یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه؛ دو محور بحث
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
این جلسه را با عهدی بر ارواح تکریمشدهٔ شهدا، روح مطهر امامان گذشته، روح پدر و مادر، معلمان و اساتید، و امام شهیدمان، با فاتحه آغاز میکنیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
امروز دو بحث مطرح میشود. بحث اصلی، مبناییترین تمایزِ سیاست خارجی در قرآن است؛ تمایزی که این سیاست را از همهٔ الگوهای متعارف سیاست خارجی جدا میکند و ریشهٔ بسیاری از سوءتفاهمهای امروز را روشن میسازد. در ربع پایانی نیز به «چلهٔ کلیمی» میپردازیم؛ بحثی که در جبههٔ جهاد اکبر جایگاه دارد و نباید آن را حاشیه شمرد. کسی که میخواهد جهاد اصغر را درست انجام دهد، باید در میدان جهاد اکبر نیز حاضر و آگاه باشد. اتفاقاً بهخاطر همین پیوند است که منشأ و ریشهٔ کار ما را مبارزهٔ حق و باطل میدانیم؛ و همین ریشه است که قواعد سیاست خارجی قرآنی را شکل میدهد و آن را از سیاست خارجیِ عرفیِ کشورها متمایز میکند.
این تمایز را نباید شعار گرفت. اگر کسی بپندارد سیاست خارجیِ قرآنی همان دیپلماسیِ رایج است با روکش آیات، از همان ابتدا مسیر را گم کرده است. قرآن مسئول توضیحِ مبارزهٔ صنفی و رقابتِ قدرتهای دنیوی نیست؛ مسئول تبیینِ صحنهای است که در آن حق و باطل به جان هم میافتند تا حق احقاق و باطل ابطال شود. از همینجاست که بعضی ارکانِ سیاست خارجیِ عرفی ــ از جمله مذاکره بهعنوان راهبردِ دائمی ــ در این منطق جا نمیگیرند. نه از سرِ تندرویِ بیضابطه، بلکه از سرِ مبنا.
تمایز سیاست خارجی قرآن: مبارزهٔ حق و باطل
در قرآن، سیاست خارجی بر محور مبارزهٔ حق و باطل بنا شده است. این مبنا با بسیاری از قواعدی که در روابط بینالمللِ عرفی میشناسیم یکی نیست و از همانجا مسیر جدا میشود. از جمله، چیزی به نام «مذاکره» بهعنوان پلتفرمِ پایدارِ حلّ نبرد حق و باطل، در منطق قرآن دیده نمیشود. قرآن از پارامترهای دیگری وام میگیرد و بهره میبرد؛ پارامترهایی که اگر مبارزه را مبارزهٔ حق و باطل ندانیم و آن را به مبارزهٔ صنفی یا رقابت کشورها با یکدیگر فروکاهیم، اصلاً مسئولیتی برای توضیح آنها بر عهدهٔ قرآن نیست. قرآن نیامده قواعد جنگ صنفی یا رقابت قدرتهای دنیوی را شرح دهد؛ آمده صحنه را صحنهٔ حق و باطل کند. اگر این را نفهمیم، مدام از قرآن انتظارِ آییننامهٔ سازمان ملل داریم؛ و وقتی نمییابیم یا آیات را تقطیع میکنیم تا شبیه آییننامه شود، یا قرآن را کنار میگذاریم. راه درست این است که انتظار را عوض کنیم: از قرآن، منطقِ حق و باطل بخواهیم؛ و سیاست خارجی را با همان منطق بازخوانی کنیم. این بازخوانی کارِ یک جلسه نیست؛ اما جهتگیریاش را باید از همینجا درست گذاشت: هرگاه آیهای را برای توجیهِ پلتفرمِ مذاکرهٔ تسلیممحور کشیدیم، یا ساختاری را التقاطی سر هم کردیم و نامِ اسلامی بر آن نهادیم، از همان منطق عدول کردهایم. بازگشت به مبنا، بازگشت به همین هشدار است.
همین را امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهجالبلاغه یادآور میشوند: اگر خدا را از معادلات حذف کنید، دیگر فقط جنگ خودتان میماند؛ جنگ شمشیر و زور بازو. آنگاه دیگر حسابِ جبرئیل و میکائیل و انصارِ الهی را کنار بگذارید.
«وَإِنْ لَجَأْتُمْ إِلَى غَيْرِهِ حَارَبَكُمْ أَهْلُ الْكُفْرِ وَالشِّرْكِ ثُمَّ لَا جَبْرَائِيلُ وَلَا مِيكَائِيلُ وَلَا أَنْصَارٌ يَنْصُرُونَكُمْ إِلَّا الْمُقَارَعَةَ بِالسَّيْفِ» (نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر به غیر او پناه ببرید، اهل کفر و شرک با شما میجنگند؛ آنگاه نه جبرئیل و نه میکائیل و نه یارانی شما را یاری میکنند، جز زورآزمایی با شمشیر.
معنا روشن است: وقتی خدا از صحنه بیرون باشد، دیگر وعدهٔ نصرت، کمک فرشتگان و آن حسابوکتابهای ایمانی را کنار بگذارید. هرکس بیشتر شمشیر دارد و بیشتر میزند، پیش میرود. روی هیکل ورزشکاری حساب کنید، نه روی وعدههای الهی. آن مبارزه، مبارزهٔ دیگری است؛ مبارزهٔ قدرت صرف، نه مبارزهٔ حق و باطل که خدا در آن نقش دارد. همینجا باید این نکته را سرِ ضرب گفت تا بعداً با شبههها قاطی نشود.
اگر این مبنا فهمیده نشود، هر آتشبسی را «حدیبیه» مینامیم و هر گفتوگوی تلخی را «قول لین». حال آنکه حدیبیه در اوج قدرتِ هجومی و پس از خطای دیگران رخ داده و فتح مبین نام گرفته؛ و قول لینِ موسی، ادایِ حقیقتِ سخت با زبانِ نرم بوده نه چانهزنی بر سرِ سهم. اشتباهِ مقوله، سیاست را از ریشه کج میکند. امیرالمؤمنین هشدار دادهاند: به غیر او پناه ببرید، آنگاه فقط مقارعه با سیف میماند. این هشدار برای روزِ بینصرتی است؛ برای روزی که خدا را از معادله حذف کردهایم و بعد از جبرئیل انتظار داریم. سیاست خارجیِ بدون خدا، همان سیاستِ هیکل ورزشکاری است؛ هرچند واژگانِ دینی روی آن پاشیده باشیم.
شبههٔ مذاکرهٔ موسی و فرعون؛ قول لین در دخان و طه
بعضی میگویند در قرآن مذاکره داریم: مذاکرهٔ فرعون و موسی، مذاکرهٔ آتشبس حدیبیه. هر گردی گردو نیست. باید متن را آورد و دید آنچه «قول لین» خوانده شده، دقیقاً چه بوده است. ما واقعاً به روایتهای الهیِ این صحنه سخت نیازمندیم.
صفحهٔ چهارصد و نود و شش؛ سورهٔ دخان و نیز سورهٔ طه. خدا به موسی و هارون میفرماید با فرعون به نرمی سخن بگویید؛ باشد که پند گیرد یا بترسد:
«فَقُولَا لَهُۥ قَوْلًا لَّيِّنًا لَّعَلَّهُۥ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَىٰ» (طه/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس با او سخنی نرم بگویید؛ باشد که او پند گیرد یا بترسد.
و کلِ آن مذاکرهٔ بهاصطلاح نرم، در دخان چنین است. رسول کریم آمد و همهٔ «نرمی»اش این بود:
«وَلَقَدْ فَتَنَّا قَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَوْنَ وَجَآءَهُمْ رَسُولٌ كَرِيمٌ أَنْ أَدُّوٓا۟ إِلَىَّ عِبَادَ ٱللَّهِ ۖ إِنِّى لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ وَأَن لَّا تَعْلُوا۟ عَلَى ٱللَّهِ ۖ إِنِّىٓ ءَاتِيكُم بِسُلْطَٰنٍ مُّبِينٍ وَإِنِّى عُذْتُ بِرَبِّى وَرَبِّكُمْ أَن تَرْجُمُونِ» (دخان/۱۷–۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی پیش از آنان قوم فرعون را آزمودیم و پیامبری بزرگوار نزدشان آمد؛ که بندگان خدا را به من بسپارید، من برای شما پیامبری امینم؛ و بر خدا برتریجویی نکنید، من با برهانی آشکار نزد شما آمدهام؛ و به پروردگار خود و پروردگارتان پناه میبرم از اینکه سنگسارم کنید.
این «قول لین» است: بندگان خدا سهم تو نیست؛ حق تو نیست؛ آنها را رد کن بیایند؛ گندگی نکن؛ من با سلطان مبین آمدهام؛ و به پروردگار پناه میبرم. اگر میخواستند محکمتر برخورد کنند، چه میشد؟ این کل مذاکرهٔ موسی با فرعون است؛ نه میزِ چانهزنیِ عرفیِ دیپلماسی امروز که دو طرف امتیاز میدهند و میگیرند.
مذاکرهٔ ابراهیم با نمرود نیز از همین سنخ است و بسیار عبرتآموز. ابراهیم چنان جدی میگوید که میزنم، میشکنم، از بین میبرم، که طرف مقابل میپرسد: اینها را بهراستی میگویی یا از سرِ سرزنش و بازی؟
«قَالُوٓا۟ أَجِئْتَنَا بِٱلْحَقِّ أَمْ أَنتَ مِنَ ٱللَّٰعِبِينَ» (انبیاء/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: آیا حق را برای ما آوردهای یا از بازیگران هستی؟
از منظر جبههٔ باطل این لاف و شوخی مینماید؛ از منظر جبههٔ حق لاف نیست. ابراهیم میزند و میشکند و درخواست را میپذیرد و ترسی ندارد. خدا همین را سند رشد ابراهیم در سن شانزدهسالگی قرار میدهد. منطق جبههٔ حق باید به منطق خودش بخورد، نه به منطق دیگران. اگر بخواهی با منطقِ طرفِ مقابل خودت را ثابت کنی، از همان ابتدا باختهای.
خطرِ حقپنداریِ معادلات دنیوی
مشکل جریان حق و باطل این است که هر جا معادلات دنیویِ ذهن ما پر باشد، همان را «حق» مینامیم؛ و هر جا نباشد، حق نمیدانیم. حتی ممکن است همان دستور را هم انجام دهیم، اما با ذهنیتی که خودمان فهمیدهایم؛ نه از سرِ «مخلصین له الدین». نمیگوییم این مبارزه را انجام میدهیم و اگر جبهه جبههٔ حق و باطل باشد، خدا یاری میکند؛ حتماً یاری میکند. در آن صحنه مردم صد در صد ایستادهاند و طرف مقابل نیز صد در صد؛ همه ظرفیتشان را گذاشتهاند. آنجا مطالبه از جانب خداست؛ به عبارتی خدا باید از آبروی خود دفاع کند.
ما اما بسیار وقتها نمیگذاریم صحنه تیز و حاد و ابراهیمی و موسوی شود، چون جریان را جریانِ حقِ مطلق نمیدانیم؛ فکر نمیکنیم ما جریان حقیم. خاصیت جریان حق این است که وقتی به نقاط تیز نزدیک میشود، تیزتر میشود و وعدهها نیز همینگونه؛ هرچه به سرِ جنگ نزدیکتر، همهچیز برندهتر و حادتر. مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز؛ ولی قواعد صحنه همین است و باید شناخته شود.
این نکته را باید به خودمان برگردانیم. گاه عمل میکنیم اما با ذهنی که هنوز معادلات دنیا را «حق» نامیده است. گاه دستور را اجرا میکنیم اما مخلصین له الدین نیستیم. گاه میترسیم صحنه ابراهیمی شود چون هزینهاش را با ترازوی عرفی میسنجیم. قرآن اما طراحیاش این است که حق و باطل را جدا کند و به جان هم بیندازد؛ و کسانی که میخواهند این طراحی را بهتعویق بیندازند، چه مخلّف باشند چه معوّق، در منطق قرآن ستایش نمیشوند.
عملیات هلیبرن و نصرتِ نادیدنی
همین قضیهٔ هلیبرنی که در عمق ایران، در اصفهان و اطراف آن انجام شد، اگر دقت شود میگویند «با کمک نیروهای فراجا». مگر کار نیروی انتظامی این است؟ اینجا اتفاق ویژهای افتاده: دشمن احساس کرده عملیاتش لو رفته؛ عملیاتی دقیق و حسابشده، اما با فضاحت صحنه را ترک کرده است. نه اینکه ما از پیش در کمین نشسته باشیم و همهٔ تار و پودش را گرفته باشیم. ربطِ مستقیمِ فراجا به طراحیِ آن صحنه روشن نیست؛ خندهٔ صحنه از همین است. اما جایی که تو صد ایستادهای و همهچیز را کنترل میکنی و یک جا از دستت در میرود و دشمن طراحی ویژه کرده، همانجاست که پشتیبانیِ الهی و مؤمنان فعال میشود:
«هُوَ ٱلَّذِىٓ أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِۦ وَبِٱلْمُؤْمِنِينَ» (انفال/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که تو را با یاری خود و با مؤمنان پشتیبانی کرد.
کسانی که سخت نگران بمب اتماند، باید بدانند آن بمب یا نمیزند یا اگر بخواهد بزند چیزی از نصرت الهی فعال میشود که تاکنون فعال نبوده. میگویند موشکهای آزمایشنشده را برای عملیاتهای بعدی نگه داشتهایم؛ خدا نیز ذخیرههایی برای عملیاتهای بعدی گذاشته است. این ذخیره را نباید از معادله حذف کرد.
وقتی طراحی دشمن دقیق است و تو همهٔ کنترلها را کردهای و یک جا از دستت در رفته، دقیقاً همانجا میدانِ نصرتِ نادیدنی است. نه اینکه تنبلی را به نصرت نسبت دهیم؛ بلکه آنجا که صدقِ ایستادن هست و با این حال رخنه افتاده، خدا با مؤمنان و با نصرِ خودش پشتیبانی میکند. کسانی که فقط از بمب میترسند و نصرت را از معادله حذف کردهاند، دستگاه محاسباتشان هنوز دستگاهِ قدرتِ صرف است؛ همان دستگاهی که نهجالبلاغه میگوید وقتی خدا حذف شود فقط شمشیر میماند.
سورهٔ فتح و آتشبس حدیبیه؛ تنها مذاکرهٔ یادشده
حتی سورهٔ فتح که به مذاکرات و آتشبس حدیبیه مشهور است، تابع همین قواعد است. صفحهٔ پانصد و چهارده را بیاورید. معنایش این است که هر جا بهسمت مذاکره رفتهاید، جایی در بحث ایراد پیدا میکند. ایراد لزوماً ایرادِ مذاکرهکنندگان ما نیست؛ ایرادِ خودِ این پلتفرم است. خدا در جنگ حق و باطل چنین پلتفرمی نگذاشته؛ این قفل است.
این پلتفرم یا مال صلح حدیبیه است که در قدرتِ مطلق انجام میشود: به لحاظ هجومی، پشت دیوارهای دشمن بیعت میکنند که کاخ را پایین بیاورند ــ تمثیل امروزینش پشت دیوار نیویورک و کاخ سفید ــ سپس بهدلیل خطای عدهای دیگر مذاکره میکنند. نکته همین است. اگر بتوانید مذاکرهای در قرآن نشان دهید غیر از این، نشان دهید؛ نداریم. تنها مذاکرهٔ یادشده، آتشبس حدیبیه است؛ آن هم وقتی از لاک دفاعی خارج شده و به لاک حمله وارد شدهاند؛ پشت دیوار مکه بیعت کردهاند که بزنند؛ بهدلیل خطای عدهای دیگر جنگ بهتعویق افتاده و مذاکره شده است. و آنقدر فتحش آشکار بوده که «فتح مبین» نامیده شده. صفحههای پانصد و سیزده و چهارده را باید با این عینک خواند؛ الطافِ مخفیِ خدا در کار است.
الطاف مخفی گاه در بهتعویق افتادنِ جنگ است تا لکهٔ ننگِ لگدمال کردنِ مؤمنانِ ناشناس پیش نیاید؛ گاه در تبدیلِ همان بهتعویق به فتح مبین است. خوانندهٔ سطحی میگوید «پس مذاکره خوب است»؛ خوانندهٔ مبنایی میگوید «این مذاکره در کدام نقطه از منحنیِ قدرت رخ داد و پس از کدام خطا، و چه نامی بر آن نهاده شد؟» بدون این پرسشها هر مصالحهای را حدیبیه نامیدن، تحریفِ سیره است نه تبعیت از سیره.
برای اینکه خدا جایی را غرق کند باید فرعونی بیافریند؛ این از سنن الهی است. نصاب فسق و فجور باید بالا رود تا غرق معنا پیدا کند.
فرعونِ عصر؛ بالا بردن نصاب فسق
کاری که امروز ترامپ کرده در کل تاریخ بشریت قفل بوده؛ کسی نکرده بود. سخن از پروندههای فرعی و حاشیهها نیست؛ سخن از خودِ عمل است. در فتوحات، پادشاه را یا زیرزیرکی میکشتند یا نمیکشتند و جایگاهش را مراعات میکردند؛ زندان، تبعید، یا شانه خالی کردن از مسئولیت. کشتن همزمانِ رهبر سیاسی و رهبر دینی یک کشور، با پررویی تمام و پذیرفتن مسئولیت، آیتمی قفلشده بود. او هر دو را با هم اجرا کرد.
بعضی مدام از تنگه میگویند و حواسشان نیست تنگه را باید نگه داشت؛ اما نکتهٔ جهانی این است: کاری کرد که قفل بود. قاضیهای ما گاهی حواسشان نیست چه عصایی خلق شده؛ وحشیای که باید سر جایش نشانده شود و خدا او را ذخیره نگه داشته است. قابلیت غرقِ آمریکا در دستِ چنین ظهوری است. نه اینکه دیگران فرشته بودند؛ اوباما و بایدن و دیگران نیز نبودند؛ اما این باید ظهور کند. فرعونی باید ظهور کند تا نصاب فسق را بالا ببرد؛ و این کار بیتقاص نخواهد ماند.
سنن الهی اینگونه است که برای غرق، فرعون ساخته میشود. نصاب باید بالا برود تا غرق معنا پیدا کند. ذخیره نگه داشتنِ چنین عنصری برای مأموریتِ بزرگتر، با منطقِ نصرتِ حق و باطل سازگار است؛ هرچند با منطقِ انتقامِ فوریِ عرفی سازگار نباشد. پیکِ شیطانی نیز در قرآن ارسال میشود؛ و ملتِ مبعوث و فرعونِ مبعوث هر دو در یک نقشه میگنجند تا جریان به نهایت برسد.
همان موقع گفته شد: کاش آن تیر میخورد. نه؛ خدا او را برای مأموریت بزرگتری نگه داشته؛ ذخیرهٔ خداست، پیک خداست. در قرآن نیز داریم که شیاطین را ارسال میکنیم؛ اینان پیکاند و باید مأموریت بزرگی در عالم انجام دهند. ملتی اینسو مبعوث شده و ترامپی آنسو؛ تا جریان حق و باطل به نهایت برسد. باید شاهد این مأموریت بزرگ بود.
روایت خوشبینانه و بدبینانه؛ دو مدل شاگرد امام
بعضی میگویند این مدل نسبت به فضای مذاکرات بدبینانه است. اصرار این است: بگذارید هم نگاه خوشبینانه صحنه را روایت کند هم نگاه بدبینانه؛ هر دو. بعضی پست تخصصشان از نیمه به عقب است؛ دفاع. بگذارید حرفشان را بزنند؛ حتی در تلویزیون. بعضی پست تخصصشان از دفاع بهسمت ضدحمله است. هر دو لازماند.
کتاب «همرزمان حسین» اثر حضرت آقا را باید خواند؛ محصول دههٔ منبر ایشان در تهران حوالی سال پنجاه و یک، وقتی حدود سی و دو سه سال داشتند؛ جوان انقلابی مشهدی، تند و پرشور. یکی از گفتارها «امامزادههای انقلابی» است؛ بیست سی صفحه که میتوان در یک ربع سریع خواند. ملخص کلام: امام با آنکه خود کارهای انقلابیِ آشکار به آن صورت نمیکردند و شبکهٔ وکالت و تقیه و کارهای زیرزمینی داشتند، دو مدل شاگرد داشتند. یک مدل به شدت انقلابی، بیباک و جسور؛ سخت مورد توجه و تأیید زیرپوستی امام؛ مانند زید بن علی علیهالسلام.
زید بن علی فرزند امام سجاد، شخصیتی فوقالعاده و عالم است. پیامبر فرموده بودند در نسل چهارم من زیدی میآید شبیه امام حسین. چون به دنیا آمد امام سجاد نامش را زید گذاشتند. زید قیام کاملاً شکستخوردهای میکند؛ از امام اجازه میگیرد و امام اجازه میدهد. امام نمیگذارد فضای قیام بخوابد و او را تأیید میکند؛ چنان که زراره و مؤمنالطاق به گمانشان میافتد: اگر کار درست این است، چرا خود امام نمیکند؟ نسبت به شهید فخ نیز همینگونه عمل میکنند. هر دو قیام شکستخورده است؛ اما انگار نمیخواهند فضای تندرویِ ضابطهمند بخوابد.
در برابر، کسانی بیقاعده عمل میکردند؛ مانند محمد نفس زکیه، یا زید النار برادر امام رضا که در بصره قیام کرد و کشت و سوزاند تا آنجا که گفتهاند دیگر با تو حرف نمیزنم. مأمون میخواست بکشدش و امام رضا شفاعت نکردند؛ فقط منتی بر گردن حضرت گذاشتند که زید دیگری را آزاد کردهایم. حضرت فرمودند: برادرم را با آن زید یکی مگیر؛ او عالم بود و پرچم را برای خودش بلند نکرده بود. محمد نفس زکیه نیز پدرش عبدالله میخواست از امام صادق پیمان بگیرد که او امام است؛ آدم بیربط به صحنه.
فرقِ تندرویِ ضابطهمند با تندرویِ بیقاعده همینجاست. امام فضای قیامِ زید و فخ را نمیخواباند؛ اما با زید النار که آتش به خرمن زده قطع رابطه میکند و شفاعتش را نزد مأمون نمیپذیرد. امروز نیز باید همین میزان را نگه داشت: تولیدِ روایتِ بدبینانه و تندِ ضابطهمند جایز و لازم است؛ بیضابطگی و خودامامپنداری جایز نیست. خوشبینِ محض که همه را خفه میکند نیز به همان اندازه خطرناک است که تندرویِ سامریگونه.
صحنه باید از دو طرف روایت شود: بدبین و خوشبین. زمین را دو گروه میتوانند روایت کنند نه یک گروه. به صدا و سیما نیز گفته شد: اگر از این ور میآیید آن ور را هم بیاورید؛ بگذارید تولید بدبینی هم بشود. همه را یکباره خفه نکنید که تصمیم گرفته شده و همه باید با خوشبینی تمام به صحنه نگاه کنند.
وحدتِ تحمیلیِ روایی، وحدت نیست؛ خفگی است. وحدتِ قرآنی بر اطاعت از رسول و ولیّ امر است، در حالی که روایتهای مختلفِ خوشبین و بدبین اجازهٔ طرح دارند. مردم پس از بعثتِ اخیر نشان دادند شعورشان بالا رفته؛ بصیرت میخواهند نه صرفاً شورِ بیتبیین. وظیفهٔ عالمان و مبلغان آشوب نیست؛ تبیینِ جدی است؛ و تبیینِ جدی گاه تلخ است و گاه امیدوارکننده؛ هر دو را باید تحمل کرد. ما پلتفرمی به نام مذاکره نداریم؛ به دلیل مبنایی نداریم، چون بحث حق و باطل است. سوزن با دکمه مذاکره نمیکنند. نه اینکه به مذاکرهکنندگان خوشبین نباشیم؛ به خودِ این پلتفرم خوشبین نیستیم.
این تمثیل را باید جدی گرفت. سوزن و دکمه در یک صفحهٔ خیاطی به کار میآیند اما مذاکره نمیکنند؛ کارکردشان با هم است نه گفتوگوی برابرِ منافع. حق و باطل نیز در منطق قرآن دو جریانِ قابلِ مصالحهٔ پایدار نیستند. میتوان آتشبسی موقت و مشروط در شرایطِ قدرت داشت؛ اما نمیتوان پلتفرمِ دائمیِ مذاکره را جای جهاد و صدق و نصرت گذاشت. خوشبینی به افرادِ مذاکرهکننده یک بحث است؛ خوشبینی به خودِ پلتفرم بحثی دیگر. دومی را قرآن تأیید نمیکند.
همین سید عاصم منیر که نمایندهٔ تامالاختیار آمریکاست؛ کیست که نداند؟ اگر ما میدانیم آنان نیز میدانند. نمایندهٔ پاکستان نیست؛ سالها پیش به آمریکا رفته و مأمور همین پروژهها در منطقه است. ناگهان نام پاکستان وسط میآید و میپرسی این وسط چه بود؟ میانجیِ خیر نیست؛ نمایندهٔ تامالاختیار آمریکا و با ارتباطات راهبردی با عربستان. از هر سمت که نگاه کنی باد میآید. چه اشکالی دارد عدهای تولید بدبینی و دلبستگی و تندروی کنند و عدهای خوشبین باشند و عدهای نگران؟ اینان در کنار هم. محور وحدت چیست؟ رهبر.
وقتی میانجی در واقع نمایندهٔ تامالاختیارِ دشمن و همپیمانِ راهبردیِ اوست، نامِ پاکستان یا هر عنوانِ سومِ دیگری واقعیت را عوض نمیکند. رصدگرِ بدبین این را میگوید؛ خوشبینِ مسئولیتپذیر نیز باید بشنود. وحدت این نیست که بدبین خاموش شود؛ وحدت این است که هر دو حولِ اطاعت از ولیّ امر بمانند و خط قرمزهای اعلامشده را فریاد کنند. قاعدهٔ دیگری اینسو قرآن نداریم:
«وَأَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَا تَنَٰزَعُوا۟ فَتَفْشَلُوا۟ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ» (انفال/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید و نزاع مکنید که سست شوید و بادتان برود.
در اطاعت از رسول میتوان نزاع نکرد. همانها که رسول گفته؛ همانگونه که رهبر گفته؛ فریاد بزنید تا کسی کار دیگری نکند. آن کلاههایی که یکبار سرِ برجام سرِ ملت رفت و حضرت آقا نمونهاش را لو دادند ــ ده سال گفتم تعلیق نکنید و تعلیق کردند و گفتند شد دیگر ــ بار دیگر سرِ ملت نرود. توییت خوب و بد و اطلاعرسانیها چیزهای مهمی است اما ردهٔ دوم است؛ ردهٔ اول این است که اساساً از مذاکرات نه نتیجه گرفتهایم نه میگیریم. به قول حضرت آقا شاهدش تجربه است. در همین مذاکرات هم نتیجه نگرفتیم. نتیجهٔ خوب آنجا بود که چیزی ندادیم؛ هرچند همان وقتِ اوت نیز تأثیراتی در تدارک دشمن دارد و همه میدانند.
تجربه را نباید با امیدِ شعاری پاک کرد. حضرت آقا بر تجربه تکیه میکنند؛ و تجربه میگوید از این پلتفرم نتیجه نگرفتهایم. اگر یکبار چیزی ندادیم و همان را دستاورد شمردیم، دستاوردِ منفیِ ندادن است نه دستاوردِ گرفتنِ امتیاز از دشمن. کلاه گشادِ تعلیقِ دهساله یکبار سرِ ملت رفت؛ تکرارش با هر روایتِ خوشبینانهای که باشد، خیانت به حافظهٔ جمعی است.
نبود صلح در قاعدهٔ نبرد حق و باطل
اگر فضای حق و باطل را بردارید، این بحث از اساس منتفی است. بار دیگر نشان میدهیم چون آقایان مدام این را به رخ میکشند: یکبار آقا رفتند مذاکره کردند و تمام؛ اما وقتی دارد بهعنوان سیره بیان میشود که از این به بعد فشار است و از روی فشار میرویم تو مذاکره و تسلیم، خیلی بیجاست چنین کاری کنیم. خلق نشدهایم برای این کار. این پلتفرم را خدا برای نبرد حق و باطل به وجود نیاورده؛ مثل اینکه کلیدهای یک سیستمعامل را روی سیستمعامل دیگر بزنید. فقط رسیدن به نبردهای حاد جواب میدهد؛ چیز دیگر جواب نمیدهد.
این جمله را باید با طمأنینه شنید نه با عجلهٔ شعاری. معنایش بیضابطگی نیست؛ معنایش این است که سیستمعاملِ حق و باطل کلیدهای دیگری دارد. اگر کلیدِ مذاکرهٔ تسلیممحور را روی این سیستم بزنید، جواب نمیدهد. اگر صلحِ عرفی را جایِ جداسازیِ حق از باطل بگذارید، طراحیِ الهی را بهتعویق انداختهاید نه حل کردهاید. معوّقین خیال میکنند زمان میخرند؛ قرآن میگوید کار را سختتر میکنند.
قاعدهٔ نبردهای حق و باطل این است که در آن صلح بهمعنای عرفی نیست. هرقدر بخواهید نجنگید باید بجنگید؛ خدا نمیگذارد. بارها در قرآن آمده: طراحی من این است که حق را از باطل جدا کنم و آنان را به جان هم بیندازم. این تئوری خداست؛ و در این به جان هم انداختن کار را درمیآورد. کسانی را که میخواهند جنگ را بهتعویق بیندازند گاهی «معوّقین» مینامد و سخت میکوبد؛ کار را سختتر میکنند. بعضی «مخلّفین»اند: خود به جبهه نمیروند. بعضی معوّقاند: خود نمیروند و به دیگران نیز میگویند نروید؛ میخواهند فضای درگیری را کلاً بهتعویق بیندازند. قرآن اینان را در جریان نفاق و «فی قلوبهم مرض» میآورد؛ و مرضِ قلب لزوماً همیشه به معنای نفاقِ بیباورِ صرف نیست؛ بیباوری به منطق حق و باطل است. همانگونه که گاه آیات شکافتن رود را میخوانیم و باورممان نمیشود؛ میگوییم یعنی چه؟ مگر واقع بوده؟ قبلاًها اینجوری بوده؛ وگرنه باور نمیکنیم.
آیهٔ بیست و پنج فتح؛ چرا مذاکره بهجای جنگ؟
آیهٔ بیست و پنج سورهٔ فتح، صفحهٔ پانصد و چهارده. پیشتر گفته شده؛ چون مخاطب تازه هست خلاصه تکرار میشود. کسانی پس از حکومت اسلامی باید به مدینه میآمدند و نیامدند؛ مسلمان شدند و هجرت نکردند. آیات پایانی انفال از آنان یاد میکند و خدا سخت ناراحت است؛ حتی میگوید اگر نصرت خواستند نصرتشان نکنید مگر در شرایط خاص پیمان. دستور قرآن این بود که باید میجنگیدند و تمام میشد و فتح مکه همان موقع انجام میشد. آیهٔ بیست و پنج میگوید: چون در مکه بودند، اگر میرفتید همه را نمیشناختید و میزدید؛ لکهٔ ننگ برادرکشی روی دهانتان میماند. بههمین دلیل گفتم نجنگید و بروید سراغ مذاکره؛ تازه مذاکره در آن شرایط. وگرنه همان هم نباید انجام میشد. عدهای قبلاً خطا کردند و مسیر بهتعویق افتاد. این قاعده است.
قاعده در چند جای قرآن هست: در بدر نباید هفتاد اسیر میگرفتید؛ گرفتید اشتباه کردید. در احد بهجای آن هفتاد اسیر، هفتاد کشته دادید که یکیاش حمزهٔ سیدالشهدا بود. نمیتوان هر کار کرد و همهٔ نتایج را گرفت. آنجا آن کار را نباید میکردند؛ فتح مکه بهتعویق افتاد.
آیات بیست و دو و بیست و سه را سریع بنگرید:
«وَلَوْ قَٰتَلَكُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لَوَلَّوُا۟ ٱلْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَلَا نَصِيرًا سُنَّةَ ٱللَّهِ ٱلَّتِى قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلُ ۖ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ ٱللَّهِ تَبْدِيلًا» (فتح/۲۲–۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر کسانی که کفر ورزیدند با شما میجنگیدند، قطعاً پشت میکردند و آنگاه نه سرپرستی مییافتند و نه یاوری. این سنت خداست که از پیش جاری بوده، و در سنت خدا هرگز دگرگونی نخواهی یافت.
و آیهٔ بیست و پنج:
«هُمُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَصَدُّوكُمْ عَنِ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ وَٱلْهَدْىَ مَعْكُوفًا أَن يَبْلُغَ مَحِلَّهُۥ ۚ وَلَوْلَا رِجَالٌ مُّؤْمِنُونَ وَنِسَآءٌ مُّؤْمِنَٰتٌ لَّمْ تَعْلَمُوهُمْ أَن تَطَـُٔوهُمْ فَتُصِيبَكُم مِّنْهُم مَّعَرَّةٌۢ بِغَيْرِ عِلْمٍ» (فتح/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان کسانیاند که کفر ورزیدند و شما را از مسجدالحرام بازداشتند و قربانی را بازداشتند از آنکه به محلش برسد؛ و اگر مردان و زنان مؤمنی نبودند که نمیشناختیدشان، مبادا پایمالشان کنید و بدون علم ننگی از آنان به شما برسد.
اگر رجال و نساء مؤمنِ ناشناس در مکه نبودند، لگدکوب میشدند و لکهٔ ننگ فتوحاتِ آمیخته با کشتن مؤمنان میماند. اگر وظیفهٔ انفالیشان را همان موقع انجام داده بودند این اتفاق نمیافتاد. اصرار همین است: قرآن منطقی دارد که به درد خودش میخورد؛ نمیتوان التقاط کرد: از این بگیر و از آن بچسبان؛ منطق اینجوری و منطق آنجوری.
اگر مؤمنانِ ناشناس در مکه نبودند، فتح زودتر رخ میداد؛ اما لکهٔ معرّة میماند. خدا بهخاطر حفظِ مؤمنانِ پنهان، مسیر را عوض کرد؛ نه بهخاطرِ حسنِ ذاتیِ مذاکره بهعنوان پلتفرم. این ظرافت را از دست بدهید، آیه را به سودِ دیپلماسیِ تسلیممحور مصادره کردهاید. منطق قرآن به دردِ خودش میخورد؛ التقاطِ آیه با عرفِ روابط بینالملل، هم آیه را میشکند هم عرف را صادقانه بهکار نمیبندد.
ساختار ولایت فقیه و التقاط با ساختارهای غربی
در دروس ولایت فقیه جایی از ساختار آمریکا تعریف شد تا آنجا که برخی برآشفتند از تعریفِ ساختار حکمرانی آمریکا. یا باید معادل ساختار ولایت فقیه نهادسازی کرد و موازین نهادی تولید نمود که سر و تهش با هم بخواند؛ یا اگر ول کردید و پایین آمدید، میشود همان ساختارهای متعارف. ساختار بریتانیا خوب است؛ ساختار فرانسه خوب است. پیشنویس قانون اساسی را کسانی نوشتند که حقوق فرانسه خوانده بودند؛ هسته را از فرانسه گرفتیم و ولایت فقیه را گذاشتیم تویش. نمیخورد؛ مثل موتور جت روی خودروی کوچکِ شهری. ساختارها با هم نمیخوانند.
«وَإِذْ قُلْتُمْ يَٰمُوسَىٰ لَن نَّصْبِرَ عَلَىٰ طَعَامٍ وَٰحِدٍ فَٱدْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنبِتُ ٱلْأَرْضُ مِنۢ بَقْلِهَا وَقِثَّآئِهَا وَفُومِهَا وَعَدَسِهَا وَبَصَلِهَا ۖ قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ ٱلَّذِى هُوَ أَدْنَىٰ بِٱلَّذِى هُوَ خَيْرٌ ۚ ٱهْبِطُوا۟ مِصْرًا فَإِنَّ لَكُم مَّا سَأَلْتُمْ» (بقره/۶۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که گفتید: ای موسی، ما بر یک خوراک شکیبایی نداریم؛ از پروردگارت بخواه از آنچه زمین میرویاند ــ از سبزی و خیار و سیر و عدس و پیاز ــ برای ما بیرون آورد. گفت: آیا آنچه پستتر است را جانشین آنچه بهتر است میکنید؟ به شهری فرود آیید که آنچه خواستهاید برایتان هست.
یا هبوط نکن و ساختارِ «منّ و سلوی» بماند؛ یا هبوط کن و بشود ساختار آمریکا و بریتانیا و فرانسه. نمیشود هم هبوط نکرد هم خوراک زمینی خواست. التقاط نمیشود: دو مجلسی دارند و ما یک مجلسیایم؛ حتی در مشروطه «مجلسین» نوشته بودند. مهمترین کشورهای دنیا دو مجلسیاند. نمیتوان آدمی را از این شهر و آن استان آورد و با توصیهٔ اخلاقی گفت ملی فکر کن. با توصیهٔ اخلاقی درنمیآید. آن که ملی فکر میکند سناست؛ حقوقدانان گردنکلفت و قضاتِ باتجربه؛ مجلس ششساله که یکسومش عوض میشود تا وحدت رویهٔ قانونگذاری حفظ شود. شهر و استان را آوردهای و میگویی ملی فکر کن؛ برای این ساخته نشدهای. یا با پیلبانان دوستی مکن یا خانهای در خورِ پیل بنا کن. مولوی میخواند یا مکن با پیلبانان مشورت؛ ادامهاش باحال است: یا بنا کن خانهای پیل توش برود. یا ساختار ولایت فقیه را قبول نکن یا قبول کردی لوازمش را بپذیر.
مجلسِ یکمجلسیِ محلیمحور را نمیتوان با توصیهٔ اخلاقی به فکر ملی واداشت؛ سنا و حقوقدانانِ پایدار برای همین در ساختارهای غربی ساخته شدهاند. ما هسته را از فرانسه گرفتیم، ولایت فقیه را افزودیم، دو مجلسی را حذف کردیم، و انتظار داریم همهچیز با هم بخواند. نمیخواند. آقا خود در کردستان مدل پارلمانی را بهعنوان امکان طرح کردند و پروژهٔ بازنگری ساختار را به اندیشمندان سپردند. عوض کردنِ ساختار لکهٔ ننگ نیست؛ رالی است: چرخ را عوض میکنی و دوباره میرانی.
خود آقا سالهای هشتاد در کردستان مدل پارلمانیِ بریتانیایی را بهعنوان یک امکان طرح کردند و گفتند فکر کنید؛ و به اندیشمندان پروژهٔ تغییر ساختار قانون اساسی دادند. معلوم است این ساختار نمیتواند اینقدر بپرد. همهٔ کشورها ساختار عوض میکنند؛ لکهٔ ننگ نیست. ما هم به ساختاری خوردهایم که مثل رالی باید چند دور چرخ عوض کرد و دوباره رفت؛ عجیب نیست. قصدم این است: یا مبانی را از خود قرآن بگیر و از قرآن توقع کن؛ یا نگیر و ول کن. بگو همان چیزی که در علوم سیاسی غربی میگویند؛ و آن هم یک حرف نیست، هزار مدل است: انگلوساکسونی، رومیژرمنی، حقوق عرفی، حقوق نوشته. هرکدام برای خود سازی میزنند. یا بگو نه اینم نه آنم؛ حقوق اسلامیام؛ حالا چیست؟ همان که خودم میدانم؛ به هیچکدام شبیه نیست. اگر قرار بود همان را بیاوریم که دیگران آوردهاند، احتیاجی به قرآن و وحی نبود. قرآن بارها تذکر داده که چیزی یادت دادیم که با عقلِ جمعیِ بشر درنمیآید؛ باید خدا بگوید. بعدِ سومی است که فقط او میگوید؛ وگرنه در دو بعدِ عادی کسی نمیتواند این حرف را دربیاورد یا بفهمد.
همهچیز را در منطق قرآن باید به جریان حق و باطل برگرداند؛ نه آن حقی که تو فکر میکنی حق است، بلکه آن که خدای حق است.
این جمله عصارهٔ جلسه است. حقِ ذهنیِ ما که از معادلات دنیا پر شده، معیار نیست. حقِ الهی معیار است؛ حتی وقتی با ترازوی عرفی جور درنمیآید. ساختار حکمرانی، سیاست خارجی، سلوک فردی، خواندنِ جنگ و صلح، همه باید به همین محور برگردند. اگر برنگردند، التقاط میشود؛ و التقاط، هم موتور جت را میسوزاند هم خودروی کوچک را از مدار خارج میکند.
گاو بنیاسرائیل؛ وقتی «شد حق» با منطق خودمان
داستان گاو بنیاسرائیل را نگاه کنید؛ صفحهٔ ده و یازده. اول داستان و آخرش گفته شده. بعضی میگویند فقط بهانهگیری و پیچاندن بود تا انجام ندهند؛ قرآن فقط این را نمیگوید. آخر داستان آیهٔ هفتاد و دو اولِ ماجراست: نفسی را کشتید و در آن کشمکش کردید. قاعدهای نیز هست: آنچه بپوشانی بالاخره بیرون میزند؛ مثل بیماری کبد که تا حدی پنهان میماند و بعد پوست و چشم را میزند. یا مرض را درمان کن یا تحت اقتدار نگه دار؛ مثل سرطانِ خفته که اگر شرایط فراهم شود دوباره فعال میشود و متاستاز میکند. اگر رها کنی خدا آنچه پنهان میکردید را بیرون میریزد.
گفتند گاوی بکشید و پارهای از آن را به کشته بزنید تا زنده شود. گفتند مگر میشود؟ رنگش چیست؟ جزئیات را پایین آوردند تا مفهوم را خرد کنند. آیهٔ هفتاد و یک: کشتندش در حالی که نزدیک بود نکنند. «حالا شد حق»؛ با منطق خودشان. وقتی بیقید گفتی گاوی بکشید، برایشان حق نبود؛ وقتی جزئی شد و باورششان آمد، شد حق. فرمان عمل شد اما دستگاه محاسبات عوض نشده بود:
«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ فَهِىَ كَٱلْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً» (بقره/۷۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس دلهایتان پس از آن سخت شد؛ همچون سنگ یا سختتر.
کار را کردند اما با منطق «من میگویم این حق است؛ اگر تو میگویی خدا میگوید، بیخود میکنی». نقطهٔ خطر همینجاست: برنمیگردند بگویند خدا میگوید؛ میگویند خدا چیزی میگوید ولی عقل هم داده. تقریباً در همین مایهها. دستگاه محاسبات باید عوض شود. قرآن میخواهد همین را عوض کند؛ و نبرد حق و باطل را برای همین طراحی میکند. حتی اگر فرمان را انجام دهی، اگر دستگاه عوض نشده باشد ضربهاش را میخوری.
گاو را میکشی اما دلت سنگ میشود؛ چون با منطقِ خودت کشتی نه با تسلیمِ محاسباتی به خدا. این خطر در سیاست خارجی نیز هست: مذاکره میکنی چون «عقلایی» است؛ آتشبس میپذیری چون «منطقی» است؛ اما دستگاه هنوز دستگاهِ دنیوی است. قرآن میخواهد دستگاه را عوض کند؛ نبرد حق و باطل یکی از ابزارهای این تعویض است.
بدر در انفال؛ احقاق حق نه فقط کاروان تجاری
سورهٔ انفال و جنگ رمضانیِ بدر را در نظر آورید. قرآن اصرار دارد اینگونه توضیح دهد؛ کتابهای تاریخ اینگونه توضیح نمیدهند. این ابتکار بیان الهی است وگرنه کسی اینمدلی شرح نمیدهد. حسابوکتاب دارد؛ اما اگر فکر کردی جعبهٔ سیاه را تا ته باز میکنی، ایمان به غیب نمانده. قواعد دارد پس حساب دارد؛ اما جنود را اینگونه توصیف میکند:
«وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا» (توبه/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاهیانی فروفرستاد که آنها را ندیدید.
«لم تروها» فقط بهمعنای ندیدنِ چشمی نیست؛ در محاسبه نمیآید. جنسش از سنخ برقِ نامرئیِ آزمایشگاهی نیست که ابزار بیاوری و ببینی؛ زیر محاسبات تو نمیآید؛ فقط میتوانی اعتماد کنی. سه هزار ملک، پنج هزار، شش هزار، سکینه، رعب، باد؛ حساب دارد اما چگونگیاش در جعبه نمینشیند. بعضی انقلابیها میگویند تا تهش را باید بفهمم وگرنه قبول ندارم. حدی دارد؛ بخشی در علل و شرایع گفته میشود؛ اما عبودیت مال همانجاست که نمیدانی و اعتماد میکنی. «تا تهش را باید بدانم تا عمل کنم» عبودیت نیست. عبودیت آنجا آغاز میشود که اصل را گرفتهای و فرعِ نادیدنی را سپردهای. خطبهٔ قاصعه میگوید خدا خلق را به آنچه اصلش را نمیدانند میآزماید تا کبرِ «باید بفهمم» شکسته شود. اگر همهچیز خوشبو و روشن و آسان بود، گردنها از روی راحتطلبی خم میشد نه از روی بندگی. خانه اگر در خوشآبوهواترین نقطه بود همه میرفتند؛ پیامبران اگر زرین بودند اطاعت از روی زرقوبرق بود. امتحان به مجهولالاصلهاست.
در خطبهٔ قاصعه امیرالمؤمنین میفرمایند: اگر خدا آدم را از چیزی خوشبو و دلپذیر میآفرید، گردنها خاضع میشد و ابتلای ملائکه برمیافتاد. اگر خانه را در خوشآبوهواترین نقطه میگذاشت همه میرفتند. پیامبران را از زر و زینت مبعوث نکرد؛ آدمهای معمولی فرستاد. چند مثال میزنند و نکتهٔ مهم: خدا خلق را به بعضی چیزها که اصلش را نمیدانند میآزماید؛ تا آزمایش کند و کبر را از آنان دور کند. کلیتش را با قطعیت میفهمی:
«وَلَيَنصُرَنَّ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَقَوِىٌّ عَزِيزٌ» (حج/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قطعاً خدا کسی را که او را یاری کند یاری میکند؛ که خدا نیرومندِ شکستناپذیر است.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِن تَنصُرُوا۟ ٱللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ» (محمد/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، اگر خدا را یاری کنید شما را یاری میکند و گامهایتان را استوار میسازد.
اما چگونگیاش؟ کجا در محاسبات مینشیند؟ معلوم نیست. جریان حق هرچه بیشتر استغاثه کند از خودش تهیتر میشود. آیه را اینگونه نخوانید که فقط پیامبر و مؤمنان میپرسند «متی نصر الله» و خدا میگوید نزدیک است. عامه اینگونه میخوانند. آیه این است که چندان متزلزلشان میکند که از خود تهی میشوند و سر بالا میکنند: متی نصر الله؛ آنگاه:
«أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا۟ ٱلْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ ٱلَّذِينَ خَلَوْا۟ مِن قَبْلِكُم ۖ مَّسَّتْهُمُ ٱلْبَأْسَآءُ وَٱلضَّرَّآءُ وَزُلْزِلُوا۟ حَتَّىٰ يَقُولَ ٱلرَّسُولُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَعَهُۥ مَتَىٰ نَصْرُ ٱللَّهِ ۗ أَلَآ إِنَّ نَصْرُ ٱللَّهِ قَرِيبٌ» (بقره/۲۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پنداشتید داخل بهشت میشوید حالی که هنوز مانند آنچه بر پیشینیانتان گذشت به شما نرسیده؟ سختی و زیان به آنان رسید و چنان لرزانده شدند که پیامبر و کسانی که با او ایمان آورده بودند گفتند: یاری خدا کی است؟ هان، یاری خدا نزدیک است.
اگر سرت را تا آسمان ببری و از خود و موشک و ساز و برگ نبینی و از من ببینی، باش؛ ألا إن نصر الله قریب. مادامی که از کثرت و ساز و برگ میبینی، میشود حنین: کثرتتان شما را به شگفت آورد و زدید باختید.
نصر آنجا نزدیک اعلام میشود که از خود تهی شده باشی و بپرسی یاری خدا کی است؟ نه آنجا که انبار موشک را میشماری و مغرور میشوی. استغاثهٔ جریان حق، هرچه صادقتر، از خودیّت تهیکنندهتر است. این خلافِ عرفِ قدرتمحور است؛ و دقیقاً از همینرو قرآنی است.
بدا؛ نه شلختگی قواعد
بدا داریم اما بدا قاعدهٔ شلختگی نیست؛ در لوح محو و اثبات چیزهایی میتواند عوض شود: کسی قرار نبود شهید شود شهید میشود و بالعکس؛ قرار بود به مرگ عادی بمیرد و نمیشود. تصویرِ بدا بهعنوان بینظمیِ حضرت حق که هر کاری هر نتیجهای بدهد، مثل پدیدههای آشوبناک و اثر پرواز پروانه در فیزیک، نادرست است. ممکن است در زمان نیز اتفاق بیفتد؛ اما علامت شلختگی نیست. قرآن در رعد میگوید:
«يَمْحُوا۟ ٱللَّهُ مَا يَشَآءُ وَيُثْبِتُ ۖ وَعِندَهُۥٓ أُمُّ ٱلْكِتَٰبِ» (رعد/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا آنچه را بخواهد محو میکند و ثابت میدارد، و امالکتاب نزد اوست.
اما زیرِ «لینصرن الله من ینصره» نمیزند. همان نیز قاعده دارد؛ قاعدهٔ صدق و صبر. امیرالمؤمنین میفرمایند مثل دو قوچ نر شاخ در شاخ میکردیم؛ گاه دشمن بر ما میگذشت و گاه ما بر دشمن؛ وقتی خدا صدق ما را دید نصر را نازل کرد. پیش از صدق، نصر نمیآمد.
در انفاق نیز: کسی که روزیاش تنگ شده انفاق کند؛ «من أیقن بالخلف جاد بالعطية»؛ کسی که به جایگزین یقین کند بخشش بر او آسان میشود. اما آیا به ابتلا نمیگیرد؟ حتماً میگیرد. اگر پنجاههزار میدادی و همان دم پانصدهزار میدیدی ابتلا نبود. مخفی میکند تا بهصورت کلی بفهمی انفاق میکنم و پولم کم نمیشود؛ زندگی از هم نمیپاشد. اگر راز را کشف کنی عبودیت نمیماند. اهل کشف نیز به هر عالمی سرک نمیکشند مگر اقتضا باشد؛ تنجیم و سرک کشیدن به ستارهها از همینرو حرام شمرده شده مگر در رشتهٔ سمشناسی و مانند آن برای درمان. کی گفته به ستارهها سرک بکشید؟ لطفِ پیامبر به ندانستن است نه به دانستن.
یقینِ اجمالی به خلف در انفاق کافی است تا جود آسان شود؛ یقینِ تفصیلیِ مکانیکی که هر پنجاههزار را همان دم پانصدهزار کند، ابتلا را برمیدارد و بندگی را به معامله تبدیل میکند. خدا مخفیکاری میکند تا کلیت فهمیده شود و جزئیات در غیب بماند. پیامبر شتر گمشده را میداند اما نمیخواهد سبکِ زندگیِ امت بر دانستنِ غیب بنا شود؛ لو شاءوا لعلموا، نمیخواهند بدانند. وقتی شتر گم شد و کسی طعنه زد که از غیب خبر میدهد و شتر را پیدا نمیکند، فرمودند بس است؛ شتر را از پشت فلان بلندی بیاورید. از روایات محکم است و باب دارد: لو شاءوا أن یعلموا لعلموا؛ اگر بخواهند بدانند میدانند؛ نمیخواهند و نمیدانند. این در مباحث کلامی نیز اثر دارد.
امام شهید نظراتی پیشرو داشتند؛ حتی قائل بودند قضای نماز پیامبر اشکالی ندارد ــ بسیاری قبول ندارند ــ و سهوالنبی را شیخ صدوق، از علمای نزدیک به غیبت صغری، میپذیرفت و منکرش را از قوم بیرون میدانست: پیامبر در نماز سهو کرده. شأن معصوم گاهی شأن ادارهٔ معمولی است نه شأن افتاء؛ فاصلهٔ چاه بالا با چاه آب در زمین نرم و سخت، پاسخِ عرفی برای قاطی نشدن آب است نه لزوماً فتوای ابدی. دین و دنیا را گاهی با هم جواب میدادند. از ما هم گاهی جای دستشویی مسجد را میپرسند تا سؤالهای کاملاً عرفی؛ این به معنای فتوا یا حلال و حرام نیست. شئون معصوم را باید دقت کرد. آنان که میدانند این حرفها را نمیزنند؛ آنان که رو کردهاند و نمیدانند میگویند.
انفال آیهٔ هفت؛ خدا چه میخواست؟
صفحهٔ صد و هفتاد و هفت؛ باز خدا جریان را بر اساس حق و باطل تحلیل میکند. بعداً در سورهٔ محمد نیز نشان داده خواهد شد. میگوید خدا وعده داده بود یکی از دو طایفه از آنِ شماست:
«وَإِذْ يَعِدُكُمُ ٱللَّهُ إِحْدَى ٱلطَّآئِفَتَيْنِ أَنَّهَا لَكُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ ٱلشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَيُرِيدُ ٱللَّهُ أَن يُحِقَّ ٱلْحَقَّ بِكَلِمَٰتِهِۦ وَيَقْطَعَ دَابِرَ ٱلْكَٰفِرِينَ لِيُحِقَّ ٱلْحَقَّ وَيُبْطِلَ ٱلْبَٰطِلَ وَلَوْ كَرِهَ ٱلْمُجْرِمُونَ» (انفال/۷–۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که خدا به شما یکی از دو گروه را وعده میداد که از آنِ شماست، و شما دوست میداشتید آنکه بیتیغ است از آنِ شما باشد، و خدا میخواست حق را با کلمات خود پابرجا کند و ریشهٔ کافران را قطع کند؛ تا حق را پابرجا و باطل را نابود کند، هرچند مجرمان خوش ندارند.
شما کاروانِ بیتیغِ تجاری را میخواستید؛ خدا کاروان نظامی و احقاق حق را. دو کاروان بود؛ یکی گذشت و میخواستند کاروان تجاری را خالی کنند؛ یک جور راهزنیِ محترمانه، چون اموالشان در مکه بود. همین فرمایش امام فعلی که یا تواس میکنی مبنای قرآنی دارد: وقتی غرامت نمیدهند باید اموال را تواس کرد. کار پیامبر این بود. اما خدا چیز دیگری میخواست: احقاق حق با کلماتش و قطعِ دابر کافرین؛ تا حق بالا بیاید و باطل ابطال شود. این درگیری را درست کرده تا حق و باطل با هم درگیر شوند.
کسانی که نمیگذارند دیگ جوش بیاید و هر دم که سوزنسوزن شد هیزمِ بزرگ میگذارند یخ کند و از نو شروع میشود، قاعده را نمیفهمند: قاعده بر اساس جنگ حق و باطل شکل میگیرد. صلوات بفرستید.
شما غیرِ ذاتالشوکه را میخواستید؛ خدا ذاتالشوکه را. شما غنیمتِ بیتیغ را؛ او احقاق حق را. تواسِ اموال وقتی غرامت نمیدهند مبنای تاریخی دارد؛ اما حتی آن نیز در نقشهٔ الهی فرع است بر قطعِ دابر کافرین. هر بار که دیگ به جوش نزدیک میشود و کسی از ترس یا مصلحتِ دنیوی زیرش را کم میکند، طراحیِ جداسازیِ حق از باطل را عقب میاندازد. صلوات بفرستید.
محور ولی فقیه؛ خوشبین و بدبین؛ جهاد تبیین
اول جلسه همین را گفتم. با آرامش کامل، با رصد کامل، با فهم مبانی حرف میزنیم. اگر محور ولی فقیه را خارج کنید هیچ چیز باقی نمیماند. تنازع کجا حل میشود؟ در محوریت رهبر. دست رهبر را باید باز گذاشت. پیشنهاد میدهیم چنین و چنان شود؛ نمیگوییم اگر کار ما را نکرد رهبر نیست. پیشنهادها از قرآن است: بگذارید تندروان و کندروان، خوشبینان و بدبینان حرف بزنند. این خود شعور مردم را نشان میدهد. پس از این بعثت، مردم به مداح بزرگوار میگویند مداح انقلابی، بصیرت؛ تعارض نمیکنند؛ به فهم میرسند. وظیفهٔ ما آشوب درست کردن نیست؛ جهاد تبیین است. در مدینه تقریباً همهٔ جهاد تبیین حول جنگ شکل میگیرد؛ قرآن جنگپایه است و در لحظات حساس جای جهاد تبیین است. نسبت به پدیدهٔ استیج و فستیوال: جا شعار بده، جا جواب بده؛ همهاش خوب است؛ اما همهجا فستیوال نشود. سردر دانشگاهها جای جهاد تبیینِ جدی است. وقتی جهاد تبیین میکنی نگویند داری دست فلانی را قطع میکنی. مثال زراره و زید بن علی برای همین است که یکی کار زیرزمینی کند و یکی پرچم بلند کند؛ تخصصی و روحیهای؛ نه اینکه زراره بد است یا همه باید زید باشند یا همه زراره.
ضربهها و شهادتها را نیز باید در روایت فتح دید. چرا قرآن جنگ احدِ شکستخوردهٔ نظامی را روایتِ فاتحانه میکند؟ با مبانی، نه از باب قماربازی که همیشه بگوید بردم. بسیاری از اتفاقات ناخوشایند جزء پروژهٔ فتح و بعثت جدید است. اگر جنگ دوازدهروزه و اغتشاشات نبود، مردم باور نمیکردند وقتی میگویند به خیابان بیایید چه میشود؛ کاملاً واضح شد و شبکهها شناسایی شدند. اگر آقای پزشکیان رئیسجمهور نمیشد و جلیلی یا قالیباف میشد، در جنگ ملت از کول پایین میآمدند که جنگطلبید. سوتیِ عذرخواهیِ شورای موقت رهبری نیز همه را واداشت سریعتر آن را جمع کنند؛ و اکنون رهبر داریم، محصولِ بخشی از همان صحنه. در دستگاه حق خدا این صحنهها را نیز به کار میگیرد تا به این مقدار شعور برسیم. بعضی میپرسند آیا زودتر، مثلاً پس از حاج قاسم، میتوانستیم به این شعور برسیم؟ اندیشمندان بحث میکنند؛ اشکالی ندارد. آیا در دورهٔ سید حسن نصرالله که میگفت به مسئولیت خودم این اتفاق طبیعی نیست، میشد بعثت را در فرِ تندتر پخت نه در پختِ آهسته؟ شاید میشد. بسیاری از فرماندهان از دسترفته به سعادت ابدی رسیدند و نفس تازهای در سامانهها آمد؛ گردش مسئولیت چیز بدی نیست. هم آنان از افق بالاتر کمک میکنند هم جوانان وسط صحنه آمدهاند. بیش از این وارد معقولات نمیشویم. حیف بود بعضی فرماندهان شهید شوند؛ و خوب شد که شهید شدند: هم مزدِ سالیان مجاهدت را گرفتند، هم نفس تازه در سامانهها دمید، هم از افق بالاتر مدد میرسانند. گردش مسئولیت در حزبالله و جبهههای دیگر بحثِ داخلیِ خودشان نیز هست. درد را انکار نمیکنیم؛ روایتِ فتح را نیز از دست نمیدهیم. احد را قرآن شکستِ نظامی میداند و با این حال فاتحانه روایت میکند؛ چون مبنا فقط خطِ تلفات نیست.
بیناتِ رهبر؛ خط قرمز مذاکره
کدکشی خوشایند نیست؛ بینات است. رسول در قرآن «بینه» است؛ دلیل روشن. آیا در پیام ایشان رغبتی به مذاکره دیدید؟ ندیدیم. اصلاً نام مذاکره را با رغبت آوردند؟ نه. آتشبس را سکوتِ صحنهٔ نبرد خواندند و دستوراتی دادند که بینات است. قاعدهٔ عقلایی استصحاب و «لا تنقض الیقین بالشک» در فقه و اصول نیز هست. نه اینکه مذاکرهکننده را خائن بخوانیم و جگر شرحهشرحه کنیم؛ از آن سو رصدگریم و از این سو توقعاتِ بینهگونهٔ امام مسلمین را داریم: تنگهٔ هرمز، پروندهٔ هستهای، غرامت. همین را فریاد میزنیم. اگر به مذاکره هم رفتند خط قرمز ما در مذاکره همین است؛ باز همین را فریاد میزنیم و تأثیر دارد. بستنِ تنگه بخشی محصول همین فریادها بود. شعور مردم بالا رفته؛ در عید انقلاب شعار «فرمانده فرمان بده؛ حکم آنچه تو فرمایی» دادند. قاطبهٔ مردم شعور سیاسیشان یکپارچه در میدان بوده. مسئولیت جنگ و صلح با ایشان است؛ اما تجربه داریم که گاهی نام آقا خرج میشد و بعد معلوم میشد گردن نگرفتند و رسماً عدول کردند.
پس معیار، بیناتِ خودِ امام مسلمین است نه خرج کردنِ نامشان در توجیهِ هر مصالحه. رغبتی به مذاکره در پیامشان دیده نشد؛ آتشبس را سکوتِ صحنهٔ نبرد خواندند؛ دستوراتِ روشن دادند. استصحابِ یقین میگوید تا بینهٔ خلاف نیاید بر همان خط قرمزها میایستیم: تنگه، هستهای، غرامت. فریادِ مردم در بستنِ تنگه اثر داشت؛ شعارِ «فرمانده فرمان بده» نشانهٔ رشد شعور است نه تعطیلِ نظارتِ ملی. رصد میکنیم؛ متهمِ پیشینی نمیکنیم؛ اما خوشبینیِ بیضابطه به پلتفرم را نیز امضا نمیکنیم.
چلهٔ کلیمی؛ میقات موسی و سلوک شب
الله اکبر. در جبههٔ جهاد اکبر، آنان که در اصغر فعالاند باید اکبرشان نیز فعال باشد. این قاعده است؛ قاعدهٔ جریان عقبات. یکی از مهمترینها چلهٔ کلیمی است؛ آیهٔ صد و چهل و دو اعراف:
«وَوَٰعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَٰثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَٰهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَٰتُ رَبِّهِۦٓ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً ۚ وَقَالَ مُوسَىٰ لِأَخِيهِ هَٰرُونَ ٱخْلُفْنِى فِى قَوْمِى وَأَصْلِحْ وَلَا تَتَّبِعْ سَبِيلَ ٱلْمُفْسِدِينَ» (اعراف/۱۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و با موسی سی شب وعده گذاشتیم و آن را با ده شب تمام کردیم تا میقات پروردگارش چهل شب کامل شد؛ و موسی به برادرش هارون گفت: در قوم من جانشینم باش و اصلاح کن و راه مفسدان را پیروی مکن.
علمای باطن خیلی راجع به آن بحث میکنند: عقل قدسی به میقات میرود و قلب بهعنوان هارون باید سیستم را جمع کند؛ بدنِ بنیاسرائیل را کنترل کند؛ وگرنه شهوت و غضب بهعنوان سامریِ مفسد عمل میکنند. ما شعورش را نداریم و اقرار میکنیم؛ اما عدد ده محصول یک بهعلاوهٔ صفر است؛ تطمیم؛ صفر حالت تهی و صمدیت، یک وحدانیت؛ هر دو شمارندهاند نه عددِ معمولی. چهل را بهصورت سی بهعلاوهٔ ده گفتهاند نه خامِ چهل؛ دو عدد فرد. مضارب ده حرف دارد. خیر در فرد است؛ تسبیحات را فرد بگویید؛ یکی یا سه تا، دو تا نه. در تسبیحات حضرت زهرا و نماز امام زمان گاهی یک لا إله إلا الله میافزایند تا صد بهعلاوهٔ یک شود؛ هم فرد هم مضرب ده. علما روی اینها بحثهای سنگینی دارند. عدد چهل عدد پختگی است.
واجب ارتباطی در برابر استقلالی: اجزای نماز مرتبطاند؛ دو رکعت جدا ذخیره نمیشود. روزهٔ هر روز استقلالی است. در چلهگیری نیت کنید چهل روز پشت سر هم؛ مانند واجب ارتباطی تلقی کنید. چهلِ پشتسرهم پر از چیزهای عجیب است. «من أخلص لله أربعين صباحاً جرت ینابیع الحکمة من قلبه إلی لسانه». از امشب و یکی دو ساعت پیش آغاز شده. نکتهٔ اصلی «أربعین لیلة» است؛ شب. سی بهعلاوهٔ ده نیز شب است.
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود. آنچه از بزرگان آموختهایم این است که سلوک با طریقت خاص بدون شب ممکن نیست. از روایات امام عسکری علیهالسلام: الوصول إلی الله سفر لا یدرک إلا بامتطاء اللیل؛ وصول سفری است که جز با مرکبگیری از شب ممکن نیست. سوئیچ را شب میدهند؛ صبح اگر نگرفتهاید پیاده میروید. هر ساعتی میخوابید، یک ساعت ــ یا نیمساعت بسته به توان ــ بلند شوید. اصل بلند شدنش مهم است. شب را روز نکنید؛ چراغ روشن و خبرخوانی، میقات نیست. میقات انعزال دارد. آقای جوادی آملی میفرمودند شب را روز نکنید. اخبار را صبح ببینید؛ چه اهمیتی دارد مگر تصمیمِ فوریِ کشور روی دوش شما باشد؟ کارهای تقربی: نماز، قرآن، سجده؛ سجده پلتفرم قرب است؛ «اسجد واقترب». نماز امام زمان و صد صلوات در سجده. نذرهای پراکندهٔ بسیار نکنید؛ سرِ بلند شدنِ شب بایستید. دو نصفه شب بلند شوید؛ حالا اذان چهار است. سبک زندگیِ شبنشینی را نشکنید که تا دوازده پرچم بگردانید و بعد نتوانید سحر بایستید؛ اگر خواب کم شد بعد جبران کنید. یک دانه را سرش بایستید. میتوانید دعا بخوانید، گریه کنید، روضه بخوانید، اشک بریزید؛ همه وسیلهٔ تقرب. میتوانید فکر کنید؛ نه فکر کار و شغل و قرض. اثر چهل روزِ ارتباطی آثار قدسی دارد. این را مراعات کنیم.
سوئیچ را شب میدهند. اگر شب را به روزِ خبری و چراغ و صفحه تبدیل کنید، میقات را از دست دادهاید. میقات انعزال است؛ جمعوجور شدن است؛ سجده و قرآن و صلوات است. نذرِ پراکنده و برنامهٔ شلوغ، چله را میشکند. یک یا دو عملِ ثابتِ تکراری، چهل شبِ پشتسرهم، مانند واجب ارتباطی: این قاعده است. از امشب آغاز شده؛ سی بهعلاوهٔ ده؛ ليلة نه روزِ تنها.
گاهی زورکی میشود؛ تجربه شده. بهخصوص این چلهها میافتد به خانمها و پدر آقایان را درمیآورند که مشغول چلهاند؛ جهت نزاع نشود. فرض کنید در طول چله یک ختم قرآن؛ گاهی قرآن را در نماز بخوانید؛ روایت هم دارد. یا صد صلوات هر شب؛ نماز امام زمان هر شب. کارهای متنوعِ زیاد نکنید؛ یکی دو کارِ تکراری حتماً بدهید.
پیشنهاد مجرب: چهار رکعت از نماز شب را جعفر طیار بخوانید؛ آقای جاودان نیز دقیقاً همین را گفتهاند. جعفر طیار را پیامبر چنان عزیز داشتند که پس از خیبر فرمودند نمیدانم به فتح خیبر خوشحالتر باشم یا به قدوم جعفر. اسلامِ یدکی در حبشه ساخت؛ تعبیر اسلامِ ذخیره. فرازهای دهتاییِ آن نماز پر از تطمیم است؛ ششصد تا میشود اما ده تا ده تا. اگر زورمان رسید انجام میدهیم.
مقصود از تکرارِ یک یا دو عمل این است که چله از هم نپاشد. تنوعِ زیاد، نیت را پخش میکند و واجبِ ارتباطیگونه را به کارهای پراکنده بدل میسازد. شب را نگه دارید؛ سحر را نگه دارید؛ یک عملِ تقربیِ ثابت را نگه دارید. این سهگانه از امشب تا چهل شب، همان مسیرِ «أربعین لیلة» است. و زیارت معصومه در آستانهٔ این چله، یادآوری است که فیضِ پنهانِ قبر زهرا در قم جاری است و بیمعرفتی است که از کنارش سالها بگذریم.
عدد چهل عدد پختگی است؛ عدد ده تطمیم؛ فرد خیر است. علما بر این اعداد حرف دارند؛ ما شعورِ کاملش را نداریم اما ساده از کنارش رد نمیشویم. از امشب تا اربعینِ لیالی، هر سحر یک ساعت ــ یا به قدر توان ــ برخیزید؛ شب را روز نکنید؛ سجده کنید؛ قرآن بخوانید؛ صلوات بفرستید؛ چهار رکعت جعفر طیار اگر قوت شد. این برنامهٔ شلوغِ خودساخته نیست؛ میقاتِ کوتاهِ تکراری است. و سیاستِ حق و باطل بدون این میقات، در فشارِ میدان زود به منطقِ شمشیرِ تنها برمیگردد.
زیارت حضرت معصومه علیهاالسلام
تولد حضرت معصومه علیهاالسلام نیز هست؛ فردا به قم مشرف میشویم نذر و زیارت شما. این تاریخها گاه قراردادیاند؛ گروهی در منابع گشتند و بالاخره روزی گذاشتند برای دههٔ کرامت؛ اما یمن و برکت هست؛ افکت عرفانیِ اولِ چلهٔ کلیمی.
جایگاه حضرت معصومه را چند بار توضیح دادهام. جریان آقای مرعشی: پدرِ سید محمود مرعشی میخواستند قبر حضرت زهرا را پیدا کنند؛ چلهٔ مفصل گرفتند؛ امیرالمؤمنین را در خواب دیدند ــ نجف بودند ــ که جای قبر از اسرار من است؛ بیخود تلاش نکن؛ اما اگر فیض و فضلِ آنجا را میخواهی برو قم خدمت معصومه. کرامات منتقل شده؛ مرحوم مرعشی به قم آمدند.
آقای بهجت قبه و ضریح را میگرفت و میمکید؛ انگار میخواست بخورد؛ این صحنه بارها دیده شده. آقای مصباح تعریف میکردند: وقتی هنوز معروف نبودند، رفیقی خاکِ کفشدار بود و کسی میگفت یک شیخ بیسواد میآید دست میمالد به این خاکها و به سر و صورت. روز بارانی گلِ کفشها را میگرفت و به سر و صورت میمالید؛ نگاه کردیم آقای بهجت بود. کسانی که با جبرئیل فالوده نمیخورند با قبر معصومه چنین میکنند؛ از اسرارِ مگو چیزی دیدهاند.
کسی نزد امام کاظم آمد و حضرت منزل نبودند؛ حضرت معصومه در را گشودند. گفت باباتان هست؟ گفتند نیست. گفت سؤال دارم. گفتند بپرس. سؤالات فقهی و کلامی را جواب دادند. مادر به امام موسی بن جعفر گفتند فاطمه اینگونه جواب داد. فرمودند فداها أبوها؛ حکمت به حکم الله. سنشان هفت سال بود. خیلی چیز در حضرت معصومه هست؛ دست پر است. آنقدر که ما میفهمیم دستشان پر است؛ آنقدر که بزرگان میفهمند ما نمیفهمیم. از تهران یک ساعت و نیم راه است؛ چهار پنج سال نرفتن بیمعرفتی است. باید مشاهد را رفت.
فداها أبوها در هفتسالگی؛ حکمت به حکم الله؛ مکیدنِ ضریح توسط کسی که با غیب بازی نمیکند؛ خوابِ مرعشی که فیضِ قبر زهرا را به قم حواله میدهد: اینها برای تفنن نیست. اولِ چلهٔ کلیمی، زیارتِ بضعهای که دستش پر است، هم تبرک است هم یادآوریِ اینکه جهاد اکبر بدون توسل و بدون حضور در مشاهد، خشک و ذهنی میماند. دو بالِ جلسه ــ مبنا در سیاست خارجی و سلوک در چله ــ اینجا به هم میرسند: بیمبنا، سلوک به فردیگرایی میغلتد؛ بیسلوک، مبنا به شعارِ بیپشتوانه. استاد هر دو را در یک نشست آورده تا شنونده گمان نکند سیاستِ قرآنی بدون انسانِ شبزندهدار ممکن است، یا چله بدون فهمِ حق و باطل به هدف میرسد.
خداوندا خودت ما را ببخش و بیاموز. قلب نازنین امام زمان را از مراقبتها بشوی و راضی بدار. در فرجش تعجیل فرما. ما را از سربازان خاص ایشان قرار ده. طبقاتی از نور به روح حضرت امام واصل فرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام را پایگاهشان را مستحکم بدار. امام شهید را با امام حسین محشور فرما. نسل و دودمان ما را تا قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار ده. همهٔ مرضای اسلام را عاجلاً شفا ده. پدر و مادر را به غایت از ما راضی کن. آنچه گفتیم و نگفتیم و بدان محتاجیم و تو بهتر میدانی به اجابت برسان. مرگ ما را جز شهادت در راه خودت قرار مده. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
تجربه، بینات، و حافظهٔ جمعی
سه چیز را نباید با هم قاطی کرد: تجربهٔ تاریخیِ مذاکرات، بیناتِ ولیّ امر، و فضای رسانهایِ خوشبین یا بدبین. تجربه میگوید از این پلتفرم نتیجه نگرفتهایم؛ بینات میگوید رغبتی به مذاکره در پیامِ امام مسلمین دیده نمیشود و خط قرمزها روشن است؛ فضای رسانهای میتواند و باید هر دو روایت را بازتاب دهد تا شعور مردم تربیت شود نه خفه. اگر فقط تجربه را بگوییم بدون محورِ اطاعت، نزاع میماند؛ اگر فقط خوشبینیِ رسانهای را بگوییم بدون تجربه، کلاه گشاد تکرار میشود؛ اگر بینات را خرجِ هر مصالحه کنیم، نامِ رهبری ابزار میشود نه معیار.
از اینرو فریاد بر سرِ تنگه و غرامت و پروندهٔ هستهای، هم رصد است هم تبعیت. مردم وقتی «فرمانده فرمان بده» میگویند، هم اختیاراتِ جنگ و صلح را به ولیّ امر میسپارند هم اعلام میکنند که آمادهاند روی خطِ او بایستند. این رشد است. رشدِ مقابلش آن است که نامِ آقا را خرج کنیم و بعداً معلوم شود گردن نگرفتهاند. حافظهٔ جمعی باید هر دو را به یاد بسپارد: هم اطاعت را، هم خرجنشدنِ نام را.
جهاد تبیین در لحظهٔ حساس؛ نه فستیوال
قرآن در فضای مدینه تقریباً همهٔ جهاد تبیین را حول جنگ شکل میدهد. جنگپایه است؛ و دقیقاً در لحظات حساس جای تبیین است نه جای خاموشی و نه جای تبدیلِ میدان به استیجِ دائمی. شعار دادن خوب است؛ جواب دادن خوب است؛ اما همهجا را فستیوال کردن، تبیین را سبک میکند. سردر دانشگاه و محفلِ جدی جای حرفِ مبنایی است: اینکه پلتفرمِ مذاکره نداریم؛ اینکه حدیبیه الگویِ تسلیمِ از فشار نیست؛ اینکه خوشبین و بدبین هر دو باید حرف بزنند؛ اینکه وحدت بر رهبر است.
وقتی تبیین میکنی نباید متهم شوی که دستِ کسی را قطع میکنی. زراره کار خود را میکند؛ زید بن علی کار خود را. یکی شبکه و تقیه؛ دیگری پرچم و قیامِ با اذن. امام هر دو را میخواهد در جای خود؛ و بیقاعدهها را طرد میکند. امروز نیز تخصصی و روحیهای باید دید: همه را به یک قالب هل دادن، هم ظرفیتِ زراره را میکشد هم ظرفیتِ زید را.
شهادتها و ضربهها را نیز در همین چارچوب بخوانید. یکی اپیزودِ کامل میخواهد برای اینکه چرا قرآن احد را فاتحانه روایت میکند. مبنا فقط آمارِ کشته نیست؛ مبنا صدق و مسیر و فتحِ معناست. جنگ دوازدهروزه، اغتشاشات، شناسایی شبکهها، ریاستجمهوریِ کسی که جنگطلبی را به گردنِ جریانِ انقلابی نینداخت، سوتیِ شورای موقت و جمع شدنش: اینها را میتوان در پروژهٔ بعثت جدید دید. دردناکاند؛ و در عین حال بیدارکننده. سؤالِ «آیا زودتر میشد؟» را باز بگذارید؛ اما آنچه شد را نیز انکار نکنید.
جمعبندی مبناییِ سیاست خارجی قرآنی
اگر بخواهیم رشتهٔ بحث را یکبار دیگر از ابتدا تا انتها مرور کنیم، محور واحد است: سیاست خارجی در قرآن سیاستی است که از مبارزهٔ حق و باطل تغذیه میکند، نه از منطقِ صرفاً منافعِ ملیِ عرفی و نه از پلتفرمِ مذاکرهٔ پایدار. هر جا خدا از معادله حذف شود، میدان به شمشیر و زور بازو تقلیل مییابد و وعدهٔ نصرتِ فرشتگان از صفحه پاک میشود. هر جا صحنه را صحنهٔ حق و باطل بدانیم، قواعد دیگری زنده میشود: صدق، صبر، استغاثهٔ تهی از خود، جنودِ نادیدنی، و رسیدن به نقاطِ تیزِ نبرد.
از همینرو «قول لین» موسی و هارون را نباید با میزِ دیپلماسیِ امروز یکی گرفت. نرمیِ فرمان الهی، نرمی در ادایِ حقیقتِ سخت است: بندگان خدا را بسپار؛ بر خدا علو مکن؛ سلطان مبین دارم؛ به پروردگار پناه میبرم. ابراهیم نیز در برابر نمرود شوخی نمیکند؛ و همین جدیت سند رشد او میشود. اگر منطقِ حق را با منطقِ باطل بسنجیم، حق را تا جایی میپذیریم که با معادلات دنیویِ ذهنمان جور درآید؛ و آنگاه حتی عمل به فرمان نیز با دستگاه محاسباتِ عوضنشده، دل را سخت میکند؛ چنانکه در داستان گاو بنیاسرائیل دیده شد.
حدیبیه نیز استثنا نیست؛ تنها مذاکرهٔ یادشده در شرایطِ هجوم و قدرت است، نه الگویِ تسلیمِ از روی فشار. خطاهای پیشین مسیر را بهتعویق میاندازند؛ سنت الهی عوض نمیشود. معوّقین و مخلّفین صحنه را سرد میکنند و قرآن آنان را نمیستاید. خدا در بدر کاروانِ بیتیغ را برای شما میپسندید و شما همان را میخواستید؛ اما او احقاق حق و ابطال باطل را میخواست. کسانی که دیگ را هر دم از جوش میاندازند، قاعده را نفهمیدهاند.
در ساحتِ ساختار حکمرانی نیز التقاط جواب نمیدهد. موتور جت را روی خودروی کوچک نمیگذارند. یا لوازم ولایت فقیه را میپذیرید و نهادسازی میکنید، یا به ساختارهای غربیِ یکدست فرود میآیید؛ نمیشود هسته را از فرانسه گرفت و ولایت فقیه را روی آن چسباند و با توصیهٔ اخلاقی از نمایندگانِ محلی انتظارِ فکر ملی داشت. حقوق اسلامی نه حقوق عرفی است نه حقوق نوشته؛ اگر همان بود وحی لازم نبود.
در ساحتِ ایمانِ عملی، عبودیت آنجا زنده است که اصلِ نصرت را با قطعیت میدانی و چگونگیاش را به غیب میسپاری. جنودِ «لم تروها» در محاسبه نمیآید. بدا شلختگی قواعد نیست. انفاق با یقین به خلف آسان میشود اما رازِ کاملِ آن را کشف کردن عبودیت را کم میکند. معصوم گاه در شأنِ ادارهٔ معمولی پاسخ میدهد نه همیشه در شأنِ افتاء؛ و اهلِ علمِ حقیقی کمتر از نادانانِ پرگو دم میزنند.
در ساحتِ امروزِ میدان، هم خوشبین باید حرف بزند هم بدبین؛ هم زراره باشد هم زیدِ ضابطهمند؛ وحدت بر محورِ ولی فقیه است نه بر خفه کردنِ یک روایت. پلتفرمِ مذاکره را مبناً نداریم؛ میانجیِ نمایندهٔ دشمن میانجی نیست؛ تجربه گواه است؛ بیناتِ رهبر رغبت به مذاکره نشان نمیدهد و خط قرمزها ــ تنگه، هستهای، غرامت ــ باید فریاد شود. اتفاقاتِ تلخ را نیز میتوان در روایتِ فتح و بعثت جدید خواند؛ بدون انکارِ درد و بدون تبدیلِ تبیین به فستیوال.
و در ساحتِ جهاد اکبر، چلهٔ کلیمی از امشب آغاز شده است: چهل شب، واجبِ ارتباطیگونه، مرکبِ شب، سجده و قرآن و صلواتِ تکراری، نه تبدیلِ شب به روزِ خبری. جعفر طیار و نماز امام زمان از پیشنهادهای مجرباند. زیارت حضرت معصومه ــ که کراماتش را بزرگان با چشمِ سر و دل دیدهاند ــ اولِ این مسیر برکت میآورد. سیاست خارجیِ قرآنی بدون انسانِ ساختهشده در جهاد اکبر، در میدان اصغر نیز لنگ میماند؛ و انسانِ جهاد اکبر بدون فهمِ حق و باطل، سیاست را به معاملهٔ صرف فرومیکاهد.
از اینرو ربعِ پایانیِ جلسه حاشیه نیست؛ ادامهٔ همان مبناست. کسی که شب را به میقات نمیبرد، روز را نیز در معادلهٔ حق و باطل درست نمیخواند. کسی که چهل روز اخلاصِ ارتباطی نمیچشد، در فشارِ مذاکره و جنگ زود دستگاه محاسباتش به معادلات دنیا برمیگردد. چلهٔ کلیمی تمرینِ عوض کردنِ دستگاه است؛ همان دستگاهی که در داستان گاو سخت شد و در بدر باید به احقاق حق میرسید نه فقط به غنیمتِ تجاری.
این دو بال را با هم باید دید: بالِ مبنا در سیاست خارجی، و بالِ سلوک در چلهٔ کلیمی. یکی بدون دیگری ناقص است؛ و هر دو بر مدارِ اطاعت از خدا و رسول و ولیّ امر معنا پیدا میکنند. جلسهٔ پنجمِ سیاست خارجی در قرآن، بیش از هر چیز دعوت به عوض کردنِ دستگاه محاسبات است: از شمشیرِ تنها به نصرتِ مشروط به صدق؛ از حقِ ذهنی به حقِ الهی؛ از مذاکرهٔ پلتفرمی به نبردِ حادِ حق و باطل؛ از شبِ خبری به میقاتِ لیالی. اگر این چهار انتقال رخ دهد، هم فریادِ میدان درست مینشیند هم سحرِ چله. و اگر رخ ندهد، دوباره همان دور باطل تکرار میشود: نامِ دین بر سیاستِ عرفی، نامِ حدیبیه بر تسلیمِ از فشار، نامِ عقلانیت بر دستگاهِ عوضنشده، و نامِ سلوک بر شبِ بیمیقات. این جلسه برای شکستنِ همین دور است. استاد قاسمیان با صراحتِ همیشگیاش هم میدان سیاست را به مبنا برمیگرداند هم سحر را به میقات؛ و از شنونده میخواهد هر دو را با هم جدی بگیرد. این جدیت، همان چیزی است که از ابراهیمِ شانزدهساله تا موسیِ میقاترفته و تا امتِ منتظرِ نصر امتداد دارد: دستگاه را عوض کن؛ بعد فریاد بزن و بعد سحر برخیز. بدون این ترتیب، سیاست شعار میماند و سلوک عادت؛ با این ترتیب، هر دو به کارِ خدا مینشیند. و کارِ خدا در این جلسه همان است که از آغاز گفته شد: جدا کردنِ حق از باطل، نه آشتی دادنِ پایدارِ آن دو. این است خلاصهٔ درس.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.