ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 007

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و پیوند سیاست خارجی با جریان منافقین

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب ده.

جهت شادی ارواح طیّبۀ شهدا، روح حضرت امام، همۀ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق — پدر و مادر و معلمان و استادان — و امام شهیدمان، فاتحه‌ای با صلوات هدیه می‌کنیم. ضمن تبریک روز معلم، سخن را در همان جریان سیاست خارجی در قرآن ادامه می‌دهیم.

این جریان به شدّت با بحث منافقین گره خورده است. رفتارِ مقابلۀ با کفّار و نحوۀ ارتباط با آنان، از اساس به جریان منافقین پیوسته است؛ اگر بخواهیم آن رفتار را بشناسیم، ناگزیر این رفتار را نیز باید بشناسیم. بسیار درهم‌تنیده‌اند و در کنار هم آمده‌اند. از این رو بحث را قدری به سمت منافقین شیفت داده‌ایم.

بحثی پیشتر مطرح شد و دوباره بازنشر یافت: نفوذ منافقین در جاهای بسیار حسّاس، و تحت‌تأثیر قراردادن خروجی‌ها — نه لزوماً به معنای فریب‌خوردنِ معصوم، بلکه به معنای تنظیمِ خاصِ خروجی‌ها و بیرون‌دادن همان خروجی. فرق این دو بسیار است. فریب‌خوردن یعنی معصوم گول بخورد؛ تنظیم خروجی یعنی فضا و فشار و پرونده و افکار عمومی چنان چیده شود که تصمیمِ نهایی، همان چیزی باشد که حلقه‌های پنهان می‌خواسته‌اند — و معصوم نیز ناگزیر آن را در صحنۀ عمومی بر دوش بکشد. تاریخ اسلام از این صحنه‌ها کم ندارد؛ انکارشان فقط تجربۀ زیسته را پایین می‌آورد. آدم‌ها گاه دربارۀ پیامبر و امیرالمؤمنین چیزهایی را به‌راحتی می‌پذیرند که اگر همان‌ها را دربارۀ دیگران بشنوند، رگ گردنشان باد می‌کند. حال آنکه تاریخ پر از شاهد است که چنین چیزهایی برای پیامبر و برای امیرالمؤمنین رخ داده است؛ و عجیب است که بعضی فکر می‌کنند در جنبه‌های دیگر چنین اتّفاقی نمی‌افتد، و حتّی نظریه‌هایی می‌دهند که جای خود دارد.

نفوذ در بیت پیامبر؛ پروژهٔ قرآن

وقتی از بیت پیامبر سخن می‌گوییم، نفوذ در بیت چنان قوی است که یکی از پروژه‌های جدّی قرآن می‌شود. این به معنای فریب‌خوردن پیامبر نیست؛ به این معناست که می‌دانند کار را باید از همان نقطه درآورند — و اتّفاقاً درمی‌آورند. زیباییِ تلخ ماجرا همین است: نه آنکه نتوانند؛ می‌توانند و می‌کنند. قرآن این پروژه را در سوره‌های گوناگون پخش می‌کند: احزاب، تحریم، مجادله، بخش‌هایی از نور، و جاهای دیگر. گویی پروژه‌ای ویژه می‌شود.

این واقعیّت است. بارها گفته‌ایم: کسی که سورۀ توبه و مائده را با آشنایی با قرآن بخواند، می‌فهمد که کار به امیرالمؤمنین نمی‌رسد؛ حلقه‌های قدرت شکل می‌گیرد، و وقتی مردم پادزهر را نمی‌زنند، نتیجه همین می‌شود.

سیاستِ دربار و کابینهٔ آشپزخانه

ترم سیاسی شناخته‌شده‌ای هست که سیاستمداران آن را می‌شناسند: سیاستِ دربار — دست‌های پنهان قدرت و مناسباتِ پنهانِ دربار. اینجا «دربار» به معنای دادگاه نیست؛ به معنای دربارِ قدرت است. این ادبیات در همه جای دنیا هست: دست‌های پنهان شروع می‌کنند به تصفیه، طبقه‌بندی، حذف و اضافه؛ دورچینی می‌کنند. در نظام‌های سازمانی نیز به زیرآب‌زنی و باندبازی بدل می‌شود.

پادزهرش چیست؟ ترم دیگری نیز هست: «کابینۀ آشپزخانه». این تعبیر از دورۀ جکسون، رئیس‌جمهور حدود دویست سال پیش آمریکا، برآمد؛ امّا در دستِ گلدا مایر — بانوی پولادین رژیم صهیونیستی — به ادبیات رسمی تبدیل شد. نکته این نیست که ما از دشمن الگو بگیریم؛ نکته این است که دشمن ابزارهای مهندسیِ تصمیم را جدّی گرفته و نام هم برایش گذاشته است. وقتی شبِ پیش از رأی، کیک و صمیمیت و دعوتِ گزینشی جای بحثِ علنی را می‌گیرد، فردا در صحن فقط نمایش باقی می‌ماند. مارگارت تاچر و مرکل در برابر این زن، وهمی بیش نیستند. خودنوشتی از او چاپ شده به نام «زندگی من»؛ انتشارات سروش نیز ترجمه‌اش را منتشر کرده است. بن‌گوریون، نخستین نخست‌وزیر آن رژیم، گفته بود: در کابینۀ من یک مرد هست، و آن گلدا مایر است. جنگ معروف یوم‌کیپور ۱۹۷۳ — در فاصلۀ جمال عبدالناصر و انور سادات و مسیر کمپ‌دیوید — را او هدایت کرد؛ چهره‌ای خواندنی در تاریخ.

چون آشپزی‌اش نیز ظاهراً بد نبود، چیزی ساخت به نام کابینۀ آشپزخانه.

این نام از فرعیّات زندگی سیاسی او به اصلِ روش تبدیل شد. دعوت شبانه، فضای خودمانی، طرحِ ازپیش‌چیده‌شده، و فردا رأی‌گیریِ ظاهراً آزاد: این همان مهندسیِ خروجی است. اعتراض نمایندگان به اینکه حرفِ درست در صحن گفته نمی‌شود، بی‌پاسخ می‌ماند؛ چون تصمیم پیشتر در آشپزخانه پخته شده است. ترجمۀ ایرانی‌اش را همه دیده‌اند: آنچه در سلف و لابی و نشست‌های غیررسمی می‌گذرد، گاه از صحن رسمی تعیین‌کننده‌تر است. ارباب صنایع و بانک‌ها اگر در سلف باشند، صحن فقط تئاتر است.

وقتی می‌خواست رأی‌گیری‌های حسّاس انجام دهد، شب قبل عدّه‌ای از کنست و وزرا را دعوت می‌کرد؛ کیک می‌پخت؛ در فضای کاملاً صمیمی طرح را آنجا درمی‌آورد. همان‌جا تصمیم شکل می‌گرفت.

پیشتر گفته‌ایم: مهم‌تر از صحنۀ مجلس، سلفِ مجلس است. گمان نکنید همه‌چیز روی صحنه رخ می‌دهد. ارباب صنایع و بانک‌ها و منافع، در سلف مجلس وارد می‌شوند. این پدیده‌ای واقعی است: مناسبات قدرت شکل می‌گیرد؛ حرف‌هایی زده می‌شود؛ سپس وارد صحنه می‌شوند، داد و قال راه می‌اندازند، فضا را طوری تنظیم می‌کنند که خروجی‌اش تصمیم اشتباه باشد — و گاه حتّی معصوم ناگزیر می‌شود آن را گردن بگیرد.

مناسبات قدرت چگونه خروجی می‌سازد؟

پدیدۀ سیاستِ دربار فقط قصّۀ تاریخی دربارهای کهن نیست. در هر ساختاری که قدرت متمرکز شود، دست‌های پنهان شروع می‌کنند به وزن‌کشیِ آدم‌ها: چه کسی نزدیک شود، چه کسی دور بماند، چه پروندۀ حسّاسیتی ساخته شود، چه پرونده‌ای کم‌رنگ شود. خروجیِ جلسه ممکن است به نام رهبری تمام شود؛ امّا مسیرِ رسیدن به آن خروجی از اتاق‌های بسته گذشته باشد. قرآن وقتی پروژهٔ بیت را این‌همه در سوره‌های گوناگون پخش می‌کند، دارد به همین واقعیّت اشاره می‌کند: نقطهٔ حسّاس را شناخته‌اند و روی همان نقطه کار می‌کنند.

پادزهرِ مردمی دقیقاً همین‌جاست که مردم مبعوث، حرفِ صریح رهبری را از میدان فریاد بزنند تا فضای بستۀ «کابینۀ آشپزخانه» نتواند به‌تنهایی روایت بسازد. اگر مردم یخ کنند، حلقه کامل می‌شود؛ اگر فریاد بزنند، حداقل هزینۀ تحریف بالا می‌رود.

نهروان: مسئولیّت پذیرفته، مطلوبِ مطلوب نبوده

جنگ نهروان را امیرالمؤمنین انجام داده و گردن گرفته است؛ و کسی که در نهروان شهید شود، شهید است. امّا آیا مطلوبِ مطلوبِ امیرالمؤمنین بوده؟ نه. شاهدش خودِ ایشان است: می‌فرمودند اولویت ما خوارج نیست؛ اولویت ما صفّین و معاویه است. فرق است میان معاویه‌ای که مسیر خطا را از سرِ علم پیموده و به نتیجه رسیده، و کسانی که از سرِ جهالت به خطا رسیده‌اند. امّا داد و قال و مرزگذاری‌ها امیرالمؤمنین را از شام کشاندند به نهروان؛ آنجا عالمی قاری و حافظ قرآن کشته شدند؛ و پس از آن دیگر «حالا کجا برویم؟»؛ و در همان فاصله حضرت را شهید کردند.

یعنی اتّفاقی رقم خورد که امیرالمؤمنین مسئولیّتش را قبول کرد، ولی مطلوبش نبود.

این تفکیک بسیار مهم است: پذیرشِ مسئولیّتِ عمومی غیر از مطلوب‌بودنِ آن تصمیم به‌عنوان اولویتِ راهبردی است. امیرالمؤمنین جنگ نهروان را گردن گرفت؛ امّا بارها روشن کرد که اولویت، معاویه و صفّین است نه خوارج. وقتی فضا طوری مهندسی شود که اولویّت‌ها جابه‌جا شوند، حتّی امام عادل نیز ممکن است در میدانی بجنگد که خودش آن را میدانِ اصلی نمی‌دانسته. خروجی را گردن می‌گیرد؛ امّا تاریخ باید بداند مطلوبش چه بوده است. وگرنه نسل بعد گمان می‌کند هر آنچه رخ داده، عینِ خواستِ امام بوده است.

چرا این را به هم می‌گوییم؟ چون تاریخ چنین است: پاره‌های تاریخ شبیه یکدیگر عمل می‌کنند. «و إن بعضا يشبه بعضا».

پادزهرِ اول: مردمِ مبعوث و شفاف

پادزهر دو نکتۀ جدّی دارد. اوّلین پادزهر — در همین بحث منافقین — این است که مردمِ مبعوث و شفاف داشته باشید تا نگذارید کابینۀ آشپزخانه شکل بگیرد. هی همه‌چیز پشت درهای بسته تصمیم گرفته شود؛ هی بگویند «این مطالب جنگی است». باشد؛ آن بخشش که جنگ است به مردم نگویید. امّا می‌روی در خودرو می‌بینی همین است؛ می‌آیی در آلودگی هوا می‌بینی همین است؛ می‌روی در فرهنگ می‌بینی همین است؛ می‌روی در تصمیمات مجلس می‌بینی همین است. همه‌اش اتاق‌های دربسته‌ای است که آنجا تصمیم گرفته می‌شود.

چرا قرآن حرف‌هایش را — با اینکه قاعدتاً باید به پیامبر بگوید — این‌قدر به مردم می‌زند؟ برای این‌که مردم پای خود را جدا نکنند؛ فریاد خود را بزنند؛ پلاکارد خود را بنویسند؛ و توطئه‌های «فی قلوبهم مرض» را خنثی کنند.

«فی قلوبهم مرض» غیر از منافقِ برنامه‌ریز است

از همین‌جا باید دقیق شد: «فی قلوبهم مرض» با منافق فرق دارد. وقتی می‌گوییم فی قلوبهم مرض، فوراً می‌گویند منظورتان منافق است. نه؛ معنایش این نیست. فی قلوبهم مرض یک اقدام خودخواسته و طرح‌دار نیست؛ یک ذهنیّت است، یک فکر است. طرف نمی‌خواهد که فی قلوبهم مرض باشد. منافق برنامه‌ریزی دارد، طرح دارد؛ امّا این یکی اصلاً طرح نگذاشته. حرفش همان است؛ محاسباتش همین مدل است. می‌نشیند محاسباتش را بالا و پایین می‌کند و تحویل می‌دهد: اینجا را زدند، تورم این‌قدر شده، زیرساخت این‌گونه خورده، تاب‌آوری کم شده. حتّی آمار درست و دقیق می‌دهند. ولی آمار دقیق لزوماً به حرف درست منجر نمی‌شود. خود آماری‌ها می‌دانند — و کتاب دارند — که چگونه می‌توان با آمار درست دروغ گفت: «چگونه با آمار دروغ بگوییم». با آمار درست می‌شود دروغ گفت. چگونه آمار بگیری، نتایجش فرق می‌کند؛ حقّه‌بازیِ آمار را خود آماری‌ها بهتر می‌دانند.

ما چنان ساده‌ایم که می‌گوییم آمار درست دادند، پس خوب است. سوگیری و جهت‌گیری سر جای خود محفوظ است؛ امّا خود آماری‌ها بهتر می‌دانند گاه چه جفنگیاتی از آمار درمی‌آید.

آمار درست، نتیجه‌گیری نادرست

نکتۀ آماری را نباید سرسری گرفت. بسیاری از مشاوره‌هایی که به تصمیم‌گیران می‌رسد، با اعداد درست می‌آید: نرخ تورم، ظرفیت نظامی، تاب‌آوری زیرساخت، زمانِ ازکارافتادن قطعات. عدد ممکن است دقیق باشد؛ امّا سؤالِ غلط، بازۀ زمانیِ گزینشی، مقایسۀ نابجا و پنهان‌کردن متغیّرهای دیگر، همان عدد را به نتیجه‌ای می‌رساند که مطلوبِ همان ذهنیّتِ «لا طاقة لنا» است. کتاب‌هایی که آمارشناسان نوشته‌اند دربارۀ دروغ‌گفتن با آمار درست، شوخیِ روشنفکری نیست؛ نقشۀ راهی است برای فهمیدن اینکه چرا خروجیِ اتاق‌های دربسته گاه این‌قدر منطقی به نظر می‌رسد و این‌قدر از منطق قرآن دور است.

از همین‌رو قرآن به مردم نیز خطاب می‌کند. اگر فقط به نبی گفته می‌شد و مردم در خانه‌ها می‌ماندند، همان نظریه پیروز می‌شد: «مبعوث شدید؛ بقیه‌اش با ما.» امّا بعثتِ مردم قطع نمی‌شود. سرِ خر شیطان پایین نمی‌آید. مردم مبعوث‌اند تا حرف رهبر را فریاد کنند؛ نه تا جای رهبر بنشینند، و نه تا میدان را خالی کنند.

چرا خدا به مردم می‌گوید؟

حضور مردم برای چیست؟ حتّی کارهایی را که باید رهبر انجام دهد، خدا به مردم می‌گوید. جاهایی که قطعاً کار ما نیست، به ما می‌گویند: دست دزد را بزنید؛ زانی و زانیه را شلاق بزنید. مگر کار ماست؟ نه. پس چرا به ما می‌گوید؟ چرا تذکّراتی که خدا به پیامبر می‌خواهد بدهد، این‌قدر بلند می‌گوید که ما بشنویم؟ برای این‌که مردم در جریان باشند؛ برای این‌که پای مردم بریده نشود.

یکی از نظریه‌ها همین است: «آقای مردم، تمام شد؛ مبعوث شدید؛ تشریف ببرید خانه‌هایتان؛ بقیه‌اش را ما اداره می‌کنیم.» نه؛ نه این‌گونه نیست. ما مبعوث شدیم؛ سرِ خر شیطان پایین نمی‌آید. حرف رهبر را آن‌قدر فریاد می‌زنیم تا کسی دیگر نتواند کاری بکند. آیا می‌خواهد کاری بکند؟ بله. نه اینکه لزوماً منافق باشد؛ فی قلوبهم مرض یعنی همین: باور ندارند؛ «الظانّین بالله ظنّ السّوء».

طالوت و جالوت: محاسبۀ درستِ مادّی، منطقِ ناقص

داستان طالوت و جالوت را دوباره باید آورد؛ آیۀ دویست‌وچهل‌ونُه بقره.

«فَلَمَّا جَاوَزَهُۥ هُوَ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَعَهُۥ قَالُوا۟ لَا طَاقَةَ لَنَا ٱلْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَجُنُودِهِۦ ۚ قَالَ ٱلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَـٰقُوا۟ ٱللَّهِ كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةًۢ بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۗ وَٱللَّهُ مَعَ ٱلصَّـٰبِرِينَ» (بقره/۲۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او و کسانی که با او ایمان آورده بودند از آن گذشتند، گفتند: امروز ما را طاقتِ جالوت و سپاهیانش نیست. کسانی که می‌دانستند با خدا دیدار می‌کنند گفتند: چه بسا گروهی اندک که به اذن خدا بر گروهی بسیار پیروز شدند؛ و خدا با صابران است.

تعبیر «الّذین آمنوا معه» تعبیری فخیم است: ایمان آورده‌اند، از رود رد شده‌اند؛ معلوم است قورت‌قورت آب نخورده‌اند. امّا وقتی رد می‌شوند، گروهی می‌گویند: «لا طاقة لنا الیوم بجالوت و جنوده» — با این عظمت مگر می‌شود درگیر شد؟ محاسبۀ اشتباه مادّی دارند؟ نه لزوماً. منافق هم نیستند. فقط مطابق موازینِ کامل سخن نمی‌گویند. می‌گویند با این لشکر، با این سپاه، با این تورم، با این فلان، نمی‌توانیم درگیر شویم.

اگر امام شهید می‌گفت و امام فعلی می‌گوید مذاکره نه، باید مردم هم همین را بگویند؛ وگرنه راحت می‌بینی در میدان نشسته‌ای و حرف دیگری می‌زنند و اتّفاق دیگری می‌افتد. بعد هم می‌گویند حرفت چک شده. باشد؛ چک شده اشکال ندارد؛ ما همان حرف را وسط میدان فریاد می‌زنیم. وگرنه آرام‌آرام اتّفاقاتی می‌افتد — کما اینکه افتاده است. میدان خالی، بهترین هدیه به کابینۀ آشپزخانه است. میدان پُر از فریادِ منطبق با بیانات رهبری، هزینۀ تحریف را بالا می‌برد و مسیر نفوذ را ناهموار می‌کند.

آتش‌زدن مسجدالاقصی و حلقهٔ تحقیر

بعضی دوباره ماجرای عین‌الاسد را علم می‌کنند. بارها سرِ نامِ اشتباه عذرخواهی کرده‌ایم؛ مطلب همان است که هست. همین گلدا مایر — بانوی پولادین — جمله‌ای معروف در ۱۹۶۹ دارد. آن سال مسجدالاقصی را آتش زدند و گردن نگرفتند. خودش می‌گوید: تا صبح خوابمان نبرد؛ گفتیم اعراب خاک ما را به توبره می‌کشند. صبح بلند شدیم دیدیم تبدیل شد به بحث مجمع عمومی و چند محکومیّت دیپلماتیک. گفتیم: اِ، همین بود؟ حالِ خالی‌اش این‌گونه است؟ پس هر کاری می‌شود کرد. اگر در این حد است که سازمان‌های کنفرانس اسلامی تماس بگیرند و مجمع عمومی اعلام کند که مسجدالاقصی را آتش زدیم؛ اگر این است…

سیدحسن نصرالله فریاد زد: از یک اقدامِ ساده نگذرید؛ این ابتدای یک مسیر است. وقتی نودوهشت حاج‌قاسم را زدند و مردم به‌قدر کافی حرف نزدند و خروجی مجمع عمومی شد، اقدام چه شد؟ ماجرای عین‌الاسد. گفتند: اِ، همین است؟ در همین حد؟ آری، زدن پایگاه آمریکایی یوم‌الله بود؛ ولی از پیش به دولت عراق خبر دادید که می‌خواهید بزنید؛ بعد می‌گویند دولت عراق هم به آمریکا نگفت. این حرف‌ها چیست؟ شما ما را چه تصوّر کرده‌اید؟

بعد رئیسی را زدند؛ بعد سیدحسن را زدند؛ سوریه سقوط کرد؛ حنیّه را در ایران زدند؛ مذاکره کردیم؛ دوباره فرماندهان را زدند. حلقه‌ای از تحقیر. دیدند ما قرار نیست کار متناسب بکنیم. همان موقع گفتم: این یعنی قدمِ بعدی امام. خدا رحم کرد که در امام شهید ملت مبعوث شد؛ خونِ عظیم امام مسلمین ملت را مبعوث کرد. وگرنه خون امام حسین آن‌گاه که ریخت، ملت مبعوث نشد. این‌گونه نیست که هر ملّتی با هر خونی مبعوث شود. مبعوث‌شدن ملت پدیده‌ای خدایی بود؛ وگرنه آن حلقه‌ای که می‌پیمودیم به این حرف‌ها نمی‌خورد.

از عین‌الاسد تا حلقهٔ تحقیر؛ هزینۀ سکوت

حلقۀ تحقیر را باید به‌عنوان منطقِ دشمن فهمید، نه فقط به‌عنوان فهرستِ حوادث. آتش‌زدن مسجدالاقصی و واکنشِ ضعیفِ مجمع‌ها به گلدا مایر آموخت که «اگر هزینه‌اش فقط بیانیه است، می‌شود ادامه داد.» همان درس را دشمن در مقیاس‌های بعدی تکرار می‌کند: ترور، مذاکره، دوباره ترور، دوباره پیام. اگر پاسخ متناسب نیاید، دشمن می‌گوید حالِ خالی‌اش همین است.

سیدحسن نصرالله درست هشدار داد که از اقدامِ ساده نگذرید؛ ابتدای مسیر است. عین‌الاسد اگر با پیش‌خبر و محدودسازیِ اثر همراه شود، دشمن همان جمله را تکرار می‌کند: اِ، همین بود؟ اینجاست که ملّتِ مبعوث باید بداند سکوت و سردیِ میدان، خودش بخشی از خروجیِ اتاق‌های بسته است. خدا رحم کرد که خون امام شهید این حلقه را شکست و ملّت را مبعوث کرد؛ وگرنه هر خونی لزوماً بعثت نمی‌آفریند.

حالا مبعوث شدیم؛ از خر شیطان پایین نمی‌آییم. هرکس می‌خواهد بگوید مذاکره می‌کنیم، توضیح بدهد؛ هی نگوید آنجا هماهنگ شده، آنجا فلان. حرف‌های امام شهید و امام فعلی را سرِ جایش آن‌قدر داد می‌زنیم. کسی با این مشکل دارد؟ اگر مشکل دارد، معلوم است کار دیگری می‌کند؛ یا از جنس «لا طاقة لنا» است، یا برنامه دارد.

مذاکرات دور دوم را رصد کنید. پیام‌هایی که رفته و آمده و تازه به فضای مجازی رسیده را می‌توانید فریاد بزنید؛ الجزیره و دیگران بلند گفته‌اند پیامی رسانده شده. وایسید رصد کنید؛ شوخی ندارد. وگرنه یک‌بار دیگر ممکن است پدیده‌ای به نام برجام تکرار شود؛ بعد هم همه بگویند با رهبر هماهنگ است. آن موقع که رهبر در دسترس بود نباید از این ادبیات استفاده می‌کردیم؛ حالا که کمتر می‌بینیم و کمتر می‌شنویم — و غیبت کلاً صحنۀ رشد است، چنان‌که در درس‌های معرفت المهدی گفته‌ایم — باید دقیق‌تر باشیم. در سی‌وهفت سال، رهبری هزاران بار با مردم سخن گفته است؛ اکنون که صدا کمتر به گوش می‌رسد، جای خالی را نباید با «هماهنگ است» پُر کرد. جای خالی را با همان نصوصِ صریح و با فریاد میدان باید پُر کرد.

ان‌شاءالله جزو کسانی باشیم که گفتند:

«قال الّذین یظنّون انّهم ملاقوا الله کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة باذن الله.» کی این منطق را شکست؟ داوود. وگرنه از کجا می‌فهمیدید کدام درست است و کدام غلط؟ داوودهایی وارد شدند و منطق را شکستند. کسانی که «لا طاقة لنا» گفتند، حرف بی‌خودی نمی‌زدند؛ محاسبۀ مادّی می‌کردند. بدون داوود، جملۀ «لا طاقة لنا الیوم بجالوت و جنوده» می‌ماند سرِ جایش.

باید نشان دهیم که آن سبوی شکسته و آن پیمانه ریخته است؛ ترجمه‌ای درست از همان «لوله‌بردن» و تمام‌شدنِ بازیِ قدیمی. اگر فکر کردید سرِ این ملت کلاه می‌رود…

برجام، منوی رهبری نبود؛ جعبه‌سیاه‌های تاریخ

یادتان هست برجام را چنان می‌گفتند که این تصمیمات منوی رهبری است و دیگر کسی در نظام حرف نزند. آن موقع در دانشگاه شریف وقتی آن حرف‌ها را زدیم، در جایگاه ویژه بسیار دشنام شنیدیم؛ ملّتی که پای سخنرانی بود حق داشت، چون گمان می‌کرد منوی رهبری است. بعد فهمیدیم منوی رهبری نیست؛ بعد ملت فهمید. این فاصله — میان آنچه در اتاق‌ها به نام رهبری قالب می‌شود و آنچه خود رهبری صریحاً گفته — دقیقاً همان نقطه‌ای است که مردمِ مبعوث باید پر کنند؛ نه با کدکشی، با فریادِ همان بیانات. رصدگرانی می‌فهمیدند؛ بعد ملت فهمید. حقایقی بود که اخیراً لو رفت: ده سال غنی‌سازی را من گفته بودم نه، و از این دست.

بعد هم کاسه و کوزه‌ها را سرِ علی لاریجانی خراب کردند: چرا بیست دقیقه؟ نمی‌گویند پشتش چه اتّفاقی افتاده که مهم‌ترین سند کشور بیست‌دقیقه‌ای تصویب شده. لاریجانی آدمی بود دیپلماتیک؛ این کار را بی‌پشتوانه نمی‌کند. کیا تماس گرفتند؟ چه شد؟ این‌ها بخش جعبه‌سیاه‌های تاریخ است که کسی جرأت نمی‌کند دنبالش برود. بعد به ما می‌گویند تا به ما نگفتند حرکت نمی‌کنیم. این جمله اگر فراگیر شود، بعثتِ مردم عملاً لغو می‌شود: همیشه می‌توان گفت هنوز نگفته‌اند. حال آنکه قرآن و رهبری بارها گفته‌اند؛ و میدان باید همان گفته‌ها را بلند کند تا جعبه‌سیاه‌ها نتوانند به‌تنهایی تاریخ بنویسند.

«فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ فَزَادَهُمُ ٱللَّهُ مَرَضًا ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۢ بِمَا كَانُوا۟ يَكْذِبُونَ» (بقره/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در دل‌هایشان بیماری‌ای است؛ پس خدا بر بیماری‌شان افزود. و آنان را به سبب دروغی که می‌گفتند عذابی دردناک است.

بیماری هی زیاد می‌شود؛ رفته‌رفته به پدیدۀ منافقین تبدیل می‌شود.

«وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ قَالُوٓا۟ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ» (بقره/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به آنان گفته شود در زمین فساد نکنید، می‌گویند: ما فقط اصلاح‌گریم.

اصلاح‌طلب در منطق دین؛ قلب سلیم، بت‌شکن است

اصلاح‌طلب در منطق دین چیست؟ کما اینکه قلب سلیم در مقابل قلب مریض، به معنای قلب عرفانیِ صرف نیست. قلب سلیم در قرآن قلبِ بت‌شکن است؛ بقیه‌اش توهّمِ سلامت قلب است. ترم «فی قلوبهم مرض» مال مریضی پزشکی نیست.

«إِذْ جَآءَ رَبَّهُۥ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» (صافات/۸۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه که پروردگارش را با دلی سالم آمد.

وقتی می‌گوید با قلب سلیم آمد، تعریف می‌کند که بت شکست. قلب سلیم یعنی این.

حال کانال اجرایی حج پیامی گذاشته بود: آرامش ابراهیمی خودتان را به هم نزنید. طرف خجالت نکشیده. آدم به جای اینکه یاد حضرت ابراهیم بیفتد، یاد استادِ رزمِ انیمیشنِ پاندای کونگ‌فوکار می‌افتد. ابراهیم مظهر آرامش است اصلاً؟ ابراهیم مظهر امامت و اقدام و قیام و جهاد و سیف و بت‌شکنی و برائت از مشرکین است. می‌گویند آرامش ابراهیمی خودتان را به هم نزنید. وقتی ماجرایی را ول کنی، طرف به خود جرأت می‌دهد راجع به آرامش ابراهیمی توضیح بدهد تا کسی آرامش ابراهیمی را به هم نزند. مردم نداریم، فعال حوزۀ حج نداریم، علما تقریباً نداریم که بپرسند آرامش ابراهیمی یعنی چه. کانال رسمی اجرایی حج این را می‌زند. بحث سازمانی نیست؛ قرآن حرفش با سازمان نیست؛ حرفش با مردم است. مردم، علما، حاجی، کجایید؟ اشکالی ندارد حرف رهبر را سالیان فریاد بزنیم؟

همه نگران تندروی‌اند. کسی نگران کُندروی نیست؟ نگرانِ نرفتن نیست؟ پلیس به معتاد گفت بی‌حرکت؛ گفت کو حرکت؟ بحث حتّی کُندروی هم نیست؛ طرف نمی‌رود. نگرانیِ یک‌طرفه از تندروی، در عمل سقفِ کنش را آن‌قدر پایین می‌آورد که دشمن دیگر هزینه‌ای حس نمی‌کند. قرآن دور و بری‌های پیامبر را تندرو و اراذل می‌خواند تا جداشان کند؛ امروز نیز همان برچسب برای خالی‌کردن میدان به‌کار می‌رود.

در حوزۀ حج ناگزیر شدیم جلسات بگذاریم: حاجی ایرانی و عالم ایرانی که کنش نمی‌کند؛ برویم روی یمنی بایستیم، روی غزّه‌ای بایستیم. چرا آنجا که پرچم انقلاب بالاست کنش نمی‌کند؟ کنش نمی‌خواهد که سرت را بشکند؛

همین یک فیلم بگیری و آیه را وسط میدان بیاوری:

«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ ٱلنَّاسِ عَدَٰوَةً لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلْيَهُودَ وَٱلَّذِينَ أَشْرَكُوا۟ ۖ وَلَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُم مَّوَدَّةً لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱلَّذِينَ قَالُوٓا۟ إِنَّا نَصَـٰرَىٰ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّيسِينَ وَرُهْبَانًا وَأَنَّهُمْ لَا يَسْتَكْبِرُونَ» (مائده/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بی‌گمان دشمن‌ترین مردم را نسبت به مؤمنان، یهود و مشرکان خواهی یافت؛ و نزدیک‌ترین‌شان را در دوستی به مؤمنان، کسانی که گفته‌اند ما نصرانی‌ایم؛ زیرا برخی از آنان کشیش و راهب‌اند و تکبّر نمی‌ورزند.

را ول کنی در فضای مجازی. نمی‌کنند. چرا؟ می‌ترسیم آرامش ابراهیمی خراب شود. آن که سنگ می‌زند بگوید «اللعن علی الیهود»، فیلم بگیرد و در فضای مجازی بگذارد؛ یمنی می‌کند، غزّه‌ای می‌کند. چرا ما باید روی آنان حساب کنیم؟ کسی نگران تندرویِ آنان نیست؛ نگران این است که فریاد از سقف ما نخورد. چرا همه نگران تندروی‌اند؟

اینجاست که قرآن می‌گوید دور و بری‌های پیامبران را اراذل و اوباش و تندرو می‌خواندند تا شتک کنند و بروند. مگر می‌شود کنار دست پیامبر باشی، مجاهدت کنی، کار پیامبر را از آب درآوری، بعد افکت دیپلماتیک و علمایی به خود بگیری؟

«أَلَآ إِنَّهُمْ هُمُ ٱلْمُفْسِدُونَ وَلَـٰكِن لَّا يَشْعُرُونَ» (بقره/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که آنان خود مفسدان‌اند، ولی نمی‌فهمند.

می‌گویی مفسدی؛ فقط شعورش را نداری. فکر می‌کنی مصلحی، در حالی که مفسدی.

مصلح در سورۀ اعراف

هرکه بگوید من مصلح‌ام، قرآن قبول نمی‌کند. ترم مال خودِ قرآن است.

«وَٱلَّذِينَ يُمَسِّكُونَ بِٱلْكِتَـٰبِ وَأَقَامُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ إِنَّا لَا نُضِيعُ أَجْرَ ٱلْمُصْلِحِينَ» (اعراف/۱۷۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که به کتاب تمسّک می‌جویند و نماز را برپا می‌دارند، ما اجر مصلحان را تباه نمی‌کنیم.

مصلح یعنی منطق‌اش کتاب است؛ عملکردش به سمت اقامۀ نماز. اقامۀ نماز در قرآن پدیده است — و اتّفاقاً برای منافق خطرناک است. اقامۀ نماز یعنی اقامۀ امامت، اقامۀ مسجد، شبکۀ امامت. نه صرف نمازخواندن. به امام حسین می‌گوییم «اشهد انّک قد اقمت الصّلاة»؛ نماز را اقامه کردی، نه فقط خواندی. این‌ها اصلاح‌طلب‌اند و اجر مصلحان را خدا ضایع نمی‌کند.

اقامۀ نماز در منطق قرآن، برپاداشتنِ شبکۀ امامت و مسجد و جهتِ امّت است. از همین‌رو برای جریان نفاق خطرناک است: نمازِ فردی را تحمّل می‌کنند؛ اقامۀ جهت را نه. مصلحِ قرآنی کسی است که کتاب را منطق قرار دهد و نماز را اقامه کند؛ نه هرکس تابلوی اصلاح بر سردر بگذارد. قرآن صریحاً می‌گوید برخی که خود را مصلح می‌خوانند مفسدند و نمی‌فهمند.

اینکه می‌گویم اصلاح‌طلب، خیال نکنید در ترم سیاسی اصلاح‌طلب و اصولگرا حرف می‌زنم؛ فارغ از آن بازی‌ام. آن ورژن‌ها نیز گاه همین منطق‌اند با لباس دیگر؛ اعتدال نیز همین‌گونه. منطقی که فکر می‌کند باید بر اساس موازین عادی مادّی مشورت بدهد و برود. داوودهایی باید پا شوند و مطلب را به هم بریزند؛ وگرنه بدون داوود، جملۀ «لا طاقة لنا» می‌ماند.

ایمان سفیهانه از دید محاسبه‌گران؛ کرم و پروانه

این دست ایمان‌ها را ایمان‌های سفیهانه می‌دانند. خیلی خجالت می‌کشند بگویند امام خمینی سفیه بوده؛ ولی چیدمان حرف‌شان همین است: که امام آن‌گونه قیام کرده و جلو آمده. هنوز بعضی در افکت‌های پیش از امام خمینی‌اند.

بنده خود مدرک این بحث‌ام. پیش از امام خمینی و پس از او دو جور کنش داریم. کنش علمای پیش از امام خمینی کنش‌های درستی بوده است: از علّامه حلّی با اولجایتو تا خواجه نصیر با هولاکو خان تا محقّق کرکی با شاه اسماعیل و شاه طهماسب. تیپی ثابت: نزدیک‌شدن به حاکمیّت، نگهداشت معارف شیعه، و افسارزدن بر گردن قدرت تا بکشانندش به مسیر درست. کار حرفه‌ای علمای شیعه بوده؛ دست‌مریزاد. انکارِ عظمت آن دوره بی‌انصافی است. مسئلۀ امروز چیز دیگری است: پس از تولّد پروانۀ ولایت مطلقه، بازگشت به الگوی کِرم — هرچند کرمِ مفیدی بوده — در ایران امروز ذلّت است، نه زیرکی.

علّامه حلّی خود را چنان به اولجایتو چسباند که اولجایتو شد سلطان محمّد خدابنده؛ وقتی اولجایتو سفر می‌رفت، علّامه تمام بار و بندیل و چادر درس را برمی‌داشت و قدم‌به‌قدم کنارش می‌رفت تا افسار از گردنش خارج نشود. خواجه نصیر با هولاکو همین کار را کرد؛ رصدخانۀ مراغه و ایلخانان را در اختیار گرفت؛ با هولاکو به بغداد حمله کرد. سلسلۀ عبّاسی بغداد و شیعۀ بغداد به تاراج رفت؛ امّا در حلّه، کنارش، حوزۀ حلّه راه افتاد: سیّد بن طاووس، پدر محقّق حلّی، پدر علّامه حلّی. محقّق کرکی با شاه طهماسب همین کار را کرد. کولاک کردند.

امّا رسید به امام خمینی. امام نیز در کشف‌الاسرار هنوز در همان دندۀ مشروطه است؛ آمد همین حرکت را بزند. منتها خدا از الطاف خفیّه، رضاخان و محمّدرضا را چنان در عناد با نهاد دین گذاشت که از میانش ناگهان امام خمینی متولّد شد و اندیشۀ ولایت مطلقه از آنجا برآمد. حالا ما در این زمانیم. کسی می‌تواند عهد علّامه حلّی را درآورد و بگوید حالا آمریکا را می‌سازیم؟ نه؛ تمام شد. لااقل در ایران دیگر نمی‌توان چنین برخوردی کرد؛ ذلّتِ بعد از این است. باید روی متد امام خمینی و متد امام شهید حرکت کرد.

این کرم پروانه شد. قبلاً کرم بود — و در همان کَرمی نیز خوب بود. حالا پروانه شده؛ نمی‌توانی برگردانی‌اش توی پیله. مواجه‌ای با نظریه‌ای پروانه‌شده. بعضی علما هنوز در ایران افکت علّامه حلّی به خود گرفته‌اند. پیش از جنگ اخیر بسیاری بسته بودند که فروپاشی طبیعی است و باید شیعه را حفظ کنیم؛ پرتقال‌فروش پیدا کن. می‌گفتند انقلاب تمام شد. شیعه آن‌قدر در پیله بود تا امام خمینی پروانه شد: «ثم انشأناه خلقاً آخر»؛ چیز دیگری شد. در این مقطع تاریخی بار به دوش شما آمده است.

قبل از جنگ اخیر، بعضی از آقایان چنان سخن می‌گفتند که انگار نوبتِ بازگشت به پیله است: انقلاب تمام، حفظِ حداقلیِ تشیّع، پیدا کردن پناه در حاشیه. این منطق در عهد علّامه حلّی معنا داشت؛ در عهدِ پروانۀ خمینی، معنایش عقب‌نشینی از تکلیفِ مقطع است. بارِ این مقطع بر دوش نسلی است که باید با منطقِ داوود بجنگد، نه فقط با منطقِ بقا در کنار جالوت.

با رصد فراوان می‌بینیم این ایمان را سفاهت می‌دانند؛ می‌گویند مطابق مباحثی که خوانده‌ایم نیست. حال آنکه قرآن سفاهت را مال کسی می‌داند که از منطق ابراهیم پرهیز می‌کند — نه از «آرامش ابراهیمیان». آن یکی مال استادِ رزمِ پاندای کونگ‌فوکار است.

«وَمَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَٰهِـۧمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُۥ ۚ وَلَقَدِ ٱصْطَفَيْنَـٰهُ فِى ٱلدُّنْيَا ۖ وَإِنَّهُۥ فِى ٱلْـَٔاخِرَةِ لَمِنَ ٱلصَّـٰلِحِينَ» (بقره/۱۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کیست که از آیین ابراهیم روی بگرداند جز کسی که خود را به سفاهت افکنده باشد؟ و ما او را در دنیا برگزیدیم؛ و او در آخرت از شایستگان است.

کسی از روش ابراهیمی فاصله نمی‌گیرد مگر اینکه خود را خر می‌کند؛ حالت تخرخر دارد؛ خود را تحمیق می‌کند و بعد مناسک را به مناسک معمولی بدل می‌سازد.

حجّ پادگانی و حجّ بی‌روح

این آیه در زمینۀ قبله است؛ وقتی بیت را درست می‌کنند و حج را. حج امروز شده مناسک خشکِ بیرونی؛ انگار احتیاج به امام ندارد؛ مثل نماز فرادای هماهنگ. بعد می‌گویند برو درون خودت موسی‌ها و فرعون‌هایی را بکاوی که با هم می‌جنگند. حرفِ باطن درست است؛ منتها نه اینکه ظاهر را عوض کنی و ظاهر را ول کنی و فقط به باطن بروی. این پرشکنیِ قبله است، نماد امامت و قیام. مهم‌ترین آیات جنگ در حوزۀ سورۀ حج و حول حج چیده شده. عبادتش پادگانی است: می‌چرخی، سنگ می‌زنی، وقوف، بدو؛ انگار در پادگان. این عبادت پادگانی تبدیل شده به عبادت بی‌روح برای کیفِ فردی: برو با خدای خودت حال کن. نه؛ باید حجّی انجام دهی که ابراهیم می‌خواهد. مناسکش باید بوی آن معارف را بدهد؛ وقتی دعا می‌کند پس از برپایی معارف: مناسکِ این معارف را به ما بنما. معارف را کنار بگذاری و فقط مناسک بدهی، همان حجّی درمی‌آید که هی فریاد می‌زنند حج ابراهیمی، حج برای غزّه، و همه‌اش به طاق می‌کوبیم. کاری به سازمان حج ندارم؛ همه می‌کوبیم به طاق. اگر این کار را کنیم تندروی می‌شود؛ نگران تندروی‌نشدن‌ایم. این‌گونه امام تنها می‌ماند.

حج بدون برائت؛ امام تنها می‌ماند

اگر حج از شبکۀ امامت و برائت و قیام تهی شود، به نمازِ فرادایِ هماهنگ بدل می‌شود: بدن‌ها با هم می‌چرخند و سنگ می‌زنند، امّا پیامِ ابراهیمی غایب است. سورۀ حج آیات جنگ و قدرت را حول همین عبادت چیده است تا معلوم شود این مناسک، پادگانِ امّت است نه سفرِ گردشگریِ معنوی. وقتی کانال رسمی از «آرامش ابراهیمی» می‌گوید و کسی نمی‌پرسد ابراهیم کیست، معلوم است میدان خالی است. نگرانیِ یک‌طرفۀ تندروی، در عمل مجوزِ نرفتن و نگفتن می‌شود. یمنی و غزّه‌ای فریاد می‌زنند؛ حاجی و عالم ایرانی گاه از خراب‌شدنِ همان آرامشِ ساختگی می‌ترسند. قرآن این ترس را تقدیس نمی‌کند؛ سفاهت می‌خواندش وقتی از ملّت ابراهیم روی‌گردانی باشد.

«و من یرغب عن ملّة ابراهیم الّا من سفه نفسه»: کسی از روش ابراهیم فاصله نمی‌گیرد مگر خود را سفیه کرده باشد. و خدا او را در دنیا برگزید و در آخرت از صالحان است؛ الگوی اصلی‌اش نیز الگوی امام عصر خویش است، نه فقط ابراهیمِ تاریخی. ابراهیم دوست داشت در همان عصر ظاهر شود و دعا می‌کرد؛ گفتند جهان‌اش و بقیه‌اش مال ائمّه.

پس باید بپذیرید حرفی که می‌زنید، به منطق عادی، حرف سفیهانه‌ای است؛ خرّیت در آن موج می‌زند. برای همین استهزایی که می‌شوید سنّت پیامبران است. اگر پیامبر با همین منطقِ مادّی با مردم حرف بزند، چه فرقی با بقیه دارد؟ باید چیز دیگری بگوید. اگر کسی استهزا نشود، باید به خود شک کند؛ چون از ویژگی‌های همۀ انبیا به‌عنوان سنّت، استهزا است. منطقِ مادّیِ رایج، سخنِ انبیا را سفیهانه می‌خواند؛ و سخنِ انبیا، منطقِ مادّیِ رایج را ناقص. این دو همدیگر را تحمّل نمی‌کنند؛ یکی باید بشکند. داوود می‌آید تا بشکند.

«يَـٰحَسْرَةً عَلَى ٱلْعِبَادِ ۚ مَا يَأْتِيهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا كَانُوا۟ بِهِۦ يَسْتَهْزِءُونَ» (یس/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دریغ بر بندگان؛ هیچ فرستاده‌ای بر آنان نمی‌آید مگر آنکه او را به ریشخند می‌گیرند.

رسول نمی‌آید مگر استهزا می‌شود؛ چون بقیه سفیه می‌دانندش؛ دور و بری‌هایش را نیز سفیه مثل خود رسول می‌خوانند. می‌خواهید پا پس بکشید یا نکشید.

«وَإِذَا لَقُوا۟ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ قَالُوٓا۟ ءَامَنَّا وَإِذَا خَلَوْا۟ إِلَىٰ شَيَـٰطِينِهِمْ قَالُوٓا۟ إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِءُونَ» (بقره/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون با کسانی که ایمان آورده‌اند روبه‌رو شوند گویند ایمان آوردیم؛ و چون با شیطان‌های خود خلوت کنند گویند ما با شماییم؛ ما فقط ریشخند می‌کنیم.

به مؤمنین که می‌رسند می‌گویند قبول داریم؛ به شیاطین خود که می‌رسند می‌گویند این‌ها را مسخره می‌کنیم، حرف‌های بی‌خود می‌زنند. ولی در جامعۀ ایمانی نمی‌توانند بگویند ما به سنن الهی بی‌باوریم.

حرفِ خیلی منطقی، ممکن است حرفِ قرآن نباشد

اولین باری که خدمت آقا صحبت کردم — اگر دوباره نگویند الکی دلشیر می‌دهی — دو آیه را کنار هم گفتم: نساء صد و چهل و سه، و آل‌عمران صد و شصت و هفت. این را بدانید: اگر حرف‌هایی حتّی از قرآن شنیدید و دیدید خیلی منطقی است، بدانید جایی ایراد دارد. چون قرآن به پیامبرش گفته من حرف‌هایی به تو یاد می‌دهم که در دکان هیچ عطّاری نیست.

«كَمَآ أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِّنكُمْ يَتْلُوا۟ عَلَيْكُمْ ءَايَـٰتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ ٱلْكِتَـٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُوا۟ تَعْلَمُونَ» (بقره/۱۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چنان‌که در میان شما فرستاده‌ای از خودتان روانه کردیم که آیات ما را بر شما می‌خواند و پاکتان می‌گرداند و کتاب و حکمت می‌آموزدتان و آنچه را نمی‌توانستید بدانید به شما می‌آموزد.

«ما لم تکونوا تعلمون» غیر از «ما لم تعلم» است. «ما لم تعلم» یعنی نمی‌دانی؛ «ما لم تکونوا تعلمون» یعنی عمراً نمی‌توانستی بدانی. فرق این دو همین است. اگر حرف‌هایی شنیدید و احساس کردید با همین محاسبات خیلی منطقی است، این حرف قرآن نیست. حرف‌های قرآن به منطق دو بُعدی، سفیهانه می‌نماید؛ به درد آدم‌های دیوانه می‌خورد. اگر این‌گونه نبود، می‌شد حکیمی در گوشه‌ای حرفی زده باشد.

آن دو آیه را خدمت آقا گفتم؛ به شدّت تشویق کردند وقتی کنارشان نشستم. (حالا نمی‌خواهم برای خودم چیزی ببافم؛ کلاً طوری با زندگی برخورد کرده‌ایم که به هیچ شغلی نمی‌رسیم — لااقل دروغمان را داریم می‌گوییم.)

مذَبذَب در آرامش؛ نزدیک به کفر در بحران

«مُّذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَٰلِكَ لَآ إِلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ وَلَآ إِلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ ۚ وَمَن يُضْلِلِ ٱللَّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُۥ سَبِيلًۭا» (نساء/۱۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میان آن دو سرگشته‌اند: نه با اینان‌اند و نه با آنان. و هر که را خدا گمراه کند، هرگز برایش راهی نخواهی یافت.

وقتی راجع به منافقین حرف می‌زند می‌گوید مذَبذَب‌اند: بعضی وقت‌ها این‌ور، بعضی وقت‌ها آن‌ور. در جامعۀ ایمانی نتایجی می‌گیرند؛ جایی می‌گویند می‌زنیم، لهشان می‌کنیم، دست برتریم. نه این‌ورند نه آن‌ور.

امّا آیۀ صد و شصت و هفت آل‌عمران را نگاه کنید؛ در شرایط بحران و خطر دیگر مذَبذَب نیست؛ این‌ور است.

«وَلِيَعْلَمَ ٱلَّذِينَ نَافَقُوا۟ ۚ وَقِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا۟ قَـٰتِلُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ أَوِ ٱدْفَعُوا۟ ۖ قَالُوا۟ لَوْ نَعْلَمُ قِتَالًا لَّٱتَّبَعْنَـٰكُمْ ۗ هُمْ لِلْكُفْرِ يَوْمَئِذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإِيمَـٰنِ ۚ يَقُولُونَ بِأَفْوَٰهِهِم مَّا لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ ۗ وَٱللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يَكْتُمُونَ» (آل‌عمران/۱۶۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تا کسانی را که نفاق ورزیدند معلوم کند. و به آنان گفته شد بیایید در راه خدا بجنگید یا دفاع کنید. گفتند اگر می‌دانستیم جنگی در کار است از شما پیروی می‌کردیم. آنان آن روز به کفر نزدیک‌ترند تا به ایمان. با دهان‌شان چیزی می‌گویند که در دل‌هاشان نیست؛ و خدا به آنچه پنهان می‌کنند داناتر است.

جریان احد است. وقتی می‌گوید بلند شوید دفاع کنید، با تا بن دندان مسلّح بجنگید، می‌گویند: «لو نعلم قتالاً لاتّبعناکم.» دو لایه دارد. یکی: بلد نیستیم، نمی‌توانیم — تعبیری که بد هم نیست. قرآن چندلایه است؛ ائمّه گفته‌اند نگو این هست و جز این نیست؛ تحمّل آیات زیاد است. لایۀ دیگر: اگر این را قتال می‌دانستیم تبعیّت می‌کردیم؛ این قتال نیست؛ خودکشی محض است. ما اگر فکر می‌کردیم قتال است می‌زدیم و می‌خوردیم؛ این قتال محسوب نمی‌شود.

بعد می‌بینی چه شد: «هم للکفر یومئذ اقرب منهم للایمان.» در صحنه‌های حسّاس و خطرناک نزدیکیش به کفر بیشتر از نزدیکیش به ایمان است. مذَبذَب بود؛ دیگر مذَبذَب نیست. صحنۀ خطرناک که می‌شود باید با منطقی که قرآن دارد وسط زمین بجنگی؛ شوخی ندارد. وقتی می‌گوید بفرما، می‌گوید نه؛ آنجا به کفر نزدیک‌تر می‌شود.

جنگ، آشکارگرِ نفاق

وقتی جنگ اتّفاق می‌افتد فرصت داریم منافق را بشناسیم. یکی از جاهایی که آدم‌ها مجبور می‌شوند خود را بیرون بریزند، موارد سخت است. گفته‌اند کسی نمی‌تواند خود را مخفی کند مگر آنکه در لغزش‌های زبانش آشکار شود. خیلی وقت‌ها همان «فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» است؛ دیگر نمی‌توانند آن حرف را بزنند. موقعیّت جنگ که می‌شود ناگهان می‌بینی — و جریان منافقین را ان‌شاءالله دانه به دانه خواهیم پرداخت — در موقعیّت‌های جنگی هی تر می‌شود: نگاه کن این منافق است؛ در تبوک، در احزاب، اینجا و آنجا. «فی قلوبهم مرض» بی‌باور است؛ «الظانّین بالله ظنّ السّوء» به معادلات الهی بی‌باور است.

مستند تغییر مأموریت؛ عقلانیّت دیگر

مستند «تغییر مأموریت» را دیده‌اید؟ حتماً تماشا کنید؛ حدود یک ساعت است؛ مربوط به خودکفایی نیروی هوایی سپاه. داستان معروف: هوایی‌ها نامه‌ای دادند که توان رزمی ما این‌قدر است؛ اگر روی کل ما حساب کنی، بعد از بیست روز از کار می‌افتیم، تا هفتاد روز کلاً همه‌چیز از کار می‌افتد. آقا می‌گویند عین نامه را گذاشتم پیش امام. حتماً تماشا کنید؛ خود آقای خامنه‌ای در آن مستند هست.

آقا می‌گویند راستش در ذهن خودم هم آمد که امام خیلی سررشته از این بحث‌ها ندارد؛ مطلبی فرموده‌اند. البته به قلب و ضمیر روشن امام باور داشتم. رفتیم و شروع کردیم به فعّالیّت؛ و مستند نشان می‌دهد چقدر به در و دیوار خوردند تا خودکفایی هوایی درآمد. آن یک عقلانیّت متفاوت است. حرف امام — برو بجنگ — به منطق دو بُعدی پایین عین سفاهت است: برو بجنگ، توان هوایی نداریم؟ آن اتّفاق افتاد. کسانی حاضرند هزینه‌ای شبیه آقا بدهند؛ مستند نشان می‌دهد آقا چقدر هزینه داده است.

یک‌بار خدمت آقا رسیدم؛ گفتم مستند تغییر مأموریت را دیدم. همافر بازرگان — ماشاءالله به این حافظه — گفتند فقط ایشان نبود؛ چند نام دیگر هم آوردند. خودشان آن مستند را ندیده بودند؛ گفتند خیلی مستند خوبی بود. گفتم همافر بازرگان‌ها هنوز هستند. گفتند باشد؛ ولی آن نسل، آن نسلِ آقا نیست. گفتم من که هستم. گفتند بله شما هستید، ولی از شما دیگر این توقع نیست؛ باید در رده‌های دیگر کسانی باشند که این هزینه‌ها را بدهند و پشت قضیه بایستند تا کار درآید. خیلی وقت‌ها دیگر نیستند. ایشان بسیار متأثّر شدند و چیزی نفرمودند. چون روابطم با آقا صحیح بود، فکر نمی‌کردم باید لاپوشانی کنم؛ این را گفتم. آن امام شهید، آن حکیم، کار را با منطقی دیگر درمی‌آورد: باید رفت و درآورد.

عقلانیّتِ امام در برابر نامه‌های توانِ رزمی

مستند تغییر مأموریت فقط خاطرۀ جنگ تحمیلی نیست؛ نمونه‌ای است از دو نوع عقلانیّت. یکی نامه‌ای می‌نویسد با اعداد درست: قطعات، زمان ازکارافتادن، سقفِ توان. دیگری می‌گوید برو و بجنگ و بساز. به منطقِ دو بُعدی، سخنِ دوم سفاهت است. به منطقِ قرآن — «یعلّمکم ما لم تکونوا تعلمون» — سخنِ دوم از جنسی است که عمراً در دکان محاسبات عادی پیدا نمی‌شود. هزینه‌اش را کسانی می‌دهند که پشت قضیه می‌ایستند تا کار درآید؛ و وقتی آن نسل کمیاب می‌شود، خطر بازگشت به «لا طاقة لنا» بیشتر می‌شود.

از همین‌رو پادزهرِ ساختاری همان است که در عهد مالک آمده: مشاورِ تلخ‌گو، نه حلقۀ تعریف. و پادزهرِ زیستی همان است که قرآن دربارۀ پیامبران گفته: در بازار راه می‌روند. تا نبضِ نان و گوشت و جا پارک از دست مسئول بیرون نرود، تصمیم‌ها بوی مردم می‌دهد؛ وگرنه بوی اتاقِ دربسته.

پادزهرِ دوم: مشاوران تلخ‌گو؛ نامهٔ مالک

یکی از پادزهرهای حلقه‌های بسته همین است که گاه به مسئولین می‌گویم — و کار سختی است. حضرت به مالک اشتر جمله‌ای می‌گویند که کوه با ناخن کندن از آن راحت‌تر است.

«ثُمَّ لْيَكُنْ آثَرُهُمْ عِنْدَكَ أَقْوَلَهُمْ بِمُرِّ الْحَقِّ لَكَ، وَأَقَلَّهُمْ مُسَاعَدَةً فِيمَا يَكُونُ مِنْكَ مِمَّا كَرِهَ اللَّهُ لِأَوْلِيَائِهِ» (نهج‌البلاغه، نامهٔ ۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس باید برگزیده‌ترین‌شان نزد تو کسی باشد که سخن تلخ حق را بیشتر به تو بگوید، و در آنچه از تو سر می‌زند که خدا برای دوستانش خوش ندارد کمتر یاری‌ات کند.

مشاورینی داشته باش که حرف تلخ حق را به تو بگویند؛ از همه تلخ‌تر با تو حرف بزنند؛ و کمتر در جایی که خداپسند نیست کمکت کنند؛ حرف را برسانند. سپس می‌فرمایند به اهل ورع و صدق بچسب؛ و چنان ریاضتشان بده که از تو تعریف نکنند. کثرت تعریف و اعتراضِ چاپلوسانه باعث خودکامگی می‌شود؛ نگذار.

لذا به مسئولین گاه می‌گفتم: جز حلقه‌ای که کمک‌تان می‌کند، حلقۀ مشاورین غیررسمی بگذارید که حرف تلخ بزنند؛ از زوایایی بگویند که هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌گویند. امام شهید ما انصافاً چون گزارش‌خوان بود از همه‌جا گزارش می‌گرفت؛ با خیلی از مسئولین فرق داشت. من کنار دستشان بودم؛ می‌بینی چنان حلقه‌های بسته‌ای تشکیل می‌دهند که دیگر کسی از این حرف‌ها نمی‌زند.

شناخت دقیقی از آقای سیّد مجتبی ندارم؛ امّا گفته‌اند خامنه‌ایِ جوان نیست — خامنه‌ایِ جوان است؛ و بسیار ببُر، در حدّی که جای بریدن هم درد بگیرد. برخوردها تیز است. الحمد لله برای این زمان — نه اینکه بقیه بد باشند — آدم‌هایی داشتیم در خیمه‌گاه که صلح‌کل‌اند؛ ما الان صلح‌کل خیلی لازم نداریم، آدمِ ببر لازم داریم. سر مذاکرات بیانات تندی از ایشان هست؛ خدا را شکر.

در همان فرمان اوّل گفتند من می‌روم بیرون، در تاکسی حرف‌هایتان را شنیده‌ام. بعضی فکر می‌کنند حرف معمولی است: عجب، تاکسی سوار شده. نه؛ معنیِ کددار دارد: یعنی حلقه‌های بسته را می‌شکنم.

«یمشون فی الاسواق»: نبض بازار در دست پیامبر

عبارتی قرآن دربارۀ پیامبران دارد که بعضی تعجّب می‌کنند چرا چند جا تکرار شده:

«وَمَآ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ إِلَّآ إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ ٱلطَّعَامَ وَيَمْشُونَ فِى ٱلْأَسْوَاقِ ۗ وَجَعَلْنَا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ ۗ وَكَانَ رَبُّكَ بَصِيرًا» (فرقان/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو هیچ‌یک از فرستادگان را نفرستادیم مگر آنکه خوراک می‌خوردند و در بازارها راه می‌رفتند. و برخی از شما را برای برخی دیگر آزمون ساختیم؛ آیا شکیبایی می‌ورزید؟ و پروردگار تو بیناست.

یعنی خود آن پیامبر کارت می‌کشد، برای خانه‌اش خرید می‌کند، نبض بازار دستش است، می‌فهمد چه خبر است. بسیاری از مسئولان — به‌سبب کارهای بسیار مهم — حواسشان نیست که آسانسور برایشان نگه می‌دارند، خرید خانه و گوشت‌شان را می‌کنند. به نمایندگان صفرکیلومتر مجلس می‌گفتم — دوره‌ای مسئول گزینش لیست بودم — سریع از راننده استفاده نکنید. قبول نکردند. خودم یک سال راننده داشتم؛ از همه‌چیز افتادم. گفتم خودت جا پارک پیدا کن. جا پارک پیدا کردن یعنی چه؟ بعضی تعجّب می‌کنند چرا راننده نداری، خودت سوار می‌شوی و پارک می‌کنی. برای اینکه بفهمم تو چه می‌کنی. خودم سبزی و میوه و تره‌بار محل را می‌خرم؛ خودم می‌کشم و می‌آورم. تا معلوم شود تودۀ مردم چه می‌کشند. وگرنه در همان یک سال آرام‌آرام از مردم جدا می‌شدم.

وقتی همسر می‌پرسد این خرید چند است و جواب دقیق می‌آید، یعنی نبض قیمت در دست است؛ نه در گزارشِ تشریفاتی. بسیاری از نهادها اصرار دارند راننده بگذارند؛ می‌گویم نمی‌خواهم. پانصد متر دورتر پارک‌کردن، خود درس است: مردم هر روز همین را می‌کشند. قرآن که می‌گوید پیامبران در بازارها راه می‌روند، دارد همین را نهادینه می‌کند: پیامبرِ جدا از بازار، پیامبرِ جدا از مردم است؛ و مسئولِ جدا از بازار، نامزدِ حلقۀ بسته.

خیلی نهادها می‌گویند این کار خوب نیست، راننده می‌گذاریم؛ می‌گویم نمی‌خواهم؛ خودم رانندگی می‌کنم؛ خودم مجبور می‌شوم پانصد متر دورتر پارک کنم. «یمشون فی الاسواق» یعنی همین.

شفافیّت و مشاورین غیررسمی. طلبه‌هایی داریم که سخت با ما مخالف‌اند؛ با آنان جلسه داریم؛ له می‌کنندمان. می‌گویند این چه جلسه‌ای است؟ می‌گویم جلسۀ خوب است؛ آدم باید از یک زاویه له شود. اگر همه‌اش بگویند چه سر و چه دوم و عجب پا — پنیر از دهان می‌افتد؛ دیگر دهان را باز نمی‌کنم. تعریفِ یکدست، همان بیماری‌ای است که مالک اشتر از آن پرهیز داده است. لهشدنِ گاه‌به‌گاه از زاویۀ مخالف، پادزهرِ خودکامگیِ نرم است؛ همان خودکامگی‌ای که با تعریف‌های پیاپی می‌آید، نه لزوماً با دشنام.

الحمد لله آنچه آقای مجتبی نشان دادند — که حلقه‌ها را می‌شکنم و با مردم تماس واقعی برقرار می‌کنم — جزو مزایاست. کسی که در شرایط بحرانی مدیریت می‌کند محبوبیّت عجیب یافته؛ دل‌ها متمایل شده. باید بایستیم و فریادگر حرف ایشان باشیم تا «فی قلوبهم مرض» نتواند کاری کند. این وظیفۀ ماست؛ ان‌شاءالله توفیق همین را بیابیم. محبوبیّتِ بی‌صدا و بی‌چهره اگر با فریاد میدان همراه نشود، باز اتاق‌های بسته روایت را می‌ربایند. تماس واقعی با مردم وقتی کامل می‌شود که مردم نیز حرف را از میدان به گوش حلقه‌ها برسانند.

آیات مثانی: دو‌رویی یهود و همان ویژگی در منافقین

جریان منافقین را ساده نگیرید. همان دو‌رویی که در آیۀ چهارده بقره آمد — ایمان‌نمایی در برابر مؤمنان و استهزا در خلوت با شیاطین — را ساده نخوانید.

این حتّی وسط یهودیّت است. آیۀ هفتاد و شش بقره را نگاه کنید؛ آیات مثانی‌اند: آیاتی که به یکدیگر منعطف‌اند.

«وَإِذَا لَقُوا۟ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ قَالُوٓا۟ ءَامَنَّا وَإِذَا خَلَا بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ قَالُوٓا۟ أَتُحَدِّثُونَهُم بِمَا فَتَحَ ٱللَّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحَآجُّوكُم بِهِۦ عِندَ رَبِّكُمْ ۚ أَفَلَا تَعْقِلُونَ» (بقره/۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون با کسانی که ایمان آورده‌اند روبه‌رو شوند گویند ایمان آوردیم؛ و چون برخی‌شان با برخی دیگر خلوت کنند گویند آیا آنچه را خدا بر شما گشوده برایشان بازگو می‌کنید تا نزد پروردگارتان با آن بر شما حجّت آورند؟ آیا خرد نمی‌ورزید؟

این جریانِ یهود است. آدم‌های دو‌رویی بودند که می‌خواستند خود را در جامعۀ ایمانی نیز تعریف کنند. به مؤمنین می‌رسیدند می‌گفتند ایمان، اعتقاد، کتاب‌های الهی. «و اذا خلا بعضهم الی بعض» با هم می‌نشستند می‌گفتند لو نده. بعضی ساده‌تر بودند می‌آمدند می‌گفتند ما دنبال پیامبری الهی در این منطقه‌ایم.

فیلم «محمّد رسول‌الله» مجید مجیدی را دیده‌اید؛ فیلم چندان موفّق نیست، امّا این تیک را خوب درآورده: یهودی‌های منصفی که گاه دنبال پیامبر بودند. بعضی دنبال پیامبر بودند تا سر به نیستش کنند؛ بعضی واقعاً دنبال نور فاران می‌گشتند. اعتماد به نفسِ منصف معلوم است؛ این مقدارش درمی‌آید که جزو آنان نیست — همان نقشی که در فیلم هست. عدّه‌ای عزم کرده بودند پیامبر را از نوجوانی بکشند؛ عدّه‌ای دنبال جلوه از فاران بودند. چون بعضی ساده بودند می‌آمدند می‌گفتند چه جالب، چه اتّفاقی می‌افتد؛ می‌گفتند عکس نزن؛ چیزهایی می‌گویی که اتّفاقاً تأییدشان می‌کند؛ به آنان نگویید.

دو جریان در یک پوسته‌اند: یکی می‌کشد، یکی می‌جوید و لو می‌دهد و بعد در خلوت توبیخ می‌شود که چرا به مؤمنان گفتی. فیلم مجیدی با همۀ ضعف‌ها، همین دوگانگی را خوب نشان داده است. ویژگیِ مشترک با نفاق همین است: در جمعِ ایمانی ایمان می‌نمایند؛ در خلوتِ خودی‌ها می‌گویند عقل ندارید که برگ برنده‌تان را به آنان می‌دهید تا نزد پروردگار با شما محاجّه کنند.

«اتحدّثونهم بما فتح الله علیکم لیحاجّوکم به عند ربّکم افلا تعقلون» — با همین با شما محاجّه کنند؛ عقل ندارید؟

این ویژگی بر یهود تطبیق می‌شود؛ بر منافقین نیز همان ویژگی تطبیق می‌شود. دو‌رویی در برابر مؤمنان و خلوت با شیاطینِ خود؛ استهزا در خلوت و ایمان‌نمایی در جمع. این نقشه را باید یک‌جا دید: از نفوذ در بیت تا کابینۀ آشپزخانه، از نهروان تا عین‌الاسد، از «فی قلوبهم مرض» تا مفسدِ مصلح‌نما، از حجِ بی‌برائت تا مشاورِ تلخ‌گو و راه‌رفتن در بازار. سیاست خارجیِ قرآنی بدون این لایه‌ها فقط جدولی از روابط دولت‌ها می‌شود و از میدان واقعی فاصله می‌گیرد؛ با این لایه‌ها، میدانِ واقعیِ قدرت و ایمان و نفاق آشکار می‌گردد.

سیاست خارجی بدون شناخت این لایه ناقص می‌ماند؛ نفوذ در بیت، کابینۀ آشپزخانه، بیماریِ دل که به نفاق بدل می‌شود، محاسبۀ مادّیِ «لا طاقة لنا»، و حلقه‌های بسته‌ای که مردمِ مبعوث باید بشکنند — همه یک نقشه است.

جمع‌بندیِ خطّ جلسۀ هفتم

خطّ این جلسه را می‌توان چنین خواند: سیاست خارجی در قرآن بدون نقشۀ نفوذ و بیماریِ دل ناقص است. نفوذ در بیت پیامبر پروژۀ قرآن است، نه قصّۀ حاشیه‌ای؛ و این به معنای فریب‌خوردن معصوم نیست، به معنای تنظیم خروجی است. سیاستِ دربار و کابینۀ آشپزخانه همان سازوکارند در زبان امروز. نهروان نشان می‌دهد مسئولیّتِ پذیرفته‌شده لزوماً مطلوبِ مطلوب نیست؛ تاریخ شبیه خود عمل می‌کند.

پادزهر اوّل مردمِ مبعوث و شفاف‌اند که نگذارند همه‌چیز پشت در بسته بماند. «فی قلوبهم مرض» غیر از نفاقِ طرح‌دار است؛ ذهنیّت و محاسبۀ مادّی است که با آمار درست نیز می‌تواند دروغ بگوید. طالوت و جالوت دو منطق را روبه‌رو می‌کنند: «لا طاقة لنا» و «کم من فئة قلیلة». بدون داوود، جملۀ اوّل می‌ماند. حلقۀ تحقیرِ پس از ترورها همان درسِ گلدا مایر است اگر هزینه فقط بیانیه باشد.

بیماریِ دل زیاد می‌شود و به نفاق می‌رسد؛ مفسد خود را مصلح می‌خواند؛ قلب سلیم بت‌شکن است نه آرامشِ ساختگی. حج بدون برائت امام را تنها می‌گذارد. روی‌گردانی از ملّت ابراهیم سفاهت است؛ استهزا سنّت پیامبران است. حرفِ خیلی منطقیِ دو بُعدی ممکن است حرف قرآن نباشد؛ قرآن چیزی می‌آموزد که عمراً نمی‌دانستید. مذَبذَب در آرامش، در بحران به کفر نزدیک‌تر می‌شود. جنگ آشکارگر است. عقلانیّتِ امام در مستند تغییر مأموریت نمونۀ منطق دیگر است. پادزهر دوم مشاورِ تلخ‌گو و راه‌رفتن در بازار است؛ شکستن حلقه‌های بسته. و سرانجام دو‌روییِ یهود در آیۀ هفتاد و شش بقره، همان ویژگی را بر منافقین نیز می‌نشاند.

صلّی الله علی سیّدنا محمّد و آله. اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.