یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
قوم برگزیده و سنن استخلاف
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین، و صلّی الله علی سیّدنا محمّد و آله الطاهرین.
یکی از پرمحتواترین مباحث موضوعی قرآن، بحث «قوم برگزیده» و جریان بنیاسرائیل و یهود است؛ مباحثی که با یکدیگر در هم میتنند. تصور حکومتی به نام حکومت اسلامی بدون جریان نفاق، یا بدون حضور جریان یهود در صحنه، با منطق قرآن سازگار نیست. نفاق و بنیاسرائیل هر دو با سنن و قواعد و میثاقهای امت برگزیده گره خوردهاند؛ و امت پس از آنان نیز، بهعنوان امت برگزیدهٔ خاتم، با همان سنن و همان مفاهیم روبهروست.
از دل این فهم پرسشی برمیخیزد: اگر قوم یهود نبود، آیا نقشی از این دست بر عهدهٔ دیگری قرار میگرفت؟ پاسخ قرآن مثبت است. قرآن نظریهای دارد که میتوان آن را «شبیهساز قوم برگزیده» نامید؛ شبیهسازی بر پایهٔ سنت استخلاف. بنیاسرائیل برگزیده شدند و سنن الهی بر آنان جاری گشت. برگزیدگی در فعل مجملش یعنی پرچم جهانی به دست آنان سپرده شد تا کار را جهانی از آب درآورند؛ سپس تمام سنن بر آنان پیاده شد. این مدل، شبیهساز مدل اصلی گردید. در مدل اصلی نیز همان سنن و قواعد و میثاقها جاری میشود تا پرچم در اینسو برافراشته شود. و بر وفق قاعده، برگزیدهٔ پیشین بدترین دشمن برگزیدهٔ پسین میگردد.
برگزیدهٔ پیشین، دشمن برگزیدهٔ پسین
نمونهٔ روشن در سورهٔ بقره است. پس از جریان آدم — آیات سی تا حدود چهل — ورود آدم، طرد شیطان و داستان ابلیس میآید. برگزیدهٔ قبلی که شیطان است، مهمترین دشمن آدم میشود. این داستان نمادِ صرف نیست؛ داستانی است که باید لایهلایه شرح شود: گاه مربوط به آدم ابوالبشر است و گاه افقی گستردهتر از «آدم» دارد. قرآن گاهی دربارهٔ فرد سخن میگوید، اما غرضش محصور در آن فرد نیست.
همین نکته در شأن نزولها نیز هست. گاه خطای تفسیری رخ میدهد و آیه در شأن نزول خاص زندانی میشود. برای نمونه آیهٔ
«إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلَّذِينَ يُقِيمُونَ ٱلصَّلَوٰةَ وَيُؤْتُونَ ٱلزَّكَوٰةَ وَهُمْ رَٰكِعُونَ» (مائده/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولیّ شما تنها خدا و رسول او و مؤمنانیاند که نماز برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.
در شأن نزول خاصی آمده است؛ اما شأن نزول، مخصِّص آیات به آن معنا نیست که ظرفیت آیه را ببندد. یا آیات
«ٱلْيَوْمَ يَئِسَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن دِينِكُمْ فَلَا تَخْشَوْهُمْ وَٱخْشَوْنِ» (مائده/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امروز کافران از دین شما نومید شدند؛ پس از آنان مترسید و از من بترسید.
و
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ ۖ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُۥ» (مائده/۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، آنچه از پروردگارت بر تو نازل شده ابلاغ کن؛ و اگر نکنی رسالت او را نرساندهای.
با غدیر پیوند قطعی دارند؛ اما معنایشان در غدیر محصور نمیماند. اگر شأن نزول قطعی است باید گرفته شود؛ اما آیه محکومِ زندانِ شأن نزول نیست.
در داستان آدم و شیطان نیز همین قاعده نمایان است: شیطان که در بارگاه الهی وجهه داشت، با ورود آدم ناگهان برگزیدهٔ پیشین و دشمن برگزیدهٔ پسین میشود. آیهٔ سیونه این بخش را تمام میکند و ناگهان، بیهیچ تنصیص ظاهری، خطاب میآید: «یا بنیاسرائیل». همین پرش، نشانهٔ همان قاعده است. هر دو جریان — بنیاسرائیل و امت خاتم — به حضرت ابراهیم، به یوسف و به حضرت یعقوب (اسرائیل) بازمیگردد. ابراهیم دو فرزند را در دو قبله نهاد؛ تمام شرایط و پیامبران در بیتالمقدس و بنیاسرائیل پیاده شد؛ آنگاه حرکت الهی ناگهان به سوی بنیاسماعیل آمد — با آنکه در بنیاسماعیل سابقهٔ پیامبریِ انبوه نبود — تا نسخهٔ اصلی در اینسو اجرا شود. برگزیدهٔ قبلی بدترین دشمن برگزیدهٔ بعدی شد. ازاینرو داستان موسی و بنیاسرائیل پر بسامدترین قصهٔ قرآن است.
تمثیل، هبوط و لایههای داستان آدم
بخشی از این داستان بهشتی است و گاه تمثیلی خوانده میشود. تمثیلی لزوماً به معنای غیرواقعی نیست. گلی که خدا آفرید و به طوفان و نسیم بهاری گفت سجده کنید؛ نسیم سجده کرد و طوفان نکرد — این تمثیل واقعی است: ملک در خدمت انسان قرار میگیرد و شیطان همان طوفانی است که گل را پرپر میکند. هبوط نیز در دو مرحله است؛ انسان برای خلافت در زمین ناگزیر از هبوط با بدن عنصری است. فریب شیطان به آن معنای خاص برای انسان کامل نیست؛ اما هبوط دوم هست. داستان چندلایه است: برای آدم ابوالبشر، برای انسان کامل، و برای عموم انسانها.
سورهٔ اعراف، آیهٔ یازده، این را تشریح میکند:
«وَلَقَدْ خَلَقْنَٰكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَٰكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِءَادَمَ» (اعراف/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی شما را آفریدیم، سپس صورت بخشیدیم، آنگاه به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید.
پس این جریان برای عموم نیز هست. شرح کامل لایهها بحثی مستقل است؛ نکتهٔ کاربردی آن است که فرد یا شأن نزول، ظرفیت آیه را نبندد.
سورهٔ انسان: از شأن نزول تا راه انسان کامل
در سورهٔ انسان، آیات هفت تا نه با شأن نزول خاندان پنجتن و ماجرای اطعام یتیم و مسکین و اسیر پیوند دارد؛ اما کل سوره مال انسان است. راه کاملشدن انسان همین است:
«إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ ٱللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَآءًۭ وَلَا شُكُورًا» (انسان/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما شما را فقط برای خشنودی خدا اطعام میکنیم؛ از شما پاداش و سپاسی نمیخواهیم.
خالصاً لله کار میکنند و باز میگویند:
«إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًۭا عَبُوسًۭا قَمْطَرِيرًۭا» (انسان/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از پروردگارمان از روزی درهمکشیده و سخت میترسیم.
برای خود حساب باز نمیکنند و به سقفِ «خیراتی که به سرمان آمده» تکیه نمیزنند. آنگاه خدا پاداش میریزد:
«فَوَقَىٰهُمُ ٱللَّهُ شَرَّ ذَٰلِكَ ٱلْيَوْمِ وَلَقَّىٰهُمْ نَضْرَةًۭ وَسُرُورًۭا × وَجَزَىٰهُم بِمَا صَبَرُوا۟ جَنَّةًۭ وَحَرِيرًۭا» (انسان/۱۱–۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس خدا آنان را از شر آن روز نگاه داشت و به آنان تر و تازگی و شادمانی بخشید؛ و به پاداش صبرشان بهشت و حریر پاداش داد.
و ادامهٔ آیات بهشت — تکیه بر تختها، سایههای نزدیک، ظرفهای نقره، چشمهٔ سلسبیل، ولدان مخلَّدون، لباس سندس و استبرق، و شراب طهور — همه باطن حیات دنیا و میوههایی است که برای چنین کسی فراهم میشود. حریمش ویژه میگردد؛ کسانِ بهشتی گرد او میگردند. کسی که گفت پاداش و شکوری نمیخواهد و از روز عبوس میترسید، خدا به پاس همان، همه را به پایش میریزد.
سپس شراب طهور را — که قرآن است — میدهند:
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ ٱلْقُرْءَانَ تَنزِيلًۭا» (انسان/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما خود قرآن را بهتدریج بر تو نازل کردیم.
و پس از گرفتن قرآن، فرمان شبزندهداری میآید:
«وَمِنَ ٱلَّيْلِ فَٱسْجُدْ لَهُۥ وَسَبِّحْهُ لَيْلًۭا طَوِيلًا × إِنَّ هَٰذِهِۦ تَذْكِرَةٌۭ ۖ فَمَن شَآءَ ٱتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ سَبِيلًۭا» (انسان/۲۶–۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پاسى از شب را برای او سجده کن و شبى دراز او را تسبیح گوی؛ این تذکرهای است؛ پس هر که بخواهد راهی بهسوی پروردگارش برگیرد.
«تذکره» اینجا به معنای گذرنامهٔ سلوک است: گذر انسانشدن، نه لزوماً نبی یا امام شدن؛ قلههای انسانیت مدلاند و راه همین است. بدون سجدهٔ شبانه کار از آب درنمیآید. سجده کمر شیطان را میشکند — به تعبیر آیتالله بهجت — و اگر غفلت رود شیطان کمر انسان را میشکند؛ مراعات جسم نیز لازم است تا خمیدگی زیانبار نسازد. غرض، توصیهٔ اخلاقیِ صرف نبود؛ غرض آن بود که شأن نزولِ انسان کامل، ظرفیت آیه را نبندد. وقتی آیه دربارهٔ آدم یا غدیر یا ولایت در حال رکوع است، شأن نزول درست است؛ اما اگر «انما ولیکم» فقط در علی علیهالسلام زندانی شود و امتداد ولایت از آن بیرون کشیده نشود، ظرفیت آیه بسته شده است. آیه محصور در شأن نزول نیست.
سورهٔ یوسف: قصهٔ یوسف و برادران
سورهٔ یوسف تنها داستانی است که در قرآن یکضرب آمده و در سورهای دیگر تکرار نشده؛ احسنالقصص، یعنی بهترین شیوهٔ قصهگویی. آیهٔ هفت روشن میکند که غرض قرآن صرفاً «داستان یوسف» نیست:
«لَقَدْ كَانَ فِى يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِۦٓ ءَايَٰتٌۭ لِّلسَّآئِلِينَ» (یوسف/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی در یوسف و برادرانش نشانههایی بود برای پرسشکنندگان.
داستان، داستان یوسف و برادران است؛ همه نقش دارند.
نکتهای که به کار امروز نیز میآید: برادران با اذنگرفتن از حضرت یعقوب و با اجماع و وحدت کامل، یوسف را به چاه افکندند — خلاف میل باطنی یعقوب، اما با ظاهری از مشورت و اطمینان. آیهٔ پانزده:
«فَلَمَّا ذَهَبُوا۟ بِهِۦ وَأَجْمَعُوٓا۟ أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ» (یوسف/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را بردند و همداستان شدند که او را در نهانگاه چاه بیفکنند.
اجماع کردند؛ وحدت لازم و کافی ساختند. پیشتر نیز گفته بودند:
«قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَا مَا لَكَ لَا تَأْمَ۫نَّا عَلَىٰ يُوسُفَ وَإِنَّا لَهُۥ لَنَٰصِحُونَ × أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًۭا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ» (یوسف/۱۱–۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند ای پدر، تو را چه شده که ما را بر یوسف امین نمیدانی حال آنکه ما خیرخواهان اوییم؟ فردا او را با ما بفرست تا بچرد و بازی کند و ما نگهبانان اوییم.
پروندهٔ «گرگ» را خود یعقوب در ذهن آنان گذاشت؛ آنان بر همان پرونده پیش رفتند. رهبر و ولی گاه زیر فشار جماعت یا افکار عمومی ناگزیر از رفتارهایی است که ظاهرش اذن و مشورت است و باطنش چیز دیگر. در نمونههای معاصر نیز گاه رئیسجمهور میگوید نظری داشته و سپس به رأی اکثریت تشکیلاتی تن داده است؛ کار تشکیلاتی و مشورتی میکند، اما وحدتِ از این دست همیشه وحدتِ پذیرفتنی نیست — همانگونه که یوسف را با وحدت کامل به چاه افکندند.
نخست تئوری کشتن بود:
«ٱقْتُلُوا۟ يُوسُفَ أَوِ ٱطْرَحُوهُ أَرْضًۭا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا۟ مِنۢ بَعْدِهِۦ قَوْمًۭا صَٰلِحِينَ» (یوسف/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یوسف را بکشید یا او را در سرزمینی بیفکنید تا توجه پدر برایتان خالص شود و پس از آن مردمی شایسته باشید.
آنگاه یکی از ایشان — که نسل موسی از اوست — گفت او را مکشید؛ در غیابت جُب بیفکنید تا کاروانی برگیرد. اجماع بر چاه تمام شد. در چاه وحی آمد و رشد یافت؛ اما آنان او را به چاه افکنده بودند.
اقسام مشورت پیامبران
پیامبر چند گونه مشورت دارد که نباید به هر کسی نسبت داد. گونهای آن است که بهراستی نمیدانند — میتوانند بدانند، اما نمیخواهند بدانند. روایت است: لو شاءوا أن یعلموا لَعَلِموا؛ اگر بخواهند بدانند، میدانند، اما نمیخواهند. ازاینرو در امور جزئی — زای اول بستان، باغداری و مانند آن — مشورت میکردند. گاه نیز باید به جمع روحیه داد تا در رفتوبرگشتِ مشورت بالغ شود.
در سورهٔ آلعمران آمده است:
«فَبِمَا رَحْمَةٍۢ مِّنَ ٱللَّهِ لِنتَ لَهُمْ ۖ وَلَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ ٱلْقَلْبِ لَٱنفَضُّوا۟ مِنْ حَوْلِكَ ۖ فَٱعْفُ عَنْهُمْ وَٱسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَشَاوِرْهُمْ فِى ٱلْأَمْرِ ۖ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ» (آلعمران/۱۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به رحمت الهی برای آنان نرم شدی؛ و اگر درشتخوی و سختدل بودی از پیرامونت پراکنده میشدند؛ پس از آنان درگذر و برایشان آمرزش خواه و در کار با آنان مشورت کن؛ و چون تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن.
پس از احد، که شکستش از سستی در تنگه بود نه از رأی جوانان، برخی خواستند از پیامبر فرعونی بسازند و زیرآب جوانان را بزنند. آیه نازل شد که نرمیِ رحمت الهی است که جمع را نگه میدارد؛ مشورت کن، اما عزم از آنِ توست. مسئولیت نهایی با پیامبر است: بجنگیم یا نجنگیم. مشورت نباید به اصرارِ تحمیلی بر نظر مشاور بدل شود. اگر رهبر از آغاز مخالف است، تصریح میکند؛ اما وحدتهایی هست که همچون اجماع بر چاهِ یوسف، وحدتِ پذیرفتنی نیست.
واژهشناسی: قوم و امت
در بحث قوم برگزیده و بنیاسرائیل و امت، واژهشناسی خود قرآن مهم است. گاه «قوم» به جماعتی گفته میشود که پیوندهای مکانی و زمانی یافتهاند — چون ترک و لر و ایرانی — نه لزوماً به معنای «مردان». قرآن نوعاً با فرد سخن نمیگوید؛ با اجتماع سخن میگوید. این مشکل حتی در فقه رخ نموده که بسیار فردی شده است. خطابهای رهبری نیز غالباً با قوم و اجتماع است؛ و گاه لطیفتر، با امت.
قوم و امت تفاوتی لطیف دارند. در معنای امت، قصد واحد و پیوند با امامت هست که در قوم لزوماً نیست. امت از ریشهٔ اَمَّ و قصد است؛ جماعتِ بههمپیوسته با قصد واحد، مأموماند و امت. امت بدون امام تمام نیست. پیوندهای امت، پیوندهای حبّی و عشقی است. دوگانهٔ جعلیِ «مردم یا کف خیابان» ساختهاند؛ اما دوگانهای حقیقیتر هست: تودهٔ مردم از یکسو، و امت از سوی دیگر — کسانی که پیوند روحی و عشقی با ولی دارند.
ازهمینرو نظام انتخاباتِ صرف با نظام امامت و امت مناسبسازی نشده است. کسی که هیچ نسبتی با حفظ جمهوری اسلامی ندارد، رأیی برابر با کسی دارد که خون و جان میدهد. در تاریخ اسلام چنین نبود؛ بیعتِ بدریّون و هزینهدهندگان وزن داشت. نظام امتـامامت غیر از نظام «مردم» به معنای ایها الناس یا حتی یا ایها الذین آمنوا است. قرآن گاه از ادبیات دیگری بهره میبرد: ربّیون، ربانیون، حلقهٔ میانی. حلقهٔ میانی در فرایند جمعهای استقراییِ محض طراحی نمیشود؛ مالِ جایی است که نظام امامت و امت برقرار است.
عامهای قرآن، عامِّ مجموعی است نه عامِّ استقراییِ انحلالی؛ مدلش مدل امتـامامت است. باگی که دیده میشود از ناسازگاریِ موازینِ امامت با سازوکار رأی است. ملا و مطرّف، با رسانه و پول، نظر «مردم» را — نه نظر امت را، چون امت با امامت است — به سویِ مطلوب خویش میکشانند. امتی که مبعوث شده نباید محکوم شود که همیشه سنگ زیر آسیاب باشد و همیشه نقش اپوزیسیون بازی کند. حلقههای میانی جورِ ولی و جورِ نظام انقلابی را میکشند و هزینه میدهند؛ این واقعیت میدان است. اما طراحی نظام نباید ظلمِ ساختاری بر آنان باشد و سپس آنان را به صبر فراخواند. شایستگی باید کار را بگیرد:
«إِنَّ ٱللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّوا۟ ٱلْأَمَٰنَٰتِ إِلَىٰٓ أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُم بَيْنَ ٱلنَّاسِ أَن تَحْكُمُوا۟ بِٱلْعَدْلِ» (نساء/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا به شما فرمان میدهد که امانتها را به اهلش بسپارید و چون میان مردم داوری میکنید به عدل داوری کنید.
نخست امانت به اهل؛ آنگاه انتظارِ حکم به عدل. اگر نه، شرار مسلط میشوند و دعا مستجاب نمیگردد — ثم تدعون فلا یستجاب لکم. لرزاندن مبانی انقلاب بهخاطر چینشِ غلطِ ساختار، نتیجهٔ همان غفلت است. دوگانهٔ امت و امامت دوگانهٔ درست است؛ نه دوگانهٔ جعلیِ مردم در برابر کف خیابان. این دو ضد هم نیستند: مردم ایهاالناساند؛ نظام امتـامامت چیزی دیگر است و شرطش حب و عشق است.
ولایت و حب: اشدّ حبّاً لله
در نظام امامت و امت، ولایت با عشق آمیخته است. آیهٔ صد و شصت و پنج بقره:
«وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادًۭا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ ٱللَّهِ ۖ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَشَدُّ حُبًّۭا لِّلَّهِ» (بقره/۱۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از مردم کسانیاند که غیر خدا را همتایانی میگیرند و آنان را چون دوستیِ خدا دوست میدارند؛ و کسانی که ایمان آوردهاند خدا را سختتر دوست میدارند.
گفتنِ «امام داریم» سخن بزرگی است. انسان ناگزیر عشق را جایی هزینه میکند: یا در حبّ الله، یا در قبلهای دیگر — حتی در آمریکا. ازهمینرو در اسراء آمده است که هر گروهی را به امامش میخوانند؛ و در بقره:
«وَلِكُلٍّۢ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيهَا ۖ فَٱسْتَبِقُوا۟ ٱلْخَيْرَٰتِ» (بقره/۱۴۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای هر یک قبلهای است که بدان روی میآورد؛ پس در خیرات از یکدیگر پیشی گیرید.
وجهت، جهتگیری است نه صرفاً سمتِ جغرافیاییِ نماز. آیات قبله در قرآن افقی فراتر از ادبِ رو به قبلهایستادن در طعام یا تخلی دارند؛ یعنی همهٔ توجه به امام و قبله باشد و خود را به سمت قبله تعریف کند. خدا هر کس را به وجههای که دارد میچرخاند — حتی در بحث صبیان و مجانین: کودکانی که میمیرند، ایمان بر آنان عرضه میشود؛ اگر جنسِ وجودشان ناصاف باشد نمیپذیرند، و اگر اهل هدایت باشند میپذیرند. همان کودکی که خضر کشت، و جایگزینی نیکو به جای او آمد، از همین منطق است. در قیامت نیز به ظالمان گفته میشود سجده کنید و نمیتوانند؛ ظرفیتِ سجدهنکردنِ دنیا باید آنجا آزاد شود. هر کس تا بنِ جان در وجههٔ خویش هزینه میکند؛ آنگاه «فاستبقوا الخیرات»: خیرات همه در این قبله است؛ به سوی آن بشتابید. بحث قبله در قرآن بحث جهتگیری است، نه صرفاً مکان نماز.
برخی چندان حب به معارفِ آنسویی دارند که انداد میسازند؛ مؤمن اما اشدّ حبّاً لله است. علامه طباطبایی نکتهای بنیادین میگوید: متد تربیتی پیامبر، هستهٔ تکاملش بهشت و جهنمِ صِرف نیست — هرچند آن نیز هست — بلکه حب و عشق است. عشق به خدا و راه خدا و وجه الله و امام حسین، حسِّ وظیفهشناسیِ خشک را برمیدارد. پدر برای خانواده کار میکند بیآنکه ساعتِ وظیفه بشمارد و سهم خود را جدا کند؛ مادر برای کودک میدود بیآنکه سه وعدهٔ وظیفه را فهرست کند. عشق ثبات دارد و سرگردانی؛ پرگار در شعر فارسی ازهمینرو پربسامد است: پای ثابت و گردشِ پروانهوار. آنان که آخرالزمان را اداره خواهند کرد، قومِ «یحبهّم ویحبّونه»اند:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِۦ فَسَوْفَ يَأْتِى ٱللَّهُ بِقَوْمٍۢ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُۥ» (مائده/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، هر کس از شما از دینش برگردد، خدا قومی را خواهد آورد که آنان را دوست دارد و آنان او را دوست دارند.
مایهٔ کارشان عشق است نه فهرستِ وظیفه. شهید میگفت ولایت معنای عشق در خود دارد؛ اگر عشق از آن بیرون کشیده شود پوچ میشود.
مواسات عاشقانه و حقّ المارّه
عشق را باید گسترش داد. پیامبر در آغاز حکومت اسلامی، چون بوستانهای نخل میرسید، فرمان میداد دیوارها را بردارند تا مارّه — گذرنده — هوس کند و بخورد. «حق المارّه» که شاخهٔ بیرونزده از دیوار را برای رهگذر روا میدارد، در سیرۀ او حتی از آن فراتر رفت: کل دیوار را بردار. مواسات عاشقانه یعنی نتوانم بشقابی بخورم و دیگری نخورد. عدالتِ ساختاری لازم است؛ اما در آغاز انقلاب، با آنکه ساختارها کامل نبود، عدالت بود چون عشق بود: عشق مردم به هم و به امام. تجربهٔ عشق از خانواده فهمیدنی است. در فرهنگهایی که زن و شوهر دونگی حساب میکنند، مفهوم عشق ابزاری شده؛ عشق نیست مگر آنکه جای دیگر هزینه شود. «والذین آمنوا اشدّ حبّاً لله» زیباست: عشق با خدا، با راه خدا، با شب، با هزینهکردنِ خود در این راه.
برای اهل سلوک، همواره کتابی از دفاع مقدس یا وصیتنامهٔ شهیدی در دسترس باشد. بیشترین تقریظ رهبر بر کتابهای دفاع مقدس است. آن کارها با حسِّ وظیفهٔ خشک درنیامده؛ با عشق درآمده. عشق دختر را مادر میکند و همان عشق انسان را برای خدا میدواند. سابقهٔ موشکی و کارِ کسانی چون تهرانیمقدم و سید مجید موسوی و حاجیزاده کار عشق است. خاطرات «تنها گریهکن» — مادر شهید معماریان قم — زندگیِ افسانهای نیست؛ خانمی معمولی که با عشق خود و فرزندش را هزینهٔ راه خدا کرد؛ محمدِ شانزدهساله. این مصداقِ اشدّ حبّاً لله است. آنان که دمِ دست بودند آدمهای عجیبی نبودند؛ راه خدا را با عشق رفتند. کسی که بفهمد نیرو همه از خداست، از مسیر حب گذشته است؛ تبعیتِ خشکِ صرف کافی نیست. امامت و امت بدون حبِّ غلیظ تمام نمیشود؛ وگرنه رهبریِ صرفاً مدیریتی میماند. روضه و گریه و سحر و سجده و دعا برای همین است که حب ساخته شود.
حبیب بن مظاهر؛ مظهر عشق
حبیب بن مظاهر دو بار برای امام حسین مرد. چنان عاشق بود که چون از بام، آمدنِ حسین را دید خود را فروانداخت و جان داد؛ امیرالمؤمنین پرسید حبیب کجاست؛ دانستند عاشق حسین است؛ آوردند و دعا کرد و زنده شد. در کربلا پیرمرد بود؛ چون گفتند لشکری میآید، گمانها رفت که چه کسی است؛ روز پنجم چند نفر از دور پدیدار شدند و در میانشان حبیب بود. تسجیل و ثبتنامِ حرم با حبیب است؛ حبیب یادداشت میکند. حبیب مظهر عشق است نه لزوماً ضرباتِ شمشیرِ سهمگین. تمرینِ عشق و حب و هزینهکردن از سرِ عشق، تمرینهای بنیادین است.
بدن و جسد؛ ائتلافِ حب
تفاوت بدن و جسد در ائتلاف است. در جسد ائتلافی نیست؛ پارهها از هم جدایند. چون روح در بدن باشد، اعضا با هماند: پا میشکند و دست بیآنکه وظیفهای برای خود فهرست کرده باشد به یاری میآید. ائتلاف مالِ حب است؛ تقسیمِ خون و وظیفه درست انجام میشود چون روح هست. بیروح، جسد است و اعضا از یکدیگر غایباند — چنانکه گاه انسانها در کنار هم میزیند و به کارِ یکدیگر کاری ندارند. خانواده که روح دارد تکخوری در آن زشت است؛ شیرینی را برای همسر میبرند؛ برکت بر سفرهٔ مشترک است. مواسات عاشقانه آن نیست که یکی کباب بخورد و دیگری نان و پنیر. در سورهٔ نور نیز اذنِ گستردهتری برای خوردن از خانههای یکدیگر آمده است. امام صادق به کسی که دعوی برادریِ بسیار داشت فرمود دست در جیب یکدیگر کنید؛ گفتند چندان نه؛ فرمود پس آن برادری نیست. کارت و رمز اگر در میان اهلِ اعتماد نباشد، اُخوتِ ادعایی سست است. در خانوادهٔ حقیقی، برداشتن از کشو برای نیازِ دیگری غریب نیست.
ختم و توسل
صلّی الله علی سیّدنا و حبیبنا و خاتم النبیّین. اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد. در ایام شهادت امام رضا علیهالسلام، سلام بر آن امامِ مرتضیِ نقیِّ تقی، حجّت خدا بر زمینیان و آسمانیان. و سلام بر اباعبدالله و بر ارواحِ فرودآمده در آستانش؛ سلام خدا تا شب و روز برجاست؛ و خدا این را آخرین عهدِ زیارت قرار مدهد. اللهم عجّل لولیّک الفرج، و ما را از سربازان خاص او قرار ده؛ توسلاتِ اندک را ذخیرهٔ آخرت ساز؛ پدر و مادر را بیامرز؛ خدمتگزاران اسلام را تأیید کن؛ و مرگ را جز شهادت در راه خودت مپسند.
شبیهساز قرآنی و انتقال پرچم
نظریهٔ شبیهساز بر این استوار است که خدا برای اجرای سنن استخلاف، قومی را برمیگزیند و پرچم جهانی را بدو میسپارد. برگزیدگی صرفاً افتخار نسبی نیست؛ تکلیفِ جهانیکردنِ کار است. همهٔ ابتلائات و میثاقها و قواعد بر آن قوم جاری میشود تا مدل ساخته شود. آنگاه در مرحلهٔ بعد، همان نسخه در امتِ اصلی اجرا میگردد. انتقال از بنیاسرائیل به بنیاسماعیل از مسیر ابراهیم و دو قبله فهمیده میشود: یک قبله بیتالمقدس با انبوه پیامبران و شرایط؛ قبلهٔ دیگر با سابقهٔ کمتر پیامبری، اما میزبانِ نسخهٔ نهایی. دشمنشدنِ برگزیدهٔ پیشین با برگزیدهٔ پسین، تصادف تاریخی نیست؛ قاعدهای است که از شیطان و آدم تا بنیاسرائیل و امت خاتم تکرار میشود.
شفافیتِ کاملِ این سخن ممکن است در آغاز سخت پذیرفته شود؛ اما با مرورِ خردهخردهٔ آیات، هماهنگیاش آشکار میگردد. پر بسامد بودنِ قصهٔ موسی و بنیاسرائیل ازهمینروست: قرآن مدام آن شبیهساز را پیش چشم میگذارد تا امتِ پسین عهد و میثاق و آفت و نجات را در آینهٔ آنان بخواند. حکومت اسلامیِ مفروض بدون نفاق و بدون جریانِ معارضِ برگزیدهٔ پیشین، تصویری ناقص از میدانِ قرآن است.
ظرفیت آیه فراتر از فرد و واقعه
خطای رایج آن است که آیه را با فردِ داستان یا با واقعهٔ شأن نزول یکی بگیرند. داستان آدم گاه دربارهٔ ابوالبشر است و گاه افقِ «انسان» را میگشاید؛ چنانکه سورهٔ انسان با آنکه در شأن اهلبیت آمده، عنوان و سیرِ کاملش راه انسان است. آیهٔ ولایت در رکوع، در شأن خاصی نازل شده؛ اما اگر از آن فقط یک مصداقِ تاریخی بیرون آید و امتدادِ ولایت در نظام دینی نادیده گرفته شود، آیه از کارِ هدایتیِ مستمر بازمیماند. خلفای دیگر نیز گاه به گمانِ رقابت در «معروفشدن» کارهایی کردند؛ تاریخ اسلام از این رقابتهای مذموم خالی نیست. آیه اما در آن رقابتها محصور نمیشود.
در بهشتِ سورهٔ انسان، آنچه وصف میشود باطنِ همین حیات است: میوهها، ولدان، حریر، سایه، شراب طهور. کسی که خالصاً لوجه الله اطعام کرد و جزاء و شکور نخواست و از روزِ عبوس بیم داشت، خدا همان روز را از او دفع میکند و نضارت و سرور و بهشت و حریر میبخشد. شراب طهورِ بعدی قرآن است؛ و پس از قرآن، شبزندهداری و سجدهٔ طولانیْ گذرنامهٔ سلوک. انسانشدن قله میخواهد؛ قلهها مدلاند. گمانِ آنکه بدون سجدهٔ شبانه و کارهای ویژه بتوان از راه درآمد، خطا است. بزرگان هشدار دادهاند که سجده شیطان را میشکند اگر درست باشد، و انسان را میشکند اگر بیملاحظهٔ جسم و افراطِ نمایشی باشد. پینهبستنِ پیشانی به قیمتِ آسیب، مطلوب نیست؛ اما اصلِ سجدهٔ شبانهْ شرطِ راه است.
وحدتِ چاه و مشورتِ عزم
اجماعِ برادران بر افکندنِ یوسف، آینهٔ وحدتهای خطرناک است: خیرخواهیِ ادعاشده، حافظبودنِ ادعاشده، بازی و تفرجِ فردا، و پروندهٔ گرگی که خودِ پدر در گفتوگو گشود. یعقوب ناخشنودیاش را گفت؛ اما زیر فشار جماعت، اذنِ رفتن داده شد. «قال قائل منهم» نشان میدهد حتی در جمعِ توطئه یک مخالفِ نسبی بود که کشتن را به چاه بدل کرد؛ با این همه اجماع بر جنایت تمام شد. وحی در چاه آمد و یوسف بالید؛ اما مسئولیتِ افکندن بر دوشِ اجماعکنندگان ماند.
در احد، رأیِ جوانان بر برونرفتن از شهر، بعدها دستاویزِ ملامت شد؛ حال آنکه شکست از رها کردنِ تنگه بود. آیهٔ لینت و مشورت برای آن نازل شد که پیامبر را از درشتیِ فرعونی و از وابستگیِ مطلق به یک جناح بازدارد، و در عین حال عزم را از مشورت جدا نگه دارد: مشورت کن؛ چون عزم کردی بر خدا توکل کن. مشاورِ بالغ میفهمد که نظرش مشورت است نه تحمیل؛ و مدیر میفهمد که اصرارِ پس از تصمیم، منطقِ اداره را میشکند. مقایسه با رفتارهای تشکیلاتیِ معاصر ازآنروست که «وحدت» و «رأیِ اکثریت» بهخودیخود تقدیس نمیشوند؛ محتوا و جهتِ وحدت مهم است. وحدت بر چاه، وحدتِ نجات نیست.
امت مبعوث و طراحی شایستگی
امت مبعوث هزینهدهنده است: پرچم را نگه میدارد، در جنگ شهری احتمالی میماند، جورِ نظام انقلابی را میکشد. علائمِ میدان — از جمله معرفی و ویروسیشدنِ چهرههایی از سویِ جبههٔ مقابل برای کشاندن به جنگ شهری — باید خوانده شود. آنان که در رفاهِ بالاشهر آسودهاند ممکن است در چنین میدانی حاضر نشوند؛ آخرِ کار همان گروهِ هزینهدهنده میایستد. این واقعیت نباید بهانهای شود برای آنکه طراحیِ نظام، آنان را همیشه سنگِ زیرین نگاه دارد و پس از ظلمِ ساختاری به صبر بخواند. شاید منزلگاهِ رشدِ آنان از مسیرِ سختی بگذرد؛ اما تکلیفِ طراحی، سپردنِ امانت به اهل است تا شرار مسلط نشوند و دعا بیپاسخ نماند.
رأیِ توده اگر از مسیرِ ملا و رسانه به سویِ آشتی با قدرتِ معارض کشیده شود، نظرِ «مردم» است نه لزوماً نظرِ امت. دوگانهٔ جعلیِ مردم/کفِ خیابان، جای دوگانهٔ حقیقیِ مردم/امت را تنگ کرده است. در نظام امتـامامت، حلقهٔ میانی با حب به ولی شکل میگیرد نه فقط با جمعِ استقراییِ آراء. تا این مناسبسازی رخ ندهد، فاصلهٔ موازینِ ولایی با صندوقِ رأی باقی میماند و کسانی بر سرِ کار میآیند که از انقلاب «خیر» نمیزاید؛ نهایت آن است که شرّ نرسانند. از چنین چینشی کارِ نظام ولایی بیرون نمیآید.
قبله، وجهه و هزینهٔ جان
هر کس امامی دارد و وجههای. جهتگیری اگر آمریکایی باشد، قبله همان است؛ اگر الهی باشد، قبله مسجدالحرام و امام است. آیهٔ «و من حیث خرجت» بیش از ادبِ نماز، فرمانِ توجهِ دائمی به قبله است. در قیامت سجده خواسته میشود از کسانی که در سلامت سجده نکردند؛ باقیماندهٔ ظرفیتِ سرکشی باید آنجا ظاهر شود. استباق در خیرات، دویدن در همین قبله است. آنان که انداد میگیرند، عشق را خرجِ غیر خدا میکنند؛ مؤمنان عشق را شدیدتر برای خدا نگاه میدارند.
متد حب، حس وظیفه را از ریشه عوض میکند. در خانواده دیده میشود: دونگیحسابکردن با منطقِ عشق ناسازگار است. پیامبر دیوار بوستان را برمیداشت تا مارّه محروم نماند؛ مواسات عاشقانه سقفِ ایثار را بالا میبرد. عدالت بدون عشق در آغاز انقلاب توضیحپذیر نبود؛ ساختار کم بود و عشق بسیار. امروز نیز اهل سلوک اگر با کتابِ دفاع مقدس و تقریظها و وصایا مأنوس باشند، مدلِ «یحبهّم ویحبّونه» را در زندگیِ نزدیک میبینند نه در افسانه. مادرِ شهید معماریان در قم، با زندگیِ ساده، مصداقِ اشدّ حبّاً لله شد؛ فرزندِ نوجوانش در همین منطق به شهادت رسید.
حبیب بن مظاهر نشان میدهد که وزنِ میدان با عشقِ ثبتشده در دفترِ حسین سنجیده میشود. پیرمردی که دو بار برای او مرد، در روزِ پنجمِ کربلا امیدِ لشکر بود. تسجیلِ زیارت با نامِ او گره خورده است؛ یعنی ورود به حریم، با منطقِ حب است نه فقط با سلاح.
و سرانجام، بدنِ با روح ائتلاف دارد و جسد نه. جامعهٔ بیروح نیز جسدگونه است: کنار هم، اما بیخبر از گرسنگیِ یکدیگر. برادریِ صادق آن است که دست در جیبِ هم شود؛ سفره مشترک باشد؛ و نیازِ دیگری غریب نماند. این ائتلاف، همان حب است که قومِ برگزیدهٔ پسین برای حملِ پرچم بدان نیازمند است؛ و بیآن، شبیهسازِ پیشین و دشمنشدنها و وحدتهای چاهگونه تکرار میشود.
بهشتِ سورهٔ انسان در باطن دنیا
آیات میانی سورهٔ انسان، پس از اطعام و خوف، سلسلهٔ پاداش را میگشاید: پیشگیری از شر آن روز، نضارت و سرور، بهشت و حریر به پاداش صبر، تکیه بر تختها بیآفتابِ سوزنده و بیزمهریر، سایههای نزدیک و میوههای در دسترس، گردش با ظرفهای نقره و جامهایی که گویی بلورِ نقرهاند و به اندازهٔ تقدیر شدهاند، نوشاندن از کأسِ آمیخته به زنجبیل از چشمهٔ سلسبیل، گردشِ پسرانِ جاودان که چون مرواریدِ نثارشدهاند، و آنگاه نعیم و مُلکِ بزرگ، جامههای سندسِ سبز و استبرق، و دستبندهای نقره، و نوشاندنِ پروردگار از شرابِ طهور. ختمِ این بخش آن است که این پاداش شماست و سعیتان مشکور. آنکه گفت جزاء و شکور نمیخواهم، اکنون سعیش مشکور خوانده میشود.
«عَٰلِيَهُمْ ثِيَابُ سُندُسٍ خُضْرٌۭ وَإِسْتَبْرَقٌۭ ۖ وَحُلُّوٓا۟ أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍۢ وَسَقَىٰهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًۭا طَهُورًا × إِنَّ هَٰذَا كَانَ لَكُمْ جَزَآءًۭ وَكَانَ سَعْيُكُم مَّشْكُورًا» (انسان/۲۱–۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر آنان جامههای سندس سبز و دیبای ستبر است و با دستبندهای نقره آراسته شدهاند و پروردگارشان به آنان شراب طهور نوشانده است؛ این پاداش شماست و کوششتان سپاسپذیرفته است.
این اوصاف، باطنِ حیات دنیاست: میوههایی که در اختیارِ چنین انسانی قرار میگیرد؛ کسانی که گرد او میگردند و از میوههای بهشتی بدو میرسانند؛ حریمی ویژه؛ بالا و پایینشدنِ قدرِ اجتماعی به تقریرِ الهی. خالصکاریِ بیمنت و خوفِ قبولنشدن، درِ این باطن را میگشاید. پس از آن، قرآن بهعنوان شراب طهور نازل میشود و فرمان میآید که حکم را از پروردگار بخواه و از غیر او در تشخیصِ راه پیروی مکن. شبِ طولانیِ سجده و تسبیح، تذکره و گذرنامه است برای آنکه بخواهد بهسوی رب سبیل برگیرد.
سه لایه در داستان آدم و سجده
داستان سجده بر آدم و هبوط، سه لایه دارد: لایهٔ آدم ابوالبشر؛ لایهٔ انسان کامل؛ لایهٔ عموم انسانها که در اعراف با «خلقناکم ثم صورناکم» خطاب شدهاند. فریبِ شیطانیِ خاص برای انسان کامل به معنای انحرافِ اعتقادی نیست؛ اما هبوطِ دوم — آمدن به زمینِ تکلیف با بدن عنصری — برای مسیرِ خلافت ناگزیر است. تمثیلِ گل و نسیم و طوفان، غیرواقعیبودن نیست؛ واقعیتِ خدمتِ ملک و خصومتِ شیطان را در قالبِ محسوس مینمایاند. کسانی که همهٔ این معانی را فقط در افقِ همین دنیا و بیحکمتِ لایهها خلاصه میکنند، از علوِّ «انی جاعل فی الارض خلیفه» دور میمانند. انسان برای خلافت باید به زمین بازگردد؛ هبوط، سقوطِ بیمعنا نیست، ورود به میدانِ خلافت است.
از یوسف تا امروز: رهبر زیر فشار اجماع
در قصهٔ یوسف، رهبرِ خانواده — یعقوب — از آغاز اعلامِ ناخشنودی کرد و خطر را گفت؛ اما جماعت با زبانِ نصح و حفظ و بازیِ فردا آمدند. پروندهٔ گرگ را خود او گشود و آنان همان پرونده را بازسازی کردند. در میدانِ سیاست نیز گاه ولی یا مسئول میگوید نظرِ اولیاش چیز دیگر بوده، اما با رأیِ اکثریتِ تشکیلاتی پیش رفته و سپس همان را «میثاق» خوانده است. انتظار از رهبر آن نیست که زیر فشارِ دوازدهسیزدهم، حقیقت را انکار کند؛ انتظار آن است که عزم بماند و وحدتِ مصلحتی با جنایتِ جمعی یکی نشود. برادران نخست طرح قتل داشتند تا وجهٔ پدر برایشان خالی شود و پس از آن «قوم صالح» شوند — اصلاحِ پس از جنایت، همان منطقِ خطرناک است. قائلِ میان ایشان قتل را به چاه تبدیل کرد؛ چاه، تخفیفِ ظاهریِ جنایت بود نه نجات.
مشورتِ پیامبران در امورِ جزئی، از سرِ ندانستنِ ارادی است نه عجز؛ و مشورت در جنگ و جمع، برای رشدِ امت و نرمخوییِ رحمت است. پس از احد، کسانی که میخواستند پیامبر را غلیظالقلب و بیمشورت سازند، در واقع میخواستند جوانان را از صحنه خارج کنند و شکستِ تنگه را به گردنِ مشورت بیندازند. آیه آمد که لینت رحمت است؛ اگر درشت بودی میپاشیدند؛ ببخش و استغفار کن و مشورت بگیر؛ و چون عزم کردی توکل کن. عزمِ نهایی قابلِ واگذاری به اجماعِ خطاکار نیست. کودکی که گمان میکند پدر باید همیشه حرف او را گوش دهد، بالغ نشده است؛ مشاورِ بالغ میداند نظرش پیشنهاد است. پافشاریِ تحمیلی پس از مشورت، هم منطقِ مدیریت را خراب میکند و هم ادبِ امت را.
فقه فردی و خطابِ اجتماعی قرآن
قرآن نوعاً با اجتماع حرف میزند. فقه اگر یکسره فردی شود، با روحِ خطابِ قرآنی فاصله میگیرد. رهبرِ جامعه نیز با قوم و امت سخن میگوید نه فقط با فردِ مکلف. فرقِ قوم و امت در قصد و امامت و پیوندِ حبّی است. امتِ مبعوث با ولی پیوندِ عشقی دارد؛ تودهٔ مردم ممکن است با موجِ رسانه جابهجا شوند. ازاینرو حلقهٔ میانی را نمیتوان فقط با صندوق و آمار ساخت؛ حلقهٔ میانی در فضای امامت و امت و حبّ میروید. عامِّ مجموعیِ قرآن، مجموع را با پیوند میبیند نه مجموعهٔ افرادِ منحل در رأیِ جداگانه. تا نظامِ تصمیمگیری، وزنِ هزینهدهندگان و بیعتِ اهلِ بدرگونه را بازتاب ندهد، فاصلهٔ موازین با رأی باقی است.
در میدانِ سخت — حتی اگر جنگ شهری تحمیل شود — آنان که علامتها را شناختهاند میدانند چه کسی میماند. معرفیِ ویروسیِ چهرهها از سویِ دشمن برای کشاندن به درگیریِ داخلی، بخشی از همان علائم است. طراحیِ شایسته آن است که امانت به اهل برسد تا مبانی انقلاب برای جبرانِ خطای ساختاری نلرزد. دوگانهٔ امت و امامت جعلی نیست؛ جعلی آن است که مردم را در برابرِ خیابان بگذارند و از حبّ و ولایت تهی کنند.
عشق بهمثابهٔ موتور حرکت
علامه بر متدِ حب تأکید دارد: هستهٔ تربیت نبوی عشق است. پرگارِ شعر فارسی تصویرِ همان عشق است — ثبات و گردش. قومِ آخرالزمان محبوب و محباند. ولایت اگر از عشق تهی شود پوچ میشود. مواساتِ نبوی دیوار را برمیداشت؛ خانوادهٔ زنده تکخوری را زشت میشمارد؛ برادریِ صادق دست در جیبِ هم دارد. کتابهای دفاع مقدس، تقریظها، «خط مقدم»، «تنها گریهکن» و خاطراتِ تهرانیمقدم و همرزمان، کلاسِ درسِ عشقاند نه موزهٔ احساس. حبیب دوبار مردن را برای حسین پذیرفت؛ دفترِ زیارت به نامِ اوست. بدنِ با روح ائتلاف دارد؛ جامعهٔ با روح نیز. بیائتلاف، جسدِ جمعی است: کنار هم و جدا.
اینهمه به بحثِ قوم برگزیده بازمیگردد: شبیهسازِ پیشین، دشمنشدنِ برگزیدهها، میثاق و ابتلاء، و ضرورتِ حب در امتِ پسین. بیحب، پرچم جهانی با وحدتهای چاهگونه و رأیهای بیوزن و فقهِ فردگرا پیش نمیرود. با حب، سجدهٔ شبانه و مواسات و هزینه، گذرنامهٔ انسانشدن و شرطِ حملِ امانت است.
میثاقها و ابتلائاتِ امت برگزیده
میثاقهایی که امت برگزیده سپرده، و ابتلائاتی که بر او جاری شده، در قرآن فقط تاریخِ کهن نیست؛ الگوی رفتاریِ هر امتِ حاملِ پرچم است. بنیاسرائیل برگزیده شدند، نعمت دیدند، پیمان بستند، شکستند، توبه کردند، دوباره لغزیدند. امتِ پسین اگر خود را برگزیده میخواند، باید همان آینه را پیش رو بگذارد: نفاق از درون، خصومتِ برگزیدهٔ پیشین از بیرون، و خطرِ وحدتهایی که ظاهرِ اجماع دارند و باطنِ چاه. منافق در حکومت اسلامی حذفشدنیِ خیالی نیست؛ چنانکه جریانِ معارضِ یهودی در میدانِ جهانیِ قرآن نادیدهگرفتنی نیست. پیوندِ این دو جریان با یکدیگر، و پیوندِ هر دو با سننِ استخلاف، همان تداخلی است که بحثِ موضوعیِ «قوم برگزیده» را ضروری میسازد.
شبیهساز بودنِ بنیاسرائیل به این معناست که قواعد روی آنان آزمایش و نمایانده شده تا امتِ اصلی عذر نداشته باشد. پرچم که منتقل میشود، دشمنشدنِ حاملِ پیشین با حاملِ پسین نیز منتقل میشود. از شیطان و آدم تا موسی و فرعون و بنیاسرائیل، تا رویاروییِ نهایی با امتِ خاتم، این رشته بریده نیست. خواندنِ قصهٔ موسی ازاینرو تکرارِ ملالآور نیست؛ تجدیدِ درسِ شبیهساز است.
شب، سجده و پاسپورتِ سلوک
پس از آنکه شراب طهورِ قرآن به سالک نوشانده شد، نوبتِ شب است. سجدهٔ شبانه و تسبیحِ طولانی، در سورهٔ انسان نه نافلهٔ مستحبِ حاشیهای، که تذکره و سبیل بهسوی رب است. اهل سلوک اگر گمان کنند بدون این ویژهکاریها راه باز میشود، به خطا رفتهاند. سجده باید چنان باشد که کمرِ شیطان بشکند، نه آنکه نمایشِ پینه یا آسیبِ جسم جای باطن را بگیرد. بزرگان هم به طولِ سجده سفارش کردهاند و هم به مراعاتِ بدن. صلوات در سجده، خواندنِ بخشی از ابو حمزه در همان حال، برخاستنِ پیش از صبح — اینها نمونههای عملیِ همان گذرنامهاند. غرض از آوردنِ اینها در میانهٔ بحثِ شأن نزول آن بود که نشان داده شود ظرفیت آیهٔ انسان، فراتر از واقعهٔ تاریخی، راه انسانشدن است؛ و راه انسانشدن بدون شب و سجده و خوف و اخلاص تمام نمیشود.
جمعبندیِ رشتهٔ بحث
رشتهٔ این جلسه از قوم برگزیده و شبیهسازِ استخلاف آغاز شد؛ به دشمنشدنِ برگزیدهٔ پیشین رسید؛ از زندانِ شأن نزول و فرد در تفسیر گذشت؛ سورهٔ انسان را بهعنوان راه انسان کامل گشود؛ سورهٔ یوسف را آینهٔ اجماعِ خطرناک و مشورتِ عزم ساخت؛ قوم و امت را واژهشناسی کرد؛ فاصلهٔ نظامِ رأی با نظامِ امامت و امت را نشان داد؛ و سرانجام حب را هستهٔ ولایت و موتورِ مواسات و شرطِ بدنِ جمعی دانست. حبیب و مادرانِ شهید و دیوارِ برداشتهٔ پیامبر، همه مصداقاند نه زینتِ کلام. امتِ حاملِ پرچم اگر حب نداشته باشد، یا به وحدتِ چاه میغلتد یا به جسدِ بیائتلاف بدل میشود. و اگر حب داشته باشد، سجده و هزینه و امانتسپردن به اهل، او را برای ادامهٔ همان سننِ الهی آماده میکند که روزی بر بنیاسرائیل جاری شد و امروز نوبتِ اینسوست.
اطعامِ بیمنت و ترس از روز عبوس
انسان کامل پس از آنکه برای وجه الله اطعام میکند، حسابِ طلبکاری باز نمیکند. نمیگوید خیراتی به سرمان آمده و به سقف رسیدهایم. همان پاکی را با خوف نگه میدارد: میترسیم از پروردگار، از روزی عبوس و درهمکشیده. این خوف، نقضِ اخلاص نیست؛ تکمیلِ آن است. خدا نیز در برابرِ همین منطق، شر آن روز را دفع میکند، نضارت و سرور میبخشد، بهشت و حریر میدهد، و سعی را مشکور میخواند. آنکه جزاء نخواست، جزاء دید؛ آنکه شکور نطلبید، سعیش مشکور شد. این معاملهٔ قرآنیِ اخلاص است.
از دلِ همین سوره، انتقال به قرآن بهمثابهٔ شراب طهور و سپس به شبِ سجده، نشان میدهد که راه انسانشدن زنجیرهای است: اخلاصِ عمل، خوفِ قبول، پاداشِ باطنی، کتاب، و شب. بریدنِ یکی از حلقهها، گذرنامه را ناقص میگذارد. آنان که فقط به شأن نزولِ خمسهٔ طیبه بسنده کنند و از این زنجیره برای عموم انسانها الگو نگیرند، از عنوانِ سوره — «انسان» — غافل ماندهاند.
امت، مردم و وزنِ هزینه
تودهٔ مردم با خطابِ ایها الناس یا حتی یا ایها الذین آمنوا شناخته میشوند؛ امت اما با قصدِ واحد و امام و حبّ. در تاریخِ صدر، بیعتِ بدریون وزن داشت چون هزینه داده بودند. اگر در نظامِ تصمیم، رأیِ بیهزینه با رأیِ خونداده برابر بماند، مناسبسازی با امامت و امت رخ نداده است. ملا و مطرّف میتوانند با رسانه نظرِ مردم را جابهجا کنند؛ اما امت را فقط با گسستنِ حب از ولی میتوان از میدان خارج کرد. طراحیِ شایسته آن است که امانت به اهل برسد تا دعایِ پس از خطا، بدلِ ساختارِ غلط نشود. در پایان، یادِ امام رضا علیهالسلام و اباعبدالله الحسین علیهالسلام، و دعا برای تعجیل فرج و پیوستن به سربازان خاص ولیّ خدا، ختمِ طبیعیِ مجلسی است که از قوم برگزیده به حبّ و از حبّ به ائتلافِ بدنِ جمعی رسیده است. پرچم بدون عشق نمیماند؛ و عشق بدون سجده و هزینه و امانت، دعوی میماند. این رشته، همان بحثِ موضوعیِ بلندی است که باید در جلسات بعد با آیاتِ بنیاسرائیل و سننِ استخلاف پی گرفته شود.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.