارتی عجیب: «وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ». ما وحی کردیم فعلِ خیرات را. فعلاً چیزی نمیخواهیم اثبات کنیم؛ میخواهیم آیه بخوانیم. ولی این عبارت عجیب است.
مصدر مضاف و تحقق خیرات
خود لغویون میگویند. اولاً خیرات چیست؟ خیرات جمع است. الفلام روی جمع که بیاید — جمعِ محلّی به الفلام — افادهٔ عموم میکند. الخیرات یعنی همهٔ خیرات؛ هرچه خیر در این عالم است. این را لغویون میگویند.
«فِعْلَ الْخَيْرَاتِ»: فعل مصدر است و وقتی مضاف به الخیرات شود، مصدر مضاف نشان از تحقق دارد. یعنی چه؟ یک موقع خدا به پیامبر وحی تشریعی میکند: برو بگو نماز بخوانند. محتوایش این است که برو یک حرفی بزن. یک موقع وحی «أَنِ افْعَلُوا» است: این کار را بکنید. چه فرقی دارد؟
این وحیها به ما هم میشود، در مراتب ضعیفترش. گاهی یکدفعه شوقی به نماز پیدا میکنید. دیدهاید دل آدم یکدفعه به چیزی شوق پیدا میکند؟ این همان وحی است. تثبیت است. ملائکهٔ خدا انسان را در کاری تثبیت میکنند؛ شوق میدهند، محبت میدهند. یکدفعه کار خیر راحتتر میشود. آدم به راحتی کاری را انجام میدهد. این همان وحی خدا به قلب انسان است که تثبیتش میکند.
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ» (فصلت/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که گفتند پروردگار ما خداست سپس ایستادگی کردند، فرشتگان بر آنان فرود میآیند که نترسید و اندوهگین مباشید و به بهشتی که وعده میشدید مژده باد.
محل نزول ملائکه قرار گرفته و ملائکه دارند تثبیتش میکنند. «أَنِ افْعَلُوا» یعنی این کار را بروید انجام دهید. البته اینطور نیست که آدم همینطور بنشیند ببیند انجام شود.
در قم مشرف بودیم در محضر آقای بهجت. سر درس از ایشان سؤال شد محبت خدا چطور در قلب انسان زیاد میشود. فرمودند در روایات هست نظر به کعبه. کسانی که رفتهاند میگویند به محض دیدن کعبه چیزی در انسان اتفاق میافتد؛ حالش متفاوت میشود. رزقنا الله؛ ما که تا الان مستطیع نشدهایم. چیز دیگر: معاشرت با امام معصوم. و حالا که امام ظاهر نیست، معاشرت با قرآن؛ چون عدل امام است. حشر با قرآن محبت انسان را نسبت به خدا زیاد میکند و محبت را نسبت به این نظام زیاد میکند. کلاً اتفاقات عجیب با حشر با قرآن برای آدم میافتد. معاشرت با قرآن یعنی فکر کند باید این چیزها از قرآن دربیاید و برود سراغ قرآن.
و چیز دیگری که روی آن تأکید کردند: صلوات بر محمد و آل محمد. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
«إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ ۚ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا» (احزاب/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، بر او درود فرستید و به تمام و کمال سلام گویید.
یکی از اسماء خدا در جوشن کبیر «ذاکر» است. خدا ذکر بگوید ذکرش چیست؟ «إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ». ذکر خدا صلوات است. خدا که بخواهد ذکر بگوید صلوات میفرستد؛ با آن تسبیح باطنی.
کسانی که تجربه کردهاند میگویند این ذکرها را بگیرید. رد میآیی صلوات بفرست؛ ذکر یونسیه بگو؛ تسبیحات حضرت زهرا را بگو. دنبال فوتوفنِ کدهگیری نگرد؛ دنبال اینکه عددهای عجیب و حروف عجیب داشته باشد. اگر کسی دنبال این حرفها برود عین خودخواهی است و به هیچ جا نمیرساند. وقتی سیدالمرسلین تسبیحات حضرت زهرا را به سیدهٔ نساء العالمین هدیه داده، این چیز کمی نیست. همین را بگو. این را نمیگوید، تندتند رد میشود، فکر میکند یک خبر دیگری هست. ما در علما دیدهایم وقتی تسبیحات حضرت زهرا را میگویند تسبیح دست میگیرند و اللهاکبر؛ پنج دقیقه، ده دقیقه طول میکشد. با طمأنینه و تأمل، به عنوان بهترین هدیهای که به حضرت زهرا داده شده. دنبال چیز دیگر نگردید.
سررشتهٔ نعمت و قلتِ شکر
گاهی این چیزها پیش میآید. روایت داریم اگر برای کسی این حالات اتفاق افتاد و سررشته را نگیرد، خدا گاهی دانه میپاشد — همین انعطافها و تنوعهای خداست — اگر کسی این دانهها را نخورد دیگر به او نمیدهند. در آن حالت میگوید الحمد لله حالمان خوب شده؛ دیگر احتیاجی نیست چه کار کنم. امیرالمؤمنین علیهالسلام میفرماید:
«إِذَا وَصَلَتْ إِلَيْكُمْ أَطْرَافُ النِّعَمِ فَلَا تُنَفِّرُوا أَقْصَاهَا بِقِلَّةِ الشُّكْرِ» (نهجالبلاغه، حکمت ۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون کنارههای نعمتها به شما رسید، با کمیِ شکر دنبالهٔ آن را مرانید.
اگر اطرافِ نعم — این سراپردهٔ نعمتها — آمد، این را بگیر، بچسب. با قلتِ شکر کاری نکن که تهش نیاید. اینها سررشته است؛ بگیری بکشی، بکشی، بکشی، خیلی چیزها میآید. ما میگیریم میکشیم ببینیم چه حال خوبی؛ بعد ول میکنیم؛ یکدفعه میبینی پرت و پلا شدهای. این همان «أَنِ افْعَلُوا» میشود: برو انجام بده؛ هنوز تثبیت نشده.
عظمت «فِعْلَ الْخَيْرَاتِ»
«فِعْلَ الْخَيْرَاتِ» محقَّقِ آن است. یعنی اصلاً همهٔ الخیرات انجام شده به وحی ما. «أَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ» یعنی الخیرات — همهٔ خیرات — محقق شده به وحی ما. این چیزی بالاتر از «أَنِ افْعَلُوا» است. محقق شده است اصلاً. نه اینکه وحی کردیم بروید انجام دهید. وحی کردیم فعلِ خیرات را. چرا محقق است؟ چون مصدر مضاف است. قطعی است؛ تثبیت شده است. عظمت آیه به همین است: ظاهراً همهٔ خیرات در اینها محقق شده. نه تنها داریم ثبتشان میکنیم؛ انجام شده است اصلاً.
همین آیه را تمام کنیم: «وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ». بعد: «وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ». یعنی از دیرباز اینها بنده بودند. از دیرباز «كَانُوا لَنَا عَابِدِينَ». بعد رسیدند به اینکه «أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا». این هم آیه است؛ هیچ شکی ندارد. «كَانُوا لَنَا» برای ما بندگانی بودند؛ بودن هم از قبل. یعنی از دیرباز.
روایت میگوید ابراهیم قبل از اینکه امام شود، قبلش خلیل شده، قبلش نبی شده، قبلش بنده. اول بنده بوده؛ بعد نبی شده؛ بعد خلیل شده؛ بعد امام شده. از عبودیت شروع شده و به امامت ختم شده. «كَانُوا لَنَا عَابِدِينَ» همان بستر است که جعل امامت روی آن مینشیند. بدون آن عبودیتِ دیرپا، «يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» درنمیآید.
پس تا اینجا ذوق آیات این را به ما داده است: امام در لغت ما یؤتمّ به است — شاهراه، کتاب، الگو، آنچه به آن اعتماد میشود. امامتِ بقرهٔ صد و بیست و چهار مقام منیعی است بالاتر از نبوت، عهد الهی است که به ظالم نمیرسد، و صاحب آن مالک شفاعت و نمایندهٔ اسماء است. انبیاءِ هفتاد و سه همان جعل را در ذریهٔ ابراهیم نشان میدهد: ائمهٔ هادی به امر، با فعلِ محققِ خیرات، از دیرباز عابد. جلسهٔ بعد روی همینها بیشتر کار میکنیم.
دعا و حسن ختام جلسه
خداوندا! ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان تماموقت امام زمانمان قرار بده. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از دامن پرفیض قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. هر ذره خیری در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را مؤید و منصور بدار. همهٔ گذشتگان و رفتگان، ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمان را بر سر سفرهٔ پرفیض زینب کبری سلاماللهعلیها مهمان بگردان. مقام شهدا عالی است؛ عالیتر بگردان. ما را هم به ایشان ملحق بفرما. بحق النبی و آله الطاهرین.
الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است.