ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 011

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه، صلوات و تلاوت آیات بیست‌وسه تا بیست‌وهشت

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. السلام علیک یا اباعبدالله. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَانِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ» (سلام بر امام حسین)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای اباعبدالله.

«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ ٱلطَّاهِرِينَ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بر آقای ما محمد و خاندان پاکش درود فرستد.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج‌شان را شتاب ده.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان‌مان، الفاتحة مع الصلوات.

قرآن کتاب درسی این جلسه است. همان‌طور که گفته‌ایم، اگر قرآن راهنمای درس است باید جلوی چشم باشد. یک‌درمیان بدهید تا آن‌که قرآن همراه ندارد هم ببیند. فضا فضای تفسیر است نه سخنرانی مناسبتی؛ واو را باید دید، «لولا» را باید دید، مفرد و مثنی را باید دید. اگر قرآن جلوی چشم نباشد، این دقت‌ها از دست می‌رود. یک نفر قرآن دارد و یکی ندارد؛ باید برسد به دست هر دو. تفسیر یعنی نشستن پای متن، نه شنیدن موعظه از دور.

بسم الله الرحمن الرحیم. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. آیات بیست‌وسه تا بیست‌وهشت سورهٔ یوسف را می‌خوانیم. درس امروز از «همّت به» و برهان رب آغاز می‌شود و تا استباقِ در و پاسخ متین یوسف پیش می‌رود. شاهدِ اهلِ زن را در تلاوت می‌آوریم؛ تفصیل شهادت اگر خدا بخواهد جلسهٔ بعد است.

«وَرَٰوَدَتْهُ ٱلَّتِى هُوَ فِى بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِۦ وَغَلَّقَتِ ٱلْأَبْوَٰبَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ إِنَّهُۥ رَبِّىٓ أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُۥ لَا يُفْلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (یوسف/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن زن که یوسف در خانه‌اش بود از او کام خواست و درها را استوار بست و گفت: بیا. گفت: پناه به خدا؛ او پروردگار من است، جایگاهم را نیکو داشته؛ ستمکاران رستگار نمی‌شوند.

«وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِۦ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَٰنَ رَبِّهِۦ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُخْلَصِينَ» (یوسف/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی [آن زن] به او همّت گماشت، و [یوسف] به او همّت می‌گماشت اگر برهان پروردگارش را ندیده بود. این‌گونه تا بدی و فحشا را از او بگردانیم؛ او از بندگان مخلَص ماست.

«وَٱسْتَبَقَا ٱلْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُۥ مِن دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَا ٱلْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَآءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوٓءًا إِلَّآ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (یوسف/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر دو به سوی در پیشی گرفتند و [زن] پیراهنش را از پشت بدرید، و آقای زن را کنار در یافتند. [زن] گفت: کیفر کسی که به اهل تو بدی اراده کرده چیست جز اینکه زندانی شود یا عذابی دردناک؟

«قَالَ هِىَ رَٰوَدَتْنِى عَن نَّفْسِى وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَآ إِن كَانَ قَمِيصُهُۥ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ ٱلْكَٰذِبِينَ» (یوسف/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: او بود که از من کام خواست. و شاهدی از خاندان آن زن شهادت داد: اگر پیراهنش از پیش دریده شده، زن راست گفته و او از دروغگویان است.

«وَإِن كَانَ قَمِيصُهُۥ قُدَّ مِن دُبُرٍ فَكَذَبَتْ وَهُوَ مِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ» (یوسف/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر پیراهنش از پشت دریده شده، زن دروغ گفته و او از راستگویان است.

«فَلَمَّا رَءَا قَمِيصَهُۥ قُدَّ مِن دُبُرٍ قَالَ إِنَّهُۥ مِن كَيْدِكُنَّ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ» (یوسف/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون دید پیراهنش از پشت دریده شده گفت: این از نیرنگ شما زنان است؛ نیرنگ شما بزرگ است.

از همان آیهٔ بیست‌وچهار نکته‌ای هست که باید پیش از ورود به برهان رب گفته شود. عبارت «هَیْتَ لَکَ» در زبان امروزِ عربی برای گوشِ بسیاری عبارت خوبی نیست؛ یعنی مقداری زشت به گوش می‌آید. ممکن است این سؤال پیش بیاید که چطور قرآن از الفاظ رکیک استفاده می‌کند. قرآن هیچ‌موقع از الفاظ رکیک استفاده نمی‌کند و نکرده است.


«هَیْتَ لَکَ» و حیای قرآن در الفاظ

«هَیْتَ لَکَ» در زمان نزول، عبارتی بسیار دور از معنای رکیک بوده است. منتها به تدریج در استعمال این‌گونه شده که در معنایی زشت جا افتاده. عبارت جا می‌افتد. بشر وقتی لفظی را برای معنای قبیح به کار می‌برد، آن لفظ نزدیک می‌شود؛ بعد ناچار می‌شود لفظ دورتری بگذارد.

همین کلمهٔ «غائط» را که امروز به کار می‌بریم در نظر بگیرید. کلمهٔ غائط در زمان نزول قرآن به آن معنایی که ما می‌گوییم نبوده. قرآن دورترین کنایه‌ها را برای این معناهای قبیح به کار می‌برد. غائط به معنای گودال است؛ به معنای جای پست. آن موقع که قرآن این کلمه را استفاده کرده، سرِ اینکه کلمات قبیح الفاظ متعددی دارند همین است: کسی که مؤدب است کلمه‌ای دور به کار می‌برد؛ بعد آرام‌آرام آن‌قدر استعمال می‌شود تا کلمه نزدیک شود؛ بعد باز با کلمه‌ای دورتر وضع می‌شود.

یک‌بار گفتند چیزی؛ بعد شد توالت؛ بعد شد دستشویی. دستشویی خیلی کلمهٔ دوری بوده آن موقعی که وضع شده، چون دست را آنجا می‌شویند. دستشویی که جای شستن دست نیست. بعد حالا می‌گویند سرویس بهداشتی. باز می‌بینی لغت نزدیک می‌شود، می‌روند لغتی دورتر وضع می‌کنند.

در همین آیه‌ای که هست:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَقْرَبُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَأَنتُمْ سُكَٰرَىٰ حَتَّىٰ تَعْلَمُوا۟ مَا تَقُولُونَ وَلَا جُنُبًا إِلَّا عَابِرِى سَبِيلٍ حَتَّىٰ تَغْتَسِلُوا۟ وَإِن كُنتُم مَّرْضَىٰٓ أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ أَوْ جَآءَ أَحَدٌ مِّنكُم مِّنَ ٱلْغَآئِطِ أَوْ لَٰمَسْتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَلَمْ تَجِدُوا۟ مَآءً فَتَيَمَّمُوا۟ صَعِيدًا طَيِّبًا فَٱمْسَحُوا۟ بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُمْ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَفُوًّا غَفُورًا» (نساء/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، به نماز نزدیک نشوید در حالی که مستید تا بدانید چه می‌گویید، و نه جنب مگر رهگذر راه، تا غسل کنید. و اگر بیمار یا در سفر بودید، یا یکی از شما از غائط آمد، یا با زنان تماس گرفتید و آبی نیافتید، پس به خاک پاک تیمم کنید؛ بر چهره‌ها و دست‌هایتان بکشید. خدا همواره بخشنده و آمرزنده است.

«أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِنکُم مِنَ الْغَائِطِ»: اگر یکی از شما از آن گودال آمد. عبارت چقدر با حیا گفته شده. از آن گودال و منطقهٔ پستی که این کارها را می‌کردند. همین امروز در روستاهای بسیار دورافتاده این‌گونه نیست که محلی به نام دستشویی باشد؛ کلاً صحرا دستشویی محسوب می‌شود و مناطق پستش همان‌جاست. می‌رفتند آن مناطق پست تا باد اذیت نکند. قرآن می‌گوید از آن گودال آمد.

تازه بعد می‌گوید «أَوْ لَامَسْتُمُ النِّسَاءَ». لمس به معنای نزدیک اصلاً احتیاج به غسل ندارد؛ اما قرآن برای آن معنا یک معنای دور به کار می‌برد. قرآن خیلی با حیاست.

لذا اگر «هَیْتَ لَکَ» امروز در عربی معنایی رکیک بدهد، در موقع نزول این معنا را نمی‌داده. هیچ‌کدام از این الفاظ — و الفاظ زیاد است؛ اگر بخواهم بگویم بحث منحرف می‌شود — معانی دیگری می‌داده آن موقع. از این الفاظ ما استفاده می‌کنیم.

ممکن است کسی بگوید این قسمت را قبول نمی‌کنم، چون می‌دانیم قرآن برای همهٔ زمان‌ها نازل شده و خدا می‌دانسته چند هزار سال بعد کدام لفظ چه بار معنایی می‌گیرد. شکی نیست که قرآن برای همهٔ زمان‌ها نازل شده؛ محتوا و معنا را می‌رساند. فرض کنید همان معنایی که می‌رساند — معنای درست — همین الان هم خیلی محفوظ مانده، مثل «لامستم النساء».

ولی این طبیعت بشر است. بشر وقتی غائط را از معنای گودال برمی‌دارد آن‌قدر استفاده می‌کند که در معنای فضولات جا می‌اندازد؛ با اینکه قرآن کاملاً معنای دورش را می‌گوید. معنا جا می‌افتد. از معجزه بودن قرآن و جاودانه بودن قرآن چیزی از این قضیه کاسته نمی‌شود. قرآن معجزه‌بودنش در سبک بیان است.

قرآن در آن جاهلیتی که اشعار جاهلی را نگاه کنید می‌بینید خیلی رکیک است، خیلی رکیک است اشعار جاهلی، بعد در آن محیط جاهلیت این‌قدر با عنایت و با حیا صحبت شده؛ این خودش در اسلوب است، اصلش در محتواست. آدم‌ها بیایند هر لفظ دیگری را هم بردارند همین اتفاق برایش می‌افتد. هر لفظ دیگری هم خدا بردارد، با الفاظ انسانی کار می‌کند. قرآن به لسان قوم است، عربی مبین است؛ با الفاظ انسانی کار می‌کند نه با الفاظ ملکوتی جدا از زبان مردم. اگر خدا هر لفظ دیگری هم برمی‌داشت، بشر همان کار را با آن می‌کرد: نزدیک می‌کرد، در معنای قبیح جا می‌انداخت، بعد لفظ دورتری می‌ساخت. این چیزها لطمه‌ای به جاودانه بودن قرآن نمی‌زند.

«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِۦ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ ٱللَّهُ مَن يَشَآءُ وَيَهْدِى مَن يَشَآءُ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ» (ابراهیم/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ رسولی نفرستادیم مگر به زبان قومش، تا برایشان بیان کند. پس خدا هر که را بخواهد بیراه می‌گذارد و هر که را بخواهد راه می‌نماید؛ و او عزیز و حکیم است.

«بِلِسَانٍ عَرَبِىٍّ مُّبِينٍ» (شعراء/۱۹۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به زبانی عربیِ روشن.

اگر کسی گفت چرا قرآن این‌قدر رکیک صحبت کرده، باید جواب داد: قرآن رکیک صحبت نکرده؛ مردم این لغت را این‌گونه استعمال کرده‌اند و در این معنا جا افتاده.

حالا اگر در همین حد باشد، برمی‌گردیم به آیهٔ بیست‌وچهار.


همّ زلیخا و «لولا»ی یوسف: گرایشی که رخ نداد

«وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِۦ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَٰنَ رَبِّهِۦ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُخْلَصِينَ» (یوسف/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی [آن زن] به او همّت گماشت، و [یوسف] به او همّت می‌گماشت اگر برهان پروردگارش را ندیده بود. این‌گونه تا بدی و فحشا را از او بگردانیم؛ او از بندگان مخلَص ماست.

او همّت کرد و گرایش پیدا کرد به یوسف. و او هم گرایش پیدا می‌کرد اگر این برهان رب نبود. معلوم است که با این برهان رب هیچ گرایشی هم پیدا نکرد. جمله با «لولا» معلّق است؛ همّ یوسف تحقق نیافته. آن موقع می‌گوید این‌چنین است که ما منصرف می‌کنیم از او — این‌گونه بود که منصرف کردیم از او — سوء و فحشا را. او از عباد مخلَص است.

یادتان هست که گفتیم این «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ» یعنی سوء و فحشا را اصلاً نیاوردیم در دامنه‌ای که به او برسد. عبارت این نیست که او را از میان سوء و فحشا بیرون بکشیم؛ عبارت این است که سوء و فحشا را از او بگردانیم تا به حریم او نیاید.

خدا چقدر خوب است وقتی ما این را یاد می‌گیریم، پشت‌سرش به این چیزها دقت می‌کنیم؛ آرام‌آرام دقت دیگری هم می‌توانیم بکنیم. این توضیحِ خود آیهٔ یوسف نیست؛ می‌خواهم دقت‌تان را به این جریان بدهم. صفحهٔ چهارصد و بیست و دو را بیاورید. قرآن را باید دقت کرد. اقبال به قرآن خیلی زیاد شده. روز و هفته نیست که زنگ بزنند بیایند کلاس قرآن؛ می‌گویم وقت ندارم. اقبال به قرآن زیاد شده. قرآن را باید کار کنید، استاد بشوید در قرآن. مشتری قرآن خیلی زیاد شده.


وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ: ماندن در خانه یعنی تبرج جاهلیت نکردن

در آیهٔ سی‌وسهٔ احزاب، به همسران پیامبر می‌گوید در خانه‌هایتان بمانید. «قَرْنَ» از قرار است. اصلش «اقررن» بوده؛ نونِ تأکید و تخفیف‌هایی که در صرف می‌گویند کار خودش را کرده: ادغام شده، حرفی حذف شده، الفش «قر» شده، تا به این صورت رسیده. یعنی بمانید در خانه‌هایتان. قرار بگیرید؛ آرام بگیرید؛ ریشه در خانه داشته باشید. این قرار غیر از قفل کردن در است.

«وَقَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ ٱلْجَٰهِلِيَّةِ ٱلْأُولَىٰ وَأَقِمْنَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتِينَ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِعْنَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» (احزاب/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در خانه‌هایتان قرار گیرید و همچون جاهلیت نخستین خودنمایی نکنید، و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و خدا و رسولش را اطاعت کنید. خدا فقط می‌خواهد پلیدی را از شما اهل بیت ببرد و شما را پاک کند، پاک‌کردنی.

اینکه در خانه‌هایتان بمانید تفسیرش این است؛ نه اینکه در خانه‌هایتان بمانید، بنشینید در را روی خودتان قفل کنید. این نه. هنر این نیست که بخشی از آیه خوانده شود. می‌گویند در دین «وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ» یعنی در زحمت خانه‌هایتان بمانید. اینکه نیست.

بحث «وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَىٰ» است. تبرج جاهلیت نخستین نکنید. حالا بحث توضیح این آیه را نمی‌خواهیم که این جاهلیت الأولى در واقع یک جاهلیت ثانویه هم در افق دارد. آن‌جوری برج نشوید. تبرّج نکنید؛ خودتان را برج نکنید؛ خیلی اعلام نکنید؛ خیلی تو چشم نکنید. توصیه‌های کلیدی است؛ اگر بحث این آیه بود خیلی توضیح می‌دادیم.

و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و خدا و رسولش را اطاعت کنید. حالا این اطاعت را چطور بکنیم؟ با چه حالتی اطاعت کنیم؟ چطور باید اطاعت کرد؟

«إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا». یک صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

این آیه خیلی خاص است با همان توضیحی که آن موقع در سورهٔ یوسف دادیم.


آیهٔ تطهیر: لیذهب عنکم الرجس، نه لیذهبکم عن الرجس

«إنما» را بگذارید کنار، اول خود فعل را نگاه کنید. دارد «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ». نه «لیذهبکم عن الرجس». «لیذهبکم عن الرجس» نیست؛ بلکه «لیذهب عنکم الرجس» است. رجس را. یعنی رجس را ما اصلاً نگذاشتیم بیاید. اصلاً ما پلیدی را — تازه این آیه نسبت به آیهٔ سورهٔ یوسف یک ویژگی خاص دارد؛ دو ویژگی دارد که عظمت اهل بیت را مشخص می‌کند.

هم «إنما» دارد یعنی تنها و تنها. یعنی این درجه‌ای که می‌خواهد از حذف رجس بشود، مختص اهل بیت است فقط. «إنما» یعنی تنها و تنها این‌گونه است.

بعدش هم سوء و فحشا اینجا «الرجس» است. یعنی الرجس هر گونه پلیدی که در ذهن بیاورید که بشود رجس؛ هر گونه پلیدی را ما از دایرهٔ وجودی شما زدوده‌ایم. خدا اراده کرده «یرید الله لیذهب» بزداید از شما رجس را. نه «لیذهبکم عن الرجس» شما را از رجس بکشد بیرون. اصلاً رجس به آن دایره راه ندارد.

این هم تازه با حصر؛ یعنی فقط هم شما این‌گونه‌اید. این دیگر شأن اختصاصی است. اینجا روایت یعنی اینکه مخلَصین را ثابت می‌کند هیچ؛ چیزی بالاتر از مخلَصین را ثابت می‌کند.

همان دقت «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ» اینجا با دو درجهٔ بالاتر آمده: حصرِ «إنما»، و «الرجس» به جای خصوصِ سوء و فحشا. اگر در یوسف بدی و زشتی را از مدار یوسف کنار زدند، در احزاب هر پلیدی را از مدار اهل بیت کنار زده‌اند و گفته‌اند تنها همین‌ها.


اهل بیت پنج‌تن؛ منابع اهل‌سنت و سخن ام‌سلمه

اینجا روایتی هست که خود اهل تسنن آورده‌اند. من دیگر برای تطویل نیاوردم؛ این‌ها خودشان آورده‌اند. منابع اهل تسنن را با چشم خودم دیده‌ام. نه اینکه بگوییم مثلاً دارند کلاً چیزهایی می‌گویند؛ با چشم خودم دیدم که در تفاسیرشان آورده‌اند که این مختص این پنج‌تاست و در شأن نزولش در مورد این پنج‌تاست.

پیامبر اکرم شش ماه مرتب در هر نماز می‌آمد در خانهٔ فاطمه می‌ایستاد و می‌گفت: الصلاة الصلاة أهل البیت إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس. تابلو کرده بود برای کل مدینه که اهل بیت اینان‌اند. اهل بیت این پنج‌تا بودند. این پنج‌تا آن کسانی‌اند که آیه در مورد آن‌هاست؛ نه دیگر در مورد همسران پیامبر. حتی منابع اهل تسنن در تفاسیر خیلی رایج‌شان آورده‌اند که ام‌سلمه گفته من هم هستم؛ گفته نه تو نیستی.

«أَنْتِ عَلَىٰ خَيْرٍ ۖ أَنْتِ عَلَىٰ خَيْرٍ» (پاسخ پیامبر به ام‌سلمه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو بر خیری، تو بر خیری.

تو آدم خوبی هستی ولی این نیستی. ما افتخار می‌کنیم که دنبال اهل بیتیم. ما از اهل بیت‌مان چیزی نمی‌خواهیم. نه چشم به ارثی داریم، نه دنیا می‌خواهیم، آخرت هم — خیلی — نمی‌خواهیم. افتخارمان این است که پیرو کسانی هستیم که متن قرآن در مورد آن‌ها این حرف را زده.

اصلاً خارج از بحث روایت، وقتی این آیه را با تأمل بخوانید، روایت را هم بگذارید کنار، مشخص است عده‌ای آدم هستند که اسم‌شان اهل البیت است. هر که هستند. عده‌ای آدم هستند که اسم‌شان اهل البیت است. فقط هم اینان‌اند که از هر گونه رجس و پلیدی خدا این‌ها را اصلاً کنار کشیده، نرود طرف این‌ها نیاید. این‌ها در چنین قدسی هستند و چنین قداستی. چنین جایی هستند؛ و این‌ها هم همسران پیامبر نیستند قطعاً.

همسران پیامبر که آن کارها را کردند، آن‌ها که نیستند. خود آیه هم می‌گوید. ضمیر تا اینجا مؤنث است؛ الا همین بخش آیه که می‌گوید «وَیُطَهِّرَکُمْ». خطاب جمع مؤنث به جمع مذکر برمی‌گردد. تا پیش از این قطعه ضمیرها مؤنث است؛ همین‌جا «یطهرکم» جمع مذکر می‌شود. قشنگ مشخص است با تمام قواعد ادبی که مخاطب این قطعه همسران نیستند. اگر مخاطب همان زنان پیامبر بود، سیاق مؤنث می‌ماند. تغییر ضمیر یعنی تغییر مخاطب.

اینجاست که دیگر اهل تسنن می‌گویند چون قافیه تنگ آید شاعر به جفنگ آید. جدی این تفاسیر اهل تسنن ذیل این آیه خواندنی است. اول چیزی را در روایات نقل کرده‌اند، بعد مانده‌اند که این شأن خیلی اختصاصی شد دیگر. یعنی این شأن دیگر خیلی اختصاصی شد. بعد شروع کرده‌اند بله این‌ها منظور بنی‌عباس‌اند، بنی‌امیه‌اند، فامیل‌های پیامبرند. از آن طرف هم عالمی نقل روایت کرده‌اند که مختص این پنج‌تاست. جدی نسقِ «چون قافیه تنگ آید شاعر به جفنگ آید» شده همین ذیل این آیه در تفاسیر اهل تسنن. اصلاً خودشان مانده‌اند به در و دیوار کوبیده‌اند این آیه را چه کارش کنند.

این شأن اختصاصی را که «إنما» حرف حصر است. این هم که «لیذهب عنکم» معنایش واضح است. این هم که «اهل البیت» عَلَم است. آن هم که ارادهٔ الهیه است. چه ندارد؟

ما مفتخریم به اینکه دست‌مان به دعای اهل بیت است. ما مفتخریم به نور ولایت امیرالمؤمنین. ما مفتخریم بانوی دو عالم، صدیقهٔ طاهره، عصمة الله الکبری، فاطمه زهرا؛ این بانوی ماست. ما مفتخریم به همهٔ این‌ها. نه برای دنیا دنبال‌شان جمع شده‌ایم، نه برای گرفتن انرژی، نه برای فلان. این هم هست که هست.


افتخار پیروی، نه انرژی‌درمانی

به قول دوستی تعریف می‌کرد از آقای پناهیان. خوب است این داستان. یکی برای من تعریف کرد — دو سال پیش هم از بنده‌خدای دیگری شنیده بودم که از خود آقای پناهیان شنیده بود. خانه‌های یوگا می‌گویند انرژی می‌گیرند و این‌ها با دین خیلی تطابق دارد. گفتم اصلاً هیچ چنگی به دل نمی‌زند که تطابق دارد. حالا این داستان آقای پناهیان برای کمر پدرش است؛ بعد از دوا و دکتر می‌آید سر انرژی‌درمانی. آن بنده‌خدا خیلی تعهدات مذهبی نداشته. چون آقای پناهیان را می‌شناخته گفته حالا یک چیزی بگویم کیف کنی؟ گفته آقا بگو.

گفته ما که انرژی‌درمانی کار می‌کنیم باید این انرژی را یک جا بگیریم بدهیم؛ از جیب نمی‌خوریم، می‌گیریم. بهترین وقت برای گرفتن انرژی قبل از اذان صبح است. جا بگیریم. جهتش رو به قبله است. اوجش همان حالت است. این می‌شود دقیقاً قنوت نماز شب ما. نماز شب، قنوت، وضو. می‌گوید بهترین حالت برای گرفتن.

ما برای این جمع نشده‌ایم. حالا این‌ها هم هست؛ خوش به سعادت ما. جدی داریم که ما را گیر اینکه انرژی بگیریم. گفته در قنوت بگیر، طولش بده. طول دادنش همان چهل مؤمن را که بخواهی دعا کنی طول می‌کشد. رو به قبله هم هست. دین ما این مدل است. بهترین چیزها را می‌دهد؛ نمی‌گوید برای چه می‌دهد. نمی‌گوید. خوبیش هم به همین است. قدیم می‌گفتند چرا نمی‌گوید؟ چون آن چیزی که می‌خواهد عبودیت است. این‌ها همه پشت است. آن چیزی که می‌خواهد از ما عبودیت است. حالا شما انرژی بگیری، انرژی. عبودیت از ما می‌خواهد. این است که سرمان خم باشد. این را می‌خواهد. وگرنه نماز شب می‌خوانند عده‌ای انرژی می‌گیرند دیگر؛ انرژی‌اش را هم می‌گیرند بدون اینکه حتی بدانند انرژی دارم می‌گیرم.

ما کیف می‌کنیم از ائمه‌مان، از تعالیم‌شان حظ می‌بریم، از قرآن عشق می‌کنیم. دنبال این چیزها هم نمی‌رویم. ائمه‌مان را هم در حد آرنولد و رمبو پایین نمی‌آوریم که مثلاً در خیبر کنده و نکنده. حالا کنده دیگر خیلی گفتن ندارد؛ یک بار دو بار می‌گویند ول می‌کنند. آن‌قدر نمی‌گوییم امیرالمؤمنین در خیبر کنده.

این دقتی که در این آیه کردیم به این صورت که «لیذهب عنکم الرجس» نه «لیذهبکم عن الرجس»، همان دقت «لنصرف عنه السوء والفحشاء» است. ببین چه خاصیتی به بار آورد. چه آیاتی را فهمیدیم. همین‌جوری است.

حالا این بحث برهان رب و این تذکره‌ای که حضرت یوسف شده و در این آیه آمده. بعد این سوره می‌فهماند «إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ». می‌خواهم این پیوستگی آیات قرآن را به شما نشان بدهم. صفحهٔ بیست‌وپنج، آیهٔ صد و شصت و نه سورهٔ بقره را بیاورید؛ به اضافهٔ صفحهٔ دویست و شصت و چهار.


رزق حلال طیب و خطوات شیطان

از آیهٔ صد و شصت و هشت بقره نگاه کنید.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ كُلُوا۟ مِمَّا فِى ٱلْأَرْضِ حَلَٰلًا طَيِّبًا وَلَا تَتَّبِعُوا۟ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيْطَٰنِ إِنَّهُۥ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ» (بقره/۱۶۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، از آنچه در زمین است حلال و پاکیزه بخورید و گام‌های شیطان را پیروی نکنید؛ او برای شما دشمنی آشکار است.

ای مردم، حلال طیب بخورید از زمین. حلال طیب که بخورید تازه می‌آیید سر خط. اگر کسی رزق بد بخورد اصلاً سر خط «ولا تتبعوا خطوات الشیطان» نمی‌آید. رزق حلال باید بخورد. رزق حلال آدم باید بخورد. رزق حلال خیلی مهم است؛ وگرنه اگر رزق حرام بخورد هرچه خودش هم بکشد هیچ خبری نیست.

این یکی جایی نیست که بشود کوتاهی کنید. این‌قدر همه را نپیچانید. می‌بینی که می‌خواهد عمل نکند آخوندها را می‌پیچاند، مراجع را می‌پیچاند، این را می‌پیچاند، آن را می‌پیچاند. بابا این رزقت را حلال به دست بیاور. حقوق واجبش را هم بدهید. خمس و زکاتش را هم بدهید؛ بنشینید. این مال برکت دارد.

وگرنه اینکه ما داریم خمس جزو اوساخ است، چرک است، این مثل این می‌ماند که کاربراتور ماشین‌تان کثیف شده، روی کار کرد کثیف شده. بعد می‌بینی هی ریت می‌زند ماشین. بعد می‌گویی بابا این ریت می‌زند به خاطر این است که کاربراتورش کثیف است بگذار تمیز کنم. می‌گویی می‌دانی چقدر زحمت کشیدم این کاربراتور ماشین کثیف شده؟ می‌بینی چقدر احمقانه‌ایم هم. بابا این اوساخ است، این چرک است، این کاربراتور ماشین کثیف شده. وقتی تمیز شود این‌ها برود بیرون تازه ریت نمی‌زند.

خیلی وقت‌ها ما ریت می‌زنیم اصلاً دلیلش به خاطر مالی است که می‌خوریم. اموالی که می‌خوریم دلیل ریت زدن است. توفیقش را نداریم، توفیق عبادات خوب نداریم، توفیق این را نداریم به خاطر چیزی که می‌خوریم؛ به خاطر رزقی که داریم می‌خوریم. علی‌الخصوص وظیفهٔ آقایان؛ حواس‌مان باشد چون نفقه به عهدهٔ آن‌هاست. آن پولی که درمی‌آورند تو شکم خودشان و خانوادهٔ خودشان می‌ریزند باید حلال طیب باشد؛ وگرنه هی می‌خواهند همه را بپیچانند.

هدیه به میز، نه به شخص

این هدیه‌ای که به تو داده‌اند خودت حسابش را بکن. اگر پشت این میز نبودی این هدیه را بهت نمی‌دادند. آمدی پشت این میز این هدیه را بهت دادند. از این میز که بروی کنار این هدیه را بهت نمی‌دهند. این‌قدر چرا می‌پیچانید همه را؟ این هدیه را به میز دارند می‌دهند، به تو نمی‌دهند. لذا همین را بگذار تو میز و برو. این‌قدر واضح است. چرا این‌قدر خودمان را می‌پیچانیم؟

اگر پشت این میز نیستید به شما نمی‌دهند. می‌آیید پشت این میز می‌دهند. از این میز فاصله می‌گیرید، می‌روید آن‌ور، بهتان نمی‌دهند. هدیه را به میز می‌دهند. هدیه را به شما نمی‌دهند. لذا حق استفاده از این هدیه را نداری. همهٔ مراجع هم بگویند داری، تو نداری. چون که خودت می‌دانی. تو ممکن است بروی مراجع را بپیچانی. مگر پیچاندن مراجع کاری دارد؟ این پیچاندن آدم‌ها چه کاری دارد؟ هی می‌گوید حالا بعد از عمل باشد در حینش باشد این هدیه را بدهند، حالا تمام شود. بابا این را به تو نمی‌دهند. چرا این‌قدر می‌پیچانی؟

آدم اگر جلو فهم خودش را بگیرد نفهم می‌شود. واضح است یک موقع می‌فهمی که به این نمی‌دهند. وقتی واضح شد باید ول کنی بروی. این هدیه را دارند به میز می‌دهند.

حکم فقهی‌اش چیست؟ می‌توانید همه را بپیچانید؛ بستگی دارد چطور سؤال کنید. از یک مرجعی همین‌جوری که گفتم سؤال بکنید. بگویید ما مسئول این اداره نبودیم این هدیه را نمی‌دادند به ما. مسئول اداره شدیم می‌دهند؛ برکناریم نمی‌دهند. حکمش چیست؟ اگر به شما گفت حلال طیب بخور آقا بخور، بخور خوب است. اگر این را گفت. ولی اگر بگویی از ما خوششان آمده یک عده، از کارمان دارند لذت می‌برند، دارند این هدیه را به ما می‌دهند — کدام مرجع می‌تواند بگوید نه؟ می‌گوید هدیه است که از ما هم خوششان آمده.

برای همین است وقتی به امیرالمؤمنین می‌آیند هدیه، طرف می‌آید درِ خانه، می‌گوید:

«أَصِلَةٌ أَمْ زَكَاةٌ؟» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ اشعث / هدیهٔ عثمان بن حنیف)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا صله است یا زکات؟

این چیست داری به من می‌دهی؟ می‌گوید «بَلْ هَدِیَّةٌ». می‌گوید غلط کردی. بعد خطبه است؛ می‌شوید طرف را می‌گذارد کنار. می‌گوید این مثل استفراغ مار است گذاشتی جلوم. حالا ما مار نیستیم؛ هدیهٔ این‌ها استفراغش را نمی‌دانیم چطور است. بعد با تعابیر خیلی وحشتناکی که «ثَکَلَتْکَ أُمُّکَ»: مادرت به عزایت بنشیند. این را داری به من می‌دهی؟ می‌گوید هدیه است؛ به هم هدیه می‌دهند. تو همین نشر لغات می‌گویند هدیه می‌دهند. می‌بینی خودت هدیه می‌دهی. امیرالمؤمنین این‌گونه برخورد می‌کند.

پس ماها باید یاد بگیریم اگر یک رئیسی داریم. حالا یک موقع هست طرف هیچی نیست؛ رئیس خودش هم نیست مثل ما. بچه‌ها هدیه می‌دهند؛ هیچ توقعی ندارد. تشکر می‌کنیم، هدیه را هم می‌گیریم. ولی همین ما بشویم رئیس یک جایی، بشویم مسئول، آن هدیه‌ها دیگر احتیاط دارد. برای چه می‌دهد؟ کی می‌دهد؟ چه جوری می‌دهد؟ چرا می‌دهد؟ می‌خواهد دلی نرم کند که بعداً یک پروژه‌ای بگیرد. می‌خواهد چه کار بکنی که چنین و چنان شود. آن موقع اگر در زمینهٔ معنویت همه جور ارزاق‌مان را ریخت زدیم نگوییم خدا چرا با ما دارد این‌جوری می‌کند. خودمان می‌رویم خودمان این‌جوری می‌کنیم.


سیاست گام‌به‌گام شیطان: سوء، فحشاء، افترا بر خدا

«إِنَّمَا يَأْمُرُكُم بِٱلسُّوٓءِ وَٱلْفَحْشَآءِ وَأَن تَقُولُوا۟ عَلَى ٱللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (بقره/۱۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که شما را به بدی و زشتی فرمان می‌دهد، و به اینکه بر خدا چیزی بگویید که نمی‌دانید.

این گام‌های شیطان را پیروی نکن. چون سیاستش گام‌به‌گام است. گام‌هایش را پیروی نکن. دشمنی آشکار. حالا این دشمنی را چطور ابراز می‌کند؟ این‌جوری:

او دارد شما را امر می‌کند به سوء و فحشا و اینکه بر خدا چیزی بگویید که نمی‌دانید. این سوء و فحشا را در ذهن‌تان نگه دارید. در سورهٔ ابراهیم مفصلاً این آیه را توضیح داده‌ام؛ ولی در حد همین یک دقیقه: او دارد شما را امر می‌کند به سوء. گناه کوچک؛ گناه‌های کوچولو. بعد سیاست گام‌به‌گامش از گناه‌های کوچولو شروع می‌شود. بعد می‌کشد به فحشا؛ به گناه‌های بزرگ. آن موقع کار می‌کند؛ یعنی شما گناه‌های گنده انجام می‌دهید.

قدم سوم دیگر بحث این نیست که اصلاً شما گناه کوچک یا گنده انجام می‌دهید. قدم سوم وارد مرحلهٔ جدیدی می‌شوید: «وَأَن تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ». یک موقع هست شما راه کج می‌روید؛ یک موقع هست راه کج می‌کنید. یک موقع هست راه کج می‌روید خودتان؛ یک موقع هست راه آدم‌ها را کج می‌کنید. یعنی چیزی که نمی‌دانید نسبت می‌دهید به خدا. افترا می‌زنید به خدا. یعنی علامت‌ها را هم عوض می‌کنید. مفصل در سورهٔ ابراهیم توضیح داده‌ام.

پس این سیاست «بالسوء والفحشاء وأن تقولوا على الله ما لا تعلمون» است. می‌گوید یک چیزهایی بگویید که نمی‌دانید؛ به خدا یک چیزهایی ببندید که نمی‌دانید. این گام آخر است. بعضی می‌خواهند راه کج کنند، بعضی راه کج می‌روند، بعضی راه کج می‌کنند. کسی که راه را بخواهد کج بکند مرحلهٔ انتهایی است.

این «بالسوء والفحشاء» سیاست شیطان است. امر به سوء و فحشا سیاست شیطان است. از این طرف هم در صفحهٔ دویست و شصت و چهار، در داستان ابلیس و آدم و امر خدا به شیطان، همین سوء و فحشا به عباد مخلَصین گره می‌خورد.


مهلت ابلیس و استثنای عباد مخلَصین

آیهٔ سی‌وشش به بعد حجر، صفحهٔ دویست و شصت و چهار:

«قَالَ رَبِّ فَأَنظِرْنِىٓ إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ» (حجر/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، پس مرا تا روزی که برانگیخته می‌شوند مهلت ده.

«قَالَ فَإِنَّكَ مِنَ ٱلْمُنظَرِينَ» (حجر/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: تو از مهلت‌یافتگانی.

«إِلَىٰ يَوْمِ ٱلْوَقْتِ ٱلْمَعْلُومِ» (حجر/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا روز آن وقت معلوم.

گفت پروردگار من — خیلی شیطان حالش چیست؟ — مهلت بده به من تا روز قیامت که من این‌ها را بفریبم. تو از منظرین و مهلت‌یافتگانی تا آن روز معلوم، تا آن وقت معلوم مهلت داری.

«قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَيْتَنِى لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى ٱلْأَرْضِ وَلَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» (حجر/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، به سبب آنکه مرا به بیراهه افکندی، برایشان در زمین حتماً می‌آرایم و همه را حتماً به بیراهه می‌کشم.

این هم از بی‌ادبی‌اش است. ما هم همین‌جوری بی‌ادبی. هرکه این بی‌ادبی‌ها را با خدا بکند دارد یک گام به شیطان نزدیک می‌شود. به واسطهٔ اینکه تو مرا گمراه کردی — یعنی ما گمراه شدیم. می‌گویند بیست گرفتیم؛ از آن‌ور می‌گویند استاد به ما ده داد. بیست را خودشان می‌گیرند، ده را استاد می‌دهد. همهٔ کارهای خوب را خودشان می‌کنند، کارهای بد را سر خدا درمی‌آورند. خودشان که نمی‌کنند آدم‌ها.

این بی‌ادبی نسبت به خداست. اینکه خدا تو این بلایی که سر ما درآوردی ما اصلاً چیزی نداریم. خدا، یک خطایی که من کردم، کوتاهی‌هایی که من کردم. این بی‌ادبی: «قال رب بما أغویتنی» به واسطهٔ اینکه تو اغوا کردی مرا.

در زمین برایشان تزئین می‌دهم همه چیز را که گرفتار این زمین بشوند. این زمین منظور فقط خاک نیست؛ این زمین در واقع در برابر آن آسمان است، همان آسمان معنوی. در زمین برایشان تزئین می‌دهم. «وَلَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ».

همه‌اش را نگاه کنید: این لام و نون ثقیله یعنی دو تأکید. «لأزیّننّ» با دو تأکید: من برایشان آن زمین را زینت می‌دهم. «ولأغوینّهم أجمعین»: همه‌شان را اغوا می‌کنم، همه‌شان را با دو تأکید اغوا می‌کنم.

«إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ ٱلْمُخْلَصِينَ» (حجر/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر بندگان مخلَص تو از میان آنان.

الا عباد مخلَص را. یعنی الا عباد مخلَصین از آنان را. این‌ها را من اغوا اصلاً نمی‌کنم. آیات چقدر همدیگر را یاری می‌کنند.

بحث این نیست که این فریب می‌خورد یا نمی‌خورد. ممکن است عده‌ای جزء عباد مخلَص نباشند، شیطان اغواشان کند ولی این‌ها اغوا نشوند. باب افعال یک ویژگی دارد که فقط حکایت فاعل را نشان می‌دهد. یعنی اینکه این دارد اغوا می‌کند نه اینکه آن اغوا می‌شود. نمی‌گوید همه اغوا می‌شوند. می‌گوید من همه را اغوا می‌کنم. یعنی من بروم تو گوش همه بخوانم، تو گوش همه می‌خوانم؛ ولی تو گوش این‌ها نه اینکه دلم نمی‌خواهد بخوانم، نمی‌توانم بخوانم.


باب افعال: اغوا کردن نه لزوماً فریب‌خوردن

یک موقع هست بالگرد را با پدافند می‌زنند. پرنده را پدافند ضد هوایی می‌زنند. یک موقع می‌رود بالاتر باز دارند می‌زنندش. یک موقع آن‌قدر بالاست که دیگر نمی‌توانی بگویی می‌زنم. جت‌هایی که در ارتفاع خیلی بالا پرواز می‌کنند، ارتش پایین می‌گوید من این‌ها را نمی‌زنم؛ اصلاً دوست ندارم بزنم. نه، علاقه دارد بزند؛ چون نمی‌رسد تیر تا آنجا. تیر تا آنجا نمی‌رسد. این جایگاه آدم است. آدم مال این جایگاه است. تا این جایگاه می‌تواند برود؛ تا عباد مخلَص برود بالا تا آنجایی که اصلاً تو تیررس دیگر نباشد. این می‌شود عباد مخلَص.

این دو آیه را که با هم جمع‌بندی می‌کنیم، آیهٔ سورهٔ یوسف خودش درمی‌آید. از او سوء و فحشایی که کار شیطان است. همان کار شیطان که می‌گوید من می‌خواهم این‌ها را فریب بدهم الا این‌هایی که اصلاً نمی‌توانم فریب بدهم.

اغوا یعنی فریب دادن. اینکه شیطان اعلام می‌کند این‌ها مخلَص‌اند یعنی من اصلاً فریب هم نمی‌توانم بدهم. باب افعال این‌گونه نیست که «من این کار را کردم او هم این‌جوری شد» لزوماً لازم بیاید. یک موقع می‌گوییم «أَغْوَیْتُهُ فَغَوَى»: من اغوا کردم فریب دادم او هم فریب خورد. این فقط فریب دادن حیث کاری است که شیطان دارد می‌کند. یعنی شیطان می‌گوید من اصلاً نمی‌توانم حتی اغوا هم بکنم؛ نه اینکه من اغوا می‌کنم و نمی‌خورند.

ممکن است عده‌ای دیگر را هم اغوا بکند آن‌ها فریب نخورند. یعنی بیاید در گوش‌شان بخواند، این‌ها خودشان را جمع و جور کنند. شیطان بخواند خودشان جمع و جور کنند. آن یک حرف است. حرف مخلصین این است که من اصلاً فریب نمی‌دهم. یعنی نمی‌توانم بدهم. چون منطقه خیلی فاصله دارد.

خوبی باب افعال این است که «من این کار را می‌کنم او هم می‌شود» تازه یک چیز دیگر است، یک حرف دیگر است. یعنی کار عبث است؛ اصلاً نمی‌رسم. دیگر آن‌ها نیستند. دقیقاً در همین مدار وجودی نیستند. مثل اینکه یک نفر بنشیند پشت ضد هوایی بخواهد ماهواره بزند. اصلاً کسی می‌نشیند پشت ضد هوایی بگوید من ماهواره می‌زنم؟ اصلاً نمی‌نشیند پشت ضد هوایی بخواهد ماهواره بزند.

این مال کاری هم هست که خود طرف کرده. زحمت کشیده از آن طرف افتاده تو راه؛ از آن طرف هم خدا هدایت کرده، کمک کرده، چه کرده تا رفته بالا. آن‌قدر رفته بالا، آن‌قدر رفته بالا با موتورهایش را روشن کرده. هرچقدر برود بالا — در خود همین فضاهای پروازی می‌گویند — هرچه ماهواره می‌رود بالاتر سرعتش هم بیشتر می‌شود. یعنی اصلاً کارش راحت‌تر هم می‌شود. یعنی اصطکاک‌ها برداشته می‌شود.

شما نگاه کنید تو این پایین اصطکاک هوا را به شدت دارید. هرچه بالاتر می‌روید فشار هم دارید. می‌روید بالاتر، می‌رود می‌افتد تو مدار، دیگر موتورها را خاموش می‌کند. با موتور خاموش می‌روند دیگر. البته ائمه موتورها را خاموش نمی‌کنند. این‌جوری نیست که دیگر نماز نخوانند. می‌خواهم بگویم هرچقدر طرف می‌رود بالاتر، کار با سرعت بالاتر همین‌جوری می‌رود بالاتر. با شتاب همین‌جوری می‌رود بالا. اصطکاک هم کم می‌شود، اصطکاک هوا کم می‌شود، می‌رود بالا.

در داستان صعود الی الله هم داستان همین است. عروج الی الله همین است. کم‌کم که بروم بالا، بروم بالا، بروم بالا بعد خیلی راحت‌تر می‌رود، همه چیز راحت‌تر می‌شود. این همان وعدهٔ قرآن است:

«فَأَمَّا مَنْ أَعْطَىٰ وَٱتَّقَىٰ» (لیل/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما آن که بخشید و پروا کرد،

«وَصَدَّقَ بِٱلْحُسْنَىٰ» (لیل/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نیکوترین را تصدیق کرد،

«فَسَنُيَسِّرُهُۥ لِلْيُسْرَىٰ» (لیل/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به زودی او را برای آسان‌ترین راه آماده می‌کنیم.

ما دیگر راحت می‌کنیم کار را برایش. این هم پاداش است دیگر. پاداش می‌دهم به او راحت، راحت، راحت برود بالا؛ راحت‌تر از قبل.


عصمت اکتسابی، بهداشت نه درمان، و نردبان تا آخر

این‌ها می‌توانستند همان مقام فرشته‌ها — می‌گویند این‌ها دیگر نمی‌توانند گناه بکنند. نه این‌جوری نیست. نه نمی‌توانند، نه می‌توانند گناه بکنند به آن معنای جبر. اولاً مقام فرشته‌ها خیلی پایین‌تر است؛ فرشته از آن‌ها پایین‌تر است. دقیقاً همان مثالی بود که هفتهٔ پیش دادم. شما چطور شراب زوال نمی‌خوری، فکر هم نمی‌کنی بخوری. نسبت به بعضی از گناهان هم الان نسبت به مثلاً گناه دزدی، گاهی اوقات ممکن است ما معصوم باشیم. اصلاً فکر نمی‌کنیم برویم یک چیز بدزدیم الان. برویم ماشینی بزنیم مثلاً. بعد بگوییم نه نمی‌زنیم حالا. این می‌شود عصمت. عصمت همین است.

ولی نسبت به اینکه مثلاً یک نفر را بپیچانیم، توریه کنیم، حالا دروغ بگوییم، این‌ها ممکن است نکنیم؛ ولی تو تیزه‌ایم. می‌گوید یک خرده بپیچانیش در را؛ بعد می‌گوییم نه خوب نیست. کوچولو هم یک دست به گریبان می‌شویم با همدیگر؛ او پیروز می‌شود یا ما پیروز می‌شویم. این می‌شود آن عصمتی که می‌گویند عصمت. ما نسبت به خیلی از گناهان ما هم معصومیم. آن‌ها نسبت به صددرصدش معصوم‌اند. با کار کی؟ با کار خودشان و البته توفیق.

یعنی مثلاً وقتی به سطح رسیدند، تو مدارند. نه این‌جوری نیست که یک‌دفعه. یک نفر می‌آید به تدریج می‌شود یک چیزی. به تدریج می‌شوند عباد مخلَص. این مسیر را به تدریج حرکت می‌کنند. مفصلش را در بحث سورهٔ ابراهیم گفته‌ایم به نام تکمیل؛ اینکه ائمه تکمیل می‌شوند. ولی رجس ازشان پاک می‌شود این نیست به معنای درمانِ آلودگیِ قبلی. تکمیل می‌شوند. تکمیل شدنشان یک حرف است، پاک شدنشان یک حرف. فرق بهداشت و درمان است.

شما مسواک می‌زنید که دندان‌تان خراب نشود اصلاً. بحث این نیست که حالا دندانت خراب شده بخواهی پاکش کنی. اصلاً دست‌تان را می‌شویید، مسواک می‌زنید که دندان‌تان خراب نشود؛ آلودگی وارد نشود. این یک کار بهداشتی است. یک موقع طرف دارد مسواک می‌زند کار درمانی می‌کند. یعنی اصول بهداشتی را دارد انجام می‌دهد برای کار درمانی؛ می‌خواهد این مریضی حل شود. نه؛ این‌ها به تدریج می‌شوند. بهداشت یعنی نگذاری آلودگی بیاید؛ درمان یعنی آلودگی آمده و می‌خواهی پاکش کنی. آیهٔ تطهیر و آیهٔ یوسف از جنس بهداشت‌اند: رجس را راه نداده‌اند، سوء و فحشا را از مدار کنار زده‌اند. تکمیل شدن ائمه یک حرف است؛ پاک شدن از رجسِ واردشده حرف دیگری است. این دومی در کار نیست.

در ابتدای کار — اگر هم نفهمیدی اشکال ندارد — می‌گویند در ابتدای راه از ملائکه کمک می‌گیرد برای اینکه برود بالا. از راه در میانهٔ راه تازه می‌رود مقام بالاتر از ملک قرار می‌گیرد به صورتی که ملک روزی‌خور او می‌شود. هیچ اشکال عقلی هم ندارد. اگر فکر کردی اشکال عقلی دارد خاطر جمع؛ هیچ اشکال عقلی توش وجود ندارد که رفته‌رفته یک نفر برسد به جایی که ملک از او روزی بخورد. ولی در مراحل پایین‌تر او دارد به فعل ملکی حرکت می‌کند.

در نهج‌البلاغه خطبه‌ای هست که پیامبر از بچگی‌اش دو فرشتهٔ عظیم داشتند حمایتش می‌کردند. برای ما هم هست. منتها فرشتهٔ خودمان را با آن آیات قرآن که هست می‌گوید تبدیل می‌کنیم:

«وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ ٱلرَّحْمَٰنِ نُقَيِّضْ لَهُۥ شَيْطَٰنًا فَهُوَ لَهُۥ قَرِينٌ» (زخرف/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که از یاد رحمان روی بگرداند، شیطانی برایش می‌گماریم که همدم او باشد.

ما فرشته‌هایمان را تبدیل می‌کنیم. آن‌ها از این فرشته‌هایشان استفاده می‌کنند؛ ما فرشته‌مان را تبدیل می‌کنیم. رسیدن به مقام مخلَصین از مخلِصین رد می‌شود و از اینکه عبادات و طاعات را انجام بدهد.

اینکه گفتم موتور خاموش کند ترقی انسان نیست. بحث چیست؟ کسی برسد آن بالا مثل این است که نردبان بگذارد برود بالا بخواهد یک لامپ ببندد مثلاً. بگوید حالا که دستم به سقف رسید ول کنید نردبان را از زیرش پایین. این‌جوری نمی‌شود؛ تا آن آخرش باید روی نردبان بماند. اگر بگوید من حالا که دستم رسید به سقف حالا ول می‌کنم نردبان را، نمی‌شود. تا آخرش باید نماز بخواند، روزه بگیرد.

این عرفان‌های کشکی‌پشمی که بحث این است که حالا تو دیگر رسیدی به مقام یقین، دیگر لازم نیست از این کارها بکنی، این‌ها مال مراحل ابتدایی سلوک نیست؛ مال حرف‌های باطل است. والا پیامبر در نهایت انتهای سلوک بوده تا آخرش هم نماز می‌خوانده، روزه می‌گرفته، حج می‌رفته، همه کارها را می‌کرده. همه کارهای عادی معمولی می‌کرده. این‌ها مسیر صعود است و تا آخرش هم مسیر صعود است. اینکه دست کسی به سقف رسیده نمی‌تواند بگوید می‌زنم می‌اندازم نردبان را بالا حالا که دستمان رسید. تا آخرش هم باید بماند.

این از این داستان؛ این می‌شود آن‌وقت تفسیر «إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ» که این‌ها می‌شوند از عباد مخلَص. آن موقع این برهان رب؛ این برهان رب که چیست؟ این آیه اگر یک خرده کشیدیم اشکال ندارد. آیه مهمی است. در آیات بعد یک خرده سرعت زیادتر می‌شود.


برهان رب: کمک هوایی، نه استدلال زمینی

صفحهٔ سیصد و پنجاه و یک را بیاورید. اول این نکته را تثبیت می‌کند. ما گفتیم این‌ها همه به هم برمی‌گردد. یک موقع جلسهٔ ما ده‌ساعته است؛ یا باید جلسهٔ پیش یادتان باشد که بشود این جلسه روال برود جلو.

در آیهٔ بیست‌ویک سورهٔ نور:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّبِعُوا۟ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيْطَٰنِ وَمَن يَتَّبِعْ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيْطَٰنِ فَإِنَّهُۥ يَأْمُرُ بِٱلْفَحْشَآءِ وَٱلْمُنكَرِ وَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُۥ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًا وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يُزَكِّى مَن يَشَآءُ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (نور/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، گام‌های شیطان را پیروی نکنید. و هر که گام‌های شیطان را پیروی کند، او به زشتی و منکر فرمان می‌دهد. و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هیچ‌یک از شما هرگز پاک نمی‌شد؛ ولی خدا هر که را بخواهد پاک می‌کند و خدا شنوا و داناست.

از این گام‌های شیطان پیروی نکنید. اگر کسی از این گام‌های شیطان پیروی بکند او به فحشا و منکر امر می‌کند. این‌ها خیلی زیباست. آن آیه سوء و فحشا کرد؛ این فحشا و منکر. این‌ها همپوشانی دارند. تکلیف منکر مشخص می‌شود با آن «إنه یأمرکم بالسوء والفحشاء» و «أن تقولوا على الله ما لا تعلمون». این تکلیف خیلی روشن می‌شود. برای همین هم در سورهٔ یوسف «أن تقولوا على الله ما لا تعلمون» نیامده؛ چون افترا زدن به خدا اصلاً دیگر یک مرحلهٔ جدید است. اصلاً نیست؛ قابل ذکر نیست در مدار یوسف.

اولاً این را همه باید بفهمند که اگر فضل و رحمت خدا نباشد بر شما، احدی از شما نمی‌تواند پاک شود. اینکه یک نفر به خودش بگوید تلاش می‌کنیم — اصلاً مثل اینکه خودش هست و خودش — تلاش می‌کنیم که پاک بشویم، تلاش می‌کنیم که درست بشویم، این‌جوری نیست. تلاش ما سر جای خودش. ولی واقعاً فضل و رحمتی باید باشد که آدم پاک شود. اینکه من تلاش می‌کنم اصلاً معنا ندارد. همین اینش هم باید توفیق بدهند. یعنی تماماً باید توفیق، بخت یار باشد تا این تلاش ما هم تلاش بکنیم آن تلاش نتیجه بدهد.

اول تکلیف ما را روشن می‌کند: اگر فضل و رحمت خدا نباشد هیچ‌کدام‌تان ابداً پاک نمی‌شدید. این پاکی هم فضل خداست.

یعنی در این میدان جنگ با شیطان، اگر کسی به شیطان بگوید بیا ببینم، این یعنی شکست خورده. یعنی پیشاپیش باید بداند شکست‌خورده است. در میدان جنگ با شیطان، او با آن همه قوا، با آن همه کید، با همهٔ آن ظرفیت‌هایی که دارد، با همهٔ علمی که دارد، تو با همهٔ این نقصی که داری واقعاً نیروی کمکی لازم است. یعنی باید نیروی کمکی بیاید. اگر نیروی کمکی نیاید بدون تردید شکست نتیجه است. او با تمام قوایی که دارد و تو با این تمام بی‌قوایی، بی‌ظرفیتی که ما داریم، اگر بخواهد کسی در میدان مبارزه با شیطان وارد شود این‌جوری که بگوید شیطان بیا ببین مثلاً، این یعنی پیشاپیش سند مرگ خودش را امضا کرده.

خدا تمیز می‌کند؛ و او شنوا و داناست.

اینکه نیروی کمکی بیاید گاهی اوقات هست که در میدان پیاده‌نظام، نیروی کمکی پیاده می‌آید. این‌جوری می‌آید. این می‌شود مقامی که ما هستیم. می‌رویم تو میدان نیروی کمکی پیاده‌نظام می‌آید کنار قرار می‌گیرد و شروع می‌شود جنگ و بزن‌بزن. این می‌شود تکلیف ما. تا ان‌شاءالله یا ما پیروز می‌شویم یا شکست می‌خوریم.

ولی در جنگ این‌جور است. گاهی اوقات هست — این چیزی که می‌خواهیم بگوییم با برهان رب باید سازگار بیفتد. این دقت را ما در قرآن می‌خواهیم بکنیم چون این قرآن متن خداست؛ این‌قدر داریم دقت می‌کنیم. آن چیزی که باید با برهان رب سازگار بیفتد این است که در بعضی جنگ‌ها پیاده‌نظام هست از این‌ور، از آن‌ور پیاده‌نظام هست، از این‌ور یک پدافندی می‌آید در حقیقت کمک هوایی می‌شود دیگر. یعنی می‌آید مواضع دشمن را درجا بمباران می‌کند می‌رود. یعنی کمک، کمک هوایی است که اصلاً او دیگر همان‌جا زمین‌گیر می‌شود. نیرو همان‌جا زمین‌گیر می‌شود. اصلاً دیگر حرکت نمی‌کند.

لذا کمک آوردن دو نوع کمک داریم. یک نوع کمک زمینی داریم که در نبرد زمینی است. یک موقع نبرد زمینی است ولی کمک دیگر هوایی است. یعنی یک جوری می‌زند مواضع دشمن را اصلاً لت‌وپار می‌کند می‌رود. این چیزی که به نام برهان رب باید باشد — که او یک جوری شده که خدا می‌گوید به واسطهٔ آن دارد می‌شود عباد مخلَص — معلوم است که نشان می‌دهد که این یک کمک از یک نوع دیگر است.

حالا خود برهان چیست؟ ما یک برهان داریم، یک سلطان. سلطان را پنجشنبه توضیح می‌دهم چون دقیقاً مورد آیهٔ پنجشنبه است. و اما برهان.

برهان گاهی اوقات می‌گویند در قرآن استعمالاً برهان اصلاً معنایش از «بَرَهَ» است؛ بَرَهَ یعنی روشن شد. برهان یک دلیل روشن قطعی را می‌گویند برهان. گاهی اوقات هست که در قرآن برهان به معنای همین یک استدلال است:

«وَقَالُوا۟ لَن يَدْخُلَ ٱلْجَنَّةَ إِلَّا مَن كَانَ هُودًا أَوْ نَصَٰرَىٰ تِلْكَ أَمَانِيُّهُمْ قُلْ هَاتُوا۟ بُرْهَٰنَكُمْ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۱۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند: هرگز به بهشت درنیاید مگر کسی که یهودی یا نصرانی باشد. این آرزوهای آن‌هاست. بگو: برهانتان را بیاورید اگر راستگویید.

این برهان‌تان را بیاورید اگر راست می‌گویید. به مشرکین می‌گوییم برهان‌تان را بیاورید.

اینجا برهان قطعاً آن معنا نباید باشد. چرا؟ چون صرف یک استدلال نشان دادن به یک نفر و یک استدلال کردن به یک نفر هیچ‌موقع او را جزء عباد مخلَص نمی‌کند. کما اینکه کسی می‌تواند تمام علم حتی شهودی هم داشته باشد ولی گمراه بشود. علم داشته باشد، علم‌های حصولی، استدلالی همین‌جوری داشته باشد و گمراه بشود. قرآن هم هست. قرآن هم نشان داده.


علم مصونیت نمی‌آورد؛ عبودیت می‌آورد

کجا نشان داده که می‌شود با علم گمراه شد؟ علم مصونیت نمی‌آورد؛ عبودیت مصونیت می‌آورد. علم هیچ مصونیتی توش ندارد حتی علوم دینی. ما چقدر آیت‌الله داریم گمراه شده. علم مصونیت ندارد. علم به عنوان یک راه خوب است فقط. راه مصونیت است. علم مصونیت نیست.

در سورهٔ جاثیه، صفحهٔ پانصد و یک، آیهٔ بیست‌وسه:

«أَفَرَءَيْتَ مَنِ ٱتَّخَذَ إِلَٰهَهُۥ هَوَىٰهُ وَأَضَلَّهُ ٱللَّهُ عَلَىٰ عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَىٰ سَمْعِهِۦ وَقَلْبِهِۦ وَجَعَلَ عَلَىٰ بَصَرِهِۦ غِشَٰوَةً فَمَن يَهْدِيهِ مِنۢ بَعْدِ ٱللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ» (جاثیه/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آیا دیدی آن را که هوای خود را معبود خویش گرفت، و خدا او را با وجود علم بیراه گذاشت، و بر گوش و دلش مهر نهاد و بر دیده‌اش پرده افکند؟ پس کیست که پس از خدا هدایتش کند؟ آیا پند نمی‌گیرید؟

پس آیا دیدی آن کسی که اله خودش را کرد هوای خودش؛ یعنی آویزان به خودش شد. گفت خودم هرچه بگویم. برای همین می‌گوییم رمزش عبودیت است. عبودیت یعنی من خودم نمی‌گویم. من به اعتقاداتی معتقد می‌شوم که خدا گفته، به اخلاقی متخلق می‌شوم که خدا گفته، اعمالی هم عمل می‌کنم که خدا گفته. آویزان خودم نیستم. دقیقاً نقطهٔ افتراق همین است. نقطهٔ اختلاف دین همین است.

با وجود علم خدا گمراهش کرد. با وجود اینکه علم داشت خدا گمراهش کرد. و ختم کرد بر سمع و قلبش؛ دلش را مهر کرد. دیگر کسی چیزی نمی‌فهمد. بر چشمش پرده انداخت.

به قول قرآن، قرآن به پیامبر می‌گوید عده‌ای هستند:

«وَإِن تَدْعُوهُمْ إِلَى ٱلْهُدَىٰ لَا يَسْمَعُوا۟ وَتَرَىٰهُمْ يَنظُرُونَ إِلَيْكَ وَهُمْ لَا يُبْصِرُونَ» (اعراف/۱۹۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آنان را به هدایت بخوانی نمی‌شنوند؛ و آنان را می‌بینی که به تو می‌نگرند و حال آنکه نمی‌بینند.

تو را می‌بینند ولی نمی‌بینند. می‌بینند ولی نمی‌بینند. اهل نظر هستند ولی اهل بصر نیستند. یک پرده می‌افتد. حوادث همه دیده می‌شود ولی عبرت حوادث گرفته نمی‌شود. کیست که بعد از خدا بخواهد هدایت بکند؟ آیا متذکر نمی‌شوید؟ نمی‌جنبید؟

چرا این علم مصونیت نمی‌آورد. این برهان یک چیزی بوده که مصونیت آورده؛ یک چیزی بوده که او را از جای مشخصی — برهان یک استدلال نیست که اصلاً با واژهٔ رؤیت آمده. هیچ‌موقع مناسب نیست برهانی که استدلال معنا می‌شود با واژهٔ رؤیت بیاورند. یعنی دیدن. کسی استدلال نمی‌بیند. حالا ما ممکن است بگوییم این حرف‌ها را ببین؛ ممکن است حرف‌مان را هم بگوییم ببین؛ حرفی که نمی‌بیند. استدلال را با کلمهٔ رؤیت نمی‌آورند. استدلال می‌گویند؛ می‌گویند بیا استدلال را گوش کن، بشنو؛ ولی نمی‌گویند استدلال ببین.

پس این استدلال نیست. یک علم شهودی است از یک نوع خاص. توضیح بیشتر از این واقعاً دست بسته است. یک علم شهودی است، مصونیت آورده، با کمک هوایی است؛ با کمک هوایی که ارتش زمینی را زمین‌گیر می‌کند. شیطان را زمین‌گیر کرده که این شده جزء عباد مخلَص.


برهان من ربکم: پیامبر است نه قرآن

یک چیزی هم این کبیر به ذهنش رسید. ما می‌گفتیم حقیر؛ او می‌گفت کبیر. بعد گفتند چرا همه می‌گویند حقیر تو چرا می‌گویی کبیر؟ گفت آن‌ها هم منظورشان همین است؛ منظورشان این کبیر است. گفتیم باشد؛ این یک استدلال کبیر به ذهنش رسید و این استدلال قابل پیگیری است. حرف چیزی است.

ما برهان رب را یک جای دیگر در قرآن داریم. کجا؟ صفحهٔ صد و پنج، آیهٔ صد و هفتاد و چهار نساء:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ قَدْ جَآءَكُم بُرْهَٰنٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَأَنزَلْنَآ إِلَيْكُمْ نُورًا مُّبِينًا» (نساء/۱۷۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، به‌راستی برای شما برهانی از جانب پروردگارتان آمده و به سویتان نوری روشن نازل کرده‌ایم.

ای مردم برای شما برهان از جانب رب آمده و برایتان ما انزال کردیم نور مبین، راه.

سر اینکه این برهان رب چیست، اینجا «برهان من ربکم» چیست؟ مفسرین حرف‌هایی دارند. بهترین نظر این است که این «برهان من ربکم» پیامبر اکرم است — اللهم صل علی محمد و آل محمد — این قرآن نیست. چرا؟ چون هیچ سابقه ندارد در قرآن که قرآن را با واژهٔ «جاء» بیاورند. همیشه با واژهٔ انزال می‌آورند نه با واژهٔ جاء. درست؛ بعدش هم واژهٔ انزال آمده برای خود قرآن. و اصل این است که اصل با معطوف باید فرق بکند. یعنی نمی‌شود که این باشد قرآن و آن هم باشد قرآن. یعنی ما قرآن و قرآن را برای شما آوردیم. این اصل نیست در ظهورگیری.

این معنایش این است که ما پیامبر را برای شما آوردیم؛ یعنی برهان آمد؛ قرآن هم برای شما آوردیم. پیامبر برهان است.

برهان رب پیامبر است. آن چیزی که حضرت یوسف دیده و در حد رؤیت بوده نوری از شعاع ولایت خط محمدی است. اللهم صل علی محمد و آل محمد. و این می‌شود. این هیچ اشکالی ندارد. این تقدم و تأخر زمانی هم هیچ موردی نیست اینجا. هیچ اشکالی در بحث به وجود نمی‌آورد. و نور ولایت امیرالمؤمنین او را در حقیقت مصون کرده از این داستان.

آن‌ها هم چون وجودهای اختصاصی‌اند — و ما از این چیزها در روایت سبک فراموش کرده‌ایم — آن موقع که خود انبیا تمسک می‌کردند به نور ولایت امیرالمؤمنین و شجرهٔ طیبهٔ اهل بیت، و خود انبیا این‌جوری بودند همه‌شان. حتی توبهٔ آدم، روایت سنی و شیعه نقل می‌کند. سؤال شده که این کلماتی که آدم تلقی کرده باهاش توبه می‌کند چیست؟

«فَتَلَقَّىٰٓ ءَادَمُ مِن رَّبِّهِۦ كَلِمَٰتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلتَّوَّابُ ٱلرَّحِيمُ» (بقره/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آدم از پروردگارش کلماتی دریافت کرد؛ پس خدا بر او بازگشت. اوست بسیارتوبه‌پذیر مهربان.

فرموده‌اند که همین: یا حمید به حق محمد، یا علی به حق علی، یا فاطر به حق فاطمه، یا محسن به حق حسن، یا قدیم الإحسان به حق حسین. این توبهٔ آدم است وقتی خواسته توبه کند.

از این شجرهٔ طیبهٔ اهل بیت یک استمدادی به یوسف شده. یک رؤیت خاصی به او دست داده که با آن رؤیت — که همه اگر بخواهند بروند این‌ها واسطهٔ فیض‌اند. به یُمن این‌ها اصلاً همهٔ موجودات به یمن و برکت این‌ها دارند روزی می‌خورند که در زیارت جامعهٔ کبیره می‌گوییم خدمت اهل بیت. هرکسی بخواهد روزی بخورد به یمن این‌ها می‌خورد. یوسف هم اگر بخواهد روزی بخورد، این روزی را باید از آن کانال بگیرد، از آنجا باید بگیرد.

و این آیات همه این را تأیید می‌کند که آن شاهد بودن و هیمنه و اشرافی که حضور پیامبر اکرم بر همهٔ انبیا دارد که در قرآن آمده:

«فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِن كُلِّ أُمَّةٍۭ بِشَهِيدٍۢ وَجِئْنَا بِكَ عَلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ شَهِيدًا» (نساء/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چگونه است آنگاه که از هر امتی گواهی بیاوریم و تو را بر اینان گواه بیاوریم؟

همهٔ پیامبران بر امت خودشان شاهدند؛ تو بر پیامبران شاهدی. یعنی پیامبر آن عظمت وجودی — و ما افتخار می‌کنیم به پیامبر خودمان — که یوسف باید بیاید اینجا ریزه‌خواری بکند. یوسف هم باید اینجا ریزه‌خواری بکند. همه هم باید همین‌جا ریزه‌خواری بکنند. هرکسی هم به هر جا برسد باید از همین‌جا بگیرد. از این کوچه فقط می‌شود رفت. چه اسم کوچه را بدانید، چه اسم کوچه را ندانید. آن خانه راهش این کوچه است. چه اسم این کوچه را بدانید، چه اسم این کوچه را ندانید.

در قرآن کاملاً این بحث قابل پیگیری است. یک چیزی تو این مایه‌ها باید باشد که این برهان دیگر دلیل نیست؛ دلیل و استدلال نیست. و این هم روایت داریم.


معرفت به نورانیت

در سورهٔ ابراهیم یک بار خواندم که معرفت الامام یک نوعش معرفت به نورانیت است. معرفت به نورانیت. یعنی امام را کسی بشناسد. روایتی را آورده‌ام که این بحث را جمع کنیم تمامش کنیم با این روایت که برویم سراغ آیهٔ بعد.

در بحارالانوار جلد بیست‌وشش صفحهٔ یک دارد که سلمان و جندب آمدند پرسیدند عن معرفتک بنورانیتک. معرفت تو به نورانیت یعنی چه؟ یعنی با نورانیت معرفت پیدا کردن. یعنی چطور؟

«مَرْحَبًا بِكُمَا مِنْ وَلِيَّيْنِ مُتَعَاهِدَيْنِ لِدِينِهِ ۖ لَسْتُمَا بِمُقَصِّرَيْنِ ۖ لَعَمْرِي إِنَّ ذَٰلِكَ وَاجِبٌ عَلَىٰ كُلِّ مُؤْمِنٍ وَمُؤْمِنَةٍ» (بحارالانوار، ج۲۶ ص۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خوش آمدید ای دو ولی که دین را پاس می‌دارید. شما مقصر نیستید. به جانم سوگند که این بر هر مؤمن و مؤمنه‌ای واجب است.

بارک الله. شما تقصیری ندارید. لعمری ان ذلک الواجب علی کل مؤمن و مؤمنه. واجب است بر مؤمن و مؤمنه. یعنی آن مرحله‌های عالی را دارند می‌گویند؛ به مؤمن و مؤمنه هم همین است.

ثم قال صلوات الله علیه: یا سلمان و یا جندب. قالا لبیک یا امیرالمؤمنین.

«إِنَّهُ لَا يَسْتَكْمِلُ أَحَدٌ الْإِيمَانَ حَتَّىٰ يَعْرِفَنِي كُنْهَ مَعْرِفَتِي بِالنُّورَانِيَّةِ ۖ فَإِذَا عَرَفَنِي بِهَٰذِهِ الْمَعْرِفَةِ امْتَحَنَ ٱللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ وَشَرَحَ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَصَارَ عَارِفًا مُسْتَبْصِرًا» (بحارالانوار، ج۲۶ ص۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ‌کس ایمانش کامل نمی‌شود تا مرا به کنه معرفتم به نورانیت بشناسد. پس چون مرا به این معرفت شناخت، خدا دلش را برای ایمان آزموده و سینه‌اش را برای اسلام گشوده و عارفی اهل بصر گشته است.

کسی ایمانش کامل نمی‌شود تا کنه معرفت به نورانیت پیدا بکند. فعندما عرفنی بهذه المعرفة آن موقع است که امتحن الله قلبه للایمان و شرح صدره للاسلام و صار عارف مستبصر. تازه یک عارف مستبصر می‌شود. تازه چشم‌هایش وا می‌شود.

یعنی امام قرار نیست ژست بگیرد این بفهمد. قرار نیست پیامبر — مگر امیرالمؤمنین از پیامبر طلب معجزه کرد؟ مگر ابوذر نشست کنار پیامبر برگشت گفت اشهد ان لا إله إلا الله — ایمان ابوذر مورد قبول نیست باید حتماً یک خروار اسب دندان ببیند؟ نه. نشست کنار پیامبر فهمید این پیامبر است. این یعنی معرفت نورانیت.

این چطور حاصل می‌شود؟ این‌هایی که نورانی‌اند. دل کافی است. خورشید که خورشید است، خورشید که خورشید است. این دل یک موقع سیاه است؛ اگر خودش را بچرخاند، اگر خودش را بچرخاند مقابل آن خورشید قرار بگیرد دیگر اصلاً نیاز ندارد بگوییم یک نورانیت؛ آن نورانیت توش می‌تابد. اگر این با فطرت سالم دست‌نخورده، با آن بوده، کنار این قرار بگیرد تا قرار بگیرد این نور می‌تابد. آن نور باعث می‌شود که او هدایت بشود. اصلاً حتی مطالبهٔ معجزه هم نمی‌کند. مگر امیرالمؤمنین، مگر ابوذر، سلمان هیچ‌کدام‌شان طلب معجزه از پیامبر نکردند که بگویند معجزه الان بیا ببینم.

این همان سلطان است که گفتم فضل الهی است. ولی خیلی وقت‌ها دیگر طلب چیزی نمی‌خواهد. می‌فهمد دیگر. مثل همین‌جوری که شما درد را می‌فهمید. خوبی، خوشی خودت را می‌فهمی. خیلی چیزها را می‌فهمی. این را هم می‌فهمی. به همین راحتی.

و من قصر عن معرفة ذلک: کسی که تقصیر بکند از معرفت این، نفیٌ و شاکّ و مرتاب؛ یک آدمی است در شک؛ هنوز دنبال ائمه است. این دل بچرخد ائمه می‌تابند.

شعر مولوی می‌گوید: موسی نیست که بانگ انا الحق شنود / ور نه این زمزمه از شجری نیست که نیست. این زمزمه‌ها هست. موسی نیست که آن بانگ انا الحق را بشنود؛ وگرنه اگر موسی، موسی باشد بانگ انا الحق هنوز هم هست. این شعر قشنگی است. این‌ها اشتباه می‌فهمند. می‌گویند «ور نه این زمزمه از شجری نیست که نیست» یعنی در هر شجری هست. منتها گوش موسی می‌خواهد که بشنود. گوش موسی، گوش موسی باشد می‌شنود.

از آن‌ور هم در کافی جلد یک صفحهٔ صد و نود و چهار:

«وَٱللَّهِ يَا أَبَا خَالِدٍ لَنُورُ ٱلْإِمَامِ فِى قُلُوبِ ٱلْمُؤْمِنِينَ أَنْوَرُ مِنَ ٱلشَّمْسِ ٱلْمُضِيئَةِ بِٱلنَّهَارِ ۖ وَهُمْ وَٱللَّهِ يُنَوِّرُونَ قُلُوبَ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (کافی، ج۱ ص۱۹۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند ای اباخالد، نور امام در دل‌های مؤمنان روشن‌تر از خورشید تابان در روز است؛ و آنان به خدا سوگند دل‌های مؤمنان را روشن می‌کنند.

نور امام در قلوب مؤمنین از این آفتاب تابلوتر است، معلوم‌تر است برایش و نورانی‌تر است. یعنی چطور شما این آفتاب را می‌بینید و این نور می‌دهد به شما؟ نور ائمه در قلب مؤمن این‌جوری طلوع می‌کند. این می‌شود همان رسیدن به آن برهان.

و هم والله ینوّرون قلوب المؤمنین: آن‌ها قلوب مؤمنین را روشن می‌کنند. لزومی ندارد تو را روشن کنی. تو فقط باید بچرخانی. مگر شما پیچ رادیو را می‌چرخانید؟ شما امواج تولید می‌کنید این چیزها را می‌گیرید؟ شما که امواج تولید نمی‌کنید. اصلاً قرار نیست شما امواج تولید کنید. شما فقط باید بچرخانید. بچرخانید بیاید سر موج، می‌گیرد. بیاید سر موج می‌گیرد. فقط باید بیاید سر موج. تولید نور کار تو نیست؛ قرار گرفتن مقابل نور کار توست. خورشید که خورشید است؛ اگر دل سیاه باشد و پشت به قبله بایستد، هزار معجزه هم ببینی باز اهل نظر می‌مانی نه اهل بصر. دل که چرخید، نور امام از خورشید روز روشن‌تر است؛ دیگر لازم نیست کسی فریاد بزند معجزه بیاور.

پس این بحث برهان، برهان دیدن و این چیزهایی که دیده و این چیزی که به یوسف سلام‌الله‌علیه رسیده — با این همه عظمتش ریزه‌خواری درگاه اهل بیت ما را کرد و به او دادند. این‌ها را فکر نکنید حرف‌های عرفانیِ بی‌شاهد است. اگر جایش باشد بحث تخصصی از خود قرآن شاهد برایتان اقامه می‌کنم که از خود قرآن شواهد زیادی است که می‌شود اقامه کرد که نور این‌جوری به او رسیده.

از این آیه بخواهیم بگذریم ته و جمع‌بندیش این است که داستان حضرت یوسف دارد کلاً یک عشق زمینی غلط را با یک عشق حقیقی مرزش را مشخص می‌کند و نشان می‌دهد که عشق حقیقی چیست، عشق غلط چیست.


عشق حقیقی و عشق مجازی

این دیگر اسیر لب و دهان شدن که این عشق نیست. بعد نگاه کنید آن‌قدر آورده‌ایم پایین که کلاغ سیاه شده بلبل. یعنی آن‌قدر سطح این حرف‌ها را آورده‌ایم پایین که اینکه مثلاً یک نفر اسیر لب و دهان کسی می‌شود و اسیر قیافه و قد و بالا می‌شود، این هم شده عشق. این چه عشقی است که می‌گویند به شب بنده، به طبیب بنده؛ حال و هوای شب و طبیب و این‌ها همه بنده‌اند.

نتیجهٔ این‌جور عشق‌ها را یک آدم مطلعی از باشگاه، مدیریت باشگاه فرمانیه، جالب است بدانید — این باشگاه فرمانیه درجه‌یک باشگاه‌هاست دیگر. منوهایش چهل هزار تومان است. یعنی مثل گاو شما را تصور می‌کنند اول پیشاپیش. بعد از اینکه شما را گاو تصور کردند دعوت‌تان می‌کنند. چهل هزار تومان شما باید بگذارید بخورید. و چهل هزار خیلی عدد است.

بعد این مدیریت باشگاه فرمانیه آمده شیرین‌کاری کند. از صد و شصت ازدواج سال پیش دارد دعوت می‌کند روضهٔ امام رضا، خانواده‌شان یک تجدید خاطراتی بشود. زنگ که زدند از صد و شصت تا، صد و چهل زوج طلاق گرفته‌اند در مدت یک سال. بعد اصلاً کل جشن و کرنا نشسته. اینکه تو خیابان کسی گیر کسی می‌افتد یا روی صفحه پیام می‌فرستند عاشق همدیگر می‌شوند، این که عشق نیست. تا خود اسم کلاغ سیاه را بلبل نگذارید.

آن چیزی که عشق است، عشق به خدا می‌شود عشق حقیقی. قرآن اینجا پی تأکید می‌کند. می‌گوید دو نوع عشق صحیح بیشتر نیست. یکی عشق به خداست که عشق حقیقی است. یکی عشق به اهل بیت، عشق مجازی است. مجازی یعنی مجاز؛ یعنی محل عبور. حالا هر چیزی که محل عبور عشق به خدا بشود، محل عبور کسی گره بخورد به عبودیت خدا، عاشق خدا باشد. حالا در مراحلی عاشق این چیزهای مجازی هم می‌شود. مثلاً عاشق نماز می‌شود. اصلاً خود نماز بعضی‌ها می‌گویند ما به خود پدیدهٔ نماز، به خود پدیدهٔ شب بلند شدن یک چیزی پیدا می‌کنیم. به خود اسماء ائمه. این‌ها همه پل است، همه مجوز است، همه مجاز است، همه محل عبور. برای اینکه از آن سرچشمهٔ اصلی عشق که عشق اصلاً آنجاست.

هر چیزی که این پل نشود — عشق به زن و بچه هم باشد — همه بی‌خودی است. قرآن هم می‌گوید. اگر بشود در این راستا باشد قرآن تجویز می‌کند و تأیید می‌کند. اگر نشود حتی عشق زن و بچه هم باشد می‌گوید بی‌خودی است. کجا مشخص می‌شود؟ تو موقع‌های درگیری، تو موقع‌های انتخاب این و آن. جاهایی که آدم گیر می‌کند.

این را واقعاً جمع‌بندی کنیم. صفحهٔ پانصد و چهل و پنج. این را قرآن می‌گوید دیگر. اگر بگوییم روایات می‌گوید، من می‌گویم، شما می‌گویید، عرفا می‌گویند، این‌که بگویند حرفی نیست؛ ولی قرآن می‌گوید. در آیهٔ انتهای سورهٔ مجادله، آیهٔ بیست‌ودو:

«لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَوْ كَانُوٓا۟ ءَابَآءَهُمْ أَوْ أَبْنَآءَهُمْ أَوْ إِخْوَٰنَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُو۟لَٰٓئِكَ كَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ ٱلْإِيمَٰنَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّٰتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا رَضِىَ ٱللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا۟ عَنْهُ أُو۟لَٰٓئِكَ حِزْبُ ٱللَّهِ أَلَآ إِنَّ حِزْبُ ٱللَّهِ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ» (مجادله/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نمی‌یابی قومی را که به خدا و روز بازپسین ایمان دارند با کسانی که با خدا و رسولش دشمنی کرده‌اند دوستی کنند، هرچند پدران‌شان یا فرزندان‌شان یا برادران‌شان یا خویشان‌شان باشند. آنان‌اند که خدا ایمان را در دل‌هاشان نوشته و با روحی از جانب خود تأییدشان کرده و آنان را به بهشت‌هایی درمی‌آورد که از زیر آن نهرها روان است، جاودانه در آن. خدا از آنان خشنود است و آنان از او خشنودند. آنان حزب خدایند. آگاه باش که حزب خدا رستگاران‌اند.

قومی را تو نمی‌یابی که ایمان به خدا و آخرت داشته باشند، آن موقع کسی که با خدا دشمن است با او دوست باشند. حتی اگر باباهاشان باشد، بچه‌هاشان باشد، داداش‌هاشان باشد، عشیره و قبیلهٔ خودشان باشد، اصلاً دوستش دیگر ندارند.

آدم تا به این پایه باید برسد که اصلاً نه اینکه حالا دوست دارم حالا چه کار بکنم. می‌گوید اصلاً دیگر دوست ندارند. اگر این دشمن خداست، بابا هم هست دوستش ندارند. این چون دارد سد می‌شود دیگر تو راه. خدا این را می‌خواهد.

آن موقع فکر نکنید که آدم محبتش نسبت به زن و بچه‌اش کم می‌شود تو این فکر. نه. چون که صد آید نود هم پیش ماست. می‌شود اتفاقاً کسی به قدری احساساتش تلقیح می‌شود نسبت به زن و بچه، نسبت به خانواده، نسبت به کسان خودش، به قدری تلقیح خواهد شد اگر هرچه قدر مؤمن‌تر، او احساساتش عمیق‌تر؛ احساساتش هم خیلی عمیق می‌شود. ولی بله یک جا که بیفتد.

امیرالمؤمنین می‌گوید در نهج‌البلاغه:

«نُقَاتِلُ أَبْنَاءَنَا وَأَعْمَامَنَا وَإِخْوَانَنَا ۖ يَزِيدُنَا ذَٰلِكَ إِلَّا إِيمَانًا وَتَسْلِيمًا وَصَبْرًا عَلَىٰ مَضَضِ الْأَلَمِ وَجِدًّا فِى جِهَادِ الْعَدُوِّ» (نهج‌البلاغه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با فرزندان و عموها و برادران‌مان می‌جنگیم؛ این جز ایمان و تسلیم و شکیبایی بر تلخی درد و جدیت در جهاد با دشمن بر ما نمی‌افزاید.

ما عموهامان را می‌کشتیم، باباهامان را می‌کشتیم، داداش‌هامان را می‌کشتیم. ما از این میان فقط ایمان و تسلیم‌مان اضافه می‌شد. چه امیرالمؤمنینی که خلخال از پای زن یهودیه‌ای درآوردند می‌گوید من امیرالمؤمنین بمیرم حق است. یعنی این‌جوری متأثر می‌شود. می‌گوید بابامان را می‌کشتیم، داداش‌مان را می‌کشتیم، این را هم می‌کشتیم، همه را می‌کشتیم. تازه تو این میان غصه هم نمی‌خوردیم. ایمان و تسلیم‌مان می‌رفت بالاتر.

اصلاً نقاطی را قرآن تصویر می‌کند ما همین‌جوری انگشت به دهن می‌گذاریم: آدم تا اینجا مگر می‌رود؟ آدم مگر تا اینجا می‌تواند برود که تو احساسات بشود آن، آن موقع تو این بشود این. تو این‌ور بشود این، تو آن‌ور هم بشود آن.

لذا آن عشقی که قرآن تعریف می‌کند، آن حبّی که دوست دارد، آن موادّی که دوست دارد، موادّ اخوان است. اخوان المؤمنین بیش از من که گیس با همدیگر می‌نشینند دوغ بخورند، می‌نشینند پیتزا بخورند، کله‌پاچه بخورند. ملائکه وقتی شما دارید کنار هم کله‌پاچه می‌خورید دارند دست‌افشانی می‌کنند. اخوان مؤمن کنار همدیگر نشسته‌اند دارند با همدیگر محبت رد و بدل می‌کنند؛ این راه برایشان دارد هموارتر می‌شود. همه راضی‌اند. همه راضی‌اند از دیدن چنین چیزی.

یک صلوات بفرستید از این آیه خارج شویم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

صلهٔ رحم و عقل مخاطب

بحث صلهٔ رحم سر جای خودش است. البته شنونده باید عاقل باشد. وقتی می‌گویند صلهٔ رحم، رحم بدون تاء. یک نفر حرفش جزو ارحام است. مؤمن است؛ آدم باهاش چه می‌دانم می‌خورد، شام‌شان را می‌خورد، خانه‌شان می‌رود، هزار کار هم می‌کند. باهاش مسافرت می‌رود. دختر می‌دهد، پسر می‌گیرد. این‌ها می‌شود یک جور ارحام.

شنونده باید عاقل باشد. یک جور ارحامی هست که بد می‌آیند جلو آدم. اصلاً آدم فکر می‌کند من الان دارم با این ارتباط برقرار می‌کنم. آن هم صلهٔ رحم هست. منتها با آن‌ها آدم دیگر تلفن می‌زند؛ توی مهمانی دیگری مثلاً یک جای منطقی می‌بیندشان. این هم می‌شود صلهٔ رحم.

این آیه اوجش را دارد می‌گوید؛ آن حالت، بدترین حالتش. این هم واقعاً دشمن خدا اگر باشد دارد سنگ‌اندازی می‌کند تو راه دین. این‌جوری نیست که حالا طرف بی‌حوصله است نماز نمی‌خواند فلان، دشمن خدا. البته گشتن باهاش داریم که اعرض ثم اعرض ثم اعرض: دوری کن، دوری کن، دوری کن از چنین آدمی. البته صلهٔ رحم هم سر جای خودش.

به امام خمینی استفتاء زده بودند که اقوام‌مان چنین‌اند و چنان‌اند، چه کار بکنیم با صلهٔ رحم با این‌ها. صلهٔ رحم باز هم واجب است. صلهٔ رحم به هر نحو امکان واجب است. صلهٔ رحم واجب است؛ منتها شنونده باید عاقل باشد که صلهٔ رحم بدون تاء، صلهٔ رحم. یک نفر آدم خودش را با طناب قفل می‌کند به یک نفر. یک نفر هم در حد یک چشم قیطونی نگه می‌دارد در حد صلهٔ رحم. تازه ارحام هم فقط فامیل‌ها نیستند. ما دوست و فلان این‌ها هم گاهی اوقات جزو ارحام آدم حساب می‌شوند.


واستبق الباب: درِ آخر، قدّ از پشت، ألفیا سیدها

«وَٱسْتَبَقَا ٱلْبَابَ وَقَدَّتْ قَمِيصَهُۥ مِن دُبُرٍ وَأَلْفَيَا سَيِّدَهَا لَدَا ٱلْبَابِ قَالَتْ مَا جَزَآءُ مَنْ أَرَادَ بِأَهْلِكَ سُوٓءًا إِلَّآ أَن يُسْجَنَ أَوْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (یوسف/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر دو به سوی در پیشی گرفتند و [زن] پیراهنش را از پشت بدرید، و آقای زن را کنار در یافتند. [زن] گفت: کیفر کسی که به اهل تو بدی اراده کرده چیست جز اینکه زندانی شود یا عذابی دردناک؟

دو تاشان دویدند طرف در. الباب، مفرد شد باب. این مشخص است که چند تا در را رد کرده‌اند رسیده‌اند به در آخری. حالا نمی‌خواهیم صحنهٔ سینمایی درست کنیم ولی از خود متن مشخص است که «واستبق الأبواب» نیست؛ «واستبق الباب» است. این شروع کرده دویده، این درها را رد کرده، یکی‌یکی رد کرده رفته رسیده در آخر. به در آخر که رسیده «واستبق الباب». نمی‌گوید ابواب؛ تو آن بالا می‌گوید «غَلَّقَتِ الْأَبْوَابَ»، اینجا می‌گوید باب. رسیده در آخر.

قدّ با قطع دو تاش معنی پاره کردن است. منتها مناسبت قدّ از طول پاره کردن است، قطع از عرض پاره کردن. دقت قرآن در انتخاب واژه‌گان است. این مشخص است که از پشت — یقه را ول کن، می‌گویند یقه را ول کن — این است. یقه را گرفته کشیده. کشیده این از طول پیراهن پاره شده. از پشت پیراهن را پاره کرده.

برای اینکه قرآن، قرآن است و ما حتماً سعی داریم دقیق این‌ها را معنی کنیم. ألفیا اصلاً ألفی فرق دارد با وجد. این‌ها دیگر فرق‌هایی است که اصلاً تقلیل ترجمه نیست خیلی. ألفی یعنی یهو برخورد کردن، صدفةً. یک موقع شما با تفحص می‌روی یک جایی می‌گردی یک چیزی می‌یابی می‌شود وجد. وجد یک معنی عامی دارد؛ حالا چه تفحص بکنی چه نکنی. ولی ألفی به معنای یهو به یک چیزی برخورد کردن است.

در قرآن:

«إِنَّهُمْ أَلْفَوْا۟ ءَابَآءَهُمْ ضَآلِّينَ» (صافات/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان پدران خود را گمراه یافتند.

در روز قیامت آنان ألفوا آباءهم؛ نمی‌گوید وجدوا. یعنی یافتن یهویی بدون اینکه هیچ تحقیقی کرده باشند. اینان پدران گمراه را این‌گونه یافتند. این معنی ألفی است.

آیه یک نکته دارد. واستبق الباب فعلش چیست؟ مثنی است. والفیا چیست؟ مثنی است. دو تاشان یافتند. «سَیِّدَهَا» نه «سَیِّدَهُمَا». این انتخاب این واژه خیلی دقیق است اینجا. عبارت «سیدهما» نیست؛ «سیدها» دارد.

یعنی اولاً این مسئله که آن بالا گفتیم رب را برمی‌گیرد ربِ دو تایشان این‌جوری نیست. مشخص همین است. منظور آن رب — «إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوَایَ» — همان خداست. یعنی واژهٔ سید اینجا استفاده کرده‌اند برای آن عزیز مصر: «سیدها لدى الباب».

تو آیات قبلی که نگاه بکنید وقتی راجع به زن عزیز مصر صحبت می‌کند می‌گوید «امرأة». می‌گوید این امرأة این است. ولی وقتی می‌خواهد راجع به عزیز مصر صحبت بکند در مسائل حکومتی تو آیات بعد اسمش را رب می‌گذارد؛ یعنی برنامه‌ریز، برنامه‌ده، اداره‌کننده. ولی تو اینجا با یک تغییر واژه‌ای اسمش را می‌گذارد سید یعنی آقا. یعنی آقا است. مرد تو خانه آقا است، آقای خانه است.

مرد تو خانه همان عبارت «الرجال قوامون» است. مرد آقای خانه است. این زن خانه است. این هم نه آقا است در مقابل خانم که آن می‌شود رجل. نه؛ آقا است یعنی نقش آقا بودن. یعنی درست که اولاً رب نیست. یعنی یک نفر مردی که بیرون چه می‌کند قرار نیست حالا بیاید تو خانه بگوید خانمش ازش وقت بگیرد من کی بیایم مثلاً ببینم، بگوید حالا من ناهار را پارو می‌کنم می‌دهم. این واژه این‌جوری ندارد؛ ولی آقای خانه هست. آقا است تو خانه است. این باید مورد توجه باشد. این تئوری قرآن است. مشورت سر جای خودش است؛ همه چیز سر جای خودش. اینکه او قوام خانه است به این معنا نیست که مشورت حذف شود. منتها کسی که نقش آقا بودن را در خانه بشکند تا نقش خودش را اثبات کند، خانه را بی‌امیر می‌کند.

حتی تو روایات ما داریم زن «عَزِیزَةٌ فِی أَهْلِهَا ذَلِیلَةٌ مَعَ بَعْلِهَا». باید این‌جوری باشد که توی خانوادهٔ خودش — چه خانوادهٔ قبلی‌اش، چه این خانوادهٔ جدید — عزیز است. یعنی توی اهل عزیز است. یعنی مامانتان این حرف را زده؛ مامان قضیه این‌جوری نیست. و کسی نمی‌تواند احساس معکوس بکند. تو خانوادهٔ خودش هم همین‌جور است.

اینکه اگر مرد رفت خانهٔ خانمش، پیش مادر خانمش، پدر خانمش، این‌جوری هی پایش را دراز بکند بگو برای من بیاورید، بپر برای من چای بیاور، نه. آن «عزیزة فی أهلها» است. تو اهل خودش عزیز است. منتها همان «ذلیلة مع بعلها» است. یعنی رام است در مقابل شوهر. پیش بچه‌ها فلان همه آن عزتش را دارد؛ ولی در مقابل شوهر، آن شوهر آقای خانه است.

«ٱلرِّجَالُ قَوَّٰمُونَ عَلَى ٱلنِّسَآءِ بِمَا فَضَّلَ ٱللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ وَبِمَآ أَنفَقُوا۟ مِنْ أَمْوَٰلِهِمْ فَٱلصَّٰلِحَٰتُ قَٰنِتَٰتٌ حَٰفِظَٰتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ ٱللَّهُ وَٱلَّٰتِى تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَٱهْجُرُوهُنَّ فِى ٱلْمَضَاجِعِ وَٱضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلَا تَبْغُوا۟ عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا» (نساء/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردان سرپرست زنان‌اند به سبب آنچه خدا برخی را بر برخی برتری داده و به سبب آنچه از مال‌هاشان خرج کرده‌اند. پس زنان شایسته فرمانبردارند، نگهبانان غیب به آنچه خدا نگاه داشته است. و آنان که از نافرمانی‌شان می‌ترسید پندشان دهید و در خوابگاه‌ها از آنان دوری کنید و بزنیدشان؛ پس اگر اطاعت‌تان کردند دیگر راهی بر آنان مجویید. خدا همواره والا و بزرگ است.

مردان قوام بر نساءند. این حالت دیگر است. آنجا می‌گوید زن، اینجا می‌گوید سیدها. یعنی آقا است. ولی با این لفظ سید که یک معنای ارزشی هم توش خوابیده. نه معنای ارزشی که حالا خیلی ارزشمند است؛ نه؛ باید این نقش سید بودنش محفوظ بماند. نقش سید بودن و آقا بودن.

کسانی که موقعیت پدر را در خانه خراب می‌کنند پیش بچه‌ها و موقعیت خودشان را می‌خواهند اثبات بکنند، بچه‌ها را خراب می‌کنند، خودشان را خراب می‌کنند، همهٔ زندگی را هم خراب می‌کنند. باید حواس باشد که این‌جوری نیست. هر جا «لَا بُدَّ مِنْ أَمِیرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ»: هر جا امیری می‌خواهند چه نیک چه فاجر؛ امیر می‌خواهد. یک جا امیر می‌خواهد. آن امیرش هم مرد است، توی خانه. هیچ چیز ارزشمند اند الهی هم نیست به آن معنا؛ کارکرد خانوادگی است. این سیدها است.


تهمت زن و پاسخ متین یوسف

این خانم گفت — یهو دید که آقا ظاهر شد — برای اینکه دست‌پیش را بگیرد پس نیفتد و برای اینکه یک تهمت این‌جوری بزند: «ما جزاء من أراد بأهلك سوءاً». چه «ما» استفهامی باشد چه نافیه باشد: کیفر کسی که اراده کرده به اهلت سوء را نیست جز اینکه باید زندانی شود یا عذاب الیم. باید یک چیزی بشود؛ یا باید زندانی شود.

دقیقاً چه؟ حضرت یوسف دست‌پیش را گرفت. یوسف هم که در نهایت متانت و وقار است. تو آیات مشخص است که اصلاً بدون اینکه هیچ قسمی بخورد، هیچی بگوید، اصلاً نه پیش‌دستی بکند، هیچی بگوید. ضمن اینکه موقعیت آن زن را محفوظ نگه می‌دارد، اصلاً بحثی از غلّقت الأبواب و هیچی نمی‌گوید. می‌گوید:

«قَالَ هِىَ رَٰوَدَتْنِى عَن نَّفْسِى وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّنْ أَهْلِهَآ إِن كَانَ قَمِيصُهُۥ قُدَّ مِن قُبُلٍ فَصَدَقَتْ وَهُوَ مِنَ ٱلْكَٰذِبِينَ» (یوسف/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: او بود که از من کام خواست. و شاهدی از خاندان آن زن شهادت داد: اگر پیراهنش از پیش دریده شده، زن راست گفته و او از دروغگویان است.

فقط بحث این است که این روی مخ ما داشت کار می‌کرد، نه من روی مخ این. فقط هم همین را می‌گوید. بدون قسم هم می‌گوید.

تو این موقعیت اگر خودتان را بگذارید جای این موقعیت — خدای نکرده خودتان را بگذارید جای این — می‌گویی به پیر به پیامبر من نبودم؛ من چه جوری بگویم؛ می‌خواهی من پا را پشت میز بگذارم این من نبودم. این در این وقار نهایت متانت است.

تازه آن‌قدری که آدم می‌داند آن‌قدری که لازم است از همان چیز بگوید و فرار بکند بحث تا همین‌جاست. دیگر قرار نیست طرف را به لجن بکشد و برود. شما عده‌ای آمده‌اند خواستگاری تحقیق کرده‌اند؛ همان‌قدری که به درد این‌ها می‌خورد باید بگویی که ردشان کنی بروند. بیش از آن اگر بگویی این تجاوز و تعدی به حقوق طرف است. تا آن‌قدری که می‌بینی به درد این اطلاعات می‌خواهد که برود باید بگویی برود. از آن بیشتر نه. عیب این است که آدم بیش از حاجت بگوید تا طرف را خرد کند. یوسف حاجت را گفت و ایستاد. تهمت آمده، صحنه چیده شده، درها بسته بوده، پیراهن از پشت پاره است؛ باز هم قسم نمی‌خورد، درهای قفل را به رخ نمی‌کشد، زن را به لجن نمی‌کشد. یک جمله: او از من کام می‌خواست.

این وقار: اصلاً نه هیچ قسمی نمی‌خورد، اصلاً از غلّقت الأبواب اصلاً یاد نمی‌کند. می‌گوید قال هی راودتنی عن نفسی. این داشت روی مخ ما کار می‌کرد، من نبودم. با اینکه این تهمت را دارد می‌زند و صحنه هم این‌جوری به وجود آمده.

سجن؛ ویژگی تمدن مصر

شاهد و «لا یطعم عذاب الیم» و بحث سجن را تو این آیات خیلی زیاد می‌بینید. ظاهراً ویژگی تمدن مصر است که بحث زندان توش خیلی عمیق است و جا دارد. در قرآن هر جایی بحث سجن شده مال ویژگی مصر است. یعنی یا مال حضرت موسی است تو بحث حضرت موسی، یا تو بحث حضرت یوسف است. تو یوسف — یعنی جای دیگر ما اصلاً بحث سجن و زندان را نداریم در قرآن. ظاهراً ویژگی تمدن مصری است؛ چون که البته امپراتوری و این‌ها هم بوده و یک جای بزرگ و تمدنی بوده. از این جهت بحث سجن را اینجا ما داریم؛ جاهای دیگر نداریم اصلاً.

بعد می‌آید شاهد شاهد؛ و ان‌شاءالله این‌ها را جلسهٔ بعد.


دعای پایان جلسه

خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. خدایا دل ما را به معارف حق قرآن هدایت کن، عالم و عامل بفرما. ما را از یاران خاص، مایهٔ افتخار و مباهات امام زمان‌مان قرار بده. خدایا هر حظ و بهره‌ای از هر جای این عالم به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. همهٔ مرزهای دنیا، مرزهای اسلام، مرزهای شیعه، محبان اهل بیت را عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. مقام شهدا را عالی‌تر بگردان. ما را هم به ایشان ملحق بفرما. بالنبی و آله الفاتحة والسلام.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج‌شان را شتاب ده.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.