ددرس‌گفتارها

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم.

بسم الله الرحمن الرحيم وبہ نستعين.

صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

عرض به خدمتون که من راجع به زندگی بر سر محبت و ارتباط بر سر محبت حرف زدم به عنوان یک سبک زندگیه که این سبک زندگی رو از ما میخوان که رفته رفته از فضای ذهنی به یک فضای دلی، ایمانی، عشقی، ااا حتی عشق‌های خیلی خونین و عشق‌های سرکش.

این رو به عنوان یک مسیری باز کرده به ما قرآن.

مسیر استدلالی نیست، مسیر فهم درونیه.

به دلیل اینکه فطرت گواه بر اونه و بر اساس حب در عالم، عالم به وجود اومده.

ااا توقع محبت و حب وجود داره.

وقتی که توقع محبت و حب وجود داره به خصوص وقتی عشق سرکش میشه، یه ادبیات دیگه‌ای رو قرآن در پس این میاره.

ادبیات خودفروشی، نفس‌فروشی که یک عده‌ای رو در این قله قرار میده به عنوان کسایی که جان خودشونو می‌فروشند.

ببینید این معنی جان فروشی که اوج وحشت محبته، محبت و عشق مرکز ثقل رو از روی انسان برمی‌داره، از روی عاشق برمی‌داره، میذاره روی معشوق.

یکی از اتفاقاتی که محبت ایجاد می‌کنه یعنی محبت و عشق در انسان ایجاد می‌کنه همین کاره.

یعنی تبدیل به یک نوعی از خودفراموشی، خودفروشی و حالت‌های محو ایجاد میشه.

یعنی دیگه محو میشه.

او چیزی رو دوست نداره حتی چیزی رو دوست داره که معشوقش دوست داره، خدا دوست داره.

وقتی اینجوریه، خدا او رو دوست داره.

از کنار این الفاظ [سرفه] به راحتی از کنارش نگذرید.

اینکه مثلا گفته میشه "فاذکرونی اذكرکم" شما یاد من باشید.

ببینید نمیگه یاد نعمت‌های من، یاد نمیدونم چی چی.

مثلا حریم‌های الهی رو نگه دارید همه اینا.

نه، یاد من باشید تا من یاد شما باشم.

ببینید اصلاً ادبیاتش عجیب نیست؟

شما یاد من باشید تا من یاد شما باشم.

خب اصلاً نه من می‌خوام یاد شما باشم، نه شما یاد-- اصلاً که چی مثلا؟

بحث، خب.

این که چی مثلا باید ما یاد همدیگه باشیم؟

ببینید اصلاً خودش مربوط به یه ادبیات دیگه‌ایه.

اصلاً توی فضای دیگریه که شما یاد من باشید، من یاد شما.

حالا بله، من یاد شما باشم خیلی اتفاقاتی میفته، ولی اصلاً بحث این نیست که چه اتفاقاتی بعدش میفته.

که مهمم هست ها چه اتفاقاتی میفته، چجوری شما رو هواتونو داره و اینا.

ولی شما یاد من باشید، من یاد شما می‌افتم با...

من یاد شمام.

"فاذکرونی اذكرکم" این نسبت، نسبت‌های عاشقانه، نسبت محب و محبوبه این‌ها.

نسبت‌های حبیه.

مهم‌ترین ویژگی محبت اینه که وقتی که سرکش میشه، مرکز ثقل رو عوض می‌کنه.

از روی خود برمی‌داره.

یعنی من دیگه محور نیستم، محور کسی دیگه‌ست.

ااا اینه که کلاً هدایتش به دست دیگری می‌افته.

حتی علومش به دست دیگری می‌افته.

حالا انشاالله یه سرفصلی اگر شد باز می‌کنیم.

علومی که خدا می‌خواد بده نوعاً از این طریق علوم مدرسه‌ای نیست.

این علوم مدرسه‌ای به نوعی انگار جزو علل مؤده‌ست.

علوم، علومیه ست که خدا میده، پیامبران رو خدا آموزش میده.

نه اینکه ما پیش معلم نریم، ولی پیش معلم رفتن اینا علل مؤده‌ست کلاً تو این فضاهام بودن.

کسی عاشق بشه یه سری علوم خدا بهش میده.

کسی محب بشه، محو بشه، خدا ممکنه اینجوری باشه.

بستگی به معلمش هم داره البته.

[نفس عمیق] لاقل باید بدونه که من کجا درس عشق میدن که بخوام جزو کسانی باشم که "ان الله اشترى من المؤمنين انفسهم واموالهم" یعنی خدا جانم رو بخره دیگه.

یعنی جان خریدن یعنی اینکه مرکز ثقل از من خارج میشه.

من دیگه محور هیچی نیستم.

محور فکرم نیستم.

خدا جانم رو خریده دیگه از من.

لذا مالکیت با اوعه، مالکیت جان با اوعه جان مال اوئه، جان مال من نیست دیگه.

ببینید این نقاط، نقاطیه که می‌خواد به این سمت بیاره و یک زندگی عارفانه، عاشقانه‌ای رو در سبک زندگی تولید بکنه.

[سرفه] بله، اینا از طریق تبعیت حاصل می‌شه که "قل ان كنتم تحبون الله فاتبعونی يحببكم الله" باید بره تبعیت از ولی خدا بکنه تا خدا دوسش داشته باشه.

خب؟

باز ببینید آخرش تبدیل می‌شه به دوست داشتن.

اگه این کارو بکنی خدا دوستون می‌داره و "یا بمین الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله" از میان مردم کسایی هستن که خودشو فروخته، می‌فروشه خودشو.

"یشری نفسه ابتغاء مرضات الله.

الله رؤوف بالعباد" کسی که خودشو می‌فروشه ابتغاء مرضات الله یعنی دیگه منکصر رو خودش برداشته دیگه.

اینا خیلی ارزشمنده.

نمی‌دونم چقدر می‌تونید با این جور آیات مأنوس بشید، از کنارش خیلی راحت نگذرید که یک زندگی‌ای که پر از عشق سرکشه به راه خدا، به خدا، به همه ه-- به هرچی بند و بیل خداست.

خب؟

و این دیگه بهش میگن که تو چی-- مثل اینایی که حالا عاشق معشوق‌های زمینی شاید هم اوایلش اینا رو تجربه کردن که میگه چی می‌خوای؟

میگه تو چی می‌خوری؟

اصلاً خیلی وقت‌ها دیده مثلاً مزه ترش دوست نداره‌ها ولی چون اون طرف دوست داره این دوست داره.

میگه خوشمزس، واقعاً میگه خوشمزس.

با اینکه تا حالا مزش این نبوده.

انگار ذائقه خودشو در کنترل ذائقه معشوق خودش گذاشته.

یعنی دوست داره دیگه.

این رنگ رو دوست داره.

چرا دوست داره؟

چونکه معشوقش دوست داره.

چونکه نسبت به اونی که خیلی محبت داره اینجوریه، اینجوری دوست داره.

دیدید حتی گاهی اوقات نحوه حرف زدن، نحوه حتی حرکت‌های سر و دست اینجوری تنظیم می‌شه، با او تنظیم می‌شه.

لحن‌ها، کسایی که دیدم عاشق آقای جوادی آملی‌ان، لحن‌شون شبیه آقای جوادی آملی می‌شه.

حرکت دستش شبیه آ-- جادان می‌شه.

اینه چونکه داره محو می‌شه.

وقتی که محو می‌شه این خاصیت محوه.

که تمام ذائقه و رفتار و لباس و نحوه حرف زدن و چی دوست دارم، چی دوست...

تمام اینا تحت کنترل معشوق در میان.

این زندگیه که اینم ااا همین جوری اتفاق ممکنه بیفته.

کسی، یه تعبیری من از آقای خوشوقت خیلی پسندی-- می‌پسندیدم و می‌گفتم خیلی این تعبیر رو.

می‌گفتن ما سوار یک بالونی هستیم که این-- خلاصه تیغ دست ما دادن داریم این طناب‌های این بالون رو می‌بریم.

یک موقعی هست که یهویی می‌بینیم بالون جا کند می‌شه.

این بالون جا کند می‌شه.

کسی که اهل تبعیته و البته خودشو در مرز تبدیر نمی‌خواد نگه داره.

با این شهدا چجوری می‌شدن اینجوری؟

کسایی هستن که دیگه سر و پا نشناخته می‌خوان به یه چیزهایی دست پیدا بکنن.

یه مزه‌هایی رو خدا به این‌ها می‌نشانه، می‌چشانه.

این یک قاعده الهیه که یک مزاج و آمیخته‌ای از اون حقیقت بالا رو به او میدن و به کام او می‌رسونن برای اینکه ذوق و ه-- ذوق دیگری بکنه و دنبال اون ذوقش بره.

و اون موقع این می‌بینید همین جوری به صورت [سرفه] سرکش داره میره که دنبال اون حقیقت بالا بره.

بله.

می‌خوام بگم این سبک زندگی عارفانه‌ی مجاهدانه‌ی قرآنیه.

خودش یه سبک زندگیه که رفته رفته باید تو ذهن طرف جاگیر بشه، بپذیره، تقبل بکنه و خلاصه دنبال این چیزا بره.

بعدش هم عشق‌های زمینی رو به عنوان قنطرت الحققه و پل حقیقت ااا باید بفهمه که پس ما یه چیزی به نام عشق داریم.

عشق به زن و بچه و عشق به فرزند و این‌ها رو وقتی تجربه می‌کنه آخرش می‌فهمه ما یه چیزی به نام عشق داریم واقعاً که باید دنبال عشق بره.

دنبال تحصیل رضایت بره.

می‌گه "رضی الله عنهم ورضوا عنه اولئک حزب الله" یعنی بره تو حزب دیگه.

ببینید یه موقع هست ما تو حزب، سوره مبارکه مجادله رو بیارید ببینید که هم حزب شیطان رو معرفی می‌کنه.

ببینید آیه نوزده سوره مبارکه مجادله و آیه بیست و دو سوره مبارکه مجادله.

ببینید یه موقع هست داره مثلاً شما الان تو حزبی هستید، لاذ سیاسی تو حزبی که نیستید.

درسته؟

یه موقع ز-- می‌بینید طرف، یه موقع طرف رفته تو حزب.

یعنی رفته یه جایی ثبت نام کرده، به یه سری آرمان‌هایی، صفحه پونصد و چهل و چهار.

به یک سری آرمان‌هایی پایبند شده، یه مرامنامه‌ای رو امضا کرده.

مثلا اینجوری نیست که-- و بعد یه هزینه‌های مربوط به اونو داره میده.

ببینید اینا میشه حزب دیگه وگرنه طرف اگه هزینه نمیده، هفته به هفته نمیره توی اون جلسات حزب و مأموریت نمی‌گیره و همه اینا، اینا که اسمش واقعا وجود در حزب نیست که.

مثل اینه که فرض بفرمایید ما الان می‌بینید میگن شورای مرکزی فلانن.

ما الان شورای مرکزی هیچی نیستیم دیگه.

ولی یه عده اگه بخوان حزب شیطان بشن یا حزب الله بشن، می‌بینید محبت کنترل شده دارن، رضایت‌های کنترل شده دارن.

اینا خون و جون میدن، یقه جر میدن بابت یه چیزایی.

اینا رفته رفته وارد حزب شدن.

خب.

نمی‌دونم می‌تونم منظورمو بیان بکنم یا نه.

[سرفه] ببینید هم تو ناحیه حزب شیطان اینجوریه.

"استحوذ عليهم الشيطان فأنساهم ذكر الله".

استحوذ یعنی چنبره زده.

خب.

حالا الان می‌بینید که چی عرض می‌کنم.

استحوذ عليهم الشيطان یعنی نه اینکه مشمول چه می‌دونم گمراهی‌های شیطان و شیطان براش تزیین میده نمی‌دونم از این چیزا نیست.

استحواذ کرده بر اونا شیطان.

یعنی شیطان روش در حقیقت کاملاً چنبره زده روش دیگه.

اینجوری.

فأنساهم ذكر الله ذکر خدا رو از یادشون برده، أولئک حزب الشيطان.

ببینید باید وقتی که شیطان چنبره می‌زنه روی یه نفر به صورتی که محبت‌های او رو کنترل-- مأموریت‌های او رو کنترل می‌کنه، اون مأموریت در کار شیطان رو ببره جلو.

باید قلمش، قدمش، علمش اینجوری بشه تا بشه حزب دیگه.

خب.

تو اون سوره مبارکه مائده هم داره "ومن يتول الله ورسوله والذين آمنوا فإن حزب الله هم الغالبون.

ألا إن حزب الشيطان هم الخاسرون".

بعد بیایيد آ-آیه پایانیشو نگاه بکنید.

لا تجد قوما اصلا نمی‌يابي قومی رو که يؤمنون بالله واليوم الآخر که ایمان به خدا و روز جزا داشته باشن.

يوادون من حاد الله ورسوله.

این که میگه محبت کنترل شده داره اینجوریه.

اصلا نمی‌تونه دوست داشته باشه کسی که محدوده‌های خودشو با خدا و رسول فرق می‌ذاره.

دیدین مثلا با استاد ما وقتی یه سر و سازگاری نداره، اصلا ما نمی‌تونیم دوسش داشته باشیم دیگه.

مواده نمی‌تونیم بکنیم.

نمی‌تونیم بکنیم.

مثلا کافیه آقا یه چیزی بگه مثلا دیدین ما مثلا دیگه نمی‌تونیم تحمل کنیم مثلا دیدی؟

یه جا انگار مثل خط قرمزهای حبه.

نه اینکه مثلا فرض بفرمایید که ما آقا رو مثلا به یک استدلالی که ایشون نایب امام مثلا رو خط قرمز کردیم برای خودمون.

اصلا ببینید بحثو می‌بره تو چه ناحیه‌ای می‌ذاره.

تو ناحیه مواده می‌ذاره.

محبت و ابراز‌های محبت.

ولو كانوا آباءهم أو أبناءهم أو إخوانهم أو عشيرتهم هرکی می‌خواد باشه.

بعد میگه ببینید، ببینید به چه چیزهایی داره ربط میده این بحثو.

أولئک كتب في قلوبهم الإيمان.

اینا ایمان تو دلشون یادداشت شده.

نه اینکه ایمان الان به صورت عاریتی بهش کلیپس شده.

وأيدهم بروح منه اتفاقا به همین دلیل داره تأیید میشه این آدم.

خب.

چونکه داره اینا میشن حزب الله.

وقتی میشن حزب الله تأیید میشن.

میان وقتی یه مسئولیت می‌پذیره، یقه جر میده، کادری میشه، بالاخره بهش کمک میدن به این.

حتی ن-- اسی-- ااا اثر این تأیید به روح از جانب خودشون یه سری اثرات علمی داره.

یعنی دوره‌های دانش‌افزایی داره این.

البته دوره دانش‌افزایش اینجوری نیست باید بیاد بشین드 کتاب بخونه.

اینا وقتی تأیید به روح داره میشه یه عالم علوم می‌گیره.

حالا بهتون نشون میدم.

اصلا این یه خودش یه سر فصلیه.

ويدخلهم جنات تجري من تحتها الأنهار خالدين فيها رضي الله عنهم ورضوا عنه.

رضي الله عنهم ورضوا عنه.

أولئك حزب الله ألا إن حزب الله هم المفلحون.

خدا از اینا راضیه، اینا از خدا راضین میرن تو یه بحث دیگری که از همدیگه راضی‌ان، همدیگر رو پذیرفتن.

این میشه "أُولَٰئِكَ حَزْبُ اللَّهِ".

این آیه نسبت به اون آیه یک توضیح دقیق‌تریه.

شما یه موقع یه نفری رو میذاری رییست.

میگی آقا این رییس منه.

خب گوش می‌کنم حرفشو.

یه موقع بحث، بحث ریاست نیست اینجا.

بحث، بحث حزب‌اللهی شدنه از طریق رفتن در حزب با مواده.

تحت این عنوان قرار گرفتی.

اینجوری اگه بشه اون موقع یه سری علوم گیر آدم میاد حتی.

علومش هم مدلش فرق داره.

شما این در حقیقت چیزو نگاه بکنید، این روایت غرب نوافل که روایت معروفیه.

اینو نگاه بکنید به بخشیش توجه بکنید و الان روایتو براتون می‌خونم.

[نفسم کشیدن] یه قسمتشو بخونم که مهمه.

میگه "من أهان لی وليا فقد أرصد لمحاربتي" کسی که، ااا به یک ولییی از من اهانت بکنه، این اومده خودشو مترصد جنگ با من کرده.

"وما تقرب إلي عبد بشيء من مفترض عليه" هیچی به اندازه فرائض انسان رو به خدا نمی-- نزدیک نمی‌کنه.

بعد میان راجع به نوافل.

میگن "وإنه ليتقرب إلي بالنافلة حتى أحبه" ببینید این تعبیر رو.

این تعبیر خیلی دیگه است.

شخص داره تقرب به نوافل شروع می‌کنه.

"حتى أحبه" تا اینکه من دوسش میدارم دیگه.

ببینید یعنی کارایی که من نگفتم حتما انجام بده ولی میره انجام میده.

این قشنگ شیرینیش درک میشه این؟

من نگفتم این کارا رو حتما انجام بده ولی می‌بینه من دوست دارم انجام بده، میره همه رو انجام میده.

من دوست دارم اینا رو.

"حتى أحبه" من دوسش میدارم دیگه.

"فإذا أحببته" وقتی که دوسش داشته باشم اینجوری میشه دیگه.

خ-- "كنت إذا سمعه الذي يسمع به، وبصره الذي يبصر به، ولسانه الذي ينتطق به، ويده الذي يبطش بها" من خودم میشم گوشش، میشم چشمش، میشم پاش، میشم زبانش، تریبونش کلا دست منه.

من حرف می‌زنم.

من علوم به او میدم.

چرا؟

چون دوسش دارم.

من دوسش دارم دیگه.

خب دیدید این پدر و مادرای بچه‌هایی رو که دوست دارن و می‌بینن که مثلا این بچه هرچی براش می‌خری از توش یک استفاده‌های خیلی خوب در میاره.

تا یه بچه‌ای هست که براش مثلا فرض کن یه دونه موبایل می‌خری می‌بینی داره خرابکاری می‌کنه.

برا اون چیز دیگه نمی‌خری.

سعی می‌کنی نخری ولی اون یکی رو نه.

دوسش داری دیگه.

بعضیا برای پدر و مادرشون صغویی‌اند.

من خدا رحمت کنه مادر من یک تبعیض آشکار می‌ذاشت بین من و در حقیقت [کشیدن air] بقیه برادر و خواهرا.

بله خدا رحمتش کنه.

یعنی قشنگ معلوم همه هم می‌فهمیدن اینو [خنده] که دیگه گوشت غذا مال غلامرضاست.

مثلا این چیز فلان غلامرضا بخور.

برادر شهیدم بله برادرای شهیدم خب خیلی زود شهید شدن.

پنجاه و نه شهید.

من بچه بودم اون موقع.

طبعا در نتیجه دوست داشت دیگه مامانم منو دوست داشت.

منم بچه دوس مامان بودم و تعطاغیری و خلاصه به صورت آش-- بعد خودشو خیلی مامانم کنترل می‌کرد که چیز نشه مثلا معلوم نشه که مامانم منو خیلی دوست داره.

ولی بازم نمیشد دیگه.

عشقه دیگه.

عشق سرکشه.

مامان تعطاغیری.

خلاصه همه امکانات سفره [خنده] می‌خواست بکشه طرف من مامانم.

این دوست دارم این اثر دو-- "فإذا أحببته" من که دوسش داشته باشم علم میدم دیگه چیکار بکنم.

خودم، خودم دهنشو این وا کنه من حرف می‌زنم.

دهنشو کافیه وا کنه.

من حرف می‌زنم.

این کجا بره؟

چیکار بکنه؟

چه شغلی داشته باشه؟

من خودم...

بله.

بله.

بله خیلی خوبه.

هم من دوسشون دارم هم اونا منو دوست دارن.

نه می‌دونن، می‌فهمیدن دیگه.

حجب-- مادره دیگه.

منم خب سوءاستفاده نمی‌کردم واقعا از این روابط مادرم با خودم.

ولی نکته‌ش اینه دیگه.

دهنشو وا کنه چه شغلی می‌خواد بره، کجا می‌خواد بره.

خب من خودم الذکر کن دیگه.

من یادش هستم.

وقتی من یادش هستم دیگه چیز می‌کنم دیگه حواسم بهش هست کجا بره، چیکار بکنه، چیکار نکنه.

این، این ببین اثر دوست داشتنه.

لذا می‌خوام به-- خلاصه با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را با صد هزار بیان.

شما کلا یه موقع این گفتم محبت رو، هبر رو، عدم هبر و مواده رو، این‌ها رو آیاتشو بذارید باهاش اینجوری برخورد کنید که آیات رضایت، آیات این مدلی که ببینید که یک سبک زندگی دیگری رو درست می‌کنه.

نه این حالت خشک فلسفی رو که من باید این علوم رو برم اینجا یاد بگیرم، اونو از اونجا اینجوری بکنم و باید اطاعت کنم دیگه.

من وظیفم اطاعته، اطاعت می‌کنم.

نه، این اطاعت‌ها به یک گونه‌ای از عشق‌ها و محبت‌هام انشاالله کشیده میشه.

صَلَّى اللهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ