یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ سیونهم از سلسلهٔ درسهای «انسان کامل» (قاسمیان) است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسشوپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانی) درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
آغاز جلسه و بازگشت به آیهٔ ابتلاء ابراهیم
السلام علیکم و رحمة الله. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. مالک یوم الدین. الصلاة والسلام على سیدنا محمد وآله الطاهرین. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان، ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.
صفحهٔ نوزده. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍۢ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًۭا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم را پروردگارش به کلماتی آزمود و او آنها را به انجام رساند، فرمود: «من تو را برای مردم امام قرار میدهم.» گفت: «و از ذریهام نیز؟» فرمود: «عهد من به ستمکاران نمیرسد.»
یک صلوات از محبت بفرمایید. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.
این آیه دستمایهٔ بحث امامت بوده است. از همینجا شروع کردیم که معنای امامت چیست و روایات را هم گشتیم. همواره باید این نکته را حفظ کنیم: اگر مقام امامت بالاتر از مقام نبوت است، معانیِ تشکیکی — یعنی معانیِ دارای مراتب — را باید نگه داریم. این را یکبار دیگر ببینید و رها نکنید. آدم باید عادت کند این معانی را بهصورت دارای مراتب حفظ کند، نه بهصورت یک لایهٔ تخت و یکدست.
معانی ذومراتب و اجتناب ابراهیم از اصنام
بارها عرض شد: اگر حضرت ابراهیم علیهالسلام میفرماید «خدایا من و فرزندانم را از پرستش بتها دور بدار»، این را نباید سادهانگارانه معنا کرد. حضرت ابراهیم بتشکن است؛ کسی که تبر برداشته و بتها را شکسته. آنگاه بگوییم همین آدم از خدا میخواهد که «مرا از بتپرستی حفظ کن»؟ این با ظاهرِ ساده جور درنمیآید مگر آنکه مراتب معنا را نگه دارید.
«وَإِذْ قَالَ إِبْرَٰهِيمُ رَبِّ ٱجْعَلْ هَٰذَا ٱلْبَلَدَ ءَامِنًۭا وَٱجْنُبْنِى وَبَنِىَّ أَن نَّعْبُدَ ٱلْأَصْنَامَ» (ابراهیم/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم گفت: «پروردگارا، این شهر را ایمن گردان و من و فرزندانم را از آنکه بتها را بپرستیم دور بدار.»
بحث «اجتناب» هم به این معنا نیست که کسی کاری را مطلقاً انجام ندهد. به کسی که اصلاً در معرض آن کار نیست نمیگویند «اجتناب کرده». اجتناب آنجا صدق میکند که کسی در معرض کاری باشد و نکند. آقا حضرت ابراهیم در معرض بتپرستی است و میگوید «واجْنُبْنی وَبَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ». طبیعتاً آن بتپرستی و آن اصنامی که حضرت ابراهیم از آن سخن میگوید باید چیزی دیگر باشد؛ رتبهای دیگر از صنم. آن چیزی هم که برای ذریهاش میخواهد — که آنان نیز بت نپرستند — آن هم باید در همان افقِ رتبهای فهم شود، نه در حد بتِ سنگیِ بازار.
این معانیِ ذومراتب را باید عادت کنیم. هر معنایی در قرآن دیدید، آن را ذومراتب حساب کنید؛ بسته به ظرف وجودیِ گوینده و مخاطب و مقام آیه. اینجا هم همین قاعده را باید روی «امامت» و «هدایت» پیاده کنیم.
هدایت امام: «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»
جلسهٔ پیش بحث این شد که امام «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا». این معنا در سورهٔ مبارکهٔ انبیاء و در سورهٔ مبارکهٔ «حم سجده» دیده شد.
«وَجَعَلْنَٰهُمْ أَئِمَّةًۭ يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِمْ فِعْلَ ٱلْخَيْرَٰتِ وَإِقَامَ ٱلصَّلَوٰةِ وَإِيتَآءَ ٱلزَّكَوٰةِ ۖ وَكَانُوا۟ لَنَا عَٰبِدِينَ» (انبیاء/۷۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند، و به ایشان انجام دادن کارهای خیر و برپا داشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم، و آنان پرستندگان ما بودند.
«وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةًۭ يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا۟ ۖ وَكَانُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا يُوقِنُونَ» (سجده/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از ایشان امامانی قرار دادیم که چون شکیبایی ورزیدند و به آیات ما یقین داشتند، به امر ما هدایت میکنند.
عرض شد که اگر «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» را اینطور بفهمیم که «هدایت میکنند مطابق امر ما»، این کارِ مختص امام نیست؛ با نبوت هم سازگار نیست که بگوییم این مقام ویژهٔ امام است. کار نبی هم همین نیست که فقط «مطابق امر» حرف بزند؛ یک روحانی هم میتواند مطابق امر هدایت کند. یعنی او هم «یَهْدُونَ» برابر امر ما. این سطح، سطحِ اختصاص امامت نیست.
کما اینکه در سورهٔ غافر دیدیم مؤمن آل فرعون میگوید: بیایید از من تبعیت کنید تا شما را به راه رشد هدایت کنم. او که نه پیامبر بود نه امام؛ یک مؤمن بود، یک روحانی در میان آنان.
«وَقَالَ ٱلَّذِىٓ ءَامَنَ يَٰقَوْمِ ٱتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِيلَ ٱلرَّشَادِ» (غافر/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن کس که ایمان آورده بود گفت: «ای قوم من، از من پیروی کنید تا شما را به راه رشد هدایت کنم.»
اگر کسی بخواهد «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» برایش جدی شود، باید آن را مطابق با مقام امامت تفسیر کند، نه همینطور سرسری که بگوید «هدایت میکنند مطابق امر ما». شاید پیش از این میشد با این سادگی نگاه کرد؛ اما حالا که بحث انسان کامل شده — این انسانی که جامع جمیع اسماء است، این انسانی که در مراتب قرب فرائض و قرب نوافل جا دارد — دیگر نمیتوان همان لایهٔ نازک را اصل گرفت.
این معانی را در اوایل همین دوره، شاید تا ماه رمضان سال پیش، گشوده بودیم. باید یک فیدبک بدهید تا آن جلسات اول. یکموقع انسان در مسیر تکاملی خودش به این نقطه میرسد که خدا میگوید: من میشوم دست او، چشم او، گوش او.
«وَمَا تَقَرَّبَ إِلَيَّ عَبْدِي بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ وَإِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَبَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ وَيَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا» (حدیث قرب نوافل، کافی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بندهام با چیزی محبوبتر از آنچه بر او واجب کردهام به من نزدیک نمیشود؛ و او با نافله به من نزدیک میشود تا دوستش بدارم. چون دوستش داشتم، شنواییاش میشوم که با آن میشنود و دیدهاش که با آن میبیند و دستش که با آن میگیرد.
من میشوم دست او. من میشوم چشم او. من میشوم گوش او. یعنی تمام مجاری ادراکی و تحریکی او را من اداره میکنم. این تازه ابتدای راه است. قرب نوافل این است.
انسان در مراحل رشد خودش به جایی میرسد که او میشود دست خدا، نه خدا دست او. او میگوید «أَنَا عَيْنُ اللَّه، أَنَا يَدُ اللَّه، أَنَا سَمْعُ اللَّه». یعنی خدا میبیند با چشم او؛ خدا میگیرد با دست او. اگر در ادعیه میبینید که «قُلُوبُنَا أَوْعِيَةٌ لِمَشِيئَةِ اللَّه» — دلهای ما ظرف مشیت خداست — یعنی خدا اراده میکند با ارادهٔ این. این همان قرب فرائض است.
وقتی این معانی در بحث انسان کامل جا بیفتد و آنقدر مرور شود، حل میشود. وقتی او جامع جمیع اسماء میشود، او جای خداست. خلیفهٔ خدا جای خداست. جای خداست؛ فقط ذات غیبالغیوب را کنار بگذارید. آن مرتبه را کسی عبادت نمیکند و نمیشناسد؛ معروفِ اَحَدی هم نیست. اما این خدایی که با اسماء شناخته میشود، خلیفهاش در همان افق مینشیند. این میشود آن «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» که حالا باید دنبالش باشیم: یعنی چه؟ و آن هدایت در چه افقی است؟
سورهٔ یونس: هدایت در بالاترین سطح
پس ما دنبال هدایت در بالاترین سطحش میگردیم، نه هدایت در سطوح میانی یا پایین. سورهٔ یونس را بیاورید؛ صفحهٔ دویست و سیزده. آیهٔ سیوچهار را ببینیم تا منهج تفسیری خود اهلبیت را هم ببینیم که چه کار میکنند.
«قُلْ هَلْ مِن شُرَكَآئِكُم مَّن يَبْدَؤُا۟ ٱلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُۥ ۚ قُلِ ٱللَّهُ يَبْدَؤُا۟ ٱلْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُۥ ۖ فَأَنَّىٰ تُؤْفَكُونَ» (یونس/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: آیا از شریکان شما کسی هست که آفرینش را آغاز کند سپس آن را بازگرداند؟ بگو: خداست که آفرینش را آغاز میکند سپس آن را بازمیگرداند؛ پس چگونه به دروغ کشانده میشوید؟
هیچکدام از این بتان و شریکان شما نیستند که ابتدا کنند خلق را، سپس آن را بازگردانند. بگو خداست که خلق را آغاز میکند و بازمیگرداند. پس چرا دروغ میبندید؟
«قُلْ هَلْ مِن شُرَكَآئِكُم مَّن يَهْدِىٓ إِلَى ٱلْحَقِّ ۚ قُلِ ٱللَّهُ يَهْدِى لِلْحَقِّ ۗ أَفَمَن يَهْدِىٓ إِلَى ٱلْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لَّا يَهِدِّىٓ إِلَّآ أَن يُهْدَىٰ ۖ فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» (یونس/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: آیا از شریکان شما کسی هست که به سوی حق هدایت کند؟ بگو: خداست که به سوی حق هدایت میکند. آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند سزاوارتر است که پیروی شود، یا کسی که راه نمییابد مگر آنکه خود هدایت شود؟ شما را چه شده؟ چگونه داوری میکنید؟
آیا از بتان شما و از شریکان شما کسی هست که به سوی حق هدایت کند؟ بگو خداست که هدایت به حق میکند. درست است که این آیه راجع به خداست. ولی — إنشاءالله دیگر کسانی که به تعبیر بعضی تازه پیچ رادیو را باز کردهاند این را بشنوند — شما هر جا واژهٔ «خدا» و «اللّه» دیدید، آنجا میتوانید انسان کامل را بگذارید؛ یعنی خلیفهٔ اللّه را. هر صفتی که به این خدای اسمائی نسبت داده میشود، خلیفه در همان صفت مینشیند.
پرسش آیه: مهتدی به نفسه، نه «کسی که هدایت نمیکند»
«أَفَمَن يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لَا يَهِدِّى إِلَّا أَن يُهْدَى». این آیه را خیلی بد میفهمند. بعضی سؤال را اینطور میگیرند که: کسی که هدایت میکند به حق باید تبعیت شود یا کسی که هدایت نمیکند به حق؟ آن که سؤال ندارد. کسی که هدایت به حق میکند روشن است که احق است از کسی که اصلاً هدایت نمیکند.
سؤال این است: آن کسی که هدایت میکند به حق سزاوارتر است که تبعیت شود، یا آن کسی که راه نمییابد مگر آنکه خودش هدایت شود تا هدایت کند؟ «لَا يَهِدِّى» یعنی «لَا يَهْتَدِى». «إِلَّا أَن يُهْدَى»: تا هدایت نشود هدایت نمیکند.
یعنی آن کسی که حقیقتاً باید تبعیت شود کسی است که مهتدی به نفسه است؛ خودش هدایتشده است. او باید کسی باشد که «نگار مکتبنرفته» باشد. خودش نباید مکتب دیده باشد؛ نباید از دست این و آن هدایت گرفته باشد.
یکموقع فرض بفرمایید کسی به هدایت قرآن هدایت یافته، به هدایت فلان کس هدایت پیدا کرده، بعد میآید بقیه را هم هدایت میکند. همان است که «یَا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبِیلَ الرَّشَاد». آن میشود مؤمن آل فرعون. او حقیقتاً هدایت نمیکند. برای همین جلسهٔ پیش گفتیم بازگشتِ آن هدایت به چیست؟ به دعوت. او دعوت میکند. فقط دارد دعوت میکند؛ هدایت نمیکند که.
کی هدایت میکند؟ کسی که مهتدی به نفسه است. او هدایت میکند. بقیه دعوت میکنند. این فرق بین دعوت کردن و هدایت کردن است.
یکموقع میگوید باید از میان شما امتی باشند که به خیر دعوت کنند. باید دعوتکنندگان خیر باشند.
«وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌۭ يَدْعُونَ إِلَى ٱلْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمُنكَرِ ۚ وَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ» (آل عمران/۱۰۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و باید از میان شما امتی باشند که به خیر دعوت کنند و به معروف فرمان دهند و از منکر بازدارند؛ و آنان همان رستگاراناند.
فرض بفرمایید الان اینجا نشستهایم و با هم مباحثهٔ قرآن میکنیم. داریم هدایت میکنیم؟ نه. داریم دعوت میکنیم. هدایت کار کسی است که مهتدی به نفسه است. نگار مکتبنرفته باید باشد. کسی نباید به او چیزی یاد داده باشد.
برای همین است که ائمه در روایات مکرر ذیل همین آیه — با اینکه این آیه مال خداست — گفتهاند «أَفَمَن يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ» محمد و آل محمد است. اللهم صلّ على محمد و آل محمد. آن کسی که هدایت میکند خودش نباید هدایت شود. مصحح تفسیری دارد؛ ما در این مدت یاد گرفتهایم. میگویند: کسی که خودش مهتدی به نفسه است احق است، یا آن که باید هدایت شود تا هدایت کند؟ آن که اینگونه است خداست. این کیست؟ هرکه خداست؛ هرکه خلیفهٔ خداست. او جایگزین خداست در هر کدام از این صفاتی که نسبت میدهید. او متصف به صفات حق میشود. او هم هدایت میکند. هیچ اشکالی هم ندارد.
ذات غیبالغیوبی خدا را جدا کنید؛ او هیچی. آن معبود کسی نیست. معروفِ اَحَدی هم نیست. پیامبر هم آن مرتبه را عبادت نمیکند و نمیشناسد. آن مرتبهٔ ذات است؛ بگذارید کنار. اما این خدایی که جامع جمیع اسماء است، اگر علیٰ علم الاسماء است، این چیزها هم هست.
در کل آیه، هر وقت هدایت را به کار میبرد برای کسی است که خودش باید هدایت بیاورد. دعوت نیست؛ هدایت است. احقیت، احقیتِ تعیینی است: اصلاً او هدایت میکند. البته ما دنبال آن سطحی از هدایت میگردیم که مطابق با این معنا باشد. برای همین است که این هدایت را خدا «هدایت» نامیده؛ کما اینکه مؤمن آل فرعون هم میگوید «أَهْدِکُمْ سَبِیلَ الرَّشَاد». اشکال ندارد؛ اما بازگشت آن معنا به دعوت است. این فرق دارد با اینکه خدا هدایت میکند، با اینکه «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا». انسان کامل باید هدایت شود؛ هدایت شدنش مدرسهنرفتن است. مهتدی به نفسه. کسی او را هدایت نمیکند.
یکموقع این را به خدا میگیرید: ظاهر اولی. خداست؛ بقیه مادون خدا. پس خدا هدایت میکند و هیچکس دیگر هدایت نمیکند. یکموقع با یک کار تفسیری مجدد همان «خدا» را انسان کامل میگذارید. او هم مهتدی به نفسه است. این یک کار تفسیری جداست.
مهتدی به نفسه یعنی کسی او را هدایت نکرده؛ یعنی زمام هدایتش به عهدهٔ خداست و اتفاقاً او هم همینطور هدایت میکند. فرق هدایتی که امام قرار است بکند — که حالا از واژهٔ «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» و مادهٔ «امر» باید کمی استخراج شود — همین است: او خودش از طریق باطن هدایت میشود. کارش هم این است که از طریق باطن هدایت میکند. اگر امام دعوتی میکند، همان کاری است که نبوت هم میکند. نبوت هم همین دعوت را میکند. منتها او هدایت به باطن میکند؛ یعنی ملکوت آن شیء و آن شخص را در اختیار دارد و او را هدایت میکند. حالا باید ببینیم «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» چه جوری است.
روش کار: بحث باید قرآنی باشد، نه فقط روایی
سورهٔ مبارکهٔ اعراف را بیاورید. قرار شد برای آنکه واژهٔ «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» مشخص شود، تکلیف این آیه را کمی روشن کنیم. معانیای راجع به این آیه بحث کنیم. بارها عرض شده و بار دیگر هم عرض میشود: اصراری که هست مبنی بر این است که این بحث قرآنی باشد؛ همین ما را کشانده به این آیات. وگرنه روایی طرح کردن این آیه خیلی ساده است و خیلی چیزی هم حل نمیکند. وقتی میگویید روایی است، از جهات مختلف ضربه میخورد.
تا ببینید خود امام باقر علیهالسلام این گرایش را در ما شیعیان میخواهند. روایت هست از ایشان: هرچه من گفتم، دلیلش را از قرآن از من سؤال کنید. من خودم مطابق قرآن حرف میزنم. این خیلی مهم است که مطلب را قرآنیاش را داشته باشیم. روش تفسیری اهلبیت را هم ببینید: چطور این آیه را از موضع خودش به مقام امام تفسیر میکنند؛ به مقام انسان کامل؛ با اینکه آیه مال خداست. چرا چنین کاری میکنند؟ با چه مجوزی؟ آیا مجوزش همینطور از خودشان درآمده و ما نمیتوانیم بفهمیم؟ نه. با مجوزی که از خود متن آیات تا حالا با علم نگاه کنید، این کار، کار اجتهادی است.
تفسیر محتوایی، نه فیشبرداری معجمالمفهرس
این کاری است که المیزان درست کرده. وگرنه تفسیرِ معجمالمفهرس دیدن، فیشبرداری لغت کردن، این کار از قبل از المیزان بوده و بعد از المیزان هم بوده. این کار نو نیست. کار اجتهادی کردن روی محتواست.
نه اینکه معجمالمفهرس را بردارید و واژهٔ امام، شفاعت، انسان، بشر را پیدا کنید، فیشبرداری کنید، همه را کنار هم بگذارید و یک مقاله بنویسید. خب این قبل از المیزان هم بوده. اصلاً تفسیر اجتهادی این نیست. تفسیر اجتهادی یعنی محتوا، محتوا را تفسیر کند. این است که کار دارد. نه اینکه دو کلمه از اینجا بیاورید و دو کلمه از آنجا، کنار هم بچینید و بخواهید این آن را تفسیر کند.
اینجا دیگر لغت کار نمیکند. شما اصلاً نمیدانید دنبال کدام لغت باید بگردید. اصلاً کدام آیه را باید فیشبرداری کنید. درنمیآید. اینها تفاسیر محتوایی است. این است تدبر در قرآن؛ اصلیترین حالت تدبر در قرآن. که چطور ائمه آیات متعدد را از مواضع خودش جدا میکنند.
نمونههای تفسیر اهلبیت: آبِ فرو رفته، دوازده ماه، عرش بر آب
اگر آب رفت و سطحش پایین آمد، کی به شما آب میدهد؟ یعنی اگر امام غایب شد کی به شما معارف میدهد؟
«قُلْ أَرَءَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَآؤُكُمْ غَوْرًۭا فَمَن يَأْتِيكُم بِمَآءٍۢ مَّعِينٍۭ» (ملک/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: به من خبر دهید اگر آب شما فرو رود، چه کسی برایتان آب روان میآورد؟
یکموقع میگویید «امام گفته دیگر». نه. مرید امام باقر شوید که گفت هرچه بوده اگر رسیدید دلیل قرآنیاش را بخواهید.
عرش خدا را زدند روی آب. اگر خواستید ظاهری و مجسمه و مشبّه شوید میگویید بله، خدا تختی دارد روی آب؛ بعد «یَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ» و روز قیامت هشت ملک آن را میبرند.
«وَهُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍۢ وَكَانَ عَرْشُهُۥ عَلَى ٱلْمَآءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًۭا ۗ وَلَئِن قُلْتَ إِنَّكُم مَّبْعُوثُونَ مِنۢ بَعْدِ ٱلْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا سِحْرٌۭ مُّبِينٌۭ» (هود/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید و عرش او بر آب بود، تا شما را بیازماید که کدامتان نیکوکارترید. و اگر بگویی که شما پس از مرگ برانگیخته میشوید، کسانی که کفر ورزیدهاند قطعاً خواهند گفت: این جز جادویی آشکار نیست.
اگر ائمه گفتند «إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللَّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِى كِتَابِ اللَّهِ» و گفتند این دوازده ماه ماییم — چهارتایش حُرُم و باقیاش زیر عرش — آدم میگوید: این چه تفسیری است؟ دوازده ماه سال را گفتید ماییم؟
«إِنَّ عِدَّةَ ٱلشُّهُورِ عِندَ ٱللَّهِ ٱثْنَا عَشَرَ شَهْرًۭا فِى كِتَٰبِ ٱللَّهِ يَوْمَ خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ مِنْهَآ أَرْبَعَةٌ حُرُمٌۭ ۚ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلْقَيِّمُ ۚ فَلَا تَظْلِمُوا۟ فِيهِنَّ أَنفُسَكُمْ ۚ وَقَٰتِلُوا۟ ٱلْمُشْرِكِينَ كَآفَّةًۭ كَمَا يُقَٰتِلُونَكُمْ كَآفَّةًۭ ۚ وَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلْمُتَّقِينَ» (توبه/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شمار ماهها نزد خدا در کتاب خدا، از روزی که آسمانها و زمین را آفرید، دوازده ماه است؛ از آنها چهار ماه حرام است. این است دین استوار؛ پس در آنها بر خود ستم نکنید. و با مشرکان همگی بجنگید چنانکه آنان همگی با شما میجنگند؛ و بدانید که خدا با پرهیزگاران است.
خب چیست؟ این ماهها میتواند اعتباری باشد. اینکه خدا بگوید نزد خدا دوازده ماه است. ولی ائمه گفتند این دوازده ماه ماییم. شما برگردید قرآن را نگاه کنید و قرآنیاش را درست کنید. تفسیر محتوایی درست کنید. این مهم است.
اینکه بگویید تخت خدا را زدند روی آب، این را درست کنید. مگر خدا تخت دارد؟ مگر خدا جسم است؟ ممکن است سر از فکر وهابی درآورید که بله خدا تخت دارد و همین حالا میآید:
«وَجَآءَ رَبُّكَ وَٱلْمَلَكُ صَفًّۭا صَفًّۭا» (فجر/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت و فرشتگان صفاندرصف بیایند.
خدا و ملائکه صف در صف میآیند؛ خدا جلو میآید و ملائکه پشت سر؛ همه خدا را میبینند. بعد قرآن جلوتان را میگیرد:
«لَّا تُدْرِكُهُ ٱلْأَبْصَٰرُ وَهُوَ يُدْرِكُ ٱلْأَبْصَٰرَ ۖ وَهُوَ ٱللَّطِيفُ ٱلْخَبِيرُ» (انعام/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دیدهها او را درنمییابد و او دیدهها را درمییابد؛ و اوست لطیفِ آگاه.
چشم او را درنمییابد. خب اینها را درست کنید. این میشود تدبر در قرآن. آنموقع اگر گفتند «إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا فَمَن يَأْتِيكُم بِمَاءٍ مَعِينٍ» یعنی امام غایب شد؟ درست است. البته سر جای خودش آب هم هست. این معانی تو در توست؛ بطون در همدیگر میرود. آب سر جای خودش آب است. ولی تا گفتند این معارف است، این امام است، نگویید «نه، آب که آب است».
یکخرده از این سادگیِ برخورد با قرآن اگر کسی قرآن مکرر بخواند، مکرر بخواند و ذوق بگیرد از قرآن، میافتد. خدا اساتید ما را حفظ کند؛ این توصیه را همیشه میکردند: روزی یک جزء قرآن بخوانید، با همین فهم شصت درصدی. میشود بیست دقیقه. آن کسی که زیاد قرآن میخواند یک جزء میشود بیست دقیقه. ما چون طلبه بودیم و عربی را خوب میفهمیدیم میگفتند همین شصت، هفتاد درصدی که میفهمید بفهمید. همین. قرآن خواندنِ مکرر، ذوق گرفتن از قرآن و قرآن شدن، باعث میشود آدم آیات را دیده باشد، بارها دیده باشد، مکرر دیده باشد. آنوقت آنقدر هول نکند تا یک آیه میبیند.
اعراف/۵۴: خلق آسمان و زمین و استواء بر عرش
صفحهٔ صد و پنجاه و هفت. به نظر من تفسیر محتوایی مهم است. آیهٔ پنجاه و چهار. بسم الله.
«إِنَّ رَبَّكُمُ ٱللَّهُ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍۢ ثُمَّ ٱسْتَوَىٰ عَلَى ٱلْعَرْشِ يُغْشِى ٱلَّيْلَ ٱلنَّهَارَ يَطْلُبُهُۥ حَثِيثًۭا وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ وَٱلنُّجُومَ مُسَخَّرَٰتٍۭ بِأَمْرِهِۦٓ ۗ أَلَا لَهُ ٱلْخَلْقُ وَٱلْأَمْرُ ۗ تَبَارَكَ ٱللَّهُ رَبُّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (اعراف/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار شما خدایی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر عرش استوا یافت؛ شب را به روز میپوشاند که شتابان آن را میجوید، و خورشید و ماه و ستارگان رامشده به امر اویند. آگاه باش که آفرینش و امر از آنِ اوست. خجسته است خدا، پروردگار جهانیان.
«ٱدْعُوا۟ رَبَّكُمْ تَضَرُّعًۭا وَخُفْيَةً ۚ إِنَّهُۥ لَا يُحِبُّ ٱلْمُعْتَدِينَ» (اعراف/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارتان را به زاری و در نهان بخوانید؛ او تجاوزگران را دوست ندارد.
پروردگار تو کسی است که آسمان و زمین را در شش روز آفرید. سپس استوی علی العرش: همین که آفرید و تمام شد، رفت روی عرشش نشست؛ بر تخت نشست. «یُغْشِى اللَّیْلَ النَّهَارَ»: شب را به روز پوشاند. البته جور دیگر هم معنا شده — برعکس — ولی این معنا باحالتر است که شب را با روز پوشاند؛ آن روزی که دواندوان در پی شب میدود: «یَطْلُبُهُ حَثِیثًا». و خورشید و ماه و ستارگان همه مسخّرات به امر او هستند. آگاه باش که برای اوست خلق و امر. تبارک اللّه رب العالمین.
برای اینکه به «أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ» برسیم باید خودِ روال آیه را بیاوریم. حالا همه جای آیه را توضیح نمیدهیم؛ واقعاً ایستادن و همه جای آیه را توضیح دادن خیلی کار میبرد. بحث ربوبی را باید یکبار دیگر گفت؛ بحث آسمان و زمین را یکبار دیگر؛ خلقت در شش روز را باید بحث کرد.
چون بعضیوقتها دارد آسمان و زمین در شش روز، بعضیوقتها دارد آسمان و زمین و مابینهما در شش روز. مشخص است که بین آسمان و زمین هم همه در شش روز است؛ مجموعاً شش روز. این شش روز طبیعتاً شش تا بیستوچهار ساعت نیست؛ چون آنموقع هنوز شمس و قمر نبوده که این بیستوچهار ساعته باشد.
از آن طرف در سورهٔ مبارکهٔ فصلت این بحث هست که شش روز: دو روزش برای زمین است، دو روزش برای آسمان؛ فلذا میماند دو روزش برای مابین آسمان و زمین.
«قُلْ أَئِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِٱلَّذِى خَلَقَ ٱلْأَرْضَ فِى يَوْمَيْنِ وَتَجْعَلُونَ لَهُۥٓ أَندَادًۭا ۚ ذَٰلِكَ رَبُّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فصلت/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: آیا به کسی که زمین را در دو روز آفرید کفر میورزید و برای او همتایانی قرار میدهید؟ این است پروردگار جهانیان.
«وَجَعَلَ فِيهَا رَوَٰسِىَ مِن فَوْقِهَا وَبَٰرَكَ فِيهَا وَقَدَّرَ فِيهَآ أَقْوَٰتَهَا فِىٓ أَرْبَعَةِ أَيَّامٍۢ سَوَآءًۭ لِّلسَّآئِلِينَ» (فصلت/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آن [زمین] از فرازش کوههایی نهاد و در آن برکت داد و خوراکهایش را در چهار روز اندازه کرد، یکسان برای خواهندگان.
«ثُمَّ ٱسْتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ وَهِىَ دُخَانٌۭ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ٱئْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًۭا قَالَتَآ أَتَيْنَا طَآئِعِينَ» (فصلت/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس به آسمان پرداخت در حالی که دود بود، و به آن و به زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید. گفتند: فرمانبردار آمدیم.
«فَقَضَىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَٰوَاتٍۢ فِى يَوْمَيْنِ وَأَوْحَىٰ فِى كُلِّ سَمَآءٍ أَمْرَهَا ۚ وَزَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْيَا بِمَصَٰبِيحَ وَحِفْظًۭا ۚ ذَٰلِكَ تَقْدِيرُ ٱلْعَزِيزِ ٱلْعَلِيمِ» (فصلت/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آنها را در دو روز هفت آسمان کرد و در هر آسمانی کارش را وحی نمود، و آسمان دنیا را به چراغها بیاراستیم و نگاهبانی کردیم؛ این است اندازهگذاری آن عزیز دانا.
آسمانِ آیه، آسمانِ چشمِ سر نیست
بحث آسمان را هم یادتان باشد؛ اوائل همین دورهٔ انسان کامل چند بار راجع به آسمان حرف زدیم. آسمان فقط به معنای این سقفِ بالای سر نیست. در همین سورهٔ اعراف ببینید: خدا درهای آسمان را برای کسانی که استکبار میکنند بسته است.
«إِنَّ ٱلَّذِينَ كَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا وَٱسْتَكْبَرُوا۟ عَنْهَا لَا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَٰبُ ٱلسَّمَآءِ وَلَا يَدْخُلُونَ ٱلْجَنَّةَ حَتَّىٰ يَلِجَ ٱلْجَمَلُ فِى سَمِّ ٱلْخِيَاطِ ۚ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُجْرِمِينَ» (اعراف/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که آیات ما را دروغ شمردند و از آن تکبر ورزیدند، درهای آسمان برایشان گشوده نمیشود و به بهشت درنمیآیند تا شتر در سوراخ سوزن درآید؛ و اینگونه بزهکاران را کیفر میدهیم.
درهای آسمان برای اینها باز نمیشود. کسی اهل استکبار باشد درهای آسمان بسته است برایش. و وارد بهشت نمیشود تا شتر از سوراخ سوزن رد شود؛ آن که نمیشود، پس این هم نمیشود. خب این که درهای آسمان باز نمیشود مشخص است که این آسمان، این آسمانِ جوّ نیست. خود قرآن قرائن گذاشته که معلوم شود آسمانها و این طبقات، «طِبَاقًا» — طبقه عن طبق — آفریده شدهاند.
«ٱلَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍۢ طِبَاقًۭا ۖ مَّا تَرَىٰ فِى خَلْقِ ٱلرَّحْمَٰنِ مِن تَفَٰوُتٍۢ ۖ فَٱرْجِعِ ٱلْبَصَرَ هَلْ تَرَىٰ مِن فُطُورٍۢ» (ملک/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که هفت آسمان را طبقه طبقه آفرید. در آفرینشِ [خدای] رحمان هیچ ناسازگاری نمیبینی. پس دیده بازگردان؛ آیا هیچ شکافی میبینی؟
اینها با هیئت بطلمیوسی و با نجوم جدید بحث نمیشود. نه با اینها اثبات میشود نه با اینها رد. بحث چیز دیگری است در بحث آسمان. ارجاع میدهم به اوائل همین دوره. اصلاً امر خدا از آسمان تقدیر میشود به سمت زمین. اینجوری نیست که تقدیر مثل تالاب از آسمان بیفتد روی زمین. آنجاهایی که باید تقدیرات انجام شود انجام میشود و سمت زمین نازل میشود. آن آسمان، آسمانهای مربوط به خودش است. معراجهایی که در آسمانها رفتهاند مربوط به همین است.
البته نجوم قدیم را ما با بیمهری تمام گذاشتیم کنار و فکر کردیم همین که هست هست. در حالی که در روایت مکرر بحث آسمانهایی است که ملکوت بعضی از همین ستارگاناند: آسمان چهارم، عطارد، زحل، مشتری. آسمانهایی دارند برای خودشان و باطن بعضی از انبیا متعلق به بعضی از این آسمانهاست. گاهی با سادهسازی زیاد خیلی از این معارف از دست رفته. حال آنکه در مکاشفات عرفا هنوز هست که مثلاً میگویند حضرت یونس متعلق به آسمانِ زحل است؛ آنجا دیده شده. مکاشفاتی هنوز از طریق عرفا انجام میشود که گویا همان نجومِ طبقهپوستپیازیِ سابق است و زمینههای روایی هم دارد.
کلاً الان میبینید هیچ پیامی ندارد. یک آسمان پیام خاصی ندارد. یک سری اجرام سرگردان دارند میچرخند. چه پیامی دارند برای بشریت این پایین؟ کلاً ما در حاشیهٔ دنیا هستیم. دنیایی هست و ما هستیم و هیچ تأثیری هم نمیگذاریم انگار. نه افلاک روی ما تأثیر میگذارد نه ما روی افلاک. تا حدی که کی گفته شما جدا از این دنیایید؟ شما متعلق به این دنیایید.
تعجب از این جریان است که میگویند باران روی حالات روحی ما تأثیر میگذارد. خب اگر باران روی حالات روحی ما تأثیر میگذارد، حالات روحی ما روی باران تأثیر نمیگذارد؟ چرا اینورش را اینقدر راحت میگیرید و آنورش را اینقدر محکم انکار میکنید؟ کم است که روایت نداریم؟ کم است که آیه نداریم؟
بعد این بچهٔ مهندس ما تا چهار کلمه مهندسی میخواند و چهار کلمه الفبا یاد میگیرد در دانشگاه، میگوید این نماز استسقا چه ربطی دارد؟ با بلاهت تمام — واقعاً بلاهت تمام؛ نه مبنای علمی دارد این حرف — میگوید تأثیری ندارد. قرآن میگوید بیایید استغفار کنید، باران میآید.
«وَيَٰقَوْمِ ٱسْتَغْفِرُوا۟ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوٓا۟ إِلَيْهِ يُرْسِلِ ٱلسَّمَآءَ عَلَيْكُم مِّدْرَارًۭا وَيَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلَىٰ قُوَّتِكُمْ وَلَا تَتَوَلَّوْا۟ مُجْرِمِينَ» (هود/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ای قوم من، از پروردگارتان آمرزش بخواهید سپس به او بازگردید تا آسمان را بر شما ریزان بفرستد و نیرویی بر نیرویتان بیفزاید؛ و مجرمانه روی برنتابید.
خشکسالی و حوادث عالم به عنوان پیام هدایت
ببینید ما چقدر از این معارف دور شدهایم. تا خشکسالی میشود، به جای آنکه بنشینیم تأمل کنیم که این حادثه پیام میدهد، سریع میرویم نمودار میبندیم: ایران دورههای خشکسالی داشته؛ این هم متعلق به همین دورهٔ طبیعی است. یعنی هیچ پیامی نیست دیگر؛ خاموش شد و رفت. تمام پیامها حذف شد. یعنی الان خشکسالی شده، خدا دارد میگوید، روایات دارند میگویند؛ اگر این پیامها را نگیریم کلاً دنیا هیچ پیامی در آن وجود ندارد.
چون یک نفر میمیرد، میگویید اتفاق افتاده. کسی تصادف کرده مرده. چه حادثهای میتواند پیام داشته باشد؟ اگر دنیا را اینجوری نگاه کنید هدایتهای خدا چطور انجام میشود؟ زلزله میآید میگویید لایهها تکان خورده. سیل میآید میگویید حوزهٔ آبریز این منطقه مدور بوده، بارانها همه با هم آمده. باران میآید میگویید ابرها به جای اینجا یکخرده آنورتر ریخته، رفته تو دریا؛ یعنی یمنی در آن نیست. میگویید یکخرده باد بیشتر آمده ابرها رفته آنجا ریخته. خب چه حادثهای باید پیش بیاید که کسی بخواهد درسی بگیرد؟
از آنور خدا میگوید اینجوری میشود: اعراض کردند و صیحه فرستاده شد؛ زلزله آمد.
«إِنَّآ أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ صَيْحَةًۭ وَٰحِدَةًۭ فَكَانُوا۟ كَهَشِيمِ ٱلْمُحْتَظِرِ» (قمر/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما بر آنان یک بانگ فرستادیم؛ پس همچون گیاه خشک خردشدهٔ آغلساز شدند.
در روایت آمده اگر زنا زیاد شود فجایع زیاد میشود؛ جوانمرگی. کلاً جوان زیاد میمیرد. خود آن زانی و زانیه نه؛ یک جوان دیگر میمیرد. او زنا میکند، تو میمیری. چرا؟ میخواهد تذکری بدهد؛ گوشی بگیرد. آن مؤمنی که مرده عند اللقاء میرود و برکت و حسرتی از دنیا که جا مانده نیست؛ زودتر رفته، اشکالی برای او نیست. ولی از جایی اتفاق میافتد. حالا این پیام را نگیر، هی تصادف، هی این میمیرد، هی آن در کودکی سرطان میگیرد. هی گوشه را میگیرد که بابا این اتفاق میافتد.
فلذا باید این تفاسیر قرآنی از عالم، تفاسیر وحیانی از عالم را جای آن نگاهِ بیپیام بنشانیم. همینجا میخواستم این عبارت را عرض کنم: «مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ». این مسخّرات به امرِ او که شمس و قمر همه مسخرند. نه مسخر شما. مسخرِ خدایند. حواسمان باید باشد. قرآن این را به ما میگوید.
دو نگاه به تسخیر: من چرخ نیلوفری را به زیر میآورم، یا خدا مسخر عالم است
دو تا نگاه است. یکی اینکه مسخر این عالم منم و میخواهم «چرخ نیلوفری را به زیر آورم»؛ بروم کنکور بدهم، ثبتنام کنم، تا به زیر آورم چرخ نیلوفری را. عمراً. مگر اینکه بشود انسان کامل. آن یک حرف دیگر است.
آنجا «أَنَا مُطِيعٌ لِمَنْ أَطَاعَنِي». خدا میگوید من مطیع کسیام که اطاعت کند. به عبارتی یک غول چراغ میشود برای انسان کامل. کسی که مرا اطاعت کند، منِ خدا اطاعت میکنم او را. مشیت او میشود مشیت اللّه. او میخواهد، خدا میخواهد؛ شاءِ خدا به شاءِ او بسته است. او اراده میکند و خدا اراده میکند چون او اراده کرده. این «به زیر آوردن» بله؛ این یک حرف دیگر است. آن هم دیگر خدایی شدن است.
این است که حافظ میگوید: در پس آینه طوطیصفتم داشتهاند / آنچه استاد ازل گفت بگو میگویم. در مثنوی داستانی هست — داستان کنیزک و خر؛ توصیه نمیکنم الان بروید همان را بخوانید؛ بعضیها کلاً مثنوی برایشان همین یکی است — ولی داخل همان مجموعه داستانی به سبک مولوی هست که ابیاتش نسبتاً کم است و برای مفهوم انسان کامل خیلی زیباست.
طوطیها را وقتی میخواستند آموزش بدهند، آینهای جلوی طوطی میگذاشتند و از پشت آینه صحبت میکردند؛ به صورتی که طوطی فکر کند از جنس خودش دارند با او حرف میزنند، ولی حرف از کس دیگری است. این را میگیرد. اینکه از جنس انسان برای انسان سلاح و حجّت درست کردهاند از همین رقم است: آینهای گذاشتهاند و خدا از پس این دارد صحبت میکند. پیامبر را میبیند، میگوید از جنس خودش است؛ منتها این خدایی دارد صحبت میکند. اینجا دیگر خداست. داستان از آموزش طوطی میزند به انسان کامل.
یعنی تمام حوادث، اهل اللّه و قرآن و روایات، بحث آیت بودن است. همهٔ عالم — تمام حوادث عالم — آیت خداست. یک تعبیر ضعیفتر این است که در تمام حوادث عالم خدا را میبینید. یک تعبیر عمیقتر این است که همهٔ حوادث عالم قابلِ کد شدن به حوادث معنوی عالم است. اگر از حادثهٔ طوطی آن حادثه را استخراج میکند، این آیت گرفتن است. و همه چیز حتی حرامش اینجوری است.
این سرّ دعاست: «اللَّهُمَّ أَغْنِنِي بِحَلَالِكَ عَنْ حَرَامِكَ». خدایا از حلالت کاری کن از حرامت بینیاز شوم. بعضیوقتها اینطور نگاه میکنیم که خدایا کاری کن مشغول حلالت شوم تا از حرامت بایستم. حرف بالاتر از این هم هست: خدایا در این لذت حرام چه لذتی وجود دارد؟ همین را من میخواهم در حلالش.
شما فکر میکنید اینهایی که عرق میخورند و مست میشوند کیف نمیکنند؟ بروید ازشان بپرسید. آنموقعی که مست میکنند خیلی حال میکنند. خدایا من این را هم میخواهم؛ منتها نه حرامش را، حلالش را. حلالش مستیهایی دارد، شرابهایی به نام شراب طهور.
«عَٰلِيَهُمْ ثِيَابُ سُندُسٍ خُضْرٌۭ وَإِسْتَبْرَقٌۭ ۖ وَحُلُّوٓا۟ أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍۢ وَسَقَىٰهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًۭا طَهُورًا» (انسان/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر آنان جامههایی از سندس سبز و استبرق است و با دستبندهایی از نقره آراسته شدهاند، و پروردگارشان به آنان شرابی پاک نوشاند.
ساقی خدا بیاید شراب طهور بدهد. چه لذتی در مستی هست که آدم بگوید گور پدر دنیا با همهٔ بالا و پایینش؛ گور پدر علم، مرزهای علم رفته جلو آمده عقب؛ گور پدر زن و بچه و کار و شغل و احترام. این چه حالتی است که یکی مست میکند چنین حالی به او دست میدهد؟ خدایا از آن «وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» بده؛ نه شراب نجس، شراب طهور که همان حالت مستی و گنگی — بیخیال همهٔ دنیا — چه حالت لذتبخشی میتواند باشد.
همان شرابی که حافظ میگوید: شرابی تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش / که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شور و شورش. از این بیخیال دنیا. این هم یک لذت است؛ لذت مستی. آنجا لذت مستی اینورش وجود دارد. «أَغْنِنِي بِحَلَالِكَ عَنْ حَرَامِكَ»: من اینجورش را میخواهم. لحظاتی در عمرم باشد که بگویم گور پدر همهٔ حالم؛ کار و شغل و علم و اینکه چقدر درس میخوانم یا نمیخوانم و کی به من احترام میگذارد. یک حالت گنگی؛ یک لذت خودش.
یکموقع با شراب نجس حاصل میشود که عقل را زائل میکند و مادون عقل مینشیند. یکموقع میروید مافوق عقل مینشینید و همین حرفها هست؛ در منطقهٔ عشق مینشینید. «وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا».
اینکه از داستان مثنوی زدیم به اینجا، بحث این است که مسخرِ شما نیستید. برای شما تسخیر شده: «سَخَّرَ لَكُم». یعنی اگر این زمین نرم است، خدا این زمین را نرم کرده.
«هُوَ ٱلَّذِى جَعَلَ لَكُمُ ٱلْأَرْضَ ذَلُولًۭا فَٱمْشُوا۟ فِى مَنَاكِبِهَا وَكُلُوا۟ مِن رِّزْقِهِۦ ۖ وَإِلَيْهِ ٱلنُّشُورُ» (ملک/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که زمین را برای شما رام کرد؛ پس در شانههای آن راه بروید و از روزیاش بخورید؛ و به سوی اوست برانگیخته شدن.
«وَسَخَّرَ لَكُم مَّا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا مِّنْهُ ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّقَوْمٍۢ يَتَفَكَّرُونَ» (جاثیه/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است، همه را از جانب خویش برای شما رام کرد؛ بهراستی در این برای مردمی که میاندیشند نشانههایی است.
ذلول و رام برای تو قرار گرفته. این زمین اگر وحشی باشد تو نمیتوانی راه بروی رویش. خدا برایت نرم کرد تا شیار کنی، دانه بپاشی، کشاورزی کنی.
دو تا نگاه است. نگاه علم جدید این است که تو مسخری و میخواهی عالم را تسخیر کنی. نگاه قرآن این است که خدا مسخر این عالم است و برای تو تسخیر کرده و راهوار کرده تا استفاده کنی. شکر. این یک نگاه دیگر به عالم است.
خطبهٔ ۱۴۳ نهجالبلاغه: زمین و آسمان مطیع پروردگارند نه دلسوز شما
دیشب میگشتم این را پیدا کردم. خطبهٔ صد و چهل و سه نهجالبلاغه، در همین بحث استسقاء، نماز طلب باران. حضرت میفرمایند:
«أَلَا وَإِنَّ الْأَرْضَ الَّتِي تُقِلُّكُمْ وَالسَّمَاءَ الَّتِي تُظِلُّكُمْ مُطِيعَتَانِ لِرَبِّكُمْ وَمَا أَصْبَحَتَا تَجُودَانِ لَكُمْ بِبَرَكَتِهِمَا تَوَجُّعًا لَكُمْ وَلَا زُلْفَةً إِلَيْكُمْ وَلَا لِخَيْرٍ تَرْجُوَانِهِ مِنْكُمْ وَلَكِنْ أُمِرَتَا بِمَنَافِعِكُمْ فَأَطَاعَتَا وَأُقِيمَتَا عَلَى حُدُودِ مَصَالِحِكُمْ فَقَامَتَا» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید زمینی که شما را بر خود میکشد و آسمانی که بر سرتان سایه افکنده، هر دو مطیع پروردگار شمایند. نه از دردِ دلِ شما و نه برای نزدیکی به شما و نه به امید خیری که از شما چشم داشته باشند برکت میبارند؛ بلکه به منافع شما مأمور شدهاند پس اطاعت کردهاند، و بر مرزهای مصالح شما برپا داشته شدهاند پس ایستادهاند.
این زمینی که سنگینی خودت را انداختهای رویش، و این آسمانی که سایه انداخته سر تو، مطیع پروردگارند. به برکت خودشان از ترس تو جود نمیکنند. نمیخواهند به تو نزدیک شوند. کار این نیست. نمیخواهند خیری از جانب تو بگیرند. امر شدهاند منافعی به تو برسانند؛ دارند اطاعت میکنند. اقامه شدهاند که مصالحی به تو برسانند؛ دارند اطاعت خدا میکنند. همهٔ آسمان و زمین مطیع خدایند.
«إِنَّ اللَّهَ يَبْتَلِي عِبَادَهُ عِنْدَ الْأَعْمَالِ السَّيِّئَةِ بِنَقْصِ الثَّمَرَاتِ وَحَبْسِ الْبَرَكَاتِ وَإِغْلَاقِ خَزَائِنِ الْخَيْرَاتِ لِيَتُوبَ تَائِبٌ وَيُقْلِعَ مُقْلِعٌ وَيَتَذَكَّرَ مُتَذَكِّرٌ وَيَزْدَجِرَ مُزْدَجِرٌ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بندگانش را هنگام اعمال بد به کاهش میوهها و بازداشتن برکتها و بستن گنجینههای خیرات میآزماید تا توبهکننده توبه کند و دستکشنده دست بکشد و به یادآورنده به یاد آید و بازدارنده باز ایستد.
اینها پیام دارد. باید توبه کنید. کسی که میخواهد کنده شود از فضای قبلیاش کنده شود. متذکر متذکر شود. آن که باید ملامت شود ملامت شود.
و خدا استغفار را سبب ریزش رزق و رحمت خلق قرار داده است.
«فَقُلْتُ ٱسْتَغْفِرُوا۟ رَبَّكُمْ إِنَّهُۥ كَانَ غَفَّارًۭا» (نوح/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس گفتم: از پروردگارتان آمرزش بخواهید که او همواره آمرزنده است.
«يُرْسِلِ ٱلسَّمَآءَ عَلَيْكُم مِّدْرَارًۭا» (نوح/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آسمان را بر شما ریزان بفرستد.
«وَيُمْدِدْكُم بِأَمْوَٰلٍۢ وَبَنِينَ وَيَجْعَل لَّكُمْ جَنَّٰتٍۢ وَيَجْعَل لَّكُمْ أَنْهَٰرًۭا» (نوح/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما را به مالها و پسران یاری دهد و برایتان باغها قرار دهد و برایتان جویبارها.
حضرت همین آیات را در خطبه میآورند و میفرمایند: خدا رحمت کند کسی را که به استقبال توبه میرود و گناهانش را اقاله میکند و به مرگش پیشدستی میکند؛ یعنی میخواهد چشمش زودتر باز شود.
لذا اینکه خدا گفته شمس و قمر و نجوم مسخّراتاند، نه مسخر شما. مسخرِ خدایند. و «سَخَّرَ لَكُم»: همهٔ عالم یک جوری آفریده شده مطیع دست خدا، که قابل استفاده برای ماست. ما هم یک گوشه از این عالم نیستیم که جدا ایستاده باشیم؛ ما هم جزو این عالمیم.
باد و آبِ زیرزمین و یُمنِ باران
این عالم، این بادها به دست خداست.
«وَأَرْسَلْنَا ٱلرِّيَٰحَ لَوَٰقِحَ فَأَنزَلْنَا مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ فَأَسْقَيْنَٰكُمُوهُ وَمَآ أَنتُمْ لَهُۥ بِخَٰزِنِينَ» (حجر/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بادها را بارورکننده فرستادیم؛ پس از آسمان آبی فروفرستادیم و شما را بدان سیراب کردیم، و شما خزانهٔ آن نیستید.
«ٱللَّهُ ٱلَّذِى يُرْسِلُ ٱلرِّيَٰحَ فَتُثِيرُ سَحَابًۭا فَيَبْسُطُهُۥ فِى ٱلسَّمَآءِ كَيْفَ يَشَآءُ وَيَجْعَلُهُۥ كِسَفًۭا فَتَرَى ٱلْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَٰلِهِۦ ۖ فَإِذَآ أَصَابَ بِهِۦ مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِۦٓ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ» (روم/۴۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداست که بادها را میفرستد پس ابری برمیانگیزد، آن را در آسمان هر گونه بخواهد میگستراند و پارهپاره میکند؛ پس دانههای باران را میبینی که از لابهلایش بیرون میآید. چون آن را به هر که از بندگانش بخواهد برساند، ناگاه شادمان میشوند.
اگر باد نفرستد آن لقاحی که درختها میکنند انجام نمیشود. کسی که بادها دست اوست میتواند یک کمی اینورتر ببرد؛ به جای زمینهای کشاورزی بریزد تو دریا، بریزد تو کویر.
آن که ترافیک آبهای زیرزمینی را زیر زمین رهبری میکند:
«أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءًۭ فَسَلَكَهُۥ يَنَٰبِيعَ فِى ٱلْأَرْضِ ثُمَّ يُخْرِجُ بِهِۦ زَرْعًۭا مُّخْتَلِفًا أَلْوَٰنُهُۥ ثُمَّ يَهِيجُ فَتَرَىٰهُ مُصْفَرًّۭا ثُمَّ يَجْعَلُهُۥ حُطَٰمًا ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَذِكْرَىٰ لِأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ» (زمر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی که خدا از آسمان آبی فروفرستاد، پس آن را چشمههایی در زمین روان کرد، آنگاه با آن کشتی رنگارنگ برمیآورد، سپس خشک میشود و آن را زرد میبینی، سپس خرد و ریز میگرداند؟ بهراستی در این برای خردمندان تذکری است.
او دارد آن ترافیک آبهای زیرزمینی را اداره میکند. او یک جور دیگر اداره میکند. قناتها از جایی اینجا درمیآورد، میرود یک جای دیگر میزند بیرون. همه مطیع دست خدایند. ما هم یک گوشه از این عالمیم که نسبتمان با این عالم تعیینکنندهٔ چیزهاست: آبها، بادها، زمین.
شما فکر میکنید این آب هر جوری بیاید یمن و برکت در آن است؟ از شمالیها بپرسید. یکموقع دعا میکنند باران بیاید، یکموقع دعا میکنند نیاید. باران میآید سرِ شکوفهٔ درخت را میزند. چقدر از این اتفاقها میافتد؟ هر بارانی یمن ندارد. یا آنقدر میآید سیل میشود میرود، یا نمیآید، یا میآید سرِ درخت را میزند. خب اینها همه دست خداست. این را باید باور کرد.
اگر قرار باشد این حوادث را از عالم نفهمیم و نگیریم، هیچ نسبت درستی با عالم نمیتوانیم برقرار کنیم. هی میخواهیم عالم را یک جور دیگر به دست خودمان بگیریم. میگوید آب اگر برود پایین چه میشود؟ میگوییم چاه میزنیم، عمیقتر. اصلاً نمیخواهد پی آب را بگیرد؛ باز یک چاه عمیقتر میزنیم آب میآید. اگر آب دریاها را لوله میکشیم میآوریم توزیع میکنیم. میخواهد یک جوری خودش را تسخیر کند باز. نمیخواهد خداییِ این حوادث عالم را رام باشد. همهاش میخواهد به جای آنکه گدا در درگاه خدا باشد یک کار دیگر بکند.
نقد نگاه، نه نقد فعل: جراحی و باردار کردن ابرها
نگاه را میشود نقد کرد. یکموقع نگاه این است که دکتری جراح دست به چاقو میشود، شکم را باز میکند، تومور را درمیآورد. کار خوبی است. اگر کلاً نگاه این باشد که ما همهٔ بیماریها را باید حل کنیم، خودمان درمان میکنیم، ماییم که درمان میخواهیم، میخواهیم انسان را از رنجهای موجودش نجات دهیم — این نگاه منافات پیدا میکند با نگاه قرآن. چون خدا میگوید ما انسان را در کبد آفریدیم؛ در رنج.
«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ فِى كَبَدٍ» (بلد/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به راستی که انسان را در رنج آفریدیم.
رنجهای ساختاری وجود دارد. انسان مگر میشود بیرنج؟ چون این را حل میکنی میرود یک چیز دیگر درست میکند. نگاه روانشناس اگر این باشد که من میخواهم تمام مشکلات را حل کنم و میکنم، این نگاه به درد نمیخورد.
این بیماری که پیش میآید بله، پیش بیاید. من در این بیماری پیامهایی بگیرم. چه بشود؟ دکتر هم دست به چاقو بشود این تومور را درآورد. این نگاهها خوب است. مگر قبلاً نجوم نبوده؟ بوده؛ منتها کشف آیات الهی بوده.
اینکه ابرها را باردار کنیم، این یک نگاه منطقیِ تسخیری است. گرچه خود این فعل را شاید نشود نقد کرد. اینکه من میخواهم عالم را تغییر بدهم به نفع خودم. ولی حواسم نیست که تو این کار را میکنی، خدای بیماریهای تمام این سلولهای تو دست اوست. قلبت دست خداست. مغز. یک بیماری اضطرابی درست میکند که تو چه کارش میخواهی بکنی؟ هی برو قرص فلوکستین و زولوفت و فلان. میدانی آنجا به جای «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» شروع میکند عالمی مضطرب کردن.
«ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ ٱللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ ٱللَّهِ تَطْمَئِنُّ ٱلْقُلُوبُ» (رعد/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که ایمان آوردهاند و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد. آگاه باش که با یاد خدا دلها آرام میگیرد.
اینجوری نیست که بنشینی انگار عالم دست ماست. قلب دست خداست، بدن تو دست خداست. بیمناسبت و بامناسبت میتواند یک گوشه از سلولهای تو را — مگر سلول سرطانی درست کردن چه کار دارد؟ — یک چیز کارکرد یکی از اینها اشتباه شود، کدینگش اشتباه شود، شروع کند تکثیرهای عجیبوغریب. اینجوری به جنگ عالم رفتن، به جنگ خدا رفتن و خدا را در تمام حوادث نادیده گرفتن، این است.
آنموقع بگوییم آقا برگردید به سمت خدا تا این بیماری سرطانی کم شود. این را الان دنیا به ما میخندد یا نه؟ این حرف خندهدار هست یا نه؟ و این کار را نمیکنیم.
ببینید انسان محتاج امور ماورایی است. این کار را نمیکند؛ گرفتار فال قهوه و نخود میشود. فال قهوه و نخود مال ما نبود. مال آنهاست که الان در تجریش پول میگیرند فال قهوه و نخود میگیرند. وقتی کسی خدا را بگذارد کنار گرفتار فال قهوه و نخود میشود. این انسانی که محتاج این امور ماورایی است، محتاج این غیبهاست و در نهاد او گذاشته شده، خدا را که کنار میگذارد…
میدانید خرافیترین اقوام دنیا آمریکایی و اروپاییاند؟ همین الان. اینقدر فیلم جادویی میسازند، در کارتونها کارهای عجیبوغریب؛ برای خودشان قدرتهای ماورایی درست کردهاند. آمار دادهاند سقوط این بچهها خیلیاش به خاطر همین اسپایدرمن و اینهاست. بچه فکر میکند واقعی است، خودش را میاندازد پایین.
«ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ»: استیلاء و ربوبیت
ثم استوی علی العرش. این آسمان و زمینی که آفرید رفت روی عرش نشست. استوی یعنی استولی؛ یعنی مستولی بر عرش شد. هرجا بحث «استوی علی العرش» داری بحث تدبیر داری؛ آن که میخواهد ربوبیت کند عالم را. از ابتدای آیه هم معلوم شد به ربوبیت شروع شد: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ». میخواهد ربوبیت کند. مینشیند که ربوبیت کند حالا.
سورهٔ مبارکهٔ یونس، آیهٔ سه — صفحهٔ دویست و هشت. صبح برق رفت؛ ما هم آخوندِ کامپیوتری شدهایم. اگر کامپیوتر را از آدم بگیرند چیزی میشویم. پیامش این است که باید لپتاپ بخرم! إن ربکم اللّه:
«إِنَّ رَبَّكُمُ ٱللَّهُ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍۢ ثُمَّ ٱسْتَوَىٰ عَلَى ٱلْعَرْشِ ۖ يُدَبِّرُ ٱلْأَمْرَ ۖ مَا مِن شَفِيعٍ إِلَّا مِنۢ بَعْدِ إِذْنِهِۦ ۚ ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمْ فَٱعْبُدُوهُ ۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ» (یونس/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار شما خدایی است که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر عرش استوا یافت؛ کار را تدبیر میکند. هیچ شفیعی نیست مگر پس از اذن او. این است خدا، پروردگار شما؛ پس او را بپرستید. آیا پند نمیگیرید؟
مینشیند روی مقام فرمانروایی خودش؛ میخواهد تدبیر امور کند: «یُدَبِّرُ الْأَمْرَ».
خودِ بحث عرش هم به چه معناست؟ ببینید قرآن میخواهد حساب خدا را بکنید. یک لحظه خودتان را بگذارید جای خدا. اگر من خدا بودم چه کار میکردم؟ خدا قرار است در ششصد صفحه متنی به شما بگوید که از درونیترین حالات خودتان با خودتان در آن باشد — سرّ و اخفیالسرّ — تا عرش و کرسی و ذات خدا و پایین و بالا، تا روابط بینالملل. یعنی کل عالم را خلاصه کند در همین کلماتِ بیستوهشت حرف عربی؛ با همان کلماتی که آن عربِ مکه داشته و میفهمیده. با این کلمات معارفی بگوید که مال عربِ چهارصد سال پیش نباشد؛ معارفی که الی یوم القیامة معارف باشد و الی یوم القیامة هر عالمی بنشیند لنگ بیندازد.
خودت را بگذار جای خدا ببین باید چطور بگوید. لذا ظاهر و باطن پیش میآید، محکم و متشابه پیش میآید. این عرش از همین معانی است.
اگر بعضی گفتهاند اصلاً راجع به این معانی تأمل نکنید — در تاریخ خود تشیع هم گفتهاند بیخیال این معانی چیست شما تأمل میکنید؛ عرش یک چیزی هست دیگر، این نیست، حالا یک چیزی هست ولی تأمل نکن — با حال آنکه تدبر در آیات تدبر در همهٔ آیات است؛ همهٔ معارف، از جمله عرش. اینکه گفتهاند بدعت است و سر از چه درمیآورد، وصلش میکنند به آیات سورهٔ آل عمران.
«هُوَ ٱلَّذِىٓ أَنزَلَ عَلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ مِنْهُ ءَايَٰتٌۭ مُّحْكَمَٰتٌ هُنَّ أُمُّ ٱلْكِتَٰبِ وَأُخَرُ مُتَشَٰبِهَٰتٌۭ ۖ فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌۭ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَٰبَهَ مِنْهُ ٱبْتِغَآءَ ٱلْفِتْنَةِ وَٱبْتِغَآءَ تَأْوِيلِهِۦ ۗ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَّهُ ۗ وَٱلرَّٰسِخُونَ فِى ٱلْعِلْمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِۦ كُلٌّۭ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا ۗ وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَٰبِ» (آل عمران/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که این کتاب را بر تو نازل کرد؛ بخشی از آن آیات محکم است که مادر کتاباند و بخشی دیگر متشابهاند. اما کسانی که در دلهایشان کجی است، برای فتنهجویی و برای تأویلش از متشابه آن پیروی میکنند. و تأویلش را جز خدا نمیداند. و راسخان در علم میگویند: به آن ایمان آوردیم، همه از جانب پروردگار ماست. و جز خردمندان پند نمیگیرند.
آن تأویل، کار ما تفسیر است. تأویل غیر تفسیر است. تأویل خودِ آن حادثهٔ خارجی است. یکموقع اگر شد باید پروندهٔ تأویل و تفسیر را باز کنیم. تأویل خود آن حادثهٔ خارجی است که کسی که کجدلی دارد — «فِى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ»، «فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» — مرض قلبی دارد. نه اینکه نوار قلب بگیری مرض؛ آن حقیقت وجودیاش مریض است. او میآید حادثه را میبیند، حادثهٔ خارجی را، آیهٔ متشابه هم میآورد، میگوید این مصداق آن است. این کار را میکند. «ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ»: حادثهٔ خارجی میبیند با یک آیهٔ متشابه همینطور گره میزند؛ میگوید این مصداق آن آیه است، برای فتنهانگیزی. این کار کسانی است که در دلهایشان زیغ است. این کار، کار تفسیر نیست اصلاً؛ کار تأویلِ فتنهجویانه است.
خب این آیه هم باید جزو آیاتی باشد که تأمل میشود رویش. حالا بعضی عرش را طبیعتاً به معنای تخت یا یک جای بلند میگیرند. عرش در قرآن چنین معنایی دارد که جامع معنا به معنای یک نقطهٔ بلند است؛ چون روی نقطهٔ بلند فرمانروایی میکنند یا دستور میدهند. این معنا را ببینید. برای اینکه کمی معنای عرش را از یکی دو آیه درآوریم، سورهٔ نمل آیهٔ بیستوسه و انعام آیهٔ صد و چهل و یک را بیاورید. یکی صفحهٔ صد و چهل و شش، یکی صفحهٔ سیصد و هفتاد و نه.
معروشات: عرش به معنای سقف و داربست
همین صفحهٔ صد و چهل و شش: اینجا معروشات و عرش به معنای سقف است.
«وَهُوَ ٱلَّذِىٓ أَنشَأَ جَنَّٰتٍۢ مَّعْرُوشَٰتٍۢ وَغَيْرَ مَعْرُوشَٰتٍۢ وَٱلنَّخْلَ وَٱلزَّرْعَ مُخْتَلِفًا أُكُلُهُۥ وَٱلزَّيْتُونَ وَٱلرُّمَّانَ مُتَشَٰبِهًۭا وَغَيْرَ مُتَشَٰبِهٍۢ ۚ كُلُوا۟ مِن ثَمَرِهِۦٓ إِذَآ أَثْمَرَ وَءَاتُوا۟ حَقَّهُۥ يَوْمَ حَصَادِهِۦ ۖ وَلَا تُسْرِفُوٓا۟ ۚ إِنَّهُۥ لَا يُحِبُّ ٱلْمُسْرِفِينَ» (انعام/۱۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست که باغهای داربستی و ناداربستی و خرما و کشتزار با خوردنیهای گوناگون و زیتون و انار، همانند و ناهمانند پدید آورد. از میوهاش چون ثمر داد بخورید و حق آن را روز دروش بدهید، و اسراف نکنید که او اسرافکاران را دوست ندارد.
اگر رفتی توی این تاکستانها و کیویستانها — کیویستان نداریم ها — حساب کن: «هُوَ الَّذِى أَنشَأَ جَنَّٰتٍ مَّعْرُوشَٰتٍ وَغَيْرَ مَعْرُوشَٰتٍ». او خدایی است که ایجاد کرده باغهای معروش — معروش یعنی مسقف؛ آنهایی که باید داربست بزنند تا بمانند. میوههای داربستی مثل تاک و کیوی. رفتی شمال دیدی این داربستها را زدهاند. چه عالمی است. باغهای داربستخورده و باغهای بدون داربست. این هم همان معنای داربست و سقف بلند است.
و نخل و زرع مختلف الأکل. «أُکُل» به معنای خوردنی است، نه خوردن. خوردنیهای مختلف و زیتون و رمان، متشابه و غیرمتشابه. بخور؛ منتها «وَءَاتُوا۟ حَقَّهُۥ يَوْمَ حَصَادِهِ». حواست باشد حقش را بده. حق مستضعفین را بده. نه اینکه خوردی و ورم کردی، تا برسد به حلقوم.
«فَلَوْلَآ إِذَا بَلَغَتِ ٱلْحُلْقُومَ» (واقعه/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چرا آنگاه که [جان] به گلوگاه میرسد [کاری نمیکنید]؟
حتی إذا بلغت الحلقوم: خورده و از سرِ سیریِ ظالم آروغ میزند. به قول امیرالمؤمنین از بس خورده خلمه شده. نه. روز درو حق مستضعفان را بده. یعنی حق آنها را اول بده بعد خودت بخور. «يَوْمَ حَصَادِهِ» بخور و حقش را بده. نه اینکه آنقدر بخور که اضافه بیاید ندانی چه کار کنی. عروسی میگیری یک عالمه منوی پنجاههزارتومنی. خب نمیتوانی بخوری که این را. گاو هم از پس این منوها برنمیآید گاهی. یعنی گاهی احساس میکنی تحقیر آدم است: وقتی میگویند منوی پنجاههزارتومان، تو ما را چه فرض کردهای؟ ما نمیآییم نان و پنیر بخوریم؛ میآییم غذای معمولی بخوریم. چه فکر کردهای؟
این میشود شعار قرآنی به زبان روز. گاهی از کنار این میز عروسی آمدهاند کنار، انگار دستنخورده بوده. حالا اینها چه کار کنند این همه چیز را؟ جمع میکنند، قلمه میکنند، میآورند فلان. خودشان میتوانند بخورند این همه غذا را؟ نه. چه کار کنیم؟ میدهیم به فقرا. این نیست. این «يَوْمَ حَصَادِهِ» نیست. این است که نمیتواند بخورد میدهد به فقرا. تویی که میتوانی بخوری بده به فقرا. تو این منو را میآوردی ده پانزده هزار تومان خرج میکردی میدادی به فقرا. نه اینکه منوی پنجاههزارتومان؛ بیستهزارش را ملت میخورند سیهزارش را نمیتوانند بخورند بعد این را میدهی به فقرا. این هیچموقع انسان را به مقام ابرار نمیرساند.
«وَيُطْعِمُونَ ٱلطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ مِسْكِينًۭا وَيَتِيمًۭا وَأَسِيرًا» (انسان/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و غذا را با آنکه دوستش میدارند به بینوا و یتیم و اسیر میخورانند.
انسان باید از برخی محبوبهای خودش بگذرد تا به مقام ابرار برسد. تازه مقام ابرار است. اسراف نکنید. خدا مسرفین را دوست ندارد.
«يَٰبَنِىٓ ءَادَمَ خُذُوا۟ زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍۢ وَكُلُوا۟ وَٱشْرَبُوا۟ وَلَا تُسْرِفُوٓا۟ ۚ إِنَّهُۥ لَا يُحِبُّ ٱلْمُسْرِفِينَ» (اعراف/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای فرزندان آدم، زیور خود را در هر مسجد برگیرید و بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید که او اسرافکاران را دوست ندارد.
عرش بلقیس: تخت فرمانروایی
بیایید سورهٔ نمل آیهٔ بیستوسه. این هم از آن معنای اصلی عرش به معنای تخت. هدهد میگوید زنی را آنجا یافتیم که حاکم بود، مالک آنان بود، از هر چیزی به او داده شده بود — خیلی پولدار بود این خانم — و عرش عظیمی داشت.
«إِنِّى وَجَدتُّ ٱمْرَأَةًۭ تَمْلِكُهُمْ وَأُوتِيَتْ مِن كُلِّ شَىْءٍۢ وَلَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌۭ» (نمل/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من زنی را یافتم که بر آنان پادشاهی میکند و از هر چیزی به او داده شده و او را تختی بزرگ است.
«قَالَ نَكِّرُوا۟ لَهَا عَرْشَهَا نَنظُرْ أَتَهْتَدِىٓ أَمْ تَكُونُ مِنَ ٱلَّذِينَ لَا يَهْتَدُونَ» (نمل/۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: تختش را برای او ناشناس کنید تا ببینیم درمییابد یا از کسانی است که راه نمییابند.
وقتی میگویند عرش را بیاورید یک کاری بکنید که عرش را نشناسد، این عرش یعنی تخت. حالا تخت خدا هم میشود همین مقام فرمانروایی خدا که بنشیند آنجا.
حاملان عرش: حمل تکوینی، نه کول کردن تخت
این عرش یک سری حاملان دارد. اگر در قرآن میبینید حاملان عرش وجود دارند که عرش خدا را حمل میکنند، شما هر چیزی را به زبان خودش باید ببینید. حامل عرش مثل حامل علم میماند. علم را مگر شما حمل نمیکنید؟ علم را حمل کردن یعنی چه، رو کولتان راه میبرید؟
میروید مشهد به پابوس علی بن موسی الرضا علیهالسلام. میگویید یا علی بن موسی، من محتجب به ذمهٔ شما هستم. من که جایی ندارم. ما دست به دامان شماییم. من از این مشهد میخواهم بروم بیرون با دو مثقال زعفران نمیخواهم بروم بیرون — سوغاتی مشهد هم دو مثقال زعفران است. محتملُ علمِکم. من میخواهم علم شما را حمل کنم. من حملهٔ علم شما شوم.
تا کی میرویم مشهد؟ بعضیها کلاً حاجت میخواهند؛ البته خوب است، منتها این یک سطح است. یکی هم میآییم جامعهٔ کبیره دست میگیریم: من محتجب به ذمّتکم؛ آمدهام دامنتان را گرفتهام، جایی ندارم بروم. محتمل لعلمکم؛ آمدهام حمل علم شما را بکنم. همان علمی که در روایت گفتید:
«إِنَّ حَدِيثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَلَا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ وَلَا عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلتَّقْوَى» (کافی، باب أن حديثهم صعب مستصعب)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا حدیث ما دشوار و دیریاب است؛ آن را برنمیتابد نه فرشتهٔ مقرب و نه پیامبر فرستادهشده و نه بندهای که خدا دلش را برای تقوا آزموده باشد. [و در نقلهای دیگر: مگر ملک مقرب یا نبی مرسل یا عبد ممتحَن.]
این را فقط ملک مقرب میتواند بکشد و نبی مرسل و عبدی که قلبش ممتحَن به تقوا باشد. من هم یک عبدی باشم که قلبم ممتحَن به تقوا باشد، امتحانش را پس داده باشد؛ آمدهام علم شما را حمل کنم. نه همهاش؛ بخشی از علم شما را.
این حمل علم است. اگر عرش خدا — فرمانروایی خدا — را به فرمانروایی این فرمانرواهای دنیایی مثال بزنید، مثال خیلی بدی است؛ چون آن فرمانروایی اعتباری است. به اعتبارِ معتبر بستگی دارد؛ یکموقع هست یکموقع نیست. حالا به ایشان حکم زدهاند موالید فلان؛ حالا حکم را به یک نفر دیگر بزنند. اصلاً تکوینی نیست. ولی فرمانروایی خدا تکوینی است.
اگر مثال خوبش را خواستید، مثال خوبش نفس است. نفس و قوای نفس. شما بر قوای خودتان چطور فرمانروایی میکنید؟ یعنی شما کنفیکون میکنید در مقام فرمانروایی بر قوای نفس خودتان، بر مخیّله، بر بینایی. همین الان به محض اینکه اراده کنید یک انسانی در ذهن خودتان بسازید میسازید. این دقیقاً مقام فرمانروایی است. مقام فرمانروایی نفس بر شؤون مختلف نفس. مقام فرمانروایی یک چیز بر شؤون مختلف خودش که حکمرانی میکند.
آن مثال، مثال بد است؛ آدم را دور میکند. این مثال نزدیک میکند. یعنی شما در مقام فرمانروایی بر شؤون مختلف خود «کن فیکون» میکنی. به محض اراده انجام میشود. بر شؤون نفس در مقام فرمانروایی خود که قرار میگیری مدیریت میکنی خودت را و قوایت را. کسی میتواند جلوگیر این قوا شود؟ تو را زندان کنند؛ چه کار کنند که نتوانی یک آدم را در ذهن بیاوری؟ این مقام استیلاست.
و این حامل این مقام بودن و حملهٔ عرش بودن: یک سری ملائکه — هشت ملک — عرش خدا را روز قیامت حمل میکنند.
«وَٱلْمَلَكُ عَلَىٰٓ أَرْجَآئِهَا ۚ وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍۢ ثَمَٰنِيَةٌۭ» (حاقه/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرشتگان بر کنارههای آناند؛ و عرش پروردگارت را آن روز هشت [فرشته] بالای سرشان برمیدارند.
مثل اینکه روحالامین حمل وحی میکند. جبرئیل که حمل وحی میکند پیک پستی نیست که یک بستهٔ پستی حمل کند. او این را میگوید و یعنی نفسِ یک موجود مجردِ کامل میرود یک موجود مجرد کاملتر از خودش را مییابد و کاملتر میشود. وقتی کسی دارد کامل میشود، دارد عالم میشود. یک موجود مجرد کامل میرود یک موجود مجرد کاملتر از خودش را میگیرد و با او متحد میشود و کاملتر میشود. تو که میگویی محتمل العلمکم یعنی من کاملتر شوم و با گرفتن علم شما کاملتر شوم. این میشود حمل.
کسانی که تورات را حمل کردند و حمل نکردند:
«مَثَلُ ٱلَّذِينَ حُمِّلُوا۟ ٱلتَّوْرَىٰةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ ٱلْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًۢا ۚ بِئْسَ مَثَلُ ٱلْقَوْمِ ٱلَّذِينَ كَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ ۚ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (جمعه/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): داستان کسانی که تورات بر آنان بار شد سپس آن را برنداشتند، همچون داستان خری است که کتابهایی را میکشد. چه بد است داستان گروهی که آیات خدا را دروغ شمردند؛ و خدا گروه ستمکاران را هدایت نمیکند.
کسانی که حمل میکنند یعنی ظاهرش را حمل میکنند ولی حملش نمیکنند. مثل خر میمانند که اسفار را میکشد.
از یکی از آقایان خاطرهای دارم. یکموقعی اسفار میخواندیم، کتاب دستم بود. یکی از اساتیدی که با ما شوخی داشت گفت این حالتی که من شما را میبینم یاد یک کریمهٔ قرآنی میافتم. گفتم چیست؟ گفت: «كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا». من دستم کتاب اسفار بود!
چیزهایی که حمل میکنند و حمل نمیکنند. حمل عرش خدا هم همینجور است و استیلاء خدا بر عرش خودش هم همینجور است. مقام فرمانروایی تکوینی که هر ذیشأنی بر شؤون خودش این تکوین را دارد و این استیلاء را دارد چون شؤون خودش است. حسابش را بکنید: این جزو شؤون خودش است اصلاً. تصرف در خودش میکند. تصرف در حالات خودش است. این مقام خودش است. مقام استیلاء بر عرش.
با همین عرش، آن مقام استیلاء را — یعنی همین مقام کنفیکون را — یک توضیح مختصر میدهم. اگر شد یککم دیگر هم توضیح میدهم که ما را عملاً نزدیک میکند به «أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ».
«إِنَّمَآ أَمْرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيْـًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (یس/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که کار او چون چیزی را اراده کند این است که به آن بگوید باش، پس میشود.
امر خدا اینگونه است که وقتی اراده کند، قول خدا اینگونه است. حالا آیاتش را با هم میبینیم.
«ثُمَّ» در استواء: تقدم رتبی، نه زمانی
استیلاء خدا بر عرش یعنی میخواهد ربوبیت کند. یک ربوبیت و تقدیر قبل از خلق هست. نگاه کنید: قبل و بعد در مورد خدا را نباید قبل و بعدِ زمانی بگیرید. وقتی میخواهد بیافریند با یک مدیریتی میآفریند.
«إِنَّا كُلَّ شَىْءٍ خَلَقْنَٰهُ بِقَدَرٍۢ» (قمر/۴۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما هر چیزی را به اندازه آفریدهایم.
با یک قدر و تقدیر خاص میآفریند. یکموقع این است. یکموقع بعد از اینکه آفرید هم با تقدیر خاصی دارد مدیریتش میکند: «قَدَّرَ فَهَدَى». یعنی دارد حالا هدایتش میکند.
«وَٱلَّذِى قَدَّرَ فَهَدَىٰ» (اعلی/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همان که اندازه کرد پس راه نمود.
شما یکموقع این را میآفرینید. فکر کنید یک ماشین درست میکنید؛ با یک تقدیر خاص اول درستش میکنید. حالا که درستش کردید با یک تدبیر خاص ادارهاش میکنید. یک بچه را اول به دنیا میآورید؛ بعد تربیت میکنید. یک مقام تدبیر امور قبل از خلق هست؛ منتها قبلِ زمانی نگیرید. قبلِ رتبی.
شما مگر کلید را اینجوری نمیکنید؟ دست شما میچرخد کلید هم میچرخد. دست شما زودتر میچرخد یا کلید؟ با هم میچرخد. منتها دست شما میچرخد کلید میچرخد، یا کلید میچرخد دست شما میچرخد؟ دست شما میچرخد، کلید. این میشود تقدم رتبی. با اینکه با هم میچرخد، ولی دست آدم میچرخد کلید میچرخد. این تقدمهای رتبی را اگر بفهمیم — یعنی باهاش انس بگیریم — این «ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ» حالا میخواهد برود ربوبیت کند.
چون میگوید «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ». حالا دارد خلق میکند. حالا که دارد خلق میکند یک ربوبیتی در زمینهٔ خودِ خلق دارد که «إِنَّا كُلَّ شَىْءٍ خَلَقْنَٰهُ بِقَدَرٍ»: با یک اندازهٔ خاص دارد این را خلق میکند. حالا میخواهد ربوبیت کند؛ یعنی حالا انگار خلق کرده میخواهد ربوبیتش کند. مینشیند روی مقام فرمانروایی خودش. شروع میکند ربوبیت کردن و مدیریت این را به عهده میگیرد.
این «ثُمَّ» مال این حالت است که پس از خلق است، نه پیش از خلق. آن ربوبیتِ پیش از خلق هم بود؛ منتها این پس از خلق است. یعنی وقتی خلق میکند «قَدَّرَ فَهَدَى» دارد تقدیر میکند؛ حالا هدایتش را هم خودش میکند. این هدایتی که دارد میکند همان مقامی است که میگویند «ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ»: پس از اینکه خلق کرد مینشیند در مقام فرمانروایی خود که اینها را شروع کند مدیریت کردن.
شما این را حساب کنید: خلق میکند ثم ربوبیت میکند. معلوم است؟ همین میشود تقدم. منتها در همان، آن خلقش را هم دارد ربوبیت میکند. بالاخره یک مدیریتی دارد میکند؛ به قدر، با یک اندازه دارد خلق میکند. تا اینکه خلق میکند ثم ربوبیت میکند. برای همین به ربوبیت گره خورد: «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ السَّمَٰوَٰتِ». انگار خلق میکند. حالا راجع به ربوبیتِ پس از خلقش خدا دارد صحبت میکند. میگوید «ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ» که این را میخواهد ربوبیت کند.
عالم خلق و عالم امر: تدریج ماده، کنفیکونِ مجردات
زمان ندارد این حرفها. اولاً خلقِ خالق زمان ندارد. ولی خلق وقتی میآید تو عالم تدریج، زمان به هم میزند. در عالم ماده اگر یک مقدار تحمل کنید جلسات بعد روشنتر میشود.
میبینید دارد «قَدَّرَ فِيهَا أَقْوَٰتَهَا فِى أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ». چهار فصلی دارد این را تقدیر میکند. عالم ماده، عالم تدریج است. امور با تدریج انجام میشود. خدا در عالم ماده امور را با تدریج انجام میدهد. میبینید در چهار فصل یک چیزی انجام میشود.
یا مثلاً شما الان در عالم ماده اینجور است که من میتوانم همین الان نتیجهٔ ندیده را ببینم؟ همین الان. خدا میتواند چنین کاری بکند؟ کن فیکون. کن فیکون میکند. منتها «یکون»ش در این عالم به حسب خودش میشود. یکون کل شیء بحسبه. خدا نمیتواند همین الان من نتیجهٔ خودم را ببینم. چون در عالم تدریج اینجور است که باید بچهٔ من برود شوهر کند، بعد بچهدار شود، میشود نوهٔ من؛ بعد او برود شوهر کند بچهدار شود. این روال انجام میشود.
خدا الان میتواند ماه رمضان را در ماه شعبان یا رجب بیاورد؟ آن مال خودِ تدریج است. آن ماه تدریج خودش را دارد و باید به تدریج بیاید. ما عالم کنفیکون را برای همین میگوییم که مبانیاش را عرض خواهیم کرد. کن فیکون یعنی به محض اینکه گفته شود میشوند؛ این مربوط به عالم امر است. حالا عالم خلق نیست. خلق در تدریج خودش انجام میشود؛ به آن امور تدریجیاش. ممکن است با سرعت انجام شود. خب سرعت یعنی با سرعت بالا. ولی حالت تدریجی، اقتضای خودِ عالم است. وقتی میخواهد موجود شود با تدریج موجود میشود. عوالم مادی.
ما در عالم ماده حرکت داریم و زمان داریم و تدریج داریم. ولی در عالم مجردات اینها تدریج ندارند. به محض اینکه اراده شود انجام میشود. حالا در این مورد بعداً توضیح میدهم.
دعا و حسن ختام
خداوندا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان عجل اللّه تعالی فرجه الشریف را از ما راضی بدار و در امر فرجش تعجیل بفرما. خدایا ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از دامن پرفیض قرآن و اهلبیت کوتاه مگردان. آمین. خدایا نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهلبیت قرار بده. آمین. هر حظ و بهرهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام اهدا و حاصل بفرما. آمین. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را مؤید و منصور بدار. آمین. خدایا همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمان را غرق رحمت خود بگردان. آمین. موانع ازدواج و اشتغال مسکن جوانان را به فضل و کرم از پیش پای آنان بردار. آمین. مقام شهدا را عالیتر بگردان. آمین. ما را هرچه زودتر به ایشان ملحق بفرما. بحق النبی و آله الطاهرین و الصلوات. آمین.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد در جلسهٔ سیونهم سلسلهٔ «انسان کامل» ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند (رسم عثمانی برای آیات) درج شده و ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است. بخشِ Segments پیادهسازی در این فایل نیست.