ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 040
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ چهلم از سلسلهٔ درس‌های «انسان کامل» است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسش‌وپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانی) درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.

آغاز جلسه و تلاوت آیهٔ خلق و امر

السلام علیکم و رحمة الله. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. وبه نستعین. صلّى الله على سیدنا محمد وآله الطاهرین. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان، ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان‌مان، الفاتحة مع الصلوات. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.

صفحهٔ صد و پنجاه و هفت. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

«إِنَّ رَبَّكُمُ ٱللَّهُ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍۢ ثُمَّ ٱسْتَوَىٰ عَلَى ٱلْعَرْشِ يُغْشِى ٱلَّيْلَ ٱلنَّهَارَ يَطْلُبُهُۥ حَثِيثًۭا وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ وَٱلنُّجُومَ مُسَخَّرَٰتٍۭ بِأَمْرِهِۦٓ ۗ أَلَا لَهُ ٱلْخَلْقُ وَٱلْأَمْرُ ۗ تَبَارَكَ ٱللَّهُ رَبُّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (اعراف/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار شما همان خدایی است که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید؛ سپس بر عرش استیلا یافت. شب را بر روز می‌پوشاند، در حالی که روز شتابان در پیِ آن روان است؛ و خورشید و ماه و ستارگان به امر او رام‌اند. آگاه باشید که آفرینش و امر، هر دو از آنِ اوست. پرخیر و پایندگی از آنِ خداست، پروردگار جهانیان.

یک صلوات بلند بفرمایید. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.


از کجا به این آیه رسیدیم؟ فاصله و مرور مسیر

با این فاصلهٔ نسبتاً زیادی که میان جلسات افتاده، باید یک دور بگوییم اصلاً از کجا به این آیه رسیدیم. اگر خاطر مبارکتان باشد، بحث امام را از آیهٔ صد و بیست و چهار سورهٔ مبارکهٔ بقره شروع کردیم.

«وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍۢ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًۭا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۱۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم را پروردگارش به کلماتی آزمود و او آن‌ها را به انجام رساند، فرمود: «من تو را برای مردم امام قرار می‌دهم.» گفت: «و از ذریه‌ام نیز؟» فرمود: «عهد من به ستمکاران نمی‌رسد.»

خدا پس از امتحان‌هایی که از حضرت ابراهیم علیه‌السلام می‌گیرد، او را به مقامی می‌رساند به نام مقام امام. یعنی او را امام می‌کند: «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». او هم برای ذریهٔ خود همین امامت را طلب می‌کند و خدا در پاسخ‌ می‌فرماید: «لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ».

وجوهی و احتمالاتی در معنای امام داده شد و باطل شد. همهٔ وجوهی که در اینکه اینجا «إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» چه می‌توانسته باشد — چه نبی باشد، چه به معنای مُلک و پادشاهی باشد که قرائنش را از آیات دیگر می‌گفتیم — همه را به فضل خدا ابطال کردیم. عملاً خودمان را مواجه با یک سؤال دیدیم: پس امام کیست؟

وقتی تعابیر امام را در قرآن جست‌وجو می‌کردیم، به دو آیهٔ کلیدی رسیدیم. این دو آیه را بیاورید: انبیا، هفتاد و سه؛ و سجده، بیست و چهار. صفحهٔ سیصد و بیست و هشت و صفحهٔ چهارصد و هجده.


دو آیهٔ کلیدی: انبیا/۷۳ و سجده/۲۴

در سورهٔ مبارکهٔ انبیا، آیهٔ هفتاد و سه و آیات پیش از آن، بحث حضرت ابراهیم است. خدا می‌فرماید اسحاق را به او دادیم و یعقوب را نافله؛ و همه را صالح قرار دادیم. همان دعای مستجاب ابراهیم که بنا بود این مقام به ذریهٔ عادل او برسد، در همین سیاق است.

«وَوَهَبْنَا لَهُۥٓ إِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةًۭ ۖ وَكُلًّۭا جَعَلْنَا صَٰلِحِينَ» (انبیا/۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اسحاق و یعقوب را به عنوان نعمتی افزون به او بخشیدیم، و همه را از شایستگان قرار دادیم.

«وَجَعَلْنَٰهُمْ أَئِمَّةًۭ يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِمْ فِعْلَ ٱلْخَيْرَٰتِ وَإِقَامَ ٱلصَّلَوٰةِ وَإِيتَآءَ ٱلزَّكَوٰةِ ۖ وَكَانُوا۟ لَنَا عَٰبِدِينَ» (انبیا/۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می‌کنند؛ و انجام کارهای خیر و برپا داشتن نماز و دادن زکات را به آنان وحی کردیم؛ و آنان پرستندگان ما بودند.

امام کسی است که «يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»: هدایت می‌کند به امر ما. تا آن «وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ» هم هست که می‌شود برگشت و نگاه کرد. صفحهٔ چهارصد و هفده را هم که نگاه کنید، دوباره همین معنا را می‌گوید:

«وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةًۭ يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا۟ ۖ وَكَانُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا يُوقِنُونَ» (سجده/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از میان آنان امامانی قرار دادیم که چون شکیبایی ورزیدند و به آیات ما یقین داشتند، به امر ما هدایت می‌کنند.

باز هم: «يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا». در معنای «بِأَمْرِنَا» احتمالاتی بود که رد کردیم. یکی این بود که «يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» یعنی هدایت می‌کنند مطابق امر ما؛ یعنی برابر فرمان ما. این معنا را رد کردیم. گفتیم معنایش این نیست.

اگر معنا این باشد که هدایت کنند مطابق امر ما، این احتیاج به امامت که ندارد؛ هیچ احتیاج به نبوت هم ندارد. یک مطالبی بود که باید در این جلسات مکرر یادآوری شود. این مطالب را برای خودتان زنده نگه دارید.


مقام شامخ امامت و معانی طولی قرآن

داریم راجع به یک مقام شامخ صحبت می‌کنیم به نام امامت؛ همان که از آیهٔ سورهٔ بقره شروع شد. چرا هی می‌گوییم مقام شامخ؟ برای اینکه شما باید شموخ این مقام را در هر جا نگه دارید. یعنی اگر فرضاً حضرت ابراهیم می‌گوید من مشرک نیستم، شما باید چیزی بگویید که به آن فضا بخورد. اگر می‌گوید خدا مرا از زمرهٔ صالحین قرار بده، باید چیزی بگویید که به فضای حضرت ابراهیم بیاید. اگر می‌گوید امام شده، به مقام یقین رسیده، خلیل شده، شما نسبت به آن شخص باید همهٔ این‌ها را نگه دارید.

لذا اگر بحث عدالتی هست، یادتان بود در جلسات که عدالت باید مطابق این شأن باشد، نه هر عدالتی. عدالتی باید باشد مطابق شأنی که پس از آنکه نبی بوده و خلیل بوده، یک عالم هم از او امتحان گرفته‌اند و حالا شده امام. پس اگر عدالت و ظلمی دارید معنا کنید، در معانی طولی قرآن باید حواستان باشد.

این تفسیر اجتهادی است. وگرنه اینکه کسی معجمی بگذارد جلویش و لغات قرآن را جست‌وجو کند و کنار هم بچیند، اصلاً تفسیر نیست. مقصود علامه در المیزان این نیست. از قدیم بوده که آدم معجم بگذارد جلو و لغات را بردارد کنار هم بگذارد. آقا این کار نیست. تفسیر اجتهادی یعنی شما در موضوع اجتهاد کنید. تفسیر اجتهادی یعنی این موضوع را در آن اجتهاد کنید. لذا این معانی طولی قرآن را در نظر بگیرید.

درست است که صالح یعنی کسی که صلاحیت دارد؛ ولی از پایین تا آن بالا همه صالح‌اند. شما اگر دارید راجع به یک مقام شامخ صحبت می‌کنید باید صالحش را نگه دارید: صالح در مقام خودش. عدالتش در مقام خودش. یقینش متناسب با مقام خودش. خُلّتش متناسب با مقام خودش؛ یعنی خلیل بودن.

روایت‌ها دست روی همین می‌گذارند: خُلّت ابراهیمیه یعنی او در تمام مراتب هستی تخلّل کرده. از کجا می‌گویند این را؟ از فهم همین معنا. شما راجع به خلیل که دو تا رفیق با هم صحبت نمی‌کنند. دارید این را:

«وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًۭا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُۥ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌۭ وَٱتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَٰهِيمَ حَنِيفًۭا ۗ وَٱتَّخَذَ ٱللَّهُ إِبْرَٰهِيمَ خَلِيلًۭا» (نساء/۱۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دینِ چه کسی نیکوتر از آن کس است که روی خود را برای خدا تسلیم کرده و نیکوکار است و از آیین ابراهیمِ حق‌گرا پیروی نموده؟ و خدا ابراهیم را به دوستی گرفت.

او خلیلی است که تخلّل کرده در مراتب حق. او تخلّل کرده در مراتب حق؛ نه اینکه حق تخلّل کرده در مراتب او — که این هست در مورد همه. او تخلّل کرده در مراتب حق و شده قوای حق. خودش شده قوای حق. این چیزی است که با آیات دیگر هم درمی‌آید. شده قوای حق؛ نه حق شده قوای او. تازه این بالاتر از آن است. این است خُلّت ابراهیمیه.


«یهدون بأمرنا» غیر از دعوت عمومی به خیر است

وقتی می‌گویید «جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»، اینکه بچه‌های ابراهیم و خود ابراهیم امام شدند و «يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا»، اگر معنا این باشد که هدایت می‌کنند برابر امر ما، این امام شدن که لازم ندارد؛ هیچ نبی شدن هم لازم ندارد. همین آخوند شدن برایش کفایت می‌کند. کما اینکه همین آیهٔ سورهٔ آل عمران همین مورد آخوندهاست:

«وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌۭ يَدْعُونَ إِلَى ٱلْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمُنكَرِ ۚ وَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ» (آل‌عمران/۱۰۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و باید از میان شما امتی باشد که به خیر دعوت کنند و به کار پسندیده فرمان دهند و از کار ناپسند بازدارند؛ و آنان‌اند رستگاران.

غیر از اینکه همه باید دعوت به خیر کنند و امر به معروف و نهی از منکر کنند، باید از میان شما امتی به وجود بیاید — «وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ» — که کارشان این است: دعوت به خیر، امر به معروف، نهی از منکر. این کار عالم دین است. پس «يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» نه «يَهْدُونَ مطابق أمر ما». این شد که آمدیم سر آیه‌ای که اول جلسه تلاوت شد.


امر در قرآن: تکوین، تشریع، فرمان، شیء

یادتان باشد بحث امر تکوینی و تشریعی؛ امر به معنای فرمان؛ امر به معنای شیء. این معانی به فضل خدا باز شد. آمدیم رسیدیم به این آیهٔ سورهٔ مبارکهٔ اعراف. ان‌شاءالله یک بحث امام‌شناسی حسابی از روی قرآن. چون از روی روایات که می‌گویند خصوصه‌ای در بحث امام‌شناسی می‌گویید، خودتان ساخته‌اید، خودتان درآورده‌اید. ولی اگر این‌ها از روی قرآن مستند شود، چه می‌شود؟

در اینجا آمده‌ایم آیه‌ای که خلق و امر را توضیح می‌دهد. «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ». بعد استواء بر عرش؛ سپس «يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثًا»: شب روز را می‌پوشاند و این روز خودش دنبال شب می‌دود، به سرعت، شتابان. «وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ».

حالا این‌ها معانی عرشی دیگری هم می‌تواند داشته باشد؟ بله، می‌تواند داشته باشد. شما اگر این گفتمان درست باشد که آسمان معنوی داریم، ستارهٔ معنوی هم داریم. نور معنوی هم داریم. شبش هم معنایی می‌دهد، روزش هم معنایی می‌دهد. این‌ها همه در یک دستگاه دیگر، همه معانی دیگری هم می‌دهند. این‌ها را سریع تعبیر نکنید.

اگر روایات ما گفتند و علامات و بالنجم هم يهتدون، روایات گفتند که «نَحْنُ الْعَلَامَاتُ وَالنَّجْمُ رَسُولُ اللَّهِ». از این‌ها تعجب نکنید و تعبیر هم نکنید. ولی بگردید مصحح‌های تفسیرش را درست کنید.

«وَعَلَٰمَٰتٍۢ ۚ وَبِٱلنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ» (نحل/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نشانه‌هایی [نهاد]؛ و به وسیلهٔ ستاره راه می‌یابند.

اگر ما آسمان معنوی داریم — که داریم؛ در آیات دیده‌ایم آسمان‌های معنوی — خب ستارهٔ معنوی هم داریم. اگر این‌طور است، آبی که از آسمان می‌آید را هم دیده‌اید:

«وَهُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍۢ وَكَانَ عَرْشُهُۥ عَلَى ٱلْمَآءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًۭا ۗ وَلَئِن قُلْتَ إِنَّكُم مَّبْعُوثُونَ مِنۢ بَعْدِ ٱلْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا سِحْرٌۭ مُّبِينٌۭ» (هود/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید و عرش او بر آب بود، تا شما را بیازماید که کدام‌تان نیکوکردارترید. و اگر بگویی شما پس از مرگ برانگیخته می‌شوید، کسانی که کفر ورزیده‌اند قطعاً خواهند گفت: این جز جادویی آشکار نیست.

تخت خدا مگر روی آب نیست در سورهٔ هود؟ این تخت خدا وقتی خودش روی آب است، این آسمان هست، آب معنوی هست. اگر شما بر طریقت استقامت کنید خدا به شما آب می‌دهد؛ آب گوارا می‌دهد. آبش، آب معنوی است. ستاره‌اش، ستارهٔ معنوی است.

«وَأَلَّوِ ٱسْتَقَٰمُوا۟ عَلَى ٱلطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَٰهُم مَّآءً غَدَقًۭا» (جن/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر بر طریق استقامت می‌ورزیدند، بی‌گمان آبی فراوان و گوارا به آنان می‌نوشاندیم.

شما عملاً بدون اینکه حتی بگویید مرتکب مجاز شدید — این را دقت کنید — این بحث روح معناست. بارها و بارها این بحث روح معنا را گفته‌ایم. نه اینکه بگویند تعابیر شاعرانه و کنایی. اصلاً این حرف‌ها نیست. اصلاً این‌ها تعابیر حتی مجازی هم نیست. کنایی هم نیست، شاعرانه هم نیست؛ تعابیر تفسیری است.


روح معنا: ترازو، دیدن، بزرگی

روح معنا یعنی اینکه الان این معنایی که شما دارید گوش می‌کنید، این لفظی که می‌شنوید، یک پیرایه‌هایی دارد. شما تصور می‌کنید لفظ وضع شده برای این معنا با آن پیرایه‌ها. در صورتی که وقتی معنی را خوب بشکافیم می‌بینیم نه: لفظ برای آن روح معناست و پیرایه‌ها جزو وضع نیستند.

مثال. دو هزار سال پیش وقتی می‌گفتند ترازو، چه یادش می‌آمد؟ دو تا کفه، سنگ ترازو، این‌ها را با همدیگر؛ که حتماً باید دو تا کفه داشته باشد. آیا دوکفه‌ای بودن جزو معانی ترازو است؟ جلوتر که می‌آیید می‌بینید نه. ما ترازوی یک‌کفه‌ای داریم و بدون اینکه اساساً احساس مجازگویی کنیم می‌گوییم ترازو. پس دوکفه‌ای بودن جزو پیرایه‌های لفظ است. پس از زدودن آن به یک مادهٔ دیگر می‌رسیم: ترازو یعنی وسیلهٔ سنجش.

حالا بیاید در مسائل مادی، این قیافه می‌شود. حتی ممکن است با اشعه وزن چیزی را درآورند؛ اصلاً کفه هم ندارد؛ باز به آن می‌گویند ترازو. پس معلوم است کلاً وسیلهٔ سنجش را ترازو می‌گویند. این یعنی روح معنا. اگر به این ترازو رسیدیم که یعنی وسیلهٔ سنجش، خب علی المیزان الأعمال هم ترازو است. این وسیلهٔ سنجش اگر برود تو مسائل مادی قیافه‌اش این‌جوری می‌شود؛ برود تو مسائل معنوی باز هم سنجش است. اصلاً نه به معنای حتی تعبیر کنایی.

بیایید دیدن. طرف می‌گوید من دیدم، فکر می‌کند یعنی باید نوری آمده باشد توی چشمش و فلان. بعد می‌گوید من در خوابم دیدم که فلان. یعنی در خواب می‌بینی، با اینکه تمام آن نور حسّی را یک خط بزنید رویش. وارد پردهٔ شبکیه شدن را یک خط بزنید رویش. این‌ها جزو معنایش نیست. معنی دیدن این‌ها را ندارد. یک روح معنا دارد.

معنی کتاب همین‌جور است. دستیابی شما در سماء هم همین است. وقتی هم ریشه‌یابی می‌کنی هم استعمالات را نگاه می‌کنی، می‌بینی مثلاً چیزی را می‌گویید بزرگ. بزرگ یعنی گنده لزوماً؟ اول این‌جوری فکر می‌کنی. بعد می‌گویید فلان آدم خیلی بزرگی است. آدم بزرگی است یعنی آدم گنده‌ای است؟ نه. پس آن بزرگ بودن معنایی دارد که اینجا یک چیز می‌شود بیرون، آنجا یک چیز دیگر درمی‌آید. این برای روح معناست.

سماع، سمو یعنی بلندی. این بلندی حالا وقتی بلندی معنوی می‌رود باز بلندی است؛ می‌شود سماء معنوی.


روح معنا در قول: گفتن یعنی اظهار ما فی‌الضمیر

قول آیا یعنی اینکه دهانم تکان بخورد و هوایی شکست پیدا کند؟ می‌آیی بررسی می‌کنی می‌بینی نه این‌جوری هم نیست. به خاطر اینکه من بدون اینکه اصلاً احساسی بر مجازگویی بکنم می‌گویم: داشتم با خودم فکر می‌کردم، به خودم گفتم. «به خودم گفتم» یعنی چه؟ به خودم داشتم حرف می‌زدم. یا طرف در خواب به من گفت. در خواب به من گفت: نه صدایی تکان می‌خورد، نه هوایی تکان می‌خورد. ولی شما می‌گویید به من گفت.

پس معلوم است حتی حرکت دهان هم در آن نیست. هی داریم پیرایه‌های لفظ را می‌زنیم؛ یک معنای دیگر است. می‌بینیم گفتن یعنی اظهار ما فی‌الضمیر کردن. چیزی را از مرتبهٔ بطون به مرتبهٔ ظهور درآوردن؛ ما به همین می‌گوییم گفتن. برای همین خیلی راحت می‌گوییم خدا گفت. مگر خدا دهان دارد؟ مگر خدا حرف می‌زند؟ مگر خدا صوت تکان می‌دهد؟ مگر خدا هوا را تکان می‌دهد؟ اصلاً این‌ها نیست.

کلمه یعنی ما یُتَکَلَّمُ به. حالا وقتی دهان من تکان می‌خورد کلماتش این می‌شود. خدا وقتی می‌گوید و اظهار ما فی‌الضمیر می‌کند، بدون هیچ مجامله‌ای تمام عالم می‌شود کلمات الله. یعنی بدون اینکه اصلاً آدم بحث ارتکاب مجاز و تعابیر کنایی پیش بکشد. او وقتی قول می‌کند، به قول امیرالمؤمنین علیه‌السلام آنجا می‌فرماید قول خدا این‌گونه است:

«يَقُولُ لِمَا أَرَادَ كَوْنَهُ: كُنْ فَيَكُونُ، لَا بِصَوْتٍ يَقْرَعُ وَلَا بِنِدَاءٍ يُسْمَعُ، وَإِنَّمَا كَلَامُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ وَمَثَّلَهُ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۱۸۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به آنچه ارادهٔ بودنش را دارد می‌گوید «باش» پس می‌باشد؛ نه با صوتی که بکوباند و نه با ندایی که شنیده شود. کلام خدای سبحان فعلی است از او که آن را پدید آورده و صورت بخشیده است.

نه با صوت کوبیده، نه با حرفی که شنیده شود. کلام خدای سبحان فعل خدای سبحان است که ایجاد می‌کند. این فعلش کلامش است. لذا عالم می‌شود کلمات الله. آن موقع ائمه، عیسی علیه‌السلام، این‌ها می‌شوند کلمات؛ به عنوان کلمهٔ تام. این‌ها می‌شوند کلمات تام.


عالم مسخّر امر خداست؛ همان تسلط نفس بر قوا

آن موقع اگر می‌بینید که می‌گوید ما به آسمان و زمین گفتیم، این گفتنش همین چیزی است که ما به شئون نفس خودمان می‌گوییم. مگر ما با شئون نفس خودمان حرف می‌زنیم؟ تسلط ما بر نفس خودمان چه‌جور است؟ می‌خواهم اینجا را ببینم، می‌بینم. اصلاً با طوع و رغبت و با کمال پذیرش، این شئون نفس من حرف نفس مرا گوش می‌دهد. اگر بخواهم بشنوم می‌شنوم. می‌خواهم ببینم، می‌بینم.

می‌خواهم قرآن را بردارم؟ به قوهٔ تحریکیم گفتم این قرآن را بردار؛ برمی‌دارد. به قوهٔ باصره‌ام گفتم می‌بینی؟ گفت آره می‌بینم. حتی وقتی من اصلاً می‌خواهم، او می‌بیند. به قول صحیفهٔ سجادیه — این‌ها ائمهٔ ما کجایند و ما کجاییم — می‌فرماید:

«فَهِيَ بِمَشِيَّتِكَ دُونَ قَوْلِكَ مُؤْتَمِرَةٌ، وَبِإِرَادَتِكَ دُونَ نَهْيِكَ مُنْزَجِرَةٌ» (صحیفهٔ سجادیه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آن [آفریدگان] به مشیت تو، بی‌نیاز از گفتارت، فرمان‌برند؛ و به ارادهٔ تو، بی‌نیاز از نهی‌ات، بازایستند.

اصلاً آنجا امر و نهی نیست. به مشیتک. عالم این‌جوری است که به مشیتک دون قولک مؤتمره. همه معتمدند فقط به مشیت. اصلاً دیگر قول احتیاج ندارد. مثل شئون نفس من. و به ارادتک دون نهیک عالم منزجره. عالم با اراده منزجر است: نمی‌خواهم ببینم، نمی‌بینم دیگر.

این است که عالم مسخّر امر خداست. این معانی را نگه دارید؛ روح معانی را نگه دارید. کلمهٔ خداست، قول خداست، حرف خداست. عالم فعل خداست و حرف خداست و کلمهٔ خداست. این‌ها کلمات الله‌اند. هیچ احتیاج ندارد بگویید مجاز شد، شاعرانه شد. مولانا می‌گوید: خویش را تأویل کن، نی ذکر را. بیا درستش کن. روح معنا را درست کن. بعد می‌بینی همه در آن درست درمی‌آید. هیچ ایرادی هم ندارد.


استواء بر عرش: فرماندهی حق بر قوا

استواء بر عرش. معلوم است استواء حق بر عرش شبیه استواء بقیه بر عرش نیست. مثل استواء من در مقام فرماندهی نفس بر قوای نفس. چه‌جوری فرماندهی می‌کنم قوای نفس را؟ همان‌جوری این می‌گوید «اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ». بعد هم می‌بینید هی بحث «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ» دارد؛ تدبیر دارد به خاطر همین. وقتی می‌رود آنجا تدبیر می‌کند. گاهی اوقات بحث علم دارد آنجا. از آنجا دارد عالم را تدبیر می‌کند. بحث عرش را حالا خیلی باز نمی‌کنیم.


فصلت/۱۱: ائتیا طوعاً أو کرهاً

سورهٔ فصلت، آیهٔ یازده را ببینید. همین کلماتی که می‌گویند کلام خداست. بعضی‌ها می‌گویند شنیدهٔ ما فلان است. اولاً آن با گوش نمی‌شنوند، با سامعه می‌شنوند. خیلی فرق دارد. با گوش شنیدن یا با سامعه شنیدن دو تاست. با چشم دیدن و با باصره دیدن فرق دارد. فرقش خیلی است. شما در خواب می‌بینید ولی با چشم نمی‌بینید. در خواب می‌شنوید ولی با گوش حسّی نمی‌شنوید. در قوهٔ سامعه‌تان چیزی القا می‌شود. آن امر مجرد است؛ علم مجرد است.

«ثُمَّ ٱسْتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ وَهِىَ دُخَانٌۭ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ٱئْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًۭا قَالَتَآ أَتَيْنَا طَآئِعِينَ» (فصلت/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس به آسمان پرداخت در حالی که دود بود، و به آن و به زمین گفت: «بیایید، خواه از سرِ طوع خواه از سرِ اکراه.» گفتند: «آمدیم در حالی که فرمانبرداریم.»

خدا به زمین و به آسمان گفت بیایید، طوعاً أو کرهاً. قالتا أَتَيْنَا طَائِعِينَ — نه طائعة. تازه یعنی زمین و آسمان و همهٔ بقیه گفتند ما با طوع می‌آییم. به طوع و رغبت می‌آیند. این همان است که می‌گویم من به شئون نفس خودم می‌گویم ببین، می‌گوید می‌بینم. فقال لها و للأرض ائتیا طوعاً أو کرهاً: به طوع و رغبت یا به کره و مشقت بلند شوید بیایید. قالتا أتينا. قاعده اقتضا می‌کرد طائعتین باشد، ولی طائعین است: ما و زمین همه با هم، همه با طوع می‌آییم. این می‌شود «مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ».


علم مجرد است و حمل عرش به وزان عرش

علم به این معناست که موجود مجرد کامل‌تری را نائل می‌شود. اصلاً اینکه حملی به نام حمل عرش داریم یعنی همین. باز یکی از روح‌های معنا یعنی همین. حمل داریم؛ حمل هر شیء به حساب خودش. ما حمل عرش داریم؛ عده‌ای حاملین عرش‌اند. اگر عرش مقام فرماندهی علمی خداست، حمل عرش هم به وزان خودش است.

مگر ندیدید قرآن می‌گوید کسانی کتاب را حمل می‌کنند و حمل نمی‌کنند؟ ظاهرش این است این کتاب را حمل می‌کنند ولی آن معنا را حمل نمی‌کنند. پس آن هم حمل است.

«مَثَلُ ٱلَّذِينَ حُمِّلُوا۟ ٱلتَّوْرَىٰةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ ٱلْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًۢا ۚ بِئْسَ مَثَلُ ٱلْقَوْمِ ٱلَّذِينَ كَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ ۚ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (جمعه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مثل کسانی که تورات بر آنان بار شد و آن را بر نداشتند، همچون مثل خری است که کتاب‌هایی را حمل می‌کند. چه بد است مثل گروهی که آیات خدا را دروغ شمردند؛ و خدا گروه ستمکاران را هدایت نمی‌کند.

حالا علم به معنای این است که کسی به موجود مجرد کامل‌تری نائل می‌شود. اگر به این معنا باشد اساساً هیچ علمی حسّی نیست. معدّاتش حسّی است. یعنی در عالم ماده معدّات دارد. باید نور بیاید به پردهٔ شبکیه بخورد. از آنجا که نفس با مراتب مادی بدن کار می‌کند، نفس به آن قابلیت می‌رسد که ملکی صورتی به روح القا کند.

این معانی‌ای است که پزشک نه فهمیده، نه می‌فهمد، نه خواهد فهمید در آزمایشگاه. این‌ها کار پزشک نیست. علم یک چیز مجرد است. حالا یک موقع هست که نفس این مراتب قابلیت را پیدا می‌کند؛ یک موقع هست که بدون همین چیزهای حسّی آن قابلیت را پیدا می‌کند که در سامعهٔ خودش بشنود. مثالش خواب است. گاهی آدم ممکن است سر و صداهای دیگری را از توی خودش بشنود. یعنی باید خودش به آن نائل شود.

ما اصلاً بیرون را نمی‌بینیم. کسی بیرون خودش را نمی‌بیند. همه درون خودشان را می‌بینند. علم چیزی است که باید بیاید در درون بنشیند و شخص در درون خودش نائل شود. بعداً یک پل می‌زند می‌گوید من بیرون را دارم می‌بینم؛ این‌ها درون خودش می‌بیند. خودش را می‌بیند و صورت خودش را می‌بیند. اصلاً کسی بیرون نمی‌بیند؛ فقط درون خودش می‌بیند.


غیب‌الغیوب و تجلی از پس پرده

آن صدای خدا که نیست. اگر ببینید باید معلوم شود ما چه را خدا می‌گوییم. یک خدای غیب‌الغیوب داریم که نه کسی با او کار دارد، نه کسی حرف می‌زند با او، نه کسی می‌پرستدش، نمی‌داند چیست. او را بگذارید کنار. اصلاً آن را ما با او کار نداریم.

تمام این چیزهایی که در جوشن کبیر می‌خوانید خدا به آن معنای غیب‌الغیوب نیست. همهٔ این‌هایی که صدا می‌زنید، دارید مقام انسان کامل را صدا می‌زنید. الا غیر. ولی دارید خدا را صدا می‌زنید از پس پرده؛ از پس پردهٔ کی؟ انسان کامل.

مثل اینکه الان دارید با من صحبت می‌کنید. با من. ولی شما مرا نمی‌بینید اصلاً. من که دیدنی نیستم. از ورای یک اسمی به نام متکلم دارید با یک ذاتی صحبت می‌کنید که آن ذات را اصلاً نمی‌بینید. واضح‌تر: با تلفن که صحبت می‌کنید دارید با کی صحبت می‌کنید؟ با آن آقا، با آن خانم. درسته. ولی از ورای یک اسم دارید صحبت می‌کنید. آن آقایی که سمیع است خودش را ریخته توی پردهٔ سمع؛ اینجا دارید گوش می‌کنید. ولی می‌گویید من دارم با او صحبت می‌کنم. اگر فکر می‌کنید دارید با خود آن ذات غیبی مستقیم صحبت می‌کنید، این‌جوری نیست. ولی دارید صحبت می‌کنید از پرده، از ورای یک پرده.

خدا را کسی اصلاً نمی‌تواند مستقیم با او صحبت کند. آن خدای غیب‌الغیوب کسی نمی‌تواند مستقیم ارتباط برقرار کند. معبود کسی نیست به آن معنای لخت. از ورای جوشن کبیر دارید صحبت می‌کنید. از ورای قرآن دارید صحبت می‌کنید.

«فَتَجَلَّى لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا رَأَوْهُ» (نهج‌البلاغه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس خدای سبحان در کتابش برای آنان تجلی کرد، بی‌آنکه او را دیده باشند.

بدون اینکه بتوانند ببینند خدا تجلی می‌کند در کتابش. شما از ورای قرآن صحبت می‌کنید با آن غیب. معبود هست، بله. آن «هُوَ» اگر منظور ذات باشد، آن‌قدر هست که بانگِ «جلسه‌ای هست» می‌آید. یعنی آن‌قدر هست که می‌فهمیم یک چیزی هست.

شما الان با من دارید صحبت می‌کنید. هر چیزی که من صحبت می‌کنم می‌شوم متکلم؛ می‌شود ذات متکلم. شما دارید گوش می‌کنید. شما سؤال می‌کنید، من گوش می‌کنم، می‌شوم ذات سمیع. دست و پا تکان می‌دهم. آن‌قدر هست که یک ذاتی وجود دارد. ولی تا می‌آیم خودم را بریزم بیرون، خودم مخفی می‌شوم. تا می‌آیم صحبت کنم می‌شود یک ذاتی می‌رود پشت یک پرده و از پشت آن پرده صحبت می‌کنم. ولی آن‌قدر هست که شما می‌فهمید یک چیزی اینجا هست. معبود واقع شده. کجا؟ آن‌قدر هست که بانگ جلسه‌ای می‌آید.

خدا به آدم هیچ فرمانی نمی‌دهد که قابل اجرا نباشد. این تشبیه است برای اینکه ببینید چه‌جور است. آن ذات به خاطر احاطهٔ وجودی‌اش که بی‌نهایت است، نهایت چه ارتباطی به بی‌نهایت دارد؟ آن‌قدر بزرگ است که نمی‌شود با او لخت صحبت کرد. آن‌قدر قدرش بزرگ است که قیافه‌اش را نمی‌شود دید.

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ». شما دارید با من صحبت می‌کنید. می‌شود خدا را دید یا نه؟ نه. آن که می‌گوید الان خدا را می‌شود دید، آن خدا نیست که می‌بیند. تجلی خدا را می‌شود دید. خود امیرالمؤمنین علیه‌السلام تجلی است. در مقام «عند ملیکٍ مقتدر» که قرار بگیرد خودش را می‌بیند. تمام عالم را به عنوان شئون خودش می‌بیند. اصلاً همین است.

«وَكَذَٰلِكَ نُرِىٓ إِبْرَٰهِيمَ مَلَكُوتَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ ٱلْمُوقِنِينَ» (انعام/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این‌گونه ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم می‌نمایاندیم تا از اهل یقین باشد.

ما ارائه دادیم ملکوت آسمان و زمین را. این‌ها را بگذارید چون می‌خواهیم آیه را با هم ببینیم. با خدای لخت نمی‌شود صحبت کرد. منظور تجلیات است. شما الان با من صحبت می‌کنید یا نه؟ همین‌جوری می‌شود صحبت کرد. یعنی از پس پرده.

امام در همان اوایل می‌گویند خدا معروف انبیا نیست، چه رسد به بقیه. «عَرِّفْنِي نَفْسَكَ» این دعا است. باید ببینید یعنی چه. یعنی عرّفنی ذاتک؟ این حرف بی‌ربط است؛ یعنی خدایا من بشوم خدا. نه. از پس پرده می‌شود صحبت کرد. مستقیم با ذات، نه.

الان ما داریم با چه صحبت می‌کنیم؟ ذات را که نمی‌شود دید. شما الان با کی دارید صحبت می‌کنید؟ با دهان من یا با من؟ دهان هم جزو است، ولی آیا با جسم صحبت می‌کنید یا با روح؟ شما دارید با روح صحبت می‌کنید. و الا اگر بیفتم یک گوشه و بمیرم، شما با من صحبت می‌کنید؟ می‌گویید دیوانه است این، دارد چه کار می‌کند. اگر بیفتم یک گوشه با من صحبت نمی‌کنید. دارید با روح این موجود زنده صحبت می‌کنید. کاری به جسمش ندارید.

برای اینکه مطمئن شوید کاری به جسم ندارید: گوشی تلفن. اصلاً کاری ندارید این دهان الان تکان می‌خورد یا نه. جزو پیرایه‌های قضیه است، می‌گذارید کنار. یک کسی دارد حرف می‌زند. آن کسی که دارد حرف می‌زند آن روح است که دارد حرف می‌زند. معانی می‌خواهد القا کند. این معانی که می‌خواهد به گوش شما برسد، شما دارید با این ذات صحبت می‌کنید و می‌دانید هم که دارید با این روح صحبت می‌کنید. ولی از پس این پرده‌های کلمات صحبت می‌کنید. می‌ریزد تو این کلمات، با این کلمات با شما صحبت می‌کند و می‌شود یک ذات متکلم که شما دقیقاً درکش می‌کنید.

اگر من مثل یک مجسمه هیچ کاری نمی‌کردم — نه حرف می‌زدم، نه می‌شنیدم، نه دستم تکان می‌خورد — اصلاً ذات مرا متوجه می‌شدید؟ کما اینکه برای مجسمه هم مگر چیزی قائلید؟ می‌بینید که یک چیزی هست؛ در تمام این تجلیات و نشانه‌ها معلوم می‌شود که آها، یک چیزی پس پرده هست. خودش را در قالب دست تکان دادن و فلان نشان می‌دهد. یک چیزی پشت قضیه هست. این‌هاست که متوجه می‌شویم.


ارتباط با خدا از پس پردهٔ خلیفه

شما با خدا چه‌جوری می‌توانید ارتباط برقرار کنید؟ همین‌جوری که دارید فعلاً ارتباط برقرار می‌کنید. اصلاً چرا می‌خواهید با آن خدای لخت ارتباط برقرار کنید؟ آن درددل‌هایی که می‌کنید. با یک آدم نمی‌توانید درددل کنید؟ همین که می‌خواهید درددل کنید دارید با او درددل می‌کنید. منتها از پس پرده درددل می‌کنید.

تمام این چیزهایی که می‌گویید «إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»، این‌جوری‌اند. مگر شما در زیارت جامعهٔ کبیره صد تا از همین مدل را به انسان کامل نمی‌گویید؟ خب او خلیفهٔ خداست. وقتی خلیفهٔ خداست، با خلیفهٔ خدا دارید حرف می‌زنید با خدا دارید حرف می‌زنید. منتها با خلیفهٔ خدا دارید حرف می‌زنید. غیرممکن است شما با ذات واسطه نداشته باشید.

تعریف ذات اجمالاً همان مثالی است که زدیم. این معانی اصطلاحی است. گاهی نفس روی این معنا کار می‌کند. همان‌طور که «يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ»: خدا از نفس خودش شما را تحذیر می‌دهد. اینجا قرگاه است؛ جای کسی نیست.

«يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍۢ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍۢ مُّحْضَرًۭا وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوٓءٍۢ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُۥٓ أَمَدًۢا بَعِيدًۭا ۗ وَيُحَذِّرُكُمُ ٱللَّهُ نَفْسَهُۥ ۗ وَٱللَّهُ رَءُوفٌۢ بِٱلْعِبَادِ» (آل‌عمران/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که هر کس آنچه از خیر کرده حاضر می‌بیند و آنچه از بدی کرده؛ دوست دارد کاش میان او و آن [بدی] فاصله‌ای دور بود. و خدا شما را از خودش بیم می‌دهد؛ و خدا به بندگان رئوف است.

با خدای لخت و بی‌پیرایه نمی‌شود. من هم با شما بی‌پیرایه نمی‌شود. یک جوری می‌شود. اگر بگویند چه‌جوری می‌شود با شما؟ آن‌قدر من بروم بالا که شما جزء شئون نفس من بشوید. اگر شما شدید شئون نفس من و شدید جزء قوای من، من با قوای خودم از آن طرف بدون واسطه هستم. آن طرف واسطه ندارد. ولی این می‌ماند که شما نسبت به خدا این‌جوری بشوید که خدا بشود قوای شما؛ که این هم نمی‌شود.


تمایز احاطی: او نزدیک است و عده‌ای از او دورند

از این ور شما مگر نمی‌گویید خدا به همه نزدیک است؟ در قرآن مگر نمی‌گویید خدا از رگ گردن نزدیک‌تر است؟ مگر «يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ» نیست؟ ولی از این ور «يُنَادَوْنَ مِنْ مَكَانٍ بَعِيدٍ» نیست؟ از این ور دور است، از آن ور نزدیک است. مگر این معنی شرعی واضح قرآنی نیست که از خدا عده‌ای دورند؟ این‌ها دورند از خدا ولی خدا به این‌ها نزدیک است.

«وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِۦ نَفْسُهُۥ ۖ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ ٱلْوَرِيدِ» (ق/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی انسان را آفریدیم و می‌دانیم نفسش چه وسوسه‌ای به او می‌کند؛ و ما از رگ گردن به او نزدیک‌تریم.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱسْتَجِيبُوا۟ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ ۖ وَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّ ٱللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ ٱلْمَرْءِ وَقَلْبِهِۦ وَأَنَّهُۥٓ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ» (انفال/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامی که شما را به چیزی فرا می‌خوانند که زنده‌تان می‌کند؛ و بدانید که خدا میان آدمی و دلش حائل می‌شود و به‌سوی او گرد آورده می‌شوید.

«وَلَوْ جَعَلْنَٰهُ قُرْءَانًا أَعْجَمِيًّۭا لَّقَالُوا۟ لَوْلَا فُصِّلَتْ ءَايَٰتُهُۥٓ ۖ ءَا۬عْجَمِىٌّۭ وَعَرَبِىٌّۭ ۗ قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ هُدًۭى وَشِفَآءٌۭ ۖ وَٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ فِىٓ ءَاذَانِهِمْ وَقْرٌۭ وَهُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ يُنَادَوْنَ مِن مَّكَانٍۭ بَعِيدٍۢ» (فصلت/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آن را قرآنی اعجمی می‌ساختیم می‌گفتند: چرا آیاتش روشن بیان نشده؟ آیا [کتابی] اعجمی و [مخاطبی] عربی؟ بگو: آن برای کسانی که ایمان آورده‌اند هدایت و شفاست؛ و کسانی که ایمان نمی‌آورند در گوششان سنگینی است و آن بر آنان کوری است. آنان از جایی دور ندا داده می‌شوند.

حافظ می‌گوید: دوست نزدیک‌تر از من به من است؛ وین عجب‌تر که من از وی دورم. او نزدیک است. او همین‌جاست. جنب الله، همین بغل. همین بغل اگر کسی بتواند این «من» را بگذارد کنار، همان‌جا خداست. منتها از این ور دور است.

این‌ها یک نوع تمایزهایی است که به آن می‌گویند تمایز احاطی. این تمایزهای احاطی، اضافات اشراقی — تا حالا عادت کرده‌ایم بگوییم اگر من از این دورم خب این هم از من دور است. ولی یک جور دیگر هم هست. کیفیتش احتیاج به تحصیل دارد؛ ولی خود فهم اجمالی‌اش را آدم می‌فهمد. مگر خدا هی نمی‌گوید من نزدیکم؟ بعد می‌گوید عده‌ای از من دورند. خب این یعنی چه؟ که خدا نزدیک است ولی آن‌ها دورند. بالاخره یک چیزی هست. کیفیتش چیست؟ آن یک حرف دیگر است. ما کیفیت این‌ها را لزوماً نداریم. گاهی با مثال نشان می‌دهیم.


اسماء در انسان کامل پیاده شده است

وگرنه شما این معانی‌ای که برای اهل بیت می‌گویید، برای انسان کامل می‌گویید، می‌گویید همه چیز در او پیاده می‌شود. مگر در بحث اسماء نمی‌گویید «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا»؟ پس اگر این‌طور است، این انسان کامل غفور رحیم است، این است، آن است؛ همهٔ اسماء به تمامیت در این پیاده شده.

«وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [خدا] همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست می‌گویید، مرا از نام‌های این‌ها خبر دهید.»

اگر این‌جوری نیست خب پس خداست به آن معنای لخت. در حقیقت این ظرف، وعاء مشیت الله است. ید الله، عین الله. همه چیز خداست. همهٔ دار و ندار خداست. درست. ولی از آن طرف می‌آیید می‌خواهید بگویید این ذات خداست؟ نه.

همان مثال آینه را حساب کنید. آینهٔ قدی تمام آنچه او دارد این دارد؛ ولی این، این است و او، او. هیچ‌کس در عالم زیادتی بر متن نمی‌شود آخرش. الان یک بچه به دنیا بیاید هیچی اضافه نمی‌شود. یک نفر بمیرد چیزی کم نمی‌شود. چون چیزی نیست: «لَيْسَ فِي الدَّارِ غَيْرَهُ دَيَّار». هیچ زیادتی زایشی بر متن وجود ندارد. نه کسی به دنیا بیاید چیزی اضافه می‌شود، نه کسی برود چیزی کم شود. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. خدا، خداست و او تمام هستی را پر کرده. جا برای غیر نگذاشته. جا برای غیر نگذاشته که کسی بخواهد به دنیا بیاید یا کسی بخواهد از دنیا برود.


تخلّل ابراهیم در مراتب حق است نه در ذات

حضرت ابراهیم تخلّل کرد در مراتب حق؛ در مراتب حق، نه در ذات. اصلاً ذات را بگذارید کنار. تخلّل کرد در آنجا و شد چشم و گوش خدا. مثل اینکه یکی از اسماء خدا شده. اسم تام خدا شده. شده چشم و گوش خدا. معنی همهٔ اسماء خدا را دارد. انسان کامل همهٔ اسماء خدا را دارد.

قرآن این را می‌گوید. می‌گوید هرچه اسم است در انسان کامل پیاده شده. هرچه اسمای خداست: إن الله غفور رحیم، علی غفور رحیم. إن الله عزیز شدید ذو انتقام، علی عزیز شدید ذو انتقام. این‌جوری است. یعنی همهٔ اسمایی که می‌گویید در این پیاده شده. اگر پیاده شده خب این هم دارد دیگر. خیلی چیز واضحی است.

در جلسات انسان کامل از اول، بحث پیاده شدن اسم یعنی همین. حضرت ابراهیم می‌گوید می‌خواهم مرده زنده کنم؛ یعنی من هم مرده زنده کنم. من هم بشوم محیی، من هم بشوم ممیت. یعنی خود من بشوم همین.

روح انسان کامل همان روحی است که خدا دمیده. آن روح را به همه دمیده. منتها این ارتقا پیدا کرده. الان ما هم مظهر یک سری اسمای خداییم. تا مظهریتمان اولاً ناقص است، کامل نیست. مگر می‌شود کسی عالم باشد، یک تکه‌اش باشد، مظهر خدا نباشد؟ این مظهر خداست یعنی ما هم بالاخره اسم علیم در ما پیاده شده؛ همین‌قدری که بلدیم ناشی از اسم علیم است. منتها ناقص پیاده شده.

وقتی با اسم خدا کار می‌کنید با تجلیات خدا کار می‌کنید. اسم خدا هم در انسان کامل پیاده شده. چند مقدمه: شما وقتی با اسم خدا صحبت می‌کنید، با اسم صحبت می‌کنید نه با ذات. اسم خدا هم همه در انسان کامل پیاده شده. پس دارید با انسان کامل صحبت می‌کنید. با خدا صحبت می‌کنید از پس پردهٔ انسان کامل. انسان کامل هم از طریق خودش ارتباط دارد؛ یک پرده‌ای میان او و ذات هست. اسم خودش.


خلق و امر: تفصیل قاطع شرکت است

این آیات را یک مقدار با هم ببینیم که بعدش می‌خواهیم برویم سراغ معانی امر و اولی‌الامر. بعدش هم ولایت. هنوز کار داریم با انسان کامل.

همان که می‌خواهد بگوید این‌ها نجوم‌اند، این‌ها مسخرات‌اند به امر او. در آیه داشتیم «مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ». بعدش دارد این بأمره چیست؟ امر تکوینی است. درسته؟ اینجا که امر تشریعی نیست. شمس و نجوم همه مسخرات بأمره. امر آنجا یک امر تکوینی است. بعدش می‌گوید «أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ».

بارها شنیده‌اید که می‌گویند تفصیل قاطع شرکت است. اگر می‌گویید این و این، یعنی این غیر این است بالاخره. مگر اینکه قرائن نشان بدهد که این غیر این نیست.

یک معنای خلق داریم در معنای عمومی: «اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ». خدا خالق است با اسم خلق کل شیء. یعنی هر چیزی که اسمش را بگذاری چیز — چه این پایین، چه بالا، چه عوالم بالاتر، ملائکه — خدا خالقش است. این یک تعبیر از خلق است.

«ذَٰلِكُمُ ٱللَّهُ رَبُّكُمْ ۖ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ خَٰلِقُ كُلِّ شَىْءٍۢ فَٱعْبُدُوهُ ۚ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ وَكِيلٌۭ» (انعام/۱۰۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این است خدا، پروردگار شما؛ معبودی جز او نیست؛ آفرینندهٔ هر چیزی است؛ پس او را بپرستید؛ و او بر هر چیزی کارساز است.

یک تعبیر از خلق در مقابل امر هست؛ و یک تعبیری از امر هست برای امور دفعی، در مقابل خلق که برای امور تدریجی است. خلق برای اموری است که به صورت تدریج انجام می‌شود و در این عالم ماده انجام می‌شود.

این عالم ماده دارای بحث ماده است. ماده استعداد می‌خواهد. لذا باید مستعد بشود تا بشود یک چیزی. فلاسفه می‌گویند: کلّ حادثةٍ زمانیة مسبوقة بمادة و مدة. یعنی هر حادثهٔ زمانی احتیاج دارد که ماده داشته باشد، مدت هم داشته باشد.

در قرآن هم می‌بینید وقتی می‌خواهد بگوید «خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ»، پدیده‌های زمینی را هم می‌گوید فی یومین. در یک مدت احتیاج هست. یا اصلاً ماده است. وقتی می‌خواهد بگوید آدم را خلق کردیم، می‌گوید از یک چیزی خلق کردیم: خلقه من تراب؛ خلقه من صلصال من حمإ مسنون. از یک چیزی، در یک مدتی. این‌ها خاصیت‌های عالم ماده است. در عالم ماده یک چیزی با یک قابلیتی باید فراهم شود، قابلیتش درست شود تا ایجاد شود و در زمان هم ایجاد می‌شود.

«۞ قُلْ أَئِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِٱلَّذِى خَلَقَ ٱلْأَرْضَ فِى يَوْمَيْنِ وَتَجْعَلُونَ لَهُۥٓ أَندَادًۭا ۚ ذَٰلِكَ رَبُّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فصلت/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: آیا به کسی که زمین را در دو روز آفرید کفر می‌ورزید و برای او همتایانی قرار می‌دهید؟ این است پروردگار جهانیان.

«وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ مِن صَلْصَٰلٍۢ مِّنْ حَمَإٍۢ مَّسْنُونٍۢ» (حجر/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی انسان را از گلی خشک، از لجنی کهنه و متغیر، آفریدیم.

این مال بحث عوالم مادی است. ولی یک چیزی داریم به نام امر الله به عنوان اصطلاح خاص، که مربوط به حوادث مادی و عالم مادی نیست. مربوط به کارهای دفعی خداست. همانی است که با «کُن» انجام می‌شود.

«بَدِيعُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ وَإِذَا قَضَىٰٓ أَمْرًۭا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (بقره/۱۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پدیدآورندهٔ آسمان‌ها و زمین است؛ و چون امری را اراده کند، همین که به آن بگوید «باش»، می‌باشد.

تمام شد. اصلاً آیه در همین بخش تمام است. چون اگر آن «فَيَكُونُ» جواب «کُن» باشد باید مجزوم شود و بشود «فَيَكُنْ» نه «فَيَكُونُ». آنجا باید جزم شود. آیه تمام است: کُن. تمام شد. بعد شما سؤال می‌کنی حالا چه شد؟ می‌گوید فیکون دیگر. شده دیگر. تمام شد.

بعینه آن فیکون ادامهٔ کُن نیست. چون اگر ادامهٔ کُن باشد، باید «کُن فَيَكُنْ» باشد؛ باید مجزوم شود. نه. آیه: کُن. همین. بعد شما سؤال می‌کنی که خب حالا این کُن که گفت چه شد؟ می‌گوید آن یکون دیگر. یکون. خب شد دیگر؛ الان هست. می‌باشد دیگر، تمام شد. نه اینکه او منتظر یک کُن است پس حالا می‌خواهد باشد. باید برود سراغ اینکه باشد. خدا مثل اینکه من بخواهم کاری بکنم حالا در نتیجه باید بروم دنبالش که بالاخره این انجام شود. این‌جوری نیست. بلکه همان کُن تمام شد. پس سؤال شما این است که حالا گفت کُن چه شد؟ خب یکون دیگر؛ معلوم است الان هستی است.

این‌ها مربوط به امور دفعی است که در عوالم غیرمادی انجام می‌شود.


یس/۸۲–۸۳: امر خدا همان ملکوت شیء است

سورهٔ مبارکهٔ یس را بیاورید. آیات آخرش را نگاه کنید. از همین بحث کُن که با امر کُن انجام می‌شود بحث دفعیات دیده می‌شود؛ و بحث خلق و تدریجیات می‌آید. «إِنَّمَا أَمْرُهُ». آیهٔ هشتاد و دو، صفحهٔ چهارصد و چهل و پنج. امر خدا این‌جوری است. نفرمود «إِنَّمَا خَلَقَهُ». فرمود امر خدا این‌جوری است.

«إِنَّمَآ أَمْرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيْـًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (یس/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امر او جز این نیست که چون چیزی را اراده کند، به آن بگوید «باش» پس می‌باشد.

«فَسُبْحَٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍۢ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزه است کسی که ملکوت هر چیزی به دست اوست و به‌سوی او بازگردانده می‌شوید.

پس یعنی اینکه لکل شیء ملکوت. هر چیزی یک ملکوتی دارد. می‌بینید با اسماء تسبیحی می‌آورد، با اسماء تنزیهی می‌آورد این را. تسبیح: «فَسُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ». یعنی لکل شیء ملکوت. که «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ» مربوط به امر اوست. یعنی خدا ملکوت هر چیزی را دستش گرفته.

غیر از اینکه «تَبَارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ» که مُلک شیء را دستش گرفته و آن با اسماء تبارک می‌آید. ملکوت شیء را دستش گرفته که از این معلوم است امر خدا همان ملکوت شیء است. می‌گوید إنما أمره إذا أراد شیئاً أن یقول له کن فیکون، فسبحان الذی بیده ملکوت کل شیء.

«تَبَٰرَكَ ٱلَّذِى بِيَدِهِ ٱلْمُلْكُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌ» (ملک/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پرخیر و پایندگی از آنِ کسی است که فرمانروایی به دست اوست و او بر هر چیزی تواناست.

ص/۷۱–۷۲ و اسراء/۸۵: جسم از خلق، روح از امر

برای اینکه این معانی از رفع استبعاد شود، سورهٔ مبارکهٔ ص را بیاورید، هفتاد و یک. اسراء را بیاورید، هشتاد و پنج. این دو تا را با هم ببینید. ببینید چه‌جوری آیات قرآن این‌ها را جمع می‌کند. پس این را دیدیم که امر خدا همان کُن فیکون اوست.

در آیهٔ هفتاد و دو وقتی خلقت آدم را می‌خواهد بگوید می‌گوید فإذا سویته. اولاً از آیهٔ هفتاد و یک:

«إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى خَٰلِقٌۢ بَشَرًۭا مِّن طِينٍۢ» (ص/۷۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشری از گل خواهم آفرید.»

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (ص/۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست‌اندام کردم و در او از روح خود دمیدم، برای او سجده‌کنان درافتید.

ببینید بحث خلقش است: «خَالِقٌ بَشَرًا مِنْ طِينٍ». باید از یک چیزی باشد. یعنی همان بحث ماده؛ با ماده کار می‌کند. «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ» وقتی تسویه‌اش کردیم به لحاظ بدنی، «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي» و از روح دمیدم در او، «فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ». معلوم است این سجده عملاً به آن روح انجام می‌شود. وقتی «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»، این روح را حساب کنید: روحی. پس یک خلق بشری از طین دارد، بعد یک روحی هم به او دمیده شده.

حالا فضا را گرفتید؟ حالا بیایید سورهٔ اسراء، آیهٔ هشتاد و پنج:

«وَيَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِ ۖ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًۭا» (اسراء/۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از تو دربارهٔ روح می‌پرسند. بگو: روح از امر پروردگار من است، و از دانش جز اندکی به شما داده نشده است.

از تو سؤال می‌کنند از روح. بهشان بگو: الروح من أمر ربی. روح از امر است؛ از امر پروردگار من است. این‌ها را ببینید. اگر بخواهند بگویند به فرمان خدا روح آمده، نمی‌گویند «از امر». می‌گویند روح از امر خداست. «وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا». به شما قلیلی از علم رسیده.


آل‌عمران/۵۹: مثل عیسی کمثل آدم

حالا جمع‌بندی را بیایید نگاه کنید. آل‌عمران، آیهٔ پنجاه و نه، صفحهٔ پنجاه و هفت:

«إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ ٱللَّهِ كَمَثَلِ ءَادَمَ ۖ خَلَقَهُۥ مِن تُرَابٍۢ ثُمَّ قَالَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (آل‌عمران/۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مثل عیسی نزد خدا همچون مثل آدم است: او را از خاک آفرید، سپس به او گفت «باش» پس گردید.

مثل عیسی شبیه مثل آدم است. حالا آدم چه‌جور است؟ «خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ». این خلقش است. «ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ». آخر این چیز عجیبی نیست؟ یعنی ما او را از خاک خلق کردیم، بعد سپس به او گفتیم کُن فیکون. اگر بحث ایجاد باشد کلاً، خب ایجاد کرده دیگر. اگر کُن فیکون یعنی ایجاد کردن، این‌جوری که نباید بگویند. بگویند ما او را گفتیم کُن فیکون، ایجاد شده دیگر. بعد پس این نیست که فقط خلقه من تراب.

ما اول او را از تراب خلق کردیم. بحث خلقش است. بعد رفتیم تو عالم امرش حالا. ثم قال له کن فیکون. خدا گفت کُن فیکون. یعنی این هم مربوط به عالم امرش است. آن خلقش است این هم امرش است. جسم و روح. حلّه؟ جسم و روح. آن جسمش است، آن هم روحش است. یعنی آدم را این‌جوری: جسم، روح؛ خلقش، امرش.

در معانی که می‌گردیم می‌بینید هی بحث «إِذَا قَضَىٰ أَمْرًا»؛ هی امر خدا را به یک نوعی حالت دفعی و مرتبط با بحث ملکوت شیء که آنجا ملکوت شیء به دست خداست.


جامعهٔ کبیره: المستقرّین فی أمر الله

اگر آن موقع در زیارت جامعهٔ کبیره نگاه کنید، جامعه می‌شود یک چیز دیگر. شما نسبت به ذوات مقدسهٔ اهل بیت چه می‌گویید؟ می‌گویید شما کی هستید؟ المستقرّین فی أمر الله. اینجا بحث نهی‌ای نیست. اصلاً بحث امر و نهی نیست. درست چهار کلمه بعدش می‌گوید والمظهرین لأمر الله و نهیه.

«وَالْمُسْتَقِرِّينَ فِي أَمْرِ اللَّهِ … وَالْمُظْهِرِينَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَنَهْيِهِ» (زیارت جامعهٔ کبیره)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و استقرارکنندگان در امر خدا … و آشکارکنندگان امر خدا و نهی او.

اصلاً معلوم است این یک چیز دیگر است، آن یک چیز دیگر. دقیقاً خاصیت استقرار در أمر الله. این ملائکه‌ای که مدبّرات أمراً، مقسّمات أمراً، این‌هایی که مقسّم و مدبّر امرند، باید معلم‌شان انسان کامل باشد. آن معلم که انسان کامل است خودش باید یک جایگاه والا در أمر الله داشته باشد. لذا المستقرّین فی أمر الله آنان‌اند. در جایگاه والایی در أمر الله قرار گرفته‌اند. معلم ملائکهٔ المدبّرات أمرا.

«فَٱلْمُدَبِّرَٰتِ أَمْرًۭا» (نازعات/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به تدبیرکنندگانِ امر.

«فَٱلْمُقَسِّمَٰتِ أَمْرًا» (ذاریات/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به تقسیم‌کنندگانِ امر.

البته قرآن معانی تو در تو را می‌تواند با همدیگر بپذیرد. یعنی آنجا شما هم امر به معنای اهل فرمان‌اند — حالا این را بحثش را در اولی‌الامر می‌کنیم — هم اولی‌الامر به معنای صاحبان امر: یعنی مستقر در أمر الله‌اند، و بیده ملکوت کل شیء.


استنطاق قرآن: قرآن حرف نمی‌زند، باید حرف از او کشید

کما اینکه شما در سورهٔ مبارکهٔ انعام بیایید همین ابراهیمی که به مقام امامت رسیده. این‌ها یعنی اجتهاد؛ این‌ها یعنی قرآن. فاستنطقوه ولن ینطق. قرآن حرف نمی‌زند؛ باید حرف از او بکشید.

«ذَلِكَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ وَلَنْ يَنْطِقَ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۱۵۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این قرآن است؛ از او سخن بخواهید، و هرگز خود سخن نگوید.

قرآن مثل آدم‌های باشخصیتی است که حرف نمی‌زنند؛ یک گوشه می‌نشینند حرف نمی‌زنند. همین‌جوری نگاه کنند، زل‌زل نگاه می‌کنند. قرآن که حرف نمی‌زند. خود امیرالمؤمنین گفته: فاستنطقوه ولن ینطق؛ حرف نمی‌زند، باید حرف بکشید. ولی از یک آدمی که اگر قلقش دست آدم بیاید می‌بینی هی حرف می‌زند. باید یک چیزی بیندازی که حرف بزند. ولی شروع کند به حرف زدن، یک‌هو می‌بینی همین‌جوری آن‌قدر دارد حرف می‌زند که زیر این حرف‌ها آدم لگدکوب این حرف‌هاست. قرآن این‌جوری است.

ولی نهج‌البلاغه این‌جوری نیست. نهج‌البلاغه ملموس است، حرف می‌زند. ولی قرآن حرف نمی‌زند. شما شروع کنید با او گیر بدهید به او، هی از خاطراتتان تعریف می‌کنید، شروع می‌کند. ولی بگویید چه خبر؟ می‌گوید الحمدلله. خدایی هست بالاخره، پیغمبری هست؛ این‌جوری است. قرآن در خطوط کلی‌اش همین‌جوری حرف می‌زند. بگویید چه خبر، می‌گوید فقط خدایی هست، پیغمبری هست؛ خب بیا برو دیگر. ولی شروع کنیم بگوییم عوالم بالا چه خبر؟ روح چه خبر؟ ولایت یعنی چه؟ انسان کامل، اسماء یعنی چه؟ یک‌هو می‌بینی همین‌جوری حرف می‌زند. حرف کشیدن قرآن.


روح: خلقی دیگر، نه ادامهٔ نطفه و علقه

سورهٔ انعام، آیهٔ هفتاد و پنج. آن یک مقدار فرق می‌کند که روح از جسد جدا می‌شود و منشأاش هم جای متفاوت است. درست القا می‌کند. یعنی به تعبیر جسمانیة الحدوث روحانیه البقاء. حالا باید ببینیم این روح با آن روحی که در فلسفه می‌گویند اولاً نسبتش چیست. روح و نفس، گفتمان شرعی‌اش و گفتمان فلسفی‌اش یک مقداری با هم متفاوت است. آنجا روح را نمی‌گویند؛ نفس را می‌گویند جسمانیة الحدوث است. بحث روح را این‌جوری روح نمی‌گویند. حالا حتی اگر آن بحث هم باشد بالاخره یک چیز دیگر است.

«ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ». یعنی یک چیز دیگر است از هرچه که هست. غذایی که می‌خوریم تبدیل به روح می‌شود با یک چیز دیگر. همان‌جا هم گفته: من نطفة ثم من علقة ثم مضغة ثم أنشأناه. همان را می‌کنیم یک چیز دیگر اصلاً. اگر منظور یک چیز دیگر مثل همین‌ها بود که لزومی ندارد بگوید یک چیز دیگر. این‌ها همه یک چیز دیگرند غیر هم‌اند: علقه است، مضغه است، استخوان، سپس کسوناه لحما. همهٔ این‌ها غیر هم‌اند. ولی این‌ها را نمی‌گوید یک چیز دیگر. ولی وقتی می‌رسد به پدیدهٔ روح که می‌خواهد حالا همان بشود روح، می‌گوید اصلاً ما یک چیز دیگر. همان می‌شود یک چیزی. بالاخره یک چیز دیگر است.

«ثُمَّ خَلَقْنَا ٱلنُّطْفَةَ عَلَقَةًۭ فَخَلَقْنَا ٱلْعَلَقَةَ مُضْغَةًۭ فَخَلَقْنَا ٱلْمُضْغَةَ عِظَٰمًۭا فَكَسَوْنَا ٱلْعِظَٰمَ لَحْمًۭا ثُمَّ أَنشَأْنَٰهُ خَلْقًا ءَاخَرَ ۚ فَتَبَارَكَ ٱللَّهُ أَحْسَنُ ٱلْخَٰلِقِينَ» (مؤمنون/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس نطفه را به صورت علقه درآوردیم، پس علقه را مضغه ساختیم، پس مضغه را استخوان‌ها گرداندیم، آن‌گاه استخوان‌ها را با گوشت پوشاندیم؛ سپس او را آفرینشی دیگر پدید آوردیم. پس خجسته است خدا، نیکوترین آفرینندگان.

روح ما تو بدن آن نیست. روح ما جای خودش است. مثل آهنربا. آن که این براده‌های آهن را دارد تکان می‌دهد. آهنربا جایی است؛ براده‌های آهن تکان می‌خورند ولی آهنربا جای دیگر است. ما این براده‌ها را می‌بینیم دارند تکان می‌خورند، فکر می‌کنیم یک چیزی تو این‌هاست که دارد تکان می‌خورد. بی‌ارتباط نیست به این‌ها، ولی خود آهنربا جای دیگر است.

حالا باید بحث‌های دقیق. شما اهل فضیلتید، اهل دقتید. قرار است راجع به ابراهیم صحبت کنید پس همه‌چیزش باید به خودش بخورد. باز هم معانی طولی.


ارائهٔ ملکوت به ابراهیم: حق‌الیقین نه علم حصولی

«وَكَذَٰلِكَ نُرِىٓ إِبْرَٰهِيمَ مَلَكُوتَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ ٱلْمُوقِنِينَ» (انعام/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این‌گونه ملکوت آسمان‌ها و زمین را به ابراهیم می‌نمایاندیم تا از اهل یقین باشد.

ما ارائه دادیم. ببینید ارائه‌اش باید به خودش بخورد. ارائه‌ای که به ابراهیم شد، حالا چه شد با این ارائه؟ خیلی چیزها شد. «وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ». ظرفیتش خیلی بالاست. نمی‌گوییم چون باید باشد «لِيَكُونَ» نه که فقط همین یک نتیجه باشد. خیلی چیزها شد. ابراهیم را ما به او این را ارائه دادیم، خیلی چیزها شد. حالا یکی‌اش این است که لیسكون من الموقنین این هم شد.

حالا یقینی که شما در مورد ابراهیم در این جایگاه می‌خواهید تصور کنید یک یقین علمی است؟ کما اینکه من بالاخره من هم ملکوت عالم را قبول دارم به لحاظ علمی. یا اینجا شما مرتبهٔ حق‌الیقین را باید، یعنی مرتبهٔ بالای افق‌های بالای یقین را، در نظر بگیرید. یعنی ارائه‌ای به مرتبهٔ حق‌الیقین؛ یعنی خودش بشود. کما اینکه در آنجا که بحث احیای اموات را طلب می‌کند می‌گوید:

«وَإِذْ قَالَ إِبْرَٰهِۦمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ ۖ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن ۖ قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِى ۖ قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةًۭ مِّنَ ٱلطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ ٱجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍۢ مِّنْهُنَّ جُزْءًۭا ثُمَّ ٱدْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًۭا ۚ وَٱعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌۭ» (بقره/۲۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم گفت: «پروردگارا، به من نشان بده چگونه مردگان را زنده می‌کنی.» فرمود: «مگر ایمان نیاورده‌ای؟» گفت: «چرا، ولی تا دلم آرام گیرد.» فرمود: «پس چهار پرنده برگیر و آن‌ها را نزد خود پاره پاره کن، سپس بر هر کوهی پاره‌ای از آن‌ها بنه، آن‌گاه آن‌ها را فراخوان؛ شتابان نزد تو می‌آیند. و بدان که خدا عزیز و حکیم است.»

«رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَىٰ». به من نشان بده، نه کیف تحیی الأموات که اموات چه‌جوری احیا می‌شوند. نه: تو داری چه کار می‌کنی؟ من هم می‌خواهم آن کاری که تو می‌کنی من بکنم. نه این که اموات چه‌جوری احیا می‌شوند؛ تو چه‌جوری داری این کار را می‌کنی؟ این را ارائه بده. یعنی اینجا ارائه را شما چه می‌گویید؟


معراج: ارائهٔ آیات کبری، نه شوت شدن در هوا

کما اینکه در بحث معراج، معراج مگر پیغمبر شوت شده تو هوا؟ نعوذ بالله. مثلاً همین‌جوری مثل اینکه سوار سفینه‌ای شده. آنجا هم مگر نمی‌گویید:

«سُبْحَٰنَ ٱلَّذِىٓ أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِۦ لَيْلًۭا مِّنَ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ إِلَى ٱلْمَسْجِدِ ٱلْأَقْصَا ٱلَّذِى بَٰرَكْنَا حَوْلَهُۥ لِنُرِيَهُۥ مِنْ ءَايَٰتِنَآ ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْبَصِيرُ» (اسراء/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزه است کسی که بنده‌اش را شبانگاه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی — که پیرامونش را برکت داده‌ایم — سیر داد، تا از آیات خود به او بنمایانیم؛ بی‌تردید او شنوای بیناست.

«لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ ءَايَٰتِ رَبِّهِ ٱلْكُبْرَىٰٓ» (نجم/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی که از آیات بزرگ پروردگارش دید.

«لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا». آنجا نشان دادن با این نشان دادن باید فرق کند. باز در مورد معراج دارد که رآه نزلةً أخرى، یا رآه من آیات الکبری. ما آیات کبرای خودمان را نشان دادیم. هر جا اگر نشان دادنی یقین درست کند، یقین است. اگر یقین علمی درست کند، خب این که ابراهیم لزوماً نداشت که ملکوت آسمان و زمین را می‌داند؛ من هم الان می‌فهمم. من الان خودم یقین علمی دارم به ملکوت آسمان و زمین. اینجایی که ارائه‌ای دارد صورت می‌گیرد که او دارد یقین پیدا می‌کند باید حق‌الیقین باشد.

حق‌الیقین باشد یعنی چه؟ یعنی خودش بشود. می‌شود حق‌الیقین. که با ارائهٔ ملکوت آسمان و زمین خودش بشود همان ملکوت آسمان و زمین. این همان مرتبهٔ تخلّل ابراهیمیه است. همین که در تمام مراتب عالم متخلّل شده و شده خلیل، شده خلیل الله. این شده لطیف. لطیف شده، باریک شده، رفته تو همان.


لطیف خبیر: خبره عن ذوقٍ

«أَلَا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ ٱللَّطِيفُ ٱلْخَبِيرُ» (ملک/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که آفریده نمی‌داند؟ حال آنکه او باریک‌بین و آگاه است.

خدا مگر لطیف نیست؟ اگر به معنای اینکه صاحب لطف باشد چه ارتباطی به علم دارد؟ چه ارتباطی به علم دارد؟ یعنی لطیف بودن. می‌بینید فوراً اینجا اهل معنا وارد می‌شوند می‌گویند اللطیف باریک است. لطیف یعنی باریک. یعنی چون که لطیف است بعد خبیر. می‌گویند خبره عن ذوقٍ. یعنی خبیری که می‌چشد؛ در متن هستی دارد می‌چشد آن را. خبره عن ذوقه. یعنی همان در متن می‌چشد. نه اینکه خبیر یعنی کی می‌داند. می‌گوید چه‌جوری نداند کسی که لطیف است؟ یعنی با لطفه. چه ارتباطی دارد به دانستن؟

این هم تخلّلش می‌شود همان. اگر خدایی که این‌جوری لطیف است می‌آید، او هم متخلّل می‌شود می‌رود. می‌شود ملکوت دستش. می‌شود بیده ملکوت کل شیء. این هم می‌شود آن. این هم می‌شود ملکوت همهٔ آسمان و زمین دستش. آن هم می‌شود المستقر فی أمر الله؛ چون که مستقر است در أمر الله و ملکوت دستش است.


یهدون بأمرنا یعنی هدایت از نشئهٔ امر

آن موقع «يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» یعنی چه؟ یعنی ما — خدا — آیات را نگاه کنید. شما دارید راجع به امام صحبت می‌کنید که یهدون بأمرنا. ما از آن پیشاپیش رد کردیم که یهدون برابر امر ما یعنی مطابق امر ما. گرچه امر در آن این معنی را دارد، معنی فرمان دارد، که اصلاً جزء نتایج این است که استقرار در أمر الله یعنی اینکه فرمان به دست اوست.

اوائل بحث انسان کامل یادتان هست که تشریع به دست نبی است؟ این بحث‌ها را یادتان هست؟ که نبی اصلاً خودش از آنجا انشا می‌کند. او خودش — مگر نمی‌گویید اوعیة مشیت الله است اصلاً؟ اوعیة مشیت الله، محل مشیت الله است. آن کسی که محل مشیت الله است، او شاهد می‌کند اصلاً امر و نهی دست خودش است حتی. جزء فروع این که مستقر در أمر الله است این است که امر و نهی هم دست خودش است. یعنی خودش انشا می‌کند. خودش هم تشریع می‌کند. خودش دارد تشریع انجام می‌دهد.

این‌جوری نیست که بگویید پس خدا نمی‌کند؟ نه، فناء است. آنجا مقام فناست؛ مقام فنا مقامی است که خودش می‌کند خدا می‌کند. ولی خود این دارد می‌کند. وقتی می‌گویید اذن الله، عین الله یعنی چه؟ یعنی اینکه خدا می‌شنود با گوش امیرالمؤمنین. خدا می‌بیند با چشم امیرالمؤمنین. هیچ ایرادی هم ندارد. نه به جهت عقلی ایراد دارد، نه به جهت تفسیری.

این کسی که دقیقاً تمام اسماء پیاده شده و در این مرتبه قرار گرفته، این می‌گوید الان عین الله‌ام. یعنی من چشم خدایم. من قلب خدایم، من تصمیم می‌گیرم. منتها البته ما وقتی توحید را باید نگه داریم درست درمی‌آید. یک موقع می‌گوییم من تصمیم می‌گیرم جای خدا، انگار خدا تصمیم می‌گیرد من دارم می‌گیرم.

کما اینکه وقتی می‌گویید حضرت عیسی خلق می‌کند، او خالق است یعنی خدا نیست او خالق است؟ وقتی می‌گویید فرشته‌ها تدبیر امور را می‌کنند یعنی خدا نمی‌کند فرشته‌ها می‌کنند؟ مگر چنین حرفی می‌زنیم ما در بستر توحید؟ اصلاً این حرف‌ها مگر معنا دارد این‌جوری حرف زدنی؟ بگوییم خدا تدبیر نمی‌کند این دارد تدبیر می‌کند الان. منتها این «فَالْمُدَبِّرَاتِ أَمْرًا» هست. این هم دارد تدبیر می‌کند. یعنی این اسم تدبیر در این پیاده شده، این دارد تدبیر می‌کند. این هم دارد تدبیر می‌کند، خدا دارد تدبیر می‌کند. این دارد احیا می‌کند، خدا دارد احیا می‌کند. خدا دارد می‌خنداند، این دارد می‌خنداند.

«وَأَنَّهُۥ هُوَ أَضْحَكَ وَأَبْكَىٰ» (نجم/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه اوست که خچاند و گریاند.

همه چیز دست خداست. این درست است. همه کار دست خداست. درست. همه کار دست امام حسین علیه‌السلام درست. هر دوتاش درست. مگر بگوییم عیسی خلق می‌کند یعنی خدا خلق نمی‌کند؟ مگر بگوییم دارو شفا می‌دهد یعنی خدا شفا نمی‌دهد؟ مگر این‌هاست؟ مگر توحید اختلاط است؟ مگر کم قرآن از این چیزها دارد؟

وقتی می‌گوید عزت فقط مال خداست بعد می‌گوید عزت مال مؤمنین است. پس این چه فقطی برای خداست که برای مؤمنین است؟ این را چه‌جوری هر بلایی سر این دو تا آیه درآوردید که خدا خالق کل شیء است، بعد عیسی هم می‌گوید خلق می‌کنم به اذن. تا اینجا اذن‌ها تکوینی است.

«مَن كَانَ يُرِيدُ ٱلْعِزَّةَ فَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ جَمِيعًا ۚ إِلَيْهِ يَصْعَدُ ٱلْكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ وَٱلْعَمَلُ ٱلصَّٰلِحُ يَرْفَعُهُۥ ۚ وَٱلَّذِينَ يَمْكُرُونَ ٱلسَّيِّـَٔاتِ لَهُمْ عَذَابٌۭ شَدِيدٌۭ ۖ وَمَكْرُ أُو۟لَٰٓئِكَ هُوَ يَبُورُ» (فاطر/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس عزت می‌خواهد، عزت یکسره از آنِ خداست. سخن پاک به‌سوی او بالا می‌رود و کردار شایسته آن را بالا می‌برد. و کسانی که نیرنگ‌های بد می‌کنند عذابی سخت دارند و نیرنگ آنان تباه می‌شود.

«يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَآ إِلَى ٱلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ ٱلْأَعَزُّ مِنْهَا ٱلْأَذَلَّ ۚ وَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (منافقون/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): می‌گویند: اگر به مدینه بازگردیم، بی‌گمان عزیزتر، خوارتر را از آن بیرون خواهد کرد. حال آنکه عزت از آنِ خدا و پیامبرش و مؤمنان است، ولی منافقان نمی‌دانند.

ببینید هرچه می‌خواهید از این بحث‌ها بفهمید با مراتب نفس بفهمید. باصرهٔ من می‌بیند منتها به اذن من می‌بیند. باصرهٔ من می‌بیند خب من دارم می‌بینم دیگر. غیر این است مگر؟ باصرهٔ من دارد می‌بیند به اذن من؛ اذن تکوینی که از من گرفته و من دارم می‌بینم. من می‌بینم، باصرهٔ من می‌بیند. من می‌شنوم، سامعهٔ من می‌شنود. به اذن تکوینی. منتها باصره خودش باصره است. خودش یک قوه است که دارد می‌بیند. و لذا این معانی را در قرآن داریم.


اولی‌الامر: صاحبان امر ملکوتی، نه فقط فرمانبران

حالا یهدون بأمرنا که می‌آید، آن را هم می‌بینید تعابیر خاص است. همین که می‌گوید جعلناهم أئمة یهدون بأمرنا. این ائمه که یهدون بأمرنا، بعد حالا در بحث اولی‌الامر ببینید آن‌وقت دیگر چیزی که تا حالا مثلاً غیرواضح بود حالا می‌شود واضح.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ أَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُوا۟ ٱلرَّسُولَ وَأُو۟لِى ٱلْأَمْرِ مِنكُمْ ۖ فَإِن تَنَٰزَعْتُمْ فِى شَىْءٍۢ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌۭ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًۭا» (نساء/۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خدا را اطاعت کنید و پیامبر و صاحبان امر از میان خودتان را اطاعت کنید. پس اگر در چیزی نزاع کردید آن را به خدا و پیامبر بازگردانید، اگر به خدا و روز واپسین ایمان دارید. این بهتر و خوش‌فرجام‌تر است.

این کسانی که مثل اهل تسنن — یا خیلی‌ها — می‌گویند آقا تأویل نکن تأویل نکن، این تأویل نیست این تفسیر است. تأویل کار اهل فتنه است نه تفسیر. می‌گویند عرش خدا را این‌جوری نکن، آن را بحث نکن، این‌ها تأویل است. تأویل نیست، این‌ها تفسیر است. این‌ها تدبر در معانی آیات است.

تأویل این است که یک فتنه‌جویی — تأویل یک کار عملی است — برود یک غلطی بکند بگوید این مطابق فلان آیه است که من کردم. این یعنی تأویل: بیاید یک چیزی بکند، یک حرکتی بکند، یک فتنه ایجاد کند، بعد بگوید این چه کاری بود که بر اساس آن آیه بود که من کردم. این می‌شود تأویل. این کار اهل فتنه است. و تفسیر هم تفسیر است.

می‌بینی اولی‌الامر تا حالا با یک گفتار درست می‌بینی اولی‌الامر دو تا معنی را — خب قرآن روزنامهٔ ورزشی نیست — می‌بینی چند تا معنی را تو دل خودش درمی‌آورد. معنی أمر الله را درمی‌آورد به عنوان منطقهٔ ملکوتی. که حالا اگر می‌آیی امام هدایت باطن می‌کند یعنی همین.


دو گونه هدایت امام: خلقی و ملکوتی

یعنی امام دو نوع هدایت می‌کند. یک هدایتی می‌کند که مربوط به خلق است. نوح نهصد و پنجاه سال می‌آید با ملت حرف می‌زند. این می‌شود یک مرتبه که می‌آید چه می‌کند؟ این فقط کار نوح نیست. امام زمان عجل‌الله‌فرجه هم همین کار را می‌کند. می‌آید با مردم صحبت می‌کند. دعوت می‌کند. می‌گوید تو را به خدا بیایید؛ خدا خوب است، شیطان بد است؛ این کار، آن کار چیست.

یک مرتبه «بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ». این ملکوت این شخص دستش است. از همان جا هدایت، هدایت باطن می‌کند. و هر هدایتی که اصلاً بخواهد برسد از ناحیهٔ این انسان کامل باید برسد؛ که ملکوت این آدم، آن نشئهٔ روحانی‌اش، بخواهد هدایت شود از ناحیهٔ انسان کامل، چون که بیده ملکوت کل شیء. ملکوت دست اوست. وقتی ملکوت دست اوست، هر هدایتی در باطن بخواهد از ناحیه انجام شود این مربوط به نشئهٔ امر است که المستقرّین فی أمر الله.

این‌ها حالا می‌بینی اولی‌امرش درست می‌شود، آنش درست می‌شود. خیلی همهٔ چیزهایی که می‌گویند اوه چه معانی عجیب‌غریب دارد درمی‌آید از قرآن، می‌بینید خیلی هم ساده‌اش است. این‌ها تفسیر است نه تأویل. این‌ها تفسیر قرآن است، نه تأویل قرآن.


مسیر تربیتی قرآن: معارف اصل است نه بکن‌نکن

خدایا ما را ببخش و بیامرز. این بحث‌های علمی را — چون بعضی‌ها می‌گویند گریه را باید ذخیرهٔ قبر و قیامت بیاوریم — ببینید من حتی گاهی اوقات آیات قرآن و سوره‌های قرآن را نگاه می‌کردم. در سورهٔ قرآن دقیقاً برعکس مسیر تربیتی که ما می‌آییم، قرآن مسیر تربیتی کاملاً واجب‌گونهٔ دیگری دارد.

مثلاً یک سوره فکر کن هشتاد تا آیه دارد؛ دو تایش امر و نهی است. ده دوازده تایش انذار و تبشیر است. مابقی‌اش بحث معارفی است. ما برعکسیم. خاله می‌آید می‌گوید بچه‌ها این‌جوری باشید، بچه‌ها آن‌جوری باشید، این کار را بکنید، آن کار را نکنید. آن‌قدر بکن‌نکن نداریم در دین. دو تا امر و نهی. ده دوازده تا انذار و تبشیر که حالت شوق ایجاد می‌کند. مابقی معارف است.

شما بروید این کار را آماری بکنید روی سوره. اصلاً معارف اصل است. معارف است که انذار و تبشیر چیست؛ معارف است که امر و نهی می‌آورد. اصلاً در بستر معارفی وقتی امر می‌کند، نان تنور داغ می‌چسبد. نه اینکه عده‌ای بگویند بچهٔ من تو بالغ شدی الان؟ بسم الله این کار را بکن، این را نکن، این حجاب این‌جوری بکن، نکن، نگو. خب این‌ها چه مسیر تربیتی‌ای است اصلاً؟

قرآن یک مسیر دیگر طی کرده. خود معارف خودش، خودش برای خودش کار می‌کند. اصلاً شما با معارف به خدا تقرب پیدا کنید. بگویی خدایا می‌خواهم معارف بخوانم، متقرب شوم. و اثری که معارف دارد انصافاً گاهی اوقات چنان عمق می‌دهد به یک امر و نهی، به یک عبادتی، به یک انذار و تبشیری، اصلاً آدم را می‌پکاند. یعنی تنور داغ‌داغ وقتی است اصلاً لزومی ندارد به آدم بگویند امر و نهی. اصلاً امر و نهی‌ات دلش می‌جوشد دیگر. امر و نهی می‌جوشد. اصلاً سخیف است من این کار را بکنم. اصلاً آن کار را باید بکنم. لذا واقعاً باید فکر کنیم که با این‌ها ما متقرب الی الله می‌شویم؛ با همین بحث معارف الهی. نه فقط باید گریه کنیم بگوییم خدایا حالا این‌ها را قبول کن.


دعا و حسن ختام جلسه

خدایا این عرض توسّلی که ما با همین معارف داریم خدمت ذوات مقدسه می‌کنیم و در بارگاه تو و در محضر تو داریم عرض ارادت می‌کنیم نسبت به قرآن، این‌ها را ذخیرهٔ قبر و قیامت ما قرار بده.

خدایا قلب نازنین حضرت ولی‌عصر، امام زمان ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص امام زمان قرار بده.

خدایا نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده.

هر حزن و اندوهی در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام اعلی‌الله‌مقامه حاصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام را مؤید و منصور بدار.

همهٔ بیماران را اگر خیر و صلاحشان است فوراً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. مقام شهدا را عالی‌تر بگردان.

خدایا مرگ ما را — که قرار است بمیریم به هر حال — جز شهادت در راه خودت قرار نده. بحق النبی وآله الطاهرین. الفاتحة مع الصلوات.


پاورقی توضیحی: متنِ این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد در جلسهٔ چهلم سلسلهٔ «انسان کامل» (قاسمیان) ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات از رسم عثمانی منابع معتبر درج شده و روایاتِ موردِ اشاره به همان بخشی که استاد خوانده یا صریحاً به آن ارجاع داده بازسازی شده است. ترجمه‌های ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است، نه از زبان استاد. بخشِ Segments پیاده‌سازی در این فایل نیست.