ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 009

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه، دعا و تلاوت آیات بیست‌ویک تا بیست‌وچهار

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الهی نسألك أن تصلّی علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان پاک او درود فرست.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان‌مان، فاتحه‌ای با صلوات.

بسم الله الرحمن الرحیم. دعای فرج را می‌خوانیم.

«ٱللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ ٱلْحُجَّةِ ٱبْنِ ٱلْحَسَنِ صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَعَلَىٰ آبَائِهِ فِي هَٰذِهِ ٱلسَّاعَةِ وَفِي كُلِّ سَاعَةٍ وَلِيًّا وَحَافِظًا وَقَائِدًا وَنَاصِرًا وَدَلِيلًا وَعَيْنًا حَتَّىٰ تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعًا وَتُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلًا» (دعای فرج)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، برای ولیّ‌ات، حجت بن الحسن — درودهایت بر او و بر پدرانش باد — در این ساعت و در هر ساعت، سرپرست و نگهبان و پیشوا و یاور و راهنما و دیده‌بان باش، تا او را در زمینت به‌دلخواه ساکن گردانی و زمانی دراز از او بهره‌مندش سازی.

فاصله‌ای افتاده است. دقیقاً به یاد نیست چقدر از این بحث پیش‌تر گفته شده؛ آیهٔ بیست‌ویک گفته شده است. از همان‌جا دوباره می‌ایستیم. آیات بیست‌ویک تا بیست‌وچهار موضوع درس امروز است. قرآن را پیش رو باید گذاشت. این کتابِ درس است؛ روی هوا نمی‌شود گرفت.

«وَقَالَ ٱلَّذِى ٱشْتَرَىٰهُ مِن مِّصْرَ لِٱمْرَأَتِهِۦٓ أَكْرِمِى مَثْوَىٰهُ عَسَىٰٓ أَن يَنفَعَنَآ أَوْ نَتَّخِذَهُۥ وَلَدًۭا ۚ وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى ٱلْأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُۥ مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ ۚ وَٱللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰٓ أَمْرِهِۦ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن‌که از مصر او را خرید به همسرش گفت: جایگاهش را گرامی دار؛ باشد که به ما سود رساند یا او را به فرزندی بگیریم. و این‌گونه یوسف را در زمین مکنت دادیم و تا از تأویل خواب‌ها و رویدادها به او بیاموزیم. و خداوند بر کار خویش چیره است، ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.

«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُۥٓ ءَاتَيْنَٰهُ حُكْمًۭا وَعِلْمًۭا ۚ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به حدّ رشد و نیرومندی‌اش رسید، به او حکم و دانش دادیم؛ و نیکوکاران را این‌گونه پاداش می‌دهیم.

«وَرَٰوَدَتْهُ ٱلَّتِى هُوَ فِى بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِۦ وَغَلَّقَتِ ٱلْأَبْوَٰبَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ ۚ قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ ۖ إِنَّهُۥ رَبِّىٓ أَحْسَنَ مَثْوَاىَ ۖ إِنَّهُۥ لَا يُفْلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (یوسف/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن زن که یوسف در خانه‌اش بود از او کام خواست و درها را استوار بست و گفت: بیا که من از آنِ توام. گفت: پناه بر خدا. او پروردگار من است؛ جایگاهم را نیکو ساخته است. ستمکاران رستگار نمی‌شوند.

«وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِۦ ۖ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَٰنَ رَبِّهِۦ ۚ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ ۚ إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُخْلَصِينَ» (یوسف/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن زن آهنگ او کرد، و او نیز آهنگ او می‌کرد اگر برهان پروردگارش را ندیده بود. چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او بگردانیم؛ او از بندگان مخلص ما بود.

صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

«والله غالب على أمره»: محور توحیدی سوره

دوباره بر همین تکه می‌ایستیم: خدا در کار خویش غالب است. آن کاری را که بخواهد انجام می‌دهد. بیشتر مردم همین را نمی‌فهمند که خدا بر همهٔ امور غلبه دارد.

این عنصر محوری سوره است. جای‌جای سوره نشان می‌دهد که اگر خدا بخواهد کاری بکند، می‌کند. در جاهای دیگر قرآن هم آمده؛ با این شرط که این کار را برای متقین به نیکی پیش می‌برد. متقی به معنای ریش و عبا و عمامه نیست؛ متقی با همان قدسیتی است که قرآن آورده است.

اگر این حرف در ذهن جا بیفتد، آیات این سوره برش پیدا می‌کند. اگر جا نیفتد، داستان یوسف می‌شود یک قصهٔ خانوادگیِ پرماجرا. محور توحیدی قصه همین است: اسباب در دست خداست، نه خدا در بند اسباب.


حکم فراموش‌شدهٔ طلاق در سورهٔ طلاق

عده در خانه و رجوع به معروف

در صفحهٔ پانصد و پنجاه و هشت قرآن، آیات معروف سورهٔ مبارکهٔ طلاق آمده است. آیهٔ یک حکم عجیبی دارد که بسیاری فراموش کرده‌اند: اگر زنانتان را طلاق دادید، تا موقع عده از خانه بیرونشان نکنید.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ إِذَا طَلَّقْتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَأَحْصُوا۟ ٱلْعِدَّةَ ۖ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ رَبَّكُمْ ۖ لَا تُخْرِجُوهُنَّ مِنۢ بُيُوتِهِنَّ وَلَا يَخْرُجْنَ إِلَّآ أَن يَأْتِينَ بِفَٰحِشَةٍۢ مُّبَيِّنَةٍۢ ۚ وَتِلْكَ حُدُودُ ٱللَّهِ ۚ وَمَن يَتَعَدَّ حُدُودَ ٱللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُۥ ۚ لَا تَدْرِى لَعَلَّ ٱللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذَٰلِكَ أَمْرًۭا» (طلاق/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، چون زنان را طلاق می‌دهید، آنان را به [زمانِ] عده‌شان طلاق دهید و عده را بشمارید و از خدا، پروردگارتان، پروا کنید. آنان را از خانه‌هایشان بیرون نکنید و خودشان هم بیرون نروند، مگر آنکه فاحشه‌ای آشکار مرتکب شوند. این‌ها حدود خداست؛ و هر که از حدود خدا درگذرد، به خود ستم کرده است. نمی‌دانی؛ شاید خدا پس از این، کاری پدید آورد.

فرض کنید خانمی در خانه است، طلاق هم واقع شده، فقط حجاب دارد و بقیهٔ کارها باید به روال عادی پیش برود. نفقه باید تهیه شود، آمدوشد خانه سر جایش است؛ فقط طلاق گرفته شده است. مرد حق ندارد زن را تا پایان عده بیرون کند؛ از نظر فقهی هم تقریباً همین است. زن هم حق ندارد بیرون برود.

چقدر صحنه عوض می‌شود اگر چند ماه — عده گاهی حدود سه ماه و خرده‌ای است — این‌طور در یک خانه بمانند. پایان آیه می‌گوید نمی‌دانی؛ شاید چیزی پیش آمد. در همین مدت، با همان چادر و روسری، اگر رجوعی در کار باشد فقها می‌گویند حتی در حد کشیدن روسری روی سر، یا شوخی خانوادگیِ معمولی، برای رجوع کفایت می‌کند. شوخی ناجور و ضایع نه؛ اما در همین حدِ انس خانه، طلاق به هم می‌خورد. خدا راه برگشت را نبسته است.

پس از این مطلب می‌فرماید:

«فَإِذَا بَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ فَارِقُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍۢ وَأَشْهِدُوا۟ ذَوَىْ عَدْلٍۢ مِّنكُمْ وَأَقِيمُوا۟ ٱلشَّهَٰدَةَ لِلَّهِ ۚ ذَٰلِكُمْ يُوعَظُ بِهِۦ مَن كَانَ يُؤْمِنُ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ ۚ وَمَن يَتَّقِ ٱللَّهَ يَجْعَل لَّهُۥ مَخْرَجًۭا» (طلاق/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون به اجل خود رسیدند، آنان را به معروف نگه دارید یا به معروف از ایشان جدا شوید، و دو عادل از خودتان را گواه بگیرید، و گواهی را برای خدا به پا دارید. این چیزی است که هر کس به خدا و روز بازپسین ایمان دارد بدان پند داده می‌شود. و هر که از خدا پروا کند، خدا برای او راه برون‌رفتی قرار می‌دهد.

وقتی این مدت تمام شد، یا به معروف نگهش دارید، یا با معروف و خوبی و خوشی جدا شوید؛ نه با توپ و تشت و به هم زدن و فحش. معروف یعنی کار خیلی خوب. این‌گونه مفارقت کنید. اگر بنا بود به معروف نباشد، همان طلاقِ بی‌حسابی است که در خانه‌ها رایج شده است. بعضی همین‌طور طلاق می‌دهند: با توپ و تشت، با فحش، با بیرون کردن از خانه. قرآن می‌گوید یا به معروف نگه دارید یا به معروف جدا شوید. معروف یعنی کار خیلی خوب؛ نه انتقام، نه تحقیر. شهادت هم برای خدا باشد، نه برای اینکه مهر به جیب این برود یا آن.

مفارقت به معروف و داستان امام سجاد علیه‌السلام

در روایات آمده است که همسر امام سجاد علیه‌السلام علناً به امیرالمؤمنین علیه‌السلام ناسزا می‌گفت؛ در کوی و برزن شروع می‌کرد. حضرت تصمیم گرفتند پس از این جریان طلاقش دهند. وقتی فهمید که امام می‌خواهد طلاقش دهد، ادعای مهر هزار دینار کرد. در محکمه گفت مهرم این اندازه بوده است. حاکم پرسید سندی داری؟ گفت نه. از امام سجاد پرسیدند شما سندی دارید؟ فرمودند نه. قاعده این بود که امام قسم بخورند که چنین مهری نبوده؛ اگر قسم می‌خوردند تمام می‌شد. حضرت به امام باقر علیه‌السلام فرمودند برو هزار دینار قرض بیاور. بعدها امام باقر عرض کردند مگر حق با شما نبود؟ فرمودند چرا حق با ما بود؛ ولی ما قسم خدا را به خاطر این درهم‌های دنیا نمی‌خوریم.

خانواده را نگاه کنید. ما گاهی به همهٔ مقدسات از بالا تا پایین قسم می‌خوریم، بعد هم می‌دانیم که نیست. آن‌ها قسم خدا را برای دو هزار درهم دنیا خرج نمی‌کردند. به معروف و خوبی مفارقت کنید.

دو عادل را به شهادت بیاورید که مفارقت انجام شده. این شهادت را هم برای خدا برپا کنید، نه برای منافع اینکه دخترش این را بگیرد یا آن را. تکهٔ خیلی مهمی است.


«من یتق الله یجعل له مخرجا»: بن‌بست برای مؤمن نیست

و این تکهٔ محوری:

«وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ ۚ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُۥٓ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ بَٰلِغُ أَمْرِهِۦ ۚ قَدْ جَعَلَ ٱللَّهُ لِكُلِّ شَىْءٍۢ قَدْرًۭا» (طلاق/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از جایی که گمان نمی‌برد روزی‌اش می‌دهد. و هر که بر خدا توکل کند، او وی را بس است. خداوند کار خویش را به انجام می‌رساند. خدا برای هر چیزی اندازه‌ای نهاده است.

کسی که تقوا به خرج دهد، خدا برایش محل گریز درست می‌کند. بی‌تقوا خیلی جاها بن‌بست دارد؛ با تقوا هیچ جا بن‌بست نیست. این همان محوری است که در سورهٔ یوسف نشان داده می‌شود: یوسفی را با آن حکایت آیات بعد چگونه محبوس می‌کنند و چگونه روی اعصاب او می‌روند؛ اما خدا مؤمن را به بن‌بست نمی‌رساند.

ممکن است تا گوشه‌هایی بِچلاند تا صدق ادعا را ببیند. صداقت عابد را می‌سنجد. ولی هیچ جا برای مؤمن بن‌بست نیست. هیچ مرگی او را به بن‌بست نمی‌رساند. مرگ عزیزی او را به بن‌بست نمی‌رساند. هیچ واقعه‌ای او را به بن‌بست نمی‌رساند. خدا از این بن‌بست‌ها اخراجش می‌کند. وعده است: هر که از خدا پروا کند، خدا برای او مخرج می‌گذارد. و از جایی که اصلاً گمانش را نمی‌کند روزی‌اش می‌دهد؛ از جایی که فکر نمی‌کند از بن‌بست بیرونش می‌آورد. تا وقتی حساب‌ها پر است، «از جایی که گمان نمی‌برد» را به حساب نمی‌آورند. وقتی اسباب ته می‌کشد، تازه آن وعده معنا پیدا می‌کند.

کسی که تکیه‌اش به خدا باشد، خدا برایش کفایت می‌کند. نه اینکه بگوید البته بابا هم هست. استفاده از وسائل یک چیز است — ذیل سورهٔ یوسف هم می‌آید — توکل چیز دیگری است. درست است که از وسائل می‌شود استفاده کرد. ولی اینکه دل از هر جور آدمی آویزان باشد، توکل نیست. اسباب ابزارند، نه قبله. اگر اسباب قبله شد، همان می‌شود که جا پارک را خودت پیدا کرده‌ای.

خدا گفته اگر ازدواج کنی رزق را ما تأمین می‌کنیم. طرف می‌گوید بله، بابا هم خانه می‌دهد، خانهٔ بابا هم هست، این هم هست. خیلی وقت‌ها نمی‌شود؛ به خاطر همین عدم توکل. معنایش این هم نیست که عقل را کنار بگذاری و بگویی هر موقع هر چه شد هر جور. اما اگر کسی توکل کند و تکیه کند، خدا برای او بس است.

خدا کار خود را جلو می‌برد. برای تمام کردن معنا می‌گوید خود خدا اندازه گذاشته برای هر چیزی. اینکه آتش بسوزاند، دیوار سفت باشد، آهن سفت باشد، قفل چگونه عمل کند: این قدر را خدا در آن گذاشته است. پس همان را هم می‌تواند بردارد.


آتش ابراهیم و زمام اسباب

این اندازه که آتش سوزاننده است، به همین راحتی خطاب برمی‌گردد:

«قُلْنَا يَٰنَارُ كُونِى بَرْدًۭا وَسَلَٰمًا عَلَىٰٓ إِبْرَٰهِيمَ» (انبیاء/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتیم: ای آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش.

گفتند بیندازیدش در آتش. ما هم گفتیم ای آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش. وقتی زمام دست خودِ ماست، می‌گوییم حالا این آتش جور دیگری شود.

در سورهٔ اعراف به نکته‌ای اشاره شده است. بحث این نیست که خدا یک سپر محافظتی دور ابراهیم درست کرده باشد و آتش همچنان منشأ احراق باشد. خطاب به خود آتش است: تا حالا منشأ سوزاندن بودی؛ از این به بعد منشأ برد و سلام باش. تازه: بر ابراهیم. با پیراهنش هم نه. پیراهن ابراهیم در آتش سوخت. منجنیق‌ها سوخت، طناب‌ها سوخت، همه چیز سوخت الا ابراهیم که نسوخت. خود ابراهیم نسوزد؛ این چیزی است که می‌خواهیم. پیراهن می‌سوزد تا معلوم شود آتش سر جایش است؛ ابراهیم نمی‌سوزد تا معلوم شود قدر دست اوست.

آدم اگر اسباب را فاعل مستقل ببیند، توحید قصه از دستش درمی‌رود. عنصر محوری همین است.


«وکذلک مکّنّا لیوسف»: ظاهر عزیز مصر، فاعل خدا

یوسف را به چاه انداختند که ذلیلش کنند. خدا دستش را گرفت، از چاه آورد بالا، رفت سراغ عزیز مصر. عزیز مصر به همسرش گفت جایگاهش را گرامی دار: تازه این جایگاه را بلندش کن، بزرگش کن. باشد که به دردی بخورد یا فرزندش بگیریم.

عزیز مصر ظاهر کار را کرده است. خدا در همان آیه چه می‌گوید؟ ما این کار را با یوسف کردیم. ما به یوسف چنین مکنتی دادیم. ما یوسف را آوردیم بالا.

بعضی فکر می‌کنند اگر خدا کاری بکند باید از راه‌های عجیب‌وغریب باشد. نه. خدا دل همه را در دست دارد؛ در دل همان اسبابِ عادی، کاری در حق شما می‌کند. مثال ساده‌اش: جا پارک می‌خواهد گیر بیاورد. می‌گوید جا پارک گیر نمی‌آید. می‌گوید خدا، هزار نذر می‌کنم این جا پارک گیرم بیاید. تا این را می‌گوید یک ماشین می‌زند بیرون. بعد می‌گوید نه، خودم پیدا کردم. خودش پیدا کرد!

یعنی گمان می‌کند خدا باید ماشینی را یک‌هو ناپدید کند تا بگوید خدا کرده است. توحید یعنی همان زدنِ ماشین بیرون را هم از او دیدن. اولِ عناصر توحیدی در این آیه همان «مکنا» است. ما این‌گونه مکنت دادیم به یوسف. یوسف را در زمین بزرگ کردیم، تا از تأویل احادیث به او بیاموزیم. خدا کارش را می‌برد جلو. کاری که بخواهد بکند را می‌کند. خدا گیرِ اسباب نیست؛ اسباب خودش گیرِ خداست. اگر این جا بیفتد، آن‌وقت آیات برش پیدا می‌کند.

انگار ظاهراً اسبابی نفی می‌شود، چون خدا این را برای متقی می‌خواهد. فرهنگ قرآن این است که متقی را خدا بزرگ می‌کند؛ در همین دنیا بزرگش می‌کند. چند جا در قرآن داریم:

«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ ٱللَّهِ ٱلَّتِىٓ أَخْرَجَ لِعِبَادِهِۦ وَٱلطَّيِّبَٰتِ مِنَ ٱلرِّزْقِ ۚ قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا خَالِصَةًۭ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ ۗ كَذَٰلِكَ نُفَصِّلُ ٱلْءَايَٰتِ لِقَوْمٍۢ يَعْلَمُونَ» (اعراف/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: چه کسی زینت خدا را که برای بندگانش بیرون آورده و روزی‌های پاکیزه را حرام کرده است؟ بگو: این‌ها در زندگی دنیا برای کسانی است که ایمان آورده‌اند، در حالی که روز قیامت ویژهٔ آنان است. این‌گونه آیات را برای گروهی که می‌دانند به تفصیل بیان می‌کنیم.

این‌ها در حیات دنیا برای مؤمنان است؛ روز قیامت خالص برای آنان. و نیز:

«فَـَٔاتَىٰهُمُ ٱللَّهُ ثَوَابَ ٱلدُّنْيَا وَحُسْنَ ثَوَابِ ٱلْءَاخِرَةِ ۗ وَٱللَّهُ يُحِبُّ ٱلْمُحْسِنِينَ» (آل‌عمران/۱۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس خداوند پاداش دنیا و پاداش نیک آخرت را به آنان داد؛ و خداوند نیکوکاران را دوست دارد.

همین‌جا و همان‌جا. نه اینکه اینجا در و داغان باشد و آنجا درست شود. خدا اینجا برای متقی محل خروج و مخرج درست می‌کند؛ نه فقط آنجا، همین اینجا. این محوریت را باید داشت. فرهنگ قرآن این نیست که متقی را در دنیا له کند تا در آخرت جبران کند. یوسف را از چاه به خانهٔ عزیز می‌برد؛ بعد به خزانه. ذلت ظاهری برادران، مکنت باطنی خدا.

بیشتر مردم این را نمی‌فهمند. نمی‌فهمند خدا می‌تواند کاری بکند. حتماً باید بگردند ببینند به لحاظ طبیعی چه کارهایی ممکن است؛ یا بگویند نمی‌شود، از دست همه جا کوتاه شود، آن‌وقت بروند سراغ خدا. اگر کسی دستش از همه جا کوتاه شود برود سراغ خدا، فرعون هم در آخر همین کار را کرد. گفت حالا فهمیدم. خدا هم گفت الآن؟ حالا فهمیدی؟

«ءَآلْـَٰٔنَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنتَ مِنَ ٱلْمُفْسِدِينَ» (یونس/۹۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اکنون؟ در حالی که پیش از این نافرمانی کردی و از تباهکاران بودی.

آن فهمیدنِ دمِ غرق، ایمان نیست. ایمان آن است که پیش از ته کشیدن اسباب بدانی غالب کیست.

کسی که اصلاً در دلش آویزان همه جاست، می‌دهد می‌رود، می‌آید، بالا می‌کند پایین می‌کند؛ بعد می‌گوید جواب نداد. حالا سر سجده. حالا می‌شود خدا. همین فکر است که قرآن می‌گوید اکثر مردم نمی‌دانند خدا کارش را می‌تواند انجام دهد.

این منافی آن نیست که به اسباب رجوع کنید؛ بروید دکتر. باید بروید دکتر، ولی کار را خدا انجام می‌دهد. منافی قرض گرفتن امام باقر نیست. باید اسباب را به کار گرفت. منافی این است که دل را به دکتر و به قرض و به خانهٔ بابا آویزان کنی.

یوسف در خانهٔ عزیز است، بعد در زندان است، تعبیر خواب می‌کند، خزانه می‌گیرد. هیچ‌کدام از این‌ها نفی توکل نیست. توکل این نیست که دست روی دست بگذاری. توکل این است که تکیه‌گاه دل، خدا باشد؛ اسباب، ابزار باشند نه قبله. اگر اسباب قبله شد، همان می‌شود که جا پارک را خودت پیدا کرده‌ای. ماشین زده بیرون، نذر هم کرده‌ای، بعد می‌گویی خودم پیدا کردم. توحید یعنی همان زدنِ ماشین بیرون را هم از او ببینی. ظاهر، عزیز است؛ باطن، خداست. اگر این جا بیفتد، دیگر بن‌بست معنا ندارد. بن‌بست مال کسی است که اسباب را فاعل مستقل دیده و اسباب ته کشیده است. متقی اسباب که ته بکشد تازه اول کار خداست؛ تازه «از جایی که گمان نمی‌برد» معنا پیدا می‌کند.


«ولما بلغ أشده»: بلوغ اشد چهل سالگی نیست

آیهٔ بیست‌ودو:

«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُۥٓ ءَاتَيْنَٰهُ حُكْمًۭا وَعِلْمًۭا ۚ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به حدّ رشد و نیرومندی‌اش رسید، به او حکم و دانش دادیم؛ و نیکوکاران را این‌گونه پاداش می‌دهیم.

یوسفی در این قدسیت زندگی کرد. زمینه هم داشت؛ البته این نیست که کسی زمینه نداشته باشد نشود. خانوادهٔ پیامبرزادهٔ پیامبرزادهٔ پیامبرزاده بود. پدر و جد و پدرِ جد همه پیامبر بودند؛ بزرگ الهی بودند. یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم خلیل‌الله کم چیزی نیست. خانواده‌ای جد اندر جد پیامبر.

وقتی به بلوغ اشد رسید. بعضی این بلوغ اشد را چهل سالگی معنا کرده‌اند. درست نیست این حرف. علامه شاهدی دارند. شاهدی هم می‌شود از خود قرآن ردیف کرد که مراد از بلوغ اشد چهل سالگی نیست. کما اینکه بعضی روایات مثلاً هفده هجده سالگی را گفته‌اند.

«آتیناه حکما وعلما» هم هیچ دلیلی بر این نیست که در این مقطع پیامبر شده باشد. چنین دلیلی وجود ندارد. کما اینکه آیهٔ پانزده همین سوره هم دلیل نیست:

«فَلَمَّا ذَهَبُوا۟ بِهِۦ وَأَجْمَعُوٓا۟ أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيَٰبَتِ ٱلْجُبِّ ۚ وَأَوْحَيْنَآ إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (یوسف/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را بردند و همداستان شدند که در نهان‌خانهٔ چاه بیفکنندش، به او وحی کردیم که قطعاً آنان را از این کارشان خبر خواهی داد، در حالی که درنمی‌یابند.

آن «أوحینا إلیه» هم دلیل نبوت در چاه نیست؛ همان الهام‌هاست. این حکم و علم هم دلیل نبوت نیست. حکمت‌هایی به او داده شده است.

و ما با محسنین همین‌گونه رفتار می‌کنیم. کسی اگر در قدسیت زندگی کند، حواسش را جمع کند، درست مراقب خودش باشد، ما آن کار را می‌کنیم. معنایش این هم هست که محسن باشد؛ از حداقل بیاید بالاتر.


محسن کیست؛ لبه‌روی و افق بالا

عادل روی لبه؛ محسن روی افق

کسی که می‌پرسد این کار شرعی است یا غیرشرعی، محسن نیست. این آدم عادل است؛ یعنی وقتی می‌خواهد بداند این حرام است یا نیست، فقط همین را می‌پرسد. معلوم است که روی حداقل، روی لبه‌ها می‌خواهد حرکت کند. درست است که خوب است؛ ولی همان چیزی است که قرآن از آن به تحریف و کشیده‌شدن به لبه‌ها تعبیر کرده است.

عده‌ای خداپرستی را روی لبه انجام می‌دهند. اگر کاری حرام باشد متوجه شوند نکنند؛ اگر واجب باشد متوجه شوند بکنند. این خوب است، ولی محسن نیست. محسن کسی است که اصلاً به لبه‌ها فکر نمی‌کند. او روی وسط مقیاس حرکت می‌کند. اصلاً با آدم بحث نمی‌کند که چرا این حکم آن‌جوری است. دنبال مستحبات و کارهای خیر و اعتقادات بالاست؛ همه‌اش روی افق‌های بالا می‌چرخد. افق‌های پایین را نگه می‌دارد — نه اینکه شریعت را نگه ندارد — ولی چارچوب ذهنش این نیست که بگوید من چه کارِ حرام را نکنم. کلاً حواسش این است که جهنم نروم. به این نمی‌گویند محسن. محسن بالاتر از این‌ها فکر می‌کند. وقتی قرآن می‌گوید نیکوکاران را این‌گونه پاداش می‌دهیم، از این حداقل حرف نمی‌زند. محسن روی وسط جاده است. افقش مستحب و کار خیر و اعتقاد بالاست. چارچوب ذهنش جهنم‌نرفتن نیست؛ بهشت‌رفتن و رضوان است.

ما اوج نمی‌دانیم خداپرستی چیست. فکر می‌کنیم با یک خرده نماز خواندن و روزه گرفتن و یک خرده صدقات دادن به اوج رسیده‌ایم. نمی‌دانیم اوج چیست. قرآن برای اوج آدم چیزی ترسیم می‌کند. مثل کسی است که از حیاط خانه‌شان نگاه کند بالا، از پشت‌بام خانه‌شان نگاه کند، ببیند همه پایین‌اند، بعد فکر کند خیلی اوج گرفته. نمی‌داند این اوج نیست که آمده پشت‌بام خانه. عده‌ای از فرودگاه‌ها می‌روند بالا؛ در مرتبهٔ ده هزار متر می‌روند، نه مرتبهٔ سه متر و پنج متر و هشت متر و برج میلاد. سوار هواپیمای مسافربری که برود بالای ابر، آن اوجی است که قرآن از انسان می‌خواهد. آیات قرآن آدم را بزرگ می‌کند. قرآن آدم را پرِ پرواز می‌دهد؛ اول از خودش.

این احوالات در یوسف هست. اینکه بگوییم چون هنوز به چهل نرسیده پس حکم و علم نمی‌شود، دلیل خوبی نیست. دلیل خیلی خوبی هم هست که بلوغ اشد چهل نیست: داستانی که بعد برای حضرت یوسف پیش می‌آید، ماجرایش با زلیخاست. اگر بنا باشد تمام دوران جوانی و نوجوانی را در خانهٔ زلیخا گذرانده باشد و زلیخا هیچ کاری به کار او نداشته باشد، بعد که چهل سالش شده و مو و ریش سفید شده، آن‌وقت گیر داده باشد به یوسف، حرف خیلی منطقی نیست.

یوسف حدود دوازده ساله بوده که به شهر مصر آمده. همان موقعی است که سبیل‌ها یواش‌یواش درمی‌آید و دارد مرد می‌شود. حکم و علم در همین موقع است: بلوغی می‌آید، حرفی می‌زند، مشورتی با او می‌شود، جواب می‌دهد، این‌گونه می‌شود.


شاهد قرآنی سورهٔ احقاف: اشد غیر از چهل سال است

قرآن کتاب درسی ماست. شاهد قرآنی هم می‌شود اقامه کرد که بحث چهل سالگی نیست. در صفحهٔ پانصد و چهار، آیهٔ پانزده سورهٔ احقاف. گفتند این حرف بر پایهٔ شاهد است؛ شاهد یعنی دلیل، و پایه یعنی بر اساس. بیش از ده آیه برای این معنا هست.

«وَوَصَّيْنَا ٱلْإِنسَٰنَ بِوَٰلِدَيْهِ إِحْسَٰنًا ۖ حَمَلَتْهُ أُمُّهُۥ كُرْهًۭا وَوَضَعَتْهُ كُرْهًۭا ۖ وَحَمْلُهُۥ وَفِصَٰلُهُۥ ثَلَٰثُونَ شَهْرًا ۚ حَتَّىٰٓ إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُۥ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةًۭ قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِىٓ أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ ٱلَّتِىٓ أَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلَىٰ وَٰلِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَٰلِحًۭا تَرْضَىٰهُ وَأَصْلِحْ لِى فِى ذُرِّيَّتِىٓ ۖ إِنِّى تُبْتُ إِلَيْكَ وَإِنِّى مِنَ ٱلْمُسْلِمِينَ» (احقاف/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و انسان را دربارهٔ پدر و مادرش به نیکی سفارش کردیم. مادرش او را با سختی باردار شد و با سختی نهاد. و باربرداری و از شیر گرفتنش سی ماه است. تا چون به حدّ رشد خود برسد و به چهل سالگی برسد، گوید: پروردگارا، به من الهام کن که نعمتت را که بر من و بر پدر و مادرم ارزانی داشته‌ای سپاس گزارم، و کار شایسته‌ای کنم که آن را بپسندی، و برای من در فرزندانم شایستگی قرار ده. به راستی به سوی تو بازگشتم و من از مسلمانانم.

انسان را سفارش می‌کنیم که به والدین احسان کند. مادر با سختی حمل می‌کند و با سختی وضع می‌کند. حتی اگر سزارین باشد آن هم سخت است؛ وضعیتی برای خودش است. خیلی‌ها نمی‌فهمند.

مدت حمل و از شیرگیری روی هم سی ماه است. اینجا بحث فقهی و حتی اخلاقی هم هست. اگر اقلّ حمل شش ماه باشد، دو سال شیردهی می‌شود بیست و چهار ماه به‌علاوهٔ شش. اگر کسی نه ماه حمل کند، مقدار شیردهی توصیه‌شده بیست و یک ماه است نه دو سال کامل؛ چون حمل و فصال باید سی ماه شود نه دو سال جدا. آن دو سال مال اقل حملِ شش‌ماهه است. اینکه در قرآن داریم دو سال شیر بدهید از روی اقل حمل است. این به کنار.

«حتی اذا بلغ أشده وبلغ أربعین سنة». این دو را جدا می‌کند. به بلوغ اشد که برسد، و به چهل سالگی برسد. دو مرحله است. یکی بلوغ اشد، یکی بلغ اربعین سنة. دو مقطع خیلی مهم. یکی همین دورهٔ نوجوانی و جوانیِ آغازین — فوق‌لیسانس می‌شوید، می‌روید دانشگاه — مقطعی که نوعاً ازدواج در آن است، کاریابی در آن است، تعیین آینده در آن است. یکی هم بلغ اربعین سنة که آن هم مقطع عجیبی است. ما نرسیده‌ایم؛ بزرگوارانی هستند که رسیده‌اند.

از آقای خوش‌فهم پرسیدم. گفت آقا پختگی است؛ پختگی. شناسنامه دقیقاً مثل چهل سال نیست؛ امور اجتماعی است. یکهو می‌بینی پختگی حاصل شد. حول‌وحوش چهل سالگی می‌شود. می‌گفتند اگر تا چهل تغییر نشد، دیگر نشد. روایت هم هست: تا چهل سالگی اگر تغییر کرد شد؛ بعد دیگر همان است که هست.

معمولاً در این سن نضج تثبیت می‌شود. سن چهل، به روال طبیعیِ موردپسند دین که کسی ازدواج کرده باشد، سنی است که بچهٔ بزرگ هم دارد. خیلی از مدیر مدرسه‌ها خودشان بچه ندارند، اصلاً ازدواج نکرده‌اند. هرچقدر لیسانس و فوق‌لیسانس گرفته باشند، وقتی با آن‌ها صحبت می‌کنی یک نپختگی فوق‌العاده در حرفشان هست. ممکن است صد کتاب خوانده باشند؛ آن چیزی را که مال خودش باشد ندارند. پختگی ضمیمه می‌خواهد. کسی در این سن معمولاً بچه دارد، بچهٔ بزرگ هم دارد.

پس قرآن میان اربعین سنة و بلوغ اشد فاصله انداخته و فرق گذاشته. پس بلوغ اشد اربعین سنة نیست. در زبان عربی هم بلوغ اشد یعنی استخوان‌ها سخت شده؛ استخوان سرِ نوزاد که نرم است سفت شده. گاهی نزدیک همان بلوغ خودمان می‌شود.


چرا بعضی مفسران چهل سالگی گفته‌اند؛ عیسی در مهد پیامبر نشد

بعضی مفسران چرا گفته‌اند چهل؟ چون حکم و علم را گرفتند پیامبری. از آن ور هم روایت داریم که پیامبران نوعاً در چهل سالگی پیامبر می‌شدند. این را قاطی کردند. کسی که زمینهٔ پیامبری یوسف را به چهل گره می‌زند، حکم و علم را با نبوت یکی گرفته و روایت چهل سالگی انبیا را روی این آیه پیاده کرده است.

حضرت عیسی هم در مهد پیامبر نشده است. اشتباه نکنید. مهد منظور مهد کودک نیست؛ همان مهدی که در آیه آمده:

«وَيُكَلِّمُ ٱلنَّاسَ فِى ٱلْمَهْدِ وَكَهْلًۭا وَمِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ» (آل‌عمران/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در گهواره و در میان‌سالی با مردم سخن می‌گوید، و از شایستگان است.

در مهد و در کهولت با مردم سخن می‌گوید. این را بعضی مسکوت گذاشته‌اند. در مهد پیامبر نشد. در مهد فقط معجزه‌ای اراده شد. نه اینکه کنفرانس می‌گذاشته برای مردم و سخنرانی می‌کرده. شروع کرد به حرف زدن؛ تمام شد. نکته‌اش برای ابراز طهارت حضرت مریم بود؛ مادر مریم عذرا، بزرگ‌بانوی دنیا و اسلام.

در انجیل متّی آمده که شوهر داشته؛ گند زدند. گند زدند. به ما عارفشان که حضرت مریم شوهر داشته باشد به چه درد می‌خورد؟ کل اعتقادات کشف می‌شود. اگر حضرت مریم شوهر داشته باشد دیگر آن مقام نیست. ما همه را به نفع خودمان مصادره نمی‌کنیم؛ ولی حضرت مریم خیلی اهمیت دارد. البته این اعتقاد غالبشان نیست. اعتقاد غالب همان است که حضرت مریم باکره بوده. ولی در همین انجیل متّا، یوسف‌نامی شوهر حضرت مریم است. آقا حمید رفت تأیید کرد. اول تعجب کرد؛ گفت امکان ندارد. گفت نه، همین‌جوری است. چند وقتی است انجیل می‌خوانم. مریدشان نمی‌شویم، هیچ‌وقت.

پس «ولما بلغ أشده آتیناه حکما وعلما» یکی از آیاتی است که نباید شتاب‌زده بر نبوت این مقطع بار شود.


از حکم و علم تا «إنه من عبادنا المخلصین»

نکته‌ای اینجا باید گفته شود. از حکم و علم تا ته آیهٔ بیست‌وچهار که می‌شود «إنه من عبادنا المخلصین»، راهی در میان است. وسط این راه یک کلید از طرف خدا هست. «إنه من عبادنا المخلصین» را بعداً می‌گوییم. ولی یک مرحله است که به او حکم و علم می‌دهند؛ یک مرحله است که می‌گوید چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او بگردانیم؛ او از بندگان مخلص ما بود. تا بشود عباد مخلص خدا، این راه وجود دارد.

این راه همان مصیبتی است که سر حضرت یوسف درآمد. برای خیلی از ما ممکن است مصیبت نشود — البته استقبال می‌کنیم — ولی اینکه بخواهند او را از حکم و علم به عبادنا المخلصین برسانند، راهی در میانه است. همین گذرگاه است. خدا یوسف را از این در رد می‌کند تا مخلص شود. اگر شهوت نبود، این گذرگاه نبود. اگر گذرگاه نبود، مخلص بودن در این معنا نبود.


شهوات ابزار عبودیت‌اند، نه مزاحم

صلواتی بفرستید.

خیلی وقت‌ها دین را این‌گونه معرفی می‌کنیم که شما یک سری شهوات دارید؛ این شهوات را باید بکوبید تا جانتان آزاد شود و عذر بگیرید. و این شهوات عبارت‌اند از شهوت خوردن، شهوت جنسی، و شهوات مختلف. این فکر، فکر اشتباهی است.

وقتی خدا می‌گوید:

«وَمَا خَلَقْتُ ٱلْجِنَّ وَٱلْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاریات/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جن و انس را نیافریدم مگر برای اینکه مرا بپرستند.

ما جن و انس را برای عبادت آفریدیم. و آدم را این‌گونه خلق می‌کند که مجموعه‌ای باشد از فرشته و از حیوان؛ ترکیبی از او درست می‌کند، بعد به همین می‌گوید احسن تقویم:

«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَٰنَ فِىٓ أَحْسَنِ تَقْوِيمٍۢ» (تین/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی انسان را در نیکوترین سامان آفریدیم.

و می‌گوید احسن الخالقین:

«ثُمَّ خَلَقْنَا ٱلنُّطْفَةَ عَلَقَةًۭ فَخَلَقْنَا ٱلْعَلَقَةَ مُضْغَةًۭ فَخَلَقْنَا ٱلْمُضْغَةَ عِظَٰمًۭا فَكَسَوْنَا ٱلْعِظَٰمَ لَحْمًۭا ثُمَّ أَنشَأْنَٰهُ خَلْقًا ءَاخَرَ ۚ فَتَبَارَكَ ٱللَّهُ أَحْسَنُ ٱلْخَٰلِقِينَ» (مؤمنون/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه نطفه را علقه گردانیدیم، پس علقه را مضغه ساختم، پس مضغه را استخوان‌ها کردیم، پس استخوان‌ها را با گوشت پوشاندیم، سپس او را آفرینشی دیگر دادیم. پس بزرگ است خداوند، نیکوترین آفرینندگان.

بعضی فکر می‌کنند آدم اگر فرشته شود خوب است. فرشته که فرشته است. تا انسان نباشد خوب نیست. اگر خدا می‌گوید جز برای عبادت نیافریدم، پس هر ابزاری که به او داده نمی‌شود که در خدمت عبادت او نباشد. ابزار هم برای عبادت اوست؛ به شرط استفادهٔ صحیح.

نه اینکه این باید سرکوب شود تا خوی فرشته‌گی آدم دربیاید. اتفاقاً مجموعهٔ انسان با تمام این ترکیبش — به‌اضافهٔ شهواتش — انسان است. وگرنه فرشته بود؛ انسان نبود. احسن‌تقویم بودنش همین است که همهٔ این‌ها را دارد. خود این شهوات ابزار عبودیت آدم است. این‌جوری دیدن یک حرف دیگر است.

شهوت خوردن و شهوات دیگر، اتفاقاً کمک‌کار عبودیت‌اند؛ تا به شرطی که در راستایش باشد. اگر تحت چنبر آن خودِ ملکوتی آدم باشد، خود این خوب است اصلاً. خود شهوت خوردن شهوت خوبی است. خود شهوت خوابیدن شهوت خوبی است. خود شهوات جنسی شهوت خوبی است.

یک سری روایات را ما مجبور نیستیم تأویل کنیم. پیاپی بگوییم آن روایت که می‌آید در ثواب قطرات آبی که از غسل می‌چکد خدا چنین ثواب می‌دهد، چون تو با این کارت باعث شدی شهوت سرکوب شود و آزاد شوی تا نماز بخوانی. این چه حرفی است؟ همه‌اش واضح است. اصلاً خود این شهوت، اگر باشد، آدم متکامل می‌شود؛ نه اینکه نباشد.

بعضی می‌گویند دورهٔ جوانی و نوجوانی دورهٔ خطرناکی است. دورهٔ بعد از جوانی، نوجوانی. چه می‌گویند؟ دورهٔ خطیر جوانی و نوجوانی. خطیر هست، مهم هست. ولی به این معنا نیست که دورهٔ بدی است. می‌گویند عجب دورهٔ بدی است این دوره. کی گفته دورهٔ بدی است؟ اتفاقاً این دوره است که آن جهش‌ها اتفاق می‌افتد. می‌شود آدم خشن و حیوان شود؛ به واسطهٔ همین دوره است که می‌تواند این‌ها شود. به واسطهٔ همین شهوتِ قَدَم است که می‌تواند این‌گونه شود. نباشد نمی‌تواند بشود. احسن‌تقویم بودن آدم به همین معناست.

اگر یوسفی را از این گذرگاه عبور دهند، اصلاً از این گذرگاه عبور بدهند می‌شود یوسف. اگر شما را از تو این آزمایش‌ها ببرند، اتفاقاً رشد است. اگر در این حالات ردتان کنند نه؛ اینکه یک نفر که هیچی ندارد ادعا می‌کند.

یکی آمده بود می‌گفت مورد آقای امجد بود، چه گفته بود؟ گفته بود من تازه فهمیدم — با دیدن آقای امجد فهمیدم — این‌هایی که عاشق یک دختر می‌شوند یعنی چه. گفتم جمعش کن تو را به خدا این حرف‌ها نزن. تو در جوانی ازدواج نکردی. عشق به آقای امجد و عاشق آقای امجد شدن اصلاً ربطی ندارد به اینکه آدم عاشق یک دختر شود. این‌ها از یک جنس نیستند. اگر آن‌جوری عاشق آقای امجد شدی، یک خرده تحمل می‌خواهد؛ این‌ها را آدم این‌جور نگاه کند.

احسن‌تقویم بودن آدم به این است که این‌ها را داشته باشد؛ عذاب و کشش داشته باشد. نه اینکه نداشته باشد. منتها اگر همهٔ این‌ها بیاید تحت آن چنبر خود ملکوتی، تک‌تک این‌ها می‌شود رشد. یعنی خوردن می‌شود رشد کردن.

دیگر لزوم تأویل ندارد که بگویید خواب مؤمن عبادت است یعنی چون می‌خوابد انرژی می‌گیرد که بیدار شود، وقتی بیدار شد پا شود عبودیت خدا کند. نه؛ خود این عبادت است اصلاً. چرا زور به خودتان می‌زنید؟ چرا روایت را خراب می‌کنید؟ خود خوابیدن عبادت کردن است. این کار عبادت است. خود اینکه آدم پیش زن و بچه‌اش بنشیند، این کار عبادت کردن است. اصلاً خود این است. نه اینکه من باید پیش زن و بچه‌ام بنشینم که یک خانهٔ آرامی داشته باشم که از آن طرف بتوانم بروم طرح اشکال بزنم. نه. اصلاً خود اینکه کنار خانمم بنشینم این کار عبادت کردن است. این باید جا بیفتد. این معنا باید در دین جور دیگری جا بیفتد؛ نه یک معامله که باید بقیه‌اش را بزنی له کنی، یا فقط برای این باشد که ذهن تو را فارغ کند تا بتوانی ذکر بگیری. این نیست. خود این کار اصلاً عبادت کردن است.

مرزش چیست؟ دین مرزهای واضح و مستحکمی به شما می‌دهد. خیلی وقت‌ها استفتای نفس است. یعنی از خودش آدم استفتا کند می‌تواند. خود خدا به مؤمن می‌فهماند:

«مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۗ وَمَن يُؤْمِنۢ بِٱللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُۥ ۚ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭ» (تغابن/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ مصیبتی جز به اذن خدا نرسد. و هر که به خدا ایمان آورد، خدا دلش را هدایت کند. و خدا به هر چیزی داناست.

کسی که ایمان به خدا دارد، خدا به او می‌فهماند؛ روی دلش اثر می‌گذارد.


نزغ شیطان، آیات انفسی و فرقان

این را به ما می‌گویند:

«وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ نَزْغٌۭ فَٱسْتَعِذْ بِٱللَّهِ ۚ إِنَّهُۥ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (اعراف/۲۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از شیطان وسوسه‌ای به تو رسد، به خدا پناه ببر؛ که او شنوای داناست.

و در جای دیگر:

«وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ نَزْغٌۭ فَٱسْتَعِذْ بِٱللَّهِ ۖ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ» (فصلت/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از شیطان وسوسه‌ای به تو رسد، به خدا پناه ببر؛ که اوست شنوای دانا.

نزغ یعنی سیخ. همان سیخی که به حیوان می‌زنند راه بیفتد، به آن می‌گویند نزغ. شیطان می‌نشیند روی کول، سیخ رد می‌کند تو بدن. اگر از شیطان نزغی به تو رسید، به خدا پناه ببر. این را از کجا باید متوجه شوم؟ سیخ را از کجا بفهمم خوردم؟

این نیست که بروم مجموعهٔ روایات را نگاه کنم، منابع را بالا و پایین کنم، ببینم این سیخ بود یا نه. این مال کسی است که اگر در دین باشد، در دستورات باشد، واجبات را رعایت کند، مستحبات را مستحب بداند و انجام دهد، و دل بدهد به دل خدا، آن موقع خدا به او می‌فهماند این سیخ بود. کار، کارِ منابع بیرونی نیست. این خودِ آیات انفسی است.

«سَنُرِيهِمْ ءَايَٰتِنَا فِى ٱلْءَافَاقِ وَفِىٓ أَنفُسِهِمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ ۗ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُۥ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ شَهِيدٌ» (فصلت/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌زودی آیات خود را در آفاق و در خودشان به آنان می‌نمایانیم تا برایشان روشن شود که او حق است. آیا کافی نیست که پروردگارت بر هر چیزی گواه است؟

آیات شما فقط آیات آفاقی نیست؛ آیات انفسی هم هست. یعنی آیاتی هست که جان خود آدم می‌تواند پیدا کند. خدا به او نشان خواهد داد.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِن تَتَّقُوا۟ ٱللَّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًۭا وَيُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّـَٔاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ۗ وَٱللَّهُ ذُو ٱلْفَضْلِ ٱلْعَظِيمِ» (انفال/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر از خدا پروا کنید برای شما نیروی جداکردن [حق از باطل] قرار می‌دهد و گناهانتان را از شما می‌زداید و شما را می‌آمرزد. و خداوند دارای فضل بزرگ است.

وسیلهٔ تمیز بین حق و باطل می‌دهد. آن فرقان‌ها یک چیز دیگر است؛ این وسیلهٔ تشخیص را خدا به او می‌دهد. دیگر نرود بیرون بپرسد.

مثال قلهٔ توچال را نگاه کنید. قلهٔ توچال وقتی پایین هستی اصلاً بالایش معلوم نیست. حتی بروی شیرپلا باز هم معلوم نیست. از پایین آن بالا را نمی‌دانی چیست. کسی که راه می‌افتد سمت توچال، سه چهار جا هست فکر می‌کنی این بالاست. اگر نرفته باشی نگاه می‌کنی: این نوک قله است. می‌روی آنجا، بالای آن یک جای دیگر است. آنجا می‌روی، یک جای دیگر است. این بالا این‌جوری پیدا نمی‌شود. اصلاً این اتفاق مال کسی است که دارد راه می‌رود. راه می‌رود می‌بیند؛ خودش و خدا نشانش می‌دهد. خدا ول نمی‌کند آدم را.

همان‌قدر که فهمید این نزغ من الشیطان است، یک جا خودش توی صحنه می‌فهمد که اینجا بله، این چیز خوبی نبود. حادثه‌ای دارد پیش می‌آید. این غضبی که الان همان‌جا اگر مهار کند پاداشش را می‌بیند. پاداشش این نیست که یک گلوله بیاید دستش. پاداشش این است که خیلی چیزهای دیگر را می‌تواند بفهمد که آن‌قدر ریزبینی نداشت، حالا دارد. پاداش این است که می‌تواند بالاتر برود. چه پاداشی بالاتر از این؟ پاداش کسی که آمده بالا این است که می‌تواند بالاتر برود. می‌تواند هوای تازه‌تر استنشاق کند.

حدش یک نوعی بیرونی است: آدم منابع دارد، دستورات بالا دارد، واجبات و مستحبات دارد. این هم یک نوع استفتای نفس است. استفتای نفس خیلی مهم است. سیخ را از فهرست روایات درنمی‌آوری؛ از راه رفتن درمی‌آوری. قله از شیرپلا پیدا نیست. پاداش بالا رفتن، بالاتر رفتن است. هوای تازه‌تر. خدا ول نمی‌کند آدم را اگر راه برود.

وسواس هم برای خودش هشدار دارد. در مسائل نجاسات و طاهرات یک سری هشدار هست. اگر طرف دید دارد ده بار آب می‌کشد اما خدایی که گفته دو بار آب بکش این‌جوری است، معلوم است هشدار دارد؛ بیخودی دارد کار می‌کند؛ خدا زده جلو. جایی هم که این وسواس دارد افسرده‌اش می‌کند، آن هم هشدار دارد. مؤمن این‌جور دقت‌ها افسرده‌اش نمی‌کند؛ بلکه او را به راه می‌گذارد. نه اینکه این‌جور دقت‌هایی بکند که خرابش کند یا افسرده‌اش کند. قرآن هم اگر کسی بخواند به قدری هشدار می‌دهد، به قدری ملاک می‌دهد که شما هیچ‌جا احساس نمی‌کنید دستتان خالی است. قرآن این‌گونه است.

پس اگر قرار است یوسفی به تو بشود، یوسف از تو دل همین امر شهوانی رشد می‌کند؛ ولی با یک برخورد منطقی با این داستان.


«وراودته التی هو فی بیتها عن نفسه»

باب مفاعله: مشارکت، سافر، جنگ و گریز

آیه می‌گوید:

«وَرَٰوَدَتْهُ ٱلَّتِى هُوَ فِى بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِۦ وَغَلَّقَتِ ٱلْأَبْوَٰبَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ ۚ قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ ۖ إِنَّهُۥ رَبِّىٓ أَحْسَنَ مَثْوَاىَ ۖ إِنَّهُۥ لَا يُفْلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (یوسف/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن زن که یوسف در خانه‌اش بود از او کام خواست و درها را استوار بست و گفت: بیا که من از آنِ توام. گفت: پناه بر خدا. او پروردگار من است؛ جایگاهم را نیکو ساخته است. ستمکاران رستگار نمی‌شوند.

پیش‌تر چیزی راجع به این آیه گفته شده. علامه یک مطلب یک‌خطی دارند؛ حیف است آن یک خط باز نشود. عربی که بهتر شود به درد فهم بهتر این آیه می‌خورد.

«راود» باب مفاعله است. باب مفاعله را می‌گویند غالباً برای مشارکت است. مشارکت یعنی چه؟ یعنی این کار را بکند، آن هم همین کار را بکند. مثلاً «ضرب زیدٌ عمراً» یعنی زید عمرو را زد؛ اما «ضارب زیدٌ عمراً» یعنی همدیگر را کتک‌کاری کردند؛ کتک به کتک دادند. آن‌وقت چرا نمی‌گویند «ضارب عمروٌ زیداً»؟ چون زید اول شروع کرده. کسی که اول شروع می‌کند همان فاعل است. وگرنه معنای ضارب این نیست که فقط یکی زده؛ هر کدام هم ضارب‌اند هم مضروب، هم فاعل‌اند هم مفعول. به لحاظ نقش دستوری یکی فاعل است یکی مفعول؛ آن‌که فاعل است شروع کرده. این یک نکته.

گاهی باب مفاعله برای مشارکت نیست؛ به معنی همان ثلاثی مجردش است. مثل «سافر». سافر به معنی سفر است؛ یعنی مسافرت کرد. این نیست که حالا دو نفری مسافرت کردند، یا این از آن وری آمد آن یکی از آن وری. معنی سفر است؛ هیچ معنی اضافه‌ای در آن القا نمی‌شود، جز گاهی تشبیه و اشراق معنا که جای خود دارد. این هم یک نکته. معنی باب مفاعله برای فهم این آیه خیلی مهم است؛ و برای رد اسرائیلیاتی که هست.

گاهی معنای باب مفاعله برای کار طرفینی و مشارکت است، منتها نه به یک نحو، بلکه به دو نحو متفاوت. مثل «عاقب اللص»: یعنی من دزد را دنبالش دویدم. این نیست که من دنبال او می‌دویدم، او هم دنبال من می‌دوید. حالت جنگ و گریز است: من به دنبال او می‌دویدم، او داشت فرار می‌کرد. به این می‌گویند معاقبه. اگر برود همین‌جوری دنبال دزدی که همان توی خانه‌اش نشسته، به این نمی‌گویند عاقب اللص. من دزد را تعقیب کردم و معاقبه کردم؛ یعنی من داشتم می‌رفتم، او داشت درمی‌رفت.

راود به همین معناست. مراوده می‌کرد با یوسف. در احادیثی که حتی در منابع شیعه آمده گفته‌اند بابش مفاعله است؛ یعنی پی‌درپی روی همدیگر ریخته بودند، یوسف و زلیخا گفتمان‌هایی داشتند و حرف‌های حاشیه‌ای می‌زدند. بعد این پیام می‌داد، آن جوابش را می‌داد؛ در تارنما نظر مشعشع می‌گذاشت؛ با همدیگر در پاساژ می‌چرخیدند. این نیست. این نیست.

راود آن حالت جنگ و گریز را در خود دارد: این روی اعصاب این می‌رفت؛ این می‌رفت و او داشت از این داستان فرار می‌کرد. اسرائیلیات که می‌گویند پیاپی به هم پیام می‌دادند و در بازار می‌چرخیدند، باب را غلط فهمیده‌اند.

راغب و مجمع‌البیان

معنای خود کلمهٔ راود و مراوده در لغت هم همین‌گونه آمده. مفردات راغب این‌گونه نقل می‌کند:

«وَالْمُرَاوَدَةُ مُنَازَعَةُ غَيْرِكَ فِي الْإِرَادَةِ فَتُرِيدُ غَيْرَ مَا يُرِيدُ» (مفردات راغب)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مراوده آن است که با غیر خود در اراده نزاع کنی، پس تو چیزی بخواهی جز آنچه او می‌خواهد.

مراوده این است که نزاع کنی با غیر خودت در یک کار؛ تو کاری بخواهی بکنی که او نمی‌خواهد این کار را بکند. نه اینکه هر دو یک کار را می‌خواهند بکنند. این می‌شود مراوده.

در مجمع‌البیان هم — البته کتاب تفسیر است ولی از نظر ادبی مجموعه‌ای معتبر است — می‌گوید:

«الْمُرَاوَدَةُ الْمُطَالَبَةُ بِأَمْرٍ بِرِفْقٍ وَلِينٍ لِيُعْمَلَ بِهِ» (مجمع‌البیان)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مراوده یعنی خواستن کاری با نرمی و لطف، تا بدان عمل شود.

مراوده یعنی مطالبهٔ یک امر با حالت نرمش و غمزه و عشوه. نه به حالت امری و دستوری که بگوید این کار را بکن. این‌جوری نیست. به قول آقای حمزه، قرآن بی‌پرده‌ترین مطالب را در موجزترین کلمات و باحیاترین بیان گفته است. باید دید چطور تمام مطالب را در این کلمات جا داده است.

مثال ساده: اگر بخواهید از باباتان پولی بگیرید که بابا بهتان نمی‌دهد، آن شیری که می‌کنید، آن شیطنت، «بابا جون قربونت برم چقدر تو خسته شدی الان از کار آمدی» — به این کار می‌گویند مراوده کردن. مطالبهٔ امری برفق و لین. این را نوشته باشید.


دو تکهٔ آیه؛ «عن نفسه» و «التی هو فی بیتها»

این آیه دو تکه دارد. تکهٔ اول: راودته التی هو فی بیتها عن نفسه. تکهٔ دوم: غلقت الابواب و قالت هیت لک. این دو تا یک ماجرا نیستند. «غلقت الابواب» که حالا کاری می‌خواسته با او بکند، اصلاً یک چیز دیگر است؛ یک ماجرای دیگر است. تکهٔ اول دوره است؛ تکهٔ دوم صحنه است. این دو را یکی نکنید.

«وراودته عن نفسه»: زلیخا را بگذارید کنارِ «التی هو فی بیتها». آیه می‌گوید داشت از یوسف، یوسفش را می‌گرفت؛ برفق و لین. آیه دقیقاً مطابق ظهور کلمات است. «عن نفسه»: از یوسف داشت خودش را می‌گرفت. خود یوسف را از یوسف می‌گرفت با نرمی و لطف. این اصلاً یک بخش است.

«التی هو فی بیتها» را اضافه کنید. دو نکته در این عبارت نهفته است.

یکی چیرگی زلیخا را نشان می‌دهد و شدت مغلوبیت یوسف را. به کی این کار را می‌کرد؟ به کسی که یوسف در خانهٔ او بود اصلاً. زلیخا کاملاً چیره بود به داستان؛ به اینکه این داستان را بتواند جلو ببرد. احتمال اینکه ارتباط برقرار نشود خیلی پایین بود. مرتب روی مغز این شخص پیاده‌روی می‌کرد. «التی هو فی بیتها» این چیرگی را نشان می‌دهد و مغلوبیت یوسف را. این نبوده که یک‌ضربه‌خوردهٔ حکمت‌یافته را آورده باشند دربار و تمام.

یک چیز دیگر هم نشان می‌دهد: ریشهٔ اشکال را. مشکل این است که ارتباطشان خیلی نزدیک شده بود. این تو خانهٔ این بود. همه تو یوسف نیستند. ریشهٔ اشکال این داستان که خدا برای یوسف رقم زد این است که این‌قدر ارتباط نزدیک داشتند. تو خانه بود، دمِ دست بود. عزیز مصر که می‌رفت سر کار و می‌رفت بیرون، این تو خانه بود.

یک نفر فرض کنید — در روایات آمده اجمل زمان اهل خودش بود یوسف؛ زلیخا هم اجمل زمان اهل خودش بود. دو تا این‌جوری تو خانه. فرضاً از فرنگ آمده می‌گوید پول نداشتیم رفتیم آن‌ور درس بخوانیم؛ پولی نداشتیم رفتیم تو یک اتاق مشترک، مجبور شدیم هم‌اتاق. یک خانم، یک دخترخانم هم هست. چیست این همه مجبور شدید؟ بیخود مجبور شدید. چه مجبورت کرده بود که بروی تو اتاقی که خانمی هست آنجا با همدیگر، او دانشجو شما هم دانشجو. بعد می‌گوید به هزار تا خلاف افتادیم. ریشه را نگاه کن: بیخود کردی رفتی فرنگ، یا بیخود کردی رفتی آنجا. اگر شرایط اینجا بود، این عشق‌ها این‌که «او در خانهٔ اوست» پیش نمی‌آمد. اتاقِ اجباری در غرب را به جبر ننویس؛ انتخاب است.

ریشهٔ اولِ این کشش‌ها همین قرب است. حالا جبراً خدا آخر این را فرستاده تو خانهٔ این. خدا یک سناریوی این‌جوری برای این رقم زده و یوسف هم پیاپی دارد درمی‌رود از زیر داستان. اصلاً منظور آیه این است که این ارتباط برقرار می‌شده و او فرار می‌کرده. جنگ و گریز است، نه بده‌بستان. او می‌خواسته؛ یوسف نمی‌خواسته. باب مفاعله همین را می‌گوید. اگر مشارکت در گناه بود، اسرائیلیات راست می‌آمد. قرآن آن را نگفته است.

شرایط دیگری هم بوده. چون این داستان است بد نیست گفته شود. در روایات چیزهای دیگری هم آمده که کمک‌کنندهٔ این داستان شده. حالا ما حیا داریم، شما هم حیا دارید. آیه، آیه است.

امام صادق علیه‌السلام می‌فرمایند — یوسف و زلیخا بعد با همدیگر ازدواج کردند. بعد از اینکه این داستان رد شد، دو سه روزه تمام شد، این دو تا با هم ازدواج کردند. چون به شدت زلیخا هم جوان بوده؛ کاملاً همسن بودند. این‌جوری نبوده که این یک پیرزنی شده باشد. یعنی باکره است زلیخا.

برگشته بگو چه وادارت کرد آن حرکت را انجام دهی؟ سه خصوصیت. یکی جوان بودم؛ این‌ها اقتضائات را جلو می‌برند. یکی مال داشتم، پول داشتم. پول دست هر کسی که خوب نیست. دختری که یک چیزی زیر پایش افتاده — و البته آن توقع لازم هم ندارد — یک ماشین چیزی هم زیر پایش است، کلاً می‌شود همین‌جوری برود فریب بخورد. و این‌که شوهرم نداشتم. حضرت اضافه می‌کنند که ملک، یعنی عزیز مصر، ناتوانی جنسی داشته. این‌ها خودش اقتضائات است. در بحث خانواده و ازدواج خیلی مهم است. اینجا مجال شرحش نیست؛ جای مناسبش اگر پیش آمد گفته می‌شود. در مشاوره‌ها از این موارد کم نداریم؛ گاهی باید دنبال همین‌ها گشت تا ریشهٔ اختلاف و مشکل پیدا شود.

این‌که خودش را می‌خواست از خودش بگیرد، شاهد قرآنی داریم یا نداریم؟ مگر دو تا خود دارد که بخواهد این را از او بگیرد؟ بله. آدم دو تا خود دارد. این شاهد قرآنی هم از قضا دارد. این بخش، بخش آن صحنهٔ درِ بسته نیست؛ بخشی است که زلیخا دارد روی اعصاب او می‌رود. پیاپی با او گیر می‌دهد، از او نظر می‌خواهد، سؤال می‌کند، ارتباط برقرار می‌کند، پیام می‌زند. این کار را می‌کند. کار متقابل که دیده‌ایم: می‌رود تو دلِ تارنمایش نظر مشعشع می‌دهد به یوسف‌ها. نظر مشعشع که بله ما هم اهل فضلیم. آدم چشمش مطمئن نمی‌شود؛ ولی ما هم جوان بودیم. الان به چه نیت‌هایی گاهی این کارها را می‌کنند؟ می‌خواهند خودی نشان بدهند؛ شروع می‌کنند روی کلهٔ این بودن. این حالتِ مرتب خواستنِ ارتباط است.


دو خود در قرآن: صفحهٔ هفتاد و صفحهٔ پانصد و چهل و هشت

این شاهد قرآنی دارد. صفحهٔ هفتاد را با صفحهٔ پانصد و چهل و هشت باید با هم دید که این دو خود چگونه است.

اول آن بحث حاشیه: نیایید بگویید روزهٔ فردا را آقایان بگیرند که در خیابان‌ها راه بروند، روزهٔ زوج را خانم‌ها. اصلاً این‌جوری بهتر هم نیست. نه اینکه نمی‌شود؛ درست هم نیست. ارتباط‌های غیرضروری، حرف‌های زیادی، برخوردهای زیادی، گفت‌وشنود بی‌جا، خوش شدن، روی مغز همدیگر رفتن: این‌هاست که مصیبت درست می‌کند. خود طرف هم می‌فهمد کجاست. جایی که دارد می‌سوزد باید ببرد. خود طرف می‌فهمد دارد اتفاقاتی می‌افتد. باور کنید خود آدم‌ها می‌فهمند.

سر دانشگاه این آیه را خواندم. کسانی که از ذکر خدا غفلت کنند، قرآن چیزی می‌گوید که بلااستثنا همهٔ مترجمین اشتباه معنا کرده‌اند. دلیلش این است که «نقیّض» را معنای مبدَّل دیدند؛ گفتند معنی ندارد ما به مبدَّل معنا کنیم، پس گفتند ما شیطان برایش می‌گماریم. در صورتی که دقیقاً خودش به ظهور خودش معنا دارد. یک فرهنگی هست در قرآن.

«وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ ٱلرَّحْمَٰنِ نُقَيِّضْ لَهُۥ شَيْطَٰنًۭا فَهُوَ لَهُۥ قَرِينٌۭ» (زخرف/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که از یاد خدای رحمان روی‌گردان شود، شیطانی بر او می‌گماریم که همدم او باشد.

شما یک حفاظت مَلَکی دارید. ملائکه از شما حفاظت می‌کنند. لایه‌های حفاظت ملکی دارید که گاهی نمی‌گذارند بعضی مهمانی‌ها را بروید؛ نمی‌گذارند بعضی کارها را بکنید. یک جا می‌روی یکهو می‌بینی تا حالا این‌جوری نبوده؛ چرا این دارد این‌جوری حرف می‌زند؟ این حفظه‌ای است که خدا ملائکهٔ حفظه را احضار می‌کند. یک لایه حفاظت ملکی مثل لایهٔ اوزون؛ می‌تواند سوراخ شود. خدا می‌گوید ما این را تبدیل می‌کنیم. «نقیض له شیطانا فهو له قرین». حالا می‌بینی لایهٔ حفاظت ملکی از بین می‌رود. یواش‌یواش دور و برت آدم‌های دیگری قرار می‌گیرند. اصلاً مدل آدم‌های دور و بر عوض می‌شود. «نقیض» تبدیل است، نه گماردنِ یک موجود شاخدار.

خود طرف است. به عنوان یکی از شاخص‌ها باید حواس باشد: دین اینجا شاخص می‌دهد که دور و بری‌ها از آدم‌های نمازخوان تبدیل می‌شوند به آدم‌های غیرنمازخوان. دین رنگش را می‌خواهد عوض کند. این اتفاق افتاده. خود طرف می‌فهمد. خودش می‌گوید می‌فهمم چه اتفاقی افتاده؛ اتفاقاتی دارد می‌افتد. این‌جوری نیست که آدم در فضای کور حرکت کند. یک نگاه بکند می‌بیند بابا دور و بری از آدم‌های نمازخوان تبدیل شده به آدم‌های بی‌نماز. این را خودش می‌فهمد. به عنوان یکی از شاخص‌ها. لایه مثل اوزون سوراخ می‌شود؛ مدل آدم‌های دور و بر عوض می‌شود؛ آن‌وقت خیال می‌کند خودش انتخاب کرده است. انتخاب نکرده است. حفاظت ملکی پاره شده و قرین آمده کنارش.

بعد فکر می‌کند به حساب خودش: خودم با فکر خودم تصمیم گرفتم این دفعه با این‌ها ارتباط بگیرم. تو خودت تصمیم نگرفتی. لایهٔ حفاظت ملکی دارد پاره‌پوره می‌شود؛ درِ داغان شده. یک عدهٔ دیگر آمده‌اند دور و برت. «فهو له قرین». شیطان در قرآن یک فرهنگ دارد. بحثش در وسعت سورهٔ ابراهیم مفصل‌تر می‌آید؛ اگر زنده بودیم.

بعضی فکر می‌کنند شیطان یک جور موجود است که کف پایش به جای انگشت، شست دارد؛ یک چیزهای عجیب. در فیلم‌ها هم داد می‌زنند شیطان. بعضی وقتی می‌گویند اعوذ بالله همان قیافه را به خود می‌گیرند. نه؛ کی گفته شیطان این‌قدر چیز عجیب‌وغریب است؟ شیطان را در آیات سورهٔ حجر — که در بین آیات سورهٔ ابراهیم شرح داده شد — باید دید. شیطان یعنی کسی که کلاً آن نفخهٔ الهی را در وجود آدم نبیند و فقط حواسش به همان خود حیوانی باشد. اگر نیاید آن نفخه را ببیند و همهٔ توجهش به این خود باشد، می‌شود شیطان. برای همین چیزی به نام شیاطین انس داریم: از میان آدم‌ها شیطان. یعنی چه؟ یعنی موجودات عجیب مثل فلان فیلم نیست. شیطان کسی است که نفخهٔ الهی را در وجود آدم نبیند؛ کلاً سرگرم داستان این خود شود. این کنار آدم بیفتد، آدم داغان می‌شود. آدم را داغان می‌کند. چنین آدم‌هایی که کنار آدم می‌افتند. کنار چنین کسی نباید نشست.

نفخه را قرآن این‌گونه گفته:

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست کردم و در او از روح خود دمیدم، برای او به سجده درافتید.

طرف می‌گوید خودم دارم می‌فهمم. حالا خودش می‌فهمد. این‌قدر نباید بگوییم ما که نمی‌فهمیم.

آیهٔ صفحهٔ پانصد و چهل و هشت. این «أنفسهم» که در آیهٔ نوزده سورهٔ مبارکهٔ حشر می‌آید:

«وَلَا تَكُونُوا۟ كَٱلَّذِينَ نَسُوا۟ ٱللَّهَ فَأَنسَىٰهُمْ أَنفُسَهُمْ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْفَٰسِقُونَ» (حشر/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا هم خودشان را از یادشان برد؛ اینان همان نافرمانان‌اند.

شبیه کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند؛ خدا هم این‌ها را دچار انسای الهی کرد؛ کاری کرد این‌ها خودشان را فراموش کنند. این یک خود است. یعنی این‌ها خودشان را فراموش کردند یعنی چه؟ یعنی یادشان رفته دیگر غذا بخورند، بخوابند، بروند سر کار؟ نه. این یک خود دیگر است که دارند فراموش می‌کنند. «فأنساهم أنفسهم»: خدا این‌ها را از خودشان به فراموشی انداخت. کیفر این شد که خودشان را فراموش کردند. «أولئك هم الفاسقون». این یک «أنفسهم» است: خود ملکوتی را از یاد می‌برد وقتی خدا را از یاد برده.

آیهٔ صد و پنجاه و چهار سورهٔ آل‌عمران، صفحهٔ هفتاد. همهٔ آیه را نمی‌خوانیم؛ آیهٔ مهمی است. بعد از جریان احد و آن شکستی که نسبتاً مسلمانان پذیرفتند:

«ثُمَّ أَنزَلَ عَلَيْكُم مِّنۢ بَعْدِ ٱلْغَمِّ أَمَنَةًۭ نُّعَاسًۭا يَغْشَىٰ طَآئِفَةًۭ مِّنكُمْ ۖ وَطَآئِفَةٌۭ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِٱللَّهِ غَيْرَ ٱلْحَقِّ ظَنَّ ٱلْجَٰهِلِيَّةِ ۖ يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ ٱلْأَمْرِ مِن شَىْءٍۢ ۗ قُلْ إِنَّ ٱلْأَمْرَ كُلَّهُۥ لِلَّهِ ۗ يُخْفُونَ فِىٓ أَنفُسِهِم مَّا لَا يُبْدُونَ لَكَ ۖ يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ ٱلْأَمْرِ شَىْءٌۭ مَّا قُتِلْنَا هَٰهُنَا ۗ قُل لَّوْ كُنتُمْ فِى بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ ٱلَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ ٱلْقَتْلُ إِلَىٰ مَضَاجِعِهِمْ ۖ وَلِيَبْتَلِىَ ٱللَّهُ مَا فِى صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِى قُلُوبِكُمْ ۗ وَٱللَّهُ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ» (آل‌عمران/۱۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس پس از آن اندوه، ایمنیِ خواب‌آلوده‌ای بر شما فروفرستاد که گروهی از شما را فراگرفت، و گروهی را [تنها] خودشان مشغول کرده بود؛ به خدا گمان ناروا، گمان جاهلیت، می‌بردند. می‌گفتند: آیا ما را در این کار چیزی هست؟ بگو: کار یکسره از آنِ خداست. در دل‌هایشان چیزی پنهان می‌داشتند که برای تو آشکار نمی‌کردند. می‌گفتند: اگر ما را در این کار چیزی بود، اینجا کشته نمی‌شدیم. بگو: اگر در خانه‌هایتان هم بودید، کسانی که کشته‌شدن بر آنان نوشته شده بود به خوابگاه‌های خود بیرون می‌آمدند. و تا خدا آنچه در سینه‌های شماست بیازماید و آنچه در دل‌هایتان است پاک گرداند. و خدا به راز سینه‌ها داناست.

خدا یک چرت امنیت فروفرستاد، در حالت چرت. این چرت‌ها بعضی وقت‌ها کادوی خداست. در لحظات بحرانی اگر دیدید چرتتان می‌گیرد بروید بخوابید. در عین بحرانی که به حسب طبیعی نباید بخوابید، یکهو یک دفعه خوابتان می‌گیرد. این‌ها کادوی خداست؛ دارد دلتان را می‌زند. یک کادوی چرت نصفه. بیست دقیقه، نیم ساعت می‌خوابید، بلند می‌شوید خیلی راحت‌ترید. این کادوها را دیده‌اید خدا به کسانی می‌دهد که عزیزی از دستشان رفته. می‌بینی دارد غالب می‌شود؛ یکهو خوابش می‌گیرد. اصلاً می‌گوید می‌خوابد. بلند می‌شود از آن قلعه آمده پایین؛ می‌گوید آن نیست. این‌ها چرت‌های کادویی است. «أمنة نعاسا یغشی طائفة منکم»: طایفه‌ای از این‌ها را فرا گرفت.

«وطائفة قد أهمتهم أنفسهم یظنون بالله غیر الحق ظن الجاهلیة»: یک عده هم «أهمتهم أنفسهم»؛ دیگر اصلاً به فکر خودشان افتاده بودند. همتشان را گذاشته بودند روی خودشان. با لسان توبیخ می‌گوید این‌ها به خدا گمان‌های بد، همان گمان‌های جاهلیت، می‌بردند. یواش‌یواش افتادند به اینکه به فکر خودشان باشند. مثل کسانی که از جنگ برگشتند؛ در ایام بازسازی افتاد مملکت. فهمیدند یعنی باختند. یک نامه از خودشان امضا کردند و یواش‌یواش افتادند به خودشان. «أهمتهم أنفسهم»: این به خودشان، آن خودِ آیهٔ حشر نیست. این خود حیوانی طرف است که رفته تو کار خودش. حواسش به خودش جمع شده.

به قول آقای قرائتی می‌گفت طرف می‌گفت ما قبلاً فکر می‌کردیم رزق را خدا می‌دهد؛ بزرگ‌تر که شدیم به واقعیت آشنا شدیم. یعنی قبلاً فکر می‌کردیم رزق را خدا می‌دهد؛ بعد که بزرگ‌تر شدیم به واقعیت آشنا شدیم که نه آن‌جوری هم نیست. همه حرف بی‌خودی است. این غلبه کردن نامه‌هاست که آدم اصلاً یک دوره مسافرت جهادی می‌رفت؛ بعد دید دیگر هر آدم باید به خودش برسد. یک عده می‌افتند به خودشان. این خودش است.

آن‌وقت آیه می‌گوید راودته التی هو فی بیتها عن نفسه: از این، این را می‌گرفت. این یک خط بود که علامه گفت. این یک ساعتی که توضیح داده شد یک خط علامه بود و ادراک من العلامة. معنای باب مفاعله، حالت جنگ و گریز، و اینکه خودش را می‌خواهد از خودش بگیرد، و اینکه یک دوره‌ای این کار را با او می‌کرد و روی اعصابش می‌رفت.


«إنهم أناس یتطهرون»: بگذارید امولتان بخوانند

این را به عنوان تذکر آخر بگوییم و تمام کنیم؛ «غلقت الابواب» و دنباله‌اش را برای هفتهٔ آینده می‌گذاریم.

توصیه این است: این چیزهای غیرضروری را بگذارید. بگذارید شما را متهم کنند به اینکه شما امولید. الحمد لله امولید. بد نیست صفحهٔ سیصد و هشتاد و یک را دید. قاعده بر همین است. شما کار خودتان را بکنید؛ کاری که درست است بکنید. بعضی فکر می‌کنند لازمهٔ دانشجویی است. اصلاً لازمهٔ دانشجویی نیست؛ ما هم دانشجو بوده‌ایم. لازمهٔ این زمان هم نیست حتی. چون این زمان همه یک فکر نیستند.

صفحهٔ سیصد و هشتاد و یک، سورهٔ مبارکهٔ نمل. آیهٔ پنجاه و چهار به بعد. داستان لوط است با آن گناه کثیفی که می‌کردند؛ عملی بی‌سابقه که قرآن آمده بگوید این کار، کار اختراعی شماست. در طول بشریت تا زمان لوط سابقه نداشته. قوم لوط این کار را کردند.

«وَلُوطًا إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِۦٓ أَتَأْتُونَ ٱلْفَٰحِشَةَ وَأَنتُمْ تُبْصِرُونَ» (نمل/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و لوط را [یاد کن] آن‌گاه که به قوم خود گفت: آیا فحشا می‌کنید در حالی که خود می‌بینید؟

«أَئِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ ٱلرِّجَالَ شَهْوَةًۭ مِّن دُونِ ٱلنِّسَآءِ ۚ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌۭ تَجْهَلُونَ» (نمل/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا شما از روی شهوت به جای زنان به سراغ مردان می‌روید؟ بلکه شما مردمی هستید که نمی‌دانید.

هنگامی که به قومش گفت شما دارید فاحشه انجام می‌دهید در حالی که می‌دانید دارید این کار را می‌کنید. رفتید سراغ مردان از روی شهوت، به غیر زنان. هیچی حالیتان نیست.

جواب قومش چه بوده؟ انتهای این آیه را بیشتر مترجمین اشتباه ترجمه کرده‌اند. بیشتر — نود درصد مترجمین — اشتباه ترجمه کرده‌اند. چرا ترجمه‌شان اشتباه است.

«فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِۦٓ إِلَّآ أَن قَالُوٓا۟ أَخْرِجُوٓا۟ ءَالَ لُوطٍۢ مِّن قَرْيَتِكُمْ ۖ إِنَّهُمْ أُنَاسٌۭ يَتَطَهَّرُونَ» (نمل/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پاسخ قومش جز این نبود که گفتند: خاندان لوط را از شهرتان بیرون کنید؛ اینان مردمی‌اند که [خود را] به پاکی می‌زنند.

جواب قوم این نبود جز اینکه گفتند آل لوط را از قریه‌تان بیندازید بیرون. خودشان جمع می‌آورند می‌گویند از جمع بیندازید بیرون. آدم باید در چه جمعی باشد که از جمع آدم را بیندازند بیرون؟

«إنهم أناس یتطهرون». بیشتر ترجمه کرده‌اند که آن‌ها آدم‌های پاکدامن‌اند. این ترجمه نیست. این می‌شد «إنهم أناس متطهرون». «یتطهرون» یعنی این‌ها آدم‌هایی‌اند که تطهر می‌کنند؛ خودشان را می‌زنند به پاکی. این‌ها آدم‌های امول‌اند. این‌هایی که این کار را نمی‌کنند امول‌اند. تطهر می‌کنند. مترجم اگر «متطهرون» معنا کند، نیش آیه را گرفته است. نیش آیه تهمت تظاهر است.

وزن تفعّل یکی از معانی‌اش زدن به یک کار است. مثلاً داریم:

«إِنْ لَمْ تَكُنْ حَلِيمًا فَتَحَلَّمْ» (روایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر بردبار نیستی، خود را به بردباری بزن.

اگر حلیم نیستی، بردبار نیستی، یعنی این اخلاق در تو جا نیفتاده، خودت را بزن به بردباری؛ بزن به بی‌خیالی. این کار را بکن. یکهو شما آدم بردبار می‌شوی. یعنی خودت را بزن به یک چیزی.

«إنهم أناس یتطهرون» یعنی این‌ها یک نوع آدم‌اند که تطهر می‌کنند. دارند به پاکی تظاهر می‌کنند؛ با خودشان دارند حال می‌کنند؛ امول‌بازی درمی‌آورند و دارند جانماز آب می‌کشند. با خیلی از این حرف‌ها آدم‌ها درمی‌روند از مسیر. می‌گویند این‌ها آدم‌هایی‌اند که دارند تطهر می‌کنند.

جا حالا ما دیگر جانماز آب‌پاش شدیم. اگر نواری گذاشتند که واقعاً مناسب مجلس لهو و لعب بود، یا کاری بکن با جواب خود خاموشش کن، یا بلند شو برو بیرون. نگو حالا می‌گویند امول به من. بگو امول. اگر واقعاً یک چیزی دارد پیش می‌آید، یک ارتباطی ناسازگار می‌شود، از آن جمع بیرون، از آن کار فرهنگی دانشگاه بیرون. دارد ناسالم می‌شود؛ رسمت را داری می‌شکنی و با خودِ ناسالم با تو انجام می‌شود. نمی‌خواهد کار فرهنگی بکنی. ظهور کردی. بهت بگویند اموله.

اگر می‌توانی تغییر بدهی، تغییر بده. نمی‌توانی تغییر بدهی بلند شو بیرون. می‌توانی تغییر بدهی؟ تغییر بده. نمی‌توانی؟ این یک حرف کلی است که در همهٔ مسائل زندگی آدم می‌زنند. چه این آدم جانماز آب‌پاشیده بگوید، چه این را بگویند که آدم را از خط بیرون کنند؛ که آدم دارد به چیزی تظاهر می‌کند.

خیلی از دین — بعضی می‌گویند دین درست است اعماقش زیاد است ولی یک چیزهایی‌اش تظاهر است. اینکه مثلاً نماز می‌خوانی این تظاهر است. یک ظهوری پیدا می‌کند آدم نماز می‌خواند. آدم یک شریعتی دارد، اخلاقیاتی را رعایت می‌کند، غیبتی را گوش نمی‌دهد، کارهایی می‌کند. این که می‌گویند دین این چیزها را در خودش ندارد، دلت پاک باشد — دلت پاک باشد ذهن که دلت پاک باشد باید اعمالت هم پاک باشد، درست باشد، برخوردت هم سالم باشد. خودت را اصلاح کنی.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ ۖ لَا يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا ٱهْتَدَيْتُمْ ۚ إِلَى ٱللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًۭا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (مائده/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، بر شما باد خودتان. اگر هدایت یافته باشید، آن‌که گمراه شده به شما زیان نمی‌رساند. بازگشت همهٔ شما به سوی خداست؛ پس شما را به آنچه می‌کردید خبر می‌دهد.

معنی عربی‌اش را می‌دانید یعنی چه؟ «علیکم» را عرب می‌گوید یعنی سفت بگیر. «علیکم أنفسکم» یعنی جان خودت را سفت بگیر داداش. اول این کار را بکن. جان خودت را سفت بگیر. حرف‌های بی‌خود، چیز بی‌خود، کار بی‌خود، کار فرهنگی بی‌خود نزن که جلوش بایستی.

این‌که مطمئن شوید «إنهم أناس یتطهرون» شوخی جالبی است؛ خیلی توجه نکنید به آن. بعد از یک مدت هم می‌خوابد این حرف‌ها راجع به آدم. بعدش می‌فهمند که تطهّری نیست و طهارت است. این، این است که تطهری نیست و طهارت است؛ بحث این است.

پاک باش؛ بنگر چند شاهد به پاکی تو شهادت می‌دهد. خدا شهادت می‌دهد به پاکی تو. یک. تمام کتب آسمانی شهادت می‌دهند به پاکی تو. خود زلیخا شهادت می‌دهد به پاکی تو. زنان مصری شهادت می‌دهند به پاکی تو. یک سری شهود شهادت می‌دهند به پاکی تو. چند تا گفتیم؟ خدا شهادت می‌دهد. خود یوسف از پاکی خود دفاع می‌کند. همهٔ عالم دست به دست می‌دهد که تو پاک باشی. عالم دست به دست می‌دهد که بگویند تو طاهری نه متطهّر. می‌گویند پا پیش بگذار، نگذار زر در برود. کامل نمی‌شوی در هر صورت؛ ولی عالم به نفع تو شهادت می‌دهد آن موقع. اینجا هم در این داستان یوسف این اتفاق می‌افتد.

ارتباط غیرضروری، حرف زیادی، برخورد زیادی، روی مغز همدیگر رفتن: این‌ها مصیبت درست می‌کند. یوسف از دل همین امر شهوانی رشد می‌کند؛ اما با برخورد منطقی، با فرارِ جنگ‌وگریز، نه با بازیِ طرفینی. راود یعنی او می‌خواست چیزی را که یوسف نمی‌خواست. «عن نفسه» یعنی یوسفیت را از یوسف می‌گرفت. «التی هو فی بیتها» هم چیرگی اوست هم ریشهٔ قربِ بی‌جا. خدا سناریو را رقم زد تا از حکم و علم برسد به عباد مخلصین.

قاعده همین است که کار درست را بکنی ولو جمع بیرونت کند. بگذار بگویند امولی. جان را سفت بگیر. بعد از مدتی می‌فهمند تطهّری نبود؛ طهارت بود. عالم به نفع طاهر شهادت می‌دهد، نه به نفع متظاهر.

هفتهٔ آینده اگر خدا بخواهد «غلّقت الأبواب» و «هیت لک» و «معاذ الله» را می‌گیریم. امروز نخ توحید را نگه دارید: خدا غالب بر امر خویش است و بیشتر مردم نمی‌دانند. اگر از پشت‌بام خانه اوج گرفته‌ایم، قرآن از فرودگاه حرف می‌زند. پر بدهید.


دعا و حسن ختام

خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلب امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. ما را از افتخارات و مایهٔ افتخار و مباهات امام زمانمان قرار بده. پدر و مادرمان را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. همهٔ گذشتگانمان، ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، امام، همه را سر سفرهٔ قرآن و اهل بیت حاضر و مرزوق بفرما. همهٔ بیماران اسلام، بیماران دنیا، اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و تماماً لباس عافیت بپوشان. همهٔ خدمتگزاران اسلام را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. مقام شهدا را عالی‌تر بگردان. انا لله و انا الیه راجعون.

«إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.