ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 010

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه

السلام علیکم و رحمة الله و برکاته. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب ده.

جهت شادی ارواح طیّبهٔ شهدا و روح حضرت امام و همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق — پدر و مادر و معلمان و استادان — فاتحه‌ای با صلوات هدیه می‌کنیم. مولد مبارکِ محمد روی فدک؛ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

قرآن را بر صفحهٔ پانصدودَه بگشایید. بحث نفاق را پیش‌تر پیش برده‌ایم و معنای آن را بارها گفته‌ایم. حضرت آیت‌الله عاصمی مجتبی نیز دربارهٔ «عدم تنازع» مطلبی فرموده‌اند؛ سخن ایشان باز به همان محور بازمی‌گردد. این بار همان مطلب را با ادبیاتی دیگر بازمی‌گوییم.

فرموده‌اند اختلافاتِ موجّه به تنازع کشیده نشود. سخن بسیار دقیقی است. اختلافات موجّه داریم و اختلافات ناموجّه؛ حتی اختلافات موجّه هم قاعدتاً نباید به تنازع برسد. از این عبارت ممکن است کسانی سوءاستفاده کنند و «وحدت» را چماقی سازند برای هر حرفی که بخواهند بزنند. قرآن اما منطقی دارد؛ باید دید منطق قرآن در این باب چیست.

عدم تنازع در محور ولایت؛ عملِ بی‌محور پوچ است

جایی که «عدم تنازع» معنی پیدا می‌کند، محوریت ولایت است. اساساً اگر محوریت ولایت نباشد، عمل باطل است. این ادبیات خاص قرآن است؛ تفاوتش را با ادبیات رایج خودمان روشن می‌کنیم.

«عمل باطل است» یعنی چه؟ یعنی عمل انقلابی‌ای که انجام می‌دهید — هرچه باشد — اگر محوریت ولایت از آن برود، باطل می‌شود. باطل شدن یعنی پوچ شدن؛ یعنی هیچ. آب را پای درخت نریخته‌اید؛ ریخته‌اید توی جوی. اصلاً به درد نمی‌خورد.

در ابواب فقه و روایات، باب «صلة الامام» داریم: صله را باید به امام بدهید؛ یعنی در راه امام و در مدار او. اگر کسی به کسی کمک کند، نامش کمک مالی و بخشش است؛ نامش صلهٔ امام نیست. ممکن است از باب دوستیِ بشری تخفیفی برای او باشد، اما «انفاق فی سبیل الله» معنای دیگری دارد. عمر و زندگی و مال و جهاد و انفس و اولاد وقتی در راه امام و ولی می‌ریزد معنا می‌گیرد؛ اگر این محور نباشد پوچ است.

آیهٔ سی‌وسهٔ محمد؛ اطیعوا الله و اطیعوا الرسول

این آیه وقتی سورۀ محمد را می‌خواندیم سر جای خود بسیار مهم بود؛ آیهٔ سی‌وسهٔ سورۀ مبارکهٔ محمد.

«يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَطِيعُوا۟ ٱللَّهَ وَأَطِيعُوا۟ ٱلرَّسُولَ وَلَا تُبْطِلُوٓا۟ أَعْمَـٰلَكُم» (محمد/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خدا را اطاعت کنید و رسول را اطاعت کنید و اعمالتان را باطل نکنید.

اطاعت از خدا کنید و اطاعت از رسول کنید و عملتان را باطل نکنید؛ یعنی عملتان پوچ نشود.

امام در مباحث سرچشمه نکته‌ای بسیار دقیق دارند: بحث رسول، بحث جایگاه ولایت رسول است. اگر رسول بگوید نماز بخوانید، اطاعت از رسول نیست؛ اطاعت از خداست. امام تصریح می‌کنند: اگر کسی نماز بخواند به دلیل اطاعت از رسول، نمازش باطل است؛ اینجا مبلغ خداست فقط در این حکم. به این می‌گویند اطاعت از خدا. پس اگر پیامبر بگوید بلند شوید نماز بخوانید، آن اطاعتْ اطاعت از الله محسوب می‌شود نه اطاعت از رسول به‌عنوان شأن ولایی.

اطاعت از رسول کجاست؟ جایگاه و شأن اجتماعی و ولایی و مدیریتی‌ای که آنجا قرار می‌گیرد: بجنگیم یا نجنگیم؛ این‌گونه کنیم؛ صلح کنیم؛ تنگه را ببندیم یا باز کنیم. این مجموعه اطاعت از رسول است؛ اطاعت به جایگاه او. «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و لا تبطلوا اعمالکم»: اگر این کار را نکنید عمل باطل می‌شود. یعنی برای خودتان انقلابی‌گری می‌کنید، اما انقلابی‌گری‌تان محور ندارد؛ محور الکی دارد؛ خودتانید؛ یا محوری هست که دیگر صلة الامام نیست و آب را جای دیگری می‌ریزید.

صحت فقهی و قبول معرفتی

اینجا تفاوت نگاه قرآنی با حتی نگاه‌های فقهی ما آشکار می‌شود؛ عنوان «باطل» را باید درست معنی کرد.

در فقه با صحت و بطلان سروکار داریم؛ بطلان نه به معنای قرآنیِ پوچ‌شدن، بلکه صحیح و غیرصحیح. می‌گوییم نماز صحیح است. معنای صحت در فقه این است که مقدمات و احکام رعایت شده و احتیاج به قضا ندارد؛ فعل انجام شده است. نماز مغرب و عشایی که با وضو خوانده‌اید، حتی اگر حواستان مطلقاً پرت بوده، در اصطلاح فقهی صحیح است و احتیاج به اعاده ندارد. در مقابل می‌گویند نماز باطل؛ این باطل به معنای بطلان فقهی است نه آن بطلان قرآنی. در روزه و حج نیز همین‌گونه سخن می‌گوییم.

عنوان دیگری داریم به نام «قبول». فقهای ما معمولاً از این عنوان بحث نمی‌کنند چون کارشان نیست؛ به اعتقاد بنده باید کارشان باشد. قبول در مقابل بطلانِ معرفتی است: یا قبول است یا نیست. این بحث فقهیِ صحت نیست؛ بحث معارفی است.

نماز یک نفر می‌تواند نصفش قبول باشد. در صحت و بطلان چنین چیزی نداریم: یا کلاً صحیح است یا باطل؛ صفر و یک است. در قبول این‌گونه نیست: می‌تواند نصفش قبول باشد، یک‌دهمش قبول باشد، یا اصلاً قبول نباشد. چرا؟ چون هدف نماز را اجرا نمی‌کند. هدف نماز، مثلاً، نهی از فحشا و منکر است؛ آن هدف را پاس نمی‌کند، یا یک‌دهم پاس می‌کند، یا نصف. اصطلاحاً مقول به تشکیک است؛ ذات مراتب دارد.

اگر بپرسند نماز را از کجا بفهمیم قبول است، پاسخ ساده است: نماز ناهی از فحشا و منکر است. اگر دیدید ناهی نیست، قبول نیست؛ فقط صحیح است. نتیجهٔ روز قیامت همین است: می‌گویند نمازتان را بخوانید؛ می‌گویند نماز نخوانده‌اید؛ نمازتان قبول نیست. فقه باید قدری این را هم بحث کند؛ مبادا فردا کسی بگوید آخوندها گفته بودند این کارها را بکنید پس نماز خوانده‌اید، و قرآن چیز دیگری گفته باشد. قبول نماز به پارامتر دیگری برمی‌گردد؛ به روح آن؛ و آن روح باید اجرا شود.

حج؛ برائت روح عمل است

حج را حضرت آقا وقتی پالایش می‌کنند به درستی می‌گویند همهٔ حج یعنی برائت؛ برائت از مشرکین. روح حج همین است. شما حج می‌روید و اعمال را انجام می‌دهید: وقوف و رمی و طواف. حجتان صحیح است؛ اما قبول است یا نیست؟ به کسانی که آن روح را نکرده‌اند باید گفت: حجتان صحیح است، مقبول نیست؛ صحیحِ غیرمقبول. چرا؟ چون اعلام برائت و تنفر و نفی تعهد نکرده‌اند. به اندازه‌ای که اعلان برائت و تنفر و نفی تعهد کرده‌اید، حج مقبول می‌شود.

آنچه می‌گویند «روح عمل» یا «مقاصد عمل»، به عنوان قبول برمی‌گردد؛ به «انما یتقبل الله من المتقین»؛ نه به بحث صحت. عبادت صحیحِ غیرمقبول ثمره‌ای از جنس رشد ندارد. جهنم هم ندارد؛ اما عامل رشد نیست. از «الصلوة قربان کل تقی» او تقی نیست؛ لذا محل قرب نیست. کسی با دل بسیار مشتاق به دنیا می‌خواهد بالا برود؛ نمی‌رود؛ همهٔ بندوبیلش به زمین وصل است. عبادت صحیحِ غیرمقبول، یا صحیحِ نیم‌مقبول، یا صحیحِ یک‌دهم‌مقبول؛ چون قبول ذات مراتب دارد.

عبارتی شنیده‌اید: «نماز بی‌ولایت قبول نیست.» بعضی فکر می‌کنند این حرف صرفاً شیعی است. نیست؛ مربوط به همین منطق است.

اقامه در برابر خواندن؛ آیهٔ چهل‌وپنج عنکبوت

سورۀ عنکبوت، آیهٔ چهل‌وپنج؛ صفحهٔ چهارصدویک.

«ٱتْلُ مَآ أُوحِىَ إِلَيْكَ مِنَ ٱلْكِتَـٰبِ وَأَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ ۖ إِنَّ ٱلصَّلَوٰةَ تَنْهَىٰ عَنِ ٱلْفَحْشَآءِ وَٱلْمُنكَرِ ۗ وَلَذِكْرُ ٱللَّهِ أَكْبَرُ ۗ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ» (عنکبوت/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه از کتاب به تو وحی شده تلاوت کن و نماز را برپا دار. همانا نماز از فحشا و منکر بازمی‌دارد؛ و یاد خدا بزرگ‌تر است؛ و خدا می‌داند چه می‌کنید.

عنوان‌های «اقم الصلاة» از همین سنخ‌اند: کتاب را بخوان و نماز را اقامه کن؛ نه صرفاً نماز بخوان. هر جا در قرآن بحث «نماز خواندن» آمده، کار منافقین است؛ مؤمنین نماز را اقامه می‌کنند. به امام حسین می‌گوییم «اشهد انک قد اقمت الصلاة»؛ نه چون نماز می‌خوانی — خیلی‌ها می‌خوانند — بلکه چون نماز را اقامه کردی. اقامه کار دیگری است.

به تعبیر علامه طباطبایی: چادری از چادرفروشی می‌خرید؛ تا سیخ‌میخ‌ها را زیر آن نزنید، شکل نمی‌گیرد؛ دایره‌ای بیش نیست. وقتی سیخ‌میخ‌ها را زدید، اقامه می‌شود؛ خاصیت‌ها ظاهر می‌شود: جلوی باد را می‌گیرد، می‌شود در آن زندگی کرد. به این پدیده می‌گویند اقامه.

اگر نماز اقامه شود، «ان الصلاة تنهی عن الفحشاء والمنکر»: نمازی که اقامه می‌شود خاصیت دارد؛ مثل چادرِ سرپا. دایرهٔ روی زمین قبول نیست؛ سیخ‌میخ‌زده قبول است. دایره را بگویید چادر است؟ اشکال شکلی ندارد، اما اقامهٔ چادر نیست. باید به عنوان ابطال قرآنی در مقابل قبول قرآنی حسّاس شد.

سپس می‌گوید «و لذکر الله اکبر»: ذکر الله از خود نماز بزرگ‌تر است. چه چیزی از نماز اکبر است؟ روایت ذیل آیه می‌گوید ذکر الله یعنی ولایت؛ چون عامل اقامه است؛ دین را اقامه می‌کند. اگر باشد، نمازْ نماز است؛ دین اقامه شده؛ نماز با ولایت یعنی نماز با امامت؛ یعنی در آن نفی طاغوت گنجانده شده است.

امامت معنایش اقامه است؛ ولایت معنایش اقامه کردن است. نمازی که با امامت و ولایت اقامه می‌شود قرار است به دهان طاغوت بزند. حجی که اقامه می‌شود باید حج ابراهیمی باشد و به دهان طاغوت بزند؛ چون اقامه‌شان چنین معنایی دارد: «اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت». ممکن است نماز بخوانیم و از نمازمان چنین انتظاری نداشته باشیم؛ از حجممان چنین انتظاری نداشته باشیم. وقتی امامت صورت می‌گیرد اتفاق دیگری هم می‌افتد: امت صورت می‌گیرد.

عام استغراقی و عام مجموعی؛ تیم و حریف

دو واژه را بیاموزید؛ به درد شب اول قبر می‌خورد. عامی هست به نام عام استغراقی و عامی به نام عام مجموعی.

عام استغراقی یعنی وقتی می‌گویند این کار را بکنید، همه به تنهایی — تک‌تک — باید انجام دهند. ممکن است کنار هم باشند، اما پیوندی میانشان نیست؛ مثل گونی برنج. می‌گویید یک گونی برنج، اما پیوند کوالانسی ندارند؛ امت شکل نمی‌گیرد.

اگر شروع کنند به پیوند خوردن، تازه امت می‌شوند و امام لازم دارند. نماز فرادای هماهنگ امام لازم ندارد؛ مثل نمازهای استغاثه. حجّی که هرکس کار خودش را می‌کند و امت نیست نیز امام نمی‌خواهد.

وقتی عنوان امام درست می‌شود، عام مجموعی شکل می‌گیرد: تیم. مثل تیم فوتبال. وقتی گل می‌زند، تیم گل می‌زند؛ کاپیتان جام را بالا می‌برد، اما تیم با مربی‌اش برده است. مسابقهٔ شوت‌زنیِ بی‌حریف نیست؛ فوتبال است.

مفهوم امامت که می‌آید، مفهوم امت می‌آید و حریف و طرف. بعضی ورزش‌ها از ریختشان معلوم است حریف دارند: شمشیربازی. بعضی حریف ندارند: شنا. تیم که شکل می‌گیرد حریف پیدا می‌کند؛ حریفش طاغوت می‌شود. مفهوم ولایت همین است.

پس نماز بی‌ولایت قبول نیست؛ قرار بود تیم درست کند. برای همین در مسجد به شبکهٔ امامت وصل می‌شود. برای همین «تمام الحج لقاء الامام». برای همین «و اذن فی الناس بالحج یأتوک»: بگویند بروند حج بیایند پیش تو؛ نروند پیش سنگ‌ها. ائمه تصریح کرده‌اند این احجار نه سود می‌رسانند نه زیان. بروید حج تا پیش امام بروید تا امامت و اقامه و تیم و عام مجموعی و حریف شکل بگیرد. تیم که دارد، باید در مقابل تیمی بازی کند؛ باید به دهان حریف برود. رسولان می‌آیند که «ان اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت».

صلة الامام در برابر کمک بی‌محور

این پیوند را دوباره به جریان منافقین می‌رسانیم. آنچه عمر و زندگی و پول و جهاد و اموال و انفس و اولاد را معنا می‌دهد، ریختن در راه امام و ولی است. اگر این محور نباشد پوچ است؛ مثال‌ها روشن است.

در فقه روایی، باب صلة الامام فقط توصیهٔ اخلاقیِ کمک به همسایه نیست. صله وقتی صلهٔ امام است که مسیر امام را تقویت کند؛ شجره‌ای را آب بدهد که قرار است دین را اقامه کند. کمک به یک نیازمند، اگر از مدار ولایت بیرون باشد، ممکن است از باب انسان‌دوستی ثوابی داشته باشد یا تخفیفی در حساب‌ها؛ اما عنوان «انفاق فی سبیل الله» و عنوان «صلة الامام» را یدک نمی‌کشد. منافق درست همین‌جا کار می‌کند: انفاق را نهی نمی‌کند؛ تقویتِ کنارِ رسول را نهی می‌کند. آب را پای درخت نریز، بریز جای دیگر؛ جسد عمل بماند، روح نماند.

وقتی محور ولایت از عمل انقلابی برود، آنچه می‌ماند شبیه همان آبی است که توی جوی رفته: حرکت کرده، انرژی صرف شده، اما به ریشه نرسیده. باطلِ قرآنی یعنی همین پوچی؛ نه لزوماً بطلانِ شکلیِ فقهی.

بازخوانی دقیق‌ترِ اطاعت از خدا و اطاعت از رسول

امام در کتاب البیع و در مباحث ولایت فقیه، و نیز در بیانات سرچشمه، روی این تفکیک اصرار دارند. حکم شرعیِ عبادی — نماز، روزه، حجِ به‌معنای مناسک — از آنِ خداست؛ رسول مبلغ است. اگر نیت کنید «چون رسول گفته نماز می‌خوانم» و اطاعت از رسول را جای اطاعت از خدا بنشانید، به تصریح امام نماز باطل است. اطاعت از رسول آنجا معنا می‌گیرد که شأن مدیریتی و اجتماعی و جنگی و صلحی در میان باشد: آیا اکنون بجنگیم؟ آیا تنگه را ببندیم؟ آیا این قرارداد را بپذیریم؟ آیا این شروط را نگه داریم؟ آنجا «اطیعوا الرسول» زنده است؛ و اگر آن را زمین بگذارید، آیه می‌گوید اعمالتان را باطل نکنید — یعنی همان اعمال به‌ظاهر انقلابی بی‌محور می‌ماند.

پس انقلابی‌گریِ بدون محور ولایی، انقلابی‌گریِ خودساخته است. ممکن است پرچم و شعار و حتی صحت فقهی داشته باشد؛ اما از نظر قرآن آبِ پای جوی است. صلة الامام نیست؛ ریختن به جایی دیگر است.

صحت، بطلان، قبول؛ سه عنوان نه دو عنوان

در حوزه‌ها عادت کرده‌ایم دوگانه بسازیم: صحیح یا باطل. این دوگانه برای قضا و اعاده و برائت ذمه لازم است. اما قرآن عنوان سومی می‌گذارد که فقها کمتر به آن می‌پردازند: قبول. قبول صفر و یک نیست؛ ذومراتب است. نماز می‌تواند نیمه‌قبول باشد؛ حج می‌تواند یک‌دهم‌مقبول باشد؛ روزه می‌تواند فقط صحیح باشد و هیچ قبولی نیاورد.

معیار قبول، روح عمل است. روح نماز نهی از فحشا و منکر است. اگر پس از سال‌ها نماز هنوز همان فحشا و منکر بر جاست، صحت فقهی را انکار نمی‌کنیم؛ قبول را انکار می‌کنیم. قیامت همین را می‌پرسد: نمازتان کو؟ و پاسخ می‌شنوید نخوانده‌اید — یعنی مقبول نبوده. کسی نگوید آخوندها فقط به صحت اکتفا کردند؛ عقل هم هست و قرآن هم چیز دیگری گفته. روح باید اجرا شود.

در حج، حضرت آقا روح را برائت می‌دانند. مناسک بدون برائت، صحیحِ غیرمقبول است. «انما یتقبل الله من المتقین» ناظر به همین لایه است نه به لایهٔ صحت. عبادت صحیحِ غیرمقبول جهنمِ ترکِ تکلیف را برنمی‌دارد — ترکِ اصل تکلیف کفرآمیز است — اما قرب و رشد نمی‌آورد. «الصلوة قربان کل تقی»: اگر تقی نباشد، قربانی در کار نیست. دلِ چسبیده به دنیا بندوبیل را به زمین قفل می‌کند؛ هرچه عبادتِ صحیح روی آن سوار کنید بالا نمی‌رود.

عبارت «نماز بی‌ولایت قبول نیست» را بعضی شیعه‌سازیِ صرف می‌دانند. منطق آیه عام‌تر است: بی‌عاملِ اقامه، بی‌نفی طاغوت، بی‌امت و تیم، قبول نمی‌آید؛ چه تابلوی فقهی‌تان شیعه باشد چه نباشد.

نماز بی‌ولایت؛ اشتباه شیعه و سنی

خطای رایج این است که نماز بی‌ولایت را نماز شیعیان در برابر غیرشیعیان بدانند. نه. نمازی که امامش را تشخیص می‌دهد، در دم‌ودستگاه امام نماز می‌خواند و حج می‌رود و نفی طاغوت می‌کند — ممکن است سنوار سنّی باشد و نمازش با ولایت باشد؛ ممکن است سید صادق شیرازی شیعه باشد و نمازش بی‌ولایت، چون اصلاً با طاغوت کاری ندارد. ولایت اشراق داشت؛ نه تابلوی فرقه.

آنکه می‌گوید «و لذکر الله اکبر»، اکبر بودن ذکر از نماز به معنای قدّ صدوهشتاد در برابر صدوپنجاه نیست. اکبر یعنی هویت بالاتر؛ آنکه آن را شکل می‌دهد. مثل عدد صد در برابر نود: صد نود را پوشش می‌دهد و به آن معنا می‌دهد؛ احاطه پیدا می‌کند. اکبر مثل «الله اکبر» است: نمی‌خواهید بگویید بقیه گنده‌اند و خدا گنده‌تر؛ می‌خواهید بگویید خدا محیط است.

ذکر در قرآن؛ رسول خود ذکر است

سورۀ طلاق، آیهٔ دَه و یازده؛ صفحهٔ پانصدوپنجاه‌ونه. خدا به رسول می‌گوید ذکر.

«فَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ يَـٰٓأُو۟لِى ٱلْأَلْبَـٰبِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ۚ قَدْ أَنزَلَ ٱللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْرًا ۝ رَسُولًا يَتْلُوا۟ عَلَيْكُمْ ءَايَـٰتِ ٱللَّهِ مُبَيِّنَـٰتٍ» (طلاق/۱۰–۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس ای خردمندانی که ایمان آورده‌اید از خدا پروا کنید. به راستی خدا به سوی شما ذکری فروفرستاده است؛ رسولی که آیات روشن خدا را بر شما می‌خواند.

«قد انزل الله الیکم ذکرا» — سپس بدل می‌آورد: «رسولا». برای شما ذکر آوردیم؛ ذکر چیست؟ رسول. رسول خودش ذکر است. مهم‌ترین یاد الهی، رسول است.

برای همین نقطهٔ جریان نفاق همین‌جاست:

«وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْا۟ إِلَىٰ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ وَإِلَى ٱلرَّسُولِ رَأَيْتَ ٱلْمُنَـٰفِقِينَ يَصُدُّونَ عَنكَ صُدُودًا» (نساء/۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به آنان گفته شود به سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی رسول بیایید، منافقان را می‌بینی که از تو سخت روی می‌گردانند.

از تو رو برمی‌گردانند به نزد قرآنِ تنها؛ چون عامل اقامه اوست، نه کاغذِ بر نیزه. قرآن را می‌شود زد سر نیزه؛ عامل اقامه رسول است. همه با او مخالفت می‌کنند؛ کسی با کاغذِ تنها مخالفت نمی‌کند. او بُعد اقامه‌ایِ کتاب است.

آیهٔ نور نیز همین منطق را دارد:

«رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَـٰرَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ ٱللَّهِ» (نور/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردانی که هیچ تجارت و دادوستدی آنان را از یاد خدا بازندارد.

درس و دانشگاه و حوزه و بازار نباید از ذکر الله بازدارد؛ یعنی همه باید خرج ولایت شود؛ همان صلة به امام. وگرنه ادا و اطوار بی‌روح که در همه جای دنیا هست: بودایی‌ها و تبتی‌ها با کاسه‌هایی که فرکانس مؤثر بر بدن و حالات روحی می‌سازند. اگر نماز قرار است فقط «روحانی» کند، آن‌ها هم معادلش را دارند؛ گاه واضح‌تر. نمازی که دین را اقامه می‌کند، نماز با ولایت است: ولایت خود را در نماز می‌ریزد و محیط می‌شود؛ مسجدها سنگر می‌شوند. اگر درنیاید، در اربعین یک کلمهٔ نفی طاغوت هم از دهان درنمی‌آید؛ حج جای خود. می‌گویند «آلوده به مسائل سیاسی نکنید.» بابا بحث اجتناب از طاغوت است؛ یعنی چه آلوده به مباحث سیاسی نکنیم؟ می‌شود این روح را کشید بیرون؟ آری؛ چیزی می‌ماند به نام جسد عمل: ممکن است صحیح باشد ولی مقبول نباشد.

روزه نیز همزمانِ جمعی است؛ مسئلهٔ روزه‌داریِ فردی و رژیم غذاییِ دنیا نیست. کفّ نفس است برای جهاد؛ موقعیتش در قرآن همین است: مهار زدن به خود برای آنکه بتوانید بجنگید.

آیات غدیر؛ اقامه نه داستانِ روز غدیر

چون نزدیک عید غدیر است آیات غدیر را نشان می‌دهیم. آیات غدیر ربط محتوایی به داستانِ صرفِ عید غدیر ندارند؛ ممکن است در آن زمان نازل شده باشند، اما اصلشان اقامه است. سورۀ مائده، آیات معروف؛ صفحهٔ صدونوزده.

وقتی دین با ولایت اقامه می‌شود، نوعی تکثرگرایی را در خود می‌پذیرد. دو تصویر از تکثرگرایی هست. یکی ناشی از تفکر «هرکی برای خودش حق است»؛ این را قبول نداریم. دیگری: تمام سلاح زیر نظر موسی با مشارب مختلف؛ یهودیِ یهودی، و شهیدِ مسیحیِ ولایی که مسیحی هم هست. لحظات آخر عمرش ممکن است چشم برزخی‌اش باز شده باشد؛ قرآن می‌گوید از اهل کتاب کسانی پیش از مرگ به او ایمان می‌آورند و ناگهان می‌بینند آنچه دنبالش می‌گشتند امیرالمؤمنین بود. اما مسیحیتی که ولایی عمل می‌کند، در دم‌ودستگاه ولایت است و نفی طاغوت می‌کند، پذیرفته می‌شود؛ یهودیتِ همین‌گونه نیز. به تعبیر خودمانی: تو ولایی باش، هرچه می‌خواهی باش؛ در زمین ولایت توپ بزن، مسیحی باش، دین را اقامه کن.

این با برخی اندیشه‌های کلامی رایج ناسازگار می‌نماید، اما قرآن می‌گوید:

«وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ ٱلْإِنجِيلِ بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فِيهِ» (مائده/۴۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و باید اهل انجیل به آنچه خدا در آن نازل کرده داوری کنند.

اهل انجیل در دم‌ودستگاه ولایت با انجیلشان. و چگونه است کسانی که تورات دارند نزد تو می‌آیند؟ چون وقتی به عنوان محور می‌ایستی، همه بوی ولایت می‌دهند. لژیونرها در تیم ایران تیم ایران‌اند؛ از هر کجای دنیا جمع شوند نام تیم ایران است.

قرآن وقتی حزب الله و حزب شیطان را مطرح می‌کند مباحث ساده می‌شوند. ولایت که طراحی شود، هم حزب الله معنی می‌شود هم ولایت شیاطین:

«ٱسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ ٱلشَّيْطَـٰنُ فَأَنسَىٰهُمْ ذِكْرَ ٱللَّهِ ۚ أُو۟لَـٰٓئِكَ حِزْبُ ٱلشَّيْطَـٰنِ ۚ أَلَآ إِنَّ حِزْبَ ٱلشَّيْطَـٰنِ هُمُ ٱلْخَـٰسِرُونَ» (مجادله/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شیطان بر آنان چیره شد و یاد خدا را از یادشان برد؛ آنان حزب شیطان‌اند. آگاه باشید که حزب شیطان زیانکاران‌اند.

حزب در قرآن با مفهوم ولایت تعیین می‌شود. ذکر الله که از دست برود، طرف حزب شیطان می‌شود. بی‌ولایت نمی‌توان زندگی کرد؛ «یوم ندعو کل اناس بامامهم»: بدون امام که نمی‌توان بود. یا امامتِ تعیین‌شده از مسیر حق، یا امامت آمریکا. اگر نفی طاغوت نکنی، امامت آمریکا است.

اقامهٔ صحف؛ امت مقتصده؛ بلاغ رسالت

آیات شصت‌وشش تا شصت‌وهشت مائده را که بسیار می‌گویند مال غدیر است نگاه کنید؛ ممکن است در غدیر نازل شده باشد، اما ربط اصلی به اقامه است نه به داستانِ روز.

«وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا۟ ٱلتَّوْرَىٰةَ وَٱلْإِنجِيلَ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْهِم مِّن رَّبِّهِمْ لَأَكَلُوا۟ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِم ۚ مِّنْهُمْ أُمَّةٌ مُّقْتَصِدَةٌ ۖ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ سَآءَ مَا يَعْمَلُونَ» (مائده/۶۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آنان تورات و انجیل و آنچه را از پروردگارشان به سویشان نازل شده برپا می‌داشتند، از فراز سر و از زیر پایشان روزی می‌خوردند. از ایشان گروهی میانه‌رواند و بسیاری از ایشان بد می‌کنند.

اگر صحف آسمانی را اقامه کنند همه چیز گیرشان می‌آید؛ چون اقامه شده و صحف همه یک حرف می‌زنند. «منهم امة مقتصدة»: بعضی فکر کرده‌اند مقتصد به معنای فارسیِ میانه‌روِ اقتصادی است — نه اهل افراط نه تفریط. در آیات ولایت معنایش این نیست. مقتصد یعنی حولِ وسط و محور حرکت می‌کنند؛ همان «امت وسط». «وکثیر منهم ساء ما یعملون»: بقیه در باتلاق‌اند؛ زندگی خانوادگی و سیاسی می‌کنند و می‌گویند به این کارها کار نداریم؛ نفی طاغوت نمی‌کنند؛ اقامه نمی‌کنند. مثل تپهٔ نوبه‌ای که بالای آن برای امام حسین گریه می‌کنند در همان وقتی که امام حسین را می‌کشند؛ لایو می‌گیرند و گریه هم می‌کنند، اما نفی طاغوت نمی‌کنند.

سپس:

«يَـٰٓأَيُّهَا ٱلرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ ۖ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُۥ ۚ وَٱللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ ٱلنَّاسِ» (مائده/۶۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای رسول، آنچه از پروردگارت به تو نازل شده برسان؛ و اگر نکنی رسالتش را نرسانده‌ای؛ و خدا تو را از مردم نگاه می‌دارد.

نمی‌گوید نبوت را انجام ندادی؛ می‌گوید رسالت انجام نشد. رسالت جایگاه اقامه است نه نبوت. نبوت مسئلهٔ انباء و دریافت پیام است. پیامبر می‌خواهد رحلت کند؛ یکی باید جای او بنشیند. تمام درگیری مال همین است. کسی نیامده قرآن را عوض کند یا بگوید «من یرتد منکم عن دینه» به معنای موج ارتدادِ عقیدتیِ صرف؛ بحث این است کی در این جایگاه اقامه قرار می‌گیرد و آیا اهل اقامه است.

«قُلْ يَـٰٓأَهْلَ ٱلْكِتَـٰبِ لَسْتُمْ عَلَىٰ شَىْءٍ حَتَّىٰ تُقِيمُوا۟ ٱلتَّوْرَىٰةَ وَٱلْإِنجِيلَ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ» (مائده/۶۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو ای اهل کتاب، بر چیزی نیستید تا تورات و انجیل و آنچه را از پروردگارتان به شما نازل شده برپا دارید.

شما هیچ نیستید مگر آنکه تورات و انجیل و قرآن را اقامه کنید. کتاب دینی خواندن کافی نیست. پیامبر نیامده بود فقط دین یاد بدهد؛ آمده بود بر اساس متد دینی نفی طاغوت کند. فکر نکنید انسان‌های عارف آمده بودند با خدا کیف کنند و شب‌ها فالوده با جبرئیل بخورند و بعد حرف‌هایی شبیه کنفوسیوس بزنند؛ آن پیغمبر نیست. در کشورهای اروپایی چقدر مولوی را تبلیغ می‌کنند؟ چون می‌تواند عِلّتِ بدلِ قرآنِ اقامه‌ای شود: قرآنی که همه‌اش جنگ و «فلا یزالون یقاتلونکم» است را بریز دور؛ حال ببر، مستی کن، عافیت کن. با خودِ آن معانی مخالف نیستیم؛ اینکه بدلِ قرآن و بدلِ ولایت شود اشتباه است.

«و لیزیدنّ کثیرا منهم ما انزل الیک من ربک طغیانا و کفرا»: چیزی که طغیان و کفر را بالا می‌برد همین نقطه است. بگویی می‌خواهم نفی طاغوت کنم، موضع‌ها شروع می‌شود؛ بگویی می‌خواهم قرآن بخوانم، بشین بخوان، طغیان درست نمی‌شود.

تکثر ولایی؛ نصرالله و مسیحیت لبنان

«إِنَّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَٱلَّذِينَ هَادُوا۟ وَٱلصَّـٰبِـُٔونَ وَٱلنَّصَـٰرَىٰ مَنْ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ وَعَمِلَ صَـٰلِحًا فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» (مائده/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردند و کسانی که یهودی شدند و صابئان و نصارا، هرکس به خدا و روز بازپسین ایمان آورد و کار شایسته کند، نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند.

تکثرگراییِ ولایی همین است: صابئی باش، مسیحی باش؛ حول طرح و برنامهٔ ولایت باش، نه اهل مغازهٔ طاغوت. یکی از بحث‌های جدّی تبلیغی همین است: می‌خواهی مسیحی را مسلمان کنی، مسلمان را سنّی، سنّی را شیعه، از چهارامامی برداری بیاوری — یا می‌خواهی مسیحیت را حول محور طرح ولایت بیاوری؟ سید حسن نصرالله عزیز همین کار را با مسیحیت می‌کرد. چرا این‌قدر مسیحیِ شهید در لبنان داریم؟ سنگرهای حزب‌الله با شهیدِ مسیحی؛ آمده در دم‌ودستگاه ولایت، مثل وهب در جریان امام حسین.

نکتهٔ جدّی ولایت و ابطال عمل همین است: نماز بی‌ولایت قبول نیست یعنی از آن نفی طاغوت درنیامده؛ یک سری دلار از شنوایی است؛ صحیح هست ولی قبول نیست. حج نیز. وقتی برائت از طواغیت کلاً نداری و نمی‌خواهی داشته باشی، همین‌طور نماز فرادای هماهنگ می‌خوانی؛ امام لازم نداری؛ پس قیام لازم نداری؛ پس نفی طاغوت لازم نداری.

ولایت همیشه آمده نفی طاغوت کند؛ اقامه کند؛ افراد را به امت تبدیل کند؛ عام‌های استغراقی را عام مجموعی کند. اگر کسی حول ولایت عمل نکند و شعارهای این‌گونه ندهد، محور شکسته است.

اقامه؛ چادر، تیم، حریف

علامه طباطبایی با تمثیل چادر کار اقامه را نشان می‌دهد. پارچهٔ خریده‌شده از بازار هنوز چادرِ برپا نیست؛ دایره است. سیخ و میخ که نشست، اقامه رخ می‌دهد: باد را می‌گیرد، سایه می‌دهد، می‌شود در آن زیست. نمازِ خوانده‌شده بدون اقامه همان دایره است؛ شکل عبادت را دارد، خاصیت بازدارندگی و نفی طاغوت را ندارد. «ان الصلاة تنهی عن الفحشاء والمنکر» مالِ نمازِ اقامه‌شده است نه مالِ حرکاتِ بی‌محور.

ذکر الله اکبر از نماز، به روایت، ولایت است؛ نه رقیبِ قدّی در کنار نماز، بلکه محیطِ شکل‌دهنده. مثل الله اکبر: احاطه، نه مسابقهٔ بزرگیِ فیزیکی. ولایت که در نماز بریزد، مسجد سنگر می‌شود. ولایت که نباشد، اربعین و حج را هم می‌توان از سیاست «پاک» کرد؛ یعنی روح اجتناب از طاغوت را کشید بیرون و جسد صحیح بر جا گذاشت.

امامت وقتی می‌آید امت می‌آید. عام استغراقی دانه‌های برنج در گونی است؛ کنار هم‌اند و پیوند ندارند. عام مجموعی تیم فوتبال است؛ گل مال تیم است. شمشیربازی از ریخت معلوم است حریف دارد؛ شنا لزوماً نه. تیم که شد حریف پیدا می‌کند؛ حریف طاغوت است. رسولان برای «اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت» آمده‌اند. نماز و حجِ بی‌ولایت تیم نمی‌سازند؛ پس حریف نمی‌شناسند؛ پس نفی طاغوت لازم نمی‌دانند؛ پس امام نمی‌خواهند؛ پس قیام نمی‌خواهند.

«تمام الحج لقاء الامام» و «یأتوک» — نه «یأتوا الحجر». احجار نه سود می‌رسانند نه زیان؛ امامت اقامه می‌سازد. اشتباه بزرگ این است که ولایت را به تابلوی شیعه/سنّی فرونکاهیم. سنوار می‌تواند در مدار نفی طاغوت باشد؛ کسی با تابلوی شیعه می‌تواند با طاغوت بی‌کار باشد. معیار، اشراق ولایت و نفی طاغوت است.

ذکرِ رسول و روی‌گردانیِ منافق

در طلاق، ذکر را بدلِ رسول می‌آورد. مهم‌ترین یاد خدا خودِ رسول است؛ عامل اقامه اوست. منافق وقتی می‌گویند به سوی آنچه خدا نازل کرده و به سوی رسول بیایید، از رسول رو می‌گرداند به سوی کتابِ تنها — کتابی که می‌شود سر نیزه کرد. با کاغذ کمتر درمی‌افتند؛ با اقامه‌کننده درمی‌افتند.

«رجال لا تلهیهم تجارة ولا بیع عن ذکر الله»: تجارت و درس و حوزه و بازار اگر خرج ولایت نشوند، ذکر نیستند؛ ادا و اطوار بی‌روح‌اند که در تبت و بودایی هم معادلِ فرکانسی دارند. اگر غایت نماز فقط تغییر حالت روحی باشد، کاسهٔ تبتی گاه مؤثرتر است. غایتِ نمازِ اقامه‌ای دین‌اقامه‌کردن است.

روزهٔ جمعیِ ماه‌مبارك نیز رژیم غذاییِ جهانی نیست؛ کفّ نفس برای جهاد است. موقعیت آیه در قرآن همین است: مهار برای جنگیدن.

تکثرگراییِ باطل و تکثرگراییِ ولایی

تکثرِ «هرکی حق است» را قبول نداریم. تکثرِ زیرِ پرچمِ اقامه را قرآن در مائده باز می‌کند: اهل انجیل با انجیل در مدار ولایت؛ لژیونرهای تیم ایران همچنان تیم ایران. حزب در قرآن با ولایت تعریف می‌شود؛ ذکر که برود حزب شیطان می‌ماند. بدون امام نمی‌توان زیست؛ «یوم ندعو کل اناس بامامهم». نفی طاغوت که نباشد، امامتِ جایگزینْ آمریکا است.

آیات شصت‌وشش تا شصت‌وهشت مائده را به داستانِ صرفِ غدیر فرونکاهید؛ اصل اقامه است. اقامهٔ تورات و انجیل و ما انزل، رزق از بالا و پایین می‌آورد. امت مقتصده امتِ حولِ محور است نه میانه‌رویِ اقتصادیِ بازاری. بسیاری «ساء ما یعملون»: زندگی می‌کنند، گریه هم می‌کنند، لایو هم می‌گیرند، اما اقامه و نفی طاغوت نمی‌کنند — تپهٔ نوبه در روز عاشورا.

«بلّغ... فما بلغت رسالته»: رسالت اقامه است نه فقط نبوتِ پیام‌گیری. نزاعِ جانشینی نزاعِ کیست که اقامه کند. «لستم علی شیء حتی تقیموا»: کتاب‌خوانی بدون اقامه هیچ است. پیامبر نیامده عرفانِ عافیت‌طلب بسازد؛ آمده نفی طاغوت کند. مولویِ تبلیغ‌شده در اروپا گاه عِلّت بدلِ قرآنِ اقامه‌ای می‌شود: جنگ را بریز دور، حال ببر. خودِ معانیِ باطنی دشمن نیست؛ بدل‌شدنِ آن‌ها به جای ولایت دشمن است. طغیان وقتی بالا می‌رود که بگویی نفی طاغوت می‌کنم؛ قرآن‌خوانیِ بی‌اقامه کسی را به طغیان نمی‌کشاند.

مائدهٔ شصت‌ونه تکثر ولایی را امضا می‌کند. نصرالله مسیحیتِ لبنان را حول ولایت آورد؛ شهیدِ مسیحیِ حزب‌الله مثل وهب است. تبلیغ اگر فقط تابلو عوض کند — مسیحی به مسلمان به شیعه — و مدار ولایت نسازد، از مغازهٔ طاغوت بیرون نیاورده است.

شروط رهبری؛ محور اتحاد و معنای تنازع‌نکردن

اکنون بسیاری می‌پرسند پلاکاردها چیست؟ گفته‌ایم پلاکاردها همان شروط رهبری را باید بنویسید. یک سری اختلافات موجّه هست: یکی می‌گوید باید مذاکره کنیم، یکی می‌گوید نباید؛ یکی می‌گوید این‌گونه مذاکره کنیم، یکی آن‌گونه. اختلاف هست. اما این اختلاف نیست که بگویی شروط رهبری را ول کن؛ مثل عده‌ای که می‌گفتند شروط رهبری آقا ولش کن، نشد. «نشد» چیست؟ بحث شروط رهبری است. یا باید بروی بگویی شروط را حذف کنند یا کم کنند — قابل توضیح و حتی قابل مذاکرهٔ درونی است؛ بعضی می‌گویند شروط زیاد است — یا باید شروط پلاکارد شود و سر دست بگیریم. این می‌شود محور.

«تنازع نکنید» یعنی چه؟ یعنی ولایی باشید. برای همین در سورۀ انفال همین است: حول ولایت بچرخید؛ آنجا نزاع نکنید. آیات سورۀ نساء نیز می‌گوید حضور تنازع در این جایگاه باید حل شود؛ نه اینکه تنازع نکنیم یعنی بی‌غیرت شویم و توافق کنیم بر بی‌غیرتیِ کامل. کسی بگوید تنگه را ول کن، تنازع چیست، تنگه چیست؟ یک موقع هست تنگه را رها نمی‌کنی؛ داری مدیریتش می‌کنی. گاهی اوقات می‌گویند تنگه رها شده؛ این‌گونه نیست. گاه پاکستان می‌آید و حال می‌دهد؛ چین می‌آید و چند کشتی رد می‌شود؛ به این معنا نیست که تنگه ول شده یا در مذاکره داده‌اند. اما این‌گونه هم نیست که خطوط قرمز را صورتی کنیم تا با هم نزاع نکنیم. «نظر شما چیست؟ محاصره ادامه پیدا کند؟» و بعد صلوات بفرستیم و تمام — تصور کودکانه از نزاع‌نکردن است.

نزاع‌نکردن یعنی حول محور وحدت نزاع نمی‌کنند؛ سر آنجا می‌ایستند و نزاع ندارند. اگر من باشم یک چیز دارم و تو باشی چیز دیگر، معلوم است در روندها به نزاع کشیده می‌شود. چه کنیم؟ بگوییم همان که رهبر می‌گوید. همان که رهبر می‌گوید. این مهم است.

من امام زمان را در شما می‌شناسم

یک‌بار به امام شهیدمان گفتم — صریح صحبت می‌کردم — آقا می‌شود چیزی عرض کنم؟ من امام زمان را نمی‌دانم کیست و چه می‌خواهد از من؛ من امام زمان را نمی‌شناسم، شما را می‌شناسم. اگر امری بفرمایید دنبال کنم، فکر می‌کنم امر امام زمان را انجام می‌دهم. ایشان به علامت تواضع سر انداختند پایین؛ علامت مثبت بود. یعنی چه می‌دانم امام زمان اکنون چه می‌خواهد؛ می‌دانم آقای خانواده چه می‌خواهد. سر آن می‌ایستم و نزاع نمی‌کنم؛ اما به هر کس که بخواهد آن مقام را بزند می‌زنم تو دهانش. این نفی اتحاد نیست؛ عین اتحاد است. بزرگ‌ترین خانواده را اگر به هرج‌ومرج ببری اتحاد نشده است. سر این می‌ایستی؛ با کسی که با این مقام نزاع دارد نزاع داری. اتحاد حول محور ولایت انجام می‌شود؛ عمل این‌گونه قبول می‌شود؛ اعمال انقلابی ما همین‌گونه قبول می‌شود — با تمام اختلافاتی که آدم‌ها دارند، اما در این زمین‌اند.

ممکن است روحیۀ کسی ابوذر باشد؛ ابوذر سر عثمان فریاد می‌کشد و امیرالمؤمنین مشکلی با او ندارد، چون خود امیرالمؤمنین هم در این زمین کار می‌کند، مربی را می‌شناسد و می‌داند اکنون ده شرط داریم. وقتی در شهرستان‌ها می‌گویند سازمان نمی‌گذارد دو تا پلاکارد شروط رهبری حمل کنیم، می‌گویم غلط کرده‌اند. این چه اتحادی است که می‌خواهید برقرار کنید؟ اتحاد حول محور ولایت اتحاد می‌شود.

در بحث اتحادی که حضرت آقا می‌فرمایند، عده‌ای از جامعه حول محور وحدت‌اند؛ عزّاللّهی‌اند. عده‌ای نیستند. وقتی آقا کلام کلی می‌فرمایند در حقیقت به عزّاللّهی‌ها چیزی نمی‌گویند که ما در جایی که باید باشیم هستیم؛ شما باید این حرف را نشنیده بگیرید، چون کسی که نیست حالا باید بیاید. هرکس حول این هست با کسی نزاع ندارد؛ بقیه بیایند حول همین قرار بگیرند. اگر بخواهند همین را خراب کنند، با آنان نزاع داریم؛ با آدمی که محور اتحاد را خراب می‌کند مشکل داریم.

جریان نفاق حرفه‌ای؛ خوش‌خیالی نکنید

بعضی این بحث‌ها را تبدیل کرده‌اند به خوش‌خیالی. جریانی در طول تاریخ خود پیامبر هرچه جلو می‌رود قوی‌تر می‌شود: جریان نفاق؛ «فی قلوبهم مرض». سورۀ مائده، آیهٔ چهل‌ویک؛ صفحهٔ صدوچهارده. سورۀ منافقون نیز؛ صفحهٔ پانصدوپنجاه‌وچهار. قضیه آن‌قدر حرفه‌ای درمی‌آید که عده‌ای می‌توانند در سیستم و بدنهٔ حاکمیت جایشان باشد و رفت‌وآمد کنند، اما عقبهٔ فکری‌ای دارند که آن عقبه نمی‌تواند آنجا بیاید؛ طی جریانی به هم متصل‌اند. اگر فکر کنید چنین چیزهایی نداریم، خیلی خوش‌خیالید که بپندارید جریان نفاق نداریم یا «فی قلوبهم مرض» وجود ندارد.

«يَـٰٓأَيُّهَا ٱلرَّسُولُ لَا يَحْزُنكَ ٱلَّذِينَ يُسَـٰرِعُونَ فِى ٱلْكُفْرِ مِنَ ٱلَّذِينَ قَالُوٓا۟ ءَامَنَّا بِأَفْوَٰهِهِمْ وَلَمْ تُؤْمِن قُلُوبُهُمْ» (مائده/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای رسول، کسانی که در کفر می‌شتابند تو را اندوهگین نسازند؛ از کسانی که به زبان گفتند ایمان آوردیم و دل‌هایشان ایمان نیاورد.

محزونت نکند کسانی که در کفر با سرعت حرکت می‌کنند؛ نه اینکه بروند مسیحی یا بودایی شوند. کسانی‌اند که رابطه‌هایشان را باز می‌کنند.

«فَتَرَى ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَـٰرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَىٰٓ أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ» (مائده/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کسانی را که در دل‌هایشان بیماری است می‌بینی که در میان آنان می‌شتابند و می‌گویند می‌ترسیم حادثه‌ای به ما برسد.

کسانی که می‌گویند واقعاً باید با آمریکا روابط ببندیم؛ یک سری حزب‌اللهیِ کله‌خراب به چیزهایی اعتقاد پیدا کرده‌اند و ما را لای جرز می‌دهند؛ باید برویم ببندیم. دربارهٔ این قضیه جدّی‌ام؛ انگشت آیه را اینجا نگه دارید. می‌روند دل به یهود و نصارا می‌سپارند؛ ارتداد پیدا می‌کنند؛ پیغام می‌گیرند و می‌دهند؛ می‌گویند کارمان تمام است؛ مگر می‌شود با این ارتش این‌مدلی برخورد کرد؟ یک سری آدم بی‌عقل چنین حرف‌هایی می‌زنند؛ ما که عاقلیم پس برویم سراغ آنان. واقعاً موجب دایره‌ای می‌شود؛ حوادث بد می‌شود؛ باید برویم درستش کنیم. در موقع برجام همین کار را می‌کردند؛ رفتند مسئله را حل کنند.

الان نمی‌گویم هرکس مذاکره می‌کند دقیقاً برجامیِ این‌مدلی است؛ خیلی وقت‌ها کار هم دستشان نیست؛ هشت‌تا دوتا از هشت‌تا نیست. مذاکرات یکسره به دست دولت نیست — بی‌تأثیر هم نیست؛ فکت‌های اقتصادی که می‌دهد تأثیر دارد — اما می‌گویند داریم می‌رویم لاکار؛ برویم ببندیم. می‌گویند مذاکره نکنیم چه کنیم؟ جواب خیلی واضح است: بجنگیم. یک دیدگاه است؛ نه اینکه فکر کنی خائن است. می‌گویی چیزی رو هوا می‌گویی؛ مذاکره نکنیم چه کنیم؟ می‌روند مذاکره می‌کنند؛ نتیجه می‌خواهی بگیری؟ می‌گوید نتیجه نداده؛ معلوم است نتیجه نداده. پس کاری که نتیجه ندارد. می‌گوید چه کنم؛ نمی‌توانم بجنگم؛ می‌زنند باز ما را می‌زنند. تصورشان از جنگ حق و باطل این نیست که اینجا وعدهٔ الهی هست. می‌گوید با حرف‌های مفت کشور اداره نمی‌شود؛ باید بروم مذاکره کنم؛ نتیجه را هم می‌داند. مثل کسی که دنده یک را گاز می‌دهد تا تموم شود و بعداً؛ بالاخره دنده دویی هم وجود دارد؛ چیزهای دیگری هم وجود دارد که می‌توانی رویشان حساب کنی. می‌بینی ترسیده؛ می‌گوید شوخی ندارد؛ با یک دکمه ما را می‌برد رو هوا. آدم آشنا به قرآن می‌گوید آیه چیست؛ صریح‌تر از این که بگوید به زبان ایمان دارم ولی ایمان ندارد؛ قواعد دینی و قرآنیِ حق و باطل را باور ندارد؛ طبیعتاً با کفار هم‌پالکی و هم‌فکر می‌شود. قلبشان شبیه هم است؛ حرفشان مشابهت دارد با کفار؛ باطنش را نگاه کنی کافر است.

اصلی‌ترین شاخص تشخیص، معنای ولایت است. شاخص‌های دیگری هم هست؛ دنیاگرایی در جریان نفاق جدّی‌تر می‌شود — نه لزوماً ویلا ساختن؛ ارتباطش با مفاهیم عالی پایین می‌آید و با مفاهیم «اخلاذ الی الارض» بالا.

سماعون للکذب؛ اتاق فکر و تیتر انتخابی

«سَمَّـٰعُونَ لِلْكَذِبِ سَمَّـٰعُونَ لِقَوْمٍ ءَاخَرِينَ لَمْ يَأْتُوكَ ۖ يُحَرِّفُونَ ٱلْكَلِمَ مِنۢ بَعْدِ مَوَاضِعِهِۦ ۖ يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هَـٰذَا فَخُذُوهُ وَإِن لَّمْ تُؤْتَوْهُ فَٱحْذَرُوا۟» (مائده/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بسیار شنوای دروغ‌اند؛ شنوای برای گروهی دیگر که نزد تو نیامده‌اند. سخن را از جای خود پس از قرارگرفتنش تحریف می‌کنند؛ می‌گویند اگر این به شما داده شد بگیرید و اگر داده نشد پرهیز کنید.

می‌آید پیش پیامبر حرف بشنود که چه کار کند؛ گوش می‌دهد؟ نه. می‌آید حرف پیامبر را بشنود تا بداند چه را گوش نکند؛ موضعش مشخص است. سپس می‌برد توی اتاق فکری که آن اتاق فکر پیش تو نمی‌آید؛ دیگر حق ندارد در فضای سیاسی کشور با ولایت رفت‌وآمد کند. منتها آدمی دارد که می‌تواند با ولایت رفت‌وآمد کند؛ برمی‌دارد می‌برد اتاق فکر؛ آنجا روحانی هست. سکوت عجیبی که روحانی امروز دارد برای همه معنایی دارد؛ این نیست که فعلاً ساکت بنشینیم ببینیم قضیه چه می‌شود. سکوت‌هایی است که باید رصد کنی. از اینجا خبر می‌رود آنجا؛ آنجا تحلیل می‌شود؛ اگر بشود استفاده می‌کنند. بعضی اوقات تیترهایی که بعضی روزنامه‌ها می‌زنند همه چیز تحت نظر رهبری است؛ ناگهان می‌بینی این چه تیتری است؛ تو که مال این حرف‌ها نیستی چرا این تیتر را استفاده می‌کنی؟ چون می‌رود آنجا و می‌گویند چیست؛ «یحرفون الکلم من بعد مواضعه»: از موضع تحریفش می‌کنند. به خودشان می‌گویند اگر این را گفت قبول می‌کنیم تیترش می‌کنیم؛ اگر این‌گونه نگفت اصلاً به رو نمی‌آوریم. این حقیقت صحنه است.

یک‌جا قرآن می‌گوید «سمعنا و اطعنا»؛ یک‌جا «سمعنا و عصینا». گوش دادنش یعنی خیلی خوب گوش می‌دهد ببیند کجا را می‌تواند بزند. در زمان روحانی یادتان هست: آقا صحبت می‌کرد و این بشر آن‌قدر تیز و دقیق بود که دورِ موعظهٔ آقا می‌چرخید؛ خوب گوش می‌داد کجا را بزند.

اعتماد به مؤمنین؛ خیابان را فراموش نکن

اگر مردمی وجود دارند که مورد اعتمادند — چرا آقا و امام جدید روی فناوریِ خیابان تأکید می‌کنند؟ چون این فناوری در کل دنیا نبوده؛ اکنون لبنان و سوریهٔ نوبتی واقعاً فتح می‌شود و دارند داغون می‌شوند؛ می‌خواهند بیاورند به این فناوری. عربستان نمی‌گذارد؛ یکی از سطل‌های محور شرور منطقه است؛ می‌داند این فناوری یعنی چه: ناگهان همه پلاکاردی را بالا می‌آورند و نمی‌گذارند اتفاق دیگری بیفتد.

اعتماد به جامعهٔ مؤمنین را یک‌بار در جریان سورۀ توبه گفته‌ایم:

«قُلْ أَذُنُ خَيْرٍ لَّكُمْ يُؤْمِنُ بِٱللَّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِينَ وَرَحْمَةٌ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنكُمْ» (توبه/۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو او گوشِ نیکی برای شماست؛ به خدا ایمان دارد و مؤمنان را باور می‌کند؛ و برای کسانی از شما که ایمان آورده‌اند رحمت است.

پیامبر ایمان و اعتماد به خدا دارد؛ اعتماد به مؤمنین هم دارد؛ اما «رحمة للذین آمنوا» غیر از حساب‌کردن روی نود درصدی است که به خیابان نمی‌آیند و به میدان و کارشان نمی‌آیند. پیامبر روی هیکل ورزشکاریِ کسانی حساب کرده که اکنون در خیابان‌اند. برای همین حضرت آقا می‌گوید خیابان را یادت نرود. معلوم است نتیجه گرفتن از خیابان. خیلی سربسته: اگر چیزی به نام خیابان نبود تا حالا ده تا برجام امضا کرده بودیم؛ کما اینکه پیش از این جنگِ رمضان چیزی صد پله بدتر از برجام را داشتیم امضا می‌کردیم؛ خدا رحم کرد. خونخواهی امام هم اینجا معنایی دارد؛ خونخواه امام المسلمینی؛ خود این بهتر از نتیجهٔ آن سازش بوده؛ ولی ما خونخواه امامیم.

وحدتِ چماقی یا وحدتِ محوری

عبارت «اختلافات موجّه به تنازع کشیده نشود» را دو گونه می‌توان فهمید. گونهٔ اول وحدت را چماق می‌کند: هر صدای حق‌طلبانه‌ای را متهم به تفرقه می‌سازد تا خطوط قرمز رنگ ببازند. گونهٔ دوم — منطق قرآن — می‌گوید اختلاف در تاکتیکِ مذاکره و مدیریتِ تنگه موجّه است؛ اما محور شروط رهبری و ولایت جای چانه‌زنیِ بی‌انتها نیست. پلاکاردِ شروط، محور است. «نشد» گفتنِ شروط، خراب‌کردنِ محور است نه رعایتِ عدم تنازع.

مدیریتِ تنگه غیر از رهاکردنِ تنگه است. گاه کشتی‌ای از پاکستان یا چین می‌گذرد و حال می‌دهد؛ این به معنای تسلیمِ خط قرمز در میز مذاکره نیست. صورتی‌کردنِ خطوط قرمز به نام آرامش، تصور کودکانه از اتحاد است. اتحاد یعنی سرِ محور ایستادن و با خراب‌کنندهٔ محور درگیر شدن؛ نه بی‌غیرتیِ جمعی.

سخن با امام شهید — «من شما را می‌شناسم؛ امر شما را امر امام زمان می‌دانم» — تواضعِ امام را برانگیخت و منطقِ عملیِ امت را نشان داد: در غیبتِ تشخیصِ مستقیم، تشخیصِ ولیِ حاضر حجت است. ابوذر می‌تواند فریاد بکشد و در زمینِ علی بماند؛ روحیه‌ها فرق می‌کند، زمین یکی است. وقتی سازمانِ شهرستانی پلاکاردِ شروط را ممنوع می‌کند، اتحاد نیست؛ سانسورِ محور است.

عزّاللّهی‌ها خطابِ کلیِ وحدت را به خود نگیرند؛ خطاب برای کسانی است که هنوز حول محور نیامده‌اند. هرکه آمده نزاعی با هم‌محوران ندارد؛ با خراب‌کنندهٔ محور نزاع دارد. این عین اتحاد قرآنی است.

بیماری دل و شتاب در کفرِ رابطه‌ای

خوش‌خیالیِ «ما نفاق نداریم» خلافِ تجربهٔ نبوی است. نفاق با زمان پیامبر قوی‌تر شد نه ضعیف‌تر. لایهٔ حرفه‌ای در بدنهٔ حاکمیت جا می‌گیرد؛ عقبهٔ فکری‌اش بیرون می‌ماند؛ شبکه می‌سازند. «یسارعون فی الکفر» یعنی شتاب در بازکردنِ رابطه با جبههٔ کفر، نه تغییرِ آیین به بودایی. «نخشی ان تصیبنا دائرة» ادبیاتِ ترس از دایرهٔ حادثه است: حزب‌اللهی‌ها ما را لای جرز می‌دهند؛ برویم با آمریکا ببندیم.

برجام نمونه بود: رفتند مسئله را «حل» کنند. امروز مذاکره‌کننده لزوماً همان برجامیِ تمام‌عیار نیست؛ گاه کار از دستش خارج است؛ فکت اقتصادی می‌دهد و اثر دارد، اما فرمان یکسره نزد او نیست. با این حال دیدگاهِ «مذاکره نکنیم پس بجنگیم؛ من که نمی‌توانم بجنگم» دیدگاه است نه الزاماً برچسبِ خیانتِ شخصی. مشکل آنجاست که جنگِ حق و باطل را بدون وعدهٔ الهی می‌بیند؛ دکمهٔ دشمن را می‌بیند و آیه را نمی‌بیند. دنده یک را تا ته گاز می‌دهد و دنده دو را انکار می‌کند. ترسیده؛ با زبان ایمان دارد و با قواعد حق و باطل ندارد؛ مشابهتِ قول با کفار پیدا می‌کند. شاخص اصلی تشخیص، نسبت با ولایت است؛ دنیاگراییِ مفهومی — چسبیدن به زمین و هلدینگ — شاخص بعدی است.

شنیدن برای نافرمانی؛ تیترِ گزینشی

«سماعون للکذب» شنیدنِ خبرِ پیامبر است برای دانستنِ آنچه نباید اطاعت شود. اتاق فکرِ غایب از محضرِ ولایت، از طریقِ آدمِ دارایِ عبور، تغذیه می‌شود. سکوتِ بعضی چهره‌ها گاه «صبرِ مصلحتی» نیست؛ رصدِ صحنه است. خبر می‌رود، تحلیل می‌شود، تیتر می‌شود اگر به کار بیاید؛ اگر نیاید به رو نمی‌آورند. «یحرفون الکلم من بعد مواضعه» همین است. «سمعنا و عصینا» در برابر «سمعنا و اطعنا»: گوشِ تیز برای زدن، نه گوشِ تسلیم.

فناوریِ خیابان فناوریِ نوی عصر ماست. محور شرور منطقه از آن می‌ترسد؛ چون پلاکاردِ واحد جلوی سازشِ خاموش را می‌گیرد. پیامبر به مؤمنینِ میدان‌دار اعتماد می‌کند؛ به تودهٔ بی‌حضور رحمت دارد اما حسابِ اصلی را روی هیکلِ حاضر در خیابان می‌گذارد. بدون خیابان، ده برجام امضا می‌شد؛ پیش از جنگِ رمضان چیزی بدتر نزدیک بود. خونخواهیِ امام المسلمین گاهی از نتیجهٔ سازش بهتر است؛ ما خونخواه امامیم.

سورۀ منافقون؛ سپرِ داخل نظام

در سورۀ منافقون هر جا این بحث را می‌کند یک محور ولایت می‌گذارد؛ همان شاخصه است. صفحهٔ پانصدوپنجاه‌وچهار.

«إِذَا جَآءَكَ ٱلْمُنَـٰفِقُونَ قَالُوا۟ نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ ٱللَّهِ ۚ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُۥ وَٱللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ ٱلْمُنَـٰفِقِينَ لَكَـٰذِبُونَ ۝ ٱتَّخَذُوٓا۟ أَيْمَـٰنَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا۟ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ ۚ إِنَّهُمْ سَآءَ مَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (منافقون/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون منافقان نزد تو آیند گویند گواهی می‌دهیم که تو قطعاً رسول خدایی؛ و خدا می‌داند که تو رسول اویی، و خدا گواهی می‌دهد که منافقان دروغگویند. سوگندهایشان را سپر گرفته‌اند و از راه خدا بازداشته‌اند؛ چه بد است آنچه می‌کرده‌اند.

با چند تأکید — جملهٔ اسمیه و إنّ و لام تأکید — می‌گویند تو رسول الهی هستی. خدا می‌داند تو رسولی؛ ولی تو داری دروغ می‌گویی. قسم این‌گونه می‌خوری چون می‌خواهی سپر محافظتی داخل نظام و انقلاب داشته باشی؛ لذا آن را «جنّة» می‌کنی تا سدّ عن سبیل الله کنی اما سپر بخواهی. اگر همین‌طور کسی بخواهد سدّ عن سبیل الله شود دهانش را سرویس می‌کنند؛ می‌بینی این‌قدر دوره. سادگی نکنید؛ خیال نکنید پشت گوش‌ها مخمل است و این چیزها را نمی‌فهمیم.

دو دیدگاه دربارهٔ نفاق؛ زبیر ضایع نبود، ضایع شد

دو دیدگاه راجع به نفاق هست؛ دیدگاه دوم درست است. دیدگاه اول بعضی می‌گویند این‌ها از اول ضایع بوده‌اند. این‌گونه نیست. واقعاً بعضی ضایع نبوده‌اند. زبیر ضایع نبوده؛ ضایع شد. خاصیت دنیا این است که آدم می‌تواند گناه کند، توبه کند، توبه نکند؛ می‌تواند در مسیری برود. به‌خصوص آلودگی‌های مالی که یکی از ویژگی‌های جریان نفاق است: کسانی که از انقلابی‌گری می‌روند سراغ دو کارخانه و دو هلدینگ؛ ناگهان می‌بینند هلدینگ و کارخانه‌ها به خطر می‌افتد و مواد اولیه؛ می‌گویند چه جنگی؛ این جنگ چیست؛ مگر ائمه... یک نظام‌واره در ذهنش می‌سازد که تهش این درمی‌آید که نباید جنگید.

شاخصهٔ اول: رسول الله؛ می‌گوید این را می‌گوید ولی نیست. شاخصه‌های بعد در آیات نساء: از یک دورهٔ انقلابی و رزمندگی وقتی برمی‌گردند طرز دیگری برمی‌گردند. هیکل بوی دین می‌دهد؛ حرف که می‌زند منطقش درست است؛ اما آخر آیه می‌گوید دشمن می‌خواهی همین است. دشمن اصلی همان‌هاست که برای آدم ادبیات و منطق خلق می‌کنند؛ حالا آدم چه کار می‌کند.

بحث این نیست که با این‌ها اتحاد کنیم یا کسی جلویشان حرف نزند. نخیر: با هرکس حول محور اتحاد، اتحاد می‌کنیم؛ حول این محور با هیچ‌کس نزاع نداریم؛ همه همین را بگویند. اما آنکه گفته وحدت ساحات — مگر نگفته‌اند وحدت ساحات؟ اکنون لبنان. مطالبه می‌کنیم؛ شروط رهبر وحدت ساحات. عاقلانه‌اش هم همین است. دیروز با بچه‌حزب‌الله لبنان روبه‌رو بودیم؛ شاکی‌اند. عجل از ما ناراضی‌اند. چه کنیم؟ همین‌جا این‌قدر پلاکارد بنویسیم: وحدت ساحات چه شد؟ این‌ها انگشتان و سرانگشت ماست؛ سرانگشت را بزنی سلاح آدم دیگر نمی‌تواند بگیرد. خود جریان حزب‌الله لبنان و از آن سو عربستان و سلامِ فلان چون یک جریان‌اند؛ آدم باید این را بخواهد.

شرح صدر و ضیق حرج؛ آیهٔ انعام

سورۀ انعام، آیهٔ صدوبیست‌وپنج و صدوبیست‌وشش؛ صفحهٔ صد و چهل‌وچهار. این آیه را مقتنی بدانید؛ به‌خصوص با روایتی که ذیلش هست.

«فَمَن يُرِدِ ٱللَّهُ أَن يَهْدِيَهُۥ يَشْرَحْ صَدْرَهُۥ لِلْإِسْلَـٰمِ ۖ وَمَن يُرِدْ أَن يُضِلَّهُۥ يَجْعَلْ صَدْرَهُۥ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِى ٱلسَّمَآءِ ۚ كَذَٰلِكَ يَجْعَلُ ٱللَّهُ ٱلرِّجْسَ عَلَى ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ ۝ وَهَـٰذَا صِرَٰطُ رَبِّكَ مُسْتَقِيمًا» (انعام/۱۲۵–۱۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هرکه را خدا بخواهد هدایت کند سینه‌اش را برای اسلام می‌گشاید؛ و هرکه را بخواهد گمراه کند سینه‌اش را تنگ و سخت می‌گرداند چنان‌که گویی به آسمان بالا می‌رود. این‌گونه خدا پلیدی را بر کسانی که ایمان نمی‌آورند می‌نهد. و این راه راست پروردگار توست.

کسی که خدا ارادهٔ هدایتش کند شرح صدر می‌دهد؛ نق و ناله و جنگ و دعوا ندارد؛ راحت می‌گذرد. کسی که خدا بخواهد گمراهش کند سینه را آن‌قدر تنگ می‌کند که فرکانسش با فرکانس خدا یکی درنمی‌آید؛ گیرنده‌ها نمی‌گیرد. «کأنما یصّعّد فی السماء»: انگار به زور کشیده‌اندش توی آسمان؛ احساس خفگی می‌کند. کسی که آسمانی باشد آسمان برایش زیباست؛ کسی که زمینی است آسمان خفه‌اش می‌کند. دماوند بروید این احساس خفگی را می‌فهمید. فشار کم هوا موجود زمینی را خفه می‌کند. «کذلک یجعل الله الرجس علی الذین لا یؤمنون»: کسانی که ایمان ندارند این‌گونه نجس می‌شوند؛ روحشان نجس است. در آیات بعد آشکار است چقدر به عنوان طهارت ارجاع داده شده. با ولایت کسی طاهر می‌شود. حتی در حج: «ثم لیقضوا تفثهم» — بروند پیش امام آلودگی‌ها زدوده شود. ولایت یعنی «یطهرکم تطهیرا»؛ ولایت یعنی طهارت. این نجاست گیرش می‌آید. سپس «هذا صراط ربک»: این صراط مستقیم که می‌گویی اهداش این‌گونه است.

دعای تجافی؛ حب دنیا و نفاق

روایت ذیل آیه بسیار فوق‌العاده است و به جریان نفاق هم ربط دارد؛ ربطش را هفتهٔ بعد می‌گوییم. گفته‌اند این دعا را زیاد بگویید؛ مضمون را حواستان باشد:

«ٱللَّهُمَّ ٱرْزُقْنِي ٱلتَّجَافِيَ عَنْ دَارِ ٱلْغُرُورِ، وَٱلْإِنَابَةَ إِلَىٰ دَارِ ٱلْخُلُودِ، وَٱلِٱسْتِعْدَادَ لِلْمَوْتِ قَبْلَ حُلُولِ ٱلْفَوْتِ» (دعا / روایت ذیل انعام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، دوری‌گزیدن از سرای فریب را روزی‌ام کن، و بازگشت به سرای جاودان را، و آمادگی مرگ را پیش از فرارسیدن از‌دست‌رفتن فرصت.

یعنی وقتی به دار دنیا می‌چسبم شعبه‌ای از نفاق گیرم می‌آید؛ نمی‌توانم پرواز کنم. حب الدنیا؛ مال‌داری از سمت حب دنیا مرا می‌گیرد؛ نمی‌توانم تجافی کنم، بکنم؛ و این نفاق درست می‌کند. کسی که رغبت در آخرت می‌کند استعداد مرگ پیدا می‌کند. بعضی دمِ کنکوری‌ها را دیده‌اید: درس خواندنشان بوی کنکور می‌دهد؛ همه می‌دانند کی بخوابد، کی بخورد، معاشرت‌ها حساب‌کتاب دارد؛ پشت‌کنکوری است. بعضی پشت‌کنکوری زندگی می‌کنند؛ زندگیشان بوی مرگ می‌دهد؛ بوی رغبت در آخرت. این می‌تواند با پیام‌های دین کنار بیاید. کسی که این کار را نمی‌کند نمی‌تواند. آن «یصّعد فی السماء» انگار داری به زور می‌کشی‌اش بالا؛ خفه می‌شود چون صَقلش به سمت زمین است و تو می‌گویی آسمانی باش، معادلات خدا را در نظر بگیر، جریان حق و باطل را؛ می‌گوید چه حرف‌ها زدی؛ خفه می‌شود با این مفاهیم. این مفاهیم طهارت نمی‌آورد؛ نجاست می‌آورد. آدم تمیز که نجاستی بهش چسبیده با آب تمیز می‌شود؛ چیزی که عین نجاست است با آب فقط نجاست پخش می‌کند.

پیش از شهادت حضرت آقا هم افرادی بودند که از برخی مفاهیم راحت بودند؛ شهادت آقا کاری کرد که آن‌ها بی‌اثر یا رسوا شوند.

بینه دولبه است؛ جنگ با دو قدرت

اگر جهت صحبت کردیم و برای انسانی استدلال کردیم که به هر دلیل از فضای ما جداست، به این معنا نیست که طرف چسبیده و زنگ است و به آسمان راهی ندارد. چیزهایی، بینه‌هایی روشن می‌شود. سورۀ انفال می‌گوید:

«لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنۢ بَيِّنَةٍ وَيَحْيَىٰ مَنْ حَىَّ عَنۢ بَيِّنَةٍ» (انفال/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا هرکه هلاک می‌شود از روی دلیل روشن هلاک شود و هرکه زنده می‌ماند از روی دلیل روشن زنده بماند.

ماجرای جنگ بدر بینه را روشن کرد؛ قبلش بینه روشن نشده بود. این جنگ‌ها بینه را روشن می‌کند. اکنون آیا این مقدار بینه کفایت نمی‌کند که با دو قدرت بزرگ جهان جنگیده‌ایم و هنوز شکست نخورده‌ایم؟ بینه نیست؟ هست. کسانی این بینه را ببینند و احیا شوند دمشان گرم. اما خاصیت بینه دولبه است؛ چاقو دولبه است. بینه که می‌آید فقط عنصر احیا ندارد؛ عنصر هلاکت هم دارد. طرف وقتی بینه می‌آید هلاک می‌شود؛ چون دیگر نمی‌کشد؛ معلوم است نجاست بیشتری دارد. آن شیء متنجّس با آب شسته شد؛ آن یکی متنجّس نبود، استحاله‌شده بود؛ هرچه آب بریزی...

روز قیامت هم همین‌گونه است:

«وَمَن كَانَ فِى هَـٰذِهِۦٓ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِى ٱلْـَٔاخِرَةِ أَعْمَىٰ وَأَضَلُّ سَبِيلًا» (اسراء/۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرکه در این دنیا کور باشد در آخرت نیز کور و گمراه‌تر است.

و نیز:

«فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَآءَكَ فَبَصَرُكَ ٱلْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پرده‌ات را از تو برداشتیم؛ پس امروز دیده‌ات تیز است.

چشم تیز می‌شود ولی باز نمی‌بیند. هرچه بینه ایجاد شود باز نمی‌بیند. اگر اینجا بینات را دید جلو می‌رود؛ اگر ندید آنجا هم نمی‌بیند. آنجا هم می‌خواهد بینه ببیند؛ فضا روشن‌تر می‌شود و او نمی‌بیند.

ذکر الله اکبر یعنی ولایت؛ حدیث و آیه

حدیث داریم؛ آیه هم تصریح کرده. ذیل «و لذکر الله اکبر» گفته‌اند ذکر الله یعنی ما. چه چیزی از نماز بالاتر است؟ یک‌جا می‌گویند عقبۀ صلات الذکر: نماز بخوانید برای یاد من. اگر معنیش یادِ صرف باشد، نمی‌گویند این بالاتر از نماز است. وقتی می‌گوید «و لذکر الله اکبر» چیزی است که بالاتر از نماز است؛ یعنی محیطِ نماز. هم روایت دارد هم آیه: در سورۀ طلاق ذکر را رسول قرار داد.

جملهٔ تیز قرآن: عبادت اگر انقلابی نباشد باطل است

تهش عبادت — این جمله خیلی تیز است؛ خوب بفهمید — عبادت اگر انقلابی نباشد، باطل است. حرف قرآن است. عبادت اگر انقلاب از آن درنیاید، مقبول نیست؛ صرفاً صحیح است. کلاً عمل ابطال می‌شود؛ باطل می‌شود. یعنی آب را پای درخت نریختی؛ جایی دیگر ریختی.

برای همین در سورۀ منافقون می‌بینید می‌گویند انفاق و مواسات بر سرِ کسانی که نزد رسول‌اند نکنید. نمی‌گوید انفاق نکنید؛ می‌گوید این شجره را تقویت نکنید. کار منافق همین است: آب پای این درخت نریزید که تقویت شود.

نفاق آگاهانه و فی قلوبهم مرض؛ قلب سلیم بت‌شکن است

قرآن قبول نکرده ادبیات «از اول آدم گندی بود». دنیا خاصیت دارد: رفتن توی پول و کارخانه و زدوبندهای مالی و وام‌ها؛ تهش می‌شود نفاق؛ دنیا‌مداری. بعد می‌بینید ایده‌های انقلاب را قبول ندارد: می‌خواهیم تا رفع فتنه در جهان؛ بابا ولمان کن چه کاره‌ایم. ناخودآگاه نفاق — اگر ناخودآگاه باشد — اسمش در قرآن «فی قلوبهم مرض» است. نفاق و منافق یک اقدام رخت‌بستهٔ آگاهانه است؛ عده‌ای فی قلوبهم مرض‌اند: مرض دارند؛ قلب سلیم ندارند.

قلب سلیم چیست؟ تعریف خداست نه تعریف من. گفته دربارهٔ ابراهیم: آمد با قلب سلیم؛ این قلب سلیم آمده بت شکسته. شاخص قلب سلیم بت‌شکنی است. اگر بت نشکند مریض است.

«إِذْ جَآءَ رَبَّهُۥ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ» (صافات/۸۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه که با دلی سالم به سوی پروردگارش آمد.

صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

جنّةِ سوگند؛ ادبیاتِ دشمنِ درونی

منافقون با تأکیدهای زبانی شهادت به رسالت می‌دهند تا سوگند را سپر کنند و از راه خدا بازدارند. بدون سپر، سدّ عن سبیل الله دهانشان را می‌بست؛ با سپر، دوره می‌کنند. سادگیِ «ما دیگر نمی‌فهمیم» خلافِ قانونِ قرآن است.

نفاق از روز اولِ ضایع‌بودن نیست؛ زبیر نمونه است. آلودگیِ مالی و هلدینگ، نظام‌وارهٔ ذهنی می‌سازد که تهش «نباید جنگید» است. هیکل دین دارد، منطقِ ظاهری دارد، اما دشمنِ ادبیات‌ساز است. اتحاد با محور است نه با خراب‌کنندهٔ محور. وحدت ساحات مطالبه است؛ انگشتانِ مقاومت را قطع نکنید که سلاح از کار بیفتد. لبنان شاکی است؛ پلاکاردِ وحدت ساحات باید فریاد شود.

آسمان برای زمینی خفه‌کننده است

انعامِ صدوبیست‌وپنج شرح صدرِ اسلام را در برابر سینهٔ تنگ می‌گذارد. آسمانی از آسمان لذت می‌برد؛ زمینی در ارتفاع خفه می‌شود. رجس بر بی‌ایمان می‌نشیند؛ طهارت با ولایت است؛ حج به لقاء امام آلودگی را می‌زداید. صراط مستقیم همین است.

دعای تجافی ذیل آیه، برنامهٔ عملی است: از سرای غرور بکن، به خلود رو کن، پیش از فوت آمادهٔ موت باش. حب دنیا شعبهٔ نفاق می‌زاید. زندگیِ بویِ آخرت — مثل سالِ کنکور — با پیام دین می‌سازد؛ زندگیِ چسبیده به زمین با معادلات حق و باطل خفه می‌شود و آبِ بینه برایش نجاست پخش می‌کند نه طهارت.

بینه دولبه است. جنگ با دو قدرت بزرگ جهان بینه است؛ احیا می‌کند یا هلاک. متنجّس شسته می‌شود؛ مستحیل‌شده با آب بدتر پخش می‌کند. کورِ اینجا کورِ آخرت است؛ بصرِ حدید می‌گیرد و باز نمی‌بیند اگر اینجا بینات را رد کرده باشد.

جمع‌بندیِ جلسه

ذکر الله اکبر محیطِ نماز است؛ ولایت است؛ حدیث و آیه هر دو. عبادت اگر انقلابی نباشد — اگر نفی طاغوت و اقامه از آن نزاید — باطلِ قرآنی است؛ صحیحِ فقهیِ بی‌قبول. منافق انفاقِ مطلق را منع نمی‌کند؛ آبیاریِ شجرهٔ کنارِ رسول را منع می‌کند.

فی قلوبهم مرض لایهٔ بیماری است؛ نفاقِ تمام لایهٔ آگاهانه. قلب سلیم قلبِ بت‌شکنِ ابراهیم است؛ اگر بت نشکند مریض است. عدم تنازع یعنی ولایی بودن؛ نه خاموشی در برابر خراب‌کردنِ محور. شروط رهبری پلاکاردِ اتحاد است؛ خیابان فناوریِ حفظِ آن. خوش‌خیالیِ نبودِ نفاق، خلافِ قرآن و خلافِ صحنه است.

بازخوانیِ پیوندِ نفاق و ابطال عمل

اگر رشتهٔ جلسه را از سر تا ته بکشیم، یک نخ پیداست: نفاق آنجا رشد می‌کند که عمل از محور ولایت جدا شود و همچنان بخواهد نام دین و انقلاب را یدک بکشد. آیهٔ سی‌وسهٔ محمد نهی از ابطال اعمال را درست پس از اطاعتِ خدا و رسول می‌آورد؛ یعنی ابطال، میوهٔ بریدن از آن اطاعتِ دو لایه است. لایهٔ احکامِ الهی را ممکن است نگه دارید؛ لایهٔ اوامرِ ولایی را که زمین گذاشتید، عمل پوچ می‌شود.

این پوچی را فقهِ صحت نمی‌بیند؛ معارفِ قبول می‌بیند. از همین‌رو حجِ بی‌برائت و نمازِ بی‌نهی از فحشا و روزهٔ بی‌آمادگیِ جهاد، می‌توانند در رساله صحیح باشند و در ترازوی قرآن مقبول نباشند. عبارتِ رایجِ «نماز بی‌ولایت قبول نیست» ترجمهٔ همین منطق است نه شعارِ فرقه‌ای.

اقامه آن سیخ‌میخی است که دایره را چادر می‌کند. امامت آن مربی و کاپیتانی است که دانه‌های برنج را تیم می‌کند و برای تیم حریف می‌تراشد. حریفِ امت طاغوت است؛ بی‌حریف، امت نیست؛ بی‌امت، امامت نمایشی است؛ بی‌امامت، ذکر الله اکبر در نماز نمی‌نشیند و مسجد سنگر نمی‌شود.

ذکر در طلاق خودِ رسول است. روی‌گردانی از رسول به سوی کتابِ تنها، پروژهٔ منافق است: کاغذ را نگه دار، اقامه‌کننده را حذف کن. غدیر و مائده را اگر فقط تقویمِ تاریخی بشمارید، اقامه را از دست داده‌اید؛ اگر اقامه بشناسید، تکثرِ ولایی را هم می‌فهمید: مسیحیِ شهیدِ حزب‌الله در زمینِ ولایت است؛ شیعهٔ بی‌نفیِ طاغوت بیرون است.

عدم تنازع، فرمانِ خاموشی در برابر مچاله‌کردنِ شروط رهبری نیست؛ فرمانِ ایستادن دورِ محور است. خیابان فناوریِ نگهداشتِ همان محور است. نفاقِ حرفه‌ای در بدنه با عقبهٔ بیرون شبکه می‌سازد؛ می‌شنود تا بزند؛ تیتر می‌کند اگر به کارش بیاید. خوش‌خیالیِ نبودِ این جریان، خلافِ مائده و منافقون است.

شرح صدر، آسمان را زیبا می‌کند؛ سینهٔ تنگ، آسمان را خفه. بینهٔ جنگِ با قدرت‌های بزرگ احیا می‌کند یا هلاک. عبادتِ بی‌انقلاب آبِ جوی است. قلب سلیم بت می‌شکند؛ اگر نشکست، مرض است — همان فی قلوبهم مرض که اگر آگاهانه شود نامش نفاق است.

سیاست خارجی از دلِ اقامه

این جلسه در ظاهر ادامهٔ بحث نفاق است؛ در باطن یکی از ستون‌های سیاست خارجی در قرآن را می‌چیند. سیاست خارجیِ ایمانی بدون اقامهٔ دین و بدون نفی طاغوت، یا سازشِ ترس‌خورده می‌شود یا انقلابی‌گریِ بی‌محور. هر دو از نظر قرآن در معرض ابطال عمل‌اند.

محور ولایت است که اختلافات موجّه را از تنازعِ مخرّب جدا می‌کند. شروط رهبری پلاکاردِ میدان است؛ وحدت ساحات مطالبهٔ میدان است؛ خیابان فناوریِ بازدارندهٔ امضای خاموش است. اتاق‌های فکرِ غایب از محضر، با شنیدنِ گزینشی و تیترِ انتخابی، همان پروژهٔ «سماعون للکذب» را زنده می‌کنند.

در برابرشان باید شرح صدرِ اسلامی ایستاد: آسمان را خفه ندانستن، بینهٔ مقاومت را دیدن، آب را پای شجرهٔ رسول ریختن، و قلب را بت‌شکن نگه داشتن. عبادتِ صحیحِ بی‌انقلاب جسد است؛ عبادتِ اقامه‌ای سیاست خارجی را هم معنا می‌دهد: اجتناب از طاغوت، نه «آلوده‌نکردنِ دین به سیاست» به معنای عقیم‌کردنِ دین.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.