یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده، پرسشوپاسخ حاضران و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
آغاز بحث ولایت در آیات سورهٔ مائده
أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
صفحهٔ صد و هفده را باز کنید. آیهٔ پنجاه و پنجم سورهٔ مبارکهٔ مائده. از این جلسه به بعد، بحث خودِ «ولایت» بهعنوان ولایت، بهصورت خاص مورد دقت قرار میگیرد. با همین عنوانِ ولایت میخواهیم در این آیات آشنا شویم.
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُمْ رَٰكِعُونَ» (مائده/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سرپرست شما تنها خداست و پیامبرش و کسانی که ایمان آوردهاند؛ همانان که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.
«وَمَن يَتَوَلَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ فَإِنَّ حِزْبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلْغَٰلِبُونَ» (مائده/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کس خدا و پیامبرش و کسانی را که ایمان آوردهاند به ولایت بگیرد، پس حزب خدا همان چیرهشوندگاناند.
عبارت «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ» که اینجا آمده باید در بستر آیات پیش از خود خوانده شود. برای بررسی آیات مربوط به این ولی، باید از آیهٔ پنجاه و یکم دقت را شروع کرد. پس از آیهٔ پنجاه و یک دوباره میخوانم و توضیح میدهم.
نهی از اتخاذ یهود و نصارا بهعنوان اولیاء
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ ٱلْيَهُودَ وَٱلنَّصَٰرَىٰٓ أَوْلِيَآءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُۥ مِنْهُمْ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (مائده/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، یهود و نصارا را اولیاء مگیرید؛ برخی از آنان اولیاء برخی دیگرند. و هر کس از شما آنان را به ولایت بگیرد، همانا او از ایشان است. خدا گروه ستمکاران را هدایت نمیکند.
ای مؤمنین، یهود و نصارا را اولیاء اتخاذ نکنید. حالا باید روشن شود این «اولیاء» یعنی چه. «بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ»: بعضی از اینها، یعنی یهود و نصارا، خودشان اولیاء همدیگرند. «وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ»: کسی که از شما آنان را ولی بگیرد، از همانهاست. «إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ»: خدا قوم ظالم را هدایت نمیکند.
«فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَ» (مائده/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کسانی را که در دلهایشان بیماری است میبینی که در [دوستی] آنان میشتابند و میگویند: «میترسیم مصیبتی به ما برسد.» باشد که خدا فتحی بیاورد یا امری از نزد خویش، تا بر آنچه در دلهای خود پنهان میداشتند پشیمان شوند.
«فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ»: پس میبینی کسانی را که در قلبشان مرضی هست. «يُسَارِعُونَ فِيهِمْ»: در این حال سرعت میگیرند. «يَقُولُونَ نَخْشَىٰ أَن تُصِيبَنَا دَائِرَةٌ»: میگویند میترسیم دایرهای به ما برسد؛ مسئله دور بزند و مصیبتی دامنگیرمان شود. لذا سرعتی به سمت یهود و نصارا گرفتهاند. «فَعَسَى اللَّهُ أَن يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِّنْ عِندِهِ»: شاید خدا فتحی برساند یا امری از جانب خودش. «فَيُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا أَسَرُّوا فِي أَنفُسِهِمْ نَادِمِينَ»: آنگاه بر آنچه سری در خود پنهان کردهاند پشیمان شوند. شاید ورق برگردد و جور دیگری شود؛ آن موقع اینها پشیمان میشوند.
اینجا یکی از مهمترین بخشهایی است که خودِ «ولی» در قرآن به چند معنا به کار رفته و باید معلوم شود کدام معنا مراد است؛ چون تا همین آیهٔ مهم پنجاه و پنج با همین عنوان سر و کار داریم. قرآن حال مؤمنین را بیان میکند و در سورهٔ مبارکهٔ مائده تذکر میدهد. سورهٔ مائده بعد از فتح مکه است. پس آن فتحی که اینجا میگوید «شاید فتحی بیاید» چیست؟ خودِ سوره بعد از فتح مکه است و این آیات. حال و روز کسانی را میخواهد بیان کند که در آیهٔ پنجاه و دو میبینید میگویند مسئله دور بزند و دایرهای به ما برسد. حرفشان همین است. اینها دارند به سمت یهود و نصارا سرعت میگیرند و اینچنین حرف میزنند.
«یقولون» در قرآن: افشای سرّ، نه لزوماً فریاد آشکار
خیلی وقتها در قرآن خدا افشاء سرّ میکند. اصلاً اینطور نیست که اینها این حرف را بلند بلند زده باشند تا بگوییم اگر خواستیم به برخی اوضاع اجتماعی تطبیق دهیم، «نه که خیلی این حرف را نمیزنند». اگر شاهد مثال میخواهید، سورهٔ مبارکهٔ یوسف را بیاورید؛ صفحهٔ دویست و چهل و چهار، آیهٔ هفتاد و هفت. وقتی برادرهای یوسف پیش او میآیند و آن جریان پیش میآید که حضرت یوسف با کید الهی میخواهد بنیامین را نگه دارد، تهمت دزدی به میان میآید.
«قَالُوٓا۟ إِن يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُۥ مِن قَبْلُ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِى نَفْسِهِۦ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّكَانًا وَٱللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَصِفُونَ» (یوسف/۷۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: «اگر دزدی کند، پیش از این هم برادری از او دزدی کرده بود.» پس یوسف آن را در دل خود پنهان داشت و برایشان آشکار نکرد. گفت: «شما از نظر جایگاه بدترید، و خدا به آنچه وصف میکنید داناتر است.»
گفتند: اگر بدزدد، برادری از او هم پیش از این دزدی کرده. این داداشش هم دزد بوده؛ اتفاقاً دزد دیگر، داداشم دزد بود. «فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِي نَفْسِهِ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ»: یوسف این سرّ را در خودش نگه داشت و برایشان آشکار نکرد و گفت شما بدترین جایگاه را دارید. اگر این را بلند گفته بود که لو میرفت. صدر آیه هم سازگار است: «فَأَسَرَّهَا» یعنی مخفی کرد، چیزی نگفت. بعد «قَالَ» یعنی این را در دلش گفت؛ نه اینکه رفت و به رویشان آورد. وگرنه برادرها میگفتند تو از کجا میدانی؟ تو چه ربطی به دعوای خانوادگی ما داری؟
پس خیلی از این «یقولون»ها در قرآن بیان افشاء سرّ آنهاست: منطقشان این است؛ گفتمانشان این است. نطق طرف همین است؛ با همین منطق زندگی میکند. لزومی ندارد همهٔ «یقولون»ها را حمل بر فریاد آشکار کنیم. کسی که سری در خودش نگه داشته، نمیرود در روزنامه اعلام کند که نقشهٔ تسلیم من را دادهاند. قرآن حال طرف را توضیح میدهد؛ نه اینکه لزوماً این جمله را روی منبر یا در اعلامیه خوانده باشد. در همین آیهٔ مائده هم میگوید وقتی فتح یا امری از جانب خدا برسد، «فَيُصْبِحُوا عَلَىٰ مَا أَسَرُّوا فِي أَنفُسِهِمْ نَادِمِينَ»: بر همان سرّی که در خود نگه داشتهاند پشیمان میشوند. سرّ را که فریاد نمیزنند.
سه قسم ولاء: مودت، نصرت، تبعیت
این اولیاء را باید با سه قسم ولاء بفهمیم. خودِ ولایت از مادّهٔ «ولی» است که به معنای قرب است. اگر میبینید «متوالی» میگوییم، همین است: متوالی، موالات، یعنی پشتسرهم آمدن، بدون فاصله آمدن، درست چسبیدن، بیپرده بودن، بدون حجاب و مانع و ردّه بودن. وقتی میگویند این ولیِ فلان است یعنی درست پشت سر او آمده. یک حالت قرب میدهد.
این قرب وقتی زیاد و بیپرده شد تبدیل به محبت میشود. پس یکی از معانی ولایت و ولاء همان ولاء محبت و ولاء مودت است. خودِ این مودت سرپل و زمینه است برای اینکه ولاء دیگری اتفاق بیفتد: ولاء نصرت؛ نصرت کردن و همکاری کردن. چون انسان با پل مودت و محبت، یواشیواش به بحث نصرت و کمک و همپیمانی میرسد. و اگر یک دست برتری در قضیه باشد، این تبدیل میشود به ولاء تبعیت؛ همان چیزی که ما به نام «ولی» به معنای سرپرست از آن یاد میکنیم.
این سه تا را باید شاهد آورد. پس آن چیزی که به نام ولی به معنای سرپرست از آن یاد میکنیم، یکی از سه قسم اقسام ولاء است. بیربط به همدیگر هم نیستند. تقریر مطلب این است: اگر این قرب و نزدیکی ایجاد شود، محبت میآید؛ و این محبت وقتی ایجاد شود، کار جلو میرود. دستکم نگیرید بحث مودت را. مودت پایهٔ شکلگیری جهات انسانی آدم است. آدم چه دوست دارد و کجا را دوست دارد. با مودت همهکار میشود.
مودت فیالقربی: پایهٔ حرکت، نه تفسیر پیچانده
در سورهٔ مبارکهٔ شوری، در آن آیهٔ معروف، خیلی شلنگتخته نیندازید در آیه. همان است که پیامبر به مردم گفته: همهٔ پیامبرها مزد نخواستند، ولی من میخواهم.
«ذَٰلِكَ ٱلَّذِى يُبَشِّرُ ٱللَّهُ عِبَادَهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ قُل لَّآ أَسْـَٔلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا ٱلْمَوَدَّةَ فِى ٱلْقُرْبَىٰ وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُۥ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ» (شوری/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این همان است که خدا بندگان خود را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند بدان مژده میدهد. بگو: «بر این [رسالت] مزدی از شما نمیخواهم جز مودت در حق خویشاوندان.» و هر کس نیکی به جا آورد، برای او در آن نیکی میافزاییم. خدا آمرزندهٔ سپاسپذیر است.
لزومی به آنهمه پیچاندن آیه نیست. ذیالقربی یعنی دوست داشته باشید این خانواده را. فکر میکنید عرب از این چه میفهمیده؟ مخاطبین قرآن نمینشستند تفسیرهای عجیب و غریب بکنند که مودت یعنی فلانِ فلان. همهٔ پیامبرها آمدهاند گفتهاند ما مزد نمیخواهیم؛ پیامبر ما گفته من مزد میخواهم. البته این مزد به نفع خود شماست:
«قُلْ مَآ أَسْـَٔلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَآءَ أَن يَتَّخِذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ سَبِيلًا» (فرقان/۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: «بر این [رسالت] هیچ مزدی از شما نمیخواهم، جز آنکه هر کس بخواهد راهی به سوی پروردگارش برگیرد.»
«قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَى ٱللَّهِ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ» (سبأ/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: «هر مزدی که از شما خواستم، آن برای خود شماست؛ مزد من جز بر خدا نیست، و او بر هر چیزی گواه است.»
کسی که بخواهد راهی به سمت خدا باز کند، این مزد برای اوست. من این را برای خودتان میخواهم. ولی بالاخره من مزدی از شما میخواهم. این کارها را برای شما کردهام و در مقابل، درخواستی بوده. هی میآمدند به پیامبر میگفتند شما اینهمه برای ما زحمت کشیدهای، بگو چه کنیم که از این بدهی دربیاییم. گفت پس این خانوادهٔ مرا دوست داشته باشید.
از جهت تاریخی هم بحث مودت فیالقربی خیلی مسئله بوده. با عنصر مودت فیالقربی خیلی از اتحادات تاریخی میافتاده و خیلی از پشیمانیها صورت گرفته. خودِ عنوان مودت را دستکم نگیرید؛ چون مودت پایهٔ تمام حرکات بعدی آدم است. کافی است یک بچه معلمش را دوست داشته باشد یا دوست نداشته باشد. من خودم و خیلیها همینطوریم؛ چه بهعنوان دانشآموز، چه بهعنوان معلم. خیلی از درسها را دوست میداشتیم که اگر به حال خود وامیگذاشتند آدم نباید آن درس را دوست میداشت؛ ولی به خاطر معلمش دوست میداشتیم. بعد یواشیواش علاقهمند به خودِ درس میشدیم. یکی از درسهایی که خیلی از آن بدم میآمد همین علوم عقلی و فلسفه بود. کلاً بدم میآمد. به دلیل علاقهمندی به یک استاد، علاقهمند به درس شدیم. علاقهمندی به استاد آدم را علاقهمند به درس میکند. کافی است از یک معلم بدت بیاید؛ از آن درس هم بدت میآید.
این را میخواهم کمی درشت کنم؛ چون در این قضیه کار داریم. مودت پایهٔ حرکت بعدی آدم است و پایهٔ تبعیتهای بعدی. عنصر مودت همهکاره است. اگر دیدید مودتِ ذیالقربی را اینقدر پیچاندند، تعجب نکنید و شما پیچانید. مودت یعنی همان مودت: این زن و خانوادهٔ ما را دوست داشته باشید. همین، این را میکشد. همین این را میکشد.
مودت مکتبی: دین چنگ در دل آدم میزند
این سه نوع ولا را داریم. سورهٔ مبارکهٔ ممتحنه را ببینید. این بحث پایهای ولاء و محبت و مودت است. گاهی چون مکتب خیلی عضوی از اعضای ما را تشکیل نمیدهد و چندان اهمیت خاصی برایمان ندارد — دور از جان ما و شما — منطق قرآن را درست درک نمیکنیم. دین با متدین این کار را میکند که دوستداشتنهای او مکتبی میشود: کی را دوست دارد، کی را دوست ندارد، مکتبی دوست دارد یا دوست ندارد. اگر دین چنگ در دل آدم زده باشد، میبینید دوستداشتنها و دوستنداشتنهایش حول همین محور شکل میگیرد. آیات را با هم نگاه میکنیم؛ روایات هم همین است.
اخیراً با آقای عصام العماد بودیم؛ بهائی بوده، بر امیرالمؤمنین هم کتاب نوشته بوده، بعد شیعه شده. در جلسهای با ایشان آدم فکر میکرد این داداش من است. نه به آن سابقه، نه به اینکه اهل کجاست. تمام مرزها کنار میرود. بعدش هم با هم در هواپیما برگشتیم؛ فکر میکردم سی سال است این را میشناسم، با هم بزرگ شدهایم. اگر عنصر مکتب اینطور در آدم بنشیند، مودت آدم حتی در بحث صلهٔ رحم هم مکتبی میشود.
اینطور نیست که صلهٔ رحم داشته باشیم «ولو بلغ ما بلغ». اینطور نیست. فرض و واجبِ صلهٔ رحم حول تسلیم است؛ یک سلامی بکنید. امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه میفرمایند:
«قَطِيعَةُ الْجَاهِلِ تَعْدِلُ صِلَةَ الْعَاقِلِ» (نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بریدن از نادان برابر است با پیوستن به خردمند.
آدم از جاهل قطع ارتباط کند، این خود معادل آن است که به عاقل وصل شود. بوده که کسی دمِ خانهٔ خویشاوند ایستاده بوده — کدام یک از ائمه بوده یادم نیست — رد میشدند. گفتند چرا اینجا ایستادهای؟ گفت خانهٔ داییام است، میخواهم بروم خانهٔ دایی. گفتند مگر نمیدانی آدم فاسدی است؟ گفت صلهٔ رحم. گفتند این چه صلهٔ رحمی است؟ کی گفته اینجور صلهٔ رحم؟ کی گفته کسی برود خانهٔ داییاش و نمازهایش ضایع شود؟ زیر سر همین است که در خانهٔ داییاش ماهواره روشن است و هر کانالی هست و هر اتفاقی میافتد؛ بعد این هم به نام صلهٔ رحم. مامانم گفته حتماً باید به داییات سر بزنی. خب:
«لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِي مَعْصِيَةِ الْخَالِقِ» (حدیث نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ طاعتی برای مخلوق در نافرمانی آفریدگار نیست.
معصیت خالق که دیگر چیزی ندارد. صلهٔ رحم گفتهاند، ولی باید عاقل باشد. نگفتهاند چقدر آدم با آنان صله کند که دینش برود. یک موقعی تلفن بزن؛ یک موقعی نه در مهمانیِ نمایش، همینطور سر بزن به دایی و خاله و آنان که رحماند، پنج دقیقه بنشین، یک چای بخور و بیا. این مودت مکتبی است. بعضی برای خود پارادوکسی درست کردهاند که هم صلهٔ رحم کنم هم آن نمایشِ خانه را تحمل کنم. راهش این نیست که دین را خرجِ مجلسِ فاسد کنی.
سورهٔ ممتحنه: دشمن خدا را ولی مگیرید و مودت خرج نکنید
همین آیات سورهٔ مبارکهٔ ممتحنه جامع این مطلب است.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ عَدُوِّى وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِيَآءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِٱلْمَوَدَّةِ وَقَدْ كَفَرُوا۟ بِمَا جَآءَكُم مِّنَ ٱلْحَقِّ يُخْرِجُونَ ٱلرَّسُولَ وَإِيَّاكُمْ أَن تُؤْمِنُوا۟ بِٱللَّهِ رَبِّكُمْ إِن كُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَٰدًا فِى سَبِيلِى وَٱبْتِغَآءَ مَرْضَاتِى تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِٱلْمَوَدَّةِ وَأَنَا۠ أَعْلَمُ بِمَآ أَخْفَيْتُمْ وَمَآ أَعْلَنتُمْ وَمَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَآءَ ٱلسَّبِيلِ» (ممتحنه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، دشمن من و دشمن خود را اولیاء مگیرید؛ به سوی آنان مودت میافکنید، در حالی که به آنچه از حق برایتان آمده کفر ورزیدهاند. پیامبر و شما را بیرون میکنند به این جرم که به خدا، پروردگارتان، ایمان آوردهاید — اگر برای جهاد در راه من و طلب خشنودی من بیرون آمدهاید. پنهانی به سوی آنان مودت میورزید، و من به آنچه پنهان میکنید و آنچه آشکار میسازید داناترم. و هر کس از شما این کار را بکند، بهراستی از راه راست گمراه شده است.
دشمنِ من و دشمنِ خودتان را اولیاء انتخاب نکنید که برایشان مودت خرج کنید. دیگر محبت نکن به چنین آدمی. قرار نیست اینجور آدمها را آدم دوست هم داشته باشد. «وَقَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءَكُم مِّنَ الْحَقِّ»: در حالی که به همان حقی که از جانب پروردگار آمده — به همان قرآن و همان اعتقادی که تو داری — کافر است.
اینان رسول شما را اخراج کردهاند. به چه جرمی؟ به جرم اینکه ایمان آوردهاید به پروردگارتان. البته در پرانتز بگویم: «إِن كُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِي سَبِيلِي وَابْتِغَاءَ مَرْضَاتِي». به مجرد ایمانِ زبانی کسی را از شهر بیرون نمیکنند. بگوید ایمان آوردهای؛ نه. اگر اینگونه بودید که دست به جهاد بردید و طلب رضای خدا کردید، برای همین اخراجتان کردند. اعتقادهایی که به عمل درنیایند خیلی هم آزار نمیدهند. بگوید من قائلم به توحید و نفی شرک؛ این به کسی آسیب نمیزند. اعتقادِ بیعمل صدمهای برای همه ندارد.
«تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ»: شما سری دارید؛ بهصورت سرّی به سمتشان مودت میورزید. «وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ»: من به آنچه مخفی میکنید و آنچه اعلان میکنید داناترم. «وَمَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاءَ السَّبِيلِ»: کسی که از شما این کار را بکند به بد راهی گمراه شده. مودت خرج نکن.
«إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا۟ لَكُمْ أَعْدَآءً وَيَبْسُطُوٓا۟ إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُم بِٱلسُّوٓءِ وَوَدُّوا۟ لَوْ تَكْفُرُونَ» (ممتحنه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر بر شما دست یابند برایتان دشمن میشوند و دست و زبانشان را به بدی به سوی شما میگشایند، و دوست دارند که کافر شوید.
اگر دست بهتان پیدا کنند فکر نکن چیز دیگر است. درست است پشت میز مذاکره لبخند ژوئن تحویلت میدهند؛ اما «إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاءً»: اگر دست پیدا کنند همینها دشمنت میشوند. اعتقاداتت را اصلاً قبول ندارند. «وَيَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ»: دست و زبان را به بدی میگشایند. خبرگزاری و خبر کافی است؛ از پای میز مذاکره برو کنار تا دست پیدا کنند، میخورندت. «وَوَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ»: و دوست دارند برگردی، کافر شوی.
این سوره مدنی است و مال آن موقع بود که یک سری از مهاجرین در مکه چیز داشتند: خانواده، فامیل، دست مشرکین. بعضیها خودشان را برای مشرکین لوس میکردند؛ نامهای مینوشتند، دو تا اخبار سرد از اینور میدادند آنور، برای اینکه به ارحامشان آنجا کاری نداشته باشند. خدا مهر باطل میزند.
«لَن تَنفَعَكُمْ أَرْحَامُكُمْ وَلَآ أَوْلَٰدُكُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» (ممتحنه/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز ارحام شما و نه فرزندانتان به شما سودی نمیرسانند. روز قیامت میان شما جدایی میافکند، و خدا به آنچه میکنید بیناست.
اولاد و ارحام شما نفعی به حال شما ندارند که حالا داری فکر آنان را میکنی: اینجا دین را لِهکنم تا آنجا برایشان اتفاقی نیفتد. «يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ»: یادت باشد روز قیامت آنجا جدایی میاندازد.
قیامت: همه فرد میآیند
«وَكُلُّهُمْ ءَاتِيهِ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ فَرْدًا» (مریم/۹۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ آنان روز قیامت تنها نزد او میآیند.
آنجا همه فردند. کسی اگر زندگی خودش را هفتاد سال تباه کند به خاطر خانوادهاش — چون خانوادهام فلان، جوانم اینگونه، زندگیام چون خانوادهام فلان — آنجا فرد است.
«يَوْمَ يَفِرُّ ٱلْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَأُمِّهِۦ وَأَبِيهِ وَصَٰحِبَتِهِۦ وَبَنِيهِ» (عبس/۳۴–۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که آدمی از برادرش میگریزد، و از مادر و پدرش، و از همسر و فرزندانش.
آنجا همه از همدیگر فرار میکنند.
«فَإِذَا نُفِخَ فِى ٱلصُّورِ فَلَآ أَنسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَآءَلُونَ» (مؤمنون/۱۰۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون در صور دمیده شود، در آن روز نسبتی میانشان نیست و از یکدیگر نمیپرسند.
اصلاً نسبتی بین کسی نیست. کسی بابای کسی نیست، کسی مامان کسی نیست، کسی بچهٔ کسی نیست، کسی نوهٔ کسی نیست. هیچکس به هیچکس آنجا. لذا کسی قرار نیست بگوید من خودم را خرج بچهها کردم.
حتی مؤمنین؟ مؤمنین هم فردند. منتها قلوبشان آنان را کنار هم جمع میکند. هم فردند هم جمعاند. اشکالی هم ندارد. یعنی اینطور نیست که نسبت با همدیگر نداشته باشند. تو و فرزند صالحات هر دو فردید؛ فرد آمدهاید، فرد مؤاخذه میشوید، فرد عقاب میشوید. در فضل خدا ممکن است بهعنوان تفضل تخفیفهایی باشد؛ ولی ضمن اینکه فردند، کنار هم جمع میشوند چون حالت فرار ندارند. در مواقف هولناک قیامت همه از هم فرار میکنند؛ در یک سری مواقف کاری به هم ندارند. آیات را باید به مواقف مختلف قیامت دید. ولی در جنات عدن نه؛ آنجا مینشینند:
«وَنَزَعْنَا مَا فِى صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَٰنًا عَلَىٰ سُرُرٍ مُّتَقَٰبِلِينَ» (حجر/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه از کینه در سینههایشان بود برکندیم؛ برادرانه بر تختهایی روبهروی یکدیگر.
آن آیاتِ فرار اطلاقش برای مواقف هول است، نه برای نشستنِ اخوانی در بهشت.
اسوهٔ ابراهیم: برائت، و دو چهرهٔ رحمت و بتشکنی
«قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِىٓ إِبْرَٰهِيمَ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ إِذْ قَالُوا۟ لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَءَٰٓؤُا۟ مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ ٱلْعَدَٰوَةُ وَٱلْبَغْضَآءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَحْدَهُۥٓ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَآ أَمْلِكُ لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ رَّبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ ٱلْمَصِيرُ» (ممتحنه/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای شما در ابراهیم و کسانی که با او بودند اسوهای نیکوست؛ آنگاه که به قومشان گفتند: «ما از شما و از آنچه جز خدا میپرستید بیزاریم. به شما کافریم و میان ما و شما دشمنی و کینه پدیدار شده، همیشه، تا به خدای یگانه ایمان آورید» — جز سخن ابراهیم به پدرش که «حتماً برایت آمرزش میخواهم» و من برای تو از خدا چیزی در اختیار ندارم. پروردگارا، بر تو توکل کردیم و به سوی تو بازگشتیم و بازگشت بهسوی توست.
«إِنَّا بُرَآءُ مِنكُمْ»: ما از شما بیزاریم. حضرت ابراهیم در برائت هم شخصیت عجیبی است؛ شخصیتی دوگانه و خاص. از آن طرف همهٔ عالم را در خودش جمع میکند و خیلی مظهر رحمت است؛ از این طرف بتشکن است. خیلی شخصیت جالبی است در قرآن.
حضرت نوح خیلی بتشکن است کلاً. میزند همه را داغون میکند؛ تیپ این مدل است. حضرت ابراهیم از پیامبران سطح بالای خداست.
«تِلْكَ ٱلرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ مِّنْهُم مَّن كَلَّمَ ٱللَّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَٰتٍ وَءَاتَيْنَا عِيسَى ٱبْنَ مَرْيَمَ ٱلْبَيِّنَٰتِ وَأَيَّدْنَٰهُ بِرُوحِ ٱلْقُدُسِ وَلَوْ شَآءَ ٱللَّهُ مَا ٱقْتَتَلَ ٱلَّذِينَ مِنۢ بَعْدِهِم مِّنۢ بَعْدِ مَا جَآءَتْهُمُ ٱلْبَيِّنَٰتُ وَلَٰكِنِ ٱخْتَلَفُوا۟ فَمِنْهُم مَّنْ ءَامَنَ وَمِنْهُم مَّن كَفَرَ وَلَوْ شَآءَ ٱللَّهُ مَا ٱقْتَتَلُوا۟ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ» (بقره/۲۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این رسولان را برخی بر برخی برتری دادیم. از آنان کسی است که خدا با او سخن گفت و برخی را درجاتی بالا برد؛ و عیسی پسر مریم را دلایل روشن دادیم و او را با روحالقدس تأیید کردیم. و اگر خدا میخواست کسانی که پس از ایشان بودند — پس از آنکه دلایل روشن به آنان رسید — با هم نمیجنگیدند؛ ولی اختلاف کردند، پس برخی ایمان آوردند و برخی کفر ورزیدند. و اگر خدا میخواست نمیجنگیدند، ولی خدا هر چه بخواهد میکند.
رسول نسبت به همدیگر تفاوتهایی دارند و فضیلتهایی. حضرت ابراهیم از آن طرف بتشکن است و خیلی جدی در آنجور چیزها. امتحانهایش امتحانهای خشن است. بچهها را در بیابان میگذارد و میرود. در بعضی روایات هاجر میگوید تو الان مرا به چه امیدی میگذاری و میروی؟ کجا داری میروی؟ یک موقع امتحان برای خودِ شخص است و خانواده را درگیر نمیکند. یک نوع امتحان سطحبالا امتحانی است که خیلیها را درگیر میکند؛ امتحانهای خانوادگی. یک موقع هم میبرد بچهاش را که سرش را ببُرد. هم خودش امتحان است، هم برای بچه امتحان است. خیلی سخت است انصافاً که فکر کنی سرِ یک جوان هجدهساله را برداری؛ بعد بگویند بچه کو؟ بگویی بردم سرش را بریدم. با چه؟ چون خواب دیدم؛ خوابی دیدم باید سر این را میبریدم.
از آن طرف نوع ارتباطش در دعاها با رحمتی بسیار واسع است:
«رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيرًا مِّنَ ٱلنَّاسِ فَمَن تَبِعَنِى فَإِنَّهُۥ مِنِّى وَمَنْ عَصَانِى فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (ابراهیم/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، اینان بسیاری از مردم را گمراه کردند؛ پس هر که مرا پیروی کند از من است، و هر که نافرمانیام کند تو خود آمرزندهٔ مهربانی.
«فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ». خیلی اینگونه. حضرت نوح میگفت:
«وَقَالَ نُوحٌ رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَى ٱلْأَرْضِ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ دَيَّارًا» (نوح/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نوح گفت: «پروردگارا، بر روی زمین هیچ دیّاری از کافران باقی مگذار.»
یعنی اول ریشهشان را بکن؛ اصلاً بروند جهنم. حضرت ابراهیم شخصیتی اینمدلی است؛ خیلی اذیتش کردند. بیشتر از ابراهیم، حضرت نوح را اذیت کردند. منتها آن ذوق نوحی هم بیتأثیر نیست: یک دور عالم را به نقطهٔ صفر میبرد. ما یک هبوط در خودِ آدم داریم؛ بعد از نوح باز خدا با عنوان هبوط یاد میکند:
«قِيلَ يَٰنُوحُ ٱهْبِطْ بِسَلَٰمٍ مِّنَّا وَبَرَكَٰتٍ عَلَيْكَ وَعَلَىٰٓ أُمَمٍ مِّمَّن مَّعَكَ وَأُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ» (هود/۴۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفته شد: «ای نوح، فرود آی با سلامی از جانب ما و برکتهایی بر تو و بر امتهایی از کسانی که با تواند. و امتهایی هستند که برخوردارشان خواهیم کرد، سپس از جانب ما عذابی دردناک به آنان خواهد رسید.»
«اهْبِطْ بِسَلَامٍ مِّنَّا وَبَرَكَاتٍ»: یک دور عالم را دقیقاً ریست میکند. این طوفان عالمگیر بوده. فاصلهٔ زمان نوح تا آدم چندان نبوده؛ اینطور نبوده که خیلی در زمین پخش شده باشند. پنج نسل معمولاً خیلی در زمین پخش نمیشوند. عمرها طولانیتر بوده، ولی نه آنقدر که نسلها در اقطار زمین گم شوند. در روایات هم داریم نسلبهنسل میگفتند فریب این نهر را نخورید؛ وصیت میکردند فریب این نهر را نخورید. عمرها طولانیتر بوده و به همین خاطر پخش نشده بودند؛ ولی طوفان عالمگیر بوده.
منطق آیه را ببینید: «كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ». ما به شما کافریم. میان ما و شما عداوت و بغضاء ابداً آشکار شد. دیگر آبمان با شما در یک جوی نمیرود. تا روز قیامت. ما خیلی وقتها اینقدر اهل مسامحهایم که مکتب اصلاً جایگاهی ندارد که بخواهیم مودت بر اساس مکتب ایجاد شود؛ حال آدم نسبت به کسی به هم بخورد چون «يُحَادُّونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ». کسانی که با خدا حدگذاری میکنند: خدا حد دارد برای خودش، من هم حد دارم برای خودم. مرز میچینیم با همدیگر. این میشود محادّه. در مسائل اعتقادی محادّه از سرِ کفر درمیآید؛ در مسائل عملی هم اگر محادّه کند فسق درمیآورد: میشود مؤمن فاسق، مسلمان فاسق. درجهبندی دارد؛ نوع القاء محبت و از آن طرف بغض و کینه.
اگر کسی توانست تفکیک کند که من این را منباب «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ» دوست دارم، منباب اینکه «وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» دوست دارم، آن بحث دیگری است. اگر کسی در این مقام باشد که بتواند بگوید من این را منحیثإنه انسان دوست دارم، شیطان را هم باید دوست داشته باشد؛ عاشق تمام خلق است و در نظام احسن فکر میکند. شما الان در نظام احسن الهی به اسم شیطان بدون طهارت میتوانید دست بزنید در قرآن؟ آنقدر احترام دارد که نمیتوانید بیطهارت به آن دست بزنید. ابولهب را میتوانید بیطهارت لمس کنید؟ در نظام احسن الهی همه جا دارند برای خودشان. چون جا دارند، همه چیز مقدس است و همه چیز سر جای خود است. این یک حرف دیگر است و ربطی به ضعف نفس ندارد.
ولی میبینید طرف اصلاً در این مقام نیست. در ضعف نفس و ضعف اراده است و دین برایش خیلی مهم نیست. با کسی که نماز نمیخواند دوست است؛ عاشق همدیگرند. با کسی که ارکان دین را قبول ندارد کاملاً دوست است و محبت میکند و محبت میبیند. معلوم است دین چندان برایش اهمیت ندارد که میتواند اینگونه باشد. قرآن میگوید این بغض میان ما باقی خواهد ماند «حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ»؛ مگر اینکه به خدای یگانه ایمان بیاورد.
«وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِىٓ ءَادَمَ وَحَمَلْنَٰهُمْ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ وَرَزَقْنَٰهُم مِّنَ ٱلطَّيِّبَٰتِ وَفَضَّلْنَٰهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا» (اسراء/۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی فرزندان آدم را کرامت دادیم و آنان را در خشکی و دریا برداشتیم و از پاکیزهها روزیشان کردیم و بر بسیاری از آنچه آفریدهایم برتریشان دادیم، برتریدادنی.
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را راست کردم و در او از روح خویش دمیدم، برای او سجدهکنان بیفتید.
فقط میماند «إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ» — قول ابراهیم به آزر که ناپدری بود — «لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ»: گفت من حتماً برایت استغفار میکنم. چون وعده داده بود. «إِلَّا» استثناء از موعد است؛ به خاطر آن وعده. ولی همانجا هم میگوید «وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِن شَيْءٍ»: من مالک برای تو از خدا هیچ چیز نیستم. رابطهٔ من و خدا در مورد تو قطع است. من قول دادم استغفار میکنم؛ این کار را میکنم، ولی رابطهام با خدا سرِ تو قطع است. گاهی مسئلهٔ انبیا را میآییم با خودمان مقایسه میکنیم.
من واقعاً تعجب میکنم چطور در مملکت اسلامی الان سریال ساخته شده راجع به نوح: نوح دارد برای بچهاش وای بچهام، فلان. کجای قرآن این حرف است؟ یعنی نوح آنقدر حالیش نبوده که مودت نباید خرج کند حتی برای بچهاش؟ آیات را درست نفهمیدهاند. ما اینجا قرآن به مؤمنین میگوید اینگونه باشید؛ موقع نوح آنطور برای بچهاش سر و دست میشکند. پس ما سرِ کاریم؟ نوح به آن عظمت پیامبر خداست، برای بچهاش سر و دست میشکند با اینکه بچهٔ کافری دارد؛ خدا این را اهل من قرار بده، درستش کن، یک غلطی کرده. از آن طرف خدا به مؤمنین میگوید فلان جور کنید. خب انبیایش نمیتوانند این کارها را بکنند؟ جالب است سریال اینمدلی ساخته شود، در صورتی که نوح اصلاً نمیدانسته این بچهاش کافر است. هیچ اطلاع نداشته. روایت همین را میگوید، قرآن هم همین را میگوید. اشکالی هم ندارد.
بعضی فکر میکنند پیامبر خدا باید همهچیز را بداند؛ حال و روز تمام فرزندانش را باید بداند. نه اینطور نیست. بعضی اشتباهات تاریخی عجیب کردهاند که اگر پیامبر خداست باید همهچیز را آنلاین بداند. در روایت داریم آن زن یهودی که پیامبر را مسموم کرد. آوردند پیش پیامبر. پیامبر گفت چرا مسموم کردی؟ این بیچاره نیتِ بهخیالِ خودش خیرخواهانه داشته؛ جهالتی. پیامبر بخشیدندش. گفته بود امتحان میکنیم: مسموم کن؛ اگر پیامبر خداست علیالقاعده نباید بخوری، میفهمی نمیخوری؛ اگر پیامبر خدا نیستی، متنبّی هستی و ادعایی داری، که میافتی میروی. طرح داده برای خودش که از پیامبر امتحان بگیرد. پیامبر که نباید همهچیز را بداند. اگر خدا بخواهد میآموزد. نوح هم نمیدانسته که بچهاش کافر است. اینها باید در اشکالات این بحث دفع شود.
وگرنه همین آیه را بخوانیم: رابطهام سرِ این قضیه قطع است. وعدهای بوده که باید استغفار میکردم؛ استغفار میکنم ولی «وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِن شَيْءٍ». همان استغفار را هم زده توی ذوق طرف: بابا من کاری نمیتوانم بکنم؛ یک وعده دادهام، دارم میگویم.
«لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُوا۟ ٱللَّهَ وَٱلْيَوْمَ ٱلْـَٔاخِرَ وَمَن يَتَوَلَّ فَإِنَّ ٱللَّهَ هُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ» (ممتحنه/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی برای شما در آنان اسوهای نیکوست، برای کسی که خدا و روز واپسین را امید دارد. و هر کس روی بگرداند، خدا خود بینیاز ستوده است.
اگر کسی هم برود اینجور تولّیها را داشته باشد و مودت القا کند، خدا غنی است.
«عَسَى ٱللَّهُ أَن يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ ٱلَّذِينَ عَادَيْتُم مِّنْهُم مَّوَدَّةً وَٱللَّهُ قَدِيرٌ وَٱللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (ممتحنه/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): باشد که خدا میان شما و کسانی از آنان که با ایشان دشمنی کردید مودتی پدید آورد. خدا تواناست و خدا آمرزندهٔ مهربان است.
این نه به این معناست که حکمی را که تا حالا گفتیم نسخ کردهایم. انشاءالله اینگونه شود، همهچیز گلوبلبل شود — این نیست. با اینهمه اقتدار دارد این چیزها را بیان میکند، بعد آخرش بیاید نسخ کند؟ بعضی ادعا کردهاند این حالت ناسخ دارد برای موارد قبلی. نه؛ یعنی آنان هم مسلمان شوند، بیایند در دین، و رابطهٔ مودتآمیزی میان شما شود. نه اینکه انشاءالله دیگر این احکام در دین نباشد و اسوهٔ ابراهیم برود کنار و دین یک جورِ جالبی شود.
درست است اینها را راجع به مودت گفتیم، ولی:
«لَّا يَنْهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ لَمْ يُقَٰتِلُوكُمْ فِى ٱلدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوٓا۟ إِلَيْهِمْ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُقْسِطِينَ» (ممتحنه/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا شما را بازنداشته از کسانی که در دین با شما نجنگیدهاند و از دیارتان بیرونتان نکردهاند، از اینکه به آنان نیکی کنید و با آنان به قسط رفتار کنید. خدا عدالتورزان را دوست دارد.
این دعای حقوق بشریِ دین است. کسانی که سرِ جنگ ندارند و از دیارتان اخراجتان نمیکنند: نیکی کنید به آنان و رعایت قسط و عدل کنید. زلزلهای آمد، کمکهای انساندوستانه بکنید. این نیکیها سر جای خود. مودت داشتن و دوستداشتنِ آدمها بحثش جداست؛ دوستداشتن مکتبی است. ولی نیکی کن و قسط بورز. «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ».
«إِنَّمَا يَنْهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ قَٰتَلُوكُمْ فِى ٱلدِّينِ وَأَخْرَجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمْ وَظَٰهَرُوا۟ عَلَىٰٓ إِخْرَاجِكُمْ أَن تَوَلَّوْهُمْ وَمَن يَتَوَلَّهُمْ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (ممتحنه/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا شما را تنها از کسانی بازمیدارد که در دین با شما جنگیدهاند و از دیارتان بیرونتان کردهاند و بر بیرونراندنتان پشتگرمی دادهاند، از اینکه آنان را به ولایت بگیرید. و هر کس آنان را ولی بگیرد، همینان ستمکاراناند.
نهیِ تولّی مالِ کسانی است که در دین با شما جنگیدهاند و اخراجتان کردهاند و بر اخراجتان کمک کردهاند. مودت مکتبی سر جای خود؛ نیکی و قسط به غیرمحارب سر جای خود. این دو را قاطی نکنید.
کشتی نوح: سه گروه، و معنای «أهلَک»
صفحهٔ دویست و بیست و پنج و دویست و بیست و شش را باز کنید. آیهٔ چهل سورهٔ هود.
«حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَ أَمْرُنَا وَفَارَ ٱلتَّنُّورُ قُلْنَا ٱحْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ ٱثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلَّا مَن سَبَقَ عَلَيْهِ ٱلْقَوْلُ وَمَنْ ءَامَنَ وَمَآ ءَامَنَ مَعَهُۥٓ إِلَّا قَلِيلٌ» (هود/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا چون امر ما آمد و تنور فوران کرد، گفتیم: «در آن از هر جفتی دو تا سوار کن، و خاندانت را — مگر کسی که قول [عذاب] بر او پیشی گرفته — و کسانی را که ایمان آوردهاند.» و جز اندکی با او ایمان نیاوردند.
سه گروه را سوار کشتی کن. یک: «مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ» از هر زوج دو تا. زوج را در قرآن به آن تک میگویند، نه به مجموعهٔ دوتایی. «زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ» یعنی از هر دو زوج، دو تا؛ نه چهارتا چهارتا. مثل همان «مَثْنَىٰ وَثُلَاثَ وَرُبَاعَ». عبارت «دو طفلان مسلم» را هم بعضی غلط به کار میبرند؛ طفلان مسلم یعنی دو تا، نه چهار تا.
دوم: «وَأَهْلَكَ إِلَّا مَن سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ». این «أَهْلَكَ» فعل نیست که خدا هلاک کرد. مفعول است: اهلِ تو را. مگر کسانی که قول عذاب بر آنان ثبوت گرفته و مشخص شده که عذاب میشوند. سوم: «وَمَنْ آمَنَ» کسانی که ایمان آوردهاند.
«أهل» در تعبیر یعنی کل بستگان: بچهها و همسر و همسرهای بچهها و این مجموعهٔ بزرگ خانواده. احتمالاً مجموعهٔ بزرگی هم تشکیل داده بوده. «أَهْلَكَ» با «آمَنَ» متفاوت است؛ ممکن است کسی از اهل باشد و مؤمن نباشد. اینجا أهل به معنای بستگان است و همسر هم جزو أهل است؛ چون استثناء پشت أهل آمده. همسرش استثناء شده؛ بعد معلوم میشود بچهاش هم جزو این استثناء بوده.
داستان را آنطور که معمولاً تعریف میکنند نیست. تعریف قرآنیاش جور دیگری است.
«وَقَالَ ٱرْكَبُوا۟ فِيهَا بِسْمِ ٱللَّهِ مَجْر۪ىٰهَا وَمُرْسَىٰهَآ إِنَّ رَبِّى لَغَفُورٌ رَّحِيمٌ» (هود/۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفت: «در آن سوار شوید. به نام خداست روانشدنش و لنگرگرفتنش. پروردگارم بهراستی آمرزندهٔ مهربان است.»
«مَجْر۪ىٰهَا» باید خوانده شود؛ مجراها نیست. با اینکه معنایش مجراهاست، قرائت «مَجْر۪ىٰهَا» است. «إِنَّ رَبِّي لَغَفُورٌ رَحِيمٌ».
«وَهِىَ تَجْرِى بِهِمْ فِى مَوْجٍ كَٱلْجِبَالِ وَنَادَىٰ نُوحٌ ٱبْنَهُۥ وَكَانَ فِى مَعْزِلٍ يَٰبُنَىَّ ٱرْكَب مَّعَنَا وَلَا تَكُن مَّعَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (هود/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن [کشتی] آنان را در موجی همچون کوهها میبُرد. و نوح پسرش را ندا داد — و او در کناری بود —: «پسرکم، با ما سوار شو و با کافران مباش.»
با توجه به این داستان نگاه کنید: نوح نمیدانست. فکر میکرد این بچهاش از مؤمنین است. گفت بلند شو بیا؛ در معزل هستی، با کافران قایم نشو، بیا در کشتی. گوش ندادن به معنای کفرِ آشکارِ دمِ دستی نیست. از گوشنکردنِ حرف، کفر استخراج نمیشود بهتنهایی.
«قَالَ سَـَٔاوِىٓ إِلَىٰ جَبَلٍ يَعْصِمُنِى مِنَ ٱلْمَآءِ قَالَ لَا عَاصِمَ ٱلْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ ٱللَّهِ إِلَّا مَن رَّحِمَ وَحَالَ بَيْنَهُمَا ٱلْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ ٱلْمُغْرَقِينَ» (هود/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: «به زودی به کوهی پناه میبرم که مرا از آب نگاه دارد.» گفت: «امروز هیچ نگاهدارندهای از امر خدا نیست مگر کسی که [خدا] رحم کند.» و موج میان آن دو حایل شد و از غرقشدگان گردید.
گفت به کوهی پناه میبرم که مرا از آب نگه دارد. نوح گفت امروز هیچ عاصمی از امر خدا نیست مگر کسی که رحم شود. موج حایل شد و از مغرقین شد.
«وَقِيلَ يَٰٓأَرْضُ ٱبْلَعِى مَآءَكِ وَيَٰسَمَآءُ أَقْلِعِى وَغِيضَ ٱلْمَآءُ وَقُضِىَ ٱلْأَمْرُ وَٱسْتَوَتْ عَلَى ٱلْجُودِىِّ وَقِيلَ بُعْدًا لِّلْقَوْمِ ٱلظَّٰلِمِينَ» (هود/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفته شد: «ای زمین، آب خود را فرو بَر، و ای آسمان، بازایست.» و آب کاسته شد و کار گزارده شد و [کشتی] بر جودی قرار گرفت، و گفته شد: «دوری باد بر گروه ستمکاران.»
کشتی بر جودی نشست. داستان که تمام شد حضرت نوح با ادب خاصی استفسار میکند. نتیجهگیری نمیکند. دو مقدمه کنار هم میگذارد تا خدا خودش نتیجهگیری کند. این خودِ ادب است. مشکل علمی برایش پیش آمده که باید حل شود. به خدا عُرف نمیدهد و نتیجه را به خدا تحمیل نمیکند.
«وَنَادَىٰ نُوحٌ رَّبَّهُۥ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ٱبْنِى مِنْ أَهْلِى وَإِنَّ وَعْدَكَ ٱلْحَقُّ وَأَنتَ أَحْكَمُ ٱلْحَٰكِمِينَ» (هود/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نوح پروردگارش را ندا داد و گفت: «پروردگارا، پسرم از خاندان من است و وعدهٔ تو حق است و تو حکمکنندهترین حکمکنندگانی.»
دو بحث بود. یکی: «إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي»؛ این بچه از اهل من بود. مقدمهٔ دوم: «إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ»؛ تو گفتی «وَأَهْلَكَ». نتیجه این بود که نباید بچهٔ ما جزو این قضیه شود. دلیل اینکه این «أهلی» با آن «أهلَک» فرق دارد چیست؟ دلیلش این است که این أهلی که اینجا آمده به معنای بستگانِ مؤمن است. چرا؟ چون خودِ همسر هم از أهل به معنای عامِ بستگان است. اگر أهل معنای عام بستگان را داشت، همسرش را هم میگرفت؛ چرا او را نگفت؟ پس این را نمیدانسته. اگر میدانست که این کافر است، دیگر چه استفساری است؟
نوح میان فرزند و همسر تفکیک قائل شده بود. میدانست همسرش جزو کسانی است که قول بر آنان پیشی گرفته؛ میروند. ولی بچهام که جزو مؤمنین بود. بچهٔ من اینگونه نبود. اگر میدانست این کافر است و أهل اینجا به معنای مطلق بستگان است، دیگر چه سؤالی بود؟ معلوم بود کافر است و اهل هم بود؛ چه استفساری وسط میآید؟
شما متأثر از این سریالها هستید. فکر کردهاید آدم بچهاش یک سبیلکلفتی است که هی میرود شراب میخورد جلوی باباش. اینطور نیست. روایت میگوید نوح اطلاع نداشت که این بچهاش کافر است. انکار کرده؟ بله. امکانش هست که فقط سرِ قضیهٔ سیل شاخ درآورده باشد و بالای کوه برود؟ به نظر نمیآید غرق شدنش فقط به خاطر یک شاخبازی باشد. آیهٔ چهل و شش را ببینید.
اگر أهل اینجا به معنای کل بستگان بود، خدا وعده نداده بود که من کل را نجات میدهم. و اگر میدانست این کافر است، این چه استفساری است اصلاً. «إِنَّ ابْنِي مِنْ أَهْلِي»: بچهٔ من از اهلِ مؤمن من بود. «وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ»: تو آنگونه وعده دادی، و تو حاکمترین حاکمانی.
«قَالَ يَٰنُوحُ إِنَّهُۥ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُۥ عَمَلٌ غَيْرُ صَٰلِحٍ فَلَا تَسْـَٔلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌ إِنِّىٓ أَعِظُكَ أَن تَكُونَ مِنَ ٱلْجَٰهِلِينَ» (هود/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «ای نوح، او از خاندان تو نیست. او عملی ناشایست است. پس چیزی را که به آن دانش نداری از من مخواه. من تو را پند میدهم که از نادانان نباشی.»
«إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ»: از اهل تو نبود. کدام أهل؟ همان أهلی که همینجا آمده. این معنای اهلیت معنوی است. همین است که میگویند انسان فرزند عقیده و عمل خود است. تعارف نیست. این منطق قرآن است. من فرزند پدر و مادرم؟ بدن من فرزند پدر و مادر است. بدن من لباس من است. این لباس را که درآوردم، خودم فرزند چه هستم؟
«إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ»: چون انسان عمل است؛ انسان عقیده و عمل است. بعضی گفتهاند یعنی کارهای بد انجام میداد. بعضی أهل را به معنای کل بستگان گرفتهاند و گفتهاند یعنی این بچه فعلِ کس دیگری بود — همسرت هم که بد بود. اگر اینها را میدیدید ادامه را ببینید: «فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّي أَعِظُكَ أَن تَكُونَ مِنَ الْجَاهِلِينَ». حالت تشر است؛ حالت تشر به همین استفسار. این معاملات خداست با انبیای خودش. ادب خودش را داشته، ولی به مقامِ فضلاً عن نبی تذکر است. اگر پیامبر ما بود همین استفسار را نمیکرد؛ او در حالت استسلام کامل است. ما نیست که به خودمان بگیریم اینها را.
گاهی دعا در بعضی مقامات کسر محسوب میشود. برای ما بعضی دعاها کسر نیست؛ حتی از ما میخواهند این دعاها را بکنیم. در برخی مقامات کسر است. از کجا باید بفهمد؟ خودش میفهمد؛ هرکس هرجا باشد خودش میفهمد. این را نفهمیده. بالاخره لغزش متناسب با کار خودش که منافی با عصمت نیست. برخی از این چیزها منافی با عصمت نیست.
حتی در کار حضرت ابراهیم اهل معنا سرِ ذبح بحثی دارند. میگویند آنجا هم یک بحث تشر است: ما از اول میخواستیم تو سرِ قوچ را ببری. کی گفت سرِ بچه را ببری؟ رؤیا تعبیردار بود؛ چرا تعبیر نکردی؟ به هم نریزید؛ یک حالت تشر میگیرند. البته در فضایی توضیح داده شده که منافی با عصمت نیست. امام میگویند حضرت ابراهیم از بس عاشق است — امام خمینی از بس عاشق خداست — اگر رؤیا میدید که سرِ قوچ میبُرد میگفت حتماً باید سرِ بچهام را ببرم. وقتی خواب دیده سرِ بچه را میبرند، رعایت آن حرمت و آن عشق اجازه نمیدهد دست به تعبیر بزند: نکند قرار است من سرِ بچهام را بدهم و بخواهم کار دیگری بکنم. توضیح امام است؛ امام فقیه مجتهد انقلابی. در آن مقام کسانی که حالشان حال آن مقام است اینها را لَغْو درک نمیکنند. در مقامی میبینی که میگوید شاید همین باید اتفاق بیفتد؛ بدترین شاید همین را بخواهد. عزیزترین چیزهایم را بدهم در این راه. و من همین را میخواهم.
این توضیح امام را بگذارید کنار آن سریال ابراهیم خلیلالله که ساختهاند: حضرت ابراهیم شاکی از دست خدا سرش را میکند تو هوا فریاد میکشد ای خدا آخر چرا من؟ تو بچه نداری که بفهمی محبت به بچه چقدر است. این را بگذارید کنار آن حال: شاید همین بدترین اتفاق را بخواهد. در کارخانهای که ره عقل و فضل نیست، فهمِ ضعیف راه فضولی چرا کند. ممکن است در احوالی اصلاً دعا نکند. همه که این حال را ندارند. حال متناسب با خودشان است. «فَلَا تَسْأَلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ»: از جاهلین نباش.
مقامات انبیا ملحوظ شود. این نبی خداست. اینطور نیست که آدمِ سطحپایینی بوده که میدانسته این بچه فلان است و خدا گفته نگاه کن این بچه تو را فریب میدهد. اینها برای انبیا نیست.
«قَالَ رَبِّ إِنِّىٓ أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْـَٔلَكَ مَا لَيْسَ لِى بِهِۦ عِلْمٌ وَإِلَّا تَغْفِرْ لِى وَتَرْحَمْنِىٓ أَكُن مِّنَ ٱلْخَٰسِرِينَ» (هود/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: «پروردگارا، به تو پناه میبرم از اینکه چیزی را که به آن دانش ندارم از تو بخواهم؛ و اگر مرا نیامرزی و به من رحم نکنی از زیانکاران باشم.»
«فَلَا تَسْأَلْ» هم میتواند سؤال باشد هم درخواست. این استفسار متضمن یک درخواست هم هست: خودِ بچهٔ من نجات پیدا کند، برگردد. عاطفه داشتن اشکال ندارد. عاطفه از کمالات انسانی است. منتها این انسان است که فرزند عقیده و عمل است. بعضی حملِ «ذو» میکنند: إنه ذو عملٍ غیر صالح. قرآن حملِ «هو» کرده: إنه عمل. آدم که عمل نیست؟ ولی قرآن به راحتی در همین آیات مورد بحث میگوید:
«وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ»: کسی که آنان را ولی بگیرد از ایشان است. آدم با عقیدههایش گره میخورد به آدمها. من از کیم؟
«رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيرًا مِّنَ ٱلنَّاسِ فَمَن تَبِعَنِى فَإِنَّهُۥ مِنِّى وَمَنْ عَصَانِى فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (ابراهیم/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، اینان بسیاری از مردم را گمراه کردند؛ پس هر که مرا پیروی کند از من است، و هر که نافرمانیام کند تو خود آمرزندهٔ مهربانی.
«فَمَن تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي»: منِّی بودن در گرو تبعیت است، در گرو عقیده است، در گرو عمل است. منَّا بودن در گرو همینهاست. در سورهٔ بقره داستان طالوت:
«فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِٱلْجُنُودِ قَالَ إِنَّ ٱللَّهَ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍ فَمَن شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّى وَمَن لَّمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُۥ مِنِّىٓ إِلَّا مَنِ ٱغْتَرَفَ غُرْفَةًۢ بِيَدِهِۦ فَشَرِبُوا۟ مِنْهُ إِلَّا قَلِيلًا مِّنْهُمْ فَلَمَّا جَاوَزَهُۥ هُوَ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَعَهُۥ قَالُوا۟ لَا طَاقَةَ لَنَا ٱلْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَجُنُودِهِۦ قَالَ ٱلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَٰقُوا۟ ٱللَّهِ كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةًۢ بِإِذْنِ ٱللَّهِ وَٱللَّهُ مَعَ ٱلصَّٰبِرِينَ» (بقره/۲۴۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون طالوت با سپاهیان بیرون رفت گفت: «خدا شما را به رودی میآزماید؛ هر کس از آن بنوشد از من نیست و هر کس از آن نچشد از من است — مگر کسی که مشتی با دست بردارد.» پس از آن نوشیدند جز اندکی از ایشان. و چون او و کسانی که با او ایمان آورده بودند از آن گذشتند گفتند: «امروز ما را در برابر جالوت و سپاهیانش تاب نیست.» کسانی که میدانستند خدا را دیدار میکنند گفتند: «چه بسا گروهی اندک که به اذن خدا بر گروهی بسیار چیره شدند، و خدا با شکیبایان است.»
«فَمَن شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَمَن لَّمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي»: کسی از این رود نخورد او منِّی است. منِّی بیتعارف؛ اهل بیتعارف. این غیر از آن منطق است که من بچهٔ خاک ایرانم، بچهٔ خون پدر و مادرم، بچهٔ مناسبات اجتماعی. وگرنه کسی فرزند کسی نیست. من فرزند عقیده و عمل خودم هستم.
تأثیر نطفه و لقمه: اقتضاء، نه سنّتِ بیبرگشت
در مورد فرزند نوح و غیرصالح بودن، در احادیث هست که نطفه و لقمه تأثیر دارد. از آن طرف ادعا میشود پدرِ فلان سرکردهٔ دشمنان دین بوده یا شرابساز جهان. اینها که میگویند تأثیر دارد، تمام آنچه در دین بهعنوان مؤثر یاد میکنند به نحو اقتضاء است؛ به نحو علیت ناقصه. تأثیر دارد، ولی بسیاری از شرایط و موانع ممکن است آن را از تأثیر بیندازد. آتش چوب را میسوزاند. درست. تا شرایط میخواهد یا نه؟ موانعی میتواند باشد یا نه؟ اگر چوب را خیس کنی که نمیسوزاند. اگر کنار آتش نگیری که نمیسوزاند. آنچه میگویند تأثیر دارد در کل مسائل دینی، یعنی به نحو اقتضاء؛ مگر تبدیل شود به سنّت الهی. اگر سنّت الهی شود دیگر بیبروبرگرد اتفاق میافتد.
قرآن شفاء است یا دواء؟ شفاء.
«وَنُنَزِّلُ مِنَ ٱلْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ ٱلظَّٰلِمِينَ إِلَّا خَسَارًا» (اسراء/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از قرآن آنچه را که برای مؤمنان شفا و رحمت است فرو میفرستیم، و ستمکاران را جز زیان نمیافزاید.
قرآن نمیگوید دواء است. چون دواء ممکن است آدم دواء بخواهد و شفا پیدا نکند. ولی نمیشود خودِ عنوان شفاء را بخورد و شفا پیدا نکند. آن دواء که آنجا آمده بهعنوان دواءِ بیبروبرگرد، دوایی است که پشتش شفاء است؛ البته للمؤمنین. مؤمن استعمال قرآن را دواءِ معطل نمیبیند. خودِ عنوان شفاء است. شفاء را کسی نمیتواند در بر بگیرد و شفا نداشته باشد. این میشود سلب شیء از نفسهاش. نمیشود شفاء، شفاء نباشد. ولی دواء میتواند شفا نباشد.
یا تبدیل شود به سنّت الهی. چیزهایی که میگویند دعا باران میآورد، صلهٔ رحم روزی را زیاد میکند و عمر را طولانی میکند، به این معنا نیست که اگر کسی صلهٔ رحم کرد و مقدرش چهل سال عمر باشد دیگر نه، همینطور عمر میکند میرود. بعضی دعاها دیدهاید که میخواهیم سنّت خدا را به هم بزنیم. مفادش را کسی نباید قصد کند. میگوییم خدا همه محرم سال بعد را درک کنند. یعنی کسی تا سال بعد نمیرد؛ یعنی خدا سنّت مرگ و میر را تا سال بعد کنار بگذارد؛ و هر سال همین دعا را میکنیم. نمیشود که. یکی میمیرند دیگر. برای بیان احساسات خوب است، ولی مفادش را نمیشود قصد کرد که خدا این سنّتها را بگذار کنار. خدا همهٔ مریضها تا الییومالقیامه شفا پیدا کنند؟ خدا گفته با مریضی امتحان میکنم. این مادهٔ امتحانی در هر دوره هست. این دعاها فایدهای از آن جنس ندارد.
دعا تأثیر دارد و فلان تأثیر دارد یعنی به نحو اقتضاء. یک نفر هی دعا کند بعدش بچه بمیرد؛ اینطور نیست که به نقدِ آن دعا بربخورد. نماز استسقاء بخوانند باران نیاید. خدا حکمتش به هم نمیریزد. عبارت صحیفه را بارها اینجا خواندهایم:
«يَا مَنْ لَا تُبَدِّلُ حِكْمَتَهُ الْوَسَائِلُ» (صحیفهٔ سجادیه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسی که وسیلهها حکمتش را تبدیل نمیکنند.
ای کسی که وسیلهها و توسلها حکمتت را از بین نمیبرد و آن را تبدیل نمیکند. خدا کار غیرحکیمانه نمیکند. با حکمتش کار میکند. این وسائل و توسلات همه زیرمجموعهٔ آن حکمت قرار میگیرد. خارج از حکمت خدا چیزی قرار نمیگیرد.
انسان مکتبی در سورهٔ مجادله
برگردیم به سورهٔ مبارکهٔ مجادله. قرآن را مکرر بخوانیم تا صاف شود که اصلاً احساسمان را باید چطور کنترل کنیم. بعضی میگویند دوستداشتن که دست آدم نیست. اگر دوستداشتن دست آدم نبود خدا نمیگفت اینگونه دوست بدارید و دوست ندارید. پس معلوم است دوستداشتن دست آدم است؛ لااقل مبادی آن دست آدم است. آدم هی میرود و میآید، میرود و میآید؛ آهنی آنجا دارد کشیده میشود. این آیات نمودار انسان مکتبی است.
صفحهٔ پانصد و چهل و پنج. آیهٔ بیست و چهار توبه را هم ببینید تا این دو را با هم بخوانیم.
«لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَوْ كَانُوٓا۟ ءَابَآءَهُمْ أَوْ أَبْنَآءَهُمْ أَوْ إِخْوَٰنَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُو۟لَٰٓئِكَ كَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ ٱلْإِيمَٰنَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّٰتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا رَضِىَ ٱللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا۟ عَنْهُ أُو۟لَٰٓئِكَ حِزْبُ ٱللَّهِ أَلَآ إِنَّ حِزْبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ» (مجادله/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نمییابی قومی را که به خدا و روز واپسین ایمان دارند و با کسی که با خدا و پیامبرش حدگذاری کرده موادّه کنند، هرچند پدرانشان یا فرزندانشان یا برادرانشان یا عشیرهٔشان باشند. ایناناند که [خدا] ایمان را در دلهایشان نوشته و با روحی از جانب خویش تأییدشان کرده است، و آنان را به بهشتهایی درمیآورد که از زیر آن نهرها روان است؛ جاودانه در آناند. خدا از آنان خشنود است و آنان از او خشنودند. اینان حزب خدایند. آگاه باش که حزب خدا همان رستگاراناند.
نمییابی قومی را که ایمان به خدا و روز جزا داشته باشند و موادّه کنند با «مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ»: کسی که حدّش را از حدّ خدا جدا کرده. این حدود حتی حدود عملی هم هست؛ البته با تناسبِ موقع، موادّت آدم کم و زیاد میشود. چون همین حدود را خدا حدود شرعی گفته:
«ٱلطَّلَٰقُ مَرَّتَانِ فَإِمْسَاكٌۢ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌۢ بِإِحْسَٰنٍ وَلَا يَحِلُّ لَكُمْ أَن تَأْخُذُوا۟ مِمَّآ ءَاتَيْتُمُوهُنَّ شَيْـًٔا إِلَّآ أَن يَخَافَآ أَلَّا يُقِيمَا حُدُودَ ٱللَّهِ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا يُقِيمَا حُدُودَ ٱللَّهِ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْهِمَا فِيمَا ٱفْتَدَتْ بِهِۦ تِلْكَ حُدُودُ ٱللَّهِ فَلَا تَعْتَدُوهَا وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ ٱللَّهِ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (بقره/۲۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): طلاق دو بار است؛ پس نگاهداشتن به شایستگی یا رهاکردن به نیکویی. و شما را روا نیست از آنچه به آنان دادهاید چیزی بازستانید مگر آنکه بترسند حدود خدا را برپا ندارند. پس اگر ترسیدید که حدود خدا را برپا ندارند، گناهی بر آن دو نیست در آنچه زن برای آزادی خود بدهد. اینها حدود خداست؛ از آنها درنگذرید. و هر کس از حدود خدا درگذرد، همینان ستمکاراناند.
«تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلَا تَعْتَدُوهَا وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ»: اینها حدود خداست، از حدود خدا نگذارید. حد، کسی که حد بگذارد: خدا حد میگذارد، این هم حد میگذارد برای خودش. خدا مرز دارد، خودش هم مرز دارد. دارد در حقیقت محادّه میکند با خدا. «مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَانَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ»: ولو پدرانشان باشد، بچههایشان باشد، داداششان باشد، عشیره و قبیله و فامیل باشد. نمیبینی که بتواند با اینها موادّه کند.
«أُولَٰئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمَانَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ»: ایناناند که خدا ایمان را در دلهایشان ثبت کرده و با روحی از جانب خودش تأییدشان میکند. جای بد نمیگذارند بروند. در دعاها هم هست. خدا از اینها راضی است؛ اینها از خدا راضیاند. «أُولَٰئِكَ حِزْبُ اللَّهِ»: اینها حزباللهاند. به ریش نیست. «أَلَا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ».
همین «حزب الله» را در آیهٔ پنجاه و شش مائده هم دیدید: «فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ». حزب خدا غالباند و حزب خدا مفلحاند. تولّیِ خدا و رسول و مؤمنان، و موادّهنکردن با محادّان، دو روی یک سکهاند.
توبه/۲۴: اگر خانواده و مال از خدا دوستداشتنیتر شد
آیهٔ بیست و چهار توبه را هم ببینید؛ صفحهٔ صد و نود.
«قُلْ إِن كَانَ ءَابَآؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَٰنُكُمْ وَأَزْوَٰجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَٰلٌ ٱقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَٰرَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَٰكِنُ تَرْضَوْنَهَآ أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَجِهَادٍ فِى سَبِيلِهِۦ فَتَرَبَّصُوا۟ حَتَّىٰ يَأْتِىَ ٱللَّهُ بِأَمْرِهِۦ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلْفَٰسِقِينَ» (توبه/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و عشیرهٔتان و اموالی که به دست آوردهاید و تجارتی که از کسادیاش میترسید و خانههایی که به آن خشنودید، نزد شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راه او دوستداشتنیتر است، پس منتظر باشید تا خدا امر خود را بیاورد. و خدا گروه فاسقان را هدایت نمیکند.
«قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ» پدرانتان، «وَأَبْنَاؤُكُمْ» بچههایتان، «وَإِخْوَانُكُمْ» و «وَأَزْوَاجُكُمْ» و «وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا» اموالی که گرد آوردهاید، «وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا» تجارتی که میترسید به کسادی انجامد، «وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا» مساکنی که از آن راضیاید: اگر اینها «أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ» پس منتظر باشید تا امر خدا برسد. «وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَ»: خدا قوم فاسق را هدایت نمیکند. همینها مؤمنِ فاسقاند. فاسقین یعنی همینها.
ولی میبینید در ترجیحات فرزند مکتب نیست انگار. فرزند همین قوم و قبیله و زن و بچهٔ خودش است. با همین بستگانش همین است. فرزند مکتب نیست. فرزند جهاد نیست که بیاید این کار را انجام دهد؛ این جهاد فیسبیلالله را انجام دهد. هر کدام از این راهها را هم که برود یک اتفاق بدتری میافتد؛ چون جزو سنّتهای خداست که هرکس پا بگذارد در راههای حقیقتِ سنگینتر، خدا آزمایشهای سنگینتر و فشارهای سنگینتر میگذارد. این است دیگر. بالاخره که چه؟ حالا دیگر هفتاد سال است. تمام میشود.
با تمام شلنگتختهای که بخواهیم در این مدت بزنیم — که بیشترش هم ممکن است سفره شده باشد — قرآن یک چنین مؤمنی بار میآورد که در ولاء اصلاً نمیتواند با یهودی و نصرانی و فلان مودت خرج کند. بله، اگر منباب «وَلَقَدْ كَرَّمْنَا» توانست این منحیثإنه را جدا کند، یا تشخیص داد اینها مستضعفاند و چیزی به آنان نرسیده، یا واقعاً میخواهد خدایی باشد، الهی باشد، حالا آن بحث است. ولی منباب اینکه عرقخور است، اهل فساد است، برمیدارد عکسش را میگذارد در موبایلش. این خیلی فاصله دارد. با فرهنگ دین اصلاً نمیسازد که این چیزها را بتواند دوست داشته باشد. کافی است بگویند فلان هنرپیشه. میبینی از دلش درنمیآید بیرون. هر جا هم بخواهد دربیاید بیرون، جا ندارد.
این است که در روایات و در کمیل هست: «وَقَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّمًا». یعنی به حبّ تو. چون هر خلائی ایجاد شود یک غیری پر میکند. ولی اگر پرِ پر باشد دیگر جا برای کسی نمیگذارد.
«وَقَلْبِي بِحُبِّكَ مُتَيَّمًا» (دعای کمیل)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دلم به دوستی تو شیفته و از خود بیخود است.
وقتی قلب به حبّ خدا متیم شود و پرِ پر شود، دوستِ صمیمی همین است. صمیمی یعنی کسی که همهجا را پر میکند. سمیمِ قلب را پر میکند و همهٔ محتوا را پر میکند. دوستِ صمیمیاش خدا میشود و هرکسی که رابطهای با خدا دارد. هرکسی که رابطه با خدا دارد واقعاً رابطهٔ خداست.
جایی که حالا رابطه یا بیرابطگی را — چون عبارت «وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ» یکی دو آیهٔ دیگر هم دارد — باید جلسهٔ بعد بخوانم. بحث خودِ ولایت بهعنوان ولایت از این جلسه شروع شده؛ آیات مائده را از پنجاه و یک تا پنجاه و شش در بستر ممتحنه و مجادله و توبه باید دید. تا «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ» روشن شود، اول باید معلوم شود ولینگرفتنِ چه کسانی مراد است و مودت خرج نکردن برای چه کسانی. سه قسم ولاء — مودت، نصرت، تبعیت — از هم جدا نیستند؛ از قرب شروع میشود، به محبت میرسد، به نصرت میکشد، و اگر دست برتری در کار باشد به تبعیت میانجامد. انسان فرزند عقیده و عمل است، نه فرزند نسب. «فَإِنَّهُ مِنْهُمْ» و «فَإِنَّهُ مِنِّي» هر دو از یک منطقاند.
دعا و حسن ختام جلسه
خداوندا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان ما را راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص امام زمانمان قرار بده. هر لحظه و هر دقیقه، در هر جای این عالم که هستیم، رو به حضرت حجت بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام را مؤید و منصور بدار. مقام شهدا را عالیتر بگردان. پدر و مادر ما را هم به غایت از خود راضی و خشنود بدار. توفیق شهادت در رکاب حضرت حجت را به زودی زود به ما عنایت بفرما. بحقّ النبی و آله. والسلام. السلام علیک یا حبیبالله.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است. منبع پیادهسازی، فایل خامِ جلسهٔ پنجاهِ سلسلهٔ انسان کامل (قاسمیان) است؛ بخش Segments در تدوین به کار نرفته است.