یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده، پرسشوپاسخ حاضران و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
مقدمه و بازگشت به آیهٔ اولیالامر
أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
صفحهٔ هشتاد و هفت را باز کنید. همان آیهای که چند جلسه روی آن ایستادهایم:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُوا۟ ٱلرَّسُولَ وَأُو۟لِى ٱلْأَمْرِ مِنكُمْ ۖ فَإِن تَنَٰزَعْتُمْ فِى شَىْءٍۢ فَرُدُّوهُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱلرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌۭ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا» (نساء/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا را اطاعت کنید و پیامبر را اطاعت کنید و صاحبان امر از میان خودتان را. پس اگر در چیزی نزاع کردید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید، اگر به خدا و روز واپسین ایمان دارید. این بهتر است و خوشعاقبتتر.
صلوات مرحمت بفرمایید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
بحثی که دربارهٔ این آیه آغاز کردیم تقریباً به پایان معنای اصلیاش رسیده است. نقطهٔ افتراق میان ما و برادران اهل تسنن در همین آیه، تعیین معنای «اولیالامر» است: اولیالامر چه کسانیاند؟ عرض شد که در خود آیه روالی از تثلیث به تثنیه و سپس به توحید هست. چنین برداشتی که ما با زمینهها و پشتصحنههای رواییاش مطرح میکنیم، هنوز مقداری کار میخواهد. اگر یادتان باشد آیه میگوید «أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنكُمْ»؛ سه مرجع اطاعت. بعد که تنازعی در چیزی رخ داد، اولیالامر را حذف میکند: «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ». دو مرجع. و خودِ ردّ به خدا و رسول، در نهایت یک رجوع است.
پس این تنازع را اولیالامر نباید حل کنند؟ حال آنکه همانگونه که در آن روایت خدمتتان عرض شد، اگر اولیالامر کسانی باشند که اطاعتشان در عداد اطاعت رسول است، در تنازعات هم باید خود آنان تنازع را حل کنند. چرا؟ اگر اولیالامر معصوم باشند، چرا در رفع تنازع نباید به آنان رجوع شود؟ استدلال همان روایت هم همین است. اگر اینها معصوماند میبایست در تنازع نیز به آنان رجوع شود. رفع تنازع خودش یک جور اطاعت کردن است.
مصداق اتم و مصداق نیابی: ائمه و مالک اشتر
اینجا بود که کار تحقیقی دربارهٔ معنای اولیالامر کردیم و در نهایت، با همان سیاقبندیهایی که یاد کردیم، به این رأی پایبند شدیم که اولیالامر مصداق کاملی دارد و مصداق کاملش خود ائمهاند؛ بر این مبنا که آنان صاحبان امرند، نه به این معنا که صرفاً صاحبان حکومت باشند. مصداق دیگری هم میتواند داشته باشد: نمایندگان ائمه، یعنی نمایندگان رسولالله و نمایندگان معصومین. به تعبیری، خود مالک اشتر هم در اینجا اولیالامر است.
اگر آن مصداق اتم را بگیرید، یک تفسیر اجتهادی میشود کرد؛ همان چیزی که در روایت آمده است. همانجا که خود آیه را به صورت «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ وَأُولِي الْأَمْرِ» بیان میکنند و میگویند کذا نزلت. پس آیه همینگونه است. نمیخواهم بگویم آیه تحریف شده است. میخواهم بگویم اگر مصداق اتم را امام معصوم بگیرید، رجوع در تنازع هم به اوست؛ روایت دارد این را باز میکند.
اگر اولیالامر معصوم باشد — کما اینکه گفتیم اهل تسنن هم میگویند اولیالامر معصوم است، منتها میگویند این معصوم اصحاب حل و عقدند؛ خردمندان جامعه که اشتباه نمیکنند — آنان هم حرف عصمت را میزنند، منتها عصمت را به جمع خردمندان جامعه میدهند. نظری که ما اینگونه ابراز کردیم هم قرآنی است و هم مشکلات آن نظریات قبلی را ندارد. به سراسر آیه میخورد و همهاش را به هم ربط میدهد.
مالک اشتر چیست؟ مالک اشتر اولیالامر است؛ نمایندهٔ امام معصوم است، صاحب امر است، کار دست اوست. اطاعت از او واجب است. اطاعت از مالک اشتر واجب است. اطاعت از ولیّ امر مسلمینِ مصر هم واجب است. منتها اگر مورد تنازعی اتفاق افتاد: «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ». این را رد به خدا و رسولش کنید.
این نظری است که ما آن را به گروهی از امامیه نسبت دادیم. ویژگیاش این است که آیهٔ دیگری را هم با آن خیلی راحت میتوان معنا کرد. حالا بگذارید همین آیه تمام شود: «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ» و بعد «ذَٰلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا».
«ذلک خیر»: افعل تعیینی، نه تفضیلی
این «خیر» که میگویند خیرٌ، اینجا افعلِ تعیینی است، نه افعل تفضیلی. ما یک سری افعل داریم که افعل تعییناند، نه افعل تفضیل. مثل همین که میفرماید:
«وَلَا تَنكِحُوا۟ ٱلْمُشْرِكَٰتِ حَتَّىٰ يُؤْمِنَّ ۚ وَلَأَمَةٌۭ مُّؤْمِنَةٌ خَيْرٌۭ مِّن مُّشْرِكَةٍۢ وَلَوْ أَعْجَبَتْكُمْ ۗ وَلَا تُنكِحُوا۟ ٱلْمُشْرِكِينَ حَتَّىٰ يُؤْمِنُوا۟ ۚ وَلَعَبْدٌۭ مُّؤْمِنٌ خَيْرٌۭ مِّن مُّشْرِكٍۢ وَلَوْ أَعْجَبَكُمْ ۗ أُو۟لَٰٓئِكَ يَدْعُونَ إِلَى ٱلنَّارِ ۖ وَٱللَّهُ يَدْعُوٓا۟ إِلَى ٱلْجَنَّةِ وَٱلْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِۦ ۖ وَيُبَيِّنُ ءَايَٰتِهِۦ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» (بقره/۲۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و با زنان مشرک ازدواج نکنید تا ایمان آورند؛ و کنیز مؤمن بهتر از زن مشرک است، هرچند شما را به شگفت آورد. و به مردان مشرک زن مدهید تا ایمان آورند؛ و بردهٔ مؤمن بهتر از مشرک است، هرچند شما را به شگفت آورد. آنان به آتش میخوانند و خدا به اذن خویش به بهشت و آمرزش میخواند، و آیات خود را برای مردم روشن میکند، باشد که به یاد آورند.
«وَلَعَبْدٌ مُّؤْمِنٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكٍ». مؤمن بهتر از مشرک است؛ نه به این معنا که مشرک هم خوب است، مؤمن هم خوب است، این بهتر از آن است. چنین معنایی ندارد، چون این افعل تعیینی است. «وَذَٰلِكَ خَيْرٌ» یعنی همین بهتر است و اصلاً همین درست است؛ آن یکی درست نیست. «وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا».
تأویل، تفسیر و تطبیق: سه کار جدا
دربارهٔ «أَحْسَنُ تَأْوِيلًا» حالا بحث ما تفسیرِ کامل این آیه نیست؛ وگرنه باید معنای تأویل را جدا توضیح میدادیم. تأویل با تعبیر فرق دارد، با تفسیر هم فرق دارد.
کسانی که دنبال فتنهجوییاند میروند سراغ تأویلِ آیات متشابه. تفسیر آیات متشابه اشکالی ندارد. تفسیر، تدبر در آیات است. اما کسانی که دنبال فتنهجوییاند میروند سراغ تأویل. تأویل، خود آن واقعهٔ خارجی است. همانجا که داریم:
«هُوَ ٱلَّذِىٓ أَنزَلَ عَلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ مِنْهُ ءَايَٰتٌۭ مُّحْكَمَٰتٌ هُنَّ أُمُّ ٱلْكِتَٰبِ وَأُخَرُ مُتَشَٰبِهَٰتٌۭ ۖ فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌۭ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَٰبَهَ مِنْهُ ٱبْتِغَآءَ ٱلْفِتْنَةِ وَٱبْتِغَآءَ تَأْوِيلِهِۦ ۗ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَّهُ ۗ وَٱلرَّٰسِخُونَ فِى ٱلْعِلْمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِۦ كُلٌّۭ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا ۗ وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَٰبِ» (آلعمران/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که این کتاب را بر تو فروفرستاد؛ بخشی از آن آیاتِ محکم است که اصل کتاباند و بخشی دیگر متشابهاند. اما کسانی که در دلشان کژی است، از پیِ متشابه آن میروند برای فتنهجویی و برای طلب تأویلش. و تأویلش را جز خدا نمیداند. و استواران در دانش میگویند: به آن ایمان آوردیم؛ همه از نزد پروردگار ماست. و جز خردمندان پند نمیگیرند.
«فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ». ابتغاء تأویله یعنی دنبال تأویل میگردند. یک آیهٔ متشابه گیر میآورند، در یک حادثهٔ خارجی میخواهند این آیه را پیاده کنند. کارهایی میکنند و میگویند این حادثه مصداق آن کلمه است، مصداق آن آیه است؛ آن هم آیهای که محکم نیست، متشابه است. این میشود کار تأویلی کردن.
اصلاً تأویل همان حادثهٔ خارجی است. برای همین میگوید:
«وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى ٱلْعَرْشِ وَخَرُّوا۟ لَهُۥ سُجَّدًۭا ۖ وَقَالَ يَٰٓأَبَتِ هَٰذَا تَأْوِيلُ رُءْيَٰىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّى حَقًّۭا ۖ وَقَدْ أَحْسَنَ بِىٓ إِذْ أَخْرَجَنِى مِنَ ٱلسِّجْنِ وَجَآءَ بِكُم مِّنَ ٱلْبَدْوِ مِنۢ بَعْدِ أَن نَّزَغَ ٱلشَّيْطَٰنُ بَيْنِى وَبَيْنَ إِخْوَتِىٓ ۚ إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌۭ لِّمَا يَشَآءُ ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همه برای او به سجده درافتادند. و گفت: «پدرجان، این تأویل خواب من است از پیش؛ پروردگارم آن را راست گردانید، و به من نیکی کرد آنگاه که از زندان بیرونم آورد و شما را از بیابان آورد، پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را به تباهی کشید. پروردگارم به آنچه بخواهد لطیف است؛ اوست دانای سنجیدهکار.»
«هَٰذَا تَأْوِيلُ رُءْيَايَ مِن قَبْلُ». این صحنهای که اتفاق افتاد، تأویل آن رؤیاست. خود آن حادثهٔ خارجی تأویل است. تفسیر، کار مفهومی روی آیات و روایات است. این کاری که ما داریم میکنیم تفسیر است. اما تأویل — آن هم تأویل آیات متشابه که برای فتنهانگیزی توسط «فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» اتفاق میافتد — بحث دیگری است.
وقتی این معنا را کردیم، در معنای آیهٔ هشتاد و سه همین سوره دستمان خیلی بازتر است. دو اصطلاح بیشتر نداریم. یکی جریان تطبیق است، یکی تأویل.
جریان تطبیق یعنی تطبیق یک مفهوم بر مصادیق همان مفهوم. مثل اینکه آنجا که میفرماید:
«وَقُلِ ٱعْمَلُوا۟ فَسَيَرَى ٱللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُۥ وَٱلْمُؤْمِنُونَ ۖ وَسَتُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (توبه/۱۰۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو: عمل کنید، پس بهزودی خدا و پیامبرش و مؤمنان عمل شما را خواهند دید؛ و به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده میشوید، آنگاه شما را به آنچه میکردید خبر میدهد.
این «مؤمنین» را بر فرد کاملش تطبیق کنید و بگویید مصداق کامل این مفهوم این افرادند. چنین مصداقیابیای — پیدا کردن مصداق یک مفهوم کلی — تأویل نامیده نمیشود؛ همان جریان تطبیق است.
اما گاهی یک حادثه وجود دارد و شما میخواهید کل این حادثه را بر حادثهای دیگر تطبیق کنید؛ آیهٔ قرآن را بر یک حادثه منطبق کنید و بگویید ببینید، این کاری که اکنون میکنیم مصداق همین آیه است، مصداق این چهار آیه است؛ این آیه برای چنین مواردی نازل شده. این با شأن نزول فرق دارد. شأن نزول یعنی سبب نزول؛ حادثهای که در همان مقطع تاریخی اتفاق افتاده است. اینجا من اکنون دارم تأویل میکنم و میگویم این آیه برای زمان ما هم زنده است.
تأویل منحصر به یک مورد نیست. میتواند در اعصار و امصار مختلف اتفاق بیفتد. گاهی میخواهید برای یک جریان مصداق قرآنی پیدا کنید. اگر در این کار به آیات متشابه متوسل شوید، به تعبیری غذای خودتان را میآورید سر سفرهٔ قرآن میخورید. تأویلهای مختلف هست و در تمام اعصار و امصار میتواند تأویل آیه اتفاق بیفتد، اما باید با قواعد و ضوابط باشد؛ نه اینکه ناگهان جریانی را تبدیل کنید به گوسالهٔ سامری و بگویید کسی که از یک جریان جهادی انشعاب زده سامری است و آن جریان هم گوسالهٔ سامری است. بعد سامری مشخص میشود، گوسالهاش مشخص میشود، انحرافش هم مشخص میشود. تمام ارزشگذاریها از همان تعریف عاطفی درمیآید.
نباید یک حادثه را با تعریف عاطفی توضیح داد. اول باید ارکان حادثه درست دربیاید، بعد بررسی شروع شود. مثل اینکه بپرسند حجاب چیست و کسی بگوید حجاب یعنی انسان در صدد فلان امر باشد. این یک تعریف کاملاً عاطفی است. دیگری هم میآید میگوید حجاب یعنی یک نوع محدودیت و ممنوعیت بیقاعده. با اینها نمیشود بحث علمی کرد. باید بگوییم حجاب یعنی پوشاندن وجه و کف؛ همین. این تعریف حجاب است. حالا بیایید راجع به ارکانش بحث کنیم. وگرنه میرسیم به تعاریف عاطفی.
اگر بخواهیم سخنرانی کنیم و تهییج کنیم و وعظ کنیم، تعریف عاطفی جا دارد. اما اگر بخواهیم ارکان یک حادثه را بشکافیم، باید درست مثل یک جراحی رگ و پی حادثه را باز کنیم: این حادثه این ارکان را دارد، آن حادثه این ارکان را دارد. ببین نظیر به نظیر مشابهاند یا در چهار مورد مشابهاند و در چهار مورد نیستند. آنوقت مسئله روشن میشود. این کارِ علمیِ تأویل است. اگر کسی خواست دست به تأویل بزند، با یک ملاک علمی علیالقاعده باید اینگونه باشد.
شأن نزول را اصطلاحاً تأویل نمیگویند. گاهی اصلاً چنین نبوده. جریانی اتفاق افتاده، بعد میآیند سؤال میکنند این جریان چه حکمی دارد، حالا چه کار باید بکنیم؛ بعد آیه میآید. این میشود شأن نزول یا سبب نزول. جریانی اتفاق افتاده که در آغاز ارتباطي به این آیه نداشته، بعد دربارهٔ همان جریان سؤال میکنند. مثل:
«وَيَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِ ۖ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًۭا» (اسراء/۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از تو دربارهٔ روح میپرسند. بگو: روح از امر پروردگار من است، و از دانش جز اندکی به شما داده نشده است.
بر اساس سؤال و حرفوحدیثهایی که بوده سؤال میکنند و جواب میآید. البته در مواردی هم بله، تأویل میشود؛ یعنی خود متن، حادثهٔ خارجیای است که عملاً توضیح داده میشود. مثل همین آیهای که اکنون در آیهٔ هشتاد و سه هستیم.
آیهٔ هشتاد و سه نساء و جنگ بدر صغرا
اگر در آیهٔ هشتاد و سه دقت کنید، تفاوتهای جدیای با آیهٔ پنجاه و نه دارد. یادتان هست که عرض کردم این آیه مربوط به جنگ بدر صغراست. معادلش اگر کسی بخواهد بداند کدام است، در خود آلعمران تقریباً نظیر به نظیر آیاتش آمده است.
بعد از بدر، وقتی اینها زخمی و خسته برمیگردند، ابوسفیان در حقیقت وزیر امور خارجهاش را به مدینه میفرستد تا خبری را پخش کند که لشکر ابوسفیان با سازوبرگ بسیار آماده است. کسانی که این خبر را میآورند باعث میشوند عدهای از مؤمنینِ ضعیفالایمان بلندگوی این سخنان شوند و آن را در جامعهٔ مدینه پخش کنند و عملاً جامعه را با تنش مواجه سازند.
پیغمبر ندا میدهد که دوباره به جنگ بازگردند. عدهای بسیار خسته بودند. در سورهٔ آلعمران دربارهٔ کسانی میفرماید:
«ٱلَّذِينَ ٱسْتَجَابُوا۟ لِلَّهِ وَٱلرَّسُولِ مِنۢ بَعْدِ مَآ أَصَابَهُمُ ٱلْقَرْحُ ۚ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا۟ مِنْهُمْ وَٱتَّقَوْا۟ أَجْرٌ عَظِيمٌ» (آلعمران/۱۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که پس از آنکه زخم بر ایشان رسید، خدا و پیامبر را اجابت کردند؛ برای نیکوکاران و پرهیزگاران از آنان پاداشی بزرگ است.
بعد از اینکه در جنگ زخمی و آزرده شده بودند، برگشتند. آنجا میفرماید:
«إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ يُخَوِّفُ أَوْلِيَآءَهُۥ فَلَا تَخَافُوهُمْ وَخَافُونِ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ» (آلعمران/۱۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این فقط شیطان است که دوستان خود را میترساند؛ پس از آنان نترسید و از من بترسید اگر مؤمنید.
عدهای حلقوم شیطاناند در پخش اینگونه مطالب؛ دقیقاً به معنای اراجیف. در سورهٔ مبارکهٔ احزاب با کسانی که اراجیف پخش میکنند برخورد بسیار محکم و قاطعی میشود. صفحهٔ چهارصد و بیست و شش. یک عده مؤمنِ ضعیفالایمان در جامعهٔ مدینه هستند که سورهٔ احزاب با آنان برخورد میکند؛ کسانی که با حرفزدن در جامعه تنش ایجاد میکنند و، به تعبیری، اخلاق خبرنگاری ندارند.
«لَّئِن لَّمْ يَنتَهِ ٱلْمُنَٰفِقُونَ وَٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ وَٱلْمُرْجِفُونَ فِى ٱلْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَآ إِلَّا قَلِيلًۭا» (احزاب/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر منافقان و آنان که در دلشان بیماری است و شایعهافکنان در مدینه بازنایستند، تو را بر آنان میگماریم؛ آنگاه جز اندکی در آنجا همسایهٔ تو نخواهند ماند.
«مَّلْعُونِينَ ۖ أَيْنَمَا ثُقِفُوٓا۟ أُخِذُوا۟ وَقُتِّلُوا۟ تَقْتِيلًۭا» (احزاب/۶۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نفرینشدگانی که هر جا یافته شوند گرفته میشوند و سخت کشته میشوند.
«لَعَلَّ یَنتَهِ الْمُنَافِقُونَ وَالَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ». کسانی که در مدینه اراجیف میگویند، مشغول پخش اراجیفاند. به این مطالب اراجیف میگویند چون رجفه و تنش در جامعه ایجاد میکنند. اگر دست برندارند: «لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ»؛ ما تو را، پیغمبر، علیه آنان برمیانگیزیم؛ تو را سراغشان میفرستیم. «ثُمَّ لَا يُجَاوِرُونَكَ فِيهَا إِلَّا قَلِيلًا». آنوقت دیگر جز اندکی نمیتوانند در مدینه با تو مجاورت کنند. سپس اینها میشوند ملعونینی که هر جا گیر بیفتند گرفته میشوند و کشته میشوند.
این تهدید جدی است: اینقدر در جامعه تنش ایجاد نکنید. اگر دست برندارید و این اخلاق خبرنگاری را رعایت نکنید و دائماً جامعه را با تنشهای عجیبوغریب مواجه کنید — تنشهایی که انرژی جامعه را میگیرد — شما را توسط پیغمبر معرفی میکنیم و کاری میکنیم که دیگر نتوانید آنجا نفس بکشید؛ هر جا هم گیر بیفتید، شما را میگیرند.
این در حقیقت همان مطلبی است که در خود آیهٔ هشتاد و سه، که محل بحث ماست، آمده است. آنجا معنای اولیالامر هم به کمک میآید تا این معنا واضحتر شود. میفرماید چرا اینگونه عمل میکنید؟ اگر واقعاً دلسوز نظام اسلامی مدینهاید، اگر دلسوز نظامید، چرا به محض اینکه خبری ایجاد میشود جامعه را از آن پر میکنید؟ خیلی دلسوزید؟ خب بیا به سیستم فرماندهی بگو. اگر اینقدر نگران جامعهای — چه خبرِ امن باشد چه خبرِ خوف.
خبر امن هم از جبهه میآمد. کسانی که در مدینه بودند، پدر و مادرهای رزمندگان، دربارهٔ اوضاع لشکر و جبهه نگران میشدند. وقتی آنان نگران میشدند، نگرانی مدینه به اردوگاه رزمندگان اسلام میرسید و آنان هم نگران میشدند؛ اینها از دست آنان نگران، آنان از دست اینها نگران.
بالاخره در یک جنگ، در یک انقلاب، «تِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا» است. گاهی میزنند و گاهی میخورند. اینگونه نیست که همیشه فقط یک طرف بزند. البته ملاک نصر دست مؤمن است:
«وَلَا تَهِنُوا۟ وَلَا تَحْزَنُوا۟ وَأَنتُمُ ٱلْأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ» (آلعمران/۱۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سست مشوید و اندوهگین نباشید، در حالی که شما برترید اگر مؤمن باشید.
«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ رُسُلًا إِلَىٰ قَوْمِهِمْ فَجَآءُوهُم بِٱلْبَيِّنَٰتِ فَٱنتَقَمْنَا مِنَ ٱلَّذِينَ أَجْرَمُوا۟ ۖ وَكَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (روم/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی پیش از تو پیامبرانی به سوی قومشان فرستادیم؛ پس دلایل روشن برایشان آوردند، آنگاه از بزهکاران انتقام گرفتیم؛ و یاری مؤمنان حقی بود بر ما.
ملاک نصر دست مؤمن است؛ این هست. باطل آنگونه است که اگر مغزکوبش کنند مثل حباب است. میفرماید:
«بَلْ نَقْذِفُ بِٱلْحَقِّ عَلَى ٱلْبَٰطِلِ فَيَدْمَغُهُۥ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌۭ ۚ وَلَكُمُ ٱلْوَيْلُ مِمَّا تَصِفُونَ» (انبیاء/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه حق را بر باطل میکوبیم، پس آن را درهم میشکند و ناگهان باطل نابود است؛ و وای بر شما از آنچه وصف میکنید.
اگر بر مغز باطل بکوبی میترکد و معلوم میشود چیزی تهش نبوده است.
احد: برخورد متنوع خدا با یک شکست
در همین سورهٔ مبارکهٔ آلعمران، آنجا که بحث اُحد مطرح میشود، خداوند جهتگیری بسیار متنوعی دارد. آیات اُحد — یعنی برخورد با این شکستِ تقریباً شکست — انقدر متنوع است که از یک طرف لهشان میکند و از طرف دیگر روحیه میدهد. میفرماید اگر چنین شده فکر نکنید فقط شما آسیب دیدهاید:
«إِن يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌۭ فَقَدْ مَسَّ ٱلْقَوْمَ قَرْحٌۭ مِّثْلُهُۥ ۚ وَتِلْكَ ٱلْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ ٱلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَيَتَّخِذَ مِنكُمْ شُهَدَآءَ ۗ وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ ٱلظَّٰلِمِينَ» (آلعمران/۱۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر به شما زخمی رسید، به آن قوم نیز زخمی همانند آن رسیده است. و این روزها را میان مردم میگردانیم، تا خدا کسانی را که ایمان آوردهاند معلوم دارد و از شما گواهانی بگیرد؛ و خدا ستمکاران را دوست ندارد.
اگر شما زخم خوردهاید، یادتان باشد آنان هم زخم خوردهاند. فکر نکن فقط تو شکست خوردی، فکر نکن در این میان فقط تو له شدی. «إِن يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ». ولی «وَتِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا». این ایام را میان مردم میچرخاند.
یکجا جهتگیری اینگونه است. جای دیگر میفرماید:
«أَوَلَمَّآ أَصَٰبَتْكُم مُّصِيبَةٌۭ قَدْ أَصَبْتُم مِّثْلَيْهَا قُلْتُمْ أَنَّىٰ هَٰذَا ۖ قُلْ هُوَ مِنْ عِندِ أَنفُسِكُمْ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌۭ» (آلعمران/۱۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا چون مصیبتی به شما رسید که خود دو برابر آن را رسانده بودید، گفتید: «این از کجا آمد؟» بگو: آن از نزد خود شماست؛ خدا بر هر چیزی تواناست.
شما در اُحد یک مصیبت خوردید؛ در بدر دو برابرش را به آنان زدید، حواستان باشد. یک حالت روحیهدادن. پرسیدید این مصیبت اُحد از کجا آمد؟ «قُلْ هُوَ مِنْ عِندِ أَنفُسِكُمْ». حالت توبیخ و روحیهدادن را چنان ظریف با هم در آیه پیش میبرد که از یک شکست کسی باورش نمیشود خدا این همه معارف دربیاورد. یک بدی در بزنگاه اُحد اتفاق افتاده و خدا شروع میکند به برخورد بسیار متنوع. آیات سورهٔ آلعمران در این زمینه بسیار دیدنی است.
به هر جهت میفرماید بالاخره جنگ است. جنگ دو تا خبر امنیت توش است، دو تا خبر شکستِ موقتی توش است. میگوید نه امنش را پخش کنید نه خوفش را. اگر دلسوز نظامید، دو خبر امنیتی زدن میشود سریع میآیید میگویید؛ یا دشمن را تحریک میکنید یا وقتی آن امنیت موقتی به هم میخورد مردم را ناامید میکنید. اگر این حرفها از سر دلسوزی است، بدهید به سیستم فرماندهی.
سماعون و حرامخواران خبر
بعد هم تذکر میدهد. ببینید اینها یواشیواش در سورهٔ مائده کاملاً روشن میکند بحث سماعون را. میفرماید بابا شما سماعون دارید میان خودتان؛ یعنی جاسوس دارید:
«لَوْ خَرَجُوا۟ فِيكُم مَّا زَادُوكُمْ إِلَّا خَبَالًۭا وَلَأَوْضَعُوا۟ خِلَٰلَكُمْ يَبْغُونَكُمُ ٱلْفِتْنَةَ وَفِيكُمْ سَمَّٰعُونَ لَهُمْ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌۢ بِٱلظَّٰلِمِينَ» (توبه/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر با شما بیرون میآمدند جز تباهی بر شما نمیافزودند و در میانتان میشتافتند تا فتنه بجويند؛ و در میان شما گوشبهفرمانانی برای آنان هست. و خدا به ستمکاران داناست.
«وَفِيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ». حتی در میان خودتان عدهای برای آنان جاسوسی میکنند. جای دیگری میفرماید:
«سَمَّٰعُونَ لِلْكَذِبِ أَكَّٰلُونَ لِلسُّحْتِ ۚ فَإِن جَآءُوكَ فَٱحْكُم بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ ۖ وَإِن تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَن يَضُرُّوكَ شَيْـًۭٔا ۖ وَإِنْ حَكَمْتَ فَٱحْكُم بَيْنَهُم بِٱلْقِسْطِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُقْسِطِينَ» (مائده/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بسیار شنوای دروغاند، بسیار خورندهٔ حرام. پس اگر نزد تو آمدند میانشان داوری کن یا از آنان روی بگردان؛ و اگر روی بگردانی هرگز زیانی به تو نمیرسانند؛ و اگر داوری کردی میانشان به داد داوری کن. خدا دادگران را دوست دارد.
عدهای حرامخوار دارید؛ «أَكَّالُونَ لِلسُّحْتِ». اینها پول میگیرند و در میان شما جاسوسی میکنند. قرار است هی خبرها را پخش کنند. آیه چه میگوید؟ میگوید شما بلندگوی آنان نشوید. نیایید این خبر را پخش کنید.
حالا تا خبری میشود — چون خبرها خیلی هم دست مردم است، دست ما دانشجوهاست — بروید اینترنت: آقا دارند آمریکا حمله میکند، آقا آمریکا حمله کرد. بابا اگر واقعاً دلسوزی، اینها را باید سیستم فرماندهی بداند. سیستم فرماندهی روی ملاک و میزانهایی که چه مقدار از این خبر باید پخش شود، چه برخوردی باید بشود، کدام نیروها باید کجا پیاده شوند، تصمیم میگیرد.
در آن مقطع تمام کشور از لحاظ نظامی آمادهباش شد. تمام سلاحها از زاغهها درآمد. همهچیز جدی شد. حالا فکر نکنید وقتی میگویند جلوی روزنامهها را بگیرند که سر قضیهٔ هستهای کسی حرف نزند، یا سر اینکه آمریکا بخواهد حمله کند حرف نزند، مسئله صرفاً سانسور است. همان موقعی که آمریکا واقعاً نیرو پیاده میکرد برای حمله، همان موقع مردم فکر آجیل شب عیدشان بودند. مسافری از آن طرف آمده بود فکر میکرد الان همه اینجا آمادهباشاند؛ مردم همه دنبال خرید بودند.
بگذار سیستم فرماندهی فکر کند ببیند با این خبر و این اتفاقات چه باید بکند. خبر جنگ را که نمیشود میان مردم تقسیم کرد. خبرهای استرسی که تنش ایجاد میکند را نمیشود میان مردم پخش کرد. مردم دربارهٔ این خبر چه کار میکنند؟
«وَإِذَا جَآءَهُمْ أَمْرٌۭ مِّنَ ٱلْأَمْنِ أَوِ ٱلْخَوْفِ أَذَاعُوا۟ بِهِۦ ۖ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى ٱلرَّسُولِ وَإِلَىٰٓ أُو۟لِى ٱلْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ ٱلَّذِينَ يَسْتَنۢبِطُونَهُۥ مِنْهُمْ ۗ وَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُۥ لَٱتَّبَعْتُمُ ٱلشَّيْطَٰنَ إِلَّا قَلِيلًۭا» (نساء/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون خبری از ایمنی یا ترس به آنان برسد آن را پخش میکنند؛ و اگر آن را به پیامبر و به صاحبان امر از میان خود بازمیگرداندند، کسانی از آنان که توانایی استنباط دارند آن را درمییافتند. و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، جز اندکی شیطان را پیروی میکردید.
اینها را میکنند توی مذیاع و رادیو. مذیاع یعنی رادیو. میکنند توی بوق و همینطور این خبرها را پخش میکنند. نه امنش را پخش کن نه خوفش را. خیلی نگرانید؟ «وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَىٰ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ». اگر اینها را رد میکردند به سمت رسول، به سمت اولیالامر.
تمثیل بدن: نقد در عین اطاعت
بهترین نوع فرماندهی را خود بدن دارد. بهترین نوع برخوردها را همین وحدت و یکپارچگی بدن دارد. مغز ممکن است حتی در موردی به قوا فرمان اشتباه بدهد. اما اولاً تمام بدن باید به فرمان باشد. بدن، بدن است و انسان، انسان است وقتی بدنش به فرمان باشد. همین است که امیرالمؤمنین فرمود: «لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاعُ». حالا که من رأی بدهم کسی که اطاعت نمیکند، چه فایدهای دارد؟
فرض کنید سیستم فرماندهی بدنتان مغز است. دستور میدهد دست را این طرف ببرید، بعد آن طرف، بعد پا را این طرف. اگر هر عضو حرکت مستقل و خلاف فرمان داشته باشد، این دیگر بدن بهصورت یک نظام عمل نمیکند؛ بدن مرتعش میشود.
ما در چیزی خیلی قوی شدهایم: در نقد بسیار قوی هستیم، در اطاعت قوی نیستیم. وقتی پای نقد میافتد اینقدر نقد میکنیم؛ وقتی پای اطاعت میافتد چرا اطاعت نمیکنیم؟
ببینید بدن خودش چه کار میکند. دست را اشتباهی ببرید توسط خود مغز؛ مغز نفهمد، بگوید دستت را ببر اینجا، دست آنجا میسوزد. وقتی میسوزد چه کار میکند؟ اولین اطلاعات را دوباره به خود مغز میدهد. مغز پالایش میکند، برمیگرداند به خود دست، دوباره اطلاعات میدهد. دست نمیگوید تو که یک بار ما را اشتباه بردی، پس اینجا هم معلوم نیست میخواهی چه کار کنی. همان دستی که مغز را نقد میکند، همان وقت اطاعت میکند. یعنی در عین اینکه اطلاعات نقدآمیز میفرستد سراغ مرکز فرماندهی که اینجا جای مناسبی نیست برای دست، همان وقت اطاعت میکند.
این نقد، نقدی است که میفرستد آنجا، سریع برمیگردد، دست دوباره اطاعت میکند و کنار میکشد. وگرنه این میشود یک آدم مرتعش. حالا ولیّ امر که هیچ؛ امیرالمؤمنیناش را هم بگذارید میگوید لا رأیَ لِمَن لا یُطاع. کسی که اطاعت نمیکند چه رأیی؟ من اینجا چه کار کنم؟ من چیزی میگویم، او کار دیگری میکند، آن یکی کار دیگری.
اگر روح کارِ حاکم بر آیه را ببینیم، تطبیقاتش را هم هر کس خودش میتواند فکر کند.
سه شأن رسول و حذفِ نام خدا در آیهٔ هشتاد و سه
اول یادمان باشد در آیهٔ هشتاد و سه خدا حذف میشود: «وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَىٰ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ». چرا؟ چون اینجا کاملاً ناظر به تصمیمگیریهای جزئی است، نه احکام. اینکه الان در کدام جبهه نیرو پیاده کنیم، ارتباطی به قانون ندارد که بخواهد ارتباطی به خدا داشته باشد. این تدبیر رهبری است. تدبیر رسول است. تدبیر امور جزئی، شأن رهبری است.
این امور الآن محتاج قانون نیستند: الان چه مقدار سلاح تولید کنیم، الان در کدام جبهه نیرو پیاده کنیم. اینها دیگر محتاج قانون نیست. لذا ارتباط این آیه با آن آیه هم باید نسبتسنجی شود.
آن آیه — آیهٔ پنجاه و نه — خیلی کلیتر است. اطاعت را در سطحی بسیار جامعتر بیان میکند: خدا و رسول و اولیالامر. آنجا عرض کردیم که خود اولیالامر، به آن تفسیری که به ائمه و اهلبیت بخورد، حتی در جزئیات و تفاسیر احکام و در قوانین میتوانند تأثیر بگذارند. آنجا صحبت از قانون هم هست، غیر از مسائل جزئیتر و تفاسیر قوانین.
اما اینجا اصلاً اینگونه نیست. اینجا دیگر هیچ ارتباطی بحث با خدا ندارد. اینجا رسول است. یعنی تدبیر رهبری. همان شأن سوم رهبری؛ شأن سوم رسول. نه شأن اول که وحی قرآنی میگوید، نه شأن دوم که جزئیات و تفاصیل احکام و قوانین را میگوید؛ شأن سوم شأن تدبیر و رهبری خود اوست که دارد انجام میدهد. دارد تدبیر میکند.
«وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَىٰ أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ». خب اولیالامر اینجا باید بگوییم دوباره کیست؟ اگر این اخبار را رد میکردند به سمت رسول و اولیالامر از خودشان، «لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ».
استنباط از «نبط» است؛ یعنی آب را از اعماق زمین بیرون کشیدن. چون مطلبی مخفی آن زیر است، این را بیرون میکشند و میآورند بالا. به این میگویند استنباط. «لَعَلِمَهُ الَّذِينَ»؛ میفهمیدند، یعنی تشخیص میدادند، تمییز میدادند. «لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ» از خودشان. آنان میآمدند این اخبار را استنباط میکردند و بررسی میکردند تا ببینند چند و چون خبر چیست.
اینکه وزیر خارجهٔ ابوسفیان، این اَشجعی، بلند میشود میآید این خبر را پخش میکند، در شأن نزول همان آیات بدر صغراست. چرا شما پخش کردی؟ آمده یک چیزی گفته خیلی در نظرت مهم جلوه کرده؛ میآمدی به پیغمبر میگفتی، پیغمبر راجع به آن تصمیم میگرفت. به اولیالامر میگفتی.
نقدِ انحصار علامه: آیه نباید بمیرد
حالا این اولیالامر کیست؟ اینجا معنای اولیالامر با همان معنای اخیر که بیان شد روشنتر است. علامه میخواهند بگویند چون آنجا اولیالامر را فقط به ائمهٔ هدی میبندند، اینجا هم به سیاق همان میبندند که اولیالامر فقط ائمهٔ هدیاند.
البته اگر ما گاهی حرفی میزنیم، خداوکیلی چیز نگیرید و نگویید حالا دم درآورده، علامه اینگونه میگفت بعد ما... روایتی هست که میفرماید تیزی زبانت را مقابل کسی نگذار که تو را گویا کرده است. «لَا تَجْعَلْ ذَرَبَ لِسَانِكَ عَلَى مَنْ أَنْطَقَكَ». گاهی انسان هرچه هم دارد سر سفرهٔ المیزان دارد. فقط گاهی مطالب دیگری هم ممکن است به ذهن برسد؛ وگرنه بعد از علامه تقریباً همه سر سفرهٔ علامه نشستهاند. علامه در تفسیر قرآن مبتکری بوده که هیچکس بعد از او نمیتواند تفسیر بگوید و متعرض نظر علامه نشود. مثل اینکه در فلسفه حکم ملاصدرا مانده است. کسی نمیتواند فلسفهٔ اسلامی بگوید و اصلاً به آرای ملاصدرا کار نداشته باشد. علامه هم جایگاهش اینگونه است.
اگر گاهی گفته میشود علامه ممکن است جایی مطلبی را چنین گفته باشد، این به آن معنا نیست که تیزی زبان را گرفتهایم. در کمال تواضع عرض میکنم تقریباً روزی نیست که شخصاً برای علامه فاتحهای نفرستم و برای ایشان دعا نکنم. چرا حالا نام علامه را میآوریم؟ چون ممکن است شما به المیزان رجوع کنید.
علامه آنجا که این را میبندند، اینجا هم میگویند اولیالامر همان اهلبیتاند و فقط آنان. یک نقد جزئی وارد میشود: با این معنا آیه تبدیل به یک آیهٔ مرده میشود. آیه میمیرد. چون الان اگر اتفاقی در جامعهٔ اسلامی بیفتد، نه رسولی وجود دارد نه اولیالامر به آن تعبیر در دسترس است. در نتیجه این آیه دیگر جایگاهی نخواهد داشت.
اما در این تعبیر باید ببینیم این کدام شأن پیامبر است. این شأن مدیریت اوست. این شأن مدیریت اتفاقاً شأنی بوده که توسط ائمه، با سیستم وکالت، به وکلا منتقل میشده و با همان سیستم به یک اسلامشناسِ آشنا به زمانه میرسد. از همین درمیآید که اولیالامر و ولیّ امر مسلمین نباید کسی باشد که فقط بلد است فروع را از اصول جدا کند و احکام دربیاورد. آشنایی به زمان خودش دقیقاً یک پارامتر است.
علامه همانجا نظر کسانی را که میگویند اولیالامر فقها هستند نقد میکنند، و درست هم هست. فقیه چه ارتباطی دارد به اینکه خبرهای سیاسی مملکت را به او بدهند؟ البته اگر منظور فقه اجتماعی باشد مسئله فرق میکند.
گاهی همین اتوبان محلاتی وقتی داشت میخورد به مسجد سنگی، همهٔ فقها ماندند چه کار کنند. فقهی که در این سطح نتواند مسئلهٔ برخورد یک اتوبان با مسجد سنگی را اداره کند، چگونه میخواهد دنیا را اداره کند؟ از آن توقع ادارهٔ دنیا میرود؟ نه. سخن از فقه اجتماعی است و فقیه آشنا به زمان.
در نهایت فتنهٔ مسجد سنگی را آقا جمع کردند. در همان محلاتی، اطراف مسجد سنگی، مسئله پیچیده شده بود. عدهای میرفتند هنوز میخواستند مسجد را نگه دارند تا آقا گفتند مسجد را بردارید بگذارید آن طرف. تمام شد. یک روزه مسجد را تخریب کردند آوردند این طرف. ولی خب همینطور هم نمیشود گفت. بالاخره کسی باید باشد که اسلام را بشناسد، شرایط زمان را بشناسد، این چیزها را بشناسد، خبر داشته باشد. نه اینکه چهار تا حرف جدید آمد توی بازار حرف، طرف از مبانی دست بردارد.
فتنههای بازار حرف و چنگ زدن به قرآن
آشنایی به حرف یعنی این نیست که چهار تا حرف جدید آمد توی بازار حرف بشود حرف. الان در مکاتب فلسفی، در مکاتب معماری، در مکاتبی که ریشههای فلسفی دارند، حرفهایی هست که کل عمرشان بیشتر از ده سال نیست. به محض اینکه اندکی سرسبزی از خود نشان میدهند عدهای میگویند ببین نظریات جدید. کدام نظر جدید؟ همین حرفها پنج سال، ده سال سرسبزی دارند، در چند کتاب ردپایی میگذارند و میروند.
مثلاً میگویند در معماری Deconstruction چه میشود؟ معماریِ ساختارشکن با مبانی فلسفی پنجره را اینگونه میکند، در را آن طرف میبرد، اصلاً خانه را Construct نمیکند؛ Deconstruct میکند. میگویند چرا مرکزیت خانه شومینه باشد که خانواده حول آن هویت پیدا کند؟ چرا مرکزیت خانه دستشویی نباشد؟ جدی عرض میکنم. اصل برابری. چرا در معماری برای یک نقطه مرکزیت قائل میشوید؟ چرا مرکزیت خانه جایی باشد که خانواده شکل بگیرد؟ مگر دستشویی چه گناهی کرده؟ اصلاً همهچیز را پخش میکنند تا هیچ مرکزیتی نباشد.
بعد میگوییم عجب، تئوریهای جدید، نظریات جدید آمده توی بازار و شما عقبید. در حالی که میبینید یک سرسبزی پنجساله، دهساله دارد و میرود. اینگونه نیست که آدم با چهار حرف جدید توی بازار حرف بشود حرف.
آن کسی است که روی مبانی، روی وحی، روی قول خدا بایستد؛ چیزهایی که هیچموقع از بین نمیروند. همین حرفهایی که الان در بحث خانواده و زن روی مبانی قرآن در جلسههای سهشنبه میزنیم، جالب است کسانی که خارج رفتهاند بیشتر استقبال میکنند. چند نفر در کلاس هستند که خارج رفتهاند، خارج زندگی کردهاند. من که خارج نرفتهام. بعد از کلاس حرفهای تأییدی از کسانی میآید که خارج رفتهاند: دقیقاً همینگونه است. میگویید خانواده اینگونه میشود، میگویند دقیقاً همینطور است. گفتم اگر اینگونه شود کسی ازدواج نمیکند؛ گفتند همینگونه میشود، ازدواج نمیکنند.
چیزی که به حجت قرآن است فرق دارد با چهار حرف جدیدی که توی بازار حرف درمیآید. اگر در این بحثها و این حرفهای فیلسوفنمایانه باشید، اینجا آدم میفهمد: «إِذَا الْتَبَسَتْ عَلَيْكُمُ الْفِتَنُ كَقِطَعِ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ فَعَلَيْكُمْ بِالْقُرْآنِ». قرآن را بچسب. دین را بچسب. این حرفها را بچسب. این دیگر ردخور ندارد. کسی این سخن را گفته که خالق همین دنیا و روابط دنیا و روابط خانوادگی است. این فرق دارد با اینکه بگویی توی بازار حرف این هم یکی کنار بقیهٔ حرفها. این «يَعْلُو وَلَا يُعْلَى عَلَيْهِ» است و تمام.
مجمع تشخیص، استنباط و بازوی مشورتی
اینکه اولیالامر باید آشنا به امور سیاسی باشد، در سطحی میتواند به هیئت فرماندهی برسد. خدا امام را رحمت کند. مجمع تشخیص مصلحت از ابتکارات امام است. فقیه برای خودش یک بازوی مشورتی تعیین میکند. اینکه الان دقیقاً چگونه کار میکند و خوب است یا نه، وارد بحث مصداقی و سیاسی میشود. اما اصل مطلب این است که از طیفهای مختلف مجموعهای بهعنوان بازوی مشورتی کنار مرکز فرماندهی باشد، در خود مرکز فرماندهی هم سلسلهمراتبی باشد، اطلاعات به آنجا برسد، آنان مجموعاً تصمیم بگیرند، استنباط کنند، بگویند چه خوب است چه بد است، کدام را پخش کنیم، چه مقدار از این خبر را پخش کنیم و چه مقدار را پخش نکنیم.
آنوقت این اولیالامر چون شأنی از شئون رسول است و شأنی از شئون امام که راجع به مدیریت و رهبری جامعه است، کاملاً ناظر به همین داستان است. این همان شأنی است که به فقها رسیده؛ البته نه به فقیه صرفاً از آن جهت که فقیه است. همانجا هم میگویند فقیه چه ربطی به مسائل سیاسی دارد؟
آن که اسلامشناس باشد، آگاه به زمان باشد. همین سیستم را پخش کردهاند تا حتی شئون مدیریتی امام به او برسد و حتی اموال امام به او برسد. مگر میشود مدیریت بدون اموال؟ مدیر میتواند مدیریت کند بدون اینکه مال دستش باشد؟ اسلام همهچیز را در خودش دیده است.
اگر قرار است این مدیریت کند، اموال امام معصوم دست کیست؟ بعضی از فقها وقتی این وجوهات را به آنان میدادند میبردند دفن میکردند. گاهی آدم میبیند ممکن است چه اندازه از امام بیشعور دربیاید؛ اموال امام معصوم را دفن میکرده که امام معصوم بیاید بردارد. این اموال، اموال امام معصوم است. الان کی جای امام معصوم است؟ همین ولیّ امر. همین امام خمینی این شأن امام معصوم را اداره میکند. ما باید بدهیم به این. اموال امام معصوم باید به دست امام معصوم برسد؛ به دست آن سیستم امام معصوم برسد.
لذا تمام اموالش از جمله نفت. میدانید ذخایر زمین و معادن مال امام معصوم است. جزء اموال حقوقی امام معصوم است، نه مال شخص امام معصوم. مال جایگاه حقوقی اوست. اینکه آن امام معصوم نفت را ببرد جای دیگر خرج کند، بهعنوان شخص، چنین حقی ندارد.
نفت مال میهن نیست، مال ایران نیست. این یک مبنای فکری دیگر است. اینکه چرا پول نفت را میبرد میدهد به حزبالله لبنان: نفت مال تو نیست اصلاً. مال امام معصوم است. امام معصوم میداند کجا خرج کند. به شما ارتباطی ندارد نفت کجا خرج میشود. شما تولّی میکنید یا نمیکنید؟
ولیّ امر وکیل شما نیست. وکیل امیرالمؤمنین است. مالک وکیل شما نیست؛ وکیل امیرالمؤمنین است. ولیّ مردم مصر است. مردم مصر یا تولّی میکنند یا تولّی نمیکنند. میتوانند تولّی نکنند. وگرنه ولیّ امر وکیل مردم نیست.
این نور الهی این بلاد است. همین ولایت فقیه که بعضی کردهاند ولایت بر صبیان و مجانین، این نور الهی است:
«يُرِيدُونَ أَن يُطْفِـُٔوا۟ نُورَ ٱللَّهِ بِأَفْوَٰهِهِمْ وَيَأْبَى ٱللَّهُ إِلَّآ أَن يُتِمَّ نُورَهُۥ وَلَوْ كَرِهَ ٱلْكَٰفِرُونَ» (توبه/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند، و خدا جز این نمیپذیرد که نورش را به انجام رساند، هرچند کافران خوش ندارند.
«يُرِيدُونَ لِيُطْفِـُٔوا۟ نُورَ ٱللَّهِ بِأَفْوَٰهِهِمْ وَٱللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِۦ وَلَوْ كَرِهَ ٱلْكَٰفِرُونَ» (صف/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند، و خدا تمامکنندهٔ نور خویش است، هرچند کافران خوش ندارند.
خیلیها میخواهند این نور را خاموش کنند. حواستان باشد؛ این ناب است. این حرف قرآنی است، این بحث ولایت فقیه. امام میگویند تصورش تصدیق میآورد. اگر کسی فقط بتواند درست تصور کند. جزء بدیهیات اسلامی است. در کتاب ولایت فقیهشان امام میگویند کسی که تصور کند باید تصدیق کند؛ یعنی اگر جریان ولایت را درست تصور کند.
جریان ولایت یعنی تمام احکام پیاده شود، دین حاکم شود؛ نه اینکه دینی داشته باشیم که فقط به این مربوط باشد من نماز و روزهام را بخوانم. این مگر قرآن نیست؟ خیلی از این مطالب چه ارتباطی دارد به اینکه من میخواهم نماز و روزهام را بهجا بیاورم؟ گاهی دینی که ما داریم با هر سیستم حکومتی سازگار است و نمیتواند به هیچ سیستمی اعتراض کند. میخواهد نماز بخواند، روزه بگیرد، نماز شب بخواند. شاه باشد همین کار را میکند، امام خمینی باشد همین کار را میکند، امیرالمؤمنین باشد همین کار را میکند، ابوبکر باشد همین کار را میکند.
قرآن واقعاً این است؟ یکی از مشکلات ما این است که قرآن نمیخوانیم. قرآن را یکبار از اول تا آخر بخوانید. حاکمیت اسلام در سراسر قرآن اشراق شده است: اسلام باید حاکم باشد و در تمام شئون حاکم باشد. حالا اگر میخواهید این حاکمیت اسلام را اعمال کنید، بدهید دست شاه تا او اعمال کند؟ نه.
«میزان رأی ملت است» و تحریف با حذف
از همین جهت عرض میکنم ولیّ امر وکیل مردم نیست. وکیل مردم بودن یعنی اصل مردمند. کی گفته اصل مردمند؟ جملهٔ امام را هم برای همین تحریف کردهاند. گاهی تحریف با انداختن بعضی از قسمتهای جمله است. بعضی قسمتها را که بیندازی میشود تحریف. همین «میزان رأی ملت است». یک موقعی بچهتر از حالا که بودیم مانده بودم مگر میشود یک فقیه اینگونه حرف بزند؟ یعنی بگوید میزان رأی ملت است؟ اینقدر راحت؟ بعد که در صحیفه کاملش را دیدیم دیدیم این است: میزان رأی ملت است و مردم — یا ملت — اسلام را میخواهند. این میزان است.
ببینید این جمله را وقتی تکهاش را میاندازند چه میشود. کل سیستم حکومتی عوض میشود. اگر فقط بگویید میزان رأی ملت است، ملت یعنی چه؟ یعنی تمام سیستم وکیل مردم است؛ مردم چه میخواهند، چه توقعی دارند، او هم باید همان توقعات را اجرا کند. اصلاً اینگونه نیست.
راجع به نصب خاص و نصب عام، آقا را میبیند یا نمیبیند، بحث نکنید. اینها در این بحث مهم نیست. امام خمینی خدمت آقا میرسیدند یا نمیرسیدند مهم نیست. یا به نصب خاص نصب میکند میشود مالک اشتر، یا به نصب عام نصب میکند میشود امام خمینی. بقیه یا تولّی میکنند یا تولّی نمیکنند. ولیّ امر وکیل مردم نیست. نفت هم مال مردم نیست. نفت مال اموال حقوقی امام است. این است که تفاوتهای عمده ایجاد میکند.
تمام معادن مال امام است و تمام معادن الان مال سیستم فرماندهی است؛ مال جایگاه حقوقی ولیّ امر. آهن، نقره، طلا؛ همهٔ اینها اموال حقوقی است، هر جا که این سیستم فرماندهی باشد.
منتها بله، تا وقتی با امام معصوم طرف نیستید میشود نقد کرد؛ اما میشود پذیرفت. یک تکه بگویم. ما در نقد کردن، با عمدهٔ کسانی که نقد میکنند صحبت کردهام. میبینی بعضیها نقد میکنند. میگویم تو که نقد میکنی حرف را گوش دادهای؟ همانطور که اینقدر نقد میکنی، همانطور مینشینی صحبتهای خامنهای را گوش بدهی ببینی ایشان چه میگوید؟ در زمینهٔ اسراف، در زمینهٔ مدیریت بحثهای اجتماعی، در زمینهٔ هستهای، در زمینهٔ جهاد علمی. همینطور مینشینی گوش میدهی؟ میبینی نه. نود و نه درصد نقد میکند، یک درصد گوش میدهد که ببیند چه را نقد کند. این که نمیشود. این نوع برخورد نیست.
بعد میگوییم امیرالمؤمنین هم بود کاری از دستش برنمیآمد توی این سیستم. باید یاد بگیریم اطاعت کردن را. باید یاد بگیریم گوش دادن و اطاعت کردن را.
اصلاً فکر کن ما توی جامعهٔ مدینه بودیم. چه فرقی میکند؟ فکر کن توی زمان امیرالمؤمنین بودیم. خود رهبر و خیلی وقتها مردم، رهبری را به جهت تأیید قوه میدهند به رهبری. چون این حرفی که دارم میگویم اصلاً مال امروز فکر نکن که بخواهی هی موضع سیاسی خاص حساب کنی. این خارج از بحث سیاست است. این بحث دینی است، بحث سیاسی نیست.
خودت را بگذار زمان امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین دارد امور جزئی میگوید؛ نه احکام، دارد مدیریت اجتماع میکند. میگوید اینجا برویم بجنگیم، آنجا برویم بجنگیم، این کار را بکنیم، آن کار را بکنیم. فکر میکنید میگفتیم عجب باریکلا امیرالمؤمنین همینطور میکند؟ نه اینگونه نیست. امام معصوم هم انشاءالله بهزودی تشریف بیاورند، باز اگر آمادهٔ اطاعت نباشیم این کار را نمیکنیم. اگر آمادگی اطاعت نداشته باشیم امام معصوم مجدد بیاید هم مسئله حل نمیشود. مگر کسانی که آنجا بودند چه آدمهای عجیبوغریبی بودند؟ آنها مثل خود ما بودند. آنها هم اطاعت نمیکردند و از جهت عاطفی و احساسی با رهبر برخورد میکردند.
اصلاً فکر کن چیزی داری که دست و پایت همینطور به خودش میرود. مغز ضعیف میشود. مغز اگر دست و پایش مطیع نباشد سیستم خودش به هم میریزد؛ حتی تعادلهایش به هم میریزد. فرض کنید مدتی دست و پایتان را ببندند، یک ماه روی تخت بخوابانند و بلندتان نکنند. وقتی بلندتان کنند مغز شاخههایش را از دست میدهد. فرق خوابیده و نشسته و ایستاده را گم میکند و دیگر درست فرمان نمیدهد. اینها در یک ارتعاشِ همدیگرند. اینکه خود پایین حتی رهبری را تأیید میکنند و با اطاعت به او انرژی میدهند، خودش یک چیز است.
خطبهٔ نوف بکالی و گریهٔ امیرالمؤمنین
همین آخرین خطبهٔ امیرالمؤمنین را در نهجالبلاغه نگاه کنید. از جهت اینکه گفتهاند این آخرین خطبهاش است، چون دو سه روز بعد حضرت شهید میشوند. یا آن چیزی که بهعنوان خطبه در بستر نقل شده که از نظر من وسعتش به اندازهٔ خطبه نیست. همان خطبهٔ معروف نوف بکالی. خود نوف برای حضرت آدم خیلی خاصی بوده. جاهای دیگر در کلمات امیرالمؤمنین هست که مثلاً نوف یک سخن کوتاه سه چهار خطی را از حضرت نقل میکند و معلوم است گاهی نزد حضرت میخوابیده. گویا جایگاه ویژهای داشته.
حضرت نیمههای شب بلند میشوند میفرمایند: نوف، خوابی یا بیداری؟ «أَنْتَ رَاقِدٌ أَمْ رَامِقٌ؟» میگوید بیدارم. «يَا نَوْفُ، طُوبَى لِلزَّاهِدِينَ فِي الدُّنْيَا الرَّاغِبِينَ فِي الْآخِرَةِ». شروع میکند راجع به نماز شب و مناجات شب و کسانی که شب برمیخیزند با خدایشان. جملات کوتاه و بسیار زیبایی دارد. احساس من این است که اینها هم از جملهٔ آخرین سخنان است؛ ارتباط نوف با حضرت — اینها را تحقیق نکردهام ولی به نظرم میآید — شاید از کلمات قصاری باشد که نوف وقتی پیش حضرت در نجف بوده گزارش کرده است.
نوف از اول گزارش میکند؛ حتی خود حضرت را گزارش میکند. میگوید سنگی حُوَیرهٔ مخزومی گذاشت و حضرت رفت بالای آن و «عَلَيْهِ مُدَرَّعَةٌ مِنْ صُوفٍ»؛ یک پیراهن پشمی تنش بود. حمائل شمشیرش از لیف خرما بود و نعلینش از لیف. پیشانیاش مثل زانوی شتر بسته بود از شدت سجده.
بعد حضرت در اوج غربت است. دو سه روز مانده به شهادت، از صفین برگشتهاند؛ همان فضاحتی که در صفین به بار آوردند و حضرت آنجا خرد شده است. کاملاً مشخص است حضرت شکسته است. صفین را ببینید: تا وقتی حرف آن رهبر را گوش میدهند صفین آنگونه میشود؛ به محض اینکه گوش نمیکنند آنگونه میشود. وقتی گوش نمیکنند همان است که قرآن میفرماید تفرقه ایجاد نشود:
«وَأَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَا تَنَٰزَعُوا۟ فَتَفْشَلُوا۟ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ ۖ وَٱصْبِرُوٓا۟ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلصَّٰبِرِينَ» (انفال/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید و نزاع مکنید که سست میشوید و بادتان میرود؛ و شکیبا باشید. خدا با شکیبایان است.
«وَلَا تَنَازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ». فشل میشوید و بادتون درمیرود. این باد و این ابهت را دارید. وقتی حکومت، حکومت اسلامی است میگویید نباید فلان باشد، نباید یکی باشد، آقا اینگونه که اصلاً هیچموقع معنای اولیالامر در جامعه محقق نمیشود. کسی که آشنا به زمان است، آشنا به فرهنگها، آشنا به ادبیات، آشنا به شرایط.
مخالفین میگویند خیر الموجودین. از زبان مخالفین عرض میکنم. گاهی با آنان صحبت میکنیم میگویند حالا کی؟ میگویند نه حالا این که خیر الموجودین است. خب حالا این که خیر الموجودین است، آشنا به فقه هست، آشنا به احکام هست، آشنا به زمان هست. اگر این هم اولیالامر نیست پس کی اولیالامر است؟ اصلاً این آیات به چه درد میخورد؟ اصلاً سیستم وکالت اولیالامر به چه درد میخورد؟
نوف آنجا شروع میکند امیرالمؤمنین را با همان سبک خودش نقل کردن: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي إِلَيْهِ مَصَائِرُ الْخَلْقِ وَعَوَاقِبُ الْأَمْرِ». شروع میکند یک حرف توحیدی، بعد میآید توی مسائل اجتماعی. فیلش یاد هندوستان میکند. یاد کسانی میافتد که کافی بود یک حرف بزند بروند. میگوید: «أَيْنَ عَمَّارٌ؟ أَيْنَ ابْنُ التَّيِّهَانِ؟ أَيْنَ ذُو الشَّهَادَتَيْنِ؟ أَيْنَ نُظَرَاؤُهُمْ؟» کجایند مشابههای اینها؟ همانهایی که میگفتند «تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِيَّةِ»؛ روی مرگ پیمان بسته بودند، تا پای مرگ میرفتند. کجایند آنان؟
بعد وقتی یاد این افراد میافتد، در روایت است دست بر ریش گذاشت و هایهای گریه کرد. رهبر جلو ملت شروع میکند گریه کردن. معلوم است از داخل خرد شده؛ چون کسی گوش نمیدهد. حرفی دارد میزند کسی گوش نمیدهد. از طرفی وابستگی عاطفی به عمار و به مالک و به ابنتیّهان و ذوالشهادتین و این افرادی دارد که مدتها با او آمدهاند. کسانی که دین را اینقدر خوب شناخته بودند.
ذوالشهادتین: درایت دینی، نه حضور فیزیکی
همین ذوالشهادتین. میدانید این از کارهای ویژهٔ پیغمبر بوده که اسم او را گذاشت ذوالشهادتین؟ داستانش را عرض کنم. خزیمهٔ بن ثابت در زمان پیغمبر. پیغمبر از یک اعرابی چیزی میخرند؛ اسب میخرند. اسب خیلی خوبی بوده. بادیهنشینها اسب میفروختند. عدهای میآیند میفهمند اسبی فروخته. میگویند این را به این قیمت فروختی؟ خیلی بیشتر میارزید؛ برو پس بگیر. میگویند پیغمبر آدم خوبی است، برو بگو به این قیمت نفروختم، تو بیخودی به این قیمت دادی.
میرود پیغمبر را توی بازار پیدا میکند میگوید والله من به این قیمت نفروختم. پیغمبر میفرمایند تو به همین قیمت به من فروختی. ذوالشهادتین آنجا بوده. میگوید والله به همین قیمت فروختی. اعرابی میگوید تو حرف نزن، تو که نبودی چرا حرف میزنی. پیغمبر هم به او میفرمایند تو کجا بودی؟
اینجا درایت دینی را نگاه کنید. میگوید ما راجع به اخبار آسمانها خبر میدهی تصدیقت میکنیم؛ حالا سر قیمت یک اسب بخواهیم تصدیق نکنیم؟ «تُخْبِرُنَا عَنْ أَخْبَارِ السَّمَاوَاتِ فَنُصَدِّقُكَ وَلَا نُكَذِّبُكَ»؛ حالا سر یک قیمت بایستیم؟ از همین درایت دینی و عمق فکر دینیاش حضرت رسول لقب ذوالشهادتین میدهند.
بعدها این را مثل یک بمب میگذارند جلو ابوبکر؛ میترکد. یک مناظره توی مسجد دارد. میگوید میدانی پیغمبر گفتند ذوالشهادتین است؟ میدانی شهادت من جای شهادت دو نفر محسوب میشود؟ گفت آره. شروع کرد شهادتهایی داد که له و لوردهاش کرد. یک نفر داشت شهادت دو نفر را میداد. عملاً ابوبکر را در همان یک مناظره له کرد.
اینها اینگونه دارند رهبر را تأیید میکنند. سیستم، همه تأیید میکنند.
نقد با اطاعت؛ سازوکار براندازی نداریم
حالا رسیدیم به «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ». درست، نزاعی شد، اطلاع. خیلی نگرانیم، خیلی دلسوز نظامیم؛ اطلاع بده به سیستم رهبری. به آنجا اطلاع بده. کی گفته نمیشود نقد کرد؟ منتها نقد ببینید مثل همین دست که مغز را نقد میکند. نقد میکند، اطاعت میکند. نقد میکند، اطاعت میکند. مگر اینکه آخرش برسد به نقطهای که عملاً واضح شود این مجموعه از آن حیثیت وکالت عام خارج شده.
چگونه؟ مگر باید حتماً یک راهکار خیلی واضحِ براندازی داشته باشیم؟ مگر ما خدا نداریم؟ چگونه لحظات آخر آقای منتظری را خدا برداشت یک نفر دیگر را گذاشت؟ تا بیخ کار مگر آقای منتظری نرفت؟ آقای بهاءالدینی از قبل گفته بود — آن موقعهایی که برو برو آقای منتظری بود — خیلی برای ولایت دست و پا میزنند، ولی خدا ولایت را داده به سید علی؛ کسی که آن موقع باورش نمیشد. به آقای همتی و اینها گفته بود. خیلی دارند دست و پا میزنند برای ولایت؛ ما که میدانیم این نیست. خدا ولایت را داده به سید علی. چگونه خدا لحظات آخر برداشت؟
اگر این چیز به یک نقطهای برسد باید در یک سازوکاری باشد؛ لازم نیست ما سازوکار براندازی رهبر داشته باشیم. وظیفهٔ ما سازوکار نقد سیستم است: نقد و اطاعت. نقد بهتنهایی هیچ ارزش خاصی ندارد. هی نقد کنیم. هی نقد میکنند. آنقدر نقد میکنند بعد در سطح جامعه گسترش میدهند که طرف امیرالمؤمنین هم باشد میگوید لا رأیَ لِمَن لا یُطاع. تا آخرش.
تو همان جمع، تو همان نوف آخرش، دارد میگوید با اینکه خرد شدهام از دست تمام شرایط، «وَإِنِّي لَأُعَسْكِرُ». من لشکر تهیه میکنم. امام حسین را برداشت، یک لشکر داد به امام حسین، لشکری داد به دیگری، باز دوباره بروند صفین. بروند توی کارزار صفین.
اولیالامر آن است که قبلاً هم گفتیم: اولیالامر منسوبِ معصوم است. برای همین راجع به منکَرش که نباید فاسق باشد، نباید غیرمسلمان باشد، یک چیزهایی نباید باشد کلاً، و منسوب خود معصوم باید باشد. اولیالامر این آدم است که منسوب خود رسول است و منسوب خود او. ابوبکر به نصب خاص منسوب نیست. اصلاً این اولیالامر نیست.
این حرف که خدا حاکمان را بر اساس ظرفیت مردم میگذارد — مردم آن زمان ظرفیتشان همینقدر بود ابوبکر حاکم شود، ظرفیت نداشتند امیرالمؤمنین حاکم شود — حرف درستی نیست. اگر ظرفیت نبود چرا پیامبر تا لحظات آخر، غدیر، فاصلهٔ هشتاد روزه، ایستاد؟ ظرفیت این جامعه این بود که امیرالمؤمنین را بپذیرد. اتفاقاً امیرالمؤمنین وقتی چهارم شد کارش سخت شد. اگر اول بود این نبود.
وقتی جامعه با یک سری بدعتها روبهرو شد — اتفاقاً همانجا در خطبه میگوید کجایند آنان که قرآن میخواندند و بدعت برمیداشتند، اهل بدعتشکنی بودند — بدعتی که امیرالمؤمنین میگوید کجا اتفاق افتاد؟ زمان پیغمبر یا زمان این سه تا؟ میدانی جهت سیاسی عثمان چقدر انرژی جامعه را تحلیل برد؟ مناسبات اقتصادی را آنقدر دستکاری کرد که توقع درست کرد برای طلحه و زبیر و فلان. عایشه از آب چه طلحه و زبیری درست کرد. کسانی را از دست امیرالمؤمنین گرفت که توی سقیفه پیش امیرالمؤمنین بودند. خیلی حرف بود. آنان که همه بریدند. زبیر پیش امیرالمؤمنین بود. زبیر سرتراشیده. عربها موهاشان را بلند میکردند. امیرالمؤمنین برای اینکه یک آبروریزی در مدت خیلی درازی اتفاق نیفتد گفته بود هر کس میخواهد بیاید سرش را بتراشد. از جمله کسانی که سر تراشیدند تا مقابل سقیفه اقدام کنند یکی زبیر بود؛ پایش گیر کرد به لبهٔ در و تمام شد. یکی سلمان بود که پیرمرد بود. همین زبیر را از دستش درآورد. بدعتهایی که در این زمانها گذاشته شد زبیر را درآورد. تازه امیرالمؤمنین وقتی چهارم شد کارش سخت شد.
بله خدا کلاً عالم را اداره میکند؛ این یک بحث عرفانی است. روند عالم میگذرد. ولی روند عالم مگر قرار نبود اُحد توش باشد؟ چرا؟ مگر توی همین اُحد پدر مردم درنیامد در قرآن که چرا اینگونه کردید؟ «قُلْتُمْ أَنَّىٰ هَٰذَا». پرسیدید از خودتان این سؤالها را. سؤالهای مهمی است که گاهی به آن نمیپردازیم. یک اتفاقی میافتد، یک اتفاق دارای پیامهایی است که باید برگردیم حتی المغضوب پیامش را بفهمیم. پرسیدید این از کجا آمد که شما اینگونه شدید؟ یعنی وادار شدید فکر کنید چه شد. آن فکرهای قابل را فکر کنید؛ نه اینکه فکر کردید معلوم شد ما این گردنهها را ول کردیم از پشتگردن آمدند. دارد حال میزند به ریشهها، به عقبها، به غایتها. چی شد که شما اینگونه شدید؟ به این پشتصحنهها دقت کردهاید تا حالا؟
اولیالامر کسی است که باید منسوب معصوم باشد و منسوب پیغمبر. این منسوب بودن و اینکه اطاعتش بیاید کنار اطاعت رسول، یک چیز است. حالا یا به نصب خاص یا به نصب عام. ما هیچموقع ابوبکر را اولیالامر نمیدانیم. ولی مالک اشتر با اینکه به مصر نرسید اولیالامر است. محمد بن ابیبکر اولیالامر مصر بود؛ وقتی متوجه شدند خود حضرت امیر او را از مصر برداشت. پس اصلاً ابوبکر اولیالامر نیست. زمان نصب خاص امیرالمؤمنین منصوب است به نصب خاص و آن غاصب است. واضح است.
اگر بخواهید اطاعتی را در نظر بگیرید که کنار اطاعت رسول باشد و برابری با اطاعت رسول، و ما باید آن را اطاعت کنیم، آن بایدِ اطاعت کردن مال کسی است که خود رسولالله گذاشتهاش. وگرنه ما هیچ بایدی نداریم در اطاعت کردن. ما باید کسی را اطاعت کنیم که رسول گفته باید این را اطاعت کنید. اطاعت پدر و مادر هم خدا گفته اطاعت کنید، اطاعت میکنیم. وگرنه ما بایدی نداریم که شاه باشد، رئیس مملکت باشد، باید اطاعت کنیم. نه. اصلاً دعوی قرآن این نیست.
تقلیدِ محققانه، نه راه پدران
همهچیز را قرآن میبرد تا برساند به نقطهٔ محکم. شما همینطور میتوانید تقلید کنید؟ چرا باید تقلید کنید؟ اصلاً چه معنا دارد تقلید؟ میگویند تقلید کار یک کس دیگر است. ما تقلید همینطور نمیکنیم. ما محققانه تقلید میکنیم، نه مقلدانه. میفهمیم داریم چه کار میکنیم تقلید میکنیم. نه اینکه همینطور تقلید کنیم چون پدرانمان هم تقلید میکردند. اگر اینگونه باشد میشود همان:
«وَقَالُوا۟ رَبَّنَآ إِنَّآ أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَآءَنَا فَأَضَلُّونَا ٱلسَّبِيلَا۠» (احزاب/۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند: پروردگارا، ما از بزرگان و مهترانمان اطاعت کردیم، پس ما را از راه به بیراهه بردند.
ما دنبال اینها راه افتادیم، اینها هم گمراه بودند، ما هم گمراه شدیم. پدرانمان اینگونه میگفتند ما هم اینگونه میگفتیم. خدا همینها را نقد میکند. ما آخرش نباید برسیم به جایی که خودش محکم نیست. ممکن است برسیم به کسی که معصوم نیست، مثل اولیالامری که معصوم نیست. منتها پشتش به کجا باید گرم باشد؟ همینطور روی هوا نه. باید پشتش به رسولی گرم باشد که آن رسول گفته شما باید این را اطاعت کنید.
ما زمان امیرالمؤمنین اگر بودیم باید حرفهای مالک را گوش میکردیم؛ چون نص شده از طرف امیرالمؤمنین. باید گوش میکردیم. حالا حتی اگر میگفت نماز نخوانید؟ نه. گاهی بحث را میبریم جاهایی که خیلی عجیبوغریب است. هی اگر پیغمبر چه بگوید. روایتی است کسی آمده میخواهد بیعت کند. میگوید بزن قدش. میگوید با چه؟ میگوید با اینکه بابات را بروی بکشی. دست میکشد. پیغمبر میگوید بابات را بکشی. طرف میگوید تمام؛ بابام را میکشم. بعد که دستش را میگیرد میگوید میخواستم ببینم پای کار هستی یا نه. ما کی از تو میخواهیم بابات را بکشی؟ ما از تو میخواهیم پدر و مادرت را احترام بگذاری و والدینت را اکرام کنی.
این روایتها را گاهی هی سؤال میکنند. نه اگر آقای خامنهای بگوید نماز نخوان... این فرض اتفاق نمیافتد و این سؤالها عقلایی نیست. اگر حرفی شد مخالف حرف خدا و رسول، قاعده را خود قرآن داده: «فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ». تنازعی اینجا اتفاق افتاد، خدا و رسول تعیینکنندهٔ کارند.
فضل خدا، شایعه، و «لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ إِلَّا قَلِيلًا»
سورهٔ مبارکهٔ توبه را هم بیاورید همین اتکا را ببینید. همان آیه: «وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ إِلَّا قَلِيلًا». اگر فضل خدا و رحمتش با شما نبود جز اندکیتان اسیر این شایعهها نمیشدید؛ همهتان با این خبرهای خوف و امن که توی جامعه پخش میشود به هم ریخته بودید. «لَاتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ» که همینجا میگوید، هم توی سورهٔ آلعمران میگوید این از حلقوم شیطان درمیآید. این حرف شیطانی است. تیزری که خبر امن و خوف میشود همینطور هی پخش میکنند. هی سایت درست میکنند.
خبرنامه یک اخلاق دارد. ما اینها را اینقدر قبول نداریم که همینطور روزنامهها چپ و راست این ور آن ور بنویسند. بابا هدفش یک هدف اقتصادی است. شما چرا این را فکر نمیکنید؟ روزنامهها عمدتاً هدف اقتصادی دارند. شرکتهای داروسازی هدفشان اقتصادی است. چرا روزنامهها نباشد؟ آدم یک خرده شعور خودش را داشته باشد. عقل آکبند به درد نمیخورد؛ مستعملش خوب است. اینها باید پول روزنامه را دربیاورند، مخاطب گیر بیاورند. چهار تا خبر آنگونه میگذارند، چهار تا اینگونه، این را به جان آن میاندازند، آن را به جان این. مثل روزنامههای ورزشی. کیف میکنند به جان هم بیندازند. گرایش دارند اینها را به جان هم بیندازند تا مخاطب گیر بیاید. کار طبیعیشان را میکنند. باید این مسئول نظام را به جان آن مسئول نظام بیندازند، انرژی همه را وسط بگیرند که همه فکر کنند این به آن چه گفت، آن به این چه گفت. مثل سریال میشود که هی باید پیگیری کنی ببینی چه شد.
این جزء اخلاقهای خبرنگاری است که باید حواسمان باشد. «وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ» اگر این فضل خدا و رحمت خدا نبود که این بحث را خدا باز نمیکرد، میگفت شایعه نکنید، این حرف را رو نمیکرد؛ جز اندکی که پای کار ایستادهاند بقیه همه زده بودند این ور آن ور. الان هم همین است. با این پخش شایعه کسی بخواهد پای نظام بایستد خیلی کم میماند که پای نظام بایستد.
«الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ» منظور بازوهای مشورتی هم میتواند باشد؟ اینجا که میگوید رسول و اولیالامر، اینها اهل استنباطند. اتفاقاً از شواهدی است که مشخص میکند آن شأنی از رسول را دارد میگوید که شأن سوم است؛ همان شأنی که باید با مردم مشورت کند:
«فَبِمَا رَحْمَةٍۢ مِّنَ ٱللَّهِ لِنتَ لَهُمْ ۖ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلْقَلْبِ لَٱنفَضُّوا۟ مِنْ حَوْلِكَ ۖ فَٱعْفُ عَنْهُمْ وَٱسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِى ٱلْأَمْرِ ۖ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُتَوَكِّلِينَ» (آلعمران/۱۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به رحمتی از خدا با آنان نرم شدی؛ و اگر درشتخوی سختدل بودی از پیرامونت پراکنده میشدند. پس از آنان درگذر و برایشان آمرزش بخواه و در کار با آنان مشورت کن؛ و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن. خدا توکلکنندگان را دوست دارد.
«وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ». باید مشورت کند با مردم و البته رأی آخر مال خودش است. «فَإِذَا عَزَمْتَ». این همان شأنش است که اهل استنباط خودشانند. خود رسول هم و خود اولیالامر هم آنجا دارند مسئله را استنباط میکنند؛ کارشناسانه بررسی میکنند. این میشود «الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ». به خود اولیالامر میتواند برگردد، به رسول آنجا. ولی طبیعی است که به بازوهای مشورتی هم میگیرد؛ چون آن شأنی را دارد میگوید که شأن مدیریت و رهبری جامعه است و باید مشورت کند.
«لَعَلِمَهُ»: اینجا علم، فعل است. یکی از معانیاش تشخیص دادن و تمییز دادن است. مثل اینکه میگویید تا خدا بداند. در قرآن دیدهاید: «لِيَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِينَ نَافَقُوا» تا خدا منافقین را بشناسد. بشناسد یعنی چه؟ یعنی تمییز بدهد. این علم اینجا در معنای علم فعلی است؛ به معنای تمییز و تشخیص، نه به معنای اینکه آنان میدانند. پس اولیالامر کسانیاند که باید تشخیص بدهند.
استعمال عام در معنای خاص: ناس، مؤمنین، ولیّکم
و جزء مصداق کاملش، مصداق کامل اولیالامر به آن معنای امر که از قبل میچیدیم — امر به معنای عالم امر، «سُبْحَانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ» — مصداق اتمش ائمهٔ هدیاند. ولی اگر معنی امر همین امور معمول جاری باشد، صاحبان واقعی این امور ایناناند. اگر امر را به آن معنای ملکوتی بگیریم اولیالامر چیز دیگری میشود. ائمه را آوردیم جزء همان رسوخ؛ پنج تا دوازده تا گفتیم که ائمه میان جزء همان رسول. تفسیر اجتهادیاش یعنی اولیالامر را اینجا هم بگذار، به شرطی که اولیالامر اطاعت مستقل داشته باشد و آن اطلاقی را بکنیم که «أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ» بشود اطاعت کنار رسول. اگر این را بکنیم آنجا هم اولیالامر باید باشد؛ معنی ندارد آنجا نباشد. پس اینکه رسول گفت ائمه بعد از من ایناناند، آنجا قبول کنیم به آنان هم مراجعه کنیم.
عنوان رسول توی قرآن خیلی قابل کش دادن نیست. این شأن به رسول میخورد، شأن امام. «تفاوتی با من نداری» در این شأن. منتها عنوان رسول وقتی توی قرآن جستوجو میکنید مستقیم میخورد به خود پیغمبر. گاهی با عنوانهای مؤمنین و اولیالامر، رسول را جدا میکند. چنین ظهوری ندارد که بگوییم رسول یعنی میتوانید بگویید امام حسین رسول است. میتوانید بگویید این شأن، همان شأن رسول است. پس در این شأن همان اطاعت است. چون رسول گفت اطاعت کنید. منتها مراتب: با حفظ مراتب. آن بیقید و شرط، این قید و شرط دارد. اطاعت رسول خودش قید و شرط ندارد. اطاعت اولیالامری که معصوم نباشد قید و شرط دارد. ما معنای رسول را نکشاندیم. رسول یعنی رسول.
سورههای آخر مدنی — توبه و مائده — خدا این بحث سماعون و رازداری و خبر پخش نکردن را خیلی تذکر میدهد. سورهٔ مبارکهٔ توبه را ببینید:
«أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تُتْرَكُوا۟ وَلَمَّا يَعْلَمِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ جَٰهَدُوا۟ مِنكُمْ وَلَمْ يَتَّخِذُوا۟ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَلَا رَسُولِهِۦ وَلَا ٱلْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةًۭ ۚ وَٱللَّهُ خَبِيرٌۢ بِمَا تَعْمَلُونَ» (توبه/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پنداشتهاید که رها میشوید، در حالی که خدا هنوز کسانی از شما را که جهاد کردهاند و جز خدا و پیامبرش و مؤمنان همدمِ رازی نگرفتهاند معلوم نداشته است؟ و خدا به آنچه میکنید آگاه است.
«أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تُتْرَكُوا». فکر میکنید ولتان میکنند. «وَلَمَّا يَعْلَمِ اللَّهُ الَّذِينَ جَاهَدُوا مِنكُمْ». هنوز خدا نمیداند. همین علمی که گفتیم. هنوز خدا تشخیص نداده. به علم فعلی تشخیص نداده. یعنی هنوز در بیرون باز نشده، مشخص نشده. نه اینکه خدا علم ذاتی نداشته باشد. فکر میکنید خدا همینطور ولتان میکند. خدا اینقدر به ابتلا میگذارد سره را از ناسره جدا کند. اینگونه نیست. خدا اینگونه آدم را ول نمیکند.
و کسانی که «وَلَمْ يَتَّخِذُوا مِن دُونِ اللَّهِ وَلَا رَسُولِهِ وَلَا الْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةً». ولیجه یعنی همراز. کسانی که غیر خدا و رسول و مؤمنین همراز برای خود انتخاب نمیکنند. رازهاشان، حرفهای سریشان، مخفیشان فقط نسبت به خدا و رسول و مؤمنین است.
این از شواهد بسیار خوب است برای این معنا که گاهی یک عام استعمال میشود در معنای خاص. مثل مؤمنین. اگر منظور مؤمنین جامعهٔ مؤمنین باشد که خب همه میروند توی جامعهٔ مؤمنین؛ آنان هم توی جامعهٔ مؤمنین این حرفها را میگفتند. اینها کدهایی است که از اینجا شروع میشود. اگر گفتند «قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ»، آنان میبینند، مؤمنین هم میبینند. اینکه بگویید مؤمنین منظور همهٔ مؤمنین است، ما شواهدی داریم که اگر این بیفتد توی جانتان انقدر آیه با آن تبیین میشود.
در قرآن گاهی یک کلی را در معنای خاصش استعمال میکند. مثلاً میفرماید:
«أَمْ يَحْسُدُونَ ٱلنَّاسَ عَلَىٰ مَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦ ۖ فَقَدْ ءَاتَيْنَآ ءَالَ إِبْرَٰهِيمَ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ وَءَاتَيْنَٰهُم مُّلْكًا عَظِيمًۭا» (نساء/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا به مردم بر آنچه خدا از فضل خویش به آنان داده رشک میبرند؟ بهراستی ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان ملکی عظیم بخشیدیم.
«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ». دقیقاً ناساش خود شخص پیغمبر است. منتها میگوید ناس. کسانی که حسادت میکنند به مردم. دیدهاید ما هم گاهی یک نفر ما را آزار میدهد میگوییم آقا چرا مردمآزاری میکنی؟ نمیگوییم چرا من را آزار میدهی. یک کلی استفاده میشود دقیقاً حتی موردش خاص است. رجوع بدهید به تفسیر المیزان. آنجا سر همین «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ» استدلال میکنند که ناس شخص خود پیغمبر است. خدا توی قرآن این کار را میکند: یک کلی را در معنای خاصش استعمال میکند.
شما اینکه مؤمنین اینجان، یا اینکه:
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُمْ رَٰكِعُونَ» (مائده/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولیّ شما تنها خداست و پیامبر او و کسانی که ایمان آوردهاند؛ همانان که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا». حالا شما آن را هم بگویید. توی طول تاریخ خیلیها بودهاند توی رکوع صدقه دادهاند. خیلیها زور زدهاند مصداق این آیه بشوند. خیلی از خلفا این کار را کردهاند حتی؛ توی سجده، توی رکوع چیز بدهند، صدقه بدهند. ولی اینکه یک معنای عامی استعمال شود در این معنای خاص، شایع است.
افق جلسهٔ بعد: ابتدای سورهٔ مائده
انشاءالله هفتهٔ بعد که تعطیل است ما نائبالزیارهٔ شما هستیم مشهد. از هفتهٔ بعدش دقیقاً بحث خاص ولایت را شروع میکنیم. از آیات — با اینکه تا حالا زمینههایش بحث شده — از آیات ابتدای سورهٔ مائده میگوییم. با اینکه ابتداش از آیهٔ سهاش به ظاهر ارتباط دارد، چون اصلاً فضای این سوره خیلی فضای خاصی است. سورهٔ مائده خیلی عجیبغریب است. میتوانید خودتان یک دور سورهٔ مائده را بخوانید. آیهٔ سهاش دقیقاً آیهٔ مربوط به غدیر است و نزدیک هم هستیم احتمالاً به آن:
«حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ ٱلْمَيْتَةُ وَٱلدَّمُ وَلَحْمُ ٱلْخِنزِيرِ وَمَآ أُهِلَّ لِغَيْرِ ٱللَّهِ بِهِۦ وَٱلْمُنْخَنِقَةُ وَٱلْمَوْقُوذَةُ وَٱلْمُتَرَدِّيَةُ وَٱلنَّطِيحَةُ وَمَآ أَكَلَ ٱلسَّبُعُ إِلَّا مَا ذَكَّيْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى ٱلنُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُوا۟ بِٱلْأَزْلَٰمِ ۚ ذَٰلِكُمْ فِسْقٌ ۗ ٱلْيَوْمَ يَئِسَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَٱخْشَوْنِ ۚ ٱلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلْإِسْلَٰمَ دِينًۭا ۚ فَمَنِ ٱضْطُرَّ فِى مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍۢ لِّإِثْمٍۢ ۙ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ» (مائده/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حرام شده است بر شما مردار و خون و گوشت خوک و آنچه به نام غیر خدا ذبح شود و خفهشده و کتکخورده و از بلندی افتاده و شاخخورده و آنچه درنده خورده باشد مگر آنچه را تذکیه کرده باشید، و آنچه بر بتکدهها ذبح شود، و اینکه با تیرهای قرعه قسمت کنید؛ این نافرمانی است. امروز کافران از دین شما نومید شدند؛ پس از آنان مترسید و از من بترسید. امروز دینتان را برای شما کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را برایتان بهعنوان دین پسندیدم. پس هر که در گرسنگی ناچار شود بیآنکه به گناه مایل باشد، خدا آمرزندهٔ مهربان است.
از آیهٔ اولش شروع میکنیم؛ چون اول و وسط و آخر اینور آنور هی «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» دارند. یهودیها را میگوید به دلیل اینکه میثاقشان را زیر پا گذاشتند ما لعنتشان کردیم. ابتدا آیه با همین شروع میشود:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَوْفُوا۟ بِٱلْعُقُودِ ۚ أُحِلَّتْ لَكُم بَهِيمَةُ ٱلْأَنْعَٰمِ إِلَّا مَا يُتْلَىٰ عَلَيْكُمْ غَيْرَ مُحِلِّى ٱلصَّيْدِ وَأَنتُمْ حُرُمٌ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ يَحْكُمُ مَا يُرِيدُ» (مائده/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، به قراردادها وفا کنید. چهارپایان برای شما حلال شدهاند جز آنچه بر شما خوانده میشود، در حالی که نباید شکار را حلال شمارید وقتی که احرام دارید. خدا هرچه بخواهد حکم میکند.
از همینجا شروع میشود که انشاءالله بحثی از ابتدای سورهٔ مائده میکنیم تا برسیم به آیات ولایتش.
دعا و حسنِ ختامِ جلسه
خداوندا! ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما و ما را از سربازان خاص آن حضرت قرار ده. هر حظ و بهرهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام برسان. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را مؤید و منصور بدار. این توسلات علمی که این روزها انجام میدهیم به حسن وجه از ما قبول بفرما. همهٔ گذشتگان، ذویالحق، پدران و مادران و معلمانمان و مرحوم علامه طباطبایی را غرق رحمت خود گردان. مقام شهدا را عالیتر بفرما. پدر و مادر ما را از ما راضی و خشنود بدار. همهٔ مرزهای اسلام را عاجلاً و کاملاً به واسطهٔ عافیت بپوشان. توفیق شهادت در رکاب مولایمان حضرت بقیةالله را هرچه زودتر به ما عنایت بفرما. بحق النبی و آله. الفاتحة. والسلام علیک یا رسول الله.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است.