یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ پنجاهوپنجمِ درس «انسان کامل» از سلسلهٔ تفاسیر استاد قاسمیان است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسشوپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانی) درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
مقدمه، تبریک سال نو و تعیین مسیر تازه
السَّلَامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللَّهِ. أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. وَصَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان، ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
صفحهٔ پنجاه و هفت را بیاورید؛ از آیهٔ پنجاه و نهم. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ.
«إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ ٱللَّهِ كَمَثَلِ ءَادَمَ ۖ خَلَقَهُۥ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (آلعمران/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مثل عیسی نزد خدا همچون مثل آدم است: او را از خاک آفرید، سپس به او گفت «باش»؛ پس میشود.
«ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلَا تَكُن مِّنَ ٱلْمُمْتَرِينَ» (آلعمران/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حق از پروردگار توست؛ پس از تردیدکنندگان مباش.
«فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِنۢ بَعْدِ مَا جَآءَكَ مِنَ ٱلْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا۟ نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَأَبْنَآءَكُمْ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَكُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ ٱللَّهِ عَلَى ٱلْكَٰذِبِينَ» (آلعمران/۶۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که پس از دانشی که نزد تو آمد، در این [باره] با تو محاجه کرد، بگو: بیایید پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را بخوانیم؛ سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
سه صلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
با عرض تبریک سال نو؛ انشاءالله سال خوبی داشته باشید.
فکر میکنم بحثهایی که راجع به ولایت و آن دسته آیات بود، یکجا جمعبندی شد؛ همان آیات ولایت خدا، از جمله آیهٔ معروف:
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُمْ رَٰكِعُونَ» (مائده/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولیّ شما تنها خداست و پیامبر او و کسانی که ایمان آوردهاند؛ همانان که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.
حالا به نظر رسید برای تکمیل همان حلقهٔ بحث انسان — همان بحثی که از ابتدا، شاید از دو سال پیش، شروع شده — یک پیمایشی روی آیاتی بکنیم که به نوعی به اهلبیت عصمت و طهارت علیهمالسلام مرتبط است. حتی اگر آیهای بحث ولایت را نخواهد اثبات کند، مثل همین آیهای که امروز در خدمتش هستیم، باز اثبات فضیلت است. آیهٔ شصتویکم سورهٔ مبارکهٔ آلعمران، معروف به آیهٔ مباهله. بنا این است که این آیات را در قرآن پیمایش کنیم و راجع به هر کدام مقداری صحبت شود. امروز آیهٔ مباهله را انتخاب کردهایم.
سیاق آیات عیسی از آیهٔ پنجاهوپنجم آلعمران
این جریان تقریباً از آیهٔ پنجاهوپنجم همین سوره شروع میشود؛ از بحث راجع به حضرت عیسی علیهالسلام، که حضرت عیسی به هر حال بندهٔ خداست. همانجا که به حضرت عیسی میفرماید «إِنِّي مُتَوَفِّيكَ». آیهٔ پنجاهوپنجم سر جای خودش آیهٔ دستاندازداری است؛ چون تقریباً تعبیری به کار رفته که بوی مرگ حضرت عیسی میدهد:
«إِذْ قَالَ ٱللَّهُ يَٰعِيسَىٰٓ إِنِّى مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلَىَّ وَمُطَهِّرُكَ مِنَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَجَاعِلُ ٱلَّذِينَ ٱتَّبَعُوكَ فَوْقَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْقِيَٰمَةِ ثُمَّ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فِيمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ» (آلعمران/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که خدا فرمود: «ای عیسی، من تو را برمیگیرم و به سوی خود بالا میبرم و از کسانی که کفر ورزیدند پاک میگردانم، و کسانی را که از تو پیروی کردند تا روز قیامت فوق کسانی قرار میدهم که کفر ورزیدند؛ سپس بازگشت شما به سوی من است و میان شما در آنچه اختلاف میکردید داوری میکنم.»
«إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَرَافِعُكَ إِلَيَّ» کاملاً با بحث موت حضرت عیسی سازگار است. اگر کسی بگوید در آیهٔ سورهٔ نساء آمده که او را نکشتند:
«وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا ٱلْمَسِيحَ عِيسَى ٱبْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ ٱللَّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَٰكِن شُبِّهَ لَهُمْ ۚ وَإِنَّ ٱلَّذِينَ ٱخْتَلَفُوا۟ فِيهِ لَفِى شَكٍّ مِّنْهُ ۚ مَا لَهُم بِهِۦ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا ٱتِّبَاعَ ٱلظَّنِّ ۚ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينًۢا» (نساء/۱۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سخنشان که «ما مسیح، عیسی پسر مریم، پیامبر خدا را کشتیم»؛ در حالی که او را نکشتند و به دار نکشیدند، ولی بر آنان مشتبه شد. و کسانی که در آن اختلاف کردند قطعاً از آن در شکاند؛ آنان را به آن دانشی نیست جز پیروی از گمان؛ و او را به یقین نکشتند.
«بَل رَّفَعَهُ ٱللَّهُ إِلَيْهِ ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا» (نساء/۱۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه خدا او را به سوی خود بالا برد؛ و خدا همواره عزیز و حکیم است.
بله؛ یعنی در آن ماجرا ایشان کشته نشده و کسی شبیه ایشان بوده. ولی این اعم از آن است که بعداً مرده باشد یا نمرده باشد. پس در همان قسمت ابتدایی، این دستانداز را دارد.
بعد، در قسمتهای میانیاش هم همین فقره هست: «وَجَاعِلُ الَّذِينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ»؛ که پیروان تو — مسیح — را تا روز قیامت فوق کسانی قرار میدهد که کفر ورزیدند. این هم سر جای خودش توضیحاتی دارد.
به هر جهت، آیات راجع به حضرت مسیح است و میرسد تا این بخش که با یک مثال، خدا مسئلهٔ عیسی را مثل آدم میداند؛ که او هم بالاخره خدا نیست و خلق شده است. این آیه به مناسبتی سر اصلِ «امر» میآید — سر اصل امر دقت داشته باشید. آیه، آیهٔ کلیدیای بود که به آن اشاره کردیم: «إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ»؛ بدنش را میگوید «خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ». این را با همان آیات پایانیِ سوره — و با آیات امر و روح — تطبیق دادیم؛ آنجا که ملکوت هر چیز به دست اوست و امر خدا همان قول «کُن» است، و روح از امر پروردگار است:
«إِنَّمَآ أَمْرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيْـًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (یس/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمان او چون چیزی را اراده کند تنها این است که به آن بگوید «باش»؛ پس میشود.
«فَسُبْحَٰنَ ٱلَّذِى بِيَدِهِۦ مَلَكُوتُ كُلِّ شَىْءٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (یس/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس منزه است آنکه ملکوت هر چیز به دست اوست و به سوی او بازگردانده میشوید.
«وَيَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِ ۖ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» (اسراء/۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از تو دربارهٔ روح میپرسند؛ بگو: روح از امر پروردگار من است، و از دانش جز اندکی به شما داده نشده است.
اینها با یکدیگر تطابق دارند. حالا از این تکهٔ بعدیاش میخوانیم: «الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلَا تَكُن مِّنَ الْمُمْتَرِينَ». حق از رب است؛ از شکاکان مباش.
بیان علامه در المیزان: حق «از» پروردگار است، نه «با» پروردگار
این «الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلَا تَكُن مِّنَ الْمُمْتَرِينَ» بیانی دارد نزد حضرت علامه؛ خیلی مختصر، ولی بسیار مفید. تفسیر المیزان همینجا میایستد و میفرماید بحث این نیست که چه چیز حق است — مثل اینکه بگوییم «الموت حق، الرب حق»؛ خدا حق است، این حق است. بحث این است که هرچه حق است، از پروردگار توست. حق از پروردگار است. هر چیزی که حق باشد، همان چیزی است که از پروردگار و فیض پروردگار است.
اینجا نمیگوید «الْحَقُّ مَعَ رَبِّكَ»؛ یعنی حق «با» پروردگار است. حق چون چیزی است که از خدا صادر میشود و فیض خداست، «با» پروردگار نیست. با خدا چیزی نیست.
من میخواهم همین حرف را قدری در اطرافش توضیح بدهم.
رابطهٔ یکطرفهٔ مطلق و مقید
در مورد رابطهٔ مطلق با مقید — حتی مطلقهای مفهومی — مطلق همیشه با مقید هست، ولی مقید با مطلق نیست. یعنی وقتی میگویید «زید انسان است»، اینجا مقیدش زید است و انسان آن کلی است. این رابطه یکطرفه است؛ چون یک طرفش مطلق است و یک طرفش مقید. شما میتوانید بگویید زید انسان است؛ یعنی مطلق با مقید هست. ولی برعکسش نیست. مقید با مطلق هیچموقع نیست. نمیتوانید بگویید «انسان زید است». برعکس هیچموقع برقرار نیست.
شما میتوانید بگویید خدا با مردم است؛ در کلیات مفهومی این رابطه یکطرفه است. دوطرفه نمیتوانید بگویید. در کلیات سهی هم — که بحثش چیز دیگری است — همین حرف هست. یعنی در مورد خدا میتوانید بگویید خدا با ماست، ولی ما با خدا نیستیم؛ هیچموقع. برای همین دارد که «هُوَ مَعَكُمْ». معیت را اینجا دارید: او با شماست. ولی «أَنتَ مَعَ اللَّهِ» نیست. لذا هیچجا ما چنین تعبیری در قرآن نداریم. شما با خدا نیستید؛ خدا با شماست.
«هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ ٱسْتَوَىٰ عَلَى ٱلْعَرْشِ ۚ يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِى ٱلْأَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنزِلُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ وَمَا يَعْرُجُ فِيهَا ۖ وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ ۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» (حدید/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر عرش استیلا یافت. میداند آنچه در زمین فرو میرود و آنچه از آن بیرون میآید و آنچه از آسمان فرود میآید و آنچه در آن بالا میرود؛ و او با شماست هر جا که باشید؛ و خدا به آنچه میکنید بیناست.
در بحث معیت، مطلق با مقیدِ خودش همیشه هست، ولی مقید با مطلق نیست. ما با خدا نیستیم؛ خدا ولی با ماست.
«با خدا» نگذار؛ «از خدا» در نظام طولی مانعی ندارد
برای همین است که حتی در آن آیات معروف قرآن — و خیلی هم تکرار شده — میفرماید کسی را با خدا قرار نده:
«لَّا تَجْعَلْ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُومًا مَّخْذُولًا» (اسراء/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با خدا معبود دیگری قرار مده، که نکوهیده و خوار بنشینی.
«ذَٰلِكَ مِمَّآ أَوْحَىٰٓ إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ ٱلْحِكْمَةِ ۗ وَلَا تَجْعَلْ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ فَتُلْقَىٰ فِى جَهَنَّمَ مَلُومًا مَّدْحُورًا» (اسراء/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از حکمتی است که پروردگارت به تو وحی کرده است؛ و با خدا معبود دیگری قرار مده، که نکوهیده و رانده در جهنم افکنده شوی.
نمیگوید «لَا تَجْعَلْ مِنَ اللَّهِ إِلٰهًا آخَرَ». اتفاقاً «مِنَ اللَّهِ إِلٰهًا آخَرَ» چیز درستی هم هست. خدا را شما بگذار آن بالا؛ از خدا حساب کن. ما ربِّ اربابِ دیگری داریم. ما ربهای دیگری داریم؛ کسانی که دارند ربوبیت میکنند و «مِنَ اللَّهِ»اند. آنها هم دارند ربوبیت میکنند. این در نظام طولیِ قرآنی مشکلی ندارد. آنها هم رباند.
اگر میبینید در قرآن اینقدر «رب» تکرار میشود — این رب، این رب، این رب — به خاطر همینهاست. میخوانید ربِّ سماوات و ربِّ ارض. معلوم است ربِّ سماوات دارید و ربِّ ارض دارید:
«فَلِلَّهِ ٱلْحَمْدُ رَبِّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَرَبِّ ٱلْأَرْضِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (جاثیه/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سپاس و ستایش از آنِ خداست؛ پروردگار آسمانها و پروردگار زمین، پروردگار جهانیان.
«قَالَ رَبُّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَآ ۖ إِن كُنتُم مُّوقِنِينَ» (شعراء/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است، اگر اهل یقین باشید.
اینها با همدیگر یکی نیست. هر کدام تحت تربیت یک رب قرار گرفتهاند؛ و تمام این ربها تحت تربیت آن رباند: ربُّ ربِّ الارباب. اینکه «مِنَ اللَّهِ إِلٰهًا آخَرَ» باشد اشکال ندارد. برای همین است که آنقدر روی این آیه تأکید شده:
«وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلْمُنتَهَىٰ» (نجم/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه پایان [همه چیز] به سوی پروردگار توست.
المنتهی، ربِّ توست ای پیامبر. ربِّ پیامبر المنتهی است. آنقدر هم در روایات به این آیهٔ سورهٔ نجم تأکید شده: «وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ الْمُنتَهَىٰ». اگر اینگونه باشد که ربِّ پیامبر با ربِّ من و شما یکی باشد که چیز مهمی نیست. نمیگوید «وَأَنَّ إِلَىٰ رَبِّنَا الْمُنتَهَىٰ»؛ مثلاً ربِّ همگی ما. نه: «إِلَىٰ رَبِّكَ». منتهی آنجایی است که ربِّ پیامبر است.
اینکه «مِنَ اللَّهِ» باشد اشکال ندارد؛ الههایی از خدا. لذا میگوید «لَا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلٰهًا آخَرَ»: الهی «با» خدا نگیرید.
اینجا هم در بحث «الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ»: حق آن فیض خداست. فیض خدا چیزی است که «مِن رَبِّكَ» است؛ از پروردگار، نه «با» خدا.
در ممکنات: حق با علی و علی با حق
بیایید در مورد خود ممکنات بحث کنید. بله؛ در مورد ممکنات اینگونه است که الحق مع علی و علی مع الحق. اینها با هماند. اینها با هم قرار میگیرند. «الْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ». معیت اینجاست؛ ولی معیت آنجا نیست. «هُوَ مَعَكُمْ» هست، ولی «أَنتُم مَعَ اللَّهِ» نیست.
البته خیلی وقتها چون به این علی ملحق میشویم — که گفتم علی ملحق است و حق با علی میگردد هر جا او بگردد — بعضی اوقات ایجاد شبهه میشود؛ لزوماً نه به این معنا که کسی کل این متن را خراب کند. ما در روایاتمان این را هم داریم دربارهٔ عمار:
«عَمَّارٌ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَمَّارٍ يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُ دَارَ» (بحارالأنوار، ج۴۴، ص۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عمار با حق است و حق با عمار است؛ هر جا بگردد با او میگردد.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله میفرماید عمار با حق است و حق با عمار است؛ میگردد با او هر جا بگردد. برای تضعیف کردن یک چیز، نیاز نیست قایق به جان همان بیفتد. به هر جهت در منابع ما باید بدانیم اسم از کجا ثابت میشود. اسم از امثال این روایت بهتنهایی ثابت نمیشود. اگر قرار باشد، این روایت راجع به عمار هم هست و در منابع ما هم هست و قطعی هم هست. بحارالأنوار، جلد چهلوچهار، صفحهٔ سیوچهار.
ولی خب بعد از اینکه در حقیقت امیرالمؤمنین علیهالسلام اثبات شد، آن موقع هر کدام از اینها جایگاه خودش را پیدا میکند. رب پیدا کردن با رب چه فرقی دارد؟ خیلی فرق دارد. خود رب فرق دارد. آن چیزی که دست به تربیت او زده غیر از آن چیزی است که دست به تربیت ما زده؛ خودمان انتخاب میکنیم. آن چیزی که حاکمیت دارد بر کل افراد، آن اسمایی است که حاکمیت دارد و آنها را تربیت میکند.
اسماء: هادی و مضل؛ شیطان از دست خدا در نرفته
بالاخره شیطان هم رب دارد یا نه؟ شیطان چه اسمی برایش حاکم است؟ اسم مُضِل. این اسم خداست. اسم مُضِل خداست. شیطان مظهر اسم اضلال الهی است؛ کما اینکه ظهور اسم هادی در پیامبر است. این دو تفاوت را لحاظ کنید؛ مطابقت بین همه لحاظ میشود. بالاخره این مظهر اسم هادی است، آن مظهریت اسم مُضِل خداست. هر دو مظهر یک اسمی از خدا هستند. آن دارد مدد میدهد و هادی هم دارد پیامبر را مدد میدهد. اینها اسماء اللهاند؛ هر کدامشان.
برای همین است که هر کسی دارد به سمت اسم خودش هدایت میشود. یعنی اگر خدا نخواهد مدد بدهد که مُضِل، مُضِل نیست. اگر مُضِل نخواهد شیطان را مدد بدهد که مُضِل، مُضِل نمیشود؛ شیطانی درنمیآید. مگر میشود چیزی از زیر پرِ ارادهٔ الهی در رفته باشد؟ این که نمیشود. پس شیطان را ببینید: شیطان را خدا ساخته. او هم دارد مدد میدهد.
برای همین وقتی آیات را لخت میخوانید، خیلی وقتها این ابزارِ دستِ خدا بودن کاملاً واضح است:
«وَإِذَآ أَرَدْنَآ أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا فَفَسَقُوا۟ فِيهَا فَحَقَّ عَلَيْهَا ٱلْقَوْلُ فَدَمَّرْنَٰهَا تَدْمِيرًا» (اسراء/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون بخواهیم قریهای را هلاک کنیم، نازپروردگانش را فرمان میدهیم؛ پس در آن فسق میکنند؛ آنگاه سخن بر آن ثابت میشود و سخت نابودش میکنیم.
وقتی ما ارادهٔ هلاک امتی را کنیم، این مترفین را امر میکنیم که فسق کنند. یعنی کاملاً ابزار دست خدایند و خدا دارد با آنها این حرکت را انجام میدهد. یا:
«أَلَمْ تَرَ أَنَّآ أَرْسَلْنَا ٱلشَّيَٰطِينَ عَلَى ٱلْكَٰفِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا» (مریم/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدهای که ما شیاطین را بر کافران فرستادیم تا سخت تحریکشان کنند؟
ما شیاطین خودمان را ارسال میکنیم اینور و آنور. یعنی اینها پیک خودماناند برای این کار. اینگونه نیست که شیطان موجودی سوتوکور در این عالم باشد که از دست خدا در رفته. وجود خودش هم رحمت است.
«ثُمَّ هَدَى»: هدایت تکوینی همهٔ اشیاء، حتی شیطان
برای همین همه را خدا به عنوان هدایت ببینید. این لسانها را از تخصیص درنیاوری. این عبارات را دقت کنید:
«قَالَ رَبُّنَا ٱلَّذِىٓ أَعْطَىٰ كُلَّ شَىْءٍ خَلْقَهُۥ ثُمَّ هَدَىٰ» (طه/۵۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگار ما همان است که هر چیزی را آفرینشِ او داد، سپس هدایت کرد.
ما این را انگار فکر میکنیم مسامحه است. «ثُمَّ هَدَى» نه. چون دارد «كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ». یعنی همه چیز را ما خلقش میدهیم؛ بعد همه را هدایت میکنیم. بحث این نیست که یکی هدایت میپذیرد و یکی نمیپذیرد. بحث تشریع که نیست اینجا؛ اینجا «كُلَّ شَيْءٍ» است. نه اینکه بعد هدایت کنیم ببینیم میپذیرند یا نمیپذیرند. کل شیء خلقش را میدهیم؛ بعد همه را هدایت میکنیم.
شیطان هم هدایت میکنیم؟ بله؛ خارج از این نیست. شیطان هم هدایت میشود به ظهور اسم مُضِل. یعنی اسم مُضِل قشنگ پیاده شود و هر کدام از اسمها در او پیاده شود. آن کسی که دست به تربیت پیامبر زده، ربِّ پیامبر است؛ غیر از ربِّ شیطان. ربِّ شیطان با ربِّ پیامبر فرق دارد. اصلاً سرِ همین تکرارها باید فهمیده شود.
ارباب متفرقون وقتی تحت ربالارباب نباشند
واسه همین «أَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ» اشکالی ندارد. منتها ارباب متفرقی که بتپرستها میگویند، تحت ربوبیت ربالارباب نیست؛ تحت ربوبیت ربالعالمین نیست. آن ارباب متفرق اشکال دارد که تحت ربوبیت ربالارباب نشده:
«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ» (یوسف/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو رفیق زندان، آیا پروردگاران پراکنده بهترند یا خدای یگانهٔ قهار؟
آنها میگویند همینها. ما میگوییم همینها؛ منتها یک ربالاربابی هم آن بالا هست. به لحاظ عملی شاید چیزی به چشم نیاید؛ منتها مراتب ثمرات علمیاش خیلی زیاد است و در این مقال نمیگنجد. اصلاً خیلی چیزها را تغییر میدهد. ذهنیت آدم راجع به کل دنیا تغییر میکند.
اسماء مختلف خاصیتهای مختلف دارد. کسی که رزق میخواهد که نمیگوید «یا قابض»؛ میگوید «یا واسع». نمیگوید یا قابض. این اسماء خدا خاصیتهای مختلفی دارد. اینها هم اسماء کلیهاند و در عالم ربوبیت میکنند؛ همهشان. منتها مراتب را حواسمان باشد: اسماء الله هم مراتب دارد.
اله یعنی معبود. معبود باید فرق کند با رب. ربِّ ارباب هم میتواند اله باشد و آن هم میتواند چندتا باشد؛ اله «مِنَ اللَّهِ». در عالم تفاوت میبینیم. اینها همهاش قابل حل است. فعلاً همینقدر بپذیرید که همهاش قابل حل است.
ما داریم عبودیت آنها را میکنیم؛ منتها عبودیت آنها عبودیت ربالعالمین است. شما مگر خطاب به اهلبیت نمیگویید که شما هیچ تفاوتی ندارید؟ ملاک این است که بندهایم. شما بنده هستید؛ او خداست، بنده نیست. و شما چیزهای دیگری هم هستید. این مهمتر از این است که بگوییم شما اله هستید یا نیستید. رب هم هستند؛ همهشان فیض خدایند. اله و رب با هم فرق دارند: رب از آن سمت است، اله از سمت معبودیت. لحاظش فرق دارد.
دلمایه و جانمایهٔ اصلی دین همان توحید است. توحید هیچموقع به هم نمیریزد. منتها مرتب شما مگر خیلی وقتها شفاعت از ائمه انتظار ندارید؟ همان موقع که شفاعت از ائمه انتظار دارید، شفاعت از خدا هم انتظار دارید. این چیزها در نظامهای طولی، شأن و زیرشأن، با همدیگر همهشان با هماند. بستگی دارد در کدام ساحتش نگاه کنید. در یک ساحت و لایه، تعددها را دارید نگاه میکنید؛ یک موقع دلمشغولیتان توحید ناب است، لذا آن نابِ نابش را نگاه میکنید.
ربهای مختلف موجودند. چیزی خارج از جن و فرشته و اینها؛ یک چیز دیگرند. آنها هم خودشان رب دارند. علامه اینقدر نمیخواستند بگویند؛ ما هم اینقدر نمیخواستیم بگوییم. بعضی از این «رب»هایی که در قرآن آمده را نباید به معنای نوع پرستش فردی گرفت که مثلاً نوع پرستش رسولالله با کسی که یک رب داشته باشد تفاوت کند. رب که بحث تفکر نیست. شما چه تفکر داشته باشید چه نداشته باشید، تحت ربوبیتید. چه راجع به این تفکر کنید چه نکنید، تحت ربوبیت هستید.
جمع توحید و کثرت: شفاعت، قوت، عزت، رحمت
شما در نظامهای طولی مگر کلاً مشکل دارید اگر بگویند:
«قُل لِّلَّهِ ٱلشَّفَٰعَةُ جَمِيعًا ۖ لَّهُۥ مُلْكُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (زمر/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو شفاعت یکسره از آنِ خداست. فرمانروایی آسمانها و زمین از آنِ اوست؛ سپس به سوی او بازگردانده میشوید.
اگر این را بگویند اعتقادتان به ائمه از بین میرود؟ «لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعًا» آیهٔ قرآن است. یا اگر بگویند در آخرت من فقط ارحمالراحمینام، اعتقاد آدم به ائمه از بین میرود؟ یا اگر بگویند:
«وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ ٱللَّهِ ۖ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ ۗ وَلَوْ يَرَى ٱلَّذِينَ ظَلَمُوٓا۟ إِذْ يَرَوْنَ ٱلْعَذَابَ أَنَّ ٱلْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلْعَذَابِ» (بقره/۱۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از مردم کسانیاند که به جای خدا همتایانی میگیرند و آنان را مانند دوستی خدا دوست میدارند؛ و کسانی که ایمان آوردهاند دوستیشان به خدا شدیدتر است. و اگر کسانی که ستم کردند عذاب را ببینند، درمییابند که نیرو یکسره از آنِ خداست و اینکه خدا سختکیفر است.
قوت همه برای خداست. بعد بگویند قوت شما، قوت شماست؛ ناراحت میشوید؟ یا فکر میکنید دو آیه با همدیگر تعارض دارد؟ اگر این ساحت توحیدی را با ساحتی که دقیقاً تعددها در آن وجود دارد نتوانیم جمع کنیم، خیلی از آیات همینطور است.
«ٱلَّذِينَ يَتَّخِذُونَ ٱلْكَٰفِرِينَ أَوْلِيَآءَ مِن دُونِ ٱلْمُؤْمِنِينَ ۚ أَيَبْتَغُونَ عِندَهُمُ ٱلْعِزَّةَ فَإِنَّ ٱلْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا» (نساء/۱۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که کافران را به جای مؤمنان دوست میگیرند؛ آیا نزد آنان عزت میجویند؟ عزت یکسره از آنِ خداست.
مگر نداریم عزت همه برای خداست؛ و مگر نداریم:
«يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَآ إِلَى ٱلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ ٱلْأَعَزُّ مِنْهَا ٱلْأَذَلَّ ۚ وَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (منافقون/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میگویند اگر به مدینه بازگردیم، قطعاً عزیزترْ خوارتر را از آن بیرون میکند. حال آنکه عزت از آنِ خدا و پیامبر او و مؤمنان است؛ ولی منافقان نمیدانند.
این را با آن چه کار میکنید؟ همین را بکشید به چیزهای دیگر.
این هدایتی که در این ساحت بحث میشود — «ثُمَّ هَدَى» — با آن هدایتی که در مقابل ضلالت است، دو تاست. نمونه میخواهید؟ مگر شما رحمتی ندارید که رحمت واسعه است، و رحمتی در مقابل غضب؟
«وَٱكْتُبْ لَنَا فِى هَٰذِهِ ٱلدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِى ٱلْـَٔاخِرَةِ إِنَّا هُدْنَآ إِلَيْكَ ۚ قَالَ عَذَابِىٓ أُصِيبُ بِهِۦ مَنْ أَشَآءُ ۖ وَرَحْمَتِى وَسِعَتْ كُلَّ شَىْءٍ ۚ فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَٱلَّذِينَ هُم بِـَٔايَٰتِنَا يُؤْمِنُونَ» (اعراف/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای ما در این دنیا نیکی بنویس و در آخرت؛ ما به سوی تو بازگشتهایم. فرمود: عذابم را به هر که بخواهم میرسانم، و رحمتم هر چیزی را فراگرفته است؛ پس آن را برای کسانی مینویسم که پروا میکنند و زکات میدهند و به آیات ما ایمان میآورند.
رحمت خدا همه چیز را گرفته. آن موقع شما رحمتی در مقابل غضب هم دارید. میبینید که چطور تمام این معارف در یک ساحت توحید ناب بحث میشود و در یک ساحت کثرت. همان موقع که کثرت بحث میشود ما توحید را از دست نمیدهیم. نمیگوییم در قالب توحید نیستیم. اگر برای شما اعتبار قائل شدیم، خدا از چشم نیفتاده. اگر گفتیم کاری از دست شما برمیآید، همهاش در آن نگاهِ مقایسهای است.
«وَٱللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ» (صافات/۹۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا شما را آفرید و آنچه را میکنید.
خدا شما را خلق کرده؛ عمل شما را هم خدا خلق کرده. این جمع میشود. یعنی عمل شما هم خلق خداست به هر صورت. مشیت شما هم مشیت خداست:
«وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا» (انسان/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نمیخواهید مگر آنکه خدا بخواهد؛ بیتردید خدا همواره دانای سنجیدهکار است.
تا خدا نخواهد شما نمیتوانید بخواهید. تا خدا بخواهد شما این خواست را میکنید. یعنی از مسیر مشیت الهی رد میشود.
چینش عالم و ائمه: «هیچ فرقی نیست جز آنکه بندگان و خلق توأند»
اصلاً انواع ربهای مختلف داریم. چرا باید انواع رب وجود داشته باشد؟ قاعدهٔ عالم این است. اصلاً نمیتواند نباشد. نظام عالم وقتی میخواهد چینش پیدا کند، باید خوردخورد باز شود و بیاید پایین. باید اینگونه باشد. اگر میگویید واسطهٔ فیضاند به بندگان، باید باشد. حالا این عناوین را نمیخواهم اینجا به کار ببرم؛ ولی باید باشد.
ائمه که پدرجدِّ رباند — اگر بخواهم شیرینش بگویم. اگر بخواهم دقیقاً بیان کنم یعنی چه: اینکه میگویند پدرجدِّ رباند، یعنی تمام این ربها همان است که میگویید:
«لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَبَيْنَهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَخَلْقُكَ» (دعای هر روز ماه رجب)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میان تو و آنان هیچ فرق نیست، جز آنکه آنان بندگان و آفریدگان توأند.
فقط عبدند و خلقاند؛ یعنی هیچ تفاوتی ندارند. این «هیچ تفاوتی ندارند» حتی بحث عقلی دارد: چون خدا بینهایت است و هیچ فرقی ندارند، یعنی ربِّ مستقیمشان خداست. چون حلِّ انتهاست؛ به اسم آن رب.
من از اینکه بروم در آن فاز میترسم بحث گیر کند. ولی اگر ائمه را میگویید، من اصلاً آنها را در این جوانب حساب نمیکنم. آنها پدرجدِّ ایناناند تازه. عالم یک چینشی دارد به هر جهت؛ و شما وقتی که میآید بیرون، با این چینش میآید بیرون.
تمثیل نفس و قوا: مطلق در مقید هست، مقید در مطلق نیست
مگر شما چیزی ندارید به نام خودتان، به خودتان میگویید «من این کار را کردم»؟ این «من»، این عکس من بود. همهٔ اینها دارید به آن حالت وحدانیت خودتان اشاره میکنید. درست است؟ ولی یک موقع به قوای همین نفس اشاره میکنید. این قوا قوای خود نفس است — نه چشمتان؛ چشم مال بدن است. قوهٔ بینایی، قوهٔ شنوایی، قوهٔ بویایی.
شما میتوانید بگویید هم این قوهٔ باصرهٔ من دید، هم من دیدم. فرق ندارد. مسئلهٔ دیدن چون غیر مسئلهٔ شنیدن است، این نفس وقتی میخواهد بشنود غیر وقتی است که میخواهد ببیند. اینگونه نیست که بگویی من دیدم، من شنیدم، چه فرقی دارد؟ شنیدن مانند دیدن نیست. دیدن مثل بو کردن نیست. اینها خودشان با همدیگر فرق دارند؛ ولی همهشان قوای همان نفساند.
یک خدا داریم آن بالا. یک سری اسماء الله داریم این پایین. اشکال دارد؟ یک خدا داریم، یک اسماء الله. اسماء الله پایینتر از خداست. مثل همین چیزی که میگوییم: من و قوای من. قوهٔ بینایی من — از یک طرف یکیاند، از یک طرف یکی نیستند. یعنی مطلق در مقیدش هست ولی مقید در مطلق نیست.
اگر دقیقاً مساوات فلسفی منظورتان باشد، میگویید قوهٔ بینایی من است؛ قوهٔ شنوایی هم من است. المساوی لمساویٍ فهو مساوٍ. پس قوهٔ بینایی مساوی قوهٔ شنوایی است؟ نه. بدیهیالبطلان است. پس قوهٔ شنوایی غیر قوهٔ بینایی است. پس قوهٔ بینایی «من» نیستم. یک منام، و یک قوای این من. اگر بخواهم ببینم با چه میبینم؟ با قوهٔ بیناییام میبینم. با قوهٔ شنواییام که نمیبینم.
این حرف اشکال ندارد. یعنی بگوییم یک خدا داریم و یک سری اسماء که دارند کار میکنند؛ به عنوان قوا، مثل قوای نفس. مثل قوای نفس که نفس حضور دارد در قوای خودش کامل؛ به صورتی که قابل استناد است.
اسماء معدوم نیستند. قوهٔ شنوایی وجود دارد. اصلاً قوهای داری که با آن قوه میبینی. حتی به لحاظ بدنی هم جایش فرق میکند. آن چیزی که در مغز انجام میشود جایش به لحاظ بدن هم فرق دارد: با قسمتی از مغز میشنوی، با قسمتی میبینی. مدیریت دیدن و شنیدن جداست.
موضوع این است که اسباب نیستند به معنای اینکه کار از دست خدا در رفته باشد و به دست اسباب افتاده باشد. اگر اسباب بود و کار به دست اسباب از دست خدا در رفته بود، مشکل چیز دیگری است. مشکل بحث پرستش است. ذهن آدم از این قضیه اقامه میشود. مشکل این است که آدم نمیتواند چیزی را که بالاتر از چیزی هست، این پایینتر را بپرستد. میگویی ربالعالمین این رب کیست؟ این رب من است یا نه؟ آن ربالعالمین است. شما هم میگویید الحمد لله رب السماوات و رب الأرض؛ اینها را هم میگویید، ربالعالمین.
ارتباط پرستشی این است: آیا کسی که دارد مدیریت میکند، قوهٔ شنوایی غیر قوهٔ بینایی است یا نه؟ ربالأرض و ربالسماوات با همدیگر فرق دارند. این دارد این را مدیریت میکند، آن هم دارد آن را مدیریت میکند. نفس از خودش بیرون میآید.
به عدد مخلوقات، مجموعههایی از اسماء ایجاب میشود. ربِّ من با ربِّ شما فرق میکند؛ واسطهاش هم فرق میکند. ارباب ما هم خودشان ارباب دارند؛ در مراتب مختلف. مثل اینکه خودشان رب هستند و رب دارند؛ ربِّ ارکان دستگاه خودشاناند. اسماء همان چیزی است که در مثال رابطهٔ نفس با قوای نفس گفتیم.
دلمشغولی اصلی ادیان توحید است. هیچموقع از پرِ توحید درنمیرود. ضمن اینکه سر همین تکرارها تازه مشخص میشود. چرا میگویی ربالسماوات و ربالأرض؟ اگر بیرون نگاه کنی فکر میکنی یک ربالسماوات است و یک ربالأرض؛ یعنی سماوات رب دارد، ارض هم رب دارد.
قرآن لایه به لایه، حرف به حرف، برای کسانی است که اهل دقتاند تا اینها را دربیاورند. وگرنه خیلی وقتها با این بحثها که آشنا نبودی، حتی در دو آیه مثل «وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ» و رحمت در مقابل غضب، آدم به بنبست برمیخورد. وقتی توضیح دادند آدم میبیند اصلش صاف شد، واضح شد. اصلاً غیر این نمیتوانید جمع کنید.
یا وقتی «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ» را میخوانی، «ثُمَّ هَدَى» را یک جوری توضیح بده که تخصیص نخورد. میبینی گیر میافتی. کم له من نظیر؛ از این آیه چقدر در قرآن زیاد است که خیلی راحت «الا اینجوری، الا آنجوری» میگذاریم سرش تا درست شود. فلسفه «الا» ندارد. یا اسم را برمیداریم، مفاد این را به آن میدهیم، مفاد آن را به این، تا بتوانیم عمداً — چون خودمان نمیفهمیم — خویش را تأویل کنیم. نهی ذکر همین است. چون خودمان نمیفهمیم اینقدر به قرآن دست میزنیم؛ بالاخره آن هم یک هدایتی است.
شیطان هم یک نوع هدایتی شده؛ هدایت خدا هدایتش کرده به این سمت. یعنی این آیه همین را میگوید: «رَبُّنَا الَّذِي أَعْطَىٰ كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَىٰ»؛ بعد هم هدایتش کرده.
اینها را که چندتایی کنار هم میگذاری باید توجیه کنی. «وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ» یعنی چه؟ یعنی اعمال شما را خدا خلق میکند. قرآن که نباید روزنامهٔ دیواری و روزنامهٔ ورزشی باشد. قرآن باید چیزی باشد که الیالأبد هر کس دقت کند نکته درآورد؛ نکاتی که هستی را با آن توضیح میدهد.
و همینجا آن دو آیهٔ فنا را هم بگذارید کنار اینها؛ تا معلوم شود آنچه میماند وجه رب است، نه استقلال ممکن:
«وَلَا تَدْعُ مَعَ ٱللَّهِ إِلَٰهًا ءَاخَرَ ۘ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ كُلُّ شَىْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُۥ ۚ لَهُ ٱلْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (قصص/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و با خدا معبود دیگری مخوان. خدایی جز او نیست. هر چیزی هلاکشونده است جز وجه او. حکم از آنِ اوست و به سوی او بازگردانده میشوید.
«كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو ٱلْجَلَٰلِ وَٱلْإِكْرَامِ» (رحمن/۲۶–۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که بر آن است فناپذیر است؛ و وجه پروردگارت میماند، صاحب شکوه و اکرام.
جبر و تفویض؛ توحید مفهومی و معیت قیومیه
ماها گاهی اوقات برای اینکه به خطر جبر نیفتیم، به خطر تفویض میافتیم؛ که اسوأ حال است از خطر جبر. یعنی تفویض اصلاً ذهن ما تفویضی است الان. مشکل تفویض به مراتب بدتر از مشکل جبر است. کار امروز به دست خودمان است. خودمان داریم کار میکنیم. بعد توحید چه میشود؟ توحید در ذهن خیلی از ماها به عنوان یک مفهوم ذهنی است فقط. یعنی توحید نیست.
خدا بینهایت کجاست؟ خدا بینهایت است. تا لااقل تا اینجا خداست؛ این قسمت منم. بعد که بزرگ میشوی میگویند اینها هم هواست؛ این قسمتها هم هوا. بعد میبینیم عه، پس خدا کجاست؟ خدا کجاست، دارد چه کار میکند؟ اینهاست که رفتهرفته آدم به این اشتباهات میافتد. یواشیواش میبینیم میگویند کارها به دست خودت. میبینیم این کاری که من کردم، آن کار هم که من کردم. یک کاری که نمیفهمیم کی کرده میگوییم لابد این کار خداست. اینها کارهای خداست. این کجایش توحید است؟ یعنی کارهایی که ما نمیفهمیم کی کرده، آن کارها را خدا کرده. بعد اگر تشخیص بدهیم که بعداً میفهمیم کی کرده، آن هم خدا نکرده. رفتهرفته میبینید خدا آنقدر میرود به محاق که نزدیک است از بین برود. بعد میگوییم توحید؛ تقریباً با همدیگر تعارف میکنیم. یعنی توحید است — چه توحید وجودی، چه توحید ارادههای خدا، اعمال خدا، خلق خدا — همه چیزی که آخر خودمان کردهایم. پس توحید کجاست؟ توحید یک مفهوم ذهنی است که معلوم نیست اصلاً مصداق دارد این چیز؛ مصداقش چیست اصلاً؟
توحید را نابِ نابش را نگه دار؛ آن موقع این معیت توجیه میشود: «هُوَ مَعَكُمْ». آن موقع است که تبدیل میشود به معیت قیومیه. یعنی معیت قیوم. یعنی مجبوری این چیزها را نگه داری. وقتی میخواهی توحید نگه داری، در نتیجه باید تمام تبعاتش را بپذیری و آیات را بتوانی جمع کنی. در قرآن که پیش میرویم این مباحث با هم حل میشود. یک تشخص است که دارد همهٔ این کارها را انجام میدهد. اصلاً یک خدا. این ساحت توحیدی بحث است. آن موقع شما هیچ کاری نمیکنی؛ شما هیچکارهای. این بحث از اینجا شروع میشود.
پس اگر در یک ساحت خدا همهکاره است، و در یک ساحت داری نگاه میکنی که خدا همهکاره است و همهکارهها را اصلاً خلق خداست — خلق خدا یعنی هر شیء ممکنالوجودی خلق خداست، حتی مشیت شما به عنوان یک شیء ممکنالوجود — درست است؟ خلق خدا. حالا میآییم پایینتر. این را نگه دار و این را جواب بده: ما هم کار میکنیم یا نه؟ از ما چیزی برمیآید یا نه؟ از دست ما چیزی صادر میشود یا نمیشود؟ ما اصلاً ارادهای داریم یا نداریم؟
وقتی تا توحید را میخواهی نگه داری، این طرف در میرود. میخواهی این طرفش را نگه داری، توحید در میرود. آن موقع مجبوری یک تلاش هم عقلی هم قرآنی بکنی و شواهدش را از قرآن نشان بدهی که قرآن خودش اینها را با همدیگر جمع میکند. آن موقع خیلی چیز مستند ماست؛ در عین اینکه همهٔ اینها مستند به خداست. آن موقع این آیات را میبینی:
«فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ ۚ وَلِيُبْلِىَ ٱلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَآءً حَسَنًا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (انفال/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شما آنان را نکشتید، بلکه خدا کشتشان؛ و چون تیر انداختی تو نینداختی، بلکه خدا انداخت؛ تا مؤمنان را از جانب خود به آزمایشی نیکو بیازماید. بیتردید خدا شنوا و داناست.
یعنی تو تیر نینداختی وقتی تو تیر انداختی. تو تیر انداختی یا تو نینداختی؟ هم تو تیر انداختی، هم تو تیر نینداختی؛ خدا تیر انداخت. مجبورید در یک تلاش قرآنی خیلی دقیق بتوانید این مباحث را همهشان را با همدیگر جمعشده نگه دارید؛ نه اینکه یک موقع قشنگ بروید توی بغلِ جبر، یک موقع قشنگ بروید توی بغلِ اختیار. یک موقع توحید معلوم نیست اصلاً چیست. یک موقع توحید را یک جوری تعریف میکنیم که هیچچیز دیگر باقی نمیماند: هیچ اختیاری از این طرف باقی نمیماند، هیچ فعلی باقی نمیماند، هیچچیز باقی نمیماند.
شاید بگویید اصلاً این مباحث لزومی دارد؟ از نظر من — به نظر میآید از روی تکرارهای قرآن و این حجم آیات زیادی که اینگونه تکرار کرده؛ حجمش هم کم نیست — میخواهد شما دقیقاً عالم به هستی بشوید. یعنی هستی را آدم بشناسد. حالا نه اینکه دقیقاً مفهوم شأن و ذیشأن و تشأن و چگونگی افراز اینها، حتی این جزئیاتش نه؛ ولی شناخت هستی که کار همه به دست خداست و کار به دست من است، این مفاهیم را آدم به حد اجد بفهمد. آن موقع لایه به لایه آدم توجیه میکند.
شیطان و جهنم خودشان حقاند و رحمتاند؛ نه فقط «در نظام احسن»
با دوستانمان بحثی داشتیم سر همین اتفاق، در همین جلسهٔ تهران، سر همین چیزها. همین چیزی که میگویید تمام هستی رحمت است، شیطان هم رحمت است: شما چطور توضیح میدهید؟ خیلی وقتها یک توضیحی میدهیم که باز دوباره داریم از زیرش در میرویم. من هم همین توضیح را در دانشگاه میدهم؛ اشکالی هم ندارد. حالا اگر بخواهیم وارد آن سیستم شویم دیگر فکر پیاده میشود.
یک موقع اینگونه توضیح میدهید: در نظام احسن درست است. مثل دستشویی که در نظام احسن خانه درست است. یعنی یک توضیحی میدهید که نه خود این درست است — بهتر بود نباشد — ولی در نظام احسن درست است. یعنی توضیح نظاماحسنی میدهید؛ در صورتی که خدا چنین توضیحی نداده. خودش به باب خودش گفته این رحمت است.
جهنم را یک موقع اینگونه توضیح میدهیم — اشکالی هم ندارد — میگوییم جهنم چیز خوبی است؛ اگر جهنم نبود اینهمه آدم نمیرفتند به بهشت. خیلی از ترس جهنم میروند بهشت. ولی توضیح نمیدهید آخرش که جهنم چرا خوب است. جهنم را در نظام توضیح میدهید خوببودنش را؛ نه جهنمِ خودش را توضیح نمیدهید.
اینهاست که در حقیقت شما لایه به لایه میتوانید راجع به هستی فکر کنید و برداشت کنید و نکته درآورید؛ و اتفاقاً ایمانزایی دارد.
من این بحث را همینجا قطع میکنم. خیلی دیگر راجع به این بحث نکنید. این فقط میخواستیم آن نکتهٔ کوچک علامه را بگوییم؛ اینقدر پیچیده نبود. الحق مراد من است: یعنی حق آنچه فیض خداست و از رب است. اینها هم حقاند. حق نه به این معنا که «هست» — مثل اینکه به میت تلقین میدهند «إِنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَالنَّارَ حَقٌّ»، «إِنَّ الْمَوْتَ حَقٌّ وَالنُّشُورَ حَقٌّ»؛ اینها حق است یعنی هست — نه؛ حواست باشد. اینها حق است یعنی حقیقت دارد و یک بار ارزشی مثبت هم دارد سر جای خودش. «الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ»: از پروردگار، فیض پروردگار است. شیطان هم فیض پروردگار است.
لذا کسی اگر به شیطان توهین کند، حساس است به کرامالکاتبین. یعنی اگر بخواهد به شیطان توهین کند، منباب اینکه این خلق خداست، این توهین نمیشود. بله؛ در مقایسه حالا حساب میکند و این چیزها درست. ولی منباب اینکه این موجود خلقی از خلق خداست، به چنین موجودی توهین نمیشود.
سگ دستآموز خدا
این همان کلب معلَّم خداست؛ همان سگ دستآموز خدا. خیلی کارها میکند. همین «إِنَّا أَرْسَلْنَا الشَّيَاطِينَ عَلَى الْكَافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا»: کار دارد در عالم میکند. اصلاً عالم بدون شیطان نمیشد. دارد در عالم کار میکند شیطان. و سگ دستآموز خداست. این صیدهایی که میگیرد، میگیرد. این سگ را میفرستند صید میگیرد؛ صیدش هم حلال است. سگهای کلب معلَّم صیدشان حلال است:
«يَسْـَٔلُونَكَ مَاذَآ أُحِلَّ لَهُمْ ۖ قُلْ أُحِلَّ لَكُمُ ٱلطَّيِّبَٰتُ ۙ وَمَا عَلَّمْتُم مِّنَ ٱلْجَوَارِحِ مُكَلِّبِينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ ٱللَّهُ ۖ فَكُلُوا۟ مِمَّآ أَمْسَكْنَ عَلَيْكُمْ وَٱذْكُرُوا۟ ٱسْمَ ٱللَّهِ عَلَيْهِ ۖ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَرِيعُ ٱلْحِسَابِ» (مائده/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از تو میپرسند چه چیزی برایشان حلال شده. بگو پاکیزهها برای شما حلال شده، و آنچه از شکاریان آموختهاید — سگآموزان — که از آنچه خدا به شما آموخته به آنها میآموزید؛ پس از آنچه برای شما نگاه داشتند بخورید و نام خدا را بر آن ببرید و از خدا پروا کنید؛ بیتردید خدا سریعالحساب است.
این صیدی هم که میگیرد حلال است. همهاش درست است. در مجموع عالم کار درست دارد انجام میدهد. هر دانه را پارس میکند تا کسی به همین راحتی به آن حریم بالا وارد نشود. باید آشنا بشود وارد بشود. این سگهای پاسبان مقابل غریبه پارس میکنند. مقابل آشنا اصلاً پارس نمیکنند. آشنا که میبینند دم تکان میدهند.
گفتن شما هم شیطان دارید؟ گفتن شیطانی اصلاً به دست من. شیطان من مسلمان است؛ زیر اسلام آورده. من شیطانم را مسلمان کردم. یعنی به دست من مسلمان شد. آن چه نمیکند؟ مقابل آشنا دم تکان میدهد. مقابل غریبه است که پارس میکند. اگر میبینی هی پارس میکند، معلوم است که تو در آن حریم آدم غریبهای. ولی اگر آشنا بشود میبینی به سادگی اصلاً برای آدم پارس هم نمیکند؛ دم تکان میدهد فقط. این همان کلب معلَّم است.
بازگشت به آیهٔ مباهله: حجت، تعالَوا، ابتهال
حالا اگر این سورهٔ مبارکهٔ آلعمران را ادامه بدهیم — من فقط حالا به اینکه این آیه خوانده شده باشد:
«فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِنۢ بَعْدِ مَا جَآءَكَ مِنَ ٱلْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا۟ نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَأَبْنَآءَكُمْ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَكُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ ٱللَّهِ عَلَى ٱلْكَٰذِبِينَ» (آلعمران/۶۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که پس از دانشی که نزد تو آمد در این [باره] با تو محاجه کرد، بگو: بیایید پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را بخوانیم؛ سپس مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
اگر اینها آمدند حاجّک، آمدند با تو محاجه کردند. حجت در لسان منطقیون ما به عنوان دلیل محکم به کار میرود. دلیلهای محکم و ثابت را میگوییم حجت. ولی در قرآن اینگونه نیست. این گفتمان قرآنی است. حجت به دلیل به کار میبرد؛ حالا چه دلیل بهدردبخور، چه بهدردنخور. لذا قرآن دارد حجتشان باطل است؛ یک حجت باطل، یعنی دلیل باطل. یا آنکه با ابراهیم محاجه میکرد؛ یعنی دلیل میآورد، منتها معلوم است دلیل باطل میآورد:
«أَلَمْ تَرَ إِلَى ٱلَّذِى حَآجَّ إِبْرَٰهِـۧمَ فِى رَبِّهِۦٓ أَنْ ءَاتَىٰهُ ٱللَّهُ ٱلْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَٰهِـۧمُ رَبِّىَ ٱلَّذِى يُحْىِۦ وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا۠ أُحْىِۦ وَأُمِيتُ ۖ قَالَ إِبْرَٰهِـۧمُ فَإِنَّ ٱللَّهَ يَأْتِى بِٱلشَّمْسِ مِنَ ٱلْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ ٱلْمَغْرِبِ فَبُهِتَ ٱلَّذِى كَفَرَ ۗ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۲۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی آن کس را که چون خدا به او پادشاهی داده بود، با ابراهیم دربارهٔ پروردگارش محاجه کرد؟ چون ابراهیم گفت پروردگار من کسی است که زنده میکند و میمیراند، گفت من زنده میکنم و میمیرانم. ابراهیم گفت: خدا خورشید را از مشرق میآورد؛ تو آن را از مغرب بیاور. پس آنکه کفر ورزید مبهوت شد؛ و خدا قوم ستمکار را هدایت نمیکند.
یعنی حجت معنایش حتماً دلیل درست نیست. اینها داشتند حجت میآوردند؛ حجت میآوردند در واقع یعنی دلیلی میآوردند. «فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ»: در مسیح، در حقیقت. اگر بعد از اینکه علم آمد پیش تو — از علم پیش تو آمد — اینها دارند باز هم اعتراض میکنند. عالمانه تو مطلع شدی که جریان عیسی چیست.
«فَقُلْ تَعَالَوْا»: تو بگو تعالَ. تعالَ بارها گفته شده یعنی بیا بالا. تعالَ یعنی بیا بالا، بیا بالا. همعرض به همعرض را نمیگویند تعالَ. عربها به همعرض چه میگویند؟ «إِلَيَّ». إِلَيَّ یعنی بیا. نمیرود در نقطهٔ بالا بایستد بگوید تعالَ؛ برای اینکه لغت دیگری ندارد. «فَقُلْ تَعَالَوْا» یعنی بیایید اینها را بخوانیم و این جریان مباهله را راه بیندازیم: «نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ».
من فعلاً این تکه را معنی نمیکنم. چون اساساً یکی از اشکالش معنی کردنش است. یعنی مشکلاتش معنی کردن همین است. «وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ». آن موقع بیایید با هم ابتهال کنیم. ابتهال یعنی لعنت کردن. نبتَهِل: بیاییم همدیگر را لعنت کنیم. «فَنَجْعَلْ لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ».
آن موقع آنقدر قضیه متیقنالوقوع است که اگر ما این کار را بکنیم این اتفاق میافتد: بیاییم لعنت خدا را قرار دهیم بر کاذبین. یعنی ما انگار چه کاری میکنیم؟ یعنی قضیه قطعاً اتفاق میافتد. بالاخره کاذبین این وسط گرفتار غضب الهی میشوند؛ هرکه دروغ میگوید. این همان جریان انصاف است که در زبان قرآن هست.
یک موقع بحث انصاف میکردیم. نمیگوید تا اینکه خدا لعنتتان کند. میگوید حالا بالاخره یا ما یا شما؛ یکی دارد دروغ میگوید؛ خدا لعنت کند هرکه دروغ گفت. هرکه دارد دروغ میگوید خدا او را لعنت کند. این جریان انصاف را در جاهای دیگر قرآن هم شبیه این دارد.
انصاف در جدال: آیهٔ بیستوچهارم سبأ
بیایید صفحهٔ چهارصد و سیویک؛ آیهٔ بیستوچهار.
«قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۖ قُلِ ٱللَّهُ ۖ وَإِنَّآ أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَىٰ هُدًى أَوْ فِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ» (سبأ/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو کیست که شما را از آسمانها و زمین روزی میدهد؟ بگو خدا. و ما یا شما بر هدایتیم یا در گمراهی آشکار.
کیست که شما را از آسمان و زمین رزق میدهد؟ بگو خدا. «وَإِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَىٰ هُدًى أَوْ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ»: ما یا شما؛ یکیمان هدایت، یکی ضلالت. بالاخره یا ما یا شما یکی دارد اشتباه میکند.
برای اینکه جریهدار نکند عاطفهٔ طرف مقابل را، نمیگوید قطعاً شما که اشتباه میکنی؛ بیا حالا بحثی با هم بکنیم تا این اشتباهت روشن شود. اینگونه بحث نمیکنند. اینکه بیا بحث بکنیم: «وَإِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَىٰ هُدًى أَوْ فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ». بالاخره بیا بحث بکنیم؛ من دارم اشتباه میکنم یا شما داری اشتباه میکنی. با اینکه کسی است که صاحب حق است، صاحب قرآن است. ولی در موقع مباحثه کردن نمیگوید بیا تا حالت را بگیرم. نه. بیا با هم بحث کنیم؛ بالاخره یا من اشتباه میکنم یا شما اشتباه میکنی. کسی که مطمئن است اشتباه نمیکند. اینها مال همان انصاف در بحث و ماجرای انصاف قرآن است.
بیا حالا همدیگر را لعنت کنیم. بالاخره شما هم قبول دارید، ما هم قبول داریم این جریان را؛ حالا بیا لعنت کنیم ببینیم چه اتفاقی میافتد. حالا هرکه دروغ میگوید.
چون آن قسمت قبلیاش تمام شده در آیات. یعنی موعظه و جدال احسنش و دلایلش همه تمام شده.
چرا این جریان عملی شد؟ رو کردن اهلبیت
اساساً تصور من این است که این داستان را خدا ساخته برای اهلبیت. یک مسیحی نجران یک اعتقادی دارند راجع به حضرت مسیح. اینکه کار به اینجا، به این بیخ کشانده شود تا اینجا که بیایند مثلاً این مباهله راه بیندازیم. اینهمه اعتقادات فاسد بوده در کل شبهجزیره. حالا یک قوم و قبیلهای قائلاند که حضرت مسیح یک جور است. قرآن هی میگوید:
«لَّقَدْ كَفَرَ ٱلَّذِينَ قَالُوٓا۟ إِنَّ ٱللَّهَ ثَالِثُ ثَلَٰثَةٍ ۘ وَمَا مِنْ إِلَٰهٍ إِلَّآ إِلَٰهٌ وَٰحِدٌ ۚ وَإِن لَّمْ يَنتَهُوا۟ عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (مائده/۷۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی کسانی که گفتند خدا سومیِ سه تاست کفر ورزیدند. و هیچ معبودی نیست جز معبود یگانه. و اگر از آنچه میگویند بازنایستند، قطعاً کسانی از آنان که کفر ورزیدند به عذابی دردناک خواهند رسید.
میگوید نه ثالث ثلاثة، نه ابنالله؛ اینهایی که میگویید نیست:
«وَقَالَتِ ٱلْيَهُودُ عُزَيْرٌ ٱبْنُ ٱللَّهِ وَقَالَتِ ٱلنَّصَٰرَى ٱلْمَسِيحُ ٱبْنُ ٱللَّهِ ۖ ذَٰلِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَٰهِهِمْ ۖ يُضَٰهِـُٔونَ قَوْلَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن قَبْلُ ۚ قَٰتَلَهُمُ ٱللَّهُ ۚ أَنَّىٰ يُؤْفَكُونَ» (توبه/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یهود گفتند عُزیر پسر خداست و نصارا گفتند مسیح پسر خداست. این سخن آنان است به دهانشان؛ به سخن کسانی که پیش از این کفر ورزیدند همانند میکنند. خدا بکشدشان؛ چگونه به دروغ رانده میشوند.
حالا چرا با اینها این جریان را راه میاندازد کلاً؟ فکر میکنم تنها دلیلش میتواند این باشد که همان جریان اهلبیت را رو کند؛ این مسئله را رو کند. لااقل ذهن خود بنده قاصر است از اینکه بفهمم اینهمه اعتقاد فاسد در این شبهجزیره هست و خدا با هر کدامش حرف میزند؛ چرا این جریان را به صورت یک کار عملی تبدیل کرده، آن هم اینجوری که بنشینیم همدیگر را لعنت کنیم آخرش. شما بیایید، ما هم بیاییم. شما عزیزانتان را بیاورید، ما هم عزیزانمان را میآوریم؛ بنشینیم لعنت کنیم ببینیم چه اتفاقی میافتد. اینجورش به هر حال عجیب است در جای خودش.
شأن نزول متفق فریقین و نقطهٔ استناد: أنفسنا
سر شأن نزول این، شیعه و سنی متفقاند. سر شأن نزولش شیعه و سنی معتقدند که این اتفاق افتاده. مسیحیان نجران؛ این بحثی که با مسیحیان نجران میشود، آخرش میگویند بیایید مباهله کنیم و لعنت کنیم همدیگر را. و در آن ماجرای مباهله حضرت امام حسن که بچهٔ خردسالی هستند میآورند؛ امام حسین که بچهٔ تقریباً نوزادی هستند میبرند — احتمالاً بغلیاند، بچهٔ بغل پیامبر هستند — ایشان را میبرند؛ و حضرت صدیقهٔ طاهره را میبرند؛ و امیرالمؤمنین را میبرند در این جریان.
و آن روی توصیهٔ اسقف اعظمشان: که نجران اگر کلاً قوم و قبیلهاش همه را راه انداخته آوردند فلان، مباهله کنید؛ ولی اگر نه، مختصر و مثلِ این است، مباهله نکنید. آنها هم قبول میکنند مباهله نمیکنند. یک جریان مباهله. خود شأن نزولش متفق بین شیعه و سنی است و نگاه میکردیم دیدیم تمام تفاسیر اهل تسنن هم نقل کردهاند این شأن نزول را.
عمده این است که نقطهٔ پوینتی که این آیه دارد کدام قسمتش است که ما خیلی هم به آن استناد میکنیم؟ یعنی أنفسها. این أنفسها را خراب میکنند. چون ما این را میخواهیم اثبات کنیم: جان پیامبر است. در حقیقت نقطهای که با آن میزنند همین قسمت أنفسهاست؛ که اصلاً درنمیآید که این جان پیامبر است. شواهد میآورند که فضیلتی از توش درنمیآید. حالا درست است این ماجراها هست، ولی فضیلتی از این ماجرا درنمیآید — این نقطهٔ اصلی داستان است که ما هم باید رویش یک تأملی فیحده بکنیم؛ چون اینگونه هم نیست که به همین راحتیها خلاصهاش کنند.
چون فرصت نیست، خود همان طرح اشکالش را هم میگذارم برای جلسات بعد؛ که هم طرح اشکال را شروع کنم هم همان موقع جوابش را بگوییم. عُموماً خیلی روی این مایه گذاشتهاند؛ روی این بخشها خیلی مانور دادهاند. رویکرد ما در این داستان این خواهد بود که ادعا نه فقط أنفساش، بلکه همهٔ تکههایش مهم است. نه فقط همهٔ تکهها به عنوان قرینهسازی مهم است — چون خیلی وقتها تکههای دیگرش به عنوان قرینهسازی مهم است — بلکه قسمتهای دیگرش هم اصلاً مهم است. این آیه باز آیهای بوده که نگاههای بیرونیای دارد که ما باید در این آیه حل کنیم.
شبههٔ بیرونی: مباهله و آیهٔ «وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنتَ فِيهِمْ»
یکی جمعِ جریانی اصلاً به نام جریان مباهله است با چیزهای دیگری که در قرآن هست. یعنی اینکه خدا لعنت کند و اینجور عذابها را برای کسانی که در داخل مجموعهاش هستند. آیا این اگر محقق میشد چه اتفاقی میافتاد؟ آیا با آن آیهٔ سورهٔ مبارکهٔ انفال در تناقض هست یا نه؟
صفحهٔ صد و هشتاد را ببین. این دعا هم دعای له داریم هم دعای علیه. هم دعای به نفع داریم هم دعای بر ضد. از آیهٔ سیودو میخوانم:
«وَإِذْ قَالُوا۟ ٱللَّهُمَّ إِن كَانَ هَٰذَا هُوَ ٱلْحَقَّ مِنْ عِندِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِّنَ ٱلسَّمَآءِ أَوِ ٱئْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ» (انفال/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون گفتند: «بارخدایا اگر این همان حق از جانب توست، پس بر ما از آسمان سنگ بباران یا عذابی دردناک برای ما بیاور.»
«وَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنتَ فِيهِمْ ۚ وَمَا كَانَ ٱللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» (انفال/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا بر آن نبود که آنان را عذاب کند در حالی که تو در میانشان هستی؛ و خدا عذابکنندهٔ آنان نبود در حالی که آمرزش میخواستند.
«اللَّهُمَّ إِن كَانَ هَٰذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِّنَ السَّمَاءِ»: خدا اگر این حق است، حق از جانب توست، سنگ از آسمان بیاید. یعنی این دعایی که بر ضد خودش دارد میکند. «أَوِ ائْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ». و خدا هیچموقع اینگونه نیست که وقتی تو در میان امت هستی بخواهد کسی را عذاب کند. «وَمَا كَانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»: یا اینکه اهل استغفار باشند.
آیا آن جریان مباهله که یک عذاب علیالکاذبین قرار است بیاید — عذابی هم که بیاید نه در آنهایی که آمدهاند صرفاً مباهله کنند؛ هرکه دارد دروغ میگوید. نه کلاً دروغگوی عالم، هرکه به مامانش دروغ میگوید و اینها. یعنی این یک منظور عهدی دارد، عهد ذکری دارد: همین چیزی که داشتیم راجع به مسیحیت و حضرت مسیح میگفتیم. گفتیم این عذاب بیاید؛ نه اینکه آن کسانی که آمدهاند صرفاً در آن ناحیه مباهله کنند معذب شوند. نه. کلاً کاذبین بین این دو گروه. منتها نه صرفاً کسانی که در داخل چیز بودند.
گفتن شما یک سری از شما بیایند، یک سری از ما بیایند؛ نه اینکه اینها پیشمرگ باشند. یک سری از شما بیایند که آن موقع لعنت کنیم؛ هرکه دروغ، ریشهاش کنده شود. آنهایی که میآیند در معرض قرار میگیرند؟ نه. آنهایی که میآیند تا دعا کنند. اینها مواردی است که یکییکی به آن میپردازیم.
حسنین در مباهله: مدعیاند یا همراه؟ و مسئلهٔ ذریه
یک نکتهٔ دیگر: خود جریان امام حسن و امام حسین که اینها بچهها بودند. آیا اینها هم ادعایی داشتند در این قضیه یا ادعایی نداشتند؟ یعنی اینها هم در این جریان مباهله اصلاً آوردنشان به شرط اینکه چیز شوند — بچههای نابالغ آوردنشان در جریان مباهله درست است یا درست نیست؟ آیا اینها هم خودشان ادعایی دارند در این زمینه، یا ادعا یعنی داخل جریان مباهله هستند یا داخل نیستند؟ یا نه، همینجوری آمدهاند؛ همینجوری آمدهاند به این باب که بالاخره خوب است مثلاً؛ یا نه، خودشان هم مدعیان این جریاناند که باید مباهله کنند.
یک نکتهٔ بیرونی هم که از اینها اگر دوباره به آن استناد شده، همین جریان ولد پیامبر بودن است. چون این مسئله خیلی مسئله بوده در تاریخ اهلبیت: که اینها بچههای پیامبر هستند یا نیستند؛ ذریهٔ پیامبر هستند یا نیستند. خیلی از زیرش به انواعی در رفتند. چون یک لحظه ذریهٔ پیامبر بودن خودش ذوالقربی بودن است. ذریه بودن اینها خودش مهم بوده؛ در خود قرآن هم مهم است. ذریه بودن و فرزند بودن پیامبر به هر جهت.
از آیاتی که در سورهٔ انعام میخواندیم: ذریهٔ ابراهیم تا آخرش، و عیسی که از ذریهٔ ابراهیم نام میبرد؛ که رسیدنش به خود حضرت ابراهیم به واسطهٔ مادرشان حضرت مریم است:
«وَوَهَبْنَا لَهُۥٓ إِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ ۚ كُلًّا هَدَيْنَا ۚ وَنُوحًا هَدَيْنَا مِن قَبْلُ ۖ وَمِن ذُرِّيَّتِهِۦ دَاوُۥدَ وَسُلَيْمَٰنَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَىٰ وَهَٰرُونَ ۚ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ» (انعام/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به او اسحاق و یعقوب را بخشیدیم؛ همه را هدایت کردیم؛ و نوح را از پیش هدایت کرده بودیم؛ و از نسل او داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را؛ و اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
«وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَىٰ وَعِيسَىٰ وَإِلْيَاسَ ۖ كُلٌّ مِّنَ ٱلصَّٰلِحِينَ» (انعام/۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زکریا و یحیی و عیسی و الیاس؛ همه از شایستگان بودند.
عیسی از ذریهٔ ابراهیم شمرده شده؛ با اینکه واسطهاش مادر است. این خودش برای بحث ذریه مهم است.
یکی از چیزهای دیگر هم که استناد میکردند خود همین «أَبْنَاءَنَا» است. چون این قطعی است که در این ماجرا امام حسن و امام حسین را میبرند به عنوان أبناءنا. امام حسن و امام حسین برده میشوند؛ پس أبناءنا. این را میبرند؛ ولی آسِ کار این نیست باز.
گاهی اوقات مقابل اینها عربها حرفهایی میزدند. میگفتند باشد؛ به صورت کلی میگویند ابناء، ولی ولد صلبی نیستند. چون این هم مهم بوده: ولد صلبی بودن. میگفتند ابناء هستند؛ ابناء گفته میشود ولی ولد صلبی به آن گفته نمیشود.
آیهٔ بیستوسوم نساء: حلائل ابنائکم الذین من أصلابکم
این آسِ کار است. آیهٔ بیستوسوم سورهٔ نساء، صفحهٔ هشتادویک. به این آیه استناد کردهاند به عنوان ته کار، برای اینکه طرف را محکوم کنند. حتی روایت هم دارد؛ در کافی هم روایت دارد اتفاقاً.
حرمت «عَلَيْكُمْ أُمَّهَاتُكُمْ وَبَنَاتُكُمْ وَأَخَوَاتُكُمْ»؛ همهٔ اینها. حرمتش هم مشخص است حرمت ازدواج است. یعنی ازدواج کردن حرام است. یعنی مادرتان بر شما حرام است؛ نه اینکه نگاه کردن به آنها حرام است تماماً، منافع که میشود برد حرام است. اینگونه منظور نیست. همان حرمت ازدواج است. مادر، دختر، خواهر، عمات، خالات؛ بیایید تا سه خط پایین که دارد:
«حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهَٰتُكُمْ وَبَنَاتُكُمْ وَأَخَوَٰتُكُمْ وَعَمَّٰتُكُمْ وَخَٰلَٰتُكُمْ وَبَنَاتُ ٱلْأَخِ وَبَنَاتُ ٱلْأُخْتِ وَأُمَّهَٰتُكُمُ ٱلَّٰتِىٓ أَرْضَعْنَكُمْ وَأَخَوَٰتُكُم مِّنَ ٱلرَّضَٰعَةِ وَأُمَّهَٰتُ نِسَآئِكُمْ وَرَبَٰٓئِبُكُمُ ٱلَّٰتِى فِى حُجُورِكُم مِّن نِّسَآئِكُمُ ٱلَّٰتِى دَخَلْتُم بِهِنَّ فَإِن لَّمْ تَكُونُوا۟ دَخَلْتُم بِهِنَّ فَلَا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ وَحَلَٰٓئِلُ أَبْنَآئِكُمُ ٱلَّذِينَ مِنْ أَصْلَٰبِكُمْ وَأَن تَجْمَعُوا۟ بَيْنَ ٱلْأُخْتَيْنِ إِلَّا مَا قَدْ سَلَفَ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا» (نساء/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حرام شد بر شما مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و عمهها و خالهها و دختران برادر و دختران خواهر و مادران رضاعی و خواهران رضاعی و مادران زنانتان و دخترانهمسرانتان که در دامان شمایند از زنانی که با آنان درآمیختهاید — پس اگر با آنان درنیامیخته باشید گناهی بر شما نیست — و همسران پسرانتان که از پشت شمایند، و اینکه میان دو خواهر جمع کنید مگر آنچه گذشته است. بیتردید خدا همواره آمرزندهٔ مهربان است.
«وَحَلَائِلُ أَبْنَائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلَابِكُمْ»: زنهای فرزندان صلبی؛ اینهایی که از صلباند. این یک محاجه اینگونه کردهاند اهل. با یک تفاهم میان آنها گفتهاند: پیامبر میتوانسته زن امام حسن و امام حسین را بگیرد؟ گفتهاند نه. گفتهاند خب در این آیه کجاست این زن امام حسن و امام حسین اگر بخواهد بگیرد، کجا منع میکند؟ با همین منع میکند: «حَلَائِلُ أَبْنَائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلَابِكُمْ». این آیه است که در حقیقت میتواند منع کند. بخشهای دیگر آیه که منع نمیکند؛ همین این منع میکند. پس اینها «أَبْنَائِكُمُ الَّذِينَ مِنْ أَصْلَابِكُمْ» یعنی ولد صلبیاند، فرزند صلبیاند. یعنی اصلاً واقعاً فرزندند. نه تنها فرزندند بلکه فرزند صلبیاند. این قسمت آیه بوده.
حالا اینکه سادات بودن یا نبودن از طریق مادر منتقل میشود، فیهتأمل؛ ولی به هر حال این ذریه بودن، سید بودن، از این مسیر است. پیامبر نمیتوانسته زن امام حسین و امام حسن را بگیرد. این متفاهم است میانشان که زن نوهٔ خودشان را نمیتوانستند بگیرند. ازدواج با زن نوهٔ خودشان را نمیتوانستند بکنند. فرض کن میان من و شما متفاهم است این الان. هر دوی ما قبول داریم. حکم شرعی است. این را هم من قبول دارم هم شما قبول دارید.
مادرزن هم نمیشود با او ازدواج کرد؛ و آن در همین آیه آمده: «وَأُمَّهَاتُ نِسَائِكُمْ». آمده. ولی بحث ما این است که امام حسن و امام حسین فرزندان صلبی پیامبرند. فرض میکنیم من و شما بر این قضیه متفقیم که زن امام حسن و امام حسین را پیامبر نمیتوانسته بگیرد. حکم شرعی که از شرع ما داریم، غیر از همین آیات هم هست. اصلاً ما این حکم را داریم که کسی نمیتواند زن نوهاش را بگیرد. حکم شرعی است. وقتی میان من و شما متفق است میآییم در آیه پیاده میکنیم. احتمالاً روایت هم دارد.
روایت کافی: امام باقر و ابوالجارود
اینها جوابهای جدلیاند. کافی، جلد هشت، صفحهٔ سیصد و هفده. میگویند اینها قبول نمیکنند؛ اعتراض میکنند با ما سر بحث امام حسن و امام حسین. از امام باقر علیهالسلام میپرسند شما به اینها چه میگویید؟ میگوییم همین منزلت داود و سلیمان و ایوب؛ همین آیهٔ انعام را که عیسی را از ذریه شمرده.
آنها چه میگویند؟ میگویند ولد الابنة من الولد ولا یکون من الصلب. ولد هست ولی صلبی نیست. شما چه میگویید؟ میگوییم قول خدا: «نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ». آنها در جواب چه میگویند؟ میگویند در کلام عرب اینگونه است که أبناء رجل میگویند؛ أبناءنا. دیگر نمیگویند ولد صلبی. یا میگویند بچهٔ مردی است. در عرب یا اینگونه میگویند که أبناءنا؛ بیش از این نمیگویند ولد صلب؛ کسی به آن نمیگوید.
آن موقع امام میفرمایند: یا اباالجارود، لأُعْطِيَنَّكَ هُمَا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ جَلَّ وَتَعَالَى أَنَّهُمَا مِنْ صُلْبِ رَسُولِ اللَّهِ. من یک چیزی به تو میدهم که این را نشان دهد؛ که اگر بخواهد رد بدهد دیگر کافر است. لا یرضی به الکافر. قلت: و ما هو؟ قال: از او بپرس — یا اباالجارود از او بپرس — هل کان یحل لرسول الله نکاح حلیلتهما؟ آیا حلال بود به پیامبر که حلیلهٔ امام حسن و امام حسین را بخواهد بگیرد، نکاح کند؟ فإن قالوا نعم کذبوا و فجروا. اگر بگویند آره که دروغ دارند میگویند. فإن قالوا لا، فما أبناء الصلب. پس اینها فرزندان صلبیاند. بعد این را میخواستند دربیاورند که اینها فرزندان صلبیاند.
احکام شرعی متأخر از این آیه نیست به این معنا که مال دوران اهلبیت باشد و پیامبر نگفته باشد. پیامبر احکام دیگری داده؛ تبیین کرده. در این مورد از خودشان به عنوان تبیین گفتهاند. چیزهایی هم در زبان اهلبیت آمده که مثلاً با بعضی کسان دیگر هم نمیشود ازدواج کرد؛ اینها در زبان اهلبیت گفته شده. دختر و پسر در فرزند بودن فرقی ندارد. این جهالت ماست که فرق میگذاریم.
پرانتز: پسرخواهی جاهلی، نذر، و اصرار بر دعا
در روایت داریم که اصلاً نمیپرسیدند بچه دختر است یا پسر؛ تا موقع اسمگذاری. اصلاً این را حتی نمیپرسیدند که بچه دختر است یا پسر. این رسومات جاهلی خودمان است که حتماً دختر است، پسر است.
میگویند این ادعیه راجع به پسردار شدن چیست؟ اینها نگفتهاند مستحب است که اینها را بخوانیم. یعنی این بحث نیست. خوب است این بحث را به عنوان پرانتز گوش کنید: خیلی از چیزهایی که ما داریم که کار هم میکند، معنیش خوب باشد یا توصیه شده باشد. گفتهاند اگر پسر میخواهی دعایش این است. نگفتهاند که مستحب است کسی پسر بخواهد. اصلاً مستحب هم نیست. اگر میدیدید اهلبیت دنبال پسر بودند به خاطر یک جریان دیگر بود؛ به خاطر جریان ولایت بود. آنها به حقیقت دنبال جریان پسردار شدن بودند به خاطر جریان ولایت؛ وگرنه اصلاً در اخلاقشان اگر بچهدار میشدند اصلاً نمیپرسیدند بچه پسر است یا نیست. اصلاً این را نمیپرسیدند.
یا مثلاً نذر کردن؛ حتی بعضی چیزهایش حتی برعکس است. نذر کردن تقریباً مکروه است. یعنی کسی چیزی را به صورت تیپیکال — علیالخصوص آن مواردی که تیپیکال به خودش واجب کند. یعنی نذر کند که من شکلات نمیخورم. میخواهد رژیم بگیرد، به عنوان نذر شرعی میکند که من شکلات نمیخورم. کی گفته این چیزها کار خوبی است؟ حتی کارهای بدی است. حتی گفتهاند ما دوست نداریم این کارها را شما بکنید. به خودتان چیز واجب نکنید. چیزی که من واجب نکردهام چرا واجب میکنید؟ شکلات نمیخواهی نخور دیگر.
ضمن اینکه تقریباً در اکثر موارد نذرها را حنث میکنند و از بین میبرند کسانی که نذر میکنند اینجوری. یکدفعه جوگیر میشود نذر میکند که من فلان کار را میکنم، یا روزی دو صفحه حتماً قرآن میخوانم، نذر میکنم دو ساعت قرآن بخوانم. همینجوری دو ساعت قرآن بخوان دیگر؛ چرا نذر میکنی. درست است نذر منعقد میشود، کفاره هم دارد، باید هم انجام بدهی. ولی نذر میکنم که اول رجب روزه بگیرم یا ایام بیض را روزه بگیرم. چرا نذر میکنم ایام بیض را روزه بگیرم. اینها مساوی با همدیگر نیستند. فکر میکنید هر چیزی که کار میکند پس خوب هم هست.
یا اصرار بر دعا. اصرار بر دعا گفتهاند کار میکند. اگر کسی اصرار بکند بالاخره درمیآورد؛ ولی اصلاً معلوم نیست خوب باشد. توصیه به اصرار بر دعا نشده. گفتهاند اصرار بر دعا کسی اگر بکند درمیآید. توصیه هم نشده به اصرار بر دعا. اینها اصلاً توصیه نشده کسی مثلاً پسر بخواهد. گفتهاند اگر کسی حالا رسیده به اینکه حتماً پسر میخواهد، این دعا را بخوان پسر داشته باش. این همان رسومات جاهلی خودمان است. فرزند، چه فرقی دارد؟ چه دختر چه پسر فرزند است. یعنی فرزند فرزند است. حالا چه فرزند دختر باشد، چه فرزند پسر. چه از نسل دختری افتاده، چه از نسل پسری افتاده. اینها چه تفاوتی دارد؟ مگر بین زن و مرد در این زمینه تفاوت دارد؟
آن چیزهایی که تفضیل و تفاضلهایی در مسائل زن و مرد است، زن در مقابل شوهر است؛ که فضیلتی شوهر نسبت به زنش دارد در مسائل اجرایی. آن هم مسائل مدیریت خانواده و اینها چیز دیگر است. آنها مال تفضیل و تفاضلها در آن زمینه است که آن هم هست.
انواع قید: احترازی، توضیحی، قالبی، توزیعی
«الَّذِينَ مِنْ أَصْلَابِكُمْ» یک توضیح است. قیدش فقط قید توضیحی است. مثل «الَّذِينَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ». بغیر حق قیدش احترازی نیست؛ که یک سری کسانی پیامبر را به حق میکشتند، یک سری به ناحق. نه اینگونه نیست. میگوید یقتلون النبیین کلاً بغیر حق:
«إِنَّ ٱلَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِـَٔايَٰتِ ٱللَّهِ وَيَقْتُلُونَ ٱلنَّبِيِّـۧنَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَيَقْتُلُونَ ٱلَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِٱلْقِسْطِ مِنَ ٱلنَّاسِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ» (آلعمران/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که به آیات خدا کفر میورزند و پیامبران را به ناحق میکشند و کسانی از مردم را که به قسط فرمان میدهند میکشند، آنان را به عذابی دردناک بشارت ده.
این هم میخواهد بگوید ابناء همهاش «الَّذِينَ مِنْ أَصْلَابِكُمْ» است. نه آن أبناء أدعیاء که در سورهٔ احزاب هست:
«مَّا جَعَلَ ٱللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِى جَوْفِهِۦ ۚ وَمَا جَعَلَ أَزْوَٰجَكُمُ ٱلَّٰٓـِٔى تُظَٰهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَٰتِكُمْ ۚ وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَآءَكُمْ أَبْنَآءَكُمْ ۚ ذَٰلِكُمْ قَوْلُكُم بِأَفْوَٰهِكُمْ ۖ وَٱللَّهُ يَقُولُ ٱلْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِى ٱلسَّبِيلَ» (احزاب/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا برای هیچ مردی در درونش دو دل قرار نداده؛ و همسرانتان را که ظهار میکنید مادرانتان قرار نداده؛ و پسرخواندگانتان را پسرانتان قرار نداده. این سخن شماست به دهانتان؛ و خدا حق را میگوید و او به راه هدایت میکند.
اصلاً گفتن ندارد «الَّذِينَ مِنْ أَصْلَابِكُمْ». قید توضیحی است دیگر. بدیهی است حلائل ابناء. همین توضیح میدهند که شما «يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ» را همینگونه میگویید راجع به آن. گفتن ندارد بغیر حق دیگر. گفت یقتلون النبیین؛ دارند پیامبرها را میکشند دیگر. قید توضیحی کارش همین است. این توضیح هم میخواهند بگویند ولد صلبیاند؛ همه اولاد.
اگر بگویی پس یک ولد غیر صلبی هم حتماً وجود داشته، چرا اینگونه میگویید؟ توضیح است یعنی نباید احترازی باشد. از کجا میفهمید توضیحی است؟ از معارف دیگر. از معارف دیگر میفهمید که ما کشتن انبیا به حق که نداریم. آن موقع وقتی میرسید به این میگویید قید توضیحی است. این هم همینجور: از جاهای دیگر اگر بفهمید که دقیقاً همهٔ اولاد، اولاد صلبیاند، ولدْ ولد صلبی است، وقتی برسید به این آیه چه میگویید؟ میگویید قید توزیعی. روایت نشان میدهد که اینها ولد صلبیاند. آن موقع وقتی فهمیدی ولد صلبیاند، وقتی میآیی توی آیهٔ «الَّذِينَ مِنْ أَصْلَابِكُمْ» چه میگیری؟ توزیعی. قید توزیعی میگیری.
بعضی قیدها توضیحیاند یا قید احترازی نیستند. ممکن است قید قالبی باشند. شما که دنبال این هستید که قیدها جدا کند، مثلاً قید قالبی این قید چیست: «فِي حُجُورِكُمْ»؛ ربیبههای شما از زنانی که با آنان درآمیختهاید، که در خانههای شمایند. دخترهایی از شوهرهایتان که در خانههای شما هستند. حالا در خانهٔ شما نبودهاند، بیرون از خانه بودهاند؛ جایی برای خودشان گرفته بودند؛ در خانهٔ شما بزرگ نشدهاند. «وَرَبَائِبُكُمُ اللَّاتِي فِي حُجُورِكُم مِّن نِّسَائِكُمُ اللَّاتِي دَخَلْتُم بِهِنَّ». این «فِي حُجُورِكُمْ» چه قیدی است؟ قید احترازی است؟ هیچکس نگفته قید احترازی است؛ یعنی اگر در خانهٔ شما بزرگ نشده باشد، این فرق دارد با اینکه در خانهٔ شما بزرگ شده باشد. این را هیچکس نگفته. گفتهاند پس این قید چیست؟ گفتهاند قید قالبی است. عمدتاً اینگونه است که فرزند آن شوهر در خانهٔ شما بزرگ میشوند؛ در خانههای شما بزرگ میشوند و ربیبههای شما هستند.
همهٔ قیدها را نمیتوانید بگویید قید احترازی است. البته قاعده احترازیت القیود است. یعنی در درجهٔ اول این است که اگر ما نمیفهمیم یعنی احترازی است. مگر اینکه از جاهای دیگر بفهمیم قید احترازی نیست. آن را هم باید ببینیم قید چیست: یا قید قالبی است یا قید توضیحی است یا قید چیز دیگر. اینها نوع برخورد با قید است.
پس قید توزیعی یک چیز بیخودی و اضافه نیست. قید توضیحی هم این نیست که خدا حرف زائد زده باشد. مثل «يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقٍّ»؛ آنجا هم حرف زائد نزده. اینگونه نیست که بغیر حق توضیحِ زائد باشد. نشان میدهد اینها نبی را کشتند به غیر حق. این هم نگاه کن نشان میدهد «الَّذِينَ مِنْ أَصْلَابِكُمْ»: اینها ولد صلبیاند و اولادْ اولاد صلبیاند. یعنی فرق نمیکند بین اولاد.
چسبندگی به دنیا؛ حتی از حلال
ولی اصلاً غیر این نگاهی که حالا دولتمردان دارند یا مثلاً وزارت نیرو دارد نسبت به این قضیه — که حالا چقدر انرژی مصرف میشود نمیشود فلان — اساساً دین یک معاملهٔ دیگری در این بحثها کرده؛ غیر بحث اسراف، و در سطح دیگری مطرح کرده. کسانی که جان صرف میکنند به عنوان برترین سرمایهٔ خودشان. غیر اینکه اسراف را در این سطح مطرح کرده، حتی در بحث پایینترش استفاده از دنیا را هم در زبان دین به حد محدود کرده؛ حتی از حلال دنیا.
اینکه امام میگوید از حلال دنیا بپرهیز فضلاً از حرامش. بالاخره استفاده کردن از حلال دنیا هم قواعدی دارد. اینگونه نیست که آدم هر جور استفادهای از دنیا مجاز باشد. نه بحث حلال و حرام است. بحث چسبندگی آدمها به دنیا زیاد میکند. اینکه اگر میبینید در سورهٔ مبارکهٔ احقاف نوشته:
«وَيَوْمَ يُعْرَضُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ عَلَى ٱلنَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَٰتِكُمْ فِى حَيَاتِكُمُ ٱلدُّنْيَا وَٱسْتَمْتَعْتُم بِهَا فَٱلْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ ٱلْهُونِ بِمَا كُنتُمْ تَسْتَكْبِرُونَ فِى ٱلْأَرْضِ بِغَيْرِ ٱلْحَقِّ وَبِمَا كُنتُمْ تَفْسُقُونَ» (احقاف/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزی که کسانی که کفر ورزیدند بر آتش عرضه شوند: پاکیزههایتان را در زندگی دنیایتان بردید و از آن برخوردار شدید؛ پس امروز به عذاب خواری کیفر میشوید به خاطر آنکه در زمین به ناحق بزرگی میفروختید و به خاطر آنکه نافرمانی میکردید.
اینهایی که عرضه میشوند به دوزخ، اینجا به آنها میگویند «أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَاتِكُمْ فِي حَيَاتِكُمُ الدُّنْيَا»: شما ته طیبات را درآوردید دیگر. یعنی طیبات و ته دیگ طیبات را هم دیگر؛ یعنی هر طیباتی هست میآیند انجام میدهند. هرچه خوراکی میآید این میآید میخورد. هرچه دلش میخواهد میخرد. هرچه دلش میخواهد میپوشد. هر تفریحی دلش میخواهد از این تفریح حلال میکند. این جور چیز ممکن است شما بحث حلال حرام توش نکنید. ولی بحث چسبندگی خیلی دارد. چسبندگی میآورد به این دنیا. یعنی هی کت مارکدار فلان جور، کفش فلان جور، بیا اینجوری تفریحات اینجوری، مسافرتهای آنجوری. بعد همهاش میگوید مگر حرام است؟ مهمانی اینجوری، غذاهای آنجوری بخورد، هر شکلاتی میآید این باید بخورد. هر چیزی میآید. اصلاً آدم تعجب میکند اینقدر این چیزها چرا؟ یعنی اینها چسبندگی به دنیاست.
بعد از یک سال و نیم وقتی ما رفتیم شمال، آن منطقهای که سه تا سوپر داشت هشت تا سوپر دارد حالا. و هر جایی شما سوپر بزنی میگیرد. معلوم نیست چقدر مگر آدم قرار است بخورد؟ یعنی چقدر مگر آدم قرار است بخورد، بپوشد، تفریح کند. اینها در نوع خودش چسبندگی میآورد به دنیا.
و اگر میدیدید که بعضی وقتها جلو اهلبیت بعضی چیزها تعارف میکردند، نمیخوردند و میگفتند حتی هر مثلاً حلال است میگفتند نه ما نمیخوریم. ما این چیزها را نمیخوریم به خاطر اینکه حلال است ولی مزه زیر زبانم میماند. آقا مجبورم باز دوباره طلب کنم بخورم.
آقای مجاهدی یک موقع سر درس فرمودند: اگر در نان جو خوردن اهلبیت، در نان گندم خوردن اهلبیت هیچ کسر و نقصی برایشان ایجاد نمیشد، اکتفا نمیکردند به جو. یعنی معلوم است که نان گندم خوردن برایشان کسر و نقصی ایجاد میشود که جو میخورند فقط. یعنی حالا کار واکن را قیاس از خود نگیر که حالا بگویی ما هم پس میرویم نان جو میخوریم. حالا البته نان جو الان خیلی هم خوشمزه است و گران هم هست. ولی مدل آن پشتوانههای فکری را بگیر. هر جور لوازم خانه، هر جور هی پول دادم میرود طلا میخرد. حالا طلا میخواهی چه کار؟ مگر حرام است؟ نه. ولی اینها را آدم باید حواسش باشد.
استفادهٔ زیاد از دنیا، زیاد کردن از دنیا. آقا یک لباس آدم میپوشد دیگر، یک شلوار، یک کفش. اصلاً این منظره را در نهجالبلاغه حضرت میگفتند این آدم خوشتیپ است. مشکلش خوشتیپیاش است اصلاً. یعنی خیلی میخواهد خوشتیپ بگردد:
«مُخْتَالٌ فِي بُرْدَيْهِ تَفَّالٌ فِي شِرَاكِهِ» (نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خرامان در دو بردِ خویش، تفزنان بر بند کفشش.
یک آدمی است که حتماً باید کت هاکوپیان میپوشیده. این مدلی بود؛ با کفشش هم همیشه باید واکس میزد. یعنی اصلاً کفش واکسنزده کسر شأنش بود اگر بپوشد. این آدم «تَفَّالٌ فِي شِرَاكِهِ» هی کفش را دارد تف میزد. تفّال یعنی تفکننده؛ یعنی زیاد هم این کار را انجام میداد. یعنی همهاش مواظب تیپش بود. کسی که بخواهد اینجوری مواظب تیپ و ریخت و قیافه و تمام وسایل خانهاش و این تفریحاتش و خوردنش و فلان باشد، این آدم، آدم متعالی نمیتواند باشد.
این هم در حقیقت نگاه به همان آیه است: «أَذْهَبْتُمْ طَيِّبَاتِكُمْ فِي حَيَاتِكُمُ الدُّنْيَا». شما اصلاً با همهٔ طیبات استفاده کردید دیگر. به سراغ همهٔ طیبات رفتید و بهره از آن بردید. میگوید چرا اینجوری کردید؟ این هم سر جای خودش یک نگاه دیگر است؛ نه به نگاهی که حالا ذخایر زمین چطور میشود. برای خود آدم هم خیلی خوب نیست.
میگوید میآید عروسی دعوت میشود — این توصیههایی را که ما داریم — میگوید عروسی دعوت میشود همینجا یک دانه بشقابی میگیرد که انگار دیس است. این بشقابها کی تولید شده؟ بشقاب اینقدر نبود. من یادم است بشقابهایی که زمان قدیم بود اینقدر بود. خب الان بشقابها اینقدر است گاهی اوقات. یعنی وقتی برمیداری این اول هم سنگین است مثل یک دیس به عنوان خودش. بعد طواف میکند دور میز؛ این را میکشد، آن را میکشد، آن را. بعد یک سریشان نمیتواند بخورد ناراحت است. یک چشمش دنبال آن است که بخورد؛ فقط جا ندارد. مشکلش این است.
یعنی این روحیهها روحیههایی نیست که بتواند به چیزهای متعالی فکر بکند. از یک هفته پیش دارد ذوق میکند به اینکه دعوتش کردهاند عروسی. میگوید حالا من چه میخواهم بخورم؟ چه پذیراییهایی الان وجود دارد در این عروسی؟ اینکه از یک هفته پیش دارد ذوق میکند من دعوت شدهام یک عروسی، این پس معلوم است در همین فاز اصلاً ذهنش در همین جاها دارد میچرخد. بالا، بالاها را اصلاً کاری ندارد؛ فکر هم نمیکند خیلی راجع به آن.
دعا و حسن ختام جلسه
خداوندا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص امام زمانمان قرار بده. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. هر حظ و بهرهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام عجلاللهتعالیفرجهالشریف برسان. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام را مؤید و منصور بدار. خدا همهٔ گذشتهها، رفتهها، ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان و همین اساتید را میهمان خوانِ بیکرانِ کرم اهلبیت، حضرت معصومه سلاماللهعلیها، قرار بده. مقام شهدا را عالیتر بگردان. ما را هم به آن شهدا در رکاب مولایمان ملحق بگردان. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. الفاتحة و السلام. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی (ASR) و گفتارِ شفاهیِ استاد در جلسهٔ پنجاهوپنجم سلسلهٔ «انسان کامل» از استاد قاسمیان ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. منبعِ گفتار فایلِ خامِ پیش از نشانِ Segments است و خودِ قطعاتِ زمانی در خروجی نیامده. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده و فقط پاسخ و تقریرِ استاد مانده است. متنِ عربیِ آیات از رسم عثمانی منابع معتبر درج شده و روایاتِ بحار و کافی و نهجالبلاغه و فقرهٔ دعای رجب به همان بخشی که استاد خوانده یا صریحاً ارجاع داده محدود مانده است. ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده، نه از زبان استاد. آیهای که استاد به آن اشاره نکرده اختراع نشده است.