ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 038
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده، پرسش‌وپاسخ حاضران و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (مصحف عثمانی) درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.

آغاز جلسه و اتصال به آیهٔ امامت ابراهیم

السلام علیکم و رحمة الله. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام خمینی رحمه‌الله، امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و شیعیانش، ارواح پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

صفحهٔ دوازده. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

«وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِـۧمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۱۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارِ ابراهیم او را به کلماتی آزمود و او آن‌ها را به انجام رساند، فرمود: «من تو را امام مردم قرار می‌دهم.» [ابراهیم] گفت: «و از نسل من؟» فرمود: «پیمان من به ستمکاران نمی‌رسد.»

صلوات بر محمد و آل محمد. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

پس از آنکه مقام امامت — که فوق مقام نبوت است — به حضرت ابراهیم علیه‌السلام اعطا شد و او این مقام را برای ذریه‌اش خواست و خداوند به ذریهٔ محسن او این مقام را عطا کرد، در جلسات پیش احتمالات چهارگانه‌ای دربارهٔ معنای «امام» در این آیه مطرح شد و هر چهار تا ابطال گردید. اینکه امام در اینجا به معنای نبی باشد، نبود. اینکه امام به معنای اسوه و الگوی اخلاقی باشد، نبود. اینکه امام به معنای «امام‌الانبیاء» باشد، نبود. و اینکه امام به معنای زعیم سیاسیِ متعارف باشد، آن هم نبود. این چهار معنا ابطال شد.

اما در پایان جلسهٔ گذشته، به فضل خدا، معنایی در قرآن پیدا کردیم: معنای «مُلک». معنایی که اگر امامی را در کنج زندان ببینید و همان‌جا بگوید خدا به ما مُلک عظیم داده، باید بپرسید این چه معنای مُلکی است که در روایات این‌گونه آمده است؟ آیاتی را که ورق می‌زدیم هم همین را نشان می‌دهد: این مُلک، مُلکِ متعارفِ تخت و تاج نیست.

«أَمْ يَحْسُدُونَ ٱلنَّاسَ عَلَىٰ مَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦ ۖ فَقَدْ ءَاتَيْنَآ ءَالَ إِبْرَٰهِيمَ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ وَءَاتَيْنَٰهُم مُّلْكًا عَظِيمًا» (نساء/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا به مردم بر آنچه خدا از فضل خویش به آنان داده رشک می‌برند؟ به راستی ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان مُلکی عظیم بخشیدیم.

مُلکِ مقرون به فنا: اقتدار در عینِ هیچ‌نبودن

این معنا از مُلک با معنای فنا در حقیقت همراه است. آن کسی که در مقام «اند» است، ضمن اینکه می‌گوید «أنا أَقَلُّ الأَقَلِّینَ وَأَذَلُّ الأَذَلِّین»، همو «عند ملیکٍ مقتدر» است. آن که نزد ملیک مقتدر است، این حالتِ اقتدار را دارد؛ مسلط بر عالم است؛ و از طرفی همین مقام، مقام فناست. مقامی است که خودش نیست.

«إِنَّ ٱلْمُتَّقِينَ فِى جَنَّٰتٍ وَنَهَرٍ» (قمر/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بی‌گمان پرهیزگاران در باغ‌ها و [کنار] جویبارند.

«فِى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍۭ» (قمر/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در جایگاه صدق، نزد فرمانروای مقتدر.

اگر کسی می‌گوید «أنا عَینُ الله»، «أنا أُذُنُ الله»، «أنا جَنبُ الله»، اگر «سَلُونِی سَلُونِی» می‌گوید، او خودش نیست که این حرف را می‌زند. او آنجا هیچ است؛ یعنی هیچ چیز از وجود خودش باقی نمانده. این دو را با هم دارد: اقتدارِ مسلط بر عالم، و فنایی که از خود چیزی نگذارده است.

«أَنَا عَيْنُ اللَّهِ وَأَنَا أُذُنُ اللَّهِ وَأَنَا جَنْبُ اللَّهِ» (روایتِ ائمه علیهم‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من چشم خدایم و من گوش خدایم و من پهلوی خدایم.

این ترکیب را تا وقتی با زبان قرآن و زبان اولیا انس نگیرید، یا به شرک می‌کشاند یا به تعطیل. نه آن است که امام از خود چیزی دارد و خدا کنار نشسته، و نه آن است که امام هیچ‌کاره است و این تعبیرها همه مجازِ خشک‌اند. او فانی است؛ از این رو هرچه می‌گوید از خود نمی‌گوید.


داستان ایاز و سلطان محمود: عمیق‌ترین داستان مثنوی

همین بیان مثنوی را بخوانم؛ برای این معنا، از نظر بنده، بیانی بسیار رساست. بعد برویم سراغ پیگیری معنای امام.

یکی از داستان‌های نسبتاً بلند مثنوی در دفتر پنجم است. به قضاوت خودم تصور می‌کنم عمیق‌ترین داستان مثنوی است؛ بعد می‌گویم چرا. داستان ایاز با سلطان محمود. در چند گزارش این داستان ذکر می‌شود. ایاز از ندیمان سلطان محمود بود و به مقام صدارت در دستگاه او رسید.

مولانا خیلی روی شخصیت ایاز و سلطان محمود مانور می‌دهد. خام‌اندیشان تصورشان این بوده که مولانا کلاً با ایاز و سلطان محمود کار دارد؛ حتی گاهی حرف‌های زشت راجع به فرضِ روابط سلطان محمود و ایاز زدند. حال آنکه برای او سلطان محمود خیلی وقت‌ها حق‌تعالی است و ایاز انسان کامل است. گاهی حتی داستان می‌پیچد و ایاز خودش یک جور حق‌تعالی می‌شود.

یکی از داستان‌های بلند مثنوی در دفتر پنجم، داستانی به ظاهر ساده است و گمان می‌رود باید یک داستان اخلاقیِ معمولی باشد. سلطان محمود، و ایاز — خلاف رسم نوکیسگان — اتاقی برای خودش تدارک می‌بیند و پوستین و چارق چوپانی‌اش را آنجا نگه می‌دارد و صبح‌به‌صبح می‌رود سر می‌زند به آن جُلِ خودش که «تو در این بودی». بعد مبتلا به سعایت سعایت‌کنندگان می‌شود. خبرچینی می‌کنند که تو چه نشسته‌ای سلطان محمود؟ این ایاز دم درآورده و برای خودش دفینه و گنجینه‌ای در اتاق قایم کرده. سلطان می‌دانسته که این حرف‌ها نیست؛ با این حال می‌گوید بروید درش را پیدا کنید. می‌روند و می‌گویند هیچ چیزی پیدا نکردیم.

مایهٔ داستان همین است و به دلیل خودِ مایه، داستان خیلی کوتاه است. ولی به اعتقاد من پرمغزترین کارها را مولانا همین‌جا می‌کند. حالت خود مولوی هم در این داستان اصلاً حالت دیگری است. انصاف این است که جا دارد این دویست و هفتاد هشتاد بیت را کسی برود درس بگیرد؛ یعنی کلاً درس بخواند.

ابیاتی کوتاه از ابتدا می‌خوانم. داستان از اینجا شروع می‌شود:

آن ایاز از زیرکی انگیخته پوستین و چارقش آویخته می‌رود هر روز در حجرهٔ خلا چارقت اینست منگر درعلا

می‌گوید به این مقامِ اعلی این‌جوری نگاه نکن. چارق و این‌ها این بوده. بعد راجع به ایاز صحبت می‌کند:

هفت دریا اندرو یک قطره‌ای جملهٔ هستی ز موجش چکره‌ای

چَکره یعنی قطره. هفت دریا اندر او یک قطره است؛ تمام هستی از موجش یک قطره است.

جمله پاکیها از آن دریا برند قطره‌هااش یک به یک میناگرند شاه شاهانست و بلک شاه‌ساز وز برای چشم بد نامش ایاز

خودش کدها را می‌دهد: این شاهِ شاهان است؛ فقط برای اینکه چشم بدی دنبالش نباشد اسمش ایاز است.

یک دهان خواهم به پهنای فلک تا بگویم وصف آن رشک ملک

دهن می‌خواهد به اندازهٔ پهنای فلک تا وصف ایاز را بگوید.


جذبهٔ سه‌روزه و بقاء در فنا

حالت خود مولوی در این داستان خاص است. بعضی‌ها باز این حرف‌ها را نفهمیدند و حرف‌های عجیب‌وغریب راجع به مولوی زدند. می‌گوید:

من سر هر ماه سه روز ای صنم بی‌گمان باید که دیوانه شوم

می‌گوید من ماهی سه روز دیوانه‌ام. بعضی‌ها گفته‌اند مولوی جنون ادواری داشته؛ یعنی مثلاً می‌گرفته و یک‌دفعه تیک می‌زده. توجه نکردند حتی به ادامهٔ همین ابیات و عمق کار مثنوی: سه روز در ماه حالت جذبه داشته. این خیلی است؛ خیلی عظیم است که کسی سه روز در ماه در حالت جذبه باشد. بعد این ابیات را در ابتدای همین جذبه می‌گوید:

هین که امروز اول سه روزه است روز پیروزست نه پیروزه است

امروز که دارم این حرف‌ها را می‌زنم، اول آن سه روزه است. روز پیروز است؛ یعنی روز فتح‌الفتوح من است الان. بعد می‌گوید نه پیروزه است. طبق چیزهای قدیم می‌گفتند کسی اول ماه به ماه نگاه کند بعد به فیروزه نگاه کند عواقبی دارد. می‌گوید این برای من روزِ فیروزه نیست؛ روزِ پیروزی است. منظورش همین فتوحاتی است که دارد انجام می‌دهد.

قصهٔ محمود و اوصاف ایاز چون شدم دیوانه رفت اکنون ز ساز

داستان را ول می‌کند. می‌گوید حالا که دیوانه شدم داستان را بی‌خیال. مدتی داستان را کنار می‌گذارد.

زانک پیلم دید هندستان به خواب از خراج اومید بر ده شد خراب

چون پیلَم یاد هندوستان افتاد، ده من خراب شد. امید خراج از این دهِ خراب دیگر نبر. فکر نکن من حالا حرف‌های منطقی می‌زنم و می‌نشینم این‌جوری چیز می‌کنم؛ از من قطع امید کن. من دیگر اول این حالتم.

کیف یاتی النظم لی والقافیه بعد ما ضاعت اصول العافیه

چه جوری دیگر نظم بگویم و قافیه؟ اصول عافیت از بین رفت.

ما جنون واحد لی فی الشجون بل جنون فی جنون فی جنون

یک جنون هم ندارم الان. جنون‌های متراکم تو هم ریخته‌اند.

ذاب جسمی من اشارات الکنی منذ عاینت البقاء فی الفنا

می‌زند توی همهٔ بحث فنا. از آن موقع که بقا را در فنا دیده‌ام، جسمم از این اشارات ذوب شده است. بقاء در فنا: همین ترکیبی که گفتیم امام دارد؛ هم عند ملیک مقتدر است هم خودش هیچ نیست.

ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی. حالت فنا به خودش دست داده. خودش را دیگر نمی‌بیند:

ای ایاز از عشق تو گشتم چو موی ماندم از قصه تو قصهٔ من بگوی

دیگر من هیچ‌ام. تو شروع کن؛ تو قصهٔ مرا بگو. چون در این مقام فنا دیگر نمی‌توانم قصه بگویم. اگر کسی باید حرف بزند تویی.

بس فسانهٔ عشق تو خواندم به جان تو مرا که افسانه گشتستم بخوان

من خیلی افسانهٔ عشق تو را خواندم. حالا خودم افسانه شده‌ام؛ حالا تو مرا بخوان. آن حالتِ افسانه‌ای حالا در من اتفاق افتاده.

خود تو می‌خوانی نه من ای مقتدی من که طورم تو موسی وین صدا

من هم داشتم می‌خواندم؛ تو داری می‌خوانی الان. وقتی من دارم می‌خوانم، تو داری می‌خوانی. من کوهِ طورَم، تو موسایی. این صدایی هم که درمی‌آید صدای خودت است؛ به هوشِ خودت می‌رسد. من هیچ نیستم. من فقط بازتاب می‌کنم. یعنی هیچی برای من باقی نمانده جز اینکه بازتاب کنم.

کوه بیچاره چه داند گفت چیست زانک موسی می‌بداند که تهیست

کوه چه می‌داند این صدا چیست؟ اصلاً گفتن چیست؟ موسی می‌داند کوه هیچ نیست؛ یک تویی. این همان ترکیبی است که هم فانی است هم هیچ ندارد هم خودش را در حالت افسانه‌ای می‌بیند.

این ابیات را توصیه می‌کنم. اگر کسی حوصله کند، این نزدیک سیصد بیتی که در این داستان در دفتر پنجم هست بهره‌های فراوان دارد. تصور من این است که به خاطر همین حالت مولوی — که در ابتدای حالتِ جذبه‌اش این داستان را گفته — داستان فوق‌العاده است.

یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.


کارِ امام از متن قرآن: «یهدون بأمرنا»

پس از اینکه این معانی روشن شد که امام چیست نیست، معنای امام چیست؟ سورهٔ مبارکهٔ انبیاء را بیاورید. این‌ها طبیعتاً باید سرش وقت بگذارید؛ همین‌جوری جلوی چشم نمی‌شود. داریم می‌پریم.

صفحهٔ سیصد و بیست و هشت. اگر قرآن را واقعاً یک مجموعهٔ منسجم در نظر بگیریم، باید توقع داشته باشیم که «یُفَسِّرُ بَعضُهُ بَعضاً». پس از آنکه مقام امامت به ذریهٔ حضرت ابراهیم داده شد، می‌خواهیم ببینیم کار امام چیست. امام از روی کارش شاید دربیاید که امام چیست.

از آیهٔ هفتاد و دو نگاه کنید. صفحهٔ سیصد و بیست و هفت:

«وَوَهَبْنَا لَهُۥٓ إِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً ۖ وَكُلًّا جَعَلْنَا صَٰلِحِينَ» (انبیاء/۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اسحاق را به او بخشیدیم و یعقوب را به‌صورت نافله؛ و همه را از شایستگان قرار دادیم.

«وَوَهَبْنَا لَهُ» — به حضرت ابراهیم موهبت کردیم اسحاق و یعقوبِ نافله. یعقوب نافله یعنی یعقوب نوه. او از ما بچه می‌خواست؛ ما بچه و نوه را با هم به او نشان دادیم. هم بچه را نشان دادیم هم نوه را. «وَكُلًّا جَعَلْنَا صَالِحِينَ». و این‌ها را امام کردیم:

«وَجَعَلْنَٰهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِمْ فِعْلَ ٱلْخَيْرَٰتِ وَإِقَامَ ٱلصَّلَوٰةِ وَإِيتَآءَ ٱلزَّكَوٰةِ ۖ وَكَانُوا۟ لَنَا عَٰبِدِينَ» (انبیاء/۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می‌کنند؛ و به ایشان انجام کارهای خیر و برپاداشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم؛ و آنان پرستندگان ما بودند.

«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً» — ما این‌ها را امام کردیم که کارشان این است: «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا». این‌ها به امر ما هدایت می‌کنند. «وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ» — به آن‌ها فعل خیرات را وحی کردیم؛ که حالا شاید بعداً مفصل‌تر توضیح داده شود. «وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ» — و این‌ها برای ما عبدهایی بودند دیرزمانی.

یک واژه‌ای که سر این بحث است — که امام چه می‌کند — هم در این آیه آمده هم در آیهٔ سورهٔ مبارکهٔ سجده. اول گفتم یاسین است، سجده نیست؛ بعد معلوم شد سجده است. آیهٔ بیست و چهار. صفحهٔ چهارصد و هفده. از آیهٔ بیست و سه شروع کنید:

«وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا مُوسَى ٱلْكِتَٰبَ فَلَا تَكُن فِى مِرْيَةٍ مِّن لِّقَآئِهِۦ ۖ وَجَعَلْنَٰهُ هُدًى لِّبَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ» (سجده/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به راستی به موسی کتاب دادیم؛ پس در دیدار او تردید مکن؛ و آن را رهنمودی برای بنی‌اسرائیل قرار دادیم.

«وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا۟ ۖ وَكَانُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا يُوقِنُونَ» (سجده/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از میان آنان امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می‌کنند، چون شکیبایی ورزیدند و به آیات ما یقین داشتند.

از میان بنی‌اسرائیل ائمه قرار دادیم؛ این‌ها را که هدایت می‌کنند به امر ما. «لَمَّا صَبَرُوا وَكَانُوا بِآيَاتِنَا يُوقِنُونَ».


ابطال تفکیکِ «هدایتِ دعوت» و «ایصال الی المطلوب»

اول یک دفعِ اشکالی بکنم که بعضی از مفسرین گرانقدر ما گفته‌اند. گفته‌اند هدایت دو نوع است. یکی همین دعوتی است که پیامبران و امامان می‌کنند. مثال چیست؟ مثال همین آیهٔ سورهٔ انبیاء: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا». عملاً این مفسر تصور کرده — و این‌جور مفسرینی که حالا چون قدح کردم اسمشان را نمی‌آورم — تصور فرموده‌اند که «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» یعنی هدایت می‌کنند مطابق امر ما؛ یهدون برابر امر ما. و یک هدایتی داریم که به معنای ایصال الی المطلوب است و آن فقط کار خداست.

من تعجب می‌کنم از این دسته از مفسرین شیعی که چطور یک‌دفعه چنین حرفی را زده‌اند. استشهادشان را هم عرض می‌کنم کجا بوده. گفته‌اند دو نوع هدایت وجود دارد. یک هدایت، دعوت انبیا و امامان است؛ هدایتِ دعوت؛ یعنی دعوت کردن. مثال همین آیهٔ سورهٔ انبیاء. یک هدایت چیست؟ هدایتی است که خدا می‌کند و آن هدایت همان ایصال الی المطلوب است. ایصال الی المطلوب یعنی دست طرف را بگیری ببری به یک نقطه‌ای برسانی. این هدایت مخصوص خداست.

به چه آیه‌ای استشهاد کرده‌اند؟ آیهٔ سورهٔ مبارکهٔ قصص. من باید این‌ها را اول ابطال کنم تا بعد برسیم به اثبات کار خودمان. سورهٔ مبارکهٔ قصص، آیهٔ پنجاه و شش، صفحهٔ سیصد و نود و دو. خدا به پیغمبر می‌گوید:

«إِنَّكَ لَا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَهْدِى مَن يَشَآءُ ۚ وَهُوَ أَعْلَمُ بِٱلْمُهْتَدِينَ» (قصص/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو کسی را که دوست داری هدایت نمی‌کنی؛ ولی خدا هر که را بخواهد هدایت می‌کند؛ و او به راه‌یافتگان داناتر است.

پیغمبر، تو کسی را که بخواهی و دوست داشته باشی هدایت نمی‌کنی. «إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَن يَشَاءُ». خداست که دارد هدایت می‌کند. تو کاره‌ای نیستی. تو هدایت نمی‌کنی. «وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ».

این مفسرین تصور فرموده‌اند که این عبارت یعنی کارِ مخصوص به خدا — ایصال الی المطلوب و رساندن شخص به سرمنزل — این کار خداست فقط و هیچ کس دیگر این کار را نمی‌کند. چنین تفکیکی کرده‌اند. در صورتی که این بندگان خدا، بزرگواران، عنایت نداشته‌اند اصلاً به زبان قرآن.

زبان قرآن اصلاً این‌طوری است که گاه که بحث‌های توحیدی را بخواهد مطرح کند، آن بحث را کاملاً به خدا نسبت می‌دهد. در همان فضا هم به خدا نسبت می‌دهد هم به کس دیگر. یعنی می‌خواهد از عمق بحث توحیدی رونمایی کند، آن را فقط به خدا نسبت می‌دهد و همین هم هست. در این عالم، مخلوق سرابی بیش نیست. مخلوق از این جهتی که مخلوق است سراب است. از این بُعد که نگاه می‌کند همه چیز به خدا استناد پیدا می‌کند و همه چیز مستند به خداست.

اینکه هیچ مانعی ندارد بگوییم پیامبر هم هدایت الی المطلوب می‌کند. هیچ ایرادی ندارد که همان هدایتِ ایصال به پیامبر نسبت داده شود. باید با زبان قرآن یک خرده انس بگیریم.


زبان توحیدی قرآن: «حسبک الله» و تأیید به مؤمنین

سورهٔ مبارکهٔ انفال را بیاورید تا این معنی را ببینید؛ بعد برمی‌گردم. سورهٔ مبارکهٔ انفال، آیهٔ شصت و سه، صفحهٔ صد و هشتاد و پنج. از آیهٔ شصت و دو نگاه کنیم. ببینید چطور این معانی توحیدی را با هم به کار می‌برد:

«وَإِن يُرِيدُوٓا۟ أَن يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ ٱللَّهُ ۚ هُوَ ٱلَّذِىٓ أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِۦ وَبِٱلْمُؤْمِنِينَ» (انفال/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر بخواهند فریبت دهند، خدا تو را بس است. اوست که تو را با یاری خود و با مؤمنان تأیید کرد.

اگر اراده کردند تو را فریب بدهند، «فَإِنَّ حَسْبَكَ اللَّهُ» — خدا کفایت می‌کند تو را. خدا کافی است. حالا: «هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ». او کسی است که دارد تو را تأیید می‌کند با نصر خودش و با همین مؤمنین. پس این چه حسبک‌اللهی است؟ دقت می‌فرمایید؟ روال آیه اول می‌گوید خدا کفایت می‌کند؛ بعد می‌گوید او کسی است که تو را دارد تأیید می‌کند با نصر خودش و با همین مؤمنین. یعنی این مؤمنین دارند تو را تأیید می‌کنند. خدا و مؤمنین دارند تأییدت می‌کنند. این به این معنا نیست که بگویید «بالمؤمنین» را خط بزنید چون همان «بنصره» است. این معانی کنار هم‌اند. این زبان قرآن است وقتی حرف توحیدی می‌زند.

«وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ ۚ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًا مَّآ أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ ۚ إِنَّهُۥ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» (انفال/۶۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و میان دل‌هایشان الفت داد. اگر همهٔ آنچه در زمین است خرج می‌کردی میان دل‌هایشان الفت نمی‌افکندی، ولی خدا میانشان الفت انداخت؛ او شکست‌ناپذیرِ سنجیده‌کار است.

خدا دارد الفت می‌دهد بین قلوبشان. پیغمبر، اگر تمام این زمین را خرج کنی که بخواهی پیوندی بین این‌ها برقرار کنی، تو نمی‌توانی چنین کاری بکنی. خدا الفت بین قلوب برقرار می‌کند. دست خداست. «إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ». باز دوباره توحید.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ حَسْبُكَ ٱللَّهُ وَمَنِ ٱتَّبَعَكَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (انفال/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، خدا تو را بس است و کسانی از مؤمنان که پیرو تواند.

ای نبی، خدا تو را کفایت می‌کند؛ این مؤمنین هم تو را کفایت می‌کنند. البته یک جور دیگر هم می‌شود این را خواند: اینکه دقیقاً خدا تو را و این مؤمنین را کفایت می‌کند. هر دو تایش می‌شود خواند؛ هیچ مانعی هم ندارد. این‌جوری نیست که بگوییم یکی از این‌ها را مفعولی بخوانیم یا حالی، یکی‌اش مانع دارد. اصلاً زبان قرآن این‌جوری است؛ هیچ‌کدام مانع ندارد.

شما این را این‌جوری معنی کنید که «يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَسْبُكَ اللَّهُ» یعنی خدا تو را کفایت می‌کند «وَمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ» و این مؤمنینی که تابع تو هستند این‌ها هم دارند تو را کفایت می‌کنند. این هیچ ایرادی ندارد؛ به قرینهٔ کدام؟ «هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ». به آن قرینه این را می‌شود همین‌جوری هم خواند. آن‌جوری هم می‌شود خواند: خدا دارد تو را کفایت می‌کند و منِ اتبعک من المؤمنین را هم کفایت می‌کند. هر دو تایش مصحح تفسیری دارد و قرآن این اجازه را به ما می‌دهد.

لذا چنین گزاره‌هایی در قرآن — که هدایت را بگوید پیغمبر تو هدایت نمی‌کنی — هیچ منافاتی ندارد با اینکه دقیقاً پیغمبر هم هادی باشد و هادی همان‌جوری باشد.


انسان کامل و اتصافِ متقابلِ حق و خلق

اساساً وقتی انسانی می‌شود انسان کامل، در تمام آن معانی که شما به خدا نسبت می‌دهید، همهٔ آن معانی را، همهٔ آن اسماء را باید گرفته باشد. چون که:

«وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [خدا] همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست می‌گویید، مرا از نام‌های اینان خبر دهید.»

او در این سیر ترقی خودش وقتی اسماء در او پیاده می‌شود، همهٔ اسماء باید در او پیاده شود؛ از جمله همین هدایت. کما اینکه وقتی خدا می‌آید پایین، هر چه اسمِ خلقیِ این انسان کامل به او نسبت داده شود، به خود خدا نسبت داده می‌شود. این را هم دقت بکنید. حرف‌های گنده‌گنده است ولی در پرانتز این را می‌گویم.

در آنجا که خدا دارد می‌آید پایین، هر جا که به انسان کامل برسد، وجودِ خلقیِ آن انسان کامل هر ویژگی بگیرد، خدا همان ویژگی را می‌گیرد. یک موقع هست شما می‌گویید این انسان کامل متصل به صفات حق می‌شود. برعکسش هم هست. خدا هم متصل به صفات انسان کامل می‌شود. خدا هم متصف به صفات انسان کامل می‌شود.

برای همین است که شما هم در قرآن معانی‌ای دارید هم در روایت معانی‌ای دارید که بعضی‌ها هی می‌گویند این یک مجاز است، این هم مجاز است، آن مجاز است. خدا قرض می‌گیرد. خدا قرض می‌گیرد یا نمی‌گیرد؟

«مَّن ذَا ٱلَّذِى يُقْرِضُ ٱللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَٰعِفَهُۥ لَهُۥٓ أَضْعَافًا كَثِيرَةً ۚ وَٱللَّهُ يَقْبِضُ وَيَبْصُۜطُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (بقره/۲۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کیست آن‌که به خدا وامی نیکو دهد تا آن را برای او چندین برابر بیفزاید؟ و خداست که [روزی را] تنگ و گشاده می‌کند؛ و به سوی او بازگردانده می‌شوید.

«مَن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا». خدا قرض می‌گیرد یا قرض نمی‌گیرد؟ نه اینکه خدا قرض می‌دهد؛ نه اینکه کسانی که قرض به خدا بدهند یعنی قرض بدهند در راه خدا. نگفته قرض بدهند در راه خدا؛ گفته قرض بدهند به خدا.

داریم که خدا مسخره‌شان می‌کند: «سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ». گفتند نه که خدا مسخره می‌کند؛ یعنی اینکه کاری می‌کند که نتیجه‌اش مسخره کردن است. نتیجه‌اش چنین می‌شود که انگار مسخره. چرا این‌قدر مرتکب مجاز می‌شوید؟

«ٱلَّذِينَ يَلْمِزُونَ ٱلْمُطَّوِّعِينَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ فِى ٱلصَّدَقَٰتِ وَٱلَّذِينَ لَا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ ۙ سَخِرَ ٱللَّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (توبه/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که از مؤمنانِ داوطلب در صدقات عیب می‌گیرند و کسانی را که جز به اندازهٔ توانشان نمی‌یابند مسخره می‌کنند، خدا آنان را به ریشخند می‌گیرد و عذابی دردناک دارند.

بابا وقتی خودِ انسان کامل متصف به صفات حق می‌شود در قوس صعود، در قوس نزول هم خدا متصف به صفات آن انسان کامل می‌شود. خدا می‌خندد. خدا دلش می‌لرزد.

در روایات داریم که فلان معاصی اگر دل ما را بلرزانید انتقام می‌گیریم. آمدند از امام می‌پرسیدند دل ما را بلرزانید یعنی چه؟ گفتند دلِ ولیِّ ما را بلرزانید. دل ولی ما را لرزاندید انگار دل ما را لرزاندید. ما انتقام می‌گیریم اگر دلمان را بلرزانید. همان خدا. اینجا می‌بینید که در روایات فراوان از این معنی داریم. در قرآن باز:

«إِنَّ ٱلَّذِينَ يُؤْذُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ لَعَنَهُمُ ٱللَّهُ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْءَاخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُّهِينًا» (احزاب/۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که خدا و پیامبرش را می‌آزارند، خدا آنان را در دنیا و آخرت لعنت کرده و برایشان عذابی خوارکننده آماده ساخته است.

کسانی که خدا را اذیت می‌کنند. می‌گویند نه که خودِ مگر کسی می‌تواند خدا را اذیت کند؟ منظور این است که نافرمانی می‌کنند. بابا دارد می‌گوید خدا را اذیت می‌کنند. خدا را دارند اذیت می‌کنند. خدا یعنی همین انسان کامل را دارند اذیت می‌کنند.

یا مثلاً شما در روایت دارید که «یَضْحَکُ اللَّهُ» — خدا می‌خندد از کار بعضی‌ها. بعد مرحوم صاحب وسائل، شیخ حرّ عاملی، نوشته که ههنا مجاز. مثلاً خدا که نمی‌خندد؛ منظور این است که خدا راضی است. چرا این‌قدر مجاز؟


داستان ایثار امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه

در آن داستانی که فریقین نقل کرده‌اند: امیرالمؤمنین یک موقع گدایی می‌آید پیش پیغمبر؛ می‌گوید هیچی ندارم، گرسنه‌ام. امیر می‌گوید کی می‌برد این را خانه‌اش؟ کسی حاضر نمی‌شود. امیرالمؤمنین می‌برند خانه‌اش. به حضرت فاطمه سلام‌الله‌علیها می‌رسند می‌گویند چه دارید؟ می‌گوید هیچی نداریم الا قوت هذه الصبیة. احتمالاً حضرت زینب یا حضرت طاهرهٔ کوچک بوده. می‌گویند چراغ‌ها را خاموش کن، بچه‌ها را بخوابان، چیزی نگویند. بچه‌ها را می‌خوابانند و آن مقدار غذا را پیش سائل می‌گذارند و خود حضرت فاطمه می‌نشینند و وجود نورانی امیرالمؤمنین می‌نشینند و شروع می‌کنند «یُدَقِّقُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ»؛ این‌جوری با زبانشان ادای خوردن درمی‌آورند که آن سائل بخورد.

فردا صبح امیرالمؤمنین در مسجد حاضر می‌شود. بعد از نماز حضرت به امیرالمؤمنین نگاه می‌کنند و های‌های گریه می‌کنند. بعد می‌گویند:

«لَقَدْ عَجِبَ الرَّبُّ مِن فِعْلِكُمُ الْبَارِحَةَ» (حدیث نبوی، نقل فریقین)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار از کار دیشب شما به شگفت آمد.

همین معنایش که خدا تعجب کرد. خدا تعجب می‌کند، خدا قرض می‌گیرد، خدا می‌خندد، خدا مسخره می‌کند، مکر می‌کند. می‌بینید که اینجا همان جاهایی است که حق متصف به صفات خلق می‌شود. منتها باید پای یک انسان کامل وسط باشد این کار.

یکی از تعابیر علم فعلی خدا — که حالا این معانی را نمی‌خواهم خیلی واردش شوم — یکی از تعابیر علم فعلی همین «لِنَعْلَمَ» است: تا اینکه ما بدانیم.

«وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّىٰ نَعْلَمَ ٱلْمُجَٰهِدِينَ مِنكُمْ وَٱلصَّٰبِرِينَ وَنَبْلُوَا۟ أَخْبَارَكُمْ» (محمد/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما را می‌آزماییم تا مجاهدان و شکیبایان شما را معلوم کنیم و خبرهایتان را بیازماییم.

«تا ما بدانیم» یعنی چه گفته‌اند؟ گفته‌اند یعنی تا ما بدانیم؛ یعنی خدا می‌داند. همین است که می‌گوید أنا عین الله، أنا ید الله، أنا علم الله، أنا همه چیز. این است که باید متصف شود به صفات حق؛ یعنی اقتضای «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ».

این مفسرین توجه نکردند به این نکته که زبان قرآن — اصلاً کسی این معانی را ندیده — کافی است آشنا باشد با زبان قرآن که قرآن این‌جوری این معانی را بیان می‌کند: توحیدی‌اش را بیان می‌کند، بعد به رسول نسبت می‌دهد، از رسول می‌کند. این هدایت را یک موقعی تماماً به خودش نسبت می‌دهد، بعد به قرآن نسبت می‌دهد، بعد به پیغمبر نسبت می‌دهد؛ ولی همه را باز به خودش نسبت می‌دهد. عزت را به مؤمنین نسبت می‌دهد، از مؤمنین سلب می‌کند به خودش نسبت می‌دهد. این‌ها معانی‌ای است که کسی اگر عادت کرده باشد به این معانی، می‌گوید ما این حرف را نباید می‌زدید. این مفسر عزیز که می‌شناسید من دیگر نمی‌گویم.


«یهدون بأمرنا» ویژگیِ مقامِ فوق نبوت است

پس این «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» را باید بکاویم. هر معنی را باید متناسب معنا کنیم. ما تا حالا این حرف را زیاد با هم زده‌ایم: بیایید هر معنی را متناسب معنی کنید. شما چطور راجع به حضرت ابراهیم می‌گفتید «وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»؟ این شرکش نباید آن شرک باشد.

«إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ حَنِيفًا ۖ وَمَآ أَنَا۟ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ» (انعام/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمان‌ها و زمین را پدید آورد، حق‌گرایانه؛ و من از مشرکان نیستم.

چطور می‌گفتید «وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِيمَ خَلِيلًا»؟ این دوستی نباید آن دوستی باشد؛ یک چیزی باید باشد. بالاخره باید به وزان خود طرف باشد یا نه.

«وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُۥ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَٱتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَٰهِيمَ حَنِيفًا ۗ وَٱتَّخَذَ ٱللَّهُ إِبْرَٰهِيمَ خَلِيلًا» (نساء/۱۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دین چه کسی بهتر است از آن‌که روی خود را به خدا سپرده و نیکوکار است و از آیین ابراهیمِ حق‌گرا پیروی کرده؟ و خدا ابراهیم را به دوستی گرفت.

این «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» مال این مقام امامت است که امامت بالاتر از نبوت است. اگر به معنای «یهدون مطابق امر ما» باشد، این اصلاً احتیاج به امامت ندارد. این با نبوت سازگار است. حتی احتیاج به نبوت هم ندارد. قرآن معنی را نشان می‌دهد. با یک روحانی سازگار است؛ با یک آخوند که یهدون مطابق امر ما، یهدون برابر امر ما. اصلاً احتیاج به امامت ندارد این. یک‌دانه نباید از کنارش گذشت. یهدون برابر امر ما اصلاً احتیاج به امامت ندارد. به‌عنوان ویژگی می‌گوید یهدون بأمرنا. این با نبوت سازگار است. مگر نبی چه کار می‌کند؟ خودش هم یهدون می‌گوید. حتی شما بیایید پایین‌تر. می‌گویید شاهد قرآنی دارید که قرآن نسبت می‌دهد؟ بله.

سورهٔ مبارکهٔ غافر را بیاورید. آیهٔ سی و هشت، صفحهٔ چهارصد و هفتاد و یک. مؤمن آل فرعون. ببینید این معنا را می‌گوید؛ یک معنی غلیظی می‌گوید. خدا هیچ را رد نمی‌کند.

«وَقَالَ ٱلَّذِىٓ ءَامَنَ يَٰقَوْمِ ٱتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ ٱلرَّشَادِ» (غافر/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن‌که ایمان آورده بود گفت: «ای قوم من، از من پیروی کنید تا شما را به راه رشد راه نمایم.»

آن مؤمن آل فرعون این‌چنین: «يَا قَوْمِ اتَّبِعُونِ» — مرا تبعیت کنید — «أَهْدِكُمْ سَبِيلَ الرَّشَادِ» — من شما را به سبیل رشد نشان می‌دهم؛ هدایت کنم. این که دیگر پیغمبر نیست. این یک روحانی است؛ یک امام خمینی این‌هاست. که «يَا قَوْمِ اتَّبِعُونِ» مرا تبعیت کنید اصلاً. نمی‌گوید اتبعوا موسی. در این هست: مرا تبعیت کنید. من این کار را می‌کنم؛ من شما را هدایت می‌کنم. او هم هادی است.

و این جور هدایتی بازگشتش به دعوت است اصلاً. یعنی این جور هدایت کردن بازگشتش به دعوت کردن است. دارد دعوت می‌کند: بیایید این کارها را بکنید. هدایتی مصاحبِ دعوت کردن. این معنا با نبوت سازگار است که دعوت می‌کنند، به امر خدا دعوت می‌کنند، مردم را دعوت می‌کنند. این نه تنها نبی چنین کاری می‌کند، آدم‌های عادی هم چنین کاری می‌کنند. حالا «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» نباید اصلاً به این معنا بگیریم؛ به‌عنوان خصوصیت امام باشد آن موقع.


امتِ دعوت‌کننده و پلیسِ امر به معروف

اگر ملاحظه بفرمایید در سورهٔ مبارکهٔ آل عمران، آیهٔ صد و چهار. این آیه خیلی جایگاهش قابل توجه است سر جای خودش: بین دو تا آیه‌ای است که بحث عدم تفرقه می‌کنند و یکپارچگی و وحدت امت اسلامی. آیهٔ بالایی همین بحث است، آیهٔ پایینی هم همین بحث.

«وَٱعْتَصِمُوا۟ بِحَبْلِ ٱللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا۟ ۚ وَٱذْكُرُوا۟ نِعْمَتَ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَآءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِۦٓ إِخْوَٰنًا وَكُنتُمْ عَلَىٰ شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ ٱلنَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنْهَا ۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمْ ءَايَٰتِهِۦ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ» (آل عمران/۱۰۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید؛ و نعمت خدا را بر خود یاد کنید: آنگاه که دشمن یکدیگر بودید پس میان دل‌هایتان الفت داد و به نعمت او برادر شدید؛ و بر لبهٔ پرتگاهی از آتش بودید پس شما را از آن رهانید. خدا آیات خود را این‌گونه برای شما روشن می‌کند؛ باشد که راه یابید.

«وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى ٱلْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمُنكَرِ ۚ وَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ» (آل عمران/۱۰۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و باید از میان شما امتی باشد که به خیر دعوت کنند و به کار پسندیده فرمان دهند و از کار ناپسند بازدارند؛ و آنان همان رستگارانند.

باید یک امتی در شما باشد؛ از میان شما امتی. «يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ» — دعوت‌کننده به خیر باشند. این بحث نه اینکه یک گروه امر به معروف و نهی از منکر تشکیل بدهیم بریزیم بلبل بزنیم. این نیست. باید گروهی باشد که «يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ».

ببینید غیر از این است که همه با بوق یک جور پلیس توی خیابان‌ها محسوب شوند که آدم‌ها را از تخلفات با بوق و فحش به جهت کنند. ما یک گروهی لازم داریم که این‌ها باید پلیس باشند کلاً. اسمشان می‌شود پلیس. وظیفهٔ امر به معروف و نهی از منکر که یک وظیفهٔ عمومی است بر جامعهٔ مسلمین — همین‌جا نگاه کنید آیهٔ صد و ده — اصلاً این امت می‌شود امتِ خیر به واسطهٔ همین وظیفهٔ عمومی:

«كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِٱلْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمُنكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ ۗ وَلَوْ ءَامَنَ أَهْلُ ٱلْكِتَٰبِ لَكَانَ خَيْرًا لَّهُم ۚ مِّنْهُمُ ٱلْمُؤْمِنُونَ وَأَكْثَرُهُمُ ٱلْفَٰسِقُونَ» (آل عمران/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما بهترین امتی بودید که برای مردم پدید آورده شد: به کار پسندیده فرمان می‌دهید و از کار ناپسند بازمی‌دارید و به خدا ایمان دارید. و اگر اهل کتاب ایمان می‌آوردند برایشان بهتر بود؛ برخی از آنان مؤمنند و بیشترشان فاسق.

«وَلَا تَكُونُوا۟ كَٱلَّذِينَ تَفَرَّقُوا۟ وَٱخْتَلَفُوا۟ مِنۢ بَعْدِ مَا جَآءَهُمُ ٱلْبَيِّنَٰتُ ۚ وَأُو۟لَٰٓئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ» (آل عمران/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مانند کسانی نباشید که پس از آنکه نشانه‌های روشن به آنان رسید پراکنده شدند و اختلاف کردند؛ و آنان را عذابی بزرگ است.

شما خیر امتید. چطور خیر امت شدید؟ «تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ» که دارید امر به معروف می‌کنید، نهی از منکر می‌کنید و این کار را مدام انجام می‌دهید «وَتُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ». این‌ها یک وظایف عمومی است بر همه که باید این کار را بکنند.

یک وظیفهٔ بخصوصی برای یک امتی از میان خود شماها هست که این وظیفهٔ بخصوص مال آن‌هاست. آن‌ها حکم پلیس دارند. فکر نکنید نیروی انتظامی مسئول این «وَلْتَكُن مِّنكُمْ» است؛ حوزه مسئول «وَلْتَكُن مِّنكُمْ». این اصلاً آن حبل‌اللهی است که بالای دین است. آن حبل‌الله که می‌گوید «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ» آن حبل‌الله دین است. باید عده‌ای باشند. قرینه هم دارد. اصلاً بحث می‌گوید «يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ». خب «يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ» یعنی چه؟ خب همان «وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ» دیگر. نه. «يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ» را بگذار که این عبارت در مورد همه هست. این‌ها «يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ»اند. خیرها. این‌ها دعوت به خیر باید بکنند.

اگر این گروه آماده شده برای این داستان — چون یک گروه خاص است، یک گروه ویژه است که باید این کار را بکند — این‌ها باید با یک آمادگی خاصی بیایند «يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ». اینان که محور وحدتِ جزء جامعه‌اند؛ جامعه را می‌توانند تشکیل بدهند. باید این‌ها باشند که محوریت با دعوت باشد؛ نه اینکه بیایند پست بگیرند تا محوریت چه شود. با آن دعوت به خیر اگر بخواهد جامعهٔ اسلامیِ یکپارچه داشته باشید، این گروهِ آماده‌شده در مرکز باید قرار بگیرد تا بتواند اعتقادات را به هم پیوند بدهد. این گروه، گروه بخصوصی است. کارشان دعوت هم هست. یعنی ماهیتاً کارشان دعوت است. هدایت به آن معنا نیست. اگر هدایت هست به معنی دعوت است. خیرات می‌گویند و آماده‌اند برای همین کار. که این هم عملاً علی‌القاعده باید حضوری انجام شود؛ فاصلهٔ بُعد المشرق این‌ور نباشد.

چطور برداشت کرد که باید یک گروه خاصی تشکیل شود؟ «فَلْتَكُن مِّنكُمْ». خب شاید بگویید واجب کفایی بودن امر به معروف. آن که دیگر بحث واجب کفایی در خود این آیه نباید جایش باشد. واجب کفایی در حقیقت چیزی است که آیات دیگر هم بحثش مطرح است. اصلاً عقل اقتضا می‌کند که در بحث امر به معروف و نهی از منکر واجب کفایی باشد. مثل دفن میت. دفن میت اصلاً لزومی دارد کسی بگوید این واجب کفایی است؟ یا مثلاً هر میتی بمیرد تمام مسلمین از تمام بلاد اسلامی باید بیایند این میت را دفن کنند؟ دفن میت واجب است. معلوم است واجب کفایی است. کفِ واجب کفایی بودنش مشخص است.

اینکه یک امتی تشکیل شود از میان شما که این کار را بکند، این اصلاً زبانِ تبیین واجب کفایی نیست. قرآن بحث واجب کفایی یک بحث عقلایی است. امر به معروف یعنی شما به این می‌گویید آقا این معروف را انجام بده. بعد اصلاً موضوعاً دیگر موضوعی باقی نمی‌ماند. همه بروند بگویند آقا ببخشید این لامپِ مغازه‌ات را ساعت ده صبح خاموش کن. خاموش کرد. به همه بگویند آقا این لامپ را ساعت ده خاموش کردند. چند نفر باید سی نفر بیایند بگویند؟ بحث وجوب کفایی در امر به معروف و نهی از منکر چیز عقلایی است. اینکه قرآن بخواهد در این آیهٔ بخصوص، وسط این آیات، متذکر چنین معنایی شود خلاف ظواهر قرآن است.

پس ببینید این حرف یعنی دعوت. آن هدایت یعنی دعوت که کس‌های دیگر هم این کار را انجام می‌دهند. پس ما باید دقیقاً یک کار بکنیم: بازکاوی معنای «امر». چون اگر به این دست پیدا کنیم، شاید «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» را یک جور خاصی بتوانیم تفسیر کنیم و بعدش نزدیک شویم به فضای سیاسی. معنا کردن امر بسیار کلیدی است.


کلیدواژهٔ «امر» و سابقهٔ ذهنیِ اولی‌الامر

چرا؟ چون ما یک سابقهٔ ذهنی داریم. سابقهٔ ذهنی آن چیست؟ ما یک واژهٔ دیگری داریم: اولی‌الامر. این اولی‌الامر هم واژه‌ای است که سابقهٔ ذهنی راجع به آن داریم. طبیعتاً پیدا کردن معنای امر در قرآن مهم است؛ و قرآنی بودن این بحث بسیار مهم است.

کتاب‌های امام‌شناسی مشحون است از روایت. وقتی شما می‌آیید توی روایت، خب دیگر روایت است دیگر. می‌گوید روایت شما دارید ما نداریم؛ شما جعلی است؛ آن سند ندارد؛ نمی‌دانم چیست. می‌رسیم به این فضا. خیلی ذهن‌ها برنمی‌تابد که بگوییم آقا «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» یعنی یهدون مطابق امر ما نیست. چون طرف را رسانده‌اند به یک مقام بالاتر، بگوییم یهدون مطابق امر ما. خب این را قبلاً هم داشت. لزومی نداشت اینجا بگویند یهدون بأمرنا یعنی این و فقط این و دیگر هیچ. یک شعر است: و دیگر هیچ.

قرآنی بودن این بحث را دقت بکنید خیلی مهم است. پس باید این واژهٔ امر را حوصله کنیم و پیدا کنیم. انصافاً حوصله می‌خواهد. من هم می‌گویم حوصله باید پیش آیاتی بکنیم که این واژهٔ امر را بحثش را ببینیم.

امر آن جوری که حتی اصولیین می‌گویند دارای دو معناست؛ ما می‌خواهیم بگوییم دارای سه معناست. یعنی این معنا را هم در علم اصول وارد کنیم. می‌گویند دو معناست. حالا اینکه ما می‌خواهیم ادعا کنیم در حد ادعاست؛ اگر اثبات نشد شما می‌گویید اثبات نشد. می‌خواهیم ادعا کنیم که سه تا معنا دارد امر.

یک: امر به معنای فرمان. جمع این امر چیست؟ از روی جمعش هم مشخص می‌شود: اوامر. اوامر یعنی فرامین.

دو: امر به معنای کار، شیء. جمعش با آن فرق دارد: امور. امور داریم و اوامر. این دو تا مشخص است که با همدیگر فرق دارد. این دو تا معنی شناخته‌شدهٔ قرآنی است که آیاتش را الان با همدیگر می‌بینیم.

خود امر به معنای فرمان خودش دو بخش دارد. یکی امر تکوینی و یکی امر تشریعی. جلسهٔ سه‌شنبه هم این معنا عرض شد. امر تشریعی همین‌هاست که در رساله‌های توضیح المسائل نوشته‌اند که فلان کار را بکنید، فلان کار را نکنید. در قرآن می‌گوید «أَقِيمُوا الصَّلَاةَ» این به معنی امر تشریعی است. امر تکوینی آن معنای امری است که در حقیقت یک فرمان است؛ منتها تخلف‌پذیر نیست. خدا در کونِ عالم چنین اراده‌ای کرده که این اتفاق بیفتد. به این می‌گویند امر تکوینی. یعنی یک فرمان است، در قالب یک فرمان هم داده می‌شود؛ منتها تخلف‌پذیر نیست. بر خلاف «أَقِيمُوا الصَّلَاةَ» که تخلف‌پذیر است.

اگر بخواهیم این آیاتش را ببینیم: چه خود واژهٔ امرش، چه صیغهٔ امرش. واژهٔ امر یعنی اینکه الف‌میم‌راء توش باشد. صیغهٔ امر یعنی صیغهٔ امر باشد؛ حالا آن الف‌میم‌راء هم ممکن است نداشته باشد. حالا این معانی تکوینی و تشریعی‌اش را با هم می‌بینیم.


امر تکوینی: «موتوا» در بقره

سورهٔ مبارکهٔ بقره، آیهٔ دویست و چهل و سه. اینجا شما مواجه می‌شوید با یک امر تکوینی. خدا امر می‌کند ولی از این امر و نهی‌های معمولی نیست. البته اینجا صیغهٔ امرش هست نه خود واژهٔ امرش.

«أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِينَ خَرَجُوا۟ مِن دِيَٰرِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ ٱلْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ ٱللَّهُ مُوتُوا۟ ثُمَّ أَحْيَٰهُمْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ» (بقره/۲۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی کسانی را که از خانه‌های خود بیرون شدند در حالی که هزاران تن بودند، از بیم مرگ؟ پس خدا به آنان گفت: «بمیرید»؛ سپس زنده‌شان کرد. بی‌گمان خدا بر مردم صاحب فضل است ولی بیشتر مردم سپاس نمی‌گزارند.

این «أَلَمْ تَرَ»ها اشاره لزوماً به این نیست که دیدی یا ندیدی. یک حالت تعجب همیشگی توش هست. تعجب نکردی از این داستان؟ کسانی که از دیار خودشان خارج شدند «وَهُمْ أُلُوفٌ» در حالی که هزاران بودند. این هم در جای خودش داستان جالبی است و حکایت کلی است. نه اینکه بگویید ولی همه‌اش داستانی بود. نه. خدا به این‌ها — حزقیل نبی به این‌ها گفته بروید در مرزها بجنگید. گفتند مرزها طاعون دارد، ما نمی‌رویم. خدا طاعون را آورد توی شهرشان. یعنی حالا که این جنگ و جهاد را نمی‌کنید، حالِ طاعون.

و این حکایت خیلی از ماهاست. حالا در رفتار ما اگر خودمان را در معرض این چیزها قرار ندهیم، این امتحان است. امتحان است ببینند این کار را می‌کنیم یا نمی‌کنیم. اگر نکنیم گاهی اوقات می‌بینی که مثلاً می‌گویی آقا بیا برای خدا؛ از ترس فقر نمی‌رود یک کاری بکند. مگر خدا دستش بسته است؟ یک کاری می‌کنی توی خانه‌ات، توی مرکز تجارتت فرقش چیست؟ از ترس فقر صدقه نمی‌دهد؛ یک کاری می‌کنی فقر را می‌آورد پیشت. وقتی می‌گوید برای خدا قدم بزن، برای خدا قدم بزن دیگر. ما مجبوریم این کار را برای خدا بکنیم. اگر این کار را نکنی برمی‌دارد همان را می‌آورد آن موقع. این‌جوری نیست که عالم همه‌اش دست ما باشد. به طرفةالعینی می‌تواند یک مریضی را توی آدم بیندازد تمام خوشی آدم را بردارد ضایع کند؛ تمام ثروت آدم را بگیرد.

اینجا می‌گوید این‌ها هم همین‌جور بودند. نرفتند آن جبهه را به چه طاعون. خدا طاعون و مرگش را آورد توی شهرشان. بعد همهٔ همین‌هایی که پایشان حاضر نبود از شهرشان بزنند، همه دررفتند از توی شهر آمدند بیرون. «وَهُمْ أُلُوفٌ» هزاران این‌چنین کردند. «حَذَرَ الْمَوْتِ» از ترس مرگ که توی شهر طاعون افتاده. «فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا» خدا به این‌ها گفت بمیرید.

این بمیرید مشخصاً امر تکوینی است. بمیرید نه اینکه خدا پیغام داد از طریق نبی به این‌ها که بمیرید حالا، و این‌ها هم گفتند چشم می‌میریم یا نمی‌میریم، خب چرا بمیریم، حالا شفا پیدا می‌کنیم. این که نیست. «مُوتُوا» امر تکوینی یعنی بمیرید، مردن دیگر. بمیرید یعنی مردند. «ثُمَّ أَحْيَاهُمْ» بعد این‌ها را خدا زنده کرد. «إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ». پس این امر، امر تکوینی «مُوتُوا».


«أمرنا مترفیها»: مسیر هلاکت از رفاه‌زدگان

در همین معنای امر تکوینی خود واژهٔ امر را هم داریم. سورهٔ مبارکهٔ اسراء، آیهٔ شانزده، صفحهٔ دویست و هشتاد و سه:

«وَإِذَآ أَرَدْنَآ أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا۟ فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا ٱلْقَوْلُ فَدَمَّرْنَٰهَا تَدْمِيرًا» (اسراء/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون بخواهیم آبادی‌ای را هلاک کنیم، خوشگذرانانش را فرمان می‌دهیم؛ پس در آن نافرمانی می‌کنند؛ آن‌گاه سخن [عذاب] بر آن ثابت می‌شود؛ پس آن را سخت درهم می‌کوبیم.

وقتی ما اراده کنیم که یک قریه‌ای را، یک آبادی را هلاک کنیم، از یک مسیری می‌گذریم. وقتی ارادهٔ هلاک یک قومی را بکنیم چه کار می‌کنیم؟ «أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا». ما امر می‌کنیم به خوشگذران‌ها و رفاه‌طلبان آن قوم.

این رفاه‌طلبی یک عجب چیزی است. هرچه آدم‌ها رفاه‌زده‌تر می‌شوند یک جورهای عجیب‌غریب‌تری هستند. ما توی دانشگاه امیرکبیر — حالا به کسی عارض نشود اگر کسی حتی توی دانشگاه هست — یک سری دانشجوی معمولی دارند یک سری دانشجوی بین‌الملل دارند. بعد این بین‌المللی‌ها طبیعتاً پول می‌دهند؛ حدود پنجاه و سه چهار میلیون پول می‌دهند که قراردادشان بین‌الملل است. خب حالا متمول‌اند دیگر؛ خانم، خانوادهٔ متمولین. این‌ها خودشان تقاضا کردند از مرکز معارف — یعنی خود رئیس گروه و این‌ها — که یک سری کلاس‌های معارفی برای این‌ها بگذارید با گرایش ملی و از این چیزها، چون این‌ها سال سومشان می‌روند انگلیس.

جالب این است که گروه این کار را کرده و اساتیدی برای این‌ها گذاشته؛ اساتید خیلی خوبی. مثلاً آقای دکتر کرمی. وسط ترم می‌بُرند. می‌گویند این‌ها دیگر کی‌اند؟ اصلاً وسط ترم آقای دکتر کرمی ذله کرده بود. گفت من دیگر پایم را توی این کلاس نمی‌گذارم؛ بس که این‌ها آدم‌های ضایعی‌اند. باز آقای غفوریان از اساتید خیلی خوب، ایشان رفته بود وسطش بریده بود آمده بود. بعد توی گروه بحث کرده بودند گفته بودند فلانی را بفرستید — یعنی مرا — که آقای حاجی‌دایی داشت با من صحبت می‌کرد می‌گفت فکر کنم تو از پس این‌ها برمی‌آیی؛ تیپت به این‌ها می‌خورد. ظاهراً من خیلی آدم ضایعی به نظر می‌آیم. گفت تو بیا برو سر این بین‌المللی‌ها.

انگار هرچه طرف رفاه‌زده‌تر می‌شود کلاً دیگر هیچ خدایی انگار بنده نیست. کلیت به معنای استغراق نداشته باشد همه را دربر بگیرد؛ ولی واقعاً این رفاه‌طلبی و رفاه‌زدگی انگار بیچاره می‌کند طرف را. و این مُترَف شدن مثل توی قرآن.

حالا کسی هم پولدار است، پولدار است برای خودش. قدیم بازاری‌های قدیمی این‌جوری نبوده که به تناسب اینکه پولدار می‌شوند رفاه‌زده هم بشوند. پول داشته، داشته دیگر. حساب‌هایش پول دارد، کمک می‌کند، خیرات می‌کند. می‌روی خانه‌اش می‌بینی یک خانهٔ متعارف معمولی دارد. ولی حالا این‌جوری شده که نوکیسه‌ها تا پولدار می‌شوند به تناسب همین‌جوری فکر می‌کنند باید به یک روندی هی خانه‌شان را این کنند. بعد با پول‌های کلان تفریحات عجیب‌غریب می‌کنند. می‌خواهند بروند کوسه‌ها شنا کنند توی آب. این چه کاری است؟ ما همین‌جوری با لاستیک شنا می‌کنیم. می‌خواهند بروند زیر دریا. چیزهای تفاخر عجیب‌غریب و امکانات عجیب‌غریب برای خودشان تمدن می‌کنند که حالا یک چیز دیگر باشد.

حالا به هر حال خدا مسیر هلاکت امت‌ها را از این مسیر می‌بیند. وقتی اراده کنیم قومی را هلاک کنیم، امر می‌کنیم به مترفین و پولدارهای آن قوم که فسق کنند توی زمین. یعنی نصاب فسق را ببرند بالا چون دست این‌هاست. این‌ها خوب بلدند فسق کنند. «فَفَسَقُوا فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْنَاهَا تَدْمِيرًا». آن موقع قول عذاب محقق می‌شود. دمار این‌ها را ما درمی‌آوریم. از چه طریقی اقدام می‌کنیم؟ از طریق این‌ها.

این «أَمَرْنَا» مشخص است که امر تشریعی نیست؛ امر تکوینی است. این‌جوری نیست که مثلاً آن پیغمبر بیاید به این مترفین بگوید من از جانب خدا آمده‌ام و شما محبت کنید یک مقدار فسق کنید. بگویند چرا؟ به جهت اینکه خدا می‌خواهد هلاک کند این قوم را حالا. شما محبت کنید فسق را ببرید بالا که ما الان می‌خواهیم هلاک کنیم. این‌ها هم بیایند سرِ من و تو حتم این کار را انجام بدهند. نه. این همین امر تکوینی است که انجام می‌شود.

اگر بگویند امر به فسق می‌کند یعنی یک امر تشریعی باشد بعد این‌ها فسق می‌کنند — این دو تا نظر خلاف ظاهر آیه است. امر تشریعی مال کسی نیست. امر تشریعی مال امت است. زیر امر تشریعی همه مساوی‌اند. اینکه بگوییم به مترفین یک امر تشریعی می‌کنیم مثلاً چنین چیزی نبوده. اینکه بگوییم امر تشریعی می‌کنیم و این‌ها موقع امر تشریعی فسق می‌کنند، خلاف ظاهر است.

این‌ها را بگذارید کنارِ «إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ». اینکه «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا» داخل در یک گفتمان دیگری است اصلاً.

«إِنَّمَآ أَمْرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيْـًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (یس/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمان او چون چیزی را اراده کند تنها این است که به آن بگوید: «باش»؛ پس می‌شود.

ما وقتی اراده کنیم کاری بکنیم می‌گوییم کن فیکون. اینکه بگویند ما اراده کنیم هلاک کنیم یعنی ارادهٔ تکوینی داریم می‌کنیم که هلاک کنیم، بعد امر می‌کنیم مترفین را که مثلاً صدقه بدهید؟ شما می‌گویی امر می‌کنیم صدقه بدهید بعد آن‌ها هم می‌گویند نه. این داخل در همان گفتمان است. البته ممکن است؛ ولی لااقل مانعی برای آن برداشتِ امر تکوینی نیست. امر تکوینی خودش همین‌جوری انجام می‌شود.

سنت‌های الهی به این طریق امرهای تکوینی انجام می‌شود. اگر بخواهیم امر کنیم که بحث خلعه — ما نمی‌توانیم چون الان دارد از طریقی یک چیزی درمی‌آید. یعنی وقتی اراده می‌کنیم می‌خواهیم هلاک کنیم بعد می‌آییم از طریق این مترفین. خیلی خب حالا بگذارید تا اینکه این بحث را توضیح بدهیم. پیشاپیش گریه نکنید؛ روضه‌مان را بخوانیم. تا این بحث را ببینیم: آنجا که در عالم تدریج هستیم، عالم تدریج یک روالی دارد. این معانی را من در همان آیه‌ای که الان می‌آورم و مدتی باید بمانیم روی آن آیه عرض می‌کنم.

امر تشریعی هم که خیلی واضح است دیگر؛ لزومی به استدلال قرآنی نداریم. چه خودِ امرش «أَقِيمُوا الصَّلَاةَ» و این‌ها، چه خود واژگان امرش: «وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَاةِ». این امر، امر بکن، همین معنی امر معروفِ امر تشریعی است.

«وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِٱلصَّلَوٰةِ وَٱصْطَبِرْ عَلَيْهَا ۖ لَا نَسْـَٔلُكَ رِزْقًا ۖ نَّحْنُ نَرْزُقُكَ ۗ وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلتَّقْوَىٰ» (طه/۱۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانِ خود را به نماز فرمان ده و خود بر آن شکیبا باش. از تو روزی نمی‌خواهیم؛ ما تو را روزی می‌دهیم؛ و فرجام [نیک] از آنِ پرهیزگاری است.

هر امری را می‌بینید عمدتاً همین است. این یک معنی: به معنی فرمان.


امر به معنای کار و شیء: «إلیه یرجع الأمر کله»

یک معنای امر چیست؟ کار. شیء. یعنی چیز. سورهٔ مبارکهٔ هود را — ببینید من اصرار دارم این‌ها را روی قرآن پیدا کنیم. شما هم بنویسید؛ گاهی اوقات جزوه بردارید اگر خواستید. یک‌دفعه نگویید روی هوا شد، نفهمیدی چه شد. این آیاتش باشد خودمان هم نگاه کرده باشیم. شما هم نگاه کرده باشید، شما پسرهای خوب.

سورهٔ مبارکهٔ هود، آیهٔ صد و بیست و سه. یکی از این آیات مردافکن است که خیلی‌ها چیز می‌کنند، می‌گویند نه خواهش می‌کنم خدا که این‌جوری نیست؛ خدا خودش راجع به خودش یک چیزی گفته، بعد می‌گویند نه این‌جوری‌ها هم نیست. فکر می‌کنند خدا مثلاً یک چیزی کرده، نقش شکسته.

آیهٔ انتهای سورهٔ مبارکه:

«وَلِلَّهِ غَيْبُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَإِلَيْهِ يُرْجَعُ ٱلْأَمْرُ كُلُّهُۥ فَٱعْبُدْهُ وَتَوَكَّلْ عَلَيْهِ ۚ وَمَا رَبُّكَ بِغَٰفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» (هود/۱۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نهانِ آسمان‌ها و زمین از آنِ خداست؛ و همهٔ امر به سوی او بازمی‌گردد. پس او را بپرست و بر او توکل کن؛ و پروردگارت از آنچه می‌کنید غافل نیست.

برای خدا غیب آسمان و زمین است. «وَإِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ» و کل امر — یعنی کل چیزها — بازگشت به خدا می‌کند. هر چیزی. حتی سورهٔ نساء می‌گوید:

«أَيْنَمَا تَكُونُوا۟ يُدْرِككُّمُ ٱلْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِى بُرُوجٍ مُّشَيَّدَةٍ ۗ وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا۟ هَٰذِهِۦ مِنْ عِندِ ٱللَّهِ ۖ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا۟ هَٰذِهِۦ مِنْ عِندِكَ ۚ قُلْ كُلٌّ مِّنْ عِندِ ٱللَّهِ ۖ فَمَالِ هَٰٓؤُلَآءِ ٱلْقَوْمِ لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا» (نساء/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر جا باشید مرگ شما را درمی‌یابد هرچند در برج‌های استوار باشید. و اگر نیکی‌ای به آنان برسد می‌گویند این از جانب خداست؛ و اگر بدی‌ای برسد می‌گویند این از جانب توست. بگو: همه از جانب خداست. این قوم را چه شده که نزدیک نیست سخنی را بفهمند؟

چشم این‌ها نمی‌فهمد. همه چیز به خدا برمی‌گردد؛ حتی شرور. حتی این کارهای بد، کار بد، همه به خدا برمی‌گردد. هیچ اشکالی هم ندارد. بعضی‌ها این‌جوری — خدا می‌گوید «يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ» می‌گویند نه خواهش می‌کنم؛ یعنی «الْأَمْرُ كُلُّهُ» یعنی اینکه حتی این کارهای خوبی که ما انجام می‌دهیم همه به خدا برمی‌گردد. خود خدا در سورهٔ مبارکهٔ نساء می‌گوید:

«مَّآ أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ ٱللَّهِ ۖ وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ ۚ وَأَرْسَلْنَٰكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا ۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًا» (نساء/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نیکی که به تو رسد از خداست و هر بدی که به تو رسد از خود توست. و تو را به پیامبری برای مردم فرستادیم؛ و گواه بودن خدا بس است.

فهم این آیه حالا یک موقع اگر شد بایستیم این آیات را دقیق بررسی کنیم خیلی زیباست. شما بعد نگویید من خواهش می‌کنم شماها دیگر نفرمایید شرور که به خدا برنمی‌گردد. نه. هر امری که اتفاق می‌افتد، هر کار، هر چیزی به خدا برمی‌گردد. بله. این هم به این معنا نیست که بگوییم خدا توی کار خودت کار بد انجام دادی ما خواستی انجام ندی. این‌جوری هم نیست. مطلب لغز هم نیست.

«وَإِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ». الأمر کله با دو تا تأکید: هم الف‌لام دارد که این الف‌لام استغراق است، هم کله دارد که باز دوباره این هم تأکید است. یعنی همه چیز به خدا برمی‌گردد. «فَاعْبُدْهُ وَتَوَكَّلْ عَلَيْهِ وَمَا رَبُّكَ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ».

خیلی خب این امر همان امر به معنای شیء و کار است. شاهد اینکه ببینیم این امر به معنای فرمان نیست که یرجع الأمر کله. نمونه‌هایی از این آیات مثل آیهٔ صد و نه سورهٔ مبارکهٔ آل عمران اگر نگاه کنید دستتان را از اینجا برندارید تا بتوانید یک مقایسه‌ای بکنید. یادتان هست که این امر را گفتیم جمعش چیست؟ امور. جمع این امر امور است.

«وَلِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ ۚ وَإِلَى ٱللَّهِ تُرْجَعُ ٱلْأُمُورُ» (آل عمران/۱۰۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است از آنِ خداست؛ و کارها به سوی خدا بازگردانده می‌شود.

تمام عالم برای خداست. آنچه در آسمان و زمین است برای خداست. «وَإِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ». به سمت خدا برمی‌گردد همهٔ امور. این امور گفتیم هم جمع همین امر است. معنای کار به جمع، آن جمعش اوامر می‌شود که البته در قرآن اوامر نداریم. ولی امور را زیاد داریم. این آیات نشان می‌دهد که آن «الأمر» آنجا به معنای کار است. شیء، کار.

این هم در حقیقت یک معنی: یک معنی فرمان، یک معنا کار، و یک معنا که حالا می‌خواهیم ادعا کنیم این معنا را. این معنا را می‌خواهیم ادعا کنیم و باید سر این آیه بایستیم. همین آیه‌ای که اشاره شد.


آیهٔ شماره یک: اعراف/۵۴ و ادعای معنای سومِ امر

سورهٔ مبارکهٔ اعراف، آیهٔ پنجاه و چهار. آیات قرآن همه‌اش مایه‌دار است ولی بعضی از آیات خیلی مایه‌دار است. آیات به لحاظ محتوا با همدیگر یکسان نیست. بعضی‌ها حالت کشداری بیشتری دارد، بعضی‌ها محتوایش عمیق‌تر است. به هر حال آیات همه در یک سطح نیست. این آیهٔ پنجاه و چهارم سورهٔ مبارکهٔ اعراف از جهات مختلف اولِ این آیه است. یعنی number one این آیه. آیه را اول می‌خوانیم. یک بسم‌الله بگویید چون این آیه را باید یک کمی بمانیم سرش.

«إِنَّ رَبَّكُمُ ٱللَّهُ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ ٱسْتَوَىٰ عَلَى ٱلْعَرْشِ يُغْشِى ٱلَّيْلَ ٱلنَّهَارَ يَطْلُبُهُۥ حَثِيثًا وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ وَٱلنُّجُومَ مُسَخَّرَٰتٍۭ بِأَمْرِهِۦٓ ۗ أَلَا لَهُ ٱلْخَلْقُ وَٱلْأَمْرُ ۗ تَبَارَكَ ٱللَّهُ رَبُّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (اعراف/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار شما همان خدایی است که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید؛ سپس بر عرش استیلا یافت. شب را به روز می‌پوشاند که شتابان در پی آن است؛ و خورشید و ماه و ستارگان مسخر به امر اویند. آگاه باشید که آفرینش و امر از آنِ اوست. بزرگ‌خیر است خدا، پروردگار جهانیان.

به درستی که پروردگارتان آن کسی است که عالم را خلق کرد «فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ» در شش روز. «ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ» بعد رفت سراغ عرش؛ یعنی مستوی شد روی عرشش. «يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ» روز را پوشاند با شب به صورتی که روز شتابان در پی شب است. حالا این‌ها معانی بسیار زیبایی است که می‌خواهیم نگاه کنیم. «يَطْلُبُهُ حَثِيثًا» و خورشید و ماه و نجوم همه مسخرات به امر اویند. «أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ» برای اوست هم خلق هم امر. «تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ».

این آیه از چند جهت آیهٔ کاملاً اولی است در نظم تدوین قرآن. بحث خلقت آسمان و زمین در شش روز اولین جایی که می‌آید توی این آیه است. بحث عرش اولین جایی که می‌آید توی این آیه است. بحث در حقیقت این معنای امری که ما می‌خواهیم ادعا کنیم یکی از جهات بارزش که مشخص می‌کند همین آیه است. لذا آیهٔ پنجاه و چهارم سورهٔ اعراف، آیه‌ای است درخور توجه کاملاً. و این آیه را ما به فضل خدا — شما چون اهل فضیلت و اهل حوصله‌اید و حوصله می‌کنید که این معانی را با هم ببینیم — محل نظر قرار می‌دهیم از اولش.

همین بحث شش روز خلق کردن این چیزها. بعضی اوقات مستشکلینی هم پیدا می‌شوند حرف‌های عجیب‌غریب می‌زنند که با علم مخالف است. در شش روز؛ اصلاً آن موقع که هنوز شمس و قمر خلق نشده که شش روز. خب این را خدا می‌داند دیگر؛ این‌قدر لوس اشکال نکنید. هنوز خورشید و ماه که خلق نشده پس هنوز ما روز به معنی بیست و چهار ساعتمان را نداریم. دیگر این‌قدر لوس آدم نیاید اشکال کند. نه، این‌ها هنوز خورشید و ماه که درنیامده هنوز درست نشده. پس شش روز یعنی چه؟ که خدا اصرار دارد بگوید آسمانش در دو روز، زمینش دو روز، مابین آسمان و زمین دو روز. حالا این را درستش کن. نه اینکه آدم ورتی بیاید بنشیند بگوید غلط است، غلط است، با علم مخالف است. این را درستش کن چرا می‌گوید شش روز بعد آسمانش دو روز، زمینش دو روز، مابین آسمان و زمینش دو روز. این‌ها را درستش کن نه اینکه همین‌جوری آدم بیاید برگردد اشکال کند.

«قُلْ أَئِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِٱلَّذِى خَلَقَ ٱلْأَرْضَ فِى يَوْمَيْنِ وَتَجْعَلُونَ لَهُۥٓ أَندَادًا ۚ ذَٰلِكَ رَبُّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فصلت/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: آیا به کسی که زمین را در دو روز آفرید کفر می‌ورزید و برای او همتایان می‌تراشید؟ این است پروردگار جهانیان.

«وَجَعَلَ فِيهَا رَوَٰسِىَ مِن فَوْقِهَا وَبَٰرَكَ فِيهَا وَقَدَّرَ فِيهَآ أَقْوَٰتَهَا فِىٓ أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَوَآءً لِّلسَّآئِلِينَ» (فصلت/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آن از فرازش کوه‌هایی استوار نهاد و در آن برکت داد و خوراک‌هایش را در چهار روز اندازه کرد، یکسان برای درخواست‌کنندگان.

«فَقَضَىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَٰوَاتٍ فِى يَوْمَيْنِ وَأَوْحَىٰ فِى كُلِّ سَمَآءٍ أَمْرَهَا ۚ وَزَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْيَا بِمَصَٰبِيحَ وَحِفْظًا ۚ ذَٰلِكَ تَقْدِيرُ ٱلْعَزِيزِ ٱلْعَلِيمِ» (فصلت/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آن‌ها را [به صورت] هفت آسمان در دو روز به انجام رساند و در هر آسمانی کارش را وحی کرد؛ و آسمان دنیا را به چراغ‌ها بیاراستیم و [آن را] نگاهبانی [نهادیم]؛ این است اندازه‌گذاری آن شکست‌ناپذیر دانا.

چون تعرض به این آیه احتیاج به وقت موسّع دارد ما همین‌جا قطع می‌کنیم تا ان‌شاءالله بپردازیم به این آیه. یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.


حکمت زیور کعبه و هیبت مساجد

میلاد حضرت علی علیه‌السلام را تبریک می‌گویم به شما و به خودم به‌عنوان یک پدر. اگر پیدا کنم... کجا گذاشته بودم؟ این‌ور بود.

یک روایت می‌خواهم بخوانم. حالا شاید بگویید خیلی لازم نبود این روایت خوانده شود. ولی سر جای خودش به نظر من قابل دقت است. گاهی اوقات اشکالاتی از این‌ور آن‌ور شنیده‌ام. با این مقدمه شروع می‌کنم که می‌دانید طلااندود کردن گنبد حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها به فرمان آقای بهجت صورت گرفته. یعنی خشت طلا زدن؛ خشت را توجه داشته باشید می‌گویند نه اینکه آجرهای طلا کار کرده باشند توش. به این معناست که یک ورق را می‌آورند طلااندود می‌کنند.

خیلی از ماها گاهی اوقات این به ذهنمان می‌آید که بی‌خود این کارها چیست؟ حالا این را بگذار چند تا جوان ازدواج کنند. این مسجد مثلاً چرا گنبدش این‌مدلی است؟ آقا این را تخت صاف بگذارند خرجش کمتر است. این مسجد را آقا پارتیشن‌بندی کن چهار تا جوان بیایند توش زندگی کنند. آقا اینجا را جمع کن. یعنی چیزهایی که همه‌اش حالت انتقادی است. می‌خواهیم یک چیزی را انگار ببُریم و بکنیم.

من نمی‌خواهم فتوای خاصی بدهم یا حدود و ثغور خاصی را مشخص کنم. اصلاً چنین قصدی ندارم از خواندن این چیز. فقط می‌خواهم که ماها در فضای تفکر امیرالمؤمنین راجع به یک جریانی باشیم. بیش از این هم قصد ندارم. یعنی چیزی نمی‌خواهم بگویم. حالا بگویید پس آقا آنجا فلان کار را می‌کنند چیست؟ یک خرده در فضای این فکر باشیم. این کلمات امیرالمؤمنین است.

از معدود کلمات امیرالمؤمنین در خارج از زمان چهار سال و نه ماه خودشان است. چون در آن چهار سال و نه ماه خیلی امیرالمؤمنین صحبت نمی‌کرده. خیلی محدود. ما خیلی چیز نداریم. این از آن کلماتی است که در همان دورهٔ خلیفهٔ دوم است.

«وَرُوِيَ أَنَّهُ ذُكِرَ عِنْدَ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ فِي أَيَّامِهِ حَلْيُ الْكَعْبَةِ وَكَثْرَتُهُ فَقَالَ قَوْمٌ لَوْ أَخَذْتَهُ فَجَهَّزْتَ بِهِ جُيُوشَ الْمُسْلِمِينَ كَانَ أَعْظَمَ لِلْأَجْرِ وَمَا تَصْنَعُ الْكَعْبَةُ بِالْحَلْيِ فَهَمَّ عُمَرُ بِذَلِكَ وَسَأَلَ عَنْهُ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ» (نهج‌البلاغه، حکمت ۲۷۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روایت شده که در روزگار عمر بن خطاب در حضور او از زیور کعبه و فراوانی‌اش سخن رفت. گروهی گفتند: اگر آن را بگیری و سپاه مسلمانان را با آن تجهیز کنی پاداش بزرگ‌تر است؛ و کعبه را با زیور چه کار؟ عمر آهنگ آن کرد و از امیرالمؤمنین علیه‌السلام پرسید.

آمدند عده‌ای پیش این بنده خدا — إن‌شاءالله بنده خدا — آمدند پیش ایشان و گفتند آقا این همه زیورهای کعبه و پارچه و این چیزها. این‌ها را بکن بفروش. مگر چه دردی می‌خورد پارچه روی کعبه؟ این‌ها را بفروش بده به مسلمین یا بده جیوش مسلمین تجهیز کن. «كَانَ أَعْظَمَ لِلْأَجْرِ» ثوابش بیشتر است. «وَمَا تَصْنَعُ الْكَعْبَةُ بِالْحَلْيِ» کعبه چه احتیاج به این چیزها دارد؟ این را بده بفروش؛ آجرهایش را هم احتمالاً بکنند ملت خانه بسازند. حالا این را من اضافه کردم. فهمّ عمر أمر به ذلک. استغفرالله. این‌ها بردند بعضی از اسباب تا کام آدم را تلخ کنند. ایشان همت کردند چه کاری بکنند؟ بد نیست؛ فکر بدی نیست. فسأل عنه أمیر المؤمنین علیه‌السلام. آمد سؤال کرد از امیرالمؤمنین که خب من چه کار کنم؟ این هم پیشنهاد بدی هم نیست. این مقدمه خیلی ریز نوشته شده در نهج‌البلاغه. حضرت علی این را می‌گویند:

«إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ أُنْزِلَ عَلَى النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ وَالْأَمْوَالُ أَرْبَعَةٌ: أَمْوَالُ الْمُسْلِمِينَ فَقَسَّمَهَا بَيْنَ الْوَرَثَةِ فِي الْفَرَائِضِ، وَالْفَيْءُ فَقَسَّمَهُ عَلَى مُسْتَحِقِّيهِ، وَالْخُمُسُ فَوَضَعَهُ اللَّهُ حَيْثُ وَضَعَهُ، وَالصَّدَقَاتُ فَجَعَلَهَا اللَّهُ حَيْثُ جَعَلَهَا» (نهج‌البلاغه، حکمت ۲۷۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این قرآن بر پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم نازل شد و اموال چهار گونه بود: اموال مسلمانان که آن را میان وارثان در فرائض تقسیم کرد؛ و فیء که آن را بر مستحقانش قسمت کرد؛ و خمس که خدا آن را همان‌جا نهاد که نهاد؛ و صدقات که خدا مصرفش را همان‌جا قرار داد که قرار داد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد. می‌گویند این قرآن بر پیامبر نازل شد. و اموال چهار تا. خود قرآن اموال را به چهار دسته تقسیم کرد. اموال مسلمین که به ورثه‌شان می‌رسد. فیء و غنائم جنگی که قسمت می‌شود بین مستحقین — رزمندگان و این‌ها. خمس که خدا وضع کرده به اصحاب خودش برسد. چهارمی صدقات که آن هم می‌رسد به اهل خودش. مواردش را نمی‌گویند هیچ‌کدام.

«وَكَانَ حَلْيُ الْكَعْبَةِ فِيهَا يَوْمَئِذٍ فَتَرَكَهُ اللَّهُ عَلَى حَالِهِ وَلَمْ يَتْرُكْهُ نِسْيَانًا وَلَمْ يَخْفَ عَلَيْهِ مَكَانًا فَأَقِرَّهُ حَيْثُ أَقَرَّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ لَوْلَاكَ لَافْتَضَحْنَا وَتَرَكَ الْحَلْيَ بِحَالِهِ» (نهج‌البلاغه، حکمت ۲۷۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زیور کعبه همان روز در آن بود؛ پس خدا آن را بر حال خود واگذاشت و نه از روی فراموشی واگذاشت و نه جایش بر او پوشیده ماند. پس تو نیز همان‌جا قرارش ده که خدا و رسولش قرار دادند. عمر گفت: اگر تو نبودی رسوا می‌شدیم؛ و زیور را بر حال خود نهاد.

زیورهای کعبه همان روز بود. خدا به همین حال خودش باقی گذاشت. «وَلَمْ يَتْرُكْهُ نِسْيَانًا» فکر نکن باقی گذاشت و ولش کرد، فراموش کرد که راجع به این اموال تکلیفی مشخص کند. بالاخره دین آن نیست که فکر کنید فقط در برخی اجزاء نظر می‌دهد. از روابط بین‌الملل نظر می‌دهد تا اینکه شما بخواهی بروی دستشویی. این است دین. می‌گوید همان روز این حلی کعبه بود و خدا ولش کرد و ولش کرد فکر نکن نسیاناً ولش کرد. «وَلَمْ يَخْفَ عَلَيْهِ مَكَانًا» مخفی نماند مکانش برای خدا. «فَأَقِرَّهُ حَيْثُ أَقَرَّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ» همان‌جوری که خدا و رسول باقی گذاشتند، تا همان‌جوری باقی؛ دست نزن به این اموال. فقال له عمر: لولاک لافتضحنا. اگر نبودی ما مفتضح می‌بودیم. و ترک الحلیة بحالها.

عرض کردم هیچ محدوده‌ای را نمی‌خواهم از خانه بگویم حالا چه کار باید کرد. ولی در معرض این حدیث آدم قرار بگیرد و این جور چیزها که مثلاً بوده بعضی‌ها تعجب کرده‌اند آقای بهجت چرا این کار را کرد؟ که مثلاً این همه فقر این همه فلان، گفته این گنبد را از طلا درست کنید. این چیز نیست. با آقای جلالی خمینی که تولیت حرم است، ایشان گفت این کار را بکن حتماً. بعد گفتند پول نداریم. گفت پولش جور می‌شود. این کار را حتماً شما بکن. شروع کردند بعد پولش هم جور شد. ملت طلاهایشان را دادند. اصلاً دولتی هم ساخته نشده این چیز.

عرض نمی‌خواهم بکنم که هیچ کاری قابل انتقاد نیست چون آقای بهجت یک کاری کرده؛ گفته اصلاً می‌خواهد یا وصل به عوالم بالا. دیگر از این نمی‌خواهم دنیا را خیلی شلوغ بکنم. ولی این‌قدر هم ساده نباید نگاه کرد. شاید نیاز باشد مساجد یک هیبت و عظمتی داشته باشند. حالا آنجاهایی که خودشان گفته‌اند کراهت دارد — مثلاً نقش انداختن توی مسجد — آن کار را نمی‌کنیم. یعنی اینکه به مسجد یک هیبت و عظمتی دادن خیلی هم این‌جوری نیست که ما بلدوزر راه بیندازیم و همهٔ این‌ها را بکنیم و ببریم خرج چیز بکنیم. همان که این بحث بود در نهج‌البلاغه. شاید هم این حدیث، حدیث مهمی نبود ولی به نظر من حدیث مهمی بود که ما این معنی هم توی ذهنمان داشته باشیم.


دعا و حسن ختام

از همه‌تان التماس دعا داریم. ایام البیض هم هست و دیگر خیلی ایام مبارکی است.

خداوندا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان ما را از ما راضی بدار و در امر فرجش تعجیل بفرما. و ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. خدا نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل‌بیت قرار بده. خدا دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از معارف پرفیض قرآن و اهل‌بیت کوتاه مگردان. هر حظ و بهره‌ای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام اختصاص ده و حاصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را مؤید و منصور بدار. خدا موانع ازدواج و اشتغال و مسکن جوانان را به فضل و کرم از پیش پای آن‌ها بردارد. همهٔ گذشتگان و مفقودانِ ذوی‌الحقوق، پدر، مادر، معلم‌ها و همه را مهمان خوانِ بیکران امیرالمؤمنین بگردان. مقام شهدا را عالی‌تر بگردان. ما را هم به ایشان ملحق بفرما. بحق النبی و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.


پاورقی توضیحی: متنِ این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمه‌های ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است. منبعِ گفتار، فایلِ ASR پیش از نشانِ Segments است؛ Segments در این فایل نیست.