یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و توسل
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. جلسه را با پناه بردن به خدا از شیطان راندهشده و با نام او آغاز میکنیم.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ. بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خداوند در برابر شیطان راندهشده پناه میبرم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
درود خدا بر سرور ما محمد و خاندان پاکش. این درس را برای شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمان، با فاتحه آغاز میکنیم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
تلاوت آیات چهار تا هفت سورهٔ یوسف
بحث از همانجا ادامه مییابد که فضای کلی خواب روشن شد. متن آیات را پیش چشم میگذاریم تا هر نکته روی عبارت خودش بنشیند.
«إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَٰٓأَبَتِ إِنِّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى سَٰجِدِينَ» (یوسف/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که یوسف به پدرش گفت: پدرجان، من یازده ستاره را دیدم، و خورشید و ماه را؛ دیدم که برای من سجده میکنند.
«قَالَ يَٰبُنَىَّ لَا تَقْصُصْ رُءْيَاكَ عَلَىٰٓ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا۟ لَكَ كَيْدًا إِنَّ ٱلشَّيْطَٰنَ لِلْإِنسَٰنِ عَدُوٌّ مُّبِينٌ» (یوسف/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پسرکم، خوابت را برای برادرانت بازگو مکن، که برایت نیرنگی میاندیشند؛ همانا شیطان برای انسان دشمنی آشکار است.
«وَكَذَٰلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُۥ عَلَيْكَ وَعَلَىٰٓ ءَالِ يَعْقُوبَ كَمَآ أَتَمَّهَا عَلَىٰٓ أَبَوَيْكَ مِن قَبْلُ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (یوسف/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینگونه پروردگارت تو را برمیگزیند و از تأویل احادیث به تو میآموزد و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام میکند، چنانکه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد. همانا پروردگار تو دانا و حکیم است.
«لَّقَدْ كَانَ فِى يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِۦٓ ءَايَٰتٌ لِّلسَّآئِلِينَ» (یوسف/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی در یوسف و برادرانش نشانههایی است برای پرسشکنندگان و طالبان.
از همین آیات معلوم میشود حضرت یوسف رؤیا دیده است؛ حالت منامیه به آن معنای خاصی که در بحث سجده گفته شد نبوده. این را باید در ذهن نگه داشت، چون ادامهٔ داستان روی همین رؤیا و بازگو نکردنش میچرخد.
روال منابع برای تفسیر ترتیبی سورهٔ یوسف
از میان حاضران پرسیده شد که برای سورهٔ یوسف چه منابعی میتوان معرفی کرد. کار تفسیر ترتیبی از تفسیر موضوعی سادهتر است. در موضوعی منبع آمادهٔ چندانی در کار نیست و کار بیشتر بر تحقیق خود انسان مینشیند. در ترتیبی میتوان مجموعهٔ تفاسیر عمده را پیش رو گذاشت، ذیل هر آیه نگاه کرد و دید نتیجه چیست. گاهی نکتهای را یکی گفته و دیگران نگفتهاند.
اگر کسی بخواهد با همین سوره کار کند، یک روال طبقهبندیشده پیشنهاد میشود؛ هر کس در هر طبقهای که میگنجد همان را بگیرد.
اگر فقط ترجمه میخواهد، یک ترجمه بردارد و بخواند. یک پله بالاتر از ترجمهٔ خشک: ترجمهٔ آقای بهرامپور به اضافهٔ حواشیاش. یک پله بالاتر: خلاصهٔ تفسیر المیزان. یک پله بالاتر: تفسیر نسیم حیات آقای بهرامپور. یک پله بالاتر: تفسیر نور آقای قرائتی؛ ایشان گاهی نکات جالبی را اشارهوار میآورند. یک پله بالاتر: تفسیر نمونهٔ آیتالله مکارم. و بالاتر از این: تفسیر المیزان.
بالاتر از المیزان فعلاً به صورت مجموعی و کامل نداریم. تفسیر تسنیم شاید متقنتر و محکمتر و مفصلتر باشد، اما تا آیات صد و هفتاد و خوردهای بقره بیشتر جلو نرفته است.
اگر همینها را کنار هم بگذارند به یک جمعبندی تفسیری میرسند. آنکه درس میگوید، به اندازهٔ ارتباط خودش با قرآن ممکن است مطالب دیگری هم بگوید؛ این به پیوند شخص با قرآن برمیگردد. برای گوینده نگاه کردن ساده است، چون چند تفسیر روی رایانه هست و ذیل آیه را میگذارد و میخواند. برای کسی که این برنامهها را ندارد، یا با متن عربی مأنوس نیست، کار سختتر است. از این بگذریم و به متن برگردیم.
نهی یعقوب از بازگویی رؤیا و دو تأکید در «فیکیدوا لک کیدا»
حضرت یعقوب علیهالسلام به پسر میفرماید خواب را برای برادران تعریف نکن. عبارت «فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْدًا» دو تأکید دارد. لام در «لَكَ» لام تأکید است و «كَيْدًا» مفعول مطلق تأکیدی. فعل کید اصلاً به لام نیاز ندارد. هم در عربی چنین است و هم در خود قرآن. در سورهٔ هود آمده است:
«مِن دُونِهِۦ فَكِيدُونِى جَمِيعًا ثُمَّ لَا تُنظِرُونِ» (هود/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس همگی به من نیرنگ بزنید، سپس مهلتم ندهید.
«فَكِيدُونِى» است؛ بدون لام. پس در آیهٔ یوسف، ساخت «فیکیدوا لک کیدا» یعنی طرح و نقشه برایت میکشند؛ طرح و نقشهای. دو تأکید: هم لام، هم مفعول مطلق. یعنی اگر این رؤیا را برای برادرانت تعریف کنی، جدی طرح میکشند.
حسادت است. بچهٔ پیامبر هم که باشد، کسی چنین خوابی ببیند که طرف سجدهکننده خودِ همینهایند ــ شما میخواهید به من سجده کنید ــ حسود به حرکت میآید. حسادت حتی در خانهٔ نبی هم ممکن است زبانه بکشد؛ قرآن این را پنهان نمیکند.
خاتمهٔ کار؛ حسد و غبطه
اعمال به خاتمهاش مشخص میشود.
«إِنَّمَا ٱلْأَعْمَالُ بِخَوَاتِيمِهَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که کارها به پایانهایشان شناخته میشوند.
وقتی دو پیامبر برای این بچهها استغفار کردند، و خودشان گفتند ما خطاکار بودیم، معلوم میشود داستان خوشخاتمه تمام شده است.
«قَالُوا۟ تَٱللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَكَ ٱللَّهُ عَلَيْنَا وَإِن كُنَّا لَخَٰطِـِٔينَ» (یوسف/۹۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: به خدا سوگند که خدا تو را بر ما برتری داد و ما خطاکار بودیم.
رمز اینکه این برادران در خواب به صورت ستارگان دیده شدند همین است: خاتمهٔ کار خوب از کار درآمد. اگر کسی طرح از میان بردن پیامبر هم داشته باشد ــ البته نکشتند ــ و آخرش خوشخاتمه شود، خاتمه است که حرف آخر را میزند. حسادت بود؛ اما پایان، توبه و استغفار دو پیامبر.
فرق غبطه با حسد
غبطه این است که تو داری، انشاءالله من هم داشته باشم. غبطه خوب است؛ آدم با غبطه خیلی از کارها را جلو میبرد. حسد این است که این نعمت دست من نیست، دست توست؛ حالا دست تو هم نباشد. خیلی از ما در ناحیههایی حسودیم. کسی به خودش حقنه نکند که من از این مرض پاکم.
کجا مشخص میشود؟ وقتی نعمت از طرف زائل شود. اگر در ته دل یک شکفتگی ایجاد شد، معلوم است حسد بوده نه غبطه. خیلی وقتها در انقطاعها فهمیده میشود ما چه کسی هستیم. بعضی میگویند ما علاقه به پست نداریم، علاقه به تعظیم نداریم. تا وقتی پست هست ادعا آسان است؛ در انقطاع معلوم میشود تعلق کجا بوده.
در نقل نراقی آمده است: پیشنمازی سالها در روستایی نماز میخواند؛ عالم محل است و مرجع سؤال. یک نفر میآید و مردم میروند پشت سر او نماز میخوانند. اگر ته دل گفت اینها چه آدمهای خوشاستقبالِ بدذوقیاند، چرا با ما اینطور کردند، معلوم است کل عمر را بیاخلاص کار کرده. اگر پیش خود گفت تا حالا وظیفهٔ ما بود، حالا چه خوب که ایشان آمده و وظیفه را انجام میدهد، معلوم است با اخلاص کار میکرده. اگر رفت در این حال که ما را از مسئولیت برداشتید، مگر ما چه کرده بودیم، همهٔ زحمات هدر، معلوم است تعلق به میز بوده، تعلق به پست، تعلق به همان تعظیم و تکریم.
البته یک حدش کاملاً طبیعی است: آدم دوست دارد محبوب باشد. محبوبیتخواهی غیر از آن تعلق بیماری است. این را هم کسی به خودش حقنه نکند که من حسود نیستم. در روایت آمده است که مؤمن از حسد خالی نیست؛ اما مؤمن حسدانش را به کار نمیگیرد.
«مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلَّا وَفِيهِ حَسَدٌ، وَالْمُؤْمِنُ لَا يَسْتَعْمِلُهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ مؤمنی نیست مگر آنکه حسد در او راه دارد؛ اما مؤمن حسدانش را به کار نمیبندد.
همین که به کار نگیرد، روحیه را بهتر میکند. ولی اصل وجود حسد هست؛ طبیعی است. پس اگر این خواب تعریف شود، با دو تأکید برایت طرح میکشند؛ طرحی.
شیطان عدوّ مبین؛ توازی نفس و شیطان
«إِنَّ ٱلشَّيْطَٰنَ لِلْإِنسَٰنِ عَدُوٌّ مُّبِينٌ». میخواهد بگوید فقط تو نیستی و فقط اینها نیستند. یک نسخهٔ دیگر در این میان کار میکند. شیطان از آن طرف کار میکند و نفس از این طرف؛ این دو با هم پیش میروند.
اگر نفس در حالت امّاره باشد، شیطان هم در حالت امّاره است. اگر نفس در حالت تسویل باشد، شیطان هم در حالت تسویل است؛ همان خوراکی را میدهد که نفس میطلبد. بحث مفصّلش در شؤون نفس، ذیل همین آیات است که نفس به بدی فرمان میدهد مگر آنکه پروردگار رحم کند.
«وَمَآ أُبَرِّئُ نَفْسِىٓ إِنَّ ٱلنَّفْسَ لَأَمَّارَةٌۢ بِٱلسُّوٓءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّىٓ إِنَّ رَبِّى غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (یوسف/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و من نفس خود را تبرئه نمیکنم؛ همانا نفس قطعاً به بدی فرمان میدهد، مگر آنکه پروردگارم رحم کند. همانا پروردگارم آمرزندهٔ مهربان است.
آیات قرآن را که کنار هم بگذارید، دقیقاً معادل هم میروند. یک جا نفس تسویل میکند:
«وَجَآءُو عَلَىٰ قَمِيصِهِۦ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَٱللَّهُ ٱلْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ» (یوسف/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیراهنش را با خونی دروغین آوردند. گفت: بلکه نفسهایتان کاری را برای شما آراسته است. پس صبری نیکو؛ و خداست که بر آنچه وصف میکنید از او یاری خواسته میشود.
جای دیگر شیطان تسویل میکند:
«إِنَّ ٱلَّذِينَ ٱرْتَدُّوا۟ عَلَىٰٓ أَدْبَٰرِهِم مِّنۢ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ ٱلْهُدَى ٱلشَّيْطَٰنُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَىٰ لَهُمْ» (محمد/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که پس از آنکه هدایت برایشان روشن شد به عقب برگشتند، شیطان کار را برایشان آراست و در آرزو نگاهشان داشت.
یک جا شیطان امر میکند، یک جا نفس امر میکند. اینها معادل یکدیگرند و باید معادل یکدیگر پیش بروند. شیطان نمیتواند کاری بکند که نفس ظرفیتش را ندارد. «عدوّ مبین» هم یعنی عداوتش آشکار است؛ نه لزوماً اینکه خودش همیشه پیدا باشد. عداوت پیدا است، ولو خودِ وسوسهگر پشت پرده بماند.
«یجتبیک ربک»؛ اجتباء غیر از رسالت
از همین رؤیا حضرت یعقوب برداشت میکند: پروردگارت تو را اجتباء میکند. اجتباء از ریشهٔ جیم و باء و یاء است؛ یعنی برگزیدن و گلچین کردن. با این رؤیاها بدان که در آینده گلچین میشوی.
بعضی مفسران «یجتبیک» را زدند به اینکه میخواهد تو را به مقام رسالت برساند. نه. هر رسولی مجتبی هست؛ اما این دو مترادف نیستند. اجتباء و گلچین کردن میتواند در غیر رسالت هم اتفاق بیفتد. بعضیها را خدا گلچین میکند.
آیتالله بهجت ــ وقتی پدرشان ششهفتساله بوده ــ وبا گرفته بوده؛ مرض ناجوری. در کتابهایی که دربارهٔ ایشان نوشتهاند، از خود ایشان نقل کردهاند: پدر در حالت مرگ بوده. در همان عالم کودکی میبیند عدهای از موجودات آمدهاند دور او، و به آنکه قبر را حفر میکرده میگویند: مگر نمیدانی این پدر محمدتقی است؟ این را رها کنید. از آن مرض نجات پیدا میکند. این یعنی «یجتبیک ربک». ربّ آقای بهجت با او کاری داشته. گاهی مدلهای خیلی درشت اجتباء اتفاق میافتد، گاهی مدلهای پایینتر. به هر تقدیر یک اجتباء است.
حضرت یوسف نبی است؛ از انبیای خداست. اما اینکه شاهد قرآنی رسالت را از همین «اجتباء» درآورند، درست نیست. بعضی از آیهٔ پانزده همین سوره میخواهند استفاده کنند:
«فَلَمَّا ذَهَبُوا۟ بِهِۦ وَأَجْمَعُوٓا۟ أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (یوسف/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را بردند و همداستان شدند که در نهانگاه چاهش بگذارند، به او وحی کردیم که قطعاً آنان را به این کارشان خبر خواهی داد، در حالی که خود نمیدانند.
میگویند از «أَوْحَيْنَا» درمیآید که ایشان نبی است. درصورتیکه درنمیآید. «أوحینا» در قرآن تعبیر اعم است. سن حضرت یوسف هم نمیخورد: حدود دوازدهسالگی است که ماجرای به چاه انداختن اتفاق میافتد. وحی رسالی با جبرئیل در این سن از این عبارت درنمیآید.
«أوحینا» در قرآن زیاد است. حتی به مادر موسی وحی شده که شیرش بده:
«وَأَوْحَيْنَآ إِلَىٰٓ أُمِّ مُوسَىٰٓ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِى ٱلْيَمِّ وَلَا تَخَافِى وَلَا تَحْزَنِىٓ إِنَّا رَآدُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ» (قصص/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به مادر موسی وحی کردیم که او را شیر بده؛ پس چون بر او ترسیدی به دریا بیندازش، و نترس و اندوه مدار؛ ما او را به تو بازمیگردانیم و از مرسلانش میگردانیم.
این اعم است از اینکه جبرئیل آمده باشد یا الهام باشد. حتی به زنبور هم وحی شده است:
«وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى ٱلنَّحْلِ أَنِ ٱتَّخِذِى مِنَ ٱلْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ ٱلشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ» (نحل/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت به زنبور وحی کرد که از کوهها و از درخت و از آنچه میدارند خانههایی بگیر.
این الهامات داخلی است. از تعبیر «أوحینا» بهتنهایی رسالت درنمیآید.
شاهدهای قرآنی رسالت یوسف
اگر بخواهیم بیانی پیدا کنیم که به رسالت حضرت یوسف اشاره داشته باشد، شاید صریحترینها اینهاست. در آیهٔ هشتاد و چهار سورهٔ انعام، یوسف در زمرهٔ انبیا میآید:
«وَوَهَبْنَا لَهُۥٓ إِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِن قَبْلُ وَمِن ذُرِّيَّتِهِۦ دَاوُۥدَ وَسُلَيْمَٰنَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَىٰ وَهَٰرُونَ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ» (انعام/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم؛ همه را هدایت کردیم؛ و نوح را پیش از این هدایت کردیم؛ و از نسل او داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را. و اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
بعضی پیامبران را قرآن رسماً معرفی کرده؛ مثلاً دربارهٔ ادریس:
«وَٱذْكُرْ فِى ٱلْكِتَٰبِ إِدْرِيسَ إِنَّهُۥ كَانَ صِدِّيقًا نَّبِيًّا» (مریم/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در کتاب، ادریس را یاد کن؛ او بسیار راستگفتار و پیامبر بود.
برای یوسف چنین تصریح مستقیمی در خود سوره نیست؛ اما وقتی در زمرهٔ انبیا ذکر میشود، به نظر میآید نبی باشد. از این صریحتر، سورهٔ غافر آیهٔ سیوچهار:
«وَلَقَدْ جَآءَكُمْ يُوسُفُ مِن قَبْلُ بِٱلْبَيِّنَٰتِ فَمَا زِلْتُمْ فِى شَكٍّ مِّمَّا جَآءَكُم بِهِۦ حَتَّىٰٓ إِذَا هَلَكَ قُلْتُمْ لَن يَبْعَثَ ٱللَّهُ مِنۢ بَعْدِهِۦ رَسُولًا كَذَٰلِكَ يُضِلُّ ٱللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُّرْتَابٌ» (غافر/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی یوسف پیش از این با نشانههای روشن نزد شما آمد؛ پس همواره در آنچه برایتان آورده بود در شک ماندید، تا چون هلاک شد گفتید خدا پس از او رسولی برنخواهد انگیخت. اینگونه خدا کسی را که اسرافکار شکّاک است گمراه میکند.
تا از دنیا رفت گفتید خدا بعد از او رسولی مبعوث نخواهد کرد. همین عبارت نشان میدهد حضرت یوسف از رسل بوده. پس رسالت ایشان از «یجتبیک» و از «أوحینا»ی آیهٔ پانزده درنمیآید؛ این یک اشتباه است.
اشارهای به آیهٔ بیستوچهار و مقام مخلصین
این اشتباه خاص را باید ذیل آیهٔ بیستوچهار همین سوره، با توضیح مفصّل، باز کرد. آنجا که میفرماید:
«وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِۦ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَٰنَ رَبِّهِۦ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُخْلَصِينَ» (یوسف/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی زن به او میل کرد، و او نیز به آن زن میل میکرد اگر برهان پروردگارش را ندیده بود. چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او بگردانیم؛ همانا او از بندگان مخلَص ما بود.
یک نفر کار بد نمیکند از این باب که میگوید میترسم: از قیامت میترسم، از عذاب میترسم. این خوب است.
«قُلْ إِنِّىٓ أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» (انعام/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من میترسم اگر پروردگارم را نافرمانی کنم عذاب روزی بزرگ را.
یک موقع کسی اصلاً از این فضا خارج است. بحث این نیست که فقط از ترس عذاب بد نمیکند؛ برهان رب میبیند.
دقت تعبیر آیه این است: نمیگوید ما او را از سوء و فحشا بازداشتیم. میگوید سوء و فحشا را از او بازداشتیم: «لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ». بعد میگوید او از بندگان مخلَص ما بود. مخلَص، نه مخلِص. در تعبیر قرآنی، مخلَص آن است که از تیررس منطقهٔ شیطان خارج است. شیطان اصلاً برایش نقشه نمیکشد؛ از منطقهٔ پرواز خارج است.
هواپیما را تا جایی پدافند میزند. از یک حدی بالاتر که آمد، ماهوارهها را با آن وسیله نمیزنند. شیطان هم حدی دارد. اگر کسی از آن منطقه خارج شد، دیگر در منطقهٔ تحریک نیست؛ آن آدم شیطان ندارد. خود شیطان میگوید:
«قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» (ص/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پس به عزّتت سوگند که همهشان را گمراه میکنم.
«إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ ٱلْمُخْلَصِينَ» (ص/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر بندگان مخلَص تو از میان آنان.
مخلصین دسترسیپذیر نیستند. ائمه علیهمالسلام از مخلصیناند. بعضی نسبتهایی که به ائمه یا به انبیا داده میشود، سر جایش باید حل شود با همین نکته: تعبیر این نیست که ما آنها را از فحشا بازداشتیم؛ تعبیر این است که سوء و فحشا را بازداشتیم تا به حریم اینها راه پیدا نکند. تعبیرشان مخلَصین است، مقرّبین است؛ کسانی که از این فضا خارجاند.
دو بهشت: جنّات و نهر، و «عند ملیک مقتدر»
کسانی که به آن مقام میرسند در باغها و کنار نهرند، و در جایگاه راستی نزد پادشاهی توانا. همسر فرعون ــ آسیه علیهاالسلام ــ دعایی بسیار متوازن و زیبا دارد. این زنِ همان فرعون لعنتی است؛ اما دعایش دو لایه را با هم میخواهد.
«وَضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ٱبْنِ لِى عِندَكَ بَيْتًا فِى ٱلْجَنَّةِ وَنَجِّنِى مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِۦ وَنَجِّنِى مِنَ ٱلْقَوْمِ ٱلظَّٰلِمِينَ» (تحریم/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا برای کسانی که ایمان آوردند همسر فرعون را مثل زد، هنگامی که گفت: پروردگارا، نزد خود در بهشت خانهای برایم بساز، و مرا از فرعون و کردهاش نجات ده، و مرا از قوم ستمکار نجات ده.
«رَبِّ ٱبْنِ لِى عِندَكَ بَيْتًا فِى ٱلْجَنَّةِ». اندرونی را میخواهد؛ «عندک» را در بهشت. کسانی که به آن مقام میرسند دو بهشت را کسب میکنند:
«وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِۦ جَنَّتَانِ» (الرحمن/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای کسی که از مقام پروردگارش ترسید دو بهشت است.
هم بهشت اندرونی و «عند» را، هم بهشت نهر و میوه را. آن رودها تمثیل است. ظهر همان روز بچهها حرف بهشت را به شیر و عسل کشانده بودند و میگفتند به درد ما نمیخورد؛ بهشتی میخواهیم که کلهپاچه داشته باشد. رود را هرکس به میل خود معنا میکند. اگر کسی با آبمغز کیف میکند، آنجا آبمغز میدهند؛ حتی اگر مشت نانخرده هم بخواهد که در آن بریزد، تمثیل همین است: هرچه را بخواهند. اینها تمثیل است، نه فهرست خوراک. اما همهٔ داستان، جنات و نهر نیست. آیه در سورهٔ قمر صریح است:
«إِنَّ ٱلْمُتَّقِينَ فِى جَنَّٰتٍ وَنَهَرٍ» (قمر/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا پرهیزگاران در باغها و کنار نهرند.
«فِى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍۭ» (قمر/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در جایگاه راستی، نزد پادشاهی توانا.
دو چیز جدا از هم نیستند؛ اندرونی همان باغ بیرونی است. باید اول در همین منطقهٔ جنات و نهر بیایند، با همین میوهها دل خوش کنند، کار خوب کنند؛ بعد مثل آسیه بگویند ما همان «عندک» را میخواهیم. شیر و میوه را که میدهند؛ آن منطقهٔ بیرونی است. این نوع اشتباه را ــ که مقام یوسف را تا حد ترس از عذاب پایین بیاورند ــ باید سر آیهٔ بیستوچهار توضیح داد.
تأویل الأحادیث غیر از تأویل الرؤیا
«وَيُعَلِّمُكَ مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ». تأویل احادیث با تأویل رؤیا فرق دارد. تأویل احادیث کلیتر از تأویل رؤیاست.
تأویل رؤیا این است که اصل این رؤیا از کجا بوده: چه حادثهای اتفاق افتاده که به حس مشترک خورده و آن صحنه را دیدهاند؛ آن حقیقت چیست. تأویل رؤیا با روحیات شخص کاملاً مرتبط است؛ قواعد بیبروبرگرد کاملاً کلی ندارد. مفصّل این بحث را ذیل خواب همبندان توضیح میدهیم.
اما تأویل احادیث: «احادیث» فقط به معنای گفتن و حرف نیست؛ معنای اعم دارد. ریشهٔ «حدث» به معنای واقعه هم هست:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَأَحْصُوا۟ ٱلْعِدَّةَ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ رَبَّكُمْ لَا تُخْرِجُوهُنَّ مِنۢ بُيُوتِهِنَّ وَلَا يَخْرُجْنَ إِلَّآ أَن يَأْتِينَ بِفَٰحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ وَتِلْكَ حُدُودُ ٱللَّهِ وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ ٱللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُۥ لَا تَدْرِى لَعَلَّ ٱللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَٰلِكَ أَمْرًا» (طلاق/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، چون زنان را طلاق دادید به عدّهشان طلاقشان دهید و عدّه را بشمارید و از خدا، پروردگارتان، پروا کنید. آنان را از خانههایشان بیرون نکنید و خود بیرون نروند مگر آنکه فاحشهای آشکار مرتکب شوند. این حدود خداست و هرکه از حدود خدا درگذرد به خود ستم کرده است. نمیدانی؛ شاید خدا پس از آن امری پدید آورد.
چه اتفاقی میافتد بعد از این؟ تأویل احادیث یعنی این واقعه را برگردانی به آغازش و به انجامش. اگر بینندهٔ حرفهای فیلم باشید و آثار کارگردان را بشناسید، ده دقیقه از وسط فیلم را که بدهند، اول فیلم را عول میدهید و برمیگردانید: این از کجا شروع شده و به کجا میرسد. به این میگویند تأویل حدیث.
خیلی از مفسران ذیل «تأویل الأحادیث» گفتهاند یعنی تأویل رؤیا. نه. تأویل حدیث اعم است: هم تأویل رؤیاست و هم قدرت شناخت نظام الهی. کسی که تأویل حدیث بلد است، نظامات الهی را میشناسد، آیات الهی را میشناسد. موقعیت بیستوپنج سال پس از انقلاب را که بدهند، میفهمد قبلش چه بوده و بعدش چه میشود. فقط شم سیاسی نمیخواهد؛ شم کارگردان میخواهد. کارگردان چطور فیلم را طراحی میکند؟
اگر با کارگردانی خدا آشنا باشید، قرآن که بخوانید موضع خود را گم نمیکنید. خدا بارها گفته وقایع را چطور شروع میکند، چطور مؤمن را وسط راه میآزماید، چطور با توفیقات دل را خوش میکند، و دوباره دورهٔ سختی میآید.
این آیات کجا برای پیامبر نازل میشود؟ در مکه؛ در مکهای که همهٔ عوامل علیه پیامبر به قیام برخاستهاند. خدا به پیامبر میگوید یادت نرود یوسف را. یکی از محورهای اصلی داستان یوسف همین است: همه توطئه کنند که کاری بکنند، اما خدا کار خود را پیش میبرد. تو را میخواستند از میان ببرند؛ از خانه بیرونت کردند، به چاه انداختند، به زندان بردند؛ بعد:
«وَقَالَ ٱلَّذِى ٱشْتَرَىٰهُ مِن مِّصْرَ لِٱمْرَأَتِهِۦٓ أَكْرِمِى مَثْوَىٰهُ عَسَىٰٓ أَن يَنفَعَنَآ أَوْ نَتَّخِذَهُۥ وَلَدًا وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى ٱلْأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُۥ مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ وَٱللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰٓ أَمْرِهِۦ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنکه از مصر او را خرید به همسرش گفت: جایگاهش را گرامی دار؛ شاید به ما سود رساند یا او را پسر گیریم. و اینگونه یوسف را در زمین مکانت دادیم و تا از تأویل احادیث به او بیاموزیم. و خدا بر کار خویش چیره است، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
«وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ». اینچنین است که ما مکنت میدهیم به یوسف. یوسف را میخواهیم بسازیم؛ از این بستر درمیآوریم. دقیقاً همین برای پیامبر هم میافتد: ببرندش به شعب ابیطالب. کارگردانی خدا از خود قرآن معلوم است. پس تأویل احادیث یعنی این.
اتمام نعمت؛ علیم حکیم
«وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُۥ عَلَيْكَ وَعَلَىٰٓ ءَالِ يَعْقُوبَ». حضرت یعقوب میگوید نعمت را بر تو و بر آل خودم تمام میکند. تعبیر «اتمام نعمت» تعبیر خیلی بلند و بالایی نیست. در مجموعهٔ قرآن ــ اگر جلسهٔ پنجشنبه دیده باشید ــ حتی دربارهٔ لباس و سرابیل، حتی دربارهٔ شلوار، هم «یتم نعمته» آمده است:
«وَٱللَّهُ جَعَلَ لَكُم مِّمَّا خَلَقَ ظِلَٰلًا وَجَعَلَ لَكُم مِّنَ ٱلْجِبَالِ أَكْنَٰنًا وَجَعَلَ لَكُمْ سَرَٰبِيلَ تَقِيكُمُ ٱلْحَرَّ وَسَرَٰبِيلَ تَقِيكُم بَأْسَكُمْ كَذَٰلِكَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُۥ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْلِمُونَ» (نحل/۸۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا از آنچه آفرید برایتان سایهها قرار داد و از کوهها برایتان پناهگاهها، و برایتان جامههایی که از گرما نگاهتان میدارد و جامههایی که از آسیب جنگ نگاهتان میدارد. اینگونه نعمتش را بر شما تمام میکند؛ باشد که گردن نهید.
پس تعبیر، بهتنهایی، تعبیر فوقالعاده بلندی نیست. اینجا اما در سیاق گلچین کردن یوسف و اتصال به ابراهیم و اسحاق نشسته است: چنانکه بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد. دو پیامبر را یاد میکند. «إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»: نگو چرا این نعمتها را به یوسف میدهد و چرا او را گلچین کرده.
مثل میوهها که درشتها را سوا میکنند و میگذارند رو؛ در قم این کار را زیاد میکنند و در تهران کمتر. میگویند گلچین کردن. چرا خدا یوسف را این کار میکند؟ پروردگار تو هم میداند چه کار کند، هم این کار را با حکمت انجام میدهد و محکم انجام میدهد. بابش این است:
«وَإِذَا جَآءَتْهُمْ ءَايَةٌ قَالُوا۟ لَن نُّؤْمِنَ حَتَّىٰ نُؤْتَىٰ مِثْلَ مَآ أُوتِىَ رُسُلُ ٱللَّهِ ٱللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُۥ سَيُصِيبُ ٱلَّذِينَ أَجْرَمُوا۟ صَغَارٌ عِندَ ٱللَّهِ وَعَذَابٌ شَدِيدٌۢ بِمَا كَانُوا۟ يَمْكُرُونَ» (انعام/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آیهای نزدشان آید گویند هرگز ایمان نمیآوریم تا مانند آنچه به فرستادگان خدا داده شده به ما داده شود. خدا داناتر است که رسالت خود را کجا بنهد. به کسانی که جرم کردند نزد خدا خواری و عذابی سخت خواهد رسید، به سزای نیرنگی که میورزیدند.
رسیدن به رسالت، بیرون از حوزهٔ اختیار آدم است؛ کسی با اختیار خودش به رسالت نمیرسد. اما در حوزهٔ اراده، به اخلاص میتواند برسد. کسی که یواشیواش پا بگذارد جلو، خودش میفهمد خدا دارد کارهایی با او میکند. ضمن اینکه اذیت میشود، مشکل اقتصادی پیش میآید، اتفاقاتی میافتد؛ همهٔ اینها هست. ولی میفهمد یک اتفاق دیگر، خارج از برنامهریزی ذهن او، دارد میافتد. وقتی گلچینش میکند، اذیتش هم میکند. «کذلک مکّنّا لیوسف» با اذیت کردن همراه است.
«آیات للسائلین»
بعضی مفسران گفتهاند این به همان جریان برمیگردد که یهود آمدند پیامبر را بیازمایند: اگر پیامبری، جریان یوسف را بگو؛ تا نعوذبالله خیت شود و بگوید نمیدانم. پیامبر گفت و جریان را گفت، و یک سری هم بر آن افزود؛ و خدا به پیامبر میگوید این از خودت نبود، ما به تو یاد دادیم. این را بارها در قرآن میگوید؛ حتی وسط داستان حضرت مسیح در آلعمران یکدفعه میگوید این از اخبار غیب است که به تو وحی میکنیم.
ولی «سائلین» تعبیری است راجع به پرسشگری و درخواست و تقاضا؛ چه تقاضا با زبان باشد، چه تقاضای فعلی باشد و اصلاً تقاضای زبانی نباشد. برای اینکه «آیات للسائلین» را بهتر بفهمیم، سورهٔ فصلت را باید دید:
«قُلْ أَئِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِٱلَّذِى خَلَقَ ٱلْأَرْضَ فِى يَوْمَيْنِ وَتَجْعَلُونَ لَهُۥٓ أَندَادًا ذَٰلِكَ رَبُّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (فصلت/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: آیا بهراستی به کسی کفر میورزید که زمین را در دو روز آفرید، و برای او همتایان قرار میدهید؟ این است پروردگار جهانیان.
«یوم» در قرآن غالباً به معنای مرحله است، نه روز بیستوچهارساعته؛ مگر جایی که کاملاً واضح باشد معنای روز است. وگرنه اشکال میشود که هنوز شب و روزی نبود، چطور در هفت روز؟ دو مرحله زمین آفریده شد؛ نه «دو سوت» و سه سوت. بعضی «یوم» را روز میگیرند و بعد با اشکالات فیزیکی درگیر میشوند. این مرحله است.
«وَجَعَلَ فِيهَا رَوَٰسِىَ مِن فَوْقِهَا وَبَٰرَكَ فِيهَا وَقَدَّرَ فِيهَآ أَقْوَٰتَهَا فِىٓ أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ سَوَآءً لِّلسَّآئِلِينَ» (فصلت/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آن، از فرازش کوههای استوار نهاد و در آن برکت داد و خوراکهایش را در چهار روز تقدیر کرد، یکسان برای درخواستکنندگان.
اقوات مردم را در چهار مرحله ــ همین چهار فصل ــ تقدیر میکند، یکسان برای سائلین. سائلین یعنی هرکه تقاضا داشته باشد؛ هرکه اهل جد و جهد و کوشش باشد. نه اینکه فقط زبانی دعا کند. کسانی که زمین را میکارند و دنبال روزی میروند، خدا روزیشان را میدهد. از این درنمیآید که به همه به اندازهٔ هم میدهد؛ درمیآید که به شرط تقاضا، به همه روزیشان را میدهد.
پس در داستان یوسف، هرکه واقعاً سؤال کند، این سوره برایش آیه دارد. کسی که میخواهد به مقام مخلصین برسد، آیات دارد. کسی که نکات علمی میخواهد و ذهنش را پر کند، آیات دارد. کسی که میخواهد مؤمن عادی بماند، آیات دارد. کسی که میخواهد مؤمن حسابی باشد و به آن مقام که یوسف رسید برسد، باز آیات دارد. با این سوره میتوان رشد کرد؛ از محتوایش گرفت و بالا رفت.
چرا یعقوب اینهمه میگرید؟
اگر حضرت یعقوب چنین پیشبینیای دربارهٔ یوسف دارد ــ اجتباء، تأویل احادیث، اتمام نعمت ــ چرا اینقدر گریه میکند؟ چرا اینقدر بیتابی؟ اگر آخر و عاقبت را میداند، این نادلگرانی از کجاست؟
آیات هشتاد و چهار به بعد را باید دید. بنیامین را هم از دست او میگیرند؛ میآیند پیش پدر. باز یعقوب فیلش یاد هندوستان میکند. از آنان روی میگرداند و دوباره یوسف را صدا میزند:
«وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَٰٓأَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَٱبْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ ٱلْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ» (یوسف/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان روی گرداند و گفت: دریغا بر یوسف. و دو چشمش از اندوه سفید شد؛ پس او خشم فروخورده بود.
خدا میگوید آنقدر گریه کرد که چشمش سفید شد و کور شد، در حالی که خشمش را فرو میخورد. جالب است که همین حضرت یعقوب که چشم ظاهرش کور میشود، در شمار صاحبان دست و دیده است. دست داشتن به این دست نیست؛ چشم داشتن به این چشم نیست. اگر در انبیا بگویند دست دارند و چشم دارند، حیوانات هم دارند. چشم، چشم باطن است. ظاهر را که همگان دارند.
«وَٱذْكُرْ عِبَٰدَنَآ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ أُو۟لِى ٱلْأَيْدِى وَٱلْأَبْصَٰرِ» (ص/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بندگان ما ابراهیم و اسحاق و یعقوب را یاد کن؛ صاحبان دستها و دیدهها.
«قَالُوا۟ تَٱللَّهِ تَفْتَؤُا۟ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّىٰ تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ ٱلْهَٰلِكِينَ» (یوسف/۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: به خدا سوگند همواره یوسف را یاد میکنی تا فرسوده شوی یا از هلاکشوندگان گردی.
«تَفْتَؤُا۟» یعنی پیوسته و همیشه. سوگند میخورند که تو این یوسف را خیلی یاد میکنی؛ نزدیک است از پا درآیی یا بمیری. چقدر هی میگویی یوسف، یوسف؟ پاسخ یعقوب این است:
«قَالَ إِنَّمَآ أَشْكُوا۟ بَثِّى وَحُزْنِىٓ إِلَى ٱللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ ٱللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (یوسف/۸۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: من شرح درد و اندوهم را فقط به خدا میبرم، و از خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید.
حضرت یعقوبی که اینگونه در طلب یوسف گریه میکند، هیچوقت نمیگوید یوسف از دست رفته. یوسف را از دسترفته حساب نمیکند. لذا وقتی کاروان راه میافتد:
«وَلَمَّا فَصَلَتِ ٱلْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَآ أَن تُفَنِّدُونِ» (یوسف/۹۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کاروان حرکت کرد پدرشان گفت: من بوی یوسف را مییابم، اگر مرا به سادهلوحی متهم نکنید.
اگر مرا تفنید نکنید و به سادهلوحی متهم نکنید، من همین الان بوی یوسف میآید. اینها همه معانی باطنی هم دارد. به محض اینکه از منطقهٔ خودتان کنده شدید، بو میآید؛ آن چیزها احساس میشود. فقط ممکن است به سادهلوحی متهم شوید که خوشخیالی میکنی و خیالات زده به سرت. او نمیگوید من فکر میکنم از دست رفته. همیشه زبان حالش این است که من دنبال یوسفم و یوسف از من دور است. با حلوا حلوا دهان شیرین نمیشود؛ اما اینجا یک قدری شیرین میشود، چون خبر از واقع است نه از خیال.
پس چرا اینقدر گریه میکند؟ به خاطر عاطفهاش. عاطفهٔ پدری. کسی دو ماه از پیش انسان میرود، عاطفهٔ پدری و مادری میگیرد و گریه میکند. ما دربارهٔ انبیا چه فکر کردهایم؟ اینها خدای عاطفهاند.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله هم وقتی ابراهیم پسرشان از دنیا میرود، سر قبرش بسیار میگریند. اصحاب میگویند چرا اینقدر گریه میکنید؟ حضرت جواب جالبی میدهند:
«تَدْمَعُ الْعَيْنُ وَيَحْزَنُ الْقَلْبُ وَلَا نَقُولُ إِلَّا مَا يُرْضِي رَبَّنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشم میگرید و دل اندوهگین است؛ و چیزی نمیگوییم جز آنچه پروردگارمان را خشنود میکند.
اینکه آدم دریوری به خدا بگوید بد است. ولی اینکه کسی گریه کند، حالش گرفته شود که پسرم نیست و دخترم از من دور است، این عاطفه است. اگر این ملات نرم نباشد، سنگ روی سنگ بند نمیشود. اصلاً در دنیا با قانون خشک نمیشود زندگی کرد.
یک زندگی خانوادگی را با قانون محض تصور کنید: بچه پولش را بده، من این کار را میکنم، من فقط اینقدر وظیفه دارم، تو آنقدر وظیفه داری. حالتان از زندگی به هم میخورد. زندگی روی عاطفه میچرخد. قانون سر جای خودش باید باشد؛ اما زندگی باید روی عاطفه بچرخد.
رأفت و ضعف نفس
گاهی ضعف نفس را به حساب رأفت میگذاریم، به حساب عاطفه. خدا در آغاز سورهٔ نور میفرماید این دو نفر خطاکار را صد تازیانه بزنید و رأفت در دین خدا شما را نگیرد:
«ٱلزَّانِيَةُ وَٱلزَّانِى فَٱجْلِدُوا۟ كُلَّ وَٰحِدٍ مِّنْهُمَا مِا۟ئَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِى دِينِ ٱللَّهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَآئِفَةٌ مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (نور/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زن زناکار و مرد زناکار را هر یک صد تازیانه بزنید، و اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید در دین خدا رأفت شما را نسبت به آن دو نگیرد؛ و باید گروهی از مؤمنان عذابشان را گواه باشند.
اگر به روز جزا ایمان دارید و به خدا ایمان دارید، آنجا رأفت به کار نبرید؛ آنجا بزنید. آنکه آنجا نمیزند، دچار ضعف نفس است، نه دچار عاطفهٔ مثبت. آنکه مرغ جلویش میکشند ناراحت میشود، ولی از کنار فقر فقرا راحت رد میشود، دچار ضعف نفس است.
از احوالات شاگردان علامه طباطبایی نقل میکنند که علامه در خانه مرغ و خروس داشتند و میگفتند ما اینها را نمیکشیم. روایتی هست که حیوانات خانگی را نکشید؛ اینها مثل خانوادهاند. علامه میگفتند میگذاریم پیر شوند و به مرگ طبیعی بروند. اگر مرغ بخواهیم از بیرون میخریم. حیف است کسی مرغی را که از جوجگی بزرگ کرده بکشد. آن حالت بدی دارد. روایت هم داریم که این کار را نکنید: حیوانات خانگی را که خودتان پرورش دادهاید نکشید. گاو دامداری حیوان خانگی محسوب نمیشود؛ آنجا کار تجاری است. فرق عاطفه با ضعف نفس از مو باریکتر است. خیلی وقتها چیزی را عاطفه میگوییم که ضعف نفس است. ولی خود عاطفه چیز خیلی خوبی است.
علامه طباطبایی سر قبر خانمشان ــ که زودتر از خودشان فوت کردند ــ آنقدر گریه میکردند که شاگردان اعتراض کردند: ما صبر را از شما یاد بگیریم؛ شما چرا اینقدر گریه میکنید؟ همان جواب پیامبر را دادند: راضیم به رضای خدا، ولی دلم میسوزد. پنجاه سال خاطره با هم داریم؛ گریه نکنم؟ دلم میسوزد ولی راضیم به رضای خدا؛ حرف دریوری به خدا نمیزنم.
ما قابل مقایسه نیستیم. یک جای بدنمان زخمی است، از عالم بالا و از ملائکه شروع میکنیم به فحش دادن و میآییم پایین. این درست نیست. عاطفه داشتن اتفاقاً ویژگی خوبی در یک آدم است.
اجتباء الهی و ارادهٔ انسان
این را با مخلَص خلط نکنید. هر مجتبیای مخلَص نیست. اجتباء یعنی گلچین کردن. میوهفروشها میوه را چند مرحله دستچین میکنند. کشاورز یک سری را جدا میکند برای لواشک. بعد باز دستچین میشود. میوهفروش آلوها را سه قسمت میکند؛ گندهها را میگذارد رو. همه روی درخت یکاندازه درنیامدهاند. بسته به اینکه در کدام مرحله جدا شدهایم، رتبه فرق میکند. کسی از همان اول لواشک میشود؛ کسی چند پله بالاتر دستچین میشود. این مقول به تشکیک است؛ مراحلی دارد.
پس این دو را قاطی نکنیم. یک مرحلهٔ خیلی ویژه از اجتباء هست که خدا انتخاب میکند؛ گاهی باید از اصلاب شامخه و ارحام مطهره عبور کرده باشد؛ نطفه را از مسیر خاصی عبور داده که بیاورد اینجا، چون کار خاصی با او دارد. اخلاص اما با ارادهٔ آدم پیش میرود. اینکه خدا انتخاب میکند با ارادهٔ شما تنافی ندارد. صحنههایی که قرار است برایتان اتفاق بیفتد تنظیم شده است، و همهٔ اینها با ارادهٔ شما قابل جمع است. بحثش مفصّل است؛ در جلسهٔ پنجشنبه هم اشاره شد.
محبت غیرارادی است؛ ابراز محبت ارادی است
محبت کردن ارادی نیست. محبت چیزی نیست که انسان در قلب با فرمان ایجاد کند. ابراز محبت ارادی است. از مادرها بپرسید ــ حتی قایمکی ــ کدام بچهاش را بیشتر دوست دارد؛ یکی را میگویند. یعنی یکی از بچهها را بیشتر از بقیه دوست دارد. محبت که ارادی نیست. محبت در قلب انسان است؛ حالا بهخصوص اگر ملاک هم داشته باشد: این قرار است اجتباء شود، آن خواب را دیده، آیندهاش چنین است. آن چیزی که ارادی است ابراز محبت است. تازه در همان بخش ارادی هم آدم از دستش در میرود. خود بچهها گاهی میدانند که مادر این یکی را بیشتر دوست دارد. حتی اگر مادر خیلی کنترل کرده باشد، آن بالبالزدنی که برای یکی دارد برای بقیه بهصورت غیرارادی نمیتواند داشته باشد.
وجه جمع آیاتی که در باب عدالت میان همسران آمده همین است. یک جا میفرماید اگر میترسید عدالت نکنید، یکی بگیرید:
«وَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا۟ فِى ٱلْيَتَٰمَىٰ فَٱنكِحُوا۟ مَا طَابَ لَكُم مِّنَ ٱلنِّسَآءِ مَثْنَىٰ وَثُلَٰثَ وَرُبَٰعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا۟ فَوَٰحِدَةً أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَٰنُكُمْ ذَٰلِكَ أَدْنَىٰٓ أَلَّا تَعُولُوا۟» (نساء/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر میترسید که در حق یتیمان به داد رفتار نکنید، از زنان آنچه را برای شما پاکیزه است دو دو و سه سه و چهار چهار به همسری گیرید؛ پس اگر میترسید که عدالت نکنید، یکی را یا آنچه را که راستدستانتان مالک شدهاند. این به اینکه ستم نکنید نزدیکتر است.
«مَثْنَىٰ وَثُلَٰثَ وَرُبَٰعَ» یعنی دو تا، سه تا، چهار تا؛ نه دو تا دو تا به معنای دیگر. اگر میترسید عدالت برقرار نکنید، یکی. ــ و این را برای کسی که هنوز در همان یکی هم گیر است جداگانه باید گفت؛ حاجت را خدا میدهد. ــ همان سورهٔ نساء جای دیگر میگوید:
«وَلَن تَسْتَطِيعُوٓا۟ أَن تَعْدِلُوا۟ بَيْنَ ٱلنِّسَآءِ وَلَوْ حَرَصْتُمْ فَلَا تَمِيلُوا۟ كُلَّ ٱلْمَيْلِ فَتَذَرُوهَا كَٱلْمُعَلَّقَةِ وَإِن تُصْلِحُوا۟ وَتَتَّقُوا۟ فَإِنَّ ٱللَّهَ كَانَ غَفُورًا رَّحِيمًا» (نساء/۱۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرگز نمیتوانید میان زنان به عدالت رفتار کنید هرچند حرص بورزید؛ پس یکسره به یک سو میل نکنید تا او را مانند آویخته رها کنید. و اگر اصلاح کنید و پروا بدارید، خدا همواره آمرزندهٔ مهربان است.
هرچقدر کوشش کنید میان زنانتان عدالت قلبی برقرار نمیکنید. جمع این دو چیست؟ آیا یعنی یکی هم نگیرید؟ پس «مثنی و ثلاث و رباع» چه میشود؟ وقتی همین تنافر مورد سؤال قرار گرفت، گفتند آنچه نمیتوانید محبت قلبی است. واقعاً مادر میان دو بچهاش نمیتواند محبت یکسان ایجاد کند. آنچه گفتند اگر توانستید عدالت رعایت کنید مجازید، ابراز عدالت است. یعنی امیرالمؤمنین علیهالسلام در خانههای همسرانش به اندازه حضور میگیرد؛ میداند اینجا حضور گرفته، میرود آن خانه و آنجا هم حضور میگیرد. این ابراز عدالت است؛ نه یکسانسازی قلب.
ضمن اینکه یوسف و بنیامین از یک مادر بودند به نام راحیل که رحلت کرده بود، و این دو کوچکاند. بنیامین حتی از یوسف کوچکتر است و برادران دیگر بزرگاند. همین بچه بودن رقّت قلب ایجاد میکند. بهخصوص حضرت یوسف خوشگل است و خوشگل بودن بیتأثیر نیست. و حضرت یعقوب چیزهایی از او میداند که بقیه از آن غافلاند: این قرار است چه بشود. محبتش اینگونه است. آن وقت در مقام ابراز هم تأثیر میگذارد؛ هم در ناحیهٔ مثبت، هم در ناحیهٔ منفی.
من معلم بودم. در معلمی واقعاً سعی میکردم فرق نگذارم. بعضی دانشآموزها ثقیلاند برای آدم. بچهها گاهی اعتراض میکردند که شما فرق میگذارید؛ در نگاهتان به بچهها. این نگاه اصلاً از حد اراده خارج است. حتی یکی آمد گفت شما به او گچ دادید پای تخته بنشیند، به من ندادید. این دیگر دست من نیست؛ تحت اراده و اختیار نیست. محبتها واقعاً تأثیر دارد.
از آن سو، در ناحیهٔ بدش هم همین است. خدا میگوید:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ بِطَانَةً مِّن دُونِكُمْ لَا يَأْلُونَكُمْ خَبَالًا وَدُّوا۟ مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ ٱلْبَغْضَآءُ مِنْ أَفْوَٰهِهِمْ وَمَا تُخْفِى صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ ٱلْـَٔايَٰتِ إِن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ» (آلعمران/۱۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، از غیر خود محرم راز نگیرید. آنان از تباهی شما کوتاهی نمیکنند و رنج شما را دوست دارند. دشمنی از دهانهایشان آشکار شده و آنچه سینههاشان پنهان میکند بزرگتر است. آیات را برایتان روشن کردیم، اگر خرد میورزید.
بغض از لابلای کلمات میزند بیرون؛ با اینکه میخواهند مخفی کنند. آنچه در سینهها نگه میدارند خیلی بدتر است؛ ولی همینطور که حرف میزنند بغض از لابلای کلمات بیرون میزند. کسی که با آدم سر ناسازگاری دارد، هرچقدر تعارف کند، کلماتی وسطش هست که نیش میزند. امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهجالبلاغه میفرماید:
«مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئًا إِلَّا ظَهَرَ فِي فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَصَفَحَاتِ وَجْهِهِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچکس چیزی را در دل پنهان نکرد مگر آنکه در لغزشهای زبان و در صفحات چهرهاش آشکار شد.
کسی نمیتواند خود را مخفی کند. در نوع نگاه، در نوع صورت، آدم میفهمد این الان با آدم مشکل دارد؛ با آنکه خیلی میخندد. لابلای کلماتش فلتات لسانی دارد که آدم میفهمد بغضی هست. اگر میان یوسف و بنیامین هم فرق گذاشته میشود، یک مقدار فرق طبیعی است. اینکه یوسف را بیش از بنیامین تحویل میگرفتند، از همینجاست.
«لیوسف وأخوه أحبّ إلی أبینا» و ملاک «نحن عصبة»
برادران این محبت را فهمیدند. انسان طالب محبت است. انسانی که از صحنه محو شود و حذف شود، اگر دچار فشار روانی و دلگرفتگی شد، یک مقدار طبیعی است. باید محبت شود؛ باید در جمعی قرار بگیرد که به او محبت شود. هرچقدر بگویی من نیستم، این طلب هست: باید به من محبت شود. اگر در جمعی هیچ محبتی به او نشود و کلاً محو شود، اگر اوقاتتلخ شد، یک مقدار طبیعی است.
«إِذْ قَالُوا۟ لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَىٰٓ أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ» (یوسف/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که گفتند: یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوبترند، در حالی که ما گروهی نیرومندیم. همانا پدرمان در گمراهی آشکار است.
گیر اینجاست: ملاکی که میآورند «وَنَحْنُ عُصْبَةٌ» است. ما یک گروهایم، ما تعصبی هستیم، ما حزبیم، وابستهبههمیم. ملاکی که پدر باید ما را بهتر تحویل بگیرد این است که ما عصبه هستیم. مشکل اینجاست. گاهوبیگاه قرآن میرود روی پارامترها و ملاکها. خیلی از ملاکها همین است: ما گروهایم، حزبیم، پول داریم، بچه زیاد داریم، نیرومندیم. در صورتی که ملاک خدا این نیست. میگویند چون ما حزبیم و تشکیلات سیاسیایم و خوب کار میکنیم، چرا اینگونه تحویلمان نمیگیرد؟ حال آنکه ملاک تحویل گرفتن یعقوب ــ و خدا و این سیستم ــ چیز دیگری است.
طالوت؛ علم و جسم نه مال
در داستان طالوت همین است. وقتی پیامبرشان میگوید خدا طالوت را پادشاه شما برانگیخته، حرفها شروع میشود:
«وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ ٱللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا قَالُوٓا۟ أَنَّىٰ يَكُونُ لَهُ ٱلْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِٱلْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ ٱلْمَالِ قَالَ إِنَّ ٱللَّهَ ٱصْطَفَىٰهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُۥ بَسْطَةً فِى ٱلْعِلْمِ وَٱلْجِسْمِ وَٱللَّهُ يُؤْتِى مُلْكَهُۥ مَن يَشَآءُ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ» (بقره/۲۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیامبرشان به آنان گفت: خدا طالوت را پادشاه شما برانگیخته است. گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهی باشد حال آنکه ما به پادشاهی از او سزاوارتریم و به او گشایش مالی داده نشده؟ گفت: خدا او را بر شما برگزیده و در دانش و جسم فزونیاش داده است. و خدا پادشاهیاش را به هر که بخواهد میدهد؛ و خدا گشایشگر داناست.
چرا ما احقّیم به ملک؟ چون او پول ندارد. خدا ملاک واقعی فرمانده لشکر را معرفی میکند: هم جسمش قوی است هم علمش قوی است. «وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ ٱلْمَالِ» ملاک نیست.
صاحب دو باغ در کهف
در سورهٔ کهف دوباره همین را میبینید. تصویر رؤیایی از کسی که خدا به او دو باغ داده:
«وَٱضْرِبْ لَهُم مَّثَلًا رَّجُلَيْنِ جَعَلْنَا لِأَحَدِهِمَا جَنَّتَيْنِ مِنْ أَعْنَٰبٍ وَحَفَفْنَٰهُمَا بِنَخْلٍ وَجَعَلْنَا بَيْنَهُمَا زَرْعًا» (کهف/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برایشان مثل دو مرد را بزن که به یکی از آن دو دو باغ از انگور دادیم و پیرامونشان را به نخل پوشاندیم و میانشان کشتزار نهادیم.
«كِلْتَا ٱلْجَنَّتَيْنِ ءَاتَتْ أُكُلَهَا وَلَمْ تَظْلِم مِّنْهُ شَيْـًٔا وَفَجَّرْنَا خِلَٰلَهُمَا نَهَرًا» (کهف/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر دو باغ میوهاش را داد و چیزی از آن نکاست؛ و میان آن دو نهری شکافتیم.
دو باغ انگور، دورش نخل، فاصلهاش کشتزار، رودی از وسط. تصویر رؤیایی. بعد به رفیقش فخر میفروشد:
«وَكَانَ لَهُۥ ثَمَرٌ فَقَالَ لِصَٰحِبِهِۦ وَهُوَ يُحَاوِرُهُۥٓ أَنَا۠ أَكْثَرُ مِنكَ مَالًا وَأَعَزُّ نَفَرًا» (کهف/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او را میوه بود. پس به رفیقش ــ در حالی که با او گفتوگو میکرد ــ گفت: من از تو مال بیشتر و نفر نیرومندترم.
امکانات و تجهیزات و پول و قدرت. بعد میرسد به انکار ساعت:
«وَدَخَلَ جَنَّتَهُۥ وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِۦ قَالَ مَآ أَظُنُّ أَن تَبِيدَ هَٰذِهِۦٓ أَبَدًا» (کهف/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در حالی که بر خود ستمکار بود به باغش درآمد. گفت: گمان نمیکنم این هرگز نابود شود.
«وَمَآ أَظُنُّ ٱلسَّاعَةَ قَآئِمَةً وَلَئِن رُّدِدتُّ إِلَىٰ رَبِّى لَأَجِدَنَّ خَيْرًا مِّنْهَا مُنقَلَبًا» (کهف/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گمان نمیکنم قیامت برپا شود؛ و اگر هم به پروردگارم بازگردانده شوم، قطعاً بهتر از این را بهعنوان سرانجام مییابم.
من اصلاً فکر میکنم روز قیامت نیست. اگر هم باشد، وضعم آنجا هم خوب است: دنیا داریم، آخرت هم داریم؛ از اینجا به جایی خوشتر میرویم. این را ملاک قرار داده.
مترفان و سخن ابلیس
در جای دیگر همین است: هیچ رسولی نفرستادیم مگر آنکه نازپروردگان آن قریه گفتند ما به آنچه فرستاده شدهاید کافریم. چرا؟ چون اموال و اولاد بیشتری داریم.
«وَمَآ أَرْسَلْنَا فِى قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَآ إِنَّا بِمَآ أُرْسِلْتُم بِهِۦ كَٰفِرُونَ» (سبأ/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در هیچ قریهای بیمدهندهای نفرستادیم مگر آنکه خوشگذرانانش گفتند: ما به آنچه به آن فرستاده شدهاید کافریم.
«وَقَالُوا۟ نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوَٰلًا وَأَوْلَٰدًا وَمَا نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ» (سبأ/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند: ما اموال و فرزندان بیشتری داریم و عذاب نمیشویم.
این ملاکها، ملاکهای شیطانی است. همان حرفی که شیطان زد وقتی به او گفتند چه شد که سجده نکردی:
«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا۠ خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِى مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُۥ مِن طِينٍ» (اعراف/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: چه تو را بازداشت از اینکه سجده کنی وقتی فرمانت دادم؟ گفت: من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریدی و او را از گل.
من بهترم، چون از آتشم و او از گل. دلیل برادران هم همین است: «نحن عصبة». چون ما گروهایم باید بیشتر تحویلمان بگیرد. بعد پدر ــ که پیامبر هم هست ــ میشود «لَفِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ»: در گمراهی آشکار، در مسئلهٔ خانوادگی، در ابراز محبتها. ملاک که عوض شود، پیامبر خانواده هم گمراه خوانده میشود.
طرح قتل و تسویل «بعداً صالح میشویم»
مینشینند جلسهٔ خصوصی میگذارند که طرح بدهند. یکی میگوید یوسف را بکشید یا به سرزمینی بیندازید تا توجه پدر برایتان خالی شود، و بعد از آن قومی صالح باشید.
«ٱقْتُلُوا۟ يُوسُفَ أَوِ ٱطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا۟ مِنۢ بَعْدِهِۦ قَوْمًا صَٰلِحِينَ» (یوسف/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یوسف را بکشید یا او را به سرزمینی بیندازید تا روی پدرتان برایتان خالی شود و پس از او گروهی شایسته باشید.
این حرف شیطان است. شیطان با آدم همین کار را میکند. اینها میدانند کار بد است. میگوید باب توبه باز است؛ بعدش بروید قوم صالحی باشید. کار شیطان این است: قدم اول بد را بردار، بعداً درست میشود، بعداً توبه کن. در صورتی که نمیدانیم قدم اول بد به محض برداشته شدن خودش میشود عقبهٔ آدم.
در آیهٔ صد و پنجاه و پنج آلعمران نکتهٔ جالبی است دربارهٔ کسانی که در احد کم آوردند:
«إِنَّ ٱلَّذِينَ تَوَلَّوْا۟ مِنكُمْ يَوْمَ ٱلْتَقَى ٱلْجَمْعَانِ إِنَّمَا ٱسْتَزَلَّهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ بِبَعْضِ مَا كَسَبُوا۟ وَلَقَدْ عَفَا ٱللَّهُ عَنْهُمْ إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ حَلِيمٌ» (آلعمران/۱۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی از شما که روز برخورد دو گروه پشت کردند، شیطان آنان را به سبب برخی از آنچه کسب کرده بودند لغزانید؛ و خدا از آنان درگذشت. همانا خدا آمرزندهٔ بردبار است.
آنان که در احد، وقتی تلاقی دو جمع شد، کم آوردند و پشت کردند، تنها به خاطر کارهای قبلیشان شیطان در صحنه لغزاندشان. یعنی در بزنگاه لغزاند، به دلیل کاری که قبلاً کرده بودند. گناه را «ذنب» میگویند چون مثل دُم آدم را همراهی میکند. هیچجور نمیشود کسی بگوید من این کار را میکنم و بعد از آن صالح میشوم. اگر کرد، بعداً باید بگوید توبه میکنم. ولی پیشاپیش که به او بگویند این کار را بکن و بعد قوم صالح باش، این حیلهٔ رسمی شیطان است. حیلهٔ آشکارشدهٔ شیطان است که خودشان میدانند کشتن کار بد است. خودِ آنکه پیشنهاد میکند میداند کشتن بد است؛ برای همین با تسویل میآید. اسمش تسویل است؛ آیات بعد به تسویل اشاره میکنند: زینت میدهد.
و بدانید خدا نمیگذارد کسی از حرام به هدفش برسد. ممکن است هدف مقطعی را از حرام تأمین کند؛ ولی کلی نمیگذارد از این طریق به اهداف برسید. یوسف را سر به نیست کردند که روی پدر برایتان خالی شود؛ بدتر شد. دیگر یوسف شد شب و روز یعقوب: وا یوسف کو؟ وا یوسف کو؟ بدتر شد. خدا هدفهای مقطعی را گاهی میگذارد جلو برود؛ ولی در فرآیند بزرگتر از این طریق به هدف نمیرسید.
این جریان حق و باطل است. کف را خدا کنار میاندازد:
«أَنزَلَ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مَآءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌۢ بِقَدَرِهَا فَٱحْتَمَلَ ٱلسَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِى ٱلنَّارِ ٱبْتِغَآءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتَٰعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُۥ كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْحَقَّ وَٱلْبَٰطِلَ فَأَمَّا ٱلزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَآءً وَأَمَّا مَا يَنفَعُ ٱلنَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى ٱلْأَرْضِ كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَالَ» (رعد/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از آسمان آبی فروفرستاد، پس درهها به اندازهٔ خود روان شدند و سیل کفی برآمده برداشت؛ و از آنچه برای جستن زیور یا کالا در آتش میگدازند نیز کفی مانند آن است. خدا حق و باطل را اینگونه مثل میزند. اما کف میرود و دور ریخته میشود، و آنچه مردم را سود میدهد در زمین میماند. خدا مثلها را اینگونه میزند.
اگر با جریان حق پیش آمد، ظاهر اگر متحد باشد باطن هم متحد است. اگر با جریان حق پیش نیاید، ظاهر متحد باشد باطن «قلوبهم شتی» میشود؛ باطن متحد نمیشود، باطن تفرقه میشود. این تفرقه در همین دنیا و آن دنیا ظهور میکند.
«لَا يُقَٰتِلُونَكُمْ جَمِيعًا إِلَّا فِى قُرًى مُّحَصَّنَةٍ أَوْ مِن وَرَآءِ جُدُرٍۭ بَأْسُهُم بَيْنَهُمْ شَدِيدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّىٰ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَعْقِلُونَ» (حشر/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با شما یکجا نمیجنگند مگر در قریههای حصاردار یا از پشت دیوارها. سختگیریشان میان خودشان شدید است. آنان را متحد میپنداری و دلهاشان پراکنده است. این از آن روست که گروهیاند که خرد نمیورزند.
چند کشور میتوانند بهصورت مقطعی علیه حق بایستند و هم پیمان شوند؛ کار مقطعی جلو میرود. بهصورت کلی در فرآیند بزرگتر کار جلو نمیرود. اینگونه حق پایدار میماند.
طرح را چه کسی داده؟ جزو خود برادرها نبوده؟ چرا؛ اشکالی ندارد که برادر باشد. در جمع خصوصی برادرها بگوید این کار را بکنید. گرچه وجهی هست که شیطان ممثل شد به صورت یکی از برادرها و این طرح را داد؛ روایات اینگونه هست و اشکالی ندارد. ولی اشکالی هم ندارد بپذیریم یکی از برادرها چنین طرحی داده. شاید میخواسته خودش این کار را نکند. آدمها را جلو میدوانند، خودشان جلو نمیروند.
«قال قائل منهم»: طرح بدل نجاتبخش
آیهٔ بعد را باید دید. یک نفر پیدا میشود ــ احتمالاً از همین برادرها ــ و طرح را به نوع هنرمندانهای از آن حالت خیلی خرابش برمیدارد. این هم یک درس است. یک موقع میتوانید طرحی را کلاً باطل کنید. یک موقع نمیتوانید باطل کنید؛ طرح بدلی میگذارید که بهترین طرح ممکن در آن فضا شود. برادرهای یوسف همه یک جور نبودند.
«قَالَ قَآئِلٌ مِّنْهُمْ لَا تَقْتُلُوا۟ يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ ٱلسَّيَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَٰعِلِينَ» (یوسف/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گویندهای از آنان گفت: یوسف را نکشید و او را در نهانگاه چاه بیفکنید تا برخی از کاروانیان او را برگیرند، اگر کنندهاید.
طرح سهمرحلهای میدهد که عملاً جان یوسف را نجات میدهد. «جب» یعنی چاه. «غیابة» از همان غیب میآید. چاههایی که میکنند اینگونه است که پایینش تورفتگی دارد؛ از بالای چاه آن تکه را نمیبینید. به آن تکه میگویند غیابة الجب. میگوید بیندازید توی یکی از چاههایی که چنین نهانگاهی دارد؛ بتواند خود را مخفی کند یا اگر خواست نشان بدهد نشان بدهد.
اول: نکشید. دوم: بیندازید تو چاه؛ تو چاه غیابتدار. سوم: نروید وسط بیابان جایی بیندازید؛ سر راه کاروانها بیندازید تا «يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ ٱلسَّيَّارَةِ». از لقط است: بگیرندش. بعضی از این کاروانها لااقل بیایند بگیرندش.
«إِن كُنتُمْ فَٰعِلِينَ»: اگر میخواهید کاری بکنید. از همین مشخص است که میگوید موضوع این است که من میگویم نکنید. خیلی جاها در قرآن «إن کنتم» به این معناست که من که میگویم نکنید. مثل:
«وَإِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا فَأْتُوا۟ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِۦ وَٱدْعُوا۟ شُهَدَآءَكُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر در آنچه بر بندهٔ خود فروفرستادیم در شکاید، سورهای مانند آن بیاورید و گواهان خود را غیر از خدا بخوانید، اگر راستگویید.
«اگر راست میگویید» یعنی شما که راست نمیگویید و نمیتوانید بیاورید. «إن کنتم فاعلین» یعنی نکنید چنین کاری؛ ولی حالا خواستید هم کاری بکنید، نکشید، بگذارید تو چاه، چاه اینجوری، سر راه کاروان.
کار جالبی است: اگر نمیتوانید طرحی را باطل کنید، لااقل آن را به بهترین طرح بدل تبدیل کنید. «قال قائل منهم» حرفی زد. لذا یک برادری بوده که طبعاً حرفش هم میرفته. احتمالاً بنیامین نبوده؛ بنیامین بچه است و به نظر نمیآید چنین طرح عالمانهای نوشته باشد. در مجموعهٔ عصبه ممکن است نباشد. مشخص است همهٔ برادرها یک جور فکر نمیکردند؛ با همدیگر بودند، همین طرح را دادند و همین طرح اجرا شد.
«إن أبانا لفی ضلال مبین» و خطر خانههای مذهبی
یک نکتهٔ دیگر در همین «إن أبانا لفی ضلال مبین»: خیلی وقتها آدم به دلیل ارتباط زیاد با عالم و پیامبر، قدر آنان را نمیداند. این یکی از خطراتی است که مذهبیون را تهدید میکند. در روایت داریم بیرغبتترین آدمها نسبت به عالم، بچههای اویند، سپس خویشان، سپس همسایگان.
«أَزْهَدُ النَّاسِ فِي الْعَالِمِ بَنُوهُ ثُمَّ قَرَابَتُهُ ثُمَّ جِيرَانُهُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بیرغبتترین مردم نسبت به عالم، فرزندان اویند، سپس خویشان او، سپس همسایگانش.
این مطلب مسلمی است. من در تهران درس میدادم، در قم هم درس میدادم. در دبیرستان قم و تهران. در قم بچههای روحانی زیاد بودند. احتمالاً از همه کمتر آنها گوش میدادند؛ از همه کمتر دل میدادند. این مشکلی است که باید حل شود.
دلیلش را میگویند: این نزدیک است؛ بابا این که بغل خودمان است، بابای خودمان است. بهخصوص خیلی وقتها عالم بیرون خیلی خوب است و درون خانه رعایت نمیکند. داد زدنش را میبینند، اوقات تلخش را میبینند؛ بقیه آن جلوهها را نمیبینند. برای همین بعضی از اساتید میگفتند خیلی به علما نزدیک نشوید؛ بالاتان میسوزد. اگر ظرفیت داشته باشید نزدیک شوید، یک مقدار اذیت میشوید؛ اگر ظرفیت نداشته باشید هم اذیت میشوید. میبیند عالم به همسرش اینگونه حرف میزند؛ ما چیز دیگری فکر میکردیم. حتی در عرفا هم این چیزها هست. معصوم جداست؛ تمام شد.
ولی «ازهد الناس فی العالم بنوه» سر جای خودش است. اگر زندگی ایمانی تشکیل میدهید، خیلی صحنهٔ خانه را تبدیل به صحنهٔ درس اخلاق نکنید. هی بچه جان اینجوری بخوان، بچه جان آنجوری بخوان. خانه، خانه است؛ باید عادی باشد. ممکن است شما را در مقام عالم و معلم بیرون ببیند؛ آن چیز دیگری است. ولی اگر هی بخواهید در خانه آدم مثبتی باشید و هی نصیحت کنید، این خطر را دارد. لذا میگویند پدرمان در گمراهی آشکار است؛ از همین چیزهاست.
البته اینکه بچههای یک عالم قدر او را ندانند باعث نشود شما بگویید چه عالمی است که بچههایش قبولش ندارند، آنطور که ما حلوا حلوا میکنیم حلوا حلوا نمیکنند. او نزدیکتر است؛ اشکالات این عالم را میبیند. باباش است؛ اشکالات را هم میبیند. خیلی روی این دقت نکنید. به هر حال بچه، بچه است. بچهٔ امام هادی علیهالسلام هم جعفر کذاب است. بچهٔ نوح هم آن است که قرآن گفته. بچههای انبیا، همسران انبیا، همه مدل داشتیم. از روی این نمیشود عالم را تعیین کرد. ولی یکی از خطرات و ابتلاهای خانههای مذهبی همین است.
یکی از توصیههای اول ازدواج استادی که با ما حرف زد این بود: هی راه نیفت در خانه زیارت عاشورا بخوانی. شروع نکن زیارت عاشورا خواندن و هی در خانه. اول میماندیم خدا این چه توصیهای است؛ فکر میکردیم باید همین حالا کاری کنیم. به اندازهٔ کافی مذهبی هستید؛ بس است. صحنهٔ خانه را نباید تبدیل به این چیزها کرد.
نزدیکی به عالم برکت است و سوختن است. ظرفیت میخواهد. خانه را منبر دائمی نکنید. زیارت عاشورا سر جایش؛ خانه سر جای خانه. بچه قدر بابای عالم را کمتر میداند چون ضعف را هم میبیند. از این نه عالم را بیندازید نه بچه را. جعفر کذاب فرزند امام است؛ فرزند نوح هم از کشتی ماند. ملاک، خود شخص است پیش خدا.
دعای پایان جلسه
خدایا ما را ببخش و بیامرز. عاقبتمان را ختم به خیر بفرما. قلب نازنین امام زمان علیهالسلام را از ما راضی و خشنود بدار. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. هر خیر و حسنهای از هر جای این عالم به روح حضرت امام واصل بفرما. همهٔ خدمتگزاران نظام و انقلاب اسلامی را در پناه خودت حفظ و مؤید بفرما. همهٔ بیماران اسلام، بیماران عالم، بیماران شیعه را اگر شفا خیر و صلاحشان است عاجلاً لباس عافیت بپوشان. دست ما را در دنیا و برزخ و قیامت و نشئهٔ مرگ و دورهٔ انتقال از دامن قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. همهٔ گذشتگان ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمان را سر سفرهٔ قرآن و اهل بیت حاضر و مرزوق بفرما. مقام شهدا را عالی و شایسته گردان. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.