ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 008

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه، صلوات و تلاوت آیات بیست‌ودو و بیست‌وسه

سلام علیکم و رحمة الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. و به نستعین؛ و صلّی الله علی سیّدنا محمّد و آله الطاهرین.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

جهت شادی ارواح طیّبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلّمان‌مان، فاتحه‌ای با صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. آیات بیست‌ودو و بیست‌وسهٔ سورهٔ مبارکهٔ یوسف موضوع درس امروز است؛ سنگینی بحث، مخصوصاً، بر آیهٔ بیست‌وسه می‌نشیند.

«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُۥٓ ءَاتَيْنَٰهُ حُكْمًا وَعِلْمًا وَكَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به حدّ رشد و نیرومندی‌اش رسید، به او حکم و علم دادیم؛ و این‌گونه نیکوکاران را پاداش می‌دهیم.

«وَرَٰوَدَتْهُ ٱلَّتِى هُوَ فِى بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِۦ وَغَلَّقَتِ ٱلْأَبْوَٰبَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ إِنَّهُۥ رَبِّىٓ أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُۥ لَا يُفْلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (یوسف/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن زن که یوسف در خانه‌اش بود او را از نفسش طلبید، و درها را سخت بست و گفت: آمادهٔ توام. گفت: پناه بر خدا؛ او پروردگار من است، جایگاهم را نیکو داشته است؛ ستمکاران رستگار نمی‌شوند.

آخرین جلسه پیش از محرّم؛ محدودهٔ بحث

این نشست آخرین جلسه پیش از محرّم است. بنا این است که بحث را روی همین یک آیه نگه داریم و هرچه به ذهن رسید در اطرافش گفته شود. آیهٔ بعد «برهان رب» دارد، «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ» دارد، و مقام مخلصین دارد؛ آن آیه کار دارد و جای خودش را می‌خواهد. امروز فقط آیهٔ بیست‌وسه مدّ نظر است.

«وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِۦ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَٰنَ رَبِّهِۦ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُخْلَصِينَ» (یوسف/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی [آن زن] آهنگ او کرد، و او نیز آهنگ وی می‌کرد اگر برهان پروردگارش را ندیده بود. چنین کردیم تا بدی و زشتی را از او بگردانیم؛ او از بندگان اخلاص‌یافتهٔ ماست.

آیهٔ بیست‌وچهار را امروز باز نمی‌کنیم. فقط برای آنکه معلوم باشد چرا بحث اینجا قطع می‌شود خوانده شد. برهان رب، صرف سوء و فحشاء، و مقام مخلصین، خودش یک جلسه است؛ بلکه بیشتر.


«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ»: بلوغِ أشد، نه بلوغ فقهی

«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْنَاهُ حُکْمًا وَعِلْمًا». برخی معتقد شده‌اند که این، بحث نبوّت حضرت یوسف است. در صورتی که چنین صراحتی ندارد.

«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» یعنی وقتی بلوغِ أشد پیدا کرد و حالت جوان شد. این به معنی بلوغ فقهی نیست؛ معنایش آن نیست که سیزده‌سالگی رسیده، بالغ شده، تکلیف آمده. حالت یک نوجوانِ برومند شد؛ جوان شد. بیشتر به این معناست.

در آن سرزمین‌ها شاید دوازده‌سیزده‌سالگی یا هفده‌هجده‌سالگی بلوغ طبیعی پیدا می‌کردند. این منظور نباید باشد؛ چون دوازده‌سیزده‌سالگی، یا همان حدود هجده‌سالگی، وقتی بوده که یوسف را به چاه انداخته‌اند. آن سنّش است. این بلوغ أشد همان است: جوان برومند شد. پیر این سن را از دور می‌بیند؛ جوان، این بلوغ أشد را بهتر می‌فهمد. جوان برومند شد، آن‌گاه «آتَیْنَاهُ حُکْمًا وَعِلْمًا».


«آتَیْنَاهُ حُکْمًا وَعِلْمًا»: ملازمه با نبوّت ندارد

آیا حتماً حکمت و علم در اینجا به معنای نبوّت است؟ نه. دربارهٔ لقمان هم چنین تعبیری هست:

«وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمَٰنَ ٱلْحِكْمَةَ أَنِ ٱشْكُرْ لِلَّهِ وَمَن يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِۦ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ ٱللَّهَ غَنِىٌّ حَمِيدٌ» (لقمان/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی به لقمان حکمت دادیم که خدا را شکر کن؛ و هرکه شکر کند جز این نیست که برای خودش شکر می‌کند، و هرکه کفر ورزد خداوند بی‌نیازِ ستوده است.

به لقمان حکمت دادیم. دقیقاً به معنی نبوّت باشد، چنین ملازمه‌ای در آن نیست.

آن موهبت‌های الهی — به همان تعبیری که هفتهٔ پیش گفته شد — اگر کسی محسن باشد خدا به او می‌دهد. به تناسب سنّش، با رعایت سنّش، چیزهایی را خدا به او می‌دهد. این نیست که به کسی که سنّش خیلی کم است معارف خیلی عمیقی داده شود. اوحدی از انسان‌ها مثل اهل بیت علیهم‌السلام — امام جواد علیه‌السلام در هشت‌سالگی امام می‌شد — آری؛ ولی به لحاظ سن، همین‌طور که طرف رشد می‌کند، به لحاظ سنّش معارف می‌دهند. معارف سطح بالایی را که نمی‌فهمد نمی‌دهند. اصلاً سنخ این معارف از سنخی نیست که بالاتر از حدّ کسی باشد و به او بگویند و او نفهمد. می‌فهمد یعنی طرف ادراک کند آن را. اگر ادراک نکند، دادنِ آن معنی ندارد.


ظرفیت ادراک و حکایت کودک در حرم امام رضا

در مشهد، در صف نماز جماعت حرم امام رضا علیه‌السلام نشسته بودیم. کودکی، گمان می‌کنم دوساله، جلوی ما نشسته بود؛ تازه زبان باز کرده بود، شیرین صحبت می‌کرد؛ کلمات را اشتباه می‌گفت و خرده‌خرده می‌گفت. پدرش برگشت به او گفت: «پسرم، دعا کن که خدا همهٔ مستکبرین عالم را نابود کند.» با خود گفتیم این چه دعایی است که این می‌شنود. کودک پرسید: چه‌گونه نابود کند؟ پدر گفت: «پسرم، با عدلش.» کودک گفت: چی؟ و ماند.

جواب دقیقی است: خدا با عدلش دقیقاً مستکبرین را نابود می‌کند. بحث عدل و فضل و تفاوت این‌ها جای خود. اما این را کودک دوساله‌ای که تازه زبان باز کرده نمی‌فهمد. دل مقتضای شنیده است؛ ولی ادراک، ظرف می‌خواهد.

پس «آتَیْنَاهُ حُکْمًا وَعِلْمًا» در ظرف بلوغ أشد آمده؛ نه پیش از آن که ظرف نباشد، و نه لزوماً به معنای نصب نبوّت.


آیهٔ بیست‌وسه: ترجمه‌های رایج و پیچ‌گوشتیِ اضافه

آیه‌ای هست که مقداری در ترجمه‌اش مشکل وجود دارد. شاید از سی ترجمه که دیده شده، همهٔ ترجمه‌ها اشتباه است. آیه خیلی آیهٔ لطیفی است و خیلی از معارف در آن گنجانده شده که خرده‌خرده به آن اشاره می‌شود.

در ترجمه‌های این آیه گاهی این‌طور به نظر می‌رسد — مثل آن فیلمی که ساعت را باز می‌کرد، طرف باز می‌کرد و دوباره می‌بست، خودِ پیچ‌گوشتی اضافه می‌آمد — ترجمه را جوری کرده‌اند که مقداری پیچ‌گوشتیِ اضافه توی آیه می‌آید. یعنی کلماتی اضافه وجود دارد که بهتر است نباشد. آیه درست معنی می‌دهد، در حالی که آیه خیلی دقیق است.

یک ترجمهٔ سرپایی از «وَرَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ وَقَالَتْ هَیْتَ لَکَ» این می‌شود — این ترجمه قبول نیست، ولی ترجمهٔ سرپایی‌اش این است — که آن زنی که یوسف در خانهٔ او بود از یوسف کام‌جویی کرد و درها را بست و گفت بشتاب. «قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ»: پناه بر خدا. «إِنَّهُ رَبِّی»: او پروردگار من است. «أَحْسَنَ مَثْوَایَ»: جایگاهم را او نیکو داشت. «إِنَّهُ لَا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ». ترجمه که منظور نیست؛ می‌خواهیم روی الفاظ بایستیم.


راوَدَتْ در باب مفاعله: رفت‌وآمد پیوسته با نرمی

فعل «رَاوَدَتْ» از ریشهٔ رود است و با «اراده» هم‌ریشه؛ در باب مفاعله آمده. باب مفاعله یک حالت استمرار را نشان می‌دهد. این لطائف را تا حدّی کسی متوجّه می‌شود که از لطائف ادبیات عرب هم مقداری واقف باشد.

«وَرَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ». آن «الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا» را در ترجمه کنار بگذارید. دارد که «وَرَاوَدَتْهُ عَنْ نَفْسِهِ». راوَدَت و مراوده به معنای رفت‌وآمد زیاد است. کلمهٔ معادل، نه در فارسی و نه در انگلیسی — ترجمه‌هایش دیده شده — نداریم. مسئلهٔ کام‌جویی‌کردن مسئلهٔ خاصّی است و در همهٔ زبان‌ها هم صورت رسمی‌اش را داریم، هم غیررسمی‌اش را، هم زبان کوچه‌اش را؛ کلمات لاتینش هم وجود دارد. ولی این نوع بیان خیلی نوع بیان خاصّی است.

مراوده کردن یعنی رفتن، آمدن، رفتن، آمدن. یعنی یک حالت رفت‌وآمد که با لطف و ملاطفت و نرمی چیزی را خواستن. این معنی مراوده است در عربی: با یک لطافت و نرمی چیزی را خواستن؛ و این رفت‌وآمد به صورت رفت‌وآمد پیوسته. مترجم اگر عجله کند، یک فعل تندِ کام‌جویی می‌گذارد و خیال می‌کند کار تمام است؛ حال آنکه قرآن فعل را در بابی برده که دوام و آمدوشد از آن می‌چکد. معادل دقیق نداریم؛ ناچاریم با چند کلمهٔ فارسی همان رفت‌وآمد نرم را بگوییم، نه اینکه پیچ‌گوشتیِ اضافه توی آیه فرو کنیم.

از این پیوستگی مشخص می‌شود که این در یک صحنه اتفاق نیفتاد. در یک تک‌صحنه اتفاق نیفتاده. درست است که در یک ماجرا آن «وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ» اتفاق افتاده — آن بستنِ درها تک‌صحنه است — ولی معلوم است که این همسر عزیز مصر روی اعصاب یوسف بوده؛ کلاً روی اعصاب بوده. پیوسته می‌رفته و می‌آمده و لطافت و نرمی از خودش نشان می‌داده. مراوده پیش از تغلیق است؛ تغلیق لحظهٔ اوج است، مراوده مسیر است.


یوسف را از یوسف گرفتن؛ دو خود

چه را می‌خواسته؟ «وَرَاوَدَتْهُ عَنْ نَفْسِهِ»: یوسف را از یوسف می‌خواسته. یعنی می‌خواست یوسف را از یوسف بگیرد. این معنایش است؛ نه کام‌جویی‌کردنِ فقط. می‌خواست یوسفیِ یوسف را از یوسف بگیرد.

چون ما دو خود داریم: یک خود انسانی، یک خود حیوانی. او می‌خواست خودِ انسانی یوسف را از یوسف بگیرد. اگر خودِ انسانی ما را از ما بگیرند، با خودِ حیوانی‌مان می‌شود کنار آمد؛ آن مشکلی نیست. اگر بشود آن یوسفیِ یوسف را از او گرفت، معلوم است که آن خودِ انسانی یوسف را می‌خواهد بگیرد.

«رَاوَدَتْهُ» فعل مؤنث است. می‌خواست بگیرد یوسف را، از یوسف: «عَنْ نَفْسِهِ». ترجمهٔ این، این است. هیچ ترجمه‌ای هم این‌گونه ترجمه نکرده. نخواسته‌اند با دقّت این را ترجمه کنند لااقل. حتی ترجمهٔ انگلیسی معمولاً دقّت‌های خاصّی دارند؛ آن‌ها هم با همان کلمات رسمی — فریب کام‌جویانه و از این قبیل — معنی کرده‌اند که رسمی در همان معنی کام‌جویی است. می‌خواست یوسف را از یوسف بگیرد.


دو خود در قرآن: نسیان خود و اهتمام به خود

این دو خود را انسان دارد. قرآن یک بار در سورهٔ حشر می‌گوید عدّه‌ای هستند که:

«وَلَا تَكُونُوا۟ كَٱلَّذِينَ نَسُوا۟ ٱللَّهَ فَأَنسَىٰهُمْ أَنفُسَهُمْ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْفَٰسِقُونَ» (حشر/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا هم خودشان را از یادشان برد؛ اینان همان فاسقان‌اند.

شبیه کسانی نباشید که خدا را فراموش کرده‌اند؛ خدا هم جانِ این‌ها را از یادشان برد؛ یعنی این‌ها خودشان را فراموش کردند. آیه را دقّت کنید. این خود، فراموش می‌شود.

آن‌گاه در سورهٔ آل عمران، بعد از جنگ احد، آیهٔ فوق‌العاده‌ای است. آیهٔ صد و پنجاه و سوم، آیهٔ دردناک قبلی‌اش است که می‌گوید رسول خدا دنبال این‌هاست: برگردید. بعد آیهٔ بعد:

«إِذْ تُصْعِدُونَ وَلَا تَلْوُۥنَ عَلَىٰٓ أَحَدٍ وَٱلرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِىٓ أُخْرَىٰكُمْ فَأَثَٰبَكُمْ غَمًّۢا بِغَمٍّ لِّكَيْلَا تَحْزَنُوا۟ عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا مَآ أَصَٰبَكُمْ وَٱللَّهُ خَبِيرٌۢ بِمَا تَعْمَلُونَ» (آل‌عمران/۱۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه که می‌گریختید و به کسی التفات نمی‌کردید، و پیامبر از پشت سرتان شما را فرامی‌خواند؛ پس [خدا] غمی بر غم به شما رساند تا بر آنچه از دست داده‌اید و بر آنچه به شما رسیده اندوه مخورید؛ و خدا به آنچه می‌کنید آگاه است.

«ثُمَّ أَنزَلَ عَلَيْكُم مِّنۢ بَعْدِ ٱلْغَمِّ أَمَنَةً نُّعَاسًا يَغْشَىٰ طَآئِفَةً مِّنكُمْ وَطَآئِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِٱللَّهِ غَيْرَ ٱلْحَقِّ ظَنَّ ٱلْجَٰهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ ٱلْأَمْرِ مِن شَىْءٍ قُلْ إِنَّ ٱلْأَمْرَ كُلَّهُۥ لِلَّهِ يُخْفُونَ فِىٓ أَنفُسِهِم مَّا لَا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ ٱلْأَمْرِ شَىْءٌ مَّا قُتِلْنَا هَٰهُنَا قُل لَّوْ كُنتُمْ فِى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ ٱلَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ ٱلْقَتْلُ إِلَىٰ مَضَاجِعِهِمْ وَلِيَبْتَلِىَ ٱللَّهُ مَا فِى صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِى قُلُوبِكُمْ وَٱللَّهُ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ» (آل‌عمران/۱۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بعد از آن غم، ایمنیِ خواب‌آلودگی بر شما فروفرستاد که گروهی از شما را فرامی‌گرفت، و گروهی بودند که خودشان همّشان شده بود؛ به خدا گمانی ناروا، گمان جاهلیت، می‌بردند… و خدا به راز سینه‌ها داناست.

این حالت رسول‌الله که دنبال این‌هاست که برگردید. خدا هم غم را روی غم‌شان اضافه کرد.

بعد آیهٔ بعد می‌گوید خدا یک چُرتی به‌عنوان هبه و نعمت پوشاند این‌ها را. این را یک بار هم گفته‌ایم: خیلی وقت‌ها در اوج مشکلات و غم، وقتی کسی چرتش می‌گیرد، این از لطف‌های خداست که یکهو می‌گوید چرت بزن تا آن فشارها سبک شود. «أَمَنَةً نُّعَاسًا»: ایمنی در قالب خواب‌آلودگی.

یک عدّه را می‌گوید: «وَطَائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ»: یک عدّه همّت‌شان خودشان است. این چه خودی است که یک بار فراموش می‌شود، و همان آدم این است که «قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ» یعنی همّش خودش است؛ یعنی کاملاً به فکر خودش است. هم کاملاً به فکر خودش است، هم خودش را فراموش کرده. این چه جوری است؟ این چه مناسبتی است؟

مناسبتش همین است. آن خودی که فراموش می‌شود، خودِ انسانی آدم است. این خودی که انسان به آن همّت می‌کند، خودِ حیوانی‌اش است.

پس زلیخا می‌خواست با رفت‌وآمد پی‌درپی، یوسف را از یوسف بگیرد؛ یعنی آن یوسفیِ یوسف و آن حیای یوسف را از آن یوسف بگیرد. اگر آن خودِ انسانی کنده شود، با خودِ حیوانی می‌شود کنار آمد؛ کار آسان می‌شود. قرآن نمی‌گوید فقط کام خواست؛ می‌گوید او را از نفسش طلبید. این یک نکته است در ترجمهٔ این کلمه، و تقریباً هیچ ترجمه‌ای زیر بار این دقّت نرفته است.


جمال حیوانی و ظرفیت محدود دنیا

این که می‌گویند یوسف جمال دلربا داشت، این مربوط به حیوانیّت آدم است کلاً؛ مربوط به جِرم نعمت است. اولاً یوسف جمالش واقعاً آن جمال نشان‌داده‌شده در قصّه است. اما این خوشگلی چقدر ظرفیت دارد این عالم برای خوشگلی؟ این عالم مگر چقدر ظرفیت خوشگل‌شدن دارد؟

چون این آخرش می‌شود همین چیزهایی که برای افزایش قد می‌کشند؛ بعضی‌اش خیلی زشت می‌شود، بعضی‌اش هم از یک حد که چشم درشت شود دیگر نه درشت می‌شود نه درشت‌شدنش قشنگ است اصلاً. چشم مگس که خوب نیست. یک نفر را حالا خیلی‌اش هم به سلیقه مربوط است این خوشگلی‌ها. یک نفر شاید قیافهٔ بلند پسندیده، مو آن‌جوری پسندیده؛ اما آخرش می‌شود شبیه یکی از هنرپیشه‌های خوشگل ما یا سینمای هالیوود.

آن کسی که عکس هنرپیشه را می‌زند توی اتاقش، آن گیر افتاده. یعنی گیرِ خودِ حیوانی افتاده. گیر این جمال‌های این‌جوری افتاده. وگرنه جمالِ کلّ خوشگل‌های عالم را بگذارید روی هم، همه را بکشید، خوشگلی‌اش به اندازهٔ یک آیه — که هیچی — به اندازهٔ یک کلمهٔ قرآن نمی‌شود. اصلاً در یک قصهٔ امیرالمؤمنین نگاه کن یا کل این خوشگل‌های عالم را بیا نگاه کن. آدم می‌آید آن قصهٔ امیرالمؤمنین را نگاه می‌کند.

فرق هست بین کسی که عکس‌های مرحوم بهجت را می‌زند توی اتاقش با کسی که عکس هنرپیشه می‌زند. آن یک جمال دیگری مدّ نظرش است. آقای بهجت دیگر رسماً خوشگل نیست؛ به لحاظ طبیعی و ظاهری یک تهمت است فقط برایشان. ولی وقتی که این چه مدّ نظرش گرفته که دارد این کار را می‌کند؟

این که می‌گویند خوشگلی یوسف، چقدر می‌شود یک نفر خوشگل شود اصلاً؟ این عالم ظرفیتش کم است. بینی تا یک حدّی می‌شود قلمی کرد؛ تا یک حدّی نه قشنگ است نه اصلاً شدنی است. لب و دهان همان‌طور، قد و قواره هم همین‌طور. یک نفر قدش سی سانت که قشنگ نیست. یک و هشتاد، نود این‌ها قشنگ است؛ بیشتر از آن جالب نیست.

پس آن که می‌خواست با رفت‌وآمد پی‌درپی یوسف را از یوسف بگیرد، یعنی آن یوسفیِ یوسف و آن حیای یوسف را بگیرد؛ گیرِ جمالِ حیوانی بودن است. جمالِ انسانی چیز دیگری است.


سیما عوض می‌شود؛ مؤمن را خدا خوشگل می‌کند

در روایات داریم کسی که مؤمن باشد، آرام‌آرام خدا خوشگلش می‌کند؛ حتی ظاهرش را خوشگل می‌کند. نمونه‌اش امام. امام را نگاه کنید؛ عکس‌های مثلاً هفده‌سالگی‌اش اصلاً عکس‌های قشنگی نیست. امام آن‌جا قشنگ نیست. ولی رفته‌رفته که می‌گذرد به سنّ چهل، آرام‌آرام می‌بینیم امام دارد خوشگل می‌شود. سادات کلاً این‌طور خوشگل می‌شوند؛ ولی قشنگ این روند را فکر نکنید الکی است. خدا سیمای یک نفر را عوض می‌کند و خوشگلش می‌کند. سیما عوض شدن کافی است به اینکه یک خرده فرم صورت آدم عوض شود؛ سیمای آدم عوض می‌شود. این سیمایشان را عوض می‌کند، خدا این را خوشگل می‌کند، توی دل می‌بَرَد.

حتی این را که الان پزشکان و روان‌شناسان کسانی که این کارها را می‌کنند می‌گویند مثلاً زن و شوهر خیلی شبیه به هم می‌شوند رفته‌رفته که در زندگی‌شان جلو می‌روند. علاقه به هم و نگاه‌کردن به همدیگر و این عواطف، اینکه شبیه به هم باشند تأثیر دارد در بدن آدم. عصبانی می‌شوید در چهره‌تان تأثیری می‌کند. رئوف باشید، رحیم باشید، عطوف باشید، علاقه داشته باشید به معارف؛ رفته‌رفته در صورت شما اثر می‌کند. هیچ استبعادی هم از لحاظ منطقی ندارد که چیزهای غیبی در عالم در صورت آدم تأثیر بگذارد.

جمال نعمت است. همهٔ این نعمت‌های حیوانی هم نعمت است؛ صدا هم نعمت است، جمال هم نعمت است. نعمت حساب می‌کشند از آدم‌ها. حساب دارد. جمال کسی که خوشگل نیست با کسی که خوشگل است، خدا حسابشان را یک جور نمی‌کند؛ تفکیک می‌کند. نعمت معنایش درست از آن استفاده کردن است. آن دختری که زیباست، آن پسری که زیباست، این‌ها باید دقّت کنند. واقعاً جای دقّت دارند.

یک نفر تا حدّی متوجّه است که من یک خرده بالاتر از نرم‌ام، نرم‌ام، یا پایین‌تر از نرم‌ام. همهٔ مادر و پدر بچّه‌شان را خوشگل‌ترین عالم محسوب می‌کنند؛ سوسک هم با آن دستمال بلوری بچّه‌اش را. ولی به هر صورت خودش تا حدّی متوجّه است. آن که بالاتر از نرم خودش را می‌بیند، خیلی مهم است؛ باید دقّت کند.


«الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا»: ریشهٔ فتنه خلوت است

نکتهٔ دیگر تکذیب عجیب آیه است. ترجمهٔ تحت‌اللفظی «الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا» یعنی آن که یوسف توی خانهٔ اوست. اگر دست ما می‌دادند خیلی راحت می‌گفتیم: تا حالا این‌قدر گفتی امرأة عزیز مصر و امرأة این و امرأة آن؛ می‌گفتی «وَرَاوَدَتْهُ امْرَأَةُ الْعَزِیزِ عَنْ نَفْسِهِ». چرا حرف این است که «الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا»؟

به‌خاطر اینکه ریشهٔ فتنه را می‌خواهد بگوید. ریشهٔ فتنه این است که «الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا». ریشه‌اش اینجاست. ریشهٔ این فتنه‌ای که درست شده، خلوت یوسف است. به جای اینکه بگوید امرأت العزیز، می‌گوید التی هو فی بیتها. می‌خواهد بگوید ریشهٔ اشکال این است که این توی خانهٔ اوست. دو نامحرم توی خانهٔ هم‌دیگرند. ریشهٔ اشکال این است.

حالا چاره ندارد. نوکر آن خانواده است یوسف یک جوری. چاره ندارد. حالا توی خانهٔ این است. ولی ریشه را خدا نشان می‌دهد: خلوت. اگر دست ما بود، عنوان را «امرأة العزیز» می‌گذاشتیم و خیال می‌کردیم ادب رعایت شده؛ خدا عنوان را از اسم زن برمی‌دارد و روی مکان می‌گذارد: آن که یوسف در خانه‌اش است. مکان فتنه را نام می‌برد، نه شخص را. این هم حیا است، هم تشخیصِ علت.

یوسف علیه‌السلام از این مسیر یک امتحانی دارد عبور می‌کند. این امتحان، امتحان سختی است، امتحان سنگینی است. وقتی که دارند می‌سازندش، چنین امتحان‌هایی برایش به وجود می‌آورند؛ رفته‌رفته این امتحان‌ها به وجود می‌آید.


توصیه به دانشجویان: علی رؤوس الأشخاص، نه خلوت

حتی به دانشجوها توصیه می‌کنیم می‌گوییم ما که اصلاً این دختربازی را پیشنهاد نمی‌کنیم. ولی چنانچه کسی هم خواست همین کار را بکند، علی رؤوس الأشخاص این کار را بکند. توی صحنهٔ علنی دانشگاه این کار را بکند، نه توی خلوت. توی خلوت دیگر ریشهٔ اشکال است.

حیا می‌کنیم زیادتر این را بگوییم. از این موارد دوستانی که آمده‌اند نکاتش را گفته‌اند، دیدی اشکال صاف خورده به اینکه این از فضای دانشگاه — علی رؤوس الأشخاص — کار را کشیده بیرون، برده توی کافی‌شاپ، و بعد از کافی‌شاپ گفته بیا خانهٔ ما، و بعدش هزار تا مشکل به وجود می‌آید. این است.

این را کسی نگوید که چنین صحنه‌هایی ممکن است الان برای کسانی به وجود بیاید، آن‌ها هم بگویند برو. یکی از بچّه‌ها بود دقیقاً برایش چنین اتفاقی افتاده بود؛ خودش گفت. او هم گفته بابا برو، خدا را چه می‌دانی یک حواله کند. آیا او یوسف است؟ نه. آن کسی که تن به هر خلافی تا حالا داده، حالا در این خلاف‌ها می‌گوید اصلاً هیچ میلی هم ندارم، می‌گوید برو؛ آن که این نیست.

آن کسی که با حیا و خودداری خودش را نگه داشته، و این رفت‌وآمدها روی مخش رفته، با لطافت و نرمی آمده حیای او را بگیرد و او این کار را نکرده؛ این مهم است. حالا این یک بحث دیگر دارد. خیلی نمی‌خواهیم وارد شویم؛ می‌ترسیم از فضای آیه جدا شویم.


شرق و غرب: چشم‌چرانی، غریزه، و اینکه آشوب‌شدن خوب است

این سؤال جدّی میان فضاهای غربی و فضاهای خودمان هست که می‌گویند چشم‌چرانی در فضاهای شرقی زیاد است ولی در فضاهای غربی نیست. انصافاً ماجرایی به نام چشم‌چرانی آنجا خیلی کم است. تجربه کنید می‌بینید آدم‌ها اصلاً به همدیگر نگاه نمی‌کنند. ولی در فضاهای شرقی این بیشتر است و خیلی زیاد.

حالا این خوب است یا بد؟ در مقام مقایسه غرب را بالاتر می‌دانید در این زمینه یا فضای شرقی را؟ حداقل فضای شرقی بالاتر است. آن که نگاه نمی‌کند این نیست که در حصنِ حیا و عفت نگاه نمی‌کند. آن که نگاه نمی‌کند خیلی چیزها را نگاه کرده دیگر. اصلاً یکی از مشکلات خودشان این شده. این را از اصلِ منابع می‌گوییم؛ مقاله‌های این‌چنینی هم خوانده می‌شود. خودشان به‌عنوان مشکلاتشان این است که غریزهٔ جنسی خیلی پایین آمده. این خودش یک مشکل است.

باید تشویق شود که راه باز باشد؟ این‌ها را بروید آن‌ور نگاه کنید: غریزهٔ جنسی به شدّت می‌آید پایین. این که می‌بینید این‌قدر ما محرّک داریم در چه؟ در فضای شرقی اصلاً محرّک لازم ندارد. همین‌جوری یک دختری بیاید همه این‌جوری محرّک است. این‌قدر قرص و پودر و فلان لازم ندارد.

و این که استحکام خانواده را درست می‌کند همان است. ماجرای صحنه‌های کام‌جویی در سینماهای خارج این‌قدر حجمش زیاد است به‌خاطر این است که خیلی وقت‌ها می‌خواهند برسانند به آن پتانسیل؛ پتانسیلی که یک شرقی در فضای حیا، خدا فی‌ذاته در او گذاشته. این اتفاقاً مهم است که یک جوان درش آشوب شود، نه اینکه آشوب نشود.

در همان یک سفری که کلاً در خارج از ایران بودیم، می‌رفتیم توی کتابفروشی واقعاً مانده بودیم که این چیزی که این‌ها توی کتابخانه‌ها و کتابفروشی عمومی گذاشته‌اند — چه توی فرودگاه، چه توی کتابخانه‌ها؛ آنجا بیشترِ وقتمان در کتابخانه می‌گذشت، جایی نداشتیم برویم، کل می‌رفتیم کتابخانه — این چیزهایی که گذاشته‌اند وحشتناک است برای یک جوان.

این مهم است که آدم — و کسی این را شاید تجربه کرده باشد؛ اگر تجربه نکرده باشد بهتر است البته — اگر برود توی اینترنت صحنهٔ خلاف ببیند، ببیند، ببیند، می‌بینی که دفعات بعد نه تحریک‌آمیز است نه چیز جالبی است؛ از آن حس افتاده. این اتفاق چیز خوبی نیست. این چیز خوبی است که کسی درش آشوب شود نه اینکه آشوب نشود. اگر جوان، جوان است باید درش آشوب شود.

ریشهٔ اشکال هم همین «الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا» است. این را داریم دامن می‌زنیم و ترویج می‌کنیم. خودمان را خیلی صاحب کرامات نشان می‌دهیم که ما آدمی هستیم که این‌قدر قوی‌ایم، مگر اصلاً در این مشکلات از پا درمی‌آییم، چرا دارید جوان‌ها را محدود می‌کنید. عجب. این راه این است که می‌گویند باید یک مدّت بشریّت علفِ نظریات جدید روان‌شناسی شود، بعداً متوجّه شود که اشتباه کرده. یعنی کلّ بشریّت علف یک سری نظرات روان‌شناسی یک مدّتی شد و تازه دارد گندش درمی‌آید. خود اندیشمندانشان دارند فکر می‌کنند این کاری که کردیم و این آزادی‌هایی که در این زمینه ترویج کردیم و گفتیم اصلاً زن و مرد یعنی چه، زن و مرد نداریم، این با آن باشد چه اشکالی دارد — این توصیه‌های ابلهانه را اصلاً ما در دین نداریم.


توصیه‌های سلیقه‌ای را با حیا عوضی نگیرید

جایی رفته بودیم یک جمع خانم‌هایی صحبت می‌کردیم؛ حرف به این مسائل رسید. گفتند آقا ما این‌ها را قبول داریم. گفتیم چه را قبول دارید؟ گفتند آن آقا قبلی را قبول نداریم. گفتیم چه گفته بود آن آقا قبلی؟ گفته بود به دخترهای هجده‌ساله که شما که چادر سرتان می‌کنید باید حتماً خمیده راه بروید توی خیابان که فکر کنند شما پیرزنید. این توصیه را ما نداریم. اصلاً این توصیه سلیقه‌ای است. بعد پیشنهاد داده بود که مثلاً صداهایتان را این‌جوری کنید. یک حاج‌آقای ابلهی هم بود. این توصیه‌ها را ما نداریم.

ما حیا داریم. فضای حیا بودن است؛ نه خمیده راه رفتنِ تصنّعی، نه صدای پیرزن ساختن. حیاء عند الناس کردن، حیاء عند الله کردن، بسته به مراتب شخص است؛ حالا این را هم روش فکر می‌کنیم. سلیقه را با دین عوضی نگیرید؛ دین حیا می‌خواهد، نمایش پیری نمی‌خواهد.


روایت محمد طیّار در من لایحضره الفقیه

نکتهٔ دیگر هم در این، روایتی است. در کتاب من لایحضره الفقیه، جلد سه، صفحهٔ دویست و پنجاه و دو، محمد طیّار می‌گوید:

«دَخَلْتُ الْمَدِينَةَ وَطَلَبْتُ بَيْتًا أَتَكَارَاهُ فَدَخَلْتُ دَارًا فِيهَا بَيْتَانِ بَيْنَهُمَا بَابٌ وَفِيهَا امْرَأَةٌ. فَقَالَتْ تُكَارِي هَذَا الْبَيْتَ. قُلْتُ بَيْنَهُمَا بَابٌ وَأَنَا شَابٌّ. قَالَتْ أَنَا أُغْلِقُ الْبَابَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ. فَحَوَّلْتُ مَتَاعِي فِيهِ وَقُلْتُ لَهَا أَغْلِقِي الْبَابَ. فَقَالَتْ تَدْخُلُ عَلَيَّ مِنْهُ الرَّوْحُ دَعْهُ. فَقُلْتُ لَا أَنَا شَابٌّ وَأَنْتِ شَابَّةٌ أَغْلِقِيهِ. قَالَتِ اقْعُدْ أَنْتَ فِي بَيْتِكَ فَلَسْتُ آتِيكَ وَلَا أَقْرَبُكَ وَأَبَتْ أَنْ تُغْلِقَهُ. فَأَتَيْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَسَأَلْتُهُ عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ تَحَوَّلْ مِنْهُ فَإِنَّ الرَّجُلَ وَالْمَرْأَةَ إِذَا خُلِّيَا فِي بَيْتٍ كَانَ ثَالِثُهُمَا الشَّيْطَانَ» (من لایحضره الفقیه ۳/۲۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وارد مدینه شدم و خانه‌ای خواستم اجاره کنم. به خانه‌ای درآمدم که دو اتاق داشت و میان آن دو دری بود و در آن زنی بود. گفت این اتاق را اجاره کن. گفتم میانشان فقط یک در است و من جوانم. گفت من در میان خودم و تو را می‌بندم. اثاث را بردم داخل و گفتم در را ببند. گفت از آن هوا می‌آید، رهایش کن. گفتم نه، من جوانم و تو جوانی، ببندش. گفت تو در خانه‌ات بنشین؛ نه پیش تو می‌آیم نه نزدیکت می‌شوم. و سرباز زد که در را ببندد. نزد امام صادق علیه‌السلام رفتم و حال را پرسیدم. فرمود: از آنجا کوچ کن؛ زیرا مرد و زن چون در خانه‌ای خلوت کنند، سومی‌شان شیطان است.

خانه از آن خانه‌هایی است که دو قسمتی است؛ خانه‌های دو در. دو تا مثل اینکه الان یک خانه است ولی انگار هم که دو تا خانه است. معلوم نیست فقط یک خانه است یا دو تا خانه است. لاش در دارد. از این جور خانه‌ها که دو تا مثلاً انگار دو اتاقه است. یک حالت اتاق کرایه کرده. این اتاق‌های تو در تو نیست که با درهایی جدا شود؛ اتاق‌ها یک خرده دلباز و بزرگ هم بوده احتمالاً.

فاصله، فاصلهٔ یک در است فقط؛ او هم جوان است. زن گفت من این در را می‌بندم؛ تو بیا آن‌ور من هم این‌ور. متاع را منتقل کردند رفتند توی اتاق. قاعدتاً باید در را ببندد. گفت در را می‌ترسم؛ «تَدْخُلُ عَلَیَّ مِنْهُ الرَّوْحُ»: یک خرده هوا می‌آید، ولش کن در باز باشد حالا مشکلی نیست. گفت نه، من جوانم تو هم جوانی؛ در را ببند. گفت بنشین توی خانهٔ خودت من هم اینجا نشسته‌ام، پیش تو نمی‌آیم. ابا کرد که در را ببندد.

رفت پیش امام صادق علیه‌السلام. پرسید. فرمود: اعصابت را جمع کن برو. وقتی یک دختر و یک پسر، یک زن و یک مرد، توی جایی با همدیگر خَلْی شوند و تنها شوند، سومین شیطان است.

این مسئله، مسئله‌ای نیست که بخواهد با آن شوخی کند کسی. از بچّه‌هایی به‌خاطر شوخی با چنین مسئله‌ای خیلی دامنشان آلوده شد؛ از کسانی که پشت سرشان نماز می‌خواندند. با این مسئله شوخی نکنید. نمی‌شود کرد.

این حیا در برخورد است. توی دانشگاه سلام‌سلام کنید کلاس برقرار شد نشد؛ عند الضرورة آدم صحبت می‌کند. آن‌قدر چیز نیست. عند الضرورة آدم صحبت می‌کند؛ ولی دامن‌زدن، کرکر خنده انداختن، این‌ها… دارد ریشهٔ اشکال را می‌گوید. می‌گوید «الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا» عنوان ریشهٔ اشکال است. ریشهٔ اشکال اینجاست؛ و این هم روی مخ این رفت و این شد.


نام نبردن زنان در قرآن مگر مریم

نکتهٔ دیگری هم که دارد این است که اینجا باز یک حیایی هست. اولاً چقدر قرآن با حیا برخورد کرد با همین، به قولی، شکل‌ترین آیه. با این آیه چقدر با حیا برخورد کرد: گفت خواست یوسف را از یوسف بگیرد، نه چیز دیگر. چه چیزی را گفت.

بعد، شما در قرآن اصلاً بحث اسم هیچ زنی را نمی‌بینید. اسم هیچ زنی وجود ندارد الا حضرت مریم. آن هم به‌خاطر آن شبهه‌ای که وجود دارد؛ می‌خواهد بگوید این عیسی بن مریم است. همه‌اش به نام امرأة عزیز می‌گوید، امرأت نوح می‌گوید؛ حتی زنان بد را می‌گوید امرأت لوط، امرأت.

«ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ٱمْرَأَتَ نُوحٍ وَٱمْرَأَتَ لُوطٍ كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَٰلِحَيْنِ فَخَانَتَاهُمَا فَلَمْ يُغْنِيَا عَنْهُمَا مِنَ ٱللَّهِ شَيْـًٔا وَقِيلَ ٱدْخُلَا ٱلنَّارَ مَعَ ٱلدَّٰخِلِينَ» (تحریم/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا برای کسانی که کافر شده‌اند زن نوح و زن لوط را مثل زده است؛ هر دو در نکاح دو بنده از بندگان شایستهٔ ما بودند، پس به آن دو خیانت کردند، و آن دو [پیامبر] در برابر خدا چیزی از آن دو زن دفع نکردند، و گفته شد: با داخل‌شوندگان به آتش درآیید.

«وَضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱمْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ٱبْنِ لِى عِندَكَ بَيْتًا فِى ٱلْجَنَّةِ وَنَجِّنِى مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِۦ وَنَجِّنِى مِنَ ٱلْقَوْمِ ٱلظَّٰلِمِينَ» (تحریم/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا برای کسانی که ایمان آورده‌اند زن فرعون را مثل زده است، آن‌گاه که گفت: پروردگارا، برای من نزد خودت در بهشت خانه‌ای بساز و مرا از فرعون و کردارش رهایی ده و مرا از گروه ستمکاران نجات بخش.

«وَٱذْكُرْ فِى ٱلْكِتَٰبِ مَرْيَمَ إِذِ ٱنتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهَا مَكَانًا شَرْقِيًّا» (مریم/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در این کتاب مریم را یاد کن، آن‌گاه که از کسان خود در مکانی شرقی کناره گرفت.

این که اسم نمی‌گوید و این‌همه اسم از مردها می‌گوید، خودش فرهنگ متشرّعینی که باز اسم خانم‌هاشان را نمی‌گویند، مزیتش توی همین درمی‌آید. حالا شاید حکایت روایات یک چیز دیگر باشد؛ ولی در قرآن اسم خانم‌ها را نمی‌گویند.

حالا اینکه خانم‌مان، عیال‌مان، خانواده‌مان، منزل — این‌ها خیلی هم جالب نباشد دیگر. «منزل» این‌ها می‌خورد به بیمار می‌خورد. بعضی وقت‌ها اسم پسرشان را می‌گویند. حالا این هم شاید یک خرده افراط باشد؛ ولی همین که اسم خانم‌شان را نمی‌گویند، فقط اسم حضرت مریم را ما داریم در قرآن. آن هم به‌خاطر اینکه می‌گویند عیسی بن مریم. نه، این‌ها می‌گفتند عیسی پسر خداست و این‌ها؛ می‌گوید نه، عیسی بن مریم.

این فضای رعایت حریم‌ها در نظام‌های خانوادگی، و اینکه کسی اسم خواهرش، اسم مادرش را به اسم جار نزند پیش بقیه، این‌ها یک خرده حیطه‌های مخفی‌تری است. البته حالا شاید در روایات با خاصّانشان شاید یک جوری دیگر برخورد می‌کردند ائمه. مثلاً گاهی اوقات پیش خاصّانشان شاید اسم همسرشان را به اسم می‌گفتند. ولی این‌جوری نبود که راست‌راست اسم بگویند. این میانش شاید فرهنگ متشرّعین که این را دارند، همین تقویت آن روحیهٔ حیاست؛ یعنی دمیدن آن، و این‌ها حیطه‌های خصوصی‌تر است.

«وَرَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ» این پنهان شد؛ و «غَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ». اینجایش یک صحنه است دیگر. اینجایش تک‌صحنه است. ولی آن «وَرَاوَدَتْهُ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ» یک کار مستمر بوده که داشته روی مخ این می‌رفته. می‌رفته با نرمی و لطافت.


«فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ» و حسّ لامسه در برابر بینایی

«يَٰنِسَآءَ ٱلنَّبِىِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِّنَ ٱلنِّسَآءِ إِنِ ٱتَّقَيْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِٱلْقَوْلِ فَيَطْمَعَ ٱلَّذِى فِى قَلْبِهِۦ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا» (احزاب/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای زنان پیامبر، شما مانند هیچ‌یک از زنان نیستید اگر تقوا پیشه کنید؛ پس در گفتار نرمی و کرشمه نکنید تا آن که در دلش بیماری است طمع کند، و گفتاری پسندیده بگویید.

«فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ»: صدا نازک نکنی. این در معنی مراوده، این نرمی وجود دارد. این کارهایی که توش یک نرمشی وجود دارد، این را می‌گوییم زن با مرد نامحرم نکند. خیلی می‌تواند مرد را زمین‌گیر بکند. همین نرمش است. حالا صدای نرم، آن کرشمه‌های نرم. هرچه که حالت با نرمی و لطافت همراه است. این‌ها چیزهایی است که دست آخر باید بماند توی نظام خانوادگی.

اسلام می‌خواهد خانواده را قوی بکند. اسلام می‌خواهد بنیان خانواده را محکم بکند. این چیزهایی که اسلام می‌گوید، حتی به قدری دستورها ظریف اینجا گفته شده. حسّی که در لامسه هست هیچ موقع در بینایی نیست. یعنی انتقال حسّی که در لامسه هست هیچ موقع در حسّ بینایی نیست.

برای همین نگاه به زن نامحرمِ بی‌ریبه — یعنی بدون ریبه — اشکال ندارد؛ ولی حتی لمسِ بی‌ریبه‌اش هم اشکال دارد. یعنی بدون ریبه‌اش هم اشکال دارد.

دوستان بودند می‌آمدند می‌گفتند که مثلاً طرف هم متشرّع است به هر جهت. ارتباط برقرار کرده و رفتند و آمدند و فلان، علاقه‌ها شدید شده. آمده بود خودش می‌گفت. می‌گفت آقای قاسمیان دارم خفه می‌شوم. گفتیم چرا؟ گفت می‌خواهم دست او را بگیرم، شرع نمی‌گذارد. راهی هست که نیست؟ گفتیم هیچ راهی نیست. هیچ راهی وجود ندارد مگر محرمیّت.

خدا همین را می‌خواهد که این بماند برای نظام خانوادگی. یعنی این‌همه انتقال حس که توی حسّ لامسه وجود دارد و توی بینایی وجود ندارد، توی دیدن وجود ندارد، این‌همه انتقال حس را می‌خواهد بگذارد برای نظام خانوادگی؛ آنجا باشد و آنجا ارتباط چنان استحکامی به وجود بیاورد. یعنی به غیر ریبه هم نمی‌شود دست کسی را بگیری. به غیر ریبه می‌توانی قیافهٔ یک نفر را نگاه کنی؛ ولی به غیر ریبه دست کسی را لمس کردن نه.

این‌همه انتقال حس را خدا به‌خاطر اینکه فضای محرمیّت است، توی نظام خانواده هرچه می‌خواهد نمک می‌خواهد این نظام خانواده را محکم بکند؛ نه اینکه نظام خانواده را آشوبناک کند — کما اینکه کردند — و دارد تبعاتش هم به ما می‌رسد.


«وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ»: تغلیق، قفلِ محکم و درهای متعدد

این کاری که زلیخا کرد این بود که «وَغَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ». «غَلَقَتْ» احتیاجی ندارد برود توی باب تفعیل تا متعدّی شود. یعنی خودِ غَلَقَت هم معنی بستن می‌دهد. «غَلَّقَتْ» یعنی تغلیق؛ یک معنی اضافه‌ای دارد. یعنی به شدّت و به کثرت و محکم بستن؛ یک چنین معنایی می‌دهد. قفل زنجیری کردن و مثلاً سه‌قفله‌شش‌قفله کردن، یک چنین معنایی می‌دهد «غَلَّقَتْ». این‌ها هم لطائفش است؛ آشنایی به عربی لازم است.

«غَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ»: محکم و خیلی بدجوری قفل زنجیری کردن در. بدجوری در هم نه؛ «الْأَبْوَابَ» را این‌جوری کرد. یعنی آن کاخ ممکن است درهای متعدد داشته باشد. درهای متعدد را همین‌جوری بست. این بماند تا مهر بگوییم این‌ها چه اتفاقی می‌افتد و چه لطائفی در این که درها را بست.


«هَیْتَ لَکَ»: اسم فعل و مبالغه

درها را بست «وَقَالَتْ هَیْتَ لَکَ». باز اینجا آن حیای گفتاری. ممکن است یک داستان بخواهید بگویید. داستان‌گفتن داریم تا داستان‌گفتن. یک نوع هم مثل مثنوی داستان می‌گوید؛ خیلی حاجی می‌گوید دیگر. مثنوی داستان می‌گوید ریز و درشت را با هم می‌گوید. یک موقع جامی وقتی داستان می‌گوید یک حیای نهفته‌ای در لسان جامی هست که در زبان دیگری نیست. داستان چیزی هم که می‌خواهد بگوید — حالا نمی‌خواهیم شعرها را بیاوریم مقایسه کنیم؛ شعرهای ما اصلاً خیلی بد است این چیزها — ولی جامی را بخوانید می‌بینید که بدترین داستان‌ها را می‌گوید به بهترین نحو؛ یعنی به بهترین نحوی که می‌توانید مثلاً به صورت عمومی داستان را بگویید. بحث انتخاب الفاظ درست انجام شده. قرآن هم در این انتخاب الفاظ خیلی…

گفت «هَیْتَ لَکَ». «هَیْتَ» چیست اصلاً؟ «هَیْتَ» اسم فعل است. اسم فعل در عربی به اسم‌هایی می‌گویند که معنی فعل می‌دهد، اصلاً هم صرف نمی‌شود. اسم‌هایش را خیلی زیاد دیده‌اید؛ مثلاً «هَاتِ»، «هَیَا»، «حَیَّ عَلَى» که مثلاً می‌گوید حیّ علی الصلاة. این‌ها معانی اسم فعلی است که یک حالت مبالغه‌ای توش وجود دارد.

اصلاً برای چه چنین چیزهایی ساخته شده؟ به‌خاطر اینکه یک مبالغه‌ای توش به وجود بیاید؛ یعنی در آن معنا مبالغه به وجود بیاورد. مثلاً «اُسْکُتْ» یعنی ساکت باش. «صَهْ» یعنی خفه شو. این «صَهْ» اسم فعل است؛ یعنی ساکت شو حسابی. این‌جوری وقتی می‌خواهند مبالغه‌آمیزش بکنند از اسماء افعال استفاده می‌کنند. اسم فعل کارش این است؛ برای مبالغه است. مبالغه هم همیشه در بزرگی است، نه در کوچکی.

پس «هَیْتَ لَکَ» یعنی اینکه «هَیْتَ» از این اسماء افعال است به معنای اینکه به شدّت آماده‌ام «لَکَ» برای تو. «هَیْتَ» یعنی به شدّت آماده شدم، در معنای ماضی. به شدّت آماده شدم برای تو. حالا دیگر چه صحنه‌ها و ملاحظاتی این وسطش دارد باز دوباره گفته نمی‌شود. این هم به‌خاطر آنچه زلیخا کرده، باز می‌بینید که در آن پردهٔ حیا باقی گذاشته.


«أُفٍّ»: مبالغه در انزجار، نه کوچک‌ترین سخن

حتی این را اگر بدانید، آن موقع در این آیه‌ای که باز از این آیاتی است که همه اشتباه معنی کرده‌اند این آیه را، به دلیل رهزنی یک چند تا روایت به نظر ما. این که می‌گویند به پدر و مادر «أُفٍّ» نگویید:

«وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوٓا۟ إِلَّآ إِيَّاهُ وَبِٱلْوَٰلِدَيْنِ إِحْسَٰنًا إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ ٱلْكِبَرَ أَحَدُهُمَآ أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لَّهُمَآ أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا» (اسراء/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت حکم کرد که جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید. اگر یکی از آن دو یا هر دو نزد تو به پیری رسند، به آن دو اُف مگو و آنان را مران، و به آن دو گفتاری کریمانه بگو.

«فَلَا تَقُل لَّهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا». خیلی‌ها ترجمه کرده‌اند یعنی اُف. این که ترجمه نیست. یعنی چه؟ مادرم اُف مثلاً؟ بعضی‌ها هم معنی کرده‌اند اوف. آن که اصلاً خیلی بی‌ربط است؛ یعنی معادل‌سازی کرده‌اند. این هم که نیست. بعضی‌ها معنی کرده‌اند که کوچک‌ترین چیزی نگویید. نه درست است حالا کسی خوب است که به پدر و مادرش کوچک‌ترین چیزی هم نگوید؛ ولی «أُفٍّ» به معنی این است که آه، حالم را به هم زدی. این است. یعنی حالت مبالغه‌آمیز در انزجار را حقیقتاً چیده. این یعنی أف. درست که کسی به پدر و مادرش نباید آن را بگوید.

اتفاقاً شاهد خودِ قرآنی هم دارد. آن آیاتی که در سورهٔ مبارکهٔ انبیاء راجع به آن شبهه‌دروغی که حضرت ابراهیم می‌گوید، کی بت‌ها را شکاند:

«قَالَ بَلْ فَعَلَهُۥ كَبِيرُهُمْ هَٰذَا فَسْـَٔلُوهُمْ إِن كَانُوا۟ يَنطِقُونَ» (انبیاء/۶۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بلکه بزرگشان این کار را کرده است؛ پس از آنان بپرسید اگر سخن می‌گویند.

«ثُمَّ نُكِسُوا۟ عَلَىٰ رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَٰٓؤُلَآءِ يَنطِقُونَ» (انبیاء/۶۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس سرافکنده شدند: به‌راستی دانسته‌ای که اینان سخن نمی‌گویند.

«قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَنفَعُكُمْ شَيْـًٔا وَلَا يَضُرُّكُمْ» (انبیاء/۶۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آیا به جای خدا چیزی را می‌پرستید که هیچ سودتان نمی‌دهد و زیانتان نمی‌رساند؟

«أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ» (انبیاء/۶۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اف بر شما و بر آنچه به جای خدا می‌پرستید؛ آیا خرد نمی‌ورزید؟

می‌گوید گنده‌شان کرده؛ شما از خودش بپرسید. سرشان را می‌گیرند پایین می‌گویند تو که خودت می‌دانی که این‌ها صحبت نمی‌کنند. بعد می‌گوید حضرت ابراهیم: آیا چیزی می‌پرستید که هیچ نفع و ضرری ندارد. «أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ».

این «أُفٍّ لَّکُمْ» یعنی آه، حالم از شما و این بت‌هایتان به هم خورد. این‌جوری نیست که مثلاً مردم بدید این‌ها. أف اتفاقاً معنی مبالغه‌آمیزی توش وجود دارد؛ نه معنی اینکه در حدّ مثلاً عفو، یا کوچک‌ترین. پس کسی نیاید به پدر و مادرش بگوید که آه حالم به هم خورده، چرا گیر می‌دهید؛ این اصلاً این حالم ازتان دارد به هم می‌خورد. همین حرام است اصلاً گفتنش.

این هم به دلیل رهزنی روایات است. یک سری روایت البته داریم که گفته خدا اگر کمتر از أف هم می‌دانست نهی می‌کرد از آن. این‌ها عرضهٔ روایت به قرآن است؛ روایت همین‌جوری نمی‌شود قبول کرد. روایت باید عرضه شود به قرآن؛ معانی‌اش هم عربی و هم قرآن، استعمالات قرآنی، عرضه شود بعداً باید قبول کرد. آن روایت را ما قبول نمی‌کنیم. این أف خودش معنایش این است.

پس «وَقَالَتْ هَیْتَ لَکَ» با همان مبالغهٔ اسم فعل است؛ و أف هم با همان مبالغهٔ انزجار. مبالغه همیشه در بزرگی است. شاهد قرآنی‌اش هم همین «أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ» است؛ نه اینکه به این بت‌هایتان مثلاً همان حال معمولی باشد. این کشیده است.


«مَعَاذَ اللَّهِ» نه «أَعُوذُ بِاللَّهِ»: خود را نمی‌بیند

اینجا با چنین صحنه‌ای، یک یوسف پاک، در اوج آن غریزهٔ شهوت، می‌گوید «قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ»: پناه بر خدا.

این یوسف پسر همان یعقوب است که آن گفت «وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ»؛ نگفت «إِنِّی أَسْتَعِینُ بِاللَّهِ». این هم نمی‌گوید «إِنِّی أَعُوذُ بِاللَّهِ». این هم خودش را نمی‌بیند. «آتَیْنَاهُ حُکْمًا وَعِلْمًا» و «وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ»: یعنی این که در آن سنّ هفده‌هجده‌سالگی که احتمالاً هست، اینجا نمی‌گوید اعوذ بالله؛ خودش را نمی‌بیند؛ می‌گوید معاذ الله: پناه بر خدا. نمی‌گوید من پناه می‌برم به خدا. خودی نمی‌بیند. می‌گوید پناه بر خدا. می‌گوید من با قابلیّت‌های خودم الان درنمی‌روم از این صحنه. اینجا اصلاً جای من نیست. این حالا حیاء عند الله است.

یوسف در مرحلهٔ حیاء عند الله است. در آن حیایی که در همان سورهٔ علق هست:

«أَلَمْ يَعْلَم بِأَنَّ ٱللَّهَ يَرَىٰ» (علق/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندانسته که خدا می‌بیند؟

آیا نمی‌دانی خدا می‌بیند؟ یعنی این حیا ایجاد می‌کند. آیا نمی‌دانی که خدا آدم را می‌بیند؟ یعنی تمام خلوت و جلوت شما زیر نظر خداست. یک نفر در حدّ حیاء عند الله — که حیا البته حیاء عند الناس هم حتی خوب است — حالا یوسف در مرتبهٔ حیاء عند الله است.


جامعه‌شناسی حیا: کلان‌شهر و مهاجرت

ولی اصلاً همین یک بحث‌های جامعه‌شناسی وجود دارد؛ جامعه‌شناسی حیا الان. دو نقطه را مورد مداقّه قرار می‌دهند: یکی بحث کلان‌شهرهاست، یکی هم بحث مسافرت‌هایی که به صورت مهاجرت انجام می‌شود علی‌الخصوص. مثل دانشجوهای ما که بیرون از شهر خودشان‌اند.

خود جامعه‌شناس‌ها می‌گویند، خود غربی‌هاشان هم می‌گویند. می‌گویند در این دو موضع حیا می‌آید پایین. دایرهٔ حیا می‌آید پایین. واقعاً سخت می‌گوییم کلان‌شهرها چرا؟ به‌دلیل اینکه در روستاها و شهرهای کوچک آدم‌ها شما را می‌شناسند. شما زیر نظری. حتی اگر توی تهرانش فکر بکنی یک جا ممکن است چه شود دلت هری می‌ریزد بخواهی یک کاری بکنی. و این حیا یکی از چیزهای خوب است. کسی حیا دارد.

«لَا دِينَ لِمَنْ لَا حَيَاءَ لَهُ» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسی که حیا ندارد دین ندارد.

حالا مرتبهٔ ضعیفش حیاء عند الناس است؛ یعنی در نظر الان آدم دست و پایش را جمع می‌کند. ریا هم نیست این‌ها؛ حیاست. چون دارم ریا می‌کنم یا چه، نه؛ این دارم حیا می‌کنم.

در کلان‌شهرها یکی از مشکلات همین این است که کسی کسی را نمی‌شناسد. لذا وقتی کسی کسی را نمی‌شناسد، طرف دست به خیلی از آلودگی‌ها ممکن است بزند، خیلی کارها بکند.

یکی هم مسافرت‌های مهاجرت. حالا یک نفر با پدر و مادرش خارج است؛ آن می‌بینید که ساعت ورود و خروج دارد. همین مفتی نیست. باید قشنگ معلوم باشد کی می‌روی، کی می‌آیی، با کی می‌روی، با کی می‌آیی. ولی وقتی که در حقیقت این تنها می‌شود — مگر اینکه آن آدم قوی باشد هرچند — وگرنه این خرده‌خرده همین که نمی‌شناسند این را و او تنهاست و گزارش نمی‌رسد به خیلی جاها، توی این فضا خیلی ممکن است خیلی در معرض خطر باشد. یک آدم این‌جوری در معرض خطر است.

این که توصیه می‌کنند ازدواج کنید بروید خارج به‌خاطر این است. خیلی فرق می‌کند ازدواج‌نکرده برود خارج و ازدواج‌کرده برود خارج. ما داریم نتایجش را می‌بینیم. نتایجش در بسیاری از موارد نتایج فوق‌العاده زشتی است این‌هایی که می‌روند. معلوم است یک جوان توی چیزی، بعد درجهٔ حیا هم توی این‌ها می‌آید پایین چون که آدم‌ها را نمی‌شناسند. این در معرض ابتلاء است.

این که خیلی از دانشجوهای ما بعضی‌ها می‌گویند این دانشجوی شهرستانی چرا یکهو این‌قدر تغییر می‌کنند؟ البته یک سری‌شان توی فضای خوب باقی می‌مانند؛ خوش به حالشان. یک سری‌شان که دانشجوی شهرستانی که می‌آیند تهران یا دانشجو حتی تهرانی که می‌روند شهرستان خیلی تغییر می‌کنند. این‌ها یک دلیلش همین است. باز اگر یک محیط خوبی برای خودشان داشته باشند، یک فضای خوبی برای خودشان داشته باشند، باز نگه می‌دارد این‌ها را.

حالا یوسف در محلّهٔ حیاء عند الله «قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ»: پناه بر خدا. این پناه بر خدا هم این‌ها گفتن نیست؛ این‌ها حرف نیست. حرف که کاری نمی‌کند. این‌جوری نیست که در صحنه‌هایی این‌جوری پیش خدا بگویید که مثلاً پناه بر خدا. اینکه نشد. پناه بر خدا یعنی پناه می‌برم عملاً به خدا این‌جوری؛ یعنی وارد پناهگاه می‌شوم عملاً.

آن جلسهٔ پنجشنبه هم گفتم: یک موقع اگر آجر خطر می‌کنند شما بگویی من وارد پناهگاه می‌شوم. می‌گویند این که کار نشد که. این است که شما وارد پناهگاه اگر بشوی می‌شود پناه. این قول، قول‌هایی است مثل این که بعضی‌ها می‌گویند دعوت اولیّهٔ رسول‌الله این است که:

«قُولُوا لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ تُفْلِحُوا» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگویید معبودی جز خدا نیست تا رستگار شوید.

بگویید لا اله الا الله تا به رستگاری برسید و پیروز شوید. این مال قولش نیست. چون که خیلی‌ها لا اله می‌گویند؛ پیروز شدیم مثلاً الان؟ نه حاجی این نیست. این قول مثل قول آن عروس خانم است که می‌گوید بله؛ خیلی عواقب دارد. این بله با عواقبش مدّ نظر است.

البته بله را خانم‌ها نمی‌گویند؛ بله را آقایان می‌گویند. اشتباه شده؛ یعنی اشتباه فکر شده. آن بله‌ای که خانم‌ها می‌گویند — مثلاً عاقد می‌آید خانه و فلان، بعد خانم‌ها بیایند گل بشینند گلاب بیاورند از این‌ها، بروند یک کارهایی بکنند بعدش بیایند بگویند بله — آن بله هیچ اتفاق خاصّی نمی‌افتد در آن بله. آن بله فقط می‌گوید من وکیل‌ام؛ می‌گوید بله. یعنی چه؟ یعنی شما وکیلید همین. حالا در کف و سر و صدا کشیدن مال آنجا نیست. آنجا می‌گوید وکیلید همین. تازه عاقد آنجا شروع می‌کند به خواندن. وقتی هم که می‌خواند بله را از طرف مرد می‌گوید. یعنی بله را مرد می‌گوید؛ بله را زن نمی‌گوید. یعنی می‌گوید زوّجت موکّلتی موکّلک؛ قبلتُ از جانب مرد می‌گوید. آن فقط می‌گوید فلان خانم وکیل‌ام می‌گوید بله یعنی وکیل هستید. این یعنی فقط بلهٔ وکالت است؛ بلهٔ عقد نیست. عقد بعداً باید خوانده شود.

این خلاصه، این‌جور «مَعَاذَ اللَّهِ» است: ورود عملی به پناهگاه، نه لفظ خالی.


سه پناهندگی یوسف؛ شناخت‌درمانی

در آیهٔ قرآن دارد که:

«وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ نَزْغٌ فَٱسْتَعِذْ بِٱللَّهِ إِنَّهُۥ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (اعراف/۲۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از شیطان وسوسه‌ای به تو رسید، به خدا پناه ببر؛ او شنوای داناست.

اگر از جانب شیطان یک دمدمه‌هایی از فریب و وسوسه آمد، پناه ببر به خدا. حالا پناه بردن به خدا اینجا با سه مدل پناهندگی می‌شود حضرت یوسف. سه مدل پناهندگی داریم. یک کار نظری دارد با خودش می‌کند یوسف؛ و این کار نظری هم خیلی مهم است.

اصلاً همین الان یک سری بحث‌های این روان‌شناسان دارند به نام شناخت‌درمانی. شناخت‌درمانی یعنی اینکه ظرف شناختی‌ات را بالا ببری. اگر مقداری کار شناختی بکنی خیلی وقت‌ها خود این یک عامل مصونیّت می‌شود برای آدم. روان‌شناس امروز اسم تازه‌ای روی کاری گذاشته که قرآن و ائمه سال‌هاست به زبان خود گفته‌اند: ذهن را پیش از صحنه بساز، تا صحنه نتواند تو را بسازد. یوسف در لحظهٔ شهوت فلسفه نخواند؛ فلسفه را پیش‌تر در سینه حل کرده بود. سه جملهٔ او — او پروردگار من است؛ جایگاهم را نیکو داشته؛ ستمکاران رستگار نمی‌شوند — سه پناه نظری است که از سابقهٔ پاک می‌جهد، نه از فکرِ دمِ دست.

اولاً می‌گوید «إِنَّهُ رَبِّی»: او پروردگار من است. من چه‌جوری این کار را بکنم؟ من برنامه‌ام، برنامه سرِ خود نیستم. بعضی‌ها برنامه‌شان دست خودشان است. آن کسی که می‌گوید من برنامه دست خودم است، آن معلوم است که تحت ربوبیّت نیست، تحت برنامه نیست.

نگاه کنید یک سابقهٔ پاکی می‌خواهد که آنجا توی آن لحظه یکهو — حالا نه اینکه نشسته با خودش فکر کرده مثلاً إنّه ربّی یک، أحسن مثوای دو، إنّه لا یفلح الظالمون سه، پس یالا دربرویم — این نیست. این‌جوری نیست. این‌ها یک جرقه‌های عقلی است که هزار تا چیز ممکن است توش باشد. یک نکته‌ای است که می‌آید به صورت جرقه می‌رود. بعداً در مقام افراز این‌ها می‌بینید که چه چیزهایی بود.

گاهی اوقات این اتفاق افتاده که یک جرقهٔ عقلی توی ذهن بزند، بعداً می‌بینید پنج تا مطلب درآمد. می‌گویی این یک، می‌گویی چی؟ می‌گوید از آن جرقه بود. این چی؟ می‌گوید این هم همان موقع زد. همان موقع یک چیز مندمج و فشرده‌ای می‌آید و بعد وقتی افرازش می‌کنید می‌بینید که چند تا چیز بود. یک تصمیم یکهو می‌گیرید. مثل برق یک تصمیم رد می‌شود. در آن لحظه‌ای که دارید اینجا، اینجا لحظهٔ فکر کردن نیست که. جای فکر کردن اینجا نیست. اینجا توی این محله‌ها سابقه‌اش به کمک آدم می‌آید. پاکی به کمک آدم می‌آید. یعنی ذهن فکر کردن آنجا نیست که. آنجا نمی‌توانی فکر کنی که شاید اجازه بدهید من یک لحظه فکر بکنم مثلاً روحم را ببرم فکر کنم. نه. اصلاً شهوت در هیجان فکر را از آدم می‌گیرد. اصلاً فکر نمی‌توانی کسی بکند آن موقع. چه فکری می‌توانی بکنی؟ آن سابقه است.

در جلسه‌ای گفتم سابقهٔ خوب باعث می‌شود که تو آنجا کسی مسدَّد به امداد ملائکه شود. این هم امداد ملکی است برای آدم که می‌آید و می‌رود. یکهو یک چیزی می‌آید.

می‌بینید شما را دعوت می‌کنند به یک مهمانی. شما یک چیزی می‌آید نمی‌روید. یک چیزی می‌دهند، یک چیزی می‌آید اصلاً خوشتان نمی‌آید. بعداً می‌بینید که آهان، روی این مسئله بوده و این مسئله بوده و این مسئله بوده. بعداً می‌آیند زود استخفاف می‌کنند شما را: چرا دست به همچین چیزی نیاوردی؟ چرا این مهمانی نرفتی؟ پیش آمده؟ حالا شما مهمانی دعوت کنند نروید بعداً بروند بیایند بهتان بگویند خوشت نیامد؟ اگر عروسی است این‌جوری پیش آمده؟ این را خدا لطف می‌کند از اینکه شما را مریض کند آنجا؛ خدا دارد لطف می‌کند. از اینکه شما را اصلاً یکهو یک کاری باید بکند. اصلاً دلتان را خالی کند. یک کاری بکند که شما این کار را نکنی. گرچه که بکنی می‌بینی آن قوّت را نداشت. ما نمی‌دانستیم؛ حتی رفتی آنجا دیدی خرابه باید از خرابه برگردی. نمی‌دانستیم حالا آمدیم که آمدیم اصلاً دیگر باید بایستیم تا آخرش دیگر. آب که از سر گذشت.

این ضرب‌المثل بی‌ربطی که می‌زنند «آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب» خیلی فرق دارد. آب از سر گذشت یک وجبش مهم است تا کیلومتر. آدم زیر آب با یک وجب که یک دانه این‌جوری می‌آید بالا، با ده‌ها و صدها متر برود زیر آب فرق دارد.


«إِنَّهُ رَبِّی»: برنامه از خدا؛ «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَىٰ» علم جدید

این که دارد «إِنَّهُ رَبِّی»: من برنامه‌ام دست خداست. یک. این مال سابقهٔ طرف است که اگر کسی در سابقهٔ خودش گفت من برنامه‌ام دست خداست، من خودم برنامه ندارم. هرچی هم بحث روشنفکری باهاش کردم گفت آقا من این‌ها را نمی‌فهمم. من عبدم؛ عبد دست خودش نیست چه کار می‌کند. عبد آن کاری که می‌گویند می‌کند. این را آقا این‌جوری گفته‌اند ما هم این‌جوری عمل می‌کنیم.

این که کسی خودش را در مقام ربوبیّت می‌گذارد — و ربوبیّت معنی خدایی، معنی خالقیّت که نیست. ربوبیّت یعنی همین برنامه، برنامه‌داشتن. این که فرعون می‌گوید:

«فَقَالَ أَنَا۠ رَبُّكُمُ ٱلْأَعْلَىٰ» (نازعات/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس گفت: من پروردگار برتر شمایم.

من رب‌ها هستم ولی من آن ربّ اعلی‌ام. یعنی برنامه‌ریزی که اعلا منم. همین الان دارد علم جدید به ما می‌گوید. همین دارد روان‌شناسی جدید می‌گوید. جهان‌شناسی جدید می‌گوید. همین دارند این‌ها می‌گویند. می‌گویند أنا ربّکم الأعلی. درست است دستورات خود سر جایش بلند است؛ ولی در تعارض این دستور با آن دستور، این دستورها «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَىٰ»: من علم جدیدم که برنامهٔ جدید من به شما تحویل می‌دهم که شما بر اساس این برنامه‌های جدید باید عمل بکنید. این می‌شود ربوبیّت غیر خدا.

کسی اگر این برنامه‌ها را از غیر خدا گرفت، این هیچ موقع ربوبیّت خدا را نپذیرفته. اگر گفتش که آقا هرچی می‌گویند بگویند. قرآن دارد این را می‌گوید به ما.

حالا ما متعهّد ارتجاع‌ایم. من خودم می‌آیم دانشگاه اولین جلسه می‌گویم: من یک آخوند مرتجع‌ام. این اولاً تکلیف همه روشن با من. من یک آخوندم و من مرتجع هم هستم. مرتجع یعنی رجوعم به این متون توجّه دارد. رجوع دارم به این چیزها. نه اینکه حالا متون جدید می‌آیم. من رجوعم این چیزهاست. جوری که داریم اجرای قرآن را راهنما قرار می‌دهیم: قرآن را راهنمای عملی خودتان قرار بدهید. این یعنی همین. ما مرتجعیم‌ها. ما اگر هرچی گفتند بلند می‌شویم می‌گوییم در قرآن چه نوشته؟ اگر چیزی ننوشته بود، راهکاری نداده بود، اهل این راهکار نبودیم. می‌گوییم حالا راهکار بشری سر جای خودش محفوظ برای توی آن حیطه‌ای که آن‌ها مشخص کرده‌اند و بقیه‌اش را به عقل بشر سپرده‌اند؛ توی آن حیطه محفوظ.

ولی آمد و الان — این را از اصلِ منابع می‌گوییم چون من این کتاب‌های روان‌شناسی را نگاه می‌کنم، این کتاب‌های منبع‌شان را نگاه می‌کنم — الان می‌بینی بعد المشی این را از من نظر می‌شنوند راجع به دختر و پسر و خانواده و چه و چه. اگر کسی بگوید من می‌خواهم نه با قرآن خودم را تنظیم کنم بلکه با قول فلان و بهمان خودم را تنظیم می‌کنم، این دیگر آن ربوبیّتش ربوبیّت خدا نیست. آن ربوبیّت، ربوبیّت بندهٔ خداست. آنجا است که «أُفٍّ لَّکُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ»: آه حالم به هم بخورد از آن رخت و اضافه‌تان، با آن منطقتان، با آن بت‌هایتان، با این علم جدید و این چیزها.

اگر بخواهد زیر پای وحی را بکشد — اگر در راستای وحی سعیهم مشکور — ولی اگر بخواهد زیر پای وحی را بکشد بگوید قرآن این‌جوری می‌گوید ما این‌جوری می‌گوییم، ما در نظریات جدید فهمیدیم، اینکه هر به آن خدا شما مهندسید نمی‌دانید. اگر بروید توی این نظریات جدید می‌گویند نظریات جدید همه‌اش نظرپردازی است؛ چیزی جز نظریه‌پردازی نیست. این آقا می‌گوید در ما جدیداً با یک سری آزمایش‌هایی به این نتیجه رسیدیم. آن آقا یک چیز دیگر می‌گوید. می‌گوید در جدیدترین نظر ما به این رسیدیم. این‌ها به هم نمی‌خورد. اگر فکر کنی یک حالت خیلی تقدّسی توی این‌ها وجود دارد، یعنی حالت جزمیّتی توی این‌ها وجود دارد. و حال آنکه بعد از آن چیزهایی که جزمی بوده به بعدش رسیدن، آمدند غلط‌کردم‌نامه‌شان را بعد از قرنی، دو قرنی که بشریّت را از لابه‌لای خودشان کردند، غلط‌کردم‌نامه‌شان را بعداً نوشتند.


مجازات باید رعب‌آور باشد

بعد از اینکه زندان‌ها شد گل و بلبل می‌گفتند اِ یعنی چه زندان این فشار است؟ اصلاً مجازات در اسلام یک حالت رعب‌آور دارد. دست و پا را از چپ و راست باید بزنی. کسی که محاربه دارد می‌کند. اصلاً باید رعب‌آور باشد. زندان را توش تلویزیون گذاشتند، لوح فشرده گذاشتند گل و بلبل شد. نشان می‌داد آدم می‌گفت ما برویم زندان اگر این‌جوری است. اگر این‌قدر خوش می‌گذرد توی زندان. زندان را این‌جوری کردند گفتند حقوق فلان باید این‌جوری باشد، آن‌جوری باشد. بعد دیدیم که زندان اصلاً مجازات نیست که این دیگر. بعد غلط‌کردم‌نامه‌هاشان آمد که نه بابا زندان نباید این‌جوری هم باشد دیگر. باید یک خرده رعب‌آور باشد.

اینی که از آن اول می‌گویند عذاب باید رعب‌آور باشد. مجازات باید رعب‌آسا باشد توش. یعنی کسی کار به محاربه کشیده باهاش تا چیزی نیست، تا بیّنه تمام نشده و فلان و این‌ها همه‌اش گل و بلبل هست و صلح و صفا و صمیمیّت و این چیزها. ولی کار به بیّنه کشیده، دلیل شد، این شمشیر کشیده، محاربه کرد با خدا و رسول؛ این کشتن است و حالت رعب‌انگیز هم توش دارد. همین وزن خودش حالت رعب‌انگیز وجود دارد توش.

«ٱلزَّانِيَةُ وَٱلزَّانِى فَٱجْلِدُوا۟ كُلَّ وَٰحِدٍ مِّنْهُمَا مِا۟ئَةَ جَلْدَةٍ وَلَا تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِى دِينِ ٱللَّهِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَآئِفَةٌ مِّنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (نور/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زن زناکار و مرد زناکار را هر یک صد تازیانه بزنید، و اگر به خدا و روز بازپسین ایمان دارید در دین خدا رأفت‌تان نگیرد، و باید گروهی از مؤمنان عذاب آن دو را مشاهده کنند.

«وَلْیَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِّنَ الْمُؤْمِنِینَ»: یک طائفه‌ای از مؤمنین بیایند نگاه کنند. بیایند نگاه؛ همه که بلرزد این درست می‌شود یک خرده. ولی نه اینکه مثلاً همه را نصیحت بکنند، مجازات‌های گل و بلبل فراهم بکنند. یک مدّت توی حقوق و جزایی و دادگستری و دادستانی تمام قضا، می‌بینید که بشریّت را مشعل خودشان کردند بعد گفتند غلط کردم، غلط کردم. یک دویست سال بشریّت مشعل نظرات این‌ها بود آن موقع.

این را نگاه کنید: تلاش‌های بشری در راستا، با یک فهم روشمند البته در راستا. آن خدای من است. من برنامه‌ام را از او دارم می‌گیرم. یک. منی که برنامه را از او می‌گیرم چنین کاری نمی‌کنم.


توحید یوسف: مثوا را از خدا گرفتن، نه از عزیز مصر

دو: او جایگاه مرا او مکرم کرده. توحید نام یوسف این است. در آیهٔ دو آیه قبلش عزیز مصر به خانمش گفت:

«وَقَالَ ٱلَّذِى ٱشْتَرَىٰهُ مِن مِّصْرَ لِٱمْرَأَتِهِۦٓ أَكْرِمِى مَثْوَىٰهُ عَسَىٰٓ أَن يَنفَعَنَآ أَوْ نَتَّخِذَهُۥ وَلَدًا وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى ٱلْأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُۥ مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ وَٱللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰٓ أَمْرِهِۦ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن که از مصر او را خرید به همسرش گفت: جایگاهش را گرامی دار؛ باشد که به ما سود رساند یا او را به فرزندی گیریم. و این‌گونه یوسف را در زمین مکانت دادیم و تا از تعبیر خواب‌ها به او بیاموزیم. و خدا بر کار خویش غالب است، ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.

«أَکْرِمِی مَثْوَاهُ»: جایگاه او را مکرم بدار. ولی او از دست عزیز مصر نگرفت. او از دست خدا گرفت. گفت «إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ»: که او جایگاه مرا نیکو کرد. از دست کسی که این توحید است. آن وقتی که جز خدا را نمی‌بیند.

اگر به شما یک چیز دادند نگیرید دکتر منو شفا… خدا شفا می‌دهد؛ از دکتر هم تشکر می‌کنیم. خدا شفا می‌دهد؛ از دست دکتر چیزی نگیرید. از دست دکتر ما دوا نمی‌گیریم. ما از دست خدا دوا می‌گیریم. شفا را از دست خدا می‌گیریم. دوا را از دست خدا می‌گیریم. زندگی خوب از دست خدا می‌گیریم. سلامت و صحّت‌مان را از دست خدا می‌گیریم.

این که او می‌گوید «أَحْسَنَ مَثْوَایَ»: او جایگاه مرا مکرم کرد. جایگاه مرا او احسان کرد. حالا او که احسان کرده، احسان جز با احسان جزا دارد. او که چنین لطفی به من کرده و مرا از ته چاه برداشته آورده به این عزّت و مکنت رسانده — این‌ها کارهای نظری است. یعنی کسی می‌تواند با خودش کار نظری بکند.

اصلاً الان گفتم می‌گویند شناخت‌درمانی؛ شناخت‌درمانی یعنی همین کار. که البته اضافه‌اش می‌کنند با یک کار رفتاری هم اضافه می‌کنند می‌گویند درمان شناختی‌رفتاری. یعنی رفتار هم توش داشته باشد. یک کارهای رفتاری هم ائمه هم داده‌اند، قرآن هم داده. کارهای رفتاری. حالا این کار هم بکن. حالا این فعالیّت هم بکن. بعد اینکه این کار نظری را کردی یک کار فعالیّت این‌جوری هم بکنی خودِ درمان ایجاد می‌کند.

این کارهای نظری: او جایگاه مرا مکرم کرده و درست کرده، مرا به این جایگاه رسانده. او برای این کار را کرده. پناه بر خدا هم که چرا چنین دست به چنین چیزی بیالایم.

اگر کسی واقعاً در منطقش مسائل نظری را خودش حل کرده باشد واقعاً و خودش زمزمه کرده باشد. این زمزمه خیلی مهم است. کسی در خودش یک معرفتی را زمزمه بکند آن‌قدر بگوید تا باورش شود که خدا ظالم را پیروز نمی‌کند هیچ موقع. خدا ظالم را به پیروزی نمی‌راند. این را برای خودش حل بکند.

این که داریم خدا در حرام شفا قرار نداده، در هیچ حرامی هیچ شفایی را قرار نداده. یعنی خدا آن چیزی که او می‌خواهد از آن طریق به دست بیاورد، خدا زهرمارش می‌کند. اگر کسی بخواهد یک چیزی را از طریق حرام به دست بیاورد. این که در روایت هست که این چیزهایی که می‌خوانند با آن شوخی، حواستان باشد جاهایی توش معلوم است شوخی؛ زهرمار ما نداریم دیگر عربی. یعنی این خود این که داریم که کسی بخواهد یک چیزی را با معصیت الله به دست بیاورد اتفاقاً دور می‌شود از آن. اتفاقاً به سرعت از آن چیزی که می‌ترسد به آن نزدیک می‌شود. این یک واقعیّتی است.

«مَا جَعَلَ ٱللَّهُ فِى حَرَامٍ شِفَاءً» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا در حرام شفا قرار نداده است.

ممکن است در یک مقطع کوچک حساب بکنیم به آن پول برسد. به این پول ممکن است برسد؛ ممکن است به این اطفای شهوت برسد؛ ولی به آن آرامشی که می‌خواهد از این برسد به آن نرسد. این حقیقت است که خدا ظالم را پیروز نمی‌کند هیچ موقع. این پیروزی آخرت هم نیست. پیروزی دنیا هم که شاهد قرآنیم نازل به همین چیزها. پیروزی دنیایی اصلاً نیست توی این چیزها. یعنی شما ممکن است در یک مقطع کوتاه به یک چیزی برسی از حرام، ولی بدان که در دستگاه خدا ظلم یک جوری نهادینه نمی‌شود. یک جوری تولید چیز می‌کند. شما ممکن است با تقلّب لیسانس بگیرید ولی اگر پس‌فردا یکهو دیدید این لیسانستان دارد زهرمار می‌شود برایتان. دارد این‌جوری می‌شود برایتان که زندگی خانوادگی‌تان دارد خراب می‌شود. مالتان برکت ندارد. این برکت مالی که می‌گویند یک چیزی است. مالتان اگر — یعنی فکر نکن که آه من با این تقلّب و با این دروغ و او را پیچاندم و این را پیچاندم به این رسیدم. مدّت‌ها بعد این می‌زند بیرون.


هابیل و قابیل: آخر ظلم پشیمانی است

در همان داستان همان پنج آیه‌ای که در مورد داستان هابیل و قابیل هست خیلی آیات قابل تأمّلی دارد. گفت من تو را می‌کشم. داستانش را احتمالاً می‌دانید.

«وَٱتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ٱبْنَىْ ءَادَمَ بِٱلْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ ٱلْـَٔاخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ ٱللَّهُ مِنَ ٱلْمُتَّقِينَ» (مائده/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خبر دو پسر آدم را به حق بر آنان بخوان، آن‌گاه که قربانی کردند؛ از یکی پذیرفته شد و از دیگری پذیرفته نشد. گفت: حتماً تو را می‌کشم. گفت: خدا فقط از پرهیزگاران می‌پذیرد.

«لَئِنۢ بَسَطتَ إِلَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِى مَآ أَنَا۠ بِبَاسِطٍ يَدِىَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّىٓ أَخَافُ ٱللَّهَ رَبَّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (مائده/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر دستت را به سوی من دراز کنی که مرا بکشی، من دستم را به سوی تو درازکننده نیستم که تو را بکشم؛ من از خدا، پروردگار جهانیان، می‌ترسم.

«فَطَوَّعَتْ لَهُۥ نَفْسُهُۥ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُۥ فَأَصْبَحَ مِنَ ٱلْخَٰسِرِينَ» (مائده/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس نفسش کشتن برادر را برایش هموار و دلپذیر کرد، پس او را کشت و از زیانکاران شد.

«فَبَعَثَ ٱللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِى ٱلْأَرْضِ لِيُرِيَهُۥ كَيْفَ يُوَٰرِى سَوْءَةَ أَخِيهِ قَالَ يَٰوَيْلَتَىٰٓ أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَٰذَا ٱلْغَرَابِ فَأُوَٰرِىَ سَوْءَةَ أَخِى فَأَصْبَحَ مِنَ ٱلنَّٰدِمِينَ» (مائده/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه خدا زاغی را برانگیخت که زمین را می‌کاوید تا به او نشان دهد چگونه پیکر برادرش را پنهان کند. گفت: وای بر من، آیا نتوانستم مانند این زاغ باشم و پیکر برادرم را بپوشانم؟ پس از پشیمانان شد.

اگر تو دست بیاوری به من، من از خدا می‌ترسم.

حالا این دو آیه را دقّت کنید. «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِیهِ»: این نفسش یک حالت طوع و رغبت و زینت به او داد. همانی که گفتم بحث تسهیل شیطان است همین است. این که آدم بی‌رحمی نمی‌تواند یک نفر را بکشد که. این چه‌جوری باید؟ باید نفس یک طوع و رغبتی ایجاد بکند برای آدم. یعنی کار بکند روی مخ آدم باید برود یک تزیینی بکند برای آدم. چرا این برادرت را بکش؟ این برادرت را بکشی هم نمی‌دانی چه می‌شود. اصلاً تو چیز می‌شوی، تو محبوب می‌شوی. بعداً برو توبه کن.

مگر این نبود توی همین داستان یوسف که بعداً:

«ٱقْتُلُوا۟ يُوسُفَ أَوِ ٱطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ وَتَكُونُوا۟ مِنۢ بَعْدِهِۦ قَوْمًا صَٰلِحِينَ» (یوسف/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یوسف را بکشید یا او را به سرزمینی بیفکنید تا روی پدرتان فقط برای شما باشد و پس از او گروهی شایسته شوید.

بعدش بروید قوم صالحی بشوید؛ بعداً بروید راه توبه باز است آقا. آن‌قدر این را زی و زینت بده تا این رغبت ایجاد شود. پس برو؛ هر وقت کشته شدی.

قدم اول خدا در یک جمع‌بندی می‌گوید ضرر کرد. «فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِینَ». حالا آیهٔ بعدش: خدا یک غرابی را فرستاد تا اینکه آن کلاغ یاد داد که این چه‌جوری دفنش بکند. بهش نشان داد که چه‌جوری این را دفنش بکند. «یَا وَیْلَتَىٰ أَعَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ هَٰذَا الْغُرَابِ»: من نمی‌توانم مثلاً این را چه کار کنم؟ تمام. داستان تمام شد.

تکهٔ آخر داستان این است: «فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِینَ». جمع‌بندی کلّ همین پنج آیه است در مورد قتل. کلّ داستان هابیل و قابیل همین پنج آیه است. در انتهای این داستان این است: پشیمان شد. یعنی آخرش این است. آخر ظلم، پشیمانی است. یعنی کسی بخواهد از طریق ظلم به یک چیزی برسد، از طریق حرام به یک چیزی برسد، این نمی‌شود. نمی‌رسد آخرش.

این را هم برای خودش حل بکند این نفر. برای خودش حل بکند که من از این طریق نمی‌رسم. راهش این طریق نیست. این اطفای شهوت را — و ما به عنوان کسی که داریم می‌بینیم انساناً داریم می‌بینیم و مورد مشاورهٔ این چیزها هستیم — کسانی که دارند این قبیله را از غیر راه خانوادگی دنبال می‌کنند، غیر راه خانوادگی. حتی ما در توشه‌ها می‌گوییم آشنایی را باید شما هم‌گرا کنید به سمت خانواده یعنی سمت ازدواج. غیر این کسانی که دارند راه را پیگیری می‌کنند همه‌اش می‌شود برایشان اعصاب‌خُردی. خدا به کامشان شیرین نگه نمی‌دارد این کار را. این اطفاء را، این اطفای شهوت را، این غریزهٔ جنسی را نمی‌گذارد اینجا به خوشی از گلویش پایین برود. باید برود توی این وادی، توی اینجا حل شود.


حیا مال انسان است؛ زن و مرد

و چه مردش، این حیا هم که می‌گویند حیا ریشه، ریشهٔ این بحث حیاست. این حیا نه مال مرد است نه مال زن. مال مرد و زن است. مال انسان است. انسان حیا دارد. حالا این را برویم توی زن باید بیشتر مورد توجّه قرار بگیرد و ما خانم‌ها را بیشتر تأکید می‌کنیم. توی آیات هم نشان داده بیشتر منشأیّت از آنجاست. یعنی همین که با دوره توی این آیه هم آمده. این ریشه‌اش این است. آن خیلی مهم است که یک خانم باحیا بشود. یک خانم باحیا بشود به لحاظ دستورات حیایی خیلی شدیدی هم می‌بینید که هست. این ریشهٔ تمام این بحث است که توی حجاب هست. یک باطنی وجود دارد توش. این باطن حیاست که مرد و زن، آن پسری که هرزه می‌کند، آن دختری که غیرطبیعی زیاد می‌کند، این آن حیا را نه.


«تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاءٍ»: دختر شعیب

آیهٔ قرآن وقتی که دارد گزارش می‌کند رفتن در داستان حضرت موسی که می‌رود «وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ» می‌رود مدین.

«وَلَمَّا وَرَدَ مَآءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِّنَ ٱلنَّاسِ يَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ ٱمْرَأَتَيْنِ تَذُودَانِ قَالَ مَا خَطْبُكُمَا قَالَتَا لَا نَسْقِى حَتَّىٰ يُصْدِرَ ٱلرِّعَآءُ وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ» (قصص/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به آب مدین رسید، گروهی از مردم را بر آن یافت که آب می‌دادند، و فروتر از آنان دو زن را یافت که [گوسفندان را] بازمی‌داشتند. گفت: کار شما چیست؟ گفتند: آب نمی‌دهیم تا چوپانان بازگردند، و پدر ما پیری سالخورده است.

«فَسَقَىٰ لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّىٰٓ إِلَى ٱلظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّى لِمَآ أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» (قصص/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای آن دو آب داد، سپس به سایه رفت و گفت: پروردگارا، من به آن خیر که به سوی من فروفرستی نیازمندم.

«فَجَآءَتْهُ إِحْدَىٰهُمَا تَمْشِى عَلَى ٱسْتِحْيَآءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِى يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا فَلَمَّا جَآءَهُۥ وَقَصَّ عَلَيْهِ ٱلْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ ٱلْقَوْمِ ٱلظَّٰلِمِينَ» (قصص/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس یکی از آن دو، در نهایت شرم، به سوی او آمد. گفت: پدرم تو را می‌خواند تا مزد آب‌دادنت برای ما را به تو بدهد. پس چون نزد او آمد و داستان را بر او بازگفت، گفت: نترس، از گروه ستمکاران نجات یافتی.

«قَالَتْ إِحْدَىٰهُمَا يَٰٓأَبَتِ ٱسْتَـْٔجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ ٱسْتَـْٔجَرْتَ ٱلْقَوِىُّ ٱلْأَمِينُ» (قصص/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یکی از آن دو گفت: ای پدر، او را به خدمت گیر؛ چرا که بهترین کسی که به خدمت می‌گیری نیرومند امین است.

دختران شعیب می‌آیند. می‌رود آب بدهد می‌آید. یکی از این دختران شعیب «عَلَى اسْتِحْیَاءٍ» می‌رود پیش موسی.

این چیزی که فیلم موسی را دیدید؟ فیلمی که چیز داشت کردن. فیلم ده فرمان؛ و من فیلم خیلی نمی‌بینم ولی هم این را نگاه کردم هم کارتونش؛ دقیقاً کارتون موسی هم نگاه کردم. باز هم روی مخ این می‌رفتم که این اشتباه‌ها این‌ها. یعنی واقعاً یعنی حالیش کنید این‌ها اشتباه است. اولاً یک دختر عجیب‌غریبی نشان می‌دهد به عنوان دختر حضرت شعیب، دختر پیامبر خدا. گزارش قرآنی غیر این است. بعد اینکه اصلاً می‌زنند با موسی می‌رقصند. این چیست؟ این که دیگر چیست. بعد شعیب با دخترش می‌رقصد. اصلاً در عرض خیلی فضای متشرّعانه نمی‌شود دید.

حالا گزارش قرآنی را نگاه کنید: «فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا». می‌خواهد برود با موسی حرف بزند. گزارشش. می‌گوید یکی از این دخترها سوار بر نهایت حیا رفت پیش موسی. نگاه کنید حرف‌زدن اشکال ندارد. می‌گوید رفت این حرف زد با موسی. ولی «تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاءٍ» و حیا همان مبالغه در معنایش است. بر نهایت حیا رفت پیش موسی. یعنی او چه‌جوری رفت پیش موسی؟ در آخر مثلاً حالا سرش را پایین انداخت مثلاً چه؟ مثلاً موسی، موسی؟ لحن مثلاً نری. در آخر این حالتِ استحیا را توی فضای متشرّعین حساب کنید: این بر نهایت حیا رفتن چه جوری است؟ بر نهایت حیا. اشکالی ندارد حرف‌زدن؛ منتها علی الاستحیاء باهاش اشکال ندارد. اشکال توی این چیز است که دارد اتفاق می‌افتد.

بحث این نیست که پیاده‌روها یک طرف این‌جوری و یک طرف آن‌جوری. نه، نه این‌ها که دیگر سربازی است. توی مدینهٔ پیامبر مثلاً یک طرف زنانه شده، یک طرف مردانه. شمال مدینه مثلاً این‌جوری، جنوب مدینه. آقا این که حرف‌ها مضحکه است در فضاهای دینی ما. ما نداریم این‌ها را. منتها این‌ها را داریم.


«الْقَوِیُّ الْأَمِینُ»: قوّت را از آب‌کشیدن، امانت را از أدبار النساء

بعد وقتی که این داستان، یک روایت است. وقتی که می‌گوید می‌رود آن پیشنهاد را به حضرت شعیب می‌دهد که می‌گوید «إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ»: این موسی را به خدمت بگیر که هم قوی است هم امین.

این توی روایت است. می‌گوید قوّتش را از اینکه زد و آن‌ها را فرستاد کنار و شد و آب را آب کشید و فلان، این را از اینجا فهمیدی. امین بودن چرا شهادتی ندارد توی آیات؟ امین بودنش را از کجا فهمیدی تو؟ این دیگر روایت است. مشخص است یک امانتی هم دیده. می‌گوید به‌خاطر اینکه ما اول جلو رفتیم که بیاییم خانه، گفت که شما بیایید عقب راه بدهید من جلو بروم. من پشت زنان راه نمی‌رویم. أدبارِ پشتِ زن‌ها راه نمی‌رویم.

موسی که هنوز به شهادت آیات پیامبر نشده، جوان است موسی. می‌گوید آخه من جلو می‌روم شما از پشت دست و فلان این را. این‌ها، او دارد آن مرتبه‌اش را رعایت می‌کند. شما هم این مرتبه‌اش را رعایت کن.

قائم می‌شود پای اینترنت چه می‌کند این صحنهٔ سی‌دی نگاه می‌کنی هیچ باکش نیست که این سی‌دی چه دارد چه ندارد. یک لحظه باید بپرسی این سی‌دی علاقه داری به فیلم؟ قدم اول باید بپرسی این سی‌دی سانسور شده است یا سانسور نشده؟ تعارف هم ندارد این چیزها. سانسور شده است یا سانسور نشده است.

من خودم اهل فیلم نیستم. خودم اهل فیلم نیستم؛ یعنی اصلاً اهل فیلم نیستم. تا با یکی از آشناهایمان نشسته بودیم چند وقت پیش گفت فیلم ببینیم. گفتم سانسور شده است یا سانسور نشده است؟ من فکر نکن حالا من مثلاً می‌افتادم در دام یک خلاف‌های سنگین با دیدن یک فیلم. ولی در آخر این روحیه را حفظ کردم. گفت نمی‌دانم. گفتم پس یک شرط گذاشتی؟ اگر من بفهمم سانسور نشده بلند می‌شوم می‌روم. برای اینکه یا خوشت بیاید یا خوشت نیاید. بلند می‌شوم می‌روم. چه صحنه را هم تحمّل… ولی می‌دانی سانسور شده است الحمدلله. این فیلم سانسور شده است یا نشده است این مهم است. این را باید دقّت کرد.


خدا حیّی است؛ قرآن بدترین صحنه را با حیا می‌گوید

حالا آیه بعدش آیهٔ بسیار زیبایی است که این ماجرا را شما اصلاً احساس کردید یک آیهٔ کام‌جویانهٔ بی‌پرده الان دارید می‌خوانید؟ نه. با حال اینکه بدترین صحنه‌ها را دارد تدارک می‌بیند توش. این جور، این از این حیای خدا است که:

«إِنَّ ٱللَّهَ تَعَالَىٰ حَيِىٌّ» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند متعال بسیار باحیاست.

حیا خیلی سخت است البته. حیّی یعنی باحیا؛ یعنی خیلی باحیاست. خدا خیلی باحیاست. خدا هم باحیاست.

شما تعابیری ما توی عربی خیلی زیاد داریم تعابیر که برای مثلاً این حرکات جنسی انجام می‌شود ولی مناسب‌ترینش آمده توی قرآن. وقتی می‌خواهد این‌ها را بگوید بس که باحیاست. مگر جاهایی که کاملاً یک نظرات فقهی توش وجود داشته؛ آن‌ها هم الان جای بحثش نیست اینجا و یک نظرات فقهی کاملاً آن واژه مهم بوده، آن واژه را گفته. این هم دیگر مثال‌های زیادی داریم. وگرنه خجالت می‌شویم.

جایی که حکم اجتماع پیدا می‌کند باید فکر کرد. سؤال این بود که اگر دانشگاه زن و مرد داشته باشد چه می‌شود؛ این از حجّت می‌شود یا نه. مثال پیاده‌رو را زدم به‌خاطر اینکه آنجا هیچ اجتماعی وجود ندارد؛ پیاده‌رو حکم اجتماع پیدا نمی‌کند و حرفِ جدا کردنِ شمال و جنوب مدینه مضحکه است در فضاهای دینی ما. آنجا را باید فکر کرد. هنوز هم دارند امتحان می‌کنند. نه فقط ما داریم امتحان می‌کنیم حتی غربی‌ها هم دارند امتحان می‌کنند. حتی در شوروی یک دانشگاه زنانه مثل الزهرا بنا شد و دارند نتایجش را بررسی می‌کنند. حالا این‌ها را باید بیشتر مورد مداقّه قرار داد که در جایی که حکم اجتماع پیدا می‌کند این‌ها باید چه جوری باشد. حکم اجتماع غیر از سلیقهٔ حاج‌آقایی است که می‌گوید خمیده راه برو تا پیرزن به نظر برسی.

یک جاهایی هم خیلی تنگ می‌شود. مترو را من اولین باری که سوار مترو شدم همان اولین باری که خودم رفتم نوشتم، یک پیشنهاد دادم در اینکه آقا این دو تا واگن را باید برای خانم‌ها بکنید. اولش نبود دیگر. من رفته بودم دنبال چنین پیشنهادی. چون من نمی‌گویم آن پیشنهاد من این را به فکرش انداخت؛ ولی من به عنوان مرد نه خوشم می‌آید کسی به من بمالد. این را آدم بدش می‌آید. من به عنوان مرد بدم می‌آید. این مهم است که یک خانم برود توی واگن خانم‌ها. این هم چیز خوبی است این است. همین چند وقت مگر نگفتند توی برزیل هم، مکزیکو. این‌ها را به اسم روشنفکری نروید رد کنید. این یک چیز انسانی است اصلاً. من حتی فیلمش را نشان می‌داد؛ می‌آمد پسره را از واگن بیرون می‌کرد. می‌گفت بیا بیرون مثلاً.

حالا آن خانمی که یک بار به یک خانمی گفتم شما چرا اینجا ایستاده‌ای؟ واگن شلوغ بود آنجا. گفتم شما چرا نمی‌روی توی واگن خانم‌ها؟ چرا شما توی واگن آقا اینجا ایستاده‌ای؟ مردم با این فشار می‌آیند می‌روند. چرا نمی‌روی توی واگن خانم‌ها؟ گفت مگر شما دوست نداری بیایی توی واگن خانم‌ها؟ من هم دوست ندارم بیایم توی واگن آقا. گفتم والّا. این دیگر یک صبح تلخ از کفر شدم. حلم آب شده دیگر. این‌ها دیگر دامن‌زدن بی‌حیایی است.

این دیدن این هرچه خدا توی این زمینه حیا گفته که حالا آیاتش فراوان است. نه الان وقت هست؛ می‌ترسم برویم در فضای دیگر از آیات خارج شویم. ولی آیات قابل تحمّلی دارد.


«إِنَّهُ رَبِّی» را به عزیز مصر نزنید

این «إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ» را بعضی‌ها می‌زنند به اینکه «إِنَّهُ رَبِّی» یعنی آن عزیز مصر، آن ربّ من است و اوست که جایگاه مرا مکرم کرده؛ من خیانت نمی‌کنم در آن چیز. این به شدّت غلط است این حرف. ترجمه هم بعضی‌اش این‌جوری ترجمه کرده‌اند؛ تفاسیر هم بعضی‌اش این‌جوری توضیح داده‌اند. این چرا باید بشود یک توضیح؛ اوایل مهر دیگر حالا.

توحید یوسف همین است که مثوا را از دست خدا گرفته، نه از دست عزیز. اگر از دست عزیز گرفته بود، همان ربوبیّت غیر خدا می‌شد. او گفت معاذ الله؛ او گفت إنه ربّی؛ او گفت أحسن مثوای؛ او گفت إنه لا یفلح الظالمون. سه پناه، هر سه به خدا.


اعجاز محتوا، نه فقط لفظ

چونکه هر موقع آدم قرآن می‌خواند این‌همه لطافت وقتی توی آیه خیر من خیر من مطلب توی یک آیه می‌بیند واقعاً می‌فهمد که این که می‌گویند اعجاز لفظی، اعجاز لفظی قرآن، این پایین‌آوردن قرآن است. قرآن درست اعجاز لفظ است ولی محتوا اعجاز است. این محتوا اعجاز است نه فقط لفظ اعجاز است. لفظ را پایین نیاورید؛ محتوا را هم از قلم نیندازید. اعجاز قرآن، محتواست نه فقط لفظ.

دلم تنگ می‌شود برای این جلسه. اگر شما هفته‌شماری بکنید من روزشماری می‌کنم؛ و اگر شما ساعت‌شماری کنید من ثانیه‌شماری می‌کنم. چون هر موقع آدم قرآن می‌خواند این‌همه لطافت را در یک آیه می‌بیند؛ خیر من خیر من مطلب در یک آیه. واقعاً می‌فهمد که این که پیوسته می‌گویند اعجاز لفظی، اعجاز لفظی قرآن، این پایین‌آوردن قرآن است.


دعای پایان جلسه

خدایا خداوند ما را ببخش و بیامرز. آمین. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. آمین. خدایا در امر فرجش شتاب بفرما. آمین. خدایا دست ما را در دنیا و آخرت و برزخ از قرآن و اهل بیت و معارف این‌ها کوتاه مفرما. آمین. خدایا پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. آمین. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. آمین. خدایا هر حظّ و بهره‌ای از هر جای این عالم هست به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما. آمین. همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و حمایت و تأیید بفرما. آمین. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذوی‌الحقوق، پدر و مادرمان، معلّمان‌مان همه‌شان را طریق رحمت بفرما. آمین. همهٔ مریض‌های این عالم، مریض‌های شیعه، مریض‌های اسلام همه‌شان را به برکت قرآن و اهل بیت اگر شفا خیر و صلاحشان هست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. آمین. مقام شهدا عالی است، عالی‌تر بگردان. آمین. بالنبی وآله الفاتحه.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ ٱلْحُسَيْن» (سلام پایانی)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای اباعبدالله حسین.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.