ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 063
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ شصت‌وسوم از سلسلهٔ درس‌های «انسان کامل» (قاسمیان) است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسش‌وپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانی) درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.

آغاز جلسه و بستن پروندهٔ شاهد

السلام علیکم و رحمة الله. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

جهت شادی ارواح مطهر شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان‌مان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

صفحهٔ دویست‌وپنجاه‌وپنج مصحف، سورهٔ مبارکهٔ رعد. بحثِ «شاهد» را در قرآن تا اندازه‌ای گشوده‌ایم. این جلسه، ان‌شاءالله، پروندهٔ همین بحث را به‌عنوان جلسهٔ آخرِ کلاس تفسیر می‌بندیم؛ و بعد از امتحان‌ها، در تابستان، اعلام خواهند کرد که کلاس‌ها از نو آغاز می‌شود.

این جلسه پروندهٔ شاهد را می‌بندیم، نه به این معنا که مطلب تمام شده باشد؛ به این معنا که کلاس تفسیر تا بعد از امتحان‌ها و اعلامِ تابستان تعطیل است و همین آیه باید تکیه‌گاهِ جمع‌بندی بماند. آیه‌ای که داشتیم بررسی می‌کردیم همین است:

«وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لَسْتَ مُرْسَلًۭا ۚ قُلْ كَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًۢا بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» (رعد/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که کفر ورزیدند می‌گویند: «تو فرستاده نیستی.» بگو: «خدا میان من و شما گواه بس است، و کسی که علمِ کتاب نزد اوست.»

یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.

کفار می‌گویند تو رسول نیستی. بگو خدا میان من و شما شاهد است؛ کس دیگری هم هست که او هم شاهد است: «وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ»؛ کسی که علمِ کتاب نزد اوست.


شهادت در مقام تأدیه، نه تحمل

عرض کردیم که این شاهد، شهادت در مقامِ تحملِ شهادت نیست؛ همان شهادتی است که تأدیهٔ شهادت است، یعنی ادای شهادت. خدا چگونه می‌خواهد در مقام تأدیه بایستد و شهادت بدهد؟ این همان بیانی بود که پیش‌تر گشوده شد.

این‌ها می‌گفتند فلان معجزه را بیاور، بهمان معجزه را بیاور. این آقا هم به آن سبک نمی‌آورد. بعد می‌گفتند خب اصل رسالتِ تو باطل است؛ ما اصلاً تو را به‌عنوان رسول قبول نداریم. اگر قرار باشد رسول بیاید و بگوید «خدا شاهد است که من رسولم»، این چیزی نیست که به‌تنهایی خصومت را فیصله دهد. خصومت این است که طرف می‌گوید تو رسول نیستی؛ تو بگویی چرا هستم، به دلیل اینکه خدا می‌داند. خب این‌ها یک عمر می‌گویند خدا نمی‌داند؛ یا می‌گویند خدا چیزی که هست می‌داند، چیزی که نیست که خدا نمی‌داند. لذا این خصومت را حل نمی‌کند که بگویند تازه برو به مردم بگو. معلوم است آیه در مقامِ اعتراض و احتجاج است. اگر در مقام احتجاج است، نمی‌شود که بگویی «خدا که می‌داند من هستم»؛ این فایده ندارد. باید شهادتی در ظرفِ ادای شهادت باشد؛ شهادتی که در صحنهٔ واقعی دیده شود، نه فقط در علمِ غیبِ الهی که منکر اصلاً به آن تن نمی‌دهد.

یک نوع از شهادت‌هایی را که خدا مطرح می‌کند، شهادتِ خودش در مقام تأدیه است: شهادت بر رسالت، و شهادت بر وحدانیت، هر دو در ظرف ادای شهادت. خدا چگونه در صحنهٔ واقعی شهادت می‌دهد بر اینکه قرآن از اوست و پیامبر رسول است؟ خدا چگونه در ظرف ادای شهادت بر وحدانیتِ خودش و اینکه قائم به قسط است شهادت می‌دهد؟


شهادت سه‌ضلعی توحید در آل‌عمران

در سورهٔ مبارکهٔ آل‌عمران یک شهادت سه‌ضلعی مطرح شد که یادتان هست:

«شَهِدَ ٱللَّهُ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَأُو۟لُوا۟ ٱلْعِلْمِ قَآئِمًۢا بِٱلْقِسْطِ ۚ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ» (آل‌عمران/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا گواهی داد که معبودی جز او نیست، و فرشتگان و صاحبان دانش [نیز گواهی دادند]، در حالی که او به داد برپاست؛ معبودی جز او نیست، شکست‌ناپذیرِ حکیم.

یک: «شَهِدَ ٱللَّهُ»؛ دو: «وَٱلْمَلَٰٓئِكَةُ»؛ سه: «وَأُو۟لُوا۟ ٱلْعِلْمِ»؛ و این وحدانیت بر قوامِ قسط است: «قَآئِمًۢا بِٱلْقِسْطِ». خدا می‌خواهد این را شهادت بدهد. شهادتِ خدا بر رسول‌بودن هم از همین سنخ است: وقتی قرآنی بیاید به‌صورت معجزه‌آسا که کسی نتواند آن را مخدوش کند، این می‌شود شهادت بر رسالت. این نوعِ شهادتِ خدا بر رسالت است؛ نه فقط اینکه خدا بر همهٔ اعمال شاهد است — که آن پرواضح است و از این عبارات در قرآن کم نداریم که او بر هر چیز شهید است. یک‌وقت شما می‌گویید «عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ»؛ یک‌وقت در مقام احتجاج می‌خواهد بیاید شهادت بدهد. کی؟ خدا. «كَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًۢا بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ»: خدا در این شهادت کفالت می‌کند. شهادتِ خدا چگونه است؟ همین خودِ قرآن. خودِ قرآن شهادتِ بالفعل است در مقام تأدیه. این شهادت می‌دهد.

کس دیگری هم قرار است شهادت بدهد: «وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ».


هود: بینة، شاهدٌ منه، و کتاب موسی

از این عبارات، قرآن مطلب را در هاله‌ای از ابهام می‌گذارد و مصداق را هم مشخص نمی‌کند. از همین سبک در سورهٔ مبارکهٔ هود ببینید. بعد از اینکه می‌فرماید:

«أَمْ يَقُولُونَ ٱفْتَرَىٰهُ ۖ قُلْ فَأْتُوا۟ بِعَشْرِ سُوَرٍۢ مِّثْلِهِۦ مُفْتَرَيَٰتٍۢ وَٱدْعُوا۟ مَنِ ٱسْتَطَعْتُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (هود/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا می‌گویند: «آن را بافته است.» بگو: «پس ده سورهٔ برساخته مانند آن بیاورید، و هر که را جز خدا می‌توانید فراخوانید، اگر راست می‌گویید.»

پایین‌تر می‌شود:

«أَفَمَن كَانَ عَلَىٰ بَيِّنَةٍۢ مِّن رَّبِّهِۦ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌۭ مِّنْهُ وَمِن قَبْلِهِۦ كِتَٰبُ مُوسَىٰٓ إِمَامًۭا وَرَحْمَةً ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِۦ ۚ وَمَن يَكْفُرْ بِهِۦ مِنَ ٱلْأَحْزَابِ فَٱلنَّارُ مَوْعِدُهُۥ ۚ فَلَا تَكُ فِى مِرْيَةٍۢ مِّنْهُ ۚ إِنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يُؤْمِنُونَ» (هود/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که بر حجّتی روشن از پروردگار خویش است و شاهدی از جانب او از پی‌اش می‌آید، و پیش از آن کتاب موسی امام و رحمت بوده، [مانند کسی است که چنین نیست]؟ آنان به آن ایمان می‌آورند؛ و هر کس از احزاب به آن کفر ورزد، آتش وعده‌گاه اوست. پس در آن تردید مدار؛ که آن حق است از پروردگارت، ولی بیشتر مردم ایمان نمی‌آورند.

حالا آن کسی که بر بینه‌ای از جانب پروردگارش سوار است و حرکت می‌کند، یک شاهد هم دارد: «شَاهِدٌۭ مِّنْهُ». تنوینِ وحدت است: شاهدی از او، شاهدی از جانب او. این شاهد «يَتْلُوهُ»: دقیقاً دنبالِ او حرکت می‌کند و دارد شهادت می‌دهد. و از پیش از آن هم کتاب موسی به‌عنوان امام و رحمت؛ همین است که قرآن بسیاری از احکام را می‌گوید همان‌گونه که در تورات و انجیل بود. این تورات به‌عنوان امام الکتب. و «فَلَا تَكُ فِى مِرْيَةٍۢ مِّنْهُ ۚ إِنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّكَ». به هر حال این عبارات به سبک مبهم گفته می‌شود. این «شَاهِدٌۭ مِّنْهُ» که قرار است بیاید شهادت بدهد، همان «وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» است که در مقام احتجاج طرحش می‌کند: این باید بیاید شهادت بدهد. این شهادتِ رسالت است.


نساء: خدا و ملائکه شاهد نزول

مطلبی هم جلسهٔ پیش عرض کردیم. آیهٔ «لَّٰكِنِ ٱللَّهُ يَشْهَدُ» در سورهٔ مبارکهٔ نساء، آیهٔ صدوشصت‌وشش، صفحهٔ صد و چهار. در مسئلهٔ شهادت و رسالت دو ضلع دیگر را اینجا طرح می‌کند. آنجا که شما سه ضلع داشتید، دو ضلعش اینجا طرح می‌شود؛ دو ضلعش هم در سورهٔ رعد: خدا و «مَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ»؛ اینجا خدا و ملائکه.

از آیهٔ پیش‌ترش نگاه کنید:

«رُّسُلًۭا مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلَّا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى ٱللَّهِ حُجَّةٌۢ بَعْدَ ٱلرُّسُلِ ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًۭا» (نساء/۱۶۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرستادگانی مژده‌دهنده و بیم‌دهنده، تا پس از رسولان برای مردم بر خدا حجّتی نباشد؛ و خدا همواره شکست‌ناپذیرِ حکیم است.

«لَّٰكِنِ ٱللَّهُ يَشْهَدُ بِمَآ أَنزَلَ إِلَيْكَ ۖ أَنزَلَهُۥ بِعِلْمِهِۦ ۖ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةُ يَشْهَدُونَ ۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًا» (نساء/۱۶۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما خدا به آنچه بر تو فروفرستاده گواهی می‌دهد؛ آن را به علم خویش فروفرستاد؛ و فرشتگان [نیز] گواهی می‌دهند؛ و خدا گواه بس است.

خدا شاهد است به آنچه بر تو نازل شده؛ ملائکه هم شاهدند؛ و «وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًا». کفایت می‌کند شهادتِ خدا؛ آن شهادتِ کبرایی که وجود دارد به هر جهت شهادتِ خداست. هرچه شهادتی هست، هرچه عزتی هست، هرچه قدرتی هست، تمام این صفات منتج به خداست؛ نه اینکه شهادتِ آن‌ها لغو باشد.

این بیان، بیانِ کلاسیکی است در قرآن. هرچه صفتِ کمالی و ثبوتی باشد، خدا هم به خودش نسبتش می‌دهد و کفایتش را به خودش نسبت می‌دهد، و از آن طرف زندگی را به بقیه نسبت می‌دهد. عزت را ببینید همین است: عزت همه برای خداست، و عزت برای رسول و مؤمنین هم هست. قوت همه برای خداست، و از آن طرف «زِدْنَا قُوَّةً» و قوت برای شما هم هست. خلق همین است: خدا خالق کل شیء است، بعد عیسی هم خالق است. شهادت هم همین است. اگر شهادتی هست که بقیه هم می‌دهند، این‌ها همه شعاعی از شهادتِ خداست. این به این معنا نیست که حالا شهادتِ ملائکه لغو شد چون خدا شهادت می‌دهد و کفایت می‌کند.

پس اگر به‌صورت اجتهادی بخواهید بررسی کنید، وقتی شهادتِ خدا را دارید و شهادتِ ملائکه را دارید، این میان شهادتِ کسانی که شأن‌شان بالاتر از شأن ملائکه است حتماً هست. اصلاً فرض کنید آن پیامبر است؛ شهادتِ این را دارید. شأن ملائکه شأنی است که این‌ها ساجدند در مقابلِ مقامِ انسان کامل. اگر چنین شأنی در کل قرآن تأمین می‌شود، وقتی می‌گویید شاهد بر رسالتِ پیغمبر خدا و ملائکه‌اند، بالا و پایین را که دارید یک حلقهٔ مفقوده وسط هست: آنان هم شاهدند. این کارهای اجتهادی را در قرآن ببینید؛ حتی اگر آیه نداشتیم، گاهی با شناختِ مقامات می‌شد درآورد. مطلب را که فهمیدید آن‌وقت می‌افتید در آیات و عبارات را مشخص می‌کنید. حلقهٔ میانیِ میان شهادتِ خدا و شهادتِ ملائکه، شهادتِ انسان کامل است؛ شهادتِ مؤمنینی که سطح‌شان از ملائکه بالاتر است؛ مخلصینی که در آن مقام‌اند. سورهٔ رعد همان حلقهٔ واسطه را با «وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» پر می‌کند. دست در این آیه در پوستِ گردو نیست؛ وقتی اضلاعِ شهادت را دارید و انسان کاملی تعریف کرده‌اید که مسجودِ ملائکه است، در مقاماتِ قرآنی اینجا دست باز است.


نقد مصداق‌انگاری اهل سنت: عبدالله بن سلام

حالا می‌بینید برادران بزرگوار اهل تسنن آیهٔ «وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» را به علمای اهل کتاب زده‌اند. می‌گویند شاهد بر رسالتِ پیامبر خداست، و علمای اهل کتاب. یکی از افرادِ یهود که در مدینه بوده — تفاسیر اسمش را نوشته‌اند: عبدالله بن سلام اگر اشتباه نکنم — یهودی بوده و مسلمان شده؛ عالمِ یهودی بوده و می‌توانسته به این معنا شهادت بدهد.

راجع به این شاهد، گیر آوردن در قرآن کم نیست. شواهد قرآنی زیادی دارد که این‌ها پیغمبر را خوب می‌شناختند:

«ٱلَّذِينَ ءَاتَيْنَٰهُمُ ٱلْكِتَٰبَ يَعْرِفُونَهُۥ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَآءَهُمْ ۖ وَإِنَّ فَرِيقًۭا مِّنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ ٱلْحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ» (بقره/۱۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که کتابشان داده‌ایم او را می‌شناسند چنان‌که فرزندان خود را می‌شناسند؛ و بی‌گمان گروهی از آنان حق را در حالی که می‌دانند پنهان می‌کنند.

خیلی واضح بوده برایشان. اصلاً حضورِ طایفهٔ یهود در مدینه، استقرارشان در مدینه، به خاطر این بوده که پیشگویان‌شان خبر از رسالتِ رسول خدا می‌دادند که در همین منطقه انجام می‌شود؛ این‌ها آمدند در منطقهٔ مدینه سکنی کردند. کم شاهد برای این حرفِ اهل تسنن نمی‌شود پیدا کرد.

فقط یک نکته وسط مغفول مانده که خیلی آب را می‌ریزد: این سوره و سورهٔ هود هر دو مکی‌اند. اصلاً هیچ مصداقِ آن عبدالله بن سلام هنوز وجود ندارد. سوره مکی است. نمی‌شود در مقامِ اعتراضِ مکه بگوید «يَتْلُوهُ شَاهِدٌۭ مِّنْهُ» — شاهدی از او، از جانب او — و این بخورد به کسی که هنوز نیامده. این‌ها دلیل می‌خواهد.


پیوستگی آیات و نظم تدوینی قرآن

در مسئلهٔ قرآن باید تکلیف خودمان را روشن کنیم. بعضی از مفسرین شیعه قائل به بی‌ربطی‌اند؛ قائل‌اند که آیات به همدیگر ربط ندارند و نظم تدوینی قرآن قرار نیست آیات را به هم ببندد. این نظری است که در میان برخی علمای شیعه طرفدار دارد.

بعضی‌ها اصلاً قائل به ربط نیستند. می‌گویند آیات لزوماً ارتباطی به همدیگر ندارند؛ هر کدام برای خودش آیه‌ای مستقل است. وقتی این را در علوم قرآنی پیگیری کنید می‌بینید جهتِ اصلیِ این حرف ناتوانی در ارتباط پیدا کردن میان آیات بوده است؛ همین ناتوانی مفسر را کشانده به اینکه بگوید اصلاً لزوماً ربطی نیست. به‌خصوص فقراتی از خودِ یک آیه — مثل آیهٔ ولایت در اوایل سورهٔ مائده، یا برخی مواضع سورهٔ احزاب — قضیه را غلیظ‌تر کرده و قائل به بی‌ربطی شده‌اند.

این ذهنیت پاره‌ای از مشکلات را حل می‌کند، ولی مشکلاتِ عدیده‌ای می‌آفریند. با این نمی‌سازد که خودِ پیغمبر ناظر به این بوده که می‌گفتند این آیه‌ای که آمد، این آیه را بگذارید لای فلان آیه و فلان آیه. همین دستورِ جاسازی معلوم می‌کند نظرِ خاصی هست که این آیه باید میان این آیه و آن آیه باشد.

گرچه آنان به این هم پاسخ می‌دهند: می‌گویند دلیل دیگری می‌تواند داشته باشد؛ مثلاً اعجاز لفظی قرآن عهده‌دار این باشد — شماره‌ها، حروف ابجد، نظم صوری. ولی حق این است که وقتی آیات را پیگیری کنید و از فهمِ آیات خودتان را عاجز ندانید، آیات به همدیگر پیوستگیِ خاصی دارند. آیات پیوسته‌اند. این یک مطلب.


آیات مدنی در سورهٔ مکی: شاهدِ مزمل، نه دورِ مصادره

مطلبی که فی‌الجمله درست است این است که آیاتی داریم در سورهٔ مکی که مدنی‌اند. مثل آنچه ابتدا به ذهن می‌آید: آیهٔ پایانیِ سورهٔ طلاق. ولی این اصل نیست در قرآن که در میانه‌های یک سورهٔ مکی، آیه‌ای مدنی آمده باشد؛ به‌خصوص آنجا که بحث‌های اعتقادی به‌صورت پک‌های اعتقادی آمده، خیلی ناظر به این داستان نیست. اگر باشد، دلیل می‌خواهد؛ شاهد می‌خواهد.

سورهٔ مبارکهٔ مزمل، صفحهٔ پانصدوهفتادوچهار، یکی از عجایبِ سور است. پشت سر هم آیاتِ کوتاه، کوتاه، کوتاه — سبک آیات مکیه اصلاً این است. بعد می‌رسید به آیهٔ انتها: یک آیهٔ شش‌هفت‌خطی، به این سبک که به خدا قرض بدهید، صدقه بدهید؛ و «عَلِمَ أَن سَيَكُونُ مِنكُم مَّرْضَىٰ». این سبکِ «به خدا قرض بدهید» سبک آیات مدنیه است. این را می‌شود به‌عنوان شاهد اقامه کرد که آیهٔ پایانیِ سورهٔ مزمل مدنی است:

«إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنَىٰ مِن ثُلُثَىِ ٱلَّيْلِ وَنِصْفَهُۥ وَثُلُثَهُۥ وَطَآئِفَةٌۭ مِّنَ ٱلَّذِينَ مَعَكَ ۚ وَٱللَّهُ يُقَدِّرُ ٱلَّيْلَ وَٱلنَّهَارَ ۚ عَلِمَ أَن لَّن تَحْصُوهُ فَتَابَ عَلَيْكُمْ ۖ فَٱقْرَءُوا۟ مَا تَيَسَّرَ مِنَ ٱلْقُرْءَانِ ۚ عَلِمَ أَن سَيَكُونُ مِنكُم مَّرْضَىٰ ۙ وَءَاخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِى ٱلْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِن فَضْلِ ٱللَّهِ ۙ وَءَاخَرُونَ يُقَٰتِلُونَ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ ۖ فَٱقْرَءُوا۟ مَا تَيَسَّرَ مِنْهُ ۚ وَأَقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتُوا۟ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَقْرِضُوا۟ ٱللَّهَ قَرْضًا حَسَنًۭا ۚ وَمَا تُقَدِّمُوا۟ لِأَنفُسِكُم مِّن خَيْرٍۢ تَجِدُوهُ عِندَ ٱللَّهِ هُوَ خَيْرًۭا وَأَعْظَمَ أَجْرًۭا ۚ وَٱسْتَغْفِرُوا۟ ٱللَّهَ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۢ» (مزمل/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارت می‌داند که تو نزدیک به دوسوم شب و نیمی از آن و یک‌سوم آن را برمی‌خیزی، و گروهی از کسانی که با توأند نیز؛ و خدا شب و روز را اندازه می‌کند. دانست که هرگز آن را شمار نتوانید کرد، پس بر شما بخشود؛ پس آنچه از قرآن میسر است بخوانید. دانست که برخی از شما بیمار خواهند شد، و گروهی دیگر در زمین سفر می‌کنند و از فضل خدا می‌جویند، و گروهی دیگر در راه خدا می‌جنگند؛ پس آنچه از آن میسر است بخوانید، و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و به خدا وامی نیکو دهید؛ و هر خیری برای خود پیش بفرستید آن را نزد خدا بهتر و بزرگ‌پاداش‌تر خواهید یافت؛ و از خدا آمرزش بخواهید، که خدا آمرزندهٔ مهربان است.

اگر در مقام دلیل بگویید این آیهٔ رعد مدنی است به دلیل اینکه «عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» دارد و این علمای اهل کتاب‌اند، این دورِ مصادره است. یعنی قائل شوید آیه‌اش مدنی است؛ چرا مدنی است؟ چون علم الکتاب دارد به این سبک. خب شما علم الکتاب را حل کنید. این سوره، سورهٔ مکیه است و برای مدنی‌بودنِ این آیه دلیلِ چندانی وجود ندارد.

پیغمبر در مقام احتجاج، هم در سورهٔ هود و هم در سورهٔ رعد، می‌گوید کسی هست که علمِ کتاب با اوست و او شاهد بر رسالت است. این سبک را در سوره‌های مدنی به این سبک نمی‌گوید. یک‌وقت هست می‌گوید:

«كُلُّ ٱلطَّعَامِ كَانَ حِلًّۭا لِّبَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ إِلَّا مَا حَرَّمَ إِسْرَٰٓءِيلُ عَلَىٰ نَفْسِهِۦ مِن قَبْلِ أَن تُنَزَّلَ ٱلتَّوْرَىٰةُ ۗ قُلْ فَأْتُوا۟ بِٱلتَّوْرَىٰةِ فَٱتْلُوهَآ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (آل‌عمران/۹۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همهٔ خوراکی‌ها برای فرزندان اسرائیل حلال بود جز آنچه اسرائیل پیش از نزول تورات بر خود حرام کرد. بگو: «پس تورات را بیاورید و آن را بخوانید اگر راست می‌گویید.»

می‌آید تورات را و یهودیان را وسط می‌کشد: آن تورات‌هایی که مخفی کرده‌اید بیاورید بیرون تا معلوم شود کیست کیست. این سبک وقتی مواجهه با یهود است؛ چون در مکه مواجهه‌ای با یهود ندارد، در مدینه که مواجهه دارد خدا به این سبک صحبت می‌کند: بیا وسط ببینیم چیست. آنچه هی مخفی می‌کنی، تحریفِ ابتدایی‌اش همین مخفی‌کردن است. این تورات‌ها حتی در زمان خودِ پیغمبر قابلِ احتجاج بوده‌اند.


اعراف: رسول را در تورات و انجیل می‌یابند

سورهٔ مبارکهٔ اعراف، آیهٔ صدوپنجاه‌وهفت، صفحهٔ صدوهفتاد. وقتی رسول را توضیح می‌دهد مطلبی است که نه فکر کنید فقط ما الان می‌دانیم؛ خودِ این‌ها هم می‌بینند:

«ٱلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ ٱلرَّسُولَ ٱلنَّبِىَّ ٱلْأُمِّىَّ ٱلَّذِى يَجِدُونَهُۥ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِى ٱلتَّوْرَىٰةِ وَٱلْإِنجِيلِ يَأْمُرُهُم بِٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَىٰهُمْ عَنِ ٱلْمُنكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ ٱلطَّيِّبَٰتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ ٱلْخَبَٰٓئِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَٱلْأَغْلَٰلَ ٱلَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ ۚ فَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِهِۦ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَٱتَّبَعُوا۟ ٱلنُّورَ ٱلَّذِىٓ أُنزِلَ مَعَهُۥٓ ۙ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ» (اعراف/۱۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که از این فرستاده، پیامبرِ درس‌نخوانده، پیروی می‌کنند؛ همو که او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته می‌یابند؛ به نیکی فرمانشان می‌دهد و از ناپسند بازشان می‌دارد و پاکیزه‌ها را برایشان حلال و پلیدی‌ها را بر آنان حرام می‌کند و بارِ گران و بندهایی را که بر آنان بوده از دوش‌شان برمی‌دارد. پس کسانی که به او ایمان آوردند و گرامی‌اش داشتند و یاری‌اش کردند و نوری را که با او فروفرستاده شده پیروی کردند، آنان‌اند رستگاران.

«يَجِدُونَهُۥ»: خودشان دارند می‌بینند در توراتِ خودشان که این رسولِ خداست. این دیگر اشاره به «نفر» نمی‌کند به آن سبکِ «وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ». «يَتْلُوهُ شَاهِدٌۭ مِّنْهُ» یک شاهد از جانب خودش دارد که پشت سرش می‌آید. این سبک، سبکِ گفتمانیِ معروفِ قرآن با یهود نیست. «قُلْ فَأْتُوا۟ بِٱلتَّوْرَىٰةِ فَٱتْلُوهَا» یک بحث است؛ «يَعْرِفُونَهُۥ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَآءَهُمْ» یک بحث است — که یهودیان پیغمبر را خیلی خوب می‌شناسند. «وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» یک بحثِ دیگر است. دارد چیز دیگری می‌گوید، در یک سورهٔ مکی.


ابهامِ مصداق و نیاز به مفسّرِ زنده

سبک قرآن گاهی مطلب را در ابهام می‌گذارد. چرا؟ خیلی از مطالب را چرا در این ابهامات می‌گذارد؟ قرآن اصلاً جوری نوشته شده که کسی می‌بایست در زمان نزول به کسِ دیگری مراجعه کند وگرنه چیزی درنمی‌آمد. خیلی وقت‌ها مفهومش چیست، مصداقش چیست — مفهوم نه، مصداق‌ها — قرآن این را می‌گذارد تا این کتاب با کسِ دیگری همزمان باشد؛ مفسّرِ این کتاب باید کسِ دیگری باشد. چیزی که در روایات به شدت سرش اصرار دارند.


نمل: علمٌ من الکتاب و تخت بلقیس

سورهٔ مبارکهٔ نمل، آیهٔ چهل، صفحهٔ سیصدوهشتاد. در داستان معروف حضرت سلیمان و آوردنِ تخت بلقیس:

«قَالَ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمَلَؤُا۟ أَيُّكُمْ يَأْتِينِى بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِى مُسْلِمِينَ» (نمل/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: «ای بزرگان، کدام‌یک از شما تخت او را نزد من می‌آورد پیش از آنکه فرمان‌بردار نزد من آیند؟»

«قَالَ عِفْرِيتٌۭ مِّنَ ٱلْجِنِّ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ ۖ وَإِنِّى عَلَيْهِ لَقَوِىٌّ أَمِينٌۭ» (نمل/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عفریتی از جن گفت: «من آن را نزد تو می‌آورم پیش از آنکه از جای خود برخیزی؛ و من بر آن نیرومندِ امینم.»

«قَالَ ٱلَّذِى عِندَهُۥ عِلْمٌۭ مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ ۚ فَلَمَّا رَءَاهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُۥ قَالَ هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِىٓ ءَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ ۖ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِۦ ۖ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِىٌّۭ كَرِيمٌۭ» (نمل/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن کس که نزد او دانشی از کتاب بود گفت: «من آن را نزد تو می‌آورم پیش از آنکه چشم بر هم زنی.» پس چون آن را نزد خود پایدار دید گفت: «این از فضل پروردگار من است تا بیازمایدم که شکر می‌کنم یا کفران؛ و هر که شکر کند جز این نیست که برای خود شکر می‌کند، و هر که کفران ورزد پس پروردگارم بی‌نیازِ کریم است.»

جنّی می‌گوید من می‌آورم پیش از آنکه از سرِ جایت بلند شوی. کسی هست در کنار سلیمان که «عِندَهُۥ عِلْمٌۭ مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ»: علمی از کتاب دارد. می‌گوید من پیش از آنکه چشمت بر هم بزنی این کار را می‌کنم.

اگر اینجا را مبنا قرار بدهید، معلوم است این کتاب، کتابِ معمول نیست. کتابِ تورات نیست که مثلاً یک مفسرِ خیلی خوب باشد. تازه «عِلْمٌۭ مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ» دارد؛ یعنی بخشی از کتاب. بخش‌هایی از کتبِ پیشین را بلد بودن، این قابلیت‌ها را نمی‌دهد. اما در روایات ما این فضا را کاملاً رویش پافشاری کرده‌اند.


روایات کافی: ما مقصودیم؛ علی اولِ ماست

در کافی، جلد یک، صفحهٔ دویست‌وسی‌ونه:

«قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ: قُلْ كَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ. قَالَ: إِيَّانَا عَنَى، وَعَلِيٌّ أَوَّلُنَا وَأَفْضَلُنَا وَخَيْرُنَا بَعْدَ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ» (کافی، ج ۱، کتاب الحجة)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به امام باقر علیه‌السلام گفتم: [این آیه:] «بگو خدا میان من و شما گواه بس است و کسی که علم کتاب نزد اوست.» فرمود: ما را اراده کرده است؛ و علی اولِ ما و افضلِ ما و خیرِ ما پس از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله است.

تنها مراد در این وسط ماییم. ماییم که این علم و کتاب را داریم و ماییم که شاهد بر رسالتیم. شاهد بر رسالت‌بودن غیر از دانستنِ رسالت است. باید او شهادت بدهد که این رسول‌الله است. شاهدِ رسالت باشد.


جایگاه تعریف می‌شود و بعد پر می‌شود

یک جایگاهی گاهی تعریف می‌شود؛ این جایگاهِ تعریف‌شده بعداً پر می‌شود. خیلی از فضیلت‌هایی که راجع به امیرالمؤمنین است، راجع به مقامِ امامتِ امیرالمؤمنین است: آن جایگاه تعریف می‌شود، آن جایگاه بعد پر می‌شود. جایگاه تعریف‌شده است.

مثل همین جایگاهِ ولایت فقیه. بحث این نیست که بحثِ شخص است. بحثِ جایگاه است. امام خمینی یک نقطه را تعریف می‌کند: یکی خودش به‌عنوان شخصیت؛ یکی همان جایگاهی که تعریف می‌کند. بعد خودش می‌رود. خودش می‌رود اما آن جایگاه باقی می‌ماند.

جایگاه‌های تعریف‌شده خیلی‌وقت‌ها مهم‌تر از حتی خودِ شخص‌اند. از خودِ شخص، جایگاه‌های تعریف‌شده پایگاه قرار می‌گیرند. زبان قاصر است وقتی آدم می‌خواهد راجع به شخصیتی به این عظمت صحبت کند. هرچه کنکاش می‌کنید در روحیات او، در آثار او، در انواعِ عظیمِ کتاب‌های فقهی‌اش، گاهی مظهرِ «یا عالمُ فی دُنوِّهِ و یا دانٍ فی عُلُوِّهِ» است: هم بالاست هم پایین؛ هم فقیه است هم عارف. جمعِ اضداد برای خودش؛ واقعاً جمعِ اضدادِ امام. ولی امام که رفت، جایگاه ماند.

این را با ماجرای رسالت قاطی نکنید. پیغمبر آمد یک سیستم تعریف کرد. آن سیستم را که نفهمیم، خب پیغمبر می‌میرد دیگر؛ وقتی پیغمبر می‌میرد اهمیتِ سیستم هم مشخص نیست. فضیلتِ امیرالمؤمنین که در روایات آمده، یک‌بار به شخص می‌خورد و یک‌بار به مقامِ امامت. آن مقام خالی نمی‌ماند. یک جا روایت می‌گوید این علی ابن ابی‌طالب است؛ یک جا می‌گوید ماییم. تعارض نیست؛ جایگاه پر می‌شود. ولایت فقیه هم از همین سنخ است: امام یک نقطه تعریف کرد، یکی خودش، یکی جایگاه. خودش رفت، جایگاه ماند. اگر جایگاه را به شخص گره بزنید، با رفتنِ شخص همه‌چیز تمام می‌شود؛ و این دقیقاً همان بلایی است که سرِ امت بعد از رسول آمد.


خوف از فتنه و حفظِ جایگاه، نه عصمت‌تراشی

الان تمام حواسم به این است که این قضیه چطور قرار است جمع شود. کاری نکنیم جایگاه لطمه ببیند، جایگاه را تخریب کنیم. هی این جایگاه که از بین برود، آن‌وقت دیگر سیلِ فتنه خیلی‌وقت‌ها بند نمی‌شود.

قلب از دیشب تا حالا همین‌طور می‌زند مثل گنجشک‌هایی که در قفس افتاده‌اند. اصلاً دیگر نمی‌شد خوابید که چه اتفاقاتی از این به بعد ممکن است برای مجموعهٔ نظام بیفتد. شوخی نیست. بعد از سی سال سرِ سفرهٔ این نظام بوده‌ایم؛ این نظامی که حاکم بوده؛ این جریانی که بعد از امام همتِ سیدِ ولایت فقیه را راه انداخت و همان ولایت الله را می‌خواهد پیدا کند با آن ثواب و این‌ها. حالا چه اتفاقی ممکن است برایش بیفتد؟ این در اولویتِ اول است که نظام برایش چه اتفاقی بخواهد بیفتد. یک‌دفعه تبدیل به خیلی چیزها نشود.

نه دفاع است نه انکار. الان فقط ترس است. در این مقام نیستم. خوف. واقعاً خوف کرده‌ام. این جایگاه باید محفوظ بماند. جایگاهِ ولایت فقیه؛ نه اینکه جایگاهِ عصمت به آن بدهیم. بحث عصمت نیست. بحث همان گارانتی‌های خودش است. اگر این جایگاه گارانتی‌هایی برای خودش دارد، وقتی می‌زنیم خراب می‌کنیم، بعدش هم هی نگوییم «جایگاه، جایگاه» و خودِ آدم فلان است. درست است عصمت نیست، ولی خودِ آدمش را هم نباید تخریب کرد. آدمی که در مقام ولایت فقیه ایستاده، مگر می‌توانیم بگوییم این جایگاه، جایگاهِ یک آدمِ عوضی است که قرار گرفته؟ این‌جوری نیست. جایگاه، جایگاهِ رسمیِ تعیین‌شدهٔ دینی است. عصمت هم نیست. ولی به شهادتِ دوست و دشمن، خیر الموجودین الان در این جایگاه قرار گرفته: فقیهی متألّه، آشنا به زمانه، با بردباری، با سابقهٔ درخشان.

این جایگاه را نگذارید تخریب کنید. این واقعاً چیزی است که از امام به ما رسیده: این جایگاه. نه اینکه یک امام را تعریف کنیم که در این موقع مُرد، دیگر آن امام. همین اتفاقات بود که در دوره‌هایی پیغمبر آمد یک سیستم تعریف کرد. آن سیستم را که نفهمیم، خب پیغمبر می‌میرد دیگر. وقتی پیغمبر می‌میرد اهمیتِ سیستم هم مشخص نیست.

نمی‌خواهم بگویم بحث حق و باطل. ترس است؛ نمی‌توانم مخفی کنم. ان‌شاءالله به خیر بگذرد همهٔ اتفاقات. دفاع از کسی یا مرامی هم نیست. ولی این چیزها چیزهایی است که حکومت‌های اسلامی رفته‌رفته به خودشان می‌بینند؛ و اگر از مسیرها منحرف شود، تا حدی می‌شود در مسیرهای انحرافی پا گذاشت و رفت، و با بحرانِ داخلی مواجه می‌شود. ارزیابیِ حکومت‌ها به این سبک نمی‌شود کرد.


حکومت امیرالمؤمنین و معیارهای قضاوت

زمانِ حکومتِ امیرالمؤمنین را دقت کنید. می‌شود به‌عنوان تابلو قاب کرد و نگاه کرد؛ ولی به‌عنوان یک حکومتِ موفق در این قالب‌های مرسوم که ما فکر می‌کنیم، واقعاً نیست. بعد از یک دوره فتوحاتی که اسلام در زمان عمر و عثمان داشت و آن رفاهِ نسبی که حاکم شد — حالا طراحاتی شد، اشرافی شد — به خزانهٔ دولت اسلامی پول‌های هنگفت از فتوحات و مالیات‌های اطراف می‌آمد.

خودتان را در دولتِ امیرالمؤمنین قرار بدهید. واقعاً یک دولتِ غیرموفق است دولتِ امیرالمؤمنین؛ حتی کار به دولت ندارد، یک نظامِ حاکمِ غیرموفق است. به این دلیل که وقتی ورود پیدا می‌کند، در چهار سال و نُه ماه، انرژی را بدجوری از مجموعهٔ اسلام می‌گیرد: انرژی‌های نظامی، اقتصادی، سیاسی. آدم‌ها را تفکیک می‌کند؛ کسانی که متعلق به نظام بودند و مهره‌های اصلیِ پیغمبر بودند مثل طلحة و زبیر، این‌ها را جلوی خودِ نظام قرار می‌دهد. در سه جنگِ نفس‌گیر حتی مجبور می‌شود استقرارِ خودش را در منطقهٔ کوفه به‌عنوان پادگان نظامی بیاورد. مرکزیتِ خلافت را عوض نکرد — همین انتقاد را به معاویه داشت و در نامه به معاویه نوشت که تو چرا مرکزیت را از مدینه برداشتی؟ — بس که مشغول جنگ بود، هیچی؛ در پادگان. چهار سال و نُه ماه هی با این می‌جنگید، با آن می‌جنگید. با کی؟ با کسانی که مهره‌های خودِ نظام‌اند.

اگر در زمان امیرالمؤمنین بودیم، فکر نمی‌کنم بعد از آن دوره قضاوتِ مثبتی راجع به حکومتِ امیرالمؤمنین می‌کردیم. خاک بر دهان‌مان. این دو تا قابلِ مقایسه نیستند؛ فکر نکنید مقایسهٔ دو دولت است. می‌خواهم بگویم معیارهای قضاوت خیلی‌وقت‌ها معیارهایی نیست که… اگر مسیرها منحرف شود، آن توصیه‌هایی که امام می‌کرد — سراغ تجملات، سراغ مادیات، سراغ دنیا نروید — ظاهراً سرنوشتِ تکراری در جریاناتِ حکومت‌های اسلامی است. فقط ان‌شاءالله خدا به خیر بگذراند. خیلی نمی‌دانم کلاً چه بگویم و چگونه قضاوت کنم.


سنت الهیِ تغییر اقوام

ولی اگر همان که در نهج‌البلاغه هست: اگر خلاصه کاری نکنید، خدا با شما نسبتی ندارد. حالِ فرزندانِ اسماعیل را ببینید: با چه عزت و شکوهی بودند؛ وقتی از راه‌ها فاصله گرفتند، گدای بیابان‌شان کرد. مملکتِ بزرگ و عظیمی که تشکیل داده بودند، وقتی از راه‌ها فاصله گرفتند، با کسی نسبتی نداریم. همین.

«لَهُۥ مُعَقِّبَٰتٌۭ مِّنۢ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِۦ يَحْفَظُونَهُۥ مِنْ أَمْرِ ٱللَّهِ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا۟ مَا بِأَنفُسِهِمْ ۗ وَإِذَآ أَرَادَ ٱللَّهُ بِقَوْمٍۢ سُوٓءًۭا فَلَا مَرَدَّ لَهُۥ ۚ وَمَا لَهُم مِّن دُونِهِۦ مِن وَالٍ» (رعد/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او را از پیش رو و از پشت سر تعقیب‌کنندگانی است که او را به امر خدا نگاه می‌دارند. خدا آنچه را با قومی است دگرگون نمی‌کند تا آنکه خود آنچه را در دل‌هایشان است دگرگون کنند؛ و چون خدا برای قومی بدی بخواهد هیچ بازدارنده‌ای برای آن نیست؛ و جز او سرپرستی ندارند.

اصلاً خدا چیزی ندارد که بخواهد اگر ما به سمت کفرانِ نعمت برویم. این آیه برای من همیشه آیه است. آیهٔ صد و چهل‌وهفت نساء. منافقین در درکِ اسفل‌اند مگر کسانی که توبه کنند و اصلاح کنند:

«إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ فِى ٱلدَّرْكِ ٱلْأَسْفَلِ مِنَ ٱلنَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا» (نساء/۱۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منافقان در پایین‌ترین طبقهٔ آتش‌اند و هرگز برای آنان یاوری نخواهی یافت.

«إِلَّا ٱلَّذِينَ تَابُوا۟ وَأَصْلَحُوا۟ وَٱعْتَصَمُوا۟ بِٱللَّهِ وَأَخْلَصُوا۟ دِينَهُمْ لِلَّهِ فَأُو۟لَٰٓئِكَ مَعَ ٱلْمُؤْمِنِينَ ۖ وَسَوْفَ يُؤْتِ ٱللَّهُ ٱلْمُؤْمِنِينَ أَجْرًا عَظِيمًۭا» (نساء/۱۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر کسانی که توبه کردند و به اصلاح آمدند و به خدا چنگ زدند و دینشان را برای خدا خالص کردند؛ پس آنان با مؤمنان‌اند، و به‌زودی خدا مؤمنان را پاداشی بزرگ خواهد داد.

«مَّا يَفْعَلُ ٱللَّهُ بِعَذَابِكُمْ إِن شَكَرْتُمْ وَءَامَنتُمْ ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ شَاكِرًا عَلِيمًۭا» (نساء/۱۴۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا با عذاب شما چه می‌کند اگر شکر کنید و ایمان بیاورید؟ و خدا همواره شکرپذیرِ داناست.

خدا چه کار دارد؟ می‌خواهد به چه نتیجه‌ای برسد با عذابِ شما اگر شکر کنید و ایمان داشته باشید و یک ملت این‌جوری باشید؟ کاری ندارد؛ عذابی نمی‌خواهد شما را بکند. شما خودتان سرنوشت‌اید. «وَكَانَ ٱللَّهُ شَاكِرًا عَلِيمًۭا».

«لَّا يُحِبُّ ٱللَّهُ ٱلْجَهْرَ بِٱلسُّوٓءِ مِنَ ٱلْقَوْلِ إِلَّا مَن ظُلِمَ ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ سَمِيعًا عَلِيمًا» (نساء/۱۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بانگ‌داشتنِ سخنِ بد را دوست ندارد مگر از کسی که ستم دیده باشد؛ و خدا همواره شنوای داناست.

«ٱلْجَهْرَ بِٱلسُّوٓءِ مِنَ ٱلْقَوْلِ» یعنی فحشِ آشکار دادن. خدا این را دوست ندارد مگر اینکه کسی مظلوم شده باشد.


شاهدِ لحظه‌به‌لحظهٔ رسالت

این جایگاهِ شهادت برای رسالت، برای امین‌القلبِ تنها نبود که یک نفر بیاید بگوید من شاهدم شما رسولید. حتی در روایات ما هست — این دیگر در قرآن نیست — که هر نبی که می‌آید همراه یک هارون این‌جوری کنارش است که او را تأیید می‌کند و شاهد بوده. این که الان در روایات ما هست که پیامبر می‌گوید:

«يَا عَلِيُّ إِنَّكَ تَرَىٰ مَا أَرَىٰ وَتَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ» (حدیث نبوی، در منابع امامیه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای علی، تو می‌بینی آنچه را من می‌بینم و می‌شنوی آنچه را من می‌شنوم.

هرچه من می‌شنوم تو هم می‌شنوی؛ هرچه من می‌بینم تو هم می‌بینی. یعنی شاهدِ رسالتی الان. نه فقط شاهد بر اینکه شما رسولی؛ شاهدِ لحظه‌لحظهٔ رسالت.

رسالت یک بُعدِ زمانی دارد و یک بُعدِ غیرزمانی. آن جنبه‌ای که ارتباطِ مردمی پیدا می‌خواهد بشود، در زمان اتفاق می‌افتد. اما قسمت‌های ملکوتیِ قضیه زمان ندارد که بگوییم مثلاً الان در این زمان جبرئیل نازل شد. یعنی همین الان کسی می‌تواند شاهدِ نزولِ قرآن باشد.


نزولِ مستمر قرآن بر قلب امام زمان

شما چگونه می‌توانید شاهدِ نزولِ قرآن باشید؟ مگر قرآن یک‌بار نازل نشد؟ نه. قرآن مرتباً دارد نازل می‌شود. هرچه این پایین است، کلاً همهٔ اشیا این‌جوری‌اند. این پایین یک ستون کشیده شده به سمتِ بالا، و همهٔ مراتبِ بالای خودش را به‌عنوان علتِ خودش هنوز دارد. این‌جوری نیامده که افتاده پایین. قرآن نازل شده؛ مثل باران نازل نشده که همین‌طور افتاده باشد پایین. آیات همین الان در حالتِ نزول‌اند.

برای همین است که می‌گویند آیات الان کجا دارد نازل می‌شود؟ یک فرودگاهِ خاص دارد. قلبِ نازنینِ امام زمان فرودگاهِ نزولِ ملائک است الان؛ فرودگاهِ نزولِ آیات است. این‌ها مثل باران نیستند که بیفتند پایین. جلد و ورقش خب کاغذی است؛ اما این آیات کماکان دارد نازل می‌شود. همین الانش می‌شود شاهدِ نزولِ قرآن بود.

شاهدِ رسالت‌بودن غیر از دانستنِ رسالت است. دانستن این است که در کتاب خوانده‌ای این رسول است. شاهد بودن این است که داری صحنه را می‌بینی؛ داری تأدیه می‌کنی. اگر نزول مستمر است، شاهد هم می‌تواند مستمر باشد. بُعدِ زمانیِ رسالت همان ارتباط با مردم است؛ بُعدِ ملکوتی‌اش زمان ندارد. لذا «تَرَىٰ مَا أَرَىٰ وَتَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ» فقط گزارشِ یک شبِ بعثت نیست؛ تعریفِ جایگاهی است که باید پر بماند. هر امامی که در آن جایگاه می‌نشیند، همان شهادت را حمل می‌کند.

شبِ قدر کیفیتِ نزولش یک نزولِ خاص پیدا می‌کند که بقیه هم می‌توانند بروند ببینند — نه آن بقیه‌ای که فکر کنند همین‌جوری می‌روند می‌بینند. کسانی با شرایطی خاص، حتی با اذکارِ خاص، به رصدِ نزولِ قرآن می‌نشینند شبِ بیست‌وسوم. شبِ بیست‌وسوم کیفیتِ خاصِ دیگری دارد. این نزولش هم نزول بر قلب است. باید بر قلبش نازل شود. رقیقه‌ای از آن حقیقت؛ چون بالاخره مراتب دارد، آن حقیقتِ اصلیِ قرآن.


همهٔ قرآن و کلِّ قرآن

یک جملهٔ قصاری هست که محتوایش این است: قرآن را همه می‌فهمند، ولی همهٔ قرآن را همه نمی‌فهمند. کلِّ قرآن را امام معصوم می‌داند. همه قرآن را همه می‌فهمند؛ همهٔ قرآن را همه نمی‌فهمند. این را یادتان نرود.


تقیه، حفظِ کیان شیعه، و نمایشِ ندانستنِ غیب

چند روایت از همین بحث بخوانیم. صدیر می‌گوید: من و ابوبصیر و یحیی البزاز و داود بن کثیر در مجلسِ ابی‌عبدالله بودیم که حضرت بیرون آمد.

گاهی اوقات این فیگورها از اهل بیت هست. فیگور را چیزِ بد نگیرید: نمایشِ کاملاً مشخصِ تقیه‌ای. الان در فقه ما هی حمله بر تقیه می‌بینید؛ با اینکه واقعاً روی چیزهایی که بخواهند شیعه را حفظ کنند گاهی وضوی‌شان را یک جور دیگر می‌گرفتند، یک جور دیگر روزه می‌داشتند. امام معصوم برای حفظِ جانشین و اینکه شیعه متمرکز نشود — دولت متمرکز است — سیستم‌های عجیب‌غریبی داشتند. این‌ها را ان‌شاءالله یک موقعی در بحثِ تاریخ باید داشت.

گاهی اجماع نمی‌گذاشتند بشود. به یک نفر یک جواب می‌دادند؛ یک نفر می‌آمد جوابِ دیگر می‌دادند. بعد کسی فال‌گوش می‌ایستاد که بابا چه کار دارید می‌کنید؟ گفت:

«إِنَّ الَّذِي فَرَّقَ بَيْنَكُمْ هُوَ رَاعِيكُمْ» (روایت امامیه در باب تقیه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا کسی که میان شما جدایی افکند، همان شبانِ شماست.

این کسی که دارد تفرقه میان شما می‌اندازد خودِ منم. من نمی‌گذارم شما یک جا روی یک نقطه جمع شوید. ببینید حفظِ کیانِ شیعه چقدر اهمیت داشته که آن می‌رود به آن حکم عمل می‌کند، اشتباه می‌کند؛ خب بگذار اشتباه کند. چه اهمیتی دارد این‌ها؟ بعضی فکر می‌کنند آن حکم خیلی مهم است. او دارد وظیفه‌اش را انجام می‌دهد. کیانِ شیعه از همه‌چیز مهم‌تر است که باقی بماند، که برسد. نه اینکه بخواهیم در را داغان کنیم تا نرسد. «إِنَّ الَّذِي فَرَّقَ بَيْنَكُمْ هُوَ رَاعِيكُمْ»: منی که چوپانِ شماهم، خودم دارم شما را از همدیگر جدا می‌کنم. کسانی که این فیگور را نمی‌شناسند یک‌دفعه روایتی برمی‌دارند می‌گویند ببین امام خودش هم دارد می‌گوید.

یک فیگورش حالا این است. می‌گوید نشسته بودیم که «خَرَجَ عَلَيْنَا وَهُوَ مُغْضَبٌ». امام صادق با حالتِ غضب یک‌دفعه از اتاق می‌زنند بیرون. وقتی می‌نشینند می‌فرمایند: «يَا عَجَبًا لِأَقْوَامٍ يَزْعُمُونَ أَنَّا نَعْلَمُ الْغَيْبَ؛ مَا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ.» تعجب می‌کنم این شیعیان چه حرف‌هایی می‌زنند راجع به ما که ما علم غیب داریم. ما هیچ علم غیبی نداریم. «لَقَدْ هَمَمْتُ بِضَرْبِ جَارِيَتِي فُلَانَةَ فَهَرَبَتْ مِنِّي فَمَا عَلِمْتُ فِي أَيِّ بُيُوتِ الدَّارِ هِيَ.» فلان کنیز را خواستم بزنم، رفته در اتاقی پنهان شده، نمی‌دانم در کدام اتاق است. ما علم نداریم.

وقتی می‌خواهند بلند شوند بروند، این‌ها تحمل نمی‌کنند. داخل می‌شوند با ابوبصیر. می‌گویند جعلنا فداک، حرفی زدی دربارهٔ کنیزت شنیدیم؛ و ما می‌دانیم تو علمِ بسیار داری. چرا این را می‌گویی؟

فرمود: یا سدیر، قرآن خوانده‌ای؟ گفتم بله. فرمود: در آنچه از کتاب خدا خوانده‌ای یافتی «قَالَ ٱلَّذِى عِندَهُۥ عِلْمٌۭ مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ»؟ گفتم خوانده‌ام. فرمود: آن مرد را شناختی؟ دانستی نزد او چه مقدار از علمِ کتاب بود؟ گفتم شما بگو. فرمود: به‌اندازهٔ قطره‌ای در دریای سبز. «فَمَا يَكُونُ ذَٰلِكَ مِنْ عِلْمِ الْكِتَابِ.» سدیر می‌گوید گفتم چه کم داشته. فرمود: یا سدیر، چه بسیار بوده است آنچه داشته؛ «مَا أَكْثَرَ هَٰذَا أَنْ يَنْسُبَهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ إِلَى الْعِلْمِ.»

یا سدیر، در آنچه خوانده‌ای یافتی «قُلْ كَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًۢا بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ»؟ گفتم خوانده‌ام. فرمود: آیا آن که علمِ کتابِ تمام نزد اوست فهمیده‌تر است یا آن که برخی از علمِ کتاب نزد اوست؟ چون آنجا «عِلْمٌۭ مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ» دارد و اینجا «عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ». گفتم نه، بلکه آن که علمِ کتابِ تمام نزد اوست. پس با دست به سینه‌اش اشاره کرد و فرمود:

«عِلْمُ الْكِتَابِ وَاللَّهِ كُلُّهُ عِنْدَنَا» (کافی، ج ۱، کتاب الحجة، حدیث سدیر)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند، تمام علمِ کتاب نزد ماست.

دو بار می‌گویند. یعنی علم الکتاب، کلش، الان پیش ماست.


علم پایین نمی‌آید؛ کتاب الحجة

در روایت بحثِ عقلی هم دارد. علم پایین نمی‌آید؛ اگر پایین بیاید بالا نمی‌رود. نمی‌شود علمی پایین بیاید و اگر پایین آمد دیگر بالا نیاید. علمِ پیغمبر وقتی آمده، این علم می‌ماند؛ باید برسد؛ باید به‌ودیعت همین‌طور برسد.

خواهش می‌کنم در این دوره‌ای که مانده، یک بار کتاب الحجةٔ کافی را بخوانید. نشد تیترهایش را بخوانید. تیترهای همین یازده‌تایش خیلی حرف دارد. حیف که کلامِ ما از کلامِ نقلی خیلی فاصله گرفته و تبدیل به کتابِ فلسفه شده. الان اگر بخواهیم توحید بخوانیم بحثِ وحدتِ ذات و صفات است؛ بحثِ امامت‌مان آن‌جوری؛ بحثِ نبوت‌مان آن‌جوری. می‌بینید چندان رنگ‌وبوی خودِ نقلیات را ندارد. با اینکه این‌ها را فقط در روایاتِ فقهی نگفته‌اند؛ این همه روایاتِ اعتقادی گفته‌اند. یک بار محبت کنید کتاب الحجةٔ کافی را. حتی تیترهایش را بخوانید معلوم می‌شود چقدر حرف دارد. یکی از تیترهایش اصلاً همین است که علم وقتی پایین می‌آید دیگر بالا نمی‌رود. اگر علمی با پیغمبر آمده این علم دیگر می‌ماند. این باید برسد.

این همان نکته‌ای است که پروندهٔ شاهد را می‌بندد. اگر علم پایین آمد و بالا نرفت، پس «مَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» نمی‌تواند یک عالمِ یهودیِ نومسلمانِ مدینه باشد که بعد از نزولِ سوره تازه موجود شده؛ و نمی‌تواند علمی باشد که با مرگِ یک نفر قطع شود. علم ودیعه است. از پیامبر به وصی می‌رسد، از وصی به وصی. نشانه‌های ظاهری‌اش — سلاح، تابوت — برای تشخیصِ عوام است؛ حقیقتش همان مقامِ غیبی است که تمام علمِ باقی‌مانده از پیامبر را حمل می‌کند. تیترهای کتاب الحجة را که بخوانید می‌بینید باب‌ها پشت سر هم همین را می‌گویند: امامان وارثان علم‌اند؛ علم را به ارث می‌برند نه به اکتسابِ مدرسه؛ و این علم بالا نمی‌رود.

یک‌وقت تابوتِ موسی است که می‌گویند در دست هرکه باشد؛ مانند شمشیرِ پیغمبر و فلان که به ارث می‌رسد. سلاحِ پیغمبر از نشانه‌هایی است که به امامِ بعدی می‌رسد. این یک چیز است مثل تابوت موسی. سلاحِ پیغمبر همان نقش را دارد؛ در خودِ روایت این دو تا با همدیگر قرین شده‌اند. ولی این نیست که امام را با شمشیرش بشناسیم. امام یک مقامِ معنوی است، یک مقامِ غیبی به طرفش. این مقامِ غیبیِ امام این است که تمام علمی که از پیغمبر باقی مانده به این است. لذا علم الکتاب رسیده به ذواتِ مقدسه.

یک جا می‌گویند این فقط برادرِ او، علی ابن ابی‌طالب است؛ یک جا می‌گویند ما هم هستیم. این حکایتِ همان جایگاه است. چون جایگاه پر می‌شود و از بین نمی‌رود. یک‌موقع می‌گویند این امیرالمؤمنین؛ یک‌موقع می‌گویند اهل بیت. در روایات داریم که آنجا «ذَٰلِكَ وَصِيِّي أَخِي سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ» و بعد «قُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ قُلْ كَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِيدًا… قَالَ ذَٰلِكَ أَخِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ.» این علی ابن ابی‌طالب. ولی در روایاتِ دیگر از بابِ مثبِتین است و تعارضی با همدیگر ندارند. می‌توانند امیرالمؤمنین باشند و بقیهٔ اهل بیت هم باشند.


شهادتِ ملائکه، موتِ ارادی، و انعام

این از جملاتِ ابهام‌دار است که انگار می‌خواهد بفرستد آن را که لااقل پیدا کند «مَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» و بپرسد. یا در مقام احتجاج چه کار می‌کند واقعاً؟ آیا اصلاً پذیرفته می‌شود چنین چیزی در مقام احتجاج؟ بگویی من شاهدِ رسالتم الان؛ شاهد بر اینکه پیغمبر رسول‌الله شده من شاهدم. چه در این آیه و چه در «يَتْلُوهُ شَاهِدٌۭ مِّنْهُ». یا در مسئلهٔ شهادتِ ملائکه: ملائکه بیایند پیشِ کی شهادت بدهند؟

اگر کسی باشد که ملائکه را در موقع مرگ ببیند و شهادت بدهند، این شهادت به دردِ این دنیا نمی‌خورد؛ مرده دیگر. اگر هم موتِ اختیاری داشته باشد شخص که بتواند ملائکه را همین الان ببیند. در سورهٔ مبارکهٔ انعام این بحثِ نزولِ ملائکه بر آدم در اوایلش شده. کسانی هی طالبِ این‌اند که ملائکه بهشان نازل شود: چرا ملک به ما نازل نمی‌شود؟

«وَقَالُوا۟ لَوْلَآ أُنزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌۭ ۖ وَلَوْ أَنزَلْنَا مَلَكًۭا لَّقُضِىَ ٱلْأَمْرُ ثُمَّ لَا يُنظَرُونَ» (انعام/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند: «چرا فرشته‌ای بر او فروفرستاده نشد؟» و اگر فرشته‌ای فرو می‌فرستادیم کار یکسره می‌شد، آن‌گاه مهلت نمی‌یافتند.

«وَلَوْ جَعَلْنَٰهُ مَلَكًۭا لَّجَعَلْنَٰهُ رَجُلًۭا وَلَلَبَسْنَا عَلَيْهِم مَّا يَلْبِسُونَ» (انعام/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر او را فرشته‌ای می‌کردیم، بی‌گمان او را مردی می‌گردانیدیم و بر آنان همان را که می‌پوشند می‌پوشاندیم.

یک‌وقت می‌گویند چرا پیغمبر ملک نیست؟ اگر ملک بود باید بالاخره آدم می‌بود تا شما ببینیدش. خب همین ملک به‌صورت آدم بود، شما باز همین حرف‌ها را می‌زدید: چرا این ملک نیست؟ باطنِ او ملک است؛ چه فرقی می‌کند؟

یکی از اشکالات این است که چرا ملائکه به ما نازل نمی‌شوند. اگر ملائکه به شما نازل شود چه می‌شود؟ کار تمام است.

«هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّآ أَن تَأْتِيَهُمُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ أَوْ يَأْتِىَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِىَ بَعْضُ ءَايَٰتِ رَبِّكَ ۗ يَوْمَ يَأْتِى بَعْضُ ءَايَٰتِ رَبِّكَ لَا يَنفَعُ نَفْسًا إِيمَٰنُهَا لَمْ تَكُنْ ءَامَنَتْ مِن قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِىٓ إِيمَٰنِهَا خَيْرًۭا ۗ قُلِ ٱنتَظِرُوٓا۟ إِنَّا مُنتَظِرُونَ» (انعام/۱۵۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا جز این انتظار دارند که فرشتگان نزدشان آیند، یا پروردگارت بیاید، یا برخی نشانه‌های پروردگارت بیاید؟ روزی که برخی نشانه‌های پروردگارت بیاید، ایمانِ کسی که از پیش ایمان نیاورده یا در ایمانش خیری به دست نیاورده سودش ندهد. بگو: منتظر باشید که ما نیز منتظریم.

از قضا در تفاسیر — چه سنی چه شیعه — می‌بینید تفاسیر کلاً لنگ‌اند راجع به اینکه شهادتِ ملائکه دقیقاً یعنی چه. خیلی معنایش واضح نیست.

دو جور می‌تواند باشد. کار تمام شده: دستِ موت است. یا موتِ ارادی. موتِ ارادی یعنی خودکشی نیست. موتی که می‌گویند «مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا»: بمیرید پیش از آنکه شما را بمیرانند.

یک فاعلیت همیشه هست؛ تمام موج‌ها همیشه هست. رادیوها چقدر سرِ موج باشند بگیرند. اگر سرِ موج باشند همین امواج را همه می‌گیرند. موسی نیست که تا بانگِ «أَنَا اللَّهُ» شنود؛ و نه این زمزمه در شجری نیست که نیست. در هر شجری همین الان هست. فقط گوشِ موسی می‌خواهد. وگرنه این زمزمه در کل دنیا هست: تسبیحِ ملائکه و فلان. اگر کسی بتواند خودش را خلع کند، هم صحنه‌هایی می‌بیند که دیگران نمی‌بینند.


خلعِ روح، تمثل، و هشدار از بازیِ شیطان

یک سری‌اش خیلی فضیلت هم نیست. بعضی‌اش اصلاً ارثی است. بعضی روح‌شان از بدن‌شان جدا می‌شود به‌صورت ارثی. این همان کاره نیست؛ باید بروند پیشِ روان‌شناس، پیشِ این کاره. روح‌شان لق است. واقعاً این هست. بعضی فکر می‌کنند ما این کاره‌ایم هی می‌آیند این چیزها را به ما می‌گویند. می‌گویم من این چیزها را می‌دانم ولی این کاره نیستم که بخواهم مشکل شما را حل کنم. واقعاً مشکل ایجاد می‌کند.

چند نفر از شاگردان تا حالا گفته‌اند می‌خواهد بخوابد، می‌بیند جدا شده از خودش. می‌رود و آنجا فعال‌مایشاء هم هست. هر جا فکر می‌کند باشد و از آن نقطه نگاه کند همان‌جاست، همان لحظه. می‌گوید می‌خواهم روی سقف باشم، می‌روم روی سقف. بعد خودش را می‌بیند، مادرش را می‌بیند، پدرش را می‌بیند؛ بدنش را هم می‌بیند.

بعضی‌اش این‌جوری نیست؛ معنوی است. اولاً معنویت هیچ‌موقع باعث اضطراب نمی‌شود. گاهی می‌بینید طرف واقعاً به هم می‌ریزد. اگر قابلیتی هست که بشود از آن استفاده‌های معنوی کرد، باشد. ولی اگر این‌ها تحتِ تعلیمِ استاد نباشند و استادی دست‌شان را نگیرد، واقعاً شیطان با آن‌ها ور می‌رود. خانهٔ مردم دید بزند؛ دست‌شان باز است. گاهی شیطان ور می‌رود و برایش خیالات درست می‌کند. فکر می‌کند این گربه‌ای که آمده توی خانه‌اش همان است که در آن صحنه دیده، تحتِ عنوان گربه آمده. هرچه می‌زند نمی‌رود؛ اعصابش به هم می‌ریزد؛ گاهی خواب و خوراک ندارد. از خدا اصلاً توقع نکنید از این چیزها برای آدم پیش بیاید.

شیطان وقتی با آدم بازی می‌کند آدم این‌جوری می‌شود. خوردنِ چیزهایی که حالتِ رقّت می‌آورد یا زمینه‌های مادی، مادامی که روح با بدن کار می‌کند اثر دارد. این موت‌های ارادی که به این صورت به وجود می‌آید — طرف می‌تواند خودش را خلع کند — یک سری صحنه می‌بیند. ممکن است این وسط تمثلِ ملائکه را هم ببیند.

علامه طباطبایی می‌گفتند وقتی نماز می‌خواند روی سجاده، این صحنه لااقل یک بار برایش پیش آمده بود که یک حورالعین آمده بود هی جلویش می‌رقصید موقع نماز. علامه به او بی‌محلی می‌کردند. تا آخر عمر می‌گفتند آن بی‌محلی که می‌کردم و آن غصه‌ای که از این بی‌محلی‌ها هنوز در حافظه‌ام هست، چقدر ناراحت می‌شدم که بی‌محلی می‌کنم. هی دورِ علامه می‌چرخید، می‌رقصید، موقع نماز؛ علامه هیچ کاری به کارش نداشت.

کار تمام می‌شود مال این است که طرف یا ملائکه را به موتِ ارادی می‌بیند یا به موتِ غیرارادی.


جن، کهانت، و علوم غریبه: واجبِ کفایی و خطر

جن‌ها رتبهٔشان پایین‌تر از انسان است. قابلیتی دارند؛ به‌خصوص قابلیت‌هایی که سرعت لازم دارد. همین الان برای مطامعِ جاسوسی از جن استفاده می‌کنند. این طرف هم هست؛ فکر نکنید ما نداریم و از این خبرها نیست. فضاهای اطلاعاتی و ضداطلاعاتی در این زمینه‌ها هست. این‌ها را همه به پای خرافات نگذارید. جن ازش کار برمی‌آید. جنِ شرور داریم و جنِ خوب؛ همان‌طور که در سیستمِ آدم‌ها چنین اتفاقاتی می‌افتد، در سیستمِ جن‌ها هم می‌افتد.

برای همین است که اصلاً کل این علوم این‌جوری واجبِ کفایی است. چرا واجبِ کفایه؟ چرا برای بقیه حرام است ولی برای عده‌ای واجبِ کفایه؟ همین سحر، همین کهانت، همین شعبده — نه این تردستی‌ها؛ چیزهایی که در روایات آمده. کهانت چیست؟ همین جن‌گیری؛ استفاده از ابزارِ جن. این که در روایات آمده و حرام شده برای بقیه، چرا واجبِ کفایه شد برای عده؟ به خاطر اینکه کارِ خطیری است.

یک موقع آقای همت گفت برو سراغ این علوم. چه ترسیدم. کلاً آدم را می‌آورد در یک حال‌وهوای دیگر. این‌ها را به کسی نگویید. آدم یک سری تأثیرات را می‌بیند. یک سری علومِ غریبه تأثیر دارد. ماها تا خودمان نبینیم باورمان نمی‌شود. وقتی این دایره را می‌کشی این‌جوری، بعد این حروف را می‌نویسی، حروفش را جدا می‌کنی، روی روانی تأثیری گذاشته‌ای. آن‌وقت قدرت است. قدرت هم فساد می‌آورد. قدرت کلاً اگر آدم این‌جوری نباشد فساد می‌آورد. لذا الان خیلی باب شده. خیلی‌ها می‌روند دنبال این جور چیزها؛ نروید. چون واقعاً بعضی‌اش الگوریتم می‌شود برایش نوشت؛ برنامهٔ کامپیوتری می‌شود نوشت و تأثیر هم می‌کند.

فرض کنید بتوانید از کسی انتقام بگیرید این‌جوری؛ بتوانید میان زن و شوهر اختلاف بیندازید تا مرز طلاق. این می‌شود. ولی هر قدری قدرت طلب کنید که ظرفیتش را در خودتان نمی‌بینید. یک خرده که آدم می‌رود می‌بیند درمی‌آید. بحثِ خرافات هم نیست. اگر دیدنِ این ستون خرافات است، آن هم خرافات است. اگر تأثیرِ اینکه قابلمه را می‌گذارید روی گاز گرم می‌شود و غذا می‌پزد خرافات است، آن هم هست. هزار جور توضیح می‌شود داد؛ ولی یک نظامِ علّی در این‌ها برقرار است. یک‌موقع با سنگ می‌زنی لامپ می‌ترکد، یک‌موقع جدول می‌کشی لامپ می‌ترکد. لذا این علوم تأثیراتِ خودش را دارد. منکر نشوید، دنبالش هم نروید. اگر طرف مقابل استفاده می‌کند، از کجا می‌دانید نمی‌کند؟ اگر استفاده کند استفاده می‌کند؛ آن طرف هم خودشان بلدند این کار را. این هم یک جنگ است. بعدش هم منبعِ تأثیر دارد؛ تأثیر دارد نه علتِ تام. جنگِ اطلاعاتیِ این لایه را به پای خیال نگذارید، و خودتان هم وارد میدانِ قدرتِ بی‌ظرفیت نشوید.

تأثیر دارد؛ نه اینکه علتِ تام باشد در تأثیر. ما علتِ تامه‌ای جز خدا نداریم. وقتی می‌گویید آتش چوب را می‌سوزاند، یعنی مقتضی است که بتواند بسوزاند؛ ولی مشروط به شرایط است و ممنوع به موانع. خرافات هم نیست. خیلی ساده‌تر از چیزهایی است که آدم خیال می‌کند؛ خیلی هم احتیاج به مقاماتِ معنوی ندارد. بعضی‌اش الگوریتم دارد؛ جداولِ معروف دارد؛ می‌شود جداولش را کشید و با آن کارهایی کرد.

بعضی مثلاً می‌گویند روی طلاق می‌کشم. اگر یکی بفهمد اصلاً این‌جوری نیستم که این‌جوری کار کنم. یک آهِ سحری؛ آن هم برای خودش کار می‌کند. صدقه. صلهٔ رحم. این‌جوری نیست که بی‌دفاع باشد.

و البته همان حرفی که آقای همت گفت — اگر غیرِ ایشان می‌گفت ممکن بود جور دیگری بشنوم — گفت حجمِ بالایی از مشکلاتِ مردم الان زیرِ سرِ طلسمات است؛ یک عده بیکار. و همان‌جا گفت برو سراغش که چه کنی. ولی معدود دستورهای آقای همت بود که گوش نکردم؛ چون رفتم سراغش. دیدم خطرناک است. خیلی خطرناک است. دانستن و کار کردن اولاً از درس می‌اندازد آدم را. مگر طرف خیلی یَلی باشد.

گاهی آدم مرتبط با آدم‌های این‌جوری است مثل آقای فاطمی‌نیا و کسانی که از این‌ور آن‌ور دنیا می‌آیند طلسم‌شان را باطل کنند. بعضی اصلاً این کاره‌اند؛ بلدند.


دعا و حسن ختام

خداوندا ما را ببخش و بیامرز. قلبِ نازنینِ امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. در امرِ فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازانِ خاصِ امام زمان‌مان قرار بده. قلب ما را به معارفِ نورانیِ قرآن منوّر بگردان. هر خیری در هر جای این عالم هست به روحِ حضرت امام عائد بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزارانِ اسلام و انقلاب را معین و منصور بدار. هر فتنه‌ای که می‌خواهد به این مملکت و این مردم و این نظام برسد، به فضل و کرمت از آن‌ها مرتفع بگردان. همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدر، مادر، معلمان‌مان، و این بزرگمردِ تاریخ مرحوم حضرت امام را همین ساعت با بهترینِ اولیائت محشور بگردان. توفیقِ شهادت در رکابِ مولای‌مان حضرت حجت بن الحسن را — بالاخره ما که قرار است بمیریم؛ پیشانی‌مان دارد سفید می‌شود، فهمیده‌ایم — هرچه زودتر به ما عنایت بفرما. بحق محمد و آله الطاهرین. الفاتحة مع الصلوات.


پاورقی توضیحی: متنِ این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد در جلسهٔ شصت‌وسوم سلسلهٔ «انسان کامل» ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمه‌های ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است. بخشِ Segments پیاده‌سازی در این فایل نیست.