یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ پنجاهوششمِ درس «انسان کامل» از سلسلهٔ تفاسیر استاد قاسمیان است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسشوپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانی) درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
آغاز جلسه و قرائت آیهٔ مباهله
أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. إِلَيْكَ نَسْتَعِينُ. وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام خمینی رحمهالله، گذشتگان و ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
محور بحث ما همچنان آیهٔ شصتویکم سورهٔ مبارکهٔ آلعمران است؛ همان آیهای که به آیهٔ مباهله شهره شده. از آیهٔ شصت به اتفاق شروع کردیم و بحث مفصلی دربارهٔ «الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ» رفت. امروز پیش از ورود دوباره به خودِ صحنهٔ مباهله، روی فقرهٔ پایانی آیهٔ شصت درنگ میکنیم؛ چون یک نکتهٔ ادبیِ بسیار زیبا دارد و پایه و اساسِ بسیاری از اشکالات بعدی هم از همینجا روشن میشود.
«ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلَا تَكُن مِّنَ ٱلْمُمْتَرِينَ» (آلعمران/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حق از پروردگار توست؛ پس از تردیدکنندگان مباش.
«فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِنۢ بَعْدِ مَا جَآءَكَ مِنَ ٱلْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا۟ نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَأَبْنَآءَكُمْ وَنِسَآءَنَا وَنِسَآءَكُمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ ٱللَّهِ عَلَى ٱلْكَٰذِبِينَ» (آلعمران/۶۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که پس از دانشی که به تو رسیده در این باره با تو محاجه کرد، بگو: بیایید پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را بخوانیم؛ آنگاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
نکتهٔ لغوی «ممتري» و ریشهٔ «مری الناقة»
«فَلَا تَكُن مِّنَ ٱلْمُمْتَرِينَ» یک نکتهٔ لغویِ بسیار ظریف دارد. امتراء و مراء از همان مادهای گرفته شده که عرب برای «مری الناقة» به کار میبرد. قرآن از همان واژگانی سخن میگوید که عرب جاهلی هر روز استعمال میکرد؛ واژگانی که هیچ بارِ ارزشیِ ویژهای نداشت و گاه حتی در فضای ضدّارزش به کار میرفت. همانطور که در معلقات سبع میبینید عرب با همین لغات شعر میگفت، قرآن هم با همان واژگان سخن گفت؛ منتها آنها را از سطحِ استعمالِ روزمره بالا کشید و در دستگاه معرفتی خودش نشاند.
«مری الناقة» یعنی دست کشیدن به پستان شتر و دوشیدن شیر او. از همین ماده، «مراء» آمده است. مراء کردن، به معنای دقیق کلمه، این است که در اندیشهٔ کسی دست بکشی و شیرهٔ فکر او را بیرون بکشی؛ برای احقاق باطل یا ابطال حق. و این کار طوری انجام میشود که طرف خودش خبر ندارد شما با او چه میکنید. مراءِ پنهان در طرف مقابل «امتراء» درست میکند؛ دو دلی درست میکند. چون کار کاملاً مخفیانه است. شیرهٔ اندیشه را که بیرون میکشی، خودِ او متوجه نمیشود چه اتفاقی افتاده. درست مثل شتری که وقتی پستانش را میدوشی، نمیفهمد تو داری شیرش را خالی میکنی.
این لغت با «تردید» که در قرآن آمده یکی نیست؛ با «ریبه» هم یکی نیست. معنای اصلیِ مریه، شک و دو دلیِ ساده نیست؛ هرچند با شک و دو دلی ملازم است. اصل معنا همان دستبردنِ پنهان در اندیشه است. وقتی اندیشه را خراب کردی، طرف هم اندیشهٔ قبلی را دارد هم آن هجوم تازهای را که به ذهنش وارد شده؛ میان این دو معلق میماند. این امتراء است.
شاهد قرآنی: اصحاب کهف و «مراء ظاهر»
برای همین است که در سورهٔ مبارکهٔ کهف، آیهٔ بیستودو — صفحهٔ دویستونودوشش — وقتی جریان اصحاب کهف پیش میآید، قرآن دقیقاً همین ماده را به کار میبرد. عدد اصحاب کهف چند تاست؟ قرآن میفرماید:
«سَيَقُولُونَ ثَلَٰثَةٌۭ رَّابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَيَقُولُونَ خَمْسَةٌۭ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْمًۢا بِٱلْغَيْبِ ۖ وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌۭ وَثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ ۚ قُل رَّبِّىٓ أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم مَّا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌۭ ۗ فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَآءًۭ ظَٰهِرًۭا وَلَا تَسْتَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَدًۭا» (کهف/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهزودی خواهند گفت: سه تناند که چهارمینشان سگشان است؛ و میگویند: پنج تناند که ششمینشان سگشان است — تیری در تاریکی. و میگویند: هفت تناند و هشتمینشان سگشان است. بگو: پروردگارم به شمارشان داناتر است؛ جز اندکی آنان را نمیشناسند. پس دربارهٔ آنان جز به مراءِ آشکار مجادله مکن و از هیچیک از ایشان دربارهٔ آنان نظر مخواه.
از نظر ادبی هم جالب است: از عدد سه تا هشت را پشت سر هم چیده است. «ثَلَٰثَةٌ رَّابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ»؛ سه نفرند که چهارمینشان سگشان بوده. «وَيَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ»؛ برخی میگویند پنج نفر بودهاند که ششمین سگشان بوده. این دو قول را قرآن با «رَجْمًا بِالْغَيْبِ» میکوبد: تیری در تاریکی پرتاب میکنند. بعد میگوید: «وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ». اینجا تعبیر عوض میشود و رد هم نمیکند. اولی و دومی را با رجماً بالغیب میزند؛ سومی را نمیزند و ساختار جمله را هم عوض میکند: «سبعةٌ *و* ثامنهم کلبهم».
سپس میفرماید: «قُل رَّبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِم». این ترکیبِ «قُل رَّبِّي أَعْلَمُ» در قرآن غالباً ترکیبِ تأییدیِ ماقبل است، نه ردّ آن. نظیرش را جای دیگر هم داریم:
«إِنَّ ٱلَّذِى فَرَضَ عَلَيْكَ ٱلْقُرْءَانَ لَرَآدُّكَ إِلَىٰ مَعَادٍۢ ۚ قُل رَّبِّىٓ أَعْلَمُ مَن جَآءَ بِٱلْهُدَىٰ وَمَنْ هُوَ فِى ضَلَٰلٍۢ مُّبِينٍۢ» (قصص/۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بیگمان آنکه قرآن را بر تو واجب کرد، تو را به وعدهگاه بازمیگرداند. بگو: پروردگارم داناتر است که چه کسی هدایت آورده و چه کسی در گمراهی آشکار است.
پس ظاهر قرآن خودش تابلو است. آن دو قول را رد میکند؛ قول سوم را رد نمیکند و تعبیر را عوض میکند. «مَا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ»: جز اندکی کسی تعدادشان را نمیداند. و ما از خودِ ظاهر قرآن جزو همان قلیل میشویم. در روایات هم آمده کسانی که با حضرت قائم عجلاللهفرجهالشریف خروج میکنند، «سبعةٌ من أهل الکهف»اند؛ هفت نفر. پس عدد هفت از ظاهر قرآن و از روایت با هم جور درمیآید.
البته این را هم بگویم — با همان لحنِ کلاسیِ خودمان — که حالا همهٔ ما جزو آن قلیل شدیم؛ دیگر به کسی نگویید «من قلیلم»، وگرنه آیه خراب میشود اگر همه بدانند!
بعد میفرماید: «فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِرًا». ترجمهها غالباً از پسِ این فقره برنمیآیند. مینویسند «جدال ظاهر». جدال ظاهر یعنی چه؟ مراءِ ظاهر یعنی آن دستکشیدنی که میخواهی به اندیشهٔ طرف بزنی، آشکار باشد؛ خودش ببیند چه اتفاقی دارد میافتد. بداند تو از کجا وارد فکرش شدهای و نقاط ابهام ذهنش کجاست. این اشکال ندارد. این میشود مراءِ ظاهر: شیرهٔ فکر را آشکارا میآوری. اما مراءِ باطن اندیشه را خراب میکند؛ طرف نمیفهمد چه کسی دست در ذهن او برده، و همین است که امتراء و دو دلی میزاید. از اهل کتاب هم در چنین مطلبی استفتاء نکن؛ «وَلَا تَسْتَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَدًا».
این نکته را برای «ممتري» گفتم تا لغت روشن شود. حالا به آیهٔ مباهله برمیگردیم. بعضی چیزها را آدم نباید هر جایی طرح کند. اینجا کلاس است و طبیعت کلاس این است که اشکال طرح شود تا ذهنها جوالتر برخورد کند؛ اما همین اشکال را اگر کسی خام و بیمقدمه وسط جمع بیندازد، طرف را بالا میبرد و دیگر نمیتواند بنشیند. بارها گفتهایم و باز میگوییم: کلاس جای طرح اشکال است، منبرِ عمومی جای ریختنِ همهٔ شبههها نیست.
بازگشت به داستان وفد نجران
داستان که واضح است و جلسهٔ گذشته تعریف شد: وفد نجران. این داستان تقریباً میان فریقین مورد اتفاق است. تقریباً همه قائلاند که چنین جریانی رخ داده و این گروه چنین برخوردی کردهاند. مسیحیان نجران — از یک شاخه و منطقهٔ خاص — گروهی از ایشان برخاستند و در سالهای پایانی حیات پیامبر صلیاللهعلیهوآله به مدینه آمدند تا تکلیف را روشن کنند: عیسی علیهالسلام پسر خداست یا بندهٔ خدا؟ آنان میگفتند ابنالله یا ثالثِ ثلاثة؛ پیامبر میفرمود عیسی بندهٔ خداست. بیایند ببینند بساط حق کدام است.
منتها آن شأن و جایگاهی که ما میخواهیم از آیه درآوریم — همان منزلت امیرالمؤمنین علیهالسلام به عنوان «نفس» پیامبر — از خودِ الفاظِ آیه، به آن آسانی که گاهی در فضای خودمان تصور میکنیم، درنمیآید. جلسهٔ گذشته هم عرض شد: گاهی برای خراب کردن یک استدلال لزومی ندارد آدم دور و برش را استدلال بچیند. کافی است کنارش یک چیز دیگر بگذارد. همین جملهٔ عظیم را در نظر بگیرید: «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَارَ». این جمله به این عظمتش کافی است شما بدانید که در منابع روایی ما این هم هست: «عَمَّارٌ مَعَ الْحَقِّ وَالْحَقُّ مَعَ عَمَّارٍ يَدُورُ حَيْثُمَا دَارَ». تمام میشود. یعنی هرچه چیدهاید باید بریزید به هم. طرف کارش تمام میشود وقتی ببیند همین ترکیب دربارهٔ عمار هم آمده و آن روایت هم در منابع ما قطعی است. پس عظمتِ یک تعبیر، وقتی نظیر داشته باشد، به تنهایی آن بارِ انحصاری را حمل نمیکند.
این آیه هم همینطور است. بزرگان اهل تسنن میگویند شأن و منزلتی که شما میخواهید ثابت کنید، آیه ثابت نمیکند؛ و دلیل هم میآورند. مجموعاً سه مدل اشکال به آیه وارد است. مرحوم علامه طباطبایی در المیزان به یکیاش متعرض میشوند و پاسخ میدهند. آن مربوط به این است که اصلاً نمیخورد چنین شأن نزولی داشته باشد؛ یعنی خودِ شأن نزول را زیر سؤال میبرند. ولی دو جور اشکال دیگر هم هست که در احصایی که انجام شده به دست آمده. پس سه مدل اشکال داریم.
سه گونه اشکال بر استدلال به آیه
اشکال نخست: استعمال جمع در معنای مفرد
«أَبْنَاءَنَا» جمع است. «نِسَاءَنَا» جمع است. «أَنفُسَنَا» هم جمع است. هر سه جمعاند. اما در شأن نزولی که ما میچینیم، «أبناءنا» — پسران ما — در مورد دو نفر استعمال شده: امام حسن و امام حسین علیهماالسلام. استعمال جمع در دو مورد، از نظر خصم جایز نیست. «نساءنا» جمع است و موردش حضرت صدیقه سلاماللهعلیهاست؛ یعنی جمع را در مفرد استعمال کردهاید. «أنفسنا» هم که میگوییم جانهای خودمان را میآوریم، در عمل حضرت علی علیهالسلام است به تنهایی؛ باز جمع را در مفرد. و تازه میگوییم چون «أنفسنا» آمده، حضرت علی به منزلهٔ جان پیامبر تلقی شده. خصم میگوید استعمال جمع در مفرد در کلام فصیحِ قرآن شایسته نیست. این یک اشکال.
اشکال دوم: «نساءنا» به معنای بنات در قرآن نیست
اشکال دوم این است که «نساءنا» به معنای «بنات» اصلاً در قرآن نیست. چون اینجا ما «نساءنا» را به منظور دختران معنا میکنیم: پیامبر دخترانش را میآورد؛ ما با دخترانمان میآییم. موردِ نساء را در مورد بنات به کار بردن نه فصیح است و نه استعمال قرآنی دارد. شواهدش را نشان میدهم. این دو اشکالِ اول عملاً انکار شأن نزول است.
اشکال سوم: وحدت سیاق «أنفسنا» و «أنفسکم»
اشکال سوم دقیقاً روی همان نقطهای است که ما به آن پافشاری میکنیم. میگویند به فرض که چنین شأن نزولی هست، این «أنفسنا» را چرا اینقدر شلوغش میکنید؟ چرا معنا میکنید «جانهای ما» یعنی جان پیامبر را میآوریم؟ مگر شما در طرف مقابل، «أنفسکم» را همینطور معنا میکنید؟ مگر به مسیحیان نجران میگویید جانتان را بردارید بیاورید؟ نمیگویید. در طرف مقابل معنا میکنید: خودتان را بردارید بیاورید؛ یعنی قوم و قبیلهتان را بیاورید. این معنی شاهدِ فراوان دارد. نهایتاً ترجمهٔ آیه این میشود: ما با زن و بچه و قوم و قبیله میآییم برای نفرین؛ شما هم با زن و بچه و قوم و قبیلهتان بیاید. دو طرفِ دعوا پیامبر و رئیس آن گروه نصرانیاند. دعوا بر سر عیسی است که پسر خدا بوده یا بندهٔ خدا. حالا که میآییم مباهله کنیم، عزیزترین کسانمان را برمیداریم میآوریم: خانواده، زن و بچه، و همکیشان و قوم و قبیله. شما هم همین را بیاورید. اگر اینطور معنا کنیم، دیگر از «أنفسنا» درنمیآید که امیرالمؤمنین جان پیامبر است.
فضای دانشگاه و فضای شبهه امروز پر از همین حرفهاست. خیلیها هیچ جای قرآن را بلد نیستند، ولی همینجاهای حساس را همه بلدند. یکبار قرآن را از رو نخوانده، اما میداند آیهٔ مباهله کجاست. وقتی توصیه میکنیم بروید با قرآن تعامل کنید، همین تعامل گاهی شبهه در اعتقادات ایجاد میکند. کافی است کسی به شما بگوید: «أنفسکم» را هم همانطور معنا کن که «أنفسنا» را معنا میکنی. ذهن میرود در بنبست.
اگر طرف مقابل را هم «جانی» معنا کنید چه میشود؟ یعنی ما جانمان را میآوریم، شما هم جانتان را؟ یعنی کسی که وجودش به پیامبر نزدیک است و نسبتِ نفسی با او دارد، در طرف مقابل هم باید کسی باشد که نسبتِ نفسی با اسقف اعظم دارد. این را کسی نگفته است. لم یَقُل به أحد. اسقف اعظمشان گفته بود ببینید اینها چند نفری بلند میشوند میآیند؛ قرار این نبوده که پیامبر «جان» را بیاورد و آنان هم «جان» بیاورند. اگر «نفس پیامبر» به واسطهٔ پیامبر رتبهٔ بالایی پیدا میکند، نفسِ طرف مقابل به واسطهٔ اسقف اعظم چه رتبهای پیدا میکند؟ قیاس فرو میریزد.
قاعدهٔ «اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال»
نهایتاً قاعده این است: اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال. وقتی احتمالِ دیگری وارد شود، استدلال باطل میشود. شما اگر کنار این احتمال — که أنفسنا یعنی جان پیامبر و امیرالمؤمنین آن جان است — یک احتمال دیگر بگذارید و آن احتمال کاملاً در آیه واضح باشد، استدلالِ انحصاری فعلاً از کار میافتد.
دو سطح را از هم جدا کنید. سطح پایینتر این است که من اصلاً کاری ندارم شما چه میگویید؛ فقط یک احتمال کنار احتمال شما میگذارم. میگویم آیه را اینطور معنا میکنم: ما و همکیشانمان میآییم؛ شما و زن و بچه و قوم و قبیلهتان. تا وقتی شما این احتمال را رد نکنید، «فعلاً تا اطلاع ثانوی» هر کس به سیاق خودش حرف میزند. نه شما مرا قانع میکنید، نه من شما را.
سطح بالاتر این است که بیایید داخل فضای آیه و داخل فضای همان مباهله. حرف شما اتفاقاً خیلی بعید است. قراری که وفد نجران با پیامبر گذاشتند این نبوده که پیامبر جان را بیاورد و آنان هم کسی را که به منزلهٔ جانِ اسقف است بیاورند. هم بعید است و هم لم یقل به أحد. فضایی که گاهی در تفاسیر ما تصویر میشود این است که این طرف قرار بوده جان بیاورد و آن طرف همینطور دلهدله بیایند. این وحدت سیاق را به هم میریزد. بالاخره یا هر دو قرار بوده با قوم و قبیله بیایند، یا هر دو قرار بوده «جان» بیاورند. دومی را هیچکس دربارهٔ طرفِ مسیحی نگفته است.
مشکل ما این است که یک لغت را با یک استعمال میگیریم، در حالی که «أنفسکم» در قرآن انواع استعمال دارد و کاملاً میخورد که به معنای قوم و همکیش معنا شود. نباید یک معنی برای مسیحیان بگذاریم و یک معنی برای پیامبر. وحدت سیاق یعنی هر دو طرف با زن و بچه و قوم و قبیله میآیند تا «فَنَجْعَل لَّعْنَتَ ٱللَّهِ عَلَى ٱلْكَٰذِبِينَ» روشن شود: ریشهٔ هر که دروغ میگوید کنده شود.
مباهله، لعنت و عذاب استئصال
تقریر خودِ تفاسیر ما از جریان مباهله همین است: «فَنَجْعَل لَّعْنَتَ ٱللَّهِ عَلَى ٱلْكَٰذِبِينَ». اگر مباهله انجام شود، ریشهٔ تمام آن مسیحیان نجران کنده میشود؛ چه آنان که در صحنه آمده بودند، چه آنان که نیامده بودند. چون همه در نسبت با این ادعا کاذبین محسوب میشوند و بساط باید ریشهکن شود.
از همینجا یک سرِ اشکال به آیهای دیگر گره میخورد:
«وَمَا كَانَ ٱللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنتَ فِيهِمْ ۚ وَمَا كَانَ ٱللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» (انفال/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا بر آن نبود که آنان را عذاب کند در حالی که تو در میانشان هستی؛ و خدا عذابکنندهٔ آنان نبود در حالی که آمرزش میخواستند.
اگر پیامبر در میان باشد، عذاب استئصالی چگونه نازل میشود؟ این را باید سرِ جای خودش دید؛ انشاءالله اگر رسیدیم به آن میرسیم.
لعنت در این صحنه به معنای عذاب استئصال است: طلبِ اصل کردن، ریشهکن کردن، ریشه را درآوردن. این اتفاق بیبرگشت است. پس مباهله از سنخِ همان تقاضاهای عذابی است که نمونه در قرآن دارد:
«وَإِذْ قَالُوا۟ ٱللَّهُمَّ إِن كَانَ هَٰذَا هُوَ ٱلْحَقَّ مِنْ عِندِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةًۭ مِّنَ ٱلسَّمَآءِ أَوِ ٱئْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيمٍۢ» (انفال/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنگاه که گفتند: خدایا، اگر این همان حق از جانب توست، بر ما از آسمان سنگ بباران یا عذابی دردناک برای ما بیاور.
این عذابها عذابِ امت است؛ عذابِ ریشهکن، نه گرفتاریهای مقطعی زندگی. آن گرفتاریهای خرد را قرآن جای دیگر گفته:
«وَمَآ أَرْسَلْنَا فِى قَرْيَةٍۢ مِّن نَّبِىٍّ إِلَّآ أَخَذْنَآ أَهْلَهَا بِٱلْبَأْسَآءِ وَٱلضَّرَّآءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ» (اعراف/۹۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در هیچ شهری پیامبری نفرستادیم مگر آنکه اهلش را به سختی و رنج گرفتار کردیم، باشد که به زاری درآیند.
همه بالاخره به بأساء و ضرّاء گرفتار میشوند. اینها منظور مباهله نیست. مباهله آن عذابی است که ریشه را میکَنَد؛ عذاب استئصال.
اگر کسی بگوید ترتیب آیه خلافِ عادت است — معمولاً اول أنفس میآید بعد ابناء و نساء، از قضا اینجا برعکس است — تفاسیر، از جمله المیزان، به تقدیم اشاره کردهاند: قضیه آنقدر حساس است که اول زن و بچه را میآورند. انسان نسبت به خانواده پرطرفِ القلب است؛ میگوید حتی زن و بچهام را میآورم جلو. نسلانیان هم با زن و بچه آمده بودند؛ کل گروه برای مناظره بلند شده بودند. تقدیم نساء و ابناء یعنی ما در این نفرین نمیترسیم؛ زن و بچه را جلو میریزیم.
ولی اگر أنفس را قوم و قبیله بگیرید، دیگر «خودم میآیم» از آن درنمیآید. معنا این میشود: زن و بچهمان را میآوریم و قوم و قبیلهمان را هم میآوریم. پیامبر نمیگوید «من میآیم» به آن معنای نفسیِ خاص؛ میگوید اطرافیان و مردانِ قوم را میآوریم، و زن و بچه را از اول جداگانه برجسته میکنیم.
اینکه در تاریخ نمونهای از مباهلهٔ انجامشده کم است، نکتهٔ دیگری است. مباهله یعنی یک عذاب دنیویِ استئصالی بر کاذبین. از کجای آیه این را درمیآورند؟ از همین «لعنت». لعنت اینجا به معنای عذاب استئصال است. حالا هر معنای دیگری هم بدهید، به محل بحث ما فعلاً گرهِ اصلی نیست. اصل این است که پس از مباهله آن اتفاق بیبرگشت میافتد.
ما البته دنبال همان معنا هستیم که روایاتِ کددارِ فراوان برای امیرالمؤمنین علیهالسلام دارد. شأنی که اینجا برای آن حضرت اثبات میشود شأنی است بالاتر از قدرِ مشترک اهل بیت. اهل بیت در «منّیت» شریکند: «الْحُسَيْنُ مِنِّي وَأَنَا مِنَ الْحُسَيْنِ». اما رابطهٔ امیرالمؤمنین «نَفْسِیّت» است: علیٌ نفسی. خیلی فرق است میان «از من بودن» و «من بودن». علی من نفسي؛ اینها عباراتِ کددارِ پشتصحنهٔ روایی ماست. مدام گفتهاند به دلیل أنفسنا، به دلیل أنفسنا. برای ما مجهول است که نوعِ ورود در أنفسنا دقیقاً چیست؛ باید تعدیل کنیم تا معلوم شود.
شاهد «نساء» در داستان فرعون
مسئلهٔ نساء، بهخصوص وقتی کنار ابناء میآید، به معنای دختران نیست؛ آنطور که ما در فضای شأن نزول مباهله به معنای بنات معنا کردهایم. سورهٔ مبارکهٔ بقره، آیهٔ چهلونه را بیاورید — صفحهٔ هشت. این عبارت در قرآن بسیار تکراری است:
«وَإِذْ نَجَّيْنَٰكُم مِّنْ ءَالِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوٓءَ ٱلْعَذَابِ يُذَبِّحُونَ أَبْنَآءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَآءَكُمْ ۚ وَفِى ذَٰلِكُم بَلَآءٌۭ مِّن رَّبِّكُمْ عَظِيمٌۭ» (بقره/۴۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون شما را از خاندان فرعون نجات دادیم؛ آنان شما را به سختترین شکنجه میچراندند، پسرانتان را میکشتند و زنانتان را زنده میگذاشتند؛ و در این، از پروردگارتان آزمایشی بزرگ بود.
«يَسُومُونَكُمْ سُوءَ ٱلْعَذَابِ»: آل فرعون شما را عذابچر میکردند. صوم در اصل یعنی چریدن. «غنم صائمه» گوسفندی است که خودش میرود میچرد؛ در مقابل «غنم معلوفه» که در آغل است و برایش علف میریزند. تعبیر بسیار لطیف است. قرآن میخواهد بگوید رزقتان شده بود عذاب؛ شما را در صحرای عذاب میچراندند. عذابچر. چه کار میکردند؟ «يُذَبِّحُونَ أَبْنَاءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِسَاءَكُمْ». شما این را معنای بناتکم میکنید؟ نه. ناظر به همان خوابی است که فرعون دیده بود. فرزندانِ پسر را میگرفتند میکشتند و زنان را زنده نگه میداشتند. یک تعبیر دیگر هم هست: «یستحیون» یعنی طلبِ حیا میکردند و بیحیا میکردندشان. هر دو تعبیر در تفاسیر آمده.
جالب است که در همین عبارتِ بسیار تکراری، هم المیزان و هم تفسیر تسنیم آقای جوادی — که دیشب، آخر شب، حوالی ساعت چهار صبح نگاه میکردم — نساء را به معنای بنات نگرفتهاند. به معنای زنان گرفتهاند: پسرها را میکشتند و زنان قوم را زنده نگه میداشتند یا بیحیا میکردند. پس تعبیرِ متداولِ قرآنی این نیست که نساء به معنای بنات باشد.
«أبناء» هم یعنی پسران، نه مطلق فرزندان. ترجمهها خیلی وقتها «فرزندان» نوشتهاند؛ اما اتفاقی که برای بنیاسرائیل افتاد این بود که پسرها را میکشتند، به دلیل همان خواب. همهٔ فرزندان را که نمیکشتند.
شاهد «بنین و بنات» در سورهٔ انعام
حالا به کمک خودِ اهل تسنن پیش میرویم. سورهٔ مبارکهٔ انعام، آیهٔ صد — صفحهٔ صد و چهل. از آیهٔ نودونه که خدا را معرفی میکند شروع میشود تا آیهٔ صد:
«وَجَعَلُوا۟ لِلَّهِ شُرَكَآءَ ٱلْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ ۖ وَخَرَقُوا۟ لَهُۥ بَنِينَ وَبَنَٰتٍۭ بِغَيْرِ عِلْمٍۢ ۚ سُبْحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يَصِفُونَ» (انعام/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای خدا از جن شریکان قرار دادند، در حالی که آنان را او آفریده است؛ و برای او بدون دانش پسران و دخترانی بافتند. منزه است او و فراتر است از آنچه وصف میکنند.
اینجا وقتی قرآن میخواهد بگوید دختر، تعبیر «بنات» میآورد؛ در مقابل «بنین». سابقهٔ قرآنی برای دختر، «بنات» است نه «نساء». «نساء» عام است و میتواند دختران را هم در بر بگیرد، اما تعبیرِ فصیح و متداولِ قرآنی برای دختر، بنات است. «سُبْحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يَصِفُونَ».
پس «نساءنا» اینطور تخریب میشود: نساءنا به معنای دختر، تعبیر فصیحِ عربی و قرآنی نیست. ما در فضای تشیع میگوییم نساء یعنی دختر، چون شأن نزول ما را کشانده به اینکه پیامبر فقط حضرت صدیقه را آورد. شأن نزول تراجم را کشانده، تفاسیر را کشانده به این سمت که بگویند نساءنا یعنی دختر. طرف میگوید کجا یعنی دختر؟ اصلاً به معنای دختر نیست.
این را به عنوان طرح اشکال میگویم. حرفِ طرف را قبول دارم که باید امثال المیزان و تسنیم دقت میکردند با توجه به این آیات و شواهد، نساء را چه نیازی بود آنطور معنا کنند. در فارسی هم میگوییم مردان و زنان؛ لزوماً یعنی دختران نیست.
شأن نزول و رهزن معنایی
چه چیز رهزن چنین فکری شده که ما نساءنا را دختر معنا کنیم؟ شأن نزول. هیچکس جز این نمیگوید که پیامبر فقط حضرت صدیقه سلاماللهعلیها را آورد. شأن نزول ما را کشانده به سمتِ «نساءنا یعنی دخترمان». اگر بگویید بنات، یک اشکال حل میشود و یک اشکال باز میماند. حل میشود جمع در معنای مفرد: جز حضرت صدیقه دختری نبود، همان یکی را آوردند، جمع گفتهاند و مصداق یکی بوده. اما گیر میکنید که نساء به معنای بنات کجای قرآن است؟
اگر مبنا را عوض کنید و بگویید نساء یعنی زنانمان را میآوریم، معنای لغوی را درست کردهاید؛ اما حالا باید بگویید چرا بقیه نیستند. پیامبر کم زن نداشت. ازواج او امهاتالمؤمنیناند. کاملاً جمع را پر میکرد. قرار جمع گذاشتهاند. اگر جمع داشته باشیم باید برداریم ببریم. در آن منطقه که مبادلهٔ جغرافیایی نیست که بگویند شما آدمهای آن منطقه را بگیرید ما این منطقه را. میگویند آنهایی را که به این حرف ایمان دارند بیاورید. مگر از زنان پیامبر کم کسی به حرف پیامبر ایمان داشت؟
نمیشود برای درست کردن این طرف، شأن زنان پیامبر را آنقدر پایین آورد که در حد مشرک شوند؛ یعنی بگوییم فقط حضرت صدیقه در خانوادهٔ پیامبر اعتقاد داشت عیسی عبدالله است و بقیه فکر میکردند ثالثِ ثلاثة است. اینطور نیست. زنان پیامبر این ایمانها را داشتند؛ امالمؤمنیناند. یکیشان حرکتی کرد و از چشم ما افتاد — بدجور هم افتاد — ولی این راه ورود به مسئله نیست که پایهٔ مباهله را اینطور بچینیم. نمیشود گفت «پایهکار را بردار بیاور که جگر داشته باشم مباهله کنم».
امهاتالمؤمنین عنوان قرآنی است. حتی همان کسی که ما از او شاکیایم، پس از جریان جمل امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «وَلَاهَا بَعْدَ حُرْمَتِهَا الْأُولَى». تا حالا هر کاری کرد، کرد؛ از این به بعد حرمتش سر جایش است. کسی حق توهین و تعرض ندارد. حساب این زن را با اولی و دومی جدا کنید. پیامبر او را از آب درآورد. ما از آنچه بر حضرت صدیقه گذشت متأثریم و دلخوری سر جای خود است؛ اما شرّ همیشگی نیست و مقام پس از آن غائله پایین آمده. با این همه چیزی نمیگوییم.
مگر خود امیرالمؤمنین بیستوپنج سال نفرمود: «فَصَبَرْتُ وَفِي الْعَيْنِ قَذًى وَفِي الْحَلْقِ شَجًا»؟ اگر ائمه الگویند، فقط جهادشان الگو نیست؛ صبرشان هم الگوست. صبرشان جهاد است. غائلهٔ جمل با تمام انرژی سیاسی و نظامی اسلام را به هم ریخت. یک زن اسلام را به هم زد با کاری که کرد. جامعهٔ زنان باید تبرّی بجوید. این انرژی را از اسلام گرفت. با این همه، صبرِ «قذی در چشم و شجا در حلق» سر جای خود است. اینها را جداگانه باید دید؛ نباید برای درست کردن معنای نساءنا، امالمؤمنین را از اساس از ایمان تهی کرد.
قرار این بوده که ما بچههایمان را بیاوریم، شما هم بچههایتان را؛ ما زنانمان را بیاوریم، شما هم زنانتان را. تعبیر دختران را ما قبول نمیکنیم. پس لزومی نداشت پیامبر همهٔ زنانش را بیاورد؟ اگر قرار جمع است، چرا مورد مفرد میآورید؟ میگویند معامله را به هم زدهاید. نساء را هم لزوماً نباید به معنای همسر معنا کرد. اگر به معنای عام بگیرید — زنان قوم — حرف تازهای است؛ تا حالا تفاسیر شیعی به معنای بنات گرفتهاند، نه به معنای عام. خصم اشکالش به همان معنای بنات است که ما میکنیم. اگر گفتید زنانمان را برمیداریم میآوریم، دیگر دخترِ تنها نیستید؛ پس چرا بقیه نیستند؟ کجا گفتهاند بهترین را بیاورید؟ قرار جمع بوده.
حضرت صدیقه سلاماللهعلیها همسر امیرالمؤمنین هم هستند و از این جهت جزء نساء قوماند. من نمیگویم جزء نساء نیستند. میگویم ما برداشت بد کردیم که گفتیم بنات. شما هر چه میگویید تا آخرش باید ملازمش بایستید. اگر نساء یعنی بنات، باید استعمال قرآنی بنات را نشان دهید. اگر نساء یعنی زنان، باید توضیح دهید چرا ازواج پیامبر در صحنه نیستند.
استعمال قرآنی «أنفسکم» به معنای همکیشان
بروید سورهٔ مبارکهٔ بقره، آیهٔ هشتادوچهار. این تعبیر کاملاً متداول است و ما نباید أنفس را به معنای جانِ شخصی بگیریم:
«وَإِذْ أَخَذْنَا مِيثَٰقَكُمْ لَا تَسْفِكُونَ دِمَآءَكُمْ وَلَا تُخْرِجُونَ أَنفُسَكُم مِّن دِيَٰرِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنتُمْ تَشْهَدُونَ» (بقره/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون از شما پیمان گرفتیم که خونهایتان را نریزید و خودتان را از خانههایتان بیرون نکنید؛ سپس اقرار کردید و خود گواهید.
«لَا تَسْفِكُونَ دِمَاءَكُمْ»: خونهایتان را نریزید. یعنی رگ خودتان را نزنید؟ کسی اینطور معنا نکرده. یعنی خونهای یکدیگر را نریزید. «وَلَا تُخْرِجُونَ أَنفُسَكُم مِّن دِيَارِكُمْ»: همدیگر را — شما که همکیش و همپالک یکدیگرید — از دیار اخراج نکنید. نه اینکه جان خودتان را اخراج نکنید. أنفسکم یعنی خودتان و همدیگر.
آیهٔ بعد همین را واضحتر میکند:
«ثُمَّ أَنتُمْ هَٰٓؤُلَآءِ تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ وَتُخْرِجُونَ فَرِيقًۭا مِّنكُم مِّن دِيَٰرِهِمْ تَظَٰهَرُونَ عَلَيْهِم بِٱلْإِثْمِ وَٱلْعُدْوَٰنِ وَإِن يَأْتُوكُمْ أُسَٰرَىٰ تُفَٰدُوهُمْ وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ ۚ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ ٱلْكِتَٰبِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍۢ ۚ فَمَا جَزَآءُ مَن يَفْعَلُ ذَٰلِكَ مِنكُمْ إِلَّا خِزْىٌۭ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا ۖ وَيَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ يُرَدُّونَ إِلَىٰٓ أَشَدِّ ٱلْعَذَابِ ۗ وَمَا ٱللَّهُ بِغَٰفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» (بقره/۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس شما همانان هستید که خودتان را میکشید و گروهی از خودتان را از خانههایشان بیرون میکنید؛ بر آنان به گناه و تجاوز همدست میشوید، و اگر اسیر نزدتان آیند فدیه میدهیدشان، در حالی که بیرون کردنشان بر شما حرام بود. آیا به برخی از کتاب ایمان میآورید و به برخی کفر میورزید؟ جزای کسی از شما که چنین کند جز رسوایی در زندگی دنیا نیست، و روز قیامت به سختترین عذاب بازگردانده میشوند؛ و خدا از آنچه میکنید غافل نیست.
«تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ» یعنی خودکشی کردهاید؟ به این معنی نیست. یعنی همدیگر را میکشید. همین معنای همکیش و همپالک.
یک شاهد واضحتر: سورهٔ مبارکهٔ نساء، آیهٔ بیستونه — صفحهٔ هشتادوسه:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَأْكُلُوٓا۟ أَمْوَٰلَكُم بَيْنَكُم بِٱلْبَٰطِلِ إِلَّآ أَن تَكُونَ تِجَٰرَةً عَن تَرَاضٍۢ مِّنكُمْ ۚ وَلَا تَقْتُلُوٓا۟ أَنفُسَكُمْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًۭا» (نساء/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، اموالتان را میان خود به باطل مخورید مگر آنکه تجارتی از روی رضایت شما باشد؛ و خودتان را مکشید. بیگمان خدا به شما مهربان بوده است.
«لَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَن تَكُونَ تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ مِّنكُمْ». این استثنای منقطع است؛ یعنی مستثنی از جنس مستثنیمنه نیست. نمیگوید اموال را به باطل نخورید مگر یک نوعِ باطلخوردن که اشکال ندارد. میگوید به باطل نخورید؛ مگر اینکه — و این دیگر از جنس باطل نیست — تجارتِ از روی رضایت طرفین باشد.
«وَلَا تَقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ»: خودتان را نکشید؛ یعنی همدیگر را نکشید. «إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا». کاملاً معنای أنفسنا به «کم له من نظیر» این است: همکیشان و همپالکان را.
پس لغت أنفس مشترک است. هم میتواند جانِ شخصی باشد، هم قوم و قبیله و همکیش. شما برای پیامبر یک معنی میگذارید و برای أنفسکم معنی دیگر. وحدت سیاق میگوید هر دو طرف با قوم و قبیله بیایند. طرف مقابل را که نمیگویید «جانت را بردار بیا». این مشکل سر جای خود است.
پاسخ علامه در المیزان و نقد آن
برگردیم از اول. استعمال جمع در معنای مفرد را علامه پاسخی میدهند. میگویند کم له من نظیر؛ جمع در معنای مفرد استعمال شده. دو تا از مثالهای خودِ علامه را میگویم. یکی سورهٔ مجادله، آیات دو و سه — صفحهٔ پانصد و چهلودو. شأن نزول این بوده که یک نفر آمده ظهار کرده و پیش پیامبر سؤال کرده. ظهار یکی از انواع طلاق جاهلی است که امروز هم اگر کسی بکند حرام است و کفاره دارد: کسی به همسرش بگوید «ظهرُکِ کظهرِ أُمّي»؛ تو مثل مادر منی. این میشود طلاقِ جاهلی.
خدا وقتی میخواهد این را تبیین کند، با اینکه یک نفر این کار را کرده، جمع میآورد:
«ٱلَّذِينَ يُظَٰهِرُونَ مِنكُم مِّن نِّسَآئِهِم مَّا هُنَّ أُمَّهَٰتِهِمْ ۖ إِنْ أُمَّهَٰتُهُمْ إِلَّا ٱلَّٰٓـِٔى وَلَدْنَهُمْ ۚ وَإِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنكَرًۭا مِّنَ ٱلْقَوْلِ وَزُورًۭا ۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌۭ» (مجادله/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی از شما که با زنانشان ظهار میکنند، آنان مادرانشان نیستند؛ مادرانشان جز کسانی نیستند که آنان را زادهاند. و آنان سخنی ناپسند و دروغ میگویند؛ و خدا قطعاً بخشندهٔ آمرزنده است.
«وَٱلَّذِينَ يُظَٰهِرُونَ مِن نِّسَآئِهِمْ ثُمَّ يَعُودُونَ لِمَا قَالُوا۟ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍۢ مِّن قَبْلِ أَن يَتَمَآسَّا ۚ ذَٰلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِۦ ۚ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌۭ» (مجادله/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که با زنانشان ظهار میکنند سپس از آنچه گفتهاند بازمیگردند، باید پیش از آنکه با یکدیگر تماس گیرند بندهای آزاد کنند. به این اندرز داده میشوید؛ و خدا به آنچه میکنید آگاه است.
یک نفر ظهار کرده؛ پیامبر به یک مفرد گفته چه کند؛ آیه جمع آمده: کسانی که این کار را کردهاند، بردهای آزاد کنند. علامه این را شاهد میآورد. شاهدِ دیگرشان شبیه همین است: یک نفر آمده از پیامبر پرسیده انفاق چگونه باید باشد و از چه باید انفاق شود؛ قرآن وقتی واقعه را نقل میکند قانون عام میسازد. نظیر:
«يَسْـَٔلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ ۖ قُلْ مَآ أَنفَقْتُم مِّنْ خَيْرٍۢ فَلِلْوَٰلِدَيْنِ وَٱلْأَقْرَبِينَ وَٱلْيَتَٰمَىٰ وَٱلْمَسَٰكِينِ وَٱبْنِ ٱلسَّبِيلِ ۗ وَمَا تَفْعَلُوا۟ مِنْ خَيْرٍۢ فَإِنَّ ٱللَّهَ بِهِۦ عَلِيمٌۭ» (بقره/۲۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از تو میپرسند چه انفاق کنند. بگو: هر خیری انفاق کردید، برای پدر و مادر و نزدیکان و یتیمان و مساکین و درراهمانده است؛ و هر خیری کنید خدا به آن داناست.
علامه به سورهٔ تحریم هم به عنوان نمونهٔ دیگر اشاره میکنند. این جوابی است که در المیزان میدهند. به نظر میآید به این صورت قابل قبول نیست. چرا؟ فرق زیادی میان آن بحث و این بحث هست.
اینجا کسی سؤالی کرده و شأن نزولی موجود است. خدا این کار را زیاد میکند: از شأن نزولِ موجود قانون عام درست میکند. لفظ هیچگاه در مصداق استعمال نمیشود؛ لفظ در مفهوم استعمال میشود و بعد مصادیق پیدا میکند. خیلی از مفسرین گفتهاند لفظ در مصداق فلان استعمال شده؛ نه. لفظ استعمالش در مفهوم است. آن شأن نزولها اتفاق افتاده، بعد خدا قانون عام میسازد: یسألونک… اینچنین، اینچنین.
ولی در مباهله اینطور نیست. شأن نزولِ آیه پیش از صحنهٔ میدان است، نه خودِ آن صحنه. اینها با هم قراری میگذارند که نساءنا و أنفسنا و أبناءنا را درآوریم. بعد آن اتفاق میافتد. آن اتفاق شأن نزول آیه نیست؛ اجرایِ قرارِ آیه است. شأن نزول را نمیتوان به بعد از آیه نسبت داد. شأن نزول مالِ قبل است: وفد نجران آمده، این بحثها را کردهاند، آیه نازل شده که این کار را بکنید. به کاری که سپس کردهاند نمیگویند شأن نزول؛ میگویند ابتناء بر آیه، عملِ پس از آیه.
پس اینجا باید استعمال جمع در معنای مفرد را درست کنیم: جمعی به کار رفته که در صحنه مفرد آمده. آن مواردِ واضحِ قرآن که خدا از واقعهٔ جزئی قانون عام میسازد، نظیر این نیست. آنجا جمع در مفهوم عام است، نظیر به نظیر: «الَّذِينَ يُظَاهِرُونَ مِنكُم مِّن نِّسَائِهِمْ» یعنی هر کس با زنِ خودش. مثل «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ أُمَّهَاتُكُمْ» که یعنی هر کس مادرِ خودش بر او حرام است، نه اینکه مادران همه بر همه حراماند به آن معنای درهم. نظیر به نظیر است، نه استعمال جمع در معنای مفرد.
قرار مباهله را گذاشتند و آیه ناظرِ همان قرار است؛ یا آیه آمد و قرار را بر اساس آن گذاشتند. مهم این است که صحنهای که بعداً در میدان مباهله اتفاق افتاد، صحنهٔ بعد از آیه است. آیه ناظرِ قرار است. مفسرین ما اصرار دارند بگویند جمع در معنای مفرد است؛ علامه هم همین اصرار را دارد. ولی آن شأن نزولی که خودِ مباهله در میدان اتفاق میافتد، شأن نزول آیه نیست؛ اتفاقِ بعد از شأن نزول آیه است. اصلاً چرا دنبال این معنا میرویم که جمع در معنای مفرد باشد؟ جمع در معنای جمع است. فقط باید درست کنیم که پیامبر اینها را آورده و جمع نیاورده؛ یعنی جمعِ موردِ قرار را در صحنه پیاده نکرده است.
یک جور دیگر هم میشود گفت: اصلاً این الفاظ به آن شأن نزولِ میدانی ربط ندارد. یک جور دیگر: پیامبر چرا فرمان را به صورت جمع اجرا نکرده؟ این حرف میتواند بیسِ کار شود. رویکرد بحث این است که باید روی این معنا مانور خوب بیاوریم، نه فقط روی واژهٔ أنفسنا. با توجه به اینکه پیامبر کار اشتباه نمیکند، چرا در قراری که به صورت جمع گذاشته شده، صحنه را اینگونه آورده؟
عظمت آیه در حرکت پیامبر، نه فقط در مفردات
عظمت آیه به عظمت مفردات آیه نیست؛ به عظمتِ کاری است که در ظرفِ این مفردات انجام شده. عظمت آیه این نیست که شما مفردات را خیلی عظیم معنا کنید. عظمت در کار پیامبر است. قراری که با هم گذاشتند قرارِ جمع بوده؛ پیامبر عملاً کار دیگری کرده. خط قرمز ما این است که نمیگوییم پیامبر اشتباه کرده که اینگونه آورده. وارد آن فضا نمیشویم. پیامبر این کار را کرده و عظمتها در کار پیامبر درمیآید؛ در افرادی که آمدهاند، نه در مفردات آیه که بگوییم نساءنا یعنی چه.
لذا خیلی وقتها زومِ ما فقط روی أنفسنا است. با بقیهٔ قسمتها کاری نداریم. میگوییم نقطهٔ بزرگ آیهٔ مباهله دلیلِ أنفسنا است، نه قسمتهای دیگر. نساءنا را میگوییم دخترش قرار بوده، دخترش را آورده — در حالی که نساءنا بناتنا معنی نمیدهد و شواهد قرآنی هم ندارد. ابناء را میگوییم فرزندانِ پسر قرار بوده، امام حسن و امام حسین را آورده. نقطهای که رویش پافشاری میکنیم همین تیک است که أنفسنا را قرار بوده جان بیاورد و امیرالمؤمنین را آورده. درصدِ بزرگِ قضیه را روی این فقره میگذاریم.
نه به دلیل مفردات این فقرات، به دلیل حرکت پیامبر. این اصلاً استعمال لفظ در معنای جمع در معنای مفرد نیست. جمع هیچگاه در معنای مفرد به کار نمیرود. لفظ اصلاً در مصداق استعمال نمیشود؛ لفظ در مفهوم استعمال میشود. اینها جمع را آوردهاند؛ گفتهاند این جمع را قرار است بیاوریم. فقط میماند بحث أنفسنا که باید تعبیر جدیاش را بشکافیم: ما با قوم و قبیلهٔ خودمان میآییم، شما هم با قوم و قبیلهٔ خودتان. نه اینکه ما با جان میآییم؛ کما اینکه در طرف مقابل جان نمیگیرید و نمیگویید تو هم با جانت بیا.
دو راه بیشتر نمیماند. یا باید بگوییم این شأن نزولِ میدانی مربوط به این آیه نیست؛ چون الفاظ جمع است و در جمع اتفاق نیفتاده. یا بگوییم نخیر، مربوط است؛ حالا کدام شأن نزول؟ اینکه پیامبر در صحنهٔ مباهله این پنج تن را آورده، میان فریقین مشترک است. البته بعضی از اهل تسنن این روایات را قبول ندارند و میگویند به همین دلیلِ جمعها اصلاً مربوط به این شأن نزول نیست.
پس از اول دو جور اشکال بود. یک جور کسانی که این شأن نزول را نمیپذیرند: میگویند شأن نزول آیه این نیست، چون جمعها اجرا نشده. جواب این گروه را المیزان این میداند که جمع در معنای مفرد در قرآن نظیر دارد؛ با همان شواهد مجادله و انفاق. این شواهد برای آنان دلیل موجّه نیست. چرا؟ چون آن اتفاق، اتفاقی است که بعد از قرار میافتد. شاهد علامه اشکال دارد: آیهٔ «يُظَاهِرُونَ مِن نِّسَائِهِمْ» خودش قانون عام است از موردِ شأن نزول، نه کاربردِ جمع در معنای مفرد. خدا مورد را عام میکند، نظیر به نظیر.
گروه دوم میگویند شأن نزول همین است. در پاسخ به کسانی که میگویند نیست، علامه آن شواهد را میآورد. شاهد کافی نیست. باید جور دیگری جمع را بفهمیم.
پیامبر کار اشتباه نمیکند. پس چرا قرارِ جمع را اینگونه در صحنه آورده؟ عظمت را باید در انتخاب پیامبر دید. چرا از میانِ آن قرارِ جمع، این افراد را انتخاب کرده؟ این رویکردِ بحث است. هنوز بحثِ خودم را کامل نگفتهام؛ رویکردش همین است. وقت جلسه تمام شد؛ انشاءالله جلسهٔ بعد روی میز میآوریم و پکیج را جمعبندی میکنیم.
فخر رازی و احتمال انکار شأن نزول
در طول هفته به این فکر کنید: پیغمبر چه حرکتی انجام داده؟ کیا را گرفته آورده وسط صحنه، با اینکه قرار جمع بوده؟ حداقل اگر با مبانی منصفینِ اهل سنت حرف بزنیم، یک جا از احتمال و از استدلال باید احتمالِ دیگر منتفی شود. باید جواب دهیم ارتباط شأن نزول هست یا نیست. ردش میکنیم؟ نه اینکه ما خودمان شأن نزول را انکار کنیم. اینکه پس از قرار مباهله چنین صحنهای پیش آمده و پیامبر این جماعت را آورده، میان عمدهٔ فریقین مشترک است.
یک اشکال این بود که از الفاظ آیه — چون جمع است — احتمالی میدهیم که اصلاً مربوط به واقعهٔ دیگری باشد. این را اگر بخواهیم فقط با شواهدِ خودِ واقعه رد کنیم، نمیشود. پس باید بپذیریم که گره سرِ جمع و مفرد است.
شأن نزولی که خیلی کمی از شیعه هم به همین دلیلِ جمع و مفرد قبول نکردهاند، نه به این خاطر که روایت دستشان نبوده؛ دلیلشان صرفِ همین معنای جمع و مفرد بوده. اگر بتوانیم این را نشان دهیم، عملاً آن سد را شکستهایم. برای اینکه بیخودی شأن نزولی را که کتابِ خودِ اهل تسنن پر از آن است انکار نکنند. تفاسیر اهل تسنن از این شأن نزول پر است. منتها نگاهشان این است که عظمت از آن اسقاط شود: آقا ما زن و بچه و قوم و قبیلهمان را میآوریم، شما هم زن و بچه و قوم و قبیلهتان را. تمام شد. چرا اینقدر پیچیده میکنید؟
ممکن است اهل سنت را قانع نکند؟ بحث ما الان با شیعه است، اما همان دلیلی که طرف به واسطهاش مکابره میکند از شأن نزولی که خودش دارد، اگر بشکند، ثمر دارد. میداندار این صحنهها فخر رازی است. ذهنش بسیار جوال است و تسلطش فوقالعاده. اگر ما المیزان نداشتیم، الان همه ترچ بودیم. المیزان و حوزهٔ المیزان در تفاسیر شیعه یک حرکت دیگر است. عمدهٔ تفاسیری که نگاه میکنید در قسمت دستاندازها لایبهلایاند؛ دستانداز جدی ندارند. یادتان هست پیش از عید، پاسخ «إِنَّا أَوْلِيَاؤُكُمْ» با آن همه شواهد؟ وقتی آدم میخواند کأنه همه چیز واضح است؛ ولی کافی است دو آیه را کنارش بالا و پایین بگذارید، به هم میریزد. آیات اولیالامر را کافی است بالا و پایینش را نگاه کنید؛ حرف به هم میریزد. آن بحثها را سرِ اولیالامر دیدید.
فخر رازی این را به عنوان یک احتمال مطرح میکند و احتمال هم دارد؛ اما نمیتواند با این همه روایتی که در شأن نزول وارد شده و به صورت خاص همین پنج تن آل عبا در آن آمدهاند مقابله کند. میگوید احتمال دارد اصلاً مربوط به این نباشد. به چه دلیل؟ به دلیل جمع. اگر زیرِ این دلیل بخورد، احتمال میخوابد. انشاءالله جلسهٔ بعد همه را پکیج میکنیم. الان ذهن شما به اندازهٔ کافی روشن شده که مسئله کجاست.
تصویر میدان: از قرار تا انتخاب
یکبار دیگر صحنه را از بیرون نگاه کنید تا گره روشن شود. وفد نجران گروهیاند، نه یک نفر. از نجران بلند شدهاند و به مدینه آمدهاند. رئیس دارند، همراه دارند، زن و بچه همراه بعضیشان بوده. با پیامبر صلیاللهعلیهوآله ملاقات میکنند و قرار میگذارند بیایند «دعوا»؛ بیایند مباهله. تقریر قرار این است: من عزیزترین کسانم را میآورم با قومی که همراهم است؛ تو هم عزیزترین کسانت را بردار بیاور. زن و بچه را بردار بیاور تا معلوم شود «فَنَجْعَل لَّعْنَتَ ٱللَّهِ عَلَى ٱلْكَٰذِبِينَ». هر که دروغ بگوید ریشهاش کنده شود.
آیه ناظر همین قرار است. الفاظ آیه جمع است چون قرار جمع است. أبناءنا، نساءنا، أنفسنا؛ أبناءکم، نساءکم، أنفسکم. دو جبهه، هر کدام با سه ضلع. بعد از نزول آیه — یا همزمان با تثبیت قرار — پیامبر به میدان میرود. چه کسانی را میبرد؟ فاطمه سلاماللهعلیها، حسن و حسین علیهماالسلام، علی علیهالسلام. پنج تن آل عبا. این صحنه را فریقین نقل کردهاند. بعضی از اهل تسنن روایت را کنار میگذارند درست به همین دلیل که جمعها با پنج تن نمیخواند. بیشترشان روایت را نگه میدارند و معنا را پایین میکشند: زن و بچه و قوم، تمام.
حالا شما بگویید پیامبر فرمان را اجرا نکرده؟ خط قرمز ما این است که این حرف را نمیزنیم. پیامبر کار اشتباه نمیکند. پس باید تصویر دیگری از رابطهٔ قرار و میدان بسازید. قرار مفهومِ جمع را روی میز گذاشته؛ پیامبر مصداقِ حضور را انتخاب کرده. لفظ در مفهوم استعمال شده، نه در مصداق. مفهومِ أبناء و نساء و أنفس سر جای خودش جمع است. مصداقی که پیامبر به میدان آورده، آن انتخاب است. عظمت از انتخاب است.
اگر این را بپذیرید، دیگر مجبور نیستید بگویید جمع در معنای مفرد استعمال شده. مجبور نیستید نساء را بنات معنا کنید تا فقط حضرت صدیقه بگنجد. مجبور نیستید أنفس را از اول «جانِ شخصی» معنا کنید تا فقط امیرالمؤمنین بگنجد. نساء همان نساء است؛ أبناء همان پسران است؛ أنفس همان أنفسِ قرآنی است که غالباً همکیش و قوم است. پیامبر از میان این مفاهیم، کسانی را آورده که در نظر او تمامِ این قرار در ایشان پیاده میشود. دخترش را آورده در موضع نساء — نه چون نساء یعنی بنات، چون او را مصداقِ آن ضلع دانسته. دو سبط را آورده در موضع ابناء. امیرالمؤمنین را آورده در موضع أنفس. این «آوردن» تفسیرِ میدان است، نه تغییرِ لغت.
روایاتِ کددار همین را میگویند. حسین منی و أنا من حسین یک نسبت است؛ علیٌ نفسی نسبت دیگری است. از من بودن غیر از من بودن است. این پشتصحنه را ما داریم. اما پشتصحنه وقتی روی میزِ استدلالِ قرآنی میآید باید از درِ استعمال وارد شود، نه از درِ تحمیلِ معنا به لغت. اگر لغت را بشکنید تا روایت جا شود، فخر رازی همانجا میایستد و میگوید پس این شأن نزول مال این آیه نیست. اگر لغت را نگه دارید و عظمت را به انتخاب پیامبر بدهید، هم روایت میماند، هم استعمال، هم وحدت سیاق.
این رویکرد است. هنوز تفصیلِ خودم را کامل نگفتهام. جلسهٔ بعد روی میز میآید. این هفته همین تصویر را بالا و پایین کنید: قرار جمع، میدان انتخاب، عظمت در حرکت نه در مفرد کردنِ جمع.
دوباره بر سه اشکال، از موضع کلاس
اشکالها را یکبار دیگر ردیف کنید تا جا بیفتد. ما داغون شدیم از بس رفتیم و برگشتیم؛ حالا از اول.
اشکال اول: جمع در معنای مفرد. أبناءنا دو نفر؛ نساءنا یک نفر؛ أنفسنا یک نفر. کلام فصیح این کار را نمیکند. علامه میگوید نظیر دارد. ما میگوییم نظایر شما از جنسِ ساختنِ قانون عام از واقعهٔ جزئی است، نه از جنسِ قرارِ جمعی که بعداً با افرادِ معدود اجرا شده. فرقِ زمانی هم هست: در ظهار، واقعه اول است و آیه بعد قانون میسازد. در مباهله، آیه ناظرِ قرار است و میدان بعد از آیه است. شأن نزول را به بعد نمیچسبانند.
اشکال دوم: نساء به معنای بنات استعمالِ قرآنی ندارد. بقرهٔ چهلونه نساء را زنان معنا میکند، نه دختران. انعامِ صد وقتی دختر میخواهد بگوید بنات میگوید. رهزنِ ما شأن نزول بوده. اگر بنات بگویید، جمع در مفرد را برای نساء حل کردهاید — چون جز حضرت صدیقه دختری نبود — ولی استعمال را حل نکردهاید. اگر زنان بگویید، استعمال را حل کردهاید ولی باید بگویید چرا ازواج پیامبر در صحنه نیستند. پایین آوردنِ ایمانِ امالمؤمنین راه ورود نیست. تبرّی از غائلهٔ جمل سر جای خود است؛ تهی کردنِ آنان از ایمان به عبدالله بودنِ عیسی، نه.
اشکال سوم: أنفسکم را جان معنا نمیکنید، أنفسنا را جان معنا میکنید. وحدت سیاق به هم میریزد. بقرهٔ هشتادوچهار و هشتادوپنج و نساء بیستونه أنفس را همکیش معنا میکنند. کم له من نظیر. احتمالِ قوم و قبیله که کنار احتمالِ جان بنشیند، اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال. سطح پایین: تا رد نکنید هر کس به سیاق خودش. سطح بالا: در فضای خودِ مباهله حرفِ «جان در برابر جان» بعید است و لم یقل به أحد.
این سه تا را که روی هم بگذارید، میبینید دو تای اول عملاً انکار شأن نزول است و سومی تقلیلِ معناست. فخر رازی روی اولی و دومی سوار میشود. عامهٔ اهل تسنن روی سومی. المیزان اولی را با نظیر جواب میدهد. تسنیم در نساءِ بقره با اهل تسنن همراه است که بنات نیست. ما باید هر سه را با هم ببینیم و از جای دیگر دربیاییم: از حرکت پیامبر.
اینکه بعضی از شیعه هم شأن نزول را به دلیل جمع و مفرد کنار گذاشتهاند، دلیلشان فقدان روایت نبوده؛ دلیلشان همین گرهٔ لفظی بوده. اگر گره باز شود، آن سد هم میشکند. کتابِ خودِ اهل تسنن از این شأن نزول پر است. نباید بگذاریم به خاطر یک استعمالِ نپخته، روایتی را که خودشان نقل کردهاند انکار کنند.
و این را هم در کلاس بگویم: طرح اشکال برای جوال شدن ذهن است. بعضی چیزها را آدم نباید هر جا طرح کند. یکدفعه اشکالی را وسط جمع میاندازد، طرف میپرد بالا و نمیتواند بنشیند. روایت هم همین را میگوید. اینجا کلاس است. طبیعت کلاس اشکال است. بیرون از کلاس، هر شبههای را خام نریزید.
مراءِ ظاهر در همین بحث
حالا برگردید به همان نکتهٔ اول جلسه. «فَلَا تَكُن مِّنَ ٱلْمُمْتَرِينَ» و «فَلَا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِرًا». ما امروز داریم در اندیشهٔ خودمان و در اندیشهٔ تفاسیر دست میبریم. اگر این دست بردن آشکار باشد — خودمان ببینیم از کجا وارد شدهایم، نقطهٔ ابهام کجاست، احتمال کجا نشسته — میشود مراءِ ظاهر. شیرِ فکر را آشکارا میدوشیم. اگر پنهان باشد — یک معنا را جا بیندازیم بیآنکه طرف بفهمد لغت را عوض کردهایم — میشود مراءِ باطن؛ امتراء میزاید.
شأن نزول گاهی رهزن است. روایت گاهی آنقدر دوستداشتنی است که لغت را برایش خم میکنیم. المیزان گاهی نظیری میآورد که از جنسِ دیگری است. فخر رازی گاهی احتمالی میدهد که با تراکم روایت نمیخواند. همهٔ اینها را باید روی میز دید، آشکار. نه اینکه یکی را پنهان کنیم تا دیگری بدرخشد.
قرآن از همان لغتِ عرب استفاده کرد که در معلقات سبع هیچ بارِ قدسی نداشت. مری الناقة دوشیدن شتر بود. قرآن همان ماده را برداشت و «ممتري» ساخت و «مراء ظاهر» ساخت. ما هم باید با لغت همینطور رفتار کنیم: احترام به استعمال، بعد بارِ معرفتی. نه بارِ معرفتی اول، استعمال بعد.
در اصحاب کهف دیدید قرآن چگونه با عددها بازی میکند. سه و چهار را میگوید و رد میکند؛ پنج و شش را میگوید و رجماً بالغیب میزند؛ هفت و هشت را میگوید و رد نمیکند و واو میآورد. «قُل رَّبِّي أَعْلَمُ» را هم که میآورد، غالباً تأیید ماقبل است نه رد. ما جزو قلیل میشویم چون ظاهر قرآن تابلو است. روایاتِ رجعتِ اصحاب کهف با قائم هم همان هفت را میگوید. ظاهر و روایت اینجا با هماند. در مباهله هم باید همین کار را بکنیم: ظاهر را نگه داریم، روایت را نگه داریم، و جایی که به هم میرسند انتخاب پیامبر است نه شکستِ لغت.
جمعبندی موقت و تکلیف هفته
پس دو تصویر را تا جلسهٔ بعد روی میز بگذارید و با هم بسنجید. تصویر اول همان جواب علامه است: شأن نزولی اتفاق افتاده و جمله عام میآید؛ جمع در مفهوم مینشیند و مصداق میتواند یکی باشد. تصویر دوم این است که یک قرارِ جمعی با یکدیگر گذاشتهاند و اتفاقی بر اساس این قرار دارد میافتد؛ صحنهٔ میدان، اجرای قرار است نه خودِ شأن نزول. در تصویر دوم، دیگر نمیتوانید بگویید «جمع در معنای مفرد استعمال شده» و بروید سراغِ ظهار و انفاق. آنجا خدا از واقعه قانون میسازد؛ اینجا پیامبر از میانِ قرارِ جمع، کسانی را انتخاب کرده و به میدان آورده است.
اگر این انتخاب را بفهمیم، عظمت اسقاط نمیشود. اتفاقاً عظمت میماند و از جای درستش میماند: از حرکت پیامبر، نه از بازی با مفرد و جمع. اهل تسنن میخواهند بگویند زن و بچه و قوم و قبیله، تمام شد، پیچیده نکنید. ما میخواهیم بگوییم پیچیده هست، اما گره در مفردات نیست؛ گره در این است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله از آن قرارِ عام چه کسانی را مصداقِ حضور دانسته. پنج تن آل عبا آمدهاند. این صحنه میان عمدهٔ فریقین مشترک است. روایاتی که این پنج تن را در شأن نزول مینشانند آنقدر متراکم است که فخر رازی با همهٔ جوالیِ ذهنش فقط میتواند بگوید «احتمال دارد مربوط به این نباشد». احتمال تا وقتی دلیلِ جمع زیرش باشد سر پاست. اگر دلیلِ جمع بخوابد، احتمال میخوابد.
این را هم عرض کنم که طرح این اشکالات خود آدم را اذیت میکند. بار چندم است که میگوییم. به هر کسی نگویید. فضا پر شده از این حرفها؛ اگر ما نگوییم بقیه میگویند. خیلیها هیچ جای قرآن را بلد نیستند، ولی همین مواضعِ حساس را همه بلدند. طرف یکبار قرآن را نخوانده، اما میداند آیهٔ مباهله کجاست؛ همانطور که بعضی فقط یک آیه از سورهٔ نساء را بلدند و همان را هم نیمهکاره. توصیه به تعامل با قرآن همان است و ایجادِ یک سلسله شبهه در اعتقادات هم همان. پس باید کلاس باشد، باید اشکال بیاید، باید جوابش هم از خودِ قرآن دربیاید؛ نه از شعار و نه از بستنِ فضا.
ضمیر «نا» در أبناءنا و نساءنا و أنفسنا یعنی «ما». تا شما چه معنا کنید، مصداقِ «ما» عوض میشود. اگر «ما» را جبههٔ حق بگیرید، علی علیهالسلام در جبههٔ حق است؛ آنان هم همین را میگویند و میگویند از جبههٔ حق نمونه آورده، از همکیشان و همپالکان گروهی را آورده، اینقدر شلوغش نکنید. ما دنبال همان معنای نفسی هستیم چون روایاتِ کددار زیاد دارد. اما نوعِ ورود در أنفسنا باید معلوم شود. اینکه هی بگوییم «به دلیل أنفسنا» بدون آنکه استعمال قرآنی أنفس و نساء و ابناء را سرِ جای خودش بنشانیم، همان نقطهٔ حملهٔ فخر رازی است.
دربارهٔ تقدیم و تأخیر هم یکبار دیگر تصویر را کامل کنید. اگر أنفس را قوم و قبیله بگیرید، ترتیب آیه این میشود: اول زن و بچه را میآوریم تا بگوییم حتی خانواده را هم به میدان نفرین میآوریم؛ بعد قوم و قبیله را. «خودم میآیم» از این ترکیب درنمیآید. اگر أنفس را جانِ شخصی بگیرید، آنوقت پیامبر باید بگوید من میآیم و کسی را که جان من است میآورم؛ و طرف مقابل هم باید کسی را که جانِ اسقف است بیاورد. این دومی را احدی نگفته. وحدت سیاق یا این است یا آن. دو معنا برای دو طرف آیه نمیشود بار کرد.
و اگر کسی بگوید پیامبر غیر از امام حسن و امام حسین فرزند داشته — ابراهیم — و زنان بسیار داشته، و عزیزترین اشخاص برای پیامبر همینها بودهاند، باز باید بپرسید: مگر قرار این بوده که عزیزترین اشخاص را بیاورید؟ قرار این بوده که أبناء و نساء و أنفس را بیاورید. أبناء پسران است. نساء زنان است، نه لزوماً دختران. أنفس هم در قرآن غالباً همکیشان است. از این قرارِ سهگانه، پیامبر چه کسانی را به میدان برده؟ این سؤالِ هفته است. روی این فکر کنید؛ جلسهٔ بعد جمع میکنیم.
حسن ختام: دعای پانزدهم صحیفهٔ سجادیه
به عنوان ختام، دعایی از صحیفهٔ سجادیه را میخوانیم؛ دعای پانزدهم. موقعی که حضرت علیهالسلام بیمار میشوند یا کرب و بلا و مشکلی برایشان پیش میآید. دعای کوتاهی است ولی بسیار پرمحتوا. البته همهٔ ادعیهٔ صحیفه پرمحتواست؛ آن سرِ جای خود. فقط ببینید دعا وقتی شروع میشود که مریض شدهاند، با چه حرفی آغاز میشود.
«اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَىٰ مَا لَمْ أَزَلْ أَتَصَرَّفُ فِيهِ مِنْ سَلَامَةِ بَدَنِي، وَلَكَ الْحَمْدُ عَلَىٰ مَا أَحْدَثْتَ بِي مِنْ عِلَّةٍ فِي جَسَدِي» (صحیفهٔ سجادیه، دعای ۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، ستایش از آنِ توست بر تندرستی تنم که همواره در آن تصرف میکردم؛ و ستایش از آنِ توست بر بیماریای که در جسمم پدید آوردی.
از همان اول با شکر نسبت به چیزی شروع میکند که خدا داده. خیلیها میگویند من همهٔ زمستان مریضم. از همهٔ زمستان سه روزش مریض است یا یک هفتهاش. بعد همین را ناشکری میکند. طرف میگوید هر کاری خواستیم بکنیم نشده. شما این «هر کاری که خواستی بکنی» را به من بگو، دستت را بلند کن ببینم شد یا نه. میخواهم بروم، میشود. میخواهم بنشینم درس بخوانم، میشود. حالا اگر در این میان دو تا خرده برمیداری و همه چیز به همان منوالی که تو میخواهی نیست، که نباید باشد. حکمت خدا این نیست که مثل غول چراغ جادو بایستد تا هر چه تو بخواهی همان بشود. دنیا دارِ تضاد است. من چیزی میخواهم، شما چیزی میخواهید؛ نمیشود هر دو عینِ مراد پیش برود. خدا حکمتش نیست، مصلحتش نیست.
پس آدم موقع مرض و بلا باید با این شروع کند: خدایا همه چیز به من دادی. شکرِ همه چیز که به من دادی. بعد میرود سراغ اینکه «وَلَكَ الْحَمْدُ عَلَىٰ مَا أَحْدَثْتَ بِي مِنْ عِلَّةٍ فِي جَسَدِي». خدایا همین علتی که در جسدم انداختی، همین مریضی، این هم شکر. نه اینکه خدا حالا این را فاکتور بگیریم در مقابل آن سلامتی؛ درِ این را به آن ببندیم. اینطور نیست. خدایا بر این هم حمد. حمد در مقابل نعمت است. پس خدا از خزانهٔ نعمت، نعمتِ تازهای میریزد. همهٔ کارها نعمت است. همهٔ حرکات خدا نعمت است.
یک آیه را همینجا ببینید:
«فَقُطِعَ دَابِرُ ٱلْقَوْمِ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوا۟ ۚ وَٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (انعام/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس ریشهٔ گروهی که ستم کردند بریده شد؛ و ستایش از آنِ خداست، پروردگار جهانیان.
ریشهٔ ظالم کنده شد، خدا را شکر. یک آیه است: قطعِ دابر و حمد با هم. برای خود ما هم حتی «لک الحمد» یعنی خدا را شکر که مریض شدیم. این نعمت به ما رسید که مریض شدیم.
«فَمَا أَدْرِي يَا إِلَٰهِي أَيُّ الْحَالَيْنِ أَحَقُّ بِالشُّكْرِ لَكَ وَأَيُّ الْوَقْتَيْنِ أَوْلَىٰ بِالْحَمْدِ لَكَ» (صحیفهٔ سجادیه، دعای ۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس نمیدانم، ای خدای من، کدام یک از این دو حال به شکر تو سزاوارتر است و کدام یک از این دو وقت به حمد تو شایستهتر.
خدا نمیدانم الان کدام وقت احقِّ شکر است. شرایط قبلی را شکر کنم یا شرایط فعلی را؟ ببینید چقدر زندگی را این فضا آسودهتر میکند. خدا چه نعمتی به من رسیده، چه نعمتهایی دارد میرسد. کدام فضا را شکر کنم؟
«أَوَقْتُ الصِّحَّةِ الَّتِي هَنَّأْتَنِي فِيهَا طَيِّبَاتِ رِزْقِكَ وَنَشَّطْتَنِي بِهَا لِابْتِغَاءِ مَرْضَاتِكَ وَفَضْلِكَ وَقَوَّيْتَنِي مَعَهَا عَلَىٰ مَا وَفَّقْتَنِي لَهُ مِنْ طَاعَتِكَ» (صحیفهٔ سجادیه، دعای ۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا وقت تندرستی که در آن پاکیزههای روزیات را گوارایم کردی و به آن برای جستن خشنودی و فضلت نشاطم دادی و همراه آن بر طاعتی که توفیقش دادی نیرویم بخشیدی؟
خودتان مراجعه کنید. تمام این فقره این است که آن وقتِ صحت، طیبات رزق را به من هدیه کردی برای نشاط، برای ابتغاء مرضات. اگر سلامتی هم هست، سلامتی برای نشاط است، برای طلب رضای خدا. «وَقَوَّيْتَنِي مَعَهَا عَلَىٰ مَا وَفَّقْتَنِي لَهُ مِنْ طَاعَتِكَ»: مرا قوی کردی تا طاعتت را به جا بیاورم.
«أَمْ وَقْتُ الْعِلَّةِ الَّتِي مَحَّصْتَنِي بِهَا وَالنِّعَمِ الَّتِي أَتْحَفْتَنِي بِهَا تَخْفِيفًا لِمَا ثَقُلَ بِهِ عَلَيَّ ظَهْرِي مِنَ الْخَطِيئَاتِ وَتَطْهِيرًا لِمَا انْغَمَسْتُ فِيهِ مِنَ السَّيِّئَاتِ وَتَنْبِيهًا لِتَنَاوُلِ التَّوْبَةِ وَتَذْكِيرًا لِمَحْوِ الْحَوْبَةِ بِقَدِيمِ النِّعْمَةِ» (صحیفهٔ سجادیه، دعای ۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا وقت بیماری که مرا با آن گداختی و نعمتهایی که به من ارمغان دادی: برای سبک کردن گناهانی که بر پشتم سنگینی میکرد، و پاک کردن بدیهایی که در آن فرو رفته بودم، و هشدار برای دست یافتن به توبه، و یادآوریِ نعمت دیرین تا گناه زدوده شود؟
وقت العلة که مرا تمحیص کردی و ذوبم کردی. با این علت داری ذوب میکنی. نعمتی که اتحاف کردی. حکمتِ مریض شدن و بلا دیدن و مصیبت دیدن این است: تخفیفاً لما ثقل به علی ظهری من الخطیئات. تخفیفی میدهی به آن سنگینیِ خطیاتی که روی دوش سوار شده؛ با همین بیماری و بلا داری آنها را برمیداری. تطهیراً لما انغمست فیه من السیئات: در این فرو رفتن در بدیها داری تطهیرم میکنی. تنبیهاً لتناول التوبة: تنبیه میدهی تا به توبه نائل شویم و برگردیم. تذکیراً لمحو الحوبة بقدیم النعمة: تذکر برای محو گناه با نعمتهای گذشته.
«وَفِي خِلَالِ ذَٰلِكَ مَا كَتَبَ لِيَ الْكَاتِبَانِ مِنْ زَكِيِّ الْأَعْمَالِ مَا لَا قَلْبٌ فَكَّرَ فِيهِ وَلَا لِسَانٌ نَطَقَ بِهِ وَلَا جَارِحَةٌ تَكَلَّفَتْهُ بَلْ إِفْضَالًا مِنْكَ عَلَيَّ وَإِحْسَانًا مِنْ صَنِيعِكَ إِلَيَّ» (صحیفهٔ سجادیه، دعای ۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در میانهٔ همین حال، نویسندگان از اعمال پاکیزه برایم چیزهایی نوشتند که نه دلی در آن اندیشیده، نه زبانی به آن گویا شده و نه عضوی برای آن به رنج افتاده؛ بلکه فضلی از تو بر من و احسانی از کردهات به سوی من.
در خلال همین مصیبت و بلا و مرض، کاتبان — همان فرشتگانی که کتابت میکنند — از زکیِّ اعمال و اعمال پاکیزه چیزهایی مینویسند برای ما در همین موقعی که مریضیم و مصیبت دیدهایم. «مَا لَا قَلْبٌ فَكَّرَ فِيهِ»: چیزهایی که هیچ قلبی نمیتواند فکرش را بکند. «وَلَا لِسَانٌ نَطَقَ بِهِ وَلَا جَارِحَةٌ تَكَلَّفَتْهُ»: هیچ زبانی به آن گویا نشده و هیچ عضو و جارحهای خود را به تکلف نینداخته برای این همه جلبِ نعمت و جذبِ فضیلت. بلکه افضالی از جانب تو بر من؛ بدون کار، بدون تکلف، در همین مصیبتها برای ما مینویسی.
بعد البته طلب صحت و سلامت میکنند:
«اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَحَبِّبْ إِلَيَّ مَا رَضِيتَ لِي وَيَسِّرْ لِي مَا أَحْلَلْتَ بِي وَطَهِّرْنِي مِنْ دَنَسِ مَا أَسْلَفْتُ وَامْحُ عَنِّي شَرَّ مَا قَدَّمْتُ وَأَوْجِدْنِي حَلَاوَةَ الْعَافِيَةِ وَأَذِقْنِي بَرْدَ السَّلَامَةِ وَاجْعَلْ مَخْرَجِي عَنْ عِلَّتِي إِلَىٰ عَفْوِكَ» (صحیفهٔ سجادیه، دعای ۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و آل او درود فرست و آنچه برایم پسندیدهای محبوب من کن و آنچه بر من فرود آوردهای آسان گردان و از آلودگیِ آنچه پیش فرستادهام پاکم کن و شرّ آنچه مقدّم داشتهام از من بستّر و شیرینی عافیت را به من بچشان و خنکی سلامت را به من بنوشان و خروج مرا از بیماریام به سوی عفو خود قرار ده.
خدایا کاری کن آن چیزی که تو رضایت دادی محبوب من هم باشد. چیزی تو پسندیدهای، من شاکیاش نشوم. کاری بکن آن چیزی که تو پسندیدهای من هم بپسندم. «حَبِّبْ إِلَيَّ مَا رَضِيتَ لِي وَيَسِّرْ لِي مَا أَحْلَلْتَ بِي»: آن چیزی که حلال کردی و برای من پیش آوردی، پذیرش این معنا را ساده کن. «وَطَهِّرْنِي مِنْ دَنَسِ مَا أَسْلَفْتُ وَامْحُ عَنِّي شَرَّ مَا قَدَّمْتُ»: از چرکیهای آنچه گذشت طاهرم کن و شرّ آنچه پیش فرستادهام محو کن. «وَأَوْجِدْنِي حَلَاوَةَ الْعَافِيَةِ»: این هم دعای صحت است؛ حلاوة العافیه را به من بچشان. «وَأَذِقْنِي بَرْدَ السَّلَامَةِ وَاجْعَلْ مَخْرَجِي عَنْ عِلَّتِي إِلَىٰ عَفْوِكَ». ببینید چه تعابیر لطیفی. خروج من از مریضی دقیقاً به سمت عفو تو باشد؛ درِ خروج از مرض به سمت عفو و پاکیزگی و طهارت باز شود.
«إِنَّكَ الْمُتَفَضِّلُ بِالْإِحْسَانِ الْمُتَطَوِّلُ بِالِامْتِنَانِ الْوَهَّابُ الْكَرِيمُ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ» (صحیفهٔ سجادیه، دعای ۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): توئی که به احسان تفضل میکنی و به منت کشیدن درازی مینمایی؛ بسیاربخشندهٔ بزرگوار، صاحب شکوه و اکرامی.
کل این دعا همین است. آدم وقتی خودش مریض میشود اصلاً نمیتواند مناجات کند؛ اما وقتی عزیزش مریض میشود میتواند از این فقرات استفاده کند. یکی از مشکلاتِ بیماریِ عزیز، مشکلاتِ خودِ همین آدم است. غیر از اینکه آن طرف یک سری مشکلات میبیند، این طرف هم میبیند. عزیزش که مریض میشود خودش ناراحت میشود.
در روایات هی میگویند «محتسباً محتسباً». بگذار به حساب خدا. بگذار به حساب اینکه این را خدا داده و خدا چیز بد به آدم نمیدهد. البته اگر کسی کار اشتباهی کرده باید کارش را درست کند. تذکر در آن هست، امتحان در آن هست، همهٔ اینها هست. ولی «بگذار به حساب خدا» یعنی بگذار به حساب کسی که کار درست دارد انجام میدهد. ببین چه چیزهایی ممکن است ذخیره کرده باشد. این هم یک نوع ورود به بحث علت و معلول است. چه تذکراتی ممکن است در آن باشد.
چندلایه بودن دین و نگه داشتن خوف و رجا
چندلایه بودن دین همیشه هست؛ برای اینکه شما را در وضعیت خوف و رجا نگه میدارد. خدایا کار بدی من کردم این اتفاق افتاده؟ ممکن. خدایا یک افضالی است و چیزی است که میخواهی به ما بدهی و در تمهیدی ما را قرار دادهای؟ ممکن. هی در این ممکنممکنها. اینطور نیست که بگویی نه، این کار اینجوری است و اینجوری شد به خاطر این. دین اینطور نیست که تمام لایههایش برای آدم روشن شود و معلوم شود «این به این دلیل اتفاق افتاد». برای همه اینطور نیست.
تو در تو بودن این معانی آدم را در حالت خوف و رجا نگه میدارد. ولی در یک نگاه دیگر، هر چه باشد — چه تذکر ما، چه اینکه من بد کردم این اتفاق افتاده — همه در نگاه کلی جزو رحمتِ واسعهٔ خدا قرار میگیرد و به آن تعلق میگیرد. نه جبرِ خشک که بگویی دست من نبود؛ نه اتهامِ دائم که بگویی هر مرضی کیفرِ قطعیِ فلان گناه است. میان این دو، خوف و رجا. محتسباً یعنی حساب را به کسی میسپاری که کار درست میکند؛ بعد نگاه میکنی ببینی در این حساب چه ذخیره شده. گاهی تذکر است، گاهی تطهیر است، گاهی افضال است، گاهی تمهید برای چیزی که هنوز نرسیده.
همین منطق را اگر به بحث امروز برگردانید، میبینید چرا نباید یک آیه را تکلایه معنا کرد. آیهٔ مباهله هم لایهها دارد. یک لایه قرارِ جمعیِ دو گروه است. یک لایه انتخابِ پیامبر است در میدان. یک لایه روایاتی است که نفس را به امیرالمؤمنین گره میزند. یک لایه اشکالاتِ لغویِ نساء و ابناء و أنفس است. اگر یک لایه را تنها بگذارید و بقیه را نبینید، یا به انکار شأن نزول میرسید مثل فخر رازی، یا به شلوغ کردنِ مفردات بدون پشتوانهٔ استعمال قرآنی. باید همهٔ لایهها روی میز باشد و هر کدام سرِ جای خودش.
خدا حکیم است. نه غول چراغ جادو که هر چه بخواهی همان دم حاضر کند، نه حسابگرِ بیرحمی که هر بلا را فاکتورِ یک گناهِ معیّن کند. حمد در صحت و حمد در علت، هر دو حمد است؛ چون هر دو از خزانهٔ او آمده. اگر این را بفهمید، هم زندگی شخصی آسودهتر میشود، هم ورودتان به آیاتِ دشوار — از کهف تا آلعمران — با طمأنینهٔ بیشتری خواهد بود. مراءِ ظاهر بکنید، نه مراءِ باطن. اندیشه را آشکارا بکاویید، نه پنهان خراب. اشکال را در کلاس طرح کنید تا ذهن جوال شود؛ و در جمعِ عمومی هر شبههای را خام نریزید که طرف را بالا ببرد و نتواند بنشیند.
این جلسه را با همین دعا تمام میکنیم. هفتهٔ آینده برمیگردیم سرِ همان سؤال: پیامبر چه کسانی را از آن قرارِ جمع به میدان آورد و عظمت آیه از کدام حرکت درمیآید، نه از کدام مفرد.
دعا و حسن ختام جلسه
خداوندا، ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرج آن حضرت تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص امام زمانمان قرار بده. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. هر حسنهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام خمینی رحمهالله و آل او وصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام را مؤید و منصور بدار. همهٔ گذشتگان و رفتگان، ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان را مهمان خوانِ بیکران قرآن و اهل بیت علیهمالسلام قرار بده. قلب ما را به معارف نورانی قرآن و اهل بیت منوّر بگردان. دست ما را از دامن اهل بیت کوتاه مگردان. مرزهای اسلام و مرزهای تشیع را عاجلاً و کاملاً به واسطهٔ عافیت بپوشان. مقام شهدا را عالیتر بگردان. توفیق شهادت در رکاب مولایمان حضرت بقیةاللهالاعظم را هر چه زودتر و مؤمنانه روزیمان کن؛ بحق النبی و آله. الفاتحة و الصلاة. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد در جلسهٔ پنجاهوششم سلسلهٔ «انسان کامل» ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات از رسم عثمانی منابع معتبر درج شده و فقراتِ عربیِ دعای پانزدهم صحیفهٔ سجادیه از متنِ استانداردِ دعا آمده است. ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده، نه از زبانِ استاد. بخشِ Segments پیادهسازیِ زمانی در خروجی نیست.