ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 002

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و تلاوت آیات آغازین سورهٔ یوسف

پناه می‌بریم به خدا از شیطان رانده‌شده، و به نام خداوند رحمان رحیم آغاز می‌کنیم؛ و از او یاری می‌جوییم، و درود خدا بر سرور ما محمد و بر خاندان پاک او.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَانِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«وَبِهِ نَسْتَعِينُ وَصَلَّى ٱللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَىٰ آلِهِ ٱلطَّاهِرِينَ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از او یاری می‌جوییم؛ و درود خدا بر سرور ما محمد و بر خاندان پاک او.

جهت شادی ارواح طیّبهٔ شهدا و حضرت امام، و تمام گذشتگان‌مان، ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلّمان‌مان، فاتحه‌ای با صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

آیات آغازین سورهٔ مبارکهٔ یوسف را می‌خوانیم.

«الٓر ۚ تِلْكَ ءَايَٰتُ ٱلْكِتَٰبِ ٱلْمُبِينِ» (یوسف/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): الف، لام، را. این است آیاتِ کتاب روشن و آشکار.

«إِنَّآ أَنزَلْنَٰهُ قُرْءَٰنًا عَرَبِيًّۭا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» (یوسف/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را قرآنی عربی فروفرستادیم، باشد که درنگرید و در آن تعقّل کنید.

«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ ٱلْقَصَصِ بِمَآ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِۦ لَمِنَ ٱلْغَٰفِلِينَ» (یوسف/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما نیکوترین داستان‌ها را با همین قرآنی که به تو وحی کرده‌ایم بر تو بازمی‌گوییم؛ و تو پیش از آن از غافلان بودی.

«إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَٰٓأَبَتِ إِنِّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًۭا وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى سَٰجِدِينَ» (یوسف/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که یوسف به پدرش گفت: پدرجان، من یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم؛ دیدمشان که برای من سجده می‌کنند.

«قَالَ يَٰبُنَىَّ لَا تَقْصُصْ رُءْيَاكَ عَلَىٰٓ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا۟ لَكَ كَيْدًا ۖ إِنَّ ٱلشَّيْطَٰنَ لِلْإِنسَٰنِ عَدُوٌّۭ مُّبِينٌۭ» (یوسف/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پسرکم، خوابت را برای برادرانت بازگو مکن، که برایت نیرنگی می‌اندیشند؛ همانا شیطان برای انسان دشمنی آشکار است.

مرور جلسهٔ پیش: کتاب مبین و تبیان بودن قرآن

این جلسه ادامهٔ همان آغاز سوره است. هنوز در آستانهٔ داستان‌ایم؛ آیات نخست را دوباره می‌خوانیم تا سؤال‌های بازمانده را جمع کنیم و بعد به معنی قصه و به رؤیای یوسف برسیم. در جلسهٔ پیش، از آیهٔ نخست سخن رفت: این‌ها آیات کتاب مبین‌اند. قرآن «تبیاناً لکلّ شیء» است؛ و از جملهٔ همین «کلّ شیء» خود قرآن است. یکی از چیزهایی که قرآن تبیان آن است، خودِ همین کتاب است. قرآن خودش را هم روشن می‌کند. این‌ها گفته شد.

آیهٔ دوم نیز بحث شد: ما آن را قرآنی عربی فروفرستادیم، باشد که تعقّل کنید. منتها سؤالی از جلسهٔ پیش مانده که گرچه به تفصیل نمی‌خواهیم به آن بپردازیم؛ جای اصلی‌اش مباحث قرآن‌شناسی است. دو سؤال شده است.

«وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ تِبْيَٰنًۭا لِّكُلِّ شَىْءٍۢ وَهُدًۭى وَرَحْمَةًۭ وَبُشْرَىٰ لِلْمُسْلِمِينَ» (نحل/۸۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کتاب را بر تو فروفرستادیم، بیانگر هر چیز، و هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان.

حقیقتِ کشیده‌شده از أمّ‌الکتاب تا قرآن عربی

یکی از سؤال‌ها سرِ بحث تماس با قرآن است؛ اینکه مبادا مقصود از «آیات الکتاب المبین» همان لوح محفوظ باشد. بعضی پرسیده‌اند اصلاً این ماجرای انزالی که گفته شد چه بود؛ نکند از خودتان درآورده‌اید؟ حال آنکه شاهد قرآنی هم دارد: قرآن یک حقیقتِ کشیده‌شده از آن بالا تا این پایین است، و اسمِ این حقیقتِ کشیده‌شده قرآن است. یک حقیقت است که اصلش آنجاست؛ این پایینش هم به صورت یک قرآن عربی است. آن بالا اصلاً این قرآن عربی نیست؛ هیچ زبان دیگری هم نیست.

در صفحهٔ چهارصد و هشتاد و نه، سورهٔ مبارکهٔ زخرف، که ابتدایش تقریباً به همین صورت است، آمده:

«حمٓ» (زخرف/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حا، میم.

«وَٱلْكِتَٰبِ ٱلْمُبِينِ» (زخرف/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به کتاب روشن و آشکار.

«إِنَّا جَعَلْنَٰهُ قُرْءَٰنًا عَرَبِيًّۭا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» (زخرف/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را قرآنی عربی قرار دادیم، باشد که تعقّل کنید.

«وَإِنَّهُۥ فِىٓ أُمِّ ٱلْكِتَٰبِ لَدَيْنَا لَعَلِىٌّ حَكِيمٌ» (زخرف/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا آن در أمّ‌الکتاب، نزد ما، بلندمرتبه و استوار است.

ما آن کتاب را به عنوان قرآن عربی قرار دادیم، باشد که تعقّل کنید. و این قرآن، این کتاب، خودش در أمّ‌الکتاب است. یعنی این کتاب خودش در یک کتاب است؛ در یک مادرِ کتاب است.

مقصود این چیز ظاهری نیست که مثلاً این قرآن در جعبه باشد. کتاب در کتاب یعنی چه؟ مصحف که در جعبه نمی‌نشیند تا بگویی کتاب تو کتاب. یعنی حقیقتی در یک حقیقت دیگر هست. این جز با همین چیزی که به نام تجلّی قرآن و ماجرای انزال قرآن است قابل توضیح نیست. قرآن کدهایی داده که این قرآن خودش در یک چیز دیگر است؛ خودش در حقیقت دیگری است، به نام أمّ‌الکتاب، که از آنجا انزال پیدا کرده و آمده پایین. اگر این کدها نبود، حق داشتید بگویید انزال را از خودتان درآورده‌اید؛ کد هست.


قرآن کریم در کتاب مکنون

باز در سورهٔ مبارکهٔ واقعه، صفحهٔ پانصد و سی و هفت، همین آیات معروف را بخوانید. آیهٔ هفتاد و هفت را که با دقّت بنگرید، مطلب روشن می‌شود:

«إِنَّهُۥ لَقُرْءَانٌۭ كَرِيمٌۭ» (واقعه/۷۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا آن قرآنی است ارجمند.

«فِى كِتَٰبٍۢ مَّكْنُونٍۢ» (واقعه/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در کتابی پوشیده و نهان.

«لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاک‌شدگان آن را مس نمی‌کنند.

آن قرآن کریم است، در کتابی مکنون. یعنی قرآن خودش در یک کتاب است. به آن حقیقت بالا نمی‌گوید «کتاب» به معنای همین مصحفِ دمِ دست؛ می‌گوید «کتاب مکنون». کتابِ دربسته. مکنون یعنی در کِنّ و غلاف گذاشته شده، پنهان شده و مخفی شده. قرآن خود در کتابی است.

سؤال برادرمان این بود که این کتاب اصلاً شاید خود قرآن مقصود نباشد. به آن حقیقت بالا نمی‌گوید کتابِ معمولی؛ می‌گوید کتاب مکنون. کتاب دربسته؛ در کِنّ و غلاف.

آن‌موقع است که جز پاک‌شدگان آن را مس نمی‌کنند. کسی مساس نمی‌تواند با آن داشته باشد. این ضمیر را به کجا می‌شود برگرداند؟ هم در عربی می‌گویند، هم در علم اصول در مباحث فقهی می‌گویند: ضمیر باید به نزدیک‌ترین جایی که می‌تواند برگردد، برگردد. این «هو» به کجا برمی‌گردد؟ به همان کتاب مکنون برمی‌گردد. یعنی آن کتاب مکنون، آن حقیقت بالا را، طهارت می‌خواهد برای مسّ آن حقیقت. مس کردن و تماس با آن حقیقت طهارت می‌خواهد.


وحی، تلقّی از لدن، و انزال جان پیامبر

این نیز به بحث‌های وحی‌شناسی برمی‌گردد. وحی مثل الفاظی نیست که مثلاً من کتابی را بدهم به شما و شما ببرید. وحی این‌گونه نیست. وحی یک مساس و تماسی می‌خواهد با آنجا. لذا خدا به پیامبر در همان آیهٔ سورهٔ زخرف گفته که آن در أمّ‌الکتاب، نزد ما، علیّ و حکیم است. سورهٔ نمل هم گفته:

«وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى ٱلْقُرْءَانَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ» (نمل/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا تو قرآن را از نزد حکیمی دانا تلقّی می‌کنی.

یعنی همین «لدن» هم همان لدنِ اوست. باید پیامبر جانش تا آنجا بالا برود. این هم طهارت می‌خواهد. کما اینکه طهارت می‌خواهد دست زدن به قرآن، فهم معارف قرآن هم طهارت می‌خواهد. معارف قرآن هم طهارت می‌خواهد فهمیدنش؛ وگرنه نمی‌فهمی. اگر بخواهد بالاتر برود و لطائف و حقایق و اشارات را بفهمد، این طهارت لازم دارد. جز با طهارت گیرش نمی‌آید. این‌گونه نیست که چیزهایی را مثل لفظ دارند به آدم می‌دهند.

وحی این چیزی نیست که مثل لفظ به کسی بدهند. دفتر را نمی‌دهند دست پیامبر که ببرد پایین. از آن بالایش که «من لدن حکیم علیم» است باید پیامبر تلقّی بکند؛ همین‌گونه با انزالِ جان خودش انزال پیدا کند، بیاید پایین — با همان تعبیری که جلسهٔ پیش گفته شد — بیاید پایین تا این عربی‌اش را هم بگیرد و تحویل بدهد. از آن بالایش تا این پایینش باید خودش حضور داشته باشد. نه اینکه مثل لفظی که تحویلش می‌دهند. حضور جان، از لدن تا عربی؛ وگرنه وحی نیست، نامه است.

تفسیر مفصّل این سؤال باید بماند برای بحث قرآن‌شناسی.


اگر قرآن در سرزمینی غیر عربی نازل می‌شد

بحث بعدی سؤالی جدّی است: اگر قرآن در سرزمینی غیر عربی نازل می‌شد، غیر عربی بود یا نه؟ یعنی بافت فرهنگی عربی در معارف قرآن تأثیر گذاشته یا تأثیر نگذاشته؟

هم آره، هم نه. این هم از آن جواب‌های آخوندی است؛ هم آره هم نه آدم را راحت می‌کند. هم آره هم نه. نه از سرِ طفره، از سرِ اینکه مسئله دو لایه دارد: لایهٔ تمثیل و بافت، و لایهٔ هدایت و فطرت. آنکه متسلّطانه می‌گوید هیچ تأثیری ندارد، لایهٔ اول را نمی‌بیند؛ آنکه می‌گوید همهٔ معارف عربی است، لایهٔ دوم را.

بخشی‌اش که بله، این‌گونه است. یا اگر بعضی می‌پرسند اگر قرآن اکنون نازل می‌شد فرق می‌کرد؟ هم بله هم نه. این هم سؤالِ روز است. اگر بخواهیم مفصّل وارد شویم وارد نمی‌شویم. ولی این‌قدر بدانید که بعضی‌ها خیلی متسلّطانه می‌گویند هیچ‌نه. نه؛ این‌گونه نیست.

قرآن به دلیل اینکه در سرزمین عربی نازل شده، در بافت آن موقع نازل شده، در جاهایی‌اش تأثیر گذاشته. همین بافت فرهنگی عربی — و حتی دریافت بعضی از لطائفش — اطلاعات عربی می‌خواهد. نه اطلاعات زبان عربیِ صِرف؛ اطلاع می‌خواهد از فرهنگ عربی، وگرنه بعضی از لطائفش گیر نمی‌آید. لغت کافی نیست؛ باید بدانی بیابان چیست، شتر چیست، درخت آتش چیست، تا بعضی نکته‌ها به دستت بیاید.

اگر قرآن اکنون نازل می‌شد چه می‌شد؟ حالا که نشد؛ ولی اگر نازل می‌شد از رایانامه و شبکهٔ جهانی هم در آن یادی می‌شد. در آن موقع نازل شده؛ چون در آن موقع نازل شده، در یکی از تمثیل‌ها و مثال‌هایش این را رعایت می‌کند. این حرف درستی است.

وقتی ارجاع می‌دهد به سیر در طبیعت، پیوسته ارجاع می‌دهد به شتر. ارجاع به شتر مشخص است که نگاه روی فرهنگ آنان است. یعنی شتر آنجاست. در استرالیا شاید اگر نازل می‌شد ارجاع می‌داد به کانگورو. خیلی اینش مهم نیست. تأثیر مهمی در کل ماجرا نمی‌گذارد. تفاوت‌هایی می‌کرد، ولی تفاوت‌هایی که تأثیر در اصلِ ماجرا ندارد. شتر جای کانگورو می‌نشست؛ تمثیل عوض می‌شد، نه توحید.


درخت آتش، مُقْوین و فرهنگ بیابان در سورهٔ واقعه

حتی گاهی فهم همین مثال، در همین سورهٔ مبارکهٔ واقعه، احتیاج به فهم عربی دارد؛ احتیاج به فرهنگ عربی دارد. آیهٔ هفتاد و یک را بخوانید. همین سورهٔ واقعه، صفحهٔ پانصد و سی و شش:

«أَفَرَءَيْتُمُ ٱلنَّارَ ٱلَّتِى تُورُونَ» (واقعه/۷۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آن آتشی را که برمی‌افروزید دیده‌اید؟

«ءَأَنتُمْ أَنشَأْتُمْ شَجَرَتَهَآ أَمْ نَحْنُ ٱلْمُنشِـُٔونَ» (واقعه/۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا شما درختِ آن را پدید آوردید یا ما پدیدآورنده‌ایم؟

«نَحْنُ جَعَلْنَٰهَا تَذْكِرَةًۭ وَمَتَٰعًۭا لِّلْمُقْوِينَ» (واقعه/۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را تذکّری قرار دادیم و کالایی برای بیابان‌نوردان.

آیا این آتشی که برمی‌افروزید می‌بینیدش؟ شما آن درختِ آن آتش را به وجود آوردید یا ما به وجود آوردیم؟ درختِ آتش یعنی چه؟

بعد که این را می‌گوید، تازه می‌گوید: ما این را تذکّری گذاشتیم، و متاعی برای مُقْوین. تذکّرش چیست؟ چه ربطی به تذکّر دارد؟ این احتیاج به فرهنگ عربی می‌خواهد. یعنی بیابان‌گردی می‌خواهد فهمیدن این. شهری که کبریت در جیب دارد، «شجرهٔ آتش» برایش مبهم است. و این درختِ آتش را متاعی برای بیابان‌گردان. مُقْوین یعنی بیابان‌گرد. متاعی برای بیابان‌گردها گذاشتیم؛ اینش مشخص است. تذکره‌ای هم برای آدم‌ها. این چه؟ اصلاً درخت آتش یعنی چه؟ فهمش احتیاج به آن فرهنگ دارد. یک وجهش متاع است، یک وجهش تذکره؛ متاعش برای مقوین روشن است، تذکره‌اش برای معاد است.

درختی بوده در بیابان‌ها آنجا درمی‌آمده که در سورهٔ یس هم از آن یاد شده:

«ٱلَّذِى جَعَلَ لَكُم مِّنَ ٱلشَّجَرِ ٱلْأَخْضَرِ نَارًۭا فَإِذَآ أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَ» (یس/۸۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که از درخت سبز برای شما آتشی قرار داد، پس ناگاه از آن می‌افروزید.

ساقه‌اش را می‌شکستند، بعد می‌زدند به همدیگر، جرقه می‌زده. جای آتش‌زنه از آن استفاده می‌شده. این را می‌شکستند، می‌زدند به همدیگر، جرقه می‌زده. این چیزی است که بیابان‌گردهای آنجا می‌دانند چیست.


تذکرهٔ معاد: سنگ چخماق و آتشی که از درون برمی‌خیزد

حالا تذکّرش چیست؟ تذکّرش این است. می‌آیند راجع به معاد می‌پرسند. کسی آمده استخوانِ کافری را به دست گرفته، می‌آید پیش امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌گوید اینی که می‌گویی جهنم می‌سوزاند، این کجایش؟ این استخوان گرم نیست؛ دست زدن سرد است. این تذکره می‌دهند به همین گونه آیات.

حتی در روایتی هست که می‌گویند سنگ چخماق بیاورید؛ سنگ چخماق برای اینکه این حقیقت معاد را بگویند. آن ناری که به جان آتش می‌زند، یعنی آدم را می‌سوزاند:

«نَارُ ٱللَّهِ ٱلْمُوقَدَةُ» (همزه/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آتشِ برافروختهٔ خدا.

«ٱلَّتِى تَطَّلِعُ عَلَى ٱلْأَفْـِٔدَةِ» (همزه/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که بر دل‌ها طلوع می‌کند و از درون برمی‌آید.

می‌گویند سنگ چخماق را نگاه کن، ببین سرد است. می‌زنند می‌گویند ببین از آن جرقه بلند می‌شود. یعنی می‌خواهند مثلی بزنند که بگویند ببین این آتش از درون این می‌آید. این را با سنگ چخماق نشان می‌دهند یا با شجرِ أخضر آن‌گونه نشان می‌دهند؛ با آن فرهنگ نشان می‌دهند، با این گیاه این‌گونه نشان می‌دهند که این تذکره است. تذکره است برای کسی که بخواهد بحث معاد را بفهمد. بگوید بحث‌های «نار الله الموقدة» که هست، این «التی تطّلع علی الأفئدة» یعنی محلّ طلوعش جان است، از داخل شعله می‌کشد. این‌گونه نیست که آتشی بیرونی بزند به کسی.

این فرهنگ عربی لازم دارد. ارجاع به مثل‌های عربی، شتر، این‌ها؛ بله. این‌ها بله.


زبان فطرت و «لا تبدیل لخلق الله»

ولی زبان کلّی قرآن و دین اگر زبان فطرت باشد، آن «لا تبدیل لخلق الله» دیگر. بنا به آن سورهٔ روم:

«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًۭا ۚ فِطْرَتَ ٱللَّهِ ٱلَّتِى فَطَرَ ٱلنَّاسَ عَلَيْهَا ۚ لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ ٱللَّهِ ۚ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (روم/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس روی خود را به دین یکتاپرستی راست دار؛ فطرت خدایی که مردم را بر آن سرشته است. تبدیلی در آفرینش خدا نیست. این است دین استوار؛ ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.

این دیگر تأثیر ندارد که می‌خواهم معاد را توضیح بدهم مثلاً چه گونه باشد معاد. حالا در این فرع، یا اعتقادات را توضیح بدهند یا مسائل اخلاق را توضیح بدهند.

این شبهه‌ای هم که گاهی می‌کنند که فرهنگ عربی و آن زبان تأثیر دارد در مسائل اعتقادی‌اش، این شبهه را وارد نمی‌کنند. در مسائل اخلاقی‌اش هم آن‌ها مثلاً وارد نمی‌کنند؛ ولی در مسئلهٔ احکامش وارد می‌کنند. در مسئلهٔ احکامش وارد می‌کنند که بحث جدّی هم هست: آیا احکامی که گفته شده تحت تأثیر آن فرهنگ هست یا تحت تأثیر آن فرهنگ نیست.

نمی‌خواهم خیلی واردش شوم؛ جای تفصیل احکام اینجا نیست. ولی این‌قدر بدانید که هم هست هم نیست. این هم هست هم نیستش این‌گونه است. آنجاهایی که تحت تأثیر آن فرهنگ هست، کدگذاری کرده قرآن به گونه‌ای که شما بفهمید. یعنی شمایی که اهل دقّتی — نه هر کسی که می‌خواند نمی‌فهمد — شمایی که اهل دقّتی بفهمید که این مسئله، مسئله‌ای است که به یک فرهنگ ارتباط دارد، به یک شرایطی ارتباط دارد. قرآن تابلو نزده که «این حکم فرهنگی است»؛ کد گذاشته تا اهل دقّت از خود آیه درآورند.


کدگذاری قرآن در احکام: آیهٔ سی و چهار نساء

فقط به عنوان یک نمونه بخواهم مثال بزنم، همین آیه‌ای که خیلی هم روی این آیه حرف می‌زنند. آیه را نمی‌خواهم کلّش را بحث کنم؛ ولی آیهٔ سی و چهار سورهٔ نساء را بیاورید که بحث زدن خانم‌هاست. چون می‌گویند این تحت تأثیر همان فرهنگ است. صفحهٔ هشتاد و چهار:

«ٱلرِّجَالُ قَوَّٰمُونَ عَلَى ٱلنِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ ٱللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍۢ وَبِمَآ أَنفَقُوا۟ مِنْ أَمْوَٰلِهِمْ ۚ فَٱلصَّٰلِحَٰتُ قَٰنِتَٰتٌ حَٰفِظَٰتٌۭ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ ٱللَّهُ ۚ وَٱلَّٰتِى تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَٱهْجُرُوهُنَّ فِى ٱلْمَضَاجِعِ وَٱضْرِبُوهُنَّ ۖ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلَا تَبْغُوا۟ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا ۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيًّۭا كَبِيرًۭا» (نساء/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردان سرپرست زنان‌اند، به سبب آن برتری که خدا برخی را بر برخی داده و به سبب آنچه از اموالشان خرج می‌کنند. پس زنان شایسته فرمانبردارند و به پاس آنچه خدا نگاه داشته، حافظ غیب‌اند. و زنانی را که از نافرمانی‌شان می‌ترسید پند دهید و در خوابگاه‌ها از آنان دوری کنید و آنان را بزنید؛ پس اگر اطاعت کردند، دیگر راهی بر ایشان مجویید. همانا خدا بلندمرتبه و بزرگ است.

مردان سرپرست‌اند بر نساء، به واسطهٔ آن تفضیلی که دارند — که این تفضیل را در جلسات پنجشنبه توضیح داده‌ام. این تفضیل یک امر دلبخواهی نیست؛ یک چیز دیگر است. و از این بابت که نفقه به عهده‌شان است.

فرمودند زنان صالح فرمانبردارند و حافظ غیب‌اند. یعنی بحث داخلی خانه را نمی‌توانند جار بزنند. حالا این تکّه‌اش کاری نداریم.

این تکّه: آن زنانی که می‌ترسید از نشوزشان، از نافرمانی‌شان. بحث نشوز بحث مفصّلی است. اجمالاً این که نافرمانی بکنند در آن جایی که باید فرمان ببرند؛ نه آن جایی که «یک چای بردار برای من بیاور، نمی‌آوری، پس گرفتار نشوز شدی، پس یا الله چه می‌کنی؟» این نه. در آن جایی که باید فرمانبرداری باشد: وعظ بکنیدشان، به ترتیب در خوابگاه‌ها جدا بشوید، بزنیدشان.

حالا نگاه کنید، ادامه‌اش را دقّت کنید. این‌ها کدگذاری‌های قرآن است. وقتی که اطاعت کردند دیگر بر شما راهی وجود ندارد برای چنین کاری. این کدگذاری خودش دارد نشان می‌دهد که رمزش بحث اطاعت است. از «الرجال قوّامون» آن بالا شروع کرد بحث سرپرستی را؛ که اگر بخواهد این سرپرستی را قبول نکند، چنین بکن، چنان بکن، چنان بکن. «فإن أطعنکم»: اگر نه، اگر دیگر بحث اطاعت کرد.

وقتی که چنین کدگذاری دارد می‌کند، قرآن دارد نشان می‌دهد که این مسائلی که دارد طی می‌کند می‌خواهد به اطاعت بکشاند. حالا فرض کنید در فرهنگی باشد که اصلاً این به اطاعت نکشاند، اصلاً زندگی را خراب می‌کند. یعنی اگر شما بروید در کار کتک‌کاری، این کار را بدتر می‌کند. در فرهنگی دیگر این به اطاعت نمی‌کشاند، کار را خراب می‌کند. اصلاً زندگی را به بن‌بست می‌کشاند چنین چیزی. دیگر این «واضربوهنّ» اینجا کار نمی‌کند. خود قرآن هم کدگذاری‌اش را کرده. «فإن أطعنکم» یعنی دارد می‌گوید اگر حالا اطاعت کردند دیگر راهی برای تهدید شما نیست.


اعتقادات و اخلاق از فرهنگ جداست؛ ظاهر عوض می‌شود نه هدایت

در مسائل اعتقادی اصلاً این بحث مطرح نیست. مسائل اعتقادی ربطی به آدم‌ها ندارد که معاد چه گونه است کیفیتش. ربطی به آدم‌ها و یک فرهنگی ندارد که توحید چه مدلی است بحثش. به آدم‌ها و به فرهنگ‌ها هم ارتباط ندارد که این مسئلهٔ اعتقادی چه گونه است. کسی سر این هم بحثی ندارد. سر مسئلهٔ اخلاقش هم چون اصول اخلاقی مشترک وجود دارد کلاً در میان ادیان و مذاهب، سر این هم خیلی باز بحث نمی‌کنند. ولی سر احکامش بحث می‌کنند که آیا متعلّق به یک فرهنگ آن موقع بوده یا نبوده.

یا این سؤال که قرآن اگر اکنون نازل می‌شد قیافه‌اش چه گونه می‌شد؟ حالا که نشد. ولی اگر می‌شد، قیافه‌اش با این فرق می‌کرد. قیافه‌اش فقط فرق می‌کرد. نه اینکه آن اصولش فرق می‌کرد، آن محورهایش فرق می‌کرد، بحث اعتقادی و اخلاقش فرق می‌کرد. ولی در یک سری راهکارها ممکن بود فرق می‌کرد؛ و کدگذاری هم می‌شد قطعاً که نشان بدهد که این مثلاً مثل همین کدگذاری که اینجا اکنون می‌بینیم، اینجا کدگذاری شده که این متعلّق به بحث اطاعت است. اگر بحث اطاعت نبود این هم نیست.

این‌گونه نیست که تابلو ندارد من این کارها را می‌کنم: وعظ می‌کنم و در خوابگاه دوری می‌کنم بعد می‌روم می‌زنم. حالا می‌خواهد زندگی به بن‌بست کشیده بشود به جهنّم. چون خدا گفته بزنید من هم می‌زنم. این هم نیست. این‌گونه هم نیست. حکم را از غایتش جدا کردن، همان بی‌تابلویی است. اگر غایت اطاعت است و زدن به اطاعت نمی‌کشد، دیگر آن مسیر نیست؛ بن‌بست است.

کدگذاری قرآن نشان می‌دهد وقتی بحث را تعلیق می‌دهد به اطاعت، یعنی مشخص است از آن درمی‌آید که در نظام قرآن این هست که مرد سرپرست است. و وقتی که بحث را ارجاع می‌دهد به اطاعت، به اطاعت موکولش می‌کند قضیه را. یعنی اینکه اطاعت چه باید باشد. ظاهر خدا دارد نشان می‌دهد از جایی نباید استفاده بکنیم. از خودمان نخواهیم بافت چیزی را ببافیم. خودش گفته «فإن أطعنکم»؛ معلوم است قضیه به اطاعت مربوط است. حالا شما آمده‌اید زده‌اید، اصلاً قضیه از اطاعت خارج شد؛ یعنی رفتیم در نظام طلاق. یعنی اگر شما رفتید در این نظام و به آنجا رسیدید.

همین اکنون در روستاها این جواب می‌دهد دقیقاً به همین سطح‌کشی؛ یعنی بحث زدن. هر جا جواب داد به همین صورت، یعنی اطاعت در فرض زدن جواب داد. آن هم نه اینکه — در فرض نشوز است، نه در فرض اینکه خانم‌ها یک‌هو حال‌شان بشود. چون در فرض نشوز است؛ آن هم بعد از طی کردن. ماها معمولاً اوّلش را نمی‌بینیم، آخرش را می‌بینیم. یعنی سریع شروع می‌کنیم از آن؛ نه وعظی، نه بی‌مهری کردن ابتدایی، این چیزها نیست. بعدش هم نشوز هم همین که چای نیاورد، غذا درست نکند، چرا لباس‌ها اتو نشده، این‌ها نشوز نیست. این‌ها نشوز نیست. این آیه کارکرد خودش را دارد. آن موقع کدگذاری‌هایی شده که قضیه را نشان می‌دهد.

در حقیقت قرآن خطوط کلّی را که می‌خواهد معرّفی کند به زبان فطرت معرّفی می‌کند. زبان فطرت هم «لا تبدیل لخلق الله» است. حالا چه اعتقادش را بگوید، چه مسائل اخلاقی‌اش را بگوید، چه مسائل احکامی‌اش را بگوید. اگر احکامش هم تفاوت می‌کند کدگذاری شده در قرآن.

این را که می‌گویید باید شاهد بیاورید: عمدتاً سر همین بحث‌های اجتماعی قرآن است. احکام فردی هم کسی اعتراضی ندارد؛ اینکه نماز مثلاً حالا در یک فرهنگ خاصّی باید خوانده بشود، در فرهنگ دیگری نباید خوانده بشود، باز این را هم کسی اشکال نمی‌کند.


سایهٔ بهشت، محیط آفتاب‌گیر، و اینکه ظاهر عوض می‌شود نه هدایت

اگر قرآن به زبان دیگری مثلاً در کشورهای اسکاندیناوی نازل می‌شد، بله. می‌گویند این همه راجع به بهشت می‌گویند که بهشت سایه است. این که بهشت سایه است واقعاً بهشت سایه و آفتابی اصلاً نیست به این معنا. اگر می‌گویند بهشت سایه است، این تأثیر داشته محیط آفتاب‌گیر. حالا شما مثلاً در سوئیس عشق می‌کنند با آفتاب. آنجا شاید اگر قرآن آنجا نازل می‌شد می‌گفتند مثلاً بهشت همه‌اش آفتاب. می‌خواهد بحث این نیست که اصلاً سایه و آفتاب به این معنا که بهشت نیست.

این‌ها کسانی که دقّت می‌کنند واقعاً متوجّه می‌شوند که نه آتشش این آتش است، نه لذّت‌هایش از این مدل لذّت‌هاست که مثلاً مثل یک سیب و گلابی و این مدل لذّت‌ها این‌گونه داشته باشد. خود آیات هم برای کسانی که اهل دقّت‌اند کدگذاری کرده. می‌گویم «التی تطّلع علی الأفئدة» آتشی است که محلّ طلوعش دل است. یعنی چه آتشی؟ این همان یوم‌الحسره است که محلّ طلوع چنین آتشی است. شما حتماً رفته‌اید اگر رفته‌اید دیده‌اید افتاده‌اید؛ در سرِ این چه در آدم می‌گذرد؟ آدم دارد آتش می‌گیرد ولی دست بزنی به طرف سرد است. این همان آتش است. منتها دست بزنی‌اش سرد است.

لذا فرهنگ عربی، زبان، این خود محیط نزول، این‌ها تأثیر گذاشته در ارجاع ما مثلاً به شتر زیاد؛ یا حالا این‌ها جزو خطوط کلّی قرآن محسوب نمی‌شود که بگوییم حالا هدایت‌های قرآن عوض می‌شد. ظاهر قرآن عوض می‌شد بله، ولی هدایت‌های قرآن عوض نمی‌شد. نه مسائل اعتقادی‌اش عوض می‌شد، نه مسائل اخلاقی و اصول اخلاقی‌اش عوض می‌شد. در مسائل احکامی‌اش هم راهکار گذاشته بود خدا، کما اینکه اکنون راهکار گذاشته. سایه و آفتاب قیافه است؛ توحید و معاد و اخلاق قیافه نیست. لذا این کتاب، کتاب جهانی است کماکان. لذا کتاب جهانی است.


تمثیل قلیان و گفتگوی نوشتاری: روح سخن یکی است

چون که این را سؤال کرده بودند که این فرهنگ تأثیر دارد؟ بعضی‌ها خیلی خشک می‌گویند هیچ تأثیری ندارد. نه آقا؛ در مثال‌ها، در تمثیل‌ها، در این‌ها تأثیر دارد واقعاً. یعنی فرهنگ بیابان‌گردی آن موقع تأثیر دارد.

خیلی عقلایی هم هست. یک موقع هست یک عالمی صد سال پیش می‌خواهد راجع به اینکه وقتتان را تلف نکنید صحبت بکند. می‌گوید حاجی وقت تلف نکنید. چه می‌نشینید پیوسته پای قلیان و فلان این‌ها. این وقت تلف کردن آن موقع که می‌نشینند دو ساعت، سه ساعت پای قلیان و در قهوه‌خانه این‌ها.

حالا یک موقع هست من اکنون می‌خواهم صحبت بکنم. می‌خواهم صحبت بکنم که وقت تلف نکنید. می‌گویم وقت تلف نکنید. چرا این‌قدر می‌نشینید بی‌خودی گفتگوی نوشتاری می‌کنید، چه کار می‌کنید؟ مثلاً سه ساعت، چهار ساعت پای گفتگوی نوشتاری می‌نشینید این‌ها. این یک روح و محتوا دارد. چرا می‌نشینید مثلاً سه ساعت فوتبال لیگ آلمان نگاه می‌کنید این‌ها؟ یک روح و محتوا دارد. این روح و محتوایش این است که یک وقت‌هایی طرف می‌گوید آقا قیمت وقت خودت را بدان.

حالا یک موقع این را می‌خواهم تطبیق کنم، تمثیل بزنم، مثالش را بزنم. یک موقعی یک دفعه می‌گوید قلیان، یک دفعه می‌گوید گفتگوی نوشتاری. ابزار عوض شده؛ بیماری همان است. اینش در آن هدایت کلّی‌اش تأثیر ندارد. حرف همان است. وقتتان را تلف نکنید. حالا یک موقع قلیان است، یک موقع گفتگوی نوشتاری نکنید این است. تمثیل را که عوض کنی، روح سخن سر جایش می‌ماند.


معنای قصه: قاف و دو صاد؛ پشت‌سرهم آمدن و پیگیری

برگردیم به آیات:

«إِنَّآ أَنزَلْنَٰهُ قُرْءَٰنًا عَرَبِيًّۭا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ» (یوسف/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را قرآنی عربی فروفرستادیم، باشد که تعقّل کنید.

«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ ٱلْقَصَصِ بِمَآ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِۦ لَمِنَ ٱلْغَٰفِلِينَ» (یوسف/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما نیکوترین داستان‌ها را با همین قرآنی که به تو وحی کرده‌ایم بر تو بازمی‌گوییم؛ و تو پیش از آن از غافلان بودی.

اوّلاً معنی قصه. ما این ریشه را داریم در قرآن. سورهٔ مبارکهٔ قصص را بیاورید، صفحهٔ سیصد و هشتاد و شش. سر چنین چیزی باید قرآن دستتان باشد؛ چون اصلاً سخنرانی نیست. اگر قرآن هست می‌توانید به بقیه بدهید.

کلاً قاف و دو صاد به معنی پشت‌سرهم آمدن و پیگیری کردن است. قصه را هم از این جهت قصه می‌گویند که پشت‌سرهم دقیقاً حوادثی پشت‌سرهم دارد اتفاق می‌افتد. در آیهٔ یازده سورهٔ مبارکهٔ قصص مادر حضرت موسی علیه‌السلام به خواهر حضرت موسی این‌گونه می‌گوید:

«وَقَالَتْ لِأُخْتِهِۦ قُصِّيهِ ۖ فَبَصُرَتْ بِهِۦ عَن جُنُبٍۢ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (قصص/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به خواهرش گفت: از پی او برو. پس از دور دیدش، در حالی که آنان متوجّه نبودند.

و گفت به خواهرش که برو دنبالش. «قُصّیه» یعنی قُصّی این فعل امر است با «ه». یعنی برو دنبالش. آن موقع او هم از فاصلهٔ دور آنان را داشت نگاه می‌کرد در حالی که آنان نمی‌فهمیدند.

پس این «قُصّیه». یا مثلاً:

«قَالَ ذَٰلِكَ مَا كُنَّا نَبْغِ ۚ فَٱرْتَدَّا عَلَىٰٓ ءَاثَارِهِمَا قَصَصًۭا» (کهف/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: این همان است که می‌جستیم. پس از پی نشان خود بازگشتند، جستجوکنان.

«فارتدّا علی آثارهما قصصاً» که در سورهٔ کهف است. یا حتی قصاص را قصاص می‌گویند چون پیامد عمل است. قصاص هم همین ریشه است؛ چون پیامد عمل محصول می‌شود به آن می‌گویند قصاص.


قصه با تاریخ فرق دارد

نکتهٔ بعدی این است که قصه با تاریخ فرق دارد. قرآن قصه می‌گوید ولی تاریخ نمی‌گوید. این فرق، فرق لفظ نیست؛ فرق مقصود است.

تاریخ این است که تاریخ‌نویسی‌تان این باشد که شروع بکنید زندگی‌نامهٔ یک فرد را بریزید بیرون؛ حتی تاریخ تولّدش را بگویید، محل تولّدش را بگویید، حوادث مختلفی که برایش اتفاق می‌افتد. مثل همین کتاب تاریخ‌نویسی که تاریخ می‌نویسند؛ شرح‌حال‌نویسی است. قرآن اصلاً به چنین چیزی متعرّض نمی‌شود.

قرآن کتابی است که به دلیل اینکه می‌خواهد از زمان نزول الی‌الأبد برود، نه گیرِ زمان است، نه گیرِ مکان. کتاب ابد که تاریخ تولّد بدهد، خودش را تاریخ کرده است. لذا نه به زمان اصلاً اشاره دارد، نه به مکان. اصلاً به هیچ زمان و مکانی اشاره ندارد. یعنی نه زمان‌ها را اشاره می‌کند، مکان‌ها را هم اشاره نمی‌کند مگر به ندرت. به ندرت مکانی را اشاره بکند برای اینکه کروکی بدهد؛ بگوید می‌خواهید بروید ببینید، بروید ببینید. مکان برای تماشا نیست؛ برای تذکّر است.


اشارهٔ نادر به مکان: أصحاب الأیکة و امام مبین

سورهٔ حجر مثلاً دارد:

«وَإِن كَانَ أَصْحَٰبُ ٱلْأَيْكَةِ لَظَٰلِمِينَ» (حجر/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی أصحاب الأیکة ستمگر بودند.

«فَٱنتَقَمْنَا مِنْهُمْ وَإِنَّهُمَا لَبِإِمَامٍۢ مُّبِينٍۢ» (حجر/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از آنان انتقام گرفتیم؛ و آن دو بر سر راهی آشکارند.

این أصحاب الأیکة این‌ها ظالمین بودند. پس از آنان انتقام گرفتیم؛ و آن دو تا دهات بر سر امامی مبین‌اند. امام آن شاهراه اصلی را می‌گویند؛ یعنی آن بزرگراه‌هایی که اگر کسی بیفتد در آن دیگر آدرس نباید بپرسد، دیگر همین‌گونه می‌رود. یعنی اگر خودش کج نشود می‌رود، می‌رسد به مقصد. این می‌گوید شاهراه اصلی فاصلهٔ بین مکّه تا شام، این تجّار که این شاهراه اصلی بوده، می‌گوید آن دو تا روستا بروید؛ در آن شاهراه است.

اگر آدرس می‌دهد می‌گوید:

«إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّلْمُتَوَسِّمِينَ» (حجر/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا در آن نشانه‌هایی است برای نشانه‌شناسان.

کسانی که رسم‌شناس‌اند و سِمه‌شناس‌اند و اهل میراث فرهنگی‌اند و این چیزها، بروند پیدا بکنند ببینند که ما چه بلایی سرشان آوردیم. اگر آدرس هم می‌دهد، آدرس مکانی دارد می‌دهد گاهی؛ مکان برایش مهم نیست. مهم این است که این مکان چه خصوصیّتی برایش دارد، چه تذکّری در این مکان وجود دارد. لذا گاهی به مکان اشاره می‌شود؛ به زمان که اساساً هیچ اشاره نمی‌شود.


قصه‌گویی قرآن: درشت کردن آنچه پندآموز است

لذا وقتی قرآن می‌خواهد قصه‌ای را بگوید، گاهی اصلاً چون معلوم نیست که این قصه کجا اتفاق افتاده، پس و پیش تاریخش مشخص نیست. ما صد و بیست و نه بار اسم حضرت موسی علیه‌السلام آمده. پنجاه و چهار تا سوره داستان حضرت موسی آمده؛ ولی هیچ‌گاه معلوم نیست که برخوردش با خضر کجا داستان بوده. یعنی کی با خضر برخورد کرده؟ چنین چیزی معلوم نیست. معلوم نیست که به میقات رفته، دو بار به میقات بوده قضیه که رفته یا یک بار رفته میقات. اینش معلوم نیست.

چیزی که مهم نباشد برای قرآن، در آن پندآموزی‌اش مهم نباشد، از آن داستان نمی‌گوید؛ جایی‌اش هم که مهم باشد صد بار هم شده می‌گوید. به این می‌گویند قصه‌گویی. جایی که لازم باشد درشت بکند، درشت می‌کند، قوی‌اش می‌کند، پردازش می‌کند حتی؛ حتی داستان‌پردازی می‌کند آن تکّه، تکّه‌ای که در زندگی یک نفر شاید هیچ سهمی نداشته باشد به لحاظ زمانی. سهم زمانی ملاک قرآن نیست؛ سهم پندآموزی ملاک است.

می‌بینید که بحث این است که حضرت موسی در سورهٔ طه می‌گوید این با این عصا:

«وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَٰمُوسَىٰ» (طه/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن چیست به دست راست تو، ای موسی؟

«قَالَ هِىَ عَصَاىَ أَتَوَكَّؤُا۟ عَلَيْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَىٰ غَنَمِى وَلِىَ فِيهَا مَـَٔارِبُ أُخْرَىٰ» (طه/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: این عصای من است؛ بر آن تکیه می‌کنم و با آن برای گوسفندانم برگ می‌تکانم و مرا در آن نیازهای دیگری است.

این چیست دستت گرفته‌ای؟ می‌گوید این عصای من است. اگر اجازه می‌دادند یک انشا هم می‌گفت راجع به عصایش. اینی که من با این تکیه می‌دهم، برگ می‌زنم با آن می‌زنم، یک کارهای دیگر هم می‌کنم مثلاً. چیزی بوده برای خدا مهم بوده، آورده. درشت هم کرده. این که من با موسی چنین مکالمه‌ای کردم.

ولی اینی که پس و پیش راجع به ماجرایش با خضر چه گونه بوده مهم نبوده، ذکر هم نمی‌کند. کی هم نمی‌فهمیم آخرش که این داستان قبل از مثلاً موقعی که رفته طور، بعد طور، کجا این داستان یک‌هوئی ول کرده رفته، قومش را ول کرده رفته سراغ مثلاً این‌ها؛ این را نمی‌گوید.

فراعنهٔ مختلفی در قرآن هستند. فراعنه را اصلاً ذکر نمی‌شود مثلاً این کی بودند؟ اوضاعشان چه گونه بوده؟ مثلاً کدام‌شان‌اند این‌ها حالا؟ لذا قرآن تاریخ نمی‌گوید ولی قصه می‌گوید. قصه می‌گوید.


احسن القصص: تثبیت فؤاد، نه داستان سرگرم‌کننده

آن موقع وقتی که می‌گوید من قصه می‌گویم، صفحهٔ دویست و سی و پنج را بیاورید. اوّلاً در این می‌دانیم که ما قصه می‌گوییم؛ یعنی قصه‌ای که می‌گوییم.

چون قصه یک موقع هست که شما مثل این فیلم‌ها — فیلم‌ها هم تاریخ نیست، قصه است. یعنی صحنه‌هایی بزرگ می‌شود، درشت می‌شود. یک موقع هست که مثل این فیلم‌های پلیسی که آلمانی‌ها درست می‌کنند، کلاً لاعن‌شعوری است دیگر. یعنی به هیچ دردی نمی‌خورد دیدن این‌ها. یعنی دیدنش با ندیدنش هیچ تفاوتی برای انسان نمی‌کند که کلاً بنشیند این فیلم‌های پلیسی را این‌گونه ببیند. حالا یک موقع هست یک نفر کارآگاه پلیس شاید می‌خواهد خطّی بگیرد مثلاً از این‌ها، داستان‌هایی که مثل آگاتا کریستی می‌نویسد این‌ها را پیگیری بکند، یک شمّی پیدا بکند، خطّی بگیرد. ولی عمدتاً این‌ها لاعن‌شعور است. مثلاً هیچ اعتنایی به آن نمی‌شود کرد. یا ببیند که چه مثلاً حالا چه دیدیم مثلاً حالا چه اتفاقی افتاد. به درد وقت تلف کردن می‌خورد. این‌ها هم که قصه است، قصه است؛ منتها این‌ها قصه‌هایی است که قصه‌ای به درد نخور است.

اگر می‌بینید که بعضی از این بزرگان مثل بوعلی در شرح حال‌شان هست که می‌گویند ما عهد کردیم به عمرمان قصه نخوانیم. من عهد کردم که به هیچ وجه قصه نخوانم؛ مال این است که چه مثلاً قصه است؟ مثلاً قصه ما این که چه بشود؟ قصهٔ وقت‌کُش مقصود است، نه قصهٔ جان‌ده. این قصه‌ای شبیه قصه‌های مثنوی یا قصه‌های قرآن یا قصهٔ انبیا این‌ها مقصود نیست.

مثنوی هم سبکی به شدّت شبیه قرآن است. وقتی شروع می‌کند قصه می‌گوید چه گونه قصه می‌گوید؟ اگر کسی مثنوی‌خوانده نباشد اصلاً قصه را گم می‌کند. شده گاهی سه تا قصه در همدیگر پرانتز باز شده. یعنی ولی پرانتزها را هم می‌بندد، حواسش هست. یعنی قصه را شروع می‌کند، نکتهٔ لطیفی آنجا برداشت می‌کند، برداشت انجام می‌دهد، به مناسبت وارد قصهٔ دیگر می‌شود. باز دوباره نکتهٔ لطیفی همان‌جا به نظرش می‌رسد، باز دوباره نکات لطیفی می‌گوید، به مناسبتی قصه‌ای از خودش شروع می‌کند. بعد یکی‌یکی همهٔ پرانتزهای کوچک و آکولاد همه را این‌ها را با همدیگر می‌بندد تهش. یعنی قصه‌ها را هم تمام می‌کند. آن چیزی که مدّ نظرش بوده از قصه می‌گوید. این جور قصه‌ای مقصود نیست.

ما قصص انبیا همان‌گونه که در این صفحه گفتم دویست و سی و پنج، سورهٔ مبارکهٔ هود آیهٔ صد و بیست. این‌گونه می‌گوید:

«وَكُلًّۭا نَّقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِۦ فُؤَادَكَ ۚ وَجَآءَكَ فِى هَٰذِهِ ٱلْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌۭ وَذِكْرَىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ» (هود/۱۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از خبرهای رسولان همه را بر تو بازمی‌گوییم، آنچه دلت را با آن استوار می‌کنیم؛ و در این [سوره] حق نزد تو آمده است و پند و تذکّری برای مؤمنان.

می‌گوید و هر آنچه را که از انباء رسل و قصه‌های رسل داریم تعریف می‌کنیم برایت، آن چیزی را داریم تعریف می‌کنیم که دلت با آن تثبیت بشود. دل تو ای پیامبر در آن با آن جان بگیرد و تثبیت بشود. ما این‌ها را نقل می‌کنیم. ما تاریخ نمی‌گوییم. لذا به اشاره به زمان و مکان هم نمی‌کنیم. حوادث را بخواهیم پشت‌سرهم بگوییم، نمی‌گوییم.

حتی قصه‌ها — شما داستان بنی‌اسرائیل را یک بار در کلاس پنجشنبه گفتم داستان بنی‌اسرائیل را در قرآن بنگرید: کاملاً قسمت سر داستان ته داستان گفته شده. ته داستان سر داستان است. یعنی سر و ته داستان کلاً عوض شده. حالا بعضی‌ها می‌گویند این از جهت بازگشت زمانی است، قرآن این‌ها. حالا هرچه که هست آن در فیلم‌ها هم گاهی داستان را تهش می‌گویند و بعد شروع می‌کنند از اوّل داستان شروع می‌کنند. می‌گویند سبکی که قرآن داشته این درست است؛ همین بازگشت زمانی. این بازگشت زمانی قرآن است دیگر. سر داستان ته داستان، آخرش و اوّلش می‌گویند.

می‌گوید ما چیزی از انباء رسل می‌گوییم که دلت با آن تثبیت بشود، و در این برای تو حق می‌آید. یعنی حق را می‌گوییم. افترا و چیز بی‌خودی و چیز بافتنی را نمی‌گوییم در داستان‌ها:

«لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌۭ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ ۗ مَا كَانَ حَدِيثًۭا يُفْتَرَىٰ وَلَٰكِن تَصْدِيقَ ٱلَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلِّ شَىْءٍۢ وَهُدًۭى وَرَحْمَةًۭ لِّقَوْمٍۢ يُؤْمِنُونَ» (یوسف/۱۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی در داستان‌هایشان عبرتی است برای خردمندان. سخنی بافته‌شده نبود، بلکه تصدیق آنچه پیش روی اوست و تفصیل هر چیز و هدایت و رحمتی برای گروهی که ایمان می‌آورند.

افترا و چیز بافتنی را نمی‌گوییم در داستان‌ها. و موعظه و تذکرها برای مؤمنین است. یعنی چیزی می‌گوییم اندرز باشد، چیزی می‌گوییم پند و تذکّر باشد. این را می‌گوییم؛ خود قصه را نمی‌گوییم.

آن موقع است که شاید رمز اینکه به نام احسن القصص یاد شده، داستان‌های پیامبران به عنوان احسن القصص یاد شده، شاید این باشد که تثبیت دل است. احسن از آن روست که فؤاد را استوار می‌کند، نه از آن رو که هیجان بیشتری دارد.


آیا داستان‌های قرآن همه حقیقی‌اند؟ تمثیل خلقت آدم

حالا بحثی باز دربارهٔ این هست که آیا داستان‌های قرآن همه‌اش داستان حقیقی است یا رمان هم نوشته شده در قرآن؟ یعنی داستانی که اصلاً اتفاق نیفتاده ولی گفته شده. این نه؛ همه‌اش حقیقی است الا یک داستان از داستان‌های قرآن، که آن هم خودش کدگذاری کرده قرآن که این داستان، داستان تمثیلی است؛ و آن داستان خلقت حضرت آدم است. دروغ نیست؛ تمثیل است.

داستان خلقت حضرت آدم همان‌گونه که علامه هم ذکر می‌کند می‌گوید داستان تمثیلی است. ماجرا به ترتیبی که این‌گونه آدم فکر می‌کند که مثلاً سجده کنند ملائکه بعد این را این‌گونه کردیم بعد این کار را کردیم بعد این کار را کردیم، این نیست. بحث این‌ها نیست. خلقت آدم این‌گونه نیست داستانش. تمثیلی گفتند و کدش هم خود قرآن گفته. می‌آیید می‌بینید که گفته که مثلاً وقتی خلقت آدم است در سوره‌ای دیگر گفته — عجیب نیست این آیه را دقّت می‌کنید؟

«وَلَقَدْ خَلَقْنَٰكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَٰكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِءَادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُن مِّنَ ٱلسَّٰجِدِينَ» (اعراف/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی شما را آفریدیم، سپس شما را صورت دادیم، آنگاه به فرشتگان گفتیم بر آدم سجده کنید؛ پس سجده کردند جز ابلیس که از سجده‌کنندگان نبود.

می‌گوید «خلقناکم» شماها را همه‌تان را. «ثمّ صوّرناکم» همه‌تان را. تا اینجا شما را تصویر دادیم و صورت دادیم. آنگاه به ملائکه گفتیم که سجده بکنید بر آدم. این خودش یک کد قرآنی است که نشان بدهد که داستان مخصوص حضرت آدم نبوده. سجدهٔ ملائکه است بر آدمیان کلاً؛ یعنی تحت اختیار آدمیان و خادم آدمیان محسوب می‌شوند. می‌خواهد این کد را بدهد. وگرنه بحث بگوییم که فکر کنیم مثلاً داستان، داستان حضرت آدم بوده و فقط آن موقع بوده و این‌ها نیست. کدش را خود قرآن می‌دهد.

تنها داستانی که به نظر می‌آید داستان تمثیلی است. اگر هم ما شاهد نداشتیم که شواهد زیادی در قرآن وجود دارد که داستان حضرت آدم داستان تمثیلی است — نه دروغ؛ داستان تمثیلی است — که علامه هم همین را ذکر می‌کنند. اصلاً این سجده و سجدهٔ آدم، سجدهٔ ملائکه و اینکه شیطان این‌گونه است، شیطان سجده نکرد، آدم سجده کرد؛ این‌ها داستان یعنی این.

مثل اینکه من چنین داستانی بگویم. خدا وقتی گل را آفرید، گل سرخ را آفرید، نسیم بهاری را صدا زد گفت بیا. طوفان را هم گفت بیا. به نسیم بهاری گفت که تو در خدمت این باش. به طوفان هم گفت که تو در خدمت این باش. نسیم بهاری گفت که من هستم. طوفان گفت که نه من نیستم؛ من این را می‌گذارم در و داغانش می‌کنم. داستان خلقت آدم چنین چیزی است. تمثیل چنین داستانی که در این نظام خلقت عالم دو حیثیّت وجود دارد. یک حیثیّت ملکی که ملائکه هستند در خدمت آدم. یک طایفه فرشته‌ها این‌ها در خدمت آدم نیستند. این‌ها بر ضدّ آدم دارند حرکت می‌کنند. این را در این قالب داستان پیاده کرده.

اگر ما شاهد نداشتیم نمی‌توانستیم چنین حرفی بزنیم. ولی چون شاهد داریم و شواهدش در همان سوره — من جایی در دو سه نفر آدمی که حالا بحث عرفانی این را با همدیگر داشتیم حدود هفت هشت ده جلسه همین این آیات را بحث کردند و شواهدی که در همان آیات خلقت آدم که از آیهٔ سی سورهٔ بقره شروع می‌شود و تا آیهٔ سی و نه سورهٔ بقره ادامه پیدا می‌کند. همان ده آیه حدود ده جلسه‌ای بحث کردیم این را که این کدش کجاست اصلاً در قرآن. فراوان کد دارد هم در آنجا هم در کل قرآن.

«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ ۖ قَالُوٓا۟ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (بقره/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من در زمین جانشینی می‌گذارم، گفتند آیا در آن کسی را می‌گذاری که فساد کند و خون‌ها بریزد، در حالی که ما به ستایشت تسبیح می‌گوییم و تو را به پاکی یاد می‌کنیم؟ گفت من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.

چرا قصهٔ یوسف احسن القصص است

به هر جهت قصص انبیا این‌گونه‌اش که تسکین دل است و احسن القصص. اینی که در سورهٔ یوسف آمده که احسن القصص، هم قصص انبیا احسن القصص است. قصهٔ خود حضرت یوسف هم آن هم منبعی است؛ شواهدی می‌شود پیدا کرد که یکی از قصه‌ها — لااقل قصه‌های خیلی خوب — هست در قرآن و شاید هم واقعاً به عنوان احسن القصص باشد.

چون یک موقع هست که بحث می‌کنند حضرت موسی مثلاً زد به دریا، دریا شکافت. من مثلاً من چه کار کنم مثلاً؟ این چه پیامی برای من دارد؟ گرچه پیامی دارد که خدا اگر بخواهد کاری را بکند اراده‌اش را پیش می‌برد. معجزه را که نمی‌شود تقلید کرد؛ اخلاق و تدبیر را می‌شود. ولی پیام‌هایی باید در این سورهٔ یوسف هست که متمایز می‌کند این سوره را به داستان حضرت یوسف. هم آن موقعی که انداختنش در چاه، هم آن موقعی که از چاه درآوردند، هم آن موقعی که فروختنش، هم آن موقعی که بحث خواب دید و در زندان چه کار کرد. اینی که یک مملکت بحران‌زده را دادن دستش چه گونه مدیریت کرد. از چاه تا تخت، پیام برای کسی است که در بحران است، نه برای تماشاچی شکافتن دریا.


آیهٔ صد یوسف: کرامت یوسف در اوج ماجرا

اینی که بعد از اینکه داستان دارد به پایان می‌رسد آیهٔ صد همین سوره را بیاورید. یعنی آیهٔ صد همین سورهٔ یوسف را بیاورید. همین کرامتی که حضرت یوسف بروز پیدا می‌کند. این آیهٔ صد سورهٔ یوسف من اوّلین باری که می‌خوانم واقعاً تأثیر می‌کند برایم. آخرش صفحهٔ صد و چهل و هفت. در پایان، پس از آنکه تمام این بلاها را سرش درآوردند، سر حضرت یوسف درآوردند. چه گونه حضرت یوسف می‌گوید:

«وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى ٱلْعَرْشِ وَخَرُّوا۟ لَهُۥ سُجَّدًۭا ۖ وَقَالَ يَٰٓأَبَتِ هَٰذَا تَأْوِيلُ رُءْيَٰىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّى حَقًّۭا ۖ وَقَدْ أَحْسَنَ بِىٓ إِذْ أَخْرَجَنِى مِنَ ٱلسِّجْنِ وَجَآءَ بِكُم مِّنَ ٱلْبَدْوِ مِنۢ بَعْدِ أَن نَّزَغَ ٱلشَّيْطَٰنُ بَيْنِى وَبَيْنَ إِخْوَتِىٓ ۚ إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌۭ لِّمَا يَشَآءُ ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همگی برای او به سجده درافتادند. و گفت: پدرجان، این تأویل خواب پیشین من است؛ پروردگارم آن را راست گردانید. و به من نیکی کرد آنگاه که از زندان بیرونم آورد و شما را از بادیه آورد، پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را به هم زد. همانا پروردگارم به آنچه بخواهد لطیف است؛ اوست دانای حکیم.

پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همگی برای او به سجده درافتادند. این «أبویه»اش که در حقیقت پدرش بوده و خاله‌اش — مادرشان فوت کرده بوده. این‌ها را نشاند روی تخت و این‌ها سجده کردند. و آن موقع گفت این‌گونه گفت حضرت یوسف. گفت پدرجان این تأویل همان رؤیای پیشین است؛ خدا آن را حق قرار داد. و خدا به من نیکی کرد آنگاه که از زندان بیرونم آورد. نمی‌گوید آنگاه که از چاه بیرونم آورد. از چاه من را درآورد؛ چون که جلو برادرهاست. آن‌قدر به روح برادرهاش نمی‌آید. گرچه تمام ماجرا از چاه شروع شد که این برادرهاش این را انداختند در چاه. ولی اصلاً حرفی از چاه نمی‌زند.

ماها گاهی کاری می‌کنیم دیگر. الحمدلله‌مان را هم وسیلهٔ تسویه حساب می‌کنیم. گاهی این الحمدلله‌هایمان بوهای خاصّی دارد. مثلاً الحمدلله ببینید چه شد بعد از آن ماجرای چاه فلان و فلان؛ یعنی همه را ببرد در خجالت دیگر که من چه کار کردم؟ شما چه کار کردی ببین من به کجا رسیدم؟ دیدی حالتان گرفته شد مثلاً.

وقتی که از زندانِ عزیز مصر من درآمدم بیرون و خدا من را درآورد. و شما را از آن بیابان آوردتان اینجا. نمی‌گوید بعد از اینکه برادرها چیز کردند؛ تقصیر را نمی‌اندازد گردن برادرها. بعد از اینکه شیطان رابطهٔ من و برادرها را به هم زد. نمی‌گوید بعد از اینکه این برادرها توطئه کردند و فلان کردند بیسار کردند. تقصیر را می‌اندازد گردن شیطان. بعد از اینکه این شیطان رابطهٔ ما را اندکی به کدورت کشاند برای اینکه شیطان این کار را کرد و شما را آورد. «إنّ ربّی لطیف لما یشاء». چنین چیزهایی دارد.


عاقبت‌بخیری همهٔ نقش‌آفرینان داستان یوسف

گاهی هم شواهد روایی برای این پیدا می‌کنند که چون همه، هرکه در این داستان نقش داشته، عاقبت‌بخیر شده. یعنی مثل این فیلم‌ها هست که همه‌اش همچین خوب می‌شود آخرش این‌ها. یعنی آره شاید به اینش باشد که داستان از هر کجا که شروع بشود به عاقبت‌بخیری می‌تواند منتهی بشود.

هرکه در این داستان نقش داشته، کیا نقش داشته؟ خود حضرت یوسف که این می‌شود. برادرهای حضرت یوسف همه به صلاح و رستگاری می‌رسند. زلیخا زن عزیز مصر جزو زهّاد می‌شود. عزیز مصر که فرعون بوده تنها فرعونی بوده که عاقبت‌بخیر شده. یعنی تنها فرعونی که از فراعنه این آدم حسابی شده و درست شده همین این عزیز مصر بوده. تمام کسانی که در این داستان نقش داشتند، آن هم بندی‌هاش، آن زندانی، همه در و همه عاقبت‌بخیر می‌شوند تهش. خلاصه خیلی جالب؛ انگار تمام می‌شود این سوره و مثلاً همه خوب می‌شوند و درست می‌شود همهٔ دنیا و این‌ها. این است شاید؛ شاید هم رمزی داشته که این را به عنوان احسن القصص بگویند.


«و إن کنت من قبله لمن الغافلین»: پیامبر پیش از وحی از این خبرها نبود

ما این قصه‌ها را برایت تعریف می‌کنیم. به واسطهٔ به موجب این وحی که ما داریم به تو می‌کنیم، داریم تعریف می‌کنیم. فکر نکن «و إن کنت من قبله لمن الغافلین»: تو قبلش این حرف‌ها را بلد نبودی اصلاً. تو قبلش این چیزها را نمی‌فهمیدی. خدا به پیامبرش می‌گوید. تعارف ندارد. می‌گوید این چیزی که ما داریم می‌گوییم از جانب ما دارد این‌ها به تو می‌رسد.

سر اینجاها خدا به پیامبرش خیلی بد برخورد می‌کند کلاً. بد به معنای اهانت نیست؛ بد به معنای بی‌تعارف است. یعنی گونه‌ای برخورد می‌کند که می‌خواهد بگوید این‌ها را ما داریم می‌گوییم حواست باشد؛ و این هم مقداری می‌گوید که به در می‌گوید دیوار بشنود، همه بدانند که این حرف‌ها حرف‌هایی است که ما داریم یاد می‌دهیم. فکر نکنید پیامبر خودش دارد کاری می‌کند. مخاطب پیامبر است، شنونده امّت.

ما در آن جلسهٔ پنجشنبه گفتیم گاهی در میان که دارد بحثی می‌کند اشاره می‌کند می‌گوید پیامبر تو هیچ‌کاره‌ای بعدش بحث‌هایی دارد می‌دهد. جزو یکی از سبک‌های قرآن است که شواهدش هم در جلسهٔ پنجشنبه روی آیات گفتم. جزو سبک‌های قرآن است که پیوسته نشان می‌دهد که تو پیامبر تو هیچ‌کاره‌ای، این را حواست باشد. همه هیچ‌کاره‌اند. علی‌الخصوص با پیامبر که می‌رسد خیلی نظر دارد. کلاً با پیامبر چون شأنش بالاتر است و آن بالاست و نبی است.


بلعم باعوراء و سامری؛ تفاوت شأن نبی با مدّعیان

چون نگاه کنید ما آدم‌هایی داریم که به جاهایی رسیده‌اند خدا باهاشان برخورد کرده. مثلاً شما داستان بلعم باعوراء را می‌خوانی در قرآن. آیاتی را به او دادیم. این‌ها آدم‌های کمی نبودند. آیاتی را بهشان دادیم و این‌ها بعدش ازشان گرفتیم و شیطان افتاد دنبالشان و این‌ها گمراه شدند. این‌گونه باهاشان برخورد می‌کند:

«وَٱتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ٱلَّذِىٓ ءَاتَيْنَٰهُ ءَايَٰتِنَا فَٱنسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ ٱلشَّيْطَٰنُ فَكَانَ مِنَ ٱلْغَاوِينَ» (اعراف/۱۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر آنان بخوان خبر آن کس را که آیات خود را به او دادیم، پس از آن به در آمد؛ آنگاه شیطان از پی او رفت و از گمراهان شد.

یا مثلاً داستان سامری. سامری کم نبوده پناه بر خدا که برمی‌گردد خدا به او می‌گوید — حضرت موسی به او می‌گوید:

«قَالَ فَمَا خَطْبُكَ يَٰسَٰمِرِىُّ» (طه/۹۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پس تو را چه شده ای سامری؟ کارت چه بوده؟

«قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا۟ بِهِۦ فَقَبَضْتُ قَبْضَةًۭ مِّنْ أَثَرِ ٱلرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَٰلِكَ سَوَّلَتْ لِى نَفْسِى» (طه/۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: چیزی دیدم که آنان ندیدند؛ پس مشتی از اثر رسول برگرفتم و آن را افکندم، و نفس من این‌گونه برایم بیاراست.

«قَالَ فَٱذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِى ٱلْحَيَوٰةِ أَن تَقُولَ لَا مِسَاسَ ۖ وَإِنَّ لَكَ مَوْعِدًۭا لَّن تُخْلَفَهُۥ ۖ وَٱنظُرْ إِلَىٰٓ إِلَٰهِكَ ٱلَّذِى ظَلْتَ عَلَيْهِ عَاكِفًۭا ۖ لَّنُحَرِّقَنَّهُۥ ثُمَّ لَنَنسِفَنَّهُۥ فِى ٱلْيَمِّ نَسْفًا» (طه/۹۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: برو؛ که در زندگی‌ات این باشد که بگویی دست مزنید. و تو را موعدی است که از آن تخلّف داده نخواهی شد. و به معبودت بنگر که بر آن معتکف مانده بودی؛ البتّه آن را می‌سوزانیم سپس در دریا می‌پراکنیم پراکندنی.

می‌گوید منظورت چه بوده این همه چه کاری کردی؟ سامری برمی‌گردد می‌گوید من چیزی دیدم که این مردم ندیدند. که کفّی از پای این — زیر پای حضرت موسی هم برداشتم. من این‌چنین چیزی در موسی دیدم که آمدم با آن این کار را کردم فلان این‌ها بعد شیطان من را گول زد. آن هم می‌گوید که خلاصه گونه‌ای شد که بعداً گفته بود که به من دست نزنی؛ در آن که به من دست نزنی بیماری گرفته. به من دست نزن. این‌گونه با او برخورد می‌کند.

به پیامبر که می‌رسد اصلاً این حرف‌ها نیست. با بلعم و سامری معاملهٔ مدّعی می‌کند؛ با پیامبر معاملهٔ نبی. آن‌ها متنبّی‌اند، پیامبر نبی است. آن‌ها ادعای نبوّت؛ پیامبر نبی است. فرق شأن، فرق خطاب را هم می‌آورد.


«ولو تقوّل علینا بعض الأقاویل»: تکلیف وحی با پیامبر

می‌گوید:

«وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ ٱلْأَقَاوِيلِ» (حاقه/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر [او] پاره‌ای گفته‌ها بر ما می‌بست.

«لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِٱلْيَمِينِ» (حاقه/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرآینه او را به دست راست می‌گرفتیم.

«ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ ٱلْوَتِينَ» (حاقه/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس رگ گردنش را می‌بریدیم.

«فَمَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَٰجِزِينَ» (حاقه/۴۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هیچ‌یک از شما بازدارندهٔ او از ما نمی‌بودید.

می‌گوید اگر بخواهد پیامبر تقوّل بکند، چیزی که ما نگفتیم برود بگوید، سفت می‌گیریمش، رگ گردنش را می‌زنیم، هیچ‌کدامتان هم جلودار ما نیستید. این نشانهٔ شأن پیامبر است. البتّه نه اینکه پیامبر تقوّل می‌کند. منتها می‌خواهد تکلیف را مشخص بکند. بگوید این قضیهٔ وحی نبوّت را شما هم نمی‌دانستید، تو پیامبر هم نمی‌دانستی.


«و ما کنت لدیهم»: پیامبر آنجا نبود؛ خدا قصّه را می‌گوید

جاهای مختلف می‌گوید «و ما کنت لدیهم» تو آنجا نبودی. ما که قصه را می‌گوید وسط می‌گوید تو نبودی آنجا؛ ما داریم می‌گوییم بهت. این چیزها داری یاد می‌گیری:

«ذَٰلِكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ ۚ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَٰمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ» (آل‌عمران/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از خبرهای غیب است که به تو وحی می‌کنیم. و تو نزد آنان نبودی آنگاه که قلم‌هایشان را می‌افکندند که کدام‌شان مریم را کفالت کند، و نزد آنان نبودی آنگاه که ستیزه می‌کردند.

تو آنجا نبودی. اصلاً ربطی ندارد. دارد به مجرم می‌گوید که می‌گوید که کی مریم را تکفّل بکند؟ می‌گوید تو آنجا نبودی. این است که پیوسته اشاره می‌کند به پیامبر که تو آنجا نبودی؛ می‌خواهد بگوید این‌ها را ما داریم می‌گوییم.


خدا در قرآن حجاب پیامبر را هم برمی‌دارد

لذا آیه‌ای هم اینجا بخوانید؛ یکی دو آیه را بنگرید، هم صفحهٔ دویست و بیست و هفت و هم صفحهٔ چهارصد و هشتاد و نه. می‌خواهد خودش را نشان بدهد؛ خدا در این قرآن خودش را می‌خواهد نشان بدهد به ما. که شما قرآن را می‌خوانی خدا را ببینی اصلاً. و می‌بینید که پیامبر هم حتی حجاب نیست. خیلی خوب است، خیلی جالب است. حتی پیامبر در قرآن حجاب نیست. اکنون شما تمام این قرآنی که می‌خوانید به زبان پیامبر گفته شده ولی شما وقتی که می‌خوانید فکر می‌کنید خدا صحبت می‌کند. یعنی زبان از دهان پیامبر درآمده، اما گوینده را خدا می‌شنوید. حتی پیامبر هم این وسط حجاب ما و خدا نیست. و می‌گوید این پیامبر ما به او یاد دادیم.

صفحهٔ دویست و بیست و هفت را با صفحهٔ چهارصد و هشتاد و نه. در صفحهٔ چهارصد و هشتاد و نه می‌گوید که در سورهٔ مبارکهٔ شوری:

«وَكَذَٰلِكَ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ رُوحًۭا مِّنْ أَمْرِنَا ۚ مَا كُنتَ تَدْرِى مَا ٱلْكِتَٰبُ وَلَا ٱلْإِيمَٰنُ وَلَٰكِن جَعَلْنَٰهُ نُورًۭا نَّهْدِى بِهِۦ مَن نَّشَآءُ مِنْ عِبَادِنَا ۚ وَإِنَّكَ لَتَهْدِىٓ إِلَىٰ صِرَٰطٍۢ مُّسْتَقِيمٍۢ» (شوری/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این‌گونه روحی از امر خود به تو وحی کردیم. تو نمی‌دانستی کتاب چیست و ایمان چیست؛ ولی آن را نوری قرار دادیم که هر که از بندگانمان را بخواهیم با آن هدایت می‌کنیم. و همانا تو به راه راست هدایت می‌کنی.

و این‌چنین ما وحی کردیم به سمت تو روحی را — همان جبرئیل است — از عالم امر؛ که بحث امر و خلق در قرآن مبحث جداگانه‌ای است که خیلی مفصّل است. امر و خلق در قرآن به چه معناست.

حالا: اصلاً تو نمی‌دانستی کتاب چیست، ایمان چیست، به پیامبر. «ما کنت تدری» نه «ما تدری». چون وقتی که حرف نفی با فعل بیاید یعنی که نمی‌دانستی. ولی وقتی که «کان» هم بیاید یعنی اصلاً تو مال این حرف‌ها نبودی که این حرف‌ها را بفهمی. تو اصلاً مال این حرف‌ها نبودی که بفهمی اصلاً کتاب چیست، ایمان چیست؟ تو اصلاً این کاره نبودی.

و امّا ما قرار دادیم برای آن نوری را، آن را نوری قرار دادیم این کتاب و ایمان را که هر که از بندگانمان را بخواهیم با آن هدایت می‌کنیم و همانا تو به راه راست هدایت می‌کنی. آن موقع تو هدایت به صراط مستقیم شدی و هدایت شدی. یعنی تو نمی‌فهمیدی ایمان چیست، کتاب چیست؟ هر چقدر که آدم، آدم خوب باشد دیگر پیامبر اکنون نمی‌شود باشد. دیگر اکنون نمی‌تواند وحی دریافت بکند.


هود چهل و نه: انباء غیب که نه تو می‌دانستی نه قومت

یا مثلاً نه تنها با پیامبرش می‌بینید که در صفحهٔ دویست و بیست و هفت، آیهٔ چهل و نه سورهٔ مبارکهٔ هود می‌گوید:

«تِلْكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلْغَيْبِ نُوحِيهَآ إِلَيْكَ ۖ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَآ أَنتَ وَلَا قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هَٰذَا ۖ فَٱصْبِرْ ۖ إِنَّ ٱلْعَٰقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ» (هود/۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از خبرهای غیب است که به تو وحی می‌کنیم. نه تو آن‌ها را می‌دانستی و نه قومت، پیش از این. پس شکیبا باش؛ که فرجام از آنِ پرهیزگاران است.

این‌هایی که گفتیم از خبرهای غیب بود که ما وحی کردیم به سمت تو برای تو. می‌گوید نه تو می‌دانستی این حرف‌ها را — باز هم با «کان» آمده‌ایم — نه تو اصلاً مال این حرف‌ها بودی بدانی این حرف‌ها را. نه قومت این‌گونه بود که بفهمد این حرف‌ها را پیش از این. قبل از این نه تو مال این حرف‌ها بودی که بفهمی نه قومت مال این حرف‌ها بودند که بفهمند. پس صبر کن؛ عاقبت برای متّقین است.

اینی که می‌بینید که در قرآن این‌گونه با پیامبر صحبت می‌کند می‌خواهد درشت بکند اینی که این‌ها را ما داریم می‌خوانیم و این‌ها غیر از اینکه قرآن است، خواندنی است.


فرق قرآن با تورات و انجیل و حدیث قدسی

فرق قرآن با کتاب تورات و انجیل همین است. کتاب تورات و انجیل خواندنی نبوده. معادلش در ما مثل حدیث قدسی است. معادلش در ما مثل حدیث قدسی است؛ حتی مثل پایین‌تر مثل احادیث ما مثل اصول کافی است. آنجا معنا آمده، لفظ از راوی است. وحی که به پیامبر ما شده وحی قرآنی بوده. لذا نشان دادم جلسهٔ پیش که چقدر اصرار دارد که ما «إنّا أنزلناه قرآناً» یعنی خواندنی ما این را آوردیم. یعنی الفاظ به الفاظش ما آوردیم چون قرار است این کتاب جاودانه باشد. جاودانگی، لفظ را هم لازم دارد؛ وگرنه هر نسلی معنا را به لفظ خودش می‌بافد. ولی وحی تورات و انجیل این‌گونه نیست. معنایی خطور می‌کند به قلب، به قلب حضرت موسی آن را گفته و حواریون هم نوشته‌اند. چه حواریون حضرت موسی، چه حواریون حضرت عیسی. این این‌گونه بوده؛ فرق دارد با قرآن، تورات و انجیل.

لذا این همه تأکید دارد که قرآن است «بما أوحینا إلیک». ما غیر از اینکه پیامبر قرآن داریم این احادیث قدسی هم دارد. احادیث قدسی هم همین‌گونه است. یعنی معنا توسط جبرئیل گفته شده منتها الفاظ توسط خود پیامبر اختیار شده. یعنی خود پیامبر الفاظ را گفته. به آن می‌گویند حدیث قدسی. تورات و انجیل به وزان احادیث قدسی ماست. ولی قرآن، قرآن یعنی لفظ به لفظش خوانده شده. لفظ به لفظش همان‌گونه — و پیامبر هم سعی داشته به همین.

آن آیه‌ای که داریم که عجله نکن:

«لَا تُحَرِّكْ بِهِۦ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِۦٓ» (قیامت/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زبانت را به آن حرکت مده تا به آن شتاب کنی.

«إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُۥ وَقُرْءَانَهُۥ» (قیامت/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا گردآوردن آن و خواندنش بر عهدهٔ ماست.

پیوسته تندتند چون پیامبر پیوسته تندتند می‌خوانده که مثلاً این الفاظ از دست نرود. یعنی تندتند نمی‌خواهد بخوانی؛ جمعش و خواندنش به عهدهٔ خداست. یعنی خود خدا این کار را می‌کند. تو لازم ندارد پیوسته تکرار بکنی که مثل اینکه یادم نرود مثلاً. لفظ به لفظ خوانده شده قرآن. این هم از این.


رؤیای یوسف: تکرار «رأیت» و «یا أبتِ»

آنگاه که یوسف به پدرش گفت: پدرجان، من یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم؛ دیدمشان که برای من سجده می‌کنند.

این شاید «رأیت» دو بار تکرار شده چون فاصله‌ای افتاده بینش. فاصله افتاده دو بار «رأیت» تکرار شده. پدرجان من یازده ستاره دیدم و خورشید و ماه؛ یعنی این فاصله؛ باز دوباره «رأیتهم لی ساجدین».

اینجا نکته‌ای که بتوانم بگویم که در این وقت کوتاه تمام بشود مقداری این است. این‌ها دیگر آشنایی دستور زبان می‌خواهد. گفته که من «یا أبتِ» این‌ها برای تلطیف فضا است که مثلاً بابا این‌گونه است؛ «یا أبتِ» باباجان مثلاً این‌گونه است. من یازده ستاره دیدم. خورشید و ماه هم دیدم که آنان را دیدم که برای من ساجدین‌اند.

اینی که حالا اینجا سجده چه معنایی دارد که اصلاً چه گونه مگر دیده؟ که مثلاً خورشید و ماه چه گونه سجده می‌کنند؟ بحث مهمّی دارد که در بحث سجده این را من جلسهٔ بعد می‌گویم. می‌خواستم این جلسه بگویم که وقت نیست. و امّا این قسمتش را اشاره‌ای می‌کنم.


«ساجدین» نه «ساجدات»: معاملهٔ ذوی‌العقول با ماه و ستاره

می‌گوید «رأیتهم لی ساجدین» و نمی‌گوید «رأیتهنّ لی ساجدات». یعنی معاملهٔ ذوی‌العقول با این‌ها می‌کند نه معاملهٔ غیر ذوی‌العقول. چون دستور عربی این‌گونه است. که اگر اشاره به غیر ذوی‌العقول بشود معاملهٔ مؤنّث می‌شود. این هم فحش به مؤنّث نیست. این کلاً قاعدهٔ عربی است. حالا دیگر چه نکنید یک‌هو بگویید ناگهان چرا این‌گونه است مثلاً. قاعدهٔ دستور زبان عربی است. لزومی هم ندارد قاعدهٔ این دستور، شؤونات خانم‌ها؛ لزومی ندارد در این زمینه مؤنّث و مذکّر ضمایر را عوض کنیم که دارند طرفداران حقوق زنان عوض می‌کنند.

در مقاله‌ای می‌خواندیم دیدیم که ضمیر جمعِ «مردم» را دیگر تنها به ضمیر مذکّر برنمی‌گردانند. تا حالا ضمیر «مردم» را به «او»ی مذکّر برمی‌گرداندند. انکشاف که طرفداران حقوق زنان تصویب کرده‌اند که مردم کی گفته فقط مذکّر است، مؤنّث هم هست و باید هم ضمیر مذکّر به کار برود هم ضمیر مؤنّث؛ و چنانچه مقاله‌ای — و این جزو اکنون دستور زبانشان آمده — به صورت مقاله هر چقدر هم که علمی باشد اگر ضمیرها را به صورت مذکّر و مؤنّث با هم برنگرداند به چیزهایی که هم مذکّر هم مؤنّث‌اند، هر چقدر که مقاله علمی باشد مقاله رد می‌شود. این جزو قوانین نگارش درآمده. این یعنی یک حرکت مذبوحانه برای اعادهٔ حقوق بانوان. که پیدا کردنشان در ضمایر مذکّر و مؤنّث مثلاً این که چه؟

ولی چون قاعدهٔ دستور زبان عربی است که اگر غیر ذوی‌العقول باشد مثلاً مثل همین ماه و ستاره و فلان این‌ها همهٔ این‌ها را معاملهٔ مؤنّث با آن می‌شود. یعنی در حالت جمعش. در حالت مفردش این‌ها گاهی فرق می‌کند. البتّه در فارسی که ما هرچه چیز خوشگل است می‌گویند چیز است؛ می‌گویند مثلاً بله ماجرای داستان خورشید خانم و آقا خرچهره مثلاً. این مثلاً خانم این، خرچهره آقا است. ولی به هر جهت حالا دستور زبان اقتضا داشت که گفته می‌شد ساجدات و نمی‌گفت، نباید گفته می‌شد ساجدین.

این اشاره به یک فرهنگ قرآنی است کلاً. اشاره به یک فرهنگ قرآنی است، فرهنگ دینی ماست که ما موجودات غیر ذوی‌العقول اصلاً نداریم. موجودات غیر ذوی‌العقول نداریم. همین در و دیوار همهٔ این‌ها ذوی‌العقول‌اند. این‌ها شعور دارند. این‌ها شعور دارند و فردا قیامت هم شهادت می‌دهند. اگر در روایات این چیزها را می‌بینید در آیات قرآن این‌قدر زیاد می‌بینیم، تأویلش نکنیم. «خویش را تأویل کن، نه ذکر را.» خودت را ببر بالا، ذکر را نیاور پایین. پیوسته می‌رسند به اینجا یعنی که یک چیز دیگر: سنگ را پایین می‌کشند تا با عقل‌شان بسازد. این‌هایی که تعارف ندارد در قرآن مثالش هم یکی دو تا نیست که تأویل بشود این‌ها. ذکر را نباید ارزان کرد.


سنگ سلام‌کننده، کلام قبر، و تمرکز دل

یا در روایات داریم اینی که در روایت داریم مثلاً پیامبر گفته سنگی بوده در مکّه که این قبلاً — هر وقت من رد می‌شوم این سنگ به من سلام می‌کرد قبل از اینکه اصلاً به صدر برسم. من هنوز آن سنگ را می‌شناسم. سنگی بوده که به من سلام می‌کرده ما رد می‌شدیم مثلاً سلام می‌کرده به پیامبر گفته این‌ها. این‌ها خویش را تأویل کن. سنگ سلام می‌کند.

«إِنِّي لَأَعْرِفُ حَجَرًا بِمَكَّةَ كَانَ يُسَلِّمُ عَلَيَّ قَبْلَ أَنْ أُبْعَثَ إِنِّي لَأَعْرِفُهُ الْآنَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا من سنگی را در مکّه می‌شناسم که پیش از برانگیخته‌شدنم بر من سلام می‌کرد؛ همانا اکنون نیز آن را می‌شناسم.

اگر می‌شنوید در روایتی قبر هر روز دارد حرف می‌زند:

«إِنَّ لِلْقَبْرِ كَلَامًا فِي كُلِّ يَوْمٍ: أَنَا بَيْتُ الْوَحْشَةِ، أَنَا بَيْتُ الْغُرْبَةِ، أَنَا بَيْتُ الدُّودِ؛ أَنَا رَوْضَةٌ مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النِّيرَانِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا قبر را هر روز سخنی است: من خانهٔ وحشتم، من خانهٔ غربتم، من خانهٔ کِرم‌ام؛ من باغی از باغ‌های بهشتم یا گودالی از گودال‌های آتش.

من خانهٔ غربتم، خانهٔ وحشتم، من خانهٔ کِرم‌ام، من قبر‌ام. من اینم، من آنم. این‌ها کسی که گوش داشته باشد می‌شنود.

و پیامبر هم می‌گوید در روایتی از پیامبر هست که می‌گوید:

«لَوْلَا تَمَزُّقُ قُلُوبِكُمْ وَتَزَيُّدُكُمْ فِي الْحَدِيثِ لَسَمِعْتُمْ مَا أَسْمَعُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر پاره پاره شدن دل‌هایتان و زیاده‌گویی‌تان در سخن نبود، آنچه من می‌شنوم شما نیز می‌شنیدید.

اگر این تَمَزُّق — تَمَزُّع این، این غوزهٔ پنبه را این‌گونه، این‌گونه، این‌گونه‌اش بکنید به این کار می‌گویند تَمَزُّع. اگر این قلب پراکنده، ریش‌ریش و پراکنده، پراکنده نداشتید ذهنتان را به هزار جا نمی‌دادید، به هزار کار. معجزهٔ تمرکز داشتید. واقعاً اعجاز تمرکز است. در مسائل معنوی هم همین. یعنی در مسائل درسی هم این است. تمرکز داشتید شما. یک قلب پراکنده نداشتید. به هزار جا دارد فکر می‌کند.

شما نگاه کنید ورقه‌ای را شما بگذارید اکنون بگذارید یک سال بگذارید ده سال بگذارید زیر آفتاب نهایتاً زرد می‌شود. ولی نیم دقیقه ذرّه‌بین بگذارید، می‌سوزاند، می‌سوزاند. آفتاب همان آفتاب است؛ فرق از تمرکز است. این تمرکز است. می‌گوید اگر شما تَمَزُّق القلوب این ریش‌ریش شدن افکارتان این‌ها نبود و این‌قدر هم حرف نمی‌زدید، اگر این‌قدر زیاد حرف نمی‌زدید، این‌گونه نمی‌کردید، چیزهایی که من می‌شنوم شما می‌شنفتید. می‌شنوم یک سری آدم‌ها. گوش هست؛ دل پاره است.


بانو امین و شنیدن تسبیح در و دیوار

اینکه بانو امین — ماها خودمان را دست نمی‌گذاریم. بانو امین آن مجتهدهٔ اصفهانی که من خاله‌ام می‌گوید من کوچک بودم بانو امین را دیدم. خیلی دور نیست. البتّه خاله‌ام هم خیلی سنّش زیاد است ولی خیلی دور نیست؛ مال دویست سال پیش نیست. بانو امین اصفهانی دارد که می‌گوید اوّلین مراتب سلوک الی الله این است که شما صدای تسبیح در و دیوار را بشنوید. و گاهی خود بانو امین دارد می‌گفت من موقع مطالعه این‌ها بودم این‌قدر سر و صدایشان زیاد بود نمی‌توانستم مطالعه کنم. یعنی سر و صدای تسبیح در و دیوار. این‌ها که تعارف نیست. این‌ها شوخی نیست. سلوک را از شنیدن تسبیح در و دیوار شروع کردن، یعنی عالم را مرده فرض نکردن. اینی که داریم که «رأیتهم لی ساجدین». این‌ها شعور دارند.


سنگ‌هایی که از خشیت خدا فرو می‌افتند

یا شما بیاورید همین آیهٔ هفتاد و چهار سورهٔ بقره را بیاورید. آیهٔ هفتاد و چهار سورهٔ بقره، صفحهٔ یازده. می‌گوید که:

«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ فَهِىَ كَٱلْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةًۭ ۚ وَإِنَّ مِنَ ٱلْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ ٱلْأَنْهَٰرُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ ٱلْمَآءُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ ٱللَّهِ ۗ وَمَا ٱللَّهُ بِغَٰفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» (بقره/۷۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس دل‌هایتان پس از آن سخت شد، همچون سنگ یا سخت‌تر. و از سنگ‌ها همان است که نهرها از آن می‌جوشد؛ و از آن‌ها همان است که می‌شکافد و آب از آن بیرون می‌آید؛ و از آن‌ها همان است که از بیم خدا فرو می‌افتد. و خدا از آنچه می‌کنید غافل نیست.

این‌ها قلوبشان بعد از این قسی شد. مثل سنگ شد یا بدتر. حالا می‌آییم سراغ سنگ. از میان سنگ‌ها، سنگ‌هایی هستند که چشمه‌ها از توش جاری می‌شود. این قابل قبول است. اینجاش قابل قبول است. بعض سنگ‌ها هستند که این‌ها همچین انفجاری توش ایجاد نمی‌شود. یک ترک‌هایی درمی‌دهند از توشان آب می‌آید بیرون. این هم قابل قبول است. بعضی از سنگ‌ها هستند که از آن بالا از خشیت خدا می‌افتند پایین. اینش دیگر، اینش دیگر پذیرشش همین راحت نیست.

یک سری هستند منفجر می‌شوند آب از توش درمی‌آید باشد درمی‌آید. یک سری مثلاً اندکی چشمه از آن درمی‌آید. یک سری سنگ‌ها هست همین سنگ‌هایی که در کوه می‌بینید که یک‌هوئی تِر ول می‌شود می‌آید پایین. خدا می‌گوید این‌ها از خشیت خدا خودشان را ول می‌کنند می‌آیند پایین. این هم هیچ چیز ندارد بگویید اِ اینکه ما درآوردیم قانون جاذبهٔ نیوتن مثلاً نیوتن است که این است که چه؛ آن‌ها سر جای خودش. این‌ها با همدیگر تعارضی ندارد. قانون جاذبهٔ نیوتن هست آن با نسبت نیرو و جرم و شتاب تنظیم می‌شود روابطش همه آن هم سر جای خودش. ولی این «لما یهبط من خشیة الله» از خشیت خدا می‌افتد پایین. این، این‌ها چیزی هست که خویش را تعبیر کن دیگر. خودت درست کن.

و اگر در و دیوار اگر کسی آن موقع فکر کند که در و دیوار شاهدند، اینی که ما داریم که تمام اشیاء دور و بر شما روز قیامت شهادت می‌دهند. اگر شهادت می‌دهند این‌ها باید در جایی تحمّل شهادت بکنند. اوّل باید بفهمند بعداً شهادت بدهند. باید ببینند بعداً شهادت بدهند. اگر کسی ندیده شهادت بدهد شهادتش قابل قبول نیست. این‌ها باید می‌بینند. این‌ها شاهدند، شاهدند به افعال، به اخلاق، به عادات، به آن افکاری که شما در ذهنتان ورود می‌دهید. همهٔ این‌ها شاهدند، شاهدان علی العمل‌اند در اعمال شما.


تسبیح همه‌چیز: اسراء چهل و چهار و نور چهل و یک

لذا اگر چنین چیزهایی — آن موقع آیه‌ای بخوانم که دیگر معلوم بشود که دیگر دست به تعبیر این چیزها کسی نباید بزند و این‌ها را عملاً از صحنه حذف بکند. بیاورید سورهٔ مبارکهٔ اسراء آیهٔ چهل و چهار و نور چهل و یک. سورهٔ اسراء چهل و چهار می‌شود صفحهٔ دویست و هشتاد و شش. نور چهل و یک که می‌شود سیصد و پنجاه و پنج. صفحهٔ سورهٔ اسراء را بیاورید صفحهٔ دویست و هشتاد و شش. دارد که:

«تُسَبِّحُ لَهُ ٱلسَّمَٰوَٰتُ ٱلسَّبْعُ وَٱلْأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ ۚ وَإِن مِّن شَىْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِۦ وَلَٰكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ ۗ إِنَّهُۥ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًۭا» (اسراء/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آسمان‌های هفتگانه و زمین و هر که در آن‌هاست برای او تسبیح می‌گویند. و هیچ چیز نیست مگر اینکه به ستایش او تسبیح می‌گوید، ولی شما تسبیح‌شان را درنمی‌یابید. همانا او بردبار آمرزنده است.

برای او دارند سماوات السبع آسمان‌های هفتگانه، زمین و هرچه که دارند دارند تسبیح او را می‌کنند. این «إن» نافیه است؛ و نیست من شیء چیزی، چیزی نیست مگر اینکه دارد تسبیح خدا را می‌کند. شما نمی‌فهمید تسبیح‌شان؛ این‌ها دارد تسبیح می‌کند. همانا او بردبار آمرزنده است.

آن موقع برای اینکه دیگر دست به هیچ‌گونه توجیه نزنید تأویل نکنید در همین صفحهٔ سیصد و پنجاه و پنج آن موقع آیهٔ چهل و یک سورهٔ نور گفته که:

«أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُۥ مَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱلطَّيْرُ صَٰٓفَّٰتٍۢ ۖ كُلٌّۭ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُۥ وَتَسْبِيحَهُۥ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌۢ بِمَا يَفْعَلُونَ» (نور/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیده‌ای که هر که در آسمان‌ها و زمین است و پرندگان بال‌گشوده برای خدا تسبیح می‌گویند؟ هر یک نماز و تسبیح خود را دانسته است؛ و خدا به آنچه می‌کنند داناست.

می‌گوید آیا نمی‌بینی؛ توقّع خدا این است که ببینی. نمی‌بینی آنچه در زمین و آسمان است و آن پرنده‌هایی که همین‌گونه صاف دارند می‌روند همه دارند تسبیح می‌کنند. حالا این قسمتش. همهٔ این‌ها خودشان عالم به این صلاة و تسبیح خودشان هم هستند. یعنی تمام در و دیوار و پرنده‌ها خودشان می‌فهمند دارند چه کار می‌کنند.

تأویل نکن بگو که نه همینی که هستند و اینکه آیه‌ای از آیات خدا این یعنی اینکه دارند تسبیح می‌کنند. یعنی وجودشان را تسبیح حساب کن، نه تسبیح‌شان را وجود. نه یعنی اینکه تسبیح می‌کنند این نیست. خودشان می‌فهمند دارند چه کار می‌کنند. خودشان می‌فهمند دارند تسبیح می‌کنند. علم به صلاة و تسبیح، همان چیزی است که راه تأویل را می‌بندد.

خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند / آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار. اینی که سعدی می‌گوید و در اشعار ما هست. این خروسی که دارد صدا درمی‌دهد فلان این دارد تسبیح می‌کند. خودش هم دارد می‌داند دارد چه کار می‌کند. این‌قدر همهٔ عالم را بی‌شعور نکنیم خودمان فرض شدیم باشعور، باشعور. همهٔ عالم باشعور است دارد تسبیح می‌گوید فقط من بی‌شعور نمی‌گویم. این‌گونه است قضیه‌اش. و این همهٔ عالم دارد تسبیح می‌گوید خودش هم می‌فهمد دارد چه کار می‌کند. همه‌شان می‌فهمند دارند درود می‌فرستند و تسبیح می‌گویند این‌ها. به آن کاری که می‌کنند خدا علیم است.

پس اگر گفته شده «رأیتهم لی ساجدین» و نگفته شده، گفته نشده ساجدات، این رمزش در چنین چیزهایی است که در آیات قرآن هم کم نیست از این‌ها. خیلی زیاد. حالا آیات را با این دقّت بخوانید تا معلوم شود که این هم عربی می‌خواهد؛ یعنی آشنایی به عربی می‌خواهد نه عرب‌زبانی. خود تفاسیر عرب‌زبان اشاره به این نکات گاهی نکرده‌اند. عرب‌زبانی لازم ندارد. گفتم آشنایی به ادبیّات عربی لازم دارند نه عرب‌زبانی.


دعای پایانی جلسه

خدایا خداوندا ما را ببخش و بیامرز. عاقبتمان را ختم به خیر بفرما. قلب نازنین امام زمان از ما راضی و خوشنود بدار. خدایا دست ما را در دنیا و برزخ و قیامت از این قرآن کوتاه نفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از عاشقان قرآن و اهل‌بیت قرار بده. خدایا، خداوندا هر لحظه و هر لحظه از هر جا این عالم، خیر به روح حضرت امام و آقا و واسط بفرما. همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ، حمایت و تأیید بفرما. همهٔ گذشته‌مان، رفته‌مان، زیر خاک، این پدر، مادر، معلّم‌هایمان همه را در پناه قرآن حفظ فرما؛ در برزخ، قیامت، حشر به قرآن متّصل بفرما. مقام شهدا عالی‌تر بگردان. مقام همهٔ ما را در طراز شهدا قرار بده. به نیّت فاتحه تا آخر.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاحْفَظْهُمْ وَعَافِهِمْ وَأَدِمْ عَلَيْهِمْ فَضْلَكَ وَبَرَكَاتِكَ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و آنان را نگاه دار و عافیت ده و فضل و برکاتت را بر آنان پایدار دار.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.