ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 049
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ چهل‌ونهمِ درس «انسان کامل» از سلسلهٔ تفاسیر استاد قاسمیان است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسش‌وپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانی) درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.

مقدمه و قرائت آیهٔ اکمال دین

أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. إِلٰهِي نَسْتَعِينُ. صَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، مغفرت گناهان، و بزرگداشت مقام و حقوق پدر و مادر و معلمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

صفحهٔ صد و هفت. از همان آیهٔ معروف سورهٔ مبارکهٔ مائده آغاز می‌کنیم؛ آیه‌ای که فقرهٔ میانی‌اش محور چندین جلسهٔ ماست و امروز هم باید همان را از نو، با قرینه‌های تازه‌تر، بچرخانیم و ببینیم دقیقاً بر چه محوری ایستاده است:

«حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ ٱلْمَيْتَةُ وَٱلدَّمُ وَلَحْمُ ٱلْخِنزِيرِ وَمَآ أُهِلَّ لِغَيْرِ ٱللَّهِ بِهِۦ وَٱلْمُنْخَنِقَةُ وَٱلْمَوْقُوذَةُ وَٱلْمُتَرَدِّيَةُ وَٱلنَّطِيحَةُ وَمَآ أَكَلَ ٱلسَّبُعُ إِلَّا مَا ذَكَّيْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَى ٱلنُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُوا۟ بِٱلْأَزْلَٰمِ ۚ ذَٰلِكُمْ فِسْقٌ ۗ ٱلْيَوْمَ يَئِسَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَٱخْشَوْنِ ۚ ٱلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ ٱلْإِسْلَٰمَ دِينًا ۚ فَمَنِ ٱضْطُرَّ فِى مَخْمَصَةٍ غَيْرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ ۙ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (مائده/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر شما حرام شد مردار و خون و گوشت خوک و آنچه به نام غیر خدا ذبح شود، و حیوان خفه‌شده و به ضرب کشته‌شده و از بلندی افتاده و شاخ‌خورده، و آنچه درنده خورده باشد مگر آنچه را ذبح شرعی کرده باشید، و آنچه بر نصب‌ها ذبح شود، و اینکه با ازلام قسمت کنید؛ این‌ها فسق است. امروز کسانی که کفر ورزیدند از دین شما نومید شدند؛ پس از آنان مترسید و از من بترسید. امروز دینتان را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را برایتان به عنوان دین پسندیدم. پس هر که در قحطی ناچار شود بی‌آنکه به گناه مایل باشد، خداوند آمرزندهٔ مهربان است.

صلوات خدا بر محمد و آل محمد. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

پس از آنکه عرض شد این فقرهٔ میانی — یعنی همان «ٱلْيَوْمَ يَئِسَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن دِينِكُمْ… ٱلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» — به شأن نزول فقرات بالایی آیه، یعنی فهرست محرمات خوردنی و ذبح، ارتباط ندارد، باید دوباره به همان قرینه‌ای برگردیم که جلسهٔ گذشته باز شد. آن فقرهٔ احکامِ خوردنی، سیاق خودش را دارد؛ این فقرهٔ «امروز» چیز دیگری است. خدا در میانهٔ یک فهرست فقهی، ناگهان از یأس کفار و اکمال دین و رضایت به اسلام سخن می‌گوید. این وسط‌آمدن اتفاقی نیست، اما به آن محرمات هم گره نخورده است. اگر کسی خیال کند اکمال دین یعنی آخرین حکمِ گوشت و ازلام نازل شد، تمام سنگینی آیه را به یک فرع فقهی فروکاسته است.


بازگشت به آیهٔ تبلیغ و تکرار «ما أُنزِلَ إِلَيْكَ»

آیهٔ صفحهٔ صد و نوزده را هم بیاورید؛ همان که جلسهٔ گذشته عرض شد. همان «بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ»:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ ۖ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُۥ ۚ وَٱللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ ٱلنَّاسِ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (مائده/۶۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، آنچه از پروردگارت به سوی تو فروفرستاده شده ابلاغ کن؛ و اگر نکنی رسالتش را نرسانده‌ای. و خدا تو را از مردم نگاه می‌دارد. به‌راستی خدا گروه کافران را هدایت نمی‌کند.

درست می‌بینید: در آیهٔ شصت و هفت. حالا از آیهٔ شصت و چهار که نگاه کنید، می‌بینید خدا همین‌طور مرتب می‌گوید «ما أُنزِلَ إِلَيْكَ»، «ما أُنزِلَ إِلَيْكَ». این تکرار بازی لفظی نیست. قرآن دارد قرآن را می‌گیرد و به یک جزءِ اصلی‌اش گره می‌زند. ببینید از آیهٔ شصت و چهار:

«وَقَالَتِ ٱلْيَهُودُ يَدُ ٱللَّهِ مَغْلُولَةٌ ۚ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا۟ بِمَا قَالُوا۟ ۘ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَآءُ ۚ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم مَّآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ طُغْيَٰنًا وَكُفْرًا ۚ وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ ٱلْعَدَٰوَةَ وَٱلْبَغْضَآءَ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْقِيَٰمَةِ ۚ كُلَّمَآ أَوْقَدُوا۟ نَارًا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا ٱللَّهُ ۚ وَيَسْعَوْنَ فِى ٱلْأَرْضِ فَسَادًا ۚ وَٱللَّهُ لَا يُحِبُّ ٱلْمُفْسِدِينَ» (مائده/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یهود گفتند: دست خدا بسته است. دست‌های خودشان بسته باد و به سزای آنچه گفتند از رحمت دور شدند. بلکه دو دست او گشاده است؛ هرگونه بخواهد انفاق می‌کند. و آنچه از پروردگارت به سوی تو فروفرستاده شده بر طغیان و کفر بسیاری از آنان خواهد افزود. و تا روز قیامت میانشان دشمنی و کینه افکندیم. هرگاه آتشی برای جنگ برافروختند خدا آن را خاموش کرد؛ و در زمین برای فساد می‌کوشند و خدا مفسدان را دوست ندارد.

می‌بینید؟ «وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم مَّآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ طُغْيَٰنًا وَكُفْرًا». بعد آیهٔ بعدش این ترکیب را ندارد. دوباره در آیهٔ شصت و شش می‌آید «ما أُنزِلَ إِلَيْهِم مِّن رَّبِّهِمْ»:

«وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا۟ ٱلتَّوْرَىٰةَ وَٱلْإِنجِيلَ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْهِم مِّن رَّبِّهِمْ لَأَكَلُوا۟ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِم ۚ مِّنْهُمْ أُمَّةٌ مُّقْتَصِدَةٌ ۖ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ سَآءَ مَا يَعْمَلُونَ» (مائده/۶۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را از پروردگارشان به سویشان فروفرستاده شده برپا می‌داشتند، از بالای سر و از زیر پاهایشان می‌خوردند. برخی از ایشان امتی میانه‌رو هستند و بسیاری از آنان بد می‌کنند.

بعد آیهٔ شصت و هفت: «بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ». بعد دوباره در همان سیاق، آیهٔ شصت و هشت:

«قُلْ يَٰٓأَهْلَ ٱلْكِتَٰبِ لَسْتُمْ عَلَىٰ شَىْءٍ حَتَّىٰ تُقِيمُوا۟ ٱلتَّوْرَىٰةَ وَٱلْإِنجِيلَ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ ۗ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم مَّآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ طُغْيَٰنًا وَكُفْرًا ۖ فَلَا تَأْسَ عَلَى ٱلْقَوْمِ ٱلْكَٰفِرِينَ» (مائده/۶۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: ای اهل کتاب، بر چیزی نیستید تا آنکه تورات و انجیل و آنچه را از پروردگارتان به سوی شما فروفرستاده شده برپا دارید. و آنچه از پروردگارت به سوی تو نازل شده بر طغیان و کفر بسیاری از آنان خواهد افزود؛ پس بر گروه کافران اندوه مخور.

در خود همین آیه باز می‌گوید: «وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم مَّآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ طُغْيَٰنًا وَكُفْرًا». می‌بینید این بحثی که جلسهٔ پیش عرض شد — نمی‌دانم حضور ذهنی دارید یا نه — همین است که قرآن هی «ما أُنزِلَ إِلَيْكَ» را تکرار می‌کند. دارد قرآن را می‌گیرد؛ چون معنی «ما أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ» قرآن است. تا قرآن را گرفت، آن را به آن جزءِ اصلی‌اش گره می‌زند. و اصلاً همین جزء است که باید در این آیات بفهمیم: کدام جزء از قرآن است که این‌گونه طغیان و کفر را زیاد می‌کند؟ همان «ما أُنزِلَ إِلَيْكَ». یعنی این جزء چیست که وقتی نازل می‌شود، طغیان و کفرِ عده‌ای را می‌افزاید؟

این آیه معادل دارد. معادل چنین آیه‌ای را در قرآن زیاد داریم. این قرآن شفاست؛ اما شفا برای چه کسی؟ و برای چه کسی خسارت می‌افزاید؟

«وَنُنَزِّلُ مِنَ ٱلْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ ۙ وَلَا يَزِيدُ ٱلظَّٰلِمِينَ إِلَّا خَسَارًا» (اسراء/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از قرآن آنچه را که برای مؤمنان شفا و رحمت است فرو می‌فرستیم، و ستمکاران را جز زیان نمی‌افزاید.

شفاء و رحمة برای مؤمنین؛ و «لَا يَزِيدُ ٱلظَّٰلِمِينَ إِلَّا خَسَارًا». یک بازداری هم در سورهٔ نوح هست:

«فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَآءِىٓ إِلَّا فِرَارًا» (نوح/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس دعوت من جز بر گریزشان نیفزود.

و در جای دیگر همین منطق با واژهٔ نفور آمده است:

«وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِى هَٰذَا ٱلْقُرْءَانِ لِيَذَّكَّرُوا۟ وَمَا يَزِيدُهُمْ إِلَّا نُفُورًا» (اسراء/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی در این قرآن گونه‌گون بیان کردیم تا پند گیرند، و آنان را جز رمیدن نمی‌افزاید.

می‌دانید که دعوت یک نبی — و قرآن به صورت خاص — نفر و فرار و نفور را زیاد می‌کند. باید دقیقاً دید این دشمنان با کدام جزء از این دعوت، با کدام جزء از قرآن، نفر و فرارشان زیاد می‌شود. یعنی کدام مایه از مایه‌های دعوت دین است که نفر ایجاد می‌کند؟ همهٔ قرآن نفر ایجاد نمی‌کند. اصلاً همهٔ قرآن یکی‌اش بحث اعتقادی است؛ یک سری بحث‌های اخلاقی دارد که با بحث‌های اخلاقی همه‌جای دنیا استقبال می‌کنند؛ یک سری احکام دارد که اصلاً کسی با آن‌ها کاری ندارد. یعنی اصلاً سوءِظن به بودن و نبودنِ بسیاری از احکام نیست. حالا مثلاً نفر هم ایجاد نمی‌کند. آدم بگوید برو حج، این برای یک عده نفر ایجاد می‌کند؟ یا مثلاً از دین فراری می‌شوند به خاطر اینکه گفته‌اند نماز بخوانید؟ عملاً نه.

این قرینه — همین قرینه‌هایی که قرآن را در این سیاق به نام «ما أُنزِلَ إِلَيْكَ» آورده و بعد در خود آیهٔ تبلیغ تکلیف این «ما أُنزِلَ إِلَيْكَ» تا حدی روشن می‌شود — عملاً آن جزئی را نشان می‌دهد که آدم از آن فرار می‌کند و تماماً با همان مشکل دارند و همان است که طغیان و کفر را زیاد می‌کند. در تاریخ هم که می‌آیید می‌بینید با همین بوده که مرزها جدا شده است. یعنی این قرینه‌سازی‌هایی که خدا در آیات سورهٔ مبارکهٔ مائده می‌کند، و بعدش هم «وَٱللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ ٱلنَّاسِ»: خدا تو را از شرور این مردم نگاه می‌دارد. مشخصاً این شرور، شرورِ اینکه مثلاً پیامبر را بکشند به آن معنای نخستِ تاریخِ مکه نیست. اگر قرار بود پیامبرکشی فایده‌ای داشته باشد، باید از اول می‌کردند؛ که کردند هم، خواستند هم بکنند. این چیزها نیست.

حالا چرا آیات این‌قدر سربسته گفته می‌شود؟ آن هم یک مسئله است. باید جدا آدم یک بررسی دقیق‌تر از همهٔ آیات ببیند. چرا این‌جور مطالب سربسته در قرآن بیان می‌شود و باید با کار تفسیری دربیاید؟ این جای فکر دارد. این را باید گذاشت مایهٔ ذهنی‌اش که کلاً بنشیند فکر کند: یک نفر وقتی با دین مشکل دارد، با کجای دین مشکل دارد؟ از همان اول که دعوت یک نبی شروع می‌شود، آدم‌ها با کجای دعوتش مشکل دارند؟ چه ادعایی وسط است که آدم‌ها را به مشکل می‌اندازد؟ این سؤالی است که آدم بگذارد روش و فکر کند و همین سؤال را در ذهنش نگه دارد. خیلی چیزها گیرش می‌آید.

چی می‌شود که یک نبی وقتی می‌آید، مثلاً همین که می‌گوید نماز بخوانید یا این بت‌ها را نپرستید، صرف همین است که مشکل درست می‌کند؟ اگر جریان بت‌پرستی این‌جوری بوده که خیلی اصرار داشته‌اند بت‌ها را بپرستند — همین حالا در آن سریال یوسف هم نشان می‌دهند — خداوکیلی آدم تعجب نمی‌کند که با یوسف مشکل دارند به خاطر اینکه بت‌هایشان را نمی‌پرستد؟ الان هم کسی اصلاً مشکل ندارد. اگر تحقیق کنید می‌بینید کسی مشکل ندارد. باید برگشت به دایرهٔ تمدن و مرز تمدن. باید دید از همان اولی که دین آغاز شده تا حال، چه جریانی در مقابل دین شروع به فعالیت کرده است.


مثلث مقابله از آغاز دعوت و جدیت طرفین

آن مثلثی که در مقابل دعوت نبی تجلی می‌کند، در قرآن مشخص است که از همان اول همه جدی‌اند. یعنی همه در اوج جدیت‌اند. جریان بت‌پرستی جدی است سر اینکه خودش را نگه دارد. یهود و نصارا سر جای خودشان جدی‌اند و به هیچ وجه به غیر این راضی نمی‌شوند. مشرکین، یهود، نصارا — این‌ها بسیار جدی‌اند در این قضیه و باید درآورد عملاً که سر چیست که جدی‌اند. این‌ها را خود آدم باید قدری تحقیق کند. ولی از همان اول این مثلث در مقابله تشکیل می‌شود.

از آن طرف هم خدا خیلی جدی است و خدا هم در کمال جدیت برخورد می‌کند. چون این نبی، نبیِ آخر است. این‌جوری نیست که بعدش بخواهد نبی بیاید. آن سنتِ «یقتلون النبیین بغیر حق» اینجا دیگر جاری نمی‌شود:

«إِنَّ ٱلَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ وَيَقْتُلُونَ ٱلنَّبِيِّۦنَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَيَقْتُلُونَ ٱلَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِٱلْقِسْطِ مِنَ ٱلنَّاسِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ» (آل‌عمران/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که به آیات خدا کفر می‌ورزند و پیامبران را به ناحق می‌کشند و کسانی از مردم را که به داد فرمان می‌دهند می‌کشند، به عذابی دردناک بشارتشان ده.

این‌ها نمی‌توانند با کشتنِ این پیامبر داستان را تمام کنند؛ چون پیامبری بعد از او نیست که رشته از نو بسته شود. این جدیت عددی است که آدم می‌بیند؛ و این امیدی که در جبههٔ مقابل هست و می‌خواهد دربیاید که چه امیدی است که دارد به یأس تبدیل می‌شود.


پاسخ‌های مشهور به «الیوم یئس» و نقد محور احکام

جواب‌هایی هم که داده شده عرض شد: می‌گویند مثلاً فتح مکه؛ می‌گویند سورهٔ برائت؛ می‌گویند این‌ها. این‌ها را پنج دقیقه یادتان بیاید که آن جواب‌ها به این‌ها چه بود. تمام این فتح مکه و این‌ها را می‌نشانند — یعنی فتح مکه که سال هشتم شده. جواب‌هایی که داده شده گاهی اوقات قانع‌کننده نیست. گفتیم فتح مکه نیست. به چه دلیل نیست؟ چون هنوز دین کامل نشده. چه دین کامل نشده؟ هنوز یک سری احکام مانده. خب اینجا دارد «أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ». هنوز احکام مانده.

نزول سورهٔ برائت هم نیست. چرا نیست؟ سال نهم. چون وقتی سال هشتم شد و جریان فتح مکه پیش آمد، دیگر واقعاً مشرکین نشستند سر جایشان. یعنی همه نشستند سر جایشان. ولی خب هنوز قرارداد با مشرکین بوده. مثلاً عادات جاهلی که در حج خود مشرکین بوده — می‌آمدند در مکه حتی عریان و آن چیزهایی که در روایت آمده — هنوز می‌آمدند. در سال نهم با نزول سورهٔ برائت عملاً بساط این قضیه هم جمع می‌شود. خب چرا سورهٔ برائت نیست قضیه؟ به خاطر اینکه هنوز احکام مانده.

ببینید گاهی اوقات جواب، حتی جواب‌های بزرگواران، محوریتش رفته سر احکام: هنوز احکام مانده. هنوز بالاخره یک سری احکام هست. روز عرفه نیست. روز عرفهٔ حجةالوداع نیست. چرا نیست؟ هنوز احکام مانده. خب هنوز احکام مانده. یعنی آدم را گیج می‌کند؛ ذهنش اساساً می‌رود سر احکام که نکند این احکام حالا چه احکامی مانده؟ بحث کلاله. یعنی یک بحث فرعیِ فرعی مانده در ارث؛ ارث برادر و خواهر از میت. این حکم که از آیات پایانی سورهٔ نساء است:

«يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ ٱللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِى ٱلْكَلَٰلَةِ ۚ إِنِ ٱمْرُؤٌا۟ هَلَكَ لَيْسَ لَهُۥ وَلَدٌ وَلَهُۥٓ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَكَ ۚ وَهُوَ يَرِثُهَآ إِن لَّمْ يَكُن لَّهَا وَلَدٌ ۚ فَإِن كَانَتَا ٱثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا ٱلثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَكَ ۚ وَإِن كَانُوٓا۟ إِخْوَةً رِّجَالًا وَنِسَآءً فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ ٱلْأُنثَيَيْنِ ۗ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمْ أَن تَضِلُّوا۟ ۗ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (نساء/۱۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از تو فتوا می‌خواهند. بگو خدا دربارهٔ کلاله فتوایتان می‌دهد: اگر مردی بمیرد و فرزندی نداشته باشد و خواهری داشته باشد، نیمی از آنچه بر جای گذاشته از آنِ اوست؛ و او از آن خواهر ارث می‌برد اگر فرزندی نداشته باشد؛ و اگر دو خواهر باشند دو سومِ ترکه از آنِ ایشان است؛ و اگر برادران و خواهرانی باشند، برای مرد مانند بهرهٔ دو زن است. خدا برایتان بیان می‌کند تا گمراه نشوید؛ و خدا به هر چیزی داناست.

خب یعنی واقعاً تمام این‌ها گره می‌خورد به اینکه مثلاً دین این‌قدرش مانده الان؟ و بعد این‌ها سر چیست؟ سر این است که یک سری ذوق‌گیری از روایات هم شاید محورش عوض شده. مثلاً ما این را داریم که ولایت آخر فریضه است. یعنی آخرین فریضه‌ای که آمده بحث ولایت است. اولاً ولایت، خداوکیلی، آخرِ فریضه نیست. اگر مایهٔ ولایت شناخته شود، از آن اول تا آخرش همه‌اش همین است. اصلاً آخر فریضه نیست. آنی هم که گفته‌اند آخر فریضه است، اصلاً مگر ما جریان ولایت را جزو مسائل فروعات مطرح می‌کنیم؟ مگر جریان ولایت جزو فروعات ماست که بگوییم آخر فریضه، و باز محور را ببریم تو احکام؟ آنجا فریضه به معنای واجب، اصلاً در محور دیگری طرح می‌شود.

این مهم است. چون ممکن است بگویید روایت داریم. بله، روایت هم داریم که ولایت آخر فریضه است. منتها آیا «آخر فریضه» یعنی آخر فریضه در فروعات؟ اگر این‌جوری باشد که اصلاً نیست. مگر خود ما به عنوان شیعه قائل نیستیم که هزاران واجب و مستحب — غیر از ذوق اهل تسنن که این را گفته‌اند — آمده است؟ کتاب‌ها نوشته‌اند به نام الفیه و نفلیه و از این دست، که هزاران واجب و مستحب را به صورت شعر درآورده‌اند که به دست اهل‌بیت علیهم‌السلام آمده. تو آن کجا آخر فریضه است پس؟

اینجا مشخص می‌شود که اصلاً این جریانی که حالا اکمالی صورت گرفته یا رضایتی صورت گرفته، محور را نباید برد سراغ بحث فروعات؛ چون فروعات محوری نبوده است و نخواهد بود و نیست. محوری که بخواهد کسی را به یأس بیندازد، کفار را به یأس وادارد، آن‌ها را از دین پشیمان کند، بگوید تمام شده — محور احکام آن محوری نیست که بخواهد این کار را بکند. شاهدش از همان اول است: از همان اول چنین طمعی به دین شروع شد. مگر احکام آمده بود؟ احکام یواش‌یواش در پایان مکه دارد می‌آید. مگر آن موقعی که تمام مخالفت‌ها با دین انجام می‌شد، در محوریت احکام بود؟ نبود؛ چون اصلاً احکام نبود.

پس اصلاً بحث را بردن سر احکام — ولو اینکه بزرگوارانی این بحث را سراغ احکام برده‌اند — یعنی هی بگویند دین مانده، دین کامل نشده، دین کامل نشده، و گاهی اوقات حتی بگویند دین ناقص بوده، محور درستی نیست. ما این سؤال را باید کرد که در این محوری که شما می‌گویید دین ناقص بوده، از همان اول وقتی شروع می‌کنیم چه می‌بینیم؟ این‌ها دوره‌های حلزونی است، یا به قول معروف دوره‌های هرمنوتیکی: وقتی می‌آیی سراغ آیهٔ «ٱلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ» می‌گویی با ظهورش یعنی دین ناقص بوده. وقتی برمی‌گردی محور را پیدا می‌کنی، می‌بینی این محور بوده. دین ناقص نبوده. محور، محور رهبری بوده. رهبری در دین بوده. این محور که بوده. پس کجا دین ناقص بوده که آن موقع تمام این شبهات پیش بیاید که خب پیامبر هم دینش ناقص بوده پس؟ پیامبر هم با دین ناقص بوده؟ پیامبر هم با دین غیرِمرضی بوده؟ چون این شبهات پیش آمده در این آیه: اگر دین ناقص بوده آیا پیامبر هم دینش ناقص بوده؟ اگر دین غیرمرضی بوده — چون «ٱلْيَوْمَ رَضِيتُ» دیگر — یعنی دین تا حالا غیرمرضی بوده؟ خدا از این دین راضی نبوده؟ ظهور اولی همین برمی‌آید. ولی پس از محور‌یابی، مثل اینکه ما آن «ما أُنزِلَ إِلَيْكَ» را یک چیز می‌دیدیم، نشستیم تحلیل کردیم، چیز دیگری فهمیدیم از آن؛ با همان برگشتیم آیات «ما أُنزِلَ إِلَيْكَ» را دورش را برداشتیم و صیقل دادیم. اینجا هم همین است.

از همان اول که می‌گویی دین ناقص بوده — و خیلی هم الان می‌گویند دین ناقص بوده؛ تا حالا چقدر شنیده‌اید این جمله را از منبری‌ها که دین ناقص بوده حالا کامل شده — درست، اولش این به نظر می‌آید؛ ظهور آیه این است. ولی وقتی برمی‌گردی یک نگاه می‌کنی، محور فهمیده می‌شود. می‌آیی روی نقطه‌ای می‌ایستی که می‌بینی محوری که ما داشته‌ایم محور رهبری بوده و اصلاً مشکل هم در همین محور بوده. تمام مشکلات سر همین محور رهبری است. هیچ محور دیگری محورِ مشکل‌دارِ دین نیست و طمع این‌ها نبوده.


«أَكْمَلْتُ» به معنای حفظ کمال، نه تکمیل نقص

این محوری که شناسایی می‌کنید می‌بینید «أَكْمَلْتُ» یعنی «حَفِظْتُ کَمالَه». یعنی کمالش را حفظ کردم. یعنی این دین کامل، این دین مرضی، این‌جوری که داشت پیش می‌رفت در صدد این بود که ناقص بشود. در صدد این بود که غیرمرضی بشود. نه اینکه پیامبر با دین غیرمرضی داشته زندگی می‌کرده و مؤمنین آن وقت هم دینشان غیرمرضی بوده.

به همین چهار تا احکام نیست که بگوییم خدا از این‌ها راضی نبوده. همین چهار تا حکم را داده؛ همین‌ها را اجرا کرده‌اند. خب این دینِ این‌ها غیرمرضی است؟ این دینِ کسانی که شکنجه‌های مکه را تحمل کردند و با همان چند حکم که بوده، یا اوایل مدینه در بدر و این‌ها شهید شدند با همان چند حکم که بوده — آیا دین این‌ها دین غیرمرضی بوده؟ یعنی خدا به دین این‌ها رضایت نداشته؟ تا این‌ها داشتند با دین غیرمرضی پیش می‌رفتند؟ این چیزی که بوده یک دین کاملِ مرضی بوده. از همان اولش خدا مشخص است احساس رضایت دل می‌کند از این دین. این دین مرضی بوده و کامل بوده؛ در همان محوری که محور بحث آیه است. نه اینکه مجموعهٔ احکام و نمی‌دانم چه. این داشته می‌رفته جلو؛ در نقطه‌ای به خطر زوال گرفتار می‌شده. خدا می‌گوید کمالش را حفظ کردم.

حالا شما می‌خواهید بگویید «أَكْمَلْتُ» اصلاً به عنوان «حَفِظْتُ کَمالَه» جای قرآن به کار رفته؟ نرفته. نه. مایهٔ دستمان بسته نیست. ببینید این‌ها را که آدم هی فکر کند خیال می‌کند دستش بسته است برای اینکه این «أَكْمَلْتُ» کجا شاهد دارد. حالا خوب است آدم بگردد شواهد قرآنی اگر جای دیگری هم پیدا کرد پیدا کند. ولی کار تفسیر که کار لغوی نیست که آدم صرفاً یک لغت بگذارد جلو بگوید «أَكْمَلْتُ» یعنی ناقص را کاملش کردم. این کامل بوده، مرضی هم بوده. همه هم که داشتند به دین کاملِ مرضی عمل می‌کردند در این محور بودند؛ محور رهبری. آن موقع هم همین کمالش را خدا حفظ کرده. این در خطر زوال بود. یعنی من این را حفظش کردم. حالا شما بگویید لغت نمی‌گوید. لغت نمی‌گوید نخورَد.


قرآن و جابه‌جا کردنِ افقِ لغت

این‌قدر قرآن از این مایه دارد که لغت را برداشته و کار دیگری با آن کرده. اصلاً از معانی مادی کرده مجرد. این‌قدر لغت را عوض کرده قرآن و استفاده‌ای که از لغات کرده که شما هیچ موقع نباید فقط لغت بگذارید جلو. لغت را می‌گذارند جلو برای اینکه اولین برخوردها را بتوانند بکنند؛ همان لغاتی که این‌ها با آن سبع معلقه می‌سرودند راجع به موی اسبشان. همین را برداشته از فرش به عرش برده. یعنی لغت را از یک کار دیگر کرده.

نمی‌دانم، اولِ امر آدم می‌گذارد جلو: اولی‌الامر یعنی صاحب امر؛ صاحب امر یعنی کسی که امر دستش است، فرمان دستش است. خب این «امر» را خدا در کجاها استفاده کرده؟ اصلاً می‌گوید به نام عالم امر؛ اصلاً برده تو یک جای دیگر امر را. خب اولی‌الامر یک معنی دیگری هم پیدا می‌کند. کمال هم، کمال و رضایت و این‌ها: بله، «أَكْمَلْتُ» اول آدم می‌گوید ناقص بوده کامل شده. ولی یک خرده که جلوتر می‌رود محور درمی‌آید که کجاست. یعنی کامل بوده، کامل مانده. چرا؟ چون قسمتی که اصلاً بخشی که با آن مشکل به وجود می‌آید، همین الان هم اگر کسی خواست فضای نزول را بفهمد همین الان می‌تواند بررسی کند همین دنیا را. چون دنیا اصلاً همین‌جوری دارد. همین‌جوری تکرار می‌شود. اصلاً پاراگراف‌های دنیا همین‌جوری همه‌اش کلاً تکرار می‌شود. اصلاً برای همین بحث عبرت داریم؛ عبرت‌گیری. چون همین‌جوری دارد تکرار می‌شود.

همین الانش یک نگاهی بکند آدم می‌بیند انصافاً آن بخشش که آدم باید حواسش باشد — یا کفار را مأیوس می‌کند یا نمی‌کند — از همان اول با آن کفار و تمام بسیج دنیا آماده می‌شود برای مقابله. بابت نه نماز است، نه روزه است، نه وفا داشتن به محرم. نه اگر وفا داشتن به محرم است به خاطر همان که می‌گویند اسلام زنده می‌ماند. نه به خاطر حج؛ همهٔ دنیا کاروان حج دارند، همهٔ دنیا در آن دعا و گریه می‌خوانند الان. یعنی در آمریکایش، در منهتن، دعا می‌خوانند. می‌بینید که در وسط ناب این‌ها دارند گریه می‌کنند، اشک می‌ریزند، سینه‌زنی می‌کنند. هرچه بگویید. حتی جالب است که پرسیده‌ام از دوستان: به عنوان NGO از خود این‌ها پول می‌گیرند برای این قضیه. به این‌ها پول می‌دهند. این‌ها این‌قدر دیوانه نیستند که به خاطر چیز بی‌خود پول خرج کنند. یعنی تحت عنوان NGO از خود این‌ها پول می‌گیرند برای اینکه افطاری بدهند، نمی‌دانم چه کار کنند، همهٔ این کارها.

اگر این را آدم خوب تحلیل کند، پس چرا هست که می‌بینید سر کوچک‌ترین نقطه — سر اینکه یک نقطه‌ای یک‌هو تشکیل می‌شود به نام جامعهٔ اسلامی، مثلاً حکومت اسلامی — همهٔ دنیا یک‌هو بسیج می‌شود سر این نقطه؟ چون این ادعا در دین وجود دارد که کاری که می‌کند دست را قطع می‌کند. یعنی دست بقیه را. از همان اول با «تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ» شروع می‌شود.

این خیلی عجیب و غریب است. دقیقاً از عواطفِ سوره است؛ سورهٔ عتیقه است. یعنی همان اولش آمده. این‌جوری نیست که گذاشته باشند تو پایان که تازه یک خرده سرِ گوشی جمع مانده باشند گفته باشند حالا «تَبَّتْ يَدَا». این «تَبَّتْ يَدَا» از عواطف سوره است. اصلاً کلاً با «تَبَّتْ» شروع می‌شود قضیه: که بریده باید دستِ فلان این‌ها.

«تَبَّتْ يَدَآ أَبِى لَهَبٍ وَتَبَّ» (مسد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بریده باد دو دست ابولهب، و بریده باد.

این محدوده و حق حکومت و حق حاکمیت و حق حاکمیت خدا بر زمین و بیرون کردن و راندن و قبول نکردن — می‌بینید با این جریان شروع می‌شود و با این است که رهبری و مدیریت اجتماع را خودش به دست بخواهد بگیرد و بخواهد آن حاکمیت الله را پیاده کند. خب این نقطه همان نقطه‌ای است که با آن آدم می‌تواند درگیر شود.

ممکن است کسی بگوید چه اشکالی دارد بگویند دین ناقص بوده و خدا راضی نبوده از این دین؟ چون دینداری ناقص نبوده. یعنی مردم به آن دینی که داشتند درست عمل می‌کردند؛ ولی دین خدا خب به هر حال مثل کسی است که اول دبستان یک ریاضی به او می‌دهند، چهارم دبستان یک ریاضی دیگر. این تشبیه ظاهرپسند است، اما مسئله برمی‌گردد به خود پیامبر. راجع به خود پیامبر که دین پیامبر هم ناقص بوده، خیلی از مفسرین قبول نمی‌کنند. چون با این فراز می‌خواهد دین خود پیامبر هم کامل بشود از ظاهر. و آن موقع دین پیامبر که اصلاً به دین بقیه هیچ ربطی ندارد. اگر بخواهید بگویید آنچه به مردم می‌گفت دین خودش هم کامل بود، اشتباه است؟ چهل‌سالگی بود که ابلاغش شروع شد. خب پیش از آن چه؟ به هر حال مسلمان بود. مسلمان به چه معنا؟ معمول به ابلاغ‌شده از چهل‌سالگی؟ نه این‌جوری نیست.


پرانتز اعتقادی: فرق نبی و رسول و محدَّث

درست است که یک سری ارهاصات دارد نبی. یعنی نبی از همان اولش — یک بحث اعتقادی است که سر جایش باید باز شود — نبی و رسول با هم تفاوت دارند. پیش از آنکه رسول بشود، نبی می‌شود پیامبر. چهل‌سالگی رسول شده. ممکن است پیش از آن نبی شده باشد. چون بعضی این دو را می‌گذارند کنار همدیگر و می‌گویند رسول، رسول؛ نبی، نبی. ولی یک ذوقی در آیات ما هست — بعداً می‌بینید که این در روایات، یعنی در آیات ما اصلاً ذوق نیست، کاملاً واضح جدا شده — که این عبارات را خیال نکنید همین‌جوری دارد یک سری تعریف می‌کند.

راجع به اسماعیل علیه‌السلام می‌گوید:

«فَبَشَّرْنَٰهُ بِغُلَٰمٍ حَلِيمٍ» (صافات/۱۰۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او را به نوجوانی بردبار مژده دادیم.

بعد پایین‌تر در همان سورهٔ صافات راجع به اسحاق علیه‌السلام می‌گوید:

«وَبَشَّرْنَٰهُ بِإِسْحَٰقَ نَبِيًّا مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ» (صافات/۱۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را به اسحاق مژده دادیم؛ پیامبری از شایستگان.

آن «نبیّاً». در جاهایی که می‌بینید راجع به موسی علیه‌السلام می‌نویسد «رسولاً نبیّاً»:

«وَٱذْكُرْ فِى ٱلْكِتَٰبِ مُوسَىٰٓ ۚ إِنَّهُۥ كَانَ مُخْلَصًا وَكَانَ رَسُولًا نَّبِيًّا» (مریم/۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در این کتاب موسی را یاد کن؛ او بنده‌ای مخلص بود و فرستاده‌ای پیامبر بود.

یعنی رسولِ نبی. بعد می‌آیید در سورهٔ حج می‌بینید که سورهٔ حج دارد:

«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِىٍّ إِلَّآ إِذَا تَمَنَّىٰٓ أَلْقَى ٱلشَّيْطَٰنُ فِىٓ أُمْنِيَّتِهِۦ فَيَنسَخُ ٱللَّهُ مَا يُلْقِى ٱلشَّيْطَٰنُ ثُمَّ يُحْكِمُ ٱللَّهُ ءَايَٰتِهِۦ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (حج/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو هیچ فرستاده و هیچ پیامبری نفرستادیم مگر آنکه چون آرزویی کرد شیطان در آرزویش القا کرد؛ پس خدا آنچه را شیطان القا کند می‌زداید، آن‌گاه آیات خود را استوار می‌سازد، و خدا دانای سنجیده‌کار است.

«مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِىٍّ»: هیچ رسولی و هیچ نبی‌ای. کاملاً جدا می‌کند. و این تفصیل، قاطعِ شرکت است. یعنی معلوم است که رسول و نبی دو چیزند. و بعد مشخصاً این است که نبی اول نبی می‌شود بعد رسول می‌شود. یعنی در مقام ابلاغ قرار می‌گیرد. ولی پیش از آن نبی می‌شود. این‌جوری نیست یک‌هو نبی و رسول با همدیگر بشود. اول نبی می‌شود بعد رسول می‌شود؛ و بعضی هم نبی می‌شوند و رسول نمی‌شوند تا آخر. و مطلب هم گره خورده نه در جنبهٔ ولایی‌اش و نه در جنبهٔ ارتباط با مردم؛ در جنبهٔ تأیید مَلَکی‌اش. این‌ها به خواب و به دو جریان بستگی دارد.

این‌ها را حالا در کتاب الحجهٔ کافی ملاحظه بفرمایید. این کتاب الحجه را خداوکیلی به عنوان یک شیعه از سر تا ته شروع کنید. کتاب الحجهٔ کافی را از سر تا ته بخوانید که لااقلش — ممکن هم نفهمید — این روایات را ببینید. کتاب الحجه جایی که فرقش را دارد، بابی دارد این‌جور: «الفرق بین الرسول والنبی والمحدَّث». مطلب نبوت کلاً گره خورده به بحث خواب و خواب دیدن. و این است که می‌گویند خواب اگر کسانی زیاد می‌بینند، یکی از شصت جزء نبوت است. کسانی که زیاد خواب می‌بینند. بعد اصلاً نبی در این صورت وقتی قرار است رسولی هم یک موقع نشود چیست؟ نبی الان وحی گرفته؛ خودش پیغام گرفته. بعد آن موقع ببینید فرقش با محدَّث چیست. این‌ها اولش مَلَک را نمی‌بینند، بعداً مَلَک را می‌بینند. یعنی در همان روایت آمده: «أَرَى المَلَک» یا «لَا أَرَى المَلَک». یعنی مَلَک را می‌بیند. آن جنبهٔ تأیید مَلَکی‌اش در چه رتبه‌ای باشد.

نقل کلاً روایات ما هست که پیامبر جبرئیل را در قالب دحیه می‌دید؛ دحیة بن خلیفة الکلبی. این معروف است که پیامبر به صورت دحیه — یک شخص زیبارویی بوده در خود آن سرزمین به نام دحیه — به این صورت می‌دید. این اوج مطلب رسالتِ نبی است که مَلَک را این‌جوری می‌دیده. حالا این‌ها حرفش زیاد است؛ بگذاریم آش با جاش. این‌ها ان‌شاءالله جایی که فرق نبوت و رسالت است. اگر هم خواستید ببینید، سلطانِ بحثش در همان سورهٔ حج است. یعنی سلطان این بحث در سورهٔ حج است. اگر به تفاسیر مراجعه کنید همان‌جا که «مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِىٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّىٰٓ أَلْقَى ٱلشَّيْطَٰنُ فِىٓ أُمْنِيَّتِهِ» کاملاً رسول را از نبی جدا کرده، ملاحظه می‌فرمایید.

این مال این پرانتز بود. این را قبول داریم. حالا این پرانتز به این بزرگی باز شد. این را قبول داریم ولی داریم دور می‌زنیم در آیه.


بازگشت از پرانتز: محور آیه احکام نیست

خود مفسرین خیلی وقت‌ها نمی‌پذیرند که دین پیامبر دین کاملی نبوده. مگر معیار را احکامش نمی‌گویید؟ هرچه این‌ها می‌گویند، پیامبر همین احکام را داشته انجام می‌داده که این‌ها انجام می‌داده‌اند. یعنی در احکام بالاخره احکام یک چیز اعتقادی نیست که در باطن طرف باشد و کسی نبیند. احکام همین بوده که این‌ها انجام می‌داده‌اند. تفاصیل احکام حج در همین حجةالوداع درآمده. خب پیامبر که یک بار حج نرفته. با این‌ها رفته حج. مرتب می‌رفتند حج. چند تا حج با پیامبر رفته‌اند. تفاصیل احکام حج در همین حجةالوداع درآمده و پیامبر هم خب یک جور دیگری حج می‌کرده و حالا دارد با این جزئیات حج می‌کند. این‌ها هم داشتند پیامبر را می‌دیدند. خب اگر محور در محور احکام باشد، خب پیامبر هم دینش ناقص است. خب نه؛ پیامبر دینش ناقص نبوده.

اگر کسی بگوید دین ناقص بوده اشکال ندارد، دین‌داری یعنی آن چیزی که داده‌اند و عمل کرده‌اند ناقص نبوده — باید دقت کرد از ظواهر در درجهٔ اول عدول نکنیم، اما لفظ آیه «دین» است نه «دین‌داری». با این حال اگر محور، محور احکام باشد، دین ناقص بوده و همین‌جور ناقص مانده. توجه می‌کنید؟ یعنی همین‌جور ناقص بوده و تا آخر عمر پیامبر همین‌جور ناقص بوده. اگر محور احکام باشد دین ناقص بوده و بوده و همین‌جور بوده تا به همین الانش هم هست. چون این جزو اعتقادات رسمی شیعه است که با آمدن حضرت حجت دقیقاً یک سری از تفاصیل احکام خواهد آمد. یک سری واجبات و محرمات بعدها خواهد آمد. همین‌هایی که به عنوان مقیِّدات است؛ همین‌هایی که به عنوان مقیِّدات و مخصِّصات است، به حجت یک سری را خارج می‌کند، یک سری را داخل می‌کند در دین. اگر این محور باشد بله، دین‌داری درست؛ ولی این محوریت احکام که خیلی اوقات در پاسخ بحث رفته سراغ این چیزها، می‌خواهیم بگوییم این محور، محور درستی نیست که آدم این را بزند به احکام.

باید قرینه‌سازی بکنید در بازهٔ احکامی که در خود قرآن آمده. اینجایی که حالا ماها مثلاً می‌گوییم ببین این دیگر آخریش بود که آمده از احکام. چه بوده؟ ارث کلاله. مثلاً تمامه. تمام این دین گره خورده بود الان به ارث کلاله که اصلاً کلاله بعضی‌ها اسمش را نمی‌دانند یعنی چه. خب به ارث کلاله این ارث؛ این دیگر کفار مأیوس شدند، درست شد و دیگر همه زدند بغل؟ این‌ها نیست. یعنی این‌ها را نباید این‌جوری فکر کنیم که در مایهٔ احکام.

ضمن اینکه اصلاً دین مگر احکام است؟ کی گفته دین احکام است؟ مگر کسی گفته که این آیه آخر قرآن بوده؟ برای اذیت، خب مگر بعدش آیه نازل نشده در این هفتاد روز؟ آن‌ها هم دین است دیگر. آن‌ها هم جزو معارف و اخلاق و حکمت و مواعظ و هرچه که هست بالاخره آن هم دین است دیگر. دین هم کامل نشده این‌جوری پس اگر. این‌ها آدم گاهی اوقات یک جواب‌هایی می‌دهد، جواب‌هایی است که جدلی ممکن است باشد. یعنی او دارد در محور احکام فکر می‌کند، آدم در جواب محور احکام بدهد؛ ولی این برای خود آدم فایده‌ای نمی‌خورد این جواب‌ها. برای همین است که باید یک فکر دقیق‌تری بفرمایید.

اگر کسی بگوید اصول احکام بوده، پس یک فریضه مثل نماز؛ یعنی ما چیزی بعد از پیامبر که رفت مثل نماز و روزه نیاوردند و آنچه ائمه فرموده‌اند در واقع احکام این‌ها بوده — باز همین سؤال باقی می‌ماند. یعنی همان غدیر. اولاً باز تصرف در لفظ دارید می‌کنید. یعنی می‌گویید اصول احکام. دین که نگفته اصول احکام. گفته دین. اگر منظورتان حج و نماز و روزه است، این کامل بود خیلی پیش‌تر از این حرف‌ها. چون این‌جوری نیست که فرض بفرمایید اصول نماز نیامده بود، اصول روزه نیامده بود. بالاخره این‌ها تشریع شده بود. در ابواب تجارت و کسب و مکاسب و عمومات قرآنی بود. همهٔ این‌ها بود. اگر این‌هاست، این‌ها قبلاً هم بود. پس نه؛ راجع به اصول احکام نیست. چون اگر قرار بود دین کامل شده باشد از قبل هم کامل بود.

روایت «آخر فریضه» را هم باید محور فریضه‌اش را مشخص کنید. آخر فریضه یعنی چه؟ یعنی آخر احکام‌اند؟ یعنی آخرین چیزهایی که در رساله‌ها آمده؟ نه. اگر منظور اصول احکام است و تشریع کلیات احکام، که این خیلی وقت پیش از این حرف‌ها کامل بود.


عنصر جامعهٔ اسلامی و رهبری؛ و معیار تشخیص از واکنش استکبار

اگر عنصر جامعهٔ اسلامی و رهبری حکومتی را از اسلام بگیرید، اسلام را ذوب کرده‌اید. ممکن است گفته شود اگر کسی مثلاً دلش می‌خواهد در بلاد کفر زندگی کند ولی مسلمان است، حالا به هر دلیلی آنجا زندگی می‌کند، این آدم دین کاملی ندارد چون در جامعهٔ اسلامی نیست؛ و اگر این دلیل کمال دین است، پیش از اینکه پیامبر حکومت تشکیل بدهد دینشان ناقص بوده. این خلطِ مایهٔ دین با شرایط تحقق است.

مایهٔ خود دین است. داریم محور خود دین را مشخص می‌کنیم. کسی که آنجاست — مثل فرض بفرمایید اهل‌بیت خودمان که در دم و دستگاه این‌ها بودند و ساکت بودند. ائمه صامت بودند در حقیقت. این ائمهٔ صامت خودمان را چه می‌گوییم؟ می‌گوییم نه؛ این عنصر، عنصری است که باید باشد. عنصر رهبری را حالا یک موقع نمی‌تواند، موقعیت نیست حکومت را بگیرد دستش. خب نیست. یعنی چنین شرایطی نیست. این طرف نمی‌تواند. هیچ گامی هم برندارد خب این هم درست نیست. بالاخره اگر می‌خورد که گامی بردارد، باید بردارد.

ضمن اینکه بعضی وقت‌ها بحث «التهرّب بعد الهجرة» که به عنوان چیز آمده در گناهان کبیرهٔ خودمان، مال این است که حالا یک نفر برود آمریکا بعد از اینکه پایه… اگر کسی می‌تواند پایه‌های دین را قوی بکند باید برود پایه‌های دین را قوی بکند، پایه‌های حکومت را قوی بکند. این کاملاً جدی است. یعنی اگر کسی می‌تواند حرکت‌هایی انجام بدهد پایه‌های حکومت را قوی بکند، پایه‌های حکومت اسلامی را قوی بکند، پایه‌های اسلام در عنوان حکومتی‌اش را قوی بکند، اصلاً پذیرفته نیست برود مثلاً برای خودش در شرکتی آن‌ور کارت بزند. که چه آنجا دارد چنین کاری می‌کند؟ وقتی این‌ور می‌تواند پایه‌های اسلام را محکم بکند.

خود امام یک دعوی را نشان دادند. خیلی‌ها در سخنرانی‌هاشان اگر دقت بکنی می‌گویند بروید سراغ کاری که دشمن ناراضی شود. یعنی این قالب کار امام است. خودم در سخنرانی‌ها مستقیم شنیده‌ام — حالا شاید نقل به لفظ نکنم ولی قطعاً نقلِ مضمون است — که امام می‌گفتند ما اصلاً از جایی می‌فهمیم کارمان درست است که می‌بینیم آن‌ها چه کار می‌کنند، یعنی چه حرفی می‌زنند. یعنی اگر آن‌ها بگویند — یعنی نظام استکبار بگوید — که این کار خیلی کار بدی است، ما می‌گوییم برای ما کار خوبی است. یعنی اصلاً از روی آن‌ور، این طرف خودشان می‌گفتند ما یک بخشی از تشخیصمان مال این است که ببینیم آن‌ها چه می‌گویند.

این چه فکری است که این‌جوری دارد تشخیص می‌دهد؟ و آن مشکل آن‌ها هم سر چه نکته‌ای است که امام این‌جوری برخورد می‌کند؟ همین این طرف شما یک شعار بده؛ اگر این طرف یک شعار دادی آن طرف هورا کشید، مطمئن باش این شعاری که اینجا باب کردی شعار بی‌خودی بود. یعنی می‌بینی کل دنیا هورا کشید برای اینکه ما یک شعاری این وسط دادیم الان. مطمئن باش این شعار متناسب با زمان نبود؛ این شعار را شما باب کردی. حالا دیگر خیلی نمی‌خواهم وارد بحث سیاسی بشوم ولی اگر شما یک شعاری دادی دیدی دنیا استقبال کرد، این شعار بی‌مزه‌ای بود که راه انداختی. ما در این زمانیم که همه وقتی دندان تیز کرده‌اند. و به عکسش اگر یک جایی پا را گذاشتی که دیدی سر و صدای دنیا درآمد، بدان که پا را جای خوبی گذاشتی. خب این جایی که پا را گذاشتی سر و صدای دنیا — سر و صدای نه ملت‌های مستضعف، سر و صدای استکبار جهانی — درآمد. این استکبار چیزی است که قرآن واژه‌اش را درست کرده. حالا آمده در الفاظ افتاده. فکر می‌کند دارد خطبهٔ نماز جمعه می‌خواند. خب ولی استکبار چیزی بوده که لفظش را خدا درست کرده در قرآن به مایهٔ کسانی که مستکبرانه برخورد می‌کنند.

و نکته‌ای دیگر: ما کل جریان اهل‌بیت را از اینجا اثبات نمی‌کنیم. اگر این‌جوری بودیم که کلاً دینمان — یعنی شیعه بودنمان — بسته به همین یک آیه بود، اگر این یک آیه برداشته می‌شد شیعه نبودیم. اگر این‌جوری باشد درست می‌فرمایید. حالا اگر نه، ما از جاهای مختلف آمده‌ایم شیعه بودن خودمان را ثابت کرده‌ایم، از آیات دیگر ثابت کرده‌ایم. حالا ان‌شاءالله معنای خود ولایت را — که حالا این جلسه، جلسهٔ پایانی هست تا یک ماه دیگر تقریباً — معنای اصلی ولایت را ببینید.


دایرهٔ ولایت در آیات پنجاه و یک تا پنجاه و پنج مائده

بیایید در خود آیه، از آیهٔ پنجاه و یک تا پنجاه و پنج و تا پنجاه و شش شاید هم پنجاه و هفت. این صفحه اصلاً صفحهٔ صد و هفده. از اینجا که مشخص شود دقیقاً معنایش چیست. ما الان هی داریم می‌گوییم همان جریان، همان آن جریان است. هی به نام «بعضی‌ها»؛ دیده‌اید بچه‌ها قهر می‌کنند می‌گویند بعضی‌ها. خب. این فعلاً داریم می‌گوییم همان، آن هرچه که هست. دهانمان بسته است. نمی‌توانیم بگوییم حالا جریان ولایت مثلاً از این کلمات؛ چون خیلی نمی‌شود فعلاً استفاده بکنیم. می‌گذاریم در پنجاه و یک. ببینید آنجایی که دارد «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» همان‌جا باید شروع بشود داستان:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ ٱلْيَهُودَ وَٱلنَّصَٰرَىٰٓ أَوْلِيَآءَ ۘ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍ ۚ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُۥ مِنْهُمْ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (مائده/۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، یهود و نصارا را اولیا مگیرید. برخی از آنان اولیای برخی دیگرند. و هر که از شما آنان را ولی گیرد، از ایشان است. به‌راستی خدا گروه ستمکاران را هدایت نمی‌کند.

این‌ها را اولیا انتخاب نکنید. ببینیم این دایرهٔ «ولا» کجاست. یعنی دوستشان نداشته باشی؟ نصرت نکنی؟ یا تحت حاکمیت نروی؟ یا کدام‌یک از این سه تا؟ یا دوتایش یا سه‌تاش یا یکی‌اش. چون یک ولا هست که ولای محبت است. حالا دوستشان نباید داشته باشیم؟ یا ولا به حقیقتِ نصرت است که کمکشان نباید در جریانی بکنیم؟ یا نه، ولای حکومت است. کدام‌یک از این ولاهاست؟ و آیا هر سه‌تاش هست، دوتاش هست، کدام‌یک هست؟ خود آیات باید به کمک همدیگر بگویند کدام‌ها از این ولاها را نباید داشته باشیم. یک یهودی را نباید دوست داشته باشیم مثلاً؟ یک مسیحی را نباید دوستش داشته باشیم که اولیا نباید باشد این‌جوری برای ما به این معنا؟

عرض کردیم این معنای مولا معنای چندپهلویی است. این معنای مولا معنای چندپهلویی است. به چند تا چیز می‌خورد. این نیست که شما به اهل تسنن بفرمایید کی گفته «مَنْ کُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَٰذَا عَلِیٌّ مَوْلَاهُ» مولایش یعنی دوست داریم. خب شما که عرب نیستید که مولا به معنی دوست داریم دیگر. خب مولا به معنی ناصر داریم. مولا به معنی این‌ها را داریم. معانی را داریم. مولا به معنی چندپهلویی است. این در حقیقت اینجا باید خوب مشخص شود.

آن موقع بعد این تا سورهٔ مائده هم، سورهٔ توبه و مائده را مکرر نخوانید. این چیزی است واقعاً: هرچه هست آن تصویر سه‌بعدی بتواند دربیاید. سورهٔ توبه و مائده را به عنوان سوره‌های پایانی قرآن بخوانید تا این تصویر سه‌بعدی اصلاً خودش دربیاید. اصلاً این‌قدر احتیاج به چیز نیست. خود آدم می‌فهمد. خیلی راحت است. ما الان هی داریم تلاش می‌کنیم برای اینکه چه بکنیم؟ خیلی راحت است؛ یعنی کاملاً کافی است بخوانیم. این دو تا سوره محور این سوره‌ها درمی‌آید. محور مائده درمی‌آید چیست؟ تا آن آیهٔ پنجاه و دویش ببینید یک عده دارند یواش‌یواش می‌زنند بیرون از دین و از دین دارند یک روابط سردی مثلاً پیدا می‌کنند. بعدش چه؟ بعدش بحث ارتداد طرح می‌شود:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِۦ فَسَوْفَ يَأْتِى ٱللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُۥٓ أَذِلَّةٍ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى ٱلْكَٰفِرِينَ يُجَٰهِدُونَ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَآئِمٍ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ ٱللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ ۚ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ» (مائده/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، هر که از شما از دینش برگردد، به‌زودی خدا گروهی را می‌آورد که آنان را دوست دارد و آنان او را دوست دارند؛ در برابر مؤمنان فروتن و در برابر کافران سرفرازند؛ در راه خدا جهاد می‌کنند و از سرزنش هیچ سرزنشگری نمی‌ترسند. این فضل خداست که به هر که بخواهد می‌دهد، و خدا گشایشگر داناست.

بعدش «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ»:

«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُمْ رَٰكِعُونَ» (مائده/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولیّ شما تنها خداست و پیامبر او و کسانی که ایمان آورده‌اند؛ همانان که نماز را برپا می‌دارند و زکات می‌دهند در حالی که رکوع‌کننده‌اند.

می‌رود سراغ بحث ولایت که می‌گوید این‌ها نباشد، «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ» و فلان اینان. پس بگذارید تا حالا در همین وقتی که داریم این آیات را با همدیگر می‌خوانیم ببینید که از آن ابتدا چه برخوردی با پیامبر شده با لاهوت پیامبر.


عزمِ جذبی ملأ در سورهٔ ص و تکرار «قال الملأ» در قصص انبیا

شما صاد را بیاورید. سورهٔ مبارکهٔ ص. این عزمِ جذبی که همه دارند اولاً مشخص شود: همه عزمشان جذب است. به طوری که بسم‌الله بگویید:

«وَٱنطَلَقَ ٱلْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ ٱمْشُوا۟ وَٱصْبِرُوا۟ عَلَىٰٓ ءَالِهَتِكُمْ ۖ إِنَّ هَٰذَا لَشَىْءٌ يُرَادُ» (ص/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اشرافشان به راه افتادند که بروید و بر خدایانتان پایداری کنید؛ این چیزی است که اراده شده است.

این ملأ را ببینید اصلاً چرا قرآن بحث ملأ را مطرح می‌کند؟ و حالا یواش‌یواش این بحث‌ها خودش را نشان می‌دهد. چرا بحث ملأ به عنوان چهره‌های سیاسی مطرح می‌شود؟ چرا اقوام مطرح نمی‌شوند؟ چرا درگیری با اقوام نیست؟ چرا با قومش درگیر نمی‌شود؟ یعنی شما سورهٔ مبارکهٔ شعراء را بخوانید یا سورهٔ مبارکهٔ اعراف. آن‌هایی که داستان انبیا را پشت سر هم آورده. شما ببینید همه‌اش دارد «وَقَالَ ٱلْمَلَأُ مِنْهُمْ»، «وَقَالَ ٱلْمَلَأُ مِنْهُمْ»، «وَقَالَ ٱلْمَلَأُ مِنْهُمْ». این چرا درگیر با ملأ است؟ چرا با چهره‌های سیاسی است؟ چرا با آدم‌های وجیه است؟ چرا با قومش طرف درگیر نیست؟ چرا قوم با طرف درگیر نیست؟ چون مگر چه می‌گیرند این‌ها از هم؟ چرا ملأ درگیرند با این؟ آن موقع این‌ها یواش‌یواش خودش را می‌آورد بالا نشان می‌دهد که آها، ببین این‌ها دارد با هم یک نظام سازگار ایجاد می‌کند این حرف.

«قَالَ ٱلْمَلَأُ مِن قَوْمِهِۦٓ إِنَّا لَنَرَىٰكَ فِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ» (اعراف/۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اشراف قومش گفتند: ما تو را در گمراهی آشکار می‌بینیم.

«قَالَ ٱلْمَلَأُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن قَوْمِهِۦٓ إِنَّا لَنَرَىٰكَ فِى سَفَاهَةٍ وَإِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ ٱلْكَٰذِبِينَ» (اعراف/۶۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اشرافِ کافرِ قومش گفتند: ما تو را در سفاهت می‌بینیم و گمان می‌بریم که از دروغگویانی.

«قَالَ ٱلْمَلَأُ ٱلَّذِينَ ٱسْتَكْبَرُوا۟ مِن قَوْمِهِۦ لِلَّذِينَ ٱسْتُضْعِفُوا۟ لِمَنْ ءَامَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَٰلِحًا مُّرْسَلٌ مِّن رَّبِّهِۦ ۚ قَالُوٓا۟ إِنَّا بِمَآ أُرْسِلَ بِهِۦ مُؤْمِنُونَ» (اعراف/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اشرافِ مستکبرِ قومش به مستضعفانی که ایمان آورده بودند گفتند: آیا می‌دانید که صالح از پروردگارش فرستاده شده است؟ گفتند: ما به آنچه بدان فرستاده شده ایمان داریم.

«وَقَالَ ٱلْمَلَأُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن قَوْمِهِۦ لَئِنِ ٱتَّبَعْتُمْ شُعَيْبًا إِنَّكُمْ إِذًا لَّخَٰسِرُونَ» (اعراف/۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اشرافِ کافرِ قومش گفتند: اگر از شعیب پیروی کنید در این صورت بی‌تردید زیانکارید.

می‌بینید که همه‌اش ملأ است؛ چهره‌ها. یعنی باندهای اقتصادی، چون بحث ملأ و مترفین یعنی چهره‌های سیاسی و چهره‌های اقتصادی — به خصوص چهره‌های سیاسی را که خیلی از آن یاد می‌کند. ولی گاهی اوقات هم به نام مترفین به صورت خاص اشاره می‌کند. این مترفین، این‌هایی که «أُتْرِفُوا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا»، کسانی هستند که در مقابل انبیا قرار می‌گیرند. چون یکی از پیامدهای دعوت انبیا بریدن دست‌های اقتصادی است. دست‌هایی کسانی که فقط روی اقتصاد پنجه می‌اندازند، اصلاً معادلات دست آن‌هاست. و «كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةًۢ بَيْنَ ٱلْأَغْنِيَآءِ مِنكُمْ»: کسانی که مال را برمی‌دارند دست خودشان، کلاً احوالات خودشان می‌کنند. مال را مثل توپ می‌گردانند بین خودشان. این را که هی می‌گوید بحث دولتِ بین اغنیا نکنند:

«مَّآ أَفَآءَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ مِنْ أَهْلِ ٱلْقُرَىٰ فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِى ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْيَتَٰمَىٰ وَٱلْمَسَٰكِينِ وَٱبْنِ ٱلسَّبِيلِ كَىْ لَا يَكُونَ دُولَةًۢ بَيْنَ ٱلْأَغْنِيَآءِ مِنكُمْ ۚ وَمَآ ءَاتَىٰكُمُ ٱلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَىٰكُمْ عَنْهُ فَٱنتَهُوا۟ ۚ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلْعِقَابِ» (حشر/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه خدا از اهل این آبادی‌ها به پیامبرش بازگردانده از آنِ خدا و پیامبر و خویشاوندان و یتیمان و مساکین و درراه‌ماندگان است، تا میان توانگران شما دست‌به‌دست نشود. و آنچه پیامبر به شما داد بگیرید و از آنچه بازتان داشت بازایستید، و از خدا پروا کنید؛ خدا سخت‌کیفر است.

این یکی از پیام‌های دین کلاً این است که زیراب این داستان را می‌زند و اصلاً حتی یک جور گاهی اوقات تبدیلش می‌کند به ضد ارزش. یعنی می‌گوید کسانی که اگر رزق زیاد می‌دادیم چه می‌شد:

«وَلَوْ بَسَطَ ٱللَّهُ ٱلرِّزْقَ لِعِبَادِهِۦ لَبَغَوْا۟ فِى ٱلْأَرْضِ وَلَٰكِن يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَّا يَشَآءُ ۚ إِنَّهُۥ بِعِبَادِهِۦ خَبِيرٌۢ بَصِيرٌ» (شوری/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر خدا روزی را برای بندگانش فراخ می‌کرد در زمین سرکشی می‌کردند؛ ولی به اندازه‌ای که می‌خواهد فرو می‌فرستد. او به بندگانش آگاه بیناست.

اگر لحظهٔ بسط رزق را به یاد داشته باشید، جلسهٔ سه‌شنبه آن روایت از حضرت امیر علیه‌السلام: طرف خانه‌اش بزرگ است، حضرت یک‌دفعه در خانه‌اش می‌گوید چرا خانه‌ات این‌قدر بزرگ است؟ چه کار می‌کنی با خانهٔ بزرگ؟ چرا این‌قدر خانه‌ات بزرگ است؟ یک جوری تبدیلش می‌کند اصلاً به نوعی ضد ارزش که طرف خانه‌اش بزرگ است. بعد می‌گوید تو در آخرت به یک خانهٔ بزرگ احتیاجت بیشتر است. بعد می‌گوید حالا باشد؛ مثل اینکه سعی کن حالا که خانه‌ات بزرگ است اشکال ندارد، ولی شروع بکن صلهٔ رحم بکن، مهمانی بده، حقوق خانه‌ات را بده. همین‌جوری یک خانهٔ بزرگ این‌جوری. می‌بینید که یواش‌یواش دین در نگاهش گاهی اوقات این داشتن‌ها را هم تبدیل به ضد ارزش می‌کند. داشتن بی‌قاعده. طرف همین‌جوری دارد دیگر. مثلاً پول دارد. خب پول دارد باید فقرا چیزی بهشان برسد. نه که کسی خیلی پول دارد بد است؛ نه که پول دارد. خب دارد مثلاً خانه‌اش بزرگ است دیگر. خانه‌اش بزرگ است هیئت بیندازد. خانه‌اش بزرگ است جلسه بیندازد. خانه‌اش بزرگ است چه کار بکند؟ مهمانی بدهد، صلهٔ رحم بکند، تا بتواند آن واجباتش را ادا کند.

«وَٱنطَلَقَ ٱلْمَلَأُ مِنْهُمْ»: این ملأ از آن‌ها آمدند گفتند برخیزید به قومشان. این‌ها را هم یک بار عرض شده در جلسات؛ یک بحث مفصلی شده راجع به اینکه اساساً امورات و خط‌دهی قوم را قوم نمی‌کنند، ملأ می‌کنند. یعنی ملأاند که قوم را خط‌دهی می‌کنند و آخر دشمن می‌سازند برای نبی. منتها خب با چیزهایی، با راهکارهایی که خودشان دارند.


تنها جایی که خود قوم می‌ایستد: شهوات جنسی و داستان لوط

نه تنها، تنها جایی که شما می‌بینید خود قوم می‌افتد وسط، در بحث شهوات جنسی است. در قرآن این را نشان می‌دهد. یعنی تنها جایی است که اگر باب بشود اصلاً احتیاج به ملأ دیگر ندارد. یعنی جریان شهوات جنسی را وقتی سورهٔ مبارکه مثل همان اعراف نگاه بفرمایید، آنجا همین‌جوری که نگاه کنید می‌گوید این‌ها ملأ این‌جوری، ملأ این‌جوری جواب، ملأ این‌جوری، ملأ. می‌رسد نوبت به لوط که می‌رسد می‌گویند اصلاً بحث ملأ دیگر نیست. اصلاً خود قوم پایه است در این قضیه. این قضیه اگر راه بیفتد دیگر اصلاً احتیاج به ملأ ندارد که بخواهد این قضیه را نگه دارد، حفظ کند. خود قوم پا کارش وامی‌ایستد. این هم نکته‌ای است که در خود قرآن هست. یعنی کاملاً با بی‌منطقی تمام هم راه می‌افتد. چون نگاه کنید خودتان آیاتش را: همه‌اش دارد «فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِۦٓ إِلَّا…». اینجا دارد که قوم این‌جوری جواب داد. قوم این‌جوری جواب. مثلاً ملأ این‌جوری جواب داد. می‌رسد نوبت به قوم لوط:

«وَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِۦٓ إِلَّآ أَن قَالُوٓا۟ أَخْرِجُوهُم مِّن قَرْيَتِكُمْ ۖ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ» (اعراف/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پاسخ قومش جز این نبود که گفتند: آنان را از شهرتان بیرون کنید؛ اینان مردمی‌اند که پاکی می‌ورزند.

دیگر اینجا جایی نیست که به لوط جواب بدهند. فقط می‌اندازنش بیرون. می‌گویند اینان «أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ»؛ متطهر یعنی کسی که خودش را به طهارت می‌زند. می‌گویند بیندازید این را از شهر بیرون؛ آدمِ اِمّا و مثلاً این‌جوری. تنها جوابی که باقی می‌ماند برای این داستان همین است.

لذا آن هم خود نه «ٱمْشُوا۟ وَٱصْبِرُوا۟ عَلَىٰٓ ءَالِهَتِكُمْ». می‌گویند بروید و روی آلهه‌هایتان صبر کنید. روی آلهه‌های خودتان صبر بکنید. این سریال یوسف از این جهتش خوب دارد نشان می‌دهد — این بعدش من کلاً این سریال را از جهت هنری و دینی مخالفم ها — ولی خب مثلاً این که آن‌های معبد آمون هستند، این که آن‌ها دارند یک منفعتی گیرشان می‌آید. خب آن‌هایی که این منفعت دارد گیرشان می‌آید، خب آن‌ها این جریان آلهه را کاملاً جدی می‌کنند. یعنی یک کسانی این وسط چیزی گیرشان می‌آید که آن‌ها هستند که این جریان آلهه‌ها را خیلی جدی می‌کنند برای آدم‌ها. «وَٱصْبِرُوا۟ عَلَىٰٓ ءَالِهَتِكُمْ. إِنَّ هَٰذَا لَشَىْءٌ يُرَادُ»: این چیزی است که اراده شده است. یعنی این از آن چیزهایی است که اراده کرده‌ایم دیگر طرفش. یا اراده شده است به این معنا که این‌ها هدف‌گیری کرده‌اند این چیز را، این دین این‌ها را هدف‌گیری کرده که ارادهٔ این‌ها شده؛ یا نه، همین که از خود لفظ هم می‌تواند برآید «إِنَّ هَٰذَا لَشَىْءٌ يُرَادُ» یعنی اینکه این مطلب دیگر ما سر این کوتاه نمی‌آییم. این مطلب اراده‌شده‌ای است دیگر از طرف ما. مطلب اراده شده است. دیگر ما سر این یکی کوتاه نمی‌آییم. این آن محوری است که این‌ها دارند دنبال می‌کنند.


اهل کتاب کوتاه نمی‌آیند: بقرهٔ صد و یازده تا صد و بیست

سورهٔ بقره آیهٔ صد و یازده را بیاورید. حالا تندتند یک سری آیه بخوانیم. این‌ها هم کوتاه نمی‌آیند که بهترین قوم خودشان‌اند:

«وَقَالُوا۟ لَن يَدْخُلَ ٱلْجَنَّةَ إِلَّا مَن كَانَ هُودًا أَوْ نَصَٰرَىٰ ۗ تِلْكَ أَمَانِيُّهُمْ ۗ قُلْ هَاتُوا۟ بُرْهَٰنَكُمْ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۱۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند: هرگز به بهشت درنیاید مگر کسی که یهودی یا نصرانی باشد. این آرزوهای ایشان است. بگو برهانتان را بیاورید اگر راست می‌گویید.

می‌گویند بهترین قوم خود ما هستیم. یا باید یهودی باشد یا باید مسیحی باشد. نه اینکه مسیح و یهودی‌ها با همدیگر توافقی کرده باشند گفته باشند حالا بالاخره یکی از ماها باشد. این‌جوری هم نیست. نشان می‌دهد آن خود آن مثلث هم با هم توافق ندارند. یعنی یهودی می‌گوید یهودی باشد، مسیحی می‌گوید مسیحی باشد. «تِلْكَ أَمَانِيُّهُمْ»: آن‌ها آرزوی آن‌هاست. این‌ها فقط صرف آرزو است. «قُلْ هَاتُوا۟ بُرْهَٰنَكُمْ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ»: برهانتان را بیاورید اگر راست می‌گویید.

می‌آیید در آیهٔ صد و بیستش. می‌بینید از بحث نظری تبدیل به بحث عملی می‌شود:

«وَلَن تَرْضَىٰ عَنكَ ٱلْيَهُودُ وَلَا ٱلنَّصَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ ۗ قُلْ إِنَّ هُدَى ٱللَّهِ هُوَ ٱلْهُدَىٰ ۗ وَلَئِنِ ٱتَّبَعْتَ أَهْوَآءَهُم بَعْدَ ٱلَّذِى جَآءَكَ مِنَ ٱلْعِلْمِ ۙ مَا لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن وَلِىٍّ وَلَا نَصِيرٍ» (بقره/۱۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرگز یهود و نصارا از تو راضی نمی‌شوند تا از ملتشان پیروی کنی. بگو هدایت خدا همان هدایت است. و اگر پس از دانشی که به تو رسیده از هواهایشان پیروی کنی، تو را در برابر خدا هیچ ولی و یاوری نیست.

«وَلَن تَرْضَىٰ عَنكَ ٱلْيَهُودُ وَلَا ٱلنَّصَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ». متابعت کنید اصلاً. اصلاً راضی نمی‌شوند. هیچ موقع از شما راضی نمی‌شوند دیگر. «حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ»: تا اینکه تبعیت از ملت و روششان بکنی. «قُلْ إِنَّ هُدَى ٱللَّهِ هُوَ ٱلْهُدَىٰ». و اگر از هواهایشان پیروی کنی بعد از آن علمی که آمده، «مَا لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن وَلِىٍّ وَلَا نَصِيرٍ».

آیهٔ صد و نه را هم ببینید؛ باید از آنجا می‌دیدیم:

«وَدَّ كَثِيرٌ مِّنْ أَهْلِ ٱلْكِتَٰبِ لَوْ يَرُدُّونَكُم مِّنۢ بَعْدِ إِيمَٰنِكُمْ كُفَّارًا حَسَدًا مِّنْ عِندِ أَنفُسِهِم مِّنۢ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ ٱلْحَقُّ ۖ فَٱعْفُوا۟ وَٱصْفَحُوا۟ حَتَّىٰ يَأْتِىَ ٱللَّهُ بِأَمْرِهِۦٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ» (بقره/۱۰۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بسیاری از اهل کتاب دوست دارند شما را پس از ایمانتان کافر بازگردانند؛ از روی حسدی که در جانشان است، پس از آنکه حق برایشان روشن شد. پس ببخشید و چشم بپوشید تا خدا فرمانش را بیاورد. خدا بر هر چیزی تواناست.

و با صراحتِ نزدیک‌تر در آل‌عمران:

«وَدَّت طَّآئِفَةٌ مِّنْ أَهْلِ ٱلْكِتَٰبِ لَوْ يُضِلُّونَكُمْ وَمَا يُضِلُّونَ إِلَّآ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ» (آل‌عمران/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گروهی از اهل کتاب دوست داشتند شما را گمراه کنند، و جز خودشان را گمراه نمی‌کنند و درنمی‌یابند.

این‌ها خیلی مایل‌اند از اهل کتاب — طوائفی از اهل کتاب — که شما را به گمراهی بکشند. یعنی این‌ها چنین کاری کرده‌اند. «وَمَا يُضِلُّونَ إِلَّآ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَشْعُرُونَ».

بقرهٔ دویست و هفده را هم بیاورید. اینجا با صراحت تمام نشان داده که این‌ها ول نمی‌کنند. این آیات باید با آیات همان ارتداد آنجا هم یک سیاق‌بندی بشود، آن موقع درمی‌آید. این‌ها مهره است. یادتان بیاید هی ما دنبال آن تأثیر سه‌بعدی‌ایم. یعنی هی آیه بخوان بخوان آن تأثیر سه‌بعدی درمی‌آید خودش:

«يَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلشَّهْرِ ٱلْحَرَامِ قِتَالٍ فِيهِ ۖ قُلْ قِتَالٌ فِيهِ كَبِيرٌ ۖ وَصَدٌّ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ وَكُفْرٌۢ بِهِۦ وَٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِۦ مِنْهُ أَكْبَرُ عِندَ ٱللَّهِ ۚ وَٱلْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ ٱلْقَتْلِ ۗ وَلَا يَزَالُونَ يُقَٰتِلُونَكُمْ حَتَّىٰ يَرُدُّوكُمْ عَن دِينِكُمْ إِنِ ٱسْتَطَٰعُوا۟ ۚ وَمَن يَرْتَدِدْ مِنكُمْ عَن دِينِهِۦ فَيَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ فَأُو۟لَٰٓئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَٰلُهُمْ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْءَاخِرَةِ ۖ وَأُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلنَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ» (بقره/۲۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از تو دربارهٔ ماه حرام می‌پرسند که جنگ در آن چگونه است. بگو جنگ در آن بزرگ است؛ و بازداشتن از راه خدا و کفر به او و مسجدالحرام و بیرون راندن اهلش از آن نزد خدا بزرگ‌تر است؛ و فتنه از کشتن بزرگ‌تر است. و پیوسته با شما می‌جنگند تا اگر بتوانند شما را از دینتان بازگردانند. و هر که از شما از دینش برگردد و کافر بمیرد، اعمالشان در دنیا و آخرت تباه شده و آنان اهل آتش‌اند و در آن جاودانه‌اند.

«وَلَا يَزَالُونَ يُقَٰتِلُونَكُمْ»: این‌ها همین‌جوری همواره با شما پیکار می‌کنند. ول نمی‌کنند که. یعنی این کار را نخواهند کرد. این‌ها مدام با شما پیکار خواهند کرد. «حَتَّىٰ يَرُدُّوكُمْ عَن دِينِكُمْ»: تا اینکه شما را از دین مرتد کنند. «إِنِ ٱسْتَطَٰعُوا۟»: اگر بتوانند. «وَمَن يَرْتَدِدْ مِنكُمْ عَن دِينِهِۦ فَيَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ»: از شماست که از دینش مرتد شود بمیرد و کافر؛ اعمالش حبط می‌شود. از این طرف، از آن طرف هم می‌بینید که جدیت خدا همین‌جا نشسته است.


آل‌عمران ۱۸۶: عزم، امتحان جهادی و معنای صبر

آل‌عمران را بیاورید آیهٔ صد و هشتاد و شش. شما خودِ جدیت خدا را هم می‌بینید اینجا. که می‌گوید شما صاحب عزم باید باشید و اصلاً بحث عزم بحث آن تصمیمی است که حتماً طرف می‌خواهد ته قضیه را دربیاورد. بحث عزم در قرآن خیلی بحث جدی است حتی تا اینکه ما اصلاً انبیای اولوالعزم داریم و حتی داریم که به پیامبر گفته:

«فَٱصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُو۟لُوا۟ ٱلْعَزْمِ مِنَ ٱلرُّسُلِ وَلَا تَسْتَعْجِل لَّهُمْ ۚ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوٓا۟ إِلَّا سَاعَةً مِّن نَّهَارٍ ۚ بَلَٰغٌ ۚ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا ٱلْقَوْمُ ٱلْفَٰسِقُونَ» (احقاف/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس صبر کن چنان‌که رسولانِ صاحب‌عزم صبر کردند و برای آنان شتاب مکن. روزی که آنچه وعده داده می‌شوند ببینند گویی جز ساعتی از روز درنگ نکرده‌اند. این ابلاغی است. آیا جز قوم فاسق هلاک می‌شوند؟

مثل اولوالعزم باش. یا داریم که شبیه صاحبِ حوت نباش که اولوالعزم نبود، عزم نداشت:

«فَٱصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تَكُن كَصَاحِبِ ٱلْحُوتِ إِذْ نَادَىٰ وَهُوَ مَكْظُومٌ» (قلم/۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای حکم پروردگارت صبر کن و مانند همدم ماهی مباش آنگاه که ندا داد در حالی که اندوه فروخورده بود.

این عزم در قرآن خیلی است؛ یعنی آن تصمیم‌هایی که طرف کمرش را سفت کرده برای ته قضیه را می‌خواهد دربیاورد این می‌شود عزم؛ وگرنه این تصمیم شل را نمی‌گویند عزم. بعد:

«لَتُبْلَوُنَّ فِىٓ أَمْوَٰلِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ وَلَتَسْمَعُنَّ مِنَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ مِن قَبْلِكُمْ وَمِنَ ٱلَّذِينَ أَشْرَكُوٓا۟ أَذًى كَثِيرًا ۚ وَإِن تَصْبِرُوا۟ وَتَتَّقُوا۟ فَإِنَّ ذَٰلِكَ مِنْ عَزْمِ ٱلْأُمُورِ» (آل‌عمران/۱۸۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً در مال‌ها و جان‌هایتان آزموده خواهید شد، و از کسانی که پیش از شما کتاب داده شده‌اند و از کسانی که شرک ورزیده‌اند آزار بسیار خواهید شنید. و اگر صبر کنید و پروا ورزید، این از عزم کارهاست.

«لَتُبْلَوُنَّ فِىٓ أَمْوَٰلِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ»: در این مسیر دین قطعاً شما به اموالتان و جان‌هایتان امتحان می‌شوید. این‌ها غیر از کلیات بحث امتحان‌هاست. ببینید یک کلیات بحث امتحان داریم که کلاً خدا همه را امتحان می‌کند. اصلاً دنیا دار امتحان است. اصلاً همه‌چیز توش امتحان است حتی شریعت. حتی قرآن بحث شریعت را که می‌کند می‌بینید بحث امتحان را هم تمام می‌کند. شریعت‌ها و اینکه قبله کدام‌وری باشد این کدام‌وری چطوری همه‌اش برای امتحان است. ما از توش امتحان درمی‌آوریم. یک موقعی در مکه می‌گوییم مثلاً به بیت‌المقدس نماز بخوانید. می‌آیید در مدینه با یک یهودی درگیر — می‌بینید آنجا امتحان است آنجا می‌گوییم این‌وری نماز بخوانید. بعدش می‌گوید همهٔ این‌ها برای اینکه در آیهٔ شرع و منهاج هست بعدش می‌گوید این شریعت و فلان این‌ها یک جنبهٔ امتحان به هر حال؛ نه اینکه حقیقت ندارد ولی جنبهٔ امتحان را دارد. این امتحان کلی که خدا «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ» کلاً همه را ما امتحان می‌کنیم.

ولی در این محور نه. بحث این محور بحث این نیست که ما بحث امتحان‌های کلی که همه را امتحان می‌کنند. نه این نیست. خود آیه نشان می‌دهد. دین‌داری قطعاً همراه با امتحان خواهد شد. در مالتان و جانتان. این سبک، سبک دین‌داری جهادی این سبک است. سبکی است که آدم با مال و جانش درگیر با دین می‌شود. یعنی با تمام هویت و شخصیت خودش با دین درگیر می‌شود. و دین با او کار دارد. و این‌جوری این هیچ موقع دین‌داری مطلوب — یعنی مطلوب دینی که دین برایش آمده — یک نفر بالاخره آدم خوبی است برای خودش یک نماز و روزه‌ای هم دارد. این، آن چیز نیست. دین‌داری در افقش اگر به افق جهادی نرسد، در این افق‌های جهادی قرار نگیرد دین‌داری، آن اصلاً آیات این حرف‌ها را نشان نمی‌دهد. نمازش هم نماز وسط جنگ است. دین‌داری‌اش هم دین‌داری وسط جنگ است. همه‌چیز این می‌شود. شما حتماً با دو تا تأکید در اموال و انفس‌تان دارید امتحان می‌شوید در این مسیر دین‌داری.

اول این را موقع حتماً هم این‌جوری می‌شوید که از کسانی که از پیش از شما بهشان کتاب دادیم و کسانی که دقیقاً مشرک‌اند شما اذیت‌های زیادی خواهید شنید. از این‌ها تیکه زیاد. این مسیر، مسیر تیکه‌خوردن است. این مسیر دین‌داری تیکه‌خوردن ملت، اذیت شدن است کلاً؛ باب توش اذیت شدن است. این‌جوری است. می‌گوید حتماً این اتفاق می‌افتد. فکر نکنید اتفاق نمی‌افتد. اگر واقعاً برای آدم ببینی که هیچ‌گونه امتحان نه، اذیت نمی‌شوند همه، چه خوبه. مثلاً همه‌چیز بدون دردسر، نه کسی اذیت، نه آدم خودش اذیت می‌شود، نه به مشکل برخورد می‌کند، نه هیچ اتفاق نمی‌افتد. این یک خرده شاید مشکل داشته باشد. یک خرده حالا اگر مطمئن به راه است می‌تواند شکر کند، شکر عملی بکند. کما اینکه بعد از فتح مکه این اتفاق به صورت مقطعی برای مسلمین افتاد که حالا در اقتدار قرار گرفتند. ولی همین وحشت آن قضیه همین است که دیگر لزومی ندارد از آن‌ها بترسی ولی از من بترسید؛ و آن لسان تهدیدآمیزی که آنجا دارد که از آن‌ها نمی‌خواهد بترسید از من بترسید.


خطبهٔ قاصعه: اعتبار امم و شکنندگی اقتدار

چون این خطبهٔ قاصعه آنجا که اعتبار امم دارد. یک نگاهی بفرمایید خودتان آنجا را. خیلی اعتبار زیبایی است اینجا که می‌گوید:

«فَاعْتَبِرُوا بِحَالِ وَلَدِ إِسْمَاعِيلَ وَبَنِي إِسْحَاقَ وَبَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ فَمَا أَشَدَّ اعْتِدَالَ الْأَحْوَالِ وَأَقْرَبَ اشْتِبَاهَ الْأَمْثَالِ تَأَمَّلُوا أَمْرَهُمْ فِي حَالِ تَشَتُّتِهِمْ وَتَفَرُّقِهِمْ لَيَالِيَ كَانَتِ الْأَكَاسِرَةُ وَالْقَيَاصِرَةُ أَرْبَابًا لَهُمْ … فَتَرَكُوهُمْ عَالَةً مَسَاكِينَ إِخْوَانَ دَبَرٍ وَوَبَرٍ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۱۹۲ / قاصعه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از حال فرزندان اسماعیل و فرزندان اسحاق و فرزندان اسرائیل علیهم‌السلام عبرت گیرید. چه اندازه احوال به هم نزدیک و داستان‌ها همانند است. در کارشان به هنگام پراکندگی و جدایی بنگرید؛ شب‌هایی که کسری‌ها و قیصرها خداوندگارانشان بودند… پس آنان را نان‌خور و تهیدست رها کردند؛ برادرانِ پینه و کُرک شتر.

از حال ولد اسماعیل و اسحاق اعتبار بجویید. ببینید این‌ها را از آن اوج ما کردیمشان عالةً مساکین، اخوانِ دَبَر و وَبَر. ما آن‌ها را از آن اوج اقتدارشان به خاطر اینکه با همهٔ آن عظمت و ثقلی که پیش ما، پیش خدا داشتند، خدا کرد عالةً مساکین. کردشان گدای خیابان‌ها. این ولد اسماعیل و اسحاق این‌هایی که اقتدار این‌قدر داشتند یک موقعی فکر نکنید ما اقتدار شما را نمی‌گیریم ازتان. تاریخ بزرگ‌تر از شماها را دیده. کسانی را دیده که کلیدهای گنج‌هاشان را گروه‌هایی بلند می‌کردند. گروه‌هایی که اولوالقوة بودند مثلاً همه‌شان جزو مردان آهنین. خب؟ این‌ها کلیدهای این گنج‌ها را بلند می‌کردند فقط. تاریخ به خودش «أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَأَكْثَرَ جَمْعًا» دیده. به خودش این‌قدر اقتدار دیده و همهٔ این‌ها را فروآورد و زمین زد.

فکر نکنید شما ثقل خدایید. اگر در همین خط بودید، در همین مسیر بودید، با همین قرآن بودید — یعنی کی، چه ضمانت داده انقلاب بماند؟ چه ضمانت داده چیزی به نام اسلام بماند؟ حکومت اسلامی بماند؟ این چیزها بماند؟ می‌بینید که این‌قدر از راه یواش‌یواش دیده‌اید هی پیام‌های این مدلی دارد می‌دهد. دقت کرده‌اید که پیام‌ها دارد یواش‌یواش میل می‌کند به این سمت. یعنی یک‌هو می‌بینید زیاد توپ پیش کشیده شده، می‌بینید یک‌هو نشست همه‌چیز عوض شد. یعنی پیام آقا دارد میل می‌کند. پیگیری می‌کنم این عبارت‌ها دارد این‌ها دارد تکرار می‌شود دیگر. که حواستان باشد ولی کسی حسنِ امان‌نامه نفرستاده در این کار. این می‌گوید آن‌ها شدند اخوانِ دَبَر و وَبَر. چه برسد به شما که حالا شما اصلاً عددی نیستید مثلاً هنوز.

«وَإِن تَصْبِرُوا۟ وَتَتَّقُوا۟ فَإِنَّ ذَٰلِكَ مِنْ عَزْمِ ٱلْأُمُورِ»: اگر صبر بکنید تقوا به خرج بدهید — که اینجا معلوم است صبر، اینجا خیلی واژهٔ خوبی است برای پیدا کردن معنای صبر. صبر کردن کلاً یعنی برای ما یعنی ساکت ماندن و ساکت نشستن و نکردن، انجام ندادن و نرفتن و این‌ها. خب؟ این صبر کردن تا یعنی تجلّد کردن و بی‌باک کردن و رفتن. مثل یک نفری که دارد کوه می‌رود خسته شده می‌گویند صبر کن. صبر کن نه اینکه بنشین؛ یعنی بیا دیگر. صبر کن یعنی بیا. این که «وَإِن تَصْبِرُوا۟ وَتَتَّقُوا۟ فَإِنَّ ذَٰلِكَ مِنْ عَزْمِ ٱلْأُمُورِ». این از عزم الامور است یعنی از اموری است که «ینبغی أن یُعزَم علیها» است. شایسته است که برایش عزم بشود. این مطلب مایهٔ دین چیزی است که باید برایش عزم بشود. یعنی همه کمرشان را سفت ببندند برای دین‌داری.


خدا خودش وسط آمده: خاموش کردن آتش جنگ و اتمام نور

این تو این کار بعد خدا هم می‌گوید — حالا دیگر آیاتش و وقتمان دارد تمام می‌شود — می‌بینید که خودش آمده وسط دیگر می‌گوید «كُلَّمَآ أَوْقَدُوا۟ نَارًا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا ٱللَّهُ». می‌گوید این دیگر چه نیست؛ این‌ها نور خدا آمده، این‌ها نور الله آمده‌اند پف کنند، بخواهند اراده کنند چه بشود؟ ما چه کار می‌کنیم؟ «وَٱللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ»:

«يُرِيدُونَ لِيُطْفِـُٔوا۟ نُورَ ٱللَّهِ بِأَفْوَٰهِهِمْ وَٱللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِۦ وَلَوْ كَرِهَ ٱلْكَٰفِرُونَ» (صف/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): می‌خواهند نور خدا را با دهان‌هایشان خاموش کنند و خدا تمام‌کنندهٔ نور خویش است هرچند کافران خوش ندارند.

سر این هر آتش جنگی هم این‌ها درست بکنند من می‌ریزم تو سرش. «كُلَّمَآ أَوْقَدُوا۟ نَارًا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا ٱللَّهُ». یعنی خدا هر آتشی این‌ها آمدند درست بکنند معلوم است خدا هم با یک عظمی آمده وسط. یعنی دارد عنایات خاص می‌کند برای این دین آخر.

این که حالا این‌ها چه کار کردند دیگر از اینی که شما بفرمایید که بحث مداهنه با پیامبر را آوردند جلو. یعنی:

«وَدُّوا۟ لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ» (قلم/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دوست دارند نرمش نشان دهی تا نرمش نشان دهند.

به پیامبر دوست دارند که تو مداهنه بکنی تا آن‌ها مداهنه کنند. یعنی تو سست بیایی. مداهنه که می‌دانید معنی اصلیش یعنی چه؟ یعنی ماست‌مالی. یعنی اصلاً دُهن یعنی روغن دیگر. یعنی می‌خواهند که تو ماست‌مالی کنی قضیه را آن‌ها هم ماست‌مالی کنند. یعنی قضیه برود سمت ماست‌مالی یعنی روغن‌مالی. خب؟ «وَدُّوا۟ لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ». بروند سراغ این قضیه.

محاصرهٔ اقتصادی کردند. در آیات هست که در منافقون آیهٔ هفتش ببینید آنجا دارد که این‌ها آمدند تحریم اقتصادی کردند پیامبر را:

«هُمُ ٱلَّذِينَ يَقُولُونَ لَا تُنفِقُوا۟ عَلَىٰ مَنْ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ حَتَّىٰ يَنفَضُّوا۟ ۗ وَلِلَّهِ خَزَآئِنُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَفْقَهُونَ» (منافقون/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان‌اند که می‌گویند بر همراهان پیامبر خدا انفاق نکنید تا پراکنده شوند. و خزانه‌های آسمان‌ها و زمین از آنِ خداست، ولی منافقان درنمی‌یابند.

جنگ کردند، تحریم اقتصادی کردند، همه‌کار کردند. یعنی این دایرهٔ طمع را نگاه بکنید که تا چه حد است و عملاً پیدا کنید در چه محوری است. تحریم اقتصادی کردند، جنگ کردند، تهمت به بیت پیامبر زدند. یعنی ماجرای افک که سورهٔ نور است؛ یعنی تهمت‌های جنسی زدند به خانوادهٔ پیامبر که این‌ها هلِ فساد و فحشا و از این حرف‌ها:

«إِنَّ ٱلَّذِينَ جَآءُو بِٱلْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِّنكُمْ ۚ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُم ۖ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ ۚ لِكُلِّ ٱمْرِئٍ مِّنْهُم مَّا ٱكْتَسَبَ مِنَ ٱلْإِثْمِ ۚ وَٱلَّذِى تَوَلَّىٰ كِبْرَهُۥ مِنْهُمْ لَهُۥ عَذَابٌ عَظِيمٌ» (نور/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که آن تهمت دروغ را آوردند گروهی از خود شمایند. میندارید که برای شما شر است؛ بلکه برای شما خیر است. هر مردی از آنان سهم گناهی را که کرده دارد، و آن که بخش بزرگش را به عهده گرفت او را عذابی بزرگ است.

ببینید آنجا هم این درآوردن مرز طمع و آخرش.


مائده ۸۲: مودت نسبی نصارا و دانشِ غیرمستکبر

اینجا هم نوشته‌ام این مائده هشتاد و دو. ببینیم:

«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ ٱلنَّاسِ عَدَٰوَةً لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلْيَهُودَ وَٱلَّذِينَ أَشْرَكُوا۟ ۖ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُم مَّوَدَّةً لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلَّذِينَ قَالُوٓا۟ إِنَّا نَصَٰرَىٰ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لَا يَسْتَكْبِرُونَ» (مائده/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بی‌گمان سرسخت‌ترین مردم را در دشمنی با مؤمنان، یهود و کسانی که شرک ورزیده‌اند خواهی یافت؛ و نزدیک‌ترینشان را در دوستی با مؤمنان کسانی که گفته‌اند ما نصرانی‌ایم. این از آن روست که از ایشان کشیشان و راهبانی هستند و اینکه استکبار نمی‌ورزند.

اگر هم این را آوردم از اینکه نشان دهیم که این بحث را که ممکن است با این‌ها بگوییم که نه آقا مثلاً این‌ها یک مودتی داشتند. آن‌ها را با آن آیاتی که می‌گوید «وَلَن تَرْضَىٰ عَنكَ ٱلْيَهُودُ وَلَا ٱلنَّصَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ» باید خواند. این نصارا اصلاً راضی نمی‌شوند به شما. و قبولتان ندارند. اولاً حضور نصارا خیلی حضور کمی است؛ یعنی نصارا خیلی حضورشان جدی نیست در مدینه. اینجا هم که دارد می‌گوید مودت، مودت دارند «وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُم مَّوَدَّةً لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟» یعنی یک مقداری عداوتشان کمتر است. یعنی در عداوت این‌ها دیگر کمترند. نه اینکه «أَقْرَبَهُم مَّوَدَّةً» را قرینهٔ آن آیه‌ها نه؛ نه اینکه «أَقْرَبَهُم مَّوَدَّةً» یعنی چه هستند؟ یعنی خیلی دیگر مثلاً آدم‌هایی هستند که با ما خیلی خوب‌اند و دیگر هیچ کاری به کار دین ندارند و این‌ها. از این آیه چنین چیزی درنمی‌آید. این هم دلیلش این است که می‌گوید یک مقداری «أَقْرَبَهُم مَّوَدَّةً»، مودتشان یک مقداری نزدیک‌تر است. این‌ها «لِلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلَّذِينَ قَالُوٓا۟ إِنَّا نَصَٰرَىٰ». این هم دو تا دلیل دارد. تا دلایلش: «ذَٰلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَانًا». این‌هاست که جامعه را می‌سازد. اینان که عملاً خط می‌دهند به بقیه. یعنی که این‌ها از توشان یک سری راهب و یک سری دانشمند دارد توشان. اهل دانش دارد تو این‌ها. «وَأَنَّهُمْ لَا يَسْتَكْبِرُونَ». اهل استکبار هم نیستند.

این‌هایی که توشان دانشمند هست و آن دانشمندی که حالا شما بفرمایید آن دانشمندی که دارد آمریکایی فکر می‌کند اصلاً. قلمش آمریکایی است. فکرش اهل استکبار است. خب الان عمدهٔ کشورهایی که با ما مخالف‌اند و اصلاً با اسلام مخالف‌اند، با حکومت اسلامی، همه‌شان مسیحی‌اند. یعنی از خود آمریکایش بگیرید تا این کشورهای اروپایی. این‌ها مسیحی‌اند. یعنی قلم اگر قلم دانشمند باشد توش انس با دین و این چیزها ازش درمی‌آید. اگر نباشد از توش حرف استکبار درمی‌آید. می‌بینی که از مسائل علمی بگیر — یعنی از اینکه مغز و کنترل مغز بگیر — تا بیاور تا پایین مسائل حکومتی را یک جوری همین دانشمندِ مزدور یک جوری می‌نویسد که همه‌چیز یعنی از صفر تا صد اسلام را بگذارد زیر سؤال. خب این می‌شود یک قلمی که دست استکبار است. این دانشمند فایده ندارد. دانشمندی که دانشش دست استکبار است این به درد نمی‌خورد، هیچ مودتی هم ایجاد نمی‌کند، اعتمادِ به دشمنی ایجاد می‌کند. ولی اگر دانشمند، دانشمند باشد و استکبار نباشد چنین چیزی هست.

یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.


حکمت ۱۵۰ نهج‌البلاغه: شماتتِ دوگانگی قول و عمل

یک دو سه دقیقه دیگر از شما وقت می‌گیرم به عنوان جلسهٔ آخر. جلسهٔ بعد نمی‌دانم با چه ترتیبی خبر خواهند داد دقیقاً وقتش. ولی چون می‌خوریم به ایام محرم و امتحانات پایان ترم، دیگر حالا قطع می‌شود تا برسیم.

یک کلمهٔ قصاری هست البته خیلی قصار نیست. یک کمی بلند است. خیلی کم و خیلی کم بلند است. ولی سید رضی خیلی کیف کرده از این کلام. کلمهٔ قصار صد و پنجاه است. سید رضی بعد از اینکه این کلام را گفته، گفته: «وَلَوْ لَمْ يَكُنْ فِي هَٰذَا الْكِتَابِ إِلَّا هَٰذَا الْكَلَامُ لَكَفَى بِهِ مَوْعِظَةً نَاجِعَةً وَحِكْمَةً بَالِغَةً وَبَصِيرَةً لِمُبْصِرٍ وَعِبْرَةً لِنَاظِرٍ مُتَفَكِّرٍ». اگر در کل نهج‌البلاغه فقط همین یک کلام بود، به عنوان موعظهٔ مفیدی کافی بود و حکمت بالغه و بصیرت برای بینا و عبرت برای ناظر متفکر. این کلام، کلام موعظه‌آمیز خیلی زیبایی است و هی دوتایی دوتایی هم هست و همه‌اش هم در مایهٔ شماتت است و دوتایی دوتایی. که این‌جوری باشد و این‌جوری. دارند شماتت می‌کنند: این‌جوری باشد و این‌جوری.

من این اوایلش را می‌خوانم. می‌فرماید:

«لَا تَكُنْ مِمَّنْ يَرْجُو الْآخِرَةَ بِغَيْرِ عَمَلٍ وَيُرَجِّي التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ يَقُولُ فِي الدُّنْيَا بِقَوْلِ الزَّاهِدِينَ وَيَعْمَلُ فِيهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِينَ إِنْ أُعْطِيَ مِنْهَا لَمْ يَشْبَعْ وَإِنْ مُنِعَ مِنْهَا لَمْ يَقْنَعْ» (نهج‌البلاغه، حکمت ۱۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از کسانی مباش که بدون عمل به آخرت امید می‌بندد و توبه را با آرزوی دراز به تأخیر می‌اندازد؛ در دنیا به گفتار زاهدان سخن می‌گوید و در آن به کردار راغبان عمل می‌کند. اگر از دنیا به او بدهند سیر نمی‌شود و اگر بازش دارند قناعت نمی‌کند.

از کسانی نباش که امید به آخرت می‌برد بدون عمل. یعنی عمل نمی‌کند ولی امید دارد. از این آدم‌ها نباش. «وَيُرَجِّي التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ» با همزه. امید توبه دارد که توبه‌ای خدا نصیبش بکند و توبه بکند. آن موقع هنوز آرزوهای دراز دارد. آرزوهای دراز دنیوی دارد که حالا آرزوی دراز دنیوی این است که مثلاً دکتری بگیرم بعدش این‌جوری می‌کنم، بعد این‌جوری می‌کنم، بعد زن می‌گیرم، بعد این‌جوری می‌کنم و بعد چیزها بشود، بچه‌هام بزرگ می‌شوند بعد فلان این‌جوری هی این‌جوری این‌جوری دارد فکر می‌کند. فرقی ندارد تو یک چیزهای دیگر هم همین آرزوها را بکند. من فلان؛ همهٔ این‌ها که بالاخره رنگ دنیایی دارد.

«يَقُولُ فِي الدُّنْيَا بِقَوْلِ الزَّاهِدِينَ وَيَعْمَلُ فِيهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِينَ.» در دنیا به قول زاهدین حرف می‌زند. یعنی وقتی حرف می‌زند از حرفش زهد و بی‌رغبتی می‌ریزد. یعنی حرف زهد را زیاد می‌زند. حرف این که آدم باید در دنیا بالاخره بی‌رغبت باشد و این بی‌رغبتی بالاخره یک منشأ تزهدی هم باید در آدم ایجاد بکند. ولی «وَيَعْمَلُ فِيهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِينَ» یک جوری عمل می‌کند که این عمل یک مقداری متناسب با حال راغبین است. با دست پس می‌زند با پا پیش می‌کشد. یعنی یک جوری حرف‌های زهد و بی‌رغبتی نسبت به دنیا و این که باید فلان بشود. بعد خودش نوبت خودش که می‌رسد مهمانی‌اش، عروسی‌اش، لباسش، روابطش همه‌اش بوی رغبت به دنیا می‌دهد. این نمی‌شود.

«إِنْ أُعْطِيَ مِنْهَا لَمْ يَشْبَعْ»: وقتی بهش داده می‌شود سیر نمی‌شود. مثل جهنم «هَلْ مِن مَّزِيدٍ» می‌گوید:

«يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ ٱمْتَلَأْتِ وَتَقُولُ هَلْ مِن مَّزِيدٍ» (ق/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که به جهنم می‌گوییم آیا پر شدی؟ و می‌گوید آیا افزون‌تر هم هست؟

هرچه به این جهنم می‌چپانند در جهنم می‌گویند پر شدیم می‌گوید باز هم بده. این بالاخره روحیه‌اش با جهنم یک تناسبی پیدا کرده و هر چقدر می‌دهند سیر نمی‌شود و شکر نمی‌کند. «وَإِنْ مُنِعَ مِنْهَا لَمْ يَقْنَعْ»: اگر منع بشود قناعت نمی‌کند. که همین که داریم.

«يَعْجِزُ عَنْ شُكْرِ مَا أُوتِيَ وَيَبْتَغِي الزِّيَادَةَ فِيمَا بَقِيَ يَنْهَى وَلَا يَنْتَهِي وَيَأْمُرُ بِمَا لَا يَأْتِي يُحِبُّ الصَّالِحِينَ وَلَا يَعْمَلُ عَمَلَهُمْ وَيُبْغِضُ الْمُذْنِبِينَ وَهُوَ أَحَدُهُمْ يَكْرَهُ الْمَوْتَ لِكَثْرَةِ ذُنُوبِهِ وَيُقِيمُ عَلَى مَا يَكْرَهُ الْمَوْتَ مِنْ أَجْلِهِ» (نهج‌البلاغه، حکمت ۱۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از شکر آنچه به او داده‌اند ناتوان است و در آنچه مانده زیادت می‌جوید. نهی می‌کند و خود بازنمی‌ایستد؛ به چیزی فرمان می‌دهد که خودش نمی‌آورد. صالحان را دوست دارد و عملشان را نمی‌کند؛ گناهکاران را دشمن می‌دارد و خود یکی از آنان است. از مرگ به سبب بسیاری گناهانش کراهت دارد و بر همان چیزی که مرگ را به خاطرش خوش ندارد پایدار می‌ماند.

هنوز آن چیزهایی که بهش داده‌اند شکرش را نتوانسته به جا بیاورد. هی می‌گوید من باز هم می‌خواهم. آدم یک چیزهای دیگر — می‌بینی این حقوق دویست‌هزارتومنی خودش را نتوانسته این‌قدر ازش خرج بکند. می‌گوید اگر من حقوق دو میلیونی داشتم این‌قدر خرج می‌کردم. با همین دویست‌هزارتومنی که داری این‌جوری خرج می‌کنی. نه. همان چیزی که می‌گویی من اگر نمی‌دانم این‌جوری بود این‌جوری می‌کردم، همین اینی که داری یک خرده بکن ببین چه اتفاقی می‌افتد. می‌گوید هنوز عاجز از شکر آن‌قدری که بهش داده‌اند؛ آن موقع هی زیادت می‌جوید.

«يَنْهَىٰ وَلَا يَنْتَهِي»: نهی می‌کند ولی منتهی نمی‌شود خودش. یعنی خودش نهی‌پذیر نیست. «وَيَأْمُرُ بِمَا لَا يَأْتِي»: امر می‌کند به یک چیزی که خودش نمی‌آورد آن را، خودش انجام نمی‌دهد.

«يُحِبُّ الصَّالِحِينَ.» ببینید این‌هایی که — من یک بار این را پیش استادی خواندم، چیز زد پر و پوز ما را آورد پایین. گفتیم که ما جزو «يُحِبُّ الصَّالِحِينَ»ایم. گفت این را نگو. این حرف‌ها چیست؟ گفت این حرف بدی است که جزو «يُحِبُّ الصَّالِحِينَ»ایم. چون گفت «يُحِبُّ الصَّالِحِينَ وَلَا يَعْمَلُ عَمَلَهُمْ». من داشتم به عنوان یک چیز خوب می‌گفتم که مثلاً ما درست این اعمال را انجام نمی‌دهیم، ولی دوست داریم. صالحین را دوست داریم ولی اعمال… هرچه ما را زد تهی‌اش کرد. گفت یعنی چه؟ خب این حرف خیلی بی‌خودی است که «يُحِبُّ الصَّالِحِينَ». آدم صالحین را دوست دارد «وَلَا يَعْمَلُ عَمَلَهُمْ» اصلاً عملشان را انجام نمی‌دهد فقط دوست دارد. می‌گویند آقا این محبت‌ها خودش. خب چه می‌گویی؟ بالاخره آدم باید بایستد عمل کند دیگر. اگر یک چیزی هست که خوب است، خب شما باید… می‌بینی وقتی این‌ها احساس است، این‌ها عواطف است. یک چیزی را می‌گذارند با یک موسیقی متن یک چیز شهیدی را یا یک بزرگی را فلان، آدم می‌بیند دلش می‌رود و اشکش جاری می‌شود و این‌ها، این‌ها خیلی وقت‌ها از آن عواطف است. بعد شما بگو اصلاً وقتی که این فیلم تمام می‌شود، بگو یک درصد در مثلاً عمل من تأثیر می‌گذارد. مثلاً من الآن عملم، روشم مثلاً این‌ها عوض می‌شود؟ می‌گوید نه. فقط خیلی حال می‌کنم از اینکه دیدن این کلیپی که این‌جوری پخش شده خیلی لذت می‌برم از این قضیه. این هم می‌شود «يُحِبُّ الصَّالِحِينَ وَلَا يَعْمَلُ عَمَلَهُمْ. وَيُبْغِضُ الْمُذْنِبِينَ وَهُوَ أَحَدُهُمْ.» خیلی بغض از مذنبین دارد در حالی که خودش یکی از آن‌هاست. خودش دارد همان کار را می‌کند.

«يَكْرَهُ الْمَوْتَ لِكَثْرَةِ ذُنُوبِهِ.» از کثرت ذنوبش از مرگ کراهت دارد. می‌گوید کسی — واقعاً زندگی همین است. اصلاً قرآن هم همین است:

«قُلْ إِن كَانَتْ لَكُمُ ٱلدَّارُ ٱلْءَاخِرَةُ عِندَ ٱللَّهِ خَالِصَةً مِّن دُونِ ٱلنَّاسِ فَتَمَنَّوُا۟ ٱلْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۹۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو اگر سرای آخرت نزد خدا ویژهٔ شماست نه دیگر مردم، پس مرگ را آرزو کنید اگر راست می‌گویید.

یعنی راست می‌گویید اگر توانست کسی از مرگ خوشش بیاید معلوم است که خیلی آدم خوبی است. یعنی می‌بینی مرگ، خیلی مرگ چیز خیلی خوبی است. و اگر نتوانست از مرگ خوشش بیاید، از مردن خودش، معلوم است که یک کثرت ذنوبی توش وجود دارد. بالاخره این را قرآن و روایات هم زیاد تأکید می‌کند. کسی از مرگ می‌ترسد که آن‌ور را خراب کرده این‌ور را آباد کرده می‌خواهد از جای آباد برود جای خراب. و این‌ها اگر از یک جای آباد می‌خواهد برود جای آبادتر، جای خراب می‌خواهد برود جای آباد، خب کی بدش می‌آید؟ مگر آدم باید بدش بیاید؟ «وَيُقِيمُ عَلَىٰ مَا يَكْرَهُ الْمَوْتَ مِنْ أَجْلِهِ.» و اتفاقاً به خاطر همان جایی که اکراه ایجاد شده باز هم همان کار را اقامه می‌کند باز. یعنی با اینکه از کثرت ذنوبش است که این اکراه برایش ایجاد شده، باز همان را ادامه می‌دهد.

«يَسْتَعْظِمُ مِنْ مَعْصِيَةِ غَيْرِهِ مَا يَسْتَقِلُّ أَكْثَرَ مِنْهُ مِنْ نَفْسِهِ وَيَسْتَكْثِرُ مِنْ طَاعَتِهِ مَا يَحْقِرُهُ مِنْ طَاعَةِ غَيْرِهِ فَهُوَ عَلَى النَّاسِ طَاعِنٌ وَلِنَفْسِهِ مُدَاهِنٌ يَحْكُمُ عَلَى غَيْرِهِ لِنَفْسِهِ وَلَا يَحْكُمُ عَلَيْهَا لِغَيْرِهِ يَسْتَوْفِي وَلَا يُوفِي» (نهج‌البلاغه، حکمت ۱۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گناه دیگری را بزرگ می‌شمارد در حالی که بیش از آن را از نفس خود خرد می‌گیرد؛ طاعت خود را بسیار می‌شمارد و طاعت دیگران را حقیر می‌دارد. پس بر مردم طعنه‌زن است و با نفس خود مداهنه می‌کند. به سود خود بر دیگری حکم می‌راند و به سود دیگری بر خود حکم نمی‌کند؛ حق خود را تمام می‌ستاند و وفا نمی‌کند.

این تکهٔ آخرش. آن معصیت از غیرش، اگر این معصیت را غیر انجام بدهد چنان برایش عظیم است، همان چیزی که بالاتر از آن را خودش انجام بدهد خیلی برایش ساده است. یعنی خودش که کافی است این مجلس مهمانی را یک نفر دیگر برگزار بکند، کلی تف تف. خودش که برگزار می‌کند بالاتر از آن را این مدلی، خودش چه؟ آنی که کاملاً توجیه دارد و همه‌چیز. و شروع می‌کند می‌برد بالا طاعت خود و کاری که خودش انجام داده آن‌قدر می‌برد بالا که بالاتر از آن را که دیگران انجام داده‌اند تحقیر می‌کند. یعنی بالاترش دیگران انجام داده‌اند کارهای نبوده چیزی انجام نشده؛ کار خودش را بزرگ می‌کند. بر مردم طعنه‌اش زیاد است ولی نسبت به نفس خودش که می‌شود مداهنه. حق خودش را محکم می‌گیرد ولی حق غیر را نمی‌دهد.


دل عرشی، مهمان‌نوازی ابراهیم، و داستان امام باقر با نصرانی

صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ.

این که آدم ببینید این روحیه حالا سر آن بحثی که شد سر بحث — حالا بعداً سر بحث مودت قابل گفتن است — اینکه آدم این که دلش دل عرشی باشد بتواند آدم‌های بد را هم — نه من باب بد بودنشان، من باب آدم بودنشان. اصلاً این سنت را می‌دانید که اولین سنت مهمان‌نوازی مال حضرت ابراهیم است. اولین کسی که مهمان‌نوازی کرده. این چیزی است که در روایات ما آمده. اصلاً مستند به همان جریانِ اجلّه نیز قرآن هم هست. کسی که بحث مهمان‌نوازی را راه انداخته. این است که یک آدم مثل ماء المطر خوب است باشد. کماء المطر یصیب الفاجر والبر. به همه ببارد و یک دل دریایی داشته باشد که همه بیایند و پیش آدم باشند و بخورند و این‌ها.

این‌ها حالات خوشی هم هست سر جای خودش. این آقای عاشقِ رجب‌علی هم مثلاً چیزهایی می‌گفتند یک موقع. گفت به خدا خودم هم عرض کرده بودم که مثلاً تو چرا دنیا را خلق کردی؟ گفت برای احسان. حالا رابطه‌شان چه بوده که این را از خدا پرسیده، چطوری خدا جواب داده، حالا به هر جهت ممکن است حالت منامیه بوده، چیز بوده. بعد برای همان هفته‌ای یک روز سفرهٔ بار عام می‌داشته همه می‌آمدند در خانه‌اش می‌خوردند. و این هم خودش خیلی‌ها می‌گویند یک حالتِ اصل و عُرفِ دل آدم است که آدم دلش ضمن اینکه روی دین، روی مایهٔ دین خیلی محکم است، یک دلی داشته باشی که اهل تغافل باشد، بپوشاند، صفح کند یک مقداری. و خود ائمه با بعضی از این سقف‌های خودشان رابطه — روابط شخصی خودشان — حتی می‌توانستند خیلی غیرت…

این امام باقر را ببینید؛ این نصرانیه را به عنوان داستان آخر بگویم. نصرانی‌ای آمده به امام باقر علیه‌السلام. امام باقر خب در روایاتمان هست چاق بودند، یک مقدار زیادی چاق بودند. خب اسمشان باقر بوده. خب به همین جهت تیکه‌خور بوده این قضیه. آمده به امام باقر گفته: «أَنْتَ بَقَر». خب. بعد امام گفتند که «لَا أَنَا بَاقِر». من باقرم. بعد هر جوری می‌خواسته آنتی‌تز بکند. گفته «أَنْتَ ابْنُ طَبَّاخَة». گفته تو پسر آن مادری هستی که مادرت آشپز است. گفته ذا که حرف تو. حرفش این بوده خب. حرفهٔ مادر. بعد دیگر می‌زند به سیم آخر. می‌گوید «أَنْتَ ابْنُ سَوْدَاءَ زَنْجِیَّةٍ بَدَوِیَّة». می‌گوید تو پسر آن مادری هستی که سیاه حبشی نابکار خلافکار.

این که می‌گوید امام باقر — ببینید امام باقر خیلی جا داشته بگویند که به من به عنوان امام باقر توهین می‌کنی. می‌دانی به دین داری توهین می‌کنی. حالا اگر به من می‌گفتند کلی بحث می‌کردم به دین و خدا و پیامبر و که الان به دین توهین شد و من که نمایندهٔ خدا در زمینم و الان این‌ها این مدلی. امام این‌جوری جواب می‌دهند. می‌گویند که اگر تو راست می‌گویی خدا او را ببخشد و اگر دروغ می‌گویی و اگر اشتباه می‌کنی خدا تو را ببخشد. دارد «فَأَسْلَمَ النَّصْرَانِی». یعنی همان‌جا دیگر ایمان می‌آورد. یعنی این دل وسیع داشتن چیزی است که به هر جهت ضمن منسجم بودن و محکم بودن روی دین این است که مهم است. یعنی ایناهاش که لبهٔ تیغ می‌شود. چونکه آدم می‌بیند که آن‌قدر روی مایهٔ دینی محکم می‌شود، می‌شود غیرت، می‌شود شمشیر اصلاً. یعنی حکم، حکمتی می‌شود شمشیر. ولی اگر بتواند ضمن اینکه غیرت‌های دینیش سر جایش است این حیرت دینیش و این حیرت وجودیش و این که همهٔ خلق الله همه این‌جورند این هم سر جای خودش به عنوان نکته خوب است.


دعا و حسن ختام جلسه

خدایا خدوندا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما و از سربازان خاص ایشان ما را قرار بده. خدایا این محرمی که در پیش است با فیوضات کامل بر ما بگذران. هر حزن و آهی در هر جای این عالم هست را به حضرت امام عاید و واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را مؤید و منصور بدار. همهٔ گذشته‌ها، رفته‌ها، ذوی‌الحق، پدر، مادر، معلم‌هایمان را میهمان خوانِ کرم اباعبدالله الحسین قرار بده. همهٔ مریض‌های اسلام، مریض‌های منظور را عاجلاً و کاملاً شفا عنایت بفرما. مقام شهدا را عالی‌تر بگردان. توفیق شهادت در رکاب حضرت صاحب‌الامر زمان را هرچه زودتر به همهٔ ما عنایت بفرما؛ بالنبی و آله. الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.


پاورقی توضیحی: متنِ این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازیِ صوتی (ASR) و گفتارِ شفاهیِ استاد در جلسهٔ چهل‌ونهم سلسلهٔ «انسان کامل» ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. منبعِ گفتار فایلِ خامِ پیش از نشانِ Segments است و خودِ قطعاتِ زمانی در خروجی نیامده. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده و فقط پاسخ و تقریرِ استاد مانده است. متنِ عربیِ آیات از رسم عثمانی منابع معتبر درج شده و روایاتِ نهج‌البلاغه به همان بخشی که استاد خوانده یا صریحاً ارجاع داده محدود مانده است. ترجمه‌های ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده، نه از زبان استاد. آیه‌ای که استاد به آن اشاره نکرده اختراع نشده است.