ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 002

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و بازگشت به سیاست خارجی در قرآن

اللهم صل علی محمد و آل محمد. سلام بر حاضران. صلوات بر پیامبر و خاندان پاکش؛ و فاتحه‌ای با صلوات برای روح عظمت امام، از روز ولادتش، و برای پدر و مادر و معلمان و استادان، و برای امام و شهیدان.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

درس تفسیر قرآن، چه در کلاس برقرار بوده باشد و چه تعطیل، ما خود را به اینجا دعوت کرده‌ایم. شوخی تلخ و شیرینش این است که اگر کلاس نگذاریم، گمان می‌کنیم آقا خوشحال می‌شود؛ و حالا هم جان می‌دهد برای خنده. اسم‌مان هم، به همین بهانه، در تاریخ می‌رود. قرآن باید در دست باشد. اصرار بر همراه داشتن قرآن از خودستایی نیست؛ از این است که در این بحث، آیات را می‌خوانیم و می‌خواهیم فضا و ادبیات قرآن زیر چشم باشد، نه در حاشیهٔ حافظه.

اگر حمل بر خودستایی شود، استاد می‌گوید چند بار حضرت آقا به روی او آورده‌اند که سخنرانی‌اش مشحون از آیات قرآن است، و گفته‌اند کاش خطبا آیهٔ قرآن زیاد بخوانند. دریغ این است که ما با قرآن آشنا نیستیم؛ فارغ از اینکه بخواهیم بخوانیم یا نخوانیم، با فضا و ادبیات قرآن در این بحث‌ها بیگانه‌ایم. اگر بخواهیم به معارف عمیق قرآن و به اسلام پی ببریم، قانون اساسی‌اش قرآن است. قانون اساسی را باید بلد بود. اگر از این مقدمه بوی تعریف از خود به مشام برسد، استاد می‌گوید نوشابه‌ای برای خودش باز کرده؛ ریز و بی‌تعارف.

سورهٔ نور که تمام شد، بحثی آغاز شد و به‌دلیل ماه رمضان و جنگ متوقف ماند: سیاست خارجی در قرآن. بحثی است بسیار مهم. سیاست خارجی از آن سو لب به کفار می‌گیرد، لب به منافقین می‌گیرد، به جریان وعده‌های الهی می‌گیرد؛ و همهٔ این‌ها در یک میدان جمع می‌شوند.

بسیاری جلسهٔ اول را نبوده‌اند. همان بحث تکرار نمی‌شود؛ در حد مرور اجمالی، رشته از سر گرفته می‌شود. جزئیات جلسهٔ نخست را باید از همان جلسه گرفت. آنچه در این جلسه حاکم است، قاعده‌ای است که رنگ به بقیهٔ قواعد می‌زند و قید بر آن‌ها می‌نهد.

جایگاه سیاست خارجی در قانون اساسی

حتی قانون‌گذار قانون اساسی — همان خبرگان قانون اساسی — به این جمع‌بندی رسیده بوده که سیاست خارجی جزو قوهٔ مجریه نیست. اگر وزیر امور خارجه را رئیس‌جمهور تعیین کند، معنایش این نیست که سیاست خارجی در مشت اوست. دست او نیست.

در قانون اساسی، پس از قوهٔ مقننه و قوهٔ مجریه، پیش از آنکه سخن به قوهٔ قضائیه برسد، فصلی گشوده می‌شود که فصل دهم است. چهار اصل دارد؛ اصول صد و پنجاه و یک تا صد و پنجاه و چهار. در این چهار اصل، احکام کلی سیاست خارجی آمده است. انگار می‌خواهد بگوید این حوزه تحت اشراف قوهٔ مجریه نیست؛ این‌گونه نیست که هر قوهٔ مجریه‌ای برای خود سیاست خارجی جداگانه‌ای بتراشد. مجریه در این میدان مأمور اجراست، نه سیاست‌گذار.

مثال استاد روشن است: به کسی می‌گویند برو فلان جنس را از بازار بخر، با دو پیش‌فاکتور، به نام فلان و بهمان. او حق ندارد برای خودش در آن حوزه سیاست‌گذاری کند. می‌تواند اجرای مأموریت را برنامه‌ریزی کند؛ همین. نمی‌تواند سیاست بگذارد. بحثی است بسیار مهم. از همین رو فصل دهم را از قوهٔ مجریه جدا کرده‌اند. سیاست خارجی آن‌قدر سنگین است که نباید بازیچهٔ تغییر دولت‌ها شود.

این جداسازی، در ظاهر یک نکتهٔ حقوقی خشک است؛ در باطن تکلیف میدان را روشن می‌کند. قوهٔ مجریه می‌تواند وزیر عوض کند، سفر بچیند، بیانیه بدهد، مذاکره را زمان‌بندی کند. نمی‌تواند قاعده را عوض کند. قاعده را قرآن و قانون اساسی گذاشته‌اند. مأمور خرید حق ندارد جنس دیگری بخرد، چون سلیقه‌اش عوض شده یا بازار چرب‌زبانی کرده است. سیاست خارجی اگر به سلیقهٔ هر دولت بند شود، هر چهار سال یک‌بار قبله عوض می‌شود؛ و قبله که عوض شد، نفوذ از در پشتی می‌آید.

قاعدهٔ نفی سبیل: نفی نفوذ، نه فقط نفی سلطه

یکی از بحث‌های همین سیاست خارجی، قاعدهٔ نفی سبیل است؛ آیهٔ صد و چهل و یک سورهٔ نساء، صفحهٔ صد و یک. این قاعده حاکم بر قواعد دیگر است: رنگ می‌زند و قید می‌زند.

نفی سبیل به معنای نفی سلطه نیست؛ نفی نفوذ است. سبیل سلطه نیست؛ نفوذ است. معنایی لطیف‌تر از سلطه دارد. سلطه را می‌توان در مرز و لشکر دید؛ نفوذ را در قرارداد، در داده، در ادبیات، در گلوگاه اقتصاد.

در فضای فقه ما این قاعده اندازه‌ای پیدا کرده که آن اندازه خوب نیست. تا احوال شخصیه پایین آمده است. زن مسلمان را به شوهر کافر دادن؛ بیع مصحف — آیا قرآن را می‌توان به کافر فروخت؟ عده‌ای گفته‌اند نه، به دلیل نفی سبیل. عبد مسلمان را مالک کافر شدن؛ زن که مسلمان شد، در قید همان ازدواج ماندن. فضا را که نگاه می‌کنید، فضایی بسته و کوچک است؛ فضایی که فقط تسلط کفار بر شخص و بر کاغذ قرآن را دیده است. قاعده را تا حیاط خانه و دفتر عقد آورده‌اند و همان‌جا نگه داشته‌اند.

استاد این تنگنا را سرزنش می‌کند، نه اصل قاعده را. قاعده در آیه حاکم است؛ حاکم را نمی‌شود تا باب نکاح و بیع کاغذ قرآن لاغر کرد. اگر سبیل نفوذ است، هر جا کافر از مؤمن راهی به منابع و تصمیم و داده و گلوگاه پیدا کند، قاعده باید حاضر باشد. فقه اگر فقط نگذارد زن مسلمان به کافر برسد و قرآن به دست کافر بیفتد، و در همان حال کلید اقتصاد و اطلاعات را تعارف کند، اسم قاعده را نگه داشته و روحش را کشته است.

تطور امام و کتاب نائینی

امام خمینی، حتی نه فقط در فضای فقه، پس از انقلاب دوره‌های تطور دارد. بحثی است جدی. بعضی می‌گویند در ابراز نظر ملاحظه کرده است. استاد می‌گوید اعتقاد دارد و شاهد دارد که دورهٔ تطور امام است، نه ملاحظه‌کاری.

وقتی کشف‌الاسرار را می‌نویسد، یک نوع نظر دربارهٔ ولایت فقیه می‌دهد. در تحریرالوسیله، در ترکیه، جور دیگری می‌گوید. در نجف جور دیگری. پس از انقلاب جور دیگری. امام هم خودش دورهٔ تطور دارد. در روزگار کشف‌الاسرار شاید خود امام باور نمی‌کرده که روزی فقیه حکومت به دست بگیرد. آنجا تصریح می‌کند که ما نمی‌خواهیم حکومت به دست بگیریم. تقریباً همان حرف مشروطه را، با ویرایشی، بازمی‌گوید: نظارت فقیه بر قوانین.

همان حرفی که در مشروطه مرحوم نائینی در تنبیه‌الأمه و تنزیه‌المله نوشته است؛ کتابی بسیار مهم که حضرت آقا و امام شهید ما در کنگرهٔ نائینی بر آن تذکر داده‌اند. دریغ که در حوزه مهجور است. متنش فارسی است؛ کاش عربی می‌نوشتند. فقیهی بزرگ، نائینی بزرگ، در تثبیت مشروطه و رفع استعباد، حرفی زده که سنگین است. آخوند خراسانی و میرزای شیرازی بزرگ در آن افق‌اند؛ نائینی هم در همان عدد. دوستانی که می‌خواهند دربارهٔ حکومت اسلامی کار دقیق کنند، بی‌تردید باید تنبیه‌الأمه و تنزیه‌المله را بخوانند. متن سخت است؛ فارسی‌اش هم سخت است. اصطلاحاتی از خود درآورده که وجود خارجی ندارند: تملیکیه، استعبادیه؛ از روی متن باید معنا را فهمید.

در آن دوره امام تقریباً به نظارت فقیه اعتقاد دارد، نه به فقیهی که حکومت را در دست می‌گیرد. بعد در تحریرالوسیله جدی‌تر می‌شود؛ در ترکیه و نجف جدی‌تر؛ در کتاب البیع جدی‌تر؛ پس از انقلاب یکسره چیز دیگری می‌شود.

آقا مرتضی حائری، پسر حاج‌شیخ عبدالکریم، که استاد حضرت آقا هم بوده، از کسی که از ایشان شنیده بود نقل می‌کرد که این چیزی که آقا روح‌الله برای خودش قبول دارد، رسول‌الله قبول ندارد. شوخی تند حوزه است؛ یعنی امام برای این مقام چیزی شبیه رسول‌الله قائل است. استاد می‌گوید حق هم با امام است؛ بحث‌های قرآنی‌اش را در سورهٔ نور گفته است.

به هر جهت، امام پس از انقلاب با قاعدهٔ نفی سبیل همه چیز را می‌ترکاند. هر زمینه‌ای برای نفوذ کفار بسازی — این قاعده، این قرارداد، این فلان — باطل است. قاعده از حیاط احوال شخصیه بیرون می‌آید و به حکمرانی می‌رسد.

داده، پیمان منع گسترش، گروه ویژهٔ اقدام مالی، و قواعد بین‌المللی

پا به حکمرانی داده هم می‌گذارد. اگر داده‌های کلان شما دست دیگری باشد، این سبیل است. الان بسیاری از امور مسئولان را با داده می‌زنند؛ بر داده مسلط‌اند و کار خود را می‌کنند. نفی سبیل فقط بیع مصحف و یک قرارداد خرد نیست. هر زمینه‌ای.

در مسئلهٔ گروه ویژهٔ اقدام مالی هم همین است. از بحث‌های مغفول، همین قاعده است: وقتی تمام تراکنش‌ها را در اختیار یک سیستم می‌گذاری، یا اصلاً وقتی در قراردادهای بین‌المللی وارد می‌شوی، محل شبهه می‌شود.

اخیراً بحثی بوده که باید از پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای بیرون آمد. بحثی است جدی و واضح. این سبیل است: اطلاعات را برمی‌دارد و به دشمن می‌دهد؛ دشمن می‌آید بمباران می‌کند. با همین پیمان این کار را می‌کند.

از قرن هجدهم یهودیان وارد اقدامی شدند که بحثش مفصل است: فضای قواعد بین‌المللی و مجامع بین‌المللی را گذاشتند. چون در سراسر دنیا منفور بودند، حرکتی زیرکانه کردند. مجامع را پایه‌ریزی کردند، برایش قواعد گذاشتند؛ تو می‌روی در این قواعد شرکت می‌کنی و می‌شوی عبد یهود، بی‌آنکه خودت بدانی. سازمان جهانی بهداشت باشد همین می‌شود؛ بانک تسویه‌های بین‌المللی باشد همین می‌شود. هر قرارداد دیگری باشد، باید بدگمان باشی که دشمن برایت قراردادی بنویسد و تو بروی در آن شرکت کنی.

امام زیر میز می‌زد؛ با قاعدهٔ نفی سبیل. اگر لبه‌های بحث را نگاه کنید، بسیار مهم است. شرکت در یک قاعدهٔ بین‌المللی اگر سبیل ایجاد کند — نه صلح؛ سبیل، یعنی قدرت طرف در نفوذ پیدا کردن — قرآن رد می‌کند.

صلح یک چیز است، ورود در باشگاه قواعدِ نوشته‌شده به دست دشمن چیز دیگر. صلحی که طرف را سر جایش می‌نشاند، سبیل نیست. پیمانی که اطلاعات و تراکنش و تصمیم را به اتاق او می‌برد، سبیل است. فرق این دو را اگر گم کنی، هر یوغی را به نام تعامل و هر نفوذی را به نام حقوق بین‌الملل امضا می‌کنی. بدگمانی در اینجا بدخلقی نیست؛ احتیاط قرآنی است. دشمنی که برای تو قاعده می‌نویسد، خیر تو را در آن قاعده نگذاشته است.

قرآنی‌اش در دکان هیچ عطاری نیست. ادبیات قرآن این است که کسی که این سبیل و این نفوذ را درست می‌کند، جریان نفاق است. ادواتش را باید دید: دقیقاً سبیل و نفوذ را چه کسی درست می‌کند؟ جریان نفاق؛ روی ارتباطاتی که با انحصارهای مالی پیدا می‌کند.

جریان نفاق، اولوا الطول، و گلوگاه اقتصاد

در سورهٔ توبه، منافقین را «اولوا الطول» می‌خواند؛ بسیار پولدار. چرا منافقین باید پولدار باشند؟ چرا این جریان باید ثروتمند باشد؟ قرآن می‌گوید اموال اینان شما را به تعجب نیندازد. کفار را نمی‌گوید؛ منافقین را می‌گوید.

«وَإِذَآ أُنزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ ءَامِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَجَٰهِدُوا۟ مَعَ رَسُولِهِ ٱسْتَـْٔذَنَكَ أُو۟لُوا۟ ٱلطَّوْلِ مِنْهُمْ وَقَالُوا۟ ذَرْنَا نَكُن مَّعَ ٱلْقَٰعِدِينَ» (توبه/۸۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون سوره‌ای نازل شود که به خدا ایمان آورید و همراه پیامبرش جهاد کنید، توانگران‌شان از تو اجازه می‌خواهند و می‌گویند بگذار با نشستگان بمانیم.

«فَلَا تُعْجِبْكَ أَمْوَٰلُهُمْ وَلَآ أَوْلَٰدُهُمْ ۚ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُعَذِّبَهُم بِهَا فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَتَزْهَقَ أَنفُسُهُمْ وَهُمْ كَٰفِرُونَ» (توبه/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اموال و فرزندان‌شان تو را به شگفتی نیندازد. خدا می‌خواهد آنان را در زندگی دنیا با همان‌ها عذاب کند و جان‌شان در حال کفر برآید.

این گونه بنگاه‌ها و تراست‌ها باید با آن جریان یهود درهم بپلکند تا منافع مشترک پیدا کنند. وقتی منافع مشترک پیدا شد، دیگر نمی‌تواند پا به پای جنگ و جد و جهاد پیش برود. گلوگاه‌های اقتصاد را جریان نفاق می‌گیرد. همین الان هم همین است. از این طرف شعار می‌دهیم، حنجره پاره می‌کنیم؛ گلوگاه اقتصاد دست جریانی دیگر است. ساکت و خاموش در گوشه‌ای نشسته تا حرف‌های ما تمام شود. او کار خود را می‌کند.

این تصویر را استاد تند می‌گذارد روی میز: حنجره این سو؛ گلوگاه آن سو. شعار که تمام شد، آن جریان هنوز سر کار است. منافع مشترک که بسته شد، جهاد برایش هزینه است نه افتخار. پس می‌نشیند، صبر می‌کند، ادبیات را نرم می‌کند، قرارداد را پیش می‌برد. نفوذ را او کارسازی می‌کند، نه همیشه آن کافری که از آن سوی مرز فریاد می‌زند.

از همین رو جریان سبیل و نفوذ را — به نام نفوذ، با ادبیات‌های مختلف: جریان ولیجه، جریان بطانه — جریانی است که منافقین کارسازی می‌کنند و گردش کار می‌کنند تا این اتفاق بیفتد؛ چون منافع مشترک پیدا کرده‌اند. این قرآنیِ بحث است.

«أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تُتْرَكُوا۟ وَلَمَّا يَعْلَمِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ جَٰهَدُوا۟ مِنكُمْ وَلَمْ يَتَّخِذُوا۟ مِن دُونِ ٱللَّهِ وَلَا رَسُولِهِۦ وَلَا ٱلْمُؤْمِنِينَ وَلِيجَةًۭ ۚ وَٱللَّهُ خَبِيرٌۢ بِمَا تَعْمَلُونَ» (توبه/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پنداشته‌اید که رها می‌شوید، در حالی که هنوز خدا کسانی از شما را که جهاد کرده‌اند و غیر از خدا و رسول و مؤمنان همدمِ محرمی نگرفته‌اند، معلوم نکرده است؟ و خدا به آنچه می‌کنید آگاه است.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ بِطَانَةًۭ مِّن دُونِكُمْ لَا يَأْلُونَكُمْ خَبَالًۭا وَدُّوا۟ مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ ٱلْبَغْضَآءُ مِنْ أَفْوَٰهِهِمْ وَمَا تُخْفِى صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ ۚ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ ٱلْءَايَٰتِ ۖ إِن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ» (آل عمران/۱۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از غیر خود محرمِ راز نگیرید. در تباهی شما کوتاهی نمی‌کنند؛ رنج شما را دوست دارند. دشمنی از دهان‌شان آشکار شده و آنچه در سینه‌ها پنهان می‌کنند بزرگ‌تر است. آیات را برایتان روشن کردیم، اگر خرد ورزید.

ظرفیت قاعدهٔ نفی سبیل اگر باز شود، حتی به قراردادهایی می‌رسد که غبن فاحش دارند.

عهد، خیار غبن فاحش، و قرارداد دارسی

در سیاست خارجی چیزی هست به نام معاهده، عهد. اگر عهدی بستید باید پای عهد بمانید؛ مگر اینکه آن عهد باعث نفوذ کفار بر منابع شما شود. آنگاه قرارداد غبنی می‌شود؛ غبن فاحش ایجاد می‌شود.

در فقه، خیارات شنیده‌اید. یکی خیار غبن است. می‌گویند غبن باید فاحش باشد. اگر ماشینی یک‌میلیاردی را یک میلیارد و پنجاه میلیون بخرید، بازار این را غبن فاحش نمی‌پذیرد. اگر همان ماشین یک‌میلیاردی را سه میلیارد بخرید، این غبن فاحش است؛ اختیار فسخ دارید. این در حقوق بین‌الملل آثار فوق‌العاده دارد؛ به‌خصوص اگر قید نفی سبیل به آن بخورد.

قرارداد دارسی چه بوده است؟ سه‌چهارم حق اکتشاف؛ سه‌چهارم مساحت مملکت — به جز پنج استان شمالی که از بیخ معلوم بوده نفت ندارد. یعنی کل کشور را، به مدت شصت سال، امتیاز کشف و بهره‌برداری و همه چیز را به یک نفر داده‌اند. چه گرفته‌اند؟ سال پنجم، سال هزار و دویست و هشتاد، قرارداد را نوشته‌اند؛ زمان مظفرالدین‌شاه، تا به او پول بدهند برود اروپا تفریح. کاروان حرم را می‌انداختی برای سفر اروپا. سال پنجم خورد به حوزهٔ نفت بزرگ مسجد سلیمان. شصت سال منابع کشور را داده‌اید به یک انگلیسی یهودی‌الاصل؛ برای اینکه خرج سفر شاه به اروپا فراهم شود.

از این سبیل، از این غبن فاحش، فاحش‌تر. رضاخان با همان بی‌شرمی خاص خودش زیر قرارداد زد؛ قرارداد را عوض کردند؛ و موجبات ملی شدن صنعت نفت از همان قرارداد دارسی برخاست. یک قرارداد می‌تواند تا چه حد کشور را بفروشد.

دارسی را برای عبرت می‌آورند، نه برای تاریخ‌دانی. غبن فاحش را اگر فقط در بازار ماشین بفهمی و در امتیاز نفت و داده و انرژی نفهمی، فقه را تا حجره پایین آورده‌ای. شصت سال منابع یک ملت را پای سفر تفریح یک شاه گذاشتن، همان ماشینی است که یک میلیارد می‌ارزد و سه میلیارد خریده‌اند؛ با این تفاوت که پس دادن ماشین آسان‌تر از پس گرفتن میدان نفت است. رضاخان که زیر زد، از غیرت فقهی نبود؛ اما همان زدن زیر قرارداد نشان داد قراردادِ غبن، تقدس ندارد. ملی شدن صنعت نفت از دل همان رسوایی برخاست.

بحث سرش باز است. استاد نمی‌گوید الان تصمیم حقوقی قطعی گرفته که این بهره، مثل عروس‌خانمی که شوهر کرده، بتواند به خانهٔ بابا برگردد؛ اما ادبیات بین‌الملل اگر عقلایی باشد، دختر اگر بخواهد طلاق بگیرد به خانهٔ پدر می‌آید. اگر معامله این‌قدر غبن داشته، باید بتواند برگردد. معاون حقوقی مرکز پژوهش‌ها همین را گفته است؛ آدم حقوقی است و می‌فهمد. سر بحث باز است.

پس ظرفیتی بزرگ به نام نفی سبیل هست که راه هرگونه نفوذ را می‌بندد. برای بستن دهان این نفوذ طاعون‌وار، باید دهان منافقین را بست؛ یعنی جریان نفاق را باید شناخت.

دین و شریعت؛ ثبات و پویایی

از آیهٔ صد و سی و شش سورهٔ نساء، صفحهٔ صد، استاد تند می‌خواند تا معلوم شود اگر ظرفیت قاعده باز شود به کجا می‌رسد. بسم الله الرحمن الرحیم.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ ءَامِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَٱلْكِتَٰبِ ٱلَّذِى نَزَّلَ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَٱلْكِتَٰبِ ٱلَّذِىٓ أَنزَلَ مِن قَبْلُ ۚ وَمَن يَكْفُرْ بِٱللَّهِ وَمَلَٰٓئِكَتِهِۦ وَكُتُبِهِۦ وَرُسُلِهِۦ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَٰلًۢا بَعِيدًا» (نساء/۱۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، به خدا و پیامبرش و کتابی که بر پیامبرش نازل کرده و کتابی که از پیش نازل کرده ایمان بیاورید. و هر که به خدا و فرشتگان و کتاب‌ها و پیامبرانش و روز بازپسین کفر ورزد، به گمراهی دور و درازی افتاده است.

ای مؤمنین، ایمان بیاورید به خدا و رسول و به کتابی که نازل کرده و به کتابی که از پیش نازل کرده. این یک سنت است. این معارف مربوط به حوزهٔ شرایع نیست؛ مربوط به حوزهٔ دین است.

برخی چیزها مربوط به حوزهٔ شریعت است و برخی مربوط به حوزهٔ دین. حوزهٔ دین تغییرناپذیر است؛ مثل صراط مستقیم، مثل فطرت. حوزهٔ شرایع تغییر می‌کند. یکی از بحث‌های جدی فقه — که دریغ باید بشود و نمی‌شود — همین است: جمود ما روی شریعت نیست؛ جمود روی دین است. ثبات با جمود فرق دارد.

دوچرخه‌سوار را در نظر بگیرید. مستقیم می‌رود؛ پا می‌زند؛ فرمان را با خود تنظیم می‌کند؛ سر پیچ‌ها و شیب‌ها تنظیم می‌کند. درست می‌رود، با اینکه برخوردش با پدیده پویا است. ثبات دارد و پویا است. هنر این است که ثبات را با حالت پویا دربیاورید. اگر ثبات را دربیاورید، مجموعه جامد می‌شود؛ خرد می‌شود و فرسوده می‌شود. اگر پویایی را دربیاورید، بی‌هویت می‌شود و از هم می‌پاشد.

فقه امروز وقتی جوابگو نیست، اغلب از آن روست که بر عنصر ثابت بیش از حد تکیه کرده و عنصر پویای شریعت را فروگذاشته است. این را فعلاً نشانه‌ای در ذهن بگذارید؛ بعداً اگر خواستید حال آخوندها را بگیرید، همین را بگویید. ترکیب این دو کار حضرت حیدر است؛ کار بسیار سنگین. ربط دادن عرف و فضاهای عرفی و فهم‌های تاریخی به متن، کار آسانی نیست.

وگرنه هر کدام را جدا کنید: یا می‌شود بحث‌های روشنفکری آقای سروش و آن سو؛ خیلی پویا، تا مرز بی‌هویتی. یا این سو: مجموعه‌ای متصلب و جامد؛ انگار دین همین است، شریعت همین است، تکان نمی‌خورد؛ نه با عرف، نه با فرهنگ، نه با زمان، نه با مکان. بسته. درآوردن وسط، کار امیرالمؤمنین است.

استاد این دو لبه را با تندی کنار هم می‌گذارد تا کسی خیال نکند راه سوم شعار است. یک لبه روشنفکری است که دین را چنان پویا می‌کند که دیگر هویتی برای ایستادن نمی‌ماند. لبهٔ دیگر جمود است که شریعت را سنگ می‌کند و زمان و مکان و عرف را دشمن می‌پندارد. دوچرخه اگر فرمان قفل باشد، در پیچ می‌شکند؛ اگر فرمان بی‌محور باشد، به جوی می‌افتد. دین محور است؛ شریعت فرمان. محور را عوض نکن؛ فرمان را با پیچ تنظیم کن.

کسی که در داخل دایرهٔ اسلام است و این کفران‌ها را می‌کند، به ضلال بعید می‌رسد. باز این بحث منافقین را با ضلال بعید معرفی می‌کند. چرا قرآن این جریان را با درک اسفل و با «هم العدو» این‌گونه معرفی می‌کند؟

«إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ فِى ٱلدَّرْكِ ٱلْأَسْفَلِ مِنَ ٱلنَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا» (نساء/۱۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منافقان در پایین‌ترین طبقهٔ آتش‌اند، و هرگز برایشان یاوری نخواهی یافت.

«وَإِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسَامُهُمْ ۖ وَإِن يَقُولُوا۟ تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ ۖ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌۭ مُّسَنَّدَةٌۭ ۖ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ ۚ هُمُ ٱلْعَدُوُّ فَٱحْذَرْهُمْ ۚ قَٰتَلَهُمُ ٱللَّهُ ۖ أَنَّىٰ يُؤْفَكُونَ» (منافقون/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آنان را ببینی، جسم‌شان تو را به شگفتی می‌اندازد؛ و اگر سخن بگویند به سخنان‌شان گوش می‌سپاری. گویی چوب‌های به‌دیوارتکیه‌داده‌اند. هر فریادی را به زیان خود می‌پندارند. خودِ دشمن‌اند؛ از آنان برحذر باش. خدا آنان را بکشد؛ چگونه بازگردانده می‌شوند؟

دلیلش این است که این نوع انحراف جبرانش سخت است. جبران انحراف خیلی مستقیم راحت است. جبران انحراف‌های منافقانه — که شما در بدنهٔ ایمانی ادبیات کفار را جلو ببری — مبارزه و شناختش کار مشکل درمی‌آورد. ضلال بعید است این.

ایمان، کفر مکرر، و محبتی که جای عوض کرده

«إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ثُمَّ كَفَرُوا۟ ثُمَّ ءَامَنُوا۟ ثُمَّ كَفَرُوا۟ ثُمَّ ٱزْدَادُوا۟ كُفْرًۭا لَّمْ يَكُنِ ٱللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَلَا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلًۢا» (نساء/۱۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردند، سپس کافر شدند، سپس ایمان آوردند، سپس کافر شدند، سپس بر کفر افزودند، خدا بر آن نیست که بیامرزدشان و به راهی هدایتشان کند.

«کفروا» نه به این معنا که الان شناسنامهٔ کافر می‌گیرند و می‌روند. ضربه‌ضربه در همین فاصله است. معارف انقلابی را هم گفته‌اند؛ یک‌وقت می‌بینی با معارف انقلابی می‌جنگیم و جواب می‌گیریم؛ بعد در شرایط دیگر می‌گویند نه بابا، این‌ها سه‌فوتی است، دشمن‌افکنی است. می‌آید این‌ور، می‌رود آن‌ور. مستقر و مقامش مباحث انقلابی ناب نیست. اگر جایی حرف نمی‌زند، چون فعلاً شرایط حرف زدن ندارد. آب که از آسیاب افتاد، یک‌وقت می‌بینی دوباره همان سؤال‌ها: آیا این مقدار هزینه برای جنگ لازم بود؟ می‌شد جور دیگری؟ وایست؛ درخواهد آمد.

«بَشِّرِ ٱلْمُنَٰفِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا» (نساء/۱۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منافقان را بشارت ده که عذابی دردناک دارند.

هر جا خدا می‌گوید من نمی‌بخشم، جریان منافقین را می‌گوید، جریان کفار را نمی‌گوید. گیج‌کننده‌ترین جریان اینان‌اند.

«ٱلَّذِينَ يَتَّخِذُونَ ٱلْكَٰفِرِينَ أَوْلِيَآءَ مِن دُونِ ٱلْمُؤْمِنِينَ ۚ أَيَبْتَغُونَ عِندَهُمُ ٱلْعِزَّةَ فَإِنَّ ٱلْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًۭا» (نساء/۱۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که کافران را به جای مؤمنان سرپرست و دوست می‌گیرند. آیا نزد آنان عزت می‌جویند؟ حال آنکه عزت، همه، از آنِ خداست.

کسانی که رفاقت‌شان با کفار زیاد است، محبت‌شان نسبت به کفار زیاد است. مؤمنی که از آن طرف حرف می‌زند، می‌بینی با پر و پیمان و با لب و لوچه می‌گوید؛ آویزان و آب‌دهان. عبارات را نمی‌دانی به کجا رسانده؛ آه از نهاد می‌کشد. چون محبت را آن‌ور تقسیم کرده و آن‌ور گذاشته است. نکته‌ای است در بحث ولایت.

ولایت و رهبری؛ شب نوزدهم

در سورهٔ نور هم گفته شد؛ شب بیست و یکم در دانشگاه شریف هم گفته شد: فرق رهبری با ولایت از آن بحث‌هایی است که در قانون اساسی هنوز تکلیفش را مشخص نکرده‌اند. عده‌ای به گمان استاد مشخص است.

اصل پنج قانون اساسی و اصل پنجاه و هفت، بحث امامت و ولایت را برای فقیه کرده است. اصل‌هایی که اساساً برای رهبری‌اند از اصل پنجاه و هفت به بعد است. رهبری با ولایت فرق دارد. ولایت باید در آن محبت باشد تا اسمش ولایت شود؛ وگرنه رهبری یک تسلط است.

شب نوزدهم شاهد همین بود. وسط «الهی العفو» و آن حال، خبر که اعلام شد همه برخاستند و فریاد شادی زدند. چرا؟ آن علامت ولایت است. کی؟ یک بچه. کی؟ یک خانم خانه‌دار. کی؟ یک کاسب. ملا و آخوند را خیلی‌ها نمی‌شناسند. دو تا مردم عادی. اما چه داشت اتفاق می‌افتاد؟ پدیدهٔ ولایت: محبت ایجاد می‌شد. حرفی بسیار مهم که هنوز کسانی که روی قانون اساسی کار می‌کنند نمی‌دانند با این دو واژه چه کنند. جایی رهبری است، جایی ولایت؛ و این دو یکی نیستند.

قرآن از واژهٔ ولایت استفاده می‌کند، چون اینجا جایی است که باید محبت هزینه کنی و مودت داشته باشی. گفته‌اند:

«ذَٰلِكَ ٱلَّذِى يُبَشِّرُ ٱللَّهُ عِبَادَهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ ۗ قُل لَّآ أَسْـَٔلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا ٱلْمَوَدَّةَ فِى ٱلْقُرْبَىٰ ۗ وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةًۭ نَّزِدْ لَهُۥ فِيهَا حُسْنًا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌۭ شَكُورٌ» (شوری/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این همان است که خدا بندگان مؤمن و نیکوکارش را به آن مژده می‌دهد. بگو بر این رسالت از شما مزدی نمی‌خواهم جز مودت در خویشاوندی. و هر که نیکی‌ای به دست آورد، برایش در آن نیکی می‌افزاییم. خدا آمرزندهٔ سپاسگزار است.

بعضی گمان می‌کنند مودت یعنی سیادت و آقایی. نه. مودت یعنی مودت. منتها مودت که هزینه کنی، تبدیل می‌شود به آقایی طرف. وقتی محبت ابراز می‌کنی، او تازه آقا می‌شود؛ روی صندلی اثباتیِ آقا بودن می‌نشیند. بیعت و این پدیده‌ها همه کمک می‌کنند که او آقا بشود؛ هم ثبوتاً، هم اثباتاً. علائم این ولایت در شب نوزدهم روشن شد.

ولایت را در بوق پست و اصل نمی‌شود خلاصه کرد. رهبری می‌تواند تسلط باشد؛ ولایت وقتی است که محبت خرج شود. شب نوزدهم، در میان دعا، مردم عادی برخاستند. خانه‌دار و کاسب و کودک. این برخاستن را قانون اساسی هنوز نمی‌داند کجا بگذارد: ذیل رهبری، یا ذیل ولایت. قرآن واژهٔ ولایت را برداشته، چون مودت در آن است. مودت که خرج شد، آقایی می‌آید؛ نه برعکس. اول محبت، بعد صندلی.

شنیده که در مجلس آقای جاودان — خود آنجا نبود — آقای جاودان چنان خوشحال بوده که نزدیک بوده وسط شب قدر بشکن بزند. این علامات ولایت است؛ ایجاد ولایت.

چرا این محبت اینجا ایجاد می‌شود؟ آیا نزد آنان عزت می‌جویند؟ عزت همه پیش خداست. می‌نشینی پای شبکهٔ ماهواره‌ای ایران اینترنشنال، همین از تو درمی‌آید. انواعش را که گوش کنی، آخر از چشمت می‌افتد این بحث.

استهزای آیات و شبکهٔ شیاطین انس و جن

«وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِى ٱلْكِتَٰبِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ يُكْفَرُ بِهَا وَيُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلَا تَقْعُدُوا۟ مَعَهُمْ حَتَّىٰ يَخُوضُوا۟ فِى حَدِيثٍ غَيْرِهِۦٓ ۚ إِنَّكُمْ إِذًۭا مِّثْلُهُمْ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ جَامِعُ ٱلْمُنَٰفِقِينَ وَٱلْكَٰفِرِينَ فِى جَهَنَّمَ جَمِيعًا» (نساء/۱۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا در کتاب بر شما نازل کرده که چون شنیدید به آیات خدا کفر می‌ورزند و ریشخندشان می‌کنند، با آنان منشینید تا به سخنی دیگر درآیند. وگرنه شما هم مثل آنان خواهید بود. خدا منافقان و کافران را همگی در جهنم گرد می‌آورد.

ما در کتاب نازل کرده‌ایم — و استاد آیه را به سورهٔ انعام پیوند می‌زند — که وقتی دیدی آیات الهی مورد استهزاء است، ننشین. کانال را عوض کن. انگشت را روی صفحه نگه دار. به این می‌گویند تفسیر بی‌انگشتی: انگشت باید در جریان کار باشد.

سورهٔ انعام، آیهٔ صد و دوازده و صد و سیزده، صفحهٔ صد و چهل و دو:

«وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِىٍّ عَدُوًّۭا شَيَٰطِينَ ٱلْإِنسِ وَٱلْجِنِّ يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍۢ زُخْرُفَ ٱلْقَوْلِ غُرُورًۭا ۚ وَلَوْ شَآءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ ۖ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ» (انعام/۱۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این‌گونه برای هر پیامبری دشمنی از شیاطین انس و جن نهادیم که برخی‌شان به برخی سخنِ زراندود را به فریب وحی می‌کنند. اگر پروردگارت می‌خواست چنین نمی‌کردند؛ پس آنان و آنچه را به دروغ می‌سازند واگذار.

شیطان معنای شیطانِ انس هم دارد. شیطانِ انسان داریم، شیطانِ جن، شیطانِ کشور، شیطانِ امت. بستگی دارد چه کار می‌کند. شیطان یک مرامِ آشکارشده است، نه فقط یک نفر. ابلیس جن است؛ اما «شیطان بزرگ» و این تعابیر، معنای قرآنی دارند.

این شیاطین به همدیگر وحی می‌کنند. اتاق فکر دارند. بعداً در بحث منافقین به این مناسبت گفته خواهد شد. با جریان یهود، پشت پرده، در اتاق فکر می‌نشینند و به همدیگر نشانه می‌فرستند: سخنِ زخرف، به فریب.

مزخرف در زبان ما یعنی چرت و پرت. در قرآن معنای چرت و پرت نیست. حرف متلألی است: باطن ندارد، روکش طلایی خوب دارد. طلااندود شده. این‌ها را به فریب به همدیگر یاد می‌دهند، بر سر زبان‌ها می‌اندازند، یک‌باره بالا می‌آورند، در فضا فراگیر می‌کنند. اگر خدا می‌خواست نمی‌گذاشت این کار را بکنند؛ اما قرار نیست دخالت بی‌جا کند. شیطان سوتی خدا نبوده؛ سناریوی خدا برای عالم بوده است.

«وَلِتَصْغَىٰٓ إِلَيْهِ أَفْـِٔدَةُ ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِٱلْءَاخِرَةِ وَلِيَرْضَوْهُ وَلِيَقْتَرِفُوا۟ مَا هُم مُّقْتَرِفُونَ» (انعام/۱۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تا دل‌های کسانی که به آخرت ایمان ندارند به آن متمایل شود، و تا آن را بپسندند، و تا آنچه را باید مرتکب شوند مرتکب شوند.

این یک سلسله است برای خودش. «لتصغی الیه افئدة»: همان که مردم می‌گویند دل بده، یا گوش جان بسپار. گوش جان که این‌گونه نگاه کند، اثر می‌پذیرد. اول دل می‌دهد؛ بعد رفته‌رفته راضی می‌شود؛ منظره را می‌پسندد؛ حرف را می‌پسندد. بعد مرتکب می‌شود.

امیرالمؤمنین می‌فرمود:

«مَنْ أَصْغَى إِلَى نَاطِقٍ فَقَدْ عَبَدَهُ؛ فَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ عَنِ اللَّهِ فَقَدْ عَبَدَ اللَّهَ، وَإِنْ كَانَ النَّاطِقُ يَنْطِقُ عَنِ الشَّيْطَانِ فَقَدْ عَبَدَ الشَّيْطَانَ» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که به گوینده‌ای گوش جان بسپارد، او را پرستیده است. اگر آن گوینده از خدا می‌گوید، خدا را پرستیده؛ و اگر از شیطان می‌گوید، شیطان را پرستیده است.

طرف خیلی افتخار می‌کند که من روشن‌فکرم؛ پای این حرف‌ها می‌نشینم و هیچ اثری در من نمی‌کند. نمی‌شود. غیرممکن است. پای هر حرف انحرافی نشستن، به‌خصوص جایی که استهزاء می‌کنند، و بعد انتظار بی‌اثر ماندن داشتن، خیال است.

پیامبر هم از استهزاءکننده نمی‌گذشت؛ حتی در فتح مکه. یک وقت کسی حرف می‌زند؛ یک وقت مسخره‌بازی درمی‌آورد. مسخره کردن آدم‌ها برای تنزل دادن‌شان از بدترین ترفندهاست.

استهزاء کار اتاق فکر است، نه شوخی مجلس. سخن زراندود را بالا می‌آورند، فراگیر می‌کنند، دل را می‌گیرند، رضایت می‌سازند، بعد عمل را. کسی که می‌گوید من فقط گوش می‌دهم و اثر نمی‌پذیرم، همان اول زنجیر را انکار کرده است. قرآن زنجیر را به ترتیب نوشته: اصغاء، رضایت، ارتکاب. پیامبر از استهزاءکننده نگذشت، چون استهزاء تنزل است؛ تنزل که آمد، مثل آنان می‌شوی.

اگر این‌گونه کنی، «انکم اذا مثلهم»: شبیه می‌شوی. خدا منافقین و کافرین را در جهنم جمع می‌کند. عین هم می‌شوید.

منافقِ متربص و قاعده در متن آیه

اینان کی‌اند؟

«ٱلَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِن كَانَ لَكُمْ فَتْحٌۭ مِّنَ ٱللَّهِ قَالُوٓا۟ أَلَمْ نَكُن مَّعَكُمْ وَإِن كَانَ لِلْكَٰفِرِينَ نَصِيبٌۭ قَالُوٓا۟ أَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَنَمْنَعْكُم مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ ۚ فَٱللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ ۗ وَلَن يَجْعَلَ ٱللَّهُ لِلْكَٰفِرِينَ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا» (نساء/۱۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که مترصد شمایند: اگر از جانب خدا برایتان فتحی باشد گویند مگر با شما نبودیم؟ و اگر برای کافران بهره‌ای باشد گویند مگر بر شما چیره نشدیم و شما را از مؤمنان بازنداشتیم؟ خدا روز قیامت میان شما داوری می‌کند. و خدا هرگز برای کافران بر مؤمنان راهی قرار نخواهد داد.

منتظرند. فتحی که شد می‌گویند با شماییم. اگر نصیبی به کفار رسید برمی‌گردند: دیدی ما چطور برخورد کردیم، چه نوشته‌هایی زدیم، چه مواضعی گرفتیم. دو دوزه‌باز. خدا روز قیامت حکم می‌کند.

اینجا می‌گوید خدا برای کفار نسبت به مؤمنین راه نفوذ را بسته. نه اینکه بحث تکوینی باشد که خدا راه را بسته و کار تمام است. راه نفوذ باز است؛ تو باید حواست به جریان منافقین باشد. بدانی نفوذ از طریق منافقین است. کفار از طریق منافقین ادبیات درست می‌کنند و نفوذ می‌کنند. اگر ترامپ باشد و آن آقا کلف نباشد، اتفاق نمی‌افتد. چیزی ندارد. همه می‌گویند ترامپ قمارباز حرفی زده. می‌بینی همان حرف را ادبیات می‌کنند، دینی می‌کنند. این می‌شود راه نفوذ کفار در بدنهٔ مؤمنین و در حکومت مؤمنین.

«إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ يُخَٰدِعُونَ ٱللَّهَ وَهُوَ خَٰدِعُهُمْ وَإِذَا قَامُوٓا۟ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ قَامُوا۟ كُسَالَىٰ يُرَآءُونَ ٱلنَّاسَ وَلَا يَذْكُرُونَ ٱللَّهَ إِلَّا قَلِيلًۭا» (نساء/۱۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منافقان با خدا نیرنگ می‌کنند و او با آنان نیرنگ می‌کند. و چون به نماز برخیزند با کسالت برخیزند؛ به مردم نشان می‌دهند و خدا را جز اندکی یاد نمی‌کنند.

«مُّذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَٰلِكَ لَآ إِلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ وَلَآ إِلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ ۚ وَمَن يُضْلِلِ ٱللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُۥ سَبِيلًۭا» (نساء/۱۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میان آن دو سرگشته‌اند: نه با اینان‌اند و نه با آنان. و هر که را خدا گمراه کند، هرگز برایش راهی نخواهی یافت.

مذبذبین: این سو و آن سو. خلاصهٔ مبحث تا اینجا همین است.

سورهٔ ممتحنه: برائت، مودت، برّ و مظاهره

سورهٔ ممتحنه. آیات پیشین زیباست: برائت بجویید که در برائت مودت است. اگر می‌خواهید با آمریکا رفیق شوید، بزنید توی دهنش. پدیدهٔ عجیبی است؛ و واقعیتش همین است. اگر یکی از دو طرف فکر کند می‌تواند روی گردهٔ دیگری سوار شود، مودت شکل نمی‌گیرد. اگر بگویی خفه شو، از این منطقه هم بیرون برو، آن‌وقت ممکن است با یک آمریکایی هم بتوان رفاقت کرد؛ اصلاً چیزی هم نداشته باشی.

مودت از راه برائت تولید می‌شود. باید بزنی توی دهنش تا سر جایش بایستد و تو هم سر جای خودت. نه اینکه سر جای او بایستی.

«قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌۭ فِىٓ إِبْرَٰهِيمَ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ إِذْ قَالُوا۟ لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَءَٰٓؤُا۟ مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ ٱلْعَدَٰوَةُ وَٱلْبَغْضَآءُ أَبَدًا حَتَّىٰ تُؤْمِنُوا۟ بِٱللَّهِ وَحْدَهُۥٓ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَآ أَمْلِكُ لَكَ مِنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍۢ ۖ رَّبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ ٱلْمَصِيرُ» (ممتحنه/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای شما در ابراهیم و کسانی که با او بودند سرمشقی نیکو بود، آنگاه که به قوم‌شان گفتند ما از شما و از آنچه جز خدا می‌پرستید بیزاریم؛ به شما کافریم؛ و میان ما و شما دشمنی و کینه پدیدار شده، تا به خدای یگانه ایمان آورید — جز سخن ابراهیم به پدرش که برای تو آمرزش می‌خواهم و از خدا چیزی برای تو در اختیار ندارم. پروردگارا، بر تو توکل کردیم و به تو بازآمدیم و بازگشت به سوی توست.

«۞ عَسَى ٱللَّهُ أَن يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَ ٱلَّذِينَ عَادَيْتُم مِّنْهُم مَّوَدَّةًۭ ۚ وَٱللَّهُ قَدِيرٌۭ ۚ وَٱللَّهُ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ» (ممتحنه/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امید است که خدا میان شما و کسانی از آنان که با ایشان دشمنی کردید مودت قرار دهد. خدا تواناست، و خدا آمرزندهٔ مهربان است.

برائت بجویید، باشد که میان شما و دشمنان‌تان مودت درست شود. «عسی» را که دربارهٔ خدا می‌آید، معنای «شایدِ» سستِ انسانی ندارد؛ بوی باید می‌دهد. اعلان برائت کن تا روی گرده‌ات سوار نشوند. دو برادر اگر یکی بخواهد دیگری را بخورد، برادری حاصل نمی‌شود.

آیهٔ هشت از آیات مهم سیاست خارجی است.

«لَّا يَنْهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ لَمْ يُقَٰتِلُوكُمْ فِى ٱلدِّينِ وَلَمْ يُخْرِجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمْ أَن تَبَرُّوهُمْ وَتُقْسِطُوٓا۟ إِلَيْهِمْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُقْسِطِينَ» (ممتحنه/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا شما را از کسانی که در دین با شما نجنگیده‌اند و از دیار شما بیرون‌تان نکرده‌اند باز نمی‌دارد که به آنان نیکی کنید و با ایشان به قسط رفتار کنید. خدا قسط‌ورزان را دوست دارد.

خدا نهی نمی‌کند از کسانی که در دین با شما نمی‌جنگند و شما را از دیار اخراج نمی‌کنند. تایلند کاری با شما ندارد، شما هم کاری با او ندارید. زلزله آمد، کمک می‌کنیم. نه به دین ما کار دارد، نه می‌خواهد نفوذ فرهنگی کند که بودائیت را در ما بنشاند.

این خوش‌بینی را اما به همه چیز تایلند و چین نکشید. در بحث مراقبه و آن تمرین‌ها، پشت صحنه معارف هست. استاد به عنوان نائب‌زیارت به تایلند و چین رفته و این مراقبه‌ها را دیده و گاهی با آنان نشسته است. این‌گونه نیست که بگوید نشسته‌ام و چرخه‌های انرژی باز می‌شود و تمام. پشتش معارفی دارند.

بعضی‌اش را ما هم داریم. می‌گویند این چرخه اینجاست و آن چرخه اینجاست؛ این دو برای اتصال به کائنات، به مابعدالطبیعهٔ عالم. همان نقطهٔ سجدهٔ ماست. سجده سکوی تقرب است؛ کسی از سجده تقرب بیشتری درنمی‌آورد. در پایان سورهٔ علق آمده: سجده کن و نزدیک شو.

«كَلَّا لَا تُطِعْهُ وَٱسْجُدْ وَٱقْتَرِب» (علق/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنهار، او را فرمان مبر؛ و سجده کن و نزدیک شو.

از سجده مهم‌تر در حرکت‌های قرب نداریم. آنان گاهی روی آن دو چرخه تأکید می‌کنند، حتی گاهی شبیه سجده. کلاً این‌ها را بریز دور. مراقبه ممکن است یک جا را درست کند و ده جا را خراب. نمی‌دانی این چرخه را که باز می‌کنی، چرخه‌های دیگر هم با آن باز می‌شود. شاید نخواهی آن‌ها باز شود. چرخهٔ قلب و چرخهٔ خاجی را برای چه باز کنم؟ یک‌وقت شهوت خوردن و شهوت جنسی یک‌باره زیاد می‌شود. خلسهٔ ابرو می‌زنی، چشمش را هم کور می‌کند. در هدایت که خدا کم نگذاشته: نماز، قرآن، سجده، قنوت.

در روایت ما قنوت حتی اولویت پیدا کرده. گفته‌اند اگر میان رکوع طولانی و قنوت طولانی، قنوت را طولانی کن. قنوت برای خودش است؛ یک حالت گدایی خاص.

پس با کسانی که کاری با دین ما ندارند، کار نداریم. خدا قسط‌ورزان را دوست دارد. با کی کار داریم؟

«إِنَّمَا يَنْهَىٰكُمُ ٱللَّهُ عَنِ ٱلَّذِينَ قَٰتَلُوكُمْ فِى ٱلدِّينِ وَأَخْرَجُوكُم مِّن دِيَٰرِكُمْ وَظَٰهَرُوا۟ عَلَىٰٓ إِخْرَاجِكُمْ أَن تَوَلَّوْهُمْ ۚ وَمَن يَتَوَلَّهُمْ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (ممتحنه/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا شما را فقط از کسانی بازمی‌دارد که در دین با شما جنگیده‌اند و از دیار شما بیرون‌تان کرده‌اند و بر بیرون کردن شما پشتیبانی کرده‌اند، که آنان را دوست گیرید. و هر که آنان را دوست گیرد، همینان ستمکاران‌اند.

خدا نهی کرده از کسانی که به دلیل دین با شما می‌جنگند. دقیقاً همین اتفاق. نه به دلیل خاک و بهمان. به دلیل دین، به دلیل معارف شما، به دلیل هویت دینی شما. و شما را از دیارتان اخراج می‌کنند. و بر اخراج شما مظاهره می‌کنند — پشتیبانی.

در جلسهٔ سوم شریف همین حرف گفته شد؛ حرفی بسیار مهم. مظاهره با مقاتله یک حکم دارد. پشتیبانی با جنگیدن یک حکم دارد. کسی که با شما می‌جنگد و کسی که پایگاه در اختیار او می‌گذارد، با همدیگر یک حکم دارند. اگر اسرائیل یا آمریکا از پایگاه امارات ما را زد، لزومی ندارد فقط پایگاه اسرائیل را بزنیم. آن‌که آب و خاک و هوایش را در اختیار گذاشته تا ما را بزنند، خودش مظاهره کرده؛ پشتیبانی جنگ کرده است. لزومی هم ندارد پول بدهد. همین که فضا بدهد، کافی است.

اینجا سیاست خارجی از رفاقت و تایلند جدا می‌شود و به میدان جنگ می‌رسد. نیکی با آن‌که در دین نمی‌جنگد رواست؛ تولیِ آن‌که می‌جنگد و اخراج می‌کند و پشتیبانی می‌کند حرام است. مظاهره را قرآن در ردیف قتال نشانده است. پایگاه دادن، آسمان دادن، زمین دادن، همان جنگ است، ولو تفنگ در دست دیگری باشد. حقوق بین‌الملل هم، در همان قطعنامه، متجاوز را همین می‌داند. هدف مشروع نظامی می‌شود همهٔ خاک آن دولت، نه یک باند فرودگاه. و غرامت بر عهدهٔ پشتیبان است، نه فقط بر عهدهٔ آن‌که ماشه را کشیده.

قانون هم دارد در نظام حقوقی. از حقوق‌دان‌ها پرسیده شده و گفته‌اند برداشت درست است. قطعنامهٔ مجمع عمومی سازمان ملل متحد، قطعنامهٔ سه هزار و سیصد و چهارده، مصوب هزار و نهصد و هفتاد و چهار میلادی. بند ششم از مادهٔ سه، متجاوز را تعریف می‌کند: اقدام یک دولت در واگذاری قلمرو خود به دولت دیگر تا آن دولت از این قلمرو برای ارتکاب عمل تجاوزکارانه علیه کشور ثالث استفاده کند. این، خودِ متجاوز است.

دو ویژگی دارد. یکی اینکه هدف مشروع نظامی می‌شود؛ همهٔ کشورت می‌شود. نه اینکه بگویی فقط پایگاه آمریکا در قطر را می‌زنم. لزومی ندارد. به دوستانی که هی می‌گفتند «العین بالعین» گفته شد این حرف مال فضای داخلی نظام اسلامی است. کی گفته در جنگ خارجی چشم در برابر چشم؟

«وَكَتَبْنَا عَلَيْهِمْ فِيهَآ أَنَّ ٱلنَّفْسَ بِٱلنَّفْسِ وَٱلْعَيْنَ بِٱلْعَيْنِ وَٱلْأَنفَ بِٱلْأَنفِ وَٱلْأُذُنَ بِٱلْأُذُنِ وَٱلسِّنَّ بِٱلسِّنِّ وَٱلْجُرُوحَ قِصَاصٌۭ» (مائده/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آن بر ایشان نوشتیم که جان در برابر جان است، و چشم در برابر چشم، و بینی در برابر بینی، و گوش در برابر گوش، و دندان در برابر دندان، و زخم‌ها را قصاص است.

العین بالعین در سورهٔ مائده برای فضای داخلی است؛ چون حاکمیت دین آنجاست. اینجا مدل دیگری است. ویژگی دوم: غرامت. باید مطالبهٔ عمومی کرد. امارات، قطر، بحرین، کویت — این‌ها که فضا را در اختیار اسرائیل می‌گذارند — باید غرامت بدهند طبق حقوق بین‌الملل. چون مظاهره می‌کنند؛ پشتیبانی می‌کنند.

بنی‌قریظه و حکم مظاهره پس از جنگ احزاب

سورهٔ احزاب، صفحهٔ چهارصد و بیست و یک. درست بعد از اتمام جنگ احزاب، آیهٔ بیست و شش. یهود بنی‌قریظه خودش در جنگ مشارکت نکرده بود. چه کرده بود؟ پشتیبانی کرده بود؛ دیگران را علیه نظام اسلامی بسیج کرده بود. جنگ که تمام شد گفتند تمام شد. آیه نازل شد: ابلاغ جنگ تمام نشده. می‌روید سراغ همان کسانی که پشتیبانی می‌کردند.

«وَأَنزَلَ ٱلَّذِينَ ظَٰهَرُوهُم مِّنْ أَهْلِ ٱلْكِتَٰبِ مِن صَيَاصِيهِمْ وَقَذَفَ فِى قُلُوبِهِمُ ٱلرُّعْبَ فَرِيقًۭا تَقْتُلُونَ وَتَأْسِرُونَ فَرِيقًۭا» (احزاب/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی از اهل کتاب را که آنان را پشتیبانی کرده بودند از قلعه‌هاشان فرود آورد و در دل‌هایشان رعب افکند؛ گروهی را می‌کشید و گروهی را اسیر می‌گیرید.

«وَأَوْرَثَكُمْ أَرْضَهُمْ وَدِيَٰرَهُمْ وَأَمْوَٰلَهُمْ وَأَرْضًۭا لَّمْ تَطَـُٔوهَا ۚ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرًۭا» (احزاب/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زمین‌شان و خانه‌هاشان و مال‌شان را و زمینی که هنوز بر آن پا ننهاده بودید به شما میراث داد. و خدا بر هر چیزی تواناست.

پس از اتمام جنگ رفتند آنان را از قلعه‌ها پایین کشیدند؛ خدا رعب را در دل‌شان کوبید؛ مملکت‌شان را گرفتند. تا نجنگیده‌ای، نجنگیده‌ای. شرایط که جنگی شد، دیگر غلط می‌کنی.

فضای جنگ، مرجفون، و حکم امام به رازینی

بعداً در بحث مرجفون گفته خواهد شد. شرایط جنگ و شرایط غیرجنگ فرق دارد. مرجفون کسانی‌اند که یک‌باره با یک نوشتهٔ کوتاه در فضا می‌ترسانند. این تا حد اعدام بالا می‌رود.

نامه‌ای از امام در صحیفه است، حکم به حجت‌الاسلام علی رازینی؛ همان قاضی که سال هزار و چهارصد و سه ترور شد. امام او را برای نیروهای مسلح منصوب کرده بود. نامهٔ دوخطی، حدود سال شصت و شش و شصت و هفت. شرایط جنگ است. حکم می‌زند دادگاه تشکیل دهید در مناطق جنگی، بدون امور دست‌وپاگیر اداری. پیش‌فرض، اعدام.

متن حکم، خطاب به رئیس سازمان قضایی نیروهای مسلح، این است: جنابعالی موظف می‌باشید دادگاه ویژهٔ تخلفات جنگ را در کلیهٔ مناطق جنگی تشکیل دهید و طبق موازین شرع، بدون رعایت هیچ‌یک از مقررات دست‌وپاگیر، به جرایم متخلفان رسیدگی کنید. دو: هر عملی که به تشخیص دادگاه موجب شکست جبههٔ اسلام باشد — یعنی اخلال در جبههٔ اسلام — یا موجب خسارت جانی، مجازات آن اعدام است. والسلام.

جنگ شوخی ندارد. در فضای جنگ هستی و نوشتهٔ لرزه‌انداز می‌زنی؛ مرجفی. حق نداری. سخت‌ترین برخورد خدا با مرجفون در همین فضاست. اگر کسی بخواهد عزم ملی را بشکند، این است.

گاهی آن‌قدر روشن‌فکر شده‌ایم که می‌گوییم خون مسلمان و چه و چه. بابا جنگ است. بی‌خود نمی‌توانی چنین نوشته‌ای بزنی. بی‌خود می‌کنی در خیابان شعار آن‌چنانی بدهی و تصویر آن‌چنانی بگیری. آقای جوادی جزای محارب را به صدا و سیما گفته‌اند؛ شاید مردم ندانند. گمان می‌کنند همین‌طور می‌آیند بیرون شعار می‌دهند. اگر شرایط سخت و جنگی باشد، از این کارهای اداری نمی‌کنند.

اگر پیمان داشتی و پیمان نقض کردی، فقط نمی‌زنیم‌ات؛ مملکتت را می‌گیریم. فضای جنگ با فضای داخل نظام اسلامی — العین بالعین و آن احکام — فرق دارد. یک وقت می‌گویی برای رعایت مصلحت نمی‌جنگم. یک وقت بی‌خود می‌زنی به ما. آیات سورهٔ توبه را باید دید.

قتال ائمهٔ کفر و «لعلهم ینتهون»

آیهٔ دوازده توبه از اصول مهم این بحث است؛ جزء مقاصد شکریهٔ میدان سیاست خارجی.

«وَإِن نَّكَثُوٓا۟ أَيْمَٰنَهُم مِّنۢ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا۟ فِى دِينِكُمْ فَقَٰتِلُوٓا۟ أَئِمَّةَ ٱلْكُفْرِ ۙ إِنَّهُمْ لَآ أَيْمَٰنَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ» (توبه/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر پس از پیمان‌شان سوگندها را شکستند و در دین شما طعن زدند، با پیشوایان کفر بجنگید؛ که آنان را سوگندی نیست؛ باشد که بازایستند.

کسی که نقض عهد می‌کند، و طعن در دین می‌زند، و مسخره‌ات می‌کند، و می‌جنگد، برو با ائمهٔ کفر بجنگ. اگر دیدی چرت‌وپرت منطقه از آنجا می‌آید، برو سراغ خود آمریکا. حق نداری پایگاه در اختیار بگذاری. آن‌قدر بزن که دردش بیاید.

نمی‌گوید ایمان ندارند؛ می‌گوید «ایمان» ندارند: قاعدهٔ قرارداد حالیش نیست. و این مهم است: «لعلهم ینتهون» — باشد که ول کنند. باید جوری بزنی که طرف ول کند. اگر جوری بزنی که ول نکند، پشت مواضعش می‌ماند و همان کار را تکرار می‌کند. اگر می‌گوییم باید از این منطقه خارج شوند، برای همین است. خارج نشود، باید جور دیگری جنگید. عزم مردم را دیگر نداریم؛ مردم پای صحنه نیستند. یکی فتح را که زدی، می‌گویی فتح دو، مردم می‌آیند؛ اما اگر همه بگویند باز خودت را در معرض خوردن گذاشته‌ای، عزم می‌میرد. «لعلهم ینتهون» از قواعد اصلی این بحث است.

پایان جنگ را تقویم سیاسی تعیین نمی‌کند؛ انتها تعیین می‌کند. طرف باید ول کند. اگر ول نکرد، فتح بعدی فقط تکرار خوردن است. مردم یک‌بار عزم می‌کنند؛ دو بار؛ بار سوم می‌پرسند چرا خودت را دوباره در معرض گذاشتی. قرآن می‌گوید ائمهٔ کفر را بزن، نه فقط پیاده‌نظام منطقه را. نقض عهد و طعن در دین اگر با هم آمد، قرارداد برایش قداستی نمانده؛ چون «ایمان» ندارد: سوگند برایش ابزار است نه پیمان.

تزاحم عهد و نفی سبیل؛ نبذ هنگام خیانت

عهد برای ما خیلی مهم است. چشم را باید باز کرد که سازوکار بازگشت تحریم‌ها را در قرارداد نگذاری. اما اگر قرارداد غبن فاحش ایجاد کند — مثال دارسی — یا راه نفوذ جدی درست کند، می‌توانی یک‌طرفه لغوش کنی. این جزو نظرات امام است؛ جزو نظر بعضی آقایان نیست. بعضی می‌گویند میان عهد و نفی سبیل تعارض است.

امام هم اهمیت عهد را قبول دارد؛ حرفش دقیق‌تر است: موضوع به موضوع باید نگاه کرد. مثل تزاحم. اگر نماز می‌خوانی و انسانی دارد خفه می‌شود، تمام نماز را باید ول کنی و بروی. اگر گربه دارد خفه می‌شود، نماز را قطع می‌کنی و می‌روی. اگر سوسک افتاده و دارد خفه می‌شود، لزومی ندارد نماز را قطع کنی. موضوع به موضوع فرق دارد.

در قراردادهای بین‌المللی باید به نفی سبیل توجه کرد. این‌گونه نیست که چون قرارداد بسته‌ام، ولو بلغ ما بلغ، گردنم زیر قرارداد باشد. گردن زیر قرارداد هست؛ برای همین چشم را باز می‌کنیم که قرارداد بی‌خود نبندیم. اما نمی‌توانی نفی سبیل را هم بی‌خیال شوی. در پیمان منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای شرکت کرده‌ای؛ اطلاعات هسته‌ای‌ات را به دشمن می‌دهد و دارند می‌زنند. ماندن در این قرارداد غیرعقلانی است. سبیل است. می‌توان این قرارداد را از میان برداشت.

در سورهٔ انفال قاعدهٔ دیگری آمده: اگر اماراتی پیدا شد که طرف دارد قرارداد را از بین می‌برد، خیانت را نادیده نگیر.

«وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَوْمٍ خِيَانَةًۭ فَٱنۢبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَىٰ سَوَآءٍ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ ٱلْخَآئِنِينَ» (انفال/۵۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از گروهی بیم خیانت داشتی، پیمان را به سوی‌شان بینداز تا برابر شوید. خدا خیانتکاران را دوست ندارد.

حتی لازم نیست قرارداد را وقتی از بین ببری که مشت به گوشت خورده باشد. دست را که بالا آورد، دو ثانیه بعد تو گوش توست. عقلایی هم همین است. اگر امارات روشن شد که طرف دارد نقض عهد می‌کند، باید خودت را کنار بکشی؛ قرارداد را پرت کنی جلو طرف؛ روی زمین مساوی بایستی؛ بعد اگر خواستی مذاکرهٔ جدید یا قرارداد جدید.

قراردادی که ما را زیر یوغ دشمن ببرد، پیشاپیش باطل است. تو صرفاً بطلانش را اعلام می‌کنی؛ به‌خصوص اگر غبن فاحش داشته باشد.

تا حالا ما نزده‌ایم؛ آنان زده‌اند. اما حرف مخاطب هم درست است که امور عقلایی‌اند. ماشین یک‌میلیاردی را سه میلیارد بخری، می‌توانی پس بدهی؛ یک میلیارد و صد بخری، کسی نمی‌گوید غبن فاحش شده‌ای. از این به بعد چشم‌ها را باید باز کرد که زیر چنین قراردادهایی نروند. این را می‌شود میان مسئولین گفت. استاد این بحث را با مسئولین کرده است. حواس‌شان نیست: وقتی به گروه ویژهٔ اقدام مالی تن می‌دهی و اطلاعات سپاه و تراکنش‌ها را به دشمن می‌دهی، یعنی کاملاً سوار اطلاعات تو می‌شود و تحلیل می‌کند.

شورای نگهبان، فرآیند شرع، و مجمع تشخیص

مشکلی در شورای نگهبان هست. شورای نگهبان می‌خواهد قانون را با شرع و قانون اساسی بسنجد. رفتن در گروه ویژهٔ اقدام مالی معمولاً با قانون اساسی مشکلی ایجاد نمی‌کند؛ شرع ایجاد می‌کند. شرع را کی تشخیص می‌دهد و با چه سازوکاری؟ بر اساس فتوای معیار. دست را دوربر می‌کند: به فتوای معیار می‌خورد یا نمی‌خورد. و فتوای معیار چیزهایی نیست که این میدان را پر کند.

اینجاست که حضرت آقا در ابلاغ سیاست‌های کلی قانونگذاری حرفی بسیار مهم زدند که کسی به آن توجه نکرده — همه مهم‌اند؛ این یکی بی‌توجهی شده. قوانین جمهوری اسلامی باید در منشأ شرع باشد؛ یعنی در فرآیند شرع وجود داشته باشد، نه فقط در محصول. محصول که ساخته شد بعد به شرع ارائه شود؟ نه. شرع باید بیاید بالا. شرع در فرآیند فقط فتوای معیار نیست؛ قرآن است. این یکی از اختلالات شورای نگهبان است؛ اختلال قانونگذاری.

فتوای معیار برای بسیاری از احکام فردی کافی است؛ برای پیمان داده و گروه ویژهٔ اقدام مالی کافی نیست. اگر شرع فقط آخر کار، روی محصول بنشیند، محصول را سیاست ساخته و شرع را به مهر پای ورقه فروکاسته‌اند. حضرت آقا می‌گوید شرع باید در فرآیند باشد. فرآیند که قرآنی شد، نفی سبیل پیش از امضا حاضر است، نه پس از بمباران. دعوا که به مجمع رفت، مصلحت غالباً به نفع دولت و مجلس تمام می‌شود؛ یعنی همان مجریه‌ای که نباید سیاست خارجی را بسازد، از در مجمع برمی‌گردد و می‌سازد.

بعد این دو با هم دعواشان می‌شود، می‌فرستند مجمع تشخیص. مجمع می‌گوید اگر قرار است من تشخیص بدهم، تشخیص می‌دهم. عمدتاً به نفع مجلس و دولت تشخیص می‌دهد: مصلحت این است. اگر روزی بخواهید، فرآیند تولید مجمع تشخیص را باید جدا گفت؛ فرآیند معیوبی داشته که به اینجا رسیده‌ایم، با این افراد و این ترکیب.

یکی از کارهای بسیار ابتکاری خوب مجمع این بود که در همین جریان شهادت آقا، اختیارات اصل صد و یازده را به شورای رهبری سپرد. در اصل صد و یازده دو سه کار را شورای رهبری نمی‌تواند بکند. یکی اینکه بجنگد یا بسلم کند؛ دستش نیست. قانون‌گذار اصلاً این زمان را ندیده بوده. دو اینکه فرمانده نظامی را نمی‌تواند تعیین کند. قانونی هست که مجمع با سه‌چهارم رأی می‌تواند این‌ها را به شورای رهبری واگذار کند. این را دیده بودند. سریع هر سی و پنج نفر دادند به شورای رهبری؛ وگرنه اگر این کار را نمی‌کردند، اصلاً یک نفر هم نمی‌توانست در مجمع سه‌چهارم رأی بیاورد. هر که را بگذاری رأی نمی‌آورد. ترکیب مجمع را که بشناسی می‌فهمی رأی نمی‌آورد. مجید انصاری در آن است تا سید مرتضی نبوی تا که و که. ترکیبی که الحمدلله هیچ وفاقی در آن نمی‌تواند شکل بگیرد.

این الطاف خفیهٔ الهی بود که آن سوتی آقای پزشکیان را داد و سریع خبرگان به این نتیجه رسید که شورای رهبری واقعاً نمی‌تواند اداره کند. سریع تصمیم گرفت و تمام کرد. وگرنه عزم جزم داشتند با شورای رهبری تا آخر جنگ بروند. اتفاقاتی که می‌توانست بیفتد خیلی بدتر بود. لطف خدا بود. آقای پزشکیان الان خیلی محکم ایستاده، انصافاً؛ اما آن یک‌باره سوتی عجیب — عذرخواهی کرد، جوری که برای دادگاه بین‌المللی شر نشود، متأسفانه جوری عذرخواهی کرد که آتش‌به‌اختیار زده‌اند. یعنی چه اصلاً؟ از وسط. گذشته است. به نظر استاد چیزی را خدا در دهانش انداخت؛ سوتی در این ابعاد در این شرایط خیلی عجیب بود. با مواضع بعدی‌اش نشان داده که خوب ایستاده، انصافاً.

تغییر قانون اساسی؛ دعوای امام و آیت‌الله خامنه‌ای؛ اصل پنجاه و هفت

ایراد در قانونگذاری هست. اشکال هم ندارد که ایراد داشته باشد. قانون اساسی که هی تغییر می‌کند، ویرایش می‌شود. خیلی‌ها فکر کرده‌اند وای، به قانون اساسی دست نزن. نه. قانون اساسی مثل آن رالی‌هاست که گروهی سریع چرخ‌ها را عوض می‌کنند و می‌گذارند سر جایش. باید تغییراتی در ساختار ایجاد شود. سال شصت و هشت هم ایجاد شد. مدل حکمرانی که عوض می‌شود، چیزهایی هم باید عوض شود.

فرض کنید مدل حکمرانی آقا مجتبی هرمی نیست؛ تخت است. تعبیر «خامنه‌ای جوان» درست نیست؛ «خمینی جوان» شد. ایشان خیلی آدم رادیکالی است. سلطه را هم اگر حساب کنید، چون باید سر طرف را بشکند و قیم‌قیمش کند جلو همه، ممکن است بکند. مدل اخلاقی آقا مجتبی آن‌گونه است که هی می‌خورد؛ و شاید برای این زمان مناسب باشد. اندازهٔ این زمان است.

اصل پنجاه و هفت را نگاه کنید؛ قبلی‌اش را. سال شصت و شش امام با آقا دعوا کرد. گفت تو اصلاً ولایت فقیه را نفهمیده‌ای. سر آقا را — به عنوان رئیس‌جمهور و امام جمعهٔ تهران — پهن کرد. بعد نامه‌ای تند نوشت، نامهٔ سرگشاده: ولایت فقیه نمی‌دانید چیست؟ حق با آقاست؛ آنجا حق با امام نیست. از مثال‌هایی که امام می‌زند معلوم است مطلب آقا را متوجه نشده. آقا را بیشتر ترش کرده؛ رگ سیادت هم زده بیرون.

آقا در پاسخ، خیلی محترمانه: من با این مثال‌های شما موافقم؛ اجازه بدهید حضوری خدمت‌تان بگویم. بعد آن نامهٔ معروف امام که شما مثل چراغی هستید؛ خیلی خوانده شد. وگرنه پیش از آن سر آقا را شسته بود. طبیعی است.

ما رئیس‌جمهور داشتیم و نخست‌وزیر. کابینه را کی تشکیل می‌داد؟ نخست‌وزیر. رئیس هیئت وزرا کی بود؟ رئیس‌جمهور نبود. رئیس‌جمهور تقریباً کاره‌ای نبود؛ چون کابینه را او می‌بست. رئیس‌جمهور هماهنگ‌کننده میان قوا می‌شد؛ برایش شغلی تعریف کرده بودند.

اصل پنجاه و هفت در همین چهار پنج خط دو تغییر کرده. یکی از مطالعات استاد است. پس از آن جریان، اولاً ولایت را کردند ولایت مطلقه. بعد هماهنگی را از رئیس‌جمهور برداشتند؛ چون قرار بود دیگر نخست‌وزیر نداشته باشیم و رئیس‌جمهور رئیس هیئت وزیران باشد. چه نیاز که هماهنگ‌کننده میان قوا باشد؟ تا حالا برایش شغل نداشتند، گفتند هماهنگ‌کننده باشد؛ حالا که خودش سرش به کار وزرا گرم است، این پست را از او گرفتند.

هر تغییری که می‌شود ما نسبت به تغییر وحشی می‌شویم. گمان می‌کنیم وای، انقلاب از دست رفت. نه بابا. بستگی به حکمرانی دارد، بستگی به مدل‌ها. قانون اساسی قابلیت تغییر دارد. ویرایش‌هایی بشود.

ترس از ویرایش، ترس از فروپاشی نیست؛ ترس از دست زدن به متن مقدس‌شده است. قانون اساسی مقدس‌تر از حکمرانی نیست. سال شصت و هشت همین متن را باز کردند: ولایت مطلقه آمد، نخست‌وزیر رفت، هماهنگ‌کننده از رئیس‌جمهور کنده شد. امام و آقا با هم درگیر شدند؛ نامه تند آمد؛ نامهٔ چراغ آمد. این‌ها را پنهان نمی‌کنند تا معلوم شود نزاع بر سر فهم ولایت، در خود نظام سابقه دارد. مدل حکمرانی که عوض شود — هرمی یا تخت، رادیکال‌تر یا نرم‌تر — ساختار هم باید بتواند چرخ عوض کند. مجمع اگر مأمور اصلاح خودش باشد، گره می‌ماند؛ چون نمی‌تواند خودش را جمع کند. آقا هم این کار را می‌خواستند؛ به گروه‌هایی سپرده بودند. یک گروهش خود مجمع تشخیص بود. به نظر استاد جای خوبی نیست؛ خودش نمی‌تواند خودش را جمع کند. آنجا گره می‌ماند.

ایراد مخاطب وارد است. پس شورای نگهبان این وسط چه کاره است؟ قاعدتاً باید این چیزها را رد کند. اما اگر ساختار جمهوری اسلامی را بشناسی و مشکلات ساختاری‌اش را، می‌فهمی هرجا خودش باید بیاید.

«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ ٱلطَّاهِرِينَ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بر آقای ما محمد و خاندان پاکش درود فرستد.

اگر موافقید چراغ‌ها را خاموش کنید تا روضه‌ای خوانده شود.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.