ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 004

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و موضوع تاب‌آوری

سلام علیکم و رحمة الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. و به نستعین. و صلّی الله علی سیّدنا محمّد و آله الطاهرین.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ ٱلطَّاهِرِينَ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بر آقای ما محمد و خاندان پاکش درود فرستد.

جهت شادی ارواح طیّبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان و ذوی‌الحقوق، پدر و مادر، معلمان و استادان، و امام شهید، فاتحه‌ای با صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

موضوعی که خواسته شده درباره‌اش سخن گفته شود، تاب‌آوری است؛ موضوعی مهم. پیش از ورود به آن، ناگزیر باید موضع‌گیری‌ای برای شناخت صحنه تکرار شود: چه صحنه‌ای در کار است، و وضعیت ما با چنین صحنه‌ای چگونه باید منطبق گردد.

نعمت دیده و ارادهٔ نشکسته

این نکته را باید مکرر یادآوری کرد: اگر انسان یا مجموعه‌ای نعمت‌های الهی خود را نبیند، خدا او را از دیدن نعمت‌های بعدی محروم می‌کند. اتفاق بزرگی افتاده است؛ انصاف همین را می‌گوید. ابرقدرت جهان واقعاً تا حدی به زانو درآمد. همان که می‌خواست مسئله را در سه روز حل کند — و با دنیا نیز همین‌گونه برخورد می‌کرد و نتیجه هم می‌گرفت — این‌بار به آن سه روز نرسید. دربارهٔ موضع تاب‌آوری جداگانه سخن خواهد آمد.

پس از چهل روز، آری خسارت خوردیم و خسارت زدیم؛ اما آنچه نشکسته، ارادهٔ مردم است. از روز جمعه، در پی مذاکراتی، آتش‌بسی اعلام شده است. تا آنجا که بتوان با بیّنات سخن گفت — با بیّنات، نه با حدس و کدکشی — حرف این است که باید دید آخرین دستورات رهبر انقلاب چیست. اگر آن آخرین دستورات دارد پیش می‌رود، دارد پیش می‌رود؛ یعنی برابر موازین است.

جبههٔ نفاق و ترس از صلح

اگر از جبههٔ نفاق نگرانیم — و این نگرانی به‌حق است — باید این ویژگی را دید: همهٔ دنیا از جنگ می‌ترسند؛ ما از صلح می‌ترسیم، به واسطهٔ وجود جبههٔ نفاق. جبههٔ نفاق یک خاصیت بسیار روشن دارد، همان که قرآن نشان داده است:

«وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا۟ إِلَىٰ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ وَإِلَى ٱلرَّسُولِ رَأَيْتَ ٱلْمُنَٰفِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودًۭا» (نساء/۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به آنان گفته شود به سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی پیامبر بیایید، منافقان را می‌بینی که سخت از تو روی می‌گردانند.

وقتی به قرآن دعوت شوند — یعنی به معارف، و به آن محور معارفی که می‌خواهد این‌ها را روی زمین تطبیق دهد — عنوان آن محور در قرآن «رسول» است. اگر حضرت امام می‌گویند ولایت فقیه همان ولایت رسول‌الله است، مقصودشان این نیست که فقیه همان رسول‌الله است. مقصود این است که این صندلی‌ای است که به جهت ولایت‌های تشریعی — نه تکوینی — بر آن نشسته‌اند. البته این صندلی، صندلی مؤیَّد است. در روایات ما نیز هست که کسی که بر این صندلی بنشیند موفق و مسدَّد است؛ و این بسیار طبیعی است.

«مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ» (روایت دربارهٔ جایگاه ولایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): موفق و توفیق‌یافته، و از سوی خدا استوارداشته‌شده است.

صندلی، ولایت و رهبری

مثال را بارها گفته‌اند: رئیس‌جمهوری پیش از آنکه رئیس‌جمهور شود، چه‌بسا کشیدن یک چک یک‌میلیاردی هم از او بعید بود. وقتی رئیس‌جمهور می‌شود، این صندلی پول‌هایی در دست دارد؛ لایحهٔ بودجه را او می‌دهد؛ هزار همت امضا می‌کند. این مال چیست؟ مال صندلی است. کسی که بر این صندلی نشسته باشد — و به حق هم نشسته باشد، که آنچه دیدیم همین بود — از امکانات همان جایگاه برخوردار است.

معنای ولایت، معنای رهبری نیست. رهبری — به همان معنایی که در همهٔ دنیا هست، حتی در حکومت‌های سلطنتی — یک چیز است. ولایت عنصر دیگری در خود گنجانده که در معنای رهبری گنجانده نشده. از همین روست که اصل پنج و اصل پنجاه‌وهفت قانون اساسی، آنچه معرفی کرده‌اند ولایت است؛ معنای ولایت و امامت امت. کلماتی که انتخاب کرده‌اند، کلمات مهمی‌اند. بله، اصل صدوده عنوان رهبری را گفته است. رهبری یعنی تسلط. اما معنای ولایت فقط معنای تسلط نیست؛ تسلط بخشی از آن است.

از همین روست که در قرآن، ولایت سه معنا دارد: یکی محبت، یکی نصرت، و یکی سرپرستی. با آنکه زبان از کلمه کم ندارد، این سه را با یک کلمه گفته‌اند؛ چون این‌ها در امتداد یکدیگرند. این معنای ولایت، واقعاً همین‌گونه محقق شد.

شب نوزدهم و تحقق معنای ولایت

خاطره‌ای هست که می‌توان گفت. شب نوزدهم، وسط آن گریه‌ها و اشک‌ها، وقتی اعلان شد، اتفاقی که افتاد عشقی برآمده بود از کسانی که چه‌بسا حتی نام او را نمی‌شناختند. این نشان می‌دهد معنای ولایت محقق شده است. یک کودک، یک زن خانه‌دار، یک کاسب، یک حوزوی، یک دانشگاهی، مردم عادی؛ کسانی که تصویر او را ندیده بودند و صدای او را نشنیده بودند، ناگهان ابراز محبت می‌کنند. این معنای ولایت اتفاق افتاده است.

آنچه شاخص جریان است، خود این جایگاه رسول است. وقتی معارف را می‌گویند، می‌گویند باشد، معارف باشد. دعوت به آنچه خدا نازل کرده و به رسول، دعوت به همین صندلی است؛ و منافقان از همین صندلی است که سخت روی می‌گردانند. یعنی اگر بخواهید منافق را بشناسید، با معارف نمی‌شود شناخت. با این صندلی و نسبت‌گیری او با این صندلی می‌شود منافق را شناخت.

لذا فرمانی که رهبر معظم انقلاب داده، محل اعتناست. استاد می‌گوید به این کدکشی‌ها کاری ندارد که این به آن گفت و آن به آن گفت و این‌گونه و آن‌گونه. یک فرمان بوده است. ملتی که هوشیار است و مبعوث شده و در صحنه است، این ملت رصدگر است و این اجازه را هم نخواهد داد. این حرف جدی است؛ و این را باید پیش از جنگ و پس از جنگ دانست.

هستهٔ سخت؛ سرِ فلش و تنهٔ فلش

وقتی گفته می‌شود «مردم»، باید دقت کرد — و جلسه تا حدی خصوصی است — مقصود حلقهٔ سخت و هستهٔ سخت نظام است. ممکن است این اشکال پیش بیاید که مگر چند درصد مردم اکنون در خیابان فریاد می‌زنند؟ ده درصد، پانزده درصد؛ این که نشد مردم. این بحث در حکمرانی بسیار مهم است. آنچه در بحث مردم مهم است، هستهٔ سخت نظام است. از آنجا مردم تعیین می‌شوند.

فلشی را تصور کنید. این فلش بدنه‌ای دارد و سری. آن سر، با آنکه بسیار کوچک است، تعیین‌کنندهٔ جهت فلش است. اگر سر را برگردانید و آن‌سو بگذارید، جهت کل فلش عوض می‌شود. مردم به معنای تودهٔ رأی‌دهنده — این هشتاد میلیون نفر — تنهٔ فلش‌اند. آنکه جهت فلش را تعیین می‌کند، سرِ فلش است. از همین روست که آیات قرآن این‌گونه سخن گفته‌اند.

پیغمبر «گوش» است؛ جوشی که باید سر باز کند

«وَمِنْهُمُ ٱلَّذِينَ يُؤْذُونَ ٱلنَّبِىَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌۭ ۚ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍۢ لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِٱللَّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَرَحْمَةٌۭ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنكُمْ ۚ وَٱلَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ ٱللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۭ» (توبه/۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان کسانی‌اند که پیامبر را آزار می‌دهند و می‌گویند او گوش است. بگو گوشِ خیر است برای شما؛ به خدا ایمان دارد و مؤمنان را باور می‌کند و رحمتی است برای کسانی از شما که ایمان آورده‌اند. و کسانی که رسول خدا را آزار می‌دهند، عذابی دردناک دارند.

دسته‌ای از منافقان پیامبر را می‌آزارند و می‌گویند پیامبر «گوش» است؛ یعنی می‌شنود، خوش‌باور است. نمی‌دانند در تلهٔ پیامبر افتاده‌اند. بگو: گوشِ خیر است برای شما. این خوش‌باور بودن برای خودتان بهتر است؛ برای جامعه بهتر است. چون اگر بیرون بیاید و خود را نشان دهد، شناخته می‌شود. اگر درون بماند، مانند جوشی است که اگر زودتر سر باز نکند، به خون برمی‌گردد.

اتفاقاً شرایط سخت و حوادث باعث می‌شود منافق، به واسطهٔ همان رواداری، بیرون بزند. وقتی بیرون می‌زند و به او اجازه و فرصت داده می‌شود، برای همه قابل شناسایی می‌شود. یک‌وقت پیامبر است که می‌تواند آنان را از سیما و از لحن سخن بشناسد؛ مردم که آن لحن را درنمی‌یابند. مردم چگونه باید بفهمند؟ مردم باید بر اساس همین فضادادن بفهمند: باید بیرون بزند و خود را نشان دهد.

«وَلَوْ نَشَآءُ لَأَرَيْنَٰكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُم بِسِيمَٰهُمْ ۚ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِى لَحْنِ ٱلْقَوْلِ ۚ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ أَعْمَٰلَكُمْ» (محمد/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر بخواهیم آنان را به تو می‌نمایانیم، پس آنان را از سیمایشان می‌شناسی؛ و بی‌گمان آنان را از لحن سخن می‌شناسی. و خدا اعمال شما را می‌داند.

ویبراسیون بتن؛ حبابی که ادای سنگ درمی‌آورد

این حبابی که در بتن هست، عمرانی‌ها یکی از کارهایی که معروف است برایش می‌کنند ویبراسیون است. در تکانه‌ها این حباب‌ها بیرون می‌زنند. وگرنه اگر حباب داخل بماند و فضایی پیدا نکند، بتن را پوک می‌کند. باید ویبراسیونی بشود. تکانه‌ها کلاً از همین‌اند: ویبراسیونی تا این حباب از داخل بیرون بیاید. چیزی که سنگ نیست، اما ادای سنگ درمی‌آورد؛ در بتن نشسته، لباس حق پوشیده و حال آنکه باطل است. این باید بیرون بزند.

نکتهٔ آیه را باید گرفت. پیامبر اعتمادش به چیست؟ به خدا ایمان دارد؛ و مؤمنان را باور می‌کند — مؤمنان یعنی همان هستهٔ سخت. برای بقیهٔ مردم چیست؟ رحمت است برای کسانی که ایمان آورده‌اند. یعنی اعتمادش دیگر به آن توده نیست. این چیز طبیعی است که هستهٔ سختی باید داشته باشید. این‌ها بار را تحمل می‌کنند؛ اصل بار را این‌ها تحمل می‌کنند. بقیه باید چسبندگی و پیوستگی درست کنند.

باز به زبان عمران: بتن درشت‌دانه دارد؛ بار بتن را درشت‌دانه‌ها تحمل می‌کنند. ریزدانه‌ها چسبندگی را مراعات می‌کنند؛ یعنی مجموعه را به نظامی چسبنده تبدیل می‌کنند. وگرنه اگر همین‌طور مقداری شن را با سیمان و آب بریزید، چیزی به‌دردبخور از آب درنمی‌آید. مردم مهم‌اند؛ منتها بار اصلی کار را همان مردمی تحمل می‌کنند که در خیابان‌اند. این‌ها هستهٔ سخت‌اند. اینجا دیگر فرق نمی‌کند.

مبارزه با طاغوت؛ محور وحدت واقعی

این نکته را باید با دقت شنید. قرآن یک دعوا دارد. دعوای قرآن این است که عنصر مبارزه با طاغوت را بالا بیاورید. کسانی که حول ولی، دور مبارزه با طاغوت جمع می‌شوند، با آنان وحدت داریم. از همین روست که هم در سورهٔ مبارکهٔ بقره و هم در سورهٔ مبارکهٔ مائده همین سخن هست: کسانی که ایمان آورده‌اند، و یهود، و نصارا، و صابئین — این‌ها را به واسطهٔ وجود مبارزه با طاغوت نیکو می‌شمارد. این‌ها که گرد هم می‌آیند، وحدت واقعی شکل می‌گیرد.

«إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَٱلَّذِينَ هَادُوا۟ وَٱلنَّصَٰرَىٰ وَٱلصَّٰبِـِٔينَ مَنْ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ وَعَمِلَ صَٰلِحًۭا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» (بقره/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردند، و یهودیان، و نصرانیان، و صابئین، هر که به خدا و روز بازپسین ایمان آورد و کار شایسته کند، پاداششان نزد پروردگارشان است؛ نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند.

لذا کسانی که امروز نسبت به فضای بی‌حجابی و بدحجابی، وقتی پای راهپیمایی در میان است موضع سخت می‌گیرند — و تذکر معمولی هم می‌دهند — نباید گمان کرد حکم خدا نیست. اما خدا نصارا و مجوس را حول این محور قبول کرده است. باید دقت کرد. آیاتی که حجاب در جنگ نازل شده، قرار بوده وحدت‌شکن باشد؛ قرار بوده پارازیت باشد. یعنی دشمن از مبارزهٔ روبه‌رو پشیمان شده، آمده پرونده‌ای ویژه به ضد خانواده درست کرده — برای همان تاب‌آوری که موضوع سخن است — و این پرونده را به‌عنوان پروندهٔ ویژه آورده است. هر چیزی که آن یکی نیست؛ می‌گویند گردی که گردو نیست.

موضوع تاب‌آوری از همین‌جا گره می‌خورد. کسی می‌خواهد تذکر بدهد یا ندهد؛ اما این‌که «الان این حکم خداست پس باید… وگرنه» این‌گونه نیست. اتفاقاً خدا مجوس را حول این قضیه تحمل کرده است. سنی و شیعه بودن برای ما، حول این محور، دیگر آن اهمیت تفرقه‌افکن را ندارد. از همین روست که سنوار و حنیه برای ما خودی محسوب می‌شوند؛ شیعهٔ انگلیسی بی‌خودی است؛ انجمن حجتیه بی‌خودی است. مثل کسانی که خط‌کشی به دست گرفته‌اند و اصلاً معارف را نمی‌دانند و هی می‌گویند فلسطینی‌ها سنی‌اند؛ یا آن‌سو انجمن حجتیه هی می‌گوید یا بن الحسن، که این هم فایده‌ای ندارد. نصرت فایده دارد.

تپهٔ ندبه؛ گریستن از دور و معاقَب بودن

حتماً در جریان کربلا این عبارت‌ها را شنیده‌اید. بلاذری در انساب‌الاشراف نقل می‌کند که در حادثهٔ کربلا گروهی حسینی این‌سو بودند و گروهی یزیدی آن‌سو؛ تپه‌ای در فاصله‌ای بود که میدان را می‌دید. این تپه بعدها به تپهٔ ندبه معروف شد. عده‌ای از علاقه‌مندان به اباعبدالله علیه‌السلام روی آن تپه برای مصائب او گریه می‌کردند، با عددی بالا، و دعا می‌کردند:

«ٱللَّهُمَّ ٱنْصُرِ ٱلْحُسَيْنَ» (دعا از نقل تپهٔ ندبه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، حسین را یاری کن.

حالا می‌گویید چنین چیزی مهم است؟ اینان معاقَب‌اند. وقتی حسین فریاد می‌زند، شما نمی‌توانید این کار را بکنید. چه دعایی است که می‌کنید؟ باید آمد وسط صحنه.

لذا وقتی پدیده‌ای به نام مبارزه با طاغوت می‌آید، سنی و شیعه که برداشته می‌شود هیچ. این به معنای آن نیست که شیعه بودن ما دلیل ندارد. خدا رحمت کند؛ خدا ما را رحمت کند.

تشیع مبنا دارد؛ کنارآمدن حول اقامه

استاد می‌گوید یک‌وقت خدمت حضرت آقا بودم. ایشان روی صندلی نشسته بودند — بلا تشبیه — استاد این‌سو بود و سائلی کنار. این را در «پدر امت» هم گفته است؛ می‌خواهید پخش کنید، می‌خواهید پکنید؛ برنامه زنده نیست. کسی دربارهٔ دسته‌روی‌های فاطمی چیزی گفت که تا دهانش خشک نشده، حضرت آقا گفتند: من مخالفم، من مخالفم. این غُسل‌ها را فشار ندهید. یعنی چه؟ یعنی ما در مبارزه با طاغوت همان‌گونه که امیرالمؤمنین علیه‌السلام از خون سیدهٔ زنان عالم گذشت — از خون سیدة نساء العالمین در مبارزه با طاغوت برای اسلام گذشت — با این‌ها کنار می‌آییم. نه اینکه شیعه بودن مبنا ندارد؛ اتفاقاً مبنا دارد و خوب هم دارد. اما با این‌ها کنار می‌آییم؛ با مجوس هم کنار می‌آییم. وقتی ولایت اقامه می‌شود، این خیمه اقامه می‌شود، با مجوسش کنار می‌آییم. قرآن می‌گوید با نصارایش کنار می‌آییم.

نصارایی داریم که شهید داده‌اند؛ شهیده. بعضی گمان می‌کنند این لزوماً مسلمان شده و رفته شهید شده. نه؛ این نصرانی است که شهید شده؛ آن سنی است که شهید شده. مهم اقامه است. اقامه که بالا بیاید، درد و بلا بر سر آن یکی می‌خورد که هی دنبال مهدویت می‌چرخد و در صحنه‌های واقعی که باید شرکت کند شرکت نمی‌کند. بعد زبان در کام کرده، به حساب چند روایتی که معنایش را هم نفهمیده — آن هفده روایت معروف وسائل که خروج به سیف پیش از قیام قائم درست نیست و از این قبیل. هیچی؛ بله، خروج به سیف نمی‌کنیم و نمی‌جنگیم. بهانه‌ای واهی. با این قرآن را چه باید کرد؟ دیگر روایات را چه باید کرد؟

بیانات، نه کدکشی؛ ده بند و ایستِ فصل

حرف این است که بر اساس بیانات باید حرکت کرد، نه کدکشی. منطق مشخص است؛ دستورات هم مشخص است. اگر غیر از این پیش برود، ملت شریف مبعوث‌شده به سرعت متوجه می‌شود. حرف این است که تنگهٔ هرمز باید تنظیم‌گری شود. حرف این است که پایگاه‌های نظامی آمریکا از این منطقه باید جمع شود. حرف این است که موضوع غرامت باید مسئله‌اش حل شود. حرف همین‌هاست؛ در آن ده بند هم موضوع همین‌ها بوده است.

اکنون نه آهنگ پیروزی می‌زنیم، نه آن حالتی که بعضی گرفته‌اند که انگار شکستی خورده‌ایم. چه شکستی؟ این چه حرفی است؟ یک پایان‌بندی است که قاعدتاً پایان‌بندی موقت است. جنگ ما با دشمن تمام نمی‌شود.

«وَلَا يَزَالُونَ يُقَٰتِلُونَكُمْ حَتَّىٰ يَرُدُّوكُمْ عَن دِينِكُمْ إِنِ ٱسْتَطَٰعُوا۟» (بقره/۲۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیوسته با شما می‌جنگند تا اگر بتوانند شما را از دینتان برگردانند.

اینکه واضح است: جنگ به پایان نمی‌رسد. اما آیا ایستِ فصل می‌زنند یا نه؟ کتاب را از سر تا ته که نشان نمی‌دهند؛ پاراگراف دارد، فصل دارد، ایست می‌خورد. بعضی کتاب‌ها را دیده‌اید که ایست را بد جا زده‌اند، یا پرونده‌هایی که آدم را گیج می‌کند: چه بحثی شروع شد؟ مال قبل بود یا بعد؟ ایست زدن درستش مهم است: این فصل را به‌عنوان یک فصل جمع‌بندی کرده‌ایم؛ ملت جمع‌بندی کرد. ایست این فصل هم به «والعاقبة للمتقین» خورد؛ هجومی هم ایست خورد. چیزی نیست که هی از آن گزارش شکست بدهیم.

«وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (اعراف/۱۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.

ملت بصیر مبعوث‌شده باید این‌ها را نگاه کند.

مذاکره از سر هوان، و مذاکره پس از بیعت رضوان

ضمن اینکه مذاکره داریم تا مذاکره. این نکته بارها گفته شده؛ یکی‌اش همان برجام و نظایر آن بود. قرآن همین را می‌گوید: از سر خواری به صلح دعوت نکنید. یعنی کلاً رفته باشد پی کار خود و حرف‌های ولی و شروط ولی را کنار بگذارد. این یک مذاکره است. یک مذاکره هم مذاکرهٔ پس از بیعت رضوان بود؛ آن هم مذاکره بود. منتها مراتب فتح مبین بود؛ ناشی از جنگ هم بود؛ ناشی از بیعت بود. اگر این مقدار را بفهمیم که حتی آنجا که پای میز مذاکره نتیجه می‌گیریم، ناشی از جنگ نتیجه می‌گیریم — یعنی جنگ دست ما را باز می‌کند — برای مذاکرهٔ عزتمندانه باید جنگید. بعد، وقتی پای میز نشسته‌ایم، همین مقدارش را هم باید دانست: به دشمن واقعاً اعتمادی نیست.

استاد در همان گفتار صوتی گفته بود که حتی در همین دو هفته‌اش هم گمان نمی‌کند چه اتفاقی بیفتد؛ یعنی به هم می‌خورد. دشمن که وای نمی‌ایستد نگاه کند. آن ده بند اصلاً باورنکردنی بود؛ نمی‌گوید قبول کرده؛ مبنای مذاکره از اول چیز عجیبی بود. این از باب فرمایش امیرالمؤمنین علیه‌السلام است:

«ٱلْحَذَرَ كُلَّ ٱلْحَذَرِ مِنْ عَدُوِّكَ بَعْدَ صُلْحِهِ فَإِنَّ ٱلْعَدُوَّ رُبَّمَا قَارَبَ لِيَتَغَفَّلَ فَخُذْ بِٱلْحَزْمِ وَٱتَّهِمْ فِي ذَٰلِكَ حُسْنَ ٱلظَّنِّ» (نهج‌البلاغه، نامهٔ ۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زنهار، زنهار از دشمن پس از صلحش؛ که دشمن چه بسا نزدیک می‌شود تا غافلگیر کند. پس دوراندیشی پیشه کن و در این کار خوش‌گمانی را متهم بدار.

دشمن نزدیک می‌شود تا غافلگیر کند. باید این دوراندیشی را نگه داشت و حسن ظن را متهم کرد. اکنون با بدبینی کامل همه باید رصد کنند؛ خیابان را هم رها نکنند؛ و در خیابان با همدیگر نجنگند. دقیقاً دشمن همین را می‌خواهد. در بحث تاب‌آوری چند کلمه‌ای در همین باب خواهد آمد.

بیانات را نگاه کنیم. در بیانات کاملاً واضح است. بیانات، حرف رهبر معارف فقط نیست. آنجا که خواستِ رهبر معلوم است و خواست را وسط صحنه گذاشته، آنجا باید پیگیری کرد.

امت واحده؛ لبنان پارهٔ تن است

ضمن اینکه جبههٔ مقاومت دیگر «ما» است. جبههٔ مقاومت خواستی جدید نیست. پیش از جنگ نیز با امنیتی‌ها صحبت می‌شد؛ آنان هم به همین جمع‌بندی رسیده بودند که همان است که در اصل یازده قانون اساسی آمده: شما امتی واحده‌اید؛ بر اساس امت واحده باید جنگید. حزب‌الله لبنان بخشی از بدن ماست. محور مقاومت این‌گونه است: بزنند، باید بزنیم. وگرنه این ملت مبعوث‌شده، اندازهٔ حرف‌های قبلی به تنش نمی‌خورد. این حرف مهم است. مثل آن است که استخوان ترک‌خورده بزرگ شده باشد؛ وقتی بزرگ شد، لباس‌های قبلی به تنش نمی‌آید. اگر بخواهید بکنید، نمی‌آید.

«إِنَّ هَٰذِهِۦٓ أُمَّتُكُمْ أُمَّةًۭ وَٰحِدَةًۭ وَأَنَا۠ رَبُّكُمْ فَٱعْبُدُونِ» (انبیاء/۹۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این است امت شما که امتی یگانه است، و من پروردگار شمایم؛ پس مرا بپرستید.

این باید برای هستهٔ سخت واضح باشد: اگر برای لبنان می‌جنگیم، برای امت واحد اسلامی می‌جنگیم؛ نه فقط برای خودمان. لبنان هم برای ما می‌جنگد. حال لبنان را استاد بسیار دیده است. لبنان واقعاً شخم خورده؛ تکه‌های ظاهری‌اش، حتی پیش از این ماجراها. جوانان غیور لبنان ایستاده‌اند. گاهی در معادلات وارد می‌شوند؛ بعضاً دلخور می‌شوند از اینکه ما دیر وارد می‌شویم یا وارد نمی‌شویم؛ حق هم دارند. مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز. اما ایستاده‌اند برای دفاع از امت اسلامی می‌جنگند؛ بیخ گوش اسرائیل‌اند و می‌جنگند. اینجا جای آن است که امتی نگاه کنیم: این تعرض به خود ماست، تعرض به لبنان نیست. شعار «نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران» تاریخ مصرفش گذشته است. دست‌کم هستهٔ سخت باید این حرف‌ها را بداند. اگر هستهٔ سخت کار خود و حرف خود را می‌زند، بقیه حرفی برای گفتن باقی نمی‌گذارند. عبارت این هستهٔ سخت امروز خیابان را هم پر کرده است. صلواتی بفرستید.

قاعدتاً باید پاسخ داد. اگر ندهیم کار بدی کرده‌ایم؛ کار اشتباهی کرده‌ایم. اگر جواب حمله به لبنان را ندهیم — گرچه گفته‌اند می‌دهیم — اگر کلاً حمله به لبنان را بی‌پاسخ بگذاریم، دقیقاً لکه‌ای ننگ در پروندهٔ این قیام است؛ خیلی واضح است.

آهنگ پیروزی نمی‌زنیم؛ دستهٔ بازی در دست ظریف نیست

آهنگ پیروزی نمی‌زنیم که حالا فردی بفهمد. اما علی‌الحق و علی‌الانصاف نباید نادیده گرفت آنچه تا حالا ایستاده، و اینکه تمام فرماندهان خود را در معرض شهادت گذاشته‌اند. اینکه اکنون ظریف وسط صحنه است: اصلاً دستهٔ بازی در دست ظریف نیست. تنها اتفاق بدی که می‌تواند بیفتد این است که عزم‌های دیگران را خراب کند. این دستهٔ بازی اصلاً دست ظریف نیست؛ او آن کاره نیست. منتها پیام‌هایی هست که اختلال روانی در عده‌ای ایجاد می‌کند؛ و این‌ها می‌شوند مُرجِفون. برخورد با مرجفون را پیش‌تر گفته‌اند: برخورد سنگین است، خیلی سنگین. باید دهان این‌ها را برد کارواش و یک حمد و سوره‌شان را یک دور درست کرد.

بیانات امام را هم خوانده‌اند. مرجفون وسط صحنهٔ جنگ — نه اینکه ما اجازه ندهیم؛ هیچ جای دنیا اجازه نمی‌دهند. هیچ جای دنیا در وسط جنگ، ارسال خبر برای شکستن عزم ملی را برنمی‌تابد؛ سخت‌ترین برخوردها را می‌کنند. اینجا جای خویشتنداری ما نیست. باید برخورد سنگین بشود. نه با آن چهار پهلوی‌چیِ خیلی بی‌ربط؛ آنان اصلاً عددی نیستند. اما کسانی مثل ظریف و روحانی، آری. وقتی برخورد محکم ملت انجام می‌شود، همین رئیس دانشگاه تهران را دیدید که دست را کشید. البته به پروندهٔ این‌ها باید پس از جنگ رسیدگی شود؛ این هم از خواسته‌های ملت است.

تاب‌آوری: از عمران تا اجتماع

موضوع تاب‌آوری موضوعی بسیار مهم است. اصل این بحث عمرانی است. تاب‌آوری دقیقاً موضوعی فیزیکی است؛ بعداً آمده در فضای علوم اجتماعی و تبدیل شده به پدیدهٔ علوم انسانی و تاب‌آوری یک اجتماع. معنایی دارد و مؤلفه‌هایی. این مؤلفه‌ها را باید دقت کرد. همه جای دنیا هم برایشان مهم است و درباره‌اش بحث می‌کنند.

اولاً به معنای زنده‌ماندن این‌گونه نیست. تاب‌آوری به این معناست که حالت برگشت‌پذیر بتواند داشته باشد و تحمل برگشت‌پذیر بکند. این حالت تاب‌آوری است.

مؤلفهٔ سوم؛ صبری که به بالا وصل است

اول یک وجه تمایز جدی را باید گفت که در ما هست و در تمام دنیا نیست. بارها گفته شده: ما یک مؤلفهٔ سوم داریم که آن مؤلفهٔ سوم ارتباط به بالاست. همین است که بقیه ندارند. وگرنه صبر را همه دارند؛ اما این را ندارند:

«وَٱصْبِرْ وَمَا صَبْرُكَ إِلَّا بِٱللَّهِ ۚ وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلَا تَكُ فِى ضَيْقٍۢ مِّمَّا يَمْكُرُونَ» (نحل/۱۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و صبر کن، و صبر تو جز به خدا نیست؛ و بر آنان اندوهگین مشو و از آنچه نیرنگ می‌کنند در تنگنا مباش.

یعنی صبر کن؛ و صبرت نیست مگر اینکه به شارژ خدا بزنی، به شارژ بالا. این را ندارند. وگرنه صبر کردن، تحمل کردن، خودخوری کردن، انفعالی‌اش و فعالش، هر جور بگیریم، همه جای دنیا دارند. این یکی را ندارند. اتفاقاً همین یکی نقطهٔ تمایز شده و پیش‌بینی‌پذیری ما را از بین برده است. کسی نمی‌تواند ما را با منطق خودش پیش‌بینی کند.

انقلاب اسلامی را فرموله نکرده‌اند

دوستی می‌گفت خدمت آقای لاریجانی بوده است — شهید علی لاریجانی؛ آن آدم دانایی بود، واقعاً. دنیا را دیده بود، فلسفه می‌دانست، حاکمیت را می‌دانست. جمله‌اش طلایی است. می‌گفت غربی‌ها همه چیز را فرموله کرده‌اند؛ همه چیز را. پزشکی را فرموله کرده‌اند، اقتصاد را، مهندسی را، فرهنگ را، علوم اجتماعی را. همه چیز برایشان فرمول دارد؛ حتی روان‌شناسی و روان‌پزشکی. نمودار جریان دارد، فرمول دارد. حتی تغذیه موضوعش برایشان فرمول دارد. همهٔ این‌ها فرمول دارند. می‌گفت تنها جایی که نتوانستند فرموله کنند، انقلاب اسلامی است. انقلاب اسلامی را نتوانستند. اصلاً نمی‌دانند این چه پدیده‌ای است که ناگهان یک هشتادساله رهبرش می‌شود و جوان‌ها کل زیر علمش می‌روند، بعد ناگهان واکنش‌های عجیب‌وغریب نشان می‌دهد.

نه انقلاب‌ها را؛ انقلاب‌ها را هم فرموله کرده‌اند. در کتاب‌های خودشان نگاه کنید: همه چیز فرمول دارد. دیکتاتوری‌ها این‌گونه‌اند؛ مردم‌سالاری‌ها این مدل‌اند؛ انواع مختلفی دارند و همه معلوم است چیست. این چیزی که معلوم نیست چیست، انقلاب اسلامی است. هرچه می‌روند مؤلفه‌هایش را بکاوند، چون در دو بُعد می‌چرخند، مؤلفهٔ سوم را متوجه نمی‌شوند. مؤلفهٔ سوم و تأکید بر مؤلفهٔ سوم، رمز اصلی است.

از مردن نمی‌ترسیم؛ یکی از دو خوبی

مایهٔ جدی دارد. همه از مردن می‌ترسند؛ ما از مردن نمی‌ترسیم. چه عجیب. در دنیا همه دوست دارند نمیرند؛ ما دوست داریم بمیریم. مرگی تاجرمآبانه. این فضا را باید دید. فرماندهان ما ضمن اینکه دارند کار می‌کنند، نگران‌اند نکند تمام شود و ما شهید نشده باشیم. این مدل را دنیا در این هشتاد سال ندیده است.

این حرفی است که آن‌قدر تکرار شده که گمان می‌رود دیگر مهم نیست. قرآن می‌گوید:

«فَلْيُقَٰتِلْ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ ٱلَّذِينَ يَشْرُونَ ٱلْحَيَوٰةَ ٱلدُّنْيَا بِٱلْءَاخِرَةِ ۚ وَمَن يُقَٰتِلْ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًۭا» (نساء/۷۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس باید در راه خدا بجنگند کسانی که زندگی دنیا را به آخرت می‌فروشند؛ و هر که در راه خدا بجنگد، کشته شود یا پیروز گردد، به‌زودی پاداشی بزرگ به او می‌دهیم.

حرف بزرگی است. چه کسی می‌رود مقاتله در راه خدا؟ کسی که دنیا را فروخته باشد؛ این هشتاد سال را به زندگی ابد فروخته باشد. این می‌تواند برود. این می‌رود مبارزه می‌کند. مبارزه‌اش چیست؟ کشته شود یا پیروز گردد؛ چه فرقی می‌کند برای این؟ می‌رود که بزند؛ منتها تا تهش شهید می‌شود دیگر. شما دربارهٔ ما چه فکر می‌کنید؟ دو چیز است و هر دو برای ما خوب است. می‌جنگیم؛ سازش نمی‌پذیریم. می‌جنگیم یا پیروز می‌شویم یا شهید می‌شویم؛ و کار خود را انجام می‌دهیم.

«قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَآ إِلَّآ إِحْدَى ٱلْحُسْنَيَيْنِ ۖ وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَن يُصِيبَكُمُ ٱللَّهُ بِعَذَابٍۢ مِّنْ عِندِهِۦٓ أَوْ بِأَيْدِينَا ۖ فَتَرَبَّصُوٓا۟ إِنَّا مَعَكُم مُّتَرَبِّصُونَ» (توبه/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو آیا جز یکی از دو نیکی را برای ما انتظار می‌برید؟ و ما برای شما انتظار می‌بریم که خدا عذابی از نزد خود یا به دست ما به شما برساند. پس انتظار ببرید؛ ما نیز با شما منتظریم.

ما برای شما انتظار چه می‌کشیم؟ یا عذاب می‌شوید به دست ما، یا به دست خدا. حالا شما انتظار بکشید؛ ما هم می‌بینیم چه می‌شود. این بسیار مهم است.

تا اهل کتاب نفهمند؛ معادلهٔ پیش‌بینی‌ناپذیر

آخر سورهٔ حدید عبارتی دارد که مترجمان نوعاً اشتباه ترجمه کرده‌اند. ترجمه‌شان اشتباه است، به این دلیل که فرهنگ پیش‌بینی‌ناپذیری را متوجه نشده‌اند. آیه معروف است:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَءَامِنُوا۟ بِرَسُولِهِۦ يُؤْتِكُمْ كِفْلَيْنِ مِن رَّحْمَتِهِۦ وَيَجْعَل لَّكُمْ نُورًۭا تَمْشُونَ بِهِۦ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ۚ وَٱللَّهُ غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ» (حدید/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از خدا پروا کنید و به پیامبرش ایمان آورید تا دو بهره از رحمت خویش به شما بدهد و برایتان نوری قرار دهد که با آن راه روید و شما را بیامرزد؛ و خدا آمرزندهٔ مهربان است.

بیایید در میدان؛ خدا دو سهم از رحمت می‌دهد: سهم رحمت دنیا و سهم آخرت. تا اینجا. برایتان نورانیتی قرار می‌دهد که حرکت می‌کنید؛ و می‌آمرزد. این‌گونه می‌آیید در صحنه و نتیجه می‌گیرید، دنیوی و آخرتی. تا چه؟

«لِّئَلَّا يَعْلَمَ أَهْلُ ٱلْكِتَٰبِ أَلَّا يَقْدِرُونَ عَلَىٰ شَىْءٍۢ مِّن فَضْلِ ٱللَّهِ ۙ وَأَنَّ ٱلْفَضْلَ بِيَدِ ٱللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ ۚ وَٱللَّهُ ذُو ٱلْفَضْلِ ٱلْعَظِيمِ» (حدید/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا اهل کتاب ندانند که به چیزی از فضل خدا دست نمی‌یابند، و اینکه فضل به دست خداست؛ به هر که بخواهد می‌دهد؛ و خدا دارای فضل بزرگ است.

برای اینکه اهل کتاب نفهمند؛ نه اینکه تا اهل کتاب بفهمند. معادله‌ای است که باعث می‌شود اهل کتاب دیگر نتواند بفهمد. اصلاً نمی‌داند شما روی چه معادله‌ای حرکت می‌کنید. نمی‌تواند این را بفهمد. مترجمان گفته‌اند «تا اهل کتاب بفهمند»؛ حال آنکه معنا «تا اهل کتاب نفهمند» است. استاد به یاد دارد یکی درست ترجمه کرده بود؛ ترجمه‌ای به زبان دیگر هم دیده که درست ترجمه کرده؛ اما نامش از یاد رفته است. یعنی تا دشمن کاری بکند، باید کاری با دشمن کرد که نتواند تو را تحلیل کند. از تحلیل دشمن خارج شده‌ای.

شهید از گردونه بیرون نمی‌رود؛ مدبّرات امر

فرض کنید کسی شهید می‌شود؛ می‌رود جزو مدبّرات امر قرار می‌گیرد. چیز عجیبی است. می‌رود جزو مدبّرات امری که در این عالم تأثیر می‌گذارد. از بین که نمی‌رود. مانند فرشتگان می‌شود. قرآن هم این‌گونه می‌گوید؛ مفصل است که شبیه مَلَک می‌شود. لذا تأثیر می‌گذارد؛ جزو سلسله‌مراتب تأثیر می‌شود. این‌گونه نیست که از گردونهٔ رقابت‌ها خارج شود. می‌رود از ناحیه‌ای بالاتر اقدامش را انجام می‌دهد. همین حالت تحلیل‌ناپذیری ماست.

لذا هرچه به بُعد سوم خودمان توجه کنیم، خیلی مهم است: بحث آخرت، آخرت‌گرایی، جریان حق و باطل، مبارزهٔ حق با باطل. این‌ها ادبیات منحصر به فرد ماست که برای ما تاب‌آوری درست می‌کند. هرچه معنویت، هیئت، آخرت — می‌بینید طرف عاشقانه می‌رود که شهید شود. مبارزه می‌کند و دوست دارد شهید شود. امام شهید ما گریه می‌کند که کاش من شهید شوم. خون شهید رمز پایداری می‌شود.

اگر روی عناصر دوبعدی تأکید می‌کنیم، حواسمان به این بُعد سوم باشد. همین است که ما را متمایز کرده: زیر این‌همه فشار اقتصادی و فشارهای دیگر، این ملت باز بیرون می‌آید و فریاد می‌زند. یعنی آرمانی را دارد جلو می‌برد. همین وجود آرمان‌ها — و آرمان را هرچه ضعیف کنید، اتفاقاً بُعد سوم را پایین آورده‌اید. طرف دارد مبارزه می‌کند برای اینکه حق در عالم گسترده شود؛ مهدویت؛ ما مقدمهٔ جریان مهدویت باشیم. این همان بُعد سومی است که قابل تأکید است.

مابازای نهادی؛ وگرنه توصیهٔ اخلاقی می‌ماند

و اما چند تا از این بُعدهای پایین‌تر. واقعاً از جماعت اندیشه‌ورز توقع هست که مابازای نهادی این حرف‌ها را هم دنبال کنند. چون حرف اگر همین‌طور روی هوا زده شود، به‌عنوان معارف، وقتی بخواهد به زمین واقع بچسبد اگر مابازای نهادی نداشته باشد، بیشتر توصیهٔ اخلاقی از آب درمی‌آید. توقع این است که اندیشه‌ورزان دورهٔ پساجنگ را به لحاظ همهٔ ابعادش تعریف جدید کنند. اگر تعریف نکنیم، می‌رویم خیابان شعار می‌دهیم؛ اما اندیشمندان باید بنشینند این را تعریف کنند.

این انقلاب اگر از انقلاب پنجاه‌وهفت بالاتر نباشد، پایین‌تر نیست. در انقلاب پنجاه‌وهفت همه انقلاب کردند. اتفاق که افتاد و پیروزی که حاصل شد، حوزه چه کرد؟ تقریباً هیچ. درس‌ها همان درس‌ها، استادان همان استادان، متون همان متون، مباحث همان مباحث. انگار هیچ اتفاقی در این کشور نیفتاده. باز همان مکاسب، همان رسائل، همان کفایه. حالا برای چیز جدید خود را آماده کرده‌ایم؟ خیر. آرایش جدیدی به خود گرفته‌ایم؟ نه.

دانشگاه چه کرد؟ دو سال موقت تعطیلش کردند؛ بعد دیدند مرد این میدان نیستند، ولش کردند. پس از این، دانشجو می‌رود سر کدام کلاس؟ با کدام استاد؟ با کدام متن؟ اگر همان درس است، همان استاد است، همان متن است، همان کنش است، همان خوابگاه است — اگر همین است، باز مابازای روی زمینی را پیدا نکرده‌ایم.

جسم تاب‌آور: محکم، انعطاف‌پذیر، بی‌ترک

یکی از اموری که همیشه در خود بحث تاب‌آوری هست، تاب‌آوری عمرانی است. اول عمرانیش را بگوییم، بعد تطبیق دهیم. جسمی سخت است، انعطاف‌پذیر، که ترک نداشته باشد. نه جسم سخت مثل فولاد؛ این‌گونه نیست. نه جسم شلی که انعطافش مثل ژله است یا مثل موم. این‌گونه هم نیست. ترک هم نباید داشته باشد؛ وگرنه در نقطهٔ ترک تنش بالا می‌رود و می‌شکند.

یک سری لاستیک دیده‌اید، پلاستیک‌های فشرده، گاهی برای ضربه‌گیر می‌گذارند. جنسش همین است: هم محکم است هم انعطاف‌پذیر. باید انعطاف‌پذیر باشد و ترک نداشته باشد؛ وگرنه ترک که ایجاد شود تنش می‌آورد و از بین می‌رود. همهٔ این‌ها قابل تطبیق است.

همین تاب‌آوری که در عمران و فیزیک است، اکنون حتی آسفالت‌ها را این‌گونه می‌خواهند درست کنند که در ترمز و گرما خود را بازیابی کند. نوعی سازگاری در آن هست؛ نوعی انتخاب‌پذیری که می‌تواند خود را به حالت پیشین برگرداند.

شکاف طبقاتی؛ عدالت نه آزادی اقتصادی

موضوع شکاف — آن ترک — شکاف اقتصادی است که همه جای دنیا می‌بینید تاب‌آوری را پایین می‌آورد. موضوع عدالت: عدالت اقتصادی، عدالت آموزشی، عدالت پزشکی. وقتی شکاف طبقاتی می‌گویید، اتفاقاً تاب‌آوری پایین می‌آید. کاملاً واضح است. اگر عده‌ای محله‌های اعیانی بسازند و عده‌ای در سطل زباله چیزی جمع کنند، تاب‌آوری پایین می‌آید. لذا اقتصادی که در آن عدالت جدی‌تر شود — نه آزادی؛ آزادی اقتصادی. این دو روش است. نمی‌خواهیم بگوییم از این روش کلاً سوسیالیست و مارکسیست شویم. اما موضوع عدالت، اولین آیه‌ای است که در سرِ تیتر قانون اساسی ماست: تا مردم به قسط برخیزند. مهم‌ترین وصف حضرت مهدی عجل‌الله‌فرجه عدلِ مشهور است. کلاً چه می‌خواهند بکنند؟ می‌خواهند عدل مشهور باشد.

«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِٱلْبَيِّنَٰتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْمِيزَانَ لِيَقُومَ ٱلنَّاسُ بِٱلْقِسْطِ ۖ وَأَنزَلْنَا ٱلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌۭ شَدِيدٌۭ وَمَنَٰفِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥ وَرُسُلَهُۥ بِٱلْغَيْبِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ قَوِىٌّ عَزِيزٌۭ» (حدید/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی پیامبران خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم به قسط برخیزند؛ و آهن را فرو فرستادیم که در آن نیرویی سخت و سودهایی برای مردم است، و تا خدا معلوم کند چه کسی او و پیامبرانش را در نهان یاری می‌کند. خدا نیرومند شکست‌ناپذیر است.

با این اوضاع اقتصادی که در آن شکاف اقتصادی هست، ممکن است همه به لحاظ اقتصادی پایین باشند یا متوسط باشند؛ این‌طور نیست که همه بالا باشند. البته اگر استفاده از دنیاشان بالا باشد، خودش تاب‌آوری را پایین می‌آورد. این یکی از عناصر تاب‌آوری است. اگر روزه و انفاق و این‌ها را در آیات جنگ می‌بینید، چون می‌خواهد انعطاف‌پذیری را مانور بدهد؛ مانورهای انعطاف‌پذیری می‌خواهد که طرف کمتر از دنیا استفادهٔ قارونی کند. آن‌قدر توصیه هست که از دنیا قارونی استفاده نکنید؛ چون این تاب‌آوری را پایین می‌آورد.

از دوستان در آمریکا می‌گویند بدبخت شده‌ایم. چرا؟ چون بنزین سی درصد رفته بالا. می‌گوید زمین‌گیر شدیم. برای ما اصلاً خنده‌دار است. آن‌قدر مانورهای سنگین داشته‌ایم که وجود مانور خودش حرف است. ثبات همیشه؛ آن ملتی که می‌خواهد بجنگد باید مانور داشته باشد. نمی‌گوییم بی‌کفایتی را جای مانورها بگذاریم. اما خود وجود مانورهایی در نظامی که می‌خواهد بجنگد و در رزم باشد، برایش مهم است.

شکاف طبقاتی: اگر اقتصاد همان باشد که باز می‌شود دانشکدهٔ اقتصاد شریف، اگر همین باشد باز همین می‌شود. یعنی دوره‌ای انقلاب می‌کنیم، به دستاوردی می‌رسیم، آخرش اقتصاد می‌شود همان که در شریف درس می‌دهند. مبنای آن شکاف طبقاتی است؛ شکاف طبقاتی را آزاد می‌داند؛ کنترل بازار را غیرمجاز می‌داند. اگر این باشد، همین موضوع است. ما اکنون نان آن بُعد سوم را خیلی وقت‌ها داریم می‌خوریم. بُعد سوم را داریم. لذا وجود هرگونه شکافی — شکاف‌های مذهبی و گسل‌های مذهبی را فشار دادن — تاب‌آوری را پایین می‌آورد.

نفاق به‌مثابهٔ ویبراسیون؛ وحدت روی محور

حتی پدیدهٔ نفاق — بر اساس همان توضیحی که گذشت — پدیده‌ای است مثل ویبراسیون: برای اینکه تاب‌آوری بالا برود. یعنی حباب را خارج کند تا تاب‌آوری برود بالا. اتفاقاً برای این است؛ نه اینکه بخواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. لذا آن عنصر وحدت:

«وَأَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَا تَنَٰزَعُوا۟ فَتَفْشَلُوا۟ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ ۖ وَٱصْبِرُوٓا۟ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلصَّٰبِرِينَ» (انفال/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید و نزاع نکنید که سست شوید و بادتان برود؛ و صبر کنید که خدا با صابران است.

پیش از «نزاع نکنید» اطاعت خدا و رسول است. یعنی روی آن محور شروع کنید و با همدیگر نزاع نکنید. پس نزاع و شکاف یکی از این عناصر است.

واحدهای خرد: تسبیح، برق، بقالی، هیئت

یکی از عناصر مهم تاب‌آوری وجود واحدهای کوچک است. واحدهای کوچک محلی تاب‌آوری را به‌شدت بالا می‌آورند؛ و باید در این دوره بر آن تأکید کرد.

تسبیح را دیده‌اید چرا انطباقش با همهٔ حالت زیاد است؟ این‌گونه می‌کنید هست؛ باز که بیاورید می‌گویید تسبیح است؛ در جیبتان می‌گذارید تسبیح است. چون تقسیم شده به واحدهای کوچک. چون تقسیم به واحدهای کوچک شده، انعطافش می‌رود بالا. ضمن اینکه هویت خود را حفظ می‌کند، انعطافش می‌رود بالا.

اکنون در برق چرا انعطافمان بالاست؟ در شبکهٔ توزیع چرا تاب‌آوری‌مان بالاست؟ چون به واحدهای خرد تقسیم شده. اگر سه نیروگاه داشتید در این کشور پهناور، یکی‌شان که می‌زد یک‌سوم برق می‌رفت. چرا این اتفاق نمی‌افتد؟ نمی‌گوییم لزوماً عقلی پشت سر قضیه بوده؛ ولی اگر هم عقلی بوده، دمشان گرم که این را تقسیم کردند به واحدهای کوچک.

در توزیع‌های مویرگی همین‌گونه است. در کشورهای اروپایی و آمریکایی بقالی و سبزی‌فروشی محلی ندارند؛ فروشگاه‌هایی بزرگ دارند مثل شهروند ما؛ مایحتاج را از آنجا می‌خرید. اینکه شبکهٔ محلی توزیع مویرگی دارید باعث شده مردم به فروشگاه‌های بزرگ هجوم نبرند. می‌رود در مغازهٔ محل، می‌بیند جنس هست، شیر هست، دستمال کاغذی هست. این‌ها چیزهای مهمی است.

لذا وجود نظام تشکل‌های مردمی و محلی خرد در محلات، حول مساجد و جاهایی که معنادار است، و خرد و کوچک، هیئت‌های کوچک. آن هیئت بزرگ مثل مساجد جامع می‌ماند؛ آن خوب است. اما گاهی هیئتی که هیئت‌های خرد را به حاشیه ببرد — هیئت ده‌هزارنفره — آن تاب‌آوری نیست. تاب‌آوری مال هیئت‌های صد نفره است، مال هیئت‌های پنجاه نفره، مال رفاقت‌های دونفره، مال کوه‌رفتن‌ها. نظام تشکل‌های مردمی. این نظام در قرآن تحت عنوان «عشیره‌» از آن یاد شده: نظام هسته‌های کوچک مثل خانواده. لذا اگر تاب‌آوری بخواهد بالا برود باید به هسته‌های خیلی کوچک تبدیل شود تا این هسته‌ها در کنار همدیگر کار بزرگ را جلو ببرند. مانند الگوهای تکرارشوندهٔ خرد؛ مدل برخال همین است.

صبر، مصابره، مرابطه

نکتهٔ بعد — تا بیش از این وقت گرفته نشود — بحث استقامت است. شکاف گفته شد؛ ریز شدن گفته شد؛ مطلب خود صبر و استقامت است. استقامت کردن و صبر کردن و در مانورهای صبر و استقامت شرکت کردن: گاهی کمتر خوابیدن، کمتر خوردن، تحمل کردن؛ و بعد ارتباط با همدیگر. یکی از چیزهایی که در تاب‌آوری می‌گویند همین است: کسانی که رفیق ندارند تاب‌آوری‌شان پایین می‌آید؛ در جمعی دقیقاً خود را پیدا نمی‌کنند. آیهٔ پایانی سورهٔ مبارکهٔ آل‌عمران این را مفصل توضیح می‌دهد:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱصْبِرُوا۟ وَصَابِرُوا۟ وَرَابِطُوا۟ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (آل‌عمران/۲۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، صبر کنید و یکدیگر را به صبر وادارید و مرابطه کنید و از خدا پروا دارید؛ باشد که رستگار شوید.

هم عنصر صبر را می‌گوید، هم عنصر مصابره را: هی به همدیگر تکیه دادن. این عنصر تاب‌آوری را بالا می‌برد. ان‌شاءالله اندیشمندان برای آیندهٔ پساجنگ تعریف‌های جدید بدهند؛ وگرنه این لباس دیگر لباسی نیست که به تن ملت مبعوث‌شده برود. اگر برود، همهٔ زشتی‌های او بیرون می‌زند. بچه بزرگ شده است.

ملت مبعوث را به خانه نفرستید

حتی دیگر نمی‌شود گفت همان کاری که در جنگ کردند. آن‌هایی که سنشان اندازهٔ استاد است به یاد دارند، و بزرگ‌ترها. پس از جنگ گفتند: کیش کیش، جا جا؛ همه بروید خانه‌هایتان، تمام شد. حتی نهادهای انقلابی مثل جهاد سازندگی تعطیل شد؛ کمیتهٔ امداد سازمانی شد؛ حساب صد امام جور دیگری شد. نهادهای انقلابی سازمان شد. بعد به همه گفتند تشریف ببرید خانه‌هایتان، تمام شد. این ملت دیگر نباید به خانه‌ها برود.

صداوسیما چگونه می‌شود؟ ممکن است با ادبیاتی ببرندش. مقصود این نیست که همین‌طور بروند میدان انقلاب دور هم شعار بدهند. مقصود این است که نسبت به صداوسیما بگویند هر جوری که آن پخش می‌کند، نه؛ این‌گونه نیست. خود باید تولیدات بدهد. اصلاً به صداوسیما فشار بیاورد که دو شبکه بگذار برای مردم. چند شبکه هست که روایت عمومی حاکمیت را می‌کند؛ اشکالی هم ندارد. اما چند شبکه بگذار برای مردم. مردم دقیقاً این وسط مهم‌اند. اکنون هم دعوا با صداوسیما همین است که همه را نکن روایت عمومی حاکمیت؛ همهٔ شبکه‌ها روایت عمومی حاکمیت. از همین‌جاست که مخاطبش پایین می‌آید و مرجعیتش از بین می‌رود.

باید سردر دانشگاه تهران جایی باشد. فرض کنید سیاست خارجه، بحث‌های مهمش، سر در دانشگاه تهران انجام شود. مردم می‌آیند، نخبگان می‌آیند حرف می‌زنند. آنجا دیگر فضای پرچم تکان دادن نیست. می‌آیند حرف بزنند؛ سیاست خارجی چه باشد، جواب بدهند. لزوماً هم نباید برد به عمقِ محرمانه. مردم مگر مبعوث نشدند؟

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.