یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت آیات بیستوسه و بیستوچهار
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (حمد/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است.
«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَىٰ آلِهِ ٱلطَّاهِرِينَ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بر آقای ما محمد و خاندان پاکش درود فرستد.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، بهویژه روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان و ذویحقوق، پدر و مادر و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
بحثی که جلسهٔ گذشته دنبال کردیم آیهٔ بیستوسهٔ سورهٔ یوسف است؛ قرآن را در صفحهٔ دویستوسیوهشت بگشایید. همین دو آیه موضوعِ درس امروز است. آیهٔ بیستوچهار را هم در تلاوت میآوریم، چون گرهٔ بحث به آنجا میرسد.
«وَرَٰوَدَتْهُ ٱلَّتِى هُوَ فِى بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِۦ وَغَلَّقَتِ ٱلْأَبْوَٰبَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ ۚ قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ ۖ إِنَّهُۥ رَبِّىٓ أَحْسَنَ مَثْوَاىَ ۖ إِنَّهُۥ لَا يُفْلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (یوسف/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن زن که یوسف در خانهاش بود از او کام خواست، و درها را محکم بست و گفت: بیا، من از آنِ توام. گفت: پناه بر خدا. او پروردگار من است؛ جایگاه مرا نیکو داشته است. بیگمان ستمکاران رستگار نمیشوند.
«وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِۦ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَٰنَ رَبِّهِۦ ۚ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ ۚ إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُخْلَصِينَ» (یوسف/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به تحقیق آن زن آهنگ او کرد، و او نیز آهنگ او میکرد اگر برهان پروردگارش را ندیده بود. اینگونه تا بدی و فحشا را از او بگردانیم. او از بندگان مخلص ماست.
صلواتی بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
آیهٔ بیستوسه دو بخش است، نه یک صحنه
بحث به اینجا رسیده که این آیه دو بخش دارد؛ یک صحنه نیست. بخش نخست همان جمله است که آن زنِ خانه از یوسف کام خواست و با او مراوده کرد. این تمامِ بخش اول است.
مطلبی که گذشت این بود که معنای مراوده را به فضل خدا روشن کردیم. از طرف زلیخا — که این نام را به اشتباه میگوییم و در قرآن نیامده، اما چون مشهور شده همان را به کار میبریم — ترتیبی از رابطه با یوسف شروع شده بود.
رابطه دوطرفه است یا یکطرفه؟ همان پرسشی که جلسهٔ پیش در میان بود. دوطرفهای به شیوهٔ جنگ و گریز. این را از معنای مراوده درآوردیم؛ از خود نساختیم. وقتی معنا را از لغت درآوردیم، دیدیم رابطهٔ دوطرفهٔ جنگوگریز است. معنای مراوده همین است.
بعضی میگویند پس باید عربی بلد باشیم. هر که بیشتر عربی بداند و به لغت مراجعه کند، طبیعتاً معنی این کتاب را بهتر میفهمد؛ کتاب عربی است. هر که دقیقتر نگاه کند ممکن است آگاهی بیشتری داشته باشد. این نه به آن معناست که کلاس مکالمه است؛ به این معناست که فاعل و مفعول و ظرائف لغت را باید دید، وگرنه ترجمهٔ صرف، جنگ و گریزِ مادهٔ «راود» را نشان نمیدهد.
پس بخش اول آیه مدتها بوده است، نه لحظهای. این زن مخّ حضرت یوسف را میزده؛ پیدرپی میخواسته ارتباط برقرار کند و یوسف پیدرپی از زیر این ماجرا کنار میکشیده. جنگ و گریز یعنی همین: یک طرف پیش میآید، یک طرف کنار میکشد؛ دوباره پیش میآید، دوباره کنار میکشد. این عمری است.
بخش دوم همان صحنهٔ واحد است: درها را بست و گفت هیت لک. آن را جدا باید دید. اگر این دو را یکی کنید، هم قداست یوسف خراب میشود هم معنای آیه. مراوده یک عمر جنگ و گریز است؛ بستن درها یک لحظه است. یکیکردن این دو، یوسف را در همان دامِ لحظه مینشاند، حال آنکه آیه او را سالها در پرهیز نشان داده است.
نگاه قرآنی به روابط؛ نه تجدد بیقید و نه تحجر
اینکه این ارتباطات چگونه باید باشد و چگونه نباید باشد، فصل مفصلی در قرآن است. قرآن در این باب کم مطلب ندارد. اگر روزی بحث دختر و پسر و خانواده پیش آمد، آنجا باید ایستاد؛ آیه کم نیست. حتی آیاتی هست که باورکردنی نیست چقدر ناظر به همین روزگار ما هم گاهی هست.
تنها یک آیه به عنوان نمونه. قرآن را در صفحهٔ هشتادودو بگشایید: سورهٔ نساء، آیهٔ بیستوپنج. آیه بلند است؛ تا پایان را برای اطاله نمیخوانیم، اما آیهٔ بسیار مهمی است.
«وَمَن لَّمْ يَسْتَطِعْ مِنكُمْ طَوْلًا أَن يَنكِحَ ٱلْمُحْصَنَٰتِ ٱلْمُؤْمِنَٰتِ فَمِن مَّا مَلَكَتْ أَيْمَٰنُكُم مِّن فَتَيَٰتِكُمُ ٱلْمُؤْمِنَٰتِ ۚ وَٱللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَٰنِكُم ۚ بَعْضُكُم مِّنۢ بَعْضٍ ۚ فَٱنكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَءَاتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِٱلْمَعْرُوفِ مُحْصَنَٰتٍ غَيْرَ مُسَٰفِحَٰتٍ وَلَا مُتَّخِذَٰتِ أَخْدَانٍ» (نساء/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کس از شما توان مالی ندارد که با زنان آزادِ مؤمن ازدواج کند، از کنیزان مؤمنی که در ملک شمایند. و خدا به ایمان شما داناتر است؛ برخی از شما از برخیاید. پس با اذن اهلشان با آنان نکاح کنید و مهرشان را به معروف بدهید؛ در حالی که پاکدامن باشند، نه زناکار و نه دوستپنهانگیر.
کسی که استطاعت مالی ندارد با زنان آزاد مؤمن ازدواج کند، با کنیزان مؤمن ازدواج کند.
«والله أعلم بإیمانکم بعضکم من بعض» توضیح بسیار دارد. بحث ما این نیست که اگر به ظهور آیه دقت نکنی فهمهای اشتباه از آن درمیآید؛ ولی همین تکهها معنا دارد. چرا میگوید خدا به ایمان شما عالمتر است؟ و «بعضکم من بعض»: شما همه از هماید. یعنی خطکشیهای طبقاتی و نژادی را قرآن اینجا میشکند؛ ایمان را خدا میداند، نه ظاهرِ آزاد و کنیز.
سپس میفرماید با آن کنیزان مؤمن نکاح کنید، با اجازهٔ اهلشان — که مقصود همان صاحبانشان است. این هم نکته دارد که چرا میگوید «أهلهن»؛ بماند برای جای خود. مهرشان را هم به معروف بدهید.
با چه کسانی ازدواج کنید؟ با زنان پاکدامنی که اهل سفح و زنا نیستند؛ و کسانی که دوست پنهان هم نداشته باشند. در همین تعبیر نکته بسیار است. چرا نگفته «متخذات خِدن»؟ چون خدن هم جمع است هم مفرد؛ و اصلاً جمع آورده. چرا جمع آورده؟ اینها همه نکته است. تا همینقدر که پرهیز روشن شود کافی است.
اینان چه کسانی بودند؟ کنیزانی بودند که روابط پنهانی با کسانی داشتند؛ روابط نامشروع. نامشروع نه لزوماً به معنای آن کار خلافِ نهایی؛ روابط نامشروع ولی پنهانی. آنقدر میفهمیدند که علنی نباید باشد. در این روزگار ما، چون بسیار متمدن و متجدد شدهایم، نهتنها پنهانیاش نیست، علنیاش هم هست؛ گاهی به علنیاش هم افتخار میشود.
قرآن در این فضاها نظرش قابل توجیه است. اگر بحث موضوعی شود از بحث ترتیبی بیرون میرویم؛ پس به همین اندازه بسنده میکنیم. همین که کسی روابطی خارج از قاعده شروع کند — روابط غیرمشروع، حتی در حد رفیقگیری — قرآن از آن پرهیز میدهد. از آنسو «متخذی أخدان» هم هست: ازدواج با کسی که رفیقگیر و رفیقباز باشد، دوستدختر یا دوستپسر داشته باشد. ازدواج با اینان چه مشکلاتی دارد و چقدر بحث خانوادگی در میان است؛ مورد بحث امروز ما نیست. به هر جهت قرآن به این حالت تجدد فعلی که بسیار باز است نظر تأیید ندارد.
از آنسو آن نگاه متحجرانه هم نیست. باید به قرآن برگشت. زاویهٔ دید قرآن باید درآید. یکبار از اینور بام میافتیم؛ یکبار در مقابلش از آنور بام نظراتی داده میشود که چه میشد اگر دخترها پسرها را یکسره نبینند؛ چه میشد اگر پیادهروها جدا میشد، یا زوج و فرد میشد. این هم نگاه متحجرانهٔ آنسو است. قرآن نه درِ خانه را به تجدد بازِ بیقاعده میسپارد، نه جامعه را به جداسازی کامل میبرد. حضور هست، کار هست، سخن هست؛ حیا هم هست. این جفت را باید با هم دید، نه یکی را فدای دیگری کرد.
دختران شعیب: آمدن بر نهایت حیا
از همان سو، آیات سورهٔ قصص هست. پس از آن مشت معروف حضرت موسی، وقتی به جانب مدین میرود، پیش دختران شعیب. آنجا یک جفتِ خوبی از حضور و حیا بیان شده. داستان را موضوعی نمیکنیم و به همهٔ جزئیات مراجعه نمیکنیم؛ همان قطعهای که محل مقایسه است.
دختران حضرت شعیب یک گوشه نشسته بودند. خود حضرت موسی مستقل میرود پیششان.
«وَلَمَّا وَرَدَ مَآءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةًۭ مِّنَ ٱلنَّاسِ يَسْقُونَ وَوَجَدَ مِن دُونِهِمُ ٱمْرَأَتَيْنِ تَذُودَانِ ۖ قَالَ مَا خَطْبُكُمَا ۖ قَالَتَا لَا نَسْقِى حَتَّىٰ يُصْدِرَ ٱلرِّعَآءُ ۖ وَأَبُونَا شَيْخٌۭ كَبِيرٌۭ» (قصص/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به آب مدین رسید، گروهی از مردم را دید که آب میدادند، و فروتر از آنان دو زن را دید که [گوسفندان را] بازمیداشتند. گفت: کار شما چیست؟ گفتند: آب نمیدهیم تا چوپانان بازگردند؛ و پدر ما پیری بزرگ است.
سؤال از طرف حضرت موسی است: کارتان چیست که اینجا نشستهاید؟ آنسو هم هست که آمدهایم آب بدهیم، ولی تا چوپانان کنار نروند آب نمیدهیم؛ پدرمان پیر است. یعنی حضور اجتماعی هست، کار هست، حرف هست؛ اما با قاعده.
«فَسَقَىٰ لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّىٰٓ إِلَى ٱلظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّى لِمَآ أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَيْرٍۢ فَقِيرٌۭ» (قصص/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای آن دو آب داد، سپس به سوی سایه رفت و گفت: پروردگارا، من به هر خیری که به سویم فروفرستی نیازمندم.
وقتی میخواهد گزارش کند، دختران شعیب که پیش موسی میآیند، گزارش قرآن این است:
«فَجَآءَتْهُ إِحْدَىٰهُمَا تَمْشِى عَلَى ٱسْتِحْيَآءٍۢ ۖ قَالَتْ إِنَّ أَبِى يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا» (قصص/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس یکی از آن دو نزد او آمد، در حالی که بر حیا راه میرفت. گفت: پدرم تو را میخواند تا مزد آبدادنت را به تو بدهد.
حیا و «استحیاء» فرق دارد. وقتی فعل به ثلاثی مزید میرود، معنا غلیظ میشود. یعنی آمد پیش حضرت موسی سوار بر نهایت حیا. اینگونه آمد. وقتی آمد پیش موسی که بخواهد سخن بگوید، این را باید به حساب آورد.
به این بیفزایید فیلم حضرت موسی را که ساختهاند — از جمله ساختههای یهودی — و پویانماییاش را هم ساختهاند؛ دختران شعیب آنجا چه موجودات عجیب و غریبیاند. گزارش قرآنی را بنگرید و آن تصویر را بنگرید. اگر پویانمایی را دیده باشید، هنوز ازدواج نکرده با موسی میخندند و شعیب با آنان میخندد و فضا چنین و چنان است. با این گزارش قرآنی که یکی از آن دو سوار بر نهایت حیا آمد پیش موسی، چه نسبتی دارد؟
چون جامعه چنین میکند، ما هم چنین کنیم؟ جامعه چنین میکند پس ما هم باید چنین شویم یا چنان؟ نگاه قرآنیاش باید درآید. آنگاه اگر مطابق قرآن باشیم، به فضل الهی بسیار چیز به دست میآید.
اسرائیلیات؛ زمینهچینی برای روایاتِ مخالف فضای یوسف
اینها را زمینهچینی میکنیم تا آن روایاتی که گاهی در منابع معتبر ما هست و مخالف فضای حضرت یوسف است، جا بیفتد. فضای حضرت یوسف را درآور. جریان اسرائیلیات — این لغت را به خاطر بسپارید — تفصیلش را در بحث حدیثشناسی میگویم. اصلاً اسرائیلیات اسم میگذارند روی اینها. اینها چگونه وارد احادیث شده و روح تصویر انبیا را ضایع کرده. هر پیامبری که دستشان رسیده، چون ایدهٔ خودشان راجع به پیامبر همین بوده، همان را وارد کردهاند.
چون چنین کردهاند ما هم چنین کنیم؟ جامعه چنین میکند پس ما هم باید چنین شویم؟ نگاه قرآنی باید درآید.
آن زن پیدرپی روی مغز یوسف کار میکرد و او پیدرپی پرهیز میکرد؛ پیدرپی از زیر میرفت. این را خود آدم میفهمد. سؤالی که جلسهٔ پیش شد همین است. خود آدم — چه پسرش چه دخترش — میفهمد کی این روابط به حد ناسالم میشود. اینهمه ملاک بیرونی بخواهید؛ غیر از ملاکهای شرعی که هست، خود طرف متوجه میشود. چیزهایی هست که خود آدمها متوجه میشوند. بالفطره خدا این قابلیت را گذاشته که طرف بفهمد این روابط دارد ناسالم میشود.
نَزغ و طائفِ شیطان؛ برای متقی اثر مثبت
همان آیه را که آن روز خواندم، در صفحهٔ صدوهفتادوشش بنگرید؛ با عبارت بعدش. آیهٔ دویست سورهٔ مبارکهٔ اعراف.
«وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ نَزْغٌۭ فَٱسْتَعِذْ بِٱللَّهِ ۚ إِنَّهُۥ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (اعراف/۲۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از شیطان تیغی به تو رسید، به خدا پناه ببر؛ که او شنوای داناست.
نزغ یعنی سیخ. سیخی که به حیوان میزنند که راه بیفتد، به آن میگویند نزغ. وقتی از طرف شیطان سیخ خوردید که وادارتان میکند به کاری، این سیخ را که نمیفهمیم خوردهایم؟ باید جایی بفهمیم سیخ داریم میخوریم. این را آدم متوجه میشود. بهراستی متوجه میشود. آنگاه پناه ببر به خدا؛ که او شنوای داناست.
حالا اینکه این سیخ را که میخوری، تازه از درونش میتوانی رشد درآوری:
«إِنَّ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوْا۟ إِذَا مَسَّهُمْ طَٰٓئِفٌۭ مِّنَ ٱلشَّيْطَٰنِ تَذَكَّرُوا۟ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ» (اعراف/۲۰۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که تقوا پیشه کردند، چون طائفهای از شیطان به آنان برسد متذکر میشوند؛ پس ناگاه بینا میگردند.
متقین اینگونهاند که طائفهای از شیطان میآیند و حول اینها طواف میکنند. «طائف من الشیطان»: دور اینها میچرخند. مثل اینکه تا به حال سگِ مجموعهای به شما حمله نکرده باشد؛ سگی که دور آدمها بگردد. ما یکبار پنج سگ به دو نفرمان در کوه حمله کردند؛ دورمان هم میچرخیدند. این حالت طائف، این حالت گردشی است که منتظر است یکیشان حمله کند.
این طائف شیطان وقتی حمله میکنند، انسان میفهمد. یکباره متذکر میشود؛ چشمش باز میشود. گردش طوائفی از شیطان دور آدم، آمدن اینگونه صحنهها، از کجا منبع میگیرد؟ از آنجا که قرار است حضرت یوسف از حکم و علم برسد به عباد مخلص، یک راه در پیش است: بیاید زلیخایی اینگونه روی مغزش کار کند تا چشمش باز شود، بازتر شود. یعنی شیطان برای متقی اثر مثبت دارد. غیرمتقی را زمین میزند. برای متقی اتفاقاً میبیند که اتفاقی دارد میافتد؛ تازه هوش و حواسش جمع میشود.
«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُۥٓ ءَاتَيْنَٰهُ حُكْمًۭا وَعِلْمًۭا ۚ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به قوت خود رسید، او را حکم و علم دادیم؛ و اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
گاهی خدا این کار را میکند. متقیای که دارد خوابش میبرد — متقی، ولی آرامآرام خوابش میبرد — یک لگد میخورد. این لگد درد هم دارد. ممکن است حتی کار بد هم بکند. ولی اگر متقی باشد یکباره به هوش میآید. پشت فرمان آدم خوابش میگیرد؟ یکباره سیخی به آدم بزنند، لگدی به آدم بخورد، آدم اینگونه میشود. تازه خوب است. تازه خوب است. قرار است از این صحنهها آدم عبور کند. عبور هم میکند، قطعاً.
هر کس بخواهد صراط مستقیم برود قطعاً میخورد به شیطان. این یک قاعده است. آدمها میگویند میخواهیم آدم خوبی باشیم؛ همان موقع خدا صحنههایی درست میکند که نگذارد راحت حرکت کنیم. و این قاعده است. چون شیطان هم گفته:
«قَالَ فَبِمَآ أَغْوَيْتَنِى لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَٰطَكَ ٱلْمُسْتَقِيمَ» (اعراف/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پس به سبب آنکه مرا به بیراهه افکندی، بر سر راه راست تو برایشان مینشینم.
من مینشینم سر راه مستقیم. تو اگر بروی سر راه مستقیم، در درجهٔ اول میخوری به شیطان. یعنی شیطان هم سر راه صراط مستقیم است؛ چطور تو هم داری سر صراط مستقیم میروی؟ خودِ برخورد با شیطان مهم نیست؛ برخورد اتفاق میافتد. منتها متقی که این راه را میرود از شیطان نردبان درست میکند و میرود بالا. اتفاقاً شیطان خوب است. شیطان خوب است.
حتی عرفا میگویند کلب معلَّم است؛ میگویند سگِ دستآموز است. همین است. این حریم خدا آنقدر ابهت دارد که خانههای شیک سگ دارند. خانهٔ ما سگ ندارد؛ آپارتمان، واحد چندم. آنهایی که باغ دارند و حسابیاند، یک جور سگ هم دارند. که بخواهد کسی وارد آن خانه با جلال و جبروت شود، آمادگیهایی میخواهد. میگویند شیطان کلب معلَّم است. اصلاً سگ دستآموز است؛ خدا ولش میکند برای این. اتفاقاً برای اینکه متقی آمادگی کسب کند تا به آن حریم باعظمت راه پیدا کند. این سگ خداست که میفرستد برای آمادگی. یک عده هم ازش سگ میشوند؛ سگ میخوردشان. سگ باید بخورد. سگ حریم را نگه میدارد؛ آنکه آمادگی ندارد، همان سگ میخوردش. آنکه آمادگی دارد، از کنار سگ میگذرد و به خانه میرسد. شیطان برای متقی همین کار را میکند.
این صحنهٔ اول تمام. مراوده تمام. جنگ و گریز تمام.
«و غلّقت الأبواب و قالت هیت لک»؛ صحنهٔ دوم
حالا به آن صحنهٔ دوم میرسیم. آن یک عمر است که مغز این کار کرده؛ این یک صحنه است:
«وَغَلَّقَتِ ٱلْأَبْوَٰبَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ» (یوسف/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و درها را محکم بست و گفت: بیا که من از آنِ توام.
پیش از آنکه به خودِ غلقِ درها برسیم، نکتهای دیگر نوشته بودم: اینکه انسان خودش لغزشها را میفهمد؛ خودش آیات الهی را میفهمد.
مثلاً بچهها میگفتند این بازی پرسپولیس و استقلال بود که دو بر یک شد. این بازی از یک جهت بسیار جالب است: تا به حال نشنیدهام کسی گل اول پرسپولیس را گزارش کند و اینگونه گزارش نکند که پنج دقیقه پیشش دروازهبان استقلال داشته قر میشده، با توپ مانور میداده. همه اینگونه گزارش میکنند. چرا؟ خدا چه قابلیتی گذاشته در آدمها که همه اینگونه دارند گزارش میکنند؟ استقلالی اینگونه گزارش میکند، پرسپولیسی هم اینگونه گزارش میکند.
یعنی اینها آیات الهی است. فکر میکنی آیات الهی باید چه باشد؟ همینها آیات الهی است. خدا از اینها توقع دیگری دارد.
آیات الهی: شما چقدر تا به حال سایه دیدهاید؟ خدا همین سایه را میگوید بنگرید.
«أَوَلَمْ يَرَوْا۟ إِلَىٰ مَا خَلَقَ ٱللَّهُ مِن شَىْءٍۢ يَتَفَيَّؤُا۟ ظِلَٰلُهُۥ عَنِ ٱلْيَمِينِ وَٱلشَّمَآئِلِ سُجَّدًۭا لِّلَّهِ وَهُمْ دَٰخِرُونَ» (نحل/۴۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به آنچه خدا آفریده ننگریستهاند که سایههایش از راست و چپ میگردد، در حالی که برای خدا سجدهکناناند و آنان فروتناند؟
این سایهها را بنگرید که به سمت چپ و راست میچرخند. سمت چپ و راست میچرخند، ولی به سجده افتاده میچرخند. سایه به سجده افتاده. تا به حال سایه را به سجده افتاده دیدهاید؟ چقدر فرمول سایه و نیمسایه و سهچهارمِ فلان. اینکه سایهها به سجده افتادهاند و رامِ خدایند. اگر کسی چشم آیتبین داشته باشد، این آیات الهی است. این وعده مکرر در مکرر در قرآن آمده.
اگر کسی قر شود، خدا گل از زاویهٔ بسته به او میزند. این کلاً این وعده است. اگر کسی قر شود، همه هم همینگونه دارند گزارش میدهند. اولاً فهمش را خدا به همه داده. هر که گزارش میکرد میگفت ندیدی گل اول را؟ چه پرسپولیسی چه استقلالی: پنج دقیقه پیش این با توپ داشت ور میرفت؛ داشت حال میکرد با این توپ؛ داشت قر شده بود. خدا هم گلش را تو کاسهاش گذاشت. یعنی همه میفهمند غرور همانجا شکسته میشود؛ این فهم را کسی از بیرون به تماشاگر تزریق نکرده. خدا این چراغ را در فطرت گذاشته، بعد در عالم هم همان را اجرا میکند.
این فهم را کی داده به ابناء بشر که اینگونه بفهمند؟ همان کسی که این فهم را داده که آیات الهی را اینگونه استخراج کنند، خدا هم اینگونه این کار را میکند. یعنی گل پنالتی به او نمیزند. گلی میزند که تو ده بار که زدی اصلاً تعجب کردی این چگونه گل شد. اینها میشود آیات الهی. چرا دنبال چیز عجیبوغریب هستیم برای آیات الهی؟ آیات الهی یعنی همین: اگر قر بشوی خدا گل از زاویهٔ بسته به تو میزند؛ بادِ حسابی خالی میشود. مشکلات زندگیمان را هم آیات نمیگویند؛ همینها آیات است.
آدم باید آیات را بفهمد. اینکه آدم خودش میفهمد — قرآن را در صفحهٔ سیصدوبیستوهفت بگشایید. خدا نکند آدم اینگونه بفهمد و باز گردنکلفتی کند. سورهٔ مبارکهٔ انبیاء، از آیهٔ شصتودو.
قوم ابراهیم خودشان فهمیدند
«قَالُوٓا۟ ءَأَنتَ فَعَلْتَ هَٰذَا بِـَٔالِهَتِنَا يَٰٓإِبْرَٰهِيمُ» (انبیاء/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای ابراهیم، آیا تو با خدایان ما چنین کردی؟
ابراهیم تو این کارها را با خدایان ما کردی؟ زدی این بتها را شکستی؟
«قَالَ بَلْ فَعَلَهُۥ كَبِيرُهُمْ هَٰذَا فَسْـَٔلُوهُمْ إِن كَانُوا۟ يَنطِقُونَ» (انبیاء/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بلکه بزرگشان این کار را کرده است؛ پس از خودشان بپرسید اگر سخن میگویند.
اگر حرف میزنند از خودشان بپرسید؛ این گندهشان کرده. البته این دروغ هم نیست. در روایات هم تصریح شده که دروغ نیست. دروغنبودنش دلیل دارد. صدق و کذبِ گزارههای شرطیِ شرعی به ربطِ مقدم و تالی است، نه به صدقِ مقدم و نه به صدقِ تالی. اگر حرف میزنند این گنده زده؛ اینها حرف نمیزنند، پس این گنده هم نزده. نادرست، نادرست؛ مجموعاً دروغ نمیشود. علما همینگونه توضیح میدهند. این دروغ نیست.
«فَرَجَعُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَنفُسِهِمْ فَقَالُوٓا۟ إِنَّكُمْ أَنتُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (انبیاء/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به خود بازگشتند و گفتند: در حقیقت شما خود ستمکارید.
رفتند تو خودشان. به حضرت ابراهیم گفتند ظلم کردی؟ نه: به خودشان گفتند شما خودتان ظالمید.
«ثُمَّ نُكِسُوا۟ عَلَىٰ رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَٰٓؤُلَآءِ يَنطِقُونَ» (انبیاء/۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس سرها را به زیر افکندند [و گفتند:] بهراستی تو خود میدانی که اینان سخن نمیگویند.
سرشان را انداختند پایین؛ فهمیدند. این مهم است. فهمیدند چه کار کردهاند و اشتباه خودشان را فهمیدند. بعد به حضرت ابراهیم گفتند تو که خودت میدانی اینها حرف نمیزنند. ولی اینکه اینها حرف نمیزنند را با سرِ پایین میگویند. یعنی سرشان پایین است الان. یعنی خودشان میفهمند دارند چه میگویند. خودشان میفهمند حرفهای اشتباه زدهاند.
آدم خودش میفهمد، حتی اگر معاند باشد. بسیار مهم است: رفتند تو خودشان و فهمیدند حرف حضرت ابراهیم درست است. حضرت ابراهیم یک استدلال برای اینها میکند؛ سرشان را انداختند پایین. جواب ابراهیم را هم با سر پایین دادند. فهمیدند دارند اشتباه میکنند.
اینکه آدم میفهمد، منتظر نباشد که از بیرون هادی بیاید چیزی به او بفهماند. خود آدم میفهمد. خدا آنقدر به آدم قابلیت داده که یک ارتباط ناسالم را میفهمد. و اگر پرهیز کند، خدا این فطرت پاک را داده. هر بنیبشری در ابتدای نوجوانیاش اگر به صحنههای خلاف برخورد کند، به فیلم خلاف برخورد کند، چشمش اینگونه میکند. خودش میفهمد. ولی اگر بماند و نگاه کند، دیگر نگاه میکند. آن موقع:
«تَٱللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنَآ إِلَىٰٓ أُمَمٍۢ مِّن قَبْلِكَ فَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ أَعْمَٰلَهُمْ» (نحل/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند که به سوی امتهایی پیش از تو فرستادیم، پس شیطان کارهایشان را برایشان بیاراست.
شیطان اعمال را تزئین میدهد برایش. ولی هر کسی بار اول بخواهد به این چیزها نگاه کند، تا نگاه کند میفهمد این خروج از موقعیت تعادل است. خودش خودسانسوری میکند. مگر اینکه دیگر بماند روی قضیه. پس این هم از این.
«غلّقت الأبواب» نه «غلقت الباب»
«و غلّقت الأبواب و قالت هیت لک». نه «غلقت الباب». این عظمت داستان را میسازد. «أبواب» گفته نه «باب». أبواب یعنی چندین در.
فضا اینگونه بوده که این عزیزِ مصر رفته بوده سر کار؛ صبح رفته سر کار. این زن یوسف را در اتاق خصوصی خودش، یکییکی درها را میبست و درها را ششقفله میبست. این از «غلّقت» میآید. وقتی «غلّقت» با تشدید میرود در باب، این را کلاً به عنوان یک قاعده بدانید. اصطلاح آخوندیاش این است که میگویند:
«زِيَادَةُ الْمَبَانِي تَدُلُّ عَلَىٰ زِيَادَةِ الْمَعَانِي» (قاعدهٔ ادبی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): افزایش حروف و ساختِ واژه بر افزایش معنا دلالت میکند.
وقتی مبانی میرود بالا، معانی با آن میرود بالا. یک در را نبست؛ چندین در را «غلّقت» کرد. یعنی محکم بست. یعنی درهای متعدد را محکم، ششقفله کرد تا اتاق خودش.
خدا چه کار میکند. خدا به کسی که یوسفوار بخواهد زندگی کند وعده داده. قرآن میگوید متقی بنبست ندارد. متقی هیچجا افسردگی ندارد، بنبست ندارد. نه مرگ عزیزی او را به بنبست میکشاند، نه ضربهٔ اقتصادی. متقی دلش یک جای دیگر است اصلاً.
همین بحث بنبست و افسردگی: همین هفته جایی رفته بودیم، در یک درسخوانِ دخترانه صحبت میکردیم. سؤال دادند. گفتم پیش از سؤالها؛ سؤالهایی پشتبند هم میآمد راجع به اینکه ما چطور به آرامش برسیم. همه مشکلشان همین است. دنیای متجدد ما خیلیاش را حل کرده: یک نظم را حل کرده، وسایل رفاهی درست کرده. ولی همهٔ اینها مشکلشان این است که آرامش ندارند آخرش. درسخوانها پایینشهر نبود؛ همین تو شیانرود بود. یعنی همه هم وضعشان خوب بود. ولی همه دنبال آرامشاند. همه انگار به یک بنبستی رسیدهاند.
قرآن نظرش این است که متقی بنبست ندارد. آن کسی که
«وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُۥ» (طلاق/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که بر خدا توکل کند، پس او وی را بس است.
و آن آیه:
«ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ ٱللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ ٱللَّهِ تَطْمَئِنُّ ٱلْقُلُوبُ» (رعد/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردهاند و دلهاشان به یاد خدا آرام میگیرد. آگاه باشید که دلها فقط به یاد خدا آرام میگیرد.
آیه جدی است. بهراستی اینگونه است. سیاق باید اینگونه باشد که دلها به ذکر خدا آرام میگیرد؛ ولی آیه اینگونه نیست. «ألا بذکر الله تطمئن القلوب»: یعنی فقط و فقط به ذکر الله. ذکر الله هم یعنی اینکه خلاصهاش کنیم: به اعتقاداتش معتقد شوید، به اخلاقش متخلق شوید، به احکامش عمل کنید. این میشود ذکر الله. که بشود این، این دل آرام میشود.
خدا به متقی قول داده. کجا قول داده؟ در صفحهٔ پانصدوپنجاهوهشت. سورهٔ مبارکهٔ طلاق، آیهٔ دو. هفتهٔ پیش هم خوانده بودیم.
«وَمَن يَتَّقِ ٱللَّهَ يَجْعَل لَّهُۥ مَخْرَجًۭا» (طلاق/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که از خدا پروا کند، برای او راه خروجی قرار میدهد.
«وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ ۚ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُۥٓ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ بَٰلِغُ أَمْرِهِۦ ۚ قَدْ جَعَلَ ٱللَّهُ لِكُلِّ شَىْءٍۢ قَدْرًۭا» (طلاق/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از جایی که گمان نمیبرد روزیاش میدهد. و هر که بر خدا توکل کند او وی را بس است. خدا کار خود را به انجام میرساند. بهراستی خدا برای هر چیز اندازهای نهاده است.
کسی که تقوای الهی کند خدا محل خروج درست میکند برایش. بنبستها را باز میکند. از جایی که حساب نمیکند روزی میدهد. خدا برایش کفایت میکند. خدا کارش را جلو میبرد. خدا اندازهٔ هر چیز را خود خدا تعیین کرده.
اینکه قفلها چگونه عمل کنند، ده تا قفل پشت هم چگونه عمل کنند: این قفلها دست خداست عملکردشان. عملکرد قفلها دست خداست. خدا اندازه گذاشته برای همه چیزها. خدایی که اندازه گذاشته، کاری میکند وقتی یک یوسفی شروع میکند به فرار کردن — با توجه به اینکه درهای متعددش را ششقفله کرده — تو کاری نداشته باش. تو بدو. تو کاری نداشته باش.
اگر این اتفاق برای ما بود میگفتیم چاره چیست دیگر؟ این درهای متعدد را هم ششقفله کرده دیگر. خدا دیگر چه؟
«هیت لک»؛ بدو به سمت در
میفرماید درها را بست و گفت هیت لک. «هیت لک» حالت آمرانه هم دارد. هیت یعنی بیا. آن لامش هم لام تبیین است اصطلاحاً در عربی. «لک» یعنی با توام. هیت لک: بیا، با توام. این حالت آمرانه هم در آن هست.
اینکه تو بدو؛ نروی سراغ اینکه الان اینجا چگونه شده و درها بسته شده و دیگر راهکاری نیست. در نهجالبلاغه هست:
«فَلَمَّا رَأَى ٱللَّهُ صِدْقَنَا» (نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون خدا راستی ما را دید…
این صدق ما را خدا باید ببیند. این صداقت ما را خدا ببیند، درها را باز میکند. فقط صدق را ببیند. اینکه در بسته شده، بدو طرف در. حالا یک جوری میخورد به ده نقاش دیگر. تو بدو طرف در؛ یک اتفاقی میافتد حالا. این خدا برای متقی بنبست درست نمیکند.
ممکن است کسی بگوید مدتی طول کشید این در را داشت میبست؛ در این بستن درها چرا فرار نکرد یوسف؟ من نبودم با ایشان. یا شاید بعدش رفته به بقیه گفته ببندید؛ یا به خودش استناد شده. اشکال ندارد یک نفر دیگر ممکن است بسته باشد.
کنیز است، مملوک است. شما الان این حالت آزادگی را که خیال میکنید، اینجا نیست. ائمه گفتهاند که پیامبر فرمودند:
«إِنَّمَا أَقْضِى بَيْنَكُم بِٱلْبَيِّنَاتِ وَٱلْأَيْمَانِ» (سخن پیامبر)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من تنها با دلیلها و سوگندها میان شما داوری میکنم.
این از کجا؟ آن موقع که نمیتواند بگوید بیا یا نیا. این کنیز مملوک است، عبد است. نمیتواند بگوید من نمیآیم. باید بیاید. حالا این پیشنهاد، یا ممکن است بسپارد به کسی دیگر بگوید تو این در را ببند. به هر جهت این دارد یوسف را میکشاند داخل اتاق شخصی. لابد از دید ما باید میفهمیدیم که طرحی، فنّی زده برای اینکه این را بیاورد: بیا این نامههای ما را ماشیننویسی کن، این نامهها را با دورنگار بفرست. اینگونه کشانده تا داخل اتاق. و گفت هیت لک.
تو پاک باش؛ عالم به پاکی تو شهادت خواهد داد
یک نکتهٔ دیگر هم جلسهٔ پیش گفتیم: تو پاک باش. عالم به پاکی تو شهادت خواهد داد. تو پاک باش، همهٔ عالم خواهند گفت این پاک است.
این کار را کرد. در این صحنه واقع شد. فرار کرد. خدا به پاکیاش شهادت داد. آیهٔ بعد گفت:
«كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ» (یوسف/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینگونه تا بدی و فحشا را از او بگردانیم.
این محتوا بسیار بالاست؛ روی این آیه باید ایستاد. آیهٔ بیستوشش خود یوسف به پاکی خودش شهادت میدهد:
«قَالَ هِىَ رَٰوَدَتْنِى عَن نَّفْسِى ۚ وَشَهِدَ شَاهِدٌۭ مِّنْ أَهْلِهَا» (یوسف/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: او بود که از من کام خواست. و شاهدی از خاندان آن زن شهادت داد.
این داشت با من مراوده میکرد. شهود در همان آیهٔ بیستوشش شهادت میدهند. قضیه میپیچد توی مصر. دیدی که خالهزنکی قضیه میپیچد میرود در شهر:
«وَقَالَ نِسْوَةٌۭ فِى ٱلْمَدِينَةِ ٱمْرَأَتُ ٱلْعَزِيزِ تُرَٰوِدُ فَتَىٰهَا عَن نَّفْسِهِۦ» (یوسف/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زنانی در شهر گفتند: همسر عزیز از غلام خود کام میخواهد.
میشود تو جلسات خصوصی و بله شروع میشود. چیزی که تو زبانها میچرخد این است که همسر عزیز این کار را کرده با مملوک خودش و عبد خودش.
خود عزیز مصر در آیهٔ بیستوهشت میگوید:
«قَالَ إِنَّهُۥ مِن كَيْدِكُنَّ ۖ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌۭ» (یوسف/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: این از نیرنگ شما زنان است؛ نیرنگ شما بزرگ است.
او هم به پاکی یوسف شهادت میدهد. باز میرسد به این زنها در آیهٔ پنجاهویک. وقتی میخواهند یوسف را از زندان درآورند، از اینها میپرسند:
«قَالَ مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَٰوَدتُّنَّ يُوسُفَ عَن نَّفْسِهِۦ ۚ قُلْنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِن سُوٓءٍۢ ۚ قَالَتِ ٱمْرَأَتُ ٱلْعَزِيزِ ٱلْـَٰٔنَ حَصْحَصَ ٱلْحَقُّ أَنَا۠ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفْسِهِۦ وَإِنَّهُۥ لَمِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ» (یوسف/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: کار شما چه بود آنگاه که از یوسف کام خواستید؟ گفتند: حاشا که از او هیچ بدی ندیدهایم. همسر عزیز گفت: اکنون حق آشکار شد؛ من بودم که از او کام خواستم و او از راستگویان است.
هیچ بدی از یوسف ما ندیدیم. او هیچ مشکلی نداشت. بعد خود زلیخا به فساد خودش اقرار میکند: حق الان دیگر روشن شد؛ من کردم این کار را؛ و او از راستگویان است.
یعنی عالم به پاکی شما شهادت خواهد داد. ممکن است در یک مقطع شما متهم به چیزی بشوید، ولی عالم به پاکی شما شهادت خواهد داد. قرآن شهادت میدهد، خودتان شهادت میدهید، شهود شهادت میدهند، خودِ خلافکار شهادت خواهد داد. این است: شما خوب باشید.
شما تو بازار دستتان کج نرود. بگذار در یک مقطع بگویند پول مردم را این بالا کشید. بگویند. شما تو بازار دستتان کج نرود. شما تو کارتان دستتان کج نرود. آن موقع در یک مقطع خدا امتحانی میکند که امتحان ما را رشد بدهد. این امتحانها برای رشد است فقط. بگذار تو بازار بپیچد که یک مقطعی تو این ورطه هستی، چک خرد میکنی. بگذار بگویند. کل بازار پخش شود. شما پاک باش. شما که پاک باشی آن موقع خدا کاری میکند همهٔ عالم به غلط کردن میافتند. این کار خداست. این حرف جدی است. تهمت میآید و میرود؛ پاکی میماند و عالم را وادار به شهادت میکند. یوسف را متهم کردند، بعد همان متهمکنندگان به پاکیاش گواهی دادند.
در نهجالبلاغه:
«مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَبَيْنَ ٱللَّهِ أَصْلَحَ ٱللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَبَيْنَ ٱلنَّاسِ» (نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که آنچه میان او و خداست را اصلاح کند، خدا آنچه میان او و مردم است را اصلاح میکند.
کسی که رابطهٔ طولیاش را با خدا اصلاح کند، خدا روابط عرضی او را همه را اصلاح میکند. لزومی ندارد خیلی ما زور بزنیم. این رابطه را کسی اصلاح کند، خدا این رابطهها را اصلاح میکند. این یک نگاه دیگر به عالم است اصلاً.
«قال معاذ الله»؛ پناه بر خدا، نه از سر سیری
حالا رسید به اینجا. این را گفت؛ رسید تو این صحنهای که برای یک پاکدامن بحرانی است. از اینجا بحث مشخص میشود. آیات را میگویند حضرت یوسف و زلیخا این کار را کرد و حضرت یوسف رد کرد. این نشد. این برای یکی از رفقای ما دقیقاً همین اتفاق افتاد و او هم رد کرد. ولی به خاطر چه؟ آقا دیگر هزار بار این کار را کرده بود تا قبل؛ بعد گفت برو بابا، خدا روزِ سیری حواله کند. گفت برو بابا مثلاً.
این است که یک نفر اینگونه پاکی نگذارد بعد حرفش این باشد. نه اینکه از سر سیری، یک پوست سرِ کباب الان جلوم بگذاری منم سیرم؛ ظهر کباب خوردهام. یعنی سیری را بدهد بگوید برو سیرم. نه از سر سیری، و آتش را در یک جای دیگر برانگیخته. حرف این است.
اگر داستان از محتوا خالی شود، این داستان باید قرآنی نقل شود؛ اگر محتوا خالی شود تبدیل میشود به اینکه این به او گفت چنین، او گفت نه، بعد رفت. بعد حالا این که نیست حرف این بوده.
«قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ» (یوسف/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پناه بر خدا.
شأن حضرت یوسف این است. صحنههای حساس و بحرانی جاهایی است که کسی خودش را بیرون میریزد. یعنی خودش را تو صحنهٔ حساس بیرون میریزد. نظیر این داستان برای یکی از قدیسههای دنیا به وجود آمده. نظیر این داستان برای کی؟ برای حضرت مریم. حالا این داستان را با آن داستان مقایسه کنید تا شأن حضرت یوسف مشخص شود.
عبارات قرآن کیلویی نیست؛ همینگونه کیلویی نباید خواند. قرآن را در صفحهٔ سیصدوشش بگشایید.
اولاً این فرهنگ پناهندگی است. یعنی پناهنده میشوند به خدا. پناهنده میشوند به خدا نه اینکه فقط «اعوذ» و «استغفرالله». اینها نه. یعنی یک کار اعتقادیِ عملی. یعنی اعتقادات را بیاور و فرار کن. نه اینکه طرف تو اتوبوس مثل بعضیها دید میزد میگفت استغفرالله؛ بعد یکدفعه به او گفتند یک استغفرالله دیگر هم آمد بالا. این نه. یعنی یک کار اعتقادی و عملی: بدو. بدو از مهلکه خودت را خارج کن. و آن تو این نقاط حساس و بحرانی، آن جملاتی که آنجا گفته میشود بسیار مهم است. یک موقع هست تو شرایط عادی است، یک نفر میگوید مثلاً من از خدا میترسم که چنین کاری بکنم.
همین عبادتهایی که داریم: سه نوع عبادت داریم. یکی خوفاً من النار، یکی شوقاً إلی الجنة، و یکی عبادت الأحرار. بعضیها عبادتشان از ترس است؛ میترسند بروند جهنم، عبادت میکنند. بعضیها به شوق بهشت عبادت میکنند. یوسف بحث این نبود که چون در بهشت قرار است ازواج مطهره باشد، یک زن را با یک زن عوض نکرد. نگفت حالا این را نمیکنم آنجا به من چیزی بدهند. افق حضرت یوسف مشخص میشود.
افق را بنگرید. افق این نیست که من میترسم الان گناه کنم. میترسم، مثل آیات
«قُلْ إِنِّىٓ أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّى عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» (زمر/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من اگر پروردگارم را نافرمانی کنم از عذاب روزی بزرگ میترسم.
من از خدا میترسم، از آن عذاب میترسم. یا اینکه یک شوقی دارم که بروم بهشت و یک حوریه — آن شوق به من. نه؛ اصلاً بحث تو یک افق دیگر است. حتی این فرمی که با حضرت مریم هست اینجا، اینکه حتی اصلاً چون در آستانهٔ مقام مخلصین است و در آستانهٔ مقام فناست، اصلاً حرف از خودش هم نمیزند اینجا. حتی «اعوذ بالله» هم نمیگوید. اعوذ بالله که «من پناه میبرم به خدا» هم نمیگوید. میگوید «معاذ الله»: پناه بر خدا. یعنی یک «من»ی هم وجود ندارد این وسط. اینها عبارات کیلویی نیست. اینها عبارات قرآن است؛ دقیق است؛ معنا دارد.
مقایسه با حضرت مریم: «إنی أعوذ بالرحمن»
این آیه را نگاه کنیم. آیهٔ هجده سورهٔ مریم. آنجا آیهٔ هفده دارد که:
«فَٱتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَابًۭا فَأَرْسَلْنَآ إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًۭا سَوِيًّۭا» (مریم/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از [کسانش] پردهای گرفت؛ آنگاه روح خود را به سوی او فرستادیم و برای او به صورت بشری درستاندام نمودار شد.
حجاب پردهای بود که آنجا عبادت کند. ما آن روح خودمان را ارسال کردیم. برایش متمثل شد یک بشر سوی؛ یک بشر مستقیم، زیبا، هیکلی. یک مرد اینگونه ظاهر شد.
یک صحنه دارد باز دوباره اینگونه، در یک حالت بحرانی، برای یک زن عفیفه، قدیسه: حضرت مریم ما. حضرت مریم بسیار حضرت بزرگی است. در آیات سورهٔ آلعمران خواندهاند که حضرت مریم متوجه میشود رزق را، ذیالعقول بودن رزق را. این ارزاقی که جلویش میگذارند. پیامبر خدا میآید میگوید این ارزاق از کجاست؟ پیامبر خدا غبطه میخورد.
«فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍۢ وَأَنۢبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًۭا وَكَفَّلَهَا زَكَرِيَّا ۖ كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا ٱلْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقًۭا ۖ قَالَ يَٰمَرْيَمُ أَنَّىٰ لَكِ هَٰذَا ۖ قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ ٱللَّهِ ۖ إِنَّ ٱللَّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ» (آلعمران/۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پروردگارش او را به نیکویی پذیرفت و به نیکویی رویانید و زکریا را سرپرست او کرد. هر بار زکریا به محراب نزد او میآمد نزد او روزیای مییافت. گفت: ای مریم، این از کجا برای توست؟ گفت: از نزد خداست. خدا هر که را بخواهد بیحساب روزی میدهد.
این شأن حضرت مریم بسیار بالاست. ولی باز هم همان قداست حضرت یوسف را نشان میدهد اینجا، و این فضایی که حضرت یوسف هست. روایات اسرائیلیات چه فضایی است؟ دارد که:
«قَالَتْ إِنِّىٓ أَعُوذُ بِٱلرَّحْمَٰنِ مِنكَ إِن كُنتَ تَقِيًّۭا» (مریم/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: من از تو به رحمان پناه میبرم، اگر پرهیزکاری.
من پناه میبرم به خدا از دست تو، اگر یک آدم پرهیزکاری هستی. این حتی «إنی أعوذ بالرحمن» هم نیست کاری که حضرت یوسف میکند. او یک «من»ی میبیند. آن که در آستانهٔ مقام مخلصین است — که خدا میخواهد بگوید اینگونه شد و برهان رب و فلان — او دیگر تو این آستانه حرفش این است که «قال معاذ الله»: پناه بر خدا. پناه بر خدا. اینجا دیگر بحث «قال معاذ الله». مریم در اوج عفت است و باز «من» در جملهاش هست؛ یوسف در آستانهٔ فناست و «من» از جمله بیرون رفته. این فرق را کیلویی نباید خواند؛ قرآن کلمه را با ترازو گذاشته.
آن موقع این پناهندگیای را که میگیرد، حالا میخواهد بگوید من چگونه پناه بردم؟ این پناهندگی خودش اینگونه بود. حالا دیگر اگر ضمیر «إنی» را به کار ببرد آنجا مانعی نیست: او پروردگار من است؛ جایگاه مرا نیکو داشته؛ ستمکاران رستگار نمیشوند.
«إنه ربی أحسن مثوای»: مرجع ضمیر خداست، نه عزیز مصر
حالا دقت کنید اینجا مفسرین حرفهایی فرمودهاند، چون در فضای بازِ این قداست حضرت یوسف نبودهاند. در آیهٔ بیستویک دقت کنید. کارهای قرآنی یعنی همینها.
«وَقَالَ ٱلَّذِى ٱشْتَرَىٰهُ مِن مِّصْرَ لِٱمْرَأَتِهِۦٓ أَكْرِمِى مَثْوَىٰهُ عَسَىٰٓ أَن يَنفَعَنَآ أَوْ نَتَّخِذَهُۥ وَلَدًۭا ۚ وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى ٱلْأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُۥ مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ ۚ وَٱللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰٓ أَمْرِهِۦ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنکه او را از مصر خرید به همسرش گفت: جایگاهش را گرامی دار؛ باشد که به ما سود رساند یا او را به فرزندی گیریم. و اینگونه یوسف را در زمین مکانت دادیم، و تا او را از تعبیر خوابها بیاموزیم. و خدا بر کار خویش چیره است، ولی بیشتر مردم نمیدانند.
عزیز مصر میگوید «أکرمی مثواه»: به زنش میگوید جایگاه این را مکرم بگذار. این را داشته باشید. این «أکرمی مثواه» را گرفتهاند و «إنه ربی أحسن مثوای» را هم گرفتهاند. گفتهاند این یعنی همان عزیز مصر. او جایگاه مرا نیکو داشته: او رئیس من است، عزیز مصر. من به شوهرت دارم خیانت میکنم؛ او جایگاه مرا بزرگ داشته و من به شوهرت دارم خیانت میکنم. یعنی آیه را اینگونه کردهاند.
بعد گفتهاند رب چه ربطی به شوهر دارد؟ این عنوان رب را برای او گفتهاند. در آیهٔ چهلودو داریم، وقتی حضرت یوسف میخواسته از زندان — کار قرآنی است؛ یکی از درسهای قرآن کار قرآنی است. یک «أکرمی مثواه» آنجا دیدی؟ یک «إنه ربی أحسن مثوای» هم آنجا دیدی؟ گفتهاند این مثوا را با آن مثوا پیوند دادهاند. آن رب هم با این رب:
«وَقَالَ لِلَّذِى ظَنَّ أَنَّهُۥ نَاجٍۢ مِّنْهُمَا ٱذْكُرْنِى عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَىٰهُ ٱلشَّيْطَٰنُ ذِكْرَ رَبِّهِۦ فَلَبِثَ فِى ٱلسِّجْنِ بِضَعَ سِنِينَ» (یوسف/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به آنیک از آن دو که گمان میبرد نجات مییابد گفت: مرا نزد سَروَرت یاد کن. پس شیطان یادِ سَروَرش را از یاد او برد، و چند سال در زندان ماند.
وقتی رفیق حضرت یوسف از تو زندان داشت آزاد میشد، آن که گمان میکرد دارد آزاد میشود، حضرت یوسف به او گفت مرا برو پیش عزیز مصر سفارش کن. مرا یادِ خیر کن که ما بیخودی افتادهایم اینجا. این آیه بسیار آیهٔ مهمی است. اجمالاً: رب استفاده شده در معنای عزیز مصر. پس ربی که استفاده شده در معنای عزیز مصر، آن هم مثوایش با آن یک قرینه ایجاد میکند. پس «إنه ربی أحسن مثوای» یعنی چه؟ یعنی آن شوهرت، آن جایگاه مرا بزرگ داشته؛ من آخر خیانت این کاری که بکنم؟
در صورتی که این کار از لحاظ ظهورِ جاریِ قرآن اشتباه است. مرجع ضمیر به اولین جایی که میتواند بخورد باید بخورد. مرجع ضمیر. «إنه ربی» این چیست؟ الله؛ معاذ الله. اولاً مرجع ضمیر به اولین نقطهای که میتواند بخورد باید بخورد، که میخورد: «إنه ربی» یعنی الله رب من است.
بعد یک نفری که در آستانهٔ مقام مخلصین است اصلاً این حرفش نیست که بیاید عنوان رب را نسبت به خودش برای یک نفر دیگر به کار ببرد. حالا ممکن است عنوان رب را نسبت به یک نفر دیگر یاد کند بگوید رئیسِ تو؛ ولی او دیگر اصلاً شایسته نیست بگوید ربِّ من. ممکن است بگوید ربِّ تو، ولی دیگر شایسته نیست بگوید ربِّ من.
ضمن اینکه اینجا «أکرمی مثواه» داری و اینجا «أحسن مثوای» داری که اتفاقاً نشان داده شده این دو با همدیگر فرق دارد. نگفت «إنه ربی أکرم مثوای» که با آن قرینه خوانده شود. گفت «إنه ربی أحسن مثوای». او جایگاه مرا مکرم دانست؛ و این حرف کسی است که تو این مقام و تو این قداست است.
مؤمن از دست خدا میگیرد؛ از خلق تشکر میکند
همانگونه که خدا در آیهٔ بیستویک میگوید: مؤمن از دست آدمها چیزی نمیگیرد. از دست آدمها هم چیزی نمیگیرد؛ از دست خدا میگیرد. ممکن است تشکر بکند از آدمها، ولی از دست خدا میگیرد. مؤمن ممکن است تشکر بکند و ممکن است که باید بکند. اتفاقاً تشکر را باید بکند؛ حتی کارهایی که برایش نکردهاند باید تشکر بکند. مؤمن این است.
تو آیات حتماً دیدهای که بعضیها فکر میکنند باید سینهٔشان را بزنند بالا. این فکر، فکر خود من هم بوده. من خودم همین اشتباه را میکردم. فکر میکردم که یک نفر دارد صدقه میدهد؛ مگر به من صدقه میدهد؟ صدقهاش را دارد به من میدهد که من بدهم؟ مگر دارد برای من میکند این کار را؟ اصلاً من چرا باید تشکر کنم از این؟ و اصلاً من تشکر بکنم از این ممکن است تو ذهنش بیاید که نکند این پولها را بخواهد بالا بکشد. بگوید آقا خیلی ممنون خدا برکت بدهد؛ میگوید به تو ندادم که. درس میگرفتم. من خودم همین اشتباه را میکردم. یک موقعی فکر میکردم اگر کسی به من صدقه میدهد که بدهم، مگر به من داده؟ خمس میدهد به من که بدهم؛ مگر به من داده که من تشکر بکنم؟
در صورتی که تو این آیه را ملتفت شدیم. دقت کنید:
«خُذْ مِنْ أَمْوَٰلِهِمْ صَدَقَةًۭ تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ ۖ إِنَّ صَلَوٰتَكَ سَكَنٌۭ لَّهُمْ ۗ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (توبه/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از اموالشان صدقهای بگیر که با آن پاکشان کنی و رشدشان دهی، و بر آنان درود فرست؛ که درود تو مایهٔ آرامش آنان است. و خدا شنوای داناست.
از اموالشان برو صدقاتی که گرفتی — صدقات واجبش — بگیر. مالشان طاهر میشود این صدقات را بدهند و خودشان تخلیص میشوند. دعاشان کن. این دعای تو مایهٔ آرامش آنها میشود. بهشان بگو خدا برکت به مالت بدهد. این کاری که این خمس که میدهی بسیار کار خوبی میکنی. هر چه مایهٔ آرامش این میشود.
گزارش باید از صدقاتش ببری برای این کسی که اهل کسب است، کار اقتصادی میکند، دارد صدقه میدهد. گزارش از صدقات بده. از صدقاتت این درست شد، از صدقات این جهیزیهها درست شد، از صدقات این چیز شد؛ که مایهٔ آرامش میشود این کار را بکن. این کار دینی است اصلاً: هر چیزی که مایهٔ آرامش و دلگرمی او میشود تو این کاری که دارد میکند. مؤمن این است. نه که دادی به درک که دادی؛ مگر به من دادی؟ این نه. مؤمن تشکر هم میکند. منتها پسزمینهٔ ذهنش این است که من از خدا گرفتم. حتی از مادرش که تشکر میکند که تو با این زحمت مرا بزرگ کردی، پسِ ذهنش هست که خدا این را از من خواسته. از دست خدا میگیرد. تشکرش هم از خلق میکند.
خدا چگونه میگوید؟ به زن سفارش کرد که جایگاه این را مکرم بدان. خدا چه میگوید؟ «و کذلک مکنا لیوسف»: ما این کار را برای یوسف کردیم که این ارزش پیدا کرد تو مصر. ما این کار را کردیم. درست است که از طریق زن بود و سفارش عزیز مصر و فلان؛ ولی چه تو دلشان انداخت که این اتفاق بیفتد؟ چه شد که این برده اینگونه بشود، این مسیر طی بشود، این بیاید اینجا؟ از دست خدا میگیرد. خدا میگوید ما این کار را کردیم.
خود این هم که غرق تو آن توحید است — تو این توحید یوسف غرق تو توحید است — حتی «إنی» هم نمیبیند آنجا. میگوید «إنه ربی أحسن مثوای». او، از آنجا احسان شده به ما جایگاه. این اصلاً میشود عبادت الأحرار. اصلاً نه بحث جهنم است، نه بحث لذت تو بهشت. بابا اصلاً خدا؛ آخر این وسط خدا ما را به اینجا… این بسیار بد است که انسان در این فضا بخواهد خیانت کند.
«إِنَّهُۥ رَبِّىٓ أَحْسَنَ مَثْوَاىَ ۖ إِنَّهُۥ لَا يُفْلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (یوسف/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او پروردگار من است؛ جایگاه مرا نیکو داشته است. بیگمان ستمکاران رستگار نمیشوند.
ظالمون را به فلاح و رستگاری نمیرساند. این فلاحی که ما دنبالشیم با این ایمانی که آوردهایم، این توحیدی که هست، به فلاح نمیرسد کسی که بخواهد ظلم بکند. این چه ظلم؟ حالا این ظلم از بالا بیا تا پایین: ظلم به خدا هست، ظلم به قوانین خدا هست، خیانت به این عزیز مصر هست. این قداست یوسف و این فضای یوسف است. این فضای یوسف که اصلاً میگوید پناه بر خدا؛ چقدر قداست موج میزند.
«و لقد همت به و هم بها لولا أن رأی برهان ربه»
در این آیه خدا چه کرده. اصلاً چه فضای توحیدی را برای یوسف باز میکند. اینجا بعد میگوید:
«وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِۦ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَٰنَ رَبِّهِۦ ۚ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ ۚ إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُخْلَصِينَ» (یوسف/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به تحقیق آن زن آهنگ او کرد، و او نیز آهنگ او میکرد اگر برهان پروردگارش را ندیده بود. اینگونه تا بدی و فحشا را از او بگردانیم. او از بندگان مخلص ماست.
«و لقد» — لقد میگویند این لقدِ تحقیق است. «و لقد» یعنی به تحقیق «همت به»: او قصد کرده بود. چه کسی؟ زلیخا. «و لقد همت به». «و هم بها لولا أن رأی برهان ربه».
این را حالا اینجا توضیح میدهد که نهایتاً این میشود معنایش — توضیحش را حال میدهیم — یعنی حتی یوسف قصد هم نکرد. آن کار را که نکرد هیچ؛ اصلاً هیچ قصدی در او ایجاد نشد. هیچ گرایشی هم در او ایجاد نشد. این افق یوسف است. چرا؟ بعدش میگوید «کذلک لنصرف عنه السوء والفحشاء». که ما میگوییم فرقش با «کذلک لنصرفه عن السوء والفحشاء» چیست؟ که آن وقت توضیح این میشود که «إنه من عبادنا المخلصین». بابا این یوسف ما چه بود؟ اصلاً از تیررس شیطان خارج شد دیگر. یعنی اصلاً رفت با همین صحنه رسید به جایی که از تیررس خارج شد.
این صحنه را در برابر آن روایات اسرائیلیاتی بگذارید که در منابع قدیم خودمان آمده. اینجاست که بحث ارجاع روایت به قرآن را داریم. فضاشناسی داستان یوسف با روایاتی که آمده — اینها جزو اسرائیلیات است آن موقع. که من در بحث حدیثشناسی خواهم گفت به فضل الهی که اصلاً چرا اسم اینها اسرائیلیات است، و سابقه: یعنی در واقع گروههای یهودی در تاریخ شروع کردند داستان انبیا را برای تخریب انبیا. اصلاً اینکه یک جریان سیاسی دارد پشت داستان؛ آن جریان سیاسی را به فضل خدا خواهیم گفت. این روایات اینگونه ساخته شده. آن وقت از انبیای پیشین شروع شده، ساخته شده، دامنهاش کشیده شده به پیامبر بزرگ اسلام، و دامنهاش کشیده شده به اهلبیت که الآن نشانهروی دقیق الآن اهلبیتاند در همین ایران خودمان؛ با دقت دارند نشانهروی میشوند با یک سری احادیث اسرائیلیات که بلندگوی حوزه و دانشگاه دارد تو این قضیه. شأنها را نمیدانند، زوال احادیث را نمیدانند که از کجاهاست؛ و دارد تخریب چهرهٔ انبیا. به تخریب چهرهٔ ائمه بسنده نخواهند کرد؛ به تخریب چهرهٔ پیغمبر خواهند پرداخت. این گام اولیه است. و استناد به اینجور روایات دارد زیاد میشود.
فضای سوره را گرفتی؟ اینکه از ظاهر آیه من عدول نکردم. همه چیز مطابق با ظواهر آیات بود دیگر. اکنون روایت را میخوانیم.
پرسشی شد که پس از این صحنه، در زندان چگونه سخن از زلیخا میرود؛ آن را به جای خود میگذاریم. ترتیب آیات خودش پاسخ را میآورد؛ عجله نکنیم از زندان به این آیه برگردیم پیش از آنکه فضای همین آیه تمام شود.
روایت بحار: «لما حلّ سراویله»؛ عرضه به قرآن
پناه بر خدا، پناه بر خدا. در جلد دوازدهم بحار. میخواهم روایت را بخوانم:
«إِنَّ يُوسُفَ لَمَّا حَلَّ سَرَاوِيلَهُ» (بحارالأنوار، ج۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا یوسف چون شلوار خود را گشود…
تو آن صحنه خواست که شلوارش را دربیاورد یوسف. خواست که این کار را بکند. روایت میگوید وقتی هر دو قصد کردند که این کار را انجام دهند، یوسف صورت یعقوب را گوشهٔ اتاق دید؛ یعقوب اینگونه به او نگاه میکرد، بر عصایش تکیه داده:
«رَأَىٰ يُوسُفُ صُورَةَ يَعْقُوبَ فِى نَاحِيَةِ ٱلْبَيْتِ عَاوِيًا عَلَىٰ عَصَاهُ يَقُولُ يَا يُوسُفُ أَنْتَ فِى ٱلسَّمَاءِ مَكْتُوبًا فِى ٱلنَّبِيِّينَ» (بحارالأنوار، ج۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یوسف صورت یعقوب را در گوشهٔ خانه دید، تکیه بر عصا، که میگفت: ای یوسف، تو در آسمان در شمار پیامبران نوشته شدهای…
ای یوسف، تو در آسمانها از این انبیای خدایی؛ میخواهی تو این زمین از زناکاران نوشته شوی؟ بعد تازه فهمید دارد اشتباه میکند. یعنی آن موقع تازه حضرت یوسف فهمید که راست میگوید؛ عجب کاری ما داریم میکنیم. تا آن موقع فهمید.
کلاً به ظاهر آیه منافات دارد. آیه میگوید زن آهنگ کرد، و او آهنگ میکرد اگر برهان پروردگارش را ندیده بود. این روایت میگوید وقتی هر دو قصد کردند. فضای روایت گاهی اوقات توسط حتی روحانیون ما خوانده میشود، به عنوان چیزهایی که مثلاً این در نهایت دید و آمد که این کار را بکند. یعقوب یکباره گوشه دیده شد که این پیامبر است، پیامبرزاده، پیامبرزاده، جد اندر جد پیامبر. یعنی تا لب پرتگاه رفت و پدر از گوشهٔ اتاق نجاتش داد. این قداست یوسف نیست؛ این قصهٔ کسی است که تا آستانه رفته و بعد پشیمان شده.
این را میگویند روایت امام صادق است. امام صادق که خود اینها متبحّرند در قرآن؛ متبحّر یعنی در بحر قرآن فرو رفتهاند. دریانورد قرآناند اینها. متبحّرند؛ بحر میآید دیگر. اینهایی که دریانوردان قرآناند، این آیه که به ظاهرش دارد اینگونه میگوید — من اصرار دارم که میگویند ما روایت داریم که اینگونه است، روایت داریم که آنگونه. روایت داریم حرف نیست. روایت را آدمِ روایتشناس باید بخواند، یک.
همین الان این سندش اصلاً درنمیآید تو این که دارد. اصلاً سند — اصلاً ممکن است سند داشته باشد. اینها سندهای خوبی هم داشته باشند. اتفاقاً یک چیزی تو بحث حدیث میگوییم: میگویند هر چه این روایت سندش بهتر باشد بدتر است. یعنی معلوم است که طرف قشنگ آمده سندش را هم چیده تا اینکه تو سندش کسی تردید نکند. میگویند تو مجموعهٔ بحار هست، هست که هست؛ تو کافی هست باشد، تو کافی هم باشد.
اینجا اهمیت قرآن مشخص میشود که باید محتوای قرآنی دربیاید، دقیق دربیاید، کارشناسی دربیاید، تازه برویم سراغ روایت. و الا به قدری اسرائیلیات، جعلیات، توسط حتی خادمین اهلبیت احادیث جعل شده — چیزهایی که انگیزهٔ جعل را تو این بحث حدیث خواهیم گفت. اینکه ما روایت داریم اینگونه، روایت داریم اینگونه، روایت داریم که داریم. روایت داریم که باید آیه دربیاید. روایات را اگر یک آدم روایتشناسِ قرآن — روایت هم باید قرآنشناس بخواند. روایت هم باید آدم قرآنشناس بخواند.
برای همین است که به این عزیز میگویند ثقل اکبر و به این میگویند ثقل اصغر. یعنی شیعههای ما میگوییم ثقل؛ ثقل اکبر، جسم سنگینِ بزرگتر، این است. این باید محتوایش استخراج شود، فضاهایش استخراج شود. بعد اینها عرضه شود. عرضه شود آن موقع درمیآید. عرضه شود آن موقع تازه میتوانیم بگوییم روایت. پس آدم قرآنشناس باید بخواند نه فقط آدم روایتشناس. روایت هم آدم قرآنشناس باید بخواند. هر چقدر هم تعمیق کرده باشد در روایت، گیر و گورهایی دارد تو روایت که باید عرضه شود به قرآن. و این عرضه به قرآن بسیار مهم است. این نمونهاش این.
حالا این یک خرده باز سست بود. مثلاً تازه بعد از اینکه فضا را ما گفتیم یک خرده سست شد روایت. برای اینکه ما فضا را گفتیم روایت سست شد. و الا فقط اگر همینگونه روخوانی میکردیم میگفت اینگونه است. نه، آره دیگر مثلاً میخواست یک چنین کاری هم بکند و بعدش برهان رب این بود که مثلاً یک گوشهای یعقوب آمد و داستان را جمع کرد. این قداست حضرت یوسف است؟
تقدیم و تأخیر «لولا»؛ برجستهکردن برهان رب
«و لقد همت به و هم بها لولا أن رأی برهان ربه». این «لولا» را بنگرید. بهعنوان نمونه بنگرید که گاهی اوقات هست. درستش اینگونه است: علیالقاعده باید میگفت «و لقد همت به و لولا أن رأی برهان ربه هم بها». از لحاظ قواعد باید اینگونه گفته میشد، چون که «لولا» ادات شرط است. یعنی اگر برهان رب را نمیدید، «هم بها»: قصدی در او شکل میگرفت، گرایشی در او شکل میگرفت. اینگونه باید میشد.
ولی این سبک که میگویند — منظور این سبک این است که وقتی چیزی که جایگاهش مؤخر است را میآورند جلوتر میاندازند و آن جایگاه مقدم را میگذارند عقبتر، دارند مانور میدهند الان روی این بحث برهان رب. یعنی میخواهد بحث برهان رب را برجسته کند. میاندازد عقبتر که این برهان رب را برای شما برجسته کند. که بگوید این گرایش هم که پیدا نشد به خاطر ما بود. یعنی این توحید موج میزند تو قرآن. میخواهد بگوید به خاطر برهان رب بود این گرایش ایجاد نشد. او برهان رب دیده بود که این گرایش، حتی گرایشش هم برایش ایجاد نشد.
نمونه هم مگر نداریم تو قرآن؟ قرآن را در صفحهٔ سیصدوهشتادوشش بگشایید.
راستی همین وسط اعلام کنم تا از یاد نرود. با پوزش، از هفتهٔ بعد چهارشنبه بنده فرصت ندارم که خدمتتان باشم. سهشنبه کلاس تشکیل میشود. با پوزش از همهٔ خواهران و برادران عزیز، بنده چهارشنبه فرصت ندارم؛ دیگر یعنی نمیآیم اصلاً اینجا. ظهر میآیم. برای همین با پوزش سهشنبه دیگر هستم اینجا؛ و اگر برنامهتان به هم خورده من پوزش میخواهم.
معاذ الله. ما این «معاذ الله» را توقع نداریم تو آن لحظهٔ بحرانیها؛ چون که ممکن است شما از پیغمبر یا حتی
«إِنِّى أَعُوذُ بِكَلِمَاتِ ٱللَّهِ ٱلتَّامَّاتِ مِن كُلِّ شَيْطَانٍ وَهَامَّةٍ وَمِن كُلِّ عَيْنٍ لَامَّةٍ» (تعویذ نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من به کلمات تمام خداوند پناه میبرم از هر شیطان و گزندهای و از هر چشم آسیبی.
لحظههای بحرانی آن چیزی که گفته میشود مهم است. لحظهٔ بحرانی آن محتوای عمق قضیه را، عمق یک نفر مسلمان را نشان میدهد.
صفحهٔ سیصدوهشتادوشش، آیهٔ ده سورهٔ مبارکهٔ قصص را بخوانید. همه این را داریم.
«وَأَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَىٰ فَٰرِغًا ۖ إِن كَادَتْ لَتُبْدِى بِهِۦ لَوْلَآ أَن رَّبَطْنَا عَلَىٰ قَلْبِهَا لِتَكُونَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (قصص/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دل مادر موسی تهی گشت. نزدیک بود که آن را فاش کند، اگر نه اینکه دلش را استوار کردیم تا از مؤمنان باشد.
وقتی انداخت تو دریا، رفت تو رود نیل موسی را. دل مادر حضرت موسی اینگونه خالی شد. خالی شد به معنی خوبش. این هم دلیل داریم. اگر ترجمه معنی کرده که مثلاً دلش خالی شد یعنی بد شد، اینگونه نیست. این «فارغاً» یعنی که انگار دلش راحت شد یکباره. این توضیح که دلش راحت شد با اینکه بچهاش را تازه انداخته تو آب — یعنی انداخته توی سبد انداخته تو آب.
میگوید نزدیک بود که فاش کند اگر دلش را استوار نمیکردیم تا از مؤمنان باشد. باز دارد همینگونه. یعنی این «لولا أن ربطنا علی قلبها إن کادت لتبدی به». این میخواهد آن توحید قضیه را باز بزرگ کند. «إن کادت» — و البته تو سبک داستانگویی هم الان همین حالت را میآورند. نزدیک بود که دیگر برود فاش کند، برود لو بدهد. نزدیک بود برود لو بدهد؛ بعد یکباره صحنه را عوض میکند. خیلی از لحاظ داستانگویی هم خودش سبک است این: اگر دلش را اینگونه نمیگرفتیم ما، نزدیک بود دیگر برود لو بدهد.
این میخواهد این را برای شما بزرگ کند: «لولا أن ربط». یعنی اینکه میبینی لو نداد و دلش آرام گرفت به خاطر اینکه دلش افتاد تو مشت ما. ما دلش را گرفتیم اینگونه. بعضی وقتها یک صحنه، بدترین صحنههای وجود میآید برای آدم؛ میبینی که انگار خدا دلش را گرفته اینگونه. قشنگ میبینی هیچ فشار روانی ندارد. با حال که اگر فکر میکند بعداً که یک چنین صحنهای را ما بینگرانی رد کردیم، عجب صحنهای بود. ما باید کل قصه میخوردیم، کل باید فشار میگرفتیم، کل باید افسردگی میگرفتیم. ولی اینکه اینگونه خدا آنجا میگیرد دل طرف را. این میخواهد این مسئله را بزرگ کند که اگر ما دلش را نمیگرفتیم. اینجا خودش را میخواهد رخ بکشد قشنگ. میآورد عقبتر نشان میدهد.
تو این آیات سورهٔ یوسف هم همین است. میگوید «و هم بها لولا أن رأی برهان ربه». میگوید اگر — کجا سورهٔ یوسف؟ صفحهٔ دویستوسیوهشت. میفرماید:
«لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَٰنَ رَبِّهِۦ ۚ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ ۚ إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُخْلَصِينَ» (یوسف/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر نه اینکه برهان پروردگارش را دیده بود. اینگونه تا بدی و فحشا را از او بگردانیم. او از بندگان مخلص ماست.
این چنین بود که بدی و فحشا را از او بگردانیم. این دارد میخواهد معنی «إنه من عبادنا المخلصین» را جا بگذارد که همهٔ انبیا از مخلصیناند، همه. ولی هر مخلص البته نبی نیست. ولی هر نبی مخلص است. مخلص؛ این عصمت را میخواهد جا بگذارد.
مخلص و مُخلَص؛ «لنصرف عنه» نه «لنصرفه عنه»
عصمت ما: ما خودمان معصومیم. ما خودمان معصومیم همه. تا دو درصد، نسبت به دو درصد از گناهان معصومیم. مخلص این است. ما حالا توضیحیاش را با آیات جلسهٔ بعد میدهم. ولی یک مخلص داریم.
یک نفر داریم مسلمان؛ بعد میشود مؤمن؛ بعد بدو بدو بدو بدو میشود مخلص. و مخلص که بشود یعنی تمام نیت و فکر و ذکر و کار و شد، همه میشود برای خدا. ما کمتوقع شدهایم از خودمان. انگار این اوجها را اصلاً دیگر باورمان نمیشود که اصلاً آدمی تو این اوجها دارد میرود. خیال میکنیم این مقامها مال کتابهاست، مال قصههاست، مال هجدهسالهای در مصر باستان است. اینکه تازه مخلص که بشود اینگونه میشود: تمام فکرش، ذکرش، کارش، هدفش، همه چیز میشود لله. این میشود مخلص.
مخلص که بشود — که حالا میآییم روایت — خدا میگوید از میان این مخلصین یک عده را ما گلچین میکنیم:
«يَسْتَخْلِصُهُمُ ٱللَّهُ لِنَفْسِهِ» (تعبیر روایی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا آنان را برای خودش برمیگزیند / خالص میگرداند.
خدا دیگر برای خودش برمیدارد اینها را. یعنی گلچینشده، گلچینشده، گلچینشده، برچینشده؛ همه چیز را هم روی هم گرفتهاند؛ نابِ ناب که شده تو مخلصین، خدا برای خودش یک عدهای را برمیدارد. اینها میشوند مُخلَص. اینها دیگر اصلاً از افق شیطان خارجاند. نه اینکه شیطان دوست ندارد اینها را فریب بدهد. دوست دارد که فریب بدهد. گفته:
«قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» (ص/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پس به عزت تو سوگند که همگیشان را گمراه میکنم.
«إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ ٱلْمُخْلَصِينَ» (ص/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز بندگان خالصشدهٔ تو از میان آنان.
جز مخلصین. نه اینکه من اینها را دوست ندارم اغوا کنم؛ دستم بهشان نرسیده دیگر. تعجب نکنید. آیات چگونه به هم پیوند میخورد. حتی این گرایش هم ایجاد نشد در حضرت یوسف. چرا؟
تا به حال این برایتان ایجاد شده شیرابهٔ زباله تو سطل را دیدهاید؟ سطل که شیرابه… تا به حال این برایتان این فکر ایجاد شده که ما برویم این را بخوریم؟ این شیرابهٔ سطل را سر بکشیم تا ته؟ این ایجاد شده ذهنیتیاش؟ خوش به حالتان اگر حتی به ذهن نیاید. در مورد گناه هم برای مخلص همین است. اینجا مقصود از مخلص، تهیمغز نیست؛ شوخی کوچهایاش را کنار بگذاریم. این ذهنیت اصلاً ایجاد نمیشود.
اصلاً اینگونه نیست که میآید و بعداً شما میگویید که نه، نه، این اصلاً خوب نیست. اصلاً این خوردنی است؟ اصلاً آدم مریض میشود. اصلاً اینگونه نیست. اصلاً نمیآید که شما بخواهید حالا تو فکر بکنید که مثلاً نه خوب است یا خوب نیست؛ بعداً ببینیم چون خوب نیست ضرر دارد برای بدن، بگوییم نمیخوریم حالا. این که نیست. این میشود مرتبهٔ مخلصین. یعنی اینکه نه اینکه شما را از این گناه دور میکنیم؛ اصلاً نمیگذاریم این گناه در آستانهٔ شما حاضر بشود دیگر.
ترازِ کنگرهٔ عرش میزنند سفیر / ندانمت که در این دامگه چه افتادهات. «من ملک بودم و فردوس برین جایم بود / آدم آورد در این دیر خرابآبادم» — این حرف میانی حافظ است. من ملک بودم. من کجا ملک بودم؟ من معلم ملائکه بودم. ملائکه میآمدند درس میخواندند پیش ما. نه بابا من معلم ملائکه نبودم؛ فهمشان نمیکشید. من منبع ملائکه بودم. اینی بودم که قرآن راجع بهش میگوید «أنبئهم بأسمائهم» نه «علّمهم أسماء». «أنبئهم»: فقط بهشان خبر میدادند.
«وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنان را بر فرشتگان عرضه کرد و گفت: اگر راست میگویید نامهای اینان را به من خبر دهید.
«قَالَ يَٰٓـَٔادَمُ أَنۢبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ ۖ فَلَمَّآ أَنۢبَأَهُم بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّىٓ أَعْلَمُ غَيْبَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ» (بقره/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: ای آدم، آنان را از نامهایشان خبر ده. پس چون از نامهایشان خبرشان داد، گفت: آیا به شما نگفتم که من غیب آسمانها و زمین را میدانم و میدانم آنچه را آشکار میکنید و آنچه را پوشیده میداشتید؟
ملائکه میآمدند به من میگفتند که این علم یعنی چه؟ میگفتم یک خبری هست، یک خبرهایی هست. میگفتند این غفران یعنی چه؟ میگفتم یک خبرهایی هست. نمیفهمید. من اینجا بودم. یعنی جایگاهی که خدا برای آدم تعریف کرده اینجاست.
تا این انسانمداری کثیف را بنگرید چه جایگاهی برای آدم تعریف کرده. اسمش را گذاشتهاند انسانمداری. اسمش شده این انسانمداری کثیف. آخر قرآن ببین انسانمداریاش چیست؟ جایگاهی برای انسان تعیین میکند تو یک جایی که
«كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ» (یوسف/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینگونه تا بدی و فحشا را از او بگردانیم.
نه. نه اینکه ما او را — اگر میگفت «کذلک لنصرفه عن السوء والفحشاء»: او را از سوء و فحشا دور میداریم. یعنی این سوء و فحشایی میخواهد بیاید طرفش، ما او را دور میداریم. این را نمیگوید. میگوید ما سوء و فحشا را از او دور میداریم اصلاً. یعنی آن فرد جای خودش ایستاده. او تو آن افق ایستاده دیگر. سوء و فحشا بار پیدا نمیکند بیاید آنجا اصلاً.
آن کسی که واقعاً گناه برایش اینگونه دارد میبیند گناه را — یعنی واقعاً غیبت کردن این: تا به حال ذهنتان آمده برویم این مرده را تو بهشت زهرا، این اعوان و انصار را ببینیم یک گاز بزنیم بیاییم؟ اصلاً به ذهنمان نیاید. میدانید؟ اول به ذهن بیاید بعد بگوییم نه خیلی کار بدی است. این رفیقمان را دارند میشویند تو بهشت زهرا؛ برویم ببینیم چه کاری بکنیم باهاش. اصلاً به ذهن نمیآید. غیبت به ذهن کسی که غیبت برایش واقعاً جا افتاده این است. میخواهم معانی مخلصین را بگویم. واقعاً جا افتاده برایش این است. باطن گناه را حس میکند اینگونه. او دیگر اصلاً این — نه که از ذهنش میآید رد میکند؛ اصلاً به ذهنش هم نمیآید. اصلاً گرایش هم به آن سمت پیدا نمیکند.
آن موقع این یک قداست لازم دارد. قداستی لازم دارد که باید رد شود. باید پاک باشد، پاک زندگی بکند. «نشد» هم نداریم. ما نشد ندارد.
حالا الان، الان ما میتوانیم جزو مخلصین باشیم؟ آره، نه. نه؛ مخلصین یواشیواش بله یواشیواش انشاءالله یک خیری چیزی بشود؛ ولی آن که بیاید الان فعلاً خبری نیست. ولی پاک بودن و پاک زندگی کردن و اینها، و توی این امتحانها آمدن و قبول شدن، و همانقدری که خدا به آدم گفته اجرا بکند، آن موقع خدا میداند که ما دل او را هدایت میکنیم. اصلاً دلش را هدایت میکنیم. گفته:
«مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۗ وَمَن يُؤْمِنۢ بِٱللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُۥ ۚ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (تغابن/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ مصیبتی جز به اذن خدا نرسد. و هر که به خدا ایمان آورد، خدا دلش را هدایت میکند. و خدا به هر چیز داناست.
«و من یؤمن بالله یهد قلبه». اصلاً ما قلبش را دیگر هدایت میکنیم. نه اینکه هدایت؛ «یهدیه» هم نیست. «یهد قلبه». اصلاً قلب را. این میشود «کذلک لنصرف عنه السوء والفحشاء».
این افق، افقی که یوسف تو این سن تقریباً هجده ساله — تقریباً هجده ساله — یوسف تو این افق است. آدم میتواند تو این افق باشد. فقط بله آدم بخواهد پیدرپی همینگونه بگوید ما هم همین کار را میکنیم. خدا گفته، راود نفهمیده.
من به دانشجوهایم میگویم، میگویم که شما که این احکام را رعایت نمیکنید، شما که این احکام را رعایت نمیکنید با چی با خدا مشکل دارید؟ با خدا مشکل دارید؟ با ربوبیتش مشکل دارید؟ با توحیدش مشکل دارید؟ با چی مشکل است؟ یعنی مشکل با چی دارید؟ با آخوندها مشکل دارید؟ حالا با آخوندها مشکل دارید چرا با خدا؟ خدا این را گفته دیگر. خدا گفته اینجوری نمازت را اینجوری بخوان، دعایت را اینجوری بگیر، اخلاقت را اینجوری داشته باش، اعتقادات را اینجوری داشته باش. خدا نگفت که آخه نماز بخوان. آره آخوندها میگویند دیگر آره. حالا من بدم چه ربطی دارد به اینکه قرآن چه کار دارد میکند؟ قرآن چه افقی را دارد ارائه میدهد؟ قرآن تو را میخواهد به کجا ببرد؟ قرآن دارد چه میگوید؟ دین دارد چه میگوید؟ اگر واقعاً به اعتقادات قرآن، به فضاهای قرآن…
عبرتِ انعام و نحل و پرندگان؛ قرآن را برای بهره بخوانید
همین آیات را بخوانیم. خدا میگوید:
«وَإِنَّ لَكُمْ فِى ٱلْأَنْعَٰمِ لَعِبْرَةًۭ ۖ نُّسْقِيكُم مِّمَّا فِى بُطُونِهِۦ مِنۢ بَيْنِ فَرْثٍۢ وَدَمٍۢ لَّبَنًا خَالِصًۭا سَآئِغًۭا لِّلشَّٰرِبِينَ» (نحل/۶۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای شما در چهارپایان عبرتی است: از آنچه در شکمهایشان است، از میان سرگین و خون، شیری خالص و گوارا به نوشندگان مینوشانیم.
میگوید آن بحث سایش است؛ از بین علف جویدهشده و خون به شما شیر گوارا میدهد. حواست باشد: از وسط دلایل اگر گیرنده باشی خدا قرار است بهت شیر گوارا بدهد. اگر گیرنده باشی. این هم میشود حکایت دلها.
آن هم که میگوید نگاه کن:
«وَأَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى ٱلنَّحْلِ أَنِ ٱتَّخِذِى مِنَ ٱلْجِبَالِ بُيُوتًۭا وَمِنَ ٱلشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ» (نحل/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت به زنبور وحی کرد که از کوهها و از درخت و از آنچه داربست میکنند خانههایی برگیر.
«ثُمَّ كُلِى مِن كُلِّ ٱلثَّمَرَٰتِ فَٱسْلُكِى سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلًۭا ۚ يَخْرُجُ مِنۢ بُطُونِهَا شَرَابٌۭ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَٰنُهُۥ فِيهِ شِفَآءٌۭ لِّلنَّاسِ ۗ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَـَٔايَةًۭ لِّقَوْمٍۢ يَتَفَكَّرُونَ» (نحل/۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس از همهٔ میوهها بخور و راههای پروردگارت را رام و هموار بپوی. از شکمهایشان نوشیدنی رنگارنگ بیرون میآید که در آن برای مردم شفاست. قطعاً در این برای گروهی که میاندیشند نشانهای است.
وحی کردیم به این زنبورها که بروند تو کوهها خانه بسازند، تو درختها و فلان. و بعد میفرستیمشان؛ بهشان میگوییم رام و متواضع راه بیفتید بروید. این راه پروردگارتان را بروید. این حساب طیور است که این زنبورش اینگونه دارد حرکت میکند.
حالا میآورم «الطیر صافات». این نمیدانی که این طیور را نگاه میکنی صاف:
«أَوَلَمْ يَرَوْا۟ إِلَى ٱلطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صَٰٓفَّٰتٍۢ وَيَقْبِضْنَ ۚ مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا ٱلرَّحْمَٰنُ ۚ إِنَّهُۥ بِكُلِّ شَىْءٍۭ بَصِيرٌۭ» (ملک/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به پرندگان بالای سرشان ننگریستهاند که بال میگشایند و بال میبندند؟ جز رحمان نگاهشان نمیدارد. او به هر چیز بیناست.
بعد میگوید اینها ذلول و رام و متوازنِ خدایند و خدا اینها را وسط آسمان و زمین نگه داشته. همهٔ آن قوانین که مال هوافضا هست — که از باد از زیر میرود و از رو میآید، سرعت بادها فرق میکند — چونکه این سرعت فرق میکند، همهاش سر جایش. همهٔ آنها سر جایش. ولی «ما یمسکهن». نگاه بکن این پرندهها را اینگونه نگاه نکن. این یک خرده کاش یک خرده علم ما قدسی میشد. یک خرده قدسیت تو این علم میماند که این پرندهها را نگاه کن. نگاه کن این بالش مثلاً میبینی الان این سرعت باد که از زیر بالش دارد میرود با سرعت بادی که از بالای بالش دارد. تو این طیور را اینگونه نگاه کن.
«برگ درختان سبز در نظر هوشیار / هر ورقش دفتری است معرفت کردگار» که سعدی میگوید. او آنگونه میگوید؛ قرآن اینگونه میگوید؛ دل آنگونه میگوید. اصلاً قرآن یک کاری میکند با شما اگر قرآن بخوانید.
تو را به خدا قرآن را بهخاطر ثواب نخوانید. اگر همه گفتند بهخاطر ثواب بخوانید، من میگویم بهخاطر ثواب نخوانید بلکه بهخاطر ثواب بخوانید. یعنی بهخاطر ثواب به معنی لغوی خودش: یعنی بهره. ثواب یعنی بهره. بهخاطر بهره بخوانید. یعنی قرآن اگر کسی واقعاً با قرآن مأنوس بشود، قرآن او را تو فضای دیگری خواهد برد. یک فضایی برایش باز میکند که آن فضا کاملاً متفاوت است با فضای فعلی که شما برای خودتان الان دارید. با اینکه آن فضا یک چیز دیگر است، آن فضا یک چیز دیگر است. قرآن را برای نمرهٔ اخرویِ صوری نخوانید؛ بخوانید تا بهرهاش را همینجا در نگاه و در دل بگیرید. مأنوس که شدید، سایه را سجده میبینید، پرنده را به دست رحمان میبینید، و درِ بستهشده را بنبست نمیبینید.
این شد قداست حضرت یوسف. میان برهان رب و مخلصین هم یک خرده دیگر توضیح بدهیم. پس این آیه چقدر مهم است؛ این آیه را باید دقت کرد: «کذلک لنصرف عنه السوء والفحشاء». فحشا تا آنجا اصلاً بار پیدا نمیکند برود دیگر. این میشود مقام اسماء. ما این مقام اسماء داریم دو درصد. آنقدر میگویند ائمه اینگونه، اینها آنگونه، آنها چگونه؟ مگر میشود؟ اینها چونکه اوج آدم را نمیدانند چقدر است. آره میشود. میشود کسی به جایی برسد که اینگونه برسد که اصلاً فحشا به آنجا نیاید. تو فکرش هم نمیکند که بخواهد رد کند. این میشود؛ این مقام آدم میشود.
نردبان شیطان را بالا میبرند و هل میدهند
چرا شیطان نباید به مخلصین راه پیدا کند؟ مگر نگفتید که برای آدم خوب شیطان نردبان میشود؟ بله دیگر. همینگونه آخر میگویم نردبان شده، پایشان را گذاشتهاند رفتهاند دیگر؛ یک افقی دیگر شیطان آنجا نمیتواند اصلاً. منطقهٔ پروازیاش نیست. خدا اینگونه قرار نداده. شیطان جزو جن است و یک منطقهٔ پرواز خاصی دارد. تو منطقهٔ دیگر وارد نمیشود. تو منطقهٔ ملکی اصلاً وارد نمیشود و خدا اصلاً چینش نظام را اینگونه قرار داده اینگونه بود. نردبان تا طبقهٔ متقی میرسد؛ تا بام مُخلَص نمیرسد. آنکه بالا رفته، نردبان را پشت سر هل میدهد تا کسی از همان پله به حریم نیاید.
ولی از همین شیطان استفاده کرده یوسفها. یوسف از این شیطان استفاده کرده. گفتیم متقی این است:
«إِنَّ ٱلَّذِينَ ٱتَّقَوْا۟ إِذَا مَسَّهُمْ طَٰٓئِفٌۭ مِّنَ ٱلشَّيْطَٰنِ تَذَكَّرُوا۟ فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ» (اعراف/۲۰۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که تقوا پیشه کردند، چون طائفهای از شیطان به آنان برسد متذکر میشوند؛ پس ناگاه بینا میگردند.
شش تا با هم میشود؛ زده میروند بالا. یعنی نردبان میکنند شیطان را که از نردبان شیطان بروند بالا. ولی وقتی که رفتند بالا میرسند، پشت آن نردبان را هل میدهند میرود. اینگونه. بابا بیا آن بالا؛ بیایند روزی نردبان را نبینند بیایند پایین. این نردبان را میبرند بالا. بیایند آن بالا نردبان را هل بدهند. پلههای نردبان تا بیخِ پشتِ او نیست که او پیدرپی بیاید بالا. نه؛ یک پله پایینتر است. این تمام؛ یک پله پایینترش بیشتر جایگاهش اینگونه است.
حالا این برمیگردد به جایگاه — بحث شیطانشناسی است به فضل الهی در آیات پنجاهوچند سورهٔ ابراهیم، آیات سیوچند یا چهلوچند سورهٔ ابراهیم، که شاید دو سه سال دیگر بهش برسیم اگر زنده بودیم. آنجا بحث شیطانشناسی هست. چهلودو، چهلوچند.
دعای پایان جلسه
خدایا خودت ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. ما را از سربازان خاص خود قرار بده. ما را مایهٔ مباهات و افتخار امام زمانمان قرار بده. در امر فرجش تعجیل بفرما.
خدایا هر حظ و بهرهای از هر جای این عالم به روح حضرت امام واصل بفرما. همهٔ خدمتگزاران به اسلام و این مردم را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. همهٔ گذشتگان و رفتگان و ذویحقوق، پدر و مادر و معلمانمان را سر سفرهٔ قرآن و اهلبیت حاضر و مرزوق بفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهلبیت قرار بده.
خدایا در امر ازدواج جوانان گشایش بفرما. همهٔ شهدا مقامشان عالی است، عالیتر بگردان. همهٔ مریضهای اسلام، مریضهای شیعه، محبان اهلبیت، اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. إن لم یکن فالفاتحة. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.