یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ شصتمِ درس «انسان کامل» از سلسلهٔ تفاسیر استاد قاسمیان است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسشوپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانی) درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
افتتاح جلسه و قرائت آیهٔ پایانی سورهٔ رعد
أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. صَلَّى اللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام خمینی رضواناللهعلیه، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
صفحهٔ دویست و پنجاه و پنج. از سورهٔ مبارکهٔ رعد، آیهٔ آخرش را که بالای صفحه است میخوانیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لَسْتَ مُرْسَلًا قُلْ كَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًۢا بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» (رعد/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که کفر ورزیدند میگویند: «تو فرستاده نیستی.» بگو: «خدا میان من و شما گواه بس است، و آن کس که علم کتاب نزد اوست.»
صلوات معنوی بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
بحث ما در شهادت و شهید است؛ در همان گفتمان قرآنیاش. کافران نسبت به رسالت پیامبر تردیدی اعمال میکردند و ابراز میداشتند. در سورههای مختلف از پیامبر میخواستند که بیا معجزه بیاور؛ این معجزه را بیاور، آن معجزه را بیاور. تسلط پیامبر بر صحنه به این نحو انجام نمیشود که هرچه آنان توقع دارند پیامبر همان را بیاورد. تقاضاهایشان عملاً تقاضاهای جاهلی برای معجزهآوردن بود. پیامبر هم معجزه را به این سبک نمیآورد. اینها از ریشه امر رسالت پیامبر را منکر شدند. گفتند اگر اینطور باشد، اصلاً تو پیامبر نیستی. پس حالا که اینطور شد: «وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا»؛ تو اصلاً رسول نیستی.
خدا به پیامبر میگوید این را به آنان بگو: «قُلْ كَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ». در امر رسالت دو شاهد اقامه میکنیم. یکی خودِ خداست؛ شاهد میان من و شما که من رسولم. یکی هم «وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»؛ کسی که علم کتاب در حقیقت نزد اوست.
مقام ادای شهادت، نه تحمل شهادت
اولاً اگر دقت کنید، این آیه در مقام تحمل شهادت نیست؛ در مقام ادای شهادت است. قرار است فصل خصومتی بشود. تحمل شهادت این است که خودِ صحنه را دیده باشی. ادای شهادت این است که در محاکمه بیایی و شهادت بدهی. اینجا بحث ادای شهادت است، نه تحمل شهادت.
به چه دلیل؟ به این دلیل که خصومت اینگونه فصل نمیشود. بگویند تو رسول نیستی؛ بگوید چرا من رسولم. به چه دلیل؟ به این دلیل که خدا میداند من رسولم. خب اینها یک عمر میگویند خدا چیزی را که هست میداند، چیزی را که نیست خدا نمیداند. لذا این خصومت را حل نمیکند که تازه بگویند برو این را به مردم بگو. معلوم است که این «قُلْ» در مقام احتجاج است. برو به مردم بگو که ما برای رسالت شاهد داریم. شاهدش یکی خداست؛ خدا شاهد رسالت من است. دو، «وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»؛ کسی که نزد او علم کتاب هست.
حالا ببینیم این شهادت خدا و این شهادتِ علمالکتاب به چه برمیگردد. مسئله این است که این «علم الکتاب» کیست؟ «مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» کسی که نزد او علم به کتاب هست، این کیست؟ باید یک سلسله شهادتها را در قرآن ملاحظه کنید. یک سلسله شهادتهای تثلیثی و سهضلعی در قرآن هست؛ شهادت بر توحید هم به همین سبک از آن گفتگو میشود.
شهادت سهگانه بر توحید
سورهٔ مبارکهٔ آلعمران، آیهٔ هجده را بیاورید. آیهٔ معروفی است. صفحهٔ پنجاه و دو. بر مسئلهٔ توحید خدا میگوید چند کس شاهد مسئلهٔ توحیدند؛ یعنی بر توحید میتوانند شهادت بدهند.
«شَهِدَ ٱللَّهُ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَأُو۟لُوا۟ ٱلْعِلْمِ قَآئِمًۢا بِٱلْقِسْطِ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ» (آلعمران/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا گواهی داد که معبودی جز او نیست، و فرشتگان و صاحبان دانش نیز، در حالی که به قسط برپاست؛ معبودی جز او نیست، همان عزیزِ حکیم.
بر اینکه خدایی جز او نیست سه شاهد است: یکی «شَهِدَ اللَّهُ»؛ شاهد خودِ خدا. یکی ملائکه. یکی اولوا العلم. اینها شهودند؛ کسانیاند که شهادت میدهند بر اینکه چیزی به نام توحید هست. خودِ خدا شهادت میدهد، ملائکه شهادت میدهند، اولوا العلم هم شهادت میدهند. همین سبک شهادتِ سهگانه که در مسئلهٔ توحید ابراز میشود، در مسئلهٔ نبوت هم هست.
تقاضای جاهلیِ معجزه و انکار بشرِ رسول
یک جا در مسئلهٔ نبوت سورهٔ مبارکهٔ اسراء را بیاورید؛ آیهٔ نود و شش، صفحهٔ دویست و نود و یک. در آیات بالایی همین سوره بحث از این است که بیا معجزات عجیبوغریب برای ما بیاور: چشمهای از زمین بجوشان، خانهای از طلا بساز، به آسمان برو؛ تازه اگر بروی و بیایی هم قبول نمیکنیم مگر کتابی جداگانه برداری و برای ما بیاوری. تقاضاهای جاهلی است؛ تواضعی به این سبک.
«أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِّن زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقَىٰ فِى ٱلسَّمَآءِ وَلَن نُّؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّىٰ تُنَزِّلَ عَلَيْنَا كِتَٰبًا نَّقْرَؤُهُۥ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّى هَلْ كُنتُ إِلَّا بَشَرًا رَّسُولًا» (اسراء/۹۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا تو را خانهای از زر باشد، یا به آسمان بالا روی؛ و به بالا رفتنت ایمان نمیآوریم تا کتابی بر ما فرود آوری که آن را بخوانیم. بگو: «منزه است پروردگارم؛ آیا من جز بشری فرستادهام هستم؟»
بعد هم میگویند اصلاً چرا این بشر است؟ ریشهٔ همهٔ این انکار را خدا به همین برمیگرداند که گفتند: آیا خدا بشری را به رسالت برانگیخته است؟
«وَمَا مَنَعَ ٱلنَّاسَ أَن يُؤْمِنُوٓا۟ إِذْ جَآءَهُمُ ٱلْهُدَىٰٓ إِلَّآ أَن قَالُوٓا۟ أَبَعَثَ ٱللَّهُ بَشَرًا رَّسُولًا» (اسراء/۹۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مردم را، چون هدایتشان آمد، چیزی از ایمان بازنداشت جز اینکه گفتند: «آیا خدا بشری را به رسالت برانگیخته است؟»
این بشر تنها حد میرود بالا که بشود رسول. چرا برای ما فرشته نازل نشد؟ در آیهٔ نود و پنج خدا میگوید «قُلْ»؛ این را بگو. این «قُلْ»ها در مقام احتجاج است.
«قُل لَّوْ كَانَ فِى ٱلْأَرْضِ مَلَٰٓئِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنَا عَلَيْهِم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ مَلَكًا رَّسُولًا» (اسراء/۹۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: «اگر در زمین فرشتگانی بودند که با آرامش راه میرفتند، بیگمان بر آنان از آسمان فرشتهای را به رسالت فرو میفرستادیم.»
بگو اگر در زمین ملائکهای بودند که راه میرفتند، اگر به جای آدمهایی که روی زمین راه میروند ملائکه راه میرفتند، آنوقت رسول از جنس مَلَک میشد. رسول از جنس مُرسَلالیه باید باشد؛ از جنس همان کسی که برایش ارسال میشود. اگر قرار بود در زمین مَلَک باشد، رسول هم مَلَک میشد. خدا آن موقع رسول را مَلَک میکرد.
در آیهٔ بعد میگوید:
«قُلْ كَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًۢا بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ إِنَّهُۥ كَانَ بِعِبَادِهِۦ خَبِيرًۢا بَصِيرًا» (اسراء/۹۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: «خدا میان من و شما گواه بس است؛ همانا او به بندگانش آگاهِ بیناست.»
کافی است این شهادت؛ این را برو بگو. اینها همه در مقام احتجاج است. خدا برای شهادت بر اینکه من رسولم کفایت میکند. یعنی چه که خدا کفایت میکند بهعنوان شهادت؟ اینکه برو بگو چه فایدهای دارد؟ برو بگو خدا میداند؟ یعنی کسی که اصل رسالت را منکر است، شما بروی به او بگویی خدا میداند من رسولم؟ این «قُلْ»ها در مقام احتجاج است: برو بگو که خدا شاهد است و این شهادت عملی دارد میدهد. خدا که شاهد است. این یک ضلع از آن مثلث شهادت است که آنجا در توحید داشتیم؛ اینجا در رسالت یک ضلعش خداست که برای شهادت دادن کافی است.
ارسال رسل و اتمام حجت؛ شهادت خدا و ملائکه
ضلع دیگر را در سورهٔ مبارکهٔ نساء ببینید؛ آیهٔ صد و شصت و شش. از آیهٔ صد و شصت و چهار نگاه کنید که بحث رسول مطرح میشود و از پیش از آن رسولانی مطرح شدهاند.
«وَرُسُلًا قَدْ قَصَصْنَٰهُمْ عَلَيْكَ مِن قَبْلُ وَرُسُلًا لَّمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ وَكَلَّمَ ٱللَّهُ مُوسَىٰ تَكْلِيمًا» (نساء/۱۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیامبرانی که پیشتر سرگذشتشان را بر تو حکایت کردهایم، و پیامبرانی که سرگذشتشان را بر تو حکایت نکردهایم؛ و خدا با موسی به تمام سخن گفت.
یک سری از قصههای رسولان بر تو گفته شده، یک سری هم گفته نشده. «وَكَلَّمَ اللَّهُ مُوسَىٰ تَكْلِيمًا». بعد میفرماید:
«رُّسُلًا مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى ٱللَّهِ حُجَّةٌۢ بَعْدَ ٱلرُّسُلِ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا» (نساء/۱۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیامبرانی مژدهدهنده و بیمدهنده، تا پس از پیامبران مردم را بر خدا حجتی نباشد؛ و خدا عزیزِ حکیم است.
این آیه از همان آیاتی است که به بیوضاحتِ عقل برای فهمِ راه گواهی میدهد. میگوید این رسول را ما مبشّر و منذر آوردیم تا «لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ»؛ بعد از این کسی نتواند اعتراض کند که ما که نمیدانستیم، رسول که نفرستادی، عقل ما هم کم بود و کفایت نمیداد که همینطور راه برویم. میخواستی رسول بفرستی تا راه برویم؛ تو که نفرستادی چرا توقع داری؟ میگوید ما رسول را فرستادیم تا حجت تمام شود. «لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ» یعنی مردم نتوانند بر علیه ما اعتراض کنند. یعنی اگر رسول نمیفرستادیم همین مردم بر علیه ما اعتراض میکردند: تو ما را در این دنیای هزارراهه فرستادی و هیچکس را نفرستادی که راه را نشانمان بدهد.
«وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا». بعد آن آیهٔ زیبا:
«لَّٰكِنِ ٱللَّهُ يَشْهَدُ بِمَآ أَنزَلَ إِلَيْكَ أَنزَلَهُۥ بِعِلْمِهِۦ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةُ يَشْهَدُونَ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًا» (نساء/۱۶۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): لیکن خدا به آنچه به سوی تو فروفرستاده گواهی میدهد؛ آن را به علم خویش فروفرستاده، و فرشتگان نیز گواهی میدهند؛ و خدا گواه بس است.
این آیه در نوع خودش خیلی زیباست. نکتهای که عرض میکنم همین است. میگوید اما خدا که شاهد است: «لَّٰكِنِ اللَّهُ يَشْهَدُ بِمَا أَنزَلَ إِلَيْكَ»؛ خدا شاهد است به آنچه به سوی تو نازل شده. این خدا که شاهد است «أَنزَلَهُ بِعِلْمِهِ»؛ خدا هم با علمش نازل کرد. این «أَنزَلَهُ بِعِلْمِهِ» حرف زیاد دارد. نقش علم در این بحثِ انزال چیست؟ بحث فلسفی و عرفانی خودش را دارد. «وَالْمَلَائِكَةُ يَشْهَدُونَ»؛ خدا شاهد، ملائکه هم شاهد.
ببینید در مکه، در سورهٔ اسراء، بحث خدا شاهد بود. اینجا میگوید خدا شاهد، ملائکه هم شاهدند. بعد گفته «وَكَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِيدًا»؛ خدا شاهد است، ملائکه هم شاهدند، ولی شهادت خدا کفایت میکند. این به آن معنا نیست که شهادت ملائکه حالا لغو باشد. خدا شاهد است، اینها هم شاهدند، و شهادت خدا کفایت میکند. یعنی چه؟ یعنی شهادت ملائکه لغو است؟ این که نیست.
این بیانی است کلاً در قرآن. بیانی است که هرچه صفات کمالی باشد و صفات ثبوتی باشد، خدا این صفات را هم به خودش نسبت میدهد و کفایتش را به خودش نسبت میدهد، و زندگی و سهمی از همان صفت را به بقیه هم نسبت میدهد. اگر عزت را میبینید همینطور است. قدرت را میبینید همینطور است. قوت را میبینید همینطور است. خلق را میبینید همینطور است. خدا خالق کل شیء است؛ بعد عیسی هم خالق است. عزت همه برای خداست؛ عزت برای خدا و رسولش و مؤمنین هم هست. قوت همه برای خداست؛ از آن طرف هم میگوید قوت را بیفزای. پس قوت برای شما هم هست. همچنین است در شهادت. اگر شهادتی هست که بقیه هم میدهند، همه شعاعی از شهادت خداست. این به آن معنا نیست که شهادت ملائکه لغو شده باشد چون خدا شهادت میدهد. عبارت خیلی روشن است: خدا شهادت میدهد، ملائکه هم شهادت میدهند، شهادت خدا کفایت میکند. یعنی پس شهادت آن ملائکه لغو است اگر اینطور باشد؟ در حالی که این نیست.
«مَن كَانَ يُرِيدُ ٱلْعِزَّةَ فَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ جَمِيعًا إِلَيْهِ يَصْعَدُ ٱلْكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ وَٱلْعَمَلُ ٱلصَّٰلِحُ يَرْفَعُهُۥ وَٱلَّذِينَ يَمْكُرُونَ ٱلسَّيِّـَٔاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ وَمَكْرُ أُو۟لَٰٓئِكَ هُوَ يَبُورُ» (فاطر/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که عزت میخواهد، عزت همه از آنِ خداست. سخن پاک به سوی او بالا میرود و عمل صالح آن را بالا میبرد؛ و کسانی که نیرنگهای بد میکنند عذابی سخت دارند و نیرنگ آنان تباه میشود.
«يَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَآ إِلَى ٱلْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ ٱلْأَعَزُّ مِنْهَا ٱلْأَذَلَّ وَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِۦ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَٰكِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (منافقون/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میگویند: «اگر به مدینه بازگردیم، بیگمان عزیزتر، خوارتر را از آن بیرون خواهد کرد.» حال آنکه عزت از آنِ خدا و پیامبرش و مؤمنان است، ولی منافقان نمیدانند.
«وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ وَلَوْ يَرَى ٱلَّذِينَ ظَلَمُوٓا۟ إِذْ يَرَوْنَ ٱلْعَذَابَ أَنَّ ٱلْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلْعَذَابِ» (بقره/۱۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از مردم کسانیاند که بهجای خدا همتایانی میگیرند و آنان را چون دوستیِ خدا دوست میدارند؛ و کسانی که ایمان آوردهاند دوستیشان برای خدا شدیدتر است. و اگر کسانی که ستم کردند عذاب را ببینند، درمییابند که نیرو همه از آنِ خداست و خدا سختکیفر است.
پس خلق برای خداست و عیسی هم به اذن خدا خالق است. عزت همه برای خداست و برای رسول و مؤمنین هم هست. قوت همه برای خداست و به بنده هم قوت داده میشود. شهادت هم همین قاعده را دارد. شهادت غیر، شعاع شهادت خداست؛ نه رقیب آن و نه لغو آن.
کار اجتهادی در قرآن و حلقهٔ مفقودهٔ شهادت انسان کامل
اینجا دو ذرهٔ دیگر از این بحث شهادت مطرح میشود: شهادت خدا و شهادت ملائکه. ببینید حتی اگر این آیهٔ پایانی سورهٔ رعد را که محل بحث بود نداشتیم، کارهای اجتهادی در قرآن سبک کار خودش را دارد. نمیخواهم بگویم اگر بعضی آیات نبود فرقی نمیکرد؛ فرق میکرد. ولی مطلب اگر گاهی دست آدم باشد، مطلب را بداند، مقامات را بشناسد، بعضی وقتها با یک کار اجتهادی میشود درآورد.
شأن ملائکه شأنی است که اینها در مقابل مقام انسان کامل ساجدند. مقام انسان در مقابل مقام او ساجدند. اگر چنین شأنی کلاً در کل قرآن تأمین میشود، وقتی میگویی شاهد بر رسالت پیامبر — شاهد بر اینکه پیامبر رسولالله شده — این شاهدان خدا و ملائکهاند، آنوقت وقتی بالا و پایینش را داری میگویی یک حلقهٔ مستحکم وسط هست؛ آنان هم شاهدند. این کارهای اجتهادی را در قرآن ببینید. حتی اگر آیه نداشته باشیم، این کارها به صورت اجتهادی میشود انجام داد. دست باز است برای اینکه آدم مطلب را بفهمد. مطلب را که فهمید، آن موقع شروع کند در آیات بیفتد و عبارات را مشخص کند.
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِـَٔادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَٱسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (بقره/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید، سجده کردند مگر ابلیس؛ سرباز زد و تکبر ورزید و از کافران شد.
وقتی از اضلاع شهادت سخن گفتی — شهادتی که شهادت خداست، شهادتی که شهادت ملائکه است — و انسان کاملی تعریف کردی که مسجود ملائکه است، در مقامات قرآنی اینجا دیگر دست باز است. دیگر آزادیم. در مرتبهٔ شهادت یک حلقهٔ مفقوده این وسط هست و آن شهادت انسان کامل است. شهادت انسانهای کامل. شهادت مؤمنینی که سطحشان از ملائکه بالاتر است. مخلصینی که سطحشان آنجاست. حالا هرکه هست. میخواهم بگویم این کارهای اجتهادی در قرآن ممکن است. لذا سورهٔ رعد آن موقع حلقهٔ واسطهای میان این شهادت خدا و این شهادت ملائکه را مطرح میکند؛ و آن شهادتِ «وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» است: کسی که نزدش علم کتاب است.
البته خوب است اینجور حرکتهای دینی به سمع و نظر کسانی که اهل این معانیاند گفته شود. گاهی اوقات در کتب عرفانی بحثی انجام شده که طرف مطلب دستش نیست و آیه را جابهجا میچسباند.
هشدار در اجتهاد نادرست: چسباندن فجر به بیّنه
مثلاً گفتهاند بحث «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ» را بردار و به «ذَٰلِكَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ» بچسبان. نفوس راضی و مرضی را اینطور بخوان: وارد بندگانم شو، وارد بهشتم شو؛ «ذلك لمن خشي ربه». طرف مطلب دستش نیست. میگوید نگاه کنید قرآن هم بلد نیست. این «ذَٰلِكَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ» مال انتهای سورهٔ بیّنه است. آنجا دارد «رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذَٰلِكَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ». این آمده استفاده کرده و گفته «رَاضِیَةً مَّرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبَادِی وَادْخُلِی جَنَّتِی ذَٰلِكَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ». میگوید ببین حالت را دارد تحریف میکند. اینها متدرج در آیاتاند دیگر؛ شوخی است؟ فکر میکنی اینها قرآن نخواندهاند.
«جَزَآؤُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ جَنَّٰتُ عَدْنٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدًا رَّضِىَ ٱللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا۟ عَنْهُ ذَٰلِكَ لِمَنْ خَشِىَ رَبَّهُۥ» (بیّنه/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پاداششان نزد پروردگارشان باغهای جاودانی است که از زیر آن نهرها روان است؛ در آن جاودانهاند. خدا از آنان خشنود است و آنان از او خشنودند. این برای کسی است که از پروردگارش پروا داشته باشد.
«يَٰٓأَيَّتُهَا ٱلنَّفْسُ ٱلْمُطْمَئِنَّةُ ٱرْجِعِىٓ إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً فَٱدْخُلِى فِى عِبَٰدِى وَٱدْخُلِى جَنَّتِى» (فجر/۲۷–۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفس آرمیده، به سوی پروردگارت بازگرد خشنود و خدا از تو خشنود؛ پس در میان بندگانم درآی و در بهشتم درآی.
بعد میآید مقامی به نام مقامات نهاییِ خشیت توضیح میدهد. از وسط این دو آیه یک مقاماتی از خشیت درست میکند. خب یک مقام خشیت این است که آدمها از خدا بترسند؛ یک مقام خشوع. اینطور نیست که حالا آدم در هر مرتبه بگوید همه هم در همین مرتبهاند. آن کسی که در مقام جمع قرار گرفته، فانی شده، حالاتی به این سبک به بعضی از اهل معنا دست میدهد. میبیند همهچیز از دست خودش است؛ همهچیز از خودش منتشی است و همهچیز خودش است. آقای کشمیری برایشان اتفاق افتاده؛ در حرم موسی بن جعفر علیهالسلام برای یکی از علما اتفاق افتاده. میبیند همهچیز از خودش منتشی است. آن خشیت در آن مقام چه میشود؟ آنجا به التجاء میافتد در حرم موسی بن جعفر که من که میدانم اینها نیست؛ من که میدانم من عبدم، تو ربی؛ من اینها را که خبر دارم. دقیقاً میزند به مقامهای بالاتر و میرود در مقامی که فاصله را نگه دارد. این میشود خشیت در مرتبهٔ انتهایی. مال آن نفوس مطمئنه است.
یعنی آن نفس مطمئنهای که در عین اطمینان است و آن اطمینانی که نه با شک جمع میشود بلکه با علم جمع میشود. چون بعضی از اطمینانها پیشزمینهاش شک است؛ بعضی از اطمینانها — اطمینانهای ابراهیمی — پیشزمینهاش علم است. پس این اطمینان و آن اطمینان فرق دارد.
اطمینانی که در حضرت ابراهیم میخواهد ایجاد شود، اگر موانع را رعایت نکنی، یکدفعه اطمینان حضرت ابراهیم میشود یک اطمینان سطح پایین که گفته من میخواهم ببینم تو خالقی یا نیستی. حال آنکه قرآن چه میگوید؟
«وَإِذْ قَالَ إِبْرَٰهِـۧمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِى قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ ٱلطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ ٱجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ٱدْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَٱعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» (بقره/۲۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم گفت: «پروردگارا، به من نشان ده چگونه مردگان را زنده میکنی.» فرمود: «مگر ایمان نیاوردهای؟» گفت: «چرا؛ ولی تا دلم آرام گیرد.» فرمود: «پس چهار پرنده برگیر و پارهپارهشان کن، سپس بر هر کوهی پارهای از آنها بنه؛ آنگاه بخوانشان تا شتابان نزدت آیند؛ و بدان که خدا عزیزِ حکیم است.»
«أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِی». این «لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِی» بعد از «أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَىٰ» است. یک ایمان در ابعاد ابراهیمی هست؛ ایمان ابراهیم وجود دارد. بعدش میگوید حالا میخواهم در مرتبهٔ اطمینان باشم. خب این یک اطمینان است. یک اطمینان هم کسانی هستند که شک دارند و میخواهند مطمئن شوند. این هم یک اطمینان است. آن نفوسی که در مرتبهٔ اطمینان قرار دارند — «یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ» که ارجاع مییابد به ربّش — آنان راضیة مرضیهاند. راضیة مرضیة. نه «رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ». آن فعل است، این اسم است. آنان که راضیة مرضیهاند ایناناند.
میبینید کسی که به صورت اجتهادی وارد شود ممکن است تکلیف قضیه را متفاوت اعلام کند. آیه را بگیرد، مقام خشیت را بگیرد، در ناحیهٔ دیگر یک مقام خشیت دیگر درست کند. اینها میشود کارهای اجتهادی در قرآن. چون انجام نشده و تفاسیر هم چنین چیزی ندارند آدم بیگانه است. فکر میکند دستش در این آیه محدود است؛ دستش در پوست گردو است. البته اینطور نیست. وقتی اضلاع شهادت را شناختی و انسان کامل را مسجود ملائکه دیدی، حلقهٔ مفقوده روشن میشود. سورهٔ رعد همان حلقه را میگذارد وسط: «وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ».
نظیر آیه در سورهٔ هود: شاهدِ از او
یک نظیر هم این آیه دارد. نظیر این آیه را در سورهٔ مبارکهٔ هود ببینید؛ آیهٔ هفده، صفحهٔ دویست و بیست و سه. باز وقتی راجع به رسالت پیامبر تردیدهایی میشود، در بالای صفحه اگر ببینید معلوم میشود این شهادت خدا آرامآرام به چه میخواهد بخورد. میگوید:
«أَمْ يَقُولُونَ ٱفْتَرَىٰهُ قُلْ فَأْتُوا۟ بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِۦ مُفْتَرَيَٰتٍ وَٱدْعُوا۟ مَنِ ٱسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (هود/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا میگویند آن را بافته است. بگو: «پس ده سورهٔ برساخته مانند آن بیاورید، و هرکه را جز خدا میتوانید بخوانید، اگر راست میگویید.»
میگوید از این ده تا از این چیزهایی که ما بافتیم — مگر شما نمیگویید ما اینها را بافتیم؟ حالا شما ده تا از این بافتنیها را ببافید. یک موقع هم گفتهاند قرآن را اگر از طرف خدا نیامده، شما قرآن بیاورید. بعد میگفتند اینها را شما بافتید. خب شما ببافید. ده تا از این سورههایی که ما بافتیم حالا شما ببافید.
یک امّی درسنخوانده در مقابل اینهمه احبار و راهبان یهود و دانشمندان مسیحیت. به عمق تاریخ. آیات قرآن نشان میدهد که این قرآن برای عمق تاریخ است. خود قرآن این را گفته. گفته این قرآن آمده تا با این قرآن انذار شوید و هرکه این قرآن به دستش رسید. یعنی عمق تاریخ. یعنی همینطور بکش تا هرکه این قرآن به دستش رسید؛ تمام قرآن زنده است در مآل.
«قُلْ أَىُّ شَىْءٍ أَكْبَرُ شَهَٰدَةً قُلِ ٱللَّهُ شَهِيدٌۢ بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ وَأُوحِىَ إِلَىَّ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانُ لِأُنذِرَكُم بِهِۦ وَمَنۢ بَلَغَ أَئِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ ٱللَّهِ ءَالِهَةً أُخْرَىٰ قُل لَّآ أَشْهَدُ قُلْ إِنَّمَا هُوَ إِلَٰهٌ وَٰحِدٌ وَإِنَّنِى بَرِىٓءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ» (انعام/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: «چه چیزی از جهت گواهی بزرگتر است؟» بگو: «خدا میان من و شما گواه است. و این قرآن به من وحی شده تا شما را و هرکه را که به او برسد بدان بیم دهم.» …
«فَإِلَّمْ يَسْتَجِيبُوا۟ لَكُمْ فَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّمَآ أُنزِلَ بِعِلْمِ ٱللَّهِ وَأَن لَّآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ فَهَلْ أَنتُم مُّسْلِمُونَ» (هود/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر شما را پاسخ ندادند، بدانید که آن تنها به علم خدا فروفرستاده شده و اینکه معبودی جز او نیست؛ پس آیا گردن مینهید؟
«أَفَمَن كَانَ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِۦ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ وَمِن قَبْلِهِۦ كِتَٰبُ مُوسَىٰٓ إِمَامًا وَرَحْمَةً أُو۟لَٰٓئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِۦ وَمَن يَكْفُرْ بِهِۦ مِنَ ٱلْأَحْزَابِ فَٱلنَّارُ مَوْعِدُهُۥ فَلَا تَكُ فِى مِرْيَةٍ مِّنْهُ إِنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يُؤْمِنُونَ» (هود/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که از پروردگارش بر حجّتی روشن است و شاهدی از او در پیاش میآید، و پیش از آن کتاب موسی امام و رحمت بوده، [با کسی که دروغ میبافد برابر است]؟ آنان به آن ایمان میآورند. و هرکه از احزاب به آن کفر ورزد آتش وعدهگاه اوست. پس از آن در تردید مباش؛ آن حق است از پروردگارت، ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند.
این «وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ» نظیر همان «وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» است. شهادت خدا هست؛ شهادت ملائکه هست؛ و شاهدی از خودِ او در پیاش میآید. حلقهٔ وسط همینجاست.
تحدّی قرآن در عمق تاریخ
ده تا از اینهایی که شما میگویید ما بافتیم، حالا شما ببافید. شما هم از این تحدّیها بکنید؛ خجالت نکشید. جدی. به پشتوانهٔ همین تحدّیهای قرآن تحدّی کنید. نیست. نیست. نهتنها قرآن نیست، نهجالبلاغه هم نیست. ما خودمان باختیم که رو آوردیم به این چیزها.
جلسهٔ سهشنبه عرض شد. میگفتند چرا تربیت اینطور شده؟ گفتم یک موقع تربیت ما با نهجالبلاغه بود؛ با کلمات امیرالمؤمنین ما را تربیت میکردند. یک موقع الان با آنتونی رابینز میخواهند تربیت کنند. خب این کجا، آن کجا؟ اصلاً شما یک دانه عثمان بن حنیف را میگذاشتی جلو آدم، به هم میریخت ما را. حالا این کجا، این حرفها کجا؟ نوری در آن حرفها نیست. ما خودباختهایم. فکر میکنیم شرق و غرب عالم علم صحیح دارد.
«شَرْقًا وَغَرْبًا لَا يَجِدَانِ عِلْمًا صَحِيحًا إِلَّا شَيْئًا خَرَجَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِ الْبَيْتِ» (روایت منسوب به اهلبیت علیهمالسلام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شرق و غرب عالم را بگردید؛ علم درستی نمییابید مگر چیزی که از نزد اهلبیت بیرون آمده باشد.
شما شرق و غرب عالم را برو نگاه کن. الان شرق و غرب عالم را نمیتوانی یکجا نگاه کنی؛ ثمرهاش در کتابهایشان هست. این شرق و غرب عالم را برو ببین علم صحیح میبینی یا در کتاب اهلبیت؟ هرچه هم از آن چیزهایی که خوب گفته باشند میبینی به اندازهٔ سه تا کلام قصار امیرالمؤمنین است؛ تازه از سطح پایینهای کلمات قصار.
وقتی میخواهیم با آنتونی رابینز و تعالیم اوشو و فلان تربیت کنیم، آن موقع میبینید تربیت نمیشود. آن موقع در دبیرستان با نهجالبلاغه ما را تربیت میکردند، با نهجالبلاغه. واقعاً هم گوینده و مخاطب قائل به نهجالبلاغه بودند. نهجالبلاغه میخواندند، میخواندند و توضیح میدادند؛ واقعاً تأثیر میکرد آن کلمات. حالا داریم یک کار دیگر میکنیم.
این تحدّی را شما هم بکنید. خب شما بگویید اول خودتان بدانید قرآن چیست. آخه طرف خودش نمیداند قرآن چیست. خودتان بدانید قرآن چیست. بعد بیایید از این ده تا بافتنی که در این زمان بافته شده بردارید. ببینید میآورند یا نه. ببینید این حرفها در مقابل این حرفها، این عمق مطلب، اینی که دنیا و آخرت را به هم وصل کند، در اینجا چطور است و در آن تعالیم دیگر چطور است. این میشود که کمی از این ده تا را بردار بگو.
یک موقع هم میگوید مثل این باید بشود: یک سوره بردار بیاور. یک دانه سوره بردار بیاور که شبیه این سوره باشد و معادل این سورهها باشد؛ سورههایی که ما میگوییم؛ که یک پیام معرفتی کامل بدهد. این تحدّی در عمق تاریخ هنوز جواب داده نشده.
«وَإِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا فَأْتُوا۟ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِۦ وَٱدْعُوا۟ شُهَدَآءَكُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر در آنچه بر بندهٔ خود فروفرستادهایم در تردیدید، سورهای مانند آن بیاورید و گواهان خود را جز خدا فراخوانید، اگر راست میگویید.
«أَمْ يَقُولُونَ ٱفْتَرَىٰهُ قُلْ فَأْتُوا۟ بِسُورَةٍ مِّثْلِهِۦ وَٱدْعُوا۟ مَنِ ٱسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (یونس/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا میگویند آن را بافته است. بگو: «پس سورهای مانند آن بیاورید و هرکه را جز خدا میتوانید بخوانید، اگر راست میگویید.»
آمدهاند بیاورند معادلش. کسانی هم که اهل قرآن نبودند و اهمیت قرآن را نمیفهمیدند خودشان حتی قائل به «صَرفه» شدند. صرفه که در کلام ما راه پیدا کرد. صرفه یعنی گفتند میشود آورد، ولی هر موقع طرف اراده کند که بیاورد خدا حالش را میگیرد؛ وگرنه آوردنی هست. ولی هر موقع کسی بخواهد این تحدّی را جواب بدهد، خدا یکجور منصرفش میکند یا کاری میکند که چیز بیربطی درآید. بحث این نیست.
بحث این است که این کتاب به شما میگوید شما عمرتان نمیفهمیدید؛ نه به شما، به پیامبر شما همین را میگوید: «وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُن تَعْلَمُ». اصلاً در پیامبر این چیز نبود که بخواهد چنین مطالبهای بردارد بیاورد.
«وَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُۥ لَهَمَّت طَّآئِفَةٌ مِّنْهُمْ أَن يُضِلُّوكَ وَمَا يُضِلُّونَ إِلَّآ أَنفُسَهُمْ وَمَا يَضُرُّونَكَ مِن شَىْءٍ وَأَنزَلَ ٱللَّهُ عَلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُن تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا» (نساء/۱۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر فضل خدا و رحمتش بر تو نبود، گروهی از آنان آهنگ آن داشتند که تو را گمراه کنند؛ و جز خود را گمراه نمیکنند و به تو هیچ زیانی نمیرسانند. و خدا بر تو کتاب و حکمت فروفرستاد و آنچه را نمیدانستی به تو آموخت؛ و فضل خدا بر تو بزرگ است.
تحدّی در این هم هست که از جانب خدا بیاورید. نهجالبلاغه را کلماتش را بررسی کنیم: تمام خصوصیاتی که شما میگویید قرآن دارد، ندارد. نه، باز هم ندارد. یعنی معجزه هست آن هم برای خودش؛ ولی قرآن نیست. قرآن برای همین است. خود امیرالمؤمنین استدلالاتش با قرآن است. کلمات نهجالبلاغه قابل مقایسه نیست با کلمات قرآن. هم حیطهٔ کلمات قابل مقایسه نیست، هم زبان قابل مقایسه نیست.
شما نگاه کنید قرآن زبانهای خاصی به کار برده که اینها نه در کلمات امیرالمؤمنین هست نه در هیچجا. یکی از معجزگونهبودنِ خودِ بحث قرآن، مفردات و محتوا نیست اصلاً؛ نوع اتخاذ زبان است. بحثهای باطنیِ باطنی در قرآن شده، بحثهای ظهوریِ ظهوری در قرآن شده؛ ظهورش با بطنش سازگار است و ظهورش در لایهای حرکت کرده که فریبنده نیست. ولی همین این در مناجات فریبنده است. با اینکه مناجاتها معجزهاند. مناجاتها معجزهاند. اینی که عرض میکنم حالِ جوابِ سؤال است. در یک لایه ببینید.
زبان قرآن و فریب لایهٔ مناجات
شما ببینید در مناجاتها وقتی حرکت فقط در مناجات باشد، یک موقع هم — فکر کنم همین جلسه یا جلسهٔ پیش — گفتم لبهای خدا را نکشید زیاد. گفتم لبهای خدا را خیلی نکشید. در مناجاتهایی که وارد میشوید حتی ممکن است فریب بخورید. به خاطر اینکه یک لایه از کار را دارید میبینید و آن لایه رفاقت است. بروید در ابوحمزه ببینید. وقتی دارید با خدا صحبت میکنید، دقیقاً این حرف را نروید همینطور نفهمیده نقل کنید. اینجا کلاس است. چون کلاس است، عدهای دو سال، سه سال، چهار سال آمدهاند کلاس. اگر نفهمیدید، بگذارید برای بعدالامکان تا بعداً بفهمید.
در مناجات ابوحمزه به خدا میگویید: این گناههایی که میکنم، نه به خاطر اینکه تو اخفی بودی؛ «بَلْ إِنَّكَ یَا رَبِّ خَیْرُ السَّاتِرِینَ». به خاطر اینکه تو خیر الساترینی.
«إِلَهِي لَمْ أَعْصِكَ حِينَ عَصَيْتُكَ وَأَنَا بِرُبُوبِيَّتِكَ جَاحِدٌ وَلَا بِأَمْرِكَ مُسْتَخِفٌّ وَلَا لِعُقُوبَتِكَ مُتَعَرِّضٌ وَلَكِنْ خَطِيئَةٌ عَرَضَتْ وَسَوَّلَتْ لِي نَفْسِي وَغَلَبَنِي هَوَايَ وَأَعَانَنِي عَلَيْهَا شِقْوَتِي وَغَرَّنِي سِتْرُكَ الْمُرْخَى عَلَيَّ» (دعای ابوحمزه ثمالی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، آنگاه که نافرمانیات کردم منکر ربوبیتت نبودم و فرمانت را سبک نگرفتم و خود را در معرض کیفرت ننهادم؛ ولی خطایی پیش آمد و نفسم بیاراست و هوام چیره شد و شقاوتم یاری کرد و پردهٔ پوشانندهات که بر من افکنده بود فریبم داد.
«وَيُجَرِّئُنِي عَلَى مَعْصِيَتِكَ حِلْمُكَ عَنِّي وَيَدْعُونِي إِلَى قِلَّةِ الْحَيَاءِ سِتْرُكَ عَلَيَّ وَيُسْرِعُنِي إِلَى التَّوَثُّبِ عَلَى مَحَارِمِكَ مَعْرِفَتِي بِسَعَةِ رَحْمَتِكَ» (دعای ابوحمزه ثمالی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بردباریات دربارهٔ من مرا بر نافرمانیات دلیر میکند؛ و پردهپوشیات بر من مرا به کمحیایی میخواند؛ و شناخت من از وسعت رحمتت مرا به جهیدن بر حرامهایت میشتاباند.
توجه به بعضی از اسماء الهی خودش توجهی است که آدم را به سمت گناه میبرد. اگر زیاد توجه کنید که «یَا رَبِّ خَیْرَ السَّاتِرِینَ»، همین توجه کار خودش را میکند. «وَ تَسْتُرُ ذَنْبًا کُنْتُ أُخْفِیهِ فَلَکَ الْحَمْدُ». میدانی چه چیز مرا انداخت در معصیت تو؟ یک اسم تو: حلم. «حِلْمُکَ عَنِّی» این مرا پرت کرد در معصیت. میدانی من چرا بیحیایم؟ چه چیز مرا دعوت به بیحیایی کرد؟ «سِتْرُکَ عَلَیَّ». اینکه تو ستّاری. این خودش عامل بیحیایی من است. سرعت پیدا کردم به سمت چنگانداختن به محارمت. چه چیز مرا اسراع کرد؟ معرفتی به سعهٔ رحمتت. این علم که میدانستم تو سعهٔ رحمت داری، خودش چیز است. این حرف کاملاً جدی است.
لبهای خدا را زیاد نکشید. تمام توجهتان را به آن اسماء مناجاتی ندهید. چون در آن اسماء مناجاتی اگر کسی قرآن نخواند و فقط مناجات بخواند دچار اختلاف میشود. اینها معجزهٔ قرآن است؛ معجزهٔ بیان قرآن.
در همین دعا به خدا میگویید: «وَبِالْیَقِینِ أَقْطَعُ». من یقین دارم که اگر حکم تو به عذاب جاحدین و قضای تو به خلود معاندین نبود، آتش را سراسر سرد و سلامت میکردی.
«وَبِالْيَقِينِ أَقْطَعُ لَوْلَا مَا حَكَمْتَ بِهِ مِنْ تَعْذِيبِ جَاحِدِيكَ وَقَضَيْتَ بِهِ مِنْ إِخْلَادِ مُعَانِدِيكَ لَجَعَلْتَ النَّارَ كُلَّهَا بَرْدًا وَسَلَامًا» (دعای ابوحمزه ثمالی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و با یقین میبُرم که اگر حکم تو به عذاب منکرانت و قضای تو به جاودانساختن ستیزندگان با تو نبود، آتش را سراسر سرد و سلامت میکردی.
میبینید این چه میپاشاند همهچیز را. یعنی دارید میگویید اگر اخلاقِ معاند نبود و جاهل نبود، من یقین دارم تو جهنم نداشتی. این یعنی جهنم مخصوص منکرین و معاندین است؛ نه مخصوص مؤمنینِ فاسق. اصلاً برای ما نیست. محتوای این حرف را دقت کنید. یعنی جهنم اصلاً مال ما نیست. پس تمام. این صاف و روشن داکیومنت است. اصلاً جهنم برای ماها نیست چون ما که منکر نیستیم. نهایتاً گناه میکنیم. ما مؤمنِ فاسقیم. معاند هم که نیستیم. پس جهنم مال ما نیست. تمام شد و رفت.
این فضا، فضای مناجات است. وقتی در فضای قرآن حرکت میکنید میبینید قرآن به شدت خطکشی دارد. در لایههای روحیاش کاملاً خطکشیشده حرف میزند. میگوید اینها اینطور میکنند، آنها آنطورند؛ اینها منافقاند، مؤمناند، کافرند، مشرکاند، اهل کتاباند. میآیی جهنم، جهنم، قیر، سیخ، نمیدانم اینطور است فلان. وقتی در فضای قرآن قرار بگیرید تربیتتان را بدهید دست قرآن.
همین بحثی که ما خلف در وعده نداریم ولی خلف در وعید داریم، قرآن مطرح میکند. ولی در چه پردهای؟ در پردههایی مطرح میکند که پرِ قاری قرآن را نمیکند. یعنی شما از اول قرآن که بخوانید هیچموقع تهش را اینطور نمیفهمید که بگویید خیلی خب اصلاً اینطور است دیگر. ولی همین را در مناجات میخوانید، میبینید با زبان کاملاً صریحی بحث این است که بابا اصلاً تمام است جهنم. این فضا را در مناجات میبینید.
حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمودند من برای شیعهام از برزخش میترسم؛ ولی قیامت با ما شفاعت میکند. پس در مورد جهنم و برای مؤمنینِ شیعه همهمان مطمئن شدیم؟ حالا ببینید این مقدار معرفت به سعهٔ رحمت، آدم را پر نمیکند نسبت به حریمگیری، نسبت به خشیت، نسبت به تقوا، نسبت به خوف از خدا؟ ما که میگوییم خب دیگر تمام شد، جهنمی اصلاً برای ما نیست.
در برزخ خیلی سخت است. آن عذابهای قیامت در برزخ هم هست. تازه وقتی میگویی مناجات هم یک بحث است. در همین مناجات میگوید «لَجَعَلْتَ النَّارَ»؛ نار یعنی کل نار. نار یعنی نار برزخ هم. یعنی چه؟ ما را در برزخ اینهمه بسوزانند، بعد تازه آنجا چه کنند؟ اینهمه حدفاصل ما را نگه دارند و بسوزانند، بعد در قیامت کبرا چنین اتفاقی بیفتد؛ این وسط بالاخره پس چه؟ بیانی که حضرت امیر در این مناجات دارد این است که من یقین دارم جهنم ما نداریم. میخواهم عرض کنم به قرآن اهمیت بدهید.
خطر عارفشدنِ بیخطکشی و زبان اصلی قرآن
یک چیزی که خطر عارفشدن است همین است. یکی از خطرات عارفشدن این است که خطکشیها برداشته میشود. در کتاب عرفا میبینید کاملاً بیخطکشی برخورد میکنند. همه خوب، همهچیز جالب، فلان. اصلاً همه در یک کاسهاند. میآیید قرآن میخوانید میبینید زبان این نیست.
اگر شدید قرآنشناسِ عارف — «تَوَلَّاكُمْ وَحَسُنَ أُولَٰئِكَ رَفِيقًا» — میشوید مثل آن یگانهٔ دهر، حضرت امام. در حاشیهٔ فصوصش همان فقیه را میبینید یک چیزی دارد مینویسد. از عمق مراتب عرفانی خودش خبر میدهد. آنجا میگوید همان فقیهی که اجرای حدود میکند: انبیا اصلاً عمرشان نمیتوانند اجرای حدود بکنند. چرا؟ میگوید انبیا به این دلیل نمیتوانند اجرای حدود بکنند که عالم را جلوهٔ خدا میبینند. وقتی به این بزنی، اگر به خودت معامله نکنی، به یک نبی معامله کن که وقتی به این چیز بزند دارد به خدا میزند. اصلاً نمیتواند بزند. و اگر اجرای حدود میکند ببین دیگر چیست: به مقام فرق بعد الجمع رسیده که میتواند اصلاً این کار را بکند. یک موقع داریم به خودمان معامله میکنیم ما هم اجرای حدود میکنیم، انبیا هم اجرای حدود میکنند. ولی نبی که اجرای حدود میکند کجا، آدم بیمعرفت که اجرای حدود میکند کجا. همان فقیهی که قرآنشناس است و خطکشیها را دارد، حالا در حاشیهٔ فصوصش هم اینطور مینویسد.
میخواهم خدمتتان عرض کنم قرآن آن زبان اصلی داستان است. اعتقاداتتان را از قرآن بگیرید، حریمها را از قرآن بگیرید. بعداً مجازید که با خدا در مناجات، در دعا، اینطور حرف بزنید. اینطور عاشقانه و با این سبک با خدا در مناجات حرف بزنید. ولی نه کسی که هیچی به هیچی است و همینطور آمده به خدا میگوید میدانی چیست؟ زیر سر خودت است.
اینها را قرآن هم دارد. همینها را قرآن دارد:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَٰنُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ ٱلْكَرِيمِ» (انفطار/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، چه چیز تو را به پروردگارِ کریمت مغرور کرد؟
ای انسان چه چیز تو را فریب داد به پروردگار کریم؟ جواب را در خودِ سؤال گذاشته: تو کریم. چون تو کریمی من فریب کرم تو را خوردم. یعنی اسم کریم خودش فریبندگی دارد. فریب اسماء و کید اسماء. اسماء همهاش این است. خدا بالاخره خیرالماکرین است. خدا اهل کید است، اهل مکر است. این خدای خیرالماکرین در اسمائش یک سری کید در متن اسماء وجود دارد. اگر آدم توجه به آن اسماء بکند…
«وَمَكَرُوا۟ وَمَكَرَ ٱللَّهُ وَٱللَّهُ خَيْرُ ٱلْمَٰكِرِينَ» (آلعمران/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نیرنگ زدند و خدا نیرنگ کرد؛ و خدا بهترین نیرنگکنندگان است.
حالا ببینید همان حرفی که خلف در وعید خدا میکند — و نهتنها میکند بلکه باید بکند. خلف در وعید. نه بحث جواز خلف در وعید، بلکه وجود خلف در وعید. همین را قرآن دارد. همین حرف را قرآن دارد. نهتنها جواز خلف در وعید که جائز است خدا ما را به جهنم نبرد و جائز است آنقدری که گفته عذاب نکند، بلکه واجب است که این کار را بکند. این به قرآن است. منتها در لایههایی این حرف را زده که اگر بخواهی تفسیر بطنی بکنی معلوم میشود. یعنی دست خدا را میشود در قرآن رو کرد؛ ولی ظهور اولیاش این نیست. اینها معجزات حرفزدن قرآناند.
وعدهٔ صدق در احقاف: قبول احسن اعمال و تجاوز از سیئات
بیایید سورهٔ احقاف، آیهٔ شانزدهم. صفحهٔ پانصد و چهار. خدا میخواهد بگوید ما از سیئات میگذریم.
«أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ نَتَقَبَّلُ عَنْهُمْ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا۟ وَنَتَجَاوَزُ عَن سَيِّـَٔاتِهِمْ فِىٓ أَصْحَٰبِ ٱلْجَنَّةِ وَعْدَ ٱلصِّدْقِ ٱلَّذِى كَانُوا۟ يُوعَدُونَ» (احقاف/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینان کسانیاند که نیکوترین آنچه را کردهاند از آنان میپذیریم و از بدیهایشان درمیگذریم؛ در زمرهٔ اهل بهشتاند. وعدهٔ راستی که وعده داده میشدند.
اولاً ما ازشان قبول میکنیم. چه را قبول میکنیم؟ «أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا». آن کارهایی که انجام دادهاند، گندهترینش را ازشان قبول میکنیم. یعنی درشتها را. میگویند درشتها را سوا کن؛ این درشتها را سوا میکنیم برایش. «وَنَتَجَاوَزُ عَن سَیِّئَاتِهِمْ فِی أَصْحَابِ الْجَنَّةِ». نه، از سیئاتشان هم میگذریم؛ در میانهٔ اهل بهشت قرارشان میدهیم.
حالا اینی که گفتم «وَعْدَ الصِّدْقِ الَّذِی كَانُوا يُوعَدُونَ». این خودش وعده است که من باید انجام بدهم و اگر انجام ندهم میشود خلاف وعده. نمیشود خلاف وعید. یعنی من اگر این چیزی را که گفتم انجام ندهم، خلاف وعده شدهام نه خلاف وعید. «أُولَٰئِكَ» مال همان کسانی است که در حقیقت گناهکارند. ترجمهاش سخت است خیلی، این «فِی أَصْحَابِ الْجَنَّةِ». یعنی گناهش را میبخشد و میبردش تو بهشت. یک سری آدمهای خوبِ گناهکار. آدمهای خوبِ گناهکار را میگوید اعمالشان را ازشان قبول میکنیم. یک سری سیئات باز از اینها هست؛ از این سیئات میگذریم. بعد این هم وعده است. «وَعْدَ الصِّدْقِ». اگر وعده است خلاف وعده نمیکنیم. یعنی چه؟ یعنی هیچی دیگر.
این حرف را به صورت لایه در قرآن از این حرفها میزند. منتها متأسفانه شما بهعنوان قاری قرآن هیچوقت احساس نمیکنید. کاملاً احساسات خطکشیشده میکنید. حکایت این دنیا و حکایت آن روز قیامت را از هم جدا میکنید. لذا برای همین است هی میگویند جهنم تقسیم نکنید. نگویید کی به جهنم. ما کاری به جهنم نداریم. ما کاری به اینجا داریم که حق و باطل مسیرش باید مشخص شود. حق و باطل. حالا کی قرار است برود جهنم، کی قرار نیست برود جهنم، به ما ربطی ندارد.
اینها را ببینید. اینها حرفهایی است که قرآن معجزه است و کسی نمیتواند بیاورد؛ حتی معصوم هم نمیتواند این زبان را بیاورد. باید به محتوای قرآن آدم آگاه باشد تا بتواند تحدّی کند.
تحدّی را به مشرکین میکردند نه به مؤمنین. کسانی که قرآن را میفهمیدند در گوششان را میگرفتند تا نشنوند؛ گوش که وا میشد همان و ایمان همان. تحدّی وقتی معنا دارد که با محتوا آشنا باشی — نه اینکه کل قرآن را فهمیده باشی؛ کل را پیامبر و معصومین میفهمند — بلکه تا حدی با این کتاب آشنا شده باشی. بیست و سه سال از جنگ و صلح و روابط بینالملل تا باطنیترین مسائل گفته شده؛ هرکدام افتاده دست گروهی و زیرش ماندهاند. مسائل بطنی افتاده دست عرفا و حیرتزده شدهاند. امام به گورباچف به فصوص تحدّی کرد؛ اصل حرف محیالدین این است که بروید ببینید در قرآن چقدر است.
تا محتوا روشن نباشد جرئت تحدّی کم است. ولی ندا باقی میماند: یک دانه بیاورید. ادعاکنندگان تا همین الان هم میآیند؛ در کویت چاپ شد. قرآن را بگذار کنارش بخوان. سند رسواییاش همان اول است: هنوز نیامده ایراد ادبی میخورد. محتوایش سر به ته نمیخورد؛ لایههایش در حد روزنامهٔ زرد است. یک طرف دونده با سرعت نور است، یک طرف کسی با عصا. فاصلهٔ صدمثانیه نیست.
ارجاع آیات به یکدیگر و زبان بهظاهر متناقض قرآن
ما اگر این آیات را به همدیگر ارجاع میدهیم و هی عمق پیدا میکند، مال عظمت قرآن است اتفاقاً. اینکه آیات ارجاع پیدا میکند و عمق پیدا میکند مال این است که قرآن در ششصد صفحه میخواهد همهٔ حرف را بزند. بعد شما مجبورید هی آیات را به هم ارجاع بدهید، از ارجاع آیات به همدیگر هی نکته بگیرید.
یک موقع زبان اصلاً یکجور انتخاب شده. بعضی میگفتند در بحث تنظیم انبیا هم که آن موقع داشتیم: اگر اینها انسان کاملاند، اگر اهل معصیت نیستند، چرا قرآن اینقدر به پر و پای اینها پیچیده؟ خب این زبان قرآن است. زبان قرآن این است که شما جایگاه اینها را با خدا قاطی نکنید. وقتی قرآن میخوانید حواستان باشد اینها خدا نیستند. لذا جایی که اصلاً اینها گناه نکردهاند، یعنی اصلاً منطقهٔ گناه نیست، خدا اسم عصیان میگذارد روش. میگوید «وَعَصَىٰٓ ءَادَمُ رَبَّهُۥ فَغَوَىٰ». میگوید عصیان کرد. واقعاً اصلاً منطقهاش — تازه که بعدش هبوط کرد در زمین — اصلاً منطقهٔ تکلیف نیست. لذا این زبان قرآن است.
«فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْءَٰتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ ٱلْجَنَّةِ وَعَصَىٰٓ ءَادَمُ رَبَّهُۥ فَغَوَىٰ» (طه/۱۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از آن خوردند و برهنگیشان بر آنان آشکار شد و شروع کردند از برگ بهشت بر خود میچیدند؛ و آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و به بیراهه رفت.
شما این را که میبینید هی ما به همدیگر ارجاع میدهیم، هی مطلب عمیقتر میشود، عمیقتر میشود، عمیقتر میشود، به خاطر این است. همین الآن بحث عظمت را که میگویی، یک جا میگوید عظمت مال خداست، یک جا میگوید مال اینها هست. یک نفر ظاهری بخواهد نگاه کند میگوید این که پر و پا چیست؟ نه بابا اینطور نیست. اگر یک مورد باشد میگویند قاطی ریخته به همدیگر. یک نفر اینقدر متناقض حرف نمیزند که بردارد بگوید این همه مال خداست، بعد در دو آیه پشت سر هم بگوید:
«مَّآ أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ وَأَرْسَلْنَٰكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًا» (نساء/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه از نیکی به تو رسد از خداست و آنچه از بدی به تو رسد از خود توست. و تو را برای مردم به رسالت فرستادیم؛ و خدا گواه بس است.
«أَيْنَمَا تَكُونُوا۟ يُدْرِككُّمُ ٱلْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِى بُرُوجٍ مُّشَيَّدَةٍ وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا۟ هَٰذِهِۦ مِنْ عِندِ ٱللَّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا۟ هَٰذِهِۦ مِنْ عِندِكَ قُلْ كُلٌّ مِّنْ عِندِ ٱللَّهِ فَمَالِ هَٰٓؤُلَآءِ ٱلْقَوْمِ لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا» (نساء/۷۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرجا باشید مرگ درمییابدتان هرچند در برجهای استوار باشید. و اگر نیکی به آنان رسد گویند این از جانب خداست و اگر بدی رسد گویند این از جانب توست. بگو: «همه از جانب خداست.» پس این قوم را چه شده که نزدیک نیست سخنی را بفهمند؟
«مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ»؛ بعد بگوید «قُلْ كُلٌّ مِّنْ عِندِ اللَّهِ». یک نفر باید خیلی بیربط باشد که در دو آیه پشت سر هم تفکیک بکند، بعد آیهٔ بعدش بگوید همهاش هم مال این است. یعنی آنقدر لوازم حرف خودش را نداند که وقتی تفکیک میکند ثنویت دارد، وقتی تفکیک نمیکند یعنی واحد است.
بعد شما در یک جا نیست که. اول قرآن را میبینید، وسط قرآن را میبینید، آخر قرآن را میبینید، اینور قرآن را میبینید، در مسائل مختلف قرآن، در صفات مختلف قرآن میبینید. اینها را یواشیواش ببینید اگر کسی عناد نداشته باشد — کما اینکه حتی بچهٔ دانشجوی فکلی دانشگاه میآید این را بهعنوان سؤال مطرح میکند، بهعنوان اشکال مطرح نمیکند. یک وقتی میآید میگوید خب اینجا چرا اینطور گفتند بعد آنجا اینطور گفتند؛ نکتهاش یعنی بهطور کل جمع شدهها، چون یک مورد که ندیده.
این که میگویم قرآن تربیت میکند، قرآن موجد است، معجزهٔ خودش را نشان میدهد.
قرآن و طهارت قلب؛ ثمره در پوشش
ما یک دانشجویی داریم الان این ترم در دانشگاه، به شدت قرتی. واقعاً عجیب است. یک دانشجوی دختر، خیلی عجیبوغریب. ما کلاً زجر میکشیم از ارتباط با بهخصوص دخترهای این مدلی. پسرها قابل تحملاند ولی دخترهای این مدلی… گفتم فقط ما میتوانیم دعوامان را یکجور حل کنیم. حل دعوا این است که شما قرآن بخوان. گفت باشد. الان به جزء پنجشش رسیده، حجابش تغییر کرده. یک وضعیت آشفتهای آمده بود سر کلاس که اصلاً خیلی عجیبوغریب بود. حالا تمام حجابش را درست کرد و هدبند زد؛ تمام موهایش را برد پشت هدبند. و همینطور دارد هی میگوید: اِ حالا این قرآن چرا اینجوری؟ اِ اینش چرا اینجوری؟ این معرفت را میخواهد به ما بدهد. دارد هی پرواز میکند با قرآن. این حل دعواست. شما بنشین قرآن بخوان.
بارها و بارها این بحث شده بود که اگر سورههای نور و احزاب و اینهایی که در قرآن هست حذف شود از تو قرآن، احتیاج به بحث عفاف و حیا و فلان نیست. قرآن طهارت قلب میآورد. چون قرآن طهارت قلب میآورد، ثمرات خودش را هم میگذارد؛ در پوشش و اینها ثمرات میگذارد و میگذاشت و میگذارد. واقعاً هم اینطور است.
«قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا۟ مِنْ أَبْصَٰرِهِمْ وَيَحْفَظُوا۟ فُرُوجَهُمْ ذَٰلِكَ أَزْكَىٰ لَهُمْ إِنَّ ٱللَّهَ خَبِيرٌۢ بِمَا يَصْنَعُونَ» (نور/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به مردان مؤمن بگو دیدگان خویش را فرو دارند و دامان خود را حفظ کنند؛ این برایشان پاکیزهتر است. خدا به آنچه میکنند آگاه است.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ قُل لِّأَزْوَٰجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَآءِ ٱلْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِن جَلَٰبِيبِهِنَّ ذَٰلِكَ أَدْنَىٰٓ أَن يُعْرَفْنَ فَلَا يُؤْذَيْنَ وَكَانَ ٱللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا» (احزاب/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، به همسرانت و دخترانت و زنان مؤمنان بگو پوششهایشان را بر خود فروتر گیرند؛ این نزدیکتر است به آنکه شناخته شوند و آزار نبینند. و خدا آمرزندهٔ مهربان است.
این را به یکی از خانمهایی که کانادا بود گفتیم. گفت از کجا گفتید؟ گفتم از قرآن. قرآن هر موقع حجاب میگوید از طهارت قلب میگوید. گفت اتفاقاً در کانادا هم همین تجربه را داشتیم: هرکه رابطهاش با خدا درست میشود در پوشش اثر میگذارد؛ با اینکه آنجا اصلاً مفهوم آستینِ حلقهای و آستین بلند نبود. به محض طهارت قلب خودش میفهمد چه کار باید بکند.
ما در فضای ابری راه میرویم. این چه کتابی است؟ نه خواندهایم، نه تعمق، نه عمل. نسبت ما به قرآن این است که متوجه نیستیم. فاصلهٔ قرآن با مدعیانِ معادل، فاصلهٔ دونده با سرعت نور است با کسی که عصا زیر بغل دارد.
چشمهٔ غدیر و «إن أصبح ماؤكم غوراً»
حالا این آیه ماند و میخواهم از سرورمان، از مادهٔ اهلبیت، استفاده کنیم. فقط جهت اینکه روایتی هم خوانده باشم که اهمیت و عظمت این روز معلوم شود؛ این روایت را در مسجد غدیر خم خوانده بودم. اهمیت امروز اساساً به این نیست که بعضیها هی میخواهند مقام حضرت صدّیقه را پایین بیاورند. میگویند مدافع شوهر. این نیست. این اصلاً اهمیت ندارد اینقدر دفاع از شوهر. تمام اتفاقی که افتاد مال دفاع از ولایت بود، نه دفاع از شوهر. روایتی بخوانم که ما واقعاً گاهی اصل را گم کردهایم. سر فروع با همدیگر جنگ و جدال داریم. این فروع برای ما خیلی اهمیتش از آن اصل رفته بالاتر.
«قُلْ أَرَءَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَآؤُكُمْ غَوْرًا فَمَن يَأْتِيكُم بِمَآءٍ مَّعِينٍۭ» (ملک/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: «به من خبر دهید اگر آب شما فرو رود، چه کسی برایتان آب روان میآورد؟»
یک موقعی هست یکدفعه سیستم جمع میشود. خدا با کسی قوموخویش نیست. علی را که خانهنشین کرد دیگر وای به حال بقیه. یکدفعه میبینید ولایت را اینطور جمع میکنند؛ ولایت در معنای حکومتش. در همان اقسام ولایتی که عرض کردیم: نه ولاء نصرت، نه ولاء محبت، بلکه ولاء حکومت. آن را وقتی مردم نخواهند جمع میکند. جمع میکند ما بایستیم «أَخْرَانَا دَبَرًا وَبَرًّا»؛ بیابانگرد شویم، بیاباننشین. فکر میکنیم ساختمانهای بالا مال ماست و ما بیابانگردیم. آن مسیری که اینها تعیین کردند و تأمین کردند، آخرش با حرکاتی متزلزل میشود همان مسیر.
غدیر رفت سوراخ شد رفت پایین؛ از زمان غیبت امام زمان و بعد از نواب خاص آن دوره، این مسیر رفت پایین. بعد از هزار و خردهای سال یک دور دیگر این چشمه زد بالا. زمان ما. همان مسیر، همان راه و همان سیستم. آن موقع ما سر سفرهٔ همان حرفها نشستهایم. حواسمان نیست. «إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُكُمْ غَوْرًا»؛ یک دور دیگر چشمه زد بالا. حجاب معاصرت ما را گرفته. ما نمیدانیم امام که بود. چون همعصرش بودیم فکر میکنیم امام هم بود که اتفاق نیفتاده.
روایت مفضّل: لیست خرید امام و کبوتربازان کوفه
این را از رجال کشی، صفحهٔ سیصد و بیست و شش، ذیل عنوان مفضّل عرض میکنم. مفضّل از شیعیان خاص است دیگر. توحید مفضّل معروف است و آدم معروفی است. در کوفه بوده و با یک سری کبوترباز و آدم لاتوپوت میگشته. جعفر، از آن عالم و شاعر دان اهلبیت. یک سری رفقای لاتوپوت و کبوترباز داشته.
کوفیها یک سریشان میبینند مقامات آقا شاید مخدوش شود از اینکه دارد با چهار تا کبوترباز میچرخد. بعضیها خیلی نظر دارند سر این چیزها. نامه مینویسند به امام صادق علیهالسلام که شما یک نامه بنویسید به این مفضّل یک خرده دست از این کارها بردارد، با اینها نگردد. میگویند «إِنَّهُ الْمُفَضَّلُ يُجَالِسُ شُذَّاذَ أَصْحَابِ الْحَمَامِ»؛ با کبوتربازها و شُذّاذ — یعنی لاتها — میچرخد. یک نامه بنویس که با اینها نشستوبرخاست نکند.
حضرت نامه را مینویسد، مهر و موم میکنند، میدهند دست یک سری شاخ از شاخ اصحاب. مثل زراره، محمد بن مسلم، عبدالله بن بکیر، ابوبصیر، حُجر بن زائد. یعنی پنج نفر را میدهند؛ نامه را دست این پنج نفر که اینها دیگر گندههای اصحاباند پیش امام صادق علیهالسلام. مهر و موم میکنند میدهند دست اینها میگویند شما ببرید بدهید به مفضّل.
اینها میدهند به مفضّل و مفضّل باز میکند و شروع میکند به خواندن نامه. «فَإِذَا فِيهِ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ اشْتَرِ كَذَا وَكَذَا وَاشْتَرِ كَذَا». امام لیست خرید داده. امام به جای اینکه به مفضّل بگوید چه نکند، یک لیست خرید داده گفته این اموال را از اینها بخر. و هیچی از آن قضیه نگفته. بعد اینها تعجب میکنند دیگر: آقا این نامه چیست؟ چه ربطی به موضوع داشت؟ یکییکی نامه را همینطور میگیرند میخوانند. دارند نامه را دور میزنند ببینند این نامه چیست مثلاً.
بالاخره کوتاه میآیند. مفضّل برمیگردد به اینها میگوید حالا امام لیست خرید داده، چه کار کنیم؟ میگویند این مال عظیمی است؛ باید بنشینیم نظر کنیم و جمع کنیم و حمل کنیم؛ نمیرسیم مگر با مرکبها، بعد در سایهٔ آن نظر کنیم. خلاصهاش این است که ما یک سری دپارتمان تشکیل بدهیم. دپارتمان مالی، انجمنهای مالی. روی این پروژه کار کنیم، محتوایش دربیاید، مالش حساب شود، بعد چند تا جلسه با خود برگزار کنیم ببینیم این چطور است. بعدش تصمیم میگیریم چه کار کنیم راجع به این لیست خرید.
و ارادهٔ انصراف کردند؛ وقتی میخواستند بروند. زنِ خانه میگوید نه نمیگذارم بروی. ناهار آمدهای ناهار بمان. بایست ناهار. اینها را ناهار نگه میدارد. مفضّل رو میکند به اصحابش که سعایت اینها را کرده بودند؛ آن کبوتربازها را صدا میکند. میآیند. نامهٔ امام را میگذارد وسط. میگوید امام نامه نوشته. لیست خرید داده امام. چه کار میکنی؟ معلوم است چه کار میکنی. درجا میروند بیرون. هنوز ناهار آنها تمام نشده، همهٔ اینها بلند شدهاند پول جمع کردهاند میآورند میریزند جلوی مفضّل. هزار دینار و دو هزار دینار و کمتر و بیشتر؛ هزار و دو هزار دینار و ده هزار درهم. شروع میکنند پول جمع میکنند میریزند جلوی مفضّل. قبل از اینکه آنان غذایشان تمام شود.
مفضّل به آنان میگوید: شما امر میکنید من اینها را از کنار خودم برانم؟ گمان میکنید خدا محتاج نماز و روزهٔ شماست؟ هی به این شاخههای اصحاب میگوید. میگوید خدا محتاج نماز و روزهٔ تو نیست. کار امام را راه بینداز بابا. بار امام را بردار عزیز من. ببین چه زمین مانده بردار. نه اینکه بروی در نماز و روزه کیف و لوازم جمع کنی.
من گاهی اوقات فکر میکنم اگر امام زمان بیاید به ما بگوید برو یک کار بکن، میگوییم من همین یک ترمم مانده بگذار پاس کنم میآیم. این نیست. این تشیع اینها نیست. اصلاً این حرف نیست. یک اصلی دارد و آن ولایت است. این بنمایهٔ تفکر است. آن مسیر ولایت باید در عالم تثبیت شود. این اصل داستان است. وگرنه نماز و روزه و اینها چیست که اینهمه هی میگویند اصلاً قبول نیست بدون… نه قبول فقهی نیست یعنی اصلاً که چه؟ بحث که چه؟ شما ولایت را تأیید کنید. شما زیر پرِ ولایت را بگیرید. زیر بغل امام را بگیرید.
ببینید به خدا ما مسئول میشویم. هی نگویید انشاءالله امیرالمؤمنین، امیرالمؤمنین.
«لَمْ يَزَلْ أَمْرُ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ شَدِيدًا حَتَّى مَاتَ الْأَشْتَرُ» (روایت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کار علی علیهالسلام همواره سخت بود تا مالک اشتر از دنیا رفت.
امیرالمؤمنین وقتی امیرالمؤمنین بود که مالک اشتر بود. امیرالمؤمنین وقتی مالک اشتر نبود، کوک و کور امیرالمؤمنین هم ریخته بود. امیرالمؤمنین هم اینطور — آن امیرالمؤمنین دیگر نبود. یعنی اینطور که زیر بغل ولایت را کسی نگیرد، تأیید ولایت نکند، اینها مسئول این جریانی خواهند بود که الان سر سفرهٔ جریانی نشستهایم که از غدیر راه افتاد و به دست بزرگترین امامزادهٔ این دنیا، آن حضرت امام، رسید. حجاب معاصرت گرفتهمان. ما نمیدانیم امام که بود.
کسی محتاج نماز ما نیست ولی مسیر ولایت محتاج این است که ما زیر بغلش را بگیریم. اگر ما نگیریم، میخورد زمین. قضیه میخورد زمین.
امام صادق دارند بزرگترین تعریض را به خود کسانی میزنند که واقعاً زراره و محمد بن مسلماند؛ کم آدمهایی نیستند اینها. دارند به اینها میگویند حواستان را جمع کنید. اینها دارند آن کار را انجام میدهند. اینها یاران ما هستند. یک موقع هم راجع به موازنهٔ مالک و کمیل با شما راجع به این قضیه صحبت کردم.
انشاءالله خدا ما را شاکر نعمتهایی که داده و آن بزرگترین نعمت بگرداند. این نماز، روضه، در حکومت طاغوت بشود نماز روضه است؛ در حکومت یاغوت هم باشد نماز روضه است. این سنگ، این حج، در زمان طاغوتش بشود حج، زمان یاغوتش هم بشود حج. فرقی نمیکند. آن حج حج است، آن نماز نماز است، روزه هم همانطور است. همهاینها همانطور که قبلاً هست بوده و هست و خواهد بود و چیزی نیست. چیزی نیست. اینها در این محور است که چیزی هست؛ وگرنه از این محور بکنیدش همانطور که خودشان گفتهاند چیزی نیست. خیلی دلخوش نکنید با این حرفها. کبوترباز باشید ولی این کبوترباز. کبوتربازهای اینجوری. برای امام کار بکنید. شاکر این نعمت باشید.
روضهٔ شهادت صدّیقهٔ طاهره: دفاع از ولایت نه از شوهر
خدا انشاءالله به عظمت این روز توفیقاتش را برای ما روزافزون کند. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَىٰ آبَائِهِ فِي هَٰذِهِ السَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيًّا وَحَافِظًا وَقَائِدًا وَنَاصِرًا وَدَلِيلًا وَعَيْنًا حَتَّىٰ تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا.
یا ابن الحسن، لا ترک الله فی مصیبة امک فاطمة الزهراء. امیرالمؤمنین با آن روحیات صلب و خشن — معروف است صلابت امیر — یک جملهٔ رسولالله میآید و آدم را خونی میکند. یا زهرا. یا زهرا. یا زهرا.
السلام علیکم یا اهل بیت النبوة. خود مهدی فاطمه فرمود الگوی حسنهٔ من دختر رسولالله است. چقدر آقا برای گناهان ما اشک میریزند و توبه میکنند.
اسماء میگوید شاید همین روز بود، شنیدم بیبی دو عالم زیر لب مناجات میکند: الهی به حق کسانی که مرا به پیامبریِ پدر برگزیدی، و به گریهٔ فرزندانم در مفارقت من، فرع و شیعهٔ من و شیعهٔ فطرت مرا یاری کن؛ از گناه شیعهٔ من بگذر، از گناهان شیعهٔ فرزندانم درگذر.
صدا زد علی جان، آقای من. سالها از تو خردم. حدود نه سال زحمت میدهی. چند خط وصیت دارم. دیگر زهرا تو را حلال کن. امیرالمؤمنین فرمود: «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ». علی آمادهٔ پذیرش مرگ زهرا شده. همین که میبیند وصیت میکند، دید ابر اشک پهنای صورتشان را گرفت. امیرالمؤمنین شروع کردند گریه کردن. از چشمان امیرالمؤمنین اشکها فرو میریخت به بدنشان. اشک غریب شفاست. اشک مظلوم شفاست.
امروز صدا زد بچهها را. زینب و قمر را از شانه دست گرفت. موهای زینب را شانه کرد؛ روز آخر بود. گیسوی فرزندان را شانه کرد. فرمود دیگر مرا در خانهٔ خود مگذارید. آقای اهل مدینه، دیگر از این جهالت راحت بخوابید. دیگر کسی نیاید به علی بگوید صدای گریهٔ زنها آسایش ما را به هم زده.
فرمود اسماء آب بیاور وضو بسازم؛ لباس تازه و عطر بیاور. هنگام پرواز رسیده. دستور داد آن کافور بهشتی که جبرئیل برای بابام آورد، آن سهمی که برای من گذاشتند، بیاور. کافور را بالای سر بستر گذاشت. فرمود ساعتی دراز میکشم؛ لحظاتی بیا صدا بزن. اگر جواب ندادم اول برو مسجد علی را صدا بزن.
اسماء میگوید دراز کشید و فقط چادر را روی صورتشان ریختم. کنار انتظار کشیدم. بعد لحظاتی افتادم بالای سر خانم صدا زدم یا فاطمه جان؛ جوابی نگفت. نشستم کنار بیبی دعا کردم. چرا کنار رفتم؟ صدا زدم یا بنت رسولالله؛ جواب نگفت. صدا زدم ای دختر کسی که به معراج رفت؛ جواب نگفت. ای مادر حسین؛ جواب نگفت. دستور بیبی بود بلند شدم از خانه بیایم بیرون. تا بازار را دیدم بهانهٔ روزه را خلاص کنم. فرستادمشان بروند مسجد علی را صدا بزنند.
در روضه فقط همینقدر بگویم: امیرالمؤمنین سردار خیبر است. تا شنید بیزهرا شده، با صورت میآمد؛ تا سینه چاک. آنان که رفتهاند مدینه میدانند مسجد نزدیک خانهٔ زهراست. روایات میگوید در مسیر کسی بغل علی را گرفته بود. بیش از چهار بار علی به صورت بر زمین میافتد. هر جا نشستی آقا نظرت نظر باشد؛ در بحث ظهور تشییع، فریاد احسان بن زمان ندا سر بده: یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا.
زینب سلاماللهعلیها بشنو. این کشتهٔ طف را بشنو. این سیدالشهدا را بشنو. صبر زهرای اطهر سلاماللهعلیها بشنو.
«إِلَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ وَذَكَرُوا۟ ٱللَّهَ كَثِيرًا وَٱنتَصَرُوا۟ مِنۢ بَعْدِ مَا ظُلِمُوا۟ وَسَيَعْلَمُ ٱلَّذِينَ ظَلَمُوٓا۟ أَىَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ» (شعراء/۲۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند و خدا را بسیار یاد کردند و پس از آنکه ستم دیدند داد ستاندند. و کسانی که ستم کردند بهزودی خواهند دانست به کدام بازگشتگاه بازمیگردند.
«وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ».
دعا و حسن ختام
خداوندا حال بشری ما را به حال بندگی بدل کن. این دلهای تشنه را با حیا و صفا سیراب فرما. خداوندا ما را در دنیا و برزخ و قیامت از نام قرآن کریم و از عظمت امام و اوصیا جدا مکن. یدِ منصورشان را بر سر ما بدار. توفیق شهادت در راهت را روزی کن.
خداوندا ما را شاکر بزرگترین نعمتت — نعمت ولایت — بگردان. قلب نازنین حضرت ولیعصر ارواحنا فداه را از ما راضی دار. در فرجش تعجیل فرما و ما را از یاوران و سربازان خاص رکابش مقرر کن. ثبات قدم و پیوند ما را با مکتب اهلبیت علیهمالسلام تا قیامت مستدام بدار. ما را به وظایف بندگی عالم و عامل بگردان. روح پرفتوح حضرت امام خمینی رحمهالله و تمامی خدمتگزاران راه حق را شاد فرما. مقام معظم رهبری را مؤید و منصور بدار. پدران و مادران ما را از ما راضی کن. تمامی درگذشتگان و ذویالحقوق و معلمان ما را بر خوان احسان امیرالمؤمنین علی علیهالسلام متنعم فرما. مقام شهدا را متعالی بدار و ما را به کاروان شهادت ملحق کن؛ بحق النبی وآله الطاهرین.
السلام علیک یا فاطمة الزهراء. السلام علیک یا بنت رسولالله. یا سیدة نساء العالمین. نتوسل و نستشفع و نتوسل بک عند الله. یا غیاث المستغیثین اشفعی لنا عند الله.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد در جلسهٔ شصتم سلسلهٔ «انسان کامل» (قاسمیان) ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران و مداخلات محیطی تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات از رسم عثمانی منابع معتبر درج شده و روایات و فقرات دعا به همان بخشی که استاد خوانده یا صریحاً بدان ارجاع داده بازسازی شده است. ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده، نه از زبان استاد. بخش Segments پیادهسازی در این فایل نیست.