ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 042
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ چهل‌ودوم از سلسلهٔ درس‌های «انسان کامل» است. گفتارهای پراکنده، پرسش‌وپاسخ حاضران و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانی) درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.

مقدمه و تلاوت آیهٔ اولی‌الامر

السلام علیکم و رحمة الله. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح مطهر امام غریبِ دوران، و همهٔ گذشتگان، جان و روح پدران و مادران و معلمان‌مان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

صفحهٔ هشت و نه مصحف را باز کنید. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُوا۟ ٱلرَّسُولَ وَأُو۟لِى ٱلْأَمْرِ مِنكُمْ ۖ فَإِن تَنَٰزَعْتُمْ فِى شَىْءٍۢ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌۭ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا» (نساء/۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خدا را اطاعت کنید و رسول را اطاعت کنید و صاحبانِ امر از میان خودتان را؛ پس اگر در چیزی نزاع کردید، آن را به خدا و رسول بازگردانید، اگر به خدا و روز واپسین ایمان دارید؛ این بهتر است و خوش‌فرجام‌تر.

یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

صفحهٔ هشت و نه همان صفحه‌ای است که آیهٔ اولی‌الامر روی آن نشسته. جلسهٔ پیش گفتیم با این آیه کم‌کاری کرده‌ایم. سورهٔ نساء فضایِ اجتماعی و حاکمیت دارد؛ امانات را به اهلش برگردانید، حکم به عدل کنید، بعد می‌رسد به «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ». امروز می‌خواهیم روی همین آیه بایستیم: نزاعِ تاریخیِ تعیینِ مصداق، تکرار و عدمِ تکرارِ «أَطِيعُوا»، پشت‌صحنهٔ مفسّر، اشکالاتِ فخر رازی، و دو لایه‌ای که آیه برمی‌دارد — لایهٔ معصوم و لایهٔ منصوب.


نخستین نزاع جامعهٔ اسلامی: تعیین اولی‌الامر

یکی از نخستین نزاع‌هایی که در میان جامعهٔ اسلامی رخ داد، تعیینِ اولی‌الامر بود. راهکاری هم که خودِ خدا برای حلِّ همین نزاع پیش نهاده، همین فقره است: «فَإِن تَنَٰزَعْتُمْ فِى شَىْءٍۢ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ». اگر در چیزی تنازع شد، آن را به خدا و رسول رد کنید.

اگر خاطرِ عزیزان باشد، گفته بودیم که علمای امامیه از همین اقترانِ اطاعتِ اولی‌الامر با اطاعتِ رسول، عصمت را استفاده کرده‌اند. اخیراً که فرصت شد تفاسیر اهل تسنن را هم در همین بحث ببینم، برای خودِ بنده هم جالب بود: نوعِ تفاسیر اهل تسنن — حتی با صراحت و جزمِ تمام در عبارتِ فخر رازی — قائل‌اند که اولی‌الامر معصوم‌اند. نزاع ظاهراً سرِ تعیینِ مصداق است. آن‌ها هم عصمت را قبول می‌کنند؛ منتها در تعیین، کسِ دیگری را به‌عنوان مصداقِ اولی‌الامر می‌نشانند.

چیزی که به علمای امامیه نسبت داده شده — و همین‌طور هم هست — این است که اولی‌الامر کنارِ اطاعتِ رسول آمده و همان اطاعتِ مطلقی که رسول‌الله دارد، اولی‌الامر نیز دارد. منتها گاه بحث سرِ این است که چرا یک‌بار «أَطِيعُوا» تکرار شده و یک‌بار تکرار نشده است.


پرانتز ادبی: تکرار «أَطِيعُوا» همیشه علامتِ تأکید نیست

دربارهٔ تکرارِ «أَطِيعُوا» نکته‌ای ادبی عرض کنم و این را به‌عنوان پرانتز گوش کنید. آنجا که «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ» تکرار شده، بسیاری قائل شده‌اند که تکرار، علامتِ تأکید است. تکرار علامتِ تأکید هست؛ اما نه در همه‌جا.

اگر معطوف و معطوف‌علیه از یک جنس و در یک رتبه باشند، تکرار علامتِ تأکید است. ولی اگر از یک جنس نباشند، اتفاقاً عدمِ تکرار علامتِ تأکید است.

یعنی چه؟ گاهی می‌خواهند بگویند زید را اکرام کنید و عمرو را هم اکرام کنید؛ این دو مثلاً دو رفیق‌اند و در یک رتبه‌اند. آن‌وقت اگر بگویند «أَکْرِمْ زَیْداً وَ أَکْرِمْ عَمْراً»، اینجا تکرار نشانِ تأکید است. ولی در جایی که معطوف و معطوف‌علیه از یک جنس نیستند، اتفاقاً عدمِ تکرار علامتِ تأکید است.

وقتی بخواهند بگویند حضرت علی را اطاعت کنید و مالک اشتر را هم، این دو در دو رتبه‌اند. اگر بگویند «علی را و مالک اشتر را اطاعت کنید» — یعنی فعل را تکرار نکنند — این علامتِ تأکیدِ اتحاد در اصلِ اطاعت است. اما اگر بگویند «علی را اطاعت کنید و مالک را اطاعت کنید»، خودِ همین تفکیک معنا دارد. چرا؟ چون معطوف و معطوف‌علیه خودشان تفکیک دارند؛ وقتی فعل یک بار دیگر تکرار می‌شود، این اختلاف را آشکارتر می‌کند و می‌گوید این اطاعت از یک جنس است و آن اطاعت از جنسِ دیگری.

بنابراین این‌گونه نیست که هر جا تکرار باشد، علامتِ تأکید باشد. در خودِ «أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ» یا «أَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ»، و نیز در آیهٔ ولایت:

«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُمْ رَٰكِعُونَ» (مائده/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولیّ شما تنها خداست و رسول او و کسانی که ایمان آورده‌اند؛ همانان که نماز برپا می‌دارند و زکات می‌دهند در حالی که رکوع‌کننده‌اند.

اتفاقاً تأکید در این‌گونه موارد بیشتر از جاهایی است که تکرار می‌شود؛ چون خدا و رسول در دو رتبه‌اند. خدا، خداست و رسول، رسولِ خداست. وقتی تکرار می‌شود باید بگردیم ببینیم نکته‌ای که سببِ تکرار شده چه بوده. اگر تکرار نمی‌شد می‌گفتیم علامتِ تأکید است. این یک بحثِ ادبی است.

و آنجا که «أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» تکرار نمی‌شود، اتفاقاً نکتهٔ بارزتری هست: اطاعتِ رسول و اطاعتِ اولی‌الامر در این لایه از یک جنس شمرده شده است.

پس دو نکته را با هم نگه دارید. یک: میانِ خدا و رسول، چون رتبه یکی نیست، اگر فعل تکرار نشود تأکیدِ اتصال است؛ اگر تکرار شود باید بگردیم نکته‌اش چیست. دو: میانِ رسول و اولی‌الامر، عدمِ تکرار می‌گوید این اطاعت از همان جنسِ اطاعتِ رسول است — همان اطلاق، همان بی‌قیدوشرطی — مگر آنکه لایهٔ دیگری از آیه، لایهٔ منصوبِ غیرمعصوم، با فقرهٔ «فَإِن تَنَٰزَعْتُمْ» خودش را نشان دهد. این پرانتزِ ادبی را برای همین وسطِ بحث گذاشتم که بعداً وقتی لایهٔ دوم را باز می‌کنیم، نگویند چرا یک جا مطلق می‌گیرید و یک جا مقیّد.


پشت‌صحنهٔ روایی مفسّر و ذوق‌گیری

سؤالاتی شده بود و بحثِ ذوق و ذوق‌گیری پیش آمده بود. ببینید، راهی که یک مفسّر شیعی — مثلاً بنده به‌عنوان کسی که در قرآن تدبر می‌کند — می‌رود، این‌گونه است؛ البته نه فقط مفسّر شیعی، هر کسی که این راه را برود همین است.

وقتی روایاتِ خاندانِ عصمت و طهارت را بررسی می‌کنیم و عصمتِ این‌ها از ناحیه‌ای دیگر برایمان به دست آمده — نه لزوماً از خودِ همین آیه — این عصمت پشت‌صحنهٔ من است. وقتی روایات را پیشِ رو می‌گذارم و خودشان مصداقِ اولی‌الامر را بیان می‌کنند، نمی‌توانم این پشت‌صحنه را فراموش کنم. نمی‌توانم قبول کنم که در پایانِ کارِ تفسیری به نقطه‌ای برسم که اولاً آن‌ها اولی‌الامر نباشند. این می‌شود ذوقِ روایی و گرفتنِ پشت‌صحنه.

یعنی من از نقطه‌ای دیگر آمده‌ام: امام معصوم است؛ این‌ها امام‌اند؛ به تعیینِ خودِ پیغمبر جانشینِ ایشان‌اند و معصوم‌اند. وقتی این مطلب به کرات و مرات در اختیارِ منِ مفسّر شیعه قرار می‌گیرد، پشت‌صحنهٔ من است. بحثِ یک حدیث و دو حدیث و یک حدیثِ بی‌سند و ده حدیث و بیست حدیث و صد و دویست حدیث نیست. فقط کتاب الحجّة کافی را به‌عنوان یک نمونه بگذارید جلوی خودتان. این‌گونه نیست که انسان تصور کند با یک حدیث می‌خواهد پشت‌صحنه‌ای بسازد. وقتی پشت‌صحنه دارم، با همان پشت‌صحنه واردِ کارِ تفسیر می‌شوم.

منتها در کارِ تفسیری، کاملاً مانندِ مفسّرِ طرفِ دیگر، موقتاً کاری به این ندارم که روایت چه می‌گوید؛ ولی پشت‌صحنه‌ها را گرفته‌ام. در نهایت هم نمی‌توانیم به جایی برسیم که این‌ها اولی‌الامر نباشند.


امام و معصوم یکی نیستند؛ عددِ چهارده بنای عقلیِ بسته نیست

البته قرار نیست هر معصومی امام باشد. باید جایگاه‌ها را تفکیک کنیم. گاهی می‌گوییم امامان و گاهی می‌گوییم معصومین؛ این‌ها با یکدیگر فرق دارند. این‌گونه نیست که هر معصومی امام باشد. ائمه معصوم‌اند و این برهان دارد؛ ولی اینکه معصومین ائمه‌اند، برهان ندارد. نمونه‌اش حضرت صدّیقهٔ طاهره سلام‌الله‌علیها.

اصلاً می‌دانید این «چهارده معصوم» که ما می‌گوییم، چندان بنای بنیادداری هم ندارد؛ نه دلیلِ عقلی بر عددِ چهارده معصوم داریم و نه دلیلِ نقلیِ مستقل. اینکه امام معصوم است دلیل دارد؛ ولی اینکه حضرت ابوالفضل معصوم نیست هیچ دلیلی ندارد. هیچ دلیلی نداریم که مثلاً حضرت زینب معصوم نیست. هیچ استحاله‌ای هم ندارد که غیرِ امام، معصوم باشد. دلیلِ عقلی اصلاً عدد را ثابت نمی‌کند و دلیلِ نقلی هم بر نفیِ عصمتِ این بزرگواران وجود ندارد. دلیلِ نقلی این است که ائمه معصوم‌اند؛ ائمه را گفته‌اند و نام‌هایشان را گفته‌اند. این همان ذوق‌گیری و پشت‌صحنه‌سازی است که باید از آن خبر داشته باشیم.

منتها حالا واردِ کارِ تفسیر می‌شویم. سؤال‌هایی که برای بنده مطرح است باید القا شود تا برای شما هم مطرح شود: این اولی‌الامر را ما چه کسانی می‌دانیم؟ باید به برخی از این سؤال‌ها پاسخ بدهیم.


چند سؤالِ روشی دربارهٔ مصداقِ اولی‌الامر

یکی اینکه تصویری که در زمانِ پیغمبر و زمانِ نزول نسبت به این آیه داشته‌اند چه بوده است؟ آیه نازل شده و مردم در خودِ زمانِ نزول از این «اولی‌الامر» چه می‌فهمیده‌اند؟

در زمانی نزدیک به نزول، مثلاً مالک را در نسبت با امیرالمؤمنین دارید. آیا مالک هم جزوِ اولی‌الامر محسوب می‌شود یا نمی‌شود؟ چنین کسی و چنین شخصیتی، او هم ولیّ‌امر است؟ ولیّ‌امرِ مسلمینِ مصر هست یا نه؟

نکتهٔ دیگر این است که زمانی که اصلاً کار به دستِ ائمه نیست و ائمه همچنان اصرار دارند بگویند اولی‌الامرند، این «صاحبِ امر» به چه معناست؟ امیرالمؤمنین و امام مجتبی علیهماالسلام بالاخره مدتی کار در دستشان بوده است؛ ولی وقتی حضرت موسی بن جعفر علیه‌السلام را نزدِ اُمرا می‌بردند، کدام امر در دستِ ایشان است؟ تعبیرِ «اولی‌الامر» برای این‌ها یعنی چه؟ این صاحبانِ امرند؛ یعنی فرمان می‌دهند و فرمان در دستشان است، یا باید فرمان در دستِ این‌ها می‌بود؟ منظور کدام است؟

و نیز این فقره که «فَإِن تَنَٰزَعْتُمْ فِى شَىْءٍۢ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ» را نباید بی‌پاسخ بگذاریم. استدلالی که از ذوقِ روایی درآورده‌ایم این بود که اگر واقعاً این گروه — یعنی اولی‌الامر — معصوم‌اند، پس چگونه در نزاع‌ها نباید موردِ رجوع قرار بگیرند؟

این همان اشکالی است که اهل تسنن، خودِ فخر رازی، مطرح می‌کند و می‌گوید شما باید به این اشکال پاسخ بدهید.


اشکالاتِ سه‌گانهٔ فخر رازی و روایاتِ «کَذا نَزَلَت»

فخر رازی سه اشکال دارد. اشکالِ اولش بسیار بی‌مورد و سست است؛ ولی اشکالِ دوم و سوم واقعاً اشکال است.

می‌گوید اولاً دربارهٔ اولی‌الامر باید تعیین کنید که چرا تعبیر به‌صورتِ جمع آمده، درحالی‌که شما می‌گویید این‌ها در هر زمان یک نفرند. اشکالِ سومش این است که اگر این‌ها همان امامانی هستند که شما می‌گویید و معصوم‌اند، چرا در نزاع باید به خدا و رسول رد شود و اولی‌الامر در محلِّ رجوعِ نزاع نیامده است؟ این حرف، حرفِ قابلِ توجهی است.

حساب کنید اگر آن اولی‌الامری که ما اثبات می‌کنیم معصوم‌اند، خودِ ائمه هم در روایاتشان همین را گفته‌اند. گفته‌اند چگونه می‌شود این اطاعت، اطاعتی مطلق و بی‌قیدوشرط در کنارِ اطاعتِ رسول باشد، آن‌گاه آیه بگوید «فَإِن تَنَٰزَعْتُمْ فِى شَىْءٍۢ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ»؟ بعد گفته‌اند اتفاقاً این‌گونه است که «فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» و «کَذا نَزَلَت». آیه هم همین‌گونه است اتفاقاً.

آیا منظور این است که قرآن تحریف شده؟ نه. یک عبارت و یک استدلالِ درست در این میان هست. اگر این اولی‌الامر معصوم‌اند، پس چگونه در نزاع‌ها نباید موردِ رجوع قرار بگیرند؟ پس باید موردِ رجوع قرار بگیرند.

البته آقای فخر رازی متوجه نبوده که این اشکال متوجهِ خودش هم هست؛ چون خودش هم می‌گوید اولی‌الامر معصوم‌اند. بنابراین اشکال متوجهِ خودش هم می‌شود.


عبارتِ فخر رازی در مفاتیح الغیب: اجماعِ امت حجت است

بگذارید عبارتِ فخر رازی را بخوانم. عبارتش برای من جالب بود. از کتابِ مفاتیح الغیب، یعنی تفسیرِ کبیرِ خودِ فخر رازی که نامش مفاتیح الغیب است و به تفسیرِ کبیر مشهورتر است. این حرف، حرفِ نوعِ علمای اهل تسنن است.

ذیلِ همین آیه، المسألة الثالثة می‌گوید: «اعلم أنّ قوله وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ یدلّ عندنا على أنّ إجماع الأمّة حجّة». یعنی اولی‌الامر را از امامانِ معصوم برداشته و به امت رسانده است. و الدلیل على ذلک: اجماعِ امت حجت است؛ یعنی اولی‌الامر، اجماعِ امت است.

پیش از آن هم توضیح می‌دهد که منظور، اجماعِ فرزانگان و اجماعِ اهلِ حلّ‌وعقد است. اصحابِ حلّ‌وعقد یعنی آن جماعتِ فرزانگان و حکمایی که در امتِ اسلامی گرد هم قرار بگیرند. بعد هم اشکالات را مطرح می‌کند. می‌گوییم این فرزانگانِ امت، قبل از اسلام‌اند؟ می‌گوید نه؛ قبل از اسلام نه، بعد از اسلام. یعنی نه فرزانگانِ پیش از اسلام، بلکه فرزانگانِ پس از اسلام. اجماعِ امت یعنی فرزانگان و حکمایِ بعد از اسلام. اگر این‌ها اجماع کنند، این اجماع‌کنندگان معصوم‌اند.

نه اینکه غوغایِ ملت اجماع کند، یا سُفهایِ ملت اجماع کنند، یا صرفاً ملت اجماع کند؛ بلکه ملتی اجماع کند که اصحابِ حلّ‌وعقد در میانشان باشند.

ببینید، اینکه می‌گویم پشت‌صحنه یعنی چه. خودِ این هم پشت‌صحنه دارد. پشت‌صحنهٔ خودش چیست؟ می‌خواهد بحثِ سقیفه را درست کند.

یعنی خودِ فخر رازی، به‌عنوان یک عالمِ اهل تسنن، بالاخره در یک بسترِ فکری می‌اندیشد؛ بسترِ سنّی است و باید سقیفه را درست کند. اینکه اجماعِ اهلِ حلّ‌وعقد را در حقیقت حجت می‌داند، یکی از محل‌هایِ نزاع در علمِ اصول میانِ ما و اهل تسنن، ذیلِ همین آیات، است. او می‌گوید در حقیقت اجماعِ اهلِ حلّ‌وعقد حجت است.


«الْإِجْمَاعُ أَصْلٌ لَهُمْ وَهُمْ أَصْلٌ لَهُ»: اجماع نزدِ شیعه حجتِ مستقل نیست

برای همین شیخ انصاری در کتابِ رسائل جمله‌ای بسیار جالب دارد. وقتی اجماع را بحث می‌کند می‌گوید: «الْإِجْمَاعُ أَصْلٌ لَهُمْ وَهُمْ أَصْلٌ لَهُ». اجماع نزدِ شیعه اصلاً حجتِ مستقل ندارد. این تعبیر که می‌گویند «کتاب و سنّت و عقل و اجماع»، سخنِ ما نیست؛ سخنِ اهل تسنن است. ما می‌گوییم کتاب و سنّت و عقل. اجماع را به‌عنوانِ رکنِ چهارم نمی‌گوییم. اجماعی را می‌پذیریم که کاشف از رأیِ معصوم باشد؛ آن هم در نهایت به معصوم بازمی‌گردد. ما نمی‌گوییم خودِ اجماع حجت است. آن‌ها می‌گویند کتاب و سنّت و عقل و اجماع.

گاهی حتی معلّم‌های دینیِ ما هم می‌گویند اجماع؛ کتاب و سنّت و عقل و اجماع. این اشتباه است. معلّمِ دینی که نباید فقط کتابِ دبیرستان را بلد باشد. اگر معلّمِ دینی فقط کتابِ دبیرستان را بلد باشد، دو صفحه از دانش‌آموزِ دبیرستانی جلوتر است و همان را تدریس می‌کند. اگر هم تدریس می‌کند، لااقل بگوید این حرفِ ما نیست؛ یعنی بگوید این اجماع، سخنِ ما نیست و سخنِ اهل تسنن است.

اگر بگویند اجماع فقط در سنّت باشد، همین است؛ یعنی دیگر نمی‌شود آن را در ردیفِ بقیه قرار داد. این خلط در تقسیم است. شما نمی‌توانید مقسَم را در اقسام بیاورید؛ مقسَم در اقسام نمی‌آید. مثل اینکه بگویم الفاظِ ما یکی اسم است، یکی فعل، یکی حرف و یکی کلمه. آیا چنین تقسیمی درست است؟ کلمه خودش تقسیم می‌شود به اسم و فعل و حرف. آنچه اکنون در مدارس دربارهٔ ادلّهٔ شیعه به‌صورتِ چهار قسم مطرح می‌شود، همین اشتباه است.

ما که نمی‌گوییم اجماع حجت است. یعنی چه که اجماع حجت است؟ یعنی عده‌ای بنشینند و دربارهٔ چیزی اجماع کنند و همان حجت شود؟ چه کسی چنین حرفی می‌زند؟

وقتی مشایخ در یک مسئله اتفاقِ نظر ندارند و بعد به اتفاقِ نظر می‌رسند، وقتی جمع می‌شوند و با هم نظری پیدا می‌کنند، این حجتِ مستقل نمی‌شود. فقیه بر اساسِ مدارک فتوا می‌دهد، نه بر اساسِ اینکه چند نفر دورِ هم جمع شده‌اند. اصلاً حتی در خودِ بحثِ اجماع باید بدانید: وقتی می‌گویند اجماعِ مدرکی حجت نیست، اجماعِ محتمل‌المدرک هم حجت نیست.


اجماعِ مدرکی و محتمل‌المدرک؛ و اینکه امروز مصداقِ اجماعِ معتبر تقریباً نیست

اجماعی که کاشف از روایتِ مفقود باشد

این تکلیفِ اجماع را برای خودتان روشن کنید؛ چون دقیقاً نقطه‌ای است که ما با اهلِ سنّت روی آن جدا می‌شویم. اگر کسی این چیزها را قبول کند، از همان سقیفه باید همه را قبول کند. این اجماعی که ما می‌گوییم تا بیاید حجت شود، راهی دراز باید برود.

اگر مجمعین — یعنی فقیهانی — در طولِ تاریخ روی مطلبی اجماع کنند و این اجماع به تعبیرِ خودِ فقها اجماعِ مدرکی باشد یا محتمل‌المدرک، حجت نیست. اجماعِ مدرکی یعنی چه؟ یعنی شما می‌دانید بر اساسِ فلان روایت چنین فتوایی هست. اگر بدانید این اجماع مدرک دارد، چنین اجماعی حجت نیست. یعنی اگر هزار فقیه روی یک حکم اتفاق کنند و مدرکش مشخص شود، من قولِ همهٔ هزار نفر را کنار می‌گذارم، مدرک را می‌آورم جلو و از رویِ مدرک فتوا می‌دهم. در طولِ تاریخ هم چنین اتفاقاتی بسیار افتاده است: چهار قرن فقها روی چیزی فتوا داده‌اند؛ رسیده به نفرِ هزارویکم، گفته همهٔ قبلی‌ها اشتباه گفته‌اند؛ بعد نفرِ بعدی آمده همان رأی را تأیید کرده و اجماع عوض شده است.

حتی اجماعِ محتمل‌المدرک را هم بی‌اعتبار می‌دانند. یعنی ما نمی‌دانیم از رویِ چه فتوا داده‌اند، ولی احتمال می‌دهیم از رویِ این آیه یا این روایت بوده باشد. باز تمامیِ آن هزار نفر اجماع کرده‌اند و برای من حجت نیست؛ من عبرت می‌گیرم و به مدرک نگاه می‌کنم.

آن اجماعی که در شیعه می‌گویند حجت است، این است که فقیهانِ نزدیک به عصرِ نزول و عصرِ تدوینِ جوامعِ روایی روی حکمِ فقهی اجماع کرده باشند و دلیلش را هم نگفته باشند و آن دلیل اکنون هم در دست نباشد. آن‌وقت این گمان برای شما پیدا می‌شود که این‌ها که بی‌دلیل حرف نمی‌زنند. حالا یکی‌شان بی‌دلیل حرف بزند؛ ده تا بی‌دلیل حرف بزنند؛ دیگر بیست و سی تا روی یک فرعِ فقهی بی‌دلیل حرف نمی‌زنند. لابد چیزی به دستِ این‌ها بوده که به دستِ ما نرسیده؛ در آن کتاب‌سوزی‌ها از میان رفته. هشتاد هزار جلد کتابِ شیخ طوسی را آتش زدند. گاهی نسخه‌های خطی‌ای در کتابخانه‌های هند و ترکیه پیدا می‌شود که هنوز تجدید چاپ نشده. وقتی شیخ الطائفه این حجم از کتاب داشته و حلقهٔ بغداد کتاب‌هایش را سوزانده، احتمال هست روایتی به دستِ او بوده که به دستِ ما نیست.

این احتمال وقتی تقویت شود می‌گوییم حالا بیست‌سی فقیه بدونِ ذکرِ دلیل چنین گفته‌اند. بعد می‌پرسید مصداق دارد؟ الان تقریباً مصداق وجود ندارد. از یکی از آقایان پرسیدیم آیا اصلاً مسئلهٔ اجماعی داریم؟ گفت می‌گویند جوازِ نذر به مادرِ زن؛ آن هم محتمل‌المدرک است و خودِ آیه دارد. یعنی اگر بخواهیم یک فرعِ فقهی را نشان دهیم که حقیقتاً از رویِ اجماعِ محض در فقهِ شیعه ثابت شده باشد، چنین چیزی در عمل وجود ندارد.


جدلِ تاریخی و اینکه خودمان با اجماع زندگی کردیم

گاهی انگیزه‌های دیگری بوده؛ از بابِ جدل. جدل یعنی چه؟ جدل یعنی شما چیزی را قبول دارید که من قبول ندارم؛ من از چیزی که شما قبول دارید به چیزی می‌رسم که خودتان هم قبول ندارید. در طولِ تاریخ به آن‌ها می‌گفتیم شما از کجا اجماع را حجت می‌دانید؛ آن‌ها هم به ما می‌گفتند شما از کجا اجماع می‌گویید. عملاً یک جور پوزش‌زنی بوده. آن‌قدر گفتیم «اجماع حجت است» که مثل جایی که حلوا می‌دهند، آخر سر خودمان هم دورش جمع شدیم و گفتیم شاید واقعاً می‌دهند. گفتیم اجماع حجت است و اجماعِ آن‌ها حجت نیست. این اخذِ مقسَم در اقسام است؛ یعنی اشتباه.

آقای سبحانی — شیخ جعفر — جدلِ جالبی دارد؛ در نوعِ خودش آدمِ تیزی است. در سمیناری یک‌بار وسطِ بحث از ایشان پرسیدند نظرتان راجع به ابوبکر چیست. عالمِ بزرگِ شیعه رفته آنجا؛ حالا چه بگوید؟ شروع کرد به تمجید: بسیار عاقل، بسیار چنین و چنان؛ آن‌قدر برد بالا که حتی گفت از پیغمبر هم عاقل‌تر بود، چون فکرِ امت را کرد و پیغمبر این فکر را نکرد. یعنی آن‌قدر بالا برد که خوب بکوبد زمین. بعد خیلی ساده تمام کرد و همه پیچیدند به هم. این کارها کارِ جدلی است.

ما هم خیلی وقت‌ها هی گفته‌ایم اجماع حجت است، اجماع حجت است، به‌خاطر همان برخوردِ جدلی؛ آخر سر خودمان با آن زندگی کردیم که حجت است. وگرنه اجماع حجت است به شرطی که کاشف از قولِ معصوم باشد؛ و چنین اجماعی هم تقریباً وجود ندارد. یعنی یک فرع نیست که ما حقیقتاً سرش چنین اجماعی کرده باشیم. همه یا مدرکی است یا محتمل‌المدرک.

ولی شما الان کتابِ فقهی مثل مکاسب را بگذارید جلو؛ می‌بینید خیلی زیاد است که شیخ انصاری می‌گوید علما اجماع کرده‌اند. می‌خواهد چه کار کند؟ نظری می‌دهد و می‌خواهد خودش را به لحاظِ پشتوانه قوی کند. این حرفِ دیگری است. دیده‌اید آدم از اقوالِ بزرگان استفاده می‌کند؟ می‌خواهد بگوید حرفِ من تنها نیست؛ ببین ده نفر هم چنین فتوایی داده‌اند. بسیاری از این‌ها که می‌گویند اجماع، اجماع به معنایِ اصولی نیست.

این‌ها را باید دقت کنیم. دین شوخی نیست. اگر کسی می‌خواهد در حدِّ دبیرستان درس بدهد، لااقل باید در حدِّ حوزه بلد باشد تا بتواند در حدِّ دبیرستان درس بدهد. اگر بخواهد در حدِّ راهنمایی درس بدهد، باید لااقل در حدِّ دبیرستان بلد باشد. خیلی وقت‌ها در کتاب‌های دبیرستان چیزهایی آمده که وقتی دبیرستان درس می‌دادیم به بچه‌ها می‌گفتیم این کتاب را بگذارید کنار.


بازگشت به استدلالِ فخر رازی: امرِ جزمی و عصمت

برگردیم به عبارت. می‌گوید این آیه دلالت دارد بر اینکه مجموعِ امت حجت است؛ و دلیلش این است که خدای تعالی امر کرده به اطاعتِ اولی‌الامر علی سبیلِ الجزم. «وَمَنْ أُمِرَ بِطَاعَتِهِ عَلَى سَبِیلِ الْجَزْمِ وَالْقَطْعِ لَا بُدَّ أَنْ یَکُونَ مَعْصُوماً عَنِ الْخَطَأ». کسی که علی سبیلِ الجزم به اطاعتش امر شده، لابد معصوم از خطاست. یعنی آن‌ها هم قبول دارند که پس اولی‌الامر معصوم است. منتها اولی‌الامر را اجتماعِ خردورزان و حکمایِ یک امت می‌گیرند؛ این مجموعه را خطا نمی‌کنند.

این کدام پشت‌صحنه را دارد؟ پشت‌صحنهٔ سقیفه را دارد. البته طبیعتاً باید توضیح بدهد و همان اشکال را هم باید جواب بدهد: اگر اولی‌الامر معصوم است، چرا نزاع به اولی‌الامر برنمی‌گردد؟ آن‌ها همین جواب را باید بدهند. و اگر سقیفه چیست؟ بالاخره عمّار و زبیر و امیرالمؤمنین جزوِ حکمایِ امت بودند یا نبودند؟ اگر این‌گونه بوده، چرا این اولی‌الامر بعداً با همدیگر دعوایشان شد؟ چرا این اصحابِ حلّ‌وعقد به جانِ هم افتادند؟ در سقیفه اجماع کردند و بعد همه به جانِ هم افتادند. پس چرا این‌گونه شد؟ آن‌ها هم باید این پشت‌صحنه را جواب بدهند.

این اشکالی است که ما باید در آیه حل کنیم؛ تسنیم هم باید حل کند.


پاسخِ اشکالِ جمع و مفرد

و آن اشکالِ جمع و مفرد بودنش را همین‌جا پاسخ می‌دهم: آقای فخر رازی ادّعایِ شیعه را بلد نیست. ما کی می‌گوییم اولی‌الامر مفرد است؟ در هر عصری امام مفرد است؛ ولی ما نمی‌گوییم اولی‌الامر مفرد است. همین الان وجودِ حضرت حجت برای ما امامِ مفردِ زمان است؛ ولی ما نمی‌گوییم قال الصادق علیه‌السلام فقط برایِ همان عصر حجت بوده و حالا ساقط است. ما همین الان قولِ امام صادق برایمان حجت است. برای ما جمع‌اند این‌ها. همان‌طور که می‌گوییم قال رسول‌الله، همان‌طور می‌گوییم قال الصادق، قال الحسن، قال ابوابراهیم موسی بن جعفر. اعتقادِ ما این است که اولی‌الامر جمع‌اند اتفاقاً. در هر زمان مفردند، ولی به‌عنوانِ مجموعهٔ حجج جمع‌اند. این یک نکته است.


منهجِ خودمان: جدا کردنِ شؤونِ رسول و کتاب الحجّة کافی

ولی آن منهجی که خودمان داشتیم طی می‌کردیم حرکتِ دیگری است. حرکت این بود که وقتی «أَطِيعُوا» تکرار می‌شود و آیه در فضایِ خاصی بیان می‌شود، بیاییم شؤونِ مختلفِ رسول را از هم جدا کنیم. این از کجا به ذهن می‌رسد؟ یک پشت‌صحنه برای من وجود دارد. چرا؟ چون وقتی کتاب الحجّة کافی را نگاه کنید، «وُلاة الأمر» در دو باب آمده است. یک‌جا بحثِ ولایتِ تدبیری را بیان کرده؛ یک‌جا بحثِ ولایتِ تکوینی و خزانهٔ علم را.

جدّی، به‌عنوان یک درسِ امام‌شناسی، یک بار کتاب الحجّة کافی را ببینید. یک‌جا وُلاة امر در کنارِ بحثِ خزانهٔ علم بودنِ این‌ها آمده: گفته‌اند این‌ها وُلاة امرند و خزانهٔ علم‌اند. یک‌جا همین وُلاة امر آمده به‌عنوان کسانی که کار به دستشان است و ولایتِ تدبیرِ امت به دستِ این‌هاست؛ یعنی امورِ تدبیریِ امت. این پشت‌صحنه حتماً مرا می‌کشاند به اینکه شؤونِ مختلف را اینجا جدا کنم. دارم از پشت‌صحنهٔ خودم خبر می‌دهم. اینجا می‌خواهم شؤونِ نبی را باز کنم.

یک شأن این است که وحیِ قرآنی می‌گوید؛ آنجا عینِ خداست، آنجا بلندگویِ خداست، آنجا فرقی نیست. دو: تفاصیلِ احکام را می‌گوید؛ آن هم جایِ دیگری است. سه: ولایتِ تدبیریِ امت را می‌کند. همان جایی است که شأنِ ولایتِ تدبیریِ اوست؛ همان جایی است که باید مشورت کند، باید با امت مشورت کند:

«فَبِمَا رَحْمَةٍۢ مِّنَ ٱللَّهِ لِنتَ لَهُمْ ۖ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلْقَلْبِ لَٱنفَضُّوا۟ مِنْ حَوْلِكَ ۖ فَٱعْفُ عَنْهُمْ وَٱسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِى ٱلْأَمْرِ ۖ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُتَوَكِّلِينَ» (آل‌عمران/۱۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به سبب رحمتی از جانبِ خدا با آنان نرم‌خو شدی؛ و اگر تندخو و سخت‌دل بودی از پیرامونت پراکنده می‌شدند. پس از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار با آنان مشورت کن؛ و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن. بی‌تردید خدا توکل‌کنندگان را دوست دارد.

باید مشورت کند و رأی بدهد. ولی رأیِ خودش را می‌دهد؛ باید مشورت کند، نه اینکه شورا تصمیم بگیرد. آنجا هم باید اطاعت شود. حتی آنجا که به بیّنات و ایمان قضاوت می‌کند، باز باید اطاعت شود.


نامهٔ هفتادویکم نهج‌البلاغه: صلاحِ پدر و فریبِ ظاهر

متنِ نامه و گزارشِ سید رضی

گاهی خودِ آن‌ها می‌گفتند ما فریب می‌خوریم. نامهٔ هفتادویکم نهج‌البلاغه است که به منذر بن جارود عبدی می‌نویسد؛ او در امانت خیانت کرده بود.

«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ وَظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ هَدْيَهُ وَتَسْلُكُ سَبِيلَهُ فَإِذَا أَنْتَ فِيمَا رُقِّيَ إِلَيَّ عَنْكَ لَا تَدَعُ لِهَوَاكَ انْقِيَادًا وَلَا تُبْقِي لِآخِرَتِكَ عَتَادًا تَعْمُرُ دُنْيَاكَ بِخَرَابِ آخِرَتِكَ وَتَصِلُ عَشِيرَتَكَ بِقَطِيعَةِ دِينِكَ» (نهج‌البلاغه، نامهٔ ۷۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما بعد، به‌راستی نیک‌بودنِ پدرت مرا دربارهٔ تو فریب داد و گمان کردم راه او را می‌پیمایی و در مسیر او گام می‌نهی. اما در آنچه دربارهٔ تو به من رسانده‌اند چنین‌ای که هوای خود را رها نمی‌کنی و برای آخرتت توشه‌ای نمی‌گذاری؛ دنیایت را با ویرانیِ آخرتت آباد می‌کنی و به خویشاوندانت می‌پیوندی با بریدن از دینت.

بابات آدمِ خوبی بود؛ من گولِ بابات را خوردم. چون بابات آدمِ خوبی بود، فکر کردم تو هم راهش را می‌روی.

«وَلَئِنْ كَانَ مَا بَلَغَنِي عَنْكَ حَقًّا لَجَمَلُ أَهْلِكَ وَشِسْعُ نَعْلِكَ خَيْرٌ مِنْكَ وَمَنْ كَانَ بِصِفَتِكَ فَلَيْسَ بِأَهْلٍ أَنْ يُسَدَّ بِهِ ثَغْرٌ أَوْ يُنْفَذَ بِهِ أَمْرٌ أَوْ يُعْلَى لَهُ قَدْرٌ أَوْ يُشْرَكَ فِي أَمَانَةٍ أَوْ يُؤْمَنَ عَلَى جِبَايَةٍ فَأَقْبِلْ إِلَيَّ حِينَ يَصِلُ إِلَيْكَ كِتَابِي هَذَا إِنْ شَاءَ اللَّهُ» (نهج‌البلاغه، نامهٔ ۷۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آنچه دربارهٔ تو به من رسیده حق باشد، شترِ خانواده‌ات و بندِ کفشت از تو بهتر است. و هر که صفتِ تو را داشته باشد سزاوار نیست که مرزی بدو سپرده شود یا کاری بدو اجرا گردد یا قدرش بالا برده شود یا در امانتی شریک شود یا بر گردآوریِ مال امین دانسته شود. پس چون این نامه به تو رسید نزد من بیا، اگر خدا بخواهد.

سید رضی می‌گوید منذر بن جارود همان کسی است که امیرالمؤمنین در حقّش فرمود: «إِنَّهُ لَنَظَّارٌ فِي عِطْفَيْهِ، مُخْتَالٌ فِي بُرْدَيْهِ، تَفَّالٌ فِي شِرَاكَيْهِ». کسی بود که زیاد به دو جانبِ خود نگاه می‌کرد، در دو جامه‌اش می‌خرامد، و بر بندِ کفشش بسیار می‌دمید تا گرد ننشیند. آدمِ شیک‌پوشی بود؛ خاکی نبود که بیفتد وسطِ کار. آدم ممکن است آدمِ خوبی باشد، اما به دردِ این کارها نخورد. کسی که همه‌اش مواظب است روی خاکِ نرم گردی رویِ کفشش ننشیند، به دردِ امیرالمؤمنین نمی‌خورد. چه کار کرده بود؟ در بیت‌المال خیانت کرده بود.

این یعنی اطاعت از رسول — و اطاعت از کسانی که در همین شؤون نصب می‌شوند — باید در همین لایه هم انجام بگیرد.


قضاوت به بیّنات و ایمان؛ و قضاوتِ باطن در عصرِ مهدی

این‌ها به بیّنات و ایمان قضاوت می‌کنند: «إِنَّمَا أَقْضِي بَیْنَکُمْ بِالْبَیِّنَاتِ وَالْأَیْمَانِ». یعنی خودشان گفته‌اند ما به بیّنات و ایمان قضاوت می‌کنیم. نه اینکه همیشه باطن را اعمال کنند؛ گاهی این کار را می‌کنند. دیدِ باطن را دارند، منتها همیشه اعمال نمی‌کنند. این بحثی است در جایِ خودش. البته این‌گونه نیست که هیچ‌گاه اعمال نکنند. اگر بحث این باشد که زمانِ حضرت مهدی علیه‌السلام چه خواهد شد، حضرت مهدی همان کاری را می‌کنند که خضر به باطن حکم کرد: حضرت مهدی به باطن حکم می‌کنند. برای همین است که خیلی از اموال از دستِ خیلی‌ها درمی‌آید. شما برو دادگاه بگو چهار شاهد آوردم؛ آنجا این‌گونه نیست. اموالی که مالِ تو نیست از دستت درمی‌آورد. قضاوت به باطن پوستِ خیلی‌ها را می‌کَند. آن چیزی که قرار است اتفاق بیفتد خیلی سنگین است.


«لَوْ شَاءُوا أَنْ یَعْلَمُوا عَلِمُوا»: علم هست، اعمالِ دائمی نیست

علمِ شأنی و انتخابِ ندانستن

یک بار در جلساتِ ابتداییِ بحثِ انسان کامل گفته شد که این‌ها این‌گونه نیستند که همیشه باطن را ببینند. روایتِ کافی را نگاه کنید: «لَوْ شَاءُوا أَنْ یَعْلَمُوا عَلِمُوا». اگر بخواهند بدانند، دانسته می‌شود؛ می‌دانند. ولی این‌گونه نیست که هر جا بخواهند بفهمند، یا هر جا راه بروند همه را ببینند که اینجا باغ‌وحش است و این موش است و آن سگ است و آن خوک. نمی‌خواهند بدانند.

خیلی از علمای ما هم همین‌طورند. فکر می‌کنید اگر کسی بخواهد باطنِ افراد را ببیند نمی‌بیند؟ نمی‌خواهد ببیند. شما الان بیست‌وسه ضربدر چهل‌وشش را می‌دانید چند است؟ اگر بخواهید بدانید می‌دانید؛ الان نمی‌دانید، چون نمی‌خواهید بدانید. ولی اگر بخواهید بدانید، نمی‌دانید؟ می‌دانید. این هم همین است: می‌تواند بداند، اما نمی‌خواهد بداند.

اینکه می‌گوید من فریبِ بابات را خوردم یعنی مدّعیِ علمِ فعلیِ دائمی در همهٔ انتصابات نیست. یکی از پارامترها این است که طرف از خانوادهٔ شریفی باشد. مثلِ خواستگاری: خانوادهٔ خیلی خوبی دارد؛ این یکی از پارامترهاست. بعداً این آقا بد درآمد. می‌گوید من رویِ خانواده‌ات حساب کردم. این‌ها یعنی رویِ بیّنات و ایمان رفته‌اند. «فِیمَا رُقِّیَ إِلَیَّ عَنْکَ»: بنابر آن نامه‌ای که به من نوشته شده. بعد هم می‌گوید اگر این نامه درست باشد.

این تدبیر نکردن نیست. اتفاقاً تدبیر کرده که آدمِ درستی بگذارد. ولی آدم، آدم است. وقتی خدا دربارهٔ بلعم باعورا می‌فرماید کسی را آیات دادیم و از آن‌ها انسلاخ کرد، یعنی ظرفیتِ سقوط در همین انسان هست:

«وَٱتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ٱلَّذِىٓ ءَاتَيْنَٰهُ ءَايَٰتِنَا فَٱنسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ ٱلشَّيْطَٰنُ فَكَانَ مِنَ ٱلْغَاوِينَ» (اعراف/۱۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خبرِ آن کس را بر آنان بخوان که آیاتمان را به او دادیم، پس از آن‌ها به در آمد؛ آن‌گاه شیطان در پی‌اش افتاد و از گمراهان شد.

آیات به دستش بود و کَنده شد. دستِ امیرالمؤمنین کوتاه است؛ چه کسی را بگذارد؟ منذر بن جارود را می‌گذارد. کمیل را بگذارد؟ کمیل از اصحابِ سرّ است، اما نامه به کمیل را ببینید چه کرده: شیرِ فلکهٔ لجن را باز کرده. آدمِ باتقوایِ بی‌عرضه در منطقه گاهی از خائنِ شیک‌پوش کم‌دردسرتر نیست. گزینه‌ها را دیده. مال که به دستِ کسی بیفتد که تا حالا مال ندیده، پایش می‌لغزد. ما رفته بودیم یکی از این ارگان‌ها؛ کسی که تا حالا مال دستش نبوده، حالا میلیارد میلیارد دستش است، اصلاً عدد را نمی‌فهمد. بابتِ جایزهٔ یک مسابقهٔ کتابخوانی دویست میلیون تومان داده بودند. دویست میلیون نسبت به صد میلیاردِ زیرِ دستش هیچ است؛ حالیش نیست که دویست میلیون پول است. می‌گویند هر که را می‌خواهی به جهنم ببری، بگذار سرِ موقوفات. خیلی‌ها پایشان می‌لغزد وقتی مالِ یک‌دفعه به دستشان می‌آید.

حداقلش این است که اگر امام در مقامِ باطن کار نکند، از همه عاقل‌تر است. اعقل‌الناس است. نمی‌شود مشاوری کنارش باشد و بگوید این را اینجا نگذار و امام بی‌جهت خلافِ عقلِ تدبیری عمل کند. منتها مراتب، اصلاً اینجا جایِ مشورت است. خودِ پیامبر مأمور به مشورت است. ممکن است اطلاعاتِ خاصی به او برسد؛ بر اساسِ آن اطلاعات عزمِ خودش است و تصمیمِ خودش. شورایی نیست که با هم تصمیم بگیرند. او تصمیم می‌گیرد و در همین تصمیمی که او می‌گیرد باید اطاعت شود.


شمایلِ کلّی: اولی‌الامر فقط معصومین نیستند

مالک اشتر و ولیّ مردم، نه وکیلِ مردم

دعویِ ما این نیست که اولی‌الامر فقط معصومین باشند. شمایلِ کلّیِ قضیه را بگویم تا در حالتِ گنگ نباشید. اولی‌الامر به تعبیری که ما می‌خواهیم دقت کنیم حتی مالک است. مالک اشتر برای امیرالمؤمنین، وکیلِ امیرالمؤمنین و ولیّ‌امرِ مسلمینِ مصر است. این‌ها باید مالک اشتر را اطاعت کنند. او اولی‌الامر است. او از طرفِ امیرالمؤمنین منسوب است و فرستاده به آنجاست و ولیّ‌امرِ آنجاست.

اتفاقاً همین جریان را خدا می‌خواهد پیش ببرد: ولیّ‌امرِ مسلمین در هر منطقه‌ای، او هم اولی‌الامر است. او وکیلِ مردم نیست اصلاً. این بحثِ ولایتِ فقیه را باید مفصّل‌تر کرد؛ یک نورِ الهی است که خیلی می‌خواهند وکیلِ فقیه کنند و بگویند وکیلِ مردمند. اصلاً وکیلِ مردم نیست. ولیّ فقیه وکیلِ مردم نیست؛ ولیّ مردم است. همان‌طور که مالک ولیّ مردم است، نه وکیلِ مردم؛ ولیّ مصر است.

مردم کارشان این است که تولّی می‌کنند، نه اینکه انتخاب می‌کنند، نه اینکه نصب می‌کنند. مثلِ مرجعِ تقلید می‌ماند. مرجعِ تقلید را مگر کسی نصب می‌کند به مرجعیت؟ مردم قبول می‌کنند یا قبول نمی‌کنند. اگر قبولش کنند مرجعیتش پا می‌گیرد و وجاهت پیدا می‌کند. اگر قبولش نکنند نشسته در خانه‌اش دارد کارش را می‌کند. مردم یا تولّی می‌کنند این ولایت را می‌پذیرند یا نمی‌پذیرند. این حرفی دیگر است غیر از اینکه وکیلِ مردمند.

همان‌طور که مالک به نصبِ خاص نصب شد، ولیّ فقیه به نصبِ عام نصب می‌شود. همان کسی که مالک را نصب کرده، همان ولیّ فقیه را نصب می‌کند؛ منتها به نصبِ عام.

این حرف‌ها را کنار بگذارید که فلانی خدمتِ آقا می‌رسد یا نمی‌رسد، آقا نظر داده یا نداده. بحث را از محلِّ کلامی منحرف نکنید به سمتی که اصلاً دلیلی وجود ندارد. اصلاً نرسد. بحث این نیست که امام خدمتِ امام زمان می‌رسیده یا نمی‌رسیده. اگر سیستمِ وکالت توضیح داده شود — همان سازمانی که از زمانِ ائمه پا گرفته و ریشه‌کاری شده — ریشه‌هایش را خدا در همین‌جا کاشته است: تصویری که زمانِ پیغمبر از ولیّ‌امر بوده؛ تصویری که زمانِ نزدیک به عصرِ نزول از ولیّ‌امر بوده.

اگر ما شیعهٔ زمانِ امیرالمؤمنین بودیم، امامِ معصوم نزد ماست و کار هم نزد اوست. او مالک را می‌فرستد. مالک می‌گوید فلان. چه کسی می‌تواند بگوید نه؟ نهایت این می‌شود که اگر مشکلی در مالک دیدی، رد کن به خدا و رسول؛ عملِ خلاف نکن. این به این معنا نیست که او مطاع نیست. او هم مطاع است، تا اینکه اولی‌الامر را در چه سطحی معنا کنید.

اگر اولی‌الامر در سطحی معنا شود که برش ائمهٔ هدی را بگیرد، خب اگر او معصوم است چرا در نزاع نباید اطاعت شود؟ یکی از مواردِ خودِ اطاعت همین نیست که در نزاع باید اطاعت کرد؟ این حرفِ فخر رازی را هم باید بپذیرد، نه اینکه اشکال کند به ما؛ خودش هم باید جوابِ همین حرف را بدهد. اگر اولی‌الامر در سطحِ دیگری معنا شود، آیه کاملاً واضح است: او ولیّ‌امر است و امر به دستِ اوست — یعنی فرمان به دستِ اوست — و نصب از طرفِ خودِ معصوم شده. خدا اطاعت را می‌خواهد تا همین وحدت را نگه دارد: شما از همین ولیّ‌امر اطاعت کنید. یعنی این ولیّ‌امری که «مِنکُم» هم هست.


«مِنکُم»: اولی‌الامر باید از مؤمنان باشد

این «مِنکُم» چند خاصیت باید داشته باشد. یکی اینکه مسلمان است؛ چون «مِنکُم» است. اولی‌الامرِ «مِنکُم» را باز در آیهٔ هشتادوسهٔ همین سوره دارید:

«وَإِذَا جَآءَهُمْ أَمْرٌۭ مِّنَ ٱلْأَمْنِ أَوِ ٱلْخَوْفِ أَذَاعُوا۟ بِهِۦ ۖ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى ٱلرَّسُولِ وَإِلَىٰٓ أُو۟لِى ٱلْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ ٱلَّذِينَ يَسْتَنۢبِطُونَهُۥ مِنْهُمْ ۗ وَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُۥ لَٱتَّبَعْتُمُ ٱلشَّيْطَٰنَ إِلَّا قَلِيلًۭا» (نساء/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون خبری از ایمنی یا ترس به آنان برسد آن را پخش می‌کنند؛ و اگر آن را به رسول و به صاحبانِ امر از میان خودشان بازمی‌گرداندند، کسانی از ایشان که اهلِ استنباط‌اند آن را درمی‌یافتند. و اگر فضل و رحمتِ خدا بر شما نبود، جز اندکی، از شیطان پیروی می‌کردید.

اولاً باید مسلمان باشد. چون داریم که یهود و نصاری را اولیاءِ خود قرار ندهید:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ ٱلْيَهُودَ وَٱلنَّصَٰرَىٰٓ أَوْلِيَآءَ ۘ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍۢ ۚ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُۥ مِنْهُمْ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (مائده/۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، یهود و نصاری را اولیاء مگیرید؛ برخی‌شان اولیاءِ برخی‌اند. و هر که از شما آنان را تولّی کند، از آنان است. خدا قومِ ستمکار را هدایت نمی‌کند.

خدا سبیلی برای کافر بر مؤمن نگذاشته است. آیهٔ صد و چهل‌ویکِ نساء را ببینید:

«ٱلَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِن كَانَ لَكُمْ فَتْحٌۭ مِّنَ ٱللَّهِ قَالُوٓا۟ أَلَمْ نَكُن مَّعَكُمْ وَإِن كَانَ لِلْكَٰفِرِينَ نَصِيبٌۭ قَالُوٓا۟ أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَنَمْنَعْكُم مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ ۚ فَٱللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ ۗ وَلَن يَجْعَلَ ٱللَّهُ لِلْكَٰفِرِينَ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا» (نساء/۱۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که مترصّدِ شمایند؛ پس اگر از جانبِ خدا برایتان فتحی باشد گویند: «مگر ما با شما نبودیم؟» و اگر برای کافران بهره‌ای باشد گویند: «مگر بر شما چیره نشدیم و شما را از مؤمنان بازنداشتیم؟» پس خدا روز قیامت میان شما داوری می‌کند؛ و خدا هرگز برای کافران بر مؤمنان راهی قرار نخواهد داد.

کسانی که منتظرند شری به شما برسد؛ آدم‌هایِ سوءاستفاده‌گر که همه‌جا فِرتی می‌پرند. اگر فتحی از جانبِ خدا شد می‌گویند ما هم هستیم، ما هم در بازی بودیم. اگر برای کافران نصیبی رسید می‌آیند سراغِ کفار و می‌گویند ما شما را نگه نداشتیم و از مؤمنین بازنداشتیم؟ خدا روز قیامت میان شما حکم می‌کند؛ و هرگز برای کافران بر مؤمنان سبیلی قرار نمی‌دهد.

نوه هم اگر کافر باشد، سیبیلش را هم بزنند، مشکل دارند؛ ولی سبیل ندارند. یعنی در فروعِ فقهیِ ما و در کلماتِ ائمه چقدر روی این بخش مانور داده‌اند که این‌ها هیچ جایی برای تسلط بر مؤمن ندارند. مؤمنین نباید تحتِ تسلطِ این‌ها باشند.

لذا همین را در آیهٔ صد و چهل‌وچهار هم نگاه کنید:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ ٱلْكَٰفِرِينَ أَوْلِيَآءَ مِن دُونِ ٱلْمُؤْمِنِينَ ۚ أَتُرِيدُونَ أَن تَجْعَلُوا۟ لِلَّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطَٰنًۭا مُّبِينًا» (نساء/۱۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، کافران را به جایِ مؤمنان اولیاء مگیرید. آیا می‌خواهید برای خدا بر خود حجّتی آشکار قرار دهید؟

کفار را اولیاء نکنید به جایِ مؤمنین. تولّی‌شان را قبول نکنید. این‌ها نباید رئیسِ شما باشند. نباید خط بدهند. زیرِ بارِ این‌ها نباید بروید. لذا «مِنکُم» یکی‌اش همین است.


فاسق نباید باشد: حجرات/۶ و امتناعِ اطاعت از خبرِ فاسق

فاسق هم نباید باشد؛ باید عادل هم باشد. به دلیلِ اینکه قرار است اطاعت کنید. شما به لحاظِ منطق و عقل قرار است از کسی اطاعت کنید. بعد خدا راجع به فاسق در سورهٔ حجرات، آیهٔ شش — صفحهٔ پانصد و شانزده — می‌فرماید:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِن جَآءَكُمْ فَاسِقٌۢ بِنَبَإٍۢ فَتَبَيَّنُوٓا۟ أَن تُصِيبُوا۟ قَوْمًۢا بِجَهَٰلَةٍۢ فَتُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَا فَعَلْتُمْ نَٰدِمِينَ» (حجرات/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر فاسقی برایتان خبری آورد بررسی کنید، مبادا گروهی را از سرِ نادانی آسیب بزنید و آن‌گاه از آنچه کرده‌اید پشیمان شوید.

اگر فاسق آمد حرفی زد، تبیّن کنید؛ یعنی قبول نکنید. اطرافِ حرف را بررسی کنید. شما فکر کنید او ولیّ‌امر است و هی حرف می‌زند؛ نه، این را نمی‌شود قبول کرد. باید اطرافِ حرف را بررسی کرد و قبول نکرد. این چه اطاعتی است اصلاً؟ مگر می‌شود از چنین کسی اطاعت کرد؟ اطاعتِ فاسقی که خبر می‌دهد باید برود در تفتیشِ خبرش. تا مبادا قومی را به جهالت بزنید و بعد انگشتِ حسرت به دندان بگزید.

پس این آدم نباید فاسق باشد. باید عادل باشد، باید مسلمان باشد. این حداقلِ خصوصیتی است که باید داشته باشد. لذا به محضِ اینکه تولّی از بین برود، اصلاً اولی‌الامر نیست دیگر.


انعزال است نه عزل؛ مثلِ مرجع و پزشک

وقتی می‌گویند ولیّ‌امر منعزل می‌شود، یعنی تمام می‌شود. عزل نیست که کسی برود عزل و نصب کند. اگر مثلِ مرجعِ تقلید است، مرجع را مردم نصب نمی‌کنند. گاهی برخی از مراجعِ معاصر — و این اتفاق افتاده — علمشان را فراموش کرده‌اند؛ یک سطر دیگر نمی‌توانسته‌اند بخوانند. نامه نوشته‌اند، بیانیه داده‌اند، تلگرام داده‌اند که مقلّدین از ما تقلید نکنند؛ ما منعزل شدیم؛ تقلید از ما جایز نیست. یعنی منعزل می‌شود، عزل نمی‌شود. کسی نمی‌رود مرجع را عزل کند. این یک رتبهٔ علمی است؛ یا می‌روند پیشش یا نمی‌روند. مثلِ پزشک: وقتی پزشک شده مردم نصبش نمی‌کنند؛ یا اقبال می‌کنند می‌روند یا اقبال نمی‌کنند می‌نشیند در خانه‌اش. بالاخره پزشک است.

شمایلِ کلّیِ بحثِ ولیّ‌امر این است. بعضی ممکن است بگویند قرآن چیزهایی را بیان می‌کند که تشخیصِ مصادیقش در ابتدا دچارِ ابهام و ایهام است. بله، این کار را هم می‌کند. مردم باید بروند طرفش را پیدا کنند.


موضوع را باید رفت پیدا کرد: هود/۱۷ و شاهدِ منه

شما سورهٔ مبارکهٔ هود را بیاورید؛ صفحهٔ دویست و بیست‌وسه. عبارت‌هایی گاهی قرآن دارد که باید در موضوعش طرف را رفت گیر آورد. اصلاً اشکالِ اولِ فخر رازی همین است. می‌گوید اگر اولی‌الامری که شما می‌گویید باید رفت پیدا کرد، خب برو پیدا کن. چه چیز است؟ شما مگر پیدا نکرده‌اید؟ موضوعِ حکم اولی‌الامر است. نقصی به موضوع نیست. باید رفت پیدا کرد.

«أَفَمَن كَانَ عَلَىٰ بَيِّنَةٍۢ مِّن رَّبِّهِۦ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌۭ مِّنْهُ وَمِن قَبْلِهِۦ كِتَٰبُ مُوسَىٰٓ إِمَامًۭا وَرَحْمَةً ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِۦ ۚ وَمَن يَكْفُرْ بِهِۦ مِنَ ٱلْأَحْزَابِ فَٱلنَّارُ مَوْعِدُهُۥ ۚ فَلَا تَكُ فِى مِرْيَةٍۢ مِّنْهُ ۚ إِنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يُؤْمِنُونَ» (هود/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که بر حجّتی روشن از پروردگار خویش است و شاهدی از سویِ او از پی‌اش می‌آید، و پیش از آن کتابِ موسی امام و رحمت بوده، [مانند کسی است که چنین نیست]؟‌ آنان به آن ایمان می‌آورند؛ و هر که از احزاب به آن کفر ورزد آتش وعده‌گاه اوست. پس از آن در تردید مباش؛ که آن حق است از پروردگارت، ولی بیشترِ مردم ایمان نمی‌آورند.

آیا آن کسی که بر بیّنه است — یعنی پیغمبر — «فَمَن كَانَ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ»؛ آن‌وقت کسی هست که شاهدِ این چیز است: «وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ». شاهدی از جانبِ خودش شاهد بر بیّنات و شاهد بر رسالت. آن کیست؟ خب برو پیدا کن. این که هی امیرالمؤمنین گفته این منم، همین «وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ» است. قرآن اشاره و حواله داده که این با بیّنه آمده و یکی هم از خودِ اوست که آن شاهد است. خب برو پیدا کن. «وَيَتْلُوهُ»: کسی تالی‌تِلوِ اوست، پشتِ سرش می‌آید، «شَاهِدٌ مِّنْهُ».


رعد/۴۳: «وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» را هم باید رفت پیدا کرد

یا سورهٔ مبارکهٔ رعد، آیهٔ آخر:

«وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لَسْتَ مُرْسَلًۭا ۚ قُلْ كَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًۢا بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» (رعد/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که کفر ورزیدند می‌گویند: «تو فرستاده نیستی.» بگو: «خدا میان من و شما گواه بس است، و آن کس که علمِ کتاب نزد اوست.»

کفار می‌گویند تو رسول نیستی. بگو خدا شاهد است میان من و آن‌ها؛ یک نفر دیگر هم شاهد است. کی؟ «وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ». هر که علمِ کتاب دستش است، او شاهدِ رسالتِ توست. خب این را نباید رفت پیدا کرد؟ خدا و آن کسی که نزدش علمِ کتاب است. برو پیدا کن کیست. از این عبارات قرآن کم ندارد که آقا شما باید بگردی پیدا کنی و قرار است موقعی خودش را نشان بدهد.

اگر قرار باشد این چیزها را آدم برود بپرسد، از پیغمبر پرسیده‌اند این اولی‌الامر کیست. در حدیثِ جابر یکی‌یکی اسمشان را گفته‌اند. حالا از این دست، تحریف‌هایی که بوده خیلی بوده.


ابن‌عربی و بابِ وزراء المهدی در فتوحات

همین زبانِ پیغمبر را در فتوحاتِ مکّیهٔ ابن‌عربی ببینید. کتابِ الیواقیت والجواهر که تلخیصِ آن است و مالِ چهار قرن پیش است. الان در فتوحاتِ چهارجلدیِ چاپِ ترکیه بابی هست به نامِ «بابٌ فی منزلِ وزراء المهدی». همین الانش هم تحریف‌شده‌اش هست؛ یعنی خدا انگار نمی‌گذارد پاک شود. می‌گوید من در مدینة فاس خدمتش رسیدم. این کسی است که از ولدِ فاطمه است؛ جدّش حسین بن علی بن ابی‌طالب است؛ اسمش همنامِ اسمِ پیغمبر است، کنیه‌اش همنامِ پیغمبر است؛ و این ابن‌الحسن است.

در الیواقیت تلخیص همین است. آن‌قدر می‌گوید من در مدینة فاس این بنده را دیدم که صاحبِ ولایتِ محمّدی است — بالاترین نوعِ ولایت را تعبیر می‌کند، شاهکارِ ولایت — صاحبش را من دیدم. این در چاپِ چهارجلدی هست؛ در چاپِ چهارده‌جلدی‌اش نیست. من می‌گشتم دیدم در چاپِ چهارده‌جلدی همان‌جا اصلاً نیست. الان چاپِ چهارده‌جلدی در دسترس است و این فقره در آن نیست؛ چاپِ چهارجلدی را من دارم و آنجاست.

باب سیصد و شصت‌وششم فتوحات مکّیه است: بابٌ فی منزلِ وزراء المهدی. وقتی مهدی را می‌گوید کیست، همان تعبیر را می‌آورد که خدا زمین را پس از پر شدن از ظلم، از عدل پر می‌کند. می‌گوید چنین کسی به نامِ مهدی، همنامِ پیغمبر، از ولدِ فاطمه، جدّش حسین بن علی. این را به فتوحات اضافه نکرده‌اند؛ چاپِ خودِ اهلِ تسنن است، چاپِ ترکیه. در خلاصه‌اش که مالِ چهارصد سال پیش است همین‌گونه است: ابن‌نقی به نون، ابن‌تقی به تا؛ چون نقطه‌گذاری‌ها گاهی دقیق نبوده تا جابه‌جا نشود. ابن‌نقی، ابن‌تقی، ابن‌الحسن؛ تا کامل می‌رود تا آخر.

الحمدلله که شیعه‌ایم. شاهد برای اینکه ابن‌عربی شیعه بوده کم نیست؛ خیلی زیاد است. منتها گاهی پیچیده حرف می‌زند تا در بسترِ سنّی هم پذیرفته شود. در فصلِ شصتِ فصوص که تدریس می‌کردیم روی همین‌ها از فتوحات ایستادیم؛ از خودش خوانده شده، در نوار هست. بحث همین بود که ابن‌عربی شیعه بوده یا سنّی. من می‌گویم شیعه بوده.


سیاقِ آیاتِ امر و امام: صاحبِ امر بودن حتی وقتی فرمانِ ظاهر در دست نیست

این اولی‌الامری که قرار است تثبیت شود همین است. نظر بر این است که اولی‌الامر را در چه سطحی معنا می‌کنید. اگر سیاق‌بندی کنید با آیاتِ امر — یعنی آنجا که امام موسی بن جعفر علیه‌السلام دیگر صاحبِ هیچ امرِ ظاهریِ خاصی نیست، کار به دستِ او نیست — ولی وقتی با آیاتِ امر و آیاتِ امام و «یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» سیاق شود، او صاحبِ امر است؛ صاحبانِ امرِ ما، آن عالَم به دستشان است.

«وَجَعَلْنَٰهُمْ أَئِمَّةًۭ يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِمْ فِعْلَ ٱلْخَيْرَٰتِ وَإِقَامَ ٱلصَّلَوٰةِ وَإِيتَآءَ ٱلزَّكَوٰةِ ۖ وَكَانُوا۟ لَنَا عَٰبِدِينَ» (انبیاء/۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را امامانی قرار دادیم که به امرِ ما هدایت می‌کنند، و به سوی‌شان انجامِ خیرات و برپاداشتنِ نماز و دادنِ زکات را وحی کردیم؛ و برای ما عبادت‌کننده بودند.

این دیگر تفسیرِ لغت‌به‌لغت نیست؛ تفسیرِ اجتهادی است. لغت‌به‌لغت نیاز ندارم تفسیر کنم. باید اجتهادی تفسیر کرد. آن کسی که انسانِ کامل است، آن کسی که تسدید و توفیق دارد، آن کسی که علم به وراثت به او رسیده، آن کسی که خودش انسانِ کامل شده، آن کسی که امام شده و به این پایه رسیده — او دقیقاً این شأن از شؤونِ رسول را ندارد که شأنِ وحیِ قرآنی باشد. ولی بقیهٔ شؤونِ نبی را چرا نداشته باشد؟


«إِنَّکَ تَرَىٰ مَا أَرَىٰ وَتَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ»

برای همین است که روایت‌ها پشتوانهٔ قرآنی دارد. وقتی به امیرالمؤمنین می‌گویند: «یَا عَلِیُّ إِنَّکَ تَرَىٰ مَا أَرَىٰ وَتَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ، إِلَّا أَنَّکَ لَسْتَ بِنَبِیٍّ». تو همه‌چیز هستی الا اینکه نبی نیستی. وقتی این علوم به وراثت برسد، چرا آن شأن را نداشته باشد؟

نزاع را اگر بخواهیم با سنّت حل کنیم فاجعه است؛ آنجا معرکهٔ دیگری است. نزاعِ اولی‌الامر را اگر بخواهید با «إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ» در فضایِ رواییِ طرفِ مقابل حل کنید، قضیه خیلی فرق می‌کند. ولی اگر با خودِ خدا بخواهید حلش کنید — یعنی قرآن به قرآن، بدونِ استفاده از تاریخ — کسی که امام شده چرا آن شؤون را نداشته باشد؟

آنچه در شأنِ امیرالمؤمنین می‌گوییم، الغدیر روایتِ شیعه را جمع نکرده؛ روایتِ اهلِ سنّت را جمع کرده. همه‌چیزی که ما در فضائلِ امیرالمؤمنین می‌گوییم آن‌ها هم می‌گویند. اگر نزاعی در اصلِ این فضائل در جامعهٔ مسلمین نیست، اگر «لَسْتَ بِنَبِیٍّ» ولی همه‌چیز می‌شنود و همه‌چیز می‌بیند، آقا چرا آن شأن را نداشته باشد؟ فقط نبی نیست؛ وحیِ قرآنی نمی‌گیرد. ولی تفاصیل و جزئیاتِ احکام چرا نگیرد؟ چرا او دقیقاً معصوم نباشد در امر و نهی کردن؟ یعنی بهترین تدبیر را بکند. خب بقیه باید عمل کنند. اگر قرار است عمل کنند، آن‌وقت «فَإِن تَنَٰزَعْتُمْ فِى شَىْءٍۢ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ وَأُولِي الْأَمْرِ» — چون معصوم است پس باید این هم تابعِ قسمتش باشد. و «کَذا نَزَلَت».

ولی آیه فقط همین نیست. آیه لایهٔ دیگری هم در آن هست که آن لایه را هم بیان می‌کند. به منصوبینِ خودِ امیرالمؤمنین هم می‌گیرد؛ یعنی پرشِ منصوبینِ خاص را هم می‌گیرد که آن‌ها هم اولی‌الامرند. اصلاً در زمانِ نزول و قریبِ نزول همان چیزی که فهمیده می‌شده همین بوده: اولی‌الامر کیان‌اند؟ کسانی که در بلادِ اسلامی پراکنده‌اند به‌عنوان آدم‌هایِ عادلی که به نصبِ خودِ پیغمبر اینجا و آنجا نصب شده‌اند. این‌ها نماینده‌هایِ پیغمبرند. و اگر اتفاقی بیفتد و بفهمیم انحرافی ایجاد شده، «فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ»؛ کما اینکه با خودِ همین‌ها نامه‌نگاری می‌کردند و می‌گفتند این والی که تعیین کردی خراب کرده.


ولایتِ فقیه: نورِ الهی با پشتوانهٔ قرآن و سازمانِ وکالت

بحثِ ولایتِ فقیه یک نورِ الهی است که دارند ضایعش می‌کنند. بحث با پشتوانهٔ قرآنی است؛ پشتوانهٔ تاریخی دارد. با همان بحثِ سازمانِ وکالتی که راه انداختند تا این‌ها مدارِ اتحادِ جامعه باشند. حالا هر جا ولیّ فقیه اشتباه کرد، «فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ»؛ کما اینکه هر جا مالک اشتباه می‌کرد همین بود.

در زمانِ حضور، نامه‌هایی که حضرت به مسئولین می‌نوشتند بیشتر احضار است تا عزلِ صریح؛ در خصوصِ منذر هم تعبیرِ «فَأَقْبِلْ إِلَیَّ» است. در زمانِ غیبت که نصب عام است، اگر عملی کند که موردِ تردید باشد، به حضرت مهدی که نمی‌شود نامه نوشت. آنجا سازوکارِ دیگری باید باشد که او را منعزل کند. فقیهی که از طرفِ امامِ معصوم به نصبِ عام آمده باید فقیه باشد، عادل باشد، چنین و چنان باشد. اگر منحرف شود منعزل می‌شود. اگر هم نشود، جامعه تکلیفِ خود را انجام داده.

تا زمانی که مردم بفهمند انحراف ایجاد شده — و باید بین و سهو کاملاً مشخص شود — «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ». طرف از خودش دارد اشتباه می‌کند. دیگر باید بین باشد، سهو باشد؛ یعنی بفهمند که این انحراف ایجاد شد. اطاعتِ مخلوق در معصیتِ خالق نیست.


روایتِ گرده‌افشانیِ نخل و مغالطهٔ سروش

بعضی از روایتِ تعبیرِ نخل استفاده می‌کنند — روایتی که اهلِ تسنن دارند و ما نداریم — و آقای سروش خیلی روی آن مانور داده. می‌آیند به پیغمبر می‌گویند داریم درختِ خرما را گرده‌افشانی می‌کنیم؛ می‌گوید چه کار می‌کنید، نکنید. آن سال میوه خراب درمی‌آید. می‌آیند می‌گویند شما گفتید نکنید. می‌گوید من امورِ دینی را می‌گویم؛ امورِ دنیای خودتان را خودتان کاری بکنید.

این‌ها مغالطه است. شیخِ اکبر محیی‌الدین در فصوص، فصلِ شصت‌وسه، این روایت را می‌آورد و استفادهٔ بسیار زیبایی از آن می‌کند؛ استفادهٔ فوق‌العاده در جایِ خودش. بعد کسی بگوید امام گفته فصوص بخوانید، پس این روایت درست است، پس پیغمبر در امورِ دنیا خطاکار است. مثل اینکه بگوییم اوباما رئیس‌جمهورِ آمریکاست؛ رئیس‌جمهورِ آمریکا هر چهار سال یک بار عوض می‌شود؛ پس اوباما هر چهار سال یک بار عوض می‌شود. حدِّ وسط تکرار نشده.

امام گفته فصوص بخوانید، برای بزرگان گفته. دو: این روایت را شیخ آورده و استفادهٔ دیگری کرده؛ اصلش هم کلامِ عمر است که می‌آید. روایت از وجناتش کژ می‌ریزد. پیغمبری که در شبه‌جزیره‌ای بوده که قوتِ غالبشان خرماست، نیامده ببیند دارند چه کار می‌کنند؟ مثل اینکه یک مازندرانی برود لبِ دریا ببیند تور انداخته‌اند و بگوید چه کار دارید می‌کنید؟ این‌همه سال در این منطقه زندگی کرده‌اید. روایت از وجناتش کژ می‌ریزد.

اگر ولایتِ تدبیریِ نبی نباشد که می‌گویند «وَشَاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ» همین است: گاهی چیزهایی می‌گیرید و رأیی مطابقِ مشورت می‌دهید. آن رأیِ ولایتِ تدبیری، وقتی نهایتاً نظرِ پیغمبر شد، اطاعتِ پیغمبر در همین‌جا واجب است. وقتی پیغمبر با رأی و مشورتِ سلمان خندق کندند دورِ مدینه، این وقتی پیغمبر می‌گوید خندق بکنید، پیغمبر در همین‌جا مطاع است. این را باید فهمید که پیغمبر در همین کار هم مطاع است. و این شأن، شأنی است که به ائمه می‌رسد و همین شأن شأنی است که به ولیّ هم می‌رسد؛ منتها با تفاوت. تفاوتی که خودِ آیه هم گویایِ آن است.


دو لایهٔ اطاعت: معصوم و غیرمعصوم

وقتی می‌گویند اولی‌الامر، اگر اولی‌الامر معصوم‌اند و اطاعتشان، مجازید به اطلاق‌گیری. در آن معنایِ اولی‌الامر و صاحبانِ ملکوت شدن، اینجا مجاز به اطلاق‌گیری‌اید. اینجا اطلاقِ اولی‌الامر یک تأکید است که تکرار نمی‌شود: «أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ». هیچ فرقی هم ندارد. اطاعتِ اولی‌الامر با اطاعتِ رسول هیچ تفاوتی ندارد. اینجا بحثِ معصوم به‌معنایِ هر معصوم نیست؛ بحثِ امام است. چون اگر ولایتِ تدبیریِ امت مطرح باشد و این آیه ناظر به ولایتِ تدبیر باشد، ولایتِ تدبیری مخصوصِ امام است، مخصوصِ هر معصوم نیست.

اگر اولی‌الامر غیرمعصوم باشد، آن لایهٔ دیگری از کار است. آنجا همان جایی است که آیه گویایِ این نکته است که «فَإِن تَنَٰزَعْتُمْ فِى شَىْءٍۢ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ». میانِ علمایِ جامع‌الشرایط که ولیّ فقیه را مطلق می‌دانند، دعوا این نیست که ولیّ فقیه معصوم است یا همه‌چیزش درست است. اطاعت از تمامِ دستورها مادامی که مخالف درنیاید. کسی نمی‌گوید اطاعتِ مطلقه به این معناست که باید عینِ نظرِ صاحب‌الامرِ معصوم باشد. اینکه اشتباه می‌تواند بکند، این هست؛ در اینش دعوا نیست. اطاعتش مطلق است یعنی در حوزهٔ آنچه می‌گوید — نه در حوزهٔ صبیان و مجانین و امثالِ آن — باید اطاعت کرد، مگر آنجا که تنازعِ روشن به مخالفتِ شرع برسد؛ آن‌گاه رد به خدا و رسول.

تشخیصِ مصلحتِ نظام دقیقاً همان شأنِ مشاوران است.

پس طرحِ کلّی این است: آیه دو لایه برمی‌دارد. لایهٔ اول، اولی‌الامری که معصوم و امام است؛ آنجا اطاعت با اطاعتِ رسول یکی است و تکرارِ فعل نیامده تا همین اتّحاد را نشان دهد. لایهٔ دوم، منصوبِ عادلِ «مِنکُم» است — مالک، والی، در امتدادش ولیّ فقیه به نصبِ عام — که مطاع است تا وحدت بماند، و اگر تنازعِ روشن و انحرافِ بیّن پیش آمد رد به خدا و رسول است. فخر رازی اگر لایهٔ اول را می‌گیرد باید بپذیرد که نزاع هم به اولی‌الامر برمی‌گردد؛ اگر لایهٔ دوم را می‌گیرد، فقرهٔ «فَإِن تَنَٰزَعْتُمْ» کاملاً سرِ جایش است. ما هر دو لایه را از خودِ آیه می‌خوانیم. تفاصیلِ احکام غیر از این است که امام حج را تعطیل کرد. امام حج را تعطیل کرد یعنی گفت از این به بعد من می‌گویم اصلاً این در دین نیست؟ نسخ کرد حج را؟ این که نیست. گفت الان آبرویِ مسلمین در حج معطّل است؛ حفظِ حکومت مهم‌تر است. اگر امام می‌گوید حفظِ حکومتِ اسلام از اهمِّ واجبات است، این مالِ درایتِ امام است.


فقهی که کنجِ خانه را می‌چرخاند به چه درد می‌خورد؟

خداوکیلی باید شکر کنیم که بعد از امام به دنیا آمدیم. خیلی‌ها فرقِ ولایت را اشتباه می‌فهمند. اصلاً این حرف‌ها را متوجه بودند که حفظِ حکومتِ اسلامی یعنی چه؟ امام با چه کسانی مواجه بود. یک شطرنج خواست درس بزند، چقدر از طرفِ علما نامردی شد. امام جنگ را انداخت. این خون‌ها را کی زیرِ بار می‌رود؟ فقیهی حاضر است زیرِ بارِ این برود که این‌همه خون بیاید؟ کی حاضر می‌شود زیرِ بارِ چند صد هزار خون برود؟ این تمامِ ادراکِ امام است؛ امام در چه لایه‌هایی فکر می‌کرده. کی حاضر بود حج را تعطیل کند؟ می‌گوید حج ندارید چون من می‌گویم. چقدر در این میان آدم حج نرفت و مُرد؛ همه‌اش گردنِ امام.

امامی که فقه را در اجتماع طرح می‌کند، در لایه‌هایِ اجتماع. فقهی که اگر قرار باشد فقهِ کنجِ خانهٔ من را بگرداند به چه درد می‌خورد؟ فقهی می‌خواهیم که رسانه را کنترل کند؛ فقهی که بحثِ ترور را تبیین کند؛ فقهی که روابطِ بین‌الملل را تعیین کند. فقه یعنی نه اینکه من یک سری عباداتِ فردی در کنجِ خانه نشسته‌ام و شده‌ام آدمِ خیلی خوبی. امام زمان مگر قرار نیست همین قرآن را پیاده کند؟ خب همین‌ها را بفهمیم. روابطِ دیگری را می‌خواهد تبیین کند. گاهی فقهش را نداریم؛ به لحاظِ فقهی دستمان بسته است. مسئله‌ای روا هست که با یک قوطیِ کبریت تبدیل می‌شود به مسئلهٔ دیگری؛ این الان در رساله‌هاست: نزول‌خواری‌ای که با یک قوطیِ کبریت کنارش درست می‌شود. فقه آن‌قدر نداریم که بحث‌های اقتصادی‌مان را کنترل کند.

خدا رحمت کند امام را؛ کاری شروع کرد. باید خدا را شکر کنیم بابتِ اینکه در عصرِ امام به دنیا آمدیم. امام یکی از صغری‌هایِ همان سیصدوسیزده نفر است؛ برای امام زمان دقیقاً یک بازویِ قوی بوده.


روایتِ مفضّل: بلوغِ فکری یعنی گرسنه و سیر در یک جیب

روایتی یادم آمد که جلسهٔ پیش هم خواندم. جامعه را در سطحِ دیگری تعریف می‌کنند. امام به مفضّل می‌گویند: «یَا مُفَضَّلُ کَیْفَ حَالُ الشِّیعَةِ عِندَکُمْ؟» حالِ شیعه نزدِ شما چیست؟ رابطه‌تان چیست؟ می‌گوید خیلی خوب است؛ متواصل‌اند، متبارّند. می‌گوید این‌گونه است که یکی دستش را بکند در جیبِ طرفِ بغلی — «یُدْخِلُ فِی کِیسِهِ» — و او هیچ به روحش نیاورد، هیچ در جانش احساسِ دردی نکند: «وَلَا یَجِدُ فِی نَفْسِهِ أَلَماً». می‌گوید به خدا دیگر این‌گونه نیست. می‌گویند اگر این‌گونه بود چنان برکتی به این‌ها می‌دادیم که «لَوِ اجْتَمَعَتْ شِیعَةُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَى فَخِذِ شَاةٍ لَأَشْبَعَتْهُمْ»: اگر شیعهٔ من، جعفر بن محمد، همه جمع می‌شدند روی رانِ گوسفند، همه را سیر می‌کرد. این‌گونه برکت می‌گذاشتیم روی کارشان.

در روایتی شبیه همین می‌گویند هنوز به بلوغِ فکری نرسیده‌اند: «لَمْ یَبْلُغُوا أَحْلَامَهُمْ بَعْدُ». ببینید بلوغِ فکری. چون الان ما فکر می‌کنیم بلوغِ فکری یعنی طرف یواش‌یواش که بالغ می‌شود شماره به شماره صحبت می‌کند؛ باید با آدم شماره به شماره حرف بزنی وگرنه جواب نمی‌دهد. می‌گویند نه؛ بلوغِ فکری آن است که جامعه به اینجا برسد که رابطه‌اش چنین شود: چطور من سیرم تو گرسنه‌ای، تو سیری من گرسنه‌ام؟ این چه رفیقی هستیم با همدیگر؟ ما چه جامعه‌ای هستیم؟ فقه گاهی حتی تا این جریان نمی‌آید.

قرآن می‌آید. آیهٔ شصت‌ویکِ سورهٔ نور وقتی می‌گوید بی‌اجازه از خانه‌ها بخورید:

«لَّيْسَ عَلَى ٱلْأَعْمَىٰ حَرَجٌۭ وَلَا عَلَى ٱلْأَعْرَجِ حَرَجٌۭ وَلَا عَلَى ٱلْمَرِيضِ حَرَجٌۭ وَلَا عَلَىٰٓ أَنفُسِكُمْ أَن تَأْكُلُوا۟ مِنۢ بُيُوتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ ءَابَآئِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أُمَّهَٰتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ إِخْوَٰنِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخَوَٰتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَعْمَٰمِكُمْ أَوْ بُيُوتِ عَمَّٰتِكُمْ أَوْ بُيُوتِ أَخْوَٰلِكُمْ أَوْ بُيُوتِ خَٰلَٰتِكُمْ أَوْ مَا مَلَكْتُم مَّفَاتِحَهُۥٓ أَوْ صَدِيقِكُمْ ۚ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَن تَأْكُلُوا۟ جَمِيعًا أَوْ أَشْتَاتًۭا ۚ فَإِذَا دَخَلْتُم بُيُوتًۭا فَسَلِّمُوا۟ عَلَىٰٓ أَنفُسِكُمْ تَحِيَّةًۭ مِّنْ عِندِ ٱللَّهِ مُبَٰرَكَةًۭ طَيِّبَةًۭ ۚ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمُ ٱلْءَايَٰتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» (نور/۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر نابینا حرجی نیست و بر لنگ حرجی نیست و بر بیمار حرجی نیست و نه بر خودتان که از خانه‌های خودتان بخورید یا خانه‌های پدرانتان یا مادرانتان یا برادرانتان یا خواهرانتان یا عموهایتان یا عمّه‌هایتان یا دایی‌هایتان یا خاله‌هایتان یا خانه‌ای که کلیدش در اختیار شماست یا [خانهٔ] دوستتان. بر شما گناهی نیست که دسته جمعی بخورید یا جدا جدا. پس چون به خانه‌هایی درآمدید بر خودتان سلام کنید؛ سلام و درودی مبارک و پاکیزه از نزدِ خدا. خدا آیات را این‌گونه برای شما روشن می‌کند باشد که بیندیشید.

بی‌اجازه از خانهٔ خودتان بخورید، از خانهٔ ما بخورید، از خانه‌ای که کلیدش دستِ شماست بخورید، «أَوْ صَدِيقِكُمْ» از خانهٔ رفیقتان بروید بی‌اجازه بخورید. این چه رابطه‌ای است که کلیدِ طرف دستِ خود اوست، شما گرسنه‌اید، برو در را باز کن یک کاسه آش بخور و بیا. تمام شد رفت. «أَوْ صَدِيقِكُمْ» مگر رفیقت نیست؟ برو آش را بردار بخور. چطور می‌شود این گرسنه باشد آن سیر؟ می‌بینید راهکار را می‌دهد؛ ولی فقه گاهی هنوز گیر افتاده.


دعا و حسنِ ختامِ جلسه

ان‌شاءالله به برکتِ حضورِ تنِ قریبِ حضرت در جامعه شاهدِ چیزِ دیگری باشیم: انقلابی در معارف، انقلابی در فقه، انقلابی در روابطِ جامعهٔ مسلمین با همدیگر.

خداوندا ما را ببخش و بیامرز. قلبِ نازنینِ امام زمان را از ما راضی و خشنود بگردان. در امرِ فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازانِ خاصِّ ایشان قرار بده. خدایا همهٔ مرزهایِ اسلام را، مرزهایِ منظور را عاجلاً و کاملاً لباسِ عافیت بپوشان. هر مجاهد و آزادی‌خواهی را در هر جایِ این عالم به روحِ حضرت امام عائد و واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را مؤیّد و منصور بدار. همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان‌مان را بر سرِ سفرهٔ بیکرانِ قرآن و اهل‌بیت متنعّم بگردان. مقامِ شهدا عالی است؛ عالی‌تر بفرما. توفیقِ شهادت در رکابِ حضرت صاحب‌الامر را به‌زودی به ما عنایت بفرما. بحقِّ النبیِّ و آلهِ الطاهرین. السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.


پاورقی توضیحی: متنِ این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد در جلسهٔ چهل‌ودوم از سلسلهٔ «انسان کامل» ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمه‌های ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است. منبعِ عربیِ آیات رسمِ عثمانی است؛ بخشِ Segments پیاده‌سازی در این متن نیست.