یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. سلام بر شما و رحمت خدا و برکات او.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ. بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ. ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از خداوند در برابر شیطان راندهشده پناه میبرم. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
این درس را برای شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح امام امت، همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمان، با فاتحه آغاز میکنیم.
از همانجا پیش میرویم که در جلسهٔ پیش طرح برادران برای سر به نیست کردن یوسف علیهالسلام شکل گرفت. آیات را پیش چشم میگذاریم تا هر نکته روی عبارت خودش بنشیند.
«لَّقَدْ كَانَ فِى يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِۦٓ ءَايَٰتٌ لِّلسَّآئِلِينَ» (یوسف/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی در یوسف و برادرانش نشانههایی است برای پرسشگران.
«إِذْ قَالُوا۟ لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَىٰٓ أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ» (یوسف/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که گفتند: یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما محبوبترند، در حالی که ما گروهی نیرومندیم؛ بیگمان پدرمان در گمراهی آشکاری است.
«ٱقْتُلُوا۟ يُوسُفَ أَوِ ٱطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا۟ مِنۢ بَعْدِهِۦ قَوْمًا صَٰلِحِينَ» (یوسف/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یوسف را بکشید یا او را به سرزمینی [دور] بیفکنید تا توجه پدرتان فقط به شما باشد، و پس از آن گروهی شایسته شوید.
طرح سر به نیست کردن
برادران در جمع خصوصی خود نقشهای کشیدند. طرح این بود: بکشیدش؛ یا او را به زمینی بیفکنید. «اطرحوه» بهمعنای دور انداختن است. «أرضاً» نکره آمده: زمینی دور افتاده، معلوم نیست کجا. هدف این است که وجه پدر بهسوی شما خالی شود و پس از آن قومی صالح گردید.
همین نکره را باید جدی گرفت. نفرمود فلان سرزمین مشخص. جایی که گم شود؛ جایی که دیگر برنگردد. این نقشهٔ سر به نیست کردن است، نه جابهجا کردن یک برادر.
محبت با ملاک؛ آیا یعقوب ظلم کرد؟
نکتهای در انتهای جلسهٔ پیش گفته شد که منشأ پرسش گردید؛ بد نیست باز شود. سخن دربارهٔ عاطفهای بود که ابراز میشود؛ عاطفهٔ پدری یا مادری. در نگاه دینی این خیلی عمیقتر از یک عاطفهٔ معمولی است.
سؤال این بود که ابراز این عاطفه به یوسف بیشتر بود. اگر ملاک داشته باشد، اشکال ندارد. اگر کسی یکی از فرزندانش را بیش از دیگران دوست بدارد، با ملاک، نهتنها اشکال ندارد، بلکه اگر ابراز محبت را کمتر از استحقاق آن فرزند انجام دهد، دارد ظلم میکند.
تبعیض بیملاک ظلم است؛ تفاوتِ با ملاک عدل است. فرزندی هست درسش چنین است، اخلاقش چنان. آیا این فرزند را با فرزند عاصیِ ناجور باید یکجور تعبیر گرفت؟ نه. اگر یکجور تعبیر بگیرد، اتفاقاً دارد ظلم میکند؛ همانجا کار اشتباه میکند. پس وقتی ملاک هست، محبت یعقوب به یوسف و بنیامین ــ که مورد اعتراض برادران دیگر هم واقع شده ــ اشکالی به جناب یعقوب نیست. او با ملاک یکی از بچهها را بیشتر تعبیر میگیرد و بیشتر دوست دارد.
برادران میگویند «ونحن عصبة»: ما گروه نیرومندیم. ملاک را عدد و بازو گرفتهاند. میگویند ما جماعتیم، پس باید محبوبتر باشیم. ملاک یعقوب چیز دیگری است. او با ملاک الهی و انسانی یکی را بیشتر تعبیر میگیرد.
گذشته از این، یوسف و بنیامین مادر ندارند و از بقیه کوچکترند؛ شاید لازم باشد بیشتر تقویت شوند. ولی کسی که فرزندی مثل یوسف داشته باشد، باید هم بیشتر تعبیر بگیرد. و همین منشأ حسادت میشود. دنیا اینگونه است. کارهای دنیا اینمدلی است. از این سو کار خوب را باید انجام داد؛ کار درست را باید انجام داد. حسادت دیگران تکلیف را عوض نمیکند. کار درست را از این سو انجام دهید، ولو از آن سو چشمها درآید.
ملاک اگر باشد، تفاوتْ عدل است نه ستم. یعقوب یوسف را بیشتر دوست دارد چون یوسف یوسف است؛ چون استحقاق هست؛ چون یتیمی مادر و خردسالی هم تقویت بیشتر میخواهد. برادران ملاک را عوض کردهاند: عصبه بودن، بازو داشتن، جماعت بودن. با این ملاک، پدر را در گمراهی آشکار میبینند. این همان جایی است که حسادت، ملاک را عوض میکند، نه اینکه کار درست را.
ادبِ تشکر؛ حتی از کسی که وظیفهاش را انجام میدهد
حس تشکر را از دو طرف باید دید. یک طرف آنکه میگیرد؛ یک طرف آنکه میدهد. بعضی از آنور بام میافتند. کسی که آنجا میایستد برای هیئت پول میگیرد، کسی که صدقه جمع میکند، خیال میکند چون پول به جیب او نمیرود پس لازم نیست متواضع باشد. نباید بگوید دادید، مگر به من دادید؟ مگر به جیب من میرود؟ قرآن خلاف این را به پیامبر میآموزد.
«خُذْ مِنْ أَمْوَٰلِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلَوٰتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (توبه/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از اموالشان صدقهای بگیر که بدان پاکشان میکنی و رشدشان میدهی، و بر آنان درود فرست؛ که درود تو مایهٔ آرامش آنان است، و خدا شنوای داناست.
برو از آنان صدقات را جمع کن؛ و وقتی میگیری دعایشان کن. همین دعای تو برای آرامش آنهاست. پس اگر کسی بابت امام حسین علیهالسلام پول جمع میکند، باید از پولی که جمع میکند تشکر کند. نباید بگوید مگر به من دادی؟
به استناد همین گفتهاند مراجع وقتی خمس را میگیرند، باید از کسی که خمس میپردازد تشکر کنند. این تشکر هم عاطفه است و هم ادب. نه برای اینکه خمس مال شخصی مرجع شده؛ برای اینکه آن بنده خدا وظیفهاش را انجام داده و این انجام وظیفه جای سپاس دارد.
جملهای خیلی باب شده: «من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق». جمله خوب است، اما روایت نیست. مضمون روایت هست. روایت به این صورت است که کسی که نعمتِ آمده از مخلوق را شکر نکند، خدا را شکر نکرده. تقریباً همین مضمون است؛ ولی همین عبارتی که خیلی بر سر زبانها افتاده، بهعنوان روایت ثابت نیست.
نکته این است: کسی که وظیفهاش را انجام میدهد، تو از این طرف باید تشکر کنی؛ علیرغم اینکه او وظیفهاش را انجام میدهد، و علیرغم اینکه چه بسا به تو هیچ نفع شخصیای نمیرساند. دعایشان کن؛ که درود تو سکون آنان است.
به هر جهت، اگر ملاک وجود داشته باشد در تشکر کردن، در هدیه دادن، در جایزه دادن، در برتری دادن، اشکال ندارد. این یک نکته.
عاطفهٔ انسانی؛ گریه پیامبر و فراق احبّه
نکتهٔ دیگر این است که عاطفهٔ پدری و فرزندی فقط از یک طرف نیست. وقتی پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در مرگ پسرشان ابراهیم گریه کردند و کمی مورد اعتراض واقع شدند، فرمودند:
«تَدْمَعُ الْعَيْنُ وَيَحْزَنُ الْقَلْبُ وَلَا نَقُولُ مَا يُسْخِطُ رَبَّنَا»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشم میگرید و دل اندوهگین میشود، و چیزی که پروردگارمان را به خشم آورد نمیگوییم.
چشم گریه میکند؛ دل حزین است؛ ولی آن چیزی که موجب سخط خدا شود نمیگوییم. اینها عاطفه است. حتی از آن طرفش.
عاطفه یک چیز انسانی است. هر که کمتر دارد، از انسانیت کمتر دارد؛ و هر که در مراتب انسانی بالا میرود، احتمال عاطفهاش بیشتر میشود، نه کمتر.
خدا به یحیی علیهالسلام در سورهٔ مریم میفرماید:
«يَٰيَحْيَىٰ خُذِ ٱلْكِتَٰبَ بِقُوَّةٍ وَءَاتَيْنَٰهُ ٱلْحُكْمَ صَبِيًّا» (مریم/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای یحیی، کتاب را به نیرو بگیر؛ و به او در کودکی حکم دادیم.
«وَحَنَانًا مِّن لَّدُنَّا وَزَكَوٰةً وَكَانَ تَقِيًّا» (مریم/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از جانب خود مهربانی و پاکی [بدو دادیم]، و پرهیزگار بود.
این کتاب را به قوت بگیر. در کودکی به او حکم دادیم. میشود آدم بچهاش را خدا حکم بدهد؛ یعنی حکمت از خدا بگیرد. درست بعد از این میفرماید از جانب ما حنان و مهربانی به او دادیم. یعنی قوت گرفتن کتاب، با خشکی و بیعاطفگی جمع نمیشود. حکمت را که داد، حنان را هم داد.
امام حسن مجتبی علیهالسلام در بستر رحلت گریهشان گرفته. میآیند میگویند شما چرا؟ شما اینهمه حج پیاده رفتهاید؛ چند بار کل زندگیتان را میان فقرا قسمت کردهاید؛ شما چرا گریه میکنید؟ میفرمایند:
«لِهَوْلِ الْمُطَّلَعِ وَفِرَاقِ الْأَحِبَّةِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهخاطر هولِ جای بلندِ مشرف به قبر، و جدایی از دوستان.
«مطلع» یعنی جای بلند. یکی بهخاطر آن هول فراشِ قبر؛ و یکی فراق احبّه. یعنی دارم از دوستانم جدا میشوم. آدم با خودش حساب میکند: حالا اگر مردم، اگر بهشتی باشیم، آنسو امیرالمؤمنین است؛ ولی شما را چه کار کند آدم؟ اینسو را چه کار کند؟ اینکه دیگر نمیبیند، خودش حزنی دارد. گرد این جمع را چه کند؟ حالا مردیم، رفتیم؛ اینها چه میشوند؟
این هم عاطفه است. حتی میت نگران دوستان خویش است. برای همین در آیات شهدا آمده:
«وَلَا تَحْسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ أَمْوَٰتًۢا بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آلعمران/۱۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گمان مبر کسانی را که در راه خدا کشته شدند مردهاند؛ بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
«فَرِحِينَ بِمَآ ءَاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِٱلَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا۟ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» (آلعمران/۱۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به آنچه خدا از فضل خود به آنان داده شادماناند، و به کسانی که از پس ایشان هنوز به آنان نپیوستهاند بشارت میدهند که نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند.
گمان نکنید شهدا مردهاند؛ زندهاند نزد پروردگارشان و روزی میگیرند. خودشان خوشاند به آنچه خدا به آنان داده. به رزمندههایی که شهید نشدهاند بشارت میدهند. نگران دست و پای آنان نیستند؛ نگران ایمان آناناند. بشارت میدهند که طوریشان نیست؛ نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین میشوند. چون نگراناند. میتِ مؤمن نگران دوستان است.
حتی این اشکال را میکنند که کسانی مثل نوح علیهالسلام آنسو راجع به فرزندشان چه حالی دارند؟ روایت هست که اصلاً یادش میرود بچه دارد. نوح را از یاد میبرند که فرزندی چنان داشته. چون این حالت، خودش جهنم است: کسی فکر کند من در بهشتم و فرزندم در جهنم. برای آدم عطوف این حالت ناجور است؛ فکر کند پارهٔ تنم در جهنم است. لذا یادش میبرند که فرزند ناصالحی اینگونه داشته.
عاطفه را با ضعف نفس قاطی نکنید
این تمییز خیلی مهم است. عاطفه یعنی دل برای انسان و حیوان و فقیر بلرزد، چون انسان است. ضعف نفس یعنی دل فقط برای آنچه به چشم و ذائقه و عادت نزدیک است بلرزد. اگر کسی از کنار فقر فقرا به راحتی رد میشود، هیچ دلش نمیلرزد، ولی یک مرغ جلویش بکشند دلش میلرزد، این ضعف نفس است نه عاطفه. این را عاطفه نام نگذارید.
البته عاطفهای مطلوب است که همراه با یک نوع معرفت باشد. این خیلی مطلوب است. اوج انسانیت همین است: عاطفه هست، معرفت هست، و هیچکدام دیگری را نمیکشد.
روایتی بلند در کافی هست در جریان ذبح حضرت اسماعیل. در پرینتها نیاورده بودیم؛ از حفظ باید گفت. شیطان به صورت پیرمردی بدقواره میآید سراغ حضرت ابراهیم علیهالسلام. ابراهیم شمشیر را کشیده و برنمیگردد. میرود سراغ مادر اسماعیل. شروع میکند توصیفات ابراهیم را میکند که مردی دیدیم چنین و چنان. عاطفهٔ مادر اینجاست که دلش میتپد؛ معرفتش اینجاست که اگر واقعاً آن امر از طرف خدا آمده، باید بزند. اگر ما بودیم میگفتیم خواب دیده، خیر است؛ یعنی چه که بچه را بکشد؟ اما آن مادر میگوید پس ببر. این معرفت است. این ابراهیم است، آن مادر اسماعیل. چه خانوادهٔ شکوهمندی است. از آن سو عاطفه هست، از این سو معرفت.
دین را خشن معرفی نکنید
متأسفانه دین ما را دین خشنی تلقی کردهاند؛ مجموعهای خشونتزا و طالب خشونت. واقعاً باید روایات و احکام را از نو دید.
خالد بن ولید به قبیلهٔ بنیمصطلق حمله میکند، اشتباهی. یک عده آدم بیگناه کشته میشوند. اینها به نظر من فوق بحث عاطفه است. چون روایتش در بحث نفس هم میآید. ما شوخی گرفتهایم که این بندهخدا جلوی ما یک روح الهی نشسته. اینها دیگر فوق بحث عاطفه است. یک روح کنار من ایستاده.
راجع به حیوانات داریم که اگر کسی به حیوان فحش بدهد حرام است. فحش به حیوان حرام است. آنوقت عجله میکنیم با ماشین و شروع میکنیم فحش دادن و لعنت کردن. این یک موجود زنده است.
حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام را میفرستند برای دیه. دیهٔ مقتولین را میدهند، تا میرسد به «لروعتهم فی النساء»: بهخاطر ترسی که به زنان افتاده دیه میدهند. و «فزع صبیانهم»: بچهها جیغ زدهاند، دیهٔ جیغ بچهها. از آن سو دیهٔ کسانی که از دست پیامبر بهخاطر چنین حرکتی ناراحت شدهاند. یعنی تا روعهٔ زنان و فزع کودکان و ناراحتی دلها، دیه میدهند. خیلی حرف است. تا اینجا دین آمده که روعه را هم حساب کند. این فوق عاطفه است؛ حقوق نفس محترمه است.
شکار تفریحی و احکام ریز حیوانات
اگر انشاءالله راجع به حقوق حیوانات در اسلام بخواهیم بحث کنیم، بابش جداست. اولاً کسی که برای تفریح شکار برود، حرام است. تمام این کارهایی که میکنند، میروند شکارِ تفریحی. کسی که برای قوتش میتواند برود شکار؛ اما شکار برای تفریح حکم دارد، و سفرش سفر معصیت است؛ نمازش کامل است این آدم.
گفتهاند این حیوان را زیاد نزن. پایش لیز خورد نباید بزنی، چون تقصیر خودش نبود. اگر پا در گل لیز خورد، چیزی نداشته؛ این موقع نباید بزنی.
کبوتر را که میخواهی شکار کنی، صبح شکار کن؛ شب شکار نکن. شب وضعیت آرامش اوست؛ ناراحت میشود. شب از خواب هلش نده. شکار برای قوت اگر باشد حکم دیگری دارد؛ شب، خواب اوست، نه وقت رماندن. جلوِ بچههایش نکش؛ بچههایش ناراحت میشوند. چه دینی است این. پرندهای را جلو جوجههایش نمیگیرند، چون جوجه ناراحت میشود. پرندهای که بال درنیاورده و در لانه است، کشتنش حرام است؛ چون لانهاش پناهگاه امن خداست. باید بال درآورد، بپرد بیرون، بعد. دست به لانه نزن.
گاو و شتر اگر بچه دارند، شیرش را که میدوشی باید برای بچه بگذاری. اگر هم بچه ندارد، تا آخر نباید بدوشی؛ حیوان اذیت میشود. تا قطرهٔ آخر را خارج نکن. پرنده را فلانجور شکار نکن. تو صورت اسب نزن؛ اینها شخصیت دارند. بعضی در عصبانیت میزنند تو صورت اسب. اینها دیگر بحث عاطفه نیست؛ بحث حقوق یک نفس محترمه است.
شما حق ندارید یک سوسک را که با شما کاری ندارد بکشید. در بیابان هم که رد میشود، اگر با شما کاری ندارد حق کشتنش را ندارید. موذی باشد میتوانید؛ موذی نباشد حق ندارید. یک جان محترم است. کجا در این کنوانسیونهای حقوق حیوانات چنین چیزی میبینید؟ ابواب روایتش مال بحث قصاص در نفس است. اینها را فقط به عواطف نگیرید؛ گرچه خیلی آدم را عاطفی میکند.
حواست باشد با این پرنده چگونه برخورد میکنی، با این حیوان چگونه، با حیوانات موذی چگونه. خیلی سخت نگیر. خوراک و مسکن حیوان مثل خانواده به عهدهٔ صاحبش است. اگر در خوراک و مسکن کوتاهی کند، وظیفهٔ حاکم است که بیاید از حقوق این حیوانات دفاع کند. اینها در کتاب فقه است؛ از خودمان درنمیآوریم. وظیفهٔ حاکم اسلام است که بگوید چرا درست غذا نمیدهی این گوسفند را.
ما چنین دینی داریم و کیف میکنیم. آنهایی که تازه از حقوق بشر و حقوق حیوانات دم میزنند، بیایند ببینند کجا برای روعهٔ زنان دیه میدهند؛ کجا برای فزع کودکان دیه میدهند؛ کجا شکار تفریحی حرام است. اینها فوق بحث عاطفه است. و عواطف انسانی چیزی است که خدا انشاءالله به ما هم بدهد؛ هرچه بیشتر، بهتر.
امام حسین فرزند را دوست دارد؛ گریه نشانهٔ آدم است
لذا اگر از زبان بعضی میشنوید که «تو بچهات را دوست داری، امام حسین بچهات را دوست ندارد» و این را از قول آقای مطهری نقل میکنند، حواستان باشد. بعضی فکر میکنند امام حسین میگوید بروید بجنگید و شهید شوید و بعد هیچ خیالی نیست و گریه هم نمیکند. کی میگوید گریه نمیکند؟ کی میگوید امام برای آقا مصطفی گریه نکرد؟ امام وقتی خبر آقا مصطفی را دادند در جمع گریه نکرد، بهخاطر اینکه سوءاستفاده میشد؛ در خلوت بهقدری برای آقا مصطفی گریه کرد. ما باید گریه کنیم. این نشانهٔ آدم است. این را القا نکنید که هر که گریه نمیکند خیلی آدم قویای است. آدم قوی اینگونه است: چشم میگرید، دل حزین است، و آنچه خدا را به خشم آورد نمیگوییم.
این توضیح همان بحث عاطفهای بود که گفتیم.
حدود لطمه و گریه
حد باید داشته باشد. بعضی از بس گریه کردهاند چشمشان نابینا شده. در روایات حد آمده. گفتهاند زن برای شوهرش اگر به صورت بزند و گریبان چاک دهد اشکال ندارد؛ ولی مرد برای همسرش اگر چنین کند، معلوم است خیلی از کوره در رفته و تعادلش به هم ریخته. زن اگر برای شوهر این کار را بکند، حدی از تعادل به هم ریخته؛ چون از این وجه عاطفیترند و از این وجه انسانتر. از وجهی هم مرد انسانتر است. زنان با همین عاطفه کاری در دنیا پیش میبرند که بقیه نمیتوانند.
گاهی به جنسیت ربط دارد؛ و نسبت به اباعبدالله الحسین علیهالسلام حد دیگری دارد. در جریان امام حسین اگر کار از دست کسی دربرود و به صورت بزند، در روایت آمده که بر مثل این مصیبت «تلطم الخدود». روشنفکر نشوید که چرا میزنی تو صورت؟ اگر تهییج کاذب باشد نه؛ ولی اگر کار از دست رفت، همان. امام حسین همانجا بود که گفتیم پرنده را جلو جوجههایش نگیرید؛ حالا این کار را با عزیز فاطمه کردهاند. اینجا فرق میکند. در مورد زن و شوهر هم فرق میکند. حدودش این نیست که اصلاً گریه نکند.
اینطور هم نیست که کسی عادی گریه کند و بگوید میدانم کور میشوم. به لحاظ عادی که گریه میکند، اگر ضرر معتنابه به بدن برسد اشکال دارد؛ اما اگر به آن حد نرسد، نه.
خدا رحمت کند آقای مروارید مشهد را. خدمت ایشان در خانهشان بودم. دائمالبکا بود. از بس گریه کرده بود دو طرفی که اشک میریخت زخم بود؛ مسیر گریه زخم شده بود. سر را که کرد، کاسهٔ چشم پر از اشک بود. راجع به امام سجاد علیهالسلام هم همین حرفها هست که زانوها و پیشانی چه شده بود. در نهجالبلاغه بهعنوان وصف خوب میگویند کجایند آن یاران که زانوها و کف دستهاشان از بس سجده کرده بودند چنین بود. یعنی اینقدر به بدن ضرر زدهاند که ضرر معتنابه فقهی محسوب نشود؛ اینها اشکال ندارد.
لطمه یعنی زدن به صورت و گونهها. آن هم وقتی که مقتل میخوانند، نه اینکه کسی نشسته باشد و از روی اراده بزند. «و علی مثلها تلطم الخدود» یعنی در مصیبت میخوانند. در فیلم آقای حکیم، او دارد مقتل میخواند؛ ناگهان تمام میشود؛ اراده از بین میرود. پسر خودش است، سید است؛ کتاب مقتل را برمیدارد میکوبد به سر و صورت، از منبر میافتد پایین. اصلاً نمیداند چه میکند. اینجاها «و علی مثلها تلطم».
«لا تقتلوا یوسف» و پیشنهاد چاه
«قَالَ قَآئِلٌ مِّنْهُمْ لَا تَقْتُلُوا۟ يُوسُفَ وَأَلْقُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ ٱلسَّيَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَٰعِلِينَ» (یوسف/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گویندهای از ایشان گفت: یوسف را نکشید و او را در نهانگاه چاه بیفکنید تا برخی کاروانان او را برگیرند، اگر میخواهید کاری کنید.
حالا میرسیم به گفتوگوی برادران با پدر.
«قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَا مَا لَكَ لَا تَأْمَ۫نَّا عَلَىٰ يُوسُفَ وَإِنَّا لَهُۥ لَنَٰصِحُونَ» (یوسف/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای پدر، تو را چه شده که ما را بر یوسف امین نمیدانی، در حالی که ما برای او بهراستی خیرخواهیم؟
اگر قرآن در اختیارتان باشد، نزدیک نونِ «لا تأمنا» یک علامت اِشمام یا روم گذاشتهاند؛ در مصاحف به رسم عثمانی هست. این بهخاطر این است که اصلش «تأمنونا» است. قاری را سر همین آیه گیر میدهند. نباید «تأمَنّا» را عادی بخواند؛ ادغام «تأمنونا» است. چه شده که ما را بر یوسف امین نمیدانی؟ در حالی که ما برای او ناصحیم. نصیحت یعنی خیرخواهی.
از همین آیه درمیآید که محیط خانوادگی برای یعقوب محیط کاملاً امنی نبوده. ظاهراً چندین بار آمدهاند اجازه بگیرند و تا حالا اجازه نگرفتهاند. همین که میگویند «چرا ما را امین نمیدانی؟» نشان میدهد سابقهای بوده.
و این را کلاً هر کس بخواهد فریب دهد همین را میگوید. شیطان به آدم و حوا همین را گفت:
«وَقَاسَمَهُمَآ إِنِّى لَكُمَا لَمِنَ ٱلنَّٰصِحِينَ» (اعراف/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای آن دو سوگند خورد که من برای شما از خیرخواهانم.
هر دو را قسم داد که من برای شما ناصحم. این که میگویم از این درخت بخورید، از سر خیرخواهی است. همه با همین ترفند جلو میآیند. پس مشخص است محیط، محیط امن نبود.
با چه شروع کنند؟ این نصح و خیرخواهی را چطور اثبات کنند؟ چه منطقی بیاورند که اجازه را از یعقوب بگیرند؟ منطقی که همین الان هم میآورند.
«أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَدًا يَرْتَعْ وَيَلْعَبْ وَإِنَّا لَهُۥ لَحَٰفِظُونَ» (یوسف/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او را فردا با ما بفرست تا بچرد و بازی کند، و ما نگهبان اوییم.
با ما بفرستش. فردا. «یرتع» بچرد؛ از همان مرتع. بگذار کمی بچرد؛ بیا با ما دشت و صحرا. تفریحات سالم: جایی بنشینند، چیزی بخورند، بازی کنند. اگر صبح بوده، لااقل با هم غذایی بخورند؛ کلهپاچه رد شود، کبابی بزنند. توقع ما از بهشت هم گاهی همین است که «آبمغز» بدهند! «یرتع» از همان مرتع است: بچرد، بخورد، در دشت باشد. «و یلعب» و بازی کند. و ما نگهبان اوییم.
از خود آیهٔ پیش و این آیه مشخص است که یوسف نوجوان است؛ سن نوجوانی را طی میکند. این حرفها را به بچهٔ خردسال و آدم بچهسال میزنند که بفرست بیاید با ما. و اینکه برویم بازی کنیم و ما حافظ او هستیم.
سر همین منطق یعقوب کم میآورد
منطق «یرتع ویلعب» منطق نوجوان است. یوسف نوجوان است؛ از آیه پیداست. به بچهٔ خردسال نمیگویند بیا دشت و صحرا بازی کنیم و ما حافظ او هستیم. یعقوب سر همین منطق کم میآورد، چون منطق درستی است. کلاً تفریح کردن؛ ساعتی را برای تفریحات داشتن. ولش کن، اینقدر چسبیده به درس و مشق. ولش کن کمی کوه، بازی، فوتبال، دشت و صحرا. این خودش منطقی است.
در روایت هم داریم ــ در نهجالبلاغه است ــ که مؤمن سه گونه وقت دارد. گفتنش به نوجوان تقریباً بدآموزی دارد؛ خودتان علیالقاعده اجرا میکنید. ولی کسانی که فکر میکنند فقط درس است و درس است و کار، اشتباه میکنند. مؤمن سه گونه وقت دارد و آن ساعت سوم کمک دو تای دیگر است، نه ضد آن.
«لِلْمُؤْمِنِ ثَلَاثُ سَاعَاتٍ: فَسَاعَةٌ يُنَاجِي فِيهَا رَبَّهُ، وَسَاعَةٌ يَرُمُّ مَعَاشَهُ، وَسَاعَةٌ يُخَلِّي بَيْنَ نَفْسِهِ وَبَيْنَ لَذَّتِهَا فِيمَا يَحِلُّ وَيَجْمُلُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مؤمن را سه ساعت است: ساعتی که در آن با پروردگارش مناجات میکند؛ ساعتی که معاش خود را ترمیم میکند؛ و ساعتی که میان خود و لذتش در آنچه حلال و نیکو است آزاد میگذارد.
یک وقت مناجات با خدا؛ یک موقع مرمت معاش و کار؛ یک موقع هم خلوت با لذتهای حلال. این بایدی است. اتفاقاً در روایت دیگر آمده که این تفریحات «عونٌ لتلک الساعات» است؛ کمک آن دو ساعت دیگر است. باید باشد.
بهخصوص در سن نوجوانی، از یک حاجآقای پیرمرد راجع به اخلاق زندگی کردن یاد نگیرید که او در زندگی خانوادگیاش چگونه به اینجا رسیده. بعضی بهاشتباه از بزرگان الگو میگیرند در جایی که آن بزرگ دیگر الک و آردش را بیخته؛ در مسائل خانوادگی خیلی وقتها به نقطهای رسیدهاند که نوجوان نیست. حاجآقا همت و مانند او در دورهایاند که الکشان آویخته است. روایت را نیاورده بودند؛ آوردیم. مؤمن باید این سه ساعت را داشته باشد.
البته آن تفریح باید «یحلّ ویجمل» باشد؛ نیکو باشد و زیوری به آدم بدهد. قلیان تفریح خوبی نیست. یک سری تفریحات هست که یواشیواش به تفریحات ناجور ختم میشود. برای همین مثالهای واضح زدم: فوتبال بازی کنید، کوه بروید، مسافرت بروید. حتی تفریح در مطالعات خودش چیزی است. یک روال درسی دارید؛ اگر همان روال را یکسره بگیرید خسته میشوید. وسطش دو شعر بخوانید؛ کتاب جیبی کوچکی از شعر حکمی. شعر خلاف «یحلّ ویجمل» نیست.
دنبالهٔ همان حکمت:
«وَلَيْسَ لِلْعَاقِلِ أَنْ يَكُونَ شَاخِصًا إِلَّا فِي ثَلَاثٍ: مَرَمَّةٍ لِمَعَاشٍ، أَوْ خُطْوَةٍ فِي مَعَادٍ، أَوْ لَذَّةٍ فِي غَيْرِ مُحَرَّمٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خردمند را نرسد که جز در سه چیز روان باشد: ترمیم معاش، یا گامی در معاد، یا لذتی در غیر حرام.
باید در این جاها دیده شود؛ یا در لذت غیرمحرم. این «ثلاث ساعات» را نباید بگویید هشت ساعت تفریح در روز. سه تا بیستوچهار ساعت را تقسیم بر سه کنید و بگویید هشت ساعت، این نیست. «ثلاث ساعات» یعنی سه گونه وقت؛ خواب را هم که ضمیمه کنیم، مثلاً شش هفت ساعت میخوابد، یک ساعتی هم تفریح. آدرس این سخن: قصار نهجالبلاغه، حکمت ۳۹۰.
معنویت جوان این نیست که حتماً گردن کج و تسبیح بلند. دست پینهزده از بیل و قهقههٔ سالم در کار، این عباد خداست. خودتان باشید؛ کس دیگری نباشید. یک جوان برشتهٔ درستوحسابی همین است. خود پیامبر هم شوخی میکرد. از جنگ تبوک برگشته بودند، مسابقهٔ شترسواری میانداختند؛ در روایت است. جنگیدهاند در خاک و خستگی، بعد مسابقهٔ شتر. پیامبر بالای منبر تنها نیست؛ پیامبر وسط مردم است. لذا در مقابل منطق تفریح سالم، یعقوب کم میآورد. نمیگوید این احتیاج به چریدن ندارد، باید بنشیند درسش را بخواند. میپذیرد. همین پذیرش است. پذیرش او از سر علم غیبنداشتن نیست؛ از سر عمل به ظاهر و منطق است.
دو پرسش بزرگ: بوی پیراهن و علم غیب
دو سؤال جدّی اینجاست، مربوط به انداختن این بزرگوار در چاه.
یکم: چطور یعقوب بوی پیراهن یوسف را از هشتاد فرسنگی میشنود، ولی نمیفهمد یوسف را در چاهی انداختهاند که مثلاً دو کیلومتریاش بوده؟
دوم: مگر اینها علم غیب ندارند؟ چرا اجازه داد بروند؟ از اول داستان، خواب و کید را خودش گفت که اینها کید میخواهند بکنند. چرا اجازه داد؟ این خودش ظلم به حضرت یوسف نبود؟
برای اولی یک جواب میشود داد؛ و جواب دوم برای اولی هم قابل استفاده است.
یعقوب هم در حال رشد است
برای اولی: خود یعقوب هم در این وسط رشد میکند تا برسد به آنجا که مشام آنجوریاش کامل باز شود:
«وَلَمَّا فَصَلَتِ ٱلْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَآ أَن تُفَنِّدُونِ» (یوسف/۹۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کاروان [از مصر] جدا شد، پدرشان گفت: من بوی یوسف را مییابم، اگر مرا سبکعقل نخوانید.
تا آنجا برسد، خود یعقوب هم دارد رشد میکند. این فقط صحنهٔ رشد یوسف نیست. هر کسی از گرد راه برسد که به او یک فضیلت نمیدهند.
«وَإِذِ ٱبْتَلَىٰٓ إِبْرَٰهِـۧمَ رَبُّهُۥ بِكَلِمَٰتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِى قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگار ابراهیم او را به کلماتی آزمود و او تمامشان کرد، فرمود: من تو را امام مردم قرار میدهم. گفت: و از ذریهام؟ فرمود: عهد من به ستمکاران نمیرسد.
باید ابراهیمی پیدا شود، تبر به دست بگیرد، با مشکلات دستوپنجه نرم کند، بتها را بشکند، بیندازندش در آتش، تا چه شود؟ تا آخر کار بشود ابراهیمی که مظهر اسم محیی خداوند شود:
«وَإِذْ قَالَ إِبْرَٰهِـۧمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِى قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ ٱلطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ ٱجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ٱدْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَٱعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ» (بقره/۲۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون ابراهیم گفت: پروردگارا، به من بنمای چگونه مردگان را زنده میکنی. فرمود: مگر ایمان نیاوردهای؟ گفت: چرا، ولی تا دلم آرام گیرد. فرمود: چهار پرنده بگیر و آنها را به خود نزدیک کن، سپس بر هر کوهی پارهای از آنها بنه، آنگاه بخوانشان تا شتابان نزد تو آیند؛ و بدان که خدا شکستناپذیر حکیم است.
چگونه مرده زنده میکنی؟ گفت حالا خودت مرده زنده کن. یکهو نگفت من نشان بدهم یک نفر مرده زنده کند؛ گفت خودت مرده زنده کن. ابراهیم از گرد راه نیامد که یکباره در صد و چند سالگی بچهاش را زیر تیغ ببرد. آن امتحانها باید بشود: تبر، بتها، آتش، تا آخر بشود امام. مسیری باید طی شود تا آن قابلیت پیدا شود؛ بعد بویی بدهند و استشمام کنند.
ائمهٔ اطهار هم مسیری طی میکنند. توفیقاتی هست، ولی مسیری هم باید طی شود. توفیق و امکاناتی هست، اما اینگونه نیست که بدون طی مسیر همه چیز آماده باشد. به آن بحث کلی ــ که مثلاً حضرت علیاصغر چه طی کرده ــ فعلاً نمیپردازیم؛ بحث از مسیر منحرف میشود. ولی توفیق هست و مسیر هم هست.
عطر استغفار و شامّهٔ اولیا
برای همین پیامبر فرمودهاند ــ و در نقل از امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز آمده:
«تَعَطَّرُوا بِالِاسْتِغْفَارِ لَا تَفْضَحَنَّكُمْ رَوَائِحُ الذُّنُوبِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با استغفار خود را معطر کنید تا بوهای گناه شما را رسوا نکند.
با استغفار خودتان را عطر بزنید که بوی گند گناه رسوایتان نکند. چون شامّه هست. شما از کجا میدانید اولیاء خدا کنارتان از چه چیزهایی رد میشوند؟ گناه بوی گند میدهد. آن که شامه دارد همین بو را احساس میکند. در موارد معدود هم ممکن است خدا توفیق بدهد ما هم احساس کنیم. بوی گند فضا، تاریکی فضا؛ این چیزها هست.
نمیخواهم تبلیغ کسی باشم؛ اما بارها از آقای امجد دیدهام. بهعنوان یک ولی خدا که مدتی با ایشان مأنوس بودم ــ و تأسفش برای این است که نفهمیدیم. یکهو وارد جایی میشد: چرا اینجا اینجوری است؟ مال حرام ممکن است توش باشد. یا: چقدر اینجا نور است؛ چقدر حلال است؛ چقدر این در و دیوار حلال است. گاهی رو میکنند از این چیزها تا نشان بدهند آقا خبرهایی هست.
یادم هست آقای امجد آمد خانهٔ پدر خانم ما. تا وارد شد نشست و گفت: خیلی حلال است. جای دیگری وارد شد ــ نمیخواهم بگویم کجا ــ با اینکه عالمی پروژکتور روشن بود، گفت: چرا اینجا اینمدلی است؟ من میفهمیدم ایشان چه میگوید؛ چون از حال و احوال آنجا خبر داشتم. من خبر داشتم؛ ایشان میدید. اینها هست.
البته نمیگویم هر کس از این حرفها ریختوپاش کرد بگویید وا عجب آدمی. ممکن است حقهبازی باشد و حقهبازی در این چیزها زیاد است. ولی اگر کسی به طهارت و اجتهادِ سینه رسید، این حرفها نیست که نیست.
استفتای سینه؛ مثقال ذره را دیدن
حتی در صفات قاضی گفتهاند ــ این را به کسی بگویید که ظرفیت دارد. اگر قاضی شک کرد اینور و آنور، کدام طرف قضاوت کند، گفتهاند اگر مقداری طهارت داشته باشد: «استفت صدرک»؛ از سینهٔ خودت فتوا بخواه. قطعاً دل به یک طرف کشیده شده. اگر کسی طهارت داشته باشد دلش چیزی میشود.
تو را بهعنوان قاضی حق میدهند از سینهٔ خودت برای پروندهٔ دیگری استفتا کنی؛ آیا نمیتوانی پروندهٔ خودت را با سینهٔ خودت بررسی کنی؟ به سینهٔ خودتان رجوع کنید. کاری کردهاید؛ این که میگویند:
«فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُۥ» (زلزال/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که هموزن ذرهای نیکی کند آن را میبیند.
«وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُۥ» (زلزال/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که هموزن ذرهای بدی کند آن را میبیند.
بعضی مفسران مینویسند این مال آن دنیا نیست؛ گرچه شفافیتش مال آن دنیاست. ولی در همین دنیا برای سینههای صاف اتفاق میافتد. مثقال ذره خیر را میبیند؛ مثقال ذره شر را میبیند. گند آن کار را خودش میفهمد؛ حسن آن کار را خودش میفهمد.
برای همین گفتهاند از کسی که قلبتان از او بغض پیدا میکند پرهیز کنید. یک نفر را میبینید حالتان از او به هم میخورد، هیچ دلیلی هم ندارید؛ «اتقوا» از اینجور آدم پرهیز کنید. منتها به شرط طهارت؛ وگرنه دیوانهوار اینور میشود.
این الهامات جزئی از اجزای نبوت است. یکهو الهامی میشود؛ یکهو آدم خوشش نمیآید؛ یکهو حالش به هم میخورد؛ خیلی خوشش میآید از چیزی. انقدر نگویید ملاک، ملاک. یکی از ملاکها همینهاست. سینه دارید که از روح خدا در شما دمیده:
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست کردم و در او از روح خود دمیدم، برای او سجدهکنان بیفتید.
این روح اگر مقداری سالم باشد، کار به او عرضه میشود، خودش میفهمد. نمیگویم ملاک نهایی قرآن و روایت نیست؛ ملاک، قرآن و روایت است؛ ولی خودش چیزهایی را میفهمد.
علم غیب هست؛ مبنای رفتار عادی نیست
سؤال دوم: با توجه به اینکه یعقوب از آخر این قضیه خبر دارد، چرا یوسف را داد؟
کسانی که علم غیب دارند ــ ائمه، انبیا ــ علم غیبشان تثبیت شده است. آیات قرآن تثبیت کرده. راجع به خود پیامبر:
«وَقُلِ ٱعْمَلُوا۟ فَسَيَرَى ٱللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُۥ وَٱلْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (توبه/۱۰۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو عمل کنید؛ پس به زودی خدا و رسول او و مؤمنان عمل شما را میبینند، و به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده میشوید، پس شما را به آنچه میکردید خبر میدهد.
برو عمل کن، ولی خدا و رسول و مؤمنان عملت را میبینند. در دمِ عمل، عمل تو مشاهده میشود. برهان عقلی هم دارد؛ الان با آن کار نداریم. رسولالله و امام زمان در دم آن عمل تو را میبینند؛ حتی خواطر تو را میبینند.
در انتهای زیارت جامعهٔ کبیره آن عبارات بلند را میگویید:
«وَأَجْسَادُكُمْ فِي الْأَجْسَادِ، وَأَرْوَاحُكُمْ فِي الْأَرْوَاحِ، وَأَنْفُسُكُمْ فِي النُّفُوسِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بدنهای شما در میان بدنهاست، و روحهای شما در میان روحها، و جانهای شما در میان جانها.
اگر منظور این باشد که بدن شما میان بدنهاست، بدن من هم همینطور است. این که هنری نیست برای امام که بگویی بدنت در بدن بقیه است. نفوس تو در میان نفوس؛ نفوس من هم در میان نفوس بقیه است. پس یعنی چه؟ یعنی عالم، بدن امام زمان است. عالم بهعنوان بدن امام معصوم است؛ بهعنوان بدن انسان کامل. برهان عقلی هم پشتش خوابیده؛ جایش اینجا نیست.
اینگونه در دم دارد تو را میبیند، با تمام خواطر. اصلاً به فیض او تو میتوانی گناه کنی؛ به فیضی که از کانال او میآید میتوانی گناهان را انجام دهی. امام میبیند، پیامبر میبیند؛ ولی خود پیامبر چه گفته؟
این روایات را باید دید. جریان محاکم قضایی جریان متداول است. پیامبر میفرماید من هم با بیّنات و ایمان کار میکنم. همانطور که در محاکم قسم میخورند و دلیل و شاهد میآورند، من هم همینطور. بنابر علم غیب نیست در رفتار عادی.
اگر یک موقعی خضری پیدا میشود، آن کارها مقطعی است که داستانش در سورهٔ کهف است: کشتی را سوراخ میکند، آدمی را میکشد. بعضیاش را هم توجیه میکند. آنها کارهای مقطعی است. بنای اهلبیت بر استفاده از علوم غیب نیست.
حتی امیرالمؤمنین علیهالسلام در جاهای خیلی خاص در محاکم قضاییاش استفاده کرده؛ ولی خیلیاش قابل توجیه و قابل فهم است. یعنی آن کاری که کرده استفاده از علم غیب نیست؛ تکنیکی زده که فقها میفهمند.
میروید سراغ ائمهٔ بچهسال که از زمان امام جواد علیهالسلام شروع میشود. آنها بیشتر این کار را میکنند. دلیل دارد: میخواهند امامتشان را تثبیت کنند و نهایتاً برای امامت امام زمان آمادهسازی کنند. امام هشتساله، نهساله، پنجساله؛ واسطهٔ فیض آنسو با اینسو. بچهبازی نیست. کسی بگوید امام شما پنجساله است، قبول کردنش کمی عجیب است؛ آنجا کرامت میآید تا زمینه جا بیفتد. لذا امام جواد و امام هادی زیاد کرامت از خود بروز میدهند بهخاطر آن جریان. این هم بنابر استفادهٔ دائمی از علم غیب نیست.
یک سری چیزها قابل فهم است؛ یک سری علم غیب است که علم حصولی نیست که بنشینند درس بخوانند. با کشف و شهود و درس و بحث معمولی به دست نمیآید.
داوود: فن لبوس در برابر نرم کردن آهن
جریان حضرت داوود همین تمایز را روشن میکند. یکی این است:
«وَعَلَّمْنَٰهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَّكُمْ لِتُحْصِنَكُم مِّنۢ بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنتُمْ شَٰكِرُونَ» (انبیاء/۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به او ساختن پوشش جنگی را آموختیم تا شما را از آسیبتان نگاه دارد؛ پس آیا سپاسگزارید؟
فن زرهسازی را به او یاد دادیم. یک فن است؛ خدا به او یاد داده، میرود یاد میدهد؛ بقیه هم زرهسازی یاد میگیرند.
یک چیز دیگر؛ آنجا دیگر نمیگوید صنعت:
«وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا دَاوُۥدَ مِنَّا فَضْلًا يَٰجِبَالُ أَوِّبِى مَعَهُۥ وَٱلطَّيْرَ وَأَلَنَّا لَهُ ٱلْحَدِيدَ» (سبأ/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی به داوود از جانب خود فضیلتی دادیم؛ ای کوهها، با او [در تسبیح] بازگردید، و ای پرندگان؛ و آهن را برای او نرم کردیم.
آهن را در دستش نرم کردیم. همینطور با آهن کار میکرد. این دیگر زورآزمایی و قدرت ورزشی نیست. نرم کردیم برایش. اینها مختص خودشان است؛ با تحصیل علوم معمولی انجام نمیشود.
روایت کافی: قضاوت با بیّنه و ایمان
امام صادق علیهالسلام از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله نقل میکنند ــ کافی، جلد هفت، صفحهٔ چهارصد و چهارده:
«إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَالْأَيْمَانِ، وَبَعْضُكُمْ أَلْحَنُ بِحُجَّتِهِ مِنْ بَعْضٍ، فَأَيُّمَا رَجُلٍ قَطَعْتُ لَهُ مِنْ مَالِ أَخِيهِ شَيْئًا فَإِنَّمَا قَطَعْتُ لَهُ بِهِ قِطْعَةً مِنَ النَّارِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من میان شما فقط با گواهیها و سوگندها داوری میکنم؛ و برخی از شما در حجتش از برخی رساتر است. پس هر مردی که از مال برادرش چیزی برای او جدا کنم، در حقیقت قطعهای از آتش برای او جدا کردهام.
من وقتی میخواهم قضاوت کنم با بیّنه و دلیل و شاهد و قسم ــ همان که در محاکم میکنند ــ همینطور قضاوت میکنم. بعضی ألحناند، یعنی با لحن و آرایش دلیل فریب میدهند. من هم فریب میخورم. بیّنه ردیف میکنند، رأی میدهم به آن طرف. اگر اینگونه فریب خوردم و تکهای از مال برادرش را برداشتم و من گفتم این مال توست، در حقیقت قطعهای از آتش برای او جدا کردهام. حواسش باشد فکر نکند حالا منِ پیامبر چنین قضاوتی کردم، باریکلا برو حالش را بکن. نه؛ من یک تکه آتش برداشتم به او دادم. او باید حواسش باشد. ولی من با گواهیها و سوگندها دارم قضاوت میکنم.
جاهایی از علم غیب استفاده میکنند. اگر ببینند انحرافات کلی در حال شکل گرفتن است. پیامبر معروف است شترشان گم شده در بیابان. میگویند بیایید شتر را پیدا کنیم. کسی میگوید این پیامبر از بهشت و جهنم و غیب و ملائکه خبر میدهد، شتر خودش را نمیداند کجاست. تا این در ذهنش خطور میکند که چنین سؤالی طرح کند، از آنسو میگویند بس است؛ شتر آنور، پشت آن کوه است. یعنی وقتی قرار است چنین انحرافی تولید شود، از علم غیب استفاده میکنند.
در روایتی مفصّل هست که ائمه اینگونهاند: «لو شاءوا لعلموا»؛ وقتی بخواهند بدانند، به آنان دانسته میشود. میخواهند بدانند، میدانند. ولی نمیخواهند بدانند. نمیخواهند حالت شما را بدانند. نمیخواهند بدانند پشت این دیوار چه خبر است. اینگونه است. ولی اگر بخواهند، میدانند.
پس اینکه چرا یعقوب این کار را کرد: چون منطقشان قوی بود. از علم غیبش نمیخواست استفاده کند. منطق این بود که یوسف را به خودت چسباندهای؛ ولش کن بیاید با ما بچرد کمی؛ برویم تفریح. ما هم ناصحیم هم حافظیم. منطق آنقدر قوی است که نیاز نوجوان به تفریح را دارد. حتماً نوجوان به تفریح نیاز دارد تا تفریحاتش سالم باشد. خودتان باشید؛ کس دیگری نباشید.
پاسخ یعقوب: حزن و بیم گرگ
یعقوب این منطق را میپذیرد. نمیگوید این احتیاج به چریدن ندارد و باید بنشیند درس بخواند. پذیرش همین است. فقط دو دلیل میآورد:
«قَالَ إِنِّى لَيَحْزُنُنِىٓ أَن تَذْهَبُوا۟ بِهِۦ وَأَخَافُ أَن يَأْكُلَهُ ٱلذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَٰفِلُونَ» (یوسف/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: مرا بهراستی اندوهگین میکند که او را ببرید، و میترسم گرگ او را بخورد در حالی که شما از او غافلی.
«ذهب» یعنی رفت؛ با «باء» متعدی میشود: برد. با إنّ و لام تأکید میگوید خیلی ناراحت میشوم که شما او را ببرید. انگار خیلی عزیز بوده. و از آن طرف این ترس را داشته: ببریدش، آنوقت گرگ بخوردش، در حالی که شما از او غافلی.
چرا چنین چیزی گفته؟ شاید بیابانهای کنعان کمی گرگخیز بوده. یا بعضی روایات از پیامبر نقل شده ــ اینها باید با دقت بیشتر دیده شود ــ در تفاسیر هم آمده که تلقین کذب نکنید؛ مثل کاری که یعقوب با بچههایش کرد. اینها اصلاً نمیفهمیدند که باید چنین حیلهای سوار کنند و بگویند گرگ خورده. خود یعقوب به آنان گفت.
مثل اینکه کسی حواسش به چیزی نیست؛ یک بچه را بگیری بگویی پسر جان، این میخ را میبینی؟ تو پریز نکنیها. ما اصلاً نمیدانستیم میخ را میکنند تو پریز. این خودش تلقین کار اشتباه است. گفتهاند تلقین کذب نکنید. حالا این اشتباهی نیست که به حجیت عصمت بزند؛ مهم نیست. شاید نگفتنش بهتر بود؛ این تلقین را نمیکرد. یا بگوییم بیابانهای کنعان گرگ زیاد داشته و محتمل بوده؛ این هم بچه بوده و چنین چیزی آن موقع گفته.
دو دلیل: یکی اینکه میبرید دلم تنگ میشود؛ دو اینکه گرگ ممکن است بخوردش. جواب اولی را نمیدهند، چون جواب اولی لزومی ندارد. میخواهد یک صبح تا ظهر برود جایی. فقط دومی را جواب میدهند:
«قَالُوا۟ لَئِنْ أَكَلَهُ ٱلذِّئْبُ وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّآ إِذًا لَّخَٰسِرُونَ» (یوسف/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: اگر گرگ او را بخورد در حالی که ما گروهی نیرومندیم، آنگاه ما زیانکاریم.
اگر گرگ او را بخورد در حالی که ما عُصبهایم، جمعی متعصب و نیرومند، در این صورت زیانکاریم. این زیان، زیان اخروی منظورشان نیست که بگوییم حالا خسارت آخرت. منظورشان این است که با چه رویی بیاییم بگوییم اینهمه جماعت، نیزه و شمشیر، همه رفتیم و گرگ این را خورد. دیگر رویمان نمیشود. آبرو میرود.
شبیه همان که میگویند:
«وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَرًا مِّثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذًا لَّخَٰسِرُونَ» (مؤمنون/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر بشری مانند خود را فرمان برید، در آن صورت زیانکارید.
اگر بشری مثل شما را اطاعت کنید، آبرویتان میرود. شما که میخورید و در بازارها راه میروید:
«وَقَالُوا۟ مَالِ هَٰذَا ٱلرَّسُولِ يَأْكُلُ ٱلطَّعَامَ وَيَمْشِى فِى ٱلْأَسْوَاقِ لَوْلَآ أُنزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُۥ نَذِيرًا» (فرقان/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند: این پیامبر را چه شده که غذا میخورد و در بازارها راه میرود؟ چرا فرشتهای بر او فرود نیامده تا همراه او بیمدهنده باشد؟
ما باندیم؛ راجع به ما چه میگویند؟ آبروریزی است. «ونحن عصبة إنا إذاً لخاسرون» یعنی ما دیگر رویمان نمیشود، نه اینکه خسارت اخروی به ما وارد میشود.
«فلمّا ذهبوا به»؛ واو و عظمت مطلب
«فَلَمَّا ذَهَبُوا۟ بِهِۦ وَأَجْمَعُوٓا۟ أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (یوسف/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را بردند و همداستان شدند که در نهانگاه چاهش بنهند، به او وحی کردیم که قطعاً آنان را از این کارشان خبر خواهی داد، در حالی که نمیفهمند.
معنی کردن این آیه نکات ادبی دارد. انشاءالله چند آیه را از رویش نگاه میکنیم؛ میگذارم جلسهٔ بعد. اگر همینجوری معنی کنیم احساس میکنید چیزی کم دارد.
همین که بردندش. اجماع کردند و همداستان شدند که در نهانخانهٔ آن چاه بگذارندش. و به او وحی کردیم. چه شد؟ همین که اینجوری شد؟ این متضمن معنای شرط است. احساس میکنی باید چیزی باشد. میگویی همین که اینجوری شد، اینجوری شد، تمام؟ جواب شرط کجاست؟
این نشان از اهمیت مطلب است. مخفی گذاشتن جواب شرط و آوردن واو که با «وأوحینا» شروع میشود. در آیات دیگر هم نگاه میکنیم. بعداً این نکتهٔ ادبی و قرآنی را یاد بگیرید. این نشان عظمت مطلب است. آدم میفهمد یک مطلب خیلی مهم این وسط هست.
صحنهٔ چاه در تفسیر قرطبی
تصورم این است که آنچه قرطبی در تفسیر خود، الجامع لأحکام القرآن، مینویسد، بد نیست اگر سند تاریخی خوبی داشته باشید. کسانی که فیلم حضرت یوسف را دارند مینویسند ــ فیلمنامهاش تهیه شده، دارند بازی میکنند ــ نمیدانم این بخش تفسیر قرطبی را دیدهاند یا نه. باید به آنان پیشنهادی داد. اینجا چیزهایی نوشته که اگر سند تاریخی معتبری داشته باشد خیلی به درد فیلمسازها میخورد: آن التماس و جزع حضرت یوسف در آن وسط.
یک نوجوان است. طرحشان این است که پیراهنش را درآورند، خونی کنند، ببرند. دارند پیراهنش را درمیآورند و یک جزع خاصی دارد اینجا؛ شبیه چیزهایی که بعداً جملاتی دارد، وصیتی دارد، شبیه آنچه امام حسین علیهالسلام دارد: برای من گریه کنید؛ اگر غذا میخورید یاد غذا خوردن من. چیز عجیبی است. آدم گریهاش میگیرد وقتی آن بخش را میخواند. حضرت یوسف در همان عالم نوجوانیاش چیزهایی میگوید که عملاً رأی عدهای زده میشود.
شاهدی هم برای اینکه رأی عدهای زده میشود در همین آیات هست. در آیهٔ ده «وألقوه» است: پرتش کنید در این. بعد آیهٔ پانزده: «أن یجعلوه»؛ بگذارندش در این. یعنی از آن حالت خشونتزایی اول کمی کاسته میشود. آنجا بحث پرت کردن است؛ اینجا نه. روایات چیزهایی را راجع به این مبنا تأیید میکند؛ انگار چیزی هم با او فرستادهاند پایین. آن یوسف با آن جزع و آن حادثهٔ سنگین که دیگر از آن یاد نمیشود. یعنی همین که همداستان شدند بیندازند تو چاه، قطع. بقیهاش را نمیگوید. این مخفی گذاشتن خودش عظمت است. قرآن صحنه را قطع میکند؛ بقیه را به خواننده واگذار نمیکند که با جزئیات بچرخاند. عظمت مطلب در همین سکوت است.
در سیاهترین لحظه وحی میرسد
در این حالت بدانید به داد مؤمن میرسند. در لحظههای سیاه اتفاقاً به دادش میرسند. در آن لحظههایی که دلش از همهجا بریده و فکر میکند خیلی دارد به او فشار میآید و اینجا ته خط است: تو همینجا ما به او وحی میکنیم. وحی کردیم.
این وحی، وحی نبوت به پیامبران نیست. یک سری وحی علمی داریم که جزم علمی به شخص نبی دست میدهد. یک موقع وحیهای عملی است؛ عملاً دل او را اطمینانی میدهند. خودتان پیش آمده: وسط بحرانها یکهو دلتان مطمئن میشود.
راجع به مادر موسی خدا چه میگوید؟
«وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَىٰ فَٰرِغًا إِن كَادَتْ لَتُبْدِى بِهِۦ لَوْلَآ أَن رَّبَطْنَا عَلَىٰ قَلْبِهَا لِتَكُونَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (قصص/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دل مادر موسی تهی شد؛ نزدیک بود آن را فاش کند، اگر نه اینکه دلش را استوار کردیم تا از مؤمنان باشد.
دلش خالی شده یکهو. نزدیک بود لو بدهد. نزدیک بود قضیهٔ موسی را لو بدهد. اگر دلش را اینجوری محکم نمیگرفتیم. یعنی ما که دلش را محکم گرفتیم، یکهو خیالش راحت شد.
از آن سو:
«إِذْ أَوْحَيْنَآ إِلَىٰٓ أُمِّكَ مَا يُوحَىٰٓ» (طه/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که به مادرت آنچه را باید وحی شود وحی کردیم.
«أَنِ ٱقْذِفِيهِ فِى ٱلتَّابُوتِ فَٱقْذِفِيهِ فِى ٱلْيَمِّ فَلْيُلْقِهِ ٱلْيَمُّ بِٱلسَّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّى وَعَدُوٌّ لَّهُۥ وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِّنِّى وَلِتُصْنَعَ عَلَىٰ عَيْنِىٓ» (طه/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که او را در صندوق بگذار و به دریا افکن، تا دریا او را به ساحل اندازد و دشمنی از آن من و دشمنی از آن او برگیردش؛ و محبتی از خودم بر تو افکندم تا بر چشم من پرورده شوی.
و در سورهٔ قصص:
«وَأَوْحَيْنَآ إِلَىٰٓ أُمِّ مُوسَىٰٓ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِى ٱلْيَمِّ وَلَا تَخَافِى وَلَا تَحْزَنِىٓ إِنَّا رَآدُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ» (قصص/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به مادر موسی وحی کردیم که او را شیر بده؛ پس چون بر او بیم کردی به دریا افکنش، و نترس و اندوه مدار؛ ما او را به تو بازمیگردانیم و از مرسلانش میگردانیم.
این چه کاری است که مادر موسی یک جزم پیدا کرده، یک عزم پیدا کرده که بچهاش را بگذارد در چیزی قایقمانند، گهوارهای، و رها کند در آب پرخروش نیل. این حالت برای قلوب مؤمنین در سیاهترین حالت اتفاق میافتد. وسط بحرانیترین حالت فکر نکنید قضیهٔ شما فراموش شده. اتفاقاً در بحرانیترین حالت یکهو «ربطنا علی قلبها»؛ یکهو قلبتان را خدا میگیرد.
«وَجَعَلْنَٰهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِمْ فِعْلَ ٱلْخَيْرَٰتِ وَإِقَامَ ٱلصَّلَوٰةِ وَإِيتَآءَ ٱلزَّكَوٰةِ وَكَانُوا۟ لَنَا عَٰبِدِينَ» (انبیاء/۷۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را پیشوایانی کردیم که به فرمان ما راه مینمودند، و به آنان کار نیکان را وحی کردیم، و برپا داشتن نماز و دادن زکات را؛ و ما را پرستنده بودند.
خدا به آنان وحی میکند فعل را. یعنی فعل را وحی میکند. از سنخ یک سری الهامات انجام میشود؛ جزئی از اجزای قوت است.
قلب مؤمن میان دو انگشت از انگشتان خداست:
«قَلْبُ الْمُؤْمِنِ بَيْنَ إِصْبَعَيْنِ مِنْ أَصَابِعِ الرَّحْمَٰنِ يُقَلِّبُهُ كَيْفَ يَشَاءُ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دل مؤمن میان دو انگشت از انگشتان خدای رحمان است؛ آن را هرگونه بخواهد میگرداند.
مثل اینکه بخواهی پیچ رادیو را تنظیم کنی. اینجوری، آنجوری میکند، موج را میگیرد. تمام چیزهایی که رسولالله میگیرد اینجا هست. موج هست؛ گیرنده هم هست. فقط فرکانس ما تنظیم نیست. تنظیم بشود، ملهم میگیرد.
«وأوحینا إلیه لتنبئنّهم بأمرهم هذا». لام با نون تأکید ثقیله: بیبروبرگرد. یک قلب مطمئن وسط عمق چاه به او دادند. از این حوادث تلخ از پا درنیایید. اتفاقاً بدانید در اوج سختی یکهو اتفاقی میافتد. در اوج آنجا که ناامیدید اتفاقی میافتد. این کار را میکنند که چه شود؟ شما روی امکانات خودتان حساب نکنید؛ روی امکانات خدا حساب کنید.
خیلی وقتها دوستتان دارند تا آن موقعی که روی امکانات خودتان، روی علم و معلوماتتان حساب میکنید. میگوید حالا حسابهایت را بکن. خوب که بادت خالی شد، نشستی، میآیم:
«وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُۥٓ إِنَّ ٱللَّهَ بَٰلِغُ أَمْرِهِۦ قَدْ جَعَلَ ٱللَّهُ لِكُلِّ شَىْءٍ قَدْرًا» (طلاق/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از جایی که گمان نمیبرد روزیاش میدهد؛ و هر که بر خدا توکل کند او او را بس است. خدا کار خود را به انجام میرساند؛ خدا برای هر چیزی اندازهای نهاده است.
جایی که گمان نمیکنی؛ حواست روی امکانات خودت نبود، روی صلاحیت خودت هم نبود. اینها فوق استحقاق تو بود که به تو دادیم. «لتنبئنّهم» بیبروبرگرد به آنان خبر میدهی. یعنی تو از این مهلکه درمیآیی. «وهم لا یشعرون»؛ در حالی که نمیدانند قضیه را و نفهمیدهاند که این یوسف تویی؛ که در انتهای همین سوره هست. قطعاً تو به اینها خبر میدهی.
تا مو میبرند، پاره نمیکنند
این آیه را تا چند آیهٔ شاهد بیاورم که مخفی گذاشتن خبر و آوردن واو در قرآن برای بیان اهمیتهای فوقالعاده است؛ جواب شرط را نمیآورند، بهجایش واو میآورند. عالمی آیه داریم.
«أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا۟ ٱلْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ ٱلَّذِينَ خَلَوْا۟ مِن قَبْلِكُم مَّسَّتْهُمُ ٱلْبَأْسَآءُ وَٱلضَّرَّآءُ وَزُلْزِلُوا۟ حَتَّىٰ يَقُولَ ٱلرَّسُولُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَعَهُۥ مَتَىٰ نَصْرُ ٱللَّهِ أَلَآ إِنَّ نَصْرَ ٱللَّهِ قَرِيبٌ» (بقره/۲۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پنداشتید وارد بهشت میشوید، در حالی که هنوز مانند کسانی که پیش از شما گذشتند به شما نرسیده؟ سختی و زیان به آنان رسید و چنان لرزانده شدند که پیامبر و کسانی که با او ایمان آورده بودند گفتند: یاری خدا کی است؟ آگاه باشید که یاری خدا نزدیک است.
فکر میکنی همینجوری بهشت را به تو میدهند؟ و هنوز مثل گذشتگان برایت اتفاق نیفتاده باشد که خوب بچلانت با بأساء و ضراء. اینجوری تکانتکانت کنند. بعد همه جیغشان دربیاید بگویند کو این نصر خدا؟ تا این را گفتی، آیه میگوید آگاه باشید که یاری خدا نزدیک است. اینجا نصر نزدیک است. منتها به اینجا میرسانندت.
به مو میبرند، پاره نمیکنند. این را مطمئن باش از خدا. با این قلب مطمئن باش تحت مدیریت خدایی. به مو میرسانند ولی پاره نمیکنند. آن هم تربیتش میکنند. بینش را عوض میکنند. توفیقاتی میدهند، باز دورهٔ فجار میدهند. خدای مربی است.
تصور ما راجع به این خدا همین است و درستش همین است. بهترین مربی، بهترین معلم. ما را بهتر از خودمان میشناسد.
«وَإِن تَجْهَرْ بِٱلْقَوْلِ فَإِنَّهُۥ يَعْلَمُ ٱلسِّرَّ وَأَخْفَى» (طه/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر سخن را بلند بگویی، او نهان و نهانتر از نهان را میداند.
هم سر را میداند هم أخفای سر را. یعنی آنچه خودت هم نمیدانی را میداند که خودت چهجوری هستی. شرایط تو را میداند.
گاهی خدا باد عبودیت را خالی میکند
گاهی ممکن است شما را به گناه بیندازد خدا. خودش گفته: من خودم این کار را میکنم. شما را به گناه میاندازم. گناه در چه حدی؟ حتی در حدی که گناه کبیره هم پیش بیاید. خودش میاندازد. برای چه؟ خودش میداند دارد چه میکند. به گناه میاندازد تا حقیقت برایتان روشن شود.
وظیفهٔ من یک چیز دیگر است. وظیفهٔ من این است که از گناه احتراز کنم. ولی خدا هم وظیفهٔ خودش را باید انجام بدهد. خیرش همین است که شما باد نکنی.
چهار شب نماز شب بخوان. حالا الان نماز صبح بخوان؛ چون خود نماز صبح هم یکی از کارهای مهم شده. چهار روز برو نماز صبح بخوان. به خودت میگویی عجب! اتفاقاتی دارد میافتد. انواری دیده میشود. همهجا سبز شد چرا؟ شب پنجم میبینی نماز صبح قضا میشود. میبینی یک گناهی در حد تو نبوده. چون بعضی گناهان در حد آدم است، بعضی در حد آدم نیست. یک گناهی را نگاه میکنی اصلاً در حد خودت نیست. یک عربدهای میکشی که من این نبودم. اینجا همانجایی است که مدام به خودت میگفتی چقدر من سلیمالنفسم؛ داد از من کسی شنیده؟ تاریخ را بررسی کنید. همان وقت بادتو خالی میکنند. تو را در صحنهای میگذارند یک داد حسابی بزنی. این کاری که کردی بادتو خالی کرد.
عبودیت یعنی این. عبودیت نه این است که من باید بایستم چقدر نماز بخوانم. عبودیت یعنی عبد باشی؛ بادت خالی باشد در مقابل خدا. ما از خداییم. «چون از او گشتی همه چیز از تو گشت.» آمار رکعت، عبودیت نیست؛ خالی بودن باد در برابر اوست. اینجوری نوشته نیست که هر گناهی مثل بقیه است.
یک موقع گناه داری تو گناه. یک نفر گناه میکند میگوید به قول آن شعر: گفته بودم که می نخورم در همه عمر / جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر. یک موقع یک نفر گناه میکند اینجوری. یک موقع یک نفر گناه میکند آنقدر حالش از خودش بد میشود که میرود ده تا ثواب میکند به نیت جبران؛ ده تا تسبیح بلند میگیرد. این گناه همان گناهی است که:
«إِلَّا مَن تَابَ وَءَامَنَ وَعَمِلَ عَمَلًا صَٰلِحًا فَأُو۟لَٰٓئِكَ يُبَدِّلُ ٱللَّهُ سَيِّـَٔاتِهِمْ حَسَنَٰتٍ وَكَانَ ٱللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا» (فرقان/۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر کسی که توبه کند و ایمان آورد و کار شایسته کند؛ پس آناناند که خدا بدیهایشان را به نیکیها بدل میکند؛ و خدا آمرزندهٔ مهربان است.
خدا از راه این گناه تبدیل به حسنه کرده. از راه این رشد کرده با این گناه.
حتی از آن سو داریم که گاهی خود شیطان میآید شما را برای نماز صبح بیدار میکند؛ ولی نماز لب طلایی. فاصلهاش چقدر است؟ پنج دقیقه. نماز لب طلایی بخوانی میگویی آخی این نمازم را خواندم. پنج دقیقه بگذرد نماز را قضا بخوانی میگویی اه، ما هم شدیم طلبه؟ به ما هم میگویند بچهٔ مؤمن؟ این هم بچه. پنج دقیقه خود شیطان میآید بلندت میکند. متوجه این هستی؟
اگر دیدی ضرباتی اینجوری تو خواب خوردی، اگر چنین احساسی داشتید، این ضربات ممکن است متفاوت باشد. اگر قبل از اذان صبح یکهو احساس کردید اینهمه قوتتان دارد میدهد، بلند شوید خدا را شکر کنید؛ اوج هم نگرفتهاید. اگر دم طلوع آفتاب باشد کمی شک کنید. گاهی اتفاق میافتد یکهو احساس میکنید یک نفر محکم لگدی زد به شما؛ با یک لگد بیدار میشوید. اگر دم طلوع آفتاب بود کمی شک کنید؛ وگرنه اگر قبلش است بلند شوید خدا را شکر کنید، سجدهٔ شکر بکنید.
دعای پایان جلسه
خدایا خودت ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. خدا دست ما را در دنیا و برزخ و قیامت از قرآن و اهلبیت کوتاه نفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهلبیت قرار بده.
خدایا هر حظ و بهرهای از هر جای این عالم به روح حضرت امام، آقا روحالله، واصل بفرما. همهٔ خدمتگزاران به اسلام و نظام اسلام را در پناه خودت حفظ و حمایت و تحکیم بفرما. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. همهٔ گذشتگان و رفتگان و ذویحقوق، این پدر و مادر، همه را سر سفرهٔ قرآن و اهلبیت حاضر و مرزوق بفرما.
همهٔ مریضهای دنیا، مریضهای شیعه، مریضهای اسلام، محبان اهلبیت، اگر شفا خیر و صلاحشان هست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. همهٔ فتنههای علمی و فرهنگی را خدا بالاخص از نسل جوان و نوجوان ما دفع بفرما. مقام شهدا را عالیتر بگردان. بالنبی الأعظم. فاتحهای با سلام.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.