ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 013

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و تلاوت آیات بیست‌ونه تا سی‌وپنج

سلام علیکم و رحمة الله و برکاته. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، به‌ویژه روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمان‌مان، فاتحه‌ای با صلوات.

صفحهٔ دویست و سی و هشت و دویست و سی و نه را می‌گشاییم. آیات را یک‌بار از رو می‌خوانیم؛ صدق الله العلی العظیم. موضوع درس همین آیات است، اما هنوز وارد بحث خواب و خواب‌دیدن نمی‌شویم. پیش از آن جا دارد روی بعضی از آیاتی که از آن گذشتیم تأملی مجدد کنیم.

«يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هَٰذَا وَٱسْتَغْفِرِى لِذَنۢبِكِ إِنَّكِ كُنتِ مِنَ ٱلْخَاطِـِٔينَ» (یوسف/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای یوسف، از این [ماجرا] روی بگردان؛ و تو [ای زن] برای گناهت آمرزش بخواه؛ که تو از خطاکاران بودی.

«وَقَالَ نِسْوَةٌ فِى ٱلْمَدِينَةِ ٱمْرَأَتُ ٱلْعَزِيزِ تُرَٰوِدُ فَتَىٰهَا عَن نَّفْسِهِۦ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَىٰهَا فِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ» (یوسف/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زنانی در شهر گفتند: همسر عزیز، غلام خود را به کام‌جویی از خویش می‌خواند؛ عشقِ او پردهٔ دلش را شکافته است؛ ما او را در گمراهیِ آشکاری می‌بینیم.

«فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَـًٔا وَءَاتَتْ كُلَّ وَٰحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ ٱخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُۥٓ أَكْبَرْنَهُۥ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنْ هَٰذَآ إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» (یوسف/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون نیرنگشان را شنید، به سویشان کس فرستاد و برایشان تکیه‌گاهی آماده کرد و به هر یک کاردی داد و گفت: بر آنان بیرون آی. چون او را دیدند بزرگش شمردند و دست‌های خویش بریدند و گفتند: منزّه است خدا؛ این بشر نیست؛ این جز فرشته‌ای کریم نیست.

«قَالَتْ فَذَٰلِكُنَّ ٱلَّذِى لُمْتُنَّنِى فِيهِ وَلَقَدْ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفْسِهِۦ فَٱسْتَعْصَمَ وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلْ مَآ ءَامُرُهُۥ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِّنَ ٱلصَّٰغِرِينَ» (یوسف/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: این همان است که مرا در او سرزنش می‌کردید. و من او را به کام از خویش خواندم، پس خویشتن نگاه داشت. و اگر آنچه امر می‌کنم نکند، قطعاً زندانی شود و از خوارشدگان باشد.

«قَالَ رَبِّ ٱلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِىٓ إِلَيْهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ ٱلْجَٰهِلِينَ» (یوسف/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، زندان نزد من دوست‌داشتنی‌تر است از آنچه مرا به آن می‌خوانند. و اگر نیرنگشان را از من بازنگردانی، به سویشان کشیده می‌شوم و از جاهلان می‌گردم.

«فَٱسْتَجَابَ لَهُۥ رَبُّهُۥ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ» (یوسف/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پروردگارش او را پاسخ داد و نیرنگشان را از او بگردانید؛ که او شنوا و داناست.

«ثُمَّ بَدَا لَهُم مِّنۢ بَعْدِ مَا رَأَوُا۟ ٱلْـَٔايَٰتِ لَيَسْجُنُنَّهُۥ حَتَّىٰ حِينٍ» (یوسف/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس پس از آنکه نشانه‌ها را دیدند، برایشان آشکار شد که او را تا مدتی به زندان افکنند.

صلواتی می‌فرستیم. اللهم صل علی محمد و آله الطاهرین.

این آیات را یک دور از رو مرور کرده‌ایم و مطالبی گفته شده است. اما پیش از آنکه به بحث خواب و خواب‌دیدن برسیم، جا دارد روی بعضی از همین آیات که از آن گذشتیم، با سرعتی دوباره تأمل کنیم. فضای جلسه فضای تفسیر است؛ قرآن باید جلوی چشم باشد. روی لفظ می‌ایستیم، نه روی خاطره‌ای که از قصه در ذهن مانده است.


برخورد سبک عزیز مصر با گناه؛ زمینهٔ صحنهٔ بدتر

از همان آیهٔ بیست‌ونه آغاز می‌کنیم. برخورد عزیز مصر را وقتی فهمید خطا از همسر خودش بوده و این مشکل را خود او به وجود آورده است بنگرید. برمی‌گردد و به یوسف چنین می‌گوید: یوسف، از این ماجرا روی بگردان. «یوسفُ» یعنی ای یوسف. می‌گوید یوسف، از این قضیه بگذر؛ تو بگذر. از آن سو هم خطاب به زن است: تو نیز از گناهت آمرزش بخواه؛ که از خطاکاران بودی.

بعضی از مفسران خوب هم یاد کرده‌اند که عزیز مصر با این گناه برخوردی بسیار سبک می‌کند. با این پدیده که فهمیده قضیه چه بوده، بسیار سهل‌گیر و بی‌دغدغه برخورد می‌کند: حالا یوسف تو بی‌خیال؛ تو هم برو استغفار کن. همین برخورد، اگر با دقت دیده شود، زمینه‌ساز صحنهٔ بعدی است؛ صحنه‌ای که از صحنهٔ اول بدتر است. چنان‌که برخی گفته‌اند دست‌کم یکی از عوامل معدّ این ماجرا، همین برخورد سبک عزیز مصر است.

اگر با گناه‌ها و خطا کلاً برخورد راحت و سبک باشد، زمینه برای گناه دیگر و کار بزرگ‌تر آماده می‌شود. باید حواس آدم باشد. گناه رتبه‌بندی دارد؛ نمی‌گوییم همه را در یک رتبه باید دید. اما اینکه گناه را رها کنند و کوچک و بزرگ ندانند، خودش یک بلیه است.

آموزش عملی در خانواده؛ شروع گناه از خانه است

در خانواده همه‌چیز ابتدا از همان‌جا آغاز می‌شود. فرض کنید بچه می‌آید خانه و پشت سر دوستش حرف می‌زند. اگر او را پیوسته تشویق کنید، چه می‌شود؟ بچه تحریک می‌شود. این عملاً یاد می‌گیرد. آموزش، بیشتر آموزش عملی است؛ آموزش زبانی خیلی جلو نمی‌رود. از همین روست که در روایت آمده دعوت‌کنندهٔ مردم باشید، نه با زبان‌تان. بدون زبان‌تان. خودِ رفتار آموزش است.

«كُونُوا دُعَاةً لِلنَّاسِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ» (روایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دعوت‌کنندگان مردم باشید، نه با زبان‌هایتان.

اگر همان‌جا به بچه بگویند حرف دیگران نزن، به اسم نگو؛ برای اینکه بچه کوچک است: ما در خانه‌مان حرف دیگران را نمی‌زنیم. همین می‌شود آموزش. اگر آن موقع تشویق شود به حرفی که دارد می‌زند، بقیه‌اش را می‌دانید که سر از گناهان دیگر درمی‌آورد.

اگر آن بچه‌ای که در صف زد و رفت نان خرید برای خانواده آورد، بعد با رشادت تعریف کرد که آری، ما یک زرنگی چنین کردیم، و دید هیچ چین‌وشکنی به پیشانی پدر و مادر نیفتاد که هیچ، در گوشهٔ لبشان لبخندی حاکی از رضایت هم رویید که چه پسر زرنگی، ماشاءالله — اگر چنین برخوردی ببیند، می‌شود آموزش. آموزش غیرمستقیم برای این است که اگر این کار زرنگی تلقی شود، زمینه‌ساز گناهان بزرگ‌تر و گنده‌تر می‌شود.

از همان اول باید سرِ چشمه را گرفت. «به بیل چون پر شد، مگذار نشود گذاشتن به پیل.» آقا ما کلاً حرف دیگران را نمی‌زنیم. معین کن به نیکی. تا آمد، اگر می‌خواهی تعریف کنی، بدون نام تعریف کن. اگر از همان اول با بچه این‌گونه برخورد کنی، راه بسته می‌شود.

مسخره کردن را در نظر آورید. وقتی کسی را به نام، با مزگی، مسخره می‌کنند و از او یاد می‌شود، وقتی بچه می‌بیند کسی را مسخره می‌کنند و این آدم می‌شود آدم بامزه، عملاً راه را برای گناهان باز کرده‌ایم. اگر مسخره کرد: بابا مسخره نکن آقا. دو بار، سه بار که بگویی، می‌بینی این حرف‌ها خریدار ندارد. خیلی وقت‌ها روی اشتباه ماست. این نکته.

آموزش عملی از آموزش زبانی قوی‌تر است. بچه دو بار، سه بار که ببیند حرف در خانه خریدار ندارد، می‌فهمد. اگر ببیند خریدار دارد، راه باز می‌شود. این همان نکته است که برخورد عزیز مصر با گناه، راه را برای صحنهٔ بعد باز کرد. کسی که مسئولیت دارد — پدر، مادر، مدیر، حاکم — اگر گناه را سبک بگیرد، عملاً اجازه صادر کرده است.

اگر آن صحنه که اکنون می‌گوییم — و درست هم می‌گوییم، و فحوای آیات همین را می‌رساند — صحنهٔ خیلی بدتری از صحنهٔ قبلی است، یکی از عوامل تحریک‌کننده و اجازه‌دهنده به این قضیه، خودِ برخورد عزیز مصر است که خیلی سبک با گناه برخورد می‌کند. اینکه ما گناه را رها کنیم و کوچک و بزرگ ندانیم، یعنی اصلاً کسی احساس نکند گناه رتبه‌بندی دارد.


اشدّ الذنوب ما استهان به صاحبه؛ از سوء تا فحشا

در نهج‌البلاغه آمده است: بدترین گناه و شدیدترین گناه آن است که صاحبش آن را سبک بشمارد. کننده‌اش، عاملش، سبکش بداند. چنین چیزی پاک نمی‌شود. این سبک‌شمردن گناه — «این که چیزی نیست، این که چیزی نیست، این که چیزی نیست» — اولاً آن مطلب را حل نمی‌کند؛ به هر حال تبدیلش می‌کند به گناهان بزرگ‌تر. این خیلی مهم است. کار بد از سوء شروع می‌شود، بعد تبدیل می‌شود به فحشا. از سوء شروع می‌شود، بعد می‌شود فحشا. این همان روالی است که قرآن می‌گوید.

«إِنَّمَا يَأْمُرُكُم بِٱلسُّوٓءِ وَٱلْفَحْشَآءِ وَأَن تَقُولُوا۟ عَلَى ٱللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (بقره/۱۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که شما را به بدی و فحشا فرمان می‌دهد، و به اینکه بر خدا چیزی بگویید که نمی‌دانید.

شیطان امر می‌کند به سوء و فحشا. این روال است: از سوء، از یک کار کوچک، شروع می‌شود و تبدیل می‌شود به فحشا؛ یعنی کار بزرگ. کسی که مسئولیت دارد باید روی گناه حساس باشد. از همان اول سرِ چشمه را باید گرفت.

«أَشَدُّ ٱلذُّنُوبِ مَا ٱسْتَهَانَ بِهِ صَاحِبُهُ» (نهج‌البلاغه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شدیدترین گناهان آن است که صاحبش آن را سبک بشمارد.

روایت بحار؛ مؤمن گناه را صخره می‌بیند و کافر مگس

روایتی را آورده‌ام در بحار، جلد هفتاد و چهار، صفحهٔ هفتاد و هشت. از وصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله به ابوذر است.

«إِنَّ ٱلْمُؤْمِنَ لَيَرَىٰ ذَنْبَهُ كَأَنَّهُ تَحْتَ صَخْرَةٍ يَخَافُ أَن تَقَعَ عَلَيْهِ وَإِنَّ ٱلْكَافِرَ لَيَرَىٰ ذَنْبَهُ كَأَنَّهُ ذُبَابٌ مَرَّ عَلَىٰ أَنْفِهِ» (بحار ۷۴/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مؤمن گناهش را چنان می‌بیند که گویی زیر صخره‌ای ایستاده و می‌ترسد بر او فروافتد؛ و کافر گناهش را چنان می‌بیند که گویی مگسی از جلوی بینی‌اش گذشت.

مؤمن گناهانش را جوری می‌بیند مثل اینکه زیر صخره‌ای ایستاده که دارد می‌افتد رویش. این‌گونه به گناهانش نگاه می‌کند. کافر گناهانش را جوری نگاه می‌کند که انگار یک پشه، یک مگس، از جلوی بینی‌اش رد شد. خیلی عادی؛ چیزی هم نیست؛ این‌جوری بزند، رفت تمام شد.

«يَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّ ٱللَّهَ تَبَارَكَ وَتَعَالَىٰ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَيْرًا جَعَلَ ذُنُوبَهُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ مُمَثَّلَةً وَإِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ شَرًّا أَنْسَاهُ ذُنُوبَهُ» (بحار ۷۴/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای ابوذر، خدای تبارک و تعالی چون برای بنده‌ای خیر بخواهد گناهانش را پیش چشمش مجسم می‌کند؛ و چون برای بنده‌ای شر بخواهد گناهانش را از یادش می‌برد.

کسی که خدا برایش خیر بخواهد، گناهانش را جلوی چشمش ممثَّل می‌کند؛ گنده می‌کند و می‌گذارد جلوی چشمش باشد. وقتی شر بخواهد برای کسی، کاری می‌کند گناهانش یادش برود.

«يَا أَبَا ذَرٍّ لَا تَنْظُرْ إِلَىٰ صِغَرِ ٱلْخَطِيئَةِ وَلَٰكِنِ ٱنْظُرْ إِلَىٰ مَنْ عَصَيْتَ» (بحار ۷۴/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای ابوذر، به کوچکیِ خطا نگاه نکن؛ بلکه بنگر که نافرمانیِ چه کسی را کرده‌ای.

این خیلی مهم است. ابوذر، به صغر گناه نگاه نکن. نگاه کن به سمت چه داری این جسارت را انجام می‌دهی؛ در پیشگاه چه داری چنین جسارتی می‌کنی.

این یک نکته از روال آیات است: اگر آن برخورد عزیز مصر سبک باشد، صحنهٔ بعدی را تحریک می‌کند. کسی که مسئولیت دارد باید روی گناه حساس باشد.


بی‌انصافی عزیز مصر؛ شاه‌کلید اخلاق انصاف است

نکتهٔ دوم باز با خودِ برخورد عزیز مصر است. رعایت انصاف ندارد. اگر این جرم را یوسف انجام داده بود، آیا همین‌جور برخورد می‌کرد؟ می‌گفت باشد یوسف، حالا تو بگذر؛ زلیخا تو هم کار بدی کردی؟ آیا برخورد همین‌جور بود؟ این رعایت بی‌انصافی در برخورد است. غیر از اینکه بی‌غیرتی است، این برخورد سبک و بی‌غیرت‌مدارانهٔ این عزیز، یک مقدار بی‌انصافی هم چاشنی‌اش هست.

شاه‌کلید اخلاق، یکی از شاه‌کلیدهای اخلاق، انصاف است. این روایت از ائمهٔ مختلف یاد شده است.

«ٱجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَانًا فِيمَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ غَيْرِكَ فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِكَ وَٱكْرَهْ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا» (نهج‌البلاغه، نامهٔ ۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خودت را میزان میان خود و دیگری قرار ده؛ برای دیگری همان را دوست بدار که برای خود دوست می‌داری، و برای او همان را ناخوش دار که برای خود ناخوش می‌داری.

خودت را بگذار میزان. خودت را تو بگذار میزان، میان خودت و غیر خودت. هر چیزی که برای خود می‌پسندی برای بقیه هم بپسند. هر چیزی که برای خود نمی‌پسندی برای دیگران نپسند. هر چیزی که برای خودت بد است برای بقیه هم بد باشد. این شاه‌کلید اخلاق است. از ائمهٔ مختلف چنین مضمونی یاد شده. کلاً خودت را بگذار جای بقیه. همین که خودت را بگذاری جای بقیه، این می‌شود کلی اصلاح.

اینکه منِ مرد رفته‌ام در خانه، خودم را بگذارم جای همسرم؛ آن که آنجاست خودش را بگذارد جای همسرش. تمام می‌شود. یعنی من فکر کنم من که الان دارم می‌آیم خانه، فکر کنم من همسرم هستم که چقدر این بچه از صبح تا شب کلافه‌اش کرده. دوست دارم چه برخوردی با من بشود؟ او هم خودش را بگذارد جای همسرش که بیرون است، صبح تا شب دارد با این و آن سر و کله می‌زند و مشکل کار و کفش و لباس این‌جوری است. او هم خودش را بگذارد جای آن، ببیند چه برخوردی را انتظار دارد. تمام می‌شود.

ولی اگر کسی خودش را نگذارد جای کس دیگری، یعنی بگوید من خسته شده‌ام بیرون بودم آمدم، متوقع پذیرایی‌ام. آن هم که در خانه است و از دست کار خانه کلافه شده، او هم متوقع همین داستان است؛ متوقع این است که الان باید قدر من دانسته شود و باید کلی معذرت بخواهند که ما دو تا بچه داریم. تا این برخورد باشد آخرش همین است. ولی کافی است این فکر کند که من الان همسرم هستم؛ همان برخورد را انجام بدهم. او هم فکر کند که همسرم الان چه می‌شود. یک جملهٔ خوش، یک چای هم بگذارد جلوش. فکر کند خسته است؛ من بودم چه توقعی داشتم؟ همین. در عکس هم همان. این شاه‌کلید اخلاق است. یعنی انصافاً اگر کسی انصاف داشته باشد در زندگی‌اش، برای اینکه بتواند این کار را انجام بدهد، کار همین است.

خیلی وقت‌ها، یعنی در عمدهٔ برخوردها، ما بی‌انصافیم. وای می‌ایستیم در صف یک‌دانه‌ای‌ها، نانِ یک‌دانه‌ای‌ها. می‌گوییم آقا چرا این‌قدر رد می‌کنی؟ بگذار یک‌دانه‌ای رد شود. وای می‌ایستیم در صف تعدادی‌ها؛ دو تا یک‌دانه‌ای که رد می‌شود می‌گوییم عه چرا این‌قدر یک‌دانه‌ای رد می‌کنی؟ ما هم وایستاده‌ایم در صف.

آن موقع‌ها یادم است اتوبوس که سوار می‌شدیم — الان هم سوار می‌شویم ولی کمتر از آن موقع؛ الان دیگر آن‌قدر شلوغ نیست اتوبوس‌ها — طرف می‌آمد می‌گفت آقا برو بالا جا بده، برو بالا جا بده، برو بالا جا بده؛ تا پایش می‌رسید تو، می‌گفت آقا در را بزن. یعنی تا حالا می‌گفت آقا جا بده؛ تا رسید پایش تو، می‌گفت آقا در را بزن. این یعنی بی‌انصافی. یعنی دقیقاً در یک منفعت که خودت می‌خواهی ببری، خودت را بگذار جای آن نفر بعدی.

در عمدهٔ برخوردها بی‌انصافی وجود دارد. یعنی «برای دیگری همان را دوست بدار که برای خود دوست می‌داری» نیست. اگر این بشود، برخوردها گلستان می‌شود: دوست با دوست، شاگرد با استاد، استاد با شاگرد، همسر با هم. زندگی خانوادگی. شاه‌کلید اخلاق است هرچه. اینی که اینجا یک برخورد بی‌انصافانه است، برخوردی که دارد انجام می‌شود. غیر از اینکه بی‌غیرتی است، این برخورد سبک و بی‌غیرت‌مدارانهٔ این عزیز، یک مقدار بی‌انصافی هم چاشنی این برخورد هست. این هم مطلب بعدی است.


قد شغفها حبّاً؛ پردهٔ دل را چه کسی حق دارد بشکافد؟

مطلب بعدی عبارت دقیق آیهٔ سی است: عشق پردهٔ دل را شکافته است. خیلی عبارت دقیقی بود؛ آن موقع هم هرچه گفتیم در یاد باشد که بحث این بود که این شغاف، پردهٔ دل را پاره کرده آمده تو. در آیهٔ سی مفصل گفته شد.

حالا کی باید اصلاً این شغافِ دل را پاره کند بیاید تو؟ قرآن نظر دارد راجع به آن. چون بحث ارتباط دارد این را می‌گویم. کی اصلاً حق دارد این پردهٔ دل را پاره کند بیاید تو؟ این چیزی که در محتوای قرآن و روایات آدم دقت می‌کند می‌بیند، این‌جور روایت است:

«ٱلْقَلْبُ حَرَمُ ٱللَّهِ فَلَا تُسْكِنْ حَرَمَ ٱللَّهِ غَيْرَ ٱللَّهِ» (روایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دل حرم خداست؛ پس در حرم خدا جز خدا را جای مده.

این قلب حرم خداست. اصلاً هیچ‌کس نباید بیاید این تو جا بگیرد جز خدا. ما گاهی احساس می‌کنیم پس زن و بچه چه؟ اگر خدا بیاید، تمام خوبی‌ها می‌آید. مگر الان همین در این عالم، مگر فقط خدا این‌جوری نیست که ما می‌گوییم فقط خدا هست؟ اصلاً توحید معنایش یعنی این.

وقتی شما می‌گویید وجود بی‌نهایت، دقت کنید چه می‌گویید. شما فرض کنید این سالن را بگویید هوا پر کرده؛ یعنی تمام درز و روزها اینجا را پوشانده. اصلاً مگر جا برای غیر می‌ماند؟ اصلاً این جمله الان جملهٔ بی‌خودی است که ما می‌گوییم هوا تمام این سالن را پر کرده؛ چون تمام این سالن را پر نکرده. یک بخشی از این سالن را شما پر کرده‌اید. اگر بگوییم تمام این سالن را هوا پر کرده، یعنی جا برای هیچ چیز دیگر نیست؛ به حال اینکه ما هستیم.

اگر خدا همه‌جا را پر کرده، خدا هست و به غیر هیچ‌کس دیگر نیست. ولی در ضمنش که ما هستیم. این‌ها با همدیگر قابل جمع است. بحث دقیق فلسفی که الان جایش اینجا نیست: چطور توحید با این که دیگر موجودات هستند قابل جمع است. یعنی هم خدا هست و به غیر هیچی دیگر نیست، و هم بقیه هستند. این بقیه بودن هم به نحو تجلی و شأن است.

این دل جای هیچ‌کس دیگر نیست. نه جای زن نامحرم، نه جای زن محرم. این حرف میانی است که کسی بگوید این شغاف و پردهٔ دل را فقط باید زن خود آدم پاره کند. زن خود آدم هم نباید پاره کند؛ در حرف نهاییش. نه اینکه کسی خانم و بچه‌هایش را دوست ندارد؛ اتفاقاً برعکس می‌شود قضیه. این حرم، حرم خصوصی است.

أنا خیر شریک؛ فضای غیر دینی در خواستگاری و عشق

این‌قدر گفته‌اند «أنا خیر شریک» و می‌خواهم اشاره کنم به فضاهای غیر دینی که دارد الان در بشر تا خواستگاری، ازدواج، زندگی. خیلی فضای غیر دینی است. فضاهایی که دارد ترویج می‌شود غیر دینی است. ما چنین محتوایی نداریم. اصلاً چنین محتوایی نداریم.

«أَنَا خَيْرُ شَرِيكٍ فَمَنْ أَشْرَكَ مَعِى غَيْرِى فِى عَمَلٍ عَمِلَهُ تَرَكْتُهُ وَشِرْكَهُ» (حدیث قدسی)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من بهترین شریکم؛ هر که در کاری که می‌کند غیر مرا با من شریک کند، او را با شرکش وامی‌گذارم.

می‌گوید اگر چیزی دادی، من بلند می‌شوم می‌روم. این حرم من است. غیر خدا کسی اصلاً این دل جایش نیست که کسی بیاید. آن موقع وقتی خدا بیاید، عشق به همهٔ خوبی‌ها پشت سرش می‌آید. این نیست که کسی فکر کند طرف نسبت به زن و اهل و بچه آدم بی‌قید و لاقیدی است، اصلاً دوست ندارد. اتفاقاً خدا آن‌ها را کادویی می‌دهد. خدا آن‌ها را کادویی می‌دهد. ولی ماییم و این دل؛ خدا می‌خواهد این دل را.

جملات عاشقانه را بنگرید. ذهن در این فضا هستیم که:

«فَإِنَّ خِيَارَكُمْ خِيَارُكُمْ لِأَهْلِهِ» (روایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهترین شما بهترین‌تان با خانواده‌تان است.

بهترین شما، بهترین با اهلتان است. بهترین با زن و بچه‌تان است. محبت فراوان. ولی این جملات را شما ندارید: برقصیم تا یکی شدن؛ دو روح شدیم در یک کالبد؛ یک روحیم در دو کالبد؛ بی‌تو هرگز. از این جملات عاشقانهٔ این مدلی اصلاً فضا غیر دینی است.

اصلاً این فکر که طرف سعادت و شقاوتش را، دنیا و آخرتش را گره می‌زند به یک نفر دیگر. اصلاً فکر می‌کند خودش در یک نفر دیگر معنا دارد. که تبدیل به یک عاشقانه‌بافی خرکی می‌شود. این دل حرم خصوصی خداست.

اگر با عشق یک زن پوشیده شود یا با عشق یک مرد پوشیده شود، دل پس می‌زند. یعنی این دل خداخواه است. حرم خصوصی خداست. یک مدتی ممکن است مثل جق‌جق سر و صدا گرم کند کسی: چه با حب خوردن، چه با حب خوابیدن، چه با حب منصب، چه با حب مال، چه با حب زن و بچه‌اش. یعنی فرق نمی‌کند این‌ها با همدیگر. این پس می‌زند آخرش.

این وقتی که بچه بودن — یعنی حالا که هدیه هم بچه است — وقتی می‌افتد دست ما واقعاً مستأصل می‌شویم. این بچه را می‌سپارند دست ما چون شیر می‌خواهد. وقتی شیر می‌خواهد بعد مادرش هم نیست. این بچه شیر می‌خواهد. حالا من یک خرده بغلش می‌کنم؛ یک خرده ساکت است. بعد باز دوباره عربده می‌کشد. بعد حالا پستانک می‌گذارم دهانش؛ باز دوباره یک خرده مک می‌زند؛ باز دوباره همین‌جوری. بعد مجدد یک سر و صدای جق‌جقی درمی‌آورد؛ باز دوباره یک خرده ساکت است. این شیر می‌خواهد. یعنی شوخی ندارد. ممکن است در حد دقایقی سرش را گرم کند آدم، ولی این شیر می‌خواهد.

این قلب خدا می‌خواهد. ممکن است با حب پول و حب نمی‌دانم چه، با عشق نسبت به این چیزها، این شغاف و پردهٔ قلب را پاره کند و آن را بگذارد سر جایش؛ ولی این پس می‌زند. نمی‌پذیرد چنین چیزی را و داد و هوارش درمی‌آید. این قلب خداخواه است. هیچ‌کس حق ندارد این را بگیرد.


فرادی آمدیم و فرادی می‌رویم

ما کلاً این‌جوری به دنیا آمده‌ایم که فرادی به دنیا آمده‌ایم و فرادی از بین می‌رویم.

«وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَٰدَىٰ كَمَا خَلَقْنَٰكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَتَرَكْتُم مَّا خَوَّلْنَٰكُمْ وَرَآءَ ظُهُورِكُمْ وَمَا نَرَىٰ مَعَكُمْ شُفَعَآءَكُمُ ٱلَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكَٰٓؤُا۟ لَقَد تَّقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَضَلَّ عَنكُم مَّا كُنتُمْ تَزْعُمُونَ» (انعام/۹۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرآینه تنها نزد ما آمده‌اید، همان‌گونه که بار نخست شما را آفریدیم؛ و آنچه به شما داده بودیم پشت سر نهاده‌اید؛ و شفیعانتان را که می‌پنداشتید در [کار] شما شریکند با شما نمی‌بینیم. میان شما گسسته شد و آنچه ادعا می‌کردید از شما گم شد.

اول‌مرة فرادی آمدیم، فرادی هم می‌رویم. در این میان که فرادی آمده‌ایم و فرادی می‌رویم، با کسانی خدا آشنامان می‌کند این وسط. با کسانی جمع می‌شویم. مسیری را قرار است برویم. در این مسیری که قرار است برویم کسانی می‌آیند، کسانی می‌روند. با جمعی آشنا می‌شویم، با جمعی آشنا نمی‌شویم. بعد با کسی آشنا می‌شویم، با زنی زندگی می‌کنیم. در این مسیر بچه‌دار می‌شویم، به تکاملات. اول این بچه‌ها شیرین‌اند به آدم. بعد آدم در این مسیر تکامل‌های خودش را پیدا می‌کند. بعدش هم فرادی برود بیرون از این دنیا. فرادی آمدیم، فرادی می‌رویم، فرادی هم زندگی می‌کنیم.

این فضای غیر دینی که دارد رخ می‌دهد، در خواستگاری نشان می‌دهد، در بحث کفئیت به شدت نشان می‌دهد. طرف همه‌چیز را می‌خواهد در این کفئیت. جزوه درمی‌آورد به این قطر، شرایط کفئیت. این فضای غیر دینی است. شما اصلاً ردپایش را هم نمی‌بینید در این چیزها. چرا؟ به خاطر اینکه خیلی حساب باز کرده روی طرف مقابل. انگاری دنیا و آخرتش را می‌خواهد با این به دست بیاورد، با این مرد به دست بیاورد، با این زن به دست بیاورد.

گرچه خود ما یک مدتی اشتهار می‌کردیم. گرچه یک مقطع اصلاً کلاً انتخاب جلیس و همنشین مقطع مهمی است. هرچه این جلیس نزدیک‌تر شود این مقطع مهم‌تر است. ولی اینکه دنیا و آخرت را گره بزنی — طرف شرایط کفئیتش می‌شود دو هزار شرط؛ آدمش گیر نمی‌آید. حالا آدمش گیر نمی‌آید. اگر قرار باشد این همه شرط کنترل شود آدم گیر نمی‌آید. آن موقع معلوم است خیلی انگار حساب باز کرده که من با این می‌خواهم برسم.

ائمهٔ ما را نگاه کنید. حالا امیرالمؤمنین کفؤ داشت؛ کفوی داشت در اندازهٔ خودش. کدام‌یک از ائمهٔ ما کفؤ داشتند؟ اصلاً کدام‌شان کفؤ داشتند؟ کدام‌یک از ائمهٔ ما زیر سایهٔ قد و هور خودشان بودند؟ تازه امیرالمؤمنین هم فقط حضرت فاطمه‌اش این‌جوری بود. بقیه، مثلاً مادران ائمه، بله این‌ها خانم‌های خوبی بودند، خانم‌های فاضلی بودند. ولی این نبوده که مثلاً حضرت فاطمه برود و کسانی دیگر بیایند آدم‌های خوب‌اند. این فضا: طرف در عمق ذهنش فکر نمی‌کند من یک فرد هستم. لذا خودش را خیلی گره می‌زند به طرف مقابل. وقتی خیلی گره می‌زند به طرف مقابل، حالشان به هم می‌خورد. وقتی آدم خیلی گره بزند به خانمش، خانمش به آقا — بحث محبت‌ها نیست — حالشان از دست همدیگر به هم می‌خورد. چون نمی‌توانند آن‌قدر همدیگر را تحمل کنند. این حرم خصوصی جای هیچ چیز دیگر نیست. هر چیز دیگر را پس می‌زند؛ حتی عشق نسبت به غیر.

آن موقع اگر آن خدا بیاید، حب نسبت به همهٔ خوبی‌ها می‌آید. یعنی همهٔ خوبی‌ها حب به آن می‌آید. زن و بچه‌اش را هم دوست دارد. آن موقع تن قرآنی‌اش را که نگاه می‌کنی می‌بینی جایی قرار می‌گیرد که اگر منحرف خواست بشود از مسیر خدا، می‌بینی همان جایی می‌شود که می‌گفتند ما کنار رسول خدا پدران و فرزندان و عموها را فدا می‌کردیم. ما بابایمان را می‌کشتیم، اعماممان را می‌کشتیم، بچه‌هایمان را می‌کشتیم؛ کنار پیغمبر می‌ایستادیم. این جز ایمان و تسلیم چیزی به ما اضافه نمی‌کرد. محبت برادر، محبت خواهر، محبت — این‌ها همه آن تن دینی‌اش این است که پشت داده در قلب به خدا. وگرنه یک دور نامزدبازی است؛ آدم فکر می‌کند خیلی چنین شد. می‌گوید نه بابا، آن هم نبود.

این شغاف و پردهٔ دل در خاص‌سازی‌ها خودش را خیلی نشان می‌دهد. بله، بحث کفئیت هم دین آدم حفظ شود. آدم از طرف مقابل حالش به هم نخورد. دین آدم هم حفظ شود. حالا می‌بینید شرایط یک خانواده‌ای: عموی او به عموی این خورد، این به آن خورد، خورد خورد که خورد. حالا نخورد دیگر نه. در این مسیر می‌بینی این کمک‌کننده‌اش هست؛ مانعش نیست. در حد یک کمک‌کننده. نه مانع است. دیگر آن‌قدر مسئله — اینکه آن‌قدر دارد مسئلهٔ خاص‌سازی سخت می‌شود مال همین است. یکی از نکاتش همین است: چون خیلی به هم گره خورده‌اند. فکر می‌کنند به خیلی چیزها می‌خواهند برسند و با هم می‌خواهند برسند؛ یعنی نمی‌شود اگر این نباشد نرسد.

ما عموماً گاهی اوقات همسرهای داغون مثل امام بودند. یعنی نمی‌شود گفت نه ما این‌جوری بودیم. آن‌ها آنجا خدا را شکر؛ آدم به زنش محبت دارد، به خانواده‌اش محبت، به بچه‌اش محبت دارد، رسیدگی می‌کند. دوست دارد. خدا محبت می‌گذارد در دل این‌ها. دوست دارد قدرشناس می‌شویم. قدرشناس.

علامه طباطبایی را نگاه کنید؛ این‌ها در این فرهنگ است. علامه طباطبایی صاحب المیزان — که به اعتقاد بنده اگر یک نفر تفسیر بگوید و مراجعه به المیزان نکند، سرِ پر از سؤال نگهش می‌دارند: تو به چه حقی تفسیر می‌گویی؟ المیزان نگاه نمی‌کنی؟ باید یک جواب قانع‌کننده داشته باشد. به چه حقی تفسیر می‌گویی؟ المیزان نمی‌خوانی، تفسیر می‌گویی، چه حقی داری؟ او می‌گوید این کار خانم است. المیزان را می‌گوید کار خانم است. یعنی محبت‌های خانم. کسی المیزان بنویسد بعد بگوید محبت‌های خانم است. این قدر قدرشناس. آن‌قدر قدرشناس که پیدا نمی‌شود. این جور قدرشناسی در مؤمن پیدا می‌شود. به جز این بحث رمانتیک مسخره‌ای که دارد ترویج می‌شود و خیلی هم غیر الهی است. فضای غیر دینی دارد این‌ها. باز تلویزیون هم دارد ترویج می‌کند. نمی‌دانند که می‌آید در واقعیت زندگی؛ واقعاً واقعیت زندگی این نیست. این‌هایی که تلویزیون می‌گوید واقعیت زندگی نیست. واقعیت زندگی توش حرف‌های دیگر است. اینکه با همدیگر آن‌قدر تعارف و تیکه‌پرانی می‌کنند و آن‌قدر رمانتیک با همدیگر حرف می‌زنند، برخورد این‌جوری با همدیگر. یا از نامزد می‌شوند این‌جوری، الکی است.

به هر جهت این شغاف دل بعد همین است. این راجع به عشق. راجع به عشق کلاً آن‌قدر شده عشق، عشق؛ لفظ زهر دارد توش قشنگ می‌شود.

عشق در زبان دین؛ عشّاق کربلا نه عاشقانه‌بافی سینمایی

عشق می‌دانید امیرالمؤمنین این واژه را کم استعمال کرده در کلام. اولاً «عَشَقَه» آن پیچک است که دور گیاه می‌پیچد و راه تنفس را می‌بندد. به این می‌گویند عَشَقَه در عربی. بعد حالا در این موارد معدودی که استعمال شده، یکی‌اش این است که در جنگ صفین، بعد از بعثهٔ جنگ صفین، امیرالمؤمنین می‌رسند به زمین کربلا. از اسب پیاده می‌شوند. می‌گویند هاهنا، هاهنا. یعنی همین‌جاست. اینجاست. می‌گویند چه هاهنا؟ می‌گویند هاهنا مناخر کومانا؛ هاهنا مذبح اطفالنا؛ هاهنا نقتل رجالنا. بعد چه؟ بعد می‌گویند هاهنا مسار عشاق. اینجا جایگاه و جولانگاه عشاق است. عشاق یعنی این‌ها. هاهنا مسار عشاق. اینجا جایی است که محل درگیری عشاق است. عاشق یعنی این. اینی که پردهٔ شغاف قلب را پاره می‌کند، این خدا می‌آید، اسمشان می‌شود عشاق. ما در قرآن یک رده پایین‌تر از عشق داریم: شغاف و حب. یکی این، یکی آن.

دو تا صفحه را با هم بیاورید. ابتدا گفتم صفحهٔ هشتاد و صفحهٔ پانصد و شانزده؛ بعد دیدم اشتباه اعلام کرده‌ام. صفحهٔ بیست و پنج را بیاورید با پانصد و نود و دو. صفحهٔ بیست و پنج با پانصد و نود و دو. در روایت داریم که خلاصه تو عبد خدا باش؛ خدا همهٔ عالم را بندهٔ تو می‌کند. تو عبد خدا باش؛ خدا همهٔ عالم را می‌گذارد در اختیارت. این هست.

شاهدش یکی از شواهدش در خواستگاری الان دارد رخ می‌دهد. خوش‌تیپ باشد، قدش این‌قدری باشد، خانواده‌شان آن‌جوری باشند، مال و اموالش چنین و چنان باشد، نوع تفریحاتش فلان جور باشد، نوع سریال‌هایی که دوست دارد این‌جوری باشد نه آن‌جوری. خیلی شد دیگر. یک عالمه دارند بند می‌دهند. بعد با این دید می‌آیید روایت را می‌خوانید فکر می‌کنید روایت دارد سهل‌انگاری می‌کند در مورد مسئلهٔ کفئیت. در صورتی که روایت سهل‌انگار نیست. می‌گوید دینش باید سالم باشد. آن شرایط فرهنگی‌شان هم با هم بیاید. اگر در این فضای کام‌جویانه چیزی باشد، دین سالم نمی‌ماند. می‌بینی آن همه چیزی که حالا ما می‌خواهیم پس‌فردا در مهمانی‌ها همدیگر را ببینیم، می‌خواهیم هم — بابا دارد؟ ندارد. از اولش چه بوده این‌قدر چیز شد؟


همسر امانت الهی است؛ نه تکیه‌گاه دنیا و آخرت، نه بهانهٔ ترک زندگی

این به معنی بنیاد زندگی را از جا کندن نیست. که مثلاً حالا مهم نیست طرف چه می‌گوید؛ به رفتار ما اعتراض دارد ندارد؛ ما کارمان را خودمان می‌کنیم. سطح زاویه را پایین نگیرید. او دارد وظایفی که دین برایش تعیین کرده انجام می‌دهد. اخلاقی هم دارد زندگی می‌کند. این‌جوری که قانون نمی‌تواند زندگی را بچرخاند. اخلاقی زندگی می‌کند. وظایف خودش را هم یادش نمی‌رود باید انجام بدهد. حدود و ثغور کار را می‌شناسد. همهٔ کاری که از دستش برمی‌آید انجام می‌دهد. منتها این‌ها آنجاهایی مشخص است که آن جهت خدایی دارد. آنجا که جهت خدایی ندارد مشخص می‌شود.

خود شخص می‌فهمد چقدر اعتبار باز کرده طرف مقابل در دلش. می‌دانی نباید بدوم دنبال اینکه خانمم در نهایت اهل درس است؛ باید بدوم دنبال اینکه یک کلاس ببینم می‌توانم برایش فراهم کنم، جایی درس بخواند. این وظیفهٔ من است. این وظیفهٔ امانت‌داری من است اصلاً. امانتی به دست من سپرده‌اند؛ باید بدوم دنبال اینکه ببینم خانمم خیری به او می‌رسد. این نیست که من دوست ندارم خانم را. یک نوع حرف می‌زنم.

این‌ها به عنوان امانت الهی دست مؤمن است. مؤمن باید نگاه کند که واقعاً امانت‌دار خداست. الان کسی امانتی به او سپرده‌اند. فرهنگ دینی همه‌کار می‌کند. منتها در آن سطحی که اسلام گفته باید وجود داشته باشد.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ قُوٓا۟ أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَٱلْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَٰٓئِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَّا يَعْصُونَ ٱللَّهَ مَآ أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ» (تحریم/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خود و خانواده‌تان را از آتشی نگاه دارید که هیزمش مردم و سنگ‌هاست؛ بر آن فرشتگانی درشت و سخت‌گیر گماشته‌اند که خدا را در آنچه فرمانشان دهد نافرمانی نمی‌کنند و آنچه را مأمورند انجام می‌دهند.

قوا انفسکم. خودتان را بپایید. بعد وظیفه‌تان نسبت به بچه‌ها را انجام بدهید. قوا انفسکم ثم اهلکم. اول خودتان را می‌پایید، بعد اهلتان را می‌پایید. وظایفی که آدم دارد هم‌نشین‌هایش را باید بپاید کلاً. هرچه سطح هم‌نشین با او بیشتر باشد باید بیشتر بپاید.

اگر این بچه — وظیفهٔ شما را انجام دادید — بد شد، بچه اختیار دارد. هیچ هم الان روی سهل‌انگاری پدر و مادر نمی‌شود گذاشت. از طرفین. بچه اختیار خودش را دارد. بعضی از فرزندان پیامبران هم بد می‌شدند. یعنی از قبلش لزوماً این نیست که اگر بچه بد شد همسر اشتباه بوده.

در کل زندگی این‌قدر که فکر می‌کنی همسرت تکیه‌گاهت است نیست. نه، تکیه‌گاه هست؛ ولی این به معنی بنیاد زندگی را از جا کندن نیست. اگر واقعاً خدا به کسی راه بدهد و پیوسته تقویت کند و این ارتباط را تقویت کند، خودش جایگاه‌های اینکه کجا باید جلویش را بگیرد، کجا نباید بگیرد، کجا باید چه، روشن می‌شود.

این رمانتیک مسخره‌ای که دارند می‌گویند الان: ما می‌خواهیم برویم بشویم یک آدم؛ ما الان یک روح شدیم دو تا کالبد؛ نمی‌دانم ما الان چه چنین چه چنان هستیم. این حالتی که طرف فکر می‌کند همه‌چیزش گره خورده به طرف مقابل.

شهید چمران؛ عظم الخالق فی انفسهم

یک جا یک موقعیت انتخابی می‌آید برای شهید چمران. چهار تا بچه دارد شهید چمران در آمریکا. وقتی داشت بلند می‌شد بیاید — دنبال یک وظیفهٔ دینی. این‌جوری نیست که شهید چمران خانمش را دوست ندارد. ولی دارد احساس می‌کند که این قلب حرم اختصاصی خداست. چیزهای دیگر گنده است برایش. اینکه عظم الخالق فی انفسهم.

«عَظُمَ ٱلْخَالِقُ فِى أَنفُسِهِمْ فَصَغُرَ مَا دُونَهُ فِى أَعْيُنِهِمْ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ متقین)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آفریدگار در جانشان بزرگ شد؛ پس آنچه فروتر از اوست در دیده‌شان کوچک گشت.

در مورد صفات متقین امیرالمؤمنین می‌گوید چون خدا گنده است همه‌چیز کوچک است. زن و بچه هم کوچک است؛ آن هم کوچک است؛ همه کوچک‌اند. می‌بینی آن وقت می‌گوید راهی نمانده جز طلاق. جدا می‌شویم از همدیگر. تو می‌روی با بچه‌هایت، من هم می‌روم لبنان. می‌گویند خانم شهید چمران بارها خورده زمین همان‌جا. بارها خورده زمین. نمی‌تواند تحمل کند. این محبت‌ها هست و نمی‌گویم نیست. ولی اگر جایی افتاد در یک بزنگاه این‌جوری، این‌جوری نیست که حالا بگوییم این مواد نازک است. حالا فکر نکنم من الان وظیفهٔ دینی‌ام افتاده که نمی‌دانم فلان؛ پس یاالله مثلاً. ما قرار نیست از خودمان دربیاوریم.

نه؛ این است که جایی این‌جوری که برود لبنان و منشأ خیرات آن‌جوری شود و جنگ‌های ناموزون ترتیب بدهد و بیاید نمایندهٔ مجلس شود. بعد لبنان و اصلاً این حزب‌الله لبنان که الان حزب‌الله لبنان است، دست‌پخت شهید چمران است، امام موسی صدر است. و بعداً بعد از این که آن قانونی که این‌ها راه انداختند، بعد از این که سپاه رفته و کارهایی کرده — یک قسمتی‌شان گند زده و اخراج کردند از لبنان و این‌ها. یعنی تمام این — البته سپاه خدمت کرده؛ یک دوره‌ای خدماتی کرده سپاه آنجا، بعد مشکلاتی به وجود آمده، بعد سپاه را اخراج کردند از لبنان و حالا جریان دارد.

می‌خواهم بگویم این انتخابی که شهید چمران کرده: می‌توانست بگوید نه من به تو عشق می‌ورزم و ای همسرم و با هم محیا و ممات. ولی این واقعاً: من فرادی به دنیا آمدم. فرادی می‌روم. در پیشگاه خودم اعمال خودم را باید پاسخگو باشم. در این میان آشنا می‌شوم با کسانی. پای این آشنایی یک سری ارزش از من دارند. محبت‌هایی خودش می‌آورد و می‌برد.

شما قرآن اگر کسی بخواند، جدی قرآن بخواند، حال و احوالش تغییر می‌کند. روایت بخوانید. در مسائل نکاح و ازدواج این‌جور روایت بخوانید. بد نیست کتاب‌های روانشناسان را هم بخوانید؛ روانشناسان غربی را بخوانید. اصلاً احساس یک جور دوگانگی آدم می‌کند که این آن نیست. هرچه هست این آن نیست. در حرف‌های خوب هست که مثلاً این‌جوری باید بکنند. راهکارهایی که شوهر نسبت به زن باید چه کار کند، زن نسبت به شوهر باید چه کار کند. چاپ‌های سی‌ام و چهلمش هم دارد می‌آید بیرون. ولی کاملاً یک تن غیر دینی توش معلوم است که خیلی به هم وصل شده‌اند این دو نفر. این را آدم احساس می‌کند.


رهبانیت و طلاق به‌نام خدا؛ این تفکر دینی نیست

ممکن است کسی بگوید پس با این حرف آدم همسرش را طلاق بدهد، بچه سه‌چهارساله بنشیند خانه که من غیر خدا چیز دیگر نمی‌خواهم، روزی‌ام را خدا می‌رساند، صبح تا شب بنشیند خانه عبادت کند، جایی نرود، با کسی رابطه نداشته باشد. این غلط می‌کند همین کار را که می‌کند. یعنی واقعاً این چه تفکر دینی است؟ این تفکر دینی نیست.

خیلی از کسانی که نمی‌خواهند ازدواج کنند — حالا ازدواج شرایطش چه جوری است — می‌گویند نمی‌خواهند ازدواج کنند. تفکر کجا دینی است؟ حالا ممکن است راهبه‌های مسیحی و راهب‌های مسیحی ازدواج نکنند. غلط می‌کنند که نمی‌کنند. به حساب ما اصلاً این تفکر دینی نیست. چون دین می‌گوید ازدواج کنید؛ آدم‌ها ازدواج کنند. در این مسیر است که تکمیل شدن‌ها رخ می‌دهد. این نیاز — چه نیاز عاطفی، چه نیازهای دیگر — باید درست در جامعه‌اش درست چیز شود.

ائمه در هیچ فرضی در عمرشان طلاق نمی‌دادند. موارد اندکی داریم از طلاق ائمه که طرف مثلاً می‌گفته در هر کوی و برزن امام را فحش می‌داده، امیرالمؤمنین را فحش می‌داده. آن را هم طلاق داده‌اند؛ چه طلاقی؟ آدم می‌خواهد زنش را طلاق بدهد این شکلی طلاق بدهد: سرّحوهن بالمعروف. یعنی به معروف دارد زنش را طلاق می‌دهد. چه جور احترام و اکرامی به کسی که ناسزای امیرالمؤمنین می‌گفته، و امام سجاد این‌جوری همسرش را طلاق داده. اصلاً کسی بی‌خود می‌کند فکر این را بکند که با بهانهٔ «غیر خدا نمی‌خواهم» زندگی را رها کند.

در این آیات فضای دینی را بگیرید.

«وَإِنْ عَزَمُوا۟ ٱلطَّلَٰقَ فَإِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (بقره/۲۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آهنگ طلاق کنند، خداوند شنوا و داناست.

این از آن سمع‌های تخویفی است اصطلاحاً. کسی که عزم طلاق بکند می‌گوید در مقابلش سمیع علیم است خدا. هرچه پوزت را پیاده کنی، کسی عزم طلاق می‌کند. فإن عزموا الطلاق فإن الله سمیع علیم. خدا می‌داند داری چه کار می‌کنی.

از آن سو می‌گوید عاشروهن بالمعروف.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا يَحِلُّ لَكُمْ أَن تَرِثُوا۟ ٱلنِّسَآءَ كَرْهًا وَلَا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا۟ بِبَعْضِ مَآ ءَاتَيْتُمُوهُنَّ إِلَّآ أَن يَأْتِينَ بِفَٰحِشَةٍ مُّبَيِّنَةٍ وَعَاشِرُوهُنَّ بِٱلْمَعْرُوفِ فَإِن كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسَىٰٓ أَن تَكْرَهُوا۟ شَيْـًٔا وَيَجْعَلَ ٱللَّهُ فِيهِ خَيْرًا كَثِيرًا» (نساء/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، شما را روا نیست که زنان را به اکراه ارث برید؛ و آنان را در فشار مگذارید تا بخشی از آنچه به ایشان داده‌اید بازستانید، مگر آنکه فحشایی آشکار کنند. و با آنان به شایستگی رفتار کنید. پس اگر از آنان خوشتان نیامد، چه بسا چیزی را خوش ندارید و خدا در آن خیر بسیار نهد.

فإن کرهتموهن فعسی أن تکرهوا شیئاً ویجعل الله فیه خیراً کثیراً. کسی از همسرش کراهت داشت می‌گوید چه بسا کسانی که خیلی هم دوستش نداری، خیلی کثیر خدا توش گذاشته برایت. این فضای قرآنی را نگاه می‌کنی تا این فضایی که الان در بحث طلاق طرف فکر می‌کند می‌روند یک دانه بستنی بخورند که مثلاً می‌گویند ما تفاهم نداریم.

باور کنید بنده در سمت مشاور هستم. یعنی دعوا هم نمی‌کنند با همدیگر. مثلاً می‌گویند ما از هم جدا شدیم. چرا؟ تفاهم نداریم. غلط کردی تفاهم نداریم. یعنی چه اصلاً تفاهم نداریم؟ این تفاهم چیست اصلاً؟ مرد شده پیوسته می‌گویند تفاهم نداریم، تفاهم نداریم. فکر می‌کنند اصلاً مثل بستنی حالا برویم سر کوچه بستنی بخوریم بعدش برویم طلاق بگیریم. این‌جوری ما تفاهم نه؛ دعوا هم نمی‌کنند با همدیگر. این فکر کردن خیلی دیوانه است.

حالا با احتیاط باید گفت؛ این باید کل محتوای دینی دیده شود. کسی که فکر کرده مثلاً من بنشینم خانه زنم را طلاق بدهم بنشینم خانه بخواهم عبادت کنم، راه خدا — اصلاً نمی‌فهمد راه خدا یعنی چه. راه خدا فکر می‌کنند مثلاً پیاده‌روی است؛ راه خدا کجا؟ راه خدا یعنی چه اصلاً؟ راه خدا یعنی عظمت معنوی پیدا کردن؛ یعنی عظمت روحی پیدا کردن. راه خدا یعنی این. تا این در زندگی به دست می‌آید. کسانی که ازدواج می‌کنند می‌فهمند که اصلاً عظمت روحی پیدا کردن یعنی چه. اصلاً عظمت روحی یعنی چه. اصلاً جولانگاه‌های عظمت روحی یعنی کجاها که آدم عظمت روحی می‌تواند پیدا کند. اصلاً جایگاه‌هایش کجاست؟ در آن جاهایی که اعصابش خورده، آن جاهایی که ناراحت است، چیزی به فروپاشی پیچیده می‌شود و این‌ها. می‌شود آنجا. او بی‌خود می‌کند با این تفکر دارد کار می‌کند.

اگر واقعاً کار به استخوان رسیده، بچه‌ها دارند داغون می‌شوند و هزاران مشکل پیش آمده، هیچ؛ سرّحوهن بالمعروف، با روی خوش اگر طلاق بگیرد زن دیگر بگیرد.

«وَإِذَا طَلَّقْتُمُ ٱلنِّسَآءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَأَمْسِكُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ أَوْ سَرِّحُوهُنَّ بِمَعْرُوفٍ وَلَا تُمْسِكُوهُنَّ ضِرَارًا لِّتَعْتَدُوا۟ وَمَن يَفْعَلْ ذَٰلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُۥ وَلَا تَتَّخِذُوٓا۟ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ هُزُوًا وَٱذْكُرُوا۟ نِعْمَتَ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ وَمَآ أَنزَلَ عَلَيْكُم مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ وَٱلْحِكْمَةِ يَعِظُكُم بِهِۦ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (بقره/۲۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون زنان را طلاق دادید و به سرآمدشان رسیدند، به شایستگی نگاهشان دارید یا به شایستگی رهایشان کنید؛ و نگاهشان مدار تا زیانشان رسانید و تعدی کنید. و هر که چنین کند بر خود ستم کرده است. و آیات خدا را به ریشخند مگیرید و نعمت خدا را بر خود و آنچه از کتاب و حکمت بر شما نازل کرده به یاد آرید که شما را بدان پند می‌دهد. و از خدا پروا کنید و بدانید که خدا به هر چیز داناست.

عشق‌های سینمایی و ازدواج دوبارهٔ امیرالمؤمنین

بعد این عشق‌های الکی، عشق‌های سینمایی که طرف مثلاً همسرش مرده، یک خانم جوان، یک مرد جوان، فکر می‌کنند همه انتظار دارند که حضرت فاطمه به رحمت خدا می‌روند در سن سی سالگی، سی و سه سالگی — خواهر امیرالمؤمنین فرض بفرمایید سی و سه سالگی در اوج جوانی — کاش مثلاً امیرالمؤمنین اسماء را نمی‌رفت بگیرد. چه می‌شد؟ چقدر صحنهٔ تاریخ اسلام قشنگ می‌شد. چه روضه‌خوانی‌هایی درست می‌شد که چقدر محبت، چقدر مرام گذاشته؛ مرام یاد بگیرید ای مردها. یعنی فکر می‌کنند اصلاً چقدر لطیف می‌شد این فضا. در صورتی که او دارد این راه خدا را می‌رود.

البته آدم نباید این را زیاد بگوید؛ خیلی نباید جا بزند. یک بار با خانم اوایل زندگی از ما پرسید که من بمیرم چه می‌شود؟ گفتم من می‌روم یک زن دیگر می‌گیرم. بعد دیدم خیلی بد شد. نه اینکه آدم محبت ندارد، ولی واقعیتش این است. یعنی واقعیتش حالا این نیست که من بروم موهایم را رنگ کنم دندان‌هایم را بگیرم. نه آقا این‌جوری نیست. حالا یعنی نه اینکه این کار را نمی‌کنم، ولی جایش مثلاً آدم بگوید سیاست بگوید نه من هم نمی‌میرم آن‌جوری. از این چیزها.

تو هم قضا ما کدامیم الان؟ حالا شما دومی را بگویید ولی مثلاً نه «بی‌تو هرگز» و از این چیزها. ولی در واقعیتی که آدم دارد زندگی می‌کند من یک مسیری دارم، دارم این مسیر را می‌کوبم و می‌روم. این مسیر را با همراههایی دارم می‌روم. این همراه تویی فعلاً. و خیلی هم خوشحالم از اینکه تویی این همراه. ولی این همراه به دست تغییر همراه...

برای همین است مؤمن بمبش نمی‌خورد. فکر بی‌بندوبار ندارد چون جایی لانه نکرده که. فکر خودش را گره نزده به کسی که. که مثلاً او اگر برود حالا غصه سر جایش است، آن محبت‌ها سر جایش است، عشق‌ها سر جایش است، همهٔ این چیزها سر جایش است؛ ولی گره نخورده به کسی که فکر کند حالا این از بین می‌رود عالم تیره و تار می‌شود.

ما به یک مصیبت‌زده‌ای بود، به نظرم می‌آمد که این‌جوری می‌شود؛ آرام هم شد. گفتم صبح که تو بلند می‌شوی کماکان می‌بینی خورشید طلوع می‌کند، خورشید غروب می‌کند، آب جاری است. چه اتفاقی نیفتاده. یعنی اتفاقی کلاً اتفاقی نمی‌افتد. در این مسیری که داری می‌روی بالا. آمدی؟ آمدی. نیامدی؟ نیامدی. تو نبودی با یک نفر دیگر. یعنی با تو نمی‌شد رفت. دست تقدیر تو را برداشت. حالا یک نفر دیگر؛ باید این مسیر را بکوبیم برویم. این فرادی آمدن و فرادی بودن است. کسی فکر نکند عشق و محبتش کم می‌شود. اتفاقاً این هست. خدا بیاید همه‌چیز می‌آید با او.

شما در این زندگی مؤمنین واقعی — نه این مؤمنی که اسمش را می‌گذارند مؤمن؛ یک آدم اولیه‌ای که اصلاً نمی‌فهمد دین چیست، راه خدا چیست؛ این‌ها را مؤمن نمی‌گوییم — کسانی که واقعاً با فضای دینی کاملاً آشنا هستند دارند زندگی می‌کنند، نگاه کنید می‌بینید بهترین زندگی را آن‌ها دارند می‌کنند. بهترین زندگی خانوادگی هم دارند می‌کنند. یعنی از اینکه دارد برای بچه‌اش انار دانه می‌کند بی‌قدری عشق می‌کند، بی‌قدری عشق می‌کند؛ و بچه‌اش برای اینکه باباش برایش انار دانه می‌کند آن‌قدر عشق می‌کنند از این.

خدا می‌گوید بعد تو خدا خوب خریداری. شما اگر این قلب به خدا فروخته شود خدا به بهترین قیمت‌ها می‌خرد این را. خدا خریدار خوبی است. این‌جوری دیگر قلب شکسته این‌جوری می‌فروشی به خدا، خدا با قیمت‌های جذاب با شما معامله می‌کند این قلب را. آن موقع خیلی چیزها می‌دهد. بهترین محبت‌ها نسبت به زن و فرزند می‌دهد. اینکه مرد چشمش دنبال کسی نباشد. این در فرهنگ خیلی وقت دینی اصلاً اتفاق می‌افتد. زن دلبسته به زندگی‌اش باشد. این‌ها خدا این هدایا را هم می‌دهد، کادویی می‌دهد.

اگر حالا یک مقدار این تأکید شد، بحث زیاد است. آن موقع بحث که چرا فضاها به این روزگاران کشیده شده، این نگاه‌ها، نگاه‌هایی که مثلاً حالا زن فلان بیسار خیلی چیز کردن و مایه گذاشتن. هم فضای غیر دینی دارد، به ضرر زن و مرد دارد تمام می‌شود. خیلی وقت‌ها این فضاها نتیجهٔ کار کردنش هم دارد دیده می‌شود از آمار طلاق و فلان. باز کردن تمام این فضاهای جدید در تلویزیون و در گفتمان‌ها، بعد خطبا هم یواش‌یواش آیه و روایت‌هایش را پیدا می‌کنند و به آن می‌چسبانند. آن فضا مهم است نه اینکه چهار تا آیه روایت پیدا کنند. چهار تا روایت در همه‌جا می‌شود پیدا کرد به نفع همهٔ مسلک. گول آیه و روایت را نخورید خیلی. در نفع هر مسلکی آیه و روایت می‌شود چید پهلوی همدیگر.


صفحهٔ بیست و پنج؛ انداد و أشدّ حبّاً لله

در سورهٔ مبارکهٔ بقره، صفحهٔ بیست و پنج، آیهٔ صد و شصت و پنج، اینجا محتوایی باز دربارهٔ عشق دیده می‌شود. منتها همین عشق را بنگرید چه جوری است.

«وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ ٱللَّهِ أَندَادًا يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ ٱللَّهِ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَشَدُّ حُبًّا لِّلَّهِ وَلَوْ يَرَى ٱلَّذِينَ ظَلَمُوٓا۟ إِذْ يَرَوْنَ ٱلْعَذَابَ أَنَّ ٱلْقُوَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا وَأَنَّ ٱللَّهَ شَدِيدُ ٱلْعَذَابِ» (بقره/۱۶۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از مردم کسانی هستند که جز خدا همتایانی می‌گیرند و آنان را دوست می‌دارند مانند دوست داشتن خدا؛ و کسانی که ایمان آورده‌اند خدا را دوست‌داشتنی‌تراند. و اگر کسانی که ستم کردند وقتی عذاب را ببینند می‌دیدند که نیرو یکسره از آنِ خداست و اینکه خدا سخت‌کیفر است.

و من الناس من یتخذ من دون الله انداداً. بعضی از میان مردم عده‌ای هستند که اتخاذ می‌کنند از غیر خدا ندّ و شریک. الان فکر می‌کنید یعنی بت‌پرستی؟ نه. کسانی که راه می‌روند در زندگی‌شان همسان خدا دارد این برایشان کار می‌کند. می‌بینید امر همسرش همسان امر الله است؛ این ندّ برای خداست. بعدش یعنی در زندگی خانوادگی‌شان می‌بینید این امر همسرش، خواستگاه همسرش، برابر با خواستگاه خداست؛ شاید هم بیشتر. انداد. یحبونهم کحب الله: دارند آن‌ها را دوست می‌دارند قد خدا. اندازه‌ای که دارند خدا را دوست می‌دارند این‌ها را دارند دوست می‌دارند.

ولی والذین آمنوا أشد حباً لله. کسانی که مؤمن‌اند این‌ها أشد حباً لله‌اند. این عشقشان خداست. عشقشان برای خداست. أشد حباً یعنی همان عشق.

ولو یری الذین ظلموا إذ یرون العذاب أن القوة لله جمیعاً وأن الله شدید العذاب. و اگر می‌دیدند آن کسانی که ظلم کردند، آن هنگامی که عذاب را می‌دیدند، می‌فهمیدند که قدرت همه‌اش مال خداست. خدا نخواهد نمی‌شود. وأن الله شدید العذاب. قدرت همه‌اش برای خداست. این حب را دارد به این مسئله گره می‌زند. کسی کاری از او برنمی‌آید. چیزی برای من انجام نمی‌دهد. اصلاً کسی کاره‌ای نیست. این مفهوم توکل: که اصلاً کسی کاره‌ای نیست اصلاً. این‌ها می‌شود اخلاق توحیدی.

«مَّا يَفْتَحِ ٱللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلَا مُمْسِكَ لَهَا وَمَا يُمْسِكْ فَلَا مُرْسِلَ لَهُۥ مِنۢ بَعْدِهِۦ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ» (فاطر/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر رحمتی را که خدا برای مردم بگشاید بازدارنده‌ای برای آن نیست؛ و آنچه را بازدارد پس از او گشاینده‌ای برای آن نیست؛ و او شکست‌ناپذیر حکیم است.

ما یفتح الله للناس من رحمة فلا ممسک لها. اصلاً مؤمن از دست غیر خدا چیزی نمی‌گیرد. اگر کسی چیزی می‌دهد باید از دست خدا بگیرد. یعنی اینکه خدا بخواهد گاهی اوقات یک ضربهٔ شصت نشان بدهد که نشان بدهد تو همه‌چیز هم داشته باشی من نخواهم نمی‌شود.

حکایت لبو؛ پول داری آدمش را هم داری، خدا نخواهد نمی‌خوری

یک بار ما در مغازه هوس لبو کردیم. بعد این هوس یک موقع زیاد شد و تبدیل به ویار شد تقریباً. گفتیم آخه لبو دوست دارم. بعد حالا هر روز این چرخی یک لبو از جلوی مغازه رد می‌شود. بعد لبو هم که قیمتی ندارد. همین در مغازه نشسته بودیم به صاحب مغازه گفتیم بپر یک خرده لبو بگیریم بیاییم لبو بخوریم. بعد رفت و گشت و آمد نبود. گفتم حالا بپر شوش مثلاً آمد، از این فاصله‌دارها. حالا ما هم گیر داده بودیم. خیلی سخافتش زیاد است ولی این به موتور سوار شد؛ این تهران را زیر و رو کرد. یعنی رفت سر قبر آقا شوش، از آن جل‌بند، از آن‌ور نمی‌دانم چه، از آن‌ور بالا تا بهارستان، بالاتر تا میدان سی‌تیر. اصلاً این لبو پیدا نشد که نشد. وقتی که آمد گفتم خدایا نگاه کن یعنی می‌خواهی به ما بگویی — یک لبو —

می‌خواست بگوید که پول داری، آدمش هم داری، ولی من نخواهم لبو بخوری نمی‌خوری. یعنی یک لبو به این سادگی که در آن محلهٔ بازار پر از این چرخی لبو است. لبو هم در خانه فایده‌ای ندارد؛ کره، کاهو باشد این جورش حال می‌دهد. این نخواهم بخوری تا پا من. اصلاً زیر و رو کرد آن مناطق را. کوچه‌پس‌کوچه‌هایش را رفت. بعد می‌آمد باز دوباره یک سری آدرس به او می‌دادند باز دوباره می‌رفت. اصلاً عجیب شده بود. وای من نمی‌خواهم تو لبو بخوری. نمی‌خواهم؛ اینی که دست من است؛ نمی‌خواهم تو لبو بخوری نمی‌خوری. بعد اینکه پول داشته باشی آدمش هم داشته باشی این‌ها من نه. هر روز هم چرخی رد می‌شود. آن روز که ما می‌خواستیم، این‌ها یعنی ضربهٔ شصت.


سورهٔ فجر؛ ابتلای به نعمت و حبّ جمّ مال

از آن سو این عشق به خداست؛ از آن سو هم در سورهٔ مبارکهٔ فجر نگاه کنید. صفحهٔ پانصد و نود و سه. همان آیات خیلی معروف و خیلی هم محتوا دارد. آیهٔ پانزده.

«فَأَمَّا ٱلْإِنسَٰنُ إِذَا مَا ٱبْتَلَىٰهُ رَبُّهُۥ فَأَكْرَمَهُۥ وَنَعَّمَهُۥ فَيَقُولُ رَبِّىٓ أَكْرَمَنِ» (فجر/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما انسان چون پروردگارش او را بیازماید و اکرامش کند و نعمتش دهد، گوید: پروردگارم مرا گرامی داشت.

«وَأَمَّآ إِذَا مَا ٱبْتَلَىٰهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُۥ فَيَقُولُ رَبِّىٓ أَهَٰنَنِ» (فجر/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما چون او را بیازماید و روزی‌اش را بر او تنگ گیرد، گوید: پروردگارم خوارم کرد.

انسان وقتی ابتلاه ربه، خدا مبتلایش می‌کند فأکرمه ونعمه. یعنی بعضی‌ها مبتلای به نعمت‌اند. بعضی‌ها مبتلای به نعمت‌اند. فیقول ربی أکرمن: می‌گوید خدا مرا اکرام کرده. و أما إذا ما ابتلاه فقدر علیه رزقه: عده‌ای هم خدا ابتلایشان می‌کند، رزقی به او تنگ می‌گیرد. فیقول ربی أهانن: می‌گوید خدا به من اهانت کرده.

می‌گوید کلاً اصلاً این حرف‌ها نیست. نه آن اهانت است، نه این اکرام. همه یا مبتلای به نعمت‌اند یا مبتلای به تنگی روزی و مشقت. همه مبتلان. می‌گوید کلا.

«كَلَّا بَل لَّا تُكْرِمُونَ ٱلْيَتِيمَ» (فجر/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه چنین است؛ بلکه یتیم را گرامی نمی‌دارید.

«وَلَا تَحَٰٓضُّونَ عَلَىٰ طَعَامِ ٱلْمِسْكِينِ» (فجر/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر خوراک دادن بینوا همدیگر را برنمی‌انگیزید.

«وَتَأْكُلُونَ ٱلتُّرَاثَ أَكْلًا لَّمًّا» (فجر/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و میراث را یکجا می‌خورید.

«وَتُحِبُّونَ ٱلْمَالَ حُبًّا جَمًّا» (فجر/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مال را دوستیِ بسیار می‌کنید.

این انحراف‌ها سر این است. بل لا تکرمون الیتیم: اولاً یتیم را اکرام نکردید شما. اکرام یتیم نکردید به این روزها افتادید. ولا تحاضون علی طعام المسکین: دیگران را برنینگیختید به طعام دادن به مسکین. گاهی اوقات آدم ممکن است خودش کاری بکند ولی باید بقیه را هم راه بیندازد. وتأکلون التراث اکلاً لمّا: این میراث این ضعیف‌ها را دارید یک‌جا می‌خورید. اکل اللمّا. دارید می‌لمبونید خلاصه. میراث زمین و رمه و این چیزها دارید میراث‌خواری می‌کنید.

وتحبون المال حباً جمّا. نه اینکه مالِ جمّا را دوست دارید. تحبون المال یعنی مال را دوست دارید. این دوست داشتن متراکم است؛ یعنی عشق دارید. حالا آن مقدار مال چقدر است مهم نیست. مهم این است که شما مال را خیلی دوست دارید. یعنی عشق می‌کنید با مال. نه اینکه مال جمّا را دوست دارید؛ حبّتان جمّ است. ممکن است مال یک دانه انگشتر باشد. ممکن است مال یک چیزی... این می‌گوید این‌ها انحراف است. انحراف این است که شما مال را خیلی دوست دارید. دارید عشق می‌کنید با مال.

والذین آمنوا أشد حباً لله. مؤمن عشق می‌کند به خدا، نه با مال عشق می‌کند. این به عنوان تمثیل است نه تعیین که فقط حالا حب مال. حب هرچی دیگر، حب هرچی که جمّا شود دیگر. یعنی تبدیل به عشق شود و شغاف قلب را پاره کند بیاید تو. این حالت را چه مال چه زن چه بچه؛ این حالتی است که عشق دارد می‌کند. یعنی این صحنه دلش را جایگاه اختصاصی آن‌ها کرده. این فرق نمی‌کند چه باشد. هرچه باشد. والذین آمنوا أشد حباً لله.

این خیلی طول کشید. سورهٔ مبارکهٔ یوسف را برگردانید بیاورید.


بازگشت به آیات؛ مکر زنان شهر و مجلس کارد

«فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَأَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَـًٔا وَءَاتَتْ كُلَّ وَٰحِدَةٍ مِّنْهُنَّ سِكِّينًا وَقَالَتِ ٱخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُۥٓ أَكْبَرْنَهُۥ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا هَٰذَا بَشَرًا إِنْ هَٰذَآ إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» (یوسف/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون نیرنگشان را شنید به سویشان کس فرستاد و برایشان تکیه‌گاهی آماده کرد و به هر یک کاردی داد و گفت بر آنان بیرون آی. چون او را دیدند بزرگش شمردند و دست‌های خویش بریدند و گفتند منزّه است خدا این بشر نیست این جز فرشته‌ای کریم نیست.

آن آیهٔ قبلش هم که اینجا دارد باز دقت کنید که به نیت‌های حیایی خودش آدم توجه باید بکند. ممکن است بعضی وقت‌ها بنشیند حرف دیگران را بزند و خیلی مثلاً به ظاهر کسی نفهمد که این دارد چه کار می‌کند، ولی دارد حسادت خودش را بروز می‌دهد. حسادت خودش را دارد بروز می‌دهد. دارد مکر می‌کند. فلما سمعت بمکرهن: آن تیراژ را دیدیم. آن آیه معطوفی فعلاً ندارد که اینجا بگوییم.

«قَالَتْ فَذَٰلِكُنَّ ٱلَّذِى لُمْتُنَّنِى فِيهِ وَلَقَدْ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفْسِهِۦ فَٱسْتَعْصَمَ وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلْ مَآ ءَامُرُهُۥ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًا مِّنَ ٱلصَّٰغِرِينَ» (یوسف/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت این همان است که مرا در او سرزنش می‌کردید و من او را به کام از خویش خواندم پس خویشتن نگاه داشت و اگر آنچه امر می‌کنم نکند قطعاً زندانی شود و از خوارشدگان باشد.

برگشته به آن‌ها گفته این همان چیزی بود که داشتی مرا ملامت می‌کردی. این تذکرات استفاده شد. ولقد راودته عن نفسه فاستعصم. بعد خیلی با بی‌حیایی تمام آن مجلس را که آماده کرده و این‌ها، بعدش اقرار می‌کند. آقا می‌گوید من خودم کردم. من خودم شستشوی مغزی می‌دادم. ولقد راودته عن نفسه فاستعصم: این دو دستی عصمت خودش را نگه داشته بود.

ولئن لم یفعل ما آمره لیسجنن ولیکونن من الصاغرین. این نتیجهٔ عشق بی‌خودی. می‌گوید ولئن لم یفعل ما آمره: دیگر از موضع امر هم هست. اولاً یک ویژگی که در این آیات دیده می‌شود این است که دستش خیلی باز است. دست زن عزیز مصر خیلی باز است در مسائل حکومتی. در حدی که می‌آید دعوت می‌کند، امر می‌کند. الان در آیات بعد هم امر می‌کند؛ می‌گوید من دارم امر می‌کنم دیگر.

عشق‌های الکی غیر خدا این‌جوری می‌کند. چقدر تا حالا از این داستان‌ها شنیده‌اید که طرف به این معشوقهٔ خودش مثلاً قرار می‌گذارد بعد اینکه جواب رد می‌دهد کارش می‌رسد به اسیدپاشی و تهدید. این چه عشقی است؟ تو واقعاً عاشقی؟ تو عاشق این بودی که کارت رسید به تهدید و اسیدپاشی؟ این عشق غیر الهی سر از این جاها درمی‌آورد.

ما آمره لیسجنن: قطعاً زندانی خواهد شد. ولیکونن من الصاغرین: و قطعاً این را خرد و کوچکش می‌کنم. یعنی کوچک خواهد شد. صاغر و کوچک خواهد شد.

استعصم؛ دو دستی عصمت را نگه داشت

عبارت «فَٱسْتَعْصَمَ» را سرسری نگذارید. استعصام یعنی چسبیدن به عصمت؛ دو دستی نگه داشتن. یوسف در آن مجلس که همه ریخته‌اند و زن عزیز از موضع امر حرف می‌زند، خودش را به عصمت چسبانده است. این همان جایی است که بعد می‌گوید اگر فیض تو نباشد أصبو إلیهن. یعنی عصمت را به ذات خودش نسبت نمی‌دهد. فرهنگ معصوم این است: تا فیض هست می‌ماند؛ اگر فیض برداشته شود از جا کنده می‌شود.

دست زن عزیز مصر در مسائل حکومتی باز است. دعوت می‌کند، مجلس می‌چیند، کارد می‌دهد، امر می‌کند، تهدید به زندان و صغار می‌کند. از آیات بعد هم مشخص می‌شود شوهر — آن نصف دیگر — خیلی از ماجرا را نمی‌داند. قضیه را برایش ظاهرسازی می‌کشند. این قدرت و این بی‌حیایی اقرار در جمع، محصول همان عشق بی‌خودی است که شغاف را پاره کرده و دل را جایگاه غیر خدا کرده است. عشق غیر الهی سر از امر و تهدید و خرد کردن طرف درمی‌آورد. اسیدپاشی و تهدید امروز همان منطق «لیسجننّ ولیکونن من الصاغرین» است در لباس دیگر.

ربّ السجن أحبّ إليّ؛ افعل تعیین نه تفضیل

آن موقع اینجا دارد که قال رب السجن أحب إليّ مما یدعوننی إلیه. خدا، این زندان اگر من مخیّر باشم بین چیزی که این‌ها دارند می‌گویند و این. این را دقت کنید: مما یدعوننی إلیه. معلوم است که همه ریخته‌اند سر این؛ یا به فرمان او دارند می‌بینند عجب هالویی پیدا شده. همه دارند به خودشان دعوت می‌کنند همه. دارند این بکشد آن بکشد این‌جوری شده قضیه. می‌شود این‌جوری شده به فرمان او، یا اینکه همه ریخته‌اند سرش می‌گویند بابا ول کن حالا تو که رندی نیست. این‌ها در یک موقعیت این‌جوری قرار دارند. در موقعیتی این به این سنگینی. یک موقع یک نفر را یک ماه در جمع او این مدلی. در جمع او این مدلی دیگر با توجه به اینکه دارد شستشوی مغزی تمام اطراف یک نفر را می‌دهد. اینجا دیگر تضرع یوسف بلند است.

«قَالَ رَبِّ ٱلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِىٓ إِلَيْهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ ٱلْجَٰهِلِينَ» (یوسف/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت پروردگارا زندان نزد من دوست‌داشتنی‌تر است از آنچه مرا به آن می‌خوانند و اگر نیرنگشان را از من بازنگردانی به سویشان کشیده می‌شوم و از جاهلان می‌گردم.

خدا اگر من مخیّر باشم بین این کار و زندان، من می‌گویم زندان. من می‌روم زندان. به دروغ بگوییم می‌رویم زندان. بگویی من می‌روم زندان. دروغ بگو برو زندان. می‌روم زندان. خلاف کن برو زندان. می‌روم زندان. خدایا کاری که تو را از این جدا کند نمی‌کنم. این یعنی اینکه تو را از این جدا نمی‌کنم می‌روم زندان. اگر مخیّر باشیم که من این کار را بکنم می‌روم زندان، می‌روم زندان. این اخلاص است.

بعید نیست اسرا و این‌ها. اینجا اطلاعات مملکت را پاک کن راحت شو یا اینکه انفرادی. ده سال انفرادی مانده. برخورد کرده‌ام. ده سال در انفرادی مانده. خیلی بی‌حرف‌ها. این یعنی که اطلاعات مملکت را بده یا اینکه زندان انفرادی. سال پنجاه و نه دستگیر شده، شصت و نه آزاد شده. همه‌اش هم انفرادی است. این یعنی آدم. یعنی آدمی که افتاده پای کار خدا. یعنی افتاده در راه. یعنی این‌جوری در این انتخاب: من بروم زندان یا بروم. اینجا می‌گوید که زندان؛ بین این و این، زندان.

چون حالا این را دارم تأکید می‌کنم چون یک سری روایات به این محتوا نمی‌خورد و بعضی‌ها هم خیلی از آن مانور می‌دهند می‌خواهم بخوانم. این هم که می‌گوید أحب — بارها تا حالا گفته‌ام ما یک افعل تعیین داریم، یک افعل تفضیل. افعل در معنای تفضیل اصلاً یعنی اینکه وقتی می‌گویند این از آن بهتر است یعنی اینکه آن خوب است، این هم خوب است، این بهتر است. ولی یک افعلی داریم که به آن می‌گویند افعل تعیین. یعنی اصلاً همین این خوب است. این از کجا درمی‌آید که چیزی افعل تعیین است یا تفضیل؟ از محتوای کلام درمی‌آید.

این که دارد می‌گوید رب السجن أحبّ إليّ یعنی نه اینکه آن کار، کار خوبی است و بد هم نیست آن چیزی که این‌ها دعوت می‌کنند؛ این زندان متوجه این بهتر از آن است. این‌جوری نیست که مثلاً آن هم کار خوب است. این را می‌گویند افعل تعیین. ان‌قدر نشود منشأ هزار تا شبهه. وقتی می‌گوید الآخرة خیر، آخرت بهتر است، آخرت خوب است. دنیا لهو و لعب فلان؛ بعد می‌آید آخرت خیر. یعنی آن خوب است اصلاً هیچی نیست. این هم که أحب نه اینکه آن خوب است این خوب است حالا این بهتر است. یعنی این طرف این خوب است. مما یدعوننی إلیه که همه دارند این کار را می‌کنند.

وإلا تصرف عنی کیدهن أصبو إلیهن؛ عصمت به ذات خداست

بعد باز دوباره نمی‌گوید من معصومم، به ذات معصوم. این فرهنگ: به اذن؛ فرهنگ من به ذات خدا؛ از ما غیر خدا هیچ‌کس. می‌گوید وإلا تصرف عنی کیدهن. دیگر کید این‌ها را از من برنداری، أصبو إلیهن. این صبو یعنی از جا کنده شدن. این لغت قرآن چیست؟ أصبو إلیهن نه میل پیدا کردن معمولی. یعنی دیگر از جا درمی‌آیم یک‌هو. اگر این نباشد، این فیض روح‌القدسی نباشد، إلا تصرف عنی کیدهن أصبو إلیهن: من به سمتشان از جا کنده می‌شوم دیگر.

این هم نه اینکه بگوییم منافات دارد با بندهٔ مخلص. نه؛ این دارد فرهنگ معصومیت را می‌گوید دیگر. خدا باید فیض بدهد. کماکان باید خدا فیض بدهد تا معصوم باشد یک نفر. و این از همین خطاهایی است که ما معصومیم که گفتم مثلاً ما راجع به دزدی شاید معصوم باشیم. همین خطا اگر خدا فیضش را بردارد ممکن است برویم دزدی. خود ما برویم دزدی. این که دارد این را می‌کند یعنی اینکه معصوم به ذات خداست. همه‌چیز باید از طرف خدا باشد. أصبو إلیهن وأکن من الجاهلین. و من آن موقع از جاهلین می‌شوم. این کلمهٔ جاهلین حرفی دارد که بزنیم.

این تهدید نیست. تضرع است. این حالت اضطرار است. اشکال ندارد این‌جوری. اتفاقاً دارد می‌گوید بگویید خدایا اگر دست ما را نگیری اینجا صحنه نمی‌توانم دوام بیاورم. خدایا دست ما را نگیری اینجا. دنیا سجن المؤمن. حالا فرقی نمی‌کند تمام حالا از زندان هم بیایی بیرون. حالا زندان‌ها ابعادش فرق دارند. اینجا هم یک زندان است. خود در این زندان با این شیطان قوی، با این چیز، با این فلان. اگر کسی واقعاً دارد اینجا برای خودش کیف می‌کند جنة الکافر است.

«ٱلدُّنْيَا سِجْنُ ٱلْمُؤْمِنِ وَجَنَّةُ ٱلْكَافِرِ» (روایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دنیا زندان مؤمن و بهشت کافر است.

آخه دنیا سجن المؤمن جنة الکافر. خیلی دارد حال می‌کند از اینکه در این دنیا دارد زندگی می‌کند. این حالا که دنیا جنة الکافر است. این هم یک زندانی است که فقط ابعاد زندانش فرق می‌کند. گنده‌تر است. آدم فکر می‌کند که زندانی نیست. به سختی زندانی است. حالا زندانش گنده‌تر است.

این حالت تضرع را واقعاً شما هم بخوانید: خدایا تو دست ما را نگیری که من نمی‌توانم تحمل کنم. یعنی خدا اگر فیض نباشد. خدا هم گفته آقا این اضطرار اگر باشد یعنی آدم با حالت اضطرار بگوید خدا؛ اتفاقاً دارد می‌گوید.

«أَمَّن يُجِيبُ ٱلْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ ٱلسُّوٓءَ وَيَجْعَلُكُمْ خُلَفَآءَ ٱلْأَرْضِ أَءِلَٰهٌ مَّعَ ٱللَّهِ قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُونَ» (نمل/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا کیست که درمانده را چون بخواندش پاسخ می‌دهد و بدی را برمی‌دارد و شما را جانشینان زمین می‌کند؟ آیا با خدا معبودی هست؟ چه اندک پند می‌گیرید.

اینکه خدا جواب مضطر را می‌دهد نه اینکه مضطر بگوید أمن یجیب المضطر. مثلاً ما چنین چیزی نداریم. نمی‌دانم ختم أمن یجیب. مضطر باید بگوید یا الله؛ مضطر بگوید یا الله خدا جواب می‌دهد. مهم این است که مضطر بشود. کسی تا مضطر نشود بگوید من پارتی دارم، پول دارم، آدمش را دارم. این این‌جوری مضطر نشده. اگر واقعاً به حالت مضطر بیفتد، حالت اضطرار — اول همین کسی که همهٔ این‌ها را هم دارد باید خودش را رها بکند از این‌ها. اصلاً فکر نکند که من پارتی دارم، پول دارم، آدمش را دارم. اصلاً کسی نباید این فکرها را بکند. داری که داری. لذا آدم کلاً در حالت اضطرار اگر باشد خدا جواب می‌دهد به مضطر. خدا؛ مضطر لزوماً نباید بگوید اگر داشته باشد مضطر. مضطر بگوید یا الله. در این حالت اضطرار.


ایاک و ظلم من لا يجد علیك ناصراً إلا الله

برای همین است این روایت که همین گفتید. این روایتی هست از امام محمد باقر علیه السلام. خیلی عجیب است و خیلی روایت فضاسازی در این روایت عجیب است. یک بار در یک جلسهٔ پنج‌شنبه هم گفتم این روایت را. که امام محمد باقر می‌گویند که بابام علی ابن الحسین، امام سجاد، مرا لحظات آخر زندگی‌شان، لحظات احتضارشان «وضمنی إلی صدره»: مرا چسباندند به سینه‌شان. حالا می‌خواهند حرفی بزنند آدم حرف‌های ناب را می‌خواهد بزند لحظهٔ احتضار را. یعنی آخرین حرف را می‌خواهد بزند. می‌گویند و ضمنی إلی صدری. و وقتی می‌چسبانند امام محمد باقر را به سینه‌شان، می‌گویند که این را بابام امام حسین آخرین لحظات به من گفت و گفت که بابام علی ابن ابی‌طالب آخرین لحظات این را به من گفت. خیلی فضاسازی روایت خیلی عجیب است. چه؟

«إِيَّاكَ وَظُلْمَ مَنْ لَا يَجِدُ عَلَيْكَ نَاصِرًا إِلَّا ٱللَّهَ» (از امام باقر از پدرانش علیهم‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بپرهیز از ستم بر کسی که جز خدا یاوری بر تو نمی‌یابد.

ظلم همیشه بد است، ولی ظلم به کسی که هیچ پناهی جز خدا ندارد، از آن برحذر باش. ماها کج‌اخلاقیم. افتاده لگد می‌زنیم. یعنی ببینیم کسی چیزی ندارد، پناهگاهی ندارد، فکر نکن کسی که پناهگاه ندارد پناهگاه ندارد. او اگر یک آه بکشد، آن دودمانت را به باد می‌دهد. این را حواست باشد. اگر رابطه‌ات با ضعفاست، اگر او آه بکشد که آه اسم من از اسماء الله است. لزومی هم ندارد بگوید ای خدایا تند تند بکن این کسی که نمی‌دانم چیست. ای خدا به خاک سیاه بنشین فلان. لزومی ندارد فقط بگوید آه. چونکه آه داریم که آه اسم من از اسماء الله تعالی است. او فقط بگوید ای خدا! دودمانت را به باد می‌دهد. یعنی اگر کسی که مضطر است و کسی جز خدا ندارد، پارتی‌اش خداست. آن کسی که پولی ندارد، پارتی ندارد، کسی آدمی ندارد، او اگر آه بکشد بیچارت می‌کند آن آدم. لذا این نمی‌شود افتاده دستت زمین نلگد زد. دیدیم که مثلاً این که کسی را ندارد خیلی کشیده. این را فقط حواست باشد.

آقا اگر کسی به شرایط اضطرار بیفتد و از خدا بخواهد فاستجاب له ربه. یعنی کسی که به حالت اضطرار دعا بکند، مضطر بشود و دعا بکند، این فاستجاب له ربه: خدا دیگر جوابش را می‌دهد.

این کسی که حالا چیزهایی هم هست اصلاً حالا این‌جوری نیست که مثلاً نمی‌رود. حالا نه مثلاً به حالت اضطرار من نمی‌روم. نه بابا باید بمیرد. این‌جوری نیست که حالا. خدا جواب می‌دهد. بعضی وقت‌ها جواب می‌دهد. خدا همه را جواب می‌دهد. شما مثل این می‌ماند که من بگویم شما نامه نوشتی من جواب می‌دهم. بعد نامه می‌نویسی می‌گویی یک عده تومن هم پول می‌دهی، جواب می‌دهم. می‌گویم نه. جواب می‌دهم. تا این نمی‌شوم مثلاً حالا تو افتادی به یک خواهش جاهلی مثلاً من جواب می‌دهم یا خواهش جاهلی هم نیست، صلاح نیست. من جواب می‌دهم مثلاً. جواب می‌دهم یعنی که برآورده می‌کنم حتماً؟ نه. من جواب می‌دهم، می‌گویم نه نمی‌دهم. این حکمتی که سر جای خودش هست.

حکمت این است که در صحیفهٔ سجادیه خیلی چیزی است که یا من لا تبدّل حکمته الوسائل. ای کسی که وسایل حکمتت را از بین نمی‌برد. یعنی درست است دعا وسیله است ولی حکمت خدا را که از بین نمی‌برد. خدا حکمت خود سر جای خودش دارد. حالا بچهٔ من اگر چاقو بخواهد بزند تو چشم خودش این هدیه است. دیگر حالا مثلاً خیلی گریه بکند. گریه کردن خوب است دیگر برای بابا. ولی نمی‌رود که چاقو بدهم دستش.

این هم که یک نفر اگر سالم زندگی بکند، اگر کسی سالم زندگی بکند، در مواقعی — این کسی که خوب رانندگی می‌کند. مثل من رانندگی نمی‌کنم. بد رانندگی می‌کنم. البته الان هم رانندگی نمی‌کنم. معروف شدم که بد رانندگی می‌کنم. ولی شاهدش این است که تا حالا تصادف نکرده‌ام ده سال. باشد چشم. این‌ها با سرعت رانندگی می‌کنند. این کسی که خوب رانندگی می‌کند، واقعاً رعایت قوانین می‌کند، پیچ‌ها را درست می‌گیرد، راهنما می‌زند. این کارها را انجام می‌دهد با سرعت مجاز می‌رود. این اگر در صحنه‌ای هم دو تا آهن دارد راه می‌رود دیگر. اگر صحنه‌ای برای تصادفی پیش می‌آید به صورت معجزه‌آسایی درآمد در این صحنه خیلی تعجبی نیست.

خدا کلاً درش یعنی اگر کسی دارد درست حرکت می‌کند، یک سنگی می‌آید یک‌هو جلو ماشین، ماشین را منحرف می‌کند این‌وری می‌رود، آن‌وری می‌رود. آن سنگ مأموریتش این است. مأموریتش این است که بیاید ماشین تو را منحرف بکند یک‌هو از بغل این رد شوی. این هیچ تعجبی ندارد. این‌ها کرامتی هم برای کسی محسوب نمی‌شود. این‌ها مال این است که کسی اگر درست زندگی بکند درش صحنه‌های عجیب غریب که پیش می‌آید خدا دستش را می‌گیرد. خدا این همه عالم سپاه و ستاد خداست. این سپاه و ستاد خدا اگر به دست این افتاده، این دارد کارش را انجام می‌دهد، از این صحنهٔ مهلک درست ردش کردند هیچ تعجبی به این نیست. تعجب نکنید.

فاستجاب له ربّه؛ استجابت، ثمّ، و آیات الهی

یعنی فاستجاب له ربه. یک بحثی مانده که چون وقت نیست می‌ترسم از بین برود بحث. دفعهٔ بعد می‌گویم.

«فَٱسْتَجَابَ لَهُۥ رَبُّهُۥ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ» (یوسف/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پروردگارش او را پاسخ داد و نیرنگشان را از او بگردانید؛ که او شنوا و داناست.

خدا جوابش را داد. استجابة هم با إجابة فرقش باز چیست؟ یعنی مشتی جواب داد. فاستجاب وقتی می‌رود در باب معنایش تغییر می‌کند. فاستجاب له ربه یعنی خدا جوابش را داد. فاستجاب له ربه فصرف عنه کیدهن: این کید این‌ها را از او منصرف کرد. إنه هو السمیع العلیم: او شنوا و داناست. او شنید این دعا را، این استغاثه و تضرع را شنید.

حالا ثمّ. ثمّ را بنگرید چه جوری. همان جمله. ثمّ وقتی می‌خواهند فاصله‌ای بیندازند این ثمّ با ف فرق دارد. ف فاصله می‌اندازد؛ ثمّ یک فرق یعنی چه می‌اندازد؟ یک گسست کاملاً واضح در قضیه قرار می‌دهد. ثمّ آره این است. حالا عبارات عربی یادم نیست ثمّ این‌ها چه می‌گویند. ولی برای فاصله است منتها این فاصله به عنوان یک گسست زمانی است.

«ثُمَّ بَدَا لَهُم مِّنۢ بَعْدِ مَا رَأَوُا۟ ٱلْـَٔايَٰتِ لَيَسْجُنُنَّهُۥ حَتَّىٰ حِينٍ» (یوسف/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس پس از آنکه نشانه‌ها را دیدند برایشان آشکار شد که او را تا مدتی به زندان افکنند.

ثم بدا لهم: معلوم است یک سری مرد در این داستان هستند که این صحنهٔ مهمانی را تدارک دیده‌اند، تدارک داده‌اند و دارند قضیه را پیش می‌برند. ثم بدا لهم: روشن شد. یعنی نشستند. این صرف عنه کیدهن چه جوری؟ نه اینکه چون این گفته زندان من ترجیح، گفتند برو زندان. این نیست. یک سری آیاتی یک‌هو روشن شد اینجا برای بقیه. چه روشن شد؟ این آیات الهی چه بود که روشن شد؟ نمی‌دانیم. روایات چیزی نگفته‌اند. ولی یک سری آیاتی دیدند یک‌هو این‌ها از یوسف. حالا آیت معصومیتش بوده.

این تفسیر، تفسیر درستی نیست که چون او از خدا خواست که خدا من بروم زندان. اولاً از خدا اصلاً نخواست که من بروم زندان. دعایش اصلاً این نبود که من بروم زندان. دعایش این بود که این‌ها کید این‌ها را برطرف بکن. خدا هم کید این‌ها را برطرف کرد. چه جوری برطرف کرد؟ یک آیاتی نشان داد. بعد ثم بدا لهم ولهن. این ضمایر را دقت کنید. این‌ها الکی این‌جوری مثل آب نپاشیده‌اند این‌ها را در قرآن. کاش این نبوده که مثلاً لهن، لهم این‌ها را درمی‌آورند زمان و مکان. معلوم است که چه مرد در اینجا بودند. معلوم است اقتدار زن، زن عزیز هست. زلیخا یک حالت اقتصادی‌ای دارد آنجا. چیز می‌کند، آنجا به این مرد تذکر می‌دهد، چیز بالا می‌کند. دارد جاهایی را اداره می‌کند. از آیات بعدی هم مشخص می‌شود که این صحنه و تمام این ماجرا را آن نصف نمی‌داند. از آن نصف نمی‌داند. حالا آیه‌اش را هفتهٔ بعد می‌گویم. اصلاً خبر ندارند چه اتفاقاتی افتاده. بعدش هم دیگر شستشوی مغزی‌اند از شوهرش را می‌دهد که اصلاً داستان این نبوده، داستان فلان، قضیه را ظاهرسازی می‌کشد. این از آیات مشخص است.

ثم بدا لهم من بعد ما رأوا الآیات: بعد از اینکه آیات الهی را دیدند این‌ها، برایشان این‌جوری آشکار شده به این جمع‌بندی که لیسجننّه حتی حین: تا مدتی این را بیندازیم زندان. آن موقع بعد قضیه تبدیل شد به زندان.


روایتی که با ظاهر قرآن نمی‌سازد؛ ادب دعا را از یوسف درنیاورید

یک روایت هست می‌گویند روایت داریم. روایت داریم که داریم. اینکه روایت با قرآن سازگاری ندارد که این نشد چیز دیگر. کلی هم روش مانور می‌دهند. یعنی بعضی یک جوری می‌کنند یعنی ادب دعا را بلد نبوده. یعنی حضرت یوسف ادب دعا کردن بلد نبوده. گفته خدا زندان بده. یک حضرت یوسف بیشتر معقول است که ادب دعا را ما خودمان بعضی وقت‌ها این را می‌فهمیم که این‌جوری نباید دعا بکنیم. گفته اگر خدا مخیّر بین زندان و آن، زندان أحب بده. کید این‌ها را فاستجاب له ربه. می‌خواهم بگویم آیات دقت بکنید روی آیه. این جلسه روضه نیست، جلسهٔ دقت روایت است.

ثمّ خودش نشان می‌دهد که دارد یک گسست افتاده بین در واقع بحث زندان رفتن. این که می‌گوید دعایش چه بوده؟ دعایش این که فصرف: خدایا این‌ها کید این‌ها را منصرف بکن. فاستجاب له ربه چه بوده؟ برایش دارد صرف عنه کیدهن: کید این‌ها را برطرف کرد. یعنی این‌ها نتوانستند به آن مقصودشان که می‌خواستند کام بگیرند از یوسف، به این مقصودشان نتوانستند برسند. با چه؟ با آن آیاتی که خدا نشان داد. با این هم بحث زندان که وقتی مخیّر کردند گفت خود اگر مخیّر است بین زندان و این کار، زندان اگر این است. ولی هیچ موقع دعا نکرده من بروم زندان.

این را در بحار می‌خوانیم. یوسف به سجن افتاد. خدا با چه من استخلاص سجن پریدم؟ با چه من افتادم زندان؟ جالبی مثلاً سرزنش: باید مرا نمی‌پسندد. فحيل إليه أنك ترتّب. خودت انتخاب کردی. خودت گفتی حین قلته رب السجن أحب إليّ مما یدعوننی إلیه. که وقتی این‌جوری دعا کردی گفتی که خدایا زندان بهتر است. هلا قلته العافیة تو أحب إليّ مما یدعوننی إلیه. چرا این‌جوری نگفتی که خدا عافیت بهتر است؟ یعنی آن‌قدر یوسف نمی‌فهمید که مثلاً این آدم دعا می‌کند خدا عافیت می‌گفت. اگر دعا می‌کردی عافیت بهتر از زندان است ما می‌گفتیم آقا عافیت مثلاً درمی‌آوردیم بیرون هیچی. ولی چون دعا کردی که رب السجن أحب إليّ مما یدعوننی إلیه ما هم گفتیم خودت دعا کردی. خودت می‌خواستی دعا نکنی این‌جوری.

کلی هم آخوندها با این منبر می‌روند ادب دعا از توش درمی‌آورند. نمی‌دانم چه بحثاتی دارد. این اصلاً با ظاهر قرآن نمی‌سازد. ده بار بگویم صد بار دیگر هم می‌گویم هزار بار هم لازم بشود می‌گویم: حدیث را جز قرآن‌شناس حق خواندنش را ندارد، حق توزیعش را ندارد، حق فهمش را ندارد. چون باید روایت عرضه شود به قرآن. نه حدیث‌شناس، قرآن‌شناس. این اصلاً روایت به درد نمی‌خورد یک چنین روایتی. که مثلاً اولاً شأن یوسف این‌قدر آدم پایینی بود ما خودمان می‌دانیم چرا دعا کرد زندان؟ او گفت یک چیز دیگر. دیگر داشت می‌گفت خدا اگر دو میلیارد پول به من بدهی بهتر از این است که یدعوننی إلیه. دو میلیارد پول مثلاً. نه کاملاً آن ظاهر نشان می‌دهد اصلاً این نیست.

روایت اگر با ظاهر قرآن نسازد، به درد نمی‌خورد که رویش منبر ادب دعا بسازند. یوسف دعا کرد کید را صرف کن؛ خدا استجابت کرد و کید را صرف کرد. ثمّ فاصله انداخت. بعد آیات دیدند. بعد بدا لهم که زندانش کنند تا وقتی. دعا برای زندان نبود. افعل «أحب» هم تعیین است نه تفضیل: آن دعوت، خوب نیست که زندان از آن بهتر باشد. زندان همان طرف درست است در برابر آن دعوت.

حدیث را جز قرآن‌شناس حق خواندنش را ندارد، حق توزیعش را ندارد، حق فهمش را ندارد. باید روایت عرضه شود به قرآن. نه حدیث‌شناس، قرآن‌شناس. اگر ظاهر قرآن می‌گوید دعایش صرف کید بود و استجابت صرف کید بود، دیگر نمی‌شود گفت ادب دعا بلد نبوده و باید می‌گفت عافیت أحبّ إلیّ. این جلسه روضه نیست؛ جلسهٔ دقت آیه است.


زندان‌رفتن گناهکار بودن نیست؛ اتهام در موضع پاکی مقدمهٔ عزت است

زندان هم واقعیتش جای چیزی است. اولاً خود این بحث زندان رفتن نشان می‌دهد یک نکتهٔ دیگر. این است که اولاً زندان هر که می‌رود زندان گناهکار نیست. هر که می‌رود زندان گناهکار نیست. این نمی‌شود متهم تا اسمش می‌شود مجرم خیلی که. تازه ممکن است یک مجرمی این واقعاً مجرم عندالله نباشد. این که هر که در زندان است این گناهکار است این‌جوری نیست. این یک مطلب. شاهدش هم این است.

مطلب دوم این است که خیلی وقت‌ها هست که خدا به همان اتهامی که دقیقاً شما در همان اتهام پاکی، این زندان رفتن مقدمهٔ عزیز مصر شدن است. اگر واقعاً یک اتهام بی‌خود دارد کسی به شما می‌زند یک مجموعه که دقیقاً همان جایی است که شما خیلی پاکی، بدان خدا دارد یک بازی جدیدی برای عزت، تولد نو. برای یک عزت چیزی دارد چنین جریانی را درست کرده. شما در مسائل مالی ممکن است خیلی پاک باشی. دقیقاً ممکن است اتهام مالی بخوری حالا. اتهام مالی بخوری. این‌ها هست. شاید خدا دارد در جایگاه‌هایی که اتفاقاً می‌خواهد یک عزت نو بدهد، یک عزت بالاتر. این اتهام در این مقطع ممکن است کارگر بشود.

زندان چندین سال یوسف را در زندان نگه دارند در عمق سیاهچال سال‌ها نگهش دارند می‌خواهند یک عزت به او بدهند. اولاً در این امتحان شرکت کرده آن عزت گیرش آمده. ما نمی‌دانیم واقعاً ما نمی‌دانیم خدا چه برایمان تقدیر کرده. این حالت را ببینی این حالت زشت شدن این است که خدا نه اینکه من تلاش کنم تقدیر، تغییراتی کردی دیگر. تغییراتی که کردی برای من این تغییرها خیلی اوقات آدم را رشد می‌دهد. خدا ما باید بعضی کارهامان را انجام بدهیم خدا خودش ممکن است تغییراتی بکند ببرد بچلاند، جایی گیر بیندازد، له بکند فلان بکند برای اینکه به او بخواهد رشد بدهد.

این را — ما که تمام شدیم زندان حالا این مال تجربهٔ زندان رفتن است. زندان نرفته‌ایم احتمالاً. بنده زندان رفته‌ام البته به عنوان مجرم نه. این حالت را می‌گویند بیمارستان چیز است محل — این است که کثیف‌ترین جا بیمارستان است دیگر. این همه عفونت‌ها و فلان این‌ها همه‌اش آنجا هست. این زندان رفتن این قذارت معنوی‌اش را آدم می‌بیند در زندان. یعنی این کثافت معنوی. چون بیشتر کسانی که متهم‌اند افراد مجرم‌اند آنجا. اصلاً احساسی که آدم دست می‌دهد در زندان این است که خیلی جای آلوده‌ای است اینجا. خیلی جای آلوده‌ای است اصلاً. و این قذارت معنوی خیلی بالایی دارد محیط زندان. و این چیز جالبی است. یعنی تجربهٔ زندان رفتن اگر برای آدم اتفاق بیفتد البته مجرم نه. حالا متهم بی‌خودی. حالا کسی مثلاً حالا می‌رود شریکی را می‌کشد اینجا. این حالت می‌آید که مثلاً می‌گویم بیمارستان آلوده است این زندان هم خیلی آلوده است. یعنی آلودگی معنوی خیلی زیاد است زندان نه بحث حالا بحث دیگری.

و أکن من الجاهلین و یک بحثی علامه از این آیاتی که تمام شد قبل از اینکه بحث خواب به وجود بیاید یک مطلبی را می‌گویم که آن مطلب را باید جلسهٔ دیگر در خدمتتان خواهم گفت.

حالا من تحقیقات روز پنج‌شنبه‌ام گم شده. حالا من اگر پیدا کردم تحقیقات روز پنج‌شنبه‌ام را که پنج‌شنبه این تحقیقات را پیدا نکردم تفسیر سورهٔ یوسف را ادامه می‌دهم پنج‌شنبه. یعنی حالا اگر گم کردم یعنی این واقعاً گم شده و تا حالا پیدا نکرده‌ام. من اگر توانستم جمع‌وجور بکنم یادم بیاید چه چیزهایی تحقیق کرده‌ام که به آن‌ها را چیز می‌کنم. اگر نکردم حالا. خرافاتی نه. محکماتش هست.


دعای پایان جلسه

خدایا خودت ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. خدا ما را لکهٔ ننگ دامن امام زمان قرار نده. و ما را موجب زینت دین قرار بده. در امر فرج امام زمان تعجیل بفرما. هر حرف و بهره‌ای از هر جای این عالم به روح حضرت امام هادی واصل بفرما. همهٔ خدمتگزاران به اسلام و ولایت را در پناه خودت حفظ و حمایت بفرما. خدا همهٔ مرزهای اسلام، مرزهای شیعه، پیروان اهل بیت را اگر خیر و صلاحشان در این است عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. خدا نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از قرآن و اهل بیت و از این معارف کوتاه نفرما. مقام شهدا را عالی‌تر بگردان. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.