یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده، پرسشوپاسخ حاضران و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
مقدمه و بازگشت به آیهٔ اولیالامر
السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ. أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. صَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان، ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
صفحهٔ هشتاد و هفت را باز کنید. أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ.
«إِنَّ ٱللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّوا۟ ٱلْأَمَٰنَٰتِ إِلَىٰٓ أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُم بَيْنَ ٱلنَّاسِ أَن تَحْكُمُوا۟ بِٱلْعَدْلِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُم بِهِۦٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ سَمِيعًۢا بَصِيرًۭا» (نساء/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند شما را فرمان میدهد که امانتها را به اهلش بازگردانید و چون میان مردم داوری کردید به عدل داوری کنید. چه نیکوست آنچه خدا شما را به آن پند میدهد؛ بیتردید خدا همواره شنوا و بیناست.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُوا۟ ٱلرَّسُولَ وَأُو۟لِى ٱلْأَمْرِ مِنكُمْ ۖ فَإِن تَنَٰزَعْتُمْ فِى شَىْءٍۢ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌۭ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا» (نساء/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا را اطاعت کنید و پیامبر را اطاعت کنید و صاحبان امر را که از شمایند؛ پس اگر در چیزی نزاع کردید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید، اگر به خدا و روز واپسین ایمان دارید. این بهتر و خوشفرجامتر است.
سه صلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
تشکیک به آیهٔ پنجاهونهم نساء
آنچه در جلسهٔ گذشته در حقیقت بحث شد این بود که پس از معانیِ امر و خلق و ملکوت — همان معانی که از آیات استخراج کردیم — وارد این آیهٔ مهم شدیم؛ آیهای که دستمایهٔ تفکر شیعه است: آیهٔ پنجاهونهم سورهٔ مبارکهٔ نساء. عملاً یک تشکیک به آیه وارد شد. آن تشکیک را در یکی دو دقیقه دوباره میگویم، چون اگر کسی مطلب را نگیرد و فقط تشکیک را بگیرد، بد میشود. اینجا منبر نیست؛ کلاس درس است. حواستان را جمع کنید. مثل یک کلاس درسی باید بفهمید و درس را پاس کنید.
بحث این است که «أُولِي الْأَمْرِ» در این آیه میتواند معانی دیگری داشته باشد. یعنی منحصر نیست به همان معنایی که ما دربارهٔ امام میگوییم و میگوییم خصوص اهلبیت عصمت و طهارتاند و اطاعت بیقید و شرط است و این چیزها. آیه آنقدر صریح در این معنا نیست. خودتان آیه را ببینید؛ نیاز نیست آدم خیلی زحمت بکشد. میفرماید اطاعت خدا کنید و اطاعت رسول کنید و اولیالامرِ از خودتان؛ بعدش میگوید «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ».
این اولیالامر، همان نزاعی است که میان ما و اهل تسنن هست، و نزاعی هم که در داخل خود اهل تسنن بر سر این معنا هست. منتها نزاع میان ما و اهل تسنن نزاعی خیلی کلی و خیلی عمیقتر است تا نزاع خودشان با خودشان؛ چون میان خودشان رأیهای مختلفی هست، حالا خدمتتان عرض میکنم.
از «فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ» مشخص میشود که اصلاً اولیالامر کسانی نیستند که امور باید به آنان رد شود. اگر نزاعی ایجاد شد و اولیالامر همان معانیای باشد که اهل تسنن میگویند — همین فرماندهان جنگی، همین منصوبین و والیان، همین زمامداران — اینان هم در حقیقت اولیالامر هستند؛ اما اگر نزاعی اتفاق افتاد، رد میشود به خدا و رسول. عملاً خدا و رسولاند که حاکم و قاضیاند در این قضیه. این یک تشکیک بود؛ مجموعهای از تشکیکها که با آیات دیگرِ خود سورهٔ نساء دقیقاً به این آیه میتوان کرد.
میگویم چون این آیه دستمایهٔ تفکر شیعه است، عملاً باید عالمانه با آن مواجه شد.
آیهٔ پیشین: امانت و حکم به عدل
آیهٔ قبل، یعنی آیهٔ پنجاهوهشتم، خطاب به والیان است: والیان باید اینگونه باشند که حکومت به عدل بکنند و حاکم عدل باشند. حالا هر کسی در هر مقامی که در مقام قضاوت قرار گرفته باید حاکم به عدل باشد. حتی مرحوم امینالاسلام در مجمعالبیان روایتی نقل میکند، خیلی جالب، ذیل همین آیه. از ظاهر روایت مشخص است که امام حسن علیهالسلام آن موقع تقریباً کودکی هستند. دو بچه میآیند پیش امام حسن و خط نوشته بودند. میگویند: «أَيُّ الْخَطَّيْنِ أَجْوَدُ»؛ کدام خط قشنگتر است؟ حضرت داشتند نگاه میکردند. یکدفعه امیرالمؤمنین علیهالسلام به امام حسن میفرمایند که اینها تو را الان قاضی کردهاند؛ خوب چشمت را باز کن، نگاه کن.
«وَاللَّهُ سَائِلُكَ عَنْهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ» (مجمعالبیان، ذیل نساء/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا روز قیامت از تو دربارهٔ همین [داوری] بازخواست میکند.
خدا از تو راجع به همین قضاوتی که راجع به خط اینها داری میکنی سؤال میکند؛ پسفردا خدا از تو راجع به همین میپرسد. چشمت را باز کن، درست قضاوت کن. از ظاهرش مشخص است که حضرت به حدّ حضرت مجتبی خیلی بزرگ نشدهاند؛ بالاخره این تذکر امیرالمؤمنین نسبت به این قضیه نشان میدهد که حدوداً کمسنوسال بودهاند.
یعنی ما را اگر حاکمی کردند، قاضی کردند یک جایی — حتی در حد اینکه قاضی خط این بهتر است یا آن خط بهتر است — آدم نمیتواند همینجوری شکمی بگوید آن خط مثلاً بهتر است. اینگونه نیست. خدا از تو سؤال میکند که چرا گفتی آن خط.
بعد میآید سراغ آیهٔ بعد. آیهٔ بعد رابطهٔ مردم است با والیان: آن والیان با مردم، این مردم با والیان. عمدهٔ داستان در این آیه خود معنای اولیالامر است. اولیالامر کیاناند؟
نزاع بر سر معنای اولیالامر و راهکار خود آیه
و نزاعی که میان اهل سنت و شیعه بر سر معنای اولیالامر هست، خود آیه راهکار داده: «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ». این اولین نزاع خودش است. خودِ این معنای اولیالامر توش نزاع است. پس خود آیه راهکار داده که «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ». باید رد به خدا و رسول شود تا معنای اولیالامر خودش روشن شود که معنای اولیالامر چیست.
یک ذوقی علمای امامیه دارند که علمای امامیه تقریباً همهشان متفقاند بر اینکه این اولیالامر خصوص اهلبیت عصمت و طهارت است. این را از کجا؟ اگر چیزی نبود شاید به این راحتی درنیاید. این ذوق را از کجا گرفتهاند؟ این ذوق، ذوق روایات است. یعنی معنایی که ائمه فرمودهاند: اولیالامر ماییم. یک ذوقی از روایات؛ روایتی که جلسهٔ گذشته خوانده شد. یادتان هست که اصلاً دست به آیه زدند و گفتند آیه اصلاً اینگونه نازل شده:
«فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ وَأُولِي الْأَمْرِ» (روایت امامیه: کَذَا نَزَلَتْ)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر در چیزی نزاع کردید، آن را به خدا و پیامبر و صاحبان امر بازگردانید.
خود اهلبیت در اینباره چنین دیدهاند؛ آخر جلسهٔ گذشته چنین روایتی را خواندیم. خودشان میگویند اصلاً اینگونه است؛ آیه «کَذَا نَزَلَتْ»؛ اصلاً اینگونه نازل شده. مشخص است نمیخواهند بگویند قرآن تحریف شده؛ دارند یک ذوقی را میگویند و این مطلب را که میخواهند بگویند اولیالامر ماییم. اولیالامر ما هستیم. این نظر علمای امامیه است.
نظر اهل تسنن هم در میان خودشان متفاوت است: از این که زمامداراناند، فرماندهان جنگیاند، والیاناند، اصحاب حل و عقداند. اینها البته با نظر امامیه یک تفاوت محتوایی دارد؛ آن موقع دیگر تفاوت خیلی کلی است با نظر علمای امامیه. حالا یک نظر هم یکی از صفحههای امامیه دارد که آن نظر را بعداً میگویم.
خط کلی استدلال رسمی امامیه: اطلاقِ اطاعت
ببینید من اول خدمتتان عرض کنم که این علمای امامیه از کجا این بحث را میگویند و این ذوقگیری را از پیش کردهاند. مثل اینکه پشتصحنهای را طی کردهاند. بالاخره مواجهاند با قول معصوم که میگوید اولیالامر ماییم. با این مواجههاند؛ آن موقع میآیند توی آیه.
علمای امامیه چه میگویند؟ این بیان کلیشان که بیان رسمی در علمای امامیه است کلاً چیست، و آیا ایرادی به این بیان وارد است یا وارد نیست؟
از روی بحث «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ» میگویند اطاعتی که از اولیالامر در آیه قرار گرفته یک اطاعت بیقید و شرط است. اطاعتی است کنار اطاعت رسول؛ پس اطاعتی است بیقید و شرط. یعنی گفتهاند اطاعت خدا که بیقید و شرط است، حرفی نیست. اطاعت رسول هم آیات زیادی هست، حالا با هم نگاه میکنیم؛ اطاعت بیقید و شرط است، اطاعت محض. اطاعت اولیالامر هم که آمده کنار اطاعت رسول، هیچ قید و شرطی کنارش نیامده. آیهٔ دیگری هم نداریم که بگوید اولیالامر را اینگونه و آنگونه اطاعت کنید یا نکنید؛ اگر فلان کرد اطاعت کنید، اگر نکرد اطاعت نکنید. پس عملاً چه کار میکنیم؟ اطلاقگیری میکنیم روی «أَطِيعُوا أُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ». روی اطاعت اولیالامر یک اطلاقگیری میکنیم و میگوییم بیقید و شرط، مثل اطاعت خدا و رسول.
اینان کیاناند؟ پس اگر اطاعت بیقید و شرط میشود، اینان کسی هستند که معصوماند؛ چون اطاعتشان بیقید و شرط است، مثل اطاعت خدا و رسول. این کسی که معصوم است، همین خاندان طهارتی است که از رجس پاکاند:
«وَقَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ ٱلْجَٰهِلِيَّةِ ٱلْأُولَىٰ ۖ وَأَقِمْنَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتِينَ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِعْنَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ ۚ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًۭا» (احزاب/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در خانههایتان قرار گیرید و همچون جاهلیت نخستین خودنمایی نکنید؛ و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید. خدا فقط میخواهد آلودگی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاکیزه گرداند، پاکیزهکردنی.
همین امامانیاند که ما میگوییم. این آقای زمامدار نیست. این آقای اصحاب حل و عقد نیست؛ چون اطاعت او بیقید و شرط نیست. اطاعت او قید و شرط دارد. اگر خدایی حرف بزند اطاعت دارد؛ اگر نه، ندارد. ولی این اطاعتش بیقید و شرط است.
این خط کلی است که علمای امامیه طی میکنند. و این اشتباه است. یک نقصی به آن میتوان وارد کرد.
دلیل حاکم: از کثیرالشک تا اصل قانون اساسی
ببینید من یک بحثی را خلاصه توضیح بدهم. فقط یک تطبیقی در قواعد خودمان هم به شما بگویم. ما یک بحثی داریم به نام بحث حکومت، دلیل حاکم. حکومت و دلیل حاکم — حکومت نه به معنای حکومت اسلامی؛ اصلاً عنوانی است به نام حکومت. میگویند دلیل حاکم. دلیل حاکم این است که ناظر به دلیل دیگری، یک دلیل کلی داده میشود که میآید همهچیز را قید میزند و اصلاً موضوع ادله را قید میزند.
مثال شرعیاش، بعد یک مثال قانونیاش هم خدمتتان عرض میکنم. چون اگر بخواهم همین چیزهای متداول را بگویم شما همین را یاد میگیرید؛ من فکر نمیکنم اینجا قرار باشد فقط همین چیزهای متداول را یاد بگیرید. عملاً باید پرمایه یاد بگیرید.
مثل اینکه گفتهاند وظیفهٔ شاک چیست؛ کسی که شک در نماز میکند. شک در نماز دو رکعتی میکند نمازش باطل است. شک در نماز سه رکعتی میکند نمازش باطل است. شک در نماز چهار رکعتی میکند بنا را بر اکثر میگذارد، نمازش را تمام میکند، بعد رکعتی را به عنوان رکعت احتیاط میخواند. این تمام وظایف شاک در نماز است؛ عمدهٔ وظایفی که شاک دارد.
یک دلیلی میآید به نام دلیل حاکم. و آن چیست؟ آن که «لَا شَكَّ لِكَثِيرِ الشَّكِّ». کثیرالشک اصلاً شاک نیست. اصلاً شک ندارد او. اصلاً به عنوان شاک محسوب نمیشود. این میآید دست میزند به موضوع همهٔ این ادله. یعنی میگوید شاک در نماز دو رکعتی نمازش باطل است، إلّا کثیرالشک. شاک در نماز سه رکعتی نمازش باطل است، إلّا کثیرالشک. شاک در نماز چهار رکعتی بنا را بر اکثر میگذارد، إلّا کثیرالشک. یعنی کثیرالشک را اصلاً به عنوان یک دلیل حاکم میآید از توی موضوع ادله برمیدارد. ما یک سری دلایلی داریم که دلیل حاکماند؛ اینگونهاند. تا همین بیان مختصر معلوم شد چطور است؟
بیایید توی قوانین خودمان. خبرگانِ قانون، قانون اول که قانون اساسی اول را نوشتند، از ابتکارات فوقالعادهٔ آن خبرگان اول بود. اینها قانونی نوشتند به این عنوان که الان در قانون اساسی هست: باید همهچیز، همهٔ احکام، مطابق مذهب حقهٔ اسلام باشد. بعد یک ذیلی نوشتند. این ذیل را ببینید. این از ابتکارات آنهاست؛ معلوم است خیلی ایده است. نوشتند که این قانون، این اصلی که ما نوشتیم، حاکم است — دقیقاً با همین عنوان حکومتی که مصطلح است — حاکم است بر اطلاقات و عمومات تمام اصول دیگر قانون اساسی.
این حرف یعنی چه؟ یعنی تمام اصول قانونسازی که رابطهٔ موجر و مستأجر است، رابطهٔ بایع و مشتری، رابطهٔ پدر و مادر، رابطهٔ زن و شوهر، رابطهٔ روابط بینالملل، اگر اطلاقی داشت که مشروع و غیرمشروعش را میگرفت، این قانون حاکم بر همهٔ آنهاست. یعنی میآید تمام آنها را قید میزند خودش. یعنی حاکم بر اصول و قوانین دیگر است؛ دقیقاً عنوانش این است که بر عمومات و اطلاقات همهٔ اصول قانون اساسی حاکم است.
یعنی اگر اطلاقی در بیع یا رابطهٔ زن و شوهر مشروع و نامشروع را با هم میگرفت، این ذیل میآید و فقط مشروعش را نگه میدارد. این همان دلیل حاکم است.
حاکم قرآنی بر همهٔ اطلاقاتِ اطاعت
یک چنین چیزی ما کلاً در قرآن داریم. لزومی ندارد بگوییم آقا این اطلاق اولیالامر قید نخورده الان. یک دلیل حاکم کلاً در قرآن وجود دارد که همهٔ اوامر را، همهٔ اطلاقات را قید میزند؛ و آن این است که اطاعت از غیر خدا و اطاعتِ غیرمشروع نمیشود کرد. چنین چیزی در قرآن وجود دارد. لزومی ندارد؛ یعنی یک نفر واقعاً عالمانه وارد شود میتواند جواب علمای امامیه را اینگونه بدهد: کی گفته که این اطاعت یک اطاعت بیقید و شرط است؟ اصلاً کی چنین حرفی زده؟ یک دلیل حاکم وجود دارد که آن دلیل حاکم تمام این اطلاقات را قید میزند. از جمله خود ذیل خود آیه. ذیل خود آیه دارد که شما رد به خدا و رسول میکنید. و میبینید که اگر جایی اطاعت با اطاعت خدا متناقض بیفتد، روایت نبوی هست که قید میزند:
«لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ» (روایت نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مخلوق را در معصیتِ آفریدگار هیچ اطاعتی نیست.
این مطلب شوخی با اولیالامر نیست. اگر با خدا و اینها بود قابل تحمل بود؛ ولی با اولیالامر دیگر پوستمان کنده میشود. میخواهم یک خرده عالمانهتر قضیه برایش شود. یکدفعه اطلاق میگیریم. اصلاً در خود بحث علما این جمله، جملهٔ دقیقاً نُقلِ شاهعباسیشان است: میگویند «اطلاقگیری مَزَلُّ أَقْدَامِ الْعُلَمَاءِ» است؛ لغزشگاه اقدام علماست. یعنی همینجوری نمیشود هی اطلاقگیری کرد. شما کل اعتقاداتتان را بستهاید روی یک دانه آیه دارید اطلاق میدهید؛ این اطلاق را حتی نمیشود رویش کرد. یعنی کل اعتقادات ما بند به این اولیالامر اینجاست و کلاً بند به یک دانه اطلاقگیری. این خیلی بد است. اگر اعتقادات یک نفر بند به یک اطلاقگیری باشد که از یک اطلاقگیری درآمده باشد که بیقید و شرط است، پس اینها همه، پس اینگونه تمام شد و رفت.
برای همین است که بحث امام را ما از آن بحث انسان کامل شروع کردیم. از آن بحثها شروع شد. باید هم از آن بحثها شروع شود. اگر از آن بحثها، از آیات حضرت ابراهیم و از آنجاها شروع نشود، به قدری — چون نزاع به کجا باید ارجاع شود؟ به خدا و رسول. طبق خود آیه. خدا و رسول یعنی چه؟ یعنی خود کتابالله. کتابالله با یک دانه اطلاقگیری بخواهد این نزاع را حل کند، اینگونه برنمیآید از آن. اعتقادات ما آنقدر سست نیست که با یک اطلاقگیری درآید.
«وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِۦمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍۢ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًۭا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارِ ابراهیم او را با کلماتی آزمود و او آنها را به تمام رساند، فرمود: «من تو را برای مردم امام قرار میدهم.» گفت: «و از ذریهام نیز؟» فرمود: «عهد من به ستمگران نمیرسد.»
از همین آیه و از مسیر ملکوت و امر بود که مسیر قرآنی بحث امام طی شد. آن یک مسیر است.
اطاعت والدین هم قید دارد: آیهٔ هشتم عنکبوت
ببینید اینجا در آیهٔ هشتم سورهٔ مبارکهٔ عنکبوت — صفحهٔ سیصد و نود و هفت — دارد که:
«وَوَصَّيْنَا ٱلْإِنسَٰنَ بِوَٰلِدَيْهِ حُسْنًۭا ۖ وَإِن جَٰهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِى مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌۭ فَلَا تُطِعْهُمَآ ۚ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (عنکبوت/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و انسان را دربارهٔ پدر و مادرش به نیکی سفارش کردیم؛ و اگر آن دو بکوشند که چیزی را که بدان علمی نداری شریک من گردانی، از آنان اطاعت مکن. بازگشت شما به سوی من است، پس شما را به آنچه میکردید خبر میدهم.
ما انسان را وصیت کردیم که به والدینش احسان کند. و اگر خواستند تو را مشرک کنند به چیزی که «مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ» — چیزی که برای تو نسبت به آن علمی نیست — «فَلَا تُطِعْهُمَا»؛ این را اطاعتشان نکن. یعنی اطاعت ندارد پدر و مادری که اطاعتش بر بچه، مثل مرجع تقلیدش، واجب است.
یعنی اگر مرجع تقلیدی بخواهد سفری برود و مادرش بگوید من الان خانهام تنهام و تو نمیتوانی بروی، آن سفر یک سفر معصیت است اگر برود؛ نمیتواند برود. دلیل توجیهشده است. این که کلاً بگویی این کار را نمیخواهم بکنی، اینجاهایش یک مقدار محل شبهه است. من آن جایی را گفتم که قدر متیقن باشد. این که کلاً «من نمیخواهم تو این شغل را داشته باشی»، «من نمیخواهم تو بروی آنجا»، «این کار را دوست ندارم بکنی» — تمام اینها اگر هیچ توجیهی نداشته باشد و صرف یک حس خودش باشد که «من نمیخواهم تو چنین شغلی داشته باشی»، آیه با آن کاری ندارد به آن معنا. حکم از آیه برمیآید، اما احکام فقط از آیه نیست. من آن قدر متیقنش را عرض کردم؛ چون قدر متیقنش این است که اگر آقا یک توجیهی داشت — میگوید من اینجا تنهام، میخواهی بروی مشهد، من اینجا تنهام — حالا مرجع تقلیدشان نمیتواند برود.
اگر میبینید برای ما خیلی قابل پذیرش نیست این حرفها، به خاطر این است که اصلاً بحث پدر و مادر خیلی قابل پذیرش نیست. یعنی در آن ابعادش که سهشنبه هم اشارهای شد، این گره کردن عمودها به همدیگر همهجوره — اینها اصلاً فرایند بحث پدر و مادر خیلی برای ما قابل پذیرش نیست الان. یعنی اصلاً با منطق قرآن نمیتوانیم حال کنیم خیلی وقتها در بحث پدر و مادر. یعنی اینها خدایگان این عالماند برای ما؛ اینگونه اصلاً برایمان مطرح نیست. به هر جهت، کار پدر و مادر را حالا کنار بگذاریم.
بحث این است که خود این ذوقی که از این آیات وجود دارد این است که اطاعت اگر با اطاعت خدا مخالف افتاد، آنان اصلاً چیزی ندارند. «لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ». و لذا ما «المأمور المعذور» اصلاً نداریم. اصلاً چیزی به نام المأمور المعذور نداریم که من مأمورم، معذورم؛ به من گفتهاند این کار را بکن، من میکنم. این را ما نداریم. اطاعت مخلوق ما نداریم در این جهان؛ که من کاری را بکنم که خدا نمیپسندد، ولی رئیسم گفته باید بکنم. چنین چیزی ما نداریم.
این قاعده که اطاعت فقط اطاعت خداست، حاکم بر همهٔ اطلاقات و عمومات است. لذا اگر کسی گفت اولیالامر بیقید و شرط است: نه؛ کی گفته بیقید و شرط؟ حالا خدا و رسول بیقید و شرط از آیه، از آیات مکرر درمیآید که اطاعت خدا و رسول بیقید و شرط است. و اصلاً مفتن به خود عصمت، در حقیقت خود نبی است و اطاعتشان بیقید و شرط است. آیات کم نداریم راجع به این معنا که هرچه گفت رسول بپذیر.
اطاعت خدا و رسول: بیقید، تا حدّ تسلیمِ جان
«مَّآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنْ أَهْلِ ٱلْقُرَىٰ فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْيَتَٰمَىٰ وَٱلْمَسَٰكِينِ وَٱبْنِ ٱلسَّبِيلِ كَىْ لَا يَكُونَ دُولَةًۢ بَيْنَ ٱلْأَغْنِيَآءِ مِنكُمْ ۚ وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمْ عَنْهُ فَٱنتَهُوا۟ ۚ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلْعِقَابِ» (حشر/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه خدا از [اموال] اهل آن آبادیها به پیامبرش بازگردانْد از آنِ خدا و پیامبر و خویشاوندان و یتیمان و تهیدستان و درراهماندگان است، تا میان توانگران شما دست به دست نشود. و آنچه پیامبر به شما داد بگیرید و از آنچه شما را بازداشت بازایستید؛ و از خدا پروا کنید که خدا سختکیفر است.
«مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا»: هرچه رسول داد بگیرید و از هرچه نهی کرد بازایستید. هرچه خدا و رسول قضاوت کردند — حتی خدا و رسول یک قضاوت کردند — حَرَجِی در جانتان احساس نکنید. آیاتش را جلسهٔ پیش دیدیم:
«فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ حَرَجًۭا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا۟ تَسْلِيمًۭا» (نساء/۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس نه، به پروردگارت سوگند که ایمان نمیآورند تا تو را در آنچه میانشان اختلاف افتاده داور کنند؛ سپس در دلهایشان از آنچه داوری کردهای هیچ تنگی و ناخوشی نیابند و بهتمامی تسلیم شوند.
قسم به خدا شما ایمان نمیآورید مگر اینکه آن حکمی که خدا و رسول میگویند، در جانتان هم هیچ حرجی احساس نکنید راجع به آن. «وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا»: سَلم سَلم بشوید؛ رام رام. یعنی اینگونه میشود ایمان. یعنی تا این حد؛ نه حدی که تازه یک عمل چیزی انجام بدهید. کار خیلی بالا گرفته در بحث خدا و رسول. بحث این است که شما حتی نباشد که «این چه حکمی است؟» اینگونه. در خودتان. حتی آن قضای الهی که خدا راه میدهد هم در خودتان چنین احساسی بهتان دست ندهد.
حالا در این وسط این حادثه حالا باید برای ما پیش بیاید. حالا نمیشد برای یک نفر دیگر. نمیشد پیشانیات نخورد به دیوار، نمیشد فلان شوی. سَلم سَلم. رام رام در مقابل حوادث.
البته این هیچ ارتباطی به این ندارد که دعا نکنی. دعا بالاخره یکی از شؤون این عالم است. بعضی فکر میکنند دعا یعنی چوب لای چرخ خدا گذاشتن. فکر میکنند دعا میکنیم یعنی میخواهیم مسیر قضا و قدر را عوض کنیم. این نیست. دعا هم جزو خود مسیر همین قضا و قدر الهی است. دعا کردن تا آخر عمرش هم آدم سر یک چیزی دعا کند، اگر به این معنا نباشد که میخواهد مسیر قضا و قدر الهی و مسیر حکمت خدا را عوض کند — درست است. ولی اگر یک بار هم دعا کند به عنوان اینکه مسیر حکمت خدا را میخواهد عوض کند، به این باب بخواهد دعا کند، این یک باره هم درست نیست.
اطاعت خدا و رسول، بله، بیقید است.
عصمت نبی از تراکم آیات است، نه از یک اطلاق
عصمت نبی از اطلاقگیری درنمیآید اینگونه. عصمت نبی دقیقاً از تراکم بحثِ «اطاعت از رسول بکنید» درمیآید. یعنی هرچه میگوید وحی است. هرچه میگوید از هوا نیست.
«وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلْهَوَىٰٓ» (نجم/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از سرِ هوای نفس سخن نمیگوید.
«إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌۭ يُوحَىٰ» (نجم/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن نیست جز وحیی که به او وحی میشود.
او وظیفهٔ ابلاغ دارد. اگر ابلاغ باشد پس باید اطاعت باشد. پس اصلاً برای چه پیغمبر را فرستاده و همهٔ این چیزها. یعنی آنجا روی تراکم این بحث کلاً ما مایهای از اطلاقگیری به دست میآوریم که روی تراکم این بحث اطلاقگیری کنیم. این مالِ عصمت نبی هم صرفش برنمیگردد به صرف دو تا اطلاقگیری؛ اصلاً آن بحث عقلی دارد حتی. یعنی بحث عصمت نبی، عصمت ائمه، یک بحث عقلی وجود دارد توش که تمام آنها به ما این مجوز را میدهد که ما یک اطلاقگیری بکنیم.
و آن موقع این که میگویند چه باعث شده علمای امامیه دستشان باز باشد در چنین اطلاقگیریای به دلیل اثبات کردن عصمت امام، این درست است. این در حقیقت دستشان را باز کرده از پشتصحنه: اینها عصمت امام را قبول دارند؛ چون عصمت امام را قبول دارند اینجا خودشان را مجاز به اطلاقگیری میکنند. ما هم این را قبول داریم. منتها صرف این که بگوییم خصوص اهلبیت است، اینگونه درنمیآید.
پس اگر اینگونه باشد، مسیر استدلال همین میشود: یعنی شما باید بیایید از عصمت امام رد شوید؛ چون نمیتوانید بگویید ما اطلاقگیری میکنیم. یعنی این مدل از گفتوگو این نیست که بگوییم ما اطلاقگیری میکنیم. از مسیر عصمت امام رد شوید، بعد بگویید تازه این اولیالامر امام است.
تمسک به عام در شبههٔ مصداقیه
و بعد این را هم میدانید: تمسک به عام در شبههٔ مصداقیهٔ خود دلیل عام نمیشود کرد. خود دلیل عام که نمیشود چنین کاری کرد. یعنی شما میخواهید بگویید اولیالامر — هیچ قانونی موضوع خودش را ثابت نمیکند. هیچ جملهای موضوع خودش را ثابت نمیکند. نمیشود بگویید اولیالامر اصلاً ما باید بگوییم امام معصوم است. بعد بگوییم اولیالامر کیست؟ بگوییم اولیالامر امام است. به چه دلیل؟ به دلیل اطلاق اینجا. میگوییم اطلاق — اصلاً کی گفته اطلاق بگویید شما اینجا.
دقت ریاضی میکنید به بحث؟ یعنی شما وقتی میگویید امامان ما معصوماند، میگوییم خب امام ما را ثابت کردیم معصوم. خیلی خب. اگر این را قبول کردند — یعنی این هم خودش یک مسیری دارد دیگر؛ ما اگر یادتان باشد از چه مسیر قرآنیای رد شدیم: بحث آیهٔ سورهٔ بقره، آیهٔ صد و بیست و چهار، بعد امام باطن ملکوت عالم و مسلط بر عالم امر و اینها. این لحاظ قرآنی این مسیر را طی کردن خود یک مسیر است. حالا اصلاً به فرض این را قبول کنند که مثلاً امامی که شما میگویید معصوم است؛ بعد میگوییم اولیالامر اینجا پس امام است. کی گفته اولیالامر اینجا پس امام شماست؟ میگوید اطلاقگیری میکنی. ما اطلاقگیری را قبول نداریم. میگویی چون که میگویی معصوم است، امام را اینجا میخواهیم ثابت کنیم. شما که هیچ قانونی موضوع خودش را ثابت نمیکند. موضوعش باید جای دیگر ثابت شود. قانون تثبیت میکند آن را. یعنی شما جای دیگر بگویی اولیالامر امام است، بعد بگویی پس ببین اینجا اطاعتش بیقید و شرط است، پس من اطلاقگیری میتوانم بکنم.
این اصطلاح قلمبهسلمبهای که آخوندها میگویند همین است: تمسک به عام در شبههٔ مصداقیهٔ خود دلیل عام نمیشود کرد. قانون عمومی مصداقِ مشکوکِ خودش را ثابت نمیکند. باید جای دیگر اثبات کنی «اولیالامر امام است»، بعد اینجا بگویی «أَطِيعُوا أُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ» یعنی ائمهتان را اطاعت کنید. اگر بگویی اماماند چون اطلاق میگیری، و اطلاق میگیری چون معصوماند، دور است.
جایی ندیدم که ظاهر آیه بگوید از فلان کس پیروی کنید ولی عقلاً بلافاصله قید بخورد و از نیامدن قید در جای دیگر بتوان اطلاق گرفت. ولی میتوانیم بگوییم لزومی ندارد. خود کل این دلیل حاکم الهی جلو این را میگیرد که اگر بگوید اگر فلان کردند اطاعت نکنید شما.
خوانشِ مستشرقانه: آیه اولیالامر را جدا میکند
ضمن اینکه خود آیه — ببینید، اصلاً شما شیعه نیستید؛ شما یک مستشرقید. ما قرآن را باید مثل یک مستشرق بخوانیم. خود آیه وقتی دارد بیان اولیالامر میکند، وقتی در ذیلش میگوید «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ» دارد اولاً اولیالامر را خارج میکند از بحث. یعنی مثل یک مستشرق که بخوانی، اولیالامر دارد جدا میشود از آیه. اگر نزاعی اتفاق افتاد شما دیگر مراجعه به اولیالامر نکنید. نزاعهایی اتفاق افتاده، شما مراجعه به خدا و رسول بکنید.
روال آیه هم ببینید: یک راه از تثلیث تا توحید را طی میکند. اولش دارد «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ». بعد میآید در فقرهٔ دوم: «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ». فقرهٔ توحیدش این است: «إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ»؛ اگر ایمان به خدا دارید. این هم فقرهٔ توحیدش. یعنی جانمایهٔ تمام اینها بحث توحید است اصلاً. توحید است که جانمایهٔ کل آیه است. و اینجا هم آن چیز را جدا کرده؛ اولیالامر را جدا کرده.
حالا ما چه میگوییم؟ یعنی اگر آن صفحهای از امامیه چه میگویند؟ اینکه معصوم تبعیتش لازم است خب یک دلیل عقلی است؛ از آن مسیر میشود آمد گفت که عقل این را اثبات میکند که از معصوم تبعیت لازم است. از همان مسیری که از عصمت ائمه رفتیم. خب پس اصلاً کاری با این آیه دیگر نداریم؟ این که شاهد قضیه است. یعنی در قرآن هم آمده. نه. ببینید شما یک مسیر عقلی طی کردهاید. خوب دقت کنید. میگویی من یک مسیر عقلی طی میکنم که امام معصوم است. خیلی خب؛ حالا امام معصوم است، بعد چه ارتباطی به این آیه دارد؟ معصوم تبعیتش لازم است. خب آیه هم آمده. آیه آمده چه را ثابت کرده؟ شاهد. مگر گفته امام است؟ گفته أولیالأمر. نه تبعیت را گفته. خب تبعیت را گفته؛ یک تبعیت بیقید و شرط که نگفته.
برای همین میگویم که این تمسک به عام در شبهه نسبت به دلیلها ماهیتش از بین میرود. چون عصمت باشد بعد معصوم تبعیت بکنی ولی از فلان حاکم هم تبعیت بکنی. نه. ببینید اینکه ما این بحث را اثبات کنیم که معصوم است و معصوم تبعیت دارد، این بحث گذشته است؛ اصلاً ما از این بحث گذشتیم. الان موقعیت این بحث این نیست که از معصوم تبعیت بکنیم. ما اینکه امام معصوم است، کوچکترین ظلمی نمیکند، نمیدانم چه و فلان — همهٔ آن بحثها گذشته در بحث. ما از آن بحث گذشتیم. الان بحث أولیالأمر است. یعنی بحث کی گفته اصلاً خب این أولیالأمر است. ما درست یک ذوق روایی داریم ولی این را نمیتوانیم اینگونه بگوییم. به یک اهل تسنن شما هیچ موقع نمیتوانی اینگونه بگویی أولیالأمر همین امامان ماست. چرا؟ اطلاقگیری میکنیم؟ اطلاقگیری نمیتوانیم بکنیم. شما میخواهی بگویی معصومین تبعیت بیقید و شرط دارند. میگوید باشد اصلاً باشد معصومین. کی گفته أولیالأمر شما این است؟
آن مسیری که همان صفحههای امامیه میخواهند طی کنند، آن مسیر شما نیاید. واضح است. شما آنجایی که ما امر را یک معنایی برایش گفتیم، برای همین است که من با مزماری تمام از آن بحث خلق و امر وارد شدم؛ به خاطر اینکه کاری میخواستم بکنم. در حقیقت اینجا أولیالأمر چون واقعاً میخورد به معنای خود امر به معنای دستور. یعنی اینها صاحبان امر، زمامدارند به این معنا. زمامداراناند. چون معنی امر به این معنا میخورد. من از آنجا آمدم که از مسیر خلق و امر آمدم که یک معنای دیگری برای امر اثبات شود. که وقتی آن معنا اثبات شود در حقیقت ذهن تعبیه نکند — لااقل به اضافهٔ مطالب دیگری که باید گفته شود، نه فقط آن معنای امر. حالا اجازه بدهید بحث برود جلو.
پس این معنایی که علمای امامیه فرمودهاند ما رد کردیم.
فضای آیه و شؤون سهگانهٔ نبی
و اما ببینید اصلاً فضای آیه کجاست؟ ما در آیه کجا هستیم اصلاً؟ که ببینیم مسیر دیگری برای اثبات وجود دارد یا وجود ندارد و مسیر چیست؟ این برمیگردد به این که اطاعتهای بیقید و شرطی که از پیامبر شده و گفتهاند شما پیامبر را اطاعت بیقید و شرط بکنید — که آیاتش زیاد است. حالا چند تایش را هم اگر خواستید ببینید من نوشتهام زیاد.
شؤون خود نبی چیست؟ شؤون خود نبی کجاست؟ و این آیه چرا ما جلسهٔ پیش فضاشناسی سورهٔ نساء داشتیم میکردیم؟ یادتان هست فضاشناسی کردیم در جلسهٔ پیش. یعنی داشتیم فضای سورهٔ نساء را و تمام این آیاتی که پشتبند همدیگر دارد را فضاشناسی میکردیم که معلوم شود این در آن فضاست در حقیقت. آیه در یک فضای خاصی دارد وارد شده.
شؤون نبی چیست؟ ببینید یک شأنی دارد نبی: یک شأن وحی تشریعی. وحی قرآنی میدهد. وحی قرآنی. وحی قرآنی یعنی آنجایی است که نبی میآید و میگوید که همین آیات قرآن را میخواند برای مردم. و طبیعتاً مردم دارند اطاعت میکنند از این آیات؛ چه از معارفش، چه از اخلاقش، چه از احکامش. این شأن، شأنی است که اساساً نبی حکماً بلندگو است. یعنی شأن بلندگویی است با مصدرِ جعلیِ نبی. یعنی اصلاً اینجا اطاعت او اطاعت خداست، نه اطاعت به اذن خدا. توجه میکنید؟
مثل اینکه شما الان صدای مرا از توی اینجا دارید میشنوید. نبی هم چنین است الان. شما صدای مرا دارید میشنوید و اصلاً آنجا اطاعت او اطاعت خداست نه اطاعت به اذن خدا. اینجا رسول فقط بلندگو است. یعنی دارد وحی قرآنی میگوید به شما. میگوید خدا اینگونه گفته. شما داری اطاعت میکنی، کی را اطاعت میکنی؟ داری اطاعت از خدا میکنی. این همان جاهایی است که در این موارد خیلی اوقات حتی بدون اینکه چیزی آمده، اطاعت خداست و «أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ» هم هست در قرآن؛ عبارتش را حالا بروید ببینید کم هم نیست: «أَطِيعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ»، «أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ». که هی بحث خدا و رسول، خدا و رسول است. آنجا یعنی اطاعت رسول هیچ تفاوتی ندارد با اطاعت خدا. برای همین هیچ تکراری هم لزومی ندارد اصلاً داشته باشد. اطاعت خدا، اطاعت رسول همان اطاعت خداست. اطاعت رسول هم نیست؛ اطاعت خداست. این میشود یک شأن از نبی.
شأن دوم: تبیین تفاصیل؛ نحل/۴۳–۴۴
دو شأن دیگر دارد نبی که این دو شأن مهم است. یک شأن نبی، شأن تبیین تفاصیل در حقیقت و جزئیات همین احکام است و اخلاق و اعتقادات همینها. یعنی خودش نه با وحی قرآنی؛ وحی قرآنی این چیز را نشان نداده. اینی که خود پیغمبر میآید نماز را اینگونه میخواند و میگوید «صَلُّوا كَمَا رَأَيْتُمُونِي أُصَلِّي»؛ چه جوری من نماز میخوانم شما هم همینجوری نماز بخوانید الان. این یک شأنی است که شأن خود نبی است اصلاً. بحث وحی قرآنی نیست. چون قرآن نگفته چند رکعت نماز بخوانید، چه جوری نماز بخوانید. اینجا خود نبی وارد میشود و خود قرآن تصویب میکند. کجا؟
بیایید سورهٔ مبارکهٔ نحل، آیهٔ چهل و چهار. صفحهٔ دویست و هفتاد و دو. حالا آیهٔ چهل و سه هم میخوانیم که یک ذوقگیریای شده باشد برای بعضی جاها.
«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًۭا نُّوحِىٓ إِلَيْهِمْ ۚ فَسْـَٔلُوٓا۟ أَهْلَ ٱلذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» (نحل/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو نفرستادیم جز مردانی که به آنان وحی میکردیم؛ پس اگر نمیدانید از اهل ذکر بپرسید.
و ما نفرستادیم از پیش از تو جز مردانی که «نُوحِي إِلَيْهِمْ»؛ ما بهشان وحی کردیم. «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ»: از اهل ذکر بپرسید. اگر نمیدانید از اهل ذکر بپرسید. ببینید یک ذوقی وجود دارد در روایات ما؛ میدانیم که اینها همهاش گفتهاند این اهل ذکر ماییم. «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ» ماییم. بعد ذکر را در آیهٔ بعد توضیح میدهد چیست.
«بِٱلْبَيِّنَٰتِ وَٱلزُّبُرِ ۗ وَأَنزَلْنَآ إِلَيْكَ ٱلذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ» (نحل/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [آنان را] با دلایل روشن و نوشتهها [فرستادیم]؛ و ذکر را به سوی تو فروفرستادیم تا برای مردم آنچه را به سویشان نازل شده بیان کنی، و باشد که بیندیشند.
اینان با بیّنات و زُبُر آمدهاند؛ با دلایل روشن و کتابهایی آمدهاند. «وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ»: به سمت تو ذکر آمده یعنی قرآن. «لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»: یعنی یک «مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»ی داریم که قرآن است. یک «تُبَيِّنَ» داریم که کار تو است. یعنی تو باید تبیین بکنی این را حالا. «لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»: ما این را آوردیم که آنان تفکر کنند. آن کاری که باید آنان تفکر کنند کار آنان است؛ یعنی ما، کارمان تدبر است. ما باید تفکر و تدبر بکنیم اینها را. کار نبی چیست؟ ببینید کأنّه جدا میکند آیهها: آنان تفکر بکنند، تو تبیین میکنی برایشان. خود «مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» هم نیست دیگر؛ مشخص «مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» که این است، تو باید آن را تبیین بکنی. این هم یک شأن است از نبی.
شأن سوم: ولایت تدبیری و مشورت در امر
یک شأن دیگر هم نبی دارد که این اطاعت بیقید و شرط که میگویید اینها هم همه را دارد میگیرد. آن شأن این است که نه دارد تبیین میکند تفاصیل و جزئیات احکام را، نه وحی قرآنی است. آنجاست که دارد تدبیر امور امت میکند. قضاوت میکند بین دو نفر. والی نصب میکند. و تمام این کارها: دارد جنگ راه میاندازد، فرمانده جنگ نصب میکند. یعنی تمام این کارهایی که به این سبک دارد انجام میدهد. یعنی در نقش ولایت تدبیری بر امت. دارد ولایت تدبیری میکند امت را. دارد امت را تدبیر میکند الان. توجه میکنید؟ این هم یک شأن دیگر نبی است.
این شأن همان شأنی است که موظف است — یعنی پیغمبر موظف است با مشورت امت. یعنی این شأن از نبی، یک شأنی از نبی است که پیغمبر در آن شأن موظف است؛ یعنی واجب بر پیغمبر. نه در وحی قرآنی واجب است که پیغمبر با مردم مشورت بکند؛ اصلاً ارتباطی به مردم ندارد. نه در تفاصیل و جزئیات تبیین ارتباطی به مردم ندارد. ارتباطی به خود پیغمبر دارد؛ برای همین به خود پیغمبر گفتهاند تو باید تبیین بکنی. اینکه حالا نماز چند رکعت است به مردم ارتباطی ندارد که بخواهد بدهد. ولی ولایت تدبیری بر امت.
بیارید سورهٔ مبارکهٔ آل عمران، آن آیهٔ معروف، آیهٔ صد و پنجاه و نه که اصلاً بحثها بحثهای کاملاً ولایت تدبیری است و بحثهایی که مربوط به اصلاً همین بحث جنگ و فلان در فضای جنگی هستند. همین آیه مربوط به لنتفروشهاست. بله. آخه یک لنتفروشی این را زده بود بالای سر مغازهاش: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ». با آن رحمتی که از جانب خدا هست تو «لِنتَ لَهُمْ»؛ تو با مردم خیلی لنتی خلاصه. برای میلاد معصومه هم هست، اشکال ندارد.
«فَبِمَا رَحْمَةٍۢ مِّنَ ٱللَّهِ لِنتَ لَهُمْ ۖ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلْقَلْبِ لَٱنفَضُّوا۟ مِنْ حَوْلِكَ ۖ فَٱعْفُ عَنْهُمْ وَٱسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِى ٱلْأَمْرِ ۖ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُتَوَكِّلِينَ» (آل عمران/۱۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به رحمتی از جانب خدا با آنان نرمخو شدی؛ و اگر تندخو و سختدل بودی از پیرامونت پراکنده میشدند. پس از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار با آنان مشورت کن؛ و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن. بیتردید خدا توکلکنندگان را دوست دارد.
«وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»: اگر خیلی سخت و غلیظالقلب بودی از دورت پراکنده میشدند. با آن رحمتی که خدا بهت داده با مردم چه شکلی؟ «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمْ»: ببخششان، استغفار کن. «وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ». ببینید امر است. امر دلالت بر وجوب دارد. یعنی واجب است که تو در این امور، در امر، با مردم چه کار بکنی؟ مشورت بکنی. نه شورا کنیها. یعنی به نحو شورایی نه که آخرش نظر جمع را بگیریم بعد رأی اکثریت بدهیم. اینگونه نیست.
حالا چرا باید پیغمبر این کار را بکند؟ بالاخره صلاحدیدی هست که این امور تدبیری امت — چون ما فقط که در جامعهٔ اسلامی با یک پیغمبر مواجه نیستیم. والیان پیغمبر هستند و اصلاً همهاش در حیات پیغمبر که نیستیم ما. در ممات پیغمبر. همهاش که در ظهور ائمه نیستیم دیگر. در غیاب ائمه هستیم. دارد یک راهکار میدهد که اصلاً بعدش هم میگوید به مردم هیچ ارتباطی ندارد به آن معنا که رأی مردم حکم آخر باشد. با مردم باید مشورت بکنی. ولی «فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»: نظر خودت را اعمال بکن، انجام بده کار را. یعنی مطلب به صورت مشورتی پیش میرود. ولی رأی، رأی مردم نیست. رأی، رأی خود پیغمبر است. وقتی عزم کردی این هم یک کار پیامبر است که انجام میدهد.
وحی تسدیدی: عصمت در نصب و جنگ و قضاوت
حالا آیا اطاعت پیغمبر در اینجا هم بیقید و شرط است؟ بله. اطاعت پیغمبر در نصب والی، در حکمیتی که کرد، در قضاوتی که کرد بیقید و شرط است و اصلاً عصمتش در اینجا هم اثبات میشود. یعنی دایرهٔ عصمتی که شما اثبات میکنید عصمتی است که در نصب والی — یعنی درست نصب کرده آنجا — در اینکه این جنگ راه بیفتد، درست این کار را کرده. همینهاست که به آن میگویند وحی تسدیدی.
ببینید آیهٔ «وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ» که اصلاً او نطق بر هوا نمیکند. «إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ» فقط وحی میکند، فقط وحی است. اینی که فقط وحی است یعنی اینی که آیا این مطلبی که میگوید این والی را بگذارید آنجا، این جنگ را الان بکنیم، این قضاوت بین شما این میشود — این آیا اینجاها را هم میگیرد؟ اینجاها را هم میگیرد به وحی تسدیدی. کی گفته؟ خود قرآن.
بیارید سورهٔ مبارکهٔ نساء آیهٔ صد و پنج. ما از نظر سعه خیلی پی داریم؛ در مورد بقیه خیلی ماستمالی کردیم گفتیم نظر قرآن حالا. نه؛ اینها جدی باید دایرهها مشخص شود تا فکر تنظیم شود. سورهٔ مبارکهٔ نساء آیهٔ صد و پنج. صفحهٔ نود و پنج. اینجاها ببینید اگر ببینید یک چنین مایههایی وجود دارد:
«إِنَّآ أَنزَلْنَآ إِلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ بِٱلْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ ٱلنَّاسِ بِمَآ أَرَىٰكَ ٱللَّهُ ۚ وَلَا تَكُن لِّلْخَآئِنِينَ خَصِيمًۭا» (نساء/۱۰۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما کتاب را به حق به سوی تو فروفرستادیم تا میان مردم به آنچه خدا به تو نمایانده داوری کنی؛ و جانبدار خیانتکاران مباش.
«إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ»: ما کتاب را روی تو نازل کردیم تا چه شود؟ تا تو بر اساس کتاب خدا بخواهی مثلاً یک حکمیتی بکنی، یک داوری بکنی الان. نمیگوید داوری بکنی بر اساس همان کتاب خدا. چون اینش که مشخص است: داوری بر اساس کتاب خداست. یعنی قوانین کلی، قوانین کتابالله. منتها میگوید «لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ»: حکمیتی، حکمی بین مردم بکنی به آنچه خدا بهت دارد نشان میدهد حالا. یعنی تو در حکمیت، داوری، ولایت تدبیری بر امور امت با مطلبی است که «بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ» دارد انجام میشود. به ارائهٔ الهی دارد انجام میشود این.
وگرنه اگر اطاعت پیغمبر بیقید و شرط است یعنی همهٔ این کارها را باید قبول بکنی. یعنی عصمتش در همهٔ این جاهاست. یعنی همهٔ این کارها درست است. یعنی این نصب این والی میکند این هم درست است. حالا این را نگویید که آقا والی خراب درمیآید یا این والی خراب درمیآید. چه ارتباطی به نصب، به نصر پیغمبر دارد که آن والی خراب است؟ میگوید بهترش را برمیداشت. خب بهترش نیست. کجا بهترش هست؟
شما ببینید ما یک موقعی مینشینیم راجع به اینکه بهترش را میگذاشت — و مثل اینکه خیلیها فارغالبالانه راجع به حکومت امیرالمؤمنین هم همین را میگویند. در حکومت امیرالمؤمنین آنهایی که خوب بودند نشستند کنار. آنهایی که شر بودند آمدند خودشان را عرضه کردند. آنهایی که بیعرضه بودند آمدند خودشان را عرضه کردند. خب کی ماند؟ امیرالمؤمنین بود و آن خطبهٔ دردگدازانهٔ حضرت امیر هست در یکی از این خطبههای نهجالبلاغه، که آخرش دارد چه کار کنم؟ «لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاعُ». رأی ندارد کسی که اطاعت نمیشود دیگر؛ بریده. امیرالمؤمنین باید عظمتش بریده از دست اینها. از دست هم والیانش بریده هم از دست مردم. که میگوید خدا این، خدا مرا از اینها بگیر. خدا اینها را از من بگیر.
خطبهٔ دردگداز امیرالمؤمنین: رأی برای کسی که اطاعت نمیشود
نهجالبلاغه بدهید. این خواندن برایمان تیکهاش است. اگر بشود روحیهام پیدا کرد. واقعاً آدم اصلاً داستان امیرالمؤمنین کلاً توی دل آدم خون میکند. اصلاً وقتی آدم میبیند که چطور حضرت علی با این امت حرف میزده و چطور دردگدازانه حرف میزده. یعنی معلوم است که هیچکس را ندارد. خوبهای امت نشستهاند کنار. اشرار امت آمدهاند خودشان را جا کردهاند. یک عده خودشان را پناهنده کردهاند به معاویه. از این ور زمان امام مجتبی هم همینجور. کلاً اصول معارف اسلام را کلاً فروختهاند به معاویه. خب این کی میخواهد — خب این چه کار بکند حالا؟ این وسط.
ببینید اینجاست که اینگونه میگوید در این فراز آخرش:
«يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَلَا رِجَالَ! حُلُومُ الْأَطْفَالِ وَعُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ. لَوَدِدْتُ أَنِّي لَمْ أَرَكُمْ وَلَمْ أَعْرِفْكُمْ مَعْرِفَةً — وَاللَّهِ — جَرَّتْ نَدَمًا وَأَعْقَبَتْ سَدَمًا. قَاتَلَكُمُ اللَّهُ! لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِي قَيْحًا وَشَحَنْتُمْ صَدْرِي غَيْظًا وَجَرَّعْتُمُونِي نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاسًا وَأَفْسَدْتُمْ عَلَيَّ رَأْيِي بِالْعِصْيَانِ وَالْخِذْلَانِ حَتَّى قَالَتْ قُرَيْشٌ: إِنَّ ابْنَ أَبِي طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ وَلَٰكِنْ لَا عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ. لِلَّهِ أَبُوهُمْ! وَهَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاسًا وَأَقْدَمُ فِيهَا مَقَامًا مِنِّي؟ لَقَدْ نَهَضْتُ فِيهَا وَمَا بَلَغْتُ الْعِشْرِينَ وَهَا أَنَا ذَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَى السِّتِّينَ! وَلَٰكِنْ لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاعُ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردنمایانی که مرد نیستید! بردباریتان بردباری کودکان است و خردتان خرد زنان پردهنشین. دوست داشتم شما را نمیدیدم و نمیشناختم؛ شناختی که به خدا سوگند پشیمانی آورد و اندوه به دنبال داشت. خدا شما را بکشد! دل مرا از چرک انباشتید و سینهام را از خشم آکندید و جرعهجرعه، نفسبهنفس، جام اندوه را به کامم ریختید و رأیم را با نافرمانی و تنهاگذاشتن تباه کردید، تا آنجا که قریش گفت: پسر ابوطالب مردی شجاع است اما علم جنگ ندارد. خدا پدرشان را بیامرزاد! آیا کسی از آنان در جنگ آزمودهتر و پیشقدمتر از من بوده است؟ در جنگ برخاستم در حالی که به بیست نرسیده بودم و اینک از شصت گذشتهام. ولی کسی را که اطاعت نمیکنند رأیی نیست.
ای شبیهان به مردها. ای کسانی که مثل بچه فکر میکنند. ای کسانی که مثل زنان پردهنشین. کاش شما را اصلاً نمیدیدم. اصلاً شما را نمیشناختم من. معرفتتان والله شناسایی شما همهاش ندامت است برای آدم. خدا بکشد شما را. چرک توی دل من کردید. خشم توی دل من. نفس به نفس، جرعه به جرعه من جام زهر خوردم از شما. با عصیان و خذلان رأی مرا فاسد کردید تا قریش گفت ابنابیطالب مرد شجاع است ولی علم به حرب ندارد. خدا پدر تو را بیامرزد. کسی از من جلوتر اصلاً بود در این چیزها؟ من بیست سالم نشده توی جنگ بودم من. از شصت گذشتهام. ولی کسی که اطاعت نمیشود چه رأیی؟ من هرچه میگویم شما حرکت نمیکنید چرا؟
جاهای دیگر هم آنقدر از این دردگدازیها دارد با این امتش که باید پای این امت را بوسید که با امام، با امام خودشان چه کردند؟ آن میرفت زیر تانک، آن میرفت روی میدان مین، آن چه — به امام میگفت خرمشهر باید آزاد شود. امام میگفت خرمشهر باید آزاد شود. میرفتند این جوانها، بسیجیها. حالا باید نشست این پای این بسیجیها را بوسید که نسبتشان با اصحاب امیرالمؤمنین آن است. اینها که آنان که. اینها کی بودند؟ آنان کی بودند؟ این است. اینی که گاهی اوقات میگوییم که خیلی این پیش آمده، من اصلاً خودم ناراحت میشوم وقتی میگویند که خب امیرالمؤمنین مثلاً امیرالمؤمنین خب بهترین نبود که جلو بزند؟ خب نه خب نبود دیگر. خب کسی نبود بزند. چهار تا آدم خوب هم که بودند کشیدند کنار، نشستند یک گوشه که توی آن گوشه بهشان هیچ چیزی نرسد مثلاً. خدا نکند که ما بر امام زمانمان اینگونه بشویم.
یک صلوات بفرستیم. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
اطاعت به اذن الله و راز تکرار «أَطِيعُوا»
خب پس بحث این است که «لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ»: اطاعت در حقیقت اطاعتی است که دیگر از جنس اطاعت خدا نیست. از جنس اطاعت خود رسول است. یعنی خود رسول دارد اطاعت میشود در آن نقطه و برای همین است که آنجا دیگر اطاعت به اذن الله است؛ یعنی به اذن الله دارد اطاعت میشود. که میبینید اگر در خود سورهٔ مبارکهٔ نساء اینگونه گفته میشود در همان آیهٔ بعدش که میبینید آیهٔ شصت و چهار است. آنجا دارد:
«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۚ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُوٓا۟ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَٱسْتَغْفَرُوا۟ ٱللَّهَ وَٱسْتَغْفَرَ لَهُمُ ٱلرَّسُولُ لَوَجَدُوا۟ ٱللَّهَ تَوَّابًۭا رَّحِيمًۭا» (نساء/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر آنکه به اذن خدا اطاعت شود؛ و اگر آنان هنگامی که بر خود ستم کردند نزد تو میآمدند و از خدا آمرزش میخواستند و پیامبر برایشان آمرزش میخواست، خدا را توبهپذیر مهربان مییافتند.
یعنی آنجا به اذن الله اصلاً اطاعت میشود و آنجا اطاعت الرسول است. اصلاً به عنوان رسولش، به عنوان ولایت تدبیری بر امت دارد این کار را میکند و این هم «بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ» است و با وحی تسدیدی. و این است که شاید سر این باشد که این «أَطِيعُوا» دارد تکرار میشود. یعنی «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ». یعنی اطاعت خدا و اطاعت رسول. چون جاهایی داریم همین «أَطِيعُوا اللَّهَ وَالرَّسُولَ». شاید سر تکرار این اطاعت این است که این از جنس دیگر از آن اطاعت نیست. این از جنس اطاعت خود رسول است. دارد رسول اطاعت میشود الان اینجا. و از نوع همین جنس است که دیدید حالا تکرار نمیشود. دارد اولیالامر اطاعت میشود. یعنی از این جنس است که اولیالامر دارد اطاعت میشود. اولیالامر هرکه هست، جنسی که دارد اطاعت میشود از او از این جنس است. ولی این اطاعت، آن اطاعت نیست. ولی به اذن الله، «بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ» اطاعت رسول در این ناحیه.
شاید سر اینکه جاهایی از قرآن که باز دوباره این تکرار أطیعها شده و بعدش با یک نظام تکراری شما بعضی وقتها میبینید که هی میگوید این بلاغ است. شما بیایید شاید میخواهد این مطلب را نشان بدهد که اینها هم بلاغ الهیاند. یعنی اینها هم از صنف بلاغاند. این من باب بلاغ الهی است یعنی من باب وحی است. یعنی به عنوان دلیل انباشتی میشود اینها را کنار هم شاید نتیجه گرفت.
دلیل انباشتی: تغابن/۱۲
دلیل انباشتی میدانید یعنی چه؟ یعنی خودش فیحدذاته دلیل نیست. ولی وقتی دلیل بیاید بعضی از دلایل اینگونهاند؛ به آن میگویند دلیل انباشتی. با این اصطلاح یک خرده عادت کنید. وقتی ما میگوییم دلیل انباشتی یعنی فیحدذاته اگر خودش تکیه بر آن کنیم دلیل نیست. ولی توی یک هستهٔ مرکزی اگر تشکیل شود اینها مثل پیله دورش میتنند. یعنی به عنوان مؤیدات و فلان اینها میآید دورش قرار میگیرد. به اینها میگویند دلیل انباشتی.
بیایید سورهٔ مبارکهٔ تغابن آیهٔ دوازده. صفحهٔ پانصد و پنجاه و هفت. ببینید اینجاهایی که دارد تکرار بحث أطیع است، بحث بلاغ هم هست. اینها به عنوان دلیل انباشتیاند.
«وَأَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُوا۟ ٱلرَّسُولَ ۚ فَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلَىٰ رَسُولِنَا ٱلْبَلَٰغُ ٱلْمُبِينُ» (تغابن/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا را اطاعت کنید و پیامبر را اطاعت کنید؛ پس اگر روی برتابید، بر پیامبر ما جز پیامرسانیِ آشکار نیست.
اگر برگردید از اطاعت خدا — که اطاعت رسول هم یعنی اطاعت خود عنوان رسول اصلاً — این اطاعت را نکنید هیچی هیچی نیست. «فَإِنَّمَا عَلَىٰ رَسُولِنَا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ»: این بلاغ است؛ بر این چیزی که بر رسول هست بلاغ است. معلوم است این هم از جنس وحی است. یعنی اینها از جنس «بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ»اند. از جنس وحی است.
نور/۵۳–۵۴: قسم نخورید؛ طاعتِ شناختهشده بیاورید
باز دوباره سورهٔ مبارکهٔ نور را بیاورید. سورهٔ مبارکهٔ نور آیهٔ پنجاه و چهار. که میبینید از آن بحث است؛ اصلاً ناظر از آیهٔ پنجاه و سه نگاه کنید ناظر به همین بحث است اصلاً اجتماعی و جنگ و مدیریت جنگ و این چیزهاست.
«وَأَقْسَمُوا۟ بِٱللَّهِ جَهْدَ أَيْمَٰنِهِمْ لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ لَيَخْرُجُنَّ ۖ قُل لَّا تُقْسِمُوا۟ ۖ طَاعَةٌۭ مَّعْرُوفَةٌ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ خَبِيرٌۢ بِمَا تَعْمَلُونَ» (نور/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و با سختترین سوگندهایشان به خدا سوگند خوردند که اگر فرمانشان دهی بیگمان بیرون خواهند آمد. بگو سوگند مخورید؛ اطاعتی شناختهشده [در کار است]. بیتردید خدا به آنچه میکنید آگاه است.
اینان قسم میخورند به خدا که «جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ» به با تمام قوا قسم میخورند که «لَئِنْ أَمَرْتَهُمْ» اگر تو امرشان بکنی «لَيَخْرُجُنَّ» حتماً خروج پیدا میکنند و میروند سراغ جبههها را پر میکنند اینها. «قُل لَّا تَقْسِمُوا»: قسم نخورید. «طَاعَةً مَّعْرُوفَةً»: طاعتِ شناختهشده. اینقدر حرف نزن. یعنی اگر توصیه استها، اینقدر حرف نزنید. یک چیزی بردار بیاور. یک طاعتی، یک حرکتی بکن. چرا اینقدر حرف میزنید؟ هی میخواهی سرباز امام زمان باشی دیگر. همایش ظهور امام زمان در هفده دقیقه. دیگر صد جور از این بعد فلان. نمیگویم جهاد فکری نه. میخواهی کاری بکنی؟ جهاد فکری، جهاد عملی. راه بیفت. چقدر قسم میخورید، چقدر حرف میزنیم. میخواهی کاری بکنی بلند شو حرکت کن دیگر. به تمام احوال و آمالش میخواهد برسد و همان را هم دارد پیگیری میکند و خدایا ما برای ظهور، امام زمان ظهور، ای چه میشود امام زمان ظهور کند، ما جزو سربازان فلان امام زمان. یک «لَا تَقْسِمُوا»: اینقدر حرف نزن. «طَاعَةً مَّعْرُوفَةً»: طاعت بردار بیاور. یک کار درست بکن. این «إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ».
بعد در همین فضاست:
«قُلْ أَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُوا۟ ٱلرَّسُولَ ۖ فَإِن تَوَلَّوْا۟ فَإِنَّمَا عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيْكُم مَّا حُمِّلْتُمْ ۖ وَإِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا۟ ۚ وَمَا عَلَى ٱلرَّسُولِ إِلَّا ٱلْبَلَٰغُ ٱلْمُبِينُ» (نور/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو خدا را اطاعت کنید و پیامبر را اطاعت کنید؛ پس اگر روی برتابند، بر اوست آنچه بر دوشش نهادهاند و بر شماست آنچه بر دوشتان نهادهاند؛ و اگر اطاعتش کنید هدایت مییابید. و بر پیامبر جز پیامرسانیِ آشکار نیست.
میبینید در همین فضا بحث اطاعت، اطاعت رسول. «فَإِن تَوَلَّوْا»: اگر پشت کنند. «فَإِنَّمَا عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيْكُم مَّا حُمِّلْتُمْ»: اگر آنان پشت بکنند و این جبههها را پر نکنند، صحنهها را پر نکنند، آن چیزی که به گردن پیغمبر است گردن خودش است و آنچه گردن شماست الان گردن خودتان است. «وَإِن تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا»: اگر اطاعتش بکنید هدایت میشوید. اطاعت بکنید، هدایت تحت آن است. اینها هم در حقیقت مؤید است. اطاعت پیغمبر در تمام این چیزی که بروید جنگ، بروید این کار را بکنید، آن کار را بکنید، این نتیجهاش هدایت است. «وَمَا عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلَاغُ الْمُبِينُ»: چیزی نیست مگر بلاغ. معلوم است آن ولایت تدبیری روی جنگ هم که دارد ولایت میکند، آنجا هم بلاغ است، از جنس بلاغ است.
ساعت بیست و سه است. من برای اینکه در حقیقت هم در انتهای بحث یک روایت بخوانم — بحث تمام نشد، راجع به این بحث تمام نشد — ولی برای اینکه یک ذوقگیری بکنیم و خودمان را آماده بکنیم برای بحث جلسهٔ بعد، یک کتابی آوردهام که بگویم ما هم آدمهای حسابی هستیم. یک سری روایت میخواهم برایتان بخوانم تا در بحث امام که اعتقاد شما شیعیان چیست، ببینیم ما چه جور اعتقادی داریم.
امام اجتهاد نمیکند: روایات باب موادّ العلم و اصوله
یک جریانی در زمان خود اهلبیت بهخصوص زمان امام باقر و امام صادق علیهماالسلام راه افتاد که اگر ما اجتهاد میکنیم، خب شماها هم اجتهاد میکنید. یعنی اینگونه. یعنی بالاخره شما هم فکر میکنید، ما هم فکر میکنیم. یعنی شما هم بالاخره — ما هم داریم فکر میکنیم، اجتهاد میکنیم، زحمت میکشیم، شما هم دارید زحمت میکشید. این بحث یک مقداری باب شد در زمان در حقیقت خود امام باقر و امام صادق. بعد یک نوعی از معرفت را ائمه از بحث امام رو کردند که امام، امام کسی نیست که اجتهاد کند. امام اجتهاد نمیکند. با این عنوان که امام مُسَدَّد است. امام موفَّق است. تحت تسلط الهی. اهل اجتهاد نیست.
مُسَدَّد یعنی چه؟ یعنی سفتش کردهاند یک جای دیگر. یعنی از کانال دیگر سفت شده. یعنی اینگونه نیست که فکر میکند مثل یک والی مثلاً یک نظری میدهد. یا مثلاً مثل یک مجتهد، مثل مرجع تقلید ما. که بالاخره ادله را میگذارند جلویشان و به یک جمعبندی میرسند و این میشود حکمالله، میشود حجت در حق بقیه. امام این کسی نیست که این کار را بکند. این ذوقگیری را میخواهیم بکنیم. این ذوقگیری حواستان باشد برای جلسهٔ بعد که جلسهٔ بعد میخواهم استفاده بکنم؛ از این ذوق میخواهم یک استفادهای بکنم که یک مقدار فضا تلطیف شده باشد.
این باب سیوسوم در کتاب، جلد دو بحار، صفحه از صد و هفتاد و دو این باب شروع میشود. تعداد زیادی روایت دارد؛ من حالا گزیدهاش، چند تایش را برای شما میخوانم.
امام باقر علیهالسلام میفرمایند:
«يَا جَابِرُ إِنَّا لَوْ كُنَّا نُحَدِّثُكُمْ بِرَأْيِنَا وَهَوَانَا لَكُنَّا مِنَ الْهَالِكِينَ وَلَٰكِنْ نُحَدِّثُكُمْ بِأَحَادِيثَ نَكْنِزُهَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ كَمَا يَكْنِزُ هَٰؤُلَاءِ ذَهَبَهُمْ وَفِضَّتَهُمْ» (بحارالانوار، ج۲، باب ۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای جابر، اگر ما با رأی و هوای خود با شما سخن میگفتیم از هالکان بودیم؛ ولی با شما احادیثی میگوییم که از رسول خدا گنجینه کردهایم، چنانکه اینان طلا و نقرهشان را گنج میکنند.
اگر ما هم به رأی خودمان میخواستیم حرف بزنیم که از هالکین بودیم و هلاک شده بودیم. ما یک سری احادیثی — حالا اینها بعداً معنایش روشن میشود. همین چند تایش پشت سر هم بخوانم معلوم میشود که یعنی چه. ما به عنوان گنجینه یک سری احادیث از رسولالله داریم، آنها را رو میکنیم. یک عده گفتار این مدلی. کما اینکه اینها طلا و نقرهشان را گنج میکنند، ما یک سری احادیث از رسولالله داریم، اینها دست ماست. اینها دست ماست، ما آنها را رو میکنیم. ما به رأی خودمان حرف نمیزنیم.
باز دوباره از امام باقر علیهالسلام:
«يَا جَابِرُ لَوْ كُنَّا نُفْتِي النَّاسَ بِرَأْيِنَا وَهَوَانَا لَكُنَّا مِنَ الْهَالِكِينَ وَلَٰكِنْ نُفْتِيهِمْ بِآثَارٍ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَأُصُولِ عِلْمٍ عِنْدَنَا نَتَوَارَثُهَا كَابِرًا عَنْ كَابِرٍ» (بحارالانوار، ج۲، باب ۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای جابر، اگر مردم را به رأی و هوای خود فتوا میدادیم از هالکان بودیم؛ ولی آنان را به آثار رسول خدا و اصول علمی که نزد ماست فتوا میدهیم، اصولی که بزرگ از بزرگ به ارث میبریم.
اصلاً بابی وجود دارد، اصلاً اسم بابش این است. ببینید: «إِنَّهُمْ عِنْدَهُمْ مَوَادُّ الْعِلْمِ وَأُصُولُهُ». مواد علم هست و اصول علم هست. ببینید اصول علم یعنی چه؟
اصول علم: از جزئیات به قانون، و بازگشتِ لمّی
یک حرکت حسّی وجود دارد که شما از پایین حرکت میکنید میآیید بالا. مثلاً شما میآیید آبها را همه را ملاحظه میکنید نقطهٔ جوشش را، بعد به یک قانونی میرسید. آن قانون هست یا نیست؟ آن قانون هست. یعنی آب خالص در فشار فلان در صد درجه میجوشد. این قانون هست یا نیست؟ اگر هست کجا هست این الان؟ الان کجای عالم است این؟ شما به عنوان یک چیز هست میگویید دیگر. دیدنی هم که نیست. این در حقیقت یک نقطهٔ بالاتر است که دیدنی هم نیست و هست. یعنی یک وجودی دارد، یک حد اعتباری عادی نیست. اینگونه نیست که نیست مثلاً. یک قانونی است؛ این منتشی از همان قانون است و آن هست.
حالا شما اگر اینگونه باشد که برسید از اولش به جای اینکه از این برسید، برسید به یک اصل و قانونی، چطور تمام آبها را میتوانید تحلیل بکنید که اینها چه جوری چه اتفاقی برایشان میافتد؟ این اصول علم یعنی این. یعنی شما اول به باطن برسید؛ وقتی به باطن رسیدید یعنی حرکتی که اصطلاحاً میگویند حرکت لمّی بکنید. یعنی از آنور برگردید بیایید، اصولش را دربیاورید. یعنی مثل اینکه الان یک قانون بدن دست شما بدهند، بگویند این قانون بدن است. شما این قانون بدنی که پیدا بکنید تمام روابط این بدن را پیدا میکنید.
کما اینکه پزشکان به صورت إنّی از تخصصهای پراکنده — قلب، ریه، کلیه — به قوانین کلیتر میرسند و اگر حرکت میانرشتهای کنند به یک اصلِ قانونِ بدن میرسند؛ آنگاه تمام جزئیات از همان اصل خوانده میشود. رسیدن به اصول علم همان است و رسیدن به تمام جزئیاتش همان.
اینی که میگویند اصول علم نزد ماست و «أُصُولُ عِلْمٍ عِنْدَنَا نَتَوَارَثُهَا». ببینید حالا بحث وراثت درست است. «نَتَوَارَثُهَا كَابِرًا عَنْ كَابِرٍ»: بزرگی به بزرگی همینجوری رد میکند اینها. ما از بزرگانمان این را میگیریم به عنوان وراثت. بالوراثه ما چه میگیریم؟ اصول علم را میگیریم. نه اینکه چهار تا کتاب میگیریم. اصول علم را بالوراثه میگیریم. باز همینجوری که گنجینهای است در نزد ما.
فتوا از رسول است، نه از رأی
باز دوباره روایاتی که به این صورت بیان میکند که میپرسد از امام صادق علیهالسلام مسألهای؛ فأجاب. یک مسأله سؤال میکند امام جوابش را میدهد. فقال الرجل: إِنْ كَانَ كَذَا وَكَذَا. یک جوری دارد به امام برخورد میکند مثل اینکه دارد با مرجع تقلید برخورد میکند. میگوید حالا اگر اینجوری باشد چه؟ حالا آنجوری مثلاً حکمش اینجوری بشود چه میشود مثلاً اینجوری. میگوید امکان کذا کذا، ما کان القول فیها. مثلاً حالا چه، چه میشود مثلاً مسأله چطور میشود حالا؟ فقال له — بعد حضرت انگار جلوش را میگیرند. میگویند:
«مَهْمَا أَجَبْتُكَ فِيهِ بِشَيْءٍ فَهُوَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ۚ لَسْنَا نَقُولُ بِرَأْيِنَا فِي شَيْءٍ» (بحارالانوار، ج۲، باب ۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرچه در آن تو را به چیزی پاسخ دادم از رسول خداست؛ ما در هیچ چیز از پیش خود سخن نمیگوییم.
هرچه که من دارم جوابت را میدهم فقط از رسولالله. دارم از رسولالله جواب میدهم. فکر نکنید حالت اجتهادی است که دارد اینجوری مثل میروی پیش ابوحنیفه و پیش فلان اینها میگوید حالا اگر این مسأله اینجوری بشود مسأله آنجوری بشود. بعد میآیی پیش ما میگویی اگر مسأله اینجوری. ما هرچه داریم میگوییم جنس قضیهٔ ما، کار ما فرق دارد. ما از خودمان چیزی نمیگوییم.
باز دوباره روایت که میآیند میپرسند از امام صادق که أَخْبِرْنِي عَنْ عِلْمِ عَالِمِكُمْ. میگویند عالم شما علمش چطور است؟ خبر بدهید علم عالم شما چه مدلی است؟ قال: وِرَاثَةٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ وَعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا. فقلت — بعد من اینگونه گفتم وقتی — یعنی متوجه بوده که حضرت دارند چه میگویند. میگوید وِرَاثَة. فقلت: إِنَّا نَتَحَدَّثُ أَنَّهُ يُقْذَفُ فِي قَلْبِهِ أَوْ يُنْكَتُ فِي أُذُنِهِ. ما توی خودمان اینگونه میگوییم که اینها در گوششان یک چیزی میگویند یا توی قلبشان یک چیزی میاندازند. فقال: أَوْ ذَاكَ. همینجور است. همینجوری است. بله. با این بحث وراثت را به این صورت باز دوباره آیه، آیات میآید توش.
از امام باقر علیهالسلام میفرمایند که إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ دَعَا عَلِيًّا فِي الْمَرَضِ الَّذِي تُوُفِّيَ فِيهِ. در آن مرضی که منجر به وفات پیامبر شد حضرت امیر را صدا زدند. فقال: يَا عَلِيُّ ادْنُ مِنِّي؛ گوشت را بیاور. بیا نزدیک.
«يَا عَلِيُّ ادْنُ مِنِّي حَتَّى أُسِرَّ إِلَيْكَ مَا أَسَرَّ اللَّهُ إِلَيَّ وَأَأْتَمِنَكَ عَلَىٰ مَا ائْتَمَنَنِيَ اللَّهُ عَلَيْهِ» (بحارالانوار، ج۲، باب ۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای علی، نزدیک بیا تا آنچه را خدا به من به نهان سپرد به تو به نهان بسپارم و تو را بر آنچه خدا مرا بر آن امین ساخت امین کنم.
هر آنچه که خدا به عنوان سر به من داد به تو بدهم حالا. و هر چیزی که خدا به من به امانت داد من به تو امانت بدهم. ففعل ذلك رسول الله بعلي وفعل علي بالحسن وفعله الحسن بالحسين وفعله الحسين بأبي وفعله أبي بي. پدرم با من همین کار را کرد و اینها اینگونه دقیقاً آن علم را منتقل میکنند.
مسدَّد و موفَّق؛ نه رجمِ رأی و نه تاسِ ظاهر
یک یکی دو تا روایت دیگر هم بخوانیم در این بحث. ببینید: قلت لأبي عبدالله: بِأَيِّ شَيْءٍ يُفْتِي الْإِمَامُ؟ امام به چه فتوا میدهد؟ قال بالكتاب. امام صادق میگویند با کتاب فتوا میدهد. قلت: فَمَا لَمْ يَكُنْ فِي الْكِتَابِ؟ اگر توی کتاب نبود چه؟ قال بالسنة. با سنت فتوا میدهد. قلت: فَمَا لَمْ يَكُنْ فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ؟ اگر توی کتاب و سنت هم نبود. ببینید زمان امام صادق است که مسائل مستحدثه پیش آمده. یعنی یک چیزهایی هست نه توی کتاب هست نه توی سنت نبوی هست. یعنی پیغمبر هم چیزی — بیانی ندارد راجع به آن. قال: لَيْسَ شَيْءٌ إِلَّا فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ. گفتند هیچ چیز مگر توی کتاب و سنت هست. قال فكررته مرة أخرى. میآمدند سؤال کردن باز دوباره هی سؤال کردن اینها.
«يُسَدَّدُ وَيُوَفَّقُ فَأَمَّا مَا تَظُنُّ فَلَا» (بحارالانوار، ج۲، باب ۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تسدید و توفیق میشود؛ اما آنچه تو گمان میکنی، نه.
مسدد و موفق است ولی آنجوری که تو فکر میکنی نه. تو فکر میکنی با رأی و اجتهاد فلان اینجوری درمیآید، نه آنجوری نیست. امام مسدد و موفق است.
باز دوباره شبیه به همین. قلت له: يَكُونُ شَيْءٌ لَا فِي الْكِتَابِ وَالسُّنَّةِ؟ یک چیزی باشد توی کتاب و سنت. قال لا. نیست. همهچیز هست. قال قلت: فَإِنْ كَانَ. حالا اگر بود، حالا اینجوری، حالا آمده بود مثلاً یک چیزی بود. حتی أعدت علیه مراراً. پشت سرم هی امام گفتند نیست، بعد گفتم حالا اگر بود، اگر بود چه؟ ثم قال بإصبعه اینجوری دستشان اینجوری کردند:
«بِتَوْفِيقٍ وَتَسْدِيدٍ ۚ لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ ۚ لَيْسَ حَيْثُ تَذْهَبُ» (بحارالانوار، ج۲، باب ۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به توفیق و تسدید است؛ آنگونه که تو میروی نیست؛ آنگونه که تو میروی نیست.
آنجوری که تو داری میروی نه، آنجوری که تو داری میروی نه، ولی به تسدید و توفیق ایجاد میشود این. ولی آنجوری که تو فکر میکنی نه. نه فکر میکنی مثلاً یک مطلب، یک جرقهٔ علمی برای ما میزند، آه مطلب روشن شد — مثلاً فکر کردیم با یک جرقهای فهمیدیم که مثلاً مطلب چه شد. مثلاً کشف کردیم انگار. اینجوری نه.
باز دوباره از این چیزی که هی گفتند ثم مکث بعد گفتند يُوَفَّقُ وَيُسَدَّدُ وَلَيْسَ كَمَا تَظُنُّ. معلوم است یک جریانی بوده که هی به این سبک میگفتند. حتی اگر یک روایتی هست — الان دیگر من میتوانم این روایات را بخوانم ولی این روایت را اینجوریاش را نخوانید. اگر میخواهید همهٔ باب را بخوانید بخوانید اشکال ندارد.
گفتند که كان علي إذا ورد عليه أمر لم ينزل به في كتاب ولا سنة قال بِرَجْمٍ فَأَصَابَهُ. یک تیری میانداخت توی تاریکی درمیآمد، درست درمیآمد. گفته بِرَجْمٍ فَأَصَابَهُ. یک تیری میانداخت درست درمیآمد. این ببینید تیر میانداخت درست درمیآمد، این توی اینهاست. یعنی مسدد و موفق است. یک تیر میانداخت درست درمیآمد. و از این جور روایت باز دوباره داریم که امت یک تیری میانداختند درست درمیآمد و اصابت را واقع میکند.
اینها را اگر همینجوری بروید چیزش را بخوانید، همینجوری بدون مقدمهاش بخوانید خب چه میشود؟ اشتباه عالم میفهمد. اینها باید بگویند خانوادهٔ حدیث. خانوادهٔ حدیث یعنی اگر حتی این مدلیاش هم داریم — آقا این، این را دیگر امانتدار باشید. این مدلیاش هم داریم که میگویند تاس میریزد. تاس میریزد ولی درست درمیآید. اینی که تاس میریزد ولی درست درمیآید، این نه اینکه مثلاً میریزد دو تا شش میآید میگوید آقا اینجوری است دیگر. اینجوری نیست. یعنی یا صد در صد یا افت؛ یعنی همین به رَجْم میزند درست درمیآید. یعنی یا نُکتَةٌ فِي قَلْبِهِ وَفِي أُذُنِهِ و در گوشش میگویند توی قلبش میگویند توی چیزش میگویند، این از این سبکی درمیآورد، به این سبکی درمیآورد. این هم داریم واقعاً به همین معنی و همین روایت هست که امام پشت تاس میریزد. مسئلهٔ سنت و مسئلهٔ تسلط — اینها متفاوت است. مسئلهٔ کتاب، مسئلهٔ سنت و مسئلهای که از امام و از این تسلط که صحبت میشود که باید چه عملی انجام بدهد — اینها جلسهٔ بعد میگوییم انشاءالله.
ذوقگیری روایی برای جلسهٔ بعد
اینی که خواستیم که این فضا به لحاظ ذوقگیری باز شود: ما از روایات استفادهٔ قرآنی نباید بکنیم ولی استفادهٔ ذوقگیری خیلی جا دارد بکنیم، خیلی. یعنی آن زمینهای که آنان باز کردهاند به دلیل پشتصحنهای که بالاخره ما داریم، زمینهای که آنان باز کردهاند بیاییم ببینیم آیه حرف، حرفی دارد و بحثی دارد در چه؟ یعنی تکلیم اولیالامر را حالا.
اگر امام در امری مستحب دستوری بدهد، طبیعتاً آن چیزی که مستحب است دیگر از خدا که بالاتر نیست؛ خودشان هم مستحب میدانند. یعنی چیزی که مستحب است که مستحب است دیگر. یعنی مصلحت ملزمه اگر داشته باشد فرق میکند. در امور دینی نه، مثلاً در امور فردی. آن هم بالاخره آنجا هم اگر در امور چیز مستحب وجود دارد، آنجا هم مستحب وجود دارد. ولی نمیشود مثلاً گفتن آقا بروید به لشکر اسامه بپیوندید. بعد فریاد زدند بعد به هم میگویند مستحب است. خب این که دیگر نمیشود. مثل اینکه بگوییم حتی مستحبات مستحب است. آقا یک قرینهای هم لازم است برای استحباب دیگر. این را مینویسی؟ بله. این را جلسهٔ بعد میگوییم.
دعا و حسن ختام
خداوندا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. خدایا همهٔ مریضهای اسلام، مریضهای شیعه، مریضهای منظور را عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. خدایا هر کاری که به یاد نام تو آغاز میکنیم نهایت اخلاص و تلاش ما را عنایت بفرما. هر حظ و بهرهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام ادا و اجر بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام را مؤید و منصور بدار. خدایا همهٔ گذشتهها، رفتگان، پدران و مادرها و معلمانمان را همین الان بر سر خوانِ بیکران کریمهٔ اهلبیت حضرت معصومه قرار بده. خدایا این قلیل توسلات علمی که از ناحیهٔ ما قلیل است و از ناحیهٔ تو کثیر است — ما امیدی به خودمان نداریم ولی امیدی به تو داریم. حالا آن دعایی که «إِلٰهِي كَيْفَ أَدْعُوكَ وَأَنَا أَنَا»: خدایا من چطور تو را بخوانم و من منم. «وَكَيْفَ أَقْطَعُ رَجَائِي مِنْكَ وَأَنْتَ أَنْتَ»: و چطور قطع امید کنم از تو و تو تویی؛ آنقدر خوبی. چطور قطع امید کنم؟ خدایا همین توسلات علمی که به این ضرائح مقدسه داریم با همین بحثهای علمی انجام میدهیم به احسن وجه از ما قبول بفرما. مقام شهدا عالی است، عالیتر بگردان. ما را هم هرچه زودتر به آنان ملحق بفرما. بِالنَّبِيِّ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. وَالصَّلَاةُ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد قاسمیان در سلسلهٔ «انسان کامل»، جلسهٔ چهلوسوم، ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات از رسم عثمانی منابع معتبر درج شده و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ مستند آمده است. ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است، نه از زبان استاد. بخشِ Segments در خروجی نیست.