یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ پنجاهودوم از سلسلهٔ درسهای «انسان کامل» است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسشوپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانی) درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
آغاز جلسه و تلاوت آیات ولاء در سورهٔ مائده
السلام علیکم و رحمة الله. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح مطهر شهدا و حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
امروز چند آیه را باید از رو بخوانیم. سورهٔ مبارکهٔ مائده، از حوالی آیهٔ پنجاهودو؛ صفحهٔ صد و هفدهٔ مصحف. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ.
«فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ فَعَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِىَ بِٱلْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِّنْ عِندِهِۦ فَيُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَآ أَسَرُّوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ نَٰدِمِينَ» (مائده/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کسانی را که در دلهاشان بیماری است میبینی که در [دوستیِ] آنان میشتابند و میگویند: «میترسیم حادثهای ما را فرا گیرد.» باشد که خدا فتحی بیاورد یا امری از نزد خویش، آنگاه بر آنچه در دل نهان کرده بودند پشیمان شوند.
«وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَهَٰٓؤُلَآءِ ٱلَّذِينَ أَقْسَمُوا۟ بِٱللَّهِ جَهْدَ أَيْمَٰنِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ حَبِطَتْ أَعْمَٰلُهُمْ فَأَصْبَحُوا۟ خَٰسِرِينَ» (مائده/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که ایمان آوردهاند میگویند: «آیا اینان همانهایند که با سختترین سوگندهایشان به خدا قسم خوردند که قطعاً با شمایند؟» اعمالشان تباه شد و زیانکار گردیدند.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِۦ فَسَوْفَ يَأْتِى ٱللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُۥٓ أَذِلَّةٍ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى ٱلْكَٰفِرِينَ يُجَٰهِدُونَ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَآئِمٍ ذَٰلِكَ فَضْلُ ٱللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ» (مائده/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، هر کس از شما از دینش برگردد، بهزودی خدا قومی را میآورد که آنان را دوست میدارد و آنان نیز او را دوست میدارند؛ در برابر مؤمنان فروتناند و در برابر کافران سرفراز؛ در راه خدا جهاد میکنند و از سرزنشِ هیچ سرزنشگری نمیهراسند. این فضل خداست که به هر که بخواهد میدهد، و خدا گشایشگر داناست.
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُمْ رَٰكِعُونَ» (مائده/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولیّ شما فقط خداست و رسول او و کسانی که ایمان آوردهاند: همانان که نماز را برپا میدارند و زکات میدهند در حالی که رکوعکنندهاند.
«وَمَن يَتَوَلَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ فَإِنَّ حِزْبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلْغَٰلِبُونَ» (مائده/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کس خدا و رسول او و کسانی را که ایمان آوردهاند به ولایت گیرد، پس حزب خدا همان چیرهشوندگاناند.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
اقسام ولاء و سنگینیِ ولاء محبت در فضای امروز
بحثی که پیشتر گشوده شد، بحثِ «تولّی» است به معنای ولاء. اگر یادتان باشد، ولاء چند وجه دارد: ولاء محبت، ولاء نصرت، ولاء تبعیت، و ولاء سرپرستی. اینها را نباید در هم مخلوط کرد؛ هر کدام حکم و ظرف خودش را دارد.
ببینید، بحث ولاء محبت برای فضای امروز ما مقداری آزاردهنده است. برای عدهای لااقل این سؤال جدّی است که یعنی چه آدمها را دوست نداشته باشید؟ باید بیشتر آدمها را دوست داشت تا دوست نداشت. این حرف در ظاهر خیلی انسانی و خیلی دلنشین است. من فکر میکنم مقداری توضیح داده شد، ولی بد نیست دوباره تبیینی در همین بحث بیاید: چگونه میشود کسی پشت دروازههای قلب انسان بماند، و در عین حال آدم نسبت به او بِرّ و نیکی عملی را کماکان داشته باشد؟ و از طرفی، رابطهای بتواند با او داشته باشد به این معنا که او را اهل جهنم نداند.
یعنی ترکیبی است که باید با کسانی که محادّ خدایند — یا دستکم معارف ما را ندارند — برقرار کرد. نه صرفاً چون گاهی این بحث به افراط کشیده میشود نسبت به کسانی که معارف ما را ندارند؛ آنجا هم اگر بخواهد کشیده شود، به جایی نمیرسد. حدّی هست. باید بتوانی هم مرز قلب را نگه داری، هم درِ نیکی را نبندی، هم دفتر بهشت و جهنم را از دست خودت بیرون بیاوری.
روایت هفت سهم ایمان: بر کسی که یک سهم دارد دو سهم بار نکنید
تا هر وقت که توفیق باشد چند روایت میخوانم. در جلد شصتوشش بحارالأنوار، صفحهٔ صد و شصتونه، از خصال شیخ صدوق نقل میکنند. راوی میگوید به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: نزد ما اقوامی هستند که میگویند به ولایت شما قائلاند و شما را بر همهٔ مردم برتری میدهند، ولی آن فضل و معارفی را که ما از شما میگوییم نمیگویند. آیا با آنان تولّی داشته باشیم؟
حضرت فرمودند: «نَعَمْ فِي الْجُمْلَةِ». یک عبارت خیلی کامل است. بله؛ فیالجمله بله. بعد حضرت توضیح میدهند که چیزهایی نزد خداست که نزد رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نیست؛ و چیزهایی نزد رسول خداست که نزد ما نیست؛ و چیزهایی نزد ماست که نزد شما نیست؛ و چیزهایی نزد شماست که نزد غیر شما نیست. یعنی دستگاه معارف طبقاتی است. خدا یک طبقهای دارد، پیغمبر یک طبقهای، ما یک طبقهای، شما یک طبقهای، و دیگران یک طبقهای. این را نباید فراموش کرد.
سپس میفرمایند: خدای تبارک و تعالی اسلام را بر هفت سهم نهاد: بر صبر و صدق و یقین و رضا و وفا و علم و حلم. سپس این را میان مردم تقسیم کرد. پس هر که این هفت سهم در او نهاده شد، کاملالایمان و تحمّلکننده است. آنگاه بعضی را یک سهم داد و بعضی را دو سهم و بعضی را سه سهم و بعضی را چهار سهم و بعضی را پنج سهم؛ همینطور تا هفت.
بعد میفرمایند: بر صاحبِ یک سهم، دو سهم بار نکنید؛ و بر صاحبِ دو سهم، سه سهم بار نکنید. اگر این کار را بکنید «فَتُثْقِلُوهُمْ وَتُنَفِّرُوهُمْ»: بر آنان سنگین تمام میشود و نفرتشان میگیرید. شما اگر ایمانِ سطح بالاتر و اعتقاداتِ سطح بالاتر را به کسی تحمیل کنی، طرف متنفر میشود. ولی با آنان مدارا کنید و برایشان آسان بگیرید: «وَلَكِنْ رَفِّقُوا بِهِمْ وَسَهِّلُوا لَهُمْ».
این که رابطهٔ عملی باید با رفق و مدارا باشد، سر جای خودش است. ولی آن هم سر جای خودش است: کسی بتواند این کار را بکند که ضمنِ آنکه کسانی که حدّشان از حدود خودش جداست پشت درهای دل قرار بگیرند، با رفق و مدارا با آنان برخورد کند.
مثل طبیبی که میان بیماران میرود. طبیب باید پادزهری در خودش داشته باشد؛ وگرنه اگر بخواهد مرض همهٔ بیماران را بگیرد، درجا میمیرد. باید با رفق و مدارا با اینها برخورد کند. محبت عملی هم بکند — کار عملی، بِرّ عملی، قسط عملی. این کار را بکند؛ ضمن آنکه اگر بخواهد با همدیگر عشق به معنای ولاء محبت پدید بیاورد، طبیعتاً کار خراب میشود. مرز قلب یک چیز است؛ دستِ نیکی چیز دیگر.
بهشت و جهنم را تقسیم نکنید
یک مشکل ما این است که اساساً حتی جهنم را هم تقسیم میکنیم. مثلاً میگوییم اگر اینجوری است پس این حتماً میرود جهنم. اینها دیگر دست ما نیست که با زر و ضرب بگوییم کی حتماً میرود جهنم. مگر اینکه کسی ببیند؛ ببیند جهنم را و او را در جهنم ببیند. اگر چنین چیزی باشد که خب دارد میبیند طرف را در جهنم. ولی خلاصه بهشت و جهنمِ خدا اینجوریاش دست ما به این معنا نیست.
نکتهٔ بعدی این است — این حرف را هم میخواهم بدهم و هم میخواهم اشتباه نکنید. این توقعی که دین دارد که آدم محبت نسبت به مخالفین نداشته باشد، آیا به این معناست که اگر کسی به دلایل درونی خودش نتوانست این توقع دین را برآورده کند، باز اهل جهنم است؟ باز هم نه. حتی ممکن است — حالا دیگر این را جای دیگر نگویید — از یک لطف درونی برخوردار باشد که خدا به واسطهٔ همان لطف، جان او را بپسندد. اینها گرچه زبان رایج دین نیست، ولی زبان دین هست. الان در مثال برایتان عرض میکنم. گرچه زبان رایج دین نیست. این را میخواهم بگویم که کسی جهنم را تقسیم نکند. ممکن است کسی خطاهایی بکند و خدا به واسطهٔ وجود لطفی در او همین خطا را بپسندد. یعنی اینها هست. اینها را خیلی گسترش ندهید؛ هم شایعشان نکنید هم نروید بگویید. زبان رایج دین نیست؛ ولی هست.
اسم غفّار بیکار نمیماند
حتی خدا در روایات دارد — و طبیعی هم درست است؛ یعنی با مبانی سازگار است — که بالاخره اسمِ غفّار نمیتواند بیکار بماند. اسماء خدا که چنین نیست. برای همین میگوید اگر کسی گناه نکند، بعد یک عدّه میآیند که گناه کنند تا بخشیده شوند. نمیشود یک اسم از اسماء خدا بیکار بماند. اگر کسی هم گناه نکند، آدمهایی میآیند گناه کنند، بعد توبه کنند، بخشیده شوند. اینها سر جای خودش است. امور معرفتیِ قضیه سر جای خودش است.
صادق حقیقی و دو خوانش از عهد آدم
در همین داستانِ حقیقت آدم، روایتی هست در جلد شصتوهشت بحار، صفحهٔ ده. میفرمایند وقتی میخواهند صادق را تعریف کنند، آدمِ صادقِ حقّاً صادق چه جور آدمی است؟ «الصَّادِقُ حَقًّا هُوَ الَّذِي يُصَدِّقُ كُلَّ كَاذِبٍ بِحَقِيقَةِ صِدْقِ مَا لَدَيْهِ.» آدم صادق حقیقی این است که به واسطهٔ جوهر صدقی که در خودش هست، هر آدم کاذبی را هم تصدیق میکند. یعنی به واسطهٔ اینکه خودش خوب است، نمیتواند بدی را در بقیه متصور شود؛ نمیتواند تصور کند که کسی دروغ هم میگوید.
برای همین ممکن است بگویید مشاغلی که لازمهاش قالتاقبازی است به این آدم میشود داد یا نه؟ نه، نمیشود داد. ولی خیلی اوقات طرف به خوببودن خودش ممکن است گول بخورد. بس که خودش خوب است. من این داستان را بارها گفتهام؛ خودشان تعریف میکردند که اصلاً برایشان باورکردنی نبود کسی بتواند واقعیت را لاواقعیت کند. بس که خودش خوب است نمیتواند قبول کند یک عدّه دروغ هم میگویند. بعد میگویند این همان معنایی است که اصلاً غیر او و ضد او را نمیتواند بشنود. صادق.
بعد مثال میزنند. میگویند مثل آدم علیهالسلام: «صَدَّقَ إِبْلِيسَ فِي كَذِبِهِ.» آدم ابلیس را در دروغش تصدیق کرد. اینها رویکردهای مختلف است به همان آیه:
«وَلَقَدْ عَهِدْنَآ إِلَىٰٓ ءَادَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُۥ عَزْمًا» (طه/۱۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی پیشتر به آدم عهد کردیم، پس فراموش کرد و برای او عزمی نیافتیم.
اگر با تفاسیر روایی مأنوس باشید تا حدّی میدانید که یک مسئله را با زاویههای مختلف، با پروژکتورهای مختلف، روشن میکنند. این آیه contextش منفی است: «فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا». خب. ما در context مثبت هم همین آیه را داریم. یعنی او بس که آدمِ خوب بود و جوهرِ کذب اصلاً در او نبود، وقتی ابلیس آمد و گفت و از «مُلْكٍ لَا يَبْلَى» گفت و قسم هم خورد، همینطور ماند.
«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ ٱلشَّيْطَٰنُ قَالَ يَٰٓـَٔادَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ ٱلْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَّا يَبْلَىٰ» (طه/۱۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان او را وسوسه کرد؛ گفت: «ای آدم، آیا تو را به درخت جاودانگی و مُلکی که کهنه نمیشود راه نمایم؟»
«وَقَاسَمَهُمَآ إِنِّى لَكُمَا لَمِنَ ٱلنَّٰصِحِينَ» (اعراف/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای آن دو سوگند خورد که من قطعاً از خیرخواهان شمایم.
«فَنَسِيَ» یعنی بیچاره فراموش کرد و هیچ عزمی به گناه نکرد. «وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا»: هیچ عزمی بر گناهکردن نداشت. همینطور ابلیس گفت و این هم باور کرد. این یک اخراج دیگر است به داستان. فرق را متوجه میشوید؟ «وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا». و خلاصه در روایات هست که خدا همین را پسندید و او را مصطفی کرد به دلیل همان جوهر صدق.
اینها زبان رایج نیست؛ ولی زبان هست. دیدید؟ اینها را بهعنوان زبانهای رایج اصلاً ازش استفاده نکنید. و نمیشود هم استفاده کرد. ولی میخواهم بگویم کارِ تقسیم بهشت و جهنم از پیچیدگیهایی برخوردار است که «کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را». چون بحث وعید را هم میدانید که خُلف در وعید میشود کرد. خُلف در وعید مشکلی ندارد. خُلف در وعده اشکال دارد؛ خُلف در وعید اشکال ندارد.
منتها البته آن بحث ما سر جای خودش است. یعنی بحث ولاءها و ولاء محبت حتی داشتن، منتفی است. ولاء محبت قائلشدن منتفی است. یعنی کسی با کسی که حدودش از حدود خدا دور است بخواهد رابطهٔ عاشقانه و مهربتی برقرار کند، رفتهرفته کشیده میشود. چون به هر جهت:
«مَّا جَعَلَ ٱللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِى جَوْفِهِۦ وَمَا جَعَلَ أَزْوَٰجَكُمُ ٱلَّٰٓـِٔى تُظَٰهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَٰتِكُمْ وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَآءَكُمْ أَبْنَآءَكُمْ ذَٰلِكُمْ قَوْلُكُم بِأَفْوَٰهِكُمْ وَٱللَّهُ يَقُولُ ٱلْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِى ٱلسَّبِيلَ» (احزاب/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا برای هیچ مردی در درونش دو دل قرار نداده است؛ و همسرانتان را که ظِهار میکنید مادرانتان نگردانیده؛ و پسرخواندگانتان را پسرانتان نساخته است. این سخنِ دهان شماست، و خدا حق میگوید و او به راه هدایت میکند.
آدم در جوف خودش و در دل خودش چند تا قلب که ندارد. اگر این قلبش به حبّ کسی تهیگما شد، دیگر جایی برای دیگری نمیگذارد. و اگر چنانچه جایی برای کسی دیگر هم بگذارد، رفتهرفته ممکن است اصلاً در دام نفاق و چیزهای دیگر بیفتد.
آیا میتوان مخلوق را دوست داشت و محادّ را دشمن؟
عشق را شما میتوانید از یک منظر به کسی داشته باشید و از منظر دیگر نداشته باشید. اگر عشق را یک چیز کلّی تعریف کنید که یک چیزی از توش حذف شود کلاً حذف شود، آن تعریف غلط است. من از یک جهت میتوانم عاشق شما باشم و از یک جهت متنفر. این نسبت به هر کس دیگر هم هست. اگر شد «من حیث إنّه»، آنوقت آدم میتواند عاشق شیطان هم بشود. شما الان عشق را طوری تعریف میکنید که انگار نمیشود آدم عاشق شیطان بشود. در صورتی که اگر شد من حیث إنّه، چرا نشود؟
منتها این چقدر قابلیت دارد که ما واقعاً یک نفر را دوست داشته باشیم، یک محادّ خدا را دوست داشته باشیم؟ یعنی چقدر ممکن است الان ما یزید را مثلاً دوست داشته باشیم؟ هر رابطهای یک معیار دارد. هیچ رابطهای بدون معیار نیست. آیا میشود این معیارها را انسان در خودش افراز کند و به واسطهٔ یک معیارش نسبت به یک نفر واقعاً محبت پیدا کند؟ یکی عالم باشد و تأمل کند، میتواند آن معیار را بفهمد. کسی که نباشد، قاعدتاً آن معیار را دارد ولی خودش متوجه نیست. عشق که معیار دارد.
من میخواهم بدانم چقدر میتواند در خودش این معیارها را افراز کند، آنموقع بگوید: من بابِ اینکه یک مخلوق است، من به او عشق میورزم؛ و من بابِ اینکه دشمن خداست، از او متنفرم. چقدر اصلاً افرازشدن این فضاها تا الان میتواند اتفاق بیفتد؟ هرکس هرچقدر عالمتر و بر خودش مسلطتر باشد. اگر این بشود اشکال ندارد. ما آن موقع هم گفتیم. غیرعلمی نیست.
ولی معمولاً اینجوری نیست که آدم بتواند افراز کند و بگوید من من حیث إنّه که ایشان مخلوقی از مخلوقات خداست، به شیطان عشق میورزم. اگر به طرف بگویی شیطان را به عنوان مخلوق عشق بورز، سر از شیطانپرستی درمیآورد. بعضیها تصورشان از شیطان تصور ثنویِ زرتشتی است: اهریمن و یزدان. ما که تصور شیعه و تصور قرآنیمان این نیست؛ تصور اسلام این نیست. شیطان جزو «کلب معلَّم» است؛ سگِ دستآموز خداست برای تربیت. سوتیِ خدا هم نیست. عالم یک سوتی نداده که این شیطان اینجوری درآمده باشد. این تصور، تصور باطلی است اساساً راجع به مسائل دینی.
کنترلکردن این محبتها، و اینکه شما با یهود یک ولایی برقرار نکنید و نسبت به نصارا ولایی بر خود نگیرید و با ولاء با آنان برخورد نکنید — طبق آیاتی که در این دو جلسه خوانده شد — مشخص است که اتفاقاً خیلی بعید به نظر میرسد آدمها در نور بتوانند چنین افرازی را بکنند. اگر بتوانند بکنند، خب میتوانند حتی عاشق شیطان هم باشند؛ چون شیطان هم از مخلوقات خداست و اتفاقاً کسی است که اگر نباشد مؤمنین به جایی نمیرسند. صحنهٔ جادهٔ کربلا با که مبارزه کنند پس؟ باید با شیطان مبارزه کنند.
اگر بیایی ببینی خیلی وقتها یک دستورِ اینچنینی که بدهی، سر از شیطانپرستی درمیآورد و طرف عاشق شیطان میشود و در خلوتها با شیطان راز و نیاز میکند. اگر تو میتوانی افراز کنی، پس تو اصلاً با محادّ خدا محبت نداری. محبت نسبت به مخلوق خدا داری و دشمنی با محادّ خدا داری. پس توانستهای اینها را افراز کنی: «من حیث إنّه محادّ للّه». نسبت به عنوانِ یهود محبت نداری؛ نسبت به شخصِ از اشخاص این عالم محبت داری. ولی ببینید فعلاً قرآن بابِ عنوان یهود میگوید نسبت به این عنوان موضعگیری کنید. ضمن اینکه شرایط را باید در نظر بگیرید.
سبک حکیم مطلق: اگر قرآن پافشاری میکند خبری هست
ما در کار تفسیر قرآن حتماً این شرایط را در نظر میگیریم. قرآن در آن انتهای زمان نزول این خطر را ظاهراً برطرف میکند — یا دستکم مدام تذکر میدهد. یکی از سبکهای کار قرآن سبکِ یک حکیم مطلق است که این کار را میکند بهعنوان حکیم مطلق. ببینید اگر روی نکتهای پافشاری میکند، یک خبری هست؛ یک خبری یا هست یا در شرف وقوع است.
اگر نسبت به بیت پیغمبر و زنان پیغمبر اینقدر تذکر میدهد، حالا چرا نسبت به زنهای پیغمبر؟ چرا سیبل کرده زنهای پیغمبر؟ خب نسبت به زنها بهطور کلّی تذکر بدهد دیگر. هی این بیت پیغمبر را آوردهاند و بهخصوص از این بیت خانمها را بیرون کشیدهاند و هی به اینها کوبیدهاند. این یک خبری هست. یعنی یک حکیم مطلق وقتی این کار را میکند بیخود نمیآید اینها را جدا کند.
«يَٰنِسَآءَ ٱلنَّبِىِّ مَن يَأْتِ مِنكُنَّ بِفَٰحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ يُضَٰعَفْ لَهَا ٱلْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرًا» (احزاب/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زنان پیامبر، هر کس از شما کار زشت آشکاری کند، عذاب برای او دوچندان میشود؛ و این بر خدا آسان است.
«وَقَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ ٱلْجَٰهِلِيَّةِ ٱلْأُولَىٰ وَأَقِمْنَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتِينَ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِعْنَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» (احزاب/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در خانههایتان قرار گیرید و تبرّج جاهلیت نخستین را نکنید؛ و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و خدا و رسولش را اطاعت کنید. خدا فقط میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت ببرد و شما را پاک کند، پاککردنی تمام.
هی «يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ» شما از خانههاتان نروید؛ «قَرْنَ»؛ نروید بیرون؛ «وَلَا تَبَرَّجْنَ». شما اگر گناه بکنید عذاب مضاعف برایتان حساب میشود. یک حکیم مطلق اینجوری است که بیخود نمیآید اینها را جدا کند.
ولاء با یهود و نصارا: از مدینه تا امروز
اگر میبینیم نسبت به بحث ولاءِ یهود و نصارا اینقدر تذکر داریم که این تذکر هنوز هم زنده است — آن موقع هم زنده بود — که با یهود و نصارا اصلاً رابطهٔ محبت برقرار نکنید، به خاطر این است که مشخص است جامعه در شرف یک اتفاقی است؛ در شرف اتفاقی که بعداً مشخص شد به واسطهٔ همین روابطی که با یهود و نصارا پیدا شد، اینها مستشاران نظامی و چه و چه آوردند در دستگاه حکومت اسلامی، و اصلاً جریان شام و بعد جریان امام حسین علیهالسلام و تمام اینها مال همان مستشاران یهود و نصاراست که آمدند در آن منطقه.
اگر هی دارد تذکر میدهد که این کار را نکنید، رابطهٔ ولاء با اینها ایجاد نکنید، خب حالا همین الان هم زنده است همین حرف. شما فرض کنید یهود و نصارا را راه دادی آمدند مستشار شدند؛ چکار کردند؟ رابطهٔ محبتی. این رابطهٔ محبتی خورد، خورد، خورد، جامعه را کشید. خطاب به جامعهٔ اسلامی است که شما اینها را نکنید.
بله، اهل جزیهاند و اهل عبادت خودشان. آدم پشت خاکی است؛ ما پشت خاک قرار نیست خیلی عاشق باشیم. شما یهودی هستی، کنیسهات را داری، عبادتت را بکن. ولی آن رابطه را که میبینی خورد خورد جامعه کشیده میشود. فضای خیلی سکولاری که بین ما ممکن است شکل بگیرد باعث میشود خیلیها بیایند جلوِ مستشاران؛ آن آدم یهودی و آن صهیونیست و آن مسیحی؛ بعد میبینی رگ و ریشهاش میخورد به کجا و تهش همان چیزهایی درمیآید که برای جامعهٔ اسلامی مدینه اتفاق افتاد.
معلوم است خبری در این میان هست که قرآن به شدّت در اواخر نزول — در اواخر دوران نزول خودش — تا همین دسته آیاتی که میبینید، از آن ابتدای مدینه هی دارد تذکر میدهد رابطهٔ محبتآمیز با اینها برقرار نکن. بهخصوص اینها پتانسیل اقتصادیشان بالاست؛ انگیزه زیاد است برای ارتقاءها، برای جلب نظر. آقا همه هم که مؤمنِ صادقِ پاک نیستند که فرض کنی بتوانند این رابطه را کنترل کنند.
میبینی که رابطهبرقرارکردنشان با محادّ الله و با عناوین یهود و نصارا همراه است با زمینههایی از بیاعتقادیهای خودشان. یعنی زمینههایی از بیاعتقادی خودشان و نفاق درونی. ما در آن جلسه چه درس کردیم؟
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ ٱلْيَهُودَ وَٱلنَّصَٰرَىٰٓ أَوْلِيَآءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُۥ مِنْهُمْ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (مائده/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، یهود و نصارا را اولیاء مگیرید؛ برخی از آنان اولیاء برخی دیگرند. و هر کس از شما آنان را به ولایت گیرد، پس او از آنان است. خدا گروه ستمکاران را هدایت نمیکند.
حقیقت نفاق: نزدیکتر از آنکه گمان میکنیم
ببینید اصلاً ما منافقین را در تعبیرهایمان چون یک گروه ابلهی به نام منافقین وجود داشته در طول تاریخ، این انصراف ذهنی برای ما درست کرده که فکر میکنیم منظور خود همین منافقین است؛ مثل اینکه مسعود رجوی و اینها را بگویند. با اینها — با یک عدّه ابله که اصلاً هیچ موقع جایگاه نداشتند. جز یک دورهٔ بسیار کوتاه که اینها جایگاه داشتند، هیچ موقع اینها در جامعه مطرح نبودند به آن عناوین.
حالا قرآن اینقدر روی بحث منافقین سرمایه گذاشته. منافقین آنچنان که قرآن تذکر میدهد یعنی کسانی که دین را در گروِ بحثهای دین به تمامه نگذاشتهاند. برای همین است که همین قرآن را بخوانید در همین آیات. سورهٔ مبارکهٔ نساء، آیهٔ صد و چهلودو.
«إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ يُخَٰدِعُونَ ٱللَّهَ وَهُوَ خَٰدِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوٓا۟ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ قَامُوا۟ كُسَالَىٰ يُرَآءُونَ ٱلنَّاسَ وَلَا يَذْكُرُونَ ٱللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا» (نساء/۱۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منافقان با خدا نیرنگ میکنند و او خود نیرنگکنندهٔ آنان است؛ و چون به نماز برخیزند با کسالت برمیخیزند، به مردم ریا میکنند و خدا را جز اندکی یاد نمیکنند.
«مُّذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَٰلِكَ لَآ إِلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ وَلَآ إِلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ وَمَن يُضْلِلِ ٱللَّهَ فَلَن تَجِدَ لَهُۥ سَبِيلًا» (نساء/۱۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میان این و آن سرگشتهاند؛ نه با ایناناند و نه با آنان. و هر که را خدا گمراه کند، هرگز برای او راهی نخواهی یافت.
وقتی که نماز میروند با کسالت میآیند نماز بخوانند. این کجا؟ چون تصویر ما از منافقین این است که یک کفّاریاند؛ کفّار به تعبیر سیاسی. یعنی واقعاً کافرند و فقط برای اینکه خودشان را در جامعه جا بزنند یک لایهای به خودشان اضافه کردهاند تا بتوانند در جامعه بمانند. این نیست.
منافقین یعنی خیلی نزدیکِ خودمان. خیلی راه دوری ندارد. اینها کم به یاد خدایند. منافق یعنی اسمیاند؛ نه آن منافقِ اعتقادیِ بزرگ که باطناً کافر است. اینان رفتهرفته تبدیل میشوند. کسانیاند که اصلاً این وسط یک لنگه پا ماندهاند. اینجوری نیست که بگویی حتماً افتاده در بغل آنور. نه اینطرفی است، نه آنطرفی. نه میتواند خودش را بیندازد در بغل خدا، نه میتواند از اینور خودش را بیندازد در بغل کفر. اینجوری وسط مانده، نمیداند چه کار کند.
همین است که میگوید نه اینطرفی، نه آنطرفی. این منافق به آن معنا نیست که پوسته باشد و باطناً کافر. همین است که میبینی قلب به حبّ دین متیم نیست؛ یعنی کلاً خودش را گره کند به همهٔ اجزاء دین اینجوری هم نیست. همین وسط گیر افتاده. حالا اینور بکند آنور بکند. اگر بیفتم خودم را در بغل خدا بیندازم، یکهو اهواء خودم چه میشود و خواستههای خودم؟ اگر خودم را بیندازم در بغل کفر، بالاخره جلسات قرآنها و هیئتها و سینهزنیِ امام حسین و فطرتم را چه کار کنم؟ یعنی میبینی نمیتواند یکطرفه کند.
برای همین است که قرآن وقتی از اینها یاد میکند میگوید همین این ویژگی، ویژگیِ خطرناکی است سر جای خودش. همین ویژگی است که در موقع خطر طرف را به کفر نزدیک میکند، نه به اسلام. آخرش این است.
احد: مذبذب در روز التقاءِ دو جمع
در سورهٔ مبارکهٔ آلعمران، صفحهٔ هفتاد و دو، در جریان اُحد، آیهٔ صد و شصتوشش:
«وَمَآ أَصَٰبَكُمْ يَوْمَ ٱلْتَقَى ٱلْجَمْعَانِ فَبِإِذْنِ ٱللَّهِ وَلِيَعْلَمَ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (آلعمران/۱۶۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه روز برخورد آن دو گروه به شما رسید به اذن خدا بود، و تا مؤمنان را معلوم بدارد.
«وَلِيَعْلَمَ ٱلَّذِينَ نَافَقُوا۟ وَقِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا۟ قَٰتِلُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ أَوِ ٱدْفَعُوا۟ قَالُوا۟ لَوْ نَعْلَمُ قِتَالًا لَّٱتَّبَعْنَٰكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمَٰنِ يَقُولُونَ بِأَفْوَٰهِهِم مَّا لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ وَٱللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يَكْتُمُونَ» (آلعمران/۱۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تا کسانی را که نفاق ورزیدند معلوم بدارد. و به آنان گفته شد: «بیایید در راه خدا بجنگید یا دفاع کنید.» گفتند: «اگر جنگکردن میدانستیم حتماً از شما پیروی میکردیم.» آنان آن روز به کفر نزدیکتر بودند تا به ایمان. به دهانشان چیزی میگویند که در دلهاشان نیست، و خدا به آنچه پنهان میکنند داناتر است.
آن چیزی که روز التقاءِ دو جمع در اُحد به شما اصابت کرد، برای این بود که خدا مؤمنین را بشناسد و منافقین را هم بشناسد. وقتی بهشان گفته شد بیایید بجنگید یا حداقل دفاع کنید، گفتند اگر جنگ بلد بودیم حتماً این کار را میکردیم. بعد خدا میگوید همانها که مذبذباند؛ اینجا حملِ کفر آن روز نزدیکتر است بر آنان تا ایمان.
یعنی در شرایط خطر همین آدمِ مذبذب را میبینی که اگر واقعاً کسی در حالت مذبذب باشد کافی است زمینه برای ویروس زیاد شود. اگر کسی در بدنش ویروسهای نیمهفعال وجود داشته باشد، کافی است یک بستر مناسب پیدا کند تا مریض شود. یعنی آدم فکر نکند خب من که حالا مذبذبم این وسط هستم، تکلیفی هم ندارم. اینجوری نیست. کافی است این ویروسها در بدن باشد تا در موقع حسّاس عمل کند؛ موقع حسّاس بزند زمین. دیدید آدم که بدنش ضعیف میشود انواع و اقسام مریضیها را میگیرد. خب اینها در بدن است دیگر. وقتی در بدن است آدم مریض میشود.
ضعف ایمان در برابر نفاق؛ روح ایمان و خلافکار
ضعف ایمان چه؟ ببینید یک موقع هست طرف دل در گرو دین دارد. حدّی هم برای خودش نمیگذارد. منتها البته من بابِ آنچه امام سجاد علیهالسلام در ابوحمزه میگویند:
«إِلٰهِي مَا عَصَيْتُكَ حِينَ عَصَيْتُكَ وَأَنَا بِرُبُوبِيَّتِكَ جَاحِدٌ وَلَا بِأَمْرِكَ مُسْتَخِفٌّ وَلَا لِوَعِيدِكَ مُتَهَاوِنٌ وَلٰكِنْ خَطِيئَةٌ عَرَضَتْ وَسَوَّلَتْ لِي نَفْسِي وَغَلَبَنِي هَوَايَ وَأَعَانَنِي عَلَيْهَا شِقْوَتِي» (دعای ابوحمزهٔ ثمالی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، آنگاه که تو را نافرمانی کردم در حالی نبودم که ربوبیّت تو را انکار کنم، یا فرمان تو را سبک بشمارم، یا وعید تو را سست بگیرم؛ بلکه خطیئهای پیش آمد و نفسم برایم بیاراست و هوای من بر من چیره شد و شقاوتم بر آن یاریام کرد.
به خدا میگویند ما این کار را نکردیم که بخواهیم علم مخالفت بلند کنیم. هیچی؛ خطیئهای بود کردیم. نفسم تزیین کرد. آن هم اینجوری شد. یعنی اینکه اینجوری شد خب ما هم کاری کردیم.
اگر کسی اینجوری باشد دچار ضعف ایمان است. روح ایمان دارد. حتی ما در بحث خلافکار هم داریم حتی تا این حد: خلافکاری که روح ایمان دارد. یک موقع هست نه؛ در مبانی با خدا این حرف را دارد.
ما داریم که حتی خلافکار اگر روح ایمان را دارد — یعنی با خدا مشکلی ندارد — تا یک خلافی میکند، از او روح ایمان سلب میشود. و وقتی از خلاف خودش فارغ میشود، روح ایمان به او برمیگردد. یعنی ممکن است مؤمنی باشد که خلاف بکند و روح ایمان از او سلب شود در لحظهٔ خلاف، و بعد وقتی از این خلاف فارغ شد برگردد. ولی بعضیها نه. بعضیها برای خدا حد درست کردهاند. یعنی خدا تا اینجا میتواند نظر بدهد؛ بیشتر از اینجا نمیتواند نظر بدهد. در رابطهٔ خودمان با خدا به خاطر یک سنجاقچین این کار را کردهایم. اگر این باشد میشود همان چیزی که واقعاً «لَا إِلَٰهَ إِلَّا اللَّهُ» وسط گیر افتاده. ولی اگر آن باشد میشود ضعف ایمان.
آدمی که قبول دارد، معاد را قبول دارد، قرآن را قبول دارد، حضور قرآن در همهٔ زندگیاش را قبول دارد؛ منتها به هر حال گناهان را هم دارد. اینها چیست؟ منتها در نهایت ضعف ایمان است دیگر. در نهایت آدمِ ضعیفالایمان است. اینکه آیا از او کار میآید یا نه، عموماً در اینکه قبول دارد یا قبول ندارد نیست.
دو تا نشانهٔ خیلی قابل تشخیص در مورد منافق هست. یکی ریا و دیگری کسالت در هنگام نماز. ظاهراً بر اساس نص قرآن هر کسی از این حالت خارج باشد، پس منافقِ آن معنای درشت نیست. ولی یک چیزهایی از درجات ضعف ایمان، نفاق هم هست. چون این مفاهیم طیفیاند. یعنی ممکن است ایمان کسی ضعیف باشد و منافق نباشد. ممکن است اهل ریا هم نباشد، اهل کسالت در نماز هم نباشد، و ایمانش ضعیف باشد.
و حتی اگر اهل ریا باشد و در هنگام نماز اهل کسالت باشد و خیلی حوصلهٔ نماز نداشته باشد، طبق این آیه آن دو مشخصهٔ منافق را دارد. اینها با «واو» است. یعنی جزو خصوصیت منافق است. اولاً باید همهاش را داشته باشد تا بشود منافقِ اعتقادیِ بزرگ. و بعدش به صورت طیفی به آن نگاه کنید که هرچقدر این درجه بیشتر باشد نفاق درونی بیشتر میشود تا به مرحلهای برسد که میبینی اگر واقعاً کسالت دارد، یواشیواش در درجاتش حدود را جدا میکند. میگوید چرا خدا اینجوری؟ چرا خدا چنین احکامی دارد؟ اینها رفتهرفته آدم را نزدیک میکند.
ولی هر درجهای از نفاق را نمیشود گفت… چون بالاخره یک کمی طرف در خفاء اهل ریا باشد، یک کمی اهل کسالت باشد. اگر حکم کنند که هر مسکینی در هر شهر را بگیرند، فقط خود اهل بیت میمانند. آن موقع در بحث مجموعهٔ مؤمنین دیگر اینجوری نیست. در درجاتش بله تلاقی میکند. کلاً مفاهیم اخلاقی همینجوری است.
از این حتی کتابهای اخلاقی را که خواندهاید مثلاً میگویند مرتبهٔ اول توبه، توبه سطح اول، سطح دوم، سطح سوم. بعد میگویند مرحلهٔ دوم مثلاً چیست. اینجوری نیست که مرتبهٔ اولی که میگویند توبه باید بروی تا سطح سوم توبه تا بروی تو مرحلهٔ دوم. چون یک توبه سطح سومش همپوش دارد با مراحل بسیار بالایی. یعنی این مفاهیم اعتقادی و کلامی همپوشهایی پیدا میکند در بعضی جاها؛ در بعضی جاها هم همپوش پیدا نمیکند به دلیل طیفیبودنش.
به هر جهت محادّ خدا خودش طبیعتاً یک عنوان دقیقتری است. محادّ یعنی کسی که حدّش را از حدّ خدا جدا میداند.
بازگشت به مائده/۵۲: فتح یا امری از نزد او
از این آیه بگذریم. بیایید آیهٔ محل بحث. وقتی میگوید «فَعَسَى اللَّهُ أَن يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِّنْ عِندِهِ»، اینکه گفته «بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِندِهِ» تفصیل است؛ تفصیلِ قاطعِ شرکت است. یعنی وقتی تفصیل شده معلوم است که فتح با «أَمْرٍ مِنْ عِندِهِ» فرق دارد. این شبیه همان چیزی است که:
«وَإِن يُرِيدُوٓا۟ أَن يَخْدَعُوكَ فَإِنَّ حَسْبَكَ ٱللَّهُ هُوَ ٱلَّذِىٓ أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِۦ وَبِٱلْمُؤْمِنِينَ» (انفال/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر بخواهند تو را بفریبند، خدا تو را بس است. اوست که تو را به نصر خویش و به مؤمنان تأیید کرد.
«هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ»: او تو را تأیید کرده به نصر خودش و به مؤمنین. آن «بِنَصْرِهِ» همان است که بهعنوان امدادهای غیبی داده میشود. «بِالْمُؤْمِنِينَ» همین است که:
«قَٰتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ ٱللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُّؤْمِنِينَ» (توبه/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با آنان بجنگید تا خدا آنان را به دست شما عذاب کند و خوارشان سازد و شما را بر آنان یاری دهد و سینههای گروهی از مؤمنان را شفا بخشد.
شما بجنگید، ما آنها را با دست شما عذاب میکنیم. این همان «بِالْمُؤْمِنِينَ» است؛ آن «بِنَصْرِهِ» هم همان عباراتِ امداد غیبی.
تفصیل قاطعِ شرکت است مگر اینکه دلیل خاص داشته باشد. یعنی وقتی گفتند این و این، معلوم است این غیر از آن است. اینها را با همدیگر مشترک ندانید مگر دلیل خاص باشد. اشکالی هم ندارد حالا بگوییم مثلاً «عَسَى اللَّهُ أَن يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ» یعنی کلاً فتح، بعد «أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِندِهِ» ذکر خاص پس از عام باشد. میشود. ولی در وهلهٔ اول ما سیاقبندیهای دیگری داریم که نشان بدهد امدادهای غیبی را خدا گاهی جدا میکند از فتحِ معمول.
میگوید شما بالاخره از کجا میدانید ورق برنمیگردد؟ یکهو اینجوری میکند؛ آن موقع نسبت به آنچه در خودتان پنهان کرده بودید پشیمان میشوید.
قسمخوردنِ منافقین و ظهورشان در مدینه
مؤمنین میگویند: اینها بودند که با تمام قسم — یادتان هست گفتیم قسم زیاد خوردن از خصوصیات منافقین است. کسانی که زیاد قسم میخورند. اصلاً موردِ قسمخوردن کار عجیبوغریبی است. کسی قسم بخورد پا در جای عجیبی دارد میگذارد. حتی در آن داستان ایوب. ببینید چیز عجیبی است. میگوید بزن، قسمت را نشکن. با اینکه او فکر میکرد زنش خطایی کرده؛ با اینکه قسم خورده زنش را بزند و بعد معلوم شد زنش خطایی نکرده بوده. میگوید بزن ولی قسمت را نشکن. عجیب نیست؟ یعنی تا حدّی کار غیراخلاقی به نظر میرسد. ولی بحث قسمخوردن است.
«وَخُذْ بِيَدِكَ ضِغْثًا فَٱضْرِب بِّهِۦ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَٰهُ صَابِرًا نِّعْمَ ٱلْعَبْدُ إِنَّهُۥٓ أَوَّابٌ» (ص/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به دستت دستهای گیاه برگیر و با آن بزن و سوگند مشکن. ما او را شکیبا یافتیم؛ چه نیکو بندهای، بهراستی او بسیار بازگردنده بود.
طرف پایش را در بدوادی میگذارد وقتی قسم میخورد زیاد. هی قسم میخورد. ایوب قسم بخورد که من این زن را میزنم بهخاطر آن خطایی که کرده. بعد معلوم شد حتی نکرده. خدا به او میگوید با یک دسته گیاه بزن ولی اعصابت — قسمت — را نشکن. با اینکه شرط داشته، ببین عجیب اینجاست: با اینکه شرط داشته خدا میگوید بزن ولی قسمت را نشکن. یعنی اگر این کار را کرده من میزنمش. خدا میگوید حالا که این اوصاف، بزن دیگر. احتیاطاً بزن. قسمت را نشکن ولی.
و خود به «ید» که ذکرش یعنی یک دسته از گندم را دسته کرد و اینجوری زد که سوگند را بهجا آورده باشد. میخواهم عظمت قسمخوردن را بگویم. اینکه «به خدا من فلان، به خدا اینجوری». شما نگاه کنید میبینید قسمخوردن اصلاً کاری است که منافقین میکنند. هی قسم میخورند، قسم میخورند، قسم میخورند.
اینها نشان میدهد که با جهدِ ایمانشان قسم میخوردند. یعنی یک سری منافقینی بودند در آنجا. دارد میگوید «وَيَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا أَهَٰؤُلَاءِ الَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ»: ما حتماً با شماییم. یعنی معلوم است فضا، فضایی است که منافقین در آن حضور و ظهور دارند؛ نه فقط حضور. ظهور دارند به صورتی که مؤمنین دارند بهشان میگویند.
این را بگذارید کنار آن بحثی که راجع به قسم کردیم: حَلّاف بودن و زیاد قسم خوردن، در آیاتی که آن جلسهها نشان دادیم، اصلاً جزو خصوصیات منافقین است. وقتی اینها با هم سیاقبندی شود نشان میدهد که در مدینه در آن موقع منافقین غیر از حضور، ظهور پیدا کردند به صورتی که خود مؤمنین یواشیواش دارند میفهمند اینها گروههایی هستند که دارند ارتباطات مخفی پیدا میکنند با مشرکین و یهود و نصارا.
«أَهَٰؤُلَاءِ الَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمَانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ»: اینها بودند داشتند اینجوری به خدا قسم میخوردند که چرا حتماً ما با شما هستیم؟ پس چرا دارید چه میکنید؟ چرا روابط پنهانی دارید پیدا میکنید با ایشان؟ چرا نامهنگاریتان یواشیواش، چرا در روزنامههایتان حرفهای عجیبوغریب یواشیواش دارید میزنید؟ از چه میترسید؟ چه فضای باکی دارید مگر؟ این همه داشتید چه… ببینید اینها کُد است برای اینکه بفهمی چرا دارید این حرفها را میزنید؛ چرا این حرفها را شروع کردید. یعنی غیر از حضور یک نوع ظهوری پیدا میشود که میگوید «حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خَاسِرِينَ». تمام.
این عملاً این آیه و آیهٔ بعدش آیات کاملاً مهمی است. آیهٔ پنجاهوپنج آیهٔ مدّ نظر است که از این به بعد شروع میکنیم به ارتباط با آن. آیهٔ پنجاهوچهار را مفرداتش و حالاتش را توضیح دادم. البته یک تکهاش مانده: «ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ» را توضیح دادم و «وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ» را بعداً توضیح میدهم که این عبارت مثلاً در چه فضایی وارد میشود. ممکن است در همین جلسه توضیح بدهم.
ورود به مائده/۵۵: فخر رازی و فضای جدل
ولی اینجا کسی که از اهل تسنن میدانداری کرده در این بحث، فخر رازی است. در تفسیر مفاتیحالغیب — همان تفسیر کبیرش — واقعاً هرچه دهانش درآمده این بندهخدا به شیعه گفته و با عبارات بسیار تندی هم. به جوری که آدم احساس میکند معلوم است یک جای بدی فشار میدهد که اینجوری داد طرف درآمده. چون مثلاً زمخشری و فلان را که نگاه میکنی میبینی با یک «قیل» میگوید و رد میشود میرود. این حالا «قیل» که این آیه در مورد علی است تا حالا مثلاً. ولی فخر رازی با اشکالاتی و یک فضاسازی وارد میشود؛ چند صفحه تقریباً فحش میدهد. با رکیکترین حرفها. چون امامالمشککین هم بوده فخر رازی و تشکیککردن.
بعد شروع میکند راجع به این آیه بحث کردن. ولی ما دلمان نمیخواهد؛ فحشش را میگذاریم کنار. اینکه خودِ اشکالاتی را که ایجاد میکند، آنها میتواند محل بحث قرار بگیرد. ما هم به ایشان فحش نمیدهیم. فحش علمی؟ نه، فحش علمی نیست. تقریباً فحش است. عالم که دیگر فحش کوچهبازاریِ چهارسیلابی نمیدهد؛ بالاخره فحش در قالب دانشگاهی میدهد. یعنی روافض، امامیهٔ رافضیه، سخن سخیف، از همهٔ این تعابیر. ولی حالا آنها را بگذاریم کنار ببینیم ایشان چه میگوید در این بحث.
این جلسه کلاس است؛ مسئولیت با خودتان
چند بحث کلاً سر آیهٔ پنجاهوپنج وجود دارد. خواهش میکنیم. ببینید این کلاس است، کلاس. این را در حکم جلسهٔ قرآنِ عمومی تلقی نکنید که مثلاً اگر کسی بیاید بعد یکهو به اشکالاتش برسیم و به جوابش نرسیم، بعد برود ذهنش منحرف شود. اینجا کلاس است. هرکس خودش مسئول است؛ به من ارتباطی ندارد. بنده سلب مسئولیت میکنم از خودم. یکهو یک نفر میآید، یک جلسه هست، دو جلسه نیست؛ اشکالاتش هست، جوابها نیست. بعد میرود فکر میکند اوه چه شد مثلاً. اینها دیگر به من ارتباطی ندارد. من بارها گفتهام که اینجا چیست. چون بحث ولایت و بحث شبهه است و طرح اشکال است.
اشکال نخست: این ولایت کدام قسم از اقسام ولاء است؟
این آیه:
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُمْ رَٰكِعُونَ» (مائده/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولیّ شما فقط خداست و رسول او و کسانی که ایمان آوردهاند: همانان که نماز را برپا میدارند و زکات میدهند در حالی که رکوعکنندهاند.
چند تا بحث کلاً سرش مطرح است. چون ما این آیات را هم اینجوری میخوانیم و معنی هم میکنیم و حل هم میکنیم و درست هم میشود میرود دیگر. همهٔ مشکلی نیست کلاً در فضا. مشکل نیست این آیه. ولی در واقعیت چند تا بحث سرش مطرح است.
یکی این است که اساساً این ولایت چه نوع از اقسام ولایت است؟ ولاء. وقتی ما ولاء محبت و ولاء نصرت را بهعنوان ولاءها داریم. ایشان — فخر رازی — میفرمایند آیهٔ پنجاهویک را که نگاه میکنید، «لَا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَارَىٰ أَوْلِيَاءَ»، اینجا ولاء محبت و نصرت است. ایشان این حرف را میزنند.
در آیهٔ پنجاهوهفت که میآیید پایین صفحه، ایشان باز دوباره میگویند:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ ٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُوا۟ دِينَكُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِّنَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ مِن قَبْلِكُمْ وَٱلْكُفَّارَ أَوْلِيَآءَ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ» (مائده/۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، کسانی را که دین شما را به تمسخر و بازی گرفتهاند — از کسانی که پیش از شما کتاب داده شدهاند و از کافران — اولیاء مگیرید؛ و از خدا پروا کنید اگر مؤمنید.
آنهایی که دینتان را به مسخره میگیرند، اینها را از اهل کتابِ قبلتان و از کفّار، اولیاء نگیرید. کسانی که دین شما را به مسخره میگیرند. یعنی مسخرهبازی درمیآورند روی دین شما، روی اعتقادات شما. میگوید این هم ولاء محبت است؛ یعنی نسبت به این آدمها محبت نداشته باشید و نصرت نکنید. میگوید به قرینهٔ صدر و ذیل، وسطش را هم خب همینجوری معنی کنید.
این عملاً اشکالی است که دامنِ ما هم میگیرد. چون مسیری که ما طی میکنیم اینجوری است که آن بالا را ولاء محبت میگیریم، پایین را هم همینجور، این وسط را اصرار داریم بگوییم اینجا ولاءِ ولیّ و سرپرستی است. آن موقع فخر رازی میگوید به وحدت سیاق آن وسطش را همین بگیرید. شما میگویی در معنیکردنش گیر میکنیم. نه آقا گیر نداریم معنیکردنش. «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ» یعنی آن کسانی که ولیّ شما هستند و ولاء محبت با شما دارند — شما بخواهید بهشان محبت داشته باشید و نصرت بکنید — اینها خداست و رسول الله که مشخصاند، و کسانیاند که ایمان آوردهاند، کسانی که نماز خواندهاند و زکات دادهاند و راکعاند.
این وسطش را چرا دست میزنی یک معنای دیگر میکنی از وسطش؟ اشکال معلوم است چیست. به همان سیاق حساب کنید و همان سیاق معنی کنید، برود تا تهش. شما که بالایش را این میگویی، پایینش هم که این میگویی، این وسطش چه کار کرده که از سیاق خارج شود؟ به دلیل شأن نزول؟ شأن نزول از سیاق خارج نمیکند. شأن نزول مبیِّن است فقط. این یک اشکالی است که باید پاسخگو باشیم: از آن بالا تا پایین اگر بخواهیم یک منهج واحد طی کنیم چیست؟
اشکال دوم: آیه راجع به جمع است یا فرد؟
دومین مطلب این است که در این آیهٔ شریفهٔ پنجاهوپنج، راه راجع به جمع است یا فرد؟ هفت تا جمع را به معنی فرد برگرداندن. بعد آن هم که مشخص است میگوید ولای محبت داشته باشید؛ مؤمنین بعضی اولیاء بعضیاند؛ اینها همه با همدیگر یک تیماند نسبت به مودّت و محبت همدیگر. حالا در آن فضا قابل معنا کردن است این آیه. این آیه را شما در آن فضا نگاه کنید قابل معنا کردن است.
نهایتاً حتی بعداً در اینکه این جمع است یا فرد است، حتی اگر بگویید امیرالمؤمنین به شخصه، خب چه حل نمیشود دیگر؟ نتیجهاش میشود که امیرالمؤمنین را دوست داشته باشید و این را هیچ سنّی با این مشکل ندارد. هیچکس با این حرف مشکل ندارد. یعنی اینها در محبت امیرالمؤمنین اصلاً بحث راجع به اینها نیست. اصلاً گیر راجع به این نیست. جز یک سری ناصبی و وهّابی که نسبت به امیرالمؤمنین بنِ اعتقادیشان اساساً این است که مشکل داشته باشند. وگرنه اینجوری نیست.
شکل جمله را نگاه کنید. صد و ده صفحه که آیات باشد میگوید نگیرید، دوستی نبرید. اینجا دارد قشنگ یک خبر جدّی میدهد. همان ولیّ شما. نمیتواند آدم بگوید این دوست شماست؟ چرا؟ شکل جمله نمیخواهد این را بگوید که دوستیِ تعیینی نیست. اینجا خبر است؛ یک حکم میدهد. آنجا میگوید دوستی نبرید نسبت به یک قومی — هم بالا، هم پایین. ولی اینجا دارد میگوید ولیّ شما این است.
همینجوری یک عرب به یک عرب دیگر میتواند بگوید این دوست توست. همان مؤمنین دوست شما مثلاً اینهایند. خبر در مقام انشاء دیگر. اگر بخواهد بگوید اینجوری دوست بگیرید. دوست، دوست شما، دوست شما. آنجا هم میگوید آنها را اولیاء نگیرید؛ اولیاء شما ایناناند. یعنی اولیاء نگیرید، اولیاء نگیرید؛ اولیاء شما اینان.
این فهمی که ایشان میگوید یعنی گاهی آنقدر یک چیزی به ما تکرار شده ذهن کلاً انصراف پیدا میکند نسبت به اینکه این حتماً و لازماً این آیه را باید من در ولایت به معنای سرپرستی معنی کنم یا نه. حالا ممکن است با پشتصحنههایی ما این پشتصحنه را داشته باشیم، ولی باید بیاییم توی آیه به صرفه.
اینکه بگویند آقا این دوست شماست. شما هرچی راجع به معنی ولایت بگویید، راجع به دوست میگوییم؛ هرچی راجع به دوست بگوییم راجع به ولایت هم همان را میگوییم. ولایت به معنی ولیّ، به معنی سرپرست. همان را همانجا میتوانیم بگوییم. یعنی بگویند آقا این ولیّ شماست، سرپرست شماست. دارند امر میکنند. گفت این دوست شما. آقا آره میگویند.
اگر اینجوری است که میگوید مؤمنین اینجوری نیستند که موادّه کنند با من حادّ الله و رسوله. شما از آن انشاء نمیفهمید؟ «یوادّون» را میفهمم. خب چه فرقی میکند؟ میگوید موادّه نمیکنند. مؤمنین اینجوریاند که موادّه نمیکنند. موادّه نمیکنند یعنی چه؟ یعنی اگر مؤمنی است موادّه نکن. همین است که میگویند خبر در مقام انشاء یعنی همین. خبر در مقام انشاء یعنی شما خبر میدهی ولی باطناً انشاء دارید میکنید و میشود هم انشاء کرد.
یعنی هی میگویند آقا موادّه نکنید، محبت نکنید، نگیرید بهعنوان دوست نگیرید. خود این اشکال به علمای ما وارد است که اینجا که «لَا تَتَّخِذُوا» نهی دارد دیگر. وقتی اولیاء را بهعنوان ذلّه و محبت میگیرند خب یعنی چه؟ ما هم میگیریم. ما هم قبول داریم.
مثلاً خبر در مقام انشاء. اگر بگوید میگیرید یعنی بگیر. «ولیّ شما هست» خبر است: ولیّ شما این است. خب یعنی دوستهای شما اینان دیگر. بگویم شما اینها را دوست نگیرید. پسرم این دوست تو نیست. این را دوست نگیری ها. دوست تو این است. این سیاه را با هم نمیزند که. این را دوست نگیری؛ این دوست توست. یعنی داری بهعنوان یک عقل کلّی تشخیص میدهی که باید با این دوست بشوی. کسی که دارد این را میگوید از حدّ این تیپ ما خارج است.
تفاوت در تعبیر هست. منتها تفاوت در تعبیر اینجوری نیست که بحث به لطائف ادبی ختم شود. تفاوت در تعبیر را میفهمم. اینکه مثلاً این دوست شما نیست؛ این را دوست نگیر؛ آن را دوست نگیر؛ دوست شما این است. همان. یعنی دشمن شماست. همان. دشمن شماست یعنی دشمن بگیرید دیگر؟ نه. یعنی اصلاً یک خبر باطنی هست که میگوید اصلاً دشمن شما هست. خب این هم دوست شما هست.
مودّت اهل بیت: محبت به حرف نیست
من فکر میکنم اگر همین محبت را بپذیریم خیلی از مشکل حل میشود؛ منتها من قبول ندارم که سنّیها دوست دارند به معنای عمل. دوست داشتن به حرف نیست، به عمل است. یکی میرود در برابر آن حادثه که در را آتش زدند. یک موقع است شما در برابرید. بحث تاریخی میشود. اولاً آنها همه قبول ندارند که در را آتش زدند و دومی فلان کرد. اینهایی را که ما میگوییم به این صورتش قبول ندارند. البته میشود بهعنوان بحث جدلی.
نهجالبلاغه را میگویید؟ کلمات امیرالمؤمنین را؟ نگاه کنید امیرالمؤمنین از ما راضی نبوده. حضرت فاطمه از ما راضی نبوده. پس چه را دوست دارند؟ به لحاظ تاریخی بالاخره میشود شواهدی ردیف کرد و حتی جوابهای جدلی داد. جواب جدلی چیز خیلی جواب کوتاه و کارآمدی است.
یادم آمد. در یک کنفرانسی مطرح کردند نظر محمدجواد مغنیه را. گفتند نظرتان راجع به اینکه نماز آخر را پیغمبر به ابوبکر گفت بخوان چیست؟ این سؤال، سؤال بسیار پوستموزی است. یکی از بزرگان اهل تسنن پرسیده بود از محمدجواد مغنیهٔ لبنانی. چون شما بگویید عایشه فرستاد. خب برای آنان عایشه امّالمؤمنین است. نماز آخر که عایشه امّالمؤمنین فرستاد. شما هر تفرّی بزنی سؤال ناجوری است. نماز آخر. اینکه پیغمبر ابوبکر را نفرستاد. ما میگوییم عایشه فرستاد تا نماز آخر را ابوبکر بخواند. ما داریم که بعداً زیر بغل پیغمبر را گرفتند آوردند، ابوبکر را زدند کنار. منتها آنان این تیپها را هم ندارند. حالا فرض کنید در فضای تسنن این یک جوابی میخواهد که طرف بنشیند یک انشاء برایش بگوید؛ حالا طرف قبول بکند یا نکند.
یک جوابی داده که فوقالعاده است. گفته به او که «دَعْهُ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ». یعنی ولش کن؛ پیغمبر هذیان میگوید. چون در ماجرای قلم و دوات گفتهاند «دَعْهُ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ». یعنی بیناموس بالاخره یکیاش را حل کن. یا پیغمبر آدم هذیانگویی بوده در لحظات آخرش و آن کارها را کرده، یا آن را حل کن یا اینور را حل کن. این از آن جوابهایی است که واقعاً کوه است. وقتی شنیدم چنین جوابی داده که «دَعْهُ إِنَّ الرَّجُلَ لَيَهْجُرُ»، واقعاً صد بار رحمت و درود خدا.
جوابهای تاریخی دادن به بحث، که تاریخ متفق باشد سرش. من این را قبول دارم که حتی اگر از همین مودّت خشکِ خالیاش رعایت میشد — در حد مودّت خشک خالی — کار به اینجا نمیکشید. برای همین است که اصلاً عنوان:
«ذَٰلِكَ ٱلَّذِى يُبَشِّرُ ٱللَّهُ عِبَادَهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ قُل لَّآ أَسْـَٔلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا ٱلْمَوَدَّةَ فِى ٱلْقُرْبَىٰ وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُۥ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ» (شوری/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این همان است که خدا بندگانش را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند به آن بشارت میدهد. بگو: «بر این [رسالت] مزدی از شما نمیخواهم جز مودّت در قربى.» و هر که حسنهای به دست آرد، برای او در آن نیکی میافزاییم. خدا آمرزندهٔ سپاسپذیر است.
«قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً». مشخص است که بزرگترین حسنه است خودش مودّت نسبت به اهل بیت. آنجا در این فضا حسنه میآید؛ معلوم است که خود محبت اهل بیت یکی از بزرگترین حسنات است.
من این را قبول دارم. منتها در بحث کلاسیک باید اولاً یک تاریخی را بگذاریم وسط که متفق باشد. الان علمای اهل تسنن، بزرگان اهل تسنن، بگویید آقا شما محبت امیرالمؤمنین دارید؟ میگوید محبت امیرالمؤمنین داریم ولی امیرالمؤمنین نصب بر امامت نشده که من بخواهم بیایم زیر بیعت سینه بزنم. نصب بر این قضیه نشده. لذا در مرحلهٔ خودش اگر هم جایی آمده که مقابله کردهام — جامعهٔ مسلمین، اجماع جامعهٔ مسلمین مقابله کرده — چون دارد جامعه را میپاشاند. امیرالمؤمنین رفته در خانه و جامعه از آن وحدت و انسجام دارد روی همین تصمیم میگیرد؛ و از آن طرف امیرالمؤمنین نصب هم که نشده.
شما دارید این آیه را تخصیص میزنید با آن واقعهٔ تاریخی؛ در صورتی که این آیه اصل است، مطلق است. تو باید خودت را با آن تطبیق بدهی نه اینکه بخواهی خلاف آن عمل کنی.
من لزوم ندارم که آن ته را تمام کنم. کافی است این طرف را اثبات کنم که دقیقاً ولایت است و عقل به صورت خاص هم عقلش بحث ولایت به معنای ولیّ را میگیرد. بعدش هم نشان بدهم که اصلاً ابوبکر نیست. چه ربطی به ابوبکر دارد آیه؟
هفت جمع و شأن نزول: تطبیق آیه را تخصیص نمیدهد
بگذارید چند جور که نزدیک به این آیه میشود با هم نگاه کنیم اول. بعداً راجع بهش تصمیمگیری باید هرکس در ذهنش بکند تا ببینیم چطور میشود جواب داد.
یک بحث این است که این ولایتی که اینجا وجود دارد — خارج از انس ذهنی ما به بحثِ ولیّ — این ولایت چیست؟ سیاق آیه به هر جهت تاب این را دارد که مثلاً فقط منحصر در بحث ولایت محبت و ولایت نصرت باشد.
نکتهٔ دوم این است که بحث این است که این جمع است. هفت تا جمع وجود دارد. نگاه کنید. «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ» تا اینجا مشخص است. الله مشخص است. رسول هم مشخص است. «الَّذِينَ» جمع، «آمَنُوا» جمع، «الَّذِينَ» جمع، «يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ» جمع، «يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ» جمع، «هُمْ» جمع، «رَاكِعُونَ» جمع. یک سؤال اساساً این است که این آیه راجع به جمع است یا راجع به فرد؟ با وجود هفت جمعی که در آیه داده، این را جزء شواهد کار خودش هم میآورد. میگوید جزء شواهد این است که بحث فرد مطرح نیست؛ بحث همین جامعهٔ مسلمین است که شما میخواهید نسبت به همدیگر محبت داشته باشید. هفت جمع را در حقیقت شما به فرد بزنید.
شما میگویی شأن نزول. من عالم اهل تسنن میگویم شأن نزول که کاری نمیکند. آن جلسه هم گفتم شأن نزول کاری که میکند این است که مبیِّن آیه هم هست ولی آیه را که تخصیص نمیدهد. شما مگر:
«وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ٱبْتِغَآءَ مَرْضَاتِ ٱللَّهِ وَٱللَّهُ رَءُوفٌۢ بِٱلْعِبَادِ» (بقره/۲۰۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از مردم کسی است که جان خود را در طلب خشنودی خدا میفروشد؛ و خدا به بندگان رئوف است.
کسی تردید دارد که لیلةالمبیت امیرالمؤمنین است؟ کسی تردید ندارد. ولی این آیه مگر اینجوری است که بگویند این آیه مربوط به امیرالمؤمنین است و تمام؟ اگر در روایات ما هم هست، ببینید اگر انسِ بحث روایی داشته باشید میدانید روایات ما توش جریان تطبیق فراوان است. اصلاً تطبیقهایی که:
«قُلْ أَرَءَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَآؤُكُمْ غَوْرًا فَمَن يَأْتِيكُم بِمَآءٍ مَّعِينٍۭ» (ملک/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: به من خبر دهید اگر آب شما فرو رود، چه کسی آبی روان برایتان میآورد؟
اگر آبتان برود پایین کی آب به شما میدهد؟ میگوید آب امام زمان است. این امام است. یعنی اگر امام غایب شود کی به شما آب میدهد؟ یعنی وقتی ما چنین روایتی داریم یعنی کلاً آیه را اینجوری معنا میکنیم که بگوییم اگر امام غایب بشود؟ بسیاری از کارهای روایی ما جریان تطبیق است. یعنی تطبیق دارد فقط داده میشود توش. خب یک خرده فضا از آن فضای انس ذهنی خارج شود اول.
به هر جهت اگر شأن نزولی هم وجود دارد در بحث که دارد. جالب این است که خوشتر آن باشد که سرّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران: همین بندهخدا همین شأن نزول را نفی میکند. جالب است. این شأن نزول را نفی میکند. یک هنرنمایی البته توش وجود دارد. میخواهد بگوید با وجود این شأن نزول ربطی به آن چیزی که شما میگویید ندارد. یعنی شأن نزول را اصلاً قبول دارم ولی ارتباطی ندارد. شأن نزولی هست؛ امیرالمؤمنین هم این کار را کرده در نماز. فرض بکنیم که کرده. گرچه این کار را ابوبکر کرده. شما میگویی روایت دارند؛ میگویم ما هم روایت داریم. گرچه این کار را ابوبکر کرده ولی روایت راجع به امیرالمؤمنین هم هست. و میدانید وقتی دایرهٔ روایت زیاد میشود مؤیِّد کار او میشود.
میگوید حاج آقا نه اصلاً فکر کنم ابوبکر بوده؛ نه، اصلاً همان شأن نزولی که جمع مورد نظر است و جمع دارد خطاب میشود که آقا ولیّ شما ایناناند و همین مؤمنیناند. ببینید نمونهاش هم داریم. کسانی که نماز میخوانند، اهل زکاتاند، و بعد به هر جهت با اینها محبت میکنیم. من باب:
«وَٱلْمُؤْمِنُونَ وَٱلْمُؤْمِنَٰتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمُنكَرِ وَيُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَيُطِيعُونَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ أُو۟لَٰٓئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ ٱللَّهُ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» (توبه/۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مردان و زنان مؤمن برخی اولیاء برخی دیگرند؛ به معروف فرمان میدهند و از منکر بازمیدارند و نماز را برپا میدارند و زکات میدهند و خدا و رسولش را اطاعت میکنند. اینان را خدا بهزودی رحمت میکند؛ خدا شکستناپذیر سنجیدهکار است.
اینها با همدیگر بالاخره روابط دوستانهای با همدیگر دارند.
اشکالات فخر رازی: زکات واجب و فقر امیرالمؤمنین
و نکتهٔ بعد اشکالاتی است که خود فخر رازی وارد میکند. گاهی اوقات شایبهٔ جفنگ است که چطور این اشکالات در برخی قسمتها. در بخش سوم که میخواهد بگوید این امیرالمؤمنین نیست.
اشکال اولش این است که میگوید «وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ»؛ ما داریم «وَآتُوا الزَّكَاةَ». زکاتدادن واجب است. این استدلال را نگاه کنید. میگوید زکاتدادن واجب است، یک. امیرالمؤمنین هم خیلی فقیر بوده. امیرالمؤمنین خیلی فقیر بوده؛ اصلاً واجبالزکات نبوده. آنقدر فقیر بوده امیرالمؤمنین که وقتی سه قرص نان دادند در حالات، به دلیل فقر خانوادهٔ امیرالمؤمنین آیه نازل شد. به دلیل فقر خانوادهٔ امیرالمؤمنین آیه نازل شد. این انگار هرکس سه قرص نان بدهد این آیه نازل میشود. خب آن که گفتند «إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ» مشخص است دلیلش که چرا آیه نازل شد. میگوید خب در این اصحاب سفره ما مگر کم فقیرتر از این داشتیم؟
مسیر استدلال را نگاه کنید. میگوید زکات واجب است. امیرالمؤمنین بسیار فقیر بوده. آنقدر فقیر بوده که واجبالزکات نبوده اصلاً. شاهد فقر این است که وقتی سه قرص نان داد به دلیل فقر خانواده آیه نازل شد. این شاهد اول پس که «يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ» امیرالمؤمنین نبوده. میگفت «يُؤْتُونَ الصَّدَقَةَ». اصلاً به جای زکات صدقه میشد بهتر بود. درست میشد مشکل نبود ولی «يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ».
این استدلال را میبینید؟ گاهی با خودم میگویم پناه بر خدا که آدمی… اینها استدلالهایی نیست که در حد یک آدم باسواد باشد. در حد آدمهای نیمسواد هم نیست. در حد یک آدم بیسواد. یک عالم ممکن است به دلیل اغراض خاصی و اصراری که سر مطلبی دارد تا اینجا بیاید. فخر رازی واقعاً عالم اهل تسنن است. اصلاً میداندار آن نقطهٔ محوری اهل تسنن است در فهم معارف. اما این در این حد نمیفهمد که «يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ». زکات در قرآن فراوان به معنای صدقات مستحب آمده. اصلاً این همه «يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ»هایی که قبل مدینه داریم، در مکّه داریم، اینها چیست؟ اینها به معنای زکات واجبه؟ این یک.
مثلاً در سورهٔ مکّیِ مؤمنون:
«وَٱلَّذِينَ هُمْ لِلزَّكَوٰةِ فَٰعِلُونَ» (مؤمنون/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان که زکات را بهجا میآورند.
بعد آن آیه. آقا شما که مفسّری، شما که مفسّری چرا این را میگویی که آن آیه اصلاً به سیاق کار قرآن میخورد که صرفاً یک نفر به واسطهٔ فقرش کاری بکند، خدا برایش آیه نازل کند؟ بعدش خود قرآن هم گفته دلیلش چیست؟ دلیلش این است:
«وَيُطْعِمُونَ ٱلطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا» (انسان/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و غذا را با دوستداشتنش به مسکین و یتیم و اسیر میخورانند.
«إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ ٱللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَآءً وَلَا شُكُورًا» (انسان/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که شما را برای وجه خدا اطعام میکنیم؛ از شما نه پاداشی میخواهیم و نه سپاسی.
«إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ» که حالا آن «وَجْهِ اللَّهِ» سرش حرف زیاد است. «وَجْهِ اللَّهِ» اصلاً خیلی کار دارد؛ «لِوَجْهِ اللَّهِ» کار کردن. اینکه فقط «لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا». یعنی هیچ جزا و تشکری نمیخواهیم. هیچی نمیخواهیم. نه تعریف میخواهیم، نه تنزیه میخواهیم، نه احترام خواستیم، نه چیزی. نه نه نه نه. هیچی نمیخواستیم. فقط «إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ». فقط به خاطر وجه الله ما این کار را کردیم. به دریافت فیض خاص و آن قرب الیالله. آن است دیگر. برای آن دارد این نازل میشود. آن آیات که واضح است و شما هم خودتان قبول دارید که «هَلْ أَتَى» را آنجا صراحتاً تصریح کردهاند در مورد اهل بیت.
نکتهٔ بعد: «يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ». یک اشکال دیگر این است که بالاخره اگر امیرالمؤمنین است و زکاتی به او واجب بوده، پرداخت زکات واجب فوری است. چرا نشسته نمازش را خوانده زکاتش را نداده؟ خب اگر این اشکال است این اشکال به ابوبکر هم هست. مشترکالمورد دیگر. آن که دیگر قطعاً واجبالزکات بوده؛ معلوم بود آدم پولداری بوده.
فخر رازی آخر این ولایت را چه میگوید؟ میگوید محبت. میگوید محبت و نصرت. اشکالی ندارد دیگر. دوستش داریم ولی… خب ما این را قبول نداریم. ما نمیخواهیم این آیه منحصر شود در این حرفها.
فعل کثیر در نماز و تناقض استدلال
بعدش هم اینکه حضرت این کار را کردند، انگشتر را دادند، این فعل کثیر است و این نماز را باطل میکند. اصلاً چه حقی داشته این کار را کرده؟ فعل کثیر نیست دیگر. حالا علیالاصول فخر رازی که میگوید این کار فعل کثیر است و فعل کثیر نماز را باطل میکند. اصلاً چرا این چنین حرکتی کرده؟
خب این اگر ابوبکر هم این کار را کرده آخر فعل کثیر است دیگر. اگر فعل کثیر است که خب ابوبکر هم این کار را کرده. ببینید یک نفر را به چه سخافتی ممکن است بیندازد. یعنی این دشمنیکردن و قبولنکردن.
اگر این فعل بعد تازه این ایراد به خداست. خدا یک ولایت… ببینید برمیگردد. ببینید آنها چطور استدلال میکنند. اولش میگوید این فعل کثیر نماز را باطل میکند و اصلاً امیرالمؤمنین چرا چنین کاری کرده؟ بعد میگوید چون خدا دستور محبت کسانی را داده که در نمازشان فعل کثیر انجام بدهند، پس فعل کثیر اشکال ندارد. یعنی اصلاً مسیر استدلال یک جوری میرود که اول میگوید این فعل کثیر؛ امیرالمؤمنین چرا فعل کثیر انجام میدهد؟ خب این یک ایراد است به امیرالمؤمنین. بعد میبیند ایراد دامن خدا را گرفت. بعد چون خدا دستور ولایت و محبت کسانی داده که نمازشان اینجا باطل است، نمیشود که نمازشان باطل باشد. پس فعل کثیر اشکال ندارد.
این مشکل از آنور هم برداشته شد. خوب برداشته شد. ولی هر جایی که در این استدلال پرشِ امیرالمؤمنین بگیرد، خب در آن استدلال آن هم میگیرد دیگر. اگر این حرف درست است خب تو چرا برای امیرالمؤمنین گفتی نماز امیرالمؤمنین باطل است؟ چرا گفتی این فعل کثیر اشکال دارد؟ بعد برمیگردد باز دارد خدا را درست میکند. بعد از اینور وارد میشود و باز میگوید چون خدا نمیشود دستور محبت کسانی داده باشد که نمازشان باطل است، پس فعل کثیر اشکال ندارد. ولی برنمیگردد به سمت اینکه عمل امیرالمؤمنین درست بوده.
ما میگوییم ثانیها محبت دارند. این یعنی محبت؟ این یعنی تنفر دیگر. این یعنی یک دشمنی پنهان. «يَقُولُونَ بِأَفْوَاهِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ». یک چیزهایی را میگویند که بالاخره ما امیرالمؤمنین فلان. ولی به هر جهت یک جایی… فخر رازی مشکل دارد. فخر رازی هم در اینها خیلی متعصب است. خیلی متعصب است. فخر رازی معروف است به تعصب به علما و اهل تسنن. ولی خیلی هم عالم است. انصافاً عالم است. یعنی آنجاهایی که حالا انگیزهٔ خاصی نداشته وارد شده در بحث تفسیر، واقعاً عالمانه حرف زده. ولی اینجاها اصلاً تعجب میکنی. یعنی فقط آدم تعجب میکند از این نوع استدلالها. اشکالاتشان ضعیفانه است.
«وَهُمْ رَاكِعُونَ»: حالِ رکوع یا اهلِ رکوع؟
حالا ببینید بعضی از اشکالات در حد همین بود که همینجوری هم رد شد؛ همه هم خندیدیم با هم راجع به اشکال. اما این اشکال به قوّت خودش باقی است که این ولاء اینجا به چه معناست به هر جهت. این اشکال و اصلاً از کجا باید شروع کرد و چطور باید توضیح داد که بالاخره نزدیک شویم به فضای این روایت.
بندهخدا «وَهُمْ رَاكِعُونَ» را — در حالی که رکوع میکنند — آن را معنی نمیکند لزوماً به این معنا. میگوید یکی از معنیهای چنین این است که «وَهُمْ رَاكِعُونَ» بابِ صفت است دیگر. یعنی و ایشان رکوع میکنند. اشکالی هم ندارد. و کسانی که رکوع میکنند اهل رکوعاند. ذکر خاص پس از عام هم هست دیگر. نماز میخوانند، رکوع میکنند. چیست؟
شما در این چیزها آنقدر داریم که:
«مَن كَانَ عَدُوًّا لِّلَّهِ وَمَلَٰٓئِكَتِهِۦ وَرُسُلِهِۦ وَجِبْرِيلَ وَمِيكَىٰلَ فَإِنَّ ٱللَّهَ عَدُوٌّ لِّلْكَٰفِرِينَ» (بقره/۹۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که دشمن خدا و فرشتگان و رسولان او و جبرئیل و میکائیل باشد، پس خدا دشمن کافران است.
خب الان جبرئیل و میکائیل را چرا گفته؟ عزرائیل را چرا نگفته؟ بالاخره این دو تا را گفته. حالا یک دلیلی داشت اینها را گفته. آنجا بوده. من فکر میکنم یک چیز خیلی کمک میکند که این قضیه را درک کنیم؛ یعنی موضوع فقه را درک کنیم.
آیهٔ پنجاهوچهار و ادعای خلافت ابوبکر
از آیهٔ پنجاهوچهار خلافت ابوبکر را اثبات میکند؛ یکی این و یکی هم آیهٔ غار. این دو تا آیات. ببینید از همین فضا استفاده میکند برای اینکه «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ». میگوید از این فضایی که در آیهٔ پنجاهوپنج هست استفاده میکند. در آیهٔ پنجاهوچهار هم میگوید اتفاقاً این هیچ موقع امیرالمؤمنین نیست. چون امیرالمؤمنین که با مرتدین چیزی نکرد. آن کسی که مرتدین را سر جای خودش نشاند، آن ابوبکر بود. به لحاظ تاریخی آن کسی که با گروههای مرتد مبارزه کرد بعد از رحلت پیامبر، آن ابوبکر بود. کجا نقل شده که امیرالمؤمنین با گروههای مرتد مبارزه کرد؟
این عملاً پرِ اشکال میزند توی آیهٔ بالایی. میزند بالا مشکل. یعنی این بحث این است که میگوید کسی که مبارزه کرد با مرتد کی بود؟ مگر امیرالمؤمنین با مرتد مبارزه کرد؟ خود امیرالمؤمنین مقال نیست با مرتدین مبارزه کرده. شما میگویید با جمل که به جنازهشان نماز خواند. اصلاً اینها را نگفت اینها مرتدند. یک سری در جامعهٔ مسلمین بودند که غلطهایی کردند و امیرالمؤمنین باهاشان مبارزه کرد. اینها مرتد نیستند که. کی با مرتدین مبارزه کردند؟ ابوبکر مبارزه کرد. مرتدهایی که بعد از رحلت شکل گرفتند اینها را داریم.
خب آیات، آیاتِ خلافت ابوبکر است نه اولای امیر. همین را میگوید دیگر. اصلاً فضا این فضاست. او میگوید اصلاً اینها ارتباط به بحث ابوبکر دارد. شما چرا نسبت به امیرالمؤمنین نسبت میدهید؟
چون از آن عبارت که ما داریم «يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ» که ما راجع به امیرالمؤمنین داریم سر همان جنگ خیبر: «لَأُعْطِيَنَّ الرَّايَةَ رَجُلًا يُحِبُّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيُحِبُّهُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ كَرَّارٌ غَيْرُ فَرَّارٍ». یعنی پرچم را میدهم دست کسی که خدا دوستش دارد و او خدا را دوست دارد. این را اتفاقاً برای ابوبکر هم دارند. یعنی این عبارت را که خدا ابوبکر را دوست دارد، ابوبکر خدا را دوست دارد، این را هم دارند. این هم ضمیمه به این میشود. عملاً فضا را میبینی که در تفاسیر فضا را میبرد به سمت ابوبکر اتفاقاً. فضا را نمیبرد به سمت امیرالمؤمنین. آن هم که اشکال امیرالمؤمنین هست؛ اوایلِ مرتد هم کسی که مغازه کرده خود ابوبکر مغازه کرده و تمام شده رفته.
بعد از این آیه خیلیها در طول تاریخ این کار را کردهاند. بله. دلیل خاصی نیست. خب این برداشته میشود دیگر. با این استدلال که اینها هم این کار را کردهاند و خیلیها اصلاً بعد از نزول این آیه این کار را کردهاند. نه شأن نزول این آیه. شأن نزول نمیگوید شأن نزول آیه مال ابوبکر است. خب شأن نزول آیه؛ ولی این است که خب ابوبکر هم این کار را کرده. آیه هم خب این را میگیرد.
آیه شما را هم میگیرد. چه اشکالی دارد؟ اینکه نگفت مال فرد است. اصرار میکنیم که مال جمع است. آیه شما را هم میگیرد. مگر من باب «الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ» شما هم این کار را بکنی آیه شما را نمیگیرد؟ میگیرد. فقط میگیرد. منتها فقط باز مثل حصر اضافی است.
حالا اینها را باید در بحث اثبات کنیم که برای امام علی علیهالسلام است؛ بعد ادعا کنیم که فقط برای امام علی است. یعنی چه فقط برای امام علی است؟ من بهعنوان چهارمین خلیفه قبول دارم دیگر. مثلاً بگوییم آیه فقط برای امام علی است بهعنوان چهارمین. اگر بگویید فقط برای امیرالمؤمنین، شما آیه گفتید سیاقش جمع است. خب مثلاً آمده چهارمی؛ حالا خب این میشود همان اشکال.
یعنی این آیه جمع به هر جهت یا فرد است؟ به این صورت این را مشخص بکنیم. آیه اگر این مشخص شود که آیه جمع را دارد میگیرد یا فرد را میگیرد، این مشخص شود آن سؤالها هم مشخص میشود. انشاءالله تا هفتهٔ بعد.
دعا و حسن ختام
خدایا خداوندا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. خداوندا هر حظّ و بهرهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام عاجل واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام را مؤیَّد و منصور بدار. خدا همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمان را بر سر خوان بیکران قرآن و اهل بیت مهمان بگردان. مرضای شیعه و محبان اهل بیت را شفا عاجلاً و کاملاً عنایت بفرما. توفیق شهادت در رکاب حضرت صاحبالأمر را به همهٔ ما به زودی زود عنایت بفرما. بحقّ النبیّ و آله الطاهرین. آمین.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد در جلسهٔ پنجاهودوم سلسلهٔ «انسان کامل» (قاسمیان) ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند (رسم عثمانی) درج شده و ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است. بخشِ Segments پیادهسازی در این فایل نیست.