ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 037
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده، پرسش‌وپاسخ حاضران، سخن مهمان و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.

مقدمه و بازگشت به آیهٔ امامت ابراهیم

أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، خصوصاً شهدای تهران، و روح همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحق، پدران و مادران و معلمان‌مان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

صفحهٔ نوزده را باز کنید. همان آیه‌ای که ستونِ ورود ما به امام‌شناسی شده است:

«وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍۢ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًۭا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۱۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتی آزمود و او آن‌ها را به پایان رسانید، فرمود: «من تو را برای مردم امام قرار می‌دهم.» گفت: «و از ذریه‌ام؟» فرمود: «عهد من به ستمکاران نمی‌رسد.»

اگر خاطرتان باشد، جلسهٔ گذشته همین آیه را دوباره مرور کردیم؛ مقدمه‌ای برای بحث امام‌شناسی، با همان ورودی‌ای که از بحث انسان کامل به آن رسیده بودیم. حالا می‌شود امام‌شناسی را خیلی بهتر طرح کرد. بحث، ابطالِ احتمالاتی بود که در سرِ معنای «امام» در این آیه قرار گرفته است. روی یکی از این معانی تأمل ویژه کردیم: اینکه «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» یعنی امامت به معنای زعامت و سرپرستی.

در نگاه اول این معنا خیلی خوش‌نماست. مجمع‌البیان هم از همین نکته متأثر شده است. ما هم در درجهٔ اول فکر می‌کنیم خوب است: بعد از آن همه امتحان و آزمایش، خدا ابراهیم را به یک زعامت و سرپرستی رسانده است. اما وقتی مکث می‌کنیم می‌بینیم این تفسیر متضمنِ معنایی است که چندان خوب نیست؛ معنایی که اگر جدی‌اش بگیریم، خودِ نبوت را خالی از زعامت می‌کند.


چرا تفسیر «امامت = زعامت پس از نبوت» خطرناک است

اگر بگویید ابراهیم تا این‌جا نبی بوده و تازه حالا زعیم شده، عملاً دارید باور می‌کنید که خودِ معنای نبوت — خودِ این‌که کسی از جانب خدا مبعوث شده باشد — خالی از معنای زعامت است. نبی چیست؟ انسانی مسئله‌گو؛ واعظی کلاسیک. موعظه می‌کند. اگر بگویی بعد از گفتنِ حکم، خودت بیا اجرا کن، می‌گوید من اجرا نمی‌کنم؛ من حکمش را می‌گویم. این تلقی‌ای است که خیلی از ماها راجع به رسول داریم: نبی می‌گوید من اصلاً ادعایی سرِ حکومت ندارم؛ من می‌گویم این‌گونه است، حالا می‌خواهید بکنید می‌خواهید نکنید.

برای همین سرِ این معنا ایستادیم؛ جاده‌صاف‌کن باشد برای وقتی که وارد معنای اولی‌الامر شدیم. ادعا این است — جلسهٔ گذشته هم سرش جنگیدیم — که اصلاً این‌گونه نیست. نبوت همراه با یک ادعاست. جزء احکام عمومی نبوت این است که با کتاب، حدید هم نازل شده است.

آیاتی را در تأیید آن تلقیِ واعظ‌گونه می‌آورند؛ از جمله «ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ» و «رُسُلًا مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ»:

«مَّا عَلَى ٱلرَّسُولِ إِلَّا ٱلْبَلَٰغُ ۗ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا تَكْتُمُونَ» (مائده/۹۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر پیامبر جز رساندنِ پیام نیست؛ و خدا می‌داند آنچه را آشکار می‌کنید و آنچه را پنهان می‌دارید.

«قُلْ أَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُوا۟ ٱلرَّسُولَ ۖ فَإِن تَوَلَّوْا۟ فَإِنَّمَا عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيْكُم مَّا حُمِّلْتُمْ ۖ وَإِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا۟ ۚ وَمَا عَلَى ٱلرَّسُولِ إِلَّا ٱلْبَلَٰغُ ٱلْمُبِينُ» (نور/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: خدا را اطاعت کنید و پیامبر را اطاعت کنید. پس اگر روی برتابید، بر اوست آنچه بر دوشش نهاده‌اند و بر شماست آنچه بر دوشتان نهاده‌اند؛ و اگر اطاعتش کنید هدایت می‌یابید. و بر پیامبر جز رساندنِ آشکار نیست.

«رُّسُلًۭا مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى ٱللَّهِ حُجَّةٌۢ بَعْدَ ٱلرُّسُلِ ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًۭا» (نساء/۱۶۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیامبرانی مژده‌دهنده و بیم‌دهنده، تا پس از پیامبران حجتی برای مردم بر خدا نباشد؛ و خدا توانای سنجیده‌کار است.

بله، رسول تبشیر و انذار می‌کند. بله، بلاغ وظیفهٔ اوست. اما از این آیات تصویرِ یک آدمِ گوشه‌نشینِ قلم‌به‌دست درنمی‌آید که مسئله می‌گوید و به اجرا کاری ندارد. اگر امام نبود، ما همین آیات را همین‌گونه معنا می‌کردیم: نبی یا وارثِ نبی کارش این است که مسئله بگوید، فتوا بدهد، توصیهٔ اخلاقی بکند؛ آدم خوبی است، می‌شود به او استخاره داد. خدا رحمت کند امام را. من هر موقع به این معانی برمی‌گردم می‌بینم ما وامدارِ همان چیزی هستیم که امام برای ما زنده کرد. جدی عرض می‌کنم: اگر قبل از امام این آیات را می‌خواندیم، این‌گونه نمی‌فهمیدیم. امام زبان ما را در این بحث‌ها دو متر دراز کرد. قرآن با بعضی آدم‌ها فهمیده می‌شود؛ بعضی آدم‌ها باید در زندگی باشند تا قرآن معنا شود. امیرالمؤمنین فرمود علم الکتاب با این‌هاست. برای شادی روح امام یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.


احکام عمومی نبوت: کتاب در یک دست، حدید در دست دیگر

جزء احکام عمومی نبوت این است که هر نبی که می‌آید، در یک دست کتاب است و در دست دیگر حدید. نبیِ بعدی اگر وارث او باشد، هم وارث کتاب است هم وارث حدید. این حدید به دست ابراهیم تبر است، به دست پیامبر اکرم شمشیر است، امروز تیر و فشنگ است. آن آیاتی که دیدیم آیاتِ تشویق به نزاع است؛ این‌گونه نیست که «بکنید، خدا رحمت کند». سورهٔ حدید را بیاورید، آیهٔ بیست‌وپنج:

«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِٱلْبَيِّنَٰتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْمِيزَانَ لِيَقُومَ ٱلنَّاسُ بِٱلْقِسْطِ ۖ وَأَنزَلْنَا ٱلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌۭ شَدِيدٌۭ وَمَنَٰفِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥ وَرُسُلَهُۥ بِٱلْغَيْبِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ قَوِىٌّ عَزِيزٌۭ» (حدید/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی پیامبران‌مان را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو فروفرستادیم تا مردم به قسط برخیزند؛ و آهن را فروفرستادیم که در آن نیرویی سخت است و سودهایی برای مردم؛ و تا خدا معلوم دارد چه کسی او و پیامبرانش را در نهان یاری می‌کند. آری خدا نیرومندِ شکست‌ناپذیر است.

«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ» رسولان را با بینات فرستادیم. «وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ» کتاب و میزان را با آنان نازل کردیم تا مردم خودشان به قسط قیام کنند. تا همین‌جا کفایت می‌کند؟ یعنی دعوت می‌کنیم، قبول کردند کردند، نکردند کنار می‌کشیم؟ نه. «وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ». خاصیت اول آهن پروفیل ساختمانی نیست. خاصیت اول آهن «فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ» است. همه‌چیز برای دین است. بعداً با همان آهن تیرآهن هم می‌سازند، ساختمان هم می‌سازند؛ این کار را هم با آن می‌کنند. اما «وَأَنزَلْنَا الْحَدِيدَ» یعنی اگر ایمان آوردید آوردید، نیاوردید کار به حدید می‌کشد. انبیا هم وارث کتاب‌اند هم وارث آهن.

اگر مدعی نباشند چرا خود را به خطر بیندازند؟ اگر از طرف خدا چنین ادعایی نباشد، چرا باید خود را به هزار آب و آتش بزنند؟ این دو جهاد روی هم است: جهاد علمی و جهاد عملی. جهاد علمی بالاتر است. در فرقان به پیامبر می‌فرماید با قرآن جهاد کبیر کن:

«فَلَا تُطِعِ ٱلْكَٰفِرِينَ وَجَٰهِدْهُم بِهِۦ جِهَادًۭا كَبِيرًۭا» (فرقان/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از کافران اطاعت مکن و با آن [= قرآن] جهادی بزرگ کن.

ضمیر «بِهِ» به قرآن برمی‌گردد. جهاد کبیر جهاد فرهنگی است؛ جهاد فرهنگیِ مستند به قرآن. بعد نوبت به چیزهای دیگر می‌رسد. «وَلِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَرُسُلَهُ بِالْغَيْبِ» تا معلوم شود چه کسی دین خدا را یاری می‌کند. «إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ». اگر «أَنزَلْنَا الْحَدِيدَ» هست، یعنی مدعی‌اند.

اگر رسالت را طوری طرح کنید که در آن شمشیر نباشد و احکام حکومتی نباشد، اصلاً هدف رسالت چه بوده؟ نبوت عام را از اول چطور طرح کرده‌اید؟ نبوت عام را خود قرآن و خود اهل‌بیت این‌گونه طرح کرده‌اند که اگر نبی نباشد هرج‌ومرج می‌شود. دنیا هیچ‌گاه بدون احکام نبی از هرج‌ومرج درنخواهد آمد. اگر این را برداریم، هم ادله‌ای که قرآن آورده باطل می‌شود هم ادله‌ای که ائمه — به‌خصوص امام رضا علیه‌السلام — برای نبوت عام آورده‌اند.

این سؤال را بکنید: انبیا می‌آیند؛ دعوای میان مردم و فصل خصومت‌ها در دین این‌ها هست یا نیست؟ باید بگویید هست یا بگویید نیست. اگر نیست، دلیل نبوت عام باطل است. مردم می‌گویند سر این مورد اجتماعی دعوا شده، مجازات چیست؛ او می‌گوید به من ربطی ندارد. همان هرج‌ومرجی که قرار بود برداشته شود سر جایش می‌ماند. اگر هست، می‌گوییم آقای نبی، تو مسئول اجرا هستی یا نیستی؟ می‌گوید من فقط مسئله‌اش را می‌گویم. در قضاوت‌ها و داوری‌ها مسئله داری؟ می‌گوید مسئله‌اش را دارم. مسئول اجرا هستی؟ می‌گوید مسئول اجرا نیستم. این تصویر، تصویر نبوت نیست.

یک حرف دیگر است که بگویید اقبال عمومی نشده تا زعامت او را قبول کنند؛ کما این‌که خیلی وقت‌ها اقبال عمومی به اصل نبوت هم نشده است. نبی بوده که جز یک خانه به او ایمان نیاورده‌اند:

«فَمَا وَجَدْنَا فِيهَا غَيْرَ بَيْتٍۢ مِّنَ ٱلْمُسْلِمِينَ» (ذاریات/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آن [شهر] جز یک خانه از مسلمانان نیافتیم.

این‌که چقدر توفیق برای مردم حاصل می‌شود که زعامت او را قبول کنند مطلب دیگری است. این غیر از آن است که اصلاً ادعا هم نداشته باشد. ادعا دارد؛ وگرنه تمام براهین نبوت عام باطل می‌شود. نبوتش را خیلی‌ها قبول نمی‌کنند؛ زعامت و سرپرستی را هم خیلی‌ها قبول نمی‌کنند. مگر نبوت را همه قبول می‌کنند؟


آیهٔ دویست‌وسیصد بقره: کتاب برای حکم میان اختلاف‌ها

در بقره آیه‌ای هست که در بحث نبوت عام تعیین‌کننده است؛ آیهٔ دویست‌وسیصد:

«كَانَ ٱلنَّاسُ أُمَّةًۭ وَٰحِدَةًۭ فَبَعَثَ ٱللَّهُ ٱلنَّبِيِّۦنَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ ٱلْكِتَٰبَ بِٱلْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ ٱلنَّاسِ فِيمَا ٱخْتَلَفُوا۟ فِيهِ ۚ وَمَا ٱخْتَلَفَ فِيهِ إِلَّا ٱلَّذِينَ أُوتُوهُ مِنۢ بَعْدِ مَا جَآءَتْهُمُ ٱلْبَيِّنَٰتُ بَغْيًۢا بَيْنَهُمْ ۖ فَهَدَى ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لِمَا ٱخْتَلَفُوا۟ فِيهِ مِنَ ٱلْحَقِّ بِإِذْنِهِۦ ۗ وَٱللَّهُ يَهْدِى مَن يَشَآءُ إِلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍ» (بقره/۲۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردم امتی یگانه بودند؛ پس خدا پیامبران را مژده‌دهنده و بیم‌دهنده برانگیخت و با آنان کتاب را به حق فروفرستاد تا میان مردم در آنچه اختلاف کردند داوری کند. و اختلاف نکردند در آن مگر کسانی که کتاب به آنان داده شده بود، پس از آن‌که دلایل روشن برایشان آمد، از روی ستم میان خود. پس خدا مؤمنان را به اذن خویش به آن حقی که در آن اختلاف کرده بودند هدایت کرد؛ و خدا هر که را بخواهد به راه راست می‌برد.

بعضی خواسته‌اند بگویند «امت واحده» یعنی امت واحدِ گمراه. نه؛ امت واحد بودند، واقعاً واحد بودند. دعوت نبی کنارش یک کورهٔ داغ است. الآن همه کنار هم نشسته‌ایم، همه هم به‌ظاهر خوبیم؛ پنجشنبه‌ها بلند می‌شوند می‌روند تفسیر قرآن. چه از این بهتر؟ یک نفر از همین جمع بیاید یک جبهه تشکیل بدهد؛ اختلاف درست می‌شود. عده‌ای می‌گویند نه، عده‌ای می‌گویند آره، عده‌ای می‌گویند حالا وظایف بزرگ‌تری هست. انبیا کنارشان همان قابلمهٔ داغ است؛ مثل ذرت بو‌نداده. بعضی‌شان مایعی در درون دارند، بعضی ندارند. تا نروند توی آن گرما معلوم نمی‌شود. آن‌که می‌ترکد معلوم است چیزی در او بوده؛ آن‌که نمی‌ترکد همان‌طور نمی‌ماند، می‌سوزد. در داغیِ کار انبیا می‌سوزد.

برای همین است که قرآن وقتی می‌آید خودش اختلاف درست می‌کند. دین که می‌آید طبقه‌بندی می‌کند. مردم همه کنار هم‌اند تا دین بیاید؛ دین که آمد فاصله می‌گیرند. هر کس معلوم می‌شود آن مایعِ داخلش چقدر است. «فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ». اختلافات مردم را چه کسی حل می‌کند؟ کتاب و حکم الله. این دلیل نبوت عام است. اگر نبی هیچ ادعای زعامت نداشته باشد، این حکم میان اختلاف‌ها به چه کسی سپرده شده؟ واعظ را که نمی‌کشند. این‌ها را می‌کشتند، اخراج می‌کردند، خودشان دست به کار می‌شدند؛ چون صاحب ادعا بودند:

«وَكَأَيِّن مِّن نَّبِىٍّۢ قَٰتَلَ مَعَهُۥ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌۭ فَمَا وَهَنُوا۟ لِمَآ أَصَابَهُمْ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا۟ وَمَا ٱسْتَكَانُوا۟ ۗ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلصَّٰبِرِينَ» (آل‌عمران/۱۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه بسیار پیامبرانی که همراه آنان توده‌های انبوه جنگیدند؛ و به خاطر آنچه در راه خدا به ایشان رسید سست نشدند و ناتوان نگشتند و سر فرود نیاوردند؛ و خدا شکیبایان را دوست می‌دارد.

و هر نبی دشمنی دارد؛ این هم از احکام عمومی است:

«وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوًّۭا شَيَٰطِينَ ٱلْإِنسِ وَٱلْجِنِّ يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍۢ زُخْرُفَ ٱلْقَوْلِ غُرُورًۭا ۚ وَلَوْ شَآءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ ۖ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ» (انعام/۱۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این‌گونه برای هر پیامبری دشمنی از شیطان‌های انس و جن قرار دادیم که برخی‌شان به برخی سخن آراسته را به فریب وحی می‌کنند. و اگر پروردگارت می‌خواست چنین نمی‌کردند؛ پس آنان و آنچه را به دروغ می‌بافند واگذار.

«يَٰحَسْرَةً عَلَى ٱلْعِبَادِ ۚ مَا يَأْتِيهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا كَانُوا۟ بِهِۦ يَسْتَهْزِءُونَ» (یس/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دریغ بر بندگان! هیچ رسولی سوی‌شان نیامد جز آن‌که او را به ریشخند گرفتند.

هر رسولی استهزا می‌شد. هر نبی شیطان دارد، دشمن دارد. این‌ها احکام عمومی نبوت است؛ یکی‌شان هم این است که رسول مطاع است به اذن الله:

«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۚ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُوٓا۟ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَٱسْتَغْفَرُوا۟ ٱللَّهَ وَٱسْتَغْفَرَ لَهُمُ ٱلرَّسُولُ لَوَجَدُوا۟ ٱللَّهَ تَوَّابًۭا رَّحِيمًۭا» (نساء/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ رسولی نفرستادیم مگر آن‌که به اذن خدا اطاعت شود. و اگر آنان چون بر خود ستم کردند نزد تو می‌آمدند و از خدا آمرزش می‌خواستند و رسول برایشان آمرزش می‌خواست، خدا را توبه‌پذیر مهربان می‌یافتند.

«وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ» — به قول مطلق، قید نزده کجا می‌شود کجا نمی‌شود. وقتی رسول است، اسوه است، الگوست؛ اخلاق و عمل و اعتقاد را می‌شود با او تطبیق داد. پس اسوه بودن داخل خود نبوت است، نه معنای تازه‌ای که بعد از آزمایش‌ها به ابراهیم داده باشند.


ابراهیم جوان دست به تبر بود؛ ادعا از احکام نبوت است

حالا بروید سرِ خودِ ابراهیم. آن آقایی که زعامت را از نبوت جدا می‌کند، ابراهیم خودش چه کرد؟ هر کاری بلد بود در جوانی کرد. اول اعتراض کرد؛ همان محاجه با کسی که خدا به او ملک داده بود. وقتی اعتراض تمام شد دست به تبر شد:

«وَتَٱللَّهِ لَأَكِيدَنَّ أَصْنَٰمَكُم بَعْدَ أَن تُوَلُّوا۟ مُدْبِرِينَ» (انبیاء/۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به خدا سوگند، پس از آن‌که پشت کنید، برای بتانتان تدبیری خواهم کرد.

«فَجَعَلَهُمْ جُذَٰذًا إِلَّا كَبِيرًۭا لَّهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ» (انبیاء/۵۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آنان را خرد کرد، جز بزرگ‌شان را، تا شاید به او بازگردند.

«فَجَعَلَهُمْ جُذَاذًا». دست به تبر شد. گرفتندش، سوخت و سوز، منجنیق، آتش. اگر ادعای زعامت نداشت، ادعای این‌که کار باید به دست این جبهه باشد نداشت، چرا این کارها را کرد؟ هجرت کرد، دعوت کرد، اعلام برائت کرد:

«قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌۭ فِىٓ إِبْرَٰهِيمَ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ إِذْ قَالُوا۟ لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَءَٰٓؤُا۟ مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ ٱلْعَدَٰوَةُ وَٱلْبَغْضَآءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَحْدَهُۥٓ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَآ أَمْلِكُ لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍۢ ۖ رَّبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ ٱلْمَصِيرُ» (ممتحنه/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی برای شما در ابراهیم و کسانی که با او بودند سرمشقی نیکو است، آن‌گاه که به قوم خود گفتند: «ما از شما و از آنچه جز خدا می‌پرستید بیزاریم؛ به شما کفر ورزیدیم و میان ما و شما دشمنی و کینه پدیدار شده است تا به خدای یگانه ایمان آورید»…

هم گفت «من بیزارم» هم «من و قومم بیزاریم»؛ همان چهار نفری که ایمان آورده بودند. تا پای مرگ رفت. اگر ادعای زعامت داشت دیگر چه کار باید می‌کرد که نکرد؟ اگر فکر می‌کنید حتماً باید جنگ می‌کرد و خود را می‌کشت، این لازم نیست. جنگ مقدماتی می‌خواهد؛ پیامبر خود را به هلاکت نمی‌اندازد با چهار نفر. ائمهٔ ما هم همین‌طورند: عده‌ای جنگیدند، عده‌ای نجنگیدند؛ این‌طور نیست که ادعا نداشته باشند. امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه می‌فرماید این شتر خلافت حق ماست:

«لَنَا حَقٌّ فَإِنْ أُعْطِينَاهُ وَإِلَّا رَكِبْنَا أَعْجَازَ الْإِبِلِ وَإِنْ طَالَتِ السُّرَى» (نهج‌البلاغه، حکمت ۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما را حقی است؛ اگر به ما داده شود [که همان]، وگرنه بر ترکِ شتران می‌نشینیم هرچند شب‌روی به درازا کشد.

اگر شما نشستید ما هم می‌نشینیم؛ دوترکه. یک‌ترکِ تنها مالِ ما نیست. یعنی ادعا دارند. مگر همیشه می‌جنگند؟ خانهٔ خود را که هدر نمی‌دهند. یک جا امام حسین می‌جنگد. این‌ها همه ادعا داشتند. «فَمَا وَجَدْنَا فِيهَا غَيْرَ بَيْتٍ مِّنَ الْمُسْلِمِينَ»؛ یک خانه ایمان آورده. صلاح نیست با یک خانه و چهار ایمان‌آورده بزنند به تیپ تا همه خون‌شان هدر برود. خودشان می‌دانند.

سیرت ابراهیم در همین آیهٔ مورد بحث همین را می‌گوید: اگر قرار بود زعامتِ بالفعل معنای امامت باشد، کاری نبود که ابراهیم نکرده باشد. حالا بگویید خدا او را در پیری به زعامت رسانده. آن موقع که جوان بود و انرژی داشت سرپرستش نکرد؛ حالا کرده سرپرست، آن هم آخر عمر که مشغول دعای ذریه است، و قرآن اصلاً یاد نمی‌کند که زعامتش کجا بوده. خیلی عجیب است. اگر بگویید بالقوه بوده، بالقوه که از احکام نبوت عام است. اگر بگویید بالفعل کرده، بالفعل کجا؟ قرآن حرف بی‌خود نمی‌زند. راجع به داوود می‌گوید خلیفه در زمین شد و یک قضاوت هم نقل می‌کند:

«يَٰدَاوُۥدُ إِنَّا جَعَلْنَٰكَ خَلِيفَةًۭ فِى ٱلْأَرْضِ فَٱحْكُم بَيْنَ ٱلنَّاسِ بِٱلْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ ٱلْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ ۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌۭ شَدِيدٌۢ بِمَا نَسُوا۟ يَوْمَ ٱلْحِسَابِ» (ص/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای داوود، ما تو را در زمین خلیفه گردانیدیم؛ پس میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن که از راه خدا منحرفت کند. کسانی که از راه خدا منحرف شوند، به کیفر آن‌که روز حساب را از یاد بردند عذابی سخت دارند.

قرآن هیچ معنایی را به نام امامت به عنوان سرپرستِ بالفعل طرح نمی‌کند و بعد هیچ شاهد تاریخی از آن ندهد. روایت هم نداریم که ابراهیم آخر عمر کجا سرپرست شده باشد. پس اگر معنای زعامت، بالقوه و ادعای زعامت باشد، این از احکام نبوت عام است؛ در هر نقطه‌ای که نبی باشند مدعی‌اند: آنچه می‌گوییم باید اجرا شود و خودمان مسئول اجرایش هستیم. برای همین درگیر می‌شوند، اخراج می‌شوند، هجرت می‌کنند، کشته می‌شوند. امام در سال چهل‌ودو همین مسیر را رفت؛ در راستای انبیا. تبعید شد، هجرت کرد، دست به کار شد، جنگ کرد. خدا رحمت کند امام را؛ همه سر سفرهٔ او نشسته‌ایم. امام زنده کرد که حفظ حکومت اسلامی همهٔ واجبات را کنار می‌زند. آن ادعا، ادعای زمامداری عالم است؛ نه برای خودش.

از اولِ دعوت، تشویق به درگیری شروع می‌شود: دست از پرستش این بت‌ها بردارید، دست از ربوبیت فلان کس بردارید. این یعنی از همان اول مدعیتی در کار است. زعامت را خدا همراه نبوت داده؛ این زعامت می‌تواند به حکومت بالفعل برسد و می‌تواند نرسد. بستگی به اقبال عمومی دارد. رسیدن به حکومت یکی از عطایای الهی است؛ توفیق مردم است نه توفیق آن امام. در مورد خود ابراهیم معلوم نیست اصلاً چنین معنای بالفعلی رخ داده باشد. قرآن هیچ نگفت. سرِ یوسف هم فقط گفت عزیز شد و رفت؛ اتفاقاً به حکومت نرسید.


جنگ تا رفع فتنه؛ مرز دین، نه مرز خاک

برای همین تعارض شعارها در جنگ خیلی معنادار بود. مردم می‌گفتند جنگ جنگ تا پیروزی. مسئولین می‌گفتند جنگ جنگ تا یک عمل سرنوشت‌ساز. امام می‌گفت جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم. سه شعار با هم تعارض پیدا کرد. عین قرآن است:

«وَقَٰتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌۭ وَيَكُونَ ٱلدِّينُ كُلُّهُۥ لِلَّهِ ۚ فَإِنِ ٱنتَهَوْا۟ فَإِنَّ ٱللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌۭ» (انفال/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و با آنان بجنگید تا فتنه‌ای نماند و دین یکسره از آنِ خدا شود. پس اگر بازایستادند، خدا به آنچه می‌کنند بیناست.

«وَقَٰتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌۭ وَيَكُونَ ٱلدِّينُ لِلَّهِ ۖ فَإِنِ ٱنتَهَوْا۟ فَلَا عُدْوَٰنَ إِلَّا عَلَى ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۱۹۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و با آنان بجنگید تا فتنه‌ای نماند و دین از آنِ خدا شود. پس اگر بازایستادند، تجاوز جز بر ستمکاران روا نیست.

امام نمی‌گوید من هیچ ادعایی ندارم، می‌خواهم ایران را نگه دارم. همین الآن مگر نگه داشتنِ ایران به نفعِ «ایران» به معنای وطنی است؟ انفال متعلق به امام معصوم است. نفت جزو انفال است؛ اصلاً متعلق به مردم ایران نیست. متعلق به اموال امام معصوم است. امام معصوم بخواهد در لبنان خرج کند می‌کند، در فلسطین خرج کند می‌کند. معادن مال ایرانی‌ها نیست. تا نبینیم منطق قرآن چیست: مرزبندی‌هایش مرزبندی وطنی است یا دینی؟

«يَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلْأَنفَالِ ۖ قُلِ ٱلْأَنفَالُ لِلَّهِ وَٱلرَّسُولِ ۖ فَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَأَصْلِحُوا۟ ذَاتَ بَيْنِكُمْ ۖ وَأَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ» (انفال/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از تو دربارهٔ انفال می‌پرسند. بگو: انفال از آنِ خدا و رسول است. پس از خدا پروا کنید و میان خود را اصلاح کنید و خدا و رسولش را اطاعت کنید اگر مؤمنید.

شما هیچ‌جا مرزبندی وطنیِ خالص نمی‌بینید. اگر مرزبندی‌ای به نام مدینه و اطرافش هست، چون پایگاه اسلام است:

«مَا كَانَ لِأَهْلِ ٱلْمَدِينَةِ وَمَنْ حَوْلَهُم مِّنَ ٱلْأَعْرَابِ أَن يَتَخَلَّفُوا۟ عَن رَّسُولِ ٱللَّهِ وَلَا يَرْغَبُوا۟ بِأَنفُسِهِمْ عَن نَّفْسِهِۦ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ لَا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌۭ وَلَا نَصَبٌۭ وَلَا مَخْمَصَةٌۭ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا يَطَـُٔونَ مَوْطِئًۭا يَغِيظُ ٱلْكُفَّارَ وَلَا يَنَالُونَ مِنْ عَدُوٍّۢ نَّيْلًا إِلَّا كُتِبَ لَهُم بِهِۦ عَمَلٌۭ صَٰلِحٌ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (توبه/۱۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اهل مدینه و بادیه‌نشینان اطرافشان را نرسد که از رسول خدا بازمانند و جان خویش را عزیزتر از جان او بدارند…

«الْمَدِينَةِ وَمَنْ حَوْلَهَا» چون پایگاه اسلام است، نه چون پیامبر آمده در منطقهٔ حجاز برای خودش حکومت راه انداخته. احکام و معارف را که نگاه می‌کنید می‌بینید جهانی فکر می‌کند. اگر ما می‌رویم سرِ مرز دفاع می‌کنیم، دفاع از دین است نه دفاع از وطن. شهدا شهید دین‌اند. کسی نمی‌آید جانش را معامله کند با یک خط و یک خاک. جان آدم قابل معامله با خاک نیست که بگویی جانم را می‌دهم این خاک این‌ور نیاید آن‌ور. اگر این خاک عجبِ دین نباشد، عجبِ خاک را نمی‌خواهیم ببینیم.

امام حسین شهید عراق نیست؛ شهید کل اسلام است. چقدر سست است این حرف که امام حسین رفته منطقهٔ عراق را نجات بدهد. ذخایر ایران جزو انفال است برای کل دنیا؛ هر جا امام معصوم و نمایندهٔ او تشخیص بدهد باید خرج شود. بعضی معترض‌اند چرا نفت در لبنان خرج می‌شود. می‌گوییم نفت مال حزب‌الله هم هست، به تشخیص ولی. ایران برای همهٔ ایرانیان را آن‌قدر توی پاچه‌تان نکنید که منطق دین گم شود.

این هم از همین‌جاست که امام نمی‌گوید من می‌خواهم ایران را نگه دارم و هیچ ادعای جهانی ندارم. قاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ. نبی مدعی است.


ملک عظیم در آیهٔ پنجاه‌وچهار نساء

عرض شد سورهٔ نساء را بیاورید؛ آیهٔ پنجاه‌وچهار — که الان می‌خوانیم و باز با معرفتی تازه برمی‌گردیم همین آیات را می‌خوانیم. خواسته‌اند بگویند این همان زعامت است. بسم الله. شما هم یک بسم‌الله بگویید:

«أَمْ يَحْسُدُونَ ٱلنَّاسَ عَلَىٰ مَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦ ۖ فَقَدْ ءَاتَيْنَآ ءَالَ إِبْرَٰهِيمَ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ وَءَاتَيْنَٰهُم مُّلْكًا عَظِيمًۭا» (نساء/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا به مردم بر آنچه خدا از فضل خویش به آنان داده رشک می‌برند؟ به‌راستی ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان ملکی عظیم بخشیدیم.

«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَىٰ مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ» — این یهودیان حسد می‌کنند بر مردم، بر آنچه خدا از فضلش به این مردم داده. قبل و بعدش را بعداً کامل می‌خوانیم. «فَقَدْ آتَيْنَا آلَ إِبْرَاهِيمَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْنَاهُم مُّلْكًا عَظِيمًا». ما به آل ابراهیم کتاب دادیم و حکمت دادیم و ملک عظیم دادیم.

این‌ها می‌گویند آها، ببین این همان است. کتاب و حکمت یعنی نبوت؛ ملک عظیم یعنی همان زعامت و سرپرستی. به نظر خوشایند می‌آید. الان فکر می‌کنید خوب است دیگر: نبوده زعامت نداشته، مستندِ ادعاشان نداشته. غیر از تعارضاتی که جلسهٔ پیش عرض شد. حتی پیشِ آخر عمر ابراهیم: قرآن چه ملکی نقل می‌کند که به او داده باشند؟ کجا را به او دادند؟ اصلاً نقل هم نمی‌کنند. آن موقعی که دست به تبر بود ملک عظیم به عنوان زعامت به او ندادند. آخر عمری که مشغول دعای ذریه است هم ندادند.

ملک عظیم در تعبیر روایات به معنای همین امام آمده؛ امام مفترض‌الطاعه. این را از روایت به رخ نمی‌کشیم که بگویید شما روایت را بر آیه تحمیل کردید. مصحح تفسیری‌اش را عرض می‌کنم. این جلسه ولو مختصر، راجع به ملک در قرآن حرف می‌زنیم تا از این ساده‌نگری درآییم.

نکتهٔ اول: واژهٔ «عظیم» در قرآن به معنای گنده نیست. فخامت معنوی است. یادتان هست در صافات:

«وَفَدَيْنَٰهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍۢ» (صافات/۱۰۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را در ازای قربانی‌ای عظیم بازخریدیم.

«وَفَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ» یعنی یک قوچ گنده؟ از آهنگ قرآن برنمی‌آید که خدا بخواهد قوچ را توصیف کند که گنده بود یا شتر بود. اهل‌بیت این ذبح عظیم را زدند به حضرت اباعبدالله. عظیم یعنی گنده نیست؛ عظمت معنوی است. ملک عظیم هم همین است.

نکتهٔ دوم: به فرض که از آل ابراهیم چند نفر به ملک رسیده باشند — سلیمان، داوود، یوسف، موسی. آیا می‌شود گفت «ما به آل ابراهیم ملک عظیم دادیم» چون چهار نفرشان زعامت بالفعل پیدا کردند؟ با چه مصححی؟ ایوب را ببینید؛ به او ندادند. این‌همه انبیای بنی‌اسرائیل؛ ملک عظیم به کدام‌شان داده شد؟ چهار نفر بالفعل شدند، آن هم پشت سر هم در یک گسترهٔ تاریخی پیوسته نبود. قرآن تعبدی با ما حرف نمی‌زند که «این‌ها داشتند» و از خود آیه هیچ شاهدی درنیاید.

اگر بگویید ملک بالقوه است، آن که دست مردم نیست؛ خدا اجبار نمی‌کند. می‌گوید اگر بخواهم می‌توانم، نمی‌کنم. مستشکل می‌گوید یک زعامت بالفعل ایجاد شده. خب در چه کسانی؟ در چهار پیامبر. یعنی چه که به کل آل ابراهیم ملک عظیم دادیم؟


ملک در قرآن: نعمتی که به برّ و فاجر می‌رسد

تعبیر ملک و ملوک را خدا نشان می‌دهد که در درجهٔ اول خیلی مثبت نیست. این را به برّ و فاجر می‌دهد. سورهٔ بقره، آیهٔ دویست‌وپنجاه‌ویک؛ داستان طالوت و جالوت و داوود:

«فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ ٱللَّهِ وَقَتَلَ دَاوُۥدُ جَالُوتَ وَءَاتَىٰهُ ٱللَّهُ ٱلْمُلْكَ وَٱلْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُۥ مِمَّا يَشَآءُ ۗ وَلَوْلَا دَفْعُ ٱللَّهِ ٱلنَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍۢ لَّفَسَدَتِ ٱلْأَرْضُ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى ٱلْعَٰلَمِينَ» (بقره/۲۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به اذن خدا آنان را شکست دادند و داوود جالوت را کشت، و خدا به او ملک و حکمت داد و از آنچه می‌خواست به او آموخت. و اگر خدا برخی مردم را به برخی دیگر دفع نمی‌کرد، زمین تباه می‌شد؛ ولی خدا بر جهانیان بخششی دارد.

«وَآتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ». خدا به داوود ملک داد، حکمت داد، از آنچه می‌خواست تعلیم داد. فرض کنیم اینجا ملک حتی به معنای پادشاهی و زعامت باشد. به داوود داده. حالا همین سوره را بیاورید آیهٔ دویست‌وپنجاه‌وهشت:

«أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِى حَآجَّ إِبْرَٰهِۦمَ فِى رَبِّهِۦٓ أَنْ ءَاتَىٰهُ ٱللَّهُ ٱلْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَٰهِۦمُ رَبِّىَ ٱلَّذِى يُحْىِۦ وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا۠ أُحْىِۦ وَأُمِيتُ ۖ قَالَ إِبْرَٰهِۦمُ فَإِنَّ ٱللَّهَ يَأْتِى بِٱلشَّمْسِ مِنَ ٱلْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ ٱلْمَغْرِبِ فَبُهِتَ ٱلَّذِى كَفَرَ ۗ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۲۵۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی آن کس را که با ابراهیم دربارهٔ پروردگارش محاجه کرد، از آن رو که خدا به او ملک داده بود؟ چون ابراهیم گفت: «پروردگار من کسی است که زنده می‌کند و می‌میراند»، گفت: «من زنده می‌کنم و می‌میرانم.» ابراهیم گفت: «خدا خورشید را از خاور می‌آورد؛ تو آن را از باختر برآور.» پس آن‌که کفر ورزید مبهوت شد. و خدا قوم ستمکار را هدایت نمی‌کند.

«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ». آیا نمی‌بینی کسی را که با ابراهیم محاجه کرد در پروردگارش؟ چرا محاجه کرد؟ دلیلش چه بود؟ «أَنْ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ» — همین که خدا به او ملک داده بود. دم درآورده بود. این در قرآن هست. آدم قرآن دستش باشد یک لذت دیگری دارد. همین که به او ملک داده بودند شروع کرده بود. ملک را به کسی داده بودند که کفر ورزید. خدا حتی نسبت به معنای ملک نگاهی منفی هم دارد: می‌گوید چون ملک دادیم دم درآورد و با ابراهیم سرِ پروردگار محاجه کرد. پس ملک در قرآن آن معنای خیلی مثبتی نیست که بخواهید «ما به شما ملک دادیم» را بسط بدهید به زعامتِ دینیِ آل ابراهیم.

همین دم‌درآوردن را جای دیگر هم می‌بینید؛ مال و بنین:

«أَن كَانَ ذَا مَالٍۢ وَبَنِينَ» (قلم/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آن رو که دارای مال و پسران بود.

«إِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِ ءَايَٰتُنَا قَالَ أَسَٰطِيرُ ٱلْأَوَّلِينَ» (قلم/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون آیات ما بر او خوانده شود گوید: «افسانه‌های پیشینیان است.»

«أَن كَانَ ذَا مَالٍ وَبَنِينَ». همین که به او مال و پسران داده بودند، وقتی قرآن می‌خواند می‌گفت این اساطیر الاولین. چرا؟ دم درآورده بود. یک خرده به او پول داده بودند. «أَنْ آتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ» هم از همین جنس است.


ملوک در داستان سلیمان و بلقیس

سورهٔ نمل را بیاورید. داستان نامهٔ سلیمان به ملکهٔ سبا، از آیهٔ سی:

«إِنَّهُۥ مِن سُلَيْمَٰنَ وَإِنَّهُۥ بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (نمل/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این نامه از سلیمان است و آن «به نام خداوندِ گسترده و مهربان» است.

«أَلَّا تَعْلُوا۟ عَلَىَّ وَأْتُونِى مُسْلِمِينَ» (نمل/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر من برتری مجویید و تسلیم‌شده نزد من آیید.

«قَالُوا۟ نَحْنُ أُو۟لُوا۟ قُوَّةٍۢ وَأُو۟لُوا۟ بَأْسٍۢ شَدِيدٍۢ وَٱلْأَمْرُ إِلَيْكِ فَٱنظُرِى مَاذَا تَأْمُرِينَ» (نمل/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: «ما دارای نیرو و جنگجویانی سخت‌کوشیم و کار با توست؛ بنگر چه فرمان می‌دهی.»

اطرافیان ملکه می‌گویند ما سپاه نیرومندیم و جنگجویان مقتدر؛ امر با توست، خودت ببین چه می‌کنی. این خانم می‌گوید:

«قَالَتْ إِنَّ ٱلْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا۟ قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوٓا۟ أَعِزَّةَ أَهْلِهَآ أَذِلَّةًۭ ۖ وَكَذَٰلِكَ يَفْعَلُونَ» (نمل/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: «پادشاهان چون به شهری درآیند آن را تباه می‌کنند و عزیزان اهلش را خوار می‌گردانند؛ و چنین می‌کنند.»

ملوک دو کار می‌کنند. یکی «أَفْسَدُوهَا»: شهر را به جنگ می‌کشند؛ خشم‌های وحشیانه دارند. دوم «وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَا أَذِلَّةً»: عزیزان بلاد را ذلیل می‌کنند. بعد «وَكَذَٰلِكَ يَفْعَلُونَ». حالا این «وَكَذَٰلِكَ يَفْعَلُونَ» قول هر که باشد — اگر قول خدا باشد به عنوان تأیید گفته، یعنی واقعاً چنین می‌کنند؛ اگر تتمهٔ قول ملکهٔ سبا باشد باز تأیید است. چرا؟ همان نکتهٔ زبان قرآنی که بارها گفتیم. قرآن کتاب داستان نیست که چیزی نقل کند و رها کند. هیچ‌وقت این کار را نمی‌کند. اگر موضع‌گیری نکند و قولی را نقل کند، یعنی قبول دارد؛ ولو قول یک کافر باشد.

قرآن اندیشه‌ها را برای تفنن نقل نمی‌کند که بگوید البته در عالم فکر چنین حرف‌هایی هم هست. کتاب هدایت است و باید روشن حرف بزند. لب مطلب را خیلی وقت‌ها استخراج می‌کند. سریع موضع‌گیری‌اش مشخص می‌شود؛ احتیاج ندارید ده آیه بعد بروید. این ویژگی بارز قرآن است. منافقان نمی‌فهمند:

«هُمُ ٱلَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنفِقُوا۟ عَلَىٰ مَنْ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ حَتَّىٰ يَنفَضُّوا۟ ۗ وَلِلَّهِ خَزَآئِنُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَفْقَهُونَ» (منافقون/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که می‌گویند: «بر کسانی که نزد رسول خدایند انفاق نکنید تا پراکنده شوند.» حال آن‌که گنجینه‌های آسمان‌ها و زمین از آنِ خداست، ولی منافقان درنمی‌یابند.

«وَلَٰكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَفْقَهُونَ». نمی‌فهمند. قرآن روشن حرف می‌زند.

بعد ملکه می‌گوید هدیه‌ای بفرستیم ببینیم فرستادگان چه برمی‌گردانند:

«وَإِنِّى مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِم بِهَدِيَّةٍۢ فَنَاظِرَةٌۢ بِمَ يَرْجِعُ ٱلْمُرْسَلُونَ» (نمل/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و من به سوی آنان هدیه‌ای می‌فرستم و می‌نگرم فرستادگان با چه بازمی‌گردند.

«فَلَمَّا جَآءَ سُلَيْمَٰنَ قَالَ أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍۢ فَمَآ ءَاتَىٰنِۦَ ٱللَّهُ خَيْرٌۭ مِّمَّآ ءَاتَىٰكُم بَلْ أَنتُم بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ» (نمل/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون [فرستاده] نزد سلیمان آمد، گفت: «مرا به مال مدد می‌دهید؟ آنچه خدا به من داده بهتر است از آنچه به شما داده است. بلکه شما به هدیه‌تان شادمانید.»

«أَتُمِدُّونَنِ بِمَالٍ» — با مال می‌خواهید ما را بخرید؟ «فَمَا آتَانِيَ اللَّهُ خَيْرٌ مِّمَّا آتَاكُم». یادتان بیاید نامهٔ امام به گورباچف و جواب گورباچف؛ امام از وسط حرف بلند شد رفت، چون طرف اصلاً نفهمیده بود منظور چیست.

«ٱرْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُم بِجُنُودٍۢ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَآ أَذِلَّةًۭ وَهُمْ صَٰغِرُونَ» (نمل/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سوی آنان بازگردید؛ قطعاً با سپاهیانی سوی‌شان خواهیم آمد که تاب رویارویی‌اش را ندارند، و آنان را از آن [سرزمین] خوار و کوچک بیرون خواهیم کرد.

از آن دو کار، ملوک دینی یکی‌اش را می‌کنند. خشم وحشیانه نمی‌کنند؛ مؤمنین این کار را نمی‌کنند. اما «وَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ» را می‌کنند. کسانی که می‌خواهند روی گفتمان مهدویت کار کنند این را ببینند: حضرت مهدی که تشریف بیاورند خشم وحشیانه نمی‌کنند؛ اما کسانی را که عزتِ بی‌جا دارند با حالت ذلت بیرون می‌کنند. ملوک دینی این کار را می‌کنند.

حق این‌گونه است: وقتی کسی عزتِ بی‌جا دارد، پشتش یک ذلتِ به‌حق نشسته. حق که ظهور کند آن ذلت ظهور می‌کند. بعضی عزتشان بی‌جاست. قرآن می‌گوید:

«وَإِذَا قِيلَ لَهُ ٱتَّقِ ٱللَّهَ أَخَذَتْهُ ٱلْعِزَّةُ بِٱلْإِثْمِ ۚ فَحَسْبُهُۥ جَهَنَّمُ ۚ وَلَبِئْسَ ٱلْمِهَادُ» (بقره/۲۰۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به او گفته شود: «از خدا پروا کن»، عزت او را به گناه وا‌می‌دارد. پس دوزخ او را بس است؛ و چه بد آرامگاهی است.

«وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ». وقتی می‌گویند بیا تقوا به خرج بده، همین عزت به گناه می‌کشاندشان. شکوفمندی و عزتِ بی‌اصل‌ونسب که ریشه در دین ندارد. عزت بی‌جا پشتش ذلتِ به‌جاست و یوم الحق آن ذلت ظهور می‌کند. کرامتی که مدارش تقوا نباشد پشت سرش اهانت است؛ آن اهانت حق است.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن ذَكَرٍۢ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَٰكُمْ شُعُوبًۭا وَقَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوٓا۟ ۚ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ ٱللَّهِ أَتْقَىٰكُمْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌۭ» (حجرات/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، ما شما را از نر و ماده‌ای آفریدیم و شعبه‌ها و قبیله‌ها گردانیدیم تا یکدیگر را بازشناسید. گرامی‌ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. آری خدا دانای آگاه است.

«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ». آن کرامت سر جایش است. کرامتی که محور تقوا نباشد، موقع ظهور حق تبدیل به اهانت می‌شود. در دخان روز قیامت به کفار می‌گویند بچشید عذاب را:

«ذُقْ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْكَرِيمُ» (دخان/۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بچش، که تو همان عزیزِ کریمی.

«ذُقْ إِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ». تو عزیزِ کریمی؛ یعنی عزیزِ بی‌خودی، کریمِ بی‌خودی. کرامتی که محورش تقوا نبود. ملوک دینی وقتی وارد می‌شوند همین کار را می‌کنند: «فَلَنُخْرِجَنَّهُم مِّنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ». أفسدوها را نمی‌کنند.

اگر امیرالمؤمنین در نامه به مالک می‌فرماید کریم هر قومی را اکرام کنید، نه کریمی که مدارش تقوا نباشد. نه هر سیبیل‌کلفت و گردن‌کلفتی که الآن عددی است، نه هر که روی پولش عددی است. کریم کل قوم در معادلات اسلامی یعنی کسی که شرافت ذاتی دارد، همه قبولش دارند، متخلق است؛ مثل کدخداهای بعضی دهات که خودشان یک پا مرجع تقلید ده بودند. «أَكْرِمُوا كَرِيمَ كُلِّ قَوْمٍ» یعنی این. محل تماس اصلی همین‌جاست که «ذُقْ إِنَّكَ أَنتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ».

رسول خدا هم همین کار را کرد. کلیددار کعبه را در پست خودش ابقا کردند؛ اما وقتی طرف دم در آورد — عباس عموی پیامبر و ابن ابی‌شیبه — و ایمان امیرالمؤمنین را با سقایت و عمارت مسجدالحرام مقایسه کردند، خدا آیه نازل کرد:

«أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ ٱلْحَآجِّ وَعِمَارَةَ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ كَمَنْ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ وَجَٰهَدَ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ ۚ لَا يَسْتَوُۥنَ عِندَ ٱللَّهِ ۗ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (توبه/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آب دادن به حاجیان و آبادانی مسجدالحرام را مانند کسی قرار داده‌اید که به خدا و روز بازپسین ایمان آورده و در راه خدا جهاد کرده است؟ نزد خدا یکسان نیستند؛ و خدا قوم ستمکار را هدایت نمی‌کند.

«أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ». این کجا، آن کجا؟ کلیدداری کعبه پستِ رقم‌داری است؛ تولید آستان قدس را ده برابر کنید به آن نمی‌رسد. اما مردم ممکن است بگویند این طبع روزگار است، این تولیدِ فلان جاست. مؤمنِ جهادی کجا و این کجا؟ ربطی به هم ندارند. آن برای خودش عشق و حال خودش را می‌کند. یوم الحق که ظاهر شود آن جایگاه ذلتش را پیدا می‌کند.


سهم مؤلفة القلوب و تدریج در عالم خلق

تا ما روی زمینیم، ذلت معاویه و ابوسفیان برای مسلمان — غیر از برخی اهل تسنن که می‌خواهند عدالت صحابه را درست کنند و معاویه هم جزو صحابه است و کارشان سخت می‌شود — واضح است. سهم مؤلفة القلوب مال این دنیاست:

«إِنَّمَا ٱلصَّدَقَٰتُ لِلْفُقَرَآءِ وَٱلْمَسَٰكِينِ وَٱلْعَٰمِلِينَ عَلَيْهَا وَٱلْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِى ٱلرِّقَابِ وَٱلْغَٰرِمِينَ وَفِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَٱبْنِ ٱلسَّبِيلِ ۖ فَرِيضَةًۭ مِّنَ ٱللَّهِ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌۭ» (توبه/۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صدقات تنها برای تهیدستان و بینوایان و کارگزاران آن و کسانی است که دل‌هایشان به دست آورده می‌شود، و در [آزادی] گردن‌ها و بدهکاران و در راه خدا و در راه‌مانده؛ فریضه‌ای از جانب خدا. و خدا دانای سنجیده‌کار است.

آیت‌الله حاج شیخ عبدالکریم حائری رئیس حوزه به ایشان گفته بودند چرا به بعضی طلبه‌ها پول می‌دهید؟ گفته بود به بعضی پول می‌دهیم دستمان را بگیرند، به بعضی پول می‌دهیم پاچه‌مان را نگیرند. سهم مؤلفة القلوب به ضرورت همین است. امیرالمؤمنین بسیاری از این‌ها را به دلیل طبع آدم‌ها و روزگار می‌پذیرد؛ می‌گوید تا پایم از این گل‌ولای دربیاید یک سری را عوض می‌کنم، فعلاً پایم در گل است.

ما تا در عالم خلقیم در عالم تدریجیم. عالم امر نیستیم. همه‌چیز باید در یک تدریج انجام شود. در این تدریج طبیعتاً باید معاویه را هم یک جوری دمش را دید؛ بدعت‌هایی را تا حدی تحمل کرد. بزرگان کارهایی کرده‌اند و ما هی توجیه می‌کنیم. رهبر می‌خواهد کاری انجام دهد: دم‌شان را ببیند یا بزند توی کله‌شان؟

یک موقع حضرت یوسفی هست که در حکومت کفر وزیر اقتصاد و دارایی شده. این خودش یک درس است. اگر واقعاً می‌توانی توزیع عادلانهٔ ثروت بکنی، این معاونت بر اثم نیست؛ معاونت بر ظلم هم نیست. می‌توانی دکتری شوی جان مردم را نجات بدهی. اگر هر چیزی را معاونت بر اثم بگیری، کاکائو هم نمی‌توانی بخوری؛ چون شاید از کشوری بیاید که دست یهودی است، و همین‌طور به عقب. فقها گفته‌اند معاونت بر اثم باید ظهور در معاونت داشته باشد؛ مثل این‌که چاقو را بگذاری بگوید بگذار توی شکمش. وگرنه اگر توسعه بدهی همه‌چیز معاونت بر اثم می‌شود.

این‌که پیامبری در حکومت کفر وزیر اقتصاد شود و مردم را از ما بحران اقتصادی درآورد، خدمت بزرگی است. این غیر از آن است که بگوییم اصلاً ادعای ملک ندارد. فرصت ندارد ملک را ساقط کند؛ اما این‌که ادعا هم ندارد، معنی باطنی قرآن و احکام عمومی نبوت این را القا نمی‌کند.


یوسف و «قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ»: این ملک فرمانروایی نیست

سورهٔ یوسف، آیهٔ صدویک، صفحهٔ دویست‌وچهل‌وهفت:

«رَبِّ قَدْ ءَاتَيْتَنِى مِنَ ٱلْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِى مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ ۚ فَاطِرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ أَنتَ وَلِىِّۦ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْءَاخِرَةِ ۖ تَوَفَّنِى مُسْلِمًۭا وَأَلْحِقْنِى بِٱلصَّٰلِحِينَ» (یوسف/۱۰۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، تو مرا بهره‌ای از ملک داده‌ای و از تعبیر خواب‌ها آموخته‌ای. ای پدیدآورندهٔ آسمان‌ها و زمین، تو در دنیا و آخرت سرپرست منی؛ مرا مسلمان بمیران و به شایستگان ملحق کن.

یوسفی که وزیر اقتصاد و دارایی یک حکومت کفر شده می‌گوید «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ». آیا این ملک یعنی خدایا شکرت که به من زمامداری دادی؟ همین آیه را نگه دارید، بروید آیهٔ هفتادوشش همین سوره:

«فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَآءِ أَخِيهِ ثُمَّ ٱسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَآءِ أَخِيهِ ۚ كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ ۖ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِى دِينِ ٱلْمَلِكِ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ ۚ نَرْفَعُ دَرَجَٰتٍۢ مَّن نَّشَآءُ ۗ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌۭ» (یوسف/۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس [جستجو را] به ظرف‌های آنان آغاز کرد پیش از ظرف برادرش؛ آن‌گاه آن را از ظرف برادرش بیرون آورد. این‌گونه برای یوسف چاره‌ای ساختیم. او نمی‌توانست در آیین پادشاه برادرش را بگیرد مگر آن‌که خدا بخواهد. درجات هر که را بخواهیم بالا می‌بریم؛ و فوق هر صاحب دانشی دانایی است.

«كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ». این کید، کید ماست. خدا خودش مسئولیت این کار را قبول می‌کند. بعد می‌فرماید «مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ». هیچ راهی نداشت برادرش را نگه دارد مگر همین‌گونه؛ چون در دینِ ملک روش همین بود. یک جوری پذیرفتن آن روش است. اگر بخواهد قواعد را زیر پا بگذارد بحران درست می‌شود.

می‌خواهم ببینید ملکی هم که گیرش نیامده. می‌خواهد برادرش را نگه دارد، نمی‌تواند؛ باید کلی داستان بچیند. پس این فرمانروایی نیست. وزیر اقتصاد است. در معنای ملک یک اقتداری نهفته است؛ الان عرض می‌کنم. اما یوسف به جایی نرسید که ملک مصر باشد. من نمی‌دانم آن سریال یوسف می‌خواهد چه کار کند؛ قسمت اولش در طرح شبههٔ بت‌پرستی افتضاح کرد. اگر شفا پیدا نکند برای کارگردان و مخاطب و برای شیعیان یعقوب بد است. یوسف مسئول ارزاق شد؛ بازارگانی. اگر بگوییم یوسف امام شد، آن‌وقت خودِ ملکِ مصر امامِ امام شده. یوسف به چیزی نرسید.

و این «دِينِ الْمَلِكِ» را تصور نکنید یعنی ملکه دیندار بوده. دین در قرآن همیشه معنای مثبت ندارد. معنای عمومی دارد که قابل مثبت و منفی شدن است؛ مثل خودِ ملک. فرعون به قومش می‌گوید موسی می‌خواهد دین شما را تبدیل کند:

«وَقَالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونِىٓ أَقْتُلْ مُوسَىٰ وَلْيَدْعُ رَبَّهُۥٓ ۖ إِنِّىٓ أَخَافُ أَن يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَن يُظْهِرَ فِى ٱلْأَرْضِ ٱلْفَسَادَ» (غافر/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرعون گفت: «مرا بگذارید موسی را بکشم و او پروردگارش را بخواند. من می‌ترسم دین شما را دگرگون کند یا در زمین فساد ظاهر سازد.»

«إِنِّي أَخَافُ أَن يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَن يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسَادَ». مواظب باشید دینتان تبدیل نشود. دینِ ملک یعنی آیین و رویهٔ پادشاه؛ معنای مقدسی ندارد.


داوود: تشدید ملک در فضای تسبیح جبال و طیر

صفحهٔ چهارصدوپنجاه‌وچهار را بیاورید. باز راجع به داوود، سورهٔ ص. پیامبران «أُولِي الْأَيْدِي وَالْأَبْصَارِ»اند؛ دست دارند. بقیه دست ندارند.

«ٱصْبِرْ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ وَٱذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُۥدَ ذَا ٱلْأَيْدِ ۖ إِنَّهُۥٓ أَوَّابٌ» (ص/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر آنچه می‌گویند شکیبا باش و بندهٔ ما داوود، صاحب قدرت را یاد کن؛ که او بسیار بازگشت‌کننده بود.

«إِنَّا سَخَّرْنَا ٱلْجِبَالَ مَعَهُۥ يُسَبِّحْنَ بِٱلْعَشِىِّ وَٱلْإِشْرَاقِ» (ص/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما کوه‌ها را با او مسخر کردیم که شامگاهان و هنگام برآمدن آفتاب با او تسبیح می‌گفتند.

«وَٱلطَّيْرَ مَحْشُورَةًۭ ۖ كُلٌّۭ لَّهُۥٓ أَوَّابٌۭ» (ص/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پرندگان را گردآمده؛ همه به سوی او بازگشت‌کننده بودند.

«وَشَدَدْنَا مُلْكَهُۥ وَءَاتَيْنَٰهُ ٱلْحِكْمَةَ وَفَصْلَ ٱلْخِطَابِ» (ص/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ملکش را استوار کردیم و به او حکمت و فصل خطاب دادیم.

فضا را نگه دارید: طیور محشور باشند، جبال با او تسبیح بگویند، «وَشَدَدْنَا مُلْكَهُ». در معنای ملک یک اقتدار هست. این درست است. ما ملک را در معانی منفی‌اش هم دیدیم؛ اما اقتدار در آن هست.

یکی از کارهای مکرر قرآن گره کردن چند معنی تو در تو است. اگر بخواهید کلمات را فقط با نحو و با فروق‌اللغات ابوهلال عسکری سراغ قرآن بروید، کلاتان پُس‌مرکه است. خود کلمات باید برود توی سینهٔ قرآن و اهل‌بیت تا معنایش مشخص شود؛ در استعمالات خود قرآن و روایت. فرق حمد و مدح و شکر را می‌روید فروق‌اللغات نگاه می‌کنید. کاری که قرآن کرده یک کار دیگر است. اهل‌بیت استعمال خاص می‌کنند؛ واژه را عوض می‌کنند؛ واژه‌های چندمعنایی و چندپهلو می‌گویند.

این اقتداری که در ملک هست، یواش‌یواش می‌بینید «ما ملک دادیم»، «او ملک پیدا کرد»، «این ملک عظیم». عظیم که گنده نیست. وقتی در نساء می‌گوید کتاب دادیم، حکمت دادیم، ملک عظیم دادیم، روایات این ملک عظیم را امام مفترض‌الطاعه معنا کرده‌اند. دو حالت است که با هم اتفاق می‌افتد.


دو حالِ «عند»: انکسار دل‌شکسته و اقتدار ملک مقتدر

بنده و خدا دو حالت دارند که با هم می‌آید. در زبان اهل الله و روایات نامش فناست. یک موقع خدا خودش را می‌آورد پایین. مقام «عند» است. یک موقع می‌گوید من نزد دل‌شکستگانم: «أَنَا عِندَ الْمُنْكَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ». آن‌قدر می‌آیم پایین، پایین، پایین تا در مقام عند به دل شکسته برسم. در آن مقام، مقام تهی است. طرف تهی است. اینجا اقتدار نیست؛ انکسار است.

در این حالت لب امام سجاد که باز می‌شود می‌گوید:

«أَنَا أَقَلُّ الْأَقَلِّينَ وَأَذَلُّ الْأَذَلِّينَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا بَلْ دُونَهَا» (مناجات امام سجاد علیه‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من کمترینِ کمترانم و خوارترینِ خواران؛ مانند ذره‌ای یا فروتر از آن، بلکه فروتر از آن.

من از همه کمتر. مثل آن گردی که در شعاع خورشید معلوم می‌شود؛ بلکه پایین‌تر. اگر کسی دیگر این حرف را بزند دهانش چاک می‌خورد؛ گوشمال می‌شود. کسی حق ندارد این حرف را بزند. آن کس که در مقام انکسار است می‌تواند بگوید من أقلّ الأقلّین و أذلّ الأذلّین.

این حالت انکسار در طرف دیگرش — چون مقام عند همراه است با حالت اقتدار — همان است که سورهٔ قمر می‌گوید:

«إِنَّ ٱلْمُتَّقِينَ فِى جَنَّٰتٍۢ وَنَهَرٍۢ» (قمر/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی پرهیزگاران در باغ‌ها و [کنار] جویبارند.

«فِى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍۢ مُّقْتَدِرٍۭ» (قمر/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در جایگاه صدق، نزد پادشاهی مقتدر.

«إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ۝ فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ». این هم عند است. هم «أَنَا عِندَ الْمُنْكَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ» عند است، هم «فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ» عند است.

او که در حالت ملک مقتدر است، ملک این حالت اقتدار را در معنای خودش دارد؛ آنجا می‌خروشد. جای این است که بگوید سلونی قبل أن تفقدونی. أَنَا عَيْنُ اللَّهِ، أَنَا أُذُنُ اللَّهِ، أَنَا سَمْعُ اللَّهِ، أَنَا جَنبُ اللَّهِ الَّذِي يُحَسُّ مَا فَرَّطَ فِي جَنبِ اللَّهِ. اینجا جای خروشیدن است.

این دو با هم‌اند. این‌ها مقام فناست. آن کس که می‌گوید أَنَا عَيْنُ اللَّهِ اصلاً زبان کس دیگری است؛ آنجا خدا حرف می‌زند. گاهی سؤال می‌شود کسی که می‌گوید أَنَا أَقَلُّ الْأَقَلِّينَ چرا می‌آید پیشنهاد امامت مردم را قبول می‌کند؟ آن انکسارش همراه اقتدار است. یک آدم گناهکارِ خاک‌برسر نیست که فکر کنید حالا که می‌گوید من ذره‌ام پس کنار بکشد. در همان حال، حالت اقتدارش است. این انکسار ریشهٔ آن اقتدار است؛ عند ملیک مقتدر است، خودش هم می‌شود ملک مقتدر. اینجا می‌خروشد. ممکن است غلبه با یک حال باشد، ولی همان کسی که منکسر است همان است که می‌تواند سلونی بگوید. وقتی سلونی می‌گوید زبان دیگری حرف می‌زند؛ خود خدا آنجا حرف می‌زند.

این‌گونه است که یواش‌یواش قرآنی که می‌خوانی می‌بینی معنایی برای «ملک» ملکه شده. روایت هم همین معنا را به مفترض‌الطاعه زده. بعد که خود آیات را نگاه می‌کنی می‌بینی ظاهراً قضیه چیز دیگری است. باید برگردی نساء را یک بار دیگر بخوانی.


بازگشت به نساء: ملک یعنی ولایت؛ آل ابراهیم یعنی پیامبر

صدا کم است؟ کولر خاموش است. ببینید این آیات حسادت یک سری از یهودیان است به اهل اسلام، و پیامبر در رأسشان. یک موقع اگر توقفی بکنید همین آیات جا دارد جداگانه باز شود؛ ولی بحث ما این نیست. از آیهٔ پنجاه‌ویک، صفحهٔ هشتادوشش:

«أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ نَصِيبًۭا مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ يُؤْمِنُونَ بِٱلْجِبْتِ وَٱلطَّٰغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا۟ هَٰٓؤُلَآءِ أَهْدَىٰ مِنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ سَبِيلًا» (نساء/۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی کسانی را که بهره‌ای از کتاب یافته‌اند، به جبت و طاغوت ایمان می‌آورند و دربارهٔ کافران می‌گویند: «اینان از مؤمنان راهیافته‌ترند»؟

«أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ لَعَنَهُمُ ٱللَّهُ ۖ وَمَن يَلْعَنِ ٱللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُۥ نَصِيرًا» (نساء/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینان‌اند که خدا لعنت‌شان کرده؛ و هر که را خدا لعنت کند هرگز برایش یاوری نخواهی یافت.

«أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيبًا مِّنَ الْكِتَابِ» — کسانی که نصیبی از کتاب پیدا کرده‌اند. «يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ» به بت‌ها و طواغیت ایمان آورده‌اند. به کفار می‌گویند شما از این مؤمنین هدایت‌شده‌ترید. یهودیانی که خودشان نصیبی از کتاب داشتند و می‌دانستند چه کسی هدایت‌یافته است. خدا می‌گوید اینان را لعنت کرده؛ کسی را که خدا لعنت کند نصیر نمی‌یابد.

بعد یک‌هو وسط بحث، ملک:

«أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌۭ مِّنَ ٱلْمُلْكِ فَإِذًۭا لَّا يُؤْتُونَ ٱلنَّاسَ نَقِيرًا» (نساء/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا مگر آنان را از ملک بهره‌ای است؟ پس در آن صورت به مردم حتی به اندازهٔ گودی پشت هستهٔ خرما هم نمی‌دهند.

«أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِّنَ الْمُلْكِ». خلاف همهٔ مترجمین و مفسرین. همه معنا می‌کنند حکومت. علامه معنا می‌کند ولایت. المیزان را باید صد سال دیگر — به قول آیت‌الله عجمی — معلوم شود چیست. با ضربهٔ قلم علامه نشان می‌دهد: آیا این‌ها نصیبی از ولایت دارند؟ اگر داشته باشند اندازهٔ پوست خرمایی‌اش را به کسی نمی‌دهند. «فَإِذًا لَّا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيرًا».

بعد «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَىٰ مَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ». نه این‌گونه نیست که نصیبی از ملک داشته باشند؛ این یهودیان دارند حسد می‌کنند به مردم. مردم کیست؟ اقلّش مؤمنین دور پیامبر است. نظر ما این است که خود پیامبر است. هیچ اشکالی ندارد که «ناس» تلقی شود به خود پیامبر؛ بحثش جدا. اقلّش همین مؤمنین دور پیامبر.

می‌خواهد به یهودیان اعتراض کند. یهودیان خودشان به ظاهر آل ابراهیم‌اند. ولی برای پوزشاندن آن‌ها می‌گوید «فقط» آتینا آل ابراهیم. معنای علامه بسیار زیباست؛ کار تفسیر است. آل ابراهیم دو جا آمده: یکی اینجا، یکی:

«إِنَّ ٱللَّهَ ٱصْطَفَىٰٓ ءَادَمَ وَنُوحًۭا وَءَالَ إِبْرَٰهِيمَ وَءَالَ عِمْرَٰنَ عَلَى ٱلْعَٰلَمِينَ» (آل‌عمران/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزید.

آل ابراهیم یعنی پیامبر. اگر آل ابراهیم یعنی کل نسل ابراهیم در عالم، خود یهودیان آل ابراهیم‌اند. آن‌وقت «ما به آل ابراهیم کتاب و حکمت و ملک عظیم دادیم» چه دلیلی است مقابل حسادت همین یهودیان؟ می‌گوید فقط به آل ابراهیم — یعنی پیامبر — کتاب دادیم، حکمت دادیم، ملک عظیم دادیم. آن‌وقت ملک عظیم را که به او دادیم هیچ اشکال ندارد دو معنی را گره کنید در هم: هم معنای زعامت و اقتدار پیامبر، هم معنای امام شدنِ آل ابراهیم که آل ابراهیم یعنی پیامبر و آلش. این گفتمان آل و اهل، گفتمان خودش است. نزدیک‌ترین کس به ابراهیم همین پیامبر است:

«إِنَّ أَوْلَى ٱلنَّاسِ بِإِبْرَٰهِيمَ لَلَّذِينَ ٱتَّبَعُوهُ وَهَٰذَا ٱلنَّبِىُّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ۗ وَٱللَّهُ وَلِىُّ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (آل‌عمران/۶۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزدیک‌ترین مردم به ابراهیم کسانی‌اند که از او پیروی کردند و این پیامبر و کسانی که ایمان آوردند؛ و خدا سرپرست مؤمنان است.

«إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَٰذَا النَّبِيُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا». این پیامبر نزدیک‌ترین به ابراهیم است. از آن یهودیان بعضی ایمان آوردند، بعضی بازداشتند:

«فَمِنْهُم مَّنْ ءَامَنَ بِهِۦ وَمِنْهُم مَّن صَدَّ عَنْهُ ۚ وَكَفَىٰ بِجَهَنَّمَ سَعِيرًا» (نساء/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برخی از آنان به او ایمان آوردند و برخی از او روی برتافتند؛ و دوزخِ شعله‌ور بس است.

«فَمِنْهُم مَّنْ آمَنَ بِهِ وَمِنْهُم مَّن صَدَّ عَنْهُ وَكَفَىٰ بِجَهَنَّمَ سَعِيرًا». ملک را که در قرآن برگردی ببینی چیز دیگری است. این دوگانگیِ انکسار و اقتدار را ان‌شاءالله هفتهٔ بعد از مثنوی هم ابیاتی می‌خوانم؛ در یکی از دفترها ابیاتی هست که خیلی قابل تحمل — قابل تأمل — است.

پس ملک عظیم یعنی امام مفترض‌الطاعه بودن. رسول هم مفترض‌الطاعه است؛ اما امامت مقام بالاتر است. عنصر امامت در آن مهم است. این آیه استجابت همان درخواست ابراهیم است: «وَمِن ذُرِّيَّتِي». تا ملک عظیم چیست، نمی‌گوییم فقط از روایت فهمیدیم؛ مصحح تفسیری‌اش را در همین گره خوردنِ کتاب و حکمت و ملک، در ولایتِ علامه، در آل ابراهیم به معنای پیامبر، و در دو حالِ عند دیدید.


دنیا بهشت نمی‌شود؛ انسان در کبد آفریده شده است

اگر این اتفاق نیفتد — اگر مردم خودشان قیام نکنند — خدا همه را زورکی به جایی نمی‌رساند. خدا زمینه‌ها را می‌آورد «لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ». عصا می‌دهد، ویلچر می‌دهد؛ می‌گوید خودت بنشین خودت راه برو. نه این‌که بنشیند بگوید من می‌نشانمت، بلندت هم می‌کنم. این دیگر دنیا نیست. اصلاً ساختار دنیا این‌گونه است که باید عده‌ای باشند که قبول نکنند. فکر نکنید ساختار زمان مهدی این نخواهد بود. طبع دنیا این است. خود قرآن می‌گوید:

«وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا فِى كُلِّ قَرْيَةٍ أَكَٰبِرَ مُجْرِمِيهَا لِيَمْكُرُوا۟ فِيهَا ۖ وَمَا يَمْكُرُونَ إِلَّا بِأَنفُسِهِمْ وَمَا يَشْعُرُونَ» (انعام/۱۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این‌گونه در هر آبادی بزرگانِ بزهکارانش را گماشتیم تا در آن نیرنگ کنند؛ و جز به خودشان نیرنگ نمی‌کنند و درنمی‌یابند.

«وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا فِي كُلِّ قَرْيَةٍ أَكَابِرَ مُجْرِمِيهَا». ما خودمان در هر آبادی یک سری مجرم دانه‌درشت می‌کاریم. این کار ماست. این طبع دنیاست. دنیا را فکر نکنید می‌شود آخرش بهشت کرد. گذاشتن تکوینی است. عالم خودش این‌گونه اداره می‌شود. بعضی وعده‌هایی می‌دهند راجع به مملکت که انگار شبیه بهشت است؛ حتی یک قدم جلوتر از قضیهٔ امام زمان. خیلی بد است. یک خرده قرآن بخوانید. طبع روزگار بر این نیست. خدا دنیا را این‌گونه قرار است اداره کند. هر نبی‌ای باشد عدوی هست؛ شیاطینی هست که در آرزوها و منویات او نفوذ می‌کنند. این‌گونه نیست که نبی بیاید و فرت‌فرت همه را درست کند برود.

اول انقلاب کار خوب کردن راحت بود. این درست است. اما نه این‌که همه خوب شوند و همه‌چیز گلستان شود. قرار هم نیست دنیا بهشت شود. بهشت سر جایش است؛ ان‌شاءالله می‌رویم می‌بینیم.

«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ فِى كَبَدٍ» (بلد/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی انسان را در رنج آفریدیم.

«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي كَبَدٍ». انسان در مشکل آفریده شده؛ در کبد آفریده شده. فکر نکنید وقتی امام زمان تشریف بیاورند روزی‌ها این‌گونه درمی‌آید مثل بهشت که درخت سیب زردآلو بدهد و زردآلو سیب. آن مال بهشت است. نباید فکر کرد آدم می‌رسد به حالتی که همهٔ رنج‌ها و مشکلات حل شود.

گاهی این گرایش حتی در روانشناس‌ها هست. من با این‌ها درگیری زیاد دارم. گاهی مسیری خانوادگی به شما می‌دهند که فکر می‌کنی اگر این چهار تا دستور — نه ده تا، نه هزار تا — را عمل کنی به متن آرامش می‌رسی و همه‌چیز حل است. حال آن‌که این‌گونه نیست. این توقع را باید برداشت که تمام مشکلات خانوادگی حل شود، همه‌چیز ردیف شود. این مشکل حل می‌شود، مشکل بچه اضافه می‌شود؛ آن را برمی‌دارد آن یکی را می‌گذارد. توقع نداشته باش به مشکل نخوری. توقع داشته باش به هر مشکلی که خوردی با یک مسیر خوب برون‌رفتی از همان مشکل دربیاید، آماده‌ای برای مشکلات جدیدتر و بزرگ‌تر. هر مشکلی بزرگ‌تر از مشکل قبلی.

تا شدم حلقه به گوشِ درِ میخانهٔ عشق هر دم آمد غمی از نو به مبارک‌بادم

حواست به این باشد. فکر نکنی یکهو بچه‌ات هیچ اتفاقی نمی‌افتد. بچه‌ات یکهو می‌میرد؛ به همین راحتی. همسرت نمی‌میرد؟ مریض نمی‌شود؟ زمین‌گیر نمی‌شود؟ یک توقعی نباید درست کرد که زندگی خانوادگی تمام می‌شود و بهشت می‌شود. توقع‌های بهشتی را باید از دنیا یک مقداری برداشت. البته لمس بهشت کردن، آن حالت معنوی بهشت را داشتن، در این حد ممکن است کسی بچشد. اما دنیا دنیا است.

پس نبی می‌آید اختلاف درست می‌کند، کتاب می‌آورد تا حکم کند، حدید می‌آورد تا اگر نپذیرفتند کار به بأس بکشد، و مردم باید خودشان قیام به قسط کنند. این دستگاه نبوت است. زعامتِ بالقوه و ادعای اجرا داخل همین دستگاه است؛ نه هدیه‌ای که بعد از آزمایش‌ها تازه به ابراهیم داده باشند و اسمش را امامت بگذاریم.


وارث کتاب، وارث حدید

یک نکته را روشن بگذارید. نبیِ بعدی اگر وارث آن نبی باشد، هم وارث کتاب است هم وارث حدید. «کتاب دادن» لازم نیست یعنی خودش صاحب شریعت مستقل باشد و کتاب تازه‌ای آورده باشد؛ وارث کتاب هم کتاب دارد. اما همراه همان وراثت، وراثت حدید هم هست: تبر، شمشیر، تیر و فشنگ. این از احکام عمومی نبوت است، نه از مختصات امامتِ آیهٔ ابراهیم.


جمع‌بندی این جلسه: امامت این آیه زعامتِ پس از نبوت نیست

برگردیم سرِ آیه. احتمال زعامت و سرپرستی را، حتی با همهٔ شواهدی که برایش می‌آورند، قبول نمی‌کنیم. حتی از مفسرین خودمان در مجمع‌البیان آمده که ممکن است کسی نبی باشد و خدا او را زعیم مردم نکرده باشد. ما می‌گوییم این معنا باطل است. ممکن است به او اقبال نکرده باشند. معنای خوبِ زعیم بودن هست؛ ولی زعیم بودن و سرپرست بودن در خود معنای نبوت است، نه در معنای امامت.

اگر این را قبول کنید که نبی انسانِ واعظِ کلاسیک است، می‌آید موعظه می‌کند و بعد به بیننده ربطی ندارد که چه، برهان عقلیِ دین برای اصل حاجت به نبی باطل می‌شود. آن هرج‌ومرجی که دین می‌گوید برداشته می‌شود باطل می‌شود. آن برهان عقلی که قرآن می‌آورد و ائمه — امام رضا علیه‌السلام خصوصاً — خیلی به آن استناد می‌کنند باطل می‌شود.

ابراهیم نبی بوده و زعیم نبوده؟ هیچ زعامتی نداشته و ادعای زعامت هم نداشته؟ سیرت خودش تکذیب می‌کند. در جوانی دست به تبر شد، هجرت کرد، برائت گفت، تا آتش رفت. اگر ادعا نداشت چرا خود را به خطر انداخت؟ و اگر امامت در این آیه یعنی زعامت بالفعلِ آخر عمر، قرآن کجا را نقل کرده؟ هیچ‌جا. پس این معنا نیست.

آنچه برای ذریه‌اش می‌خواهد همان است که به خودش داده‌اند. ظهور آیه این است. بعضی مفسرین خواسته‌اند بپیچانند که به خودش امامت دادند و برای ذریه نبوت می‌خواهد. خلاف ظهور است. این امامت، امامت بر مردم است نه امامت بر انبیا: «لِلنَّاسِ إِمَامًا» نه «لِلْأَنْبِيَاءِ». و عهدی که باید برسد — نه این‌که آن‌ها برسند به عهد؛ عهد می‌آید می‌رسد و ظلم مانع است — تناسب با مقام شامخ دارد. اندک ظلم مانع است. این را جلسهٔ پیش از خود آیه درآوردیم. عصمت امام از همین‌جا درمی‌آید؛ یکی از دلیل‌هایش همین است که بالاتر از نبوت است، یکی‌اش «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ».

احتمالات را طرح کردیم: امام یعنی نبی — رد؛ او نبی بوده. امام یعنی اسوه و الگو به معنای لغوی — رد؛ اسوه بودن از احکام عمومی نبوت است. امام یعنی امام‌الانبیا — رد؛ نگفته للانبیاء، و برای ذریه هم همان را خواسته؛ اگر وجودی باشد پیامبر تقدم دارد، اگر زمانی باشد نوح سرسلسله است. احتمال چهارم زعامت بود که خوش‌مان می‌آمد و خطرناک از آب درآمد.

معنای آخر را که امام در این آیه چیست، وقتی این احتمال خطرناک رد شد، راحت‌تر می‌توان تصحیح کرد. ملک عظیم را هم دیدید که با ولایت و مفترض‌الطاعه و آل ابراهیم به معنای پیامبر گره می‌خورد؛ نه با پادشاهیِ چهار نفر از نسل ابراهیم.

این معانی را یکی‌دو جا سرش می‌مانیم؛ بحث مهمی است. فضای فکری جامعهٔ ما از بحث رسالت و نبوت در فضای دیگری است. نبی مسئله‌گو نیست؛ مسئول اجراست. او نمی‌گوید مسئله‌اش این است. و امام — امام ما — در راستای انبیا همین ادعا را زنده کرد.


افق هفتهٔ بعد و سپردن منبر

می‌خواستم در همین معنای دوگانهٔ انکسار و اقتدار اشعاری از مثنوی بخوانم؛ می‌گذارم جلسهٔ بعد. در یکی از دفترها ابیاتی هست که خیلی قابل تأمل است.

این جلسه پس از این مقدار از بحث، منبر را با صلواتی بر محمد و آل محمد می‌سپاریم. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

خداوندا ما را مشمول عفو و مغفرتِ واسعهٔ خویش قرار ده. قلب نازنین حضرت ولی‌عصر ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرج آن حضرت تعجیل فرما و ما را از یاوران خاص رکابش مقرر دار. ثبات قدم ما را با مکتب اهل‌بیت علیهم‌السلام تا قیامت مستدام بدار. روح پرفتوح حضرت امام خمینی رحمه‌الله و تمامی خدمتگزاران راه حق را شاد فرما. مقام معظم رهبری را مؤید بدار. پدران و مادران و معلمان و همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحق را غرق رحمت کن. مقام شهدا را متعالی بدار و ما را به کاروان‌شان ملحق فرما. بحق النبی وآله الطاهرین.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.


پاورقی توضیحی: متنِ این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها، گفتگوهای حاضران و سخنِ مهمانِ جلسه تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمه‌های ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است.