ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 014

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه، صلوات و تلاوت آیات سی‌وپنج تا سی‌وهشت

پناه می‌بریم به خدا از شیطان رانده‌شده. به نام خداوند رحمان و رحیم آغاز می‌کنیم؛ و درود خدا بر سرور ما محمد و بر خاندان پاک او.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَىٰ آلِهِ ٱلطَّاهِرِينَ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بر آقای ما محمد و بر خاندان پاکش درود فرستد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد. جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، به‌خصوص روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمان‌مان، فاتحه‌ای با صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

قرآن را بر صفحهٔ دویست و سی‌ونه بگشایید. آیات امروز از «ثم بدا لهم» است؛ از آیهٔ سی‌وپنج سورهٔ یوسف تا آیهٔ سی‌وهشت.

«ثُمَّ بَدَا لَهُم مِّنۢ بَعْدِ مَا رَأَوُا۟ ٱلْـَٔايَٰتِ لَيَسْجُنُنَّهُۥ حَتَّىٰ حِينٍ» (یوسف/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس پس از آنکه نشانه‌ها را دیدند، برایشان آشکار شد که او را تا زمانی به زندان اندازند.

«وَدَخَلَ مَعَهُ ٱلسِّجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَآ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ ٱلْـَٔاخَرُ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِى خُبْزًا تَأْكُلُ ٱلطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِۦٓ إِنَّا نَرَىٰكَ مِنَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دو جوان با او به زندان درآمدند. یکی گفت: من خویشتن را می‌بینم که شراب می‌فشارم. و دیگری گفت: من خویشتن را می‌بینم که بر سر نان می‌برم و پرندگان از آن می‌خورند. ما را از تأویلش خبر ده؛ که ما تو را از نیکوکاران می‌بینیم.

«قَالَ لَا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِۦٓ إِلَّا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِۦ قَبْلَ أَن يَأْتِيَكُمَا ذَٰلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِى رَبِّىٓ إِنِّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَهُم بِٱلْـَٔاخِرَةِ هُمْ كَٰفِرُونَ» (یوسف/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: غذایی که روزی شما شود نزدتان نمی‌آید مگر آنکه پیش از آمدنش شما را از تأویل آن خبر داده‌ام. این از آن چیزی است که پروردگارم به من آموخته است. من آیین گروهی را که به خدا ایمان نمی‌آورند و خود به آخرت کافرند ترک کردم.

«وَٱتَّبَعْتُ مِلَّةَ ءَابَآءِىٓ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَآ أَن نُّشْرِكَ بِٱللَّهِ مِن شَىْءٍ ذَٰلِكَ مِن فَضْلِ ٱللَّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ» (یوسف/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروی کردم. ما را نسزد که چیزی را با خدا شریک کنیم. این از فضل خدا بر ما و بر مردم است، ولی بیشتر مردم شکر نمی‌گزارند.

یک صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

درس امروز دو لایه دارد و این دو لایه را نباید از هم جدا کرد. یک لایه همان ادامهٔ داستان یوسف است: تصمیم به زندان، ورود دو غلام، خواب‌ها، و آن جمله که ما تو را از نیکوکاران می‌بینیم. لایهٔ دیگر، پیش از آنکه پای یوسف به زندان برسد، تصحیح یک بدفهمی از جلسهٔ گذشته است و پس از آن بحث علامه دربارهٔ مدینهٔ فاضله. تا این فضا درست ننشیند، زندانِ یوسف را هم بد می‌فهمیم. زندان وقتی معنا می‌دهد که معلوم شود آدم در خلوت چه کاره است؛ و خلوت وقتی معنا می‌دهد که معلوم شود قانونِ بی‌اخلاق و اخلاقِ بی‌اعتقاد چه بن‌بستی می‌سازد.


تصحیح بدفهمی جلسهٔ گذشته: نقد رمانتیسیسم بی‌قیدی نیست

مطلبی در جلسهٔ گذشته گفته شد. از روی سؤال‌هایی که بعد از جلسه پیش آمد، احساس می‌شود تا حدودی اشتباه فهمیده شده باشد. نقد رمانتیسیسم که مطرح کردیم، در ذهن بعضی این‌طور نشسته که اگر طرف رفت، رفت که رفت؛ به جهنم که رفت. یا اینکه هر کس تنهاست، هر کس مسئول کار خویش است، اصلاً لازم نبوده با کسی کاری داشته باشد؛ یک جور بی‌قیدی و لاقیدی نسبت به خانه و زندگی و افراد. آدم تنهاست و در تنهایی به کار خودش می‌رسد.

اگر اینچنین دریافت شده باشد، اشتباه است. تئوری قرآن این نیست که آدم همه را ذلیل کند و کار همه را رها کند. نه. ضمن اینکه نسبت به آنان دلسوز است، مهربان است. اگر یک تئوری در زمینهٔ زندگی کردن وجود داشته باشد که انسان عازم آن باشد در حالی که زندگی‌اش را می‌کند، نسبت به همسر و خانوادهٔ خود عارفانه‌ترین حالات را داشته باشد — نمی‌گوییم عاشقانه، چون با این عشقی که می‌گویند قاطی نشود — نسبت به خواهر و مادر و پدر هم همین‌طور، و از آن طرف واقعاً به بن‌بست کشیده نشود، آن تئوری قرآن است.

حدیثِ حاضرِ غائب را باید نگه داشت: هرگز حدیثِ حاضرِ غائب نشود. یعنی من در میان جمعم و دلم جای دیگر است. در همان تنهایی خودش باشد، ضمن اینکه در جمع است. نظریه‌ای این‌گونه: بهترین لحظات را داشته باشد، عارفانه‌ترین کیف‌ها را از زندگی کردن ببرد، و هیچ‌گاه به بن‌بست نرسد. از آن طرف هم حواسش هست که این دلسوزی او را اسیر نکند.

این تئوری را اگر از روی شعار بخواهی، یا به لاقیدی می‌کشی یا به اسارت خانه. شعارِ «هر کس مسئول خودش است» یک‌باره خانواده را از سفره حذف می‌کند؛ شعارِ «همه‌چیز فدای اهل» یک‌باره قبر را از یاد می‌برد. قرآن هیچ‌کدام را شعار نمی‌کند. متن می‌گذارد: در بهشت هم الحاق هست هم رهن عمل؛ هم نزاع پاک هست هم سؤال از راه رسیدن. تا این دو را با هم نخوانی، یا می‌شوی آن که بعد از جلسه گفت به جهنم که رفت، یا می‌شوی آن که خیال کرد نقد رمانتیسیسم یعنی سنگ شدن.

حاضرِ غائب را هم اشتباه نگیرید با فرار از جمع. حاضرِ غائب یعنی در میان جمعی و دلت جای دیگر است؛ نه اینکه جمع را رها کنی و بروی کنج. تنهاییِ حل‌شده، تنهاییِ فراری نیست. تنهاییِ حل‌شده همان است که در قبر و در انفرادی باید با آن بسازی؛ و همان است که در خانه باید دلسوز بمانی. این دو را با هم داشتن کار دین است؛ یکی را فدای دیگری کردن کار ذوق است.

برای اینکه این فضا روی خود قرآن دیده شود، چند آیه را پشت سر هم می‌گذاریم. تئوری قرآن را باید از روی متن دید، نه از روی شعار. سورهٔ مبارکهٔ طور را بگشایید؛ از آیهٔ هفده.


سورهٔ طور: بهشت، حور عین و الحاق ذریه

صفحهٔ حدود صد و بیست و چهار. از آیهٔ هفده شروع می‌کنیم.

«إِنَّ ٱلْمُتَّقِينَ فِى جَنَّٰتٍ وَنَعِيمٍ» (طور/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا پرهیزگاران در باغ‌ها و نعمت‌اند.

متقین در آن باغ‌ها و در آن نعمت‌ها هستند.

«فَٰكِهِينَ بِمَآ ءَاتَىٰهُمْ رَبُّهُمْ وَوَقَىٰهُمْ رَبُّهُمْ عَذَابَ ٱلْجَحِيمِ» (طور/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شادمان به آنچه پروردگارشان به آنان داده است، و پروردگارشان آنان را از عذاب دوزخ نگاه داشته است.

اینان شاد و مسرورند از آن چیزی که پروردگارشان به آنان داده. خدا هم اینان را از عذاب دوزخ بازداشته است.

«كُلُوا۟ وَٱشْرَبُوا۟ هَنِيٓـًٔۢا بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (طور/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخورید و بیاشامید گوارا، به پاداش آنچه می‌کردید.

خدا آنجا به آنان می‌گوید بخورید و بیاشامید؛ گوارای وجود، به واسطهٔ همان چیزی که انجام دادید.

«مُتَّكِـِٔينَ عَلَىٰ سُرُرٍ مَّصْفُوفَةٍ وَزَوَّجْنَٰهُم بِحُورٍ عِينٍ» (طور/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر تخت‌هایی ردیف‌شده تکیه زده‌اند، و آنان را با حور عین همسر ساختیم.

اینان بر تخت‌های صف‌به‌صف تکیه زده‌اند؛ و آنان را با حور عین تزویج کردیم.

این «إن المتقین» مردانِ تنها نیست. بحث حور عین زن به آن معنای رایج بازار نیست. درست است که به نام زن معروف شده، ولی اگر حور عین فقط زن بود، آن وقت زنانِ متقی چه می‌شدند؟ زوجناهم بحور عین جریان متقین است، نه اختصاص به یک جنس. معنایش در عرف، همسرانِ چشم‌درشتِ بهشتی است؛ ولی مفهوم حقیقی‌اش خاصیت بهشتی بودن است، نه آن تصویری که بابِ بعضی ذائقه‌ها ساخته‌اند. حتی آن ذائقه‌ای که چشمِ درشت را می‌پسندد و گاهی به ذائقهٔ ژاپنی مثل می‌زنند، باز تصویر بازار است؛ مثال بمب است برای فهم ضعیف. قرآن چیز دیگری می‌گوید.

قاصرات الطرف عین را هم در قرآن دارید: چشم‌هایی که برای دیدن آفریده شده‌اند، اما فرو می‌نهند. زل‌زل نگاه کردن نیست. حالت زوج خوب همین است: نگاه هست، اما نگاهِ حریص و بی‌ادب نیست.

«وَعِندَهُمْ قَٰصِرَٰتُ ٱلطَّرْفِ عِينٌ» (صافات/۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نزد آنان چشم‌فروبستگانی درشت‌چشم‌اند.

«كَأَنَّهُنَّ بَيْضٌ مَّكْنُونٌ» (صافات/۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چنان‌که گویی تخم‌مرغ نهان‌داشته‌اند.

«فِيهِنَّ قَٰصِرَٰتُ ٱلطَّرْفِ لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَلَا جَآنٌّ» (الرحمن/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن باغ‌ها چشم‌فروبستگانی‌اند که پیش از آنان انس و جن به آنان دست نسوده است.

این خاصیت بهشتی بودن است. چشم درشت است برای دیدن؛ اما فرومی‌نهد. ادب بهشت است، نه تصویر بازاریِ حور. زن متقی را از این نعمت بیرون نگذارید که بعد بپرسید زنان چه می‌شوند. إن المتقین جنس متقی است.

اگر حور را زن بازاری کردی، غلمان را هم مرد بازاری می‌کنی؛ بعد بهشت می‌شود همان بازاری که از آن گریختی، فقط با تابلو عوض. قرآن این کار را نمی‌کند. زوجناهم بحور عین را روی متقین می‌گذارد، نه روی یک جنس. قاصرات الطرف را روی ادب نگاه می‌گذارد، نه روی هوس. بیض مکنون را روی پوشیدگی می‌گذارد، نه روی نمایش. این سه را اگر بازار کنی، طور را نخوانده‌ای؛ خوانده‌ای منوی بهشت را.

و این را هم بگویم چون ذائقه‌ها این‌جا گیر می‌کنند: چشم درشت را بعضی ذائقه‌ها می‌پسندند؛ مثال می‌زنند به ذائقهٔ ژاپنی. مثال بمب است. فهم ضعیف را با مثال بمب می‌شود تکان داد؛ اما حقیقت آیه را با مثال بمب نمی‌شود تمام کرد. حقیقت آیه ادب است: چشم برای دیدن آفریده شده و فرو می‌نهد. زوج خوب همین است. زل‌زل نگاه کردن، ولو در بهشت، ادب بهشت نیست.


فضای دوگانه: الحاق ذریه و «کل امرئ بما کسب رهین»

آیهٔ بیست و یک را باید با دقت دید. چه فضای دوگانه‌ای ترسیم می‌کند.

«وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَٱتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُم بِإِيمَٰنٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَمَآ أَلَتْنَٰهُم مِّنْ عَمَلِهِم مِّن شَىْءٍ كُلُّ ٱمْرِئٍۭ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ» (طور/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که ایمان آوردند و فرزندانشان در ایمان از آنان پیروی کردند، فرزندانشان را به آنان ملحق می‌کنیم و از عملشان چیزی نمی‌کاهیم. هر کس در گرو دستاورد خویش است.

مؤمنین، و آن ذریه‌شان که در ایمان تبعیت کردند. تبعیتِ خشکِ خالی نیست؛ تبعیت از پدران به صرف نسبت خونی هم نیست. بإیمان: با ایمان تبعیت کردند. اینان را ذریه‌شان را به آنان ملحق می‌کنیم؛ و از عملشان چیزی نمی‌کاهیم.

تا اینجا فضای الحاق و خانواده است. بلافاصله می‌گوید هر کسی رهین و مرهونِ همان چیزی است که عمل کرده. در جای دیگر هم دارید:

«كُلُّ نَفْسٍۭ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ» (مدثر/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نفسی در گرو دستاورد خویش است.

این آیات یک جور آدم را موظف به شخص خودش می‌کنند. کسی را تو قبر کسی نمی‌خوابانند. خودش گروِ عمل خودش است. خودش باید حواسش به خودش باشد. من را تو قبر خودم می‌خوابانند. کسی پاسخگوی من نیست: نه همسرم، نه بچه‌هایم، نه برادرم، نه پدرم، نه مادرم. خودم و خودم.

بنده‌خدایی از زندان آمده بود می‌گفت زندان انفرادی شبیه قبر می‌ماند. ابعادش نزدیک به قبر است و هیچ‌چیز آنجا نیست. می‌گفت آنجا فهمیدم قبر یعنی چه؛ و اینکه هر کسی مسئول کار خودش است و باید خودش پاسخ بدهد. خیلی عاقل است آدمی که بفهمد منم و خودم و تنها. این تنها شدن تبریک دارد، انصافاً؛ اگر این حالت تنهایی برای کسی حل شده باشد که خودش به غیر از خودش کسی را ندارد. باید به این آدم تبریک گفت که برایش روشن شده هر کس در گرو دستاورد خویش است.

تا عمل را انجام نداده‌اید، عمل رهنِ شماست. وقتی عمل را انجام دادید، اختیار می‌افتد زیر عمل؛ عمل می‌رود و شما باید دنبال عمل بروید. این را نگه دارید تا آیات بعد.

این جمله را سبک نگیرید. تا عمل نکرده‌ای، عمل گروگان توست؛ می‌توانی نکنی. چون کردی، تو گروگان عملی. دیگر اختیار از این سمت نیست که برگردانی؛ باید دنبالش بروی. قبر همین را نشان می‌دهد: کسی با تو نمی‌آید که بگوید من به‌جایت پاسخ می‌دهم. انفرادی همین را نشان می‌دهد: ابعاد نزدیک به قبر است و هیچ‌چیز نیست. آن بنده‌خدا که از زندان آمده بود، چیز تازه‌ای کشف نکرد؛ همان آیه را با پوست فهمید. فهم پوستیِ «کل امرئ بما کسب رهین» تبریک دارد. فهم شعاری‌اش همان بدفهمی جلسهٔ پیش است.

الحاق ذریه را هم با این قاطی نکنید. ذریه با ایمان ملحق می‌شود؛ از عمل پدر چیزی کم نمی‌شود. یعنی نه پدر را به خاطر پسر بالا می‌برند به قیمت کم‌کردن عمل پدر، نه پسر را بدون ایمان به خاطر اسم پدر می‌نشانند پای سفره. ایمان تبعیت است، نه شناسنامه. این را در طور گذاشته‌اند کنار رهن عمل، تا خیال نکنی خانواده شریک قبر است، و خیال نکنی قبر یعنی خانواده هیچ نیست.


نزاع بی‌گناه بهشتیان و غلامانِ چون مروارید

«وَأَمْدَدْنَٰهُم بِفَٰكِهَةٍ وَلَحْمٍ مِّمَّا يَشْتَهُونَ» (طور/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را با میوه و گوشتی از آنچه می‌خواهند مدد می‌کنیم.

این برای فهم ضعیف به پرتقال و گوشتِ بازاری فروکاسته می‌شود. قرآن با زبان ما حرف می‌زند؛ اما حقیقتش آن لذت و مدد است، نه اینکه سفره را با منوی دنیا یکی کنید.

«يَتَنَٰزَعُونَ فِيهَا كَأْسًا لَّا لَغْوٌ فِيهَا وَلَا تَأْثِيمٌ» (طور/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آنجا بر سر جامی با یکدیگر می‌کشند که در آن نه بیهوده‌ای است و نه گناهی.

بهشتیان سر همان چیز، سر میوه‌ها و جام‌ها، با هم نزاع می‌کنند؛ جام‌ها را از دست همدیگر می‌ربایند. منتها هیچ لغو و هیچ گناهی در کارشان نیست. آدم بیشترین مصداقِ آن شوخیِ پاک را می‌تواند اینجا ببیند: این دنبال آن می‌دود، آن دنبال این؛ نه این از دست آن دلگیر است نه آن. یک شوخی دارند با همدیگر که بوی بهشت از آن می‌آید. کشتی می‌گیرند، سر و کله می‌زنند، نزاع هست، ولی دل‌ها مملو از محبت است. جنگولک‌بازی هست و گناه نیست. دوستِ خودِ من است؛ ببخشید از این تعبیر کوچه‌ای. همان را می‌گویم که قرآن می‌گوید: نزاع هست و تأثیم نیست.

«وَيَطُوفُ عَلَيْهِمْ غِلْمَانٌ لَّهُمْ كَأَنَّهُمْ لُؤْلُؤٌ مَّكْنُونٌ» (طور/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر گردشان نوجوانانی از آنِ خودشان می‌گردند که گویی مروارید نهان‌داشته‌اند.

نه آن غلمان مرد است به آن معنای جنسیِ بازاری، نه آن حوری زن است به همان معنا. این حالِ اصلِ همهٔ بهشتیان است. این غلامانِ جوان بر گردشان می‌گردند و لهم‌اند؛ از آنِ ایشان‌اند. مثل مروارید در غلاف‌اند؛ چیزی توپ، نه تصویر بازار.


«إنا کنا قبل فی أهلنا مشفقین»: راه بهشت از اشفاق بر خانواده

آن «کل امرئ بما کسب رهین» را نگه دارید:

«وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ يَتَسَآءَلُونَ» (طور/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برخی‌شان به برخی دیگر روی می‌آورند و از یکدیگر می‌پرسند.

از همدیگر شروع می‌کنند به سؤال کردن. سؤالشان این است که چه شما را به بهشت کشاند؟ چه شما را آورد بهشت؟ جواب این است:

«قَالُوٓا۟ إِنَّا كُنَّا قَبْلُ فِىٓ أَهْلِنَا مُشْفِقِينَ» (طور/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ما پیش‌تر در میان اهل خود مشفق بودیم.

این آیه در تقریباً همهٔ ترجمه‌ها اشتباه ترجمه شده؛ به دلیل ندانستن یک نکتهٔ ادبی. جز یک ترجمهٔ انگلیسی که تقریباً درست آمده — و آنجا بیشتر تفسیر است تا ترجمهٔ لفظ به لفظ. نکته را راغب در مفردات هم دارد.

برای اهل فن و طلاب: اشفاق به معنای ترسیدن است؛ ترسیدنی همراه با دلسوزی و نگرانی. اشفاق برای متعدی شدن یا با «من» می‌آید یا با «فی». اگر با «من» متعدی شود، حالت ترس و اضطراب در معنا غلیظ می‌شود؛ مثل:

«ٱلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِٱلْغَيْبِ وَهُم مِّنَ ٱلسَّاعَةِ مُشْفِقُونَ» (انبیاء/۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که از پروردگارشان در نهان می‌ترسند و از قیامت هراسان‌اند.

اشفاق از ساعت؛ ترس از قیامت. با «من»، اضطراب پررنگ است.

با «فی» که متعدی شود، معنای دلسوزی و رحم و شفقت غلیظ می‌شود. اینجا «فی أهلنا مشفقین» است، نه «من أهلنا». پس معنا این نیست که ما قبلاً در دنیا میان اهل خود بودیم و از خدا می‌ترسیدیم — که ترجمه‌های رایج تقریباً همه همین را گفته‌اند. معنا این است: ما در دنیا نسبت به اهل و خانوادهٔ خود بسیار مهربان و دلسوز بودیم. این راه بهشتی شدن است.

نزدیک‌ترین ترجمهٔ انگلیسی که دیدیم چیزی از این دست بود: نگران نسبت به خانواده، هراسان نسبت به اهل. آن واژهٔ انگلیسی دقیقاً رحم و شفقت را نمی‌رساند؛ اضطرابش بیشتر است. ولی از ترجمه‌های فارسیِ رایج به این نکته نزدیک‌تر است، چون لااقل اشفاق را به خانواده برگردانده، نه به ترسِ مجرد از خدا در میان خانواده.

بعد می‌گوید خدا بر ما منت گذاشت و از آن عذاب سوزنده نگاهمان داشت.

«فَمَنَّ ٱللَّهُ عَلَيْنَا وَوَقَىٰنَا عَذَابَ ٱلسَّمُومِ» (طور/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس خدا بر ما منت نهاد و ما را از عذاب سَموم نگاه داشت.

مسیر بهشتی شدن از این کانال می‌گذرد: کسی نسبت به خانوادهٔ خودش — چه آن موقع که مجرد است و متعهد می‌شود، چه وقتی متأهل است — با رحم و شفقت و دلسوزی باشد، و نگران باشد که سرانجام اینان به کجا کشیده می‌شود. اگر کسی این مسیر را نرود، در نخستین امانت خدا تعدی کرده است. خدا این امانت را به عنوان خانواده به او داده؛ باید این حالت اشفاق را داشته باشد. این مسیر بهشتی بودن است.

این هست، آن هم هست. «کل امرئ بما کسب رهین» هست؛ اشفاق بر اهل هم هست. دو تا را به هم نزنید و یکی را فدای دیگری نکنید.

نکتهٔ ادبی را برای طلاب دوباره می‌چینم چون ترجمه‌ها روی همین نکته خراب شده‌اند. اشفاق ترسِ خالی نیست؛ ترس همراه دلسوزی است. وقتی با «من» متعدی شود، اضطراب غلیظ می‌شود: من الساعة مشفقون. وقتی با «فی» متعدی شود، رحم غلیظ می‌شود: فی أهلنا مشفقین. راغب همین را در مفردات دارد. مترجم اگر این را نداند، آیه را این‌طور می‌خواند که ما در دنیا میان خانواده‌مان بودیم و از خدا می‌ترسیدیم. معنا این نیست. معنا این است که ما در دنیا نسبت به اهل‌مان مشفق بودیم. راه بهشت از این کانال است. امانت اول خدا خانواده است؛ اگر در این امانت تعدی کنی، مسیر بهشتی بودن را نرفته‌ای. مجرد باشی و متعهد شوی، متأهل باشی و نگران سرانجام اهل باشی، هر دو اشفاق است. سنگ بودن اشفاق نیست؛ اسیر بودن هم اشفاق نیست.

آن ترجمهٔ انگلیسی که نزدیک آمده، اشفاق را لااقل به خانواده برگردانده. واژهٔشان اضطراب را می‌رساند بیشتر از رحم را. از ترجمه‌های فارسیِ رایج بهتر است، چون فارسی‌ها غالباً ترس از خدا در میان خانواده کرده‌اند. باز هم کامل نیست. کاملش همان است که حرف جر می‌گوید: فی أهلنا، نه من أهلنا. اگر فقط رهن عمل را بگیرید، می‌شوید همان بدفهمی جلسهٔ پیش: هر کس تنهاست، به جهنم که رفت. اگر فقط «فی أهلنا مشفقین» را بگیرید، می‌شوید رمانتیکِ اسیرِ خانه. قرآن هر دو را در یک سیاق بهشتی گذاشته. بهشتی‌ها از هم می‌پرسند چه شما را آورد؛ جوابشان دلسوزی نسبت به اهل است، نه اینکه عمل خودشان را انکار کنند. رهن عمل سر جایش است؛ اشفاق هم سر جایش. اشفاق من الساعة ترس است. اشفاق فی الأهل دلسوزی است. این دو واژه یکی نیست چون حرف جر یکی نیست.


امیرالمؤمنین پس از فاطمه: داغ هست، بن‌بست نیست

لذا در اولیای دین‌مان می‌بینید: امیرالمؤمنین علیه‌السلام وقتی فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها رحلت می‌کند، داغون می‌شود. رد پایش در نهج هست. موقع دفن، آن جملات را می‌گوید:

«قَلَّ يَا رَسُولَ ٱللَّهِ عَنْ صَفِيَّتِكَ صَبْرِي وَرَقَّ عَنْهَا تَجَلُّدِي» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۱۹۳ / سخن بر کنار قبر فاطمه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای رسول خدا، در فراق برگزیده‌ات صبرم اندک شد و شکیبایی‌ام نازک گردید.

به رسول الله می‌گوید کم آوردم. در این غم دیگر کم آوردم. امیرالمؤمنین که کم آورده، به بن‌بست کشیده نشده. دارد زندگی‌اش را می‌کند و ادامه می‌دهد و آن مسیر را می‌رود؛ باز دوباره همسر اختیار می‌کند. هیچ‌کس هم برای او فاطمه نیست. هیچ‌کس برای او فاطمه نخواهد شد. اسماء بنت عمیس شأنش بالاست؛ اما فاطمه نمی‌شود. با چهار فرزند که یکی از یکی گل‌تر: دو معصوم، زینب که در حقش آن عظمت‌ها گفته‌اند، ام‌کلثوم که بانوی بزرگواری بود. عظمت فرزندان امیرالمؤمنین هست؛ جای فاطمه را هیچ‌کس پر نمی‌کند. ولی باز او زندگی‌اش را می‌کند. هیچ‌گاه یک نفر، یک نفرِ دیگر نمی‌شود — به این معنا که فاطمه تکرار شود — و هیچ‌گاه زندگی نمی‌ایستد.

این فاطمه زهرا با او یک زندگی عاشقانه، عارفانه است، به اضافهٔ اینکه کسی را به بن‌بست نمی‌کشاند و بهترین لحظات و شیرین‌ترین زندگی‌ها را می‌سازد. دین این را طراحی می‌کند. بی‌قیدی و لاقیدی نیست. حتی می‌گوید راه بهشتی بودن از مسیر همین اشفاق و دلسوزی نسبت به اهل خانواده می‌گذرد.

فرق‌هایی که بین عموم و مشاهیر می‌گذارند گاهی بی‌خود است. می‌گویند دنبال جفت باش که فقط به خاطر خودت می‌خواهی. این حرف تمام نیست. تهِ کار، آدم هر چه را می‌خواهد برای یک لذت است؛ چه لذت ظاهری، چه لذت‌های باطنی. کسی بی‌هدف برای خودش کار نمی‌کند. اگر می‌بینید عده‌ای انفاق لوجه الله می‌کنند، آنان هم دارند برای دریافت فیض خاصی برای خودشان می‌کنند.

«إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ ٱللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَآءً وَلَا شُكُورًا» (انسان/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما شما را فقط برای وجه خدا اطعام می‌کنیم؛ از شما نه پاداشی می‌خواهیم و نه سپاسی.

نمی‌گوید من همین‌طوری انفاق می‌کنم و هیچ نیتی هم ندارم. او هم می‌خواهد فیض خاصی دریافت کند. بخش شفاعت هم همین است: شفاعت می‌کند تا فیض خاصی دریافت کند. این‌طور نیست که اینان دیگر بشر نباشند و هدفی برای خودشان نداشته باشند.

بعضی فکر می‌کنند ما که می‌آییم اینجا درس می‌دهیم و پولی نمی‌گیریم، پس چه آدم‌هایی هستیم. در صورتی که اگر چیزی گیرمان نیاید که نمی‌آییم درس بدهیم. مسخرهٔ آدم‌ها نیستیم که هیچی نیاید و بیاییم. قطعاً چیزی هست؛ لااقل شهرت است، لااقل یک آورده‌ای برای خود آدم هست که انگیزه شود. این را عیب نمی‌گیرم؛ واقع مطلب را می‌گویم تا رمانتیسیسمِ «من هیچ نمی‌خواهم» را زمین بگذاریم. انسان تهش برای هدفی کار می‌کند. مهم آن هدف است که وجه الله باشد یا چیز دیگر.

کسی پول مفت به کسی نمی‌دهد؛ خودش هم تهش برای لذتی کار می‌کند، ظاهر یا باطن. انفاق لوجه الله هم نیت دارد: فیض. شفاعت هم نیت دارد: فیض. درس بی‌شهریه هم نیت دارد: لااقل شهرت، لااقل آورده‌ای که انگیزه شود. اگر این را عیب بگیری، باید انبیا را هم عیب بگیری که برای وجه الله کار می‌کردند. عیب آنجا نیست که هدف داری؛ عیب آنجا است که هدف، وجه الله نیست و وانمود می‌کنی هیچ نمی‌خواهی. این رمانتیسیسم همان دروغ نازک است که جلسهٔ پیش نقدش کردیم و بعضی به لاقیدی ترجمه‌اش کردند.

امیرالمؤمنین کم آورد. کم آوردن بن‌بست نیست. سنگ شدن هم اشفاق نیست. اسماء بنت عمیس شأن دارد؛ فاطمه نمی‌شود. زینب و ام‌کلثوم و دو معصوم گل‌اند؛ جای مادر را پر نمی‌کنند. زندگی ادامه یافت. این طراحی دین است: عاشقانه و عارفانه زندگی کن، و به بن‌بست نرس. هیچ‌کس یک‌نفرِ دیگر نمی‌شود؛ و هیچ زندگی‌ای نباید با رفتن یک‌نفر بایستد.


عشق طبقِ پایین و عشقِ خانوادگی؛ فرق سفاح و نکاح

بعضی وقت‌ها عشق خیلی کلاسش افتاده. به قول داستان عطار در منطق‌الطیر: معشوقه‌ای آمد عاشق خودش را امتحان کند. جراحتی در بدنش بود و خون می‌رفت. خون‌ها را در تشت جمع کرد. رنگ و روی عاشق پریده بود؛ آه گفت. تشت خون را جلویش گذاشت: تو عاشق اینی، عاشق من نیستی. تو که با یک طبی و فلان از عشق درس برمی‌داری، این عشقِ کلاس پایین است.

از این چیزها کم ندیده‌ایم. خیلی عاشق بوده و هی می‌گوید عاشقم و با هم ازدواج می‌کنیم و سقف خانه به واسطهٔ ازدواج ما سوراخ خواهد شد؛ بعد می‌بینی دخترخانم تصادف کرده و نقص عضوی پیش آمده، کلاً ول کرده این عشق خودش را. این معلوم است که عشق نیست.

عشق عمیق در نظام خانوادگی شکل می‌گیرد. وقتی خانواده تشکیل می‌شود و آن عشق پاک و عارفانه می‌آید، دو تا چشم طرف را دربیاورند باز کشش دارد، باز میل دارد، باز دوست دارد؛ تازه رحمت و شفقتش بیشتر هم می‌شود. اینها مال زندگی مؤمنین است.

آن کارِ قایمکی، عشقِ قایمکی که اصلاً رویشان نمی‌شود آن را رو کنند، بوی دیگری می‌دهد. روایت خیلی مهمی است در خیلی بحث‌ها:

«ٱلْفَرْقُ بَيْنَ ٱلسِّفَاحِ وَٱلنِّكَاحِ ٱلضَّرْبُ بِٱلدُّفِّ» (روایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرق میان سفاح — زنا — و نکاح، نواختن دف است.

سفاح یعنی زنا. فرق ازدواج و زنا را فکر نمی‌کنم کسی حدس بزند: ضرب و دف. یعنی با دف بزنند. فرق یک کار قایمکی است با یک کار غیرقایمکی؛ کاری که علنی است. دارند ازدواج می‌کنند، بر دف می‌کوبند و اعلام می‌کنند و شیرینی می‌دهند. وقتی عشق رفت تو خفا و قایمکی شد، بوی سفاح می‌دهد. عشق‌های قایمکی بوی سفاح می‌دهد. عشق اعلام‌شده به نکاح شبیه‌تر است.

تصور فردای داغ را هم از این جدا کنید. کسی خانمش مرد، فردا می‌رود ازدواج می‌کند؟ مگر سنگ است؟ بحث بن‌بست نبودن است، نه سنگ بودن. امیرالمؤمنین کم آورد و زندگی را ادامه داد. عشق طبق پایین با یک زخم تمام می‌شود؛ تشت خون جلوی عاشق که بگذاری آه می‌گوید، چون عاشق خون است نه معشوق. عشق خانوادگی با نقص عضو بیشتر رحمت می‌شود. دو چشم را دربیاورند باز کشش دارد. این مال زندگی مؤمنین است. کار قایمکی رویش نمی‌شود رو کند؛ بوی سفاح می‌دهد. دف یعنی اعلام. فرق زنا و نکاح را اگر حدس بزنید غالباً به حکم و عقد می‌رسید؛ روایت می‌گوید ضرب دف. علنی بودن.

به هر جهت می‌خواستیم بگوییم آن تصور که مثلاً کسی خانمش مرد، فردا می‌رود ازدواج می‌کند — مگر این‌جوری است؟ کسی آن‌قدر سنگ است که فردای داغ برود ازدواج کند؟ نه. بحث بن‌بست نبودن است، نه سنگ بودن. امیرالمؤمنین کم آورد و زندگی را ادامه داد؛ سنگ نشد.

و این را هم بگویم چون در فضا هست. پرسیدند: «قل هو الله احد» احدیت خدا به تجردِ آدم نیست؟ چون قرآن گفته خلقناکم ازواجا، آیا مسیر تکامل فقط از ازدواج است، و احدیت یعنی یکی‌ماندنِ عددیِ مجرد؟ احدیت خدا یکی‌بودنِ عددی نیست. مجرد باشی یا متأهل، باز یک فردی؛ ترکیب شیمیایی نشده‌ای که یک چیزِ سوم شوی. اما ازدواج ظرفیت‌هایی را شکوفا می‌کند که فقط در زوجیت خود را نشان می‌دهد. خلقناکم ازواجا معمولاً ناظر به این است که از هر جنسی نر و ماده آفریدیم:

«وَخَلَقْنَٰكُمْ أَزْوَٰجًا» (نبأ/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما را جفت‌جفت آفریدیم.

«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خدای یکتا.

مسیر تکامل این است که نر و ماده با هم بروند و میوه‌های جدید و ظرفیت جدید پدید آید. اما آیهٔ خلقناکم ازواجا خیلی ناظر به آن حرفِ «نیمهٔ گمشده» و «یک همسرِ مقدر که باید پیدا کنی» نیست. آن فضا را از این آیه نکشید. خدمت به زوج و تکامل در زوجیت از آیات و روایاتِ خودش فهمیده می‌شود، نه از تحمیل بر این لفظ. احدیت خدا تجرد آدم نیست. مجرد و متأهل هر دو فردند. زوجیت ظرفیت نشان می‌دهد؛ نر و ماده است نه نیمهٔ گمشده. اشفاق بر اهل راه بهشت است نه شرک در احدیت.


«السجن أحب إلي» و دو گونه جهالت در قرآن

برگردیم به سورهٔ یوسف. آیهٔ سی‌وسه را بگشایید؛ همان «أکن من الجاهلین».

«قَالَ رَبِّ ٱلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ مِمَّا يَدْعُونَنِىٓ إِلَيْهِ وَإِلَّا تَصْرِفْ عَنِّى كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَأَكُن مِّنَ ٱلْجَٰهِلِينَ» (یوسف/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، زندان برای من دوست‌داشتنی‌تر است از آنچه مرا به آن می‌خوانند؛ و اگر نیرنگ آنان را از من نگردانی، به آنان می‌گرایم و از جاهلان می‌شوم.

حضرت یوسف می‌گوید زندان برای من از آن چیزی که مرا به آن می‌خوانند خوشایندتر است. اگر کیدشان را از من منصرف نکنی از جا درمی‌روم و از جاهلین می‌شوم. یعنی من جاهل می‌شوم.

اینجا دو نوع جهالت در قرآن داریم. انسان کلاً دو مبدأ دارد: مبادی ادراکی و مبادی تحریکی. این دو هیچ ارتباطیِ جبری با هم ندارند. مثل چشم است و پا: یکی ادراک می‌کند، یکی بر اساس آن ادراک عمل می‌کند یا نمی‌کند. اگر خیلی قوی شود، مبادی ادراکی و تحریکی‌اش آن‌قدر نزدیک می‌شود که بر اساس هر چه فهمید و علم پیدا کرد، عمل هم می‌کند. حتی با ضمیر ناخودآگاه عمل می‌کند.

یک بار جایی نشسته بودیم و بیکار بودیم. دیدیم هیچ کاری هم نمی‌توانیم بکنیم. گفتیم بنشینیم مردم را دید بزنیم — محرم نه؛ همین‌طور نگاه کردن. لبه‌ای بود. علی‌القاعده کسانی که از آنجا می‌آیند باید پایشان به این لبه بگیرد. نشستیم موارد متعددی را بررسی کردیم. گاهی با هم حرف می‌زدند و می‌آمدند. کافی بود به طرفة العین، در میدان دیدشان، حتی گوشهٔ چشم، آن لبه قرار بگیرد. می‌دیدم به لبه نگاه نمی‌کنند؛ اما دقیقاً دو تا پایشان را از روی لبه بلند می‌کردند. اگر بعد بگویی آقا از آن گیت که رد می‌شدی لبه داشت، یادت هست؟ می‌گوید یادم نیست. ولی مبادی ادراکی و تحریکی در این کارها آن‌قدر به هم نزدیک است که به محض اینکه گوشهٔ چشم بخورد، پا بلند می‌شود.

مؤمن ممکن است به جایی برسد که اگر با گوشهٔ چشمش گناه ببیند، پا را برمی‌دارد و می‌رود. حتی ممکن است نفهمد محیط گناه بوده. به او بگویند آنجا گناه می‌شد، از این مسیر رد شدی، یادت هست؟ بگوید نه. ولی آن‌قدر مبادی ادراکی و تحریکی‌اش نزدیک است که پا را برمی‌دارد.

پس آدم دو مبدأ دارد و جهل به هر دو تعلق گرفته. گاه جهالت، جهالت علمی است: چیزی را ندیده‌اید، نمی‌دانید. هم به این می‌گویند جهالت. مثل آیهٔ شش حجرات، صفحهٔ پانصد و شانزده:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِن جَآءَكُمْ فَاسِقٌۢ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوٓا۟ أَن تُصِيبُوا۟ قَوْمًۢا بِجَهَٰلَةٍ فَتُصْبِحُوا۟ عَلَىٰ مَا فَعَلْتُمْ نَٰدِمِينَ» (حجرات/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر فاسقی برایتان خبری آورد تحقیق کنید، مبادا گروهی را به نادانی آسیب رسانید و بر آنچه کرده‌اید پشیمان شوید.

ای مؤمنین، اگر فاسقی برای شما پیامی آورد، قبول نکنید؛ بروید تبیین کنید، تهِ آن را درآورید. تا قومی را ندانسته آسیب نزنید و برخورد نکنید. بعد بر آنچه کرده‌اید پشیمان شوید.

این آیه شرحِ نزول روشنی دارد و در بحث اصول هم مهم است. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله ولید بن عقبه را برای دریافت زکات به قبیلهٔ بنی‌المصطلق فرستاد. از قبل میان اینان دشمنی بود. خبر دادند نمایندهٔ پیامبر آمده زکات بگیرد. خوشحال ریختند طرف ولید. او دید گله‌وار آمده‌اند، پنداشت آمده‌اند بکشندش. دررفت و گفت زکات ندادند و می‌خواستند مرا بکشند. آیه نازل شد: این فاسق — همان ولید — پیامی آورد؛ تبیین کنید تا قومی را ندانسته آسیب نزنید و بعد پشیمان شوید. اینجا جهالت یعنی جهل علمی؛ ندانستن. آیه هم در حجیت خبر است هم در اخلاق اجتماعی.

یک موقع جهالت به معنی جهل علمی نیست؛ جهل عملی است. مثل آیهٔ هفده نساء:

«إِنَّمَا ٱلتَّوْبَةُ عَلَى ٱللَّهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ ٱلسُّوٓءَ بِجَهَٰلَةٍ ثُمَّ يَتُوبُونَ مِن قَرِيبٍ فَأُو۟لَٰٓئِكَ يَتُوبُ ٱللَّهُ عَلَيْهِمْ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا» (نساء/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): توبه نزد خدا تنها برای کسانی است که از روی جهالت بدی می‌کنند، سپس به‌زودی توبه می‌کنند؛ پس خداوند توبهٔ آنان را می‌پذیرد، و خدا دانای حکیم است.

می‌گویند توبه برای کیست؟ برای کسانی که سوء را بجهالة انجام می‌دهند. اگر بجهالة ندانسته باشد، اصلاً توبه ندارد. در حدیث رفع هم داریم — حدیث معروف نزد آخوندها: رفع عن أمتی... یکی‌اش ما لا یعلمون است. کسانی که نمی‌دانند، رفع شده؛ یعنی گناهی بر آنان نیست. اگر کسی به جهالت علمی کاری کند — نمی‌داند این مال کیست، خیال می‌کند مال خودش است و مصرف می‌کند — این جهالت علمی است و مشکل تکلیفی ندارد. یا حکمی را نمی‌داند.

«رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي مَا لَا يَعْلَمُونَ» (حدیث رفع)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از امتم آنچه نمی‌دانند برداشته شده است.

پس در آیهٔ توبه، منظور جهالت علمی نیست؛ چون جهالت علمی توبه نمی‌خواهد. توبه مال کسی است که سوء را با جهل عملی انجام می‌دهد؛ یعنی می‌فهمد و پا همراهی نمی‌کند. بعدش سریع توبه می‌کند. خدا توبه‌اش را می‌پذیرد؛ و خدا دانای حکیم است.


عقل در برابر جهل، نه علم در برابر جهل

این فضای تازه‌ای است؛ همان فضای حدیث جنود عقل و جهل که در کافی است. عقل در مقابل جهل است، نه جهل در مقابل علم. عقل را آنجا چیزی تعریف می‌کنند که با آن بهشت درمی‌آید:

«ٱلْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ ٱلرَّحْمَٰنُ وَٱكْتُسِبَ بِهِ ٱلْجِنَانُ» (کافی، کتاب العقل والجهل)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عقل آن است که با آن رحمان پرستیده شود و بهشت به دست آید.

عقل این است: آدم عاقل آدمی است که کارهایی می‌کند که با آن بهشت درمی‌آید؛ نه صرفاً یک بحث علمیِ ذهنی. پس اینکه حضرت یوسف می‌گوید «وأکن من الجاهلین»، معنایش این نیست که مغزم مشکل پیدا می‌کند و چیزهایی از ذهنم می‌پرد. معنایش این است که از آن عقل عملی فاصله می‌گیرم.

حدیث جنود عقل و جهل، اصول کافی، جلد یک، صفحهٔ حدود پانزده. آنجا آمده:

«يَا هِشَامُ إِنَّ لِلَّهِ عَلَى ٱلنَّاسِ حُجَّتَيْنِ: حُجَّةً ظَاهِرَةً وَحُجَّةً بَاطِنَةً، فَأَمَّا ٱلظَّاهِرَةُ فَٱلرُّسُلُ وَٱلْأَنْبِيَاءُ وَٱلْأَئِمَّةُ عَلَيْهِمُ ٱلسَّلَامُ، وَأَمَّا ٱلْبَاطِنَةُ فَٱلْعُقُولُ» (کافی، حدیث هشام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای هشام، خدا را بر مردم دو حجت است: حجتی آشکار و حجتی نهان. اما آشکار، رسولان و پیامبران و امامان علیهم‌السلام‌اند؛ و اما نهان، خردهاست.

مردم دو حجت دارند. حجت ظاهری‌شان انبیا و رسل و ائمه است. حجت باطنی‌شان عقول است. حالا عاقل کیست؟

«يَا هِشَامُ إِنَّ ٱلْعَاقِلَ ٱلَّذِي لَا يَشْغَلُ ٱلْحَلَالُ شُكْرَهُ وَلَا يَغْلِبُ ٱلْحَرَامُ صَبْرَهُ» (کافی، حدیث هشام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای هشام، عاقل کسی است که حلال شکرش را مشغول نکند و حرام بر صبرش چیره نشود.

تعریفی که از عقل می‌دهد، عقلِ ساختار منطقیِ استدلالیِ صوری نیست. عاقل کسی است که در مقابل حلال شکر می‌کند و در مقابل حرام صبر می‌کند. برعکسش جاهل است. در حدیث جنود عقل و جهل، عقل جنودی دارد و جهل جنودی؛ تواضع از جنود عقل است و مقابلش از جنود جهل.

قرآن به این فضا خیلی پرداخته. جاهل به معنای کسی است که درنمی‌آورد؛ مبادی عقلی‌اش هست، استدلال‌ها را دارد، منتها عمل نمی‌کند. پای عمل که می‌رسد این حرف‌ها نمی‌آید. «وأکن من الجاهلین» ناظر به این فضاست. توضیح نداده بودم؛ بحمدالله اینجا می‌نشیند: جهل یعنی بین مبادی ادراکی و مبادی تحریکی فاصله می‌افتد. می‌فهمم، عمل نمی‌کنم. آدمی که به او می‌گویند می‌فهمد و عمل نمی‌کند، در زبان قرآن و روایت جاهل است. عاقل یعنی می‌فهمد و عمل می‌کند.

پس یوسف از خدا می‌خواهد کید را بگرداند تا آن فاصله نیفتد. زندان را دوست‌داشتنی‌تر می‌بیند از آن دعوت؛ چون اگر کید بچرخد و مبادی تحریکی از ادراکی جدا شود، جاهل می‌شود. این ترسِ پیغمبرزاده است، نه ترسِ بی‌سواد. لبهٔ آن درِ گیت را از یاد نبرید. کافی است گوشهٔ چشم میدان ببیند؛ پا بلند می‌شود و خود آدم خبر ندارد. مؤمن اگر مبادی‌اش نزدیک شود، گوشهٔ چشم گناه را که ببیند پا برمی‌دارد، بعد هم یادش نیست محیط گناه بود. جاهل عکس این است: میدان را پر می‌بیند و پا نمی‌آید. شکر در حلال، صبر در حرام. این عقل است. استدلال صوری اگر به این دو نرسد، در زبان این روایات عقل نیست.

آن روز که بیکار نشسته بودیم و مردم را دید می‌زدیم — محرم نه؛ نگاه معمولی — لبه را آزمایشگاه کرده بودیم. کسانی می‌آمدند و با هم حرف می‌زدند. به لبه نگاه نمی‌کردند. گوشهٔ چشم که می‌خورد، دو پا از روی لبه بلند می‌شد. بعد اگر بپرسی آن گیت لبه داشت؟ می‌گوید یادم نیست. ضمیر ناخودآگاه عمل کرده. مبادی ادراکی و تحریکی آن‌قدر نزدیک بوده که علمِ گوشهٔ چشم، بی‌اذنِ توجه، پا را برداشته. مؤمن اگر به اینجا برسد، محیط گناه را هم ممکن است به یاد نیاورد؛ پا را برداشته و رفته. این عقل عملی است که کافی از آن بهشت درمی‌آورد.

یوسف نمی‌گوید اگر کید برنگردد خنگ می‌شوم. می‌گوید جاهل می‌شوم. خنگ شدن جهل علمی است؛ و جهل علمی توبه نمی‌خواهد، حدیث رفع برداشته. جاهل شدنِ یوسف یعنی می‌فهمم و می‌گرایم. أصب إلیهن و أکن من الجاهلین. فاصلهٔ فهم و پا. همان که در نساء توبه برایش گذاشته‌اند اگر زود برگردد. یوسف نمی‌خواهد به آنجا برسد؛ زندان را دوست‌داشتنی‌تر می‌بیند. این تواضع پیغمبرزاده است که عقل عملی‌اش را از خدا می‌خواهد، نه از ساختار صوری استدلال.

حجرات شش را برای اهل اصول نگه دارید. آیه هم در حجیت خبر است هم در اخلاق اجتماعی. فاسق خبر آورد، تبیین کنید. ولید بن عقبه را پیامبر برای زکات بنی‌المصطلق فرستاد. دشمنی قبلی بود. قبیله خوشحال ریختند. او گله را حمله دید، دررفت، گزارش دروغ داد. آیه آمد. اگر تبیین نکنی، قومی را می‌زنی و پشیمان می‌شوی. این جهل علمی است. آن را با جهل یوسف یکی نکنید.


«ثم بدا لهم»: تصمیم تازه پس از دیدن آیات

قبل از اینکه به بحث زندان رفتن حضرت یوسف بپردازیم، آیهٔ سی‌وپنج را دوباره بگذاریم. علامه بعد از اتمام آن قضیهٔ امتناع، همین را می‌خواند.

«ثُمَّ بَدَا لَهُم مِّنۢ بَعْدِ مَا رَأَوُا۟ ٱلْـَٔايَٰتِ لَيَسْجُنُنَّهُۥ حَتَّىٰ حِينٍ» (یوسف/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس پس از آنکه نشانه‌ها را دیدند، برایشان آشکار شد که او را تا زمانی به زندان اندازند.

برایشان روشن شد. بعد از اینکه آیاتی از حسن یوسف و عصمتش دیدند، تا مدتی به این جمع‌بندی رسیدند که زندانی‌اش کنند.

«بدا» یعنی چه؟ آدم می‌خواسته کاری بکند، منصرف می‌شود، کار جدیدی می‌کند. به این می‌گویند بدا. مجموعهٔ قضیه را که دیدند، داستان پخش می‌شد. دیگر خیلی بالا گرفته بود. گفتند این را تا مدتی بیندازیم زندان، ببینیم چه می‌شود.

«حتی حین» یعنی تا یک مدت؛ نه اینکه از اول هفت سال نیت کرده باشند، نه اینکه بخواهند دو روزه نگه دارند. یک مدت قابل ملاحظه. آب از آسیاب بیفتد، سر و صداها بخوابد، بعد ببینیم چه می‌شود. در آیات بعدی هم دارید که پس از سالیانی یاد می‌آید:

«وَقَالَ لِلَّذِى ظَنَّ أَنَّهُۥ نَاجٍ مِّنْهُمَا ٱذْكُرْنِى عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَىٰهُ ٱلشَّيْطَٰنُ ذِكْرَ رَبِّهِۦ فَلَبِثَ فِى ٱلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ» (یوسف/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به آن یک نفر از آن دو که می‌پنداشت رهایی می‌یابد گفت مرا نزد صاحبت یاد کن؛ پس شیطان از یادش برد که نزد صاحبش یاد کند؛ در نتیجه چند سالی در زندان ماند.

و إذکر بعد أمة: بعد از یک مدت؛ امت اینجا به معنی سال و سالیان است. چرا سر جایش می‌گویم. وقتی گند ماجرا درمی‌آید و معلوم می‌شود چه کار شده، در دهن زنان عشیره هم می‌پیچد. برای اینکه قضیه را جمع و جور کنند — چون اگر داستان همین‌طور جلو برود آبروی یوسف در کل مصر و آبروی دستگاه عزیز — نشستند تصمیم نو گرفتند. بدا لهم. از سیاق معلوم است مردانی هم در قضیه بودند؛ مشاوره دادند و تصمیم نو گرفتند: فعلاً برود زندان تا آب از آسیاب بیفتد.

رأوا الآیات: بعد از این آیاتی که دیدند، آیات چه بود؟ نشانه‌های عصمت و شجاعت یوسف؛ اینکه تن به کار زشت نمی‌دهد. زن عزیز مصر خودش آمد و به خطا اعتراف کرد. زنان عشیرهٔ مصر را هم درگیر قضیه کردند. باز یوسف کوتاه نیامد. این آیات را دیدند و دیدند قضیه دارد گندش درمی‌آید. گفتند یک جور جمعش کنیم. چه کارش کنیم؟ فعلاً بیندازیم زندان.

شاید چیزهای دیگری هم دیدند؛ نشانه‌هایی از صفا و حسن یوسفی. قرآن تفسیر نداده که آیات دقیقاً کدام‌اند. لفظ آیه در قرآن نشانه‌هایی از جنس نور و هدایت هم هست؛ اما هر نشانه‌ای می‌تواند آیه باشد. اینجا مجبوریم با احتمالات تفسیر کنیم: یا همان آیات گذشته — امتناع، اعتراف، درگیری زنان — یا چیزهایی افزون. بیش از این نمی‌توانم بگویم. ظهور آیه دست من نیست.

نکته این است: بعد از دیدن آیات، به‌جای توبه و جبران، تصمیم زندان گرفتند. آیه را دیده و مسیر را عوض نکرده‌اند؛ مسیر را پوشانده‌اند. بدا برای آنان تصمیمِ بزک‌کردنِ فضا بود، نه بازگشت. مدینهٔ فاضله وقتی می‌آید که دیدن آیه به توبه بکشد نه به زندانِ دیگری. تا آن زمینه نیاید، بهترین قانون هم یوسف را به زندان می‌فرستد تا سر و صدا بخوابد.

ظهور آیه دست من نیست. قرآن تفسیر نداده آیات دقیقاً کدام‌اند. احتمال اول همان گذشته است: امتناع، اعتراف زن عزیز، درگیری زنان مصر، کوتاه نیامدن یوسف. احتمال دوم نشانه‌هایی افزون از صفا و حسن. بیش از این نمی‌گویم. آنچه می‌گویم این است که آیات را دیدند و زندان را انتخاب کردند. آب از آسیاب بیفتد. حتی حین مدت قابل ملاحظه است؛ نه هفت‌سالِ از پیش نیت‌شده، نه دو روز. بعداً که «بعد أمة» می‌آید، امت به معنی سالیان است؛ سر جایش می‌گویم. اینجا همین قدر: بدا تصمیم نو است بعد از دیدن، نه توبه بعد از دیدن.

از سیاق مردانی هم در قضیه بودند. مشاوره دادند. آبروی یوسف در کل مصر و آبروی دستگاه عزیز اگر داستان جلو می‌رفت، می‌سوخت. نشستند جمعش کنند. جمع کردنشان زندان بود. قانون بود؛ اخلاق نبود. آیه را دیده بودند.


مدینهٔ فاضلهٔ علامه: قانون، سه قوه، و بن‌بستِ قانونِ بی‌اخلاق

قبل از ورود به زندان، علامه به مناسبت تمام شدن بحث امتناع یوسف، بحث مدینهٔ فاضله را اینجا مطرح می‌کند. پنجشنبه اشاره‌ای کردیم؛ یک گذر کوچک می‌کنیم و کمی منقح‌تر.

علامه می‌گوید مملکت قانون دارد. باید هم قانون داشته باشد هر مملکتی. قانونی که مملکت را اداره می‌کند. تحلیل کنید — پنجشنبه هم گفتم — از سه قوه بیشتر نمی‌شود مملکت را کرد و کمتر هم نمی‌شود. حصر عقلی دارد: قوهٔ مقننه، قوهٔ مجریه، قوهٔ قضاییه. هر چه بالاتر ببرید باز جوش به همین سه تاست. یک جایگاه قانون می‌گذارد؛ یک جایگاه قانون را اجرا می‌کند؛ یک حکم فی‌مابین هست که این قانون اجرا شده یا نشده. آن را قوهٔ قضاییه تعیین می‌کند. وزارت و سازمان و شورا هر چه زیاد کنید جوش به همین سه تاست.

بعد از اینکه مملکت باید قانون داشته باشد، قانون ضمانت اجرا می‌خواهد. ضمانت اجرای قانون، خود قانون نیست. اخلاق ضمانت اجرای قانون است. شاهدش را همین حالا می‌بینید: هر چه قوانین را زیادتر می‌کنند جرایم بیشتر می‌شود. هر چه زیادتر می‌کنند باز بیشتر می‌شود. هر چه سازوکارهای امنیتی را بالا می‌آورند امنیت کمتر می‌شود. امنیت دارد کمتر می‌شود، با اینکه تمام راهکارهای امنیتی را بالا آورده‌اند. این بحث دقیقی است.

حتی اگر اخلاق نباشد، خلاف‌ها به صورت قانونی انجام می‌شود. گفتم: جنسی می‌خواهد وارد شود؛ یک ماده واحده در مجلس تصویب می‌شود چون این آقا می‌خواهد آن جنس را وارد کند. ماده واحده تصویب می‌شود، جنس وارد می‌شود، ماده واحده لغو می‌شود. در تمام مجالس دنیا از این هست. خلافی قانونی انجام می‌شود. اگر اخلاق پشتوانهٔ قانون نباشد، قانون هیچ ضمانت اجرایی ندارد که اجرا شود. اصلاً قانون‌دانان اگر اخلاق نداشته باشند، قانون را جوری تدوین می‌کنند که به منافع خودشان بیاید.

مواردی را به چشم دیده‌ام: کجا اتوبان کشیده شود برمی‌گردد به اینکه آقا کجا زمین دارد. کسی رو نمی‌فهمد این اتوبان چرا از اینجا رد می‌شود. چون اخلاق پشتوانه نیست، اتوبان از اینجا رد می‌شود چون این آقا اینجا زمین دارد و اسمش می‌آید حاشیهٔ اتوبان. بزرگراه تهران-شمال از بغل زمینی رد می‌شود چون زمین دارد. روی نمایش می‌گویند یک بزرگراه رد شد؛ حال آنکه قانون‌ها جوری تغییر می‌کند که به نفع این قضیه باشد.

قانون پشتوانهٔ اخلاق لازم دارد. اخلاق هم خودش پشتوانه لازم دارد: پشتوانهٔ اعتقادی. اگر اخلاق پایگاه علمی و اعتقادی نداشته باشد، اخلاق بی‌ربطی از آب درمی‌آید.


اخلاق بی‌معاد، و «ألم یعلم بأن الله یری»

اگر کسی برای مملکت جانفشانی کند، برای وطن جان بدهد، و اعتقاد به معاد نداشته باشد، این آدم احمق است. برای چه داری جانفشانی می‌کنی؟ می‌گوید بمیرم، نام نیک از من بماند. نام نیک از چه بماند؟ تو که نیستی. وقتی نیستی که از این نام نیک لذت ببری، چرا این فعل اخلاقی را انجام می‌دهی؟

یک موقع کسی می‌گوید مردم ببینند، باید فعل اخلاقی انجام بدهم. حالا مردم نبینند؛ جایی که هیچ‌کس نبیند، تو چرا باید فعل اخلاقی انجام بدهی؟ با چه اعتقادی؟ هر اخلاقی را یک اعتقادی باید پشتوانه کند و مستدل کند. اگر نکند، آن فعل اخلاقی کار بی‌خودی است.

همین را بگذارید کنار جانبازی برای وطن بدون معاد: می‌گویی برای چه؟ می‌گوید نام نیک بماند. نام نیک برای کی بماند وقتی تو نیستی که استفاده کنی؟ این بیچاره دچار توهم است. حالا کسی اعتقاد به معاد دارد و می‌گوید نام نیک می‌خواهم بگذارم؛ آن موقع به میزان قوت آن اعتقاد — و اینکه اعتقاد توحیدی باشد — ارزش پیدا می‌کند خود این افعال اخلاقی.

در فضایی که کسی اعتقاد ندارد خدا می‌داند و خدا می‌بیند، اخلاق در خلوت می‌میرد. قرآن در اولین سوره‌ای که نازل می‌کند، سورهٔ علق، همین را می‌گذارد:

«ٱقْرَأْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلَّذِى خَلَقَ» (علق/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخوان به نام پروردگارت که آفرید.

«أَلَمْ يَعْلَم بِأَنَّ ٱللَّهَ يَرَىٰ» (علق/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندانست که خدا می‌بیند؟

نمی‌دانی خدا می‌بیند؟ نمی‌دانند خدا می‌بیند؟ این ضمانت پیدا می‌کند برای فعل اخلاقی. چون فعل اخلاقی اگر در خلوت باشد چه؟ کسی در خلوت است، هیچ‌کس نیست ببیندش. چه ضمانتی دارد فعل اخلاقی انجام بدهد؟ جز در دیدگاه «ألم یعلم بأن الله یری» که بگوید خدا دارد می‌بیند من الان دارم چه کار می‌کنم. او ناظر است. خلوت بدون «الله یری» هیچ ضمانتی ندارد.

از همان ابتدا می‌شود تقسیم کرد آدم‌ها با چه نیتی کار می‌کنند و چه مراحلی را طی می‌کنند.


مراتب: احسن ندیّا، چون چهارپا، و حد انسان

یک موقع اولش آدم دنبال تجملات است؛ به قول قرآن دنبال احسنِ اثاث و دنبال اثاث منزل و خدارایی. أحسن ندیّا: مجلس بهتر و باشکوه‌تر. مجلس عروسی‌اش باشکوه‌تر شود.

«وَإِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتُنَا بَيِّنَٰتٍ قَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَىُّ ٱلْفَرِيقَيْنِ خَيْرٌ مَّقَامًا وَأَحْسَنُ نَدِيًّا» (مریم/۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آیات روشن ما بر آنان خوانده شود، کسانی که کافر شدند به مؤمنان گویند: کدام یک از این دو گروه جایگاه بهتری و مجلس آراسته‌تری دارند؟

«وَكَمْ أَهْلَكْنَا قَبْلَهُم مِّن قَرْنٍ هُمْ أَحْسَنُ أَثَٰثًا وَرِءْيًا» (مریم/۷۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه نسل‌هایی پیش از آنان هلاک کردیم که اثاث و ظاهری نیکوتر داشتند.

دنبال مجلس بهترند. فرق نمی‌کند هیئت برای امام حسین برگزار کند و بخواهد بترکاند، یا مجلس عروسی در تالاری که منوی غذایش چنین و چنان است. هر دو دنبال احسن ندیّا هستند. مدل دنیای آدم‌ها فرق می‌کند؛ خود دنیا بودن فرق نمی‌کند. هیئت باشکوه و تالار باشکوه هر دو احسن ندیّا است.

قرآن راجع به اینان می‌گوید:

«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ ٱلْجِنِّ وَٱلْإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ ءَاذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَآ أُو۟لَٰٓئِكَ كَٱلْأَنْعَٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْغَٰفِلُونَ» (اعراف/۱۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریده‌ایم؛ دل‌هایی دارند که با آن نمی‌فهمند، چشم‌هایی که با آن نمی‌بینند، گوش‌هایی که با آن نمی‌شنوند. اینان چون چهارپایان‌اند بلکه گمراه‌تر؛ اینان همان غافلان‌اند.

«أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَٱلْأَنْعَٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا» (فرقان/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا می‌پنداری بیشترشان می‌شنوند یا درمی‌یابند؟ آنان جز چون چهارپایان نیستند؛ بلکه گمراه‌ترند.

قرآن کتاب عدل است. هیچ‌وقت تحقیر نمی‌کند. تحقیر را نمی‌شناسد. واقعیت مطلب را می‌گوید. وقتی محشور شود همین‌طور محشور می‌شود؛ مثل انعام. کسی قیافهٔ آدم به خودش گرفته که آدم نمی‌شود. بل هم أضل: پایین‌تر از حیوان. هنوز به مرحلهٔ آدم نیامده.

یک پله بالاتر، درست قدِ انعام می‌شود؛ قد حیوان. نیتش این است که به دیگران برسد، کمک کند، از حوزهٔ خودش مراقبت کند، نانی به یکی بدهد، خیرات و مبرات. کسی که فقط در این حد است — نه اینکه این فعل را انجام می‌دهد، در این حد می‌ماند — می‌شود کالأنعام دقیقاً. چون حیوانات دقیقاً همین‌ها را دارند. جوجه‌ها را دیده‌اید: مادر می‌رود کرم می‌آورد، دهان به پهنای صورت باز است، غذا می‌گذارد در دهانشان. بچه‌شان را دوست دارند.

طرف آمده تحلیل می‌کرد می‌گفت میمون بچه‌اش را دوست ندارد؛ این یک بازتاب است. تو میمون بودی که داری راجع به میمون قضاوت می‌کنی؟ چه می‌گویی دوست ندارد؟ کاملاً دوست دارد. به جای آدم که بچه‌اش را دوست دارد، میمون هم بچه‌اش را دوست دارد. عالمانه فرض کرده‌اند که محبت حیوان بازتاب است و محبت انسان چیز دیگر. نه؛ آن محبت را نسبت به بچهٔ خودش دارد.

شیر حوزهٔ قلمرو خودش را محافظت می‌کند. نمی‌گذارد هر حیوانی بیاید. شیر این‌جوری نیست که همین‌طور همه را بدرد و حالیش نباشد. بعضی شیرها حیوانی را می‌گیرند، تا ته نمی‌لیسند، می‌گذارند بقیه بیایند بخورند. حوزهٔ خودشان را مراقبت می‌کنند. این تازه حیوان است. ما خودمان را پایین گرفته‌ایم. این کارها شده شیادیِ کار. کسی می‌رود نان روزی درمی‌آورد و علم می‌کند و حواسش به برگه است؛ این را مقام انسان گرفته‌ایم. پس مقام انسان چیست؟

بعضی مستشرقین راجع به اسلام می‌گویند باید دربارهٔ فتوحاتش بحث کنیم؛ حرف تازه‌ای نیاورده، همان حرف‌های قدیمی است. اتفاقاً باید ببینیم حرف تازه‌اش چیست.

حرف تازه این نیست که به دیگران نان بدهی. جوجه هم نان می‌دهد؛ دهان به پهنای صورت باز است و مادر کرم می‌گذارد. حرف تازه این نیست که بچه‌ات را دوست داشته باشی. میمون هم دوست دارد؛ بازتاب محض نیست، محبت است. حرف تازه این نیست که قلمرو را مراقبت کنی. شیر هم مراقبت می‌کند؛ تا ته نمی‌لیسد، می‌گذارد بقیه بخورند. ما این‌ها را مقام انسان گرفته‌ایم. نان روزی درآوردن و علم کردن و حواس به برگه بودن شده شیادیِ کار. قرآن کتاب عدل است؛ تحقیر نمی‌کند. می‌گوید اینان چون چهارپایان‌اند بلکه گمراه‌تر؛ چون قیافهٔ آدم گرفته‌اند و آدم نشده‌اند. بل هم أضل یعنی هنوز به مرحلهٔ آدم نیامده‌اند. یک پله بالاتر قد انعام می‌شوند: خیرات و مبرات و مراقبت حوزه، در همین حد می‌مانند. این حد حیوان است. حد انسان جای دیگر است.

هیئت باشکوه و تالار باشکوه هر دو احسن ندیّا است. مدل دنیا فرق می‌کند؛ دنیا بودن فرق نمی‌کند. یکی مجلس عروسی را می‌ترکاند، یکی هیئت امام حسین را. قرآن هر دو را در یک ترازو می‌گذارد اگر نیت همان مجلس بهتر باشد. کالأنعام از همین‌جا شروع می‌شود: چشم هست و نمی‌بیند، گوش هست و نمی‌شنود، دل هست و نمی‌فهمد.


صحیفهٔ سجادیه: حمد و شکر، حد انسان و حد بهیمیت

وقتی صحیفهٔ سجادیه می‌خواهد تمایز انسان و حیوان را بگوید، می‌گوید اگر این حمد و شکر نبود — یعنی تا کسی گره نخورد به خالق — او در حد حیوان باقی می‌ماند؛ ولو افعال اخلاقی انجام بدهد. ولو خیرات و مبرات کند. این صحیفه، زبور آل محمد است. از قدیمی‌ترین کتاب‌های شیعه است؛ مثل نهج‌البلاغه جمع‌آوریِ بعدی نیست، همین‌طور بوده.

آنجا می‌گوید اگر این حمد و شکر نبود:

«لَتَصَرَّفُوا فِي مِنَنِهِ فَلَمْ يَحْمَدُوهُ وَتَوَسَّعُوا فِي رِزْقِهِ فَلَمْ يَشْكُرُوهُ وَلَوْ كَانُوا كَذَٰلِكَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ ٱلْإِنْسَانِيَّةِ إِلَىٰ حَدِّ ٱلْبَهِيمِيَّةِ» (صحیفهٔ سجادیه، دعای نخست)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در نعمت‌های او تصرف می‌کردند و ستایشش نمی‌کردند، و در روزی‌اش فراخی می‌گرفتند و شکرش نمی‌گزاردند؛ و اگر چنین بودند از حدود انسانیت بیرون می‌رفتند به حد چهارپایی.

آدم‌ها تصرف می‌کردند در نعمت‌های خدا و حمدش نمی‌کردند؛ تصرف می‌کردند و شکرش نمی‌کردند. اگر این‌جوری می‌شد، از حدود انسانی خارج می‌شدند می‌رفتند به حدود چهارپایی.

حدود انسانی بودن این نیست که من روی دو پا راه بروم یا فکر کنم و یکی فکر نکند. اینها چیزهایی است که پزشکان می‌گویند. چیزی که دین می‌گوید یک چیز دیگر است. فکر می‌کنند میمون فکر نمی‌کند. شما از کجا می‌دانی میمون فکر نمی‌کند؟ بعضی‌ها برای خودشان فرض کرده‌اند حیوان فکر ندارد. دو بار می‌خورد به جایی، بعد از آن راه نمی‌رود؛ یک ذره فکر می‌کند از کدام راه بروم و از کدام راه نرم. این را بازتاب محض دیدن، خودِ فرض است.

آنچه یکی را انسان می‌کند و یکی را حیوان، از آن زاویه که خدا نگاه می‌کند، این است که کسی به خالق گره خورده یا نخورده. اگر نخورده، این حیوان است. نه تخفیفاً؛ واقعیت دارد. واقعاً محشور می‌شود به حساب حیوانات، ولو خیرات و مبرات کند. اگر به خالق خودش را گره نزند: از حدود انسانیت بیرون می‌رود به حد بهیمیت. خیراتِ بی‌حمد در حد انعام است. صحیفه می‌گوید اگر حمد و شکر نباشد از حد انسان به حد بهیمیت می‌روند.


عبادت عبید، عبادت تجار، عبادت احرار

حالا اگر کسی آمد بالاتر، عابد شد، عبادت کرد، تازه می‌آید تو مرحلهٔ انسانی. تازه که آمد تو مرحلهٔ انسانی، کارها را با خالق فکر می‌کند و برای خالق انجام می‌دهد. اینجا باز آن تقسیم معروف است: عبادت الأحرار و عبادت التجار و عبادت العبید. روایت را یادتان باشد.

«إِنَّ قَوْمًا عَبَدُوا ٱللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ ٱلْعَبِيدِ، وَإِنَّ قَوْمًا عَبَدُوا ٱللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبَادَةُ ٱلتُّجَّارِ، وَإِنَّ قَوْمًا عَبَدُوا ٱللَّهَ شُكْرًا فَتِلْكَ عِبَادَةُ ٱلْأَحْرَارِ» (نهج‌البلاغه، حکمت ۲۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گروهی خدا را از ترس پرستیدند؛ این عبادت بردگان است. گروهی از روی امید و رغبت پرستیدند؛ این عبادت تاجران است. و گروهی از سر شکر پرستیدند؛ این عبادت آزادگان است.

بعضی عبادت‌ها عبادت بردگانه است: از ترس جهنم عبادت می‌کنند. می‌خواهند جهنم نروند. این پایینِ پایین است. یک پله بالاتر: می‌خواهند به بهشت برسند؛ به یک چیز شیر و گلابی. اینان بالاترند، چون آنان فقط واجبات را انجام می‌دهند تا نروند جهنم؛ اینان واجبات و مستحبات را انجام می‌دهند تا چیز بیشتری گیرشان بیاید. می‌شوند عبادت التجار؛ تاجرند.

حالا برسد به عبادت الأحرار که حبّاً لله انجام می‌دهند. همان جایی است که به آن می‌گویند عشق خدا. حرفش این نیست که من به بهشت می‌روم یا به جهنم. حرفش این است که خدا را عشق است. حالا جهنم هم باشد صبر می‌کند؛ فراقت را چه کند؟

«هَبْنِي صَبَرْتُ عَلَىٰ عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَىٰ فِرَاقِكَ» (دعای کمیل)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گیرم بر عذابت شکیبایی کنم؛ پس چگونه بر جدایی‌ات شکیبا باشم؟

اگر واقعاً در ذهن آمد که من برای خالق دارم انجام می‌دهم، اصلاً کاری ندارم به بهشت می‌روم یا نمی‌روم. کاری به بهشت و جهنم ندارم. می‌خواهم از خود دین لذت ببرم. از خود خدا لذت ببرم. از با خدا بودن لذت ببرم. اگر این در روح کسی اتفاق افتاد، آمده بالا.


مقام مخلصین: دو رتبه در قرآن

حالا آمده بالا شده مخلص. در مخلص‌ها تازه گلچین می‌شود. خود مخلصین رتبه‌بندی دارند. آیات قرآن اینجا متفاوت است.

یک مقام این است که اینان را احضار می‌کند مگر عباد مخلص را:

«فَكَذَّبُوهُ فَإِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ» (صافات/۱۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او را تکذیب کردند و حتماً احضارشدگان خواهند بود.

«إِلَّا عِبَادَ ٱللَّهِ ٱلْمُخْلَصِينَ» (صافات/۱۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر بندگان مخلص خدا.

إنا لمحضرون إلا عباد الله المخلصین. این مقام پایینِ عباد مخلص است: بحث احضار برای سؤال و جواب شامل حالشان نمی‌شود.

یک مقام بالاتر:

«سُبْحَٰنَ ٱللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ» (صافات/۱۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزه است خدا از آنچه وصف می‌کنند.

«إِلَّا عِبَادَ ٱللَّهِ ٱلْمُخْلَصِينَ» (صافات/۱۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر بندگان مخلص خدا.

سبحان الله عما یصفون إلا عباد الله المخلصین. هیچ‌کس حق ندارد راجع به خدا حرف بزند الا اینان. هیچ‌کس حق وصل ندارد الا اینان. چون زبانش شده زبان خدا. همهٔ مبادی ادراکی و تحریکی‌شان را خدا گرفته؛ همه را اشغال کرده. فقط اینان حق وصف خدا را دارند.

همان دو مبدأ که در بحث جهالت گفتیم، اینجا به اوج می‌رسد: ادراک و تحریک، هر دو در قبضهٔ خدا. جاهل آن بود که می‌فهمید و عمل نمی‌کرد. مخلص آن است که فهم و عمل هر دو از آنِ او نیست؛ از آنِ خداست.


مدینهٔ فاضله و ظهور: قانون نو کافی نیست

علامه می‌گوید مدینهٔ فاضله آن نیست که از حکومت حضرت مهدی عجل‌الله‌فرجه توقع هست که بیاید با یک قوانین جدید. قوانین را که امیرالمؤمنین داشت. آن که مدینهٔ فاضله درست نشد. بحث قانونِ تنها نیست. قرآن بهترین قانون را دارد. مگر این مدینهٔ فاضله را درست کرده؟ باید بیاید زمینه‌ها را عوض کند، اخلاقیات را عوض کند. زمینه‌ها که عوض شد، اخلاق ضمانت اجرایی پیدا می‌کند؛ اخلاق ضمانت پیدا کرد، قانون ضمانت پیدا می‌کند. این می‌شود مدینهٔ فاضله.

می‌بینید یک یوسفی در کنج هم خلاف نمی‌کند. برای این روحیه می‌گویند در آخرالزمان زیاد می‌شود. یعنی زمینه‌ها عوض می‌شود. زمینه‌های آدم‌ها آرام‌آرام، به تدریج، باید عوض شود.

اینکه از یک نفر می‌گویند فردا مزاحمت؛ آقا این جمعه هم نیامدی؛ آقا جمعه بعد می‌آیم؛ آقا کی می‌آیی؟ نه این جمعه است نه جمعه بعد. راحت. باید تا آن موقع زمینه‌ها عوض شود. زمینه غالب شود. بفهمند این قوانین بشری دوام نمی‌آورد، به درد نمی‌خورد، فایده ندارد؛ رو بیاورند به خدا. مستأصل شوند، رو به خدا. وقتی این حس قوی شد، این مقدمات ظهور است. نه اینکه آقا حالا بیاید با قوانین نو. وقتی زمینه ندارد به چه درد می‌خورد؟ امیرالمؤمنین مگر نبود؟ مگر حضور او فقط قانون بود؟ حالا زمینه‌ها باید عوض شود. این بحثی است که علامه ذکر می‌کنند.

یوسف در خلوتِ خانهٔ عزیز خلاف نکرد. قانون مصر که او را نگه نداشت؛ آن روح نگه داشت. اگر روح عوض نشود، بهترین قانون را هم بگذاری، ماده واحده می‌آید و خلاف قانونی می‌شود. اگر روح عوض شود، در زندان هم آدم خوب است. از همین‌جا می‌رویم زندان. قانون مصر یوسف را نگه نداشت؛ روح نگه داشت. در زندان همان روح است که می‌شود إنا نراک من المحسنین.

سه قوه را نشکنید. جا می‌گذارند قانون؛ جا اجرا می‌کنند؛ جا حکم می‌کنند اجرا شد یا نشد. هر چه وزارت و شورا زیاد کنید جوش به همین سه تاست. قانون بدون اخلاق ماده واحده می‌شود. اخلاق بدون معاد نام نیک برای کسی که نیست می‌ماند. خلوت بدون الله یری هیچ ضمانتی ندارد. ظهور هم قوانین نو نمی‌آورد؛ زمینه‌ها را عوض می‌کند. امیرالمؤمنین قانون داشت و مدینهٔ فاضله نشد. قرآن بهترین قانون را دارد و مدینهٔ فاضله نشده. باید زمینه‌ها عوض شود، اخلاقیات عوض شود، آدم‌ها مستأصل شوند و رو به خدا بیاورند. وقتی این حس قوی شد، مقدمات ظهور است. اینکه بگویی آقا این جمعه، جمعه بعد، نه این جمعه است نه آن، تا زمینه غالب نشود فایده ندارد.

یوسف شاهد زندهٔ این حرف است. در کنج هم خلاف نکرد. برای این روحیه می‌گویند در آخرالزمان زیاد می‌شود. یعنی زمینه عوض می‌شود، نه اینکه فقط قانون عوض شود.


ورود به زندان: دو جوان و دو خواب

ودخل معه السجن فتیان: با یوسف دو نفر رفتند زندان. فتیان دو غلام‌اند. در روایت آمده یکی مسئول آشپزخانه بوده، یکی آبدارچی. ظاهراً سوءقصدی به جان وزیر مصر می‌خواسته‌اند که می‌اندازندشان زندان. مدتی در زندان بوده‌اند. خوابی می‌بینند و برای حضرت یوسف تعریف می‌کنند.

«وَدَخَلَ مَعَهُ ٱلسِّجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَآ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ ٱلْـَٔاخَرُ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِى خُبْزًا تَأْكُلُ ٱلطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِۦٓ إِنَّا نَرَىٰكَ مِنَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دو جوان با او به زندان درآمدند. یکی گفت: من خویشتن را می‌بینم که شراب می‌فشارم. و دیگری گفت: من خویشتن را می‌بینم که بر سر نان می‌برم و پرندگان از آن می‌خورند. ما را از تأویلش خبر ده؛ که ما تو را از نیکوکاران می‌بینیم.

یکی می‌گوید إنی أرانی أعصر خمراً. من خودم را دیدم. فشار می‌دادم. شراب. شراب را کسی فشار نمی‌دهد؛ انگور را فشار می‌دهند. این تعبیر مجازی است؛ به علاقهٔ آنچه به آن بازمی‌گردد. چون این انگور قرار است بعداً شراب شود، می‌گوید أعصر خمراً نه أعصر عنباً. انگور را در خمره می‌فشارند تا شراب از آن درآید.

وقال الآخر إنی أرانی أحمل فوق رأسی خبزاً تأکل الطیر منه. آن که مطبخ‌دار بود می‌گوید خودم را دیدم که بالای سرم نان حمل می‌کردم و پرنده‌ها می‌آمدند نوک می‌زدند. نبئنا بتأویله: ما را به تأویلش آگاه کن. إنا نراک من المحسنین.

این دومی دروغ می‌گوید؛ این خواب را ندیده. بعداً در آیات معلوم می‌شود. همین‌جا می‌پراند که ما خوابی این‌جوری دیدیم. از عادتِ بعد که حضرت تعبیر می‌کند، هی می‌گوید من هیچ خوابی ندیدم؛ حضرت می‌گوید حالا تعبیرش همان است که به تو گفتم. دلیلش را بعد می‌گویم. دروغ گفته، هیچ خوابی ندیده؛ ولی این‌جوری می‌گوید.


«إنا نراک من المحسنین»: خوبی در خلوت و زندان

«نراک» اینجا معنی عقیده است، نه دوست داشتنِ محض. عقیده داریم که تو خیلی آدم خوبی هستی. در روایات آمده معلوم است احسانی و نیکوکاری از او دیده‌اند. آدم اگر گوهر خوب بودن را داشته باشد، بیندازی‌اش زندان هم آدم خوب است.

آنچه از یوسف در روایت ما هست — و قرآن هم تأیید می‌کند — این است که به همبندی‌ها می‌رسد: مریض می‌شوند عیادت می‌کند. آنجا معلوم می‌شود کی چه‌کاره است. در خلوت‌ها مشخص می‌شود. یک موقع می‌گویند پیش بابا بوده خوب بوده، خودش را لوس می‌کرده برای بابا. یا پیش عزیز مصر بوده خوب بوده برای عزیز مصر. می‌آید تو زندان، تو این مشکلات، آنجا هم آدم خوب است.

فرق آقای ابوترابی رحمة‌الله‌علیه آنجا معلوم می‌شود. آزاده، اسیر؛ آنجا می‌گویند آقای ابوترابی روحیه بوده برای کل اسیرها. به همه می‌رسید، پدری می‌کرد، کارها را راه می‌انداخت، دعواها را سامان می‌داد. آدمی که گوهر خوبی دارد، زندان هم این آدم خوب است. این‌ور هم آدم خوب است. آدم خوب، آدم خوب است.

این خیلی ارزش دارد که به او بگویند إنا نراک من المحسنین. اینکه بیرون آدم را تحویل بگیرند خیلی مهم نیست. یک موقع کسی به من گفته بود هر که بخواهد ببیند عادل است یا نه، ببیند خانمش پشت سرش نماز می‌خواند یا نمی‌خواند. اگر خانمش حاضر باشد پشت سر این نماز بخواند، معلوم است آدم عادل است. چون بیرون آدم را تحویل می‌گیرند، بالا می‌کنند پایین می‌کنند. ما همه آدم خوبی هستیم. می‌آید تو نظام خانوادگی می‌بینی چیز دیگری است. می‌آید تو خلوت، حرف‌ها فرق می‌کند. در موقعیت‌های سخت مثل خانواده، مثل زندان — زندانِ خانواده چیزی است — آنجا مهم است.

نکتهٔ دیگر: کسانی که حتی پاکی و صداقت را مسخره کنند و خودشان هم کافر باشند، وقتی بخواهند سفرهٔ دل باز کنند می‌آیند پیش آدم‌خوب‌ها. خودشان می‌فهمند پاکی و صداقت چیست. سر مسخره‌بازی با این آدم درنمی‌آیند؛ پای مشاوره که بشود می‌آیند پیش این. این دو غلام نمی‌دانند او تعبیر خواب بلد است؛ می‌دانند محسن است. از محسن توقع تأویل دارند. آدم‌ها توقع دارند که آدم خوب یک تلنگری خورده باشد؛ با عوالم دیگری برخورد کرده باشد که بتواند حرف‌هایی بفهمد.

محسن کیست اگر بخواهیم به روایت تنش بزنیم؟ در مقام احسان گفته‌اند:

«ٱلْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ ٱللَّهَ كَأَنَّكَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَكُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ يَرَاكَ» (حدیث احسان)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): احسان آن است که خدا را چنان بپرستی که گویی او را می‌بینی؛ پس اگر تو او را نمی‌بینی، او تو را می‌بیند.

یک جوری خدا را عبادت کنی کأنّ می‌بینیش. اگر تو نمی‌بینی، او دارد تو را می‌بیند. این می‌شود مقام احسان. اگر کسی واقعاً محسن باشد، این توقع از او هست که تلنگر خورده باشد. و همان ألم یعلم بأن الله یری اینجا به صورت ملکه درآمده. یوسف در زندان، در خلوت، در جایی که عزیز مصر نمی‌بیند و پدر نمی‌بیند، محسن است. گوهر خوبی یعنی همین.


«لا یأتیکما طعام»: دو ترجمه و ترجیح وحدت سیاق

قال لا یأتیکما طعام ترزقانه إلا نبأتکما بتأویله قبل أن یأتیکما. اینجا ترجمه‌اش از یک جهت مشکل است. دو وجه دارد. باید یاد بگیرید؛ اینجا کلاس تفسیر است.

«قَالَ لَا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِۦٓ إِلَّا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِۦ قَبْلَ أَن يَأْتِيَكُمَا ذَٰلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِى رَبِّىٓ إِنِّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَهُم بِٱلْـَٔاخِرَةِ هُمْ كَٰفِرُونَ» (یوسف/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: غذایی که روزی شما شود نزدتان نمی‌آید مگر آنکه پیش از آمدنش شما را از تأویل آن خبر داده‌ام. این از آن چیزی است که پروردگارم به من آموخته است. من آیین گروهی را که به خدا ایمان نمی‌آورند و خود به آخرت کافرند ترک کردم.

تحت‌اللفظی: حضرت یوسف گفت طعامی که روزی شما شود — همان غذایی که صبح و ظهر و شب برایشان می‌بردند — نمی‌آید مگر آنکه من شما را به تأویلش خبر دهم، قبل از اینکه بیاید.

یک جور که عمده این‌گونه ترجمه کرده‌اند و تقریباً همه این‌گونه آمده و ترجمهٔ ضعیف‌تری است، این است که بگوید: قبل از اینکه غذا را برایتان بیاورند، من تأویل این رؤیا را بهتان می‌گویم. یعنی «قبل أن یأتیکما» برمی‌گردد به وقوع تأویل رؤیا؛ قبل از اینکه خود آن تأویل به شما برسد من به شما می‌گویم. ضمیرها از طعام جدا می‌شود.

ترجمهٔ بهتر این است که اولش یک چشمه فقط برای اینها می‌آید. می‌گوید قبل از اینکه غذا را بیاورند من بهتان می‌گویم غذا چیست. ممکن است فکر کنید این ترجمهٔ کلنگی است: قبل از غذای روزانه بگویم غذا چیست؛ تأویل رؤیا این وسط چه کاره است؟ إلا نبأتکما بتأویله: من تأویل طعام را بهتان می‌گویم. بهتان می‌گویم غذا چیست، کجا درست شده، چه خصوصیاتی دارد، قبل از اینکه بیاورند برایتان.

این چشمه‌ها گاهی در زبان اولیا بوده تا اطمینانی حاصل شود. اول بفهمند این که می‌خواهد تأویل رؤیا بگوید، سر و دلش سنگین است؛ یک چیزی بگوید. بالاخره این آدم فرق دارد. شبیه کار حضرت عیسی علیه‌السلام است. سورهٔ آل‌عمران، آیهٔ چهل و نه، صفحهٔ پنجاه و شش:

«وَرَسُولًا إِلَىٰ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ أَنِّى قَدْ جِئْتُكُم بِـَٔايَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ أَنِّىٓ أَخْلُقُ لَكُم مِّنَ ٱلطِّينِ كَهَيْـَٔةِ ٱلطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًۢا بِإِذْنِ ٱللَّهِ وَأُبْرِئُ ٱلْأَكْمَهَ وَٱلْأَبْرَصَ وَأُحْىِ ٱلْمَوْتَىٰ بِإِذْنِ ٱللَّهِ وَأُنَبِّئُكُم بِمَا تَأْكُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِى بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَـَٔايَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ» (آل‌عمران/۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرستاده‌ای به سوی بنی‌اسرائیل که من از پروردگارتان نشانه‌ای برایتان آورده‌ام: از گل برای شما پیکر پرنده‌ای می‌سازم، در آن می‌دمم، به اذن خدا پرنده می‌شود؛ و کور مادرزاد و پیس را بهبود می‌بخشم و مردگان را به اذن خدا زنده می‌کنم؛ و شما را از آنچه می‌خورید و در خانه‌هایتان ذخیره می‌کنید خبر می‌دهم. در این برای شما نشانه‌ای است اگر مؤمن باشید.

از گل هیئت طیر می‌سازم، در آن می‌دمم، به اذن الله پرنده می‌شود. اکمه — کور مادرزاد — و ابرص — پیس و لک‌وپیس — را درست می‌کنم. پیس یعنی لک‌وپیس، نه چیز دیگر. مرده زنده می‌کنم به اذن الله. بعد یک کار دیگر هم می‌کنم: وأنبئکم بما تأکلون وما تدخرون فی بیوتکم. چه می‌خوری، چه ذخیره می‌کنی در خانه‌ات، این را هم بهتان می‌دهم. می‌آمدند پیش حضرت عیسی علیه‌السلام؛ می‌گفت ظهر فلان چیز خوردی؟ در صندوقچهٔ خانه‌تان هم فلان چیز هست. نمی‌خواهم بگویم این علامت نبوتِ یوسف است؛ ولی بالاخره یک چشمه است برای اطمینان.

از این کارها به خصوص از ائمه — از امام هفتم به بعد — زیاد می‌بینید. طرف می‌آید سؤال اعتقادی بکند؛ می‌گوید آن جنسی که آنجا گم کرده بودی اینجاست. اول زمین‌گیر می‌شود بفهمد با کی طرف است. به خصوص که می‌رسیم به ائمهٔ کم‌سال، امام جواد به بعد، گاهی احتیاج است. از این شگرد خیلی می‌آید.

چرا حضرت یوسف این حرف را زد؟ تا اعتماد کنند که این تأویلی که می‌گوید کشکی نیست. اگر یک شاخه گل دستم باشد و یکهو بشکند بگویم تو پلیس نمی‌شوی، می‌گویی از کجا می‌گویی؟ ولی اگر شروع کنم زندگینامهٔ دو سالِ وقایع مهمت را بگویم، بعد بگویم تو پلیس نمی‌شوی، پشتوانه‌ای پیدا می‌کند. برای همان، این مطلب است.


تأویل غیر از تفسیر است

بحث تأویل را نمی‌خواهم اینجا باز کنم؛ باید آیات ابتدای آل‌عمران آنجا باز شود. خوب دقت کنید: تأویل با تفسیر فرق دارد.

یک موقع کسی تفسیر قرآن می‌کند. تفسیر یعنی قرآن را با توجه به مفاهیم کار می‌کند؛ تفاسیر ظهوری یا حتی بطونی. باطن آیات را می‌آورد بالا. قرآن به قرآن می‌زند و بالاتر می‌آورد. یا می‌گوید تفسیر بطنیِ «بقیة الله خیر لکم» یعنی حضرت مهدی، با اینکه به فضای آیه نمی‌خورد. این کار تفسیر کردن است.

تأویل را اصلاً کسی نمی‌کند. تأویل همان واقعیت خارجی است. واقعیت خارجی می‌شود تأویل. صفحهٔ صد و پنجاه و هفت، اعراف:

«وَلَقَدْ جِئْنَٰهُم بِكِتَٰبٍ فَصَّلْنَٰهُ عَلَىٰ عِلْمٍ هُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» (اعراف/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای آنان کتابی آوردیم که آن را از روی علم به تفصیل بیان کردیم؛ هدایت و رحمتی برای گروهی که ایمان می‌آورند.

«هَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا تَأْوِيلَهُۥ يَوْمَ يَأْتِى تَأْوِيلَهُۥ يَقُولُ ٱلَّذِينَ نَسُوهُ مِن قَبْلُ قَدْ جَآءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِٱلْحَقِّ فَهَل لَّنَا مِن شُفَعَآءَ فَيَشْفَعُوا۟ لَنَآ أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ ٱلَّذِى كُنَّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوٓا۟ أَنفُسَهُمْ وَضَلَّ عَنْهُم مَّا كَانُوا۟ يَفْتَرُونَ» (اعراف/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا جز تأویل آن را انتظار می‌برند؟ روزی که تأویلش بیاید، کسانی که پیش‌تر آن را از یاد برده بودند می‌گویند: به راستی فرستادگان پروردگارمان حق آوردند. آیا شفیعانی داریم که شفاعتمان کنند یا بازگردانده شویم تا غیر از آنچه می‌کردیم بکنیم؟ به خود زیان زدند و آنچه می‌بافتند از دستشان رفت.

هل ینظرون إلا تأویله: آیا اینان انتظار تأویل قرآن را می‌کشند؟ یوم یأتی تأویله: وقتی تأویل قرآن بیاید — راجع به قیامت — یعنی آن واقعیت خارجی‌اش. تمام این آیات مستند به آن واقعیت خارجی است. این بحث را خیلی گسترده نمی‌کنم.

حالا اگر اینچنین است، در سورهٔ یوسف همهٔ ضمیرها با یک وحدت برمی‌گردد: لا یأتیکما طعام ترزقانه این طعام برای شما نمی‌آورند إلا نبأتکما من شما دو تا را خبر می‌دهم به تأویل آن طعام. تأویل طعام یعنی واقعیت خارجی همان طعام. قبل أن یأتیکما: قبل از اینکه طعام برای شما بیاورند. یعنی قبل از اینکه طعام را بگذارند جلو شما، من خبر می‌دهم.

ترجمهٔ دیگر مواجه با سؤال می‌شود: مگر قرار است حضرت یوسف فکر کند؟ بگذارید قبل از غذا بیاورم، تا غذا نیامده یک جوری درمی‌آورم تأویل رؤیا را؟ چه توجیهی دارد که بگوید تأویل رؤیایتان را می‌گویم ولی حالا تا غذا نیاوردم؟ مثل این می‌ماند که بگوید بگذار بروم فکر کنم. در حالی که این متصل به غیب است و دارد می‌بیند؛ در حدی که وقتی آن می‌گوید دروغ گفتم، می‌گوید همین است که گفتم. اصلاً این تأویلِ خوابِ متعارف نیست. به یک معبّر بگویی خواب دیدم، بگویی دروغ گفتم، وسط کار برنمی‌گردد بگوید همان که گفتم اتفاق می‌افتد. او دارد یک چیز دیگر را می‌بیند که این را به تو می‌گوید.

تعبیر رؤیا کار زمان‌مند نیست که بگوید حالا زمانی می‌برد. تخت ملکهٔ سبا هست که یکی گفت أنا آتیک به قبل أن تقوم من مقامک؛ تا بلند شوی می‌آورم. گفتند این قدر زیاد است. دیگری گفت قبل از آنکه چشم برهم زنی:

«قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ ٱلْجِنِّ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ وَإِنِّى عَلَيْهِ لَقَوِىٌّ أَمِينٌ» (نمل/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عفریتی از جن گفت: من آن را پیش از آنکه از جایت برخیزی نزد تو می‌آورم، و من بر آن توانا و امینم.

«قَالَ ٱلَّذِى عِندَهُۥ عِلْمٌ مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَءَاهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُۥ قَالَ هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِىٓ ءَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِۦ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِىٌّ كَرِيمٌ» (نمل/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسی که نزد او دانشی از کتاب بود گفت: من آن را پیش از آنکه چشم بر هم زنی نزد تو می‌آورم. پس چون آن را نزد خود دید، گفت این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که شکر می‌کنم یا کفر می‌ورزم. هر که شکر کند به سود خود شکر کرده و هر که کفر ورزد پروردگارم بی‌نیاز کریم است.

آن کار زمان‌مند است؛ یکی با جن می‌آورد، یکی جور دیگر. ولی اینکه خودش واقعیت را الان می‌بیند، یعنی منتظر بنشین تا غذا بیاورند من قبلش می‌گویم، توجیه فاصله ندارد. ظهور آیه دست من نیست؛ دست شماست. خودم قبلاً همان تعبیر رایج‌تر را فکر می‌کردم. عند الدقة تفسیر علامه را نگاه کردم؛ علامه متمایل به همین است که من گفتم. از لحاظ وحدت سیاقِ برگرداندن ضمائر این وحدت سیاقش بهتر است: قبل از اینکه غذا را بیاورند، من غذا را بهتان می‌گویم چیست، چه‌جور است، مال کیست، کی درست کرده، چه مزه‌ای است.

ترجمهٔ رایج این است که قبل از وقوع تأویل رؤیا می‌گویم. ضمیرها از طعام جدا می‌شود. این ترجمه ضعیف‌تر است. اگر قرار باشد یوسف فکر کند تا غذا بیاید، این متصل به غیب نیست. حال آنکه وقتی آن می‌گوید دروغ گفتم، می‌گوید همین است که گفتم. معبّر متعارف وسط کار برنمی‌گردد. او واقعیت را می‌بیند. کار زمان‌مند تخت سبا نیست که عفریت بگوید تا بلند شوی می‌آورم و آن که علم از کتاب دارد بگوید پیش از برهم‌خوردن چشم. فاصلهٔ «بگذار غذا بیاید بعد می‌گویم» برای کسی که واقعیت طعام را می‌بیند توجیه ندارد.

چشمه برای اعتماد است. شاخه گل بشکند و بگویی پلیس نمی‌شوی، می‌پرسند از کجا. زندگینامهٔ دو سال را بگویی بعد همان را بگویی، پشتوانه پیدا می‌کند. عیسی هم بما تأکلون و ما تدخرون می‌گفت. ائمه از امام هفتم به بعد، به‌خصوص امام جواد به بعد که کم‌سال بودند، از این شگرد زیاد دارند: سؤال اعتقادی می‌آید، می‌گویند آن جنس گم‌شده اینجاست. زمین‌گیر می‌شود بفهمد با که طرف است. یوسف هم قبل از تأویل رؤیا، تأویل طعام را می‌گوید تا بفهمند کشکی نیست.


فضل خدا؛ ترک ملت کفر و اتباع ملت پدران

بعد می‌گوید این از آنچه پروردگارم به من آموخته. إنی ترکت ملة قوم لا یؤمنون بالله وهم بالآخرة هم کافرون.

«وَٱتَّبَعْتُ مِلَّةَ ءَابَآءِىٓ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَآ أَن نُّشْرِكَ بِٱللَّهِ مِن شَىْءٍ ذَٰلِكَ مِن فَضْلِ ٱللَّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ» (یوسف/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروی کردم. ما را نسزد که چیزی را با خدا شریک کنیم. این از فضل خدا بر ما و بر مردم است، ولی بیشتر مردم شکر نمی‌گزارند.

آیهٔ سی‌وهفت و سی‌وهشت را فقط برای تعبیر خواب نخوانید. یوسف قبل از آنکه خواب را معنا کند، ملت را معنا می‌کند. اول علم را به رب می‌دهد؛ بعد برائت؛ بعد اتباع؛ بعد توحید؛ بعد فضل و شکر.

ذلکما مما علمنی ربی: این از آنِ من نیست. اظهار فضل نیست. إنی ترکت ملة قوم لا یؤمنون بالله وهم بالآخرة هم کافرون: ملت قومی را ترک کردم که به خدا ایمان نمی‌آورند و خودشان به آخرت کافرند. کفر به آخرت را جداگانه تأکید می‌کند؛ هم بالآخرة هم کافرون. همان جایی که اخلاق بی‌معاد فرو می‌ریزد، یوسف در زندان روی معاد انگشت می‌گذارد.

واتبعت ملة آبائي. اتباع از پدران اینجا اتباع از ابراهیم و اسحاق و یعقوب است، نه تبعیت خشک خونی. در طور هم ذریه با ایمان ملحق می‌شد نه با اسم پدر. ما کان لنا أن نشرک بالله من شيء: حتی یک چیز. شرک خانوادگی، شرک سلطنت مصر، شرک زن عزیز، هیچ‌کدام «شیء» نمی‌شود که با خدا شریک شود. ذلک من فضل الله علینا وعلی الناس: فضل هم بر ماست هم بر مردم. علمی که در زندان خرج دو غلام می‌شود، فضل بر الناس است. ولکن أکثر الناس لا یشکرون: بیشتر مردم شکر نمی‌کنند. همان شکر که صحیفه حد انسان می‌داند.

دو غلام آمده‌اند تعبیر خواب بخواهند. یوسف اول ملت را عوض می‌کند، بعد خواب را. اگر فقط معبّر باشد، محسن به معنای روایت نیست. محسن کسی است که کأنّ می‌بیند؛ و کسی که می‌بیند اول توحید می‌گوید. دو غلام نمی‌دانستند او معبّر است؛ می‌دانستند محسن است. از محسن توقع تأویل دارند. حتی کافر وقتی سفرهٔ دل باز می‌کند پیش آدم‌خوب می‌آید. پاکی را مسخره می‌کند، پای مشاوره که بشود مسخره نمی‌کند. گوهر خوبی در زندان قیمت دارد؛ بیرون تحویل گرفتن قیمت ندارد. خانم اگر پشت سر شوهر نماز نخواند، عدالت بیرون را باور نکن. زندانِ خانواده چیزی است.

حتی اطعام لوجه الله است. حتی تأویل رؤیا لوجه الله است. حتی چشمهٔ طعام قبل از آمدنش لوجه الله است. اگر برای شهرت کلاس پایین باشد، همان اظهار فضل است که باید شب برایش بلند شد. اگر مما علمنی ربی باشد، فضل خداست. این را هم می‌توان در همین بحث گذاشت: فضل خدا. علمی که تأویل طعام و تأویل رؤیا از آن است، فضل است نه اظهار فضلِ بی‌جا. یوسف اول توحیدش را می‌گوید، بعد تأویل. درس توحید را در زندان هم تعطیل نمی‌کند. دو غلام آمده‌اند خواب بپرسند؛ یوسف ملت را عوض می‌کند. اگر معبّرِ تنها بود، محسن نبود. محسن اول توحید می‌گوید، بعد طعام را خبر می‌دهد، بعد خواب را. فضل علینا وعلی الناس است؛ اکثر مردم شکر نمی‌کنند. همان شکر که صحیفه حد انسان دانست، اینجا در زندان از زبان یوسف جاری است.


جواب به‌ظاهر بی‌ربط که مشکل را حل می‌کند

این حرف را که ممکن است بی‌ربط به نظر برسد، ائمه در جواب بعضی می‌دادند. طرف سؤال علمی می‌کرد. ما فکر می‌کنیم هدایت یک کار است و چیز دیگر یک کار. طرف می‌آید می‌گوید این آخوندها که فلان‌اند چه‌کار می‌کنند؟ شروع می‌کند آخوند را با حرف‌هایش ملوث کردن. خیال می‌کنی من شروع می‌کنم دفاع از آخوندها؟ نه. می‌فهمم یک گیری دارد. فکر می‌کند من از سر ناچاری رفتم آخوند شدم. بعد به او می‌گویم آن موقع که ما در دانشگاه صنعتی شریف بودیم... می‌بینی کل سؤال‌ها با اشکالاتش مرتفع شد. یک اعتبار که می‌گذاری، یکهو طرف سؤال‌هایش را برمی‌دارد می‌رود. بعد هم می‌آید مرید می‌شود، خط می‌گیرد. فضا این است که ممکن است جواب بی‌ربط بدهی ولی مشکل او را داری حل می‌کنی.

طرف می‌آید مشکل اعتقادی می‌گوید؛ من می‌فهمم گیر خانوادگی دارد. یک بار دقیقاً در قم همین‌طور شده بود. طلبه‌ای آمده بود سؤال می‌کرد. یکی از شاگردها داشت نگاه می‌کرد. سؤال‌های این یکی بود، جواب‌های من همه خانوادگی بود. گوشهٔ چشم به آن شاگرد می‌کردم چون وضعیت خانوادگی این را می‌دانستم. سؤال اعتقادی می‌کرد، جواب خانوادگی می‌دادم. آخرش تشکر کرد رفت. آن بنده خدا اول دو تا شاخش درآمد که این سؤال‌ها به این جواب‌ها چه ربطی دارد. بعد گفت چه ربطی داشت؟ گفتم تو نمی‌دانی؛ من چیزی می‌دانستم که تو نمی‌دانستی. این مشکل خانوادگی دارد. اگر مستقیم سؤال، مستقیم جواب، باید وایستی تا قیامت بحث کنید. اگر آن مشکل خانوادگی‌اش رفع شود، می‌بینی اصلاً سؤال هم ندارد. سؤال‌های علمی خیلی است.

شاگرد دو شاخ درآورده بود که این جواب‌ها به این سؤال‌ها چه ربطی دارد. ربطش را او نمی‌دانست؛ من می‌دانستم. وضعیت خانوادگی آن طلبه را می‌دانستم. مستقیم سؤال، مستقیم جواب، تا قیامت بحث می‌کنید. گره را که بزنی، سؤال می‌خوابد. هدایت گاهی کار بی‌ربط می‌نماید و گره را می‌زند. ائمه خبر خانه می‌دادند تا بفهمد قضیه چیز دیگر است. دانشگاه صنعتی شریف را که وسط اتهام به آخوند می‌گذاری، اعتبار می‌آید و اشکال‌ها برمی‌خیزد. خیال کرده بودی از سر ناچاری آخوند شده‌ای؛ یک اعتبار که آمد، مرید می‌شود. جواب بی‌ربط مشکل را حل می‌کند؛ جواب مستقیم گاهی مشکل را تغذیه می‌کند.

فکر نکنید این جواب‌ها بی‌ربط است. از این کارها ائمه هم می‌کردند. می‌آمدند سؤال می‌کردند؛ امام یک خبر غیبی راجع به حال خانهٔ این به این می‌داد. این‌جوری بفهمد قضیه یک چیز دیگر است. یوسف هم قبل از تأویل رؤیا، تأویل طعام را می‌گوید. ظاهرش جداست؛ باطنش اعتماد و توحید است.


اظهار فضل و تشخیص نیت

در مورد علائم و این کارها، هر آدمی واقعاً نیاز به مشاوره دارد. همین اطلاعات گاهی طرف را در خط می‌گذارد. سؤال این است که اظهار نظر منفی هم داریم؛ انگیزه‌اش درونی است و مثبت نیست. آدم چطور تشخیص بدهد اگر مورد مشاوره قرار گرفت، دارد اظهار فضل می‌کند یا مشکل را حل می‌کند؟

آدم خودش می‌داند. کسی که نفس بکشد می‌فهمد. کسی که نفس بکشد می‌فهمد دارد اظهار فضل بی‌خودی می‌کند یا واقعاً مشکلی را حل می‌کند. اگر تردید باشد باید شب‌ها بلند شود. شب‌ها بلند شود؛ و اگر شبی بلند نشد، اگر در ذهنش ضبط شود که این شب بلند نشدم، خوابیدم، در ذهن پَر می‌زند که به خاطر این اظهار فضل بود. خیلی وقت‌ها فعل را در آن لحظه نمی‌فهمد؛ در لحظات بعدی می‌فهمد.

پرسیدند آدم چطور بفهمد در مشاوره اظهار فضل می‌کند یا مشکل را حل می‌کند، به‌خصوص اگر مشهورتر و باهوش‌تر باشد. کسی که نفس بکشد می‌فهمد. تردید که آمد، شب بلند شو. شبی که بلند نشدی و در ذهن ضبط شد، علامت است. یوسف علم را به رب اسناد می‌دهد: مما علمنی ربی. این اظهار فضل نیست. همبندی‌های زندان بودند، گشتند، رفتند آمدند؛ یک چشمه هم برایشان کرد. راه نبود که از این‌ور و آن‌ور بالا کند پایین کند طرف را. بزرگان گاهی یکهو چشمه می‌آید. برای خود من هم آمده که آدم را نگه می‌دارد؛ می‌فهمد خبری است. آقای امجد را بعضی دیوانه می‌خوانند؛ دیوانه نیست. چیزی می‌پراند و می‌خندد و می‌رود؛ و مراجع پای حرفش صلوات می‌فرستند. خبری هست. خود آدم باید بفهمد دارد اظهار می‌کند یا حل می‌کند؛ و أعوذ بالله بگوید.

اینکه حضرت برای همبندی‌های زندان چنین چشمه‌ای کرده، این کسانی بوده‌اند که با او در زندان بودند، گشتند، رفتند آمدند. حالا یک اظهار این‌جوری هم برایشان کرده. این‌طور نیست که راه باشد هی از این‌ور بگوید از آن‌ور، بالا کند پایین کند طرف را. بزرگان هم همین‌اند. بعضی وقت‌ها یکهو در یک چیزی ممکن است یک چشمه یکهو برایتان بیاید. این اتفاق افتاده. برای خود من هم اتفاق افتاده که چیزی می‌آید که این آدم را نگه می‌دارد؛ می‌فهمد نه بابا خبری است.

مثلاً آقای امجد — نعوذ بالله به قول بعضی‌ها — دیوانه‌بازی درمی‌آورد؛ این دیوانه نیست. یک خبری است. یکهو چیزی می‌پراند، می‌خندد و می‌رود. ولی خود آدم می‌فهمد نه بابا؛ پس اینکه هی مراجع دارند صلوات می‌فرستند پای حرف آقای امجد، یک خبری هست. این چیزها اظهار فضل و اینها را خود آدم می‌فهمد و باید «أعوذ بالله»اش را بگوید: این چیزهایی که می‌داند یا می‌فهمد چه‌جوری دارد اظهار می‌کند.

یوسف در آیه می‌گوید ذلکما مما علمنی ربی. نسبت می‌دهد به رب. اظهار فضل نیست؛ اسناد به معلم است. إنی ترکت ملة قوم لا یؤمنون بالله. اول برائت از کفر، بعد اتباع ملت ابراهیم و اسحاق و یعقوب، بعد ما کان لنا أن نشرک بالله من شيء. توحید را در زندان درس می‌دهد به دو غلامِ متهم به سوءقصد. این فضل خداست علینا وعلی الناس؛ ولی بیشتر مردم شکر نمی‌کنند.


جمع‌بندی جلسه

اگر بخواهم رشتهٔ جلسه را یک جا گره بزنم، چند گره است که نباید از هم جدا شود.

یکم: نقد رمانتیسیسم جلسهٔ پیش به معنای بی‌قیدی نسبت به خانه و خانواده نیست. تئوری قرآن این است که عارفانه‌ترین حالات را با اهل داشته باشی و به بن‌بست کشیده نشوی. حدیث حاضرِ غائب: در جمع باشی و دلت جای دیگر باشد؛ در تنهایی باشی و از جمع نگریخته باشی. امیرالمؤمنین بر فاطمه کم آورد و زندگی را ادامه داد. عشق قایمکی بوی سفاح می‌دهد؛ فرق نکاح و سفاح ضرب دف است. راه بهشت از اشفاق بر اهل است. قرآن نمی‌گوید همه را رها کن. نمی‌گوید در خانه ذوب شو.

دوم: سورهٔ طور فضای دوگانه را صریح گذاشته. ذریه را با ایمان ملحق می‌کنند و از عمل چیزی نمی‌کاهند؛ و در همان آیه کل امرئ بما کسب رهین. کسی را تو قبر کسی نمی‌خوابانند. زندان انفرادی شبیه قبر است. این تنهایی تبریک دارد. اما إنا کنا قبل فی أهلنا مشفقین را ترجمه‌ها غالباً غلط کرده‌اند. اشفاق با «فی» دلسوزی است نه ترس از خدا در میان خانواده. یک ترجمهٔ انگلیسی نزدیک شده: نگران نسبت به خانواده؛ باز هم رحم را کامل نمی‌رساند.

سوم: وأکن من الجاهلین جهل علمی نیست. دو مبدأ است: ادراکی و تحریکی. جهالت علمی مثل حجرات شش و ولید بن عقبه است؛ تبیین کنید تا قومی را ندانسته آسیب نزنید. جهالت عملی مثل نساء هفده است؛ توبه برای کسی است که سوء را بجهالة — با فاصلهٔ فهم و پا — می‌کند و زود برمی‌گردد. حدیث رفع ما لا یعلمون را برداشته. عقل در کافی آن است که با آن رحمان پرستیده شود و بهشت به دست آید. عاقل کسی است که حلال شکرش را مشغول نکند و حرام بر صبرش چیره نشود. دو حجت: ظاهر رسل و ائمه، باطن عقول.

چهارم: ثم بدا لهم من بعد ما رأوا الآیات لیسجننّه حتی حین. آیات را دیدند — عصمت، امتناع، اعتراف زن عزیز، درگیری زنان مصر — و به‌جای توبه تصمیم زندان گرفتند تا آب از آسیاب بیفتد. بدا اینجا تصمیمِ پوشاندن است نه بازگشت.

پنجم: علامه مدینهٔ فاضله را می‌گذارد روی همین امتناع. مملکت قانون می‌خواهد و سه قوه حصر عقلی دارد. ضمانت قانون اخلاق است نه خود قانون. قانون بی‌اخلاق خلاف قانونی می‌شود: ماده واحده، اتوبان از کنار زمین. اخلاق بی‌اعتقاد هم توهم است: جانفشانی بدون معاد برای نام نیک. قرآن از اول می‌گوید ألم یعلم بأن الله یری. مراتب: احسن ندیّا که کالأنعام بل هم أضل است؛ خیرات در حد حیوان؛ انسان با حمد و شکرِ صحیفه؛ عبادت عبید و تجار و احرار؛ مخلصین در دو رتبه. ظهور قوانین نو نمی‌آورد؛ زمینه‌ها را عوض می‌کند. یوسف در کنج هم خلاف نمی‌کند.

ششم: دو غلام به زندان می‌آیند. یکی أعصر خمراً به مجاز؛ یکی نان بر سر و دروغ. می‌گویند إنا نراک من المحسنین. خوبی در خلوت و در زندان قیمت دارد؛ بیرون تحویل گرفتن قیمت ندارد. مقام احسان: أن تعبد الله کأنک تراه. توقع تأویل از محسن است. لا یأتیکما طعام را علامه با وحدت ضمائر به خبر دادن از خود طعام قبل از آمدنش می‌گیرد؛ چشمه برای اعتماد، شبیه أنبئکم بما تأکلون در کار عیسی. تأویل واقعیت خارجی است نه تفسیر مفهومی. هل ینظرون إلا تأویله یوم یأتی تأویله. جواب گاهی به ظاهر بی‌ربط است و گره را می‌زند. اظهار فضل را خود آدم اگر نفس بکشد می‌فهمد؛ اگر تردید است شب بلند شود.

بروید زندان یوسف را با این چشم بخوانید: محسن است در جایی که کسی تحویلش نمی‌گیرد؛ تأویل می‌گوید بعد از توحید؛ طعام را قبل از آمدن خبر می‌دهد تا بفهمند غیب متصل است؛ و دستگاه مصر بعد از دیدن آیات، به‌جای توبه، لیسجننّه حتی حین گفت. قانون بود؛ اخلاق نبود. زمینه نبود. مدینهٔ فاضله قانون نو نیست. زمینه است؛ اخلاق است؛ خلوتِ «الله یری» است. تا زمینه نیاید، آیه را می‌بینند و زندان می‌سازند. یوسف را با این چشم بخوانید، نه با چشمِ قانونِ تنها. این رشتهٔ جلسه است.


دعا و حسن ختام

خدایا ما را ببخش و بیامرز. آمین. قلب نازنین امام زمان از ما راضی و خشنود بدار. آمین. در امر فرجشان تعجیل بفرما. آمین. قلب ما را به معارف نورانی قرآن و اهل بیت منوّر بفرما. آمین. هر حاضر و غایبی از هر جای این عالم را به روح حضرت امام محشور بفرما. آمین. همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را در پناه خود حفظ و حمایت بفرما. آمین. همهٔ بیماران اسلام و مرزهای شیعه و محبان اهل بیت را اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. آمین. مقام شهدا را عالی‌تر بگردان. آمین.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.