یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت آیات سیوشش تا سیونه
تفسیر سورهٔ حضرت یوسف؛ بیستویکم آذر هشتاد. بالله المستعان. صفحهٔ دویست و سی و نه.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
آیه به آنجا میرسد که حضرت یوسف علیهالسلام با دو غلام وارد زندان میشوند. دو خواب برای او تعریف میکنند و از او میخواهند با تأویل آن خواب آشناشان کند. بحث خواب سر جای خودش میآید؛ امروز فقط به اندازهای که آیه میطلبد روی آن میایستیم. قرآن را پیش رو بگذارید. این کتاب درس ماست.
«وَدَخَلَ مَعَهُ ٱلسِّجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَآ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ ٱلْـَٔاخَرُ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِى خُبْزًا تَأْكُلُ ٱلطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِۦٓ إِنَّا نَرَىٰكَ مِنَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دو جوان با او به زندان درآمدند. یکی گفت: من خود را میبینم که شراب میفشارم. و دیگری گفت: من خود را میبینم که بر سر خویش نان میبرم و پرندگان از آن میخورند. ما را از تأویلش خبر ده؛ ما تو را از نیکوکاران میبینیم.
«قَالَ لَا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِۦٓ إِلَّا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِۦ قَبْلَ أَن يَأْتِيَكُمَا ذَٰلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِى رَبِّىٓ إِنِّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَهُم بِٱلْـَٔاخِرَةِ هُمْ كَٰفِرُونَ» (یوسف/۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: غذایی که روزیتان شود به شما نمیرسد مگر آنکه پیش از آمدنش تأویلش را به شما خبر دهم. این از آن چیزهایی است که پروردگارم به من آموخته است. من آیین قومی را ترک کردهام که به خدا ایمان نمیآورند و خود به آخرت کافرند.
«وَٱتَّبَعْتُ مِلَّةَ ءَابَآءِىٓ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ مَا كَانَ لَنَآ أَن نُّشْرِكَ بِٱللَّهِ مِن شَىْءٍ ذَٰلِكَ مِن فَضْلِ ٱللَّهِ عَلَيْنَا وَعَلَى ٱلنَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ» (یوسف/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروی کردهام. ما را نرسد که چیزی را با خدا شریک کنیم. این از فضل خدا بر ما و بر مردم است، ولی بیشتر مردم سپاس نمیگزارند.
«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ» (یوسف/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو زندانهمراه من، آیا خدایان پراکنده بهترند یا خداوند یگانهٔ قهار؟
یک صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
خواب بیداری است؛ بیداری بعضی هم خواب است
بعضی هستند که خوابشان بیداری است و بیداریشان هم بیداری است؛ یکسره بیدارند. بعضی هم هستند که خوابشان خواب است و بیداریشان هم خواب؛ یکسره خواباند. مهم همین حالت است، نه اینکه بدن روی زمین افتاده باشد یا روی پا ایستاده باشد.
از اخلاق پیامبر صلیاللهعلیهوآله نکتهٔ عجیبی نقل شده است. نهفقط خود ایشان؛ در روایت آمده که چون صبح میشد و به اصحاب سلام میکردند میپرسیدند: خواب دیدید یا ندیدید؟
«تَنَامُ عَيْنَايَ وَلَا يَنَامُ قَلْبِي» (روایت نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشمانم میخوابد و دلم نمیخوابد.
چشم میخواهد بخوابد؛ قلب نمیخواهد. و این:
«كَانَ إِذَا أَصْبَحَ أَقْبَلَ عَلَىٰ أَصْحَابِهِ فَقَالَ هَلْ رَأَىٰ أَحَدٌ مِنْكُمْ رُؤْيَا» (روایت نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون صبح میشد روی به اصحاب میآورد و میفرمود: آیا کسی از شما خوابی دیده است؟
یعنی توقع داشته باشید از خودتان که خواب ببینید. این باید توقع آدم از خودش باشد. روح اگر صفایی پیدا کند و از اشتغالات حسّی مقداری جدا شود، باید خواب ببیند؛ یعنی عوالم دیگر را ببیند. خوابیدن برای کف زمین گذاشتن بدن نیست. خوابیدن دیدنِ حقیقت چیزهایی است که در عالم ماده نمیشود دید. آدم میخوابد تا آنچه را اینجا نمیتواند ببیند آنجا ببیند. استراحت بدن سر جای خودش هست؛ معلوم است. ولی توقع قرآن از آدم این نیست که شب فقط ذخیرهٔ انرژی صبح را پر کند.
فرض کنید زمان پیامبر باشیم و هر روز به ما بگویند چیزی دیدی؟ چیزی شنیدی؟ اگر هیچ نداشته باشیم خجالت میکشیم. مجموعهٔ قرآن از آدم توقع درست میکند: یعنی چه که خواب نمیبینیم؟ یعنی چه که با عوالم دیگر در تماس نیستیم؟ اگر این فضا جدّی شود، آدم را میکشاند به اینکه بپرسد چه باید بشود تا من خواب ببینم.
شب نباید خیلی خورد. اگر شکم سنگین باشد روح همان کار را میکند: غذا هضم میکند. کسی که هرچه پیش آمد میبیند و هرچه پیش آمد میشنود، آزاد است در دیدن و شنیدن؛ وقتی اشتغال روح در خواب کم شد، مینشیند سر سفرهٔ خاطرات خودش. صحنهها را ترکیب میکند. نفس چنین قدرتی دارد که صحنههای طلوعکرده را با خیالها میآمیزد و صحنهسازی میکند؛ همان اضغاث احلام که سر جایش میگوییم.
برای همین در روایات میگویند خودت میدانی کدام صحنه ضرر دارد و کدام ندارد؛ دیدنِ افراط، موسیقیِ افراط. این موسیقی را چقدر، کی، در چه حالتی — همه بستگی دارد. روایات نمیآیند فهرست بدهند این را بشنو آن را نشنو، این تصویر را ببین آن را نبین، بعد خیالتان راحت شود که تکلیف خواب حل شد. درجهبندی را خودت در خودت میفهمی. اگر فقط میخواهد نمازش را بخواند یک حساب است. اگر میخواهد عوالم دیگر را هم طی کند ظاهراً ضرر دارد. هر صحنه دیدن، هر شکل هندسی دیدن، هر جور شنیدن، در آن مسیر ضرر دارد. سطح بندگی یک کف دارد؛ سقفش جای دیگری است. کف را شرع گفته؛ سقف را صفای روح میگوید.
اگر زمان پیامبر بودیم و پیوسته میپرسیدند مبشّری دیدی، خجالت میکشیدیم که هیچ مبشّری نداریم. امروز همان سؤال را کسی از ما نمیکند؛ خودمان باید از خودمان بکنیم. صبح که بلند میشویم: چرا خواب ندیدیم؟ یکی میگوید من کلاً سرشتی خواب نمیبینم. باید خواب ببینی. بهانه نیست. روح کار خودش را میکند اگر راهش بدهی. راهش ندهی مینشیند غذا هضم کند و خاطره مونتاژ کند.
نفس وقتی آزاد شود سرکی به عوالم معنوی میزند. در بیداری اشتغالات حسّی مانع است؛ مگر از غولهای آدمها توقع دیگری هست. ذهن آنقدر پر میشود که نفس درگیر شواغل حسّی است و باید همان صحنهها را ترتیب دهد. در روز نمیتواند. در شب که نفس از دست اینها خلاص شد، اگر خیالباف نباشد و صحنهٔ کنترلنشده نگاه نکند، امید هست که خواب ببیند؛ خواب خوبِ تبشیری یا خواب خوبِ انذاری. هر دو خواب خوباند اگر از جای درست بیایند. خواب آشفته مال شکم سنگین است و مال چشمی که در روز هر شکل هندسی را بلعیده و گوشی که هر موجی را راه داده. نفس هنرمند است؛ صحنهساز است. مصالح را از روز برمیدارد، شب مونتاژ میکند. اسمش را اضغاث احلام گذاشتهاند. با رؤیای صادقه یکی نیست.
اگر این توقع را جدّی بگیرید، شبِ آدم عوض میشود. شب دیگر انبار انرژی برای جلسهٔ فردا نیست. شب گذرگاه است. روح از حس که جدا شد، اگر صفایی داشته باشد، باید چیزی ببیند. یا تبشیر یا انذار. حالِ از خواب برخاستن باید با این سؤال تمام شود: چیزی دیدی؟ ما از خودمان این سؤال را نمیکنیم. بیداریِ بعضی خواب است چون روز را هم با همان اشتغالات پر کردهاند؛ شب فرقی نمیکند. خوابِ بعضی بیداری است چون روز را خالی کردهاند برای دیدن. قلب نمیخوابد؛ چشم میخوابد. اگر قلب هم خوابید، بیداریات هم خواب است. برای همین این دو جوان که در زندان خواب دیدند و آمدند پیش یوسف، خود این آمدن علامت است. إنّا نراک من المحسنین. محسن را در عمل دیده بودند نه در تابلو. بعد تأویل خواستند. او طعام را پیش از آمدن خبر میدهد تا علم غیب معلوم شود؛ بعد حرف اعتقاد میزند تا آن که میمیرد مؤمن بمیرد. خواب را نردبان توحید کرده است نه موضوع سرگرمی.
خواب در این سوره ابزار پیامبر است؛ ابزار موحّد است. یوسف از خواب عبور میکند به توحید. دو جوان خواب میبینند؛ او پیش از تأویل، ربّ را وسط میگذارد. اگر خواب را جدّی نگیریم، آن وسط گذاشتن ربّ هم جدّی نمیشود. اینجا در آیهٔ سیوهفت میایستیم.
«لا یأتیکما طعام»: زمینه برای خبر ناگوار و علم غیب
جلسههای پیش ترجمهای کردیم که ترجمهٔ عجیبی هم بود: این طعام را برای شما نمیآورند مگر آنکه من بگویم این غذا چیست؛ پیش از آنکه همان طعام برایتان بیاید. یعنی قبل از اینکه غذا را بیاورند من به شما میگویم این طعام چیست. بعد شروع میکند حرفهای اعتقادی زدن.
ظاهرش منوی زندان است: خورشت سبزی میآورند یا ماست کنارش، سالاد میآورند، از این چیزها. باطن این است که پیش از آمدن طعام، تأویلش را میگوید تا وقتی خبر مرگ را میگوید، طرف بداند این از غیب است نه از حدس. یکی از دلایلش شاید همین باشد که میخواهد خبر ناگواری بدهد. چون میخواهد بگوید تو میمیری؛ حاجت را میکشد. این خبر را میخواهد بدهد؛ زمینه میچیند تا بدانند من از علم غیب میآیم. بعد معارف را منتقل میکند. بعد که این میخواهد بمیرد، مؤمن بمیرد؛ با حالت ایمان بمیرد. فرصت است. اینجا حضرت یوسف حرف اعتقادی میزند. علم غیب را وسط سفره میگذارد تا راه توحید باز شود. ترتیب، ترتیب رحم است نه ترتیب فضلفروشی. اظهار فضل اگر باشد، بزرگان یکدفعه چشمهای مینمایانند و میروند؛ راه را بالا و پایین نمیکنند. یوسف راه را بالا و پایین نمیکند. زمینه میچیند.
بعضی مفسران نوشتهاند فرصت مناسب بوده و شروع کرده اطلاعاتش را میگوید. اینها آمدهاند تأویل خواب بپرسند؛ فرصت دیده. این کلاً درست است: آدم در فرصت مناسب میتواند حرف بزند. ولی باید واقعاً فرصت مناسب باشد؛ یعنی فرصت ساخته شده باشد، فرصت شده باشد. نه اینکه به زور، طرف در تاکسی قرآن را بلندبلند بخواند و فکر کند فرصت مناسب گرفته برای قرآن خواندن. کیست که اجازه ندهد؟ همه میگویند بخوان. این فرصت مناسب نیست؛ تحمیل است.
یا همین انتخابات که در پیش داریم. همهٔ مجریها فرصت مختلط و مناسب دیدهاند که از انتخابات بگویند. بیستوچهار آذر چه خبر است الان. فرصتسازی و فرصت مناسب ساختن کلی خواندن میخواهد. کسی که فرصت بسازد مفتی نیست. فرصت مختلط است؛ همه چیز به همه چیز میچسبد. این فرصتسازی نیست.
این مدتی در زندان با اینها بوده. میگویند «إِنَّا نَرَىٰكَ مِنَ ٱلْمُحْسِنِينَ». در روایات آمده آنقدر به زندانیها کمک میکرده: در کارهایشان، در عیادت مریضشان. مثل آقای ابوترابی بوده برای آن مجموعهٔ اسرا. هر کدام از اسرا که آمدند گفتند یک ابوترابی بود. این فرصتسازی است. فرصت را ساخته. وقتی آمدند سؤال کنند و تأویل خوابشان را بدانند، فرصت مخلوط شده؛ حرفهایی از اعتقاداتش زده. نه اینکه به صرف اینکه یک فرصت مناسب دارم، تا طرف یک سؤال کوچک کرد یک خروار اطلاعات خودم را قالب کنم. آمده بپرسد کدام ترجمهٔ قرآن به اعتقاد شما بهترین است؛ بگویم آها فرصت مناسب، الان آدرس بلد فقیر را برایت بگویم. این فرصت مناسب نیست. اسمش تبلیغ نیست؛ اسمش ندیدن ظرف است. باید فرصت را ساخت. آن فرصتسازی هم خواندن میخواهد.
فرصت مناسب پیدا کردن غیر از فرصت ساختن است. پیدا کردن یعنی مترو و تاکسی و صف نانوایی را غنیمت شمردن و یک خروار معارف را در گوش کسی که یک سؤال کوچک کرده خالی کردن. ساختن یعنی ماهها با آدمها زیستن، محسن بودن، عیادت کردن، کارشان را گرفتن، تا وقتی آمدند بگویند إنّا نراک من المحسنین، حرف جای نشستن داشته باشد. یوسف این دومی را کرده. ابوترابی این دومی را کرده. هر اسیری که برگشت یک ابوترابی تعریف کرد؛ نه چون پشت بلندگو فرصت مناسب دیده بود، چون در بند فرصت ساخته بود. حرف اعتقاد در ظرف محسن مینشیند؛ در تاکسی با قرائت بلند نمینشیند. کلی باید با آدمها زیست تا إنّا نراک من المحسنین از دهانشان درآید. آن وقت ذلكما مما علمنی ربی جای گفتن دارد.
«ذلكما مما علّمنی ربّی»: تجزیهٔ کلمه و حرف توحید
تا اینجا رسیدیم: «ذَٰلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِى رَبِّى». این «ذلكما» را هیچکس درست معنی نکرده. کلاً در قرآن کسی ذلكما را سرسری رد کرده. از چیزهایی است که جواب دادن پیشنهادهای اضافه میخواهد. قرآن که میخوانی یک خرده عربیمان هم خوب میشود.
ذلكما مجموعهٔ سه کلمه است: ذا، ل، کما. ذا برای اشاره است. لام برای قرب و بعد: اگر لام بیاورند بعید است، اگر نیاورند قریب. فرق «ذا» با «ذلک» همین است: ذلک اشاره به دورتر، ذا اشاره به نزدیکتر. یک دانه هم کما. این کما با آن کمایی که در مریض میگویند رفت توی کما فرق میکند. این حرف خطاب است، نه حرف اشاره. حرف خطاب یعنی ای دو نفر. نه اینکه حرف اشاره باشد به آن دو چیز.
پس ذلكما مما علمنی ربی میشود: آن — ای دو نفر — از چیزهایی است که پروردگارم به من آموخته. ترجمه را نگاه کنید همه همینجور است؛ بعضی حتی «این» گذاشتهاند. این درست نیست. ذا ظالم میشود «آن». چرا این دقت؟ چون شهد ما قرآن است. «آن» با «این» فرق دارد. اگر میخواست به جای ذلكما بگوید ذاکما، میگفت. گفته ذلكما به دلیلی. ترجمهها که «این» گذاشتهاند سهلانگاری است.
این هم حرف موحّد است. موحّد هیچوقت نمیگوید من خودم یاد گرفتم. نمیگوید من خودم کار کردم. میگوید خدا به من یاد داده.
بارها گفتهام و بار دیگر هم میگوییم: از دست کسی چیزی نگیرید. خدا یاد میدهد. آدم منّتدار هیچکس نیست؛ گرچه به همه احترام میگذارد. منّت احدی به گردنش نیست. هرچه هست خدا دارد به آدم یاد میدهد. اگر پرسیدند شما که کلاس تفسیر میروید تفسیر را کی یاد میدهد؟ خدا یاد میدهد. بدون تعارف. خود قرآن در خودش گفته است:
«ٱلرَّحْمَٰنُ» (الرحمن/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند رحمان.
«عَلَّمَ ٱلْقُرْءَانَ» (الرحمن/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قرآن را آموخت.
خدا آموزش قرآن میدهد. کس دیگری اصلاً آموزش قرآن نمیدهد. کس دیگری اصلاً چیزی ندارد که بدهد. اگر کسی هست، در حدّ کانال است برای اینکه خدا بخواهد آن چیز را یاد بدهد؛ از این کانال، از آن کانال، از کانال دیگر. شما که جلوی کانال کولر میایستید از کانال کولر چیزی نمیگیرید. آن کولر دارد باد میدهد. کانال کولر فقط کانال است. فقط همین. استاد تفسیر کانال است؛ الرحمن علّم القرآن. کانال کولر را با کولر عوضی نگیرید.
مؤمن واقعاً در دل و روحش این است: ذلكما مما علمنی ربی. خدا دارد به من یاد میدهد. حرفش این است:
«وَمَا بِكُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ ٱللَّهِ ثُمَّ إِذَا مَسَّكُمُ ٱلضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْـَٔرُونَ» (نحل/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر نعمتی که دارید از خداست؛ سپس چون زیان به شما رسد به سوی او ناله میکنید.
هرچه نعمت هست از خداست. لذا هر کسی هم دارد کاری میکند، دست خدا درد نکند. احترامها سر جای خودشان است. آدم به آدمها احترام میگذارد ولی کسی کاری نمیکند برای آدم. آن خداست که کار میکند. این دیدگاه توحیدی جدّی است. اگر این را باور کنید دیگر منّت کسی را به گردن نمیگذارید و احترام همه را هم نگه میدارید. دست خدا درد نکند؛ دست مخلوق را هم میبوسید چون آستین است نه چون فاعل است.
در بحث پنجشنبهها، در بحث توکل، این نکتهها را مفصّل گفتیم. توکل این است که طرف بفهمد خلق نه ضرر میزنند نه نفع. نه ضرری میتوانند به آدم بزنند نه نفعی بگذارند. واسطهاند برای رسیدن یک سری خیرات. حاکم این است که خدا میخواهد این خیر را برساند و خدا هم میرساند. و واقعاً الرحمن علّم القرآن.
حرف قارون: «إنما أوتیته على علم عندی»
اگر کسی بگوید خودم رفتم زحمت کشیدم، این همان حرف قارونی است. بنشینید جدّی. حرف قارون این است:
«قَالَ إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلْمٍ عِندِىٓ أَوَلَمْ يَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ قَدْ أَهْلَكَ مِن قَبْلِهِۦ مِنَ ٱلْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَكْثَرُ جَمْعًا وَلَا يُسْـَٔلُ عَن ذُنُوبِهِمُ ٱلْمُجْرِمُونَ» (قصص/۷۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: این را تنها به دانشی که نزد من است به من دادهاند. آیا ندانست که خدا پیش از او نسلهایی را هلاک کرده که از او نیرومندتر و مالاندوزتر بودند؟ و مجرمان از گناهانشان پرسیده نمیشوند.
خودم فکر کردم. من مستقلم. من فکر میکنم، به نتیجه میرسم، عمل میکنم؛ خودم کاری کردهام. این که بگوید من در این وسط به استقلال دارم کار میکنم و فعالیت میکنم و ذهن خودم را، فکر اقتصادی خودم را، نشستم درس خواندم زحمت کشیدم به اینجا رسیدم — آقا من کم زحمت نکشیدم — اگر تمام عمرت هم زحمت بکشی، اگر خدا بخواهد نتیجه میدهد و اگر خدا نخواهد نتیجه نمیدهد. اگر خدا بخواهد در یک لحظه میتواند تمام آنچه در محفوظاتت هست بگیرد. شما استقلالی ندارید. آن خیرات را هم کسی ندارد؛ آن خیرات را خدا دارد.
«لَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِٱللَّهِ» (ذکر)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ جنبش و نیرویی نیست مگر به خدا.
تمام حول و تمام قوه مال خداست؛ فقط مال خداست. اگر این معنا برای کسی جدّی باشد فکر نمیکند من به این درجه از معنا رسیدهام، خودم کردم؛ علمم، خودم درس خواندم. اگر پیوسته «خودم، خودم» بکند، مثل همان قارون که فخسفنا به وبداره: یا علمش را از او میگیرند یا علمش را منحرف میکنند. علم به حالت انحراف درمیآید یا از او میگیرند. میرود توی زمین؛ یا میگیرند از او یا جهت و سمت علمش خراب میشود، یک جهت دیگر درمیآورد.
بعضی کانالها بهتر کار میکنند. ممکن است روزیات را بخواهی بگیری، پیش این آدم بروی یا پیش آن آدم؛ از این آدم خدا روزیات را بیشتر بدهد. این هست. و این منافات ندارد با اینکه خدا روزی را از هر کانالی که بخواهد، به هر اندازهای که بخواهد، میدهد. جاهایی بیشتر روزی مادی یا معنوی گیر آدم میآید، جاهایی کمتر. آدم در این جهت باید پوشش بکند: انتخاب و مشورت در انتخاب. اینجور نیست که بنشیند توی خانه تا خدا روزی بدهد.
مضمون لطالب گفتهاند: رزق مضمون است برای طالبش. اگر طالب آن روزی باشد خدا روزی را به صلاحدید خودش میدهد؛ چه روزی مادی چه روزی معنوی. کسانی هستند که روزی معنوی زیاد طلب میکنند و خدا را انگار میخواهند در محظور قرار دهند: خدا چرا من کشف و شهود ندارم؟ انگار خدا نمیفهمد که الان برایت خوب نیست کشف و شهود داشته باشی. الان بهتر است با دمپایی راه بروی تا ببینی چه میشود. چرا من اینجوری نمیشوم، چرا آنجوری نمیشوم — واگذار کنید به خدا. بخواهید که چیزی نخواهید. خود خدا میداند چه برنامهای دارد.
منتها آنچه گفتهاند رعایت کنیم: شریعت را رعایت کنیم، دستورات اخلاقی را رعایت کنیم. اما در چه مقطعی چه اتفاقی برای من بیفتد، به چه درجهای برسم — آن دیگر دست من نیست. اصلاً فکرم هم اجازه ندارد آن را بکند. خدا روزی میکند به اندازه. فیض خدا کامل است. این را باید برای خود باور کنیم که فیض خدا همیشه کامل است. از اینور فقط دریافتکنندهاش اینوریم. اگر خدا لازم بداند فیضی را بدهد، هم میداند، هم میتواند، هم بخیل نیست؛ میدهد. ساعت بگذار، ناهار، شب بلند شو — کار خودت را باید انجام بدهی. خدایی که باید بزند توی سرت که بلند نشوی یا بلند شوی، خودش بعضی وقتها همین کار را میکند. اینها را خدا باید استفاده کند. تو دریافتکنندهای. کتک بیدارباش را هم اگر زد، کار اوست.
ادبیات توحیدی را در زندگی روزمره که بیش از حد غلیظ کنید غذا میسوزد و خانه به هم میریزد. فاعل خداست؛ ظرف مادر است. ظرف را ببین؛ فاعل را گم نکن.
دعا: اصرار بر مادیات نه؛ خیرات را همیشه بخواه
جایگاه دعا از بین نمیرود؛ جایگاه خاصی پیدا میکند. علل خروج در مادیات، دعا چیز میشود. برای همین گاهی مراجع عظام و روایت دارند که اصرار بر دعا نکنید. هم در روایت هست هم معلمان بزرگ اخلاق گفتهاند: اصرار بر یک چیز مادی نکنید که گیرتان بیاید. شما اصلاً چه میدانید که این به خیر و صلاح شما هست یا نه؟
هر چیزی که خیر مطلق است، خودش خیر است. بگویید اهدنا الصراط المستقیم: خدا من را در راه مستقیم نگه دار، هدایتم کن. فهم مواهب الهی. مؤمن بشوم — این خودش متن خیریت است. این دعا را هرچه میتوانید بکنید.
«ٱهْدِنَا ٱلصِّرَٰطَ ٱلْمُسْتَقِيمَ» (حمد/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما را به راه راست راه بنمای.
ولی خیلیوقتها نگاه به خدا این است که خدا را وسیله کردهایم برای رسیدن به هدفهایمان. قرآن میگوید به سوی او وسیله بجویید؛ ما کردهایم ابتغوا الله وسیلة: خود خدا را وسیله کردهایم.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَٱبْتَغُوٓا۟ إِلَيْهِ ٱلْوَسِيلَةَ وَجَٰهِدُوا۟ فِى سَبِيلِهِۦ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (مائده/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، از خدا پروا کنید و به سوی او وسیله بجویید و در راهش جهاد کنید؛ باشد که رستگار شوید.
عروةالوثقی یک باور هوای خیلی خوبی است اگر بدانی چیست. ما را به یک سری هوای خودمان برساند، بعد خیلی هم ذوق میکنیم که مسیحیها اولیالفضل و عباس را قبول دارند. کی گفته مسیحیها اولیالفضل و عباس را قبول دارند؟ مسیحیها بابالحوائج را قبول دارند، نه ابوالفضائل را. پدر فضیلتها را قبول ندارند که او را اصل و اساس یک سری فضیلت ببینند و گرایش پیدا کنند. اگر اینجوری بود چرا گرایش پیدا نمیکنند پس؟ گول نخورید. خیلیها دنبال اولیالفضل نیستند؛ دنبال بابالحوائجاند. جایی را گرفتهاند که آنجا حاجت میدهد.
گاهی به خودم میگویم خوب است گذر بعضی از ما به جاهایی نمیخورد که آنجا حاجت میدهند. یک بار با دوستی رفتیم کلیسایی در منچستر. اول اسمش را پیتزاهات گفتم — نه، کلیسا بود، بالای تپه، خیلی قدیمی. یک اتاق شفا داشت. عالمی افسون و نماد بود؛ مدتی نمادین بود ولی آنجا هم شفا میگرفتند. مسیحیها هم برای شفا اینجور جاها دارند. بوداییها هم دارند، هندوها هم دارند. اگر قرار باشد دور این چیزها جمع شویم چون حاجت میگیریم برای حاجتهای خودمان، این اصلاً درست نیست. اگر دین را به باجهٔ حاجت فروکاستی، پیتزاهات هم حاجت میدهد. ابتغوا إلیه الوسیلة را وارونه نکنید. خدا را وسیلهٔ هوای خودتان نکنید. عروةالوثقی را برای هوای نفس مگیر.
دعا را از عبادت جدا نکنید و عبادت را از نیت جدا نکنید. اگر نیت جهنم نرفتن باشد، بعضی فقهای امامیه گفتهاند باطل است؛ چون معبود جهنم شده، خدا راه فرار است. اگر راه دیگری بود همان را میرفت. برای بند کفش دعا کردن یک کلاس ارتباطی است؛ کلاس دیگر میداند خدا خودش میداند. این دو را با هم قاطی نکن. دعای مادی را دو سه بار بخوان و رها کن. خدا بلد است کی خانه بدهد. دعای خیر را رها نکن: اهدنا، فهم، ایمان.
سه کلاس عبادت: بردگان، تاجران، آزادگان
بزرگان علمای امامیه گفتهاند اگر کسی بهخاطر جهنم نرفتن خدا را عبادت کند، عبادتش به لحاظ فقهی باطل است. چون بهخاطر نسوزیدن عبادت میکند. راهش خداست؛ اگر راه دیگری داشت میرفت آن راه را. این خدا را عبادت نمیکند. نیتش جهنم نرفتن است، نیتش عبادت الله نیست؛ نیتش عبادت جهنم است. اگر خدا فعلاً کاری میکند که جهنم نرود دنبال خداست؛ اگر جای دیگری گیر بیاید که جهنم نرود میرود آنجا. مشکل همین است. تا آدم به عبادت خدا برسد باید بنشیند فکر کند.
آن که میگویند عبادت عبید و جزو عبادت محسوب میشود، بیچاره کلاسش پایین است. نمیداند چه بخواهد. میگوید من جهنم نروم. دارد عبادت خدا میکند، منتها عبادت بردگان. کلاسش پایین است. یکی دیگر میخواهد بهشت؛ زن و حور و معامله در این وسط. باز دارد عبادت خدا میکند؛ کلاسش پایین است.
عدهای واقعاً خدا را عبادت میکنند و بهشت هم نمیخواهند. از عبادتهایی که میکنند بهشت در ذهنشان نیست. جایی که میبرندشان عند ملیک مقتدر است. در انتهای سورهٔ قمر هست:
«إِنَّ ٱلْمُتَّقِينَ فِى جَنَّٰتٍ وَنَهَرٍ» (قمر/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا پرهیزگاران در باغها و جویبارند.
«فِى مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍۭ» (قمر/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در جایگاه راستی، نزد پادشاهی مقتدر.
این میخواهد برود پیش آن عند ملیک مقتدر. توقعش جز این نیست که برود پیش خدا؛ جز با خدا حال کند، همنشینی با خدا. جز این را اصلاً نمیخواهد. منتها مرتبه. آن سلطان تختش را زده توی باغ. متقین میروند فی جنات و نهر؛ در آن بهشت فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر مینشینند. تخت را در جای خوبی زدهاند. منتها اینها آن را نمیخواستند. باغ را نخواستهاند؛ صاحب باغ را خواستهاند.
برای همین وقتی در دعای کمیل امیرالمؤمنین علیهالسلام میخواند:
«هَبْنِى صَبَرْتُ عَلَىٰ عَذَابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَىٰ فِرَاقِكَ ۖ هَبْنِى صَبَرْتُ عَلَىٰ حَرِّ نَارِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَىٰ النَّظَرِ إِلَىٰ كَرَامَتِكَ» (دعای کمیل)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گیرم بر عذابت شکیبایی کنم؛ پس چگونه بر جداییات شکیب آورم؟ گیرم بر حرارت آتشت شکیبایی کنم؛ پس چگونه بر ندیدن کرامتت شکیب آورم؟
خدایا جهنمت را تحمل میکنم. اگر قرار باشد جهنم، فکیف اصبر علی فراقک: چطور فراق تو را تحمل کنم. صبر میکنم بر حرّ نار؛ چطور تو را نبینم صبر کنم. این حرف شاعرانه نیست. مال کسی است که عبادتش عبادت احرار است. نه جهنم خواسته که نرود، نه بهشت خواسته که برود. اصلاً اینها را نمیخواهد. میخواهد با خدا همنشین باشد. از قرآنی که میخواند نه میخواهد ثواب ببرد نه عذابش کم شود. میخواهد قرآن بخواند فی محضر الله. خداست. میخواهد عشق کند با قرآن. میخواهد راه دربیاورد از قرآن. اگر اینجوری قرآن میخواند گوشهای از عبادت احرار دارد انجام میدهد.
بعد خواستهها همانجوری که میگویند دعا حریم خاصی پیدا میکند. از آقای امجد هم همین را پرسیدم. گفت دعا را دو سه بار بخوانید ول کنید. دعای مادی را دو سه بار بخوانید ولش کنید. چون معلوم نیست؛ خدا خودش بلد است کی به من خانه بدهد، کی ماشین بدهد. من تحت تدبیر اویم. مگر چیست؟ ولی دعای خیری که خیرات در آن نهفته است همهاش دعا کنید. اگر در روایات گفتهاند برای بند کفش دعا کنید و برای نمک آشتان، این یک کلاس است؛ ارتباط مداوم. خدا با یک کلاس حرف میزند که باید برای نمک آش دعا کنند؛ با کلاس دیگر حرف میزند که اینها را خدا میداند. هر دو را با هم قاطی نکن. دعای مادی را دو سه بار بخوان ول کن. دعای خیر را رها نکن: اهدنا، فهم، ایمان.
بالاخره مما علمنی ربی. بهتان گفتم قرآن را کجا یاد میگیرید؟ میگویید پیش خدا یاد میگیریم. این بدون تعارف است. به هیچکس مدیون نیست که بگوید به همه احترام بگذارید. چه آدم خوبی — نه؛ به کسی مدیون نیست که به همه احترام بگذارد. از دست خدا دارد.
یک موقع که بچهتر بودیم فکر میکردیم خیلی باید توحیدی حرف بزنیم و فرصت مناسب هم برای گفتنش بسازیم. یک بار مجری برنامه بودم دانشگاه صنعتی. گروهی تئاتر گاو بنیاسرائیل بازی کردند؛ خیلی هم قشنگ، بچههای خود دانشگاه. پشت تریبون گفتم: از دست خدا که از آستین این مخلوقین به در آمده تشکر میکنیم. بعد آمدند گفتند این چه بود گفتی؟ خیلی میخواستم توحیدی حرف بزنم. حالا لزومی ندارد. حواسمان باشد داریم از کی تشکر میکنیم. از خدا تشکر میکنیم کلاً. ولی لزومی ندارد برای غذایی که مامان درست کرده بگوییم از دست خدا، رزق الله نه به اختیار خودت بلکه به فضل الله. اینجوری نمیشود زندگی کرد. غذا خراب شد، خدا خراب کرده. هر وقت غذا میسوزد خانمها میروند پای غذا؛ نمیدانی چه خیراتی بود که خدا سوزاند. زندگی با این ادبیات نمیچرخد. احترام سر جای خود؛ فاعل خداست.
«إنی ترکت ملّة قوم»: ترک به معنای نرفتن، نه سابقهٔ شرک
«إِنِّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَهُم بِٱلْـَٔاخِرَةِ هُمْ كَٰفِرُونَ». تحمل کنید یک بحث بگویم. چون این آیه هماهنگ شده با یک سری روایات اسرائیلیات، باید یک فرهنگ قرآنی اینجا گفته شود.
إنی ترکت معنیاش چیست؟ ترک. من ترک کردم. چه را؟ ملّة قومی را که لایؤمنون باللهاند؛ ایمان به خدا ندارند و هم بالآخرة هم کافروناند: به آخرت منکرند. من آن روش را ترک کردم.
این ترک کردن خودش باعث شد یک سری روایات اسرائیلی با این هماهنگ شود. اگر کسی بگوید من سیگار را ترک کردم یعنی چه؟ یعنی قبلاً میکشیدم حالا نمیکشم. اگر کسی اصلاً کلاً سیگار نمیکشد بگوید من سیگار را ترک کردم، خلاف ظاهر حرف زده. آدم میگوید ترک کردم؛ فکر میکنی مدتی اهل حال بوده بعد رها کرده.
نظایر این را در قرآن داریم. صفحهٔ صد و شصت و دو را بیاورید. مکّی است. آیهٔ هشتادوهشت اعراف، ابتدای صفحه.
«قَالَ ٱلْمَلَأُ ٱلَّذِينَ ٱسْتَكْبَرُوا۟ مِن قَوْمِهِۦ لَنُخْرِجَنَّكَ يَٰشُعَيْبُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَعَكَ مِن قَرْيَتِنَآ أَوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنَا قَالَ أَوَلَوْ كُنَّا كَٰرِهِينَ» (اعراف/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اشراف مستکبر قومش گفتند: ای شعیب، قطعاً تو و کسانی را که با تو ایمان آوردهاند از آبادیمان بیرون میکنیم، یا به آیین ما بازگردید. گفت: حتی اگر ناخواه باشیم؟
ملأ و اشراف و چهرههای مستکبر قوم شعیب گفتند لنخرجنّک یا شعیب: قطعاً تو را اخراج میکنیم، و الذین آمنوا معک من قریتنا، یا لتعودنّ فی ملتنا: یا به روش ما برمیگردی. عود میکنی یعنی چه؟ ظاهرش یعنی قبلاً بودی. قبلاً روشت همین اینها بود؛ بعداً درست شدی؛ حالا برگرد. اگر تا حالا کازرون نرفته باشم و بگویم برگشتم کازرون، غلط حرف زدهام. برگشتم کازرون یعنی کازرون بودم، آمدم تهران، دوباره رفتم کازرون.
این عبارات از متشابهات قرآن است. باید برگردد به محکمات. کارشناسی میخواهد که سر تا قرآن را با هم ببیند. این هماهنگ شده با روایاتی که انبیا — بهخصوص در منابع اهل تسنن، بهخصوص در صحیح بخاری — سوابق بدی داشتهاند: حرامخور بودهاند، گناهکار، دروغگو، کار خلاف بدجور میکردهاند تا در برههای متحول شدهاند. نهایتاً تازه جراحت یهودیاش این است که خیلی هم آدمهای خوبی نشدند؛ یک چیزکی شدند؛ قابل تحمل شدند. اینها باید برگردد به محکم.
قرآن محکم و متشابه دارد؛ متشابه باید به محکمش برگردد. کسی که کارشناس است و مقام انبیا را میبیند و آنچه از مقام انبیا گفته شده، این روایات مخلوط را با نص قرآن میسنجد. قرآن راجع به اهل بیت میگوید:
«وَقَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ ٱلْجَٰهِلِيَّةِ ٱلْأُولَىٰ وَأَقِمْنَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتِينَ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِعْنَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» (احزاب/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در خانههایتان آرام بگیرید و چون جاهلیت نخستین خودنمایی نکنید و نماز برپا دارید و زکات بدهید و خدا و رسولش را فرمان برید. خدا فقط میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت ببرد و شما را پاک کند، پاککردنی.
لیذهب عنکم الرجس اهل البیت: رجس را از آنها دور داشتیم. این باید به معنی درست خودش برگردد.
در عرف لغت و عرف محاوره هم گاهی این را میگوییم. میگوییم فلان مجلس نرو؛ مجلس شورا نرو الان، میرویت میکنند. این «میرویت میکنند» به این معنا نیست که میروی مینشینی روی صندلی، میگویی بنده یکی از مردمام آمدم خانهٔ ملت، بعد میگویند بلند شو بیرون. معنایش این است: نرو، راهت نمیدهند. خلاف ظاهر است یا نه؟ بله خلاف ظاهر است. ولی قرینه دارد. قرینهاش کل محتوای قرآن است راجع به انبیا.
اخراج به رفع و اخراج به دفع
گاهی اخراج به رفع داریم در قرآن و گاهی اخراج به دفع. اخراج به رفع یعنی تو اینجا هستی، بیرونت میکنند از اینجا. اخراج به دفع یعنی دارند میگویند اخراج، ولی معنایش این نیست که مینشینی بعد بیرونت میکنند؛ معنایش این است که راهت نمیدهند آنجا. هر دو با واژهٔ اخراج آمده. تصویر اولی که در ذهن میگذارد چیست؟ از مدرسه اخراجش کردند یعنی در مدرسه ثبتنام بوده اخراجش کردند. ولی یک گفتمان قرآنی هم اخراج به دفع است: راه نمیدهند. این بحث مهم است. ممکن است بگویید خیلی مهم نیست؛ خیلی مهم است. چون منشأ هزار جور فکر و خیال میشود.
صفحهٔ چهلوسه و صفحهٔ صد و ده را بیاورید. آیهٔ دویستوپنجاهوهفت بقره. این آیه جزء آیةالکرسی محسوب نمیشود. آیةالکرسی یک آیه است نه سه آیه؛ همان «الله لا إله إلا هو» تا «و هو العلی العظیم». برای محکمکاری تا آخرش میتوانی بخوانی؛ دعای دیگر هم بخوانی. ما ایرانیها کار نسیه قبول نمیکنیم: اول خدا را شکر میکنیم بعد غذا را میخوریم؟ نه؛ تا غذا را نخوریم خدا را شکر نمیکنیم. پیشپرداخت میخواهیم. با خدا معامله کردهایم.
«ٱللَّهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلْحَىُّ ٱلْقَيُّومُ لَا تَأْخُذُهُۥ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ لَّهُۥ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ مَن ذَا ٱلَّذِى يَشْفَعُ عِندَهُۥٓ إِلَّا بِإِذْنِهِۦ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَىْءٍ مِّنْ عِلْمِهِۦٓ إِلَّا بِمَا شَآءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ وَلَا يَـُٔودُهُۥ حِفْظُهُمَا وَهُوَ ٱلْعَلِىُّ ٱلْعَظِيمُ» (بقره/۲۵۵؛ آیةالکرسی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداست که معبودی جز او نیست؛ زنده و پایدار است. نه چرت او را میگیرد نه خواب. آنچه در آسمانها و زمین است از آن اوست. کیست که نزد او جز به اذن او شفاعت کند؟ آنچه پیش روی آنان و آنچه پشت سرشان است میداند، و به چیزی از علم او احاطه نمییابند مگر به آنچه بخواهد. کرسیاش آسمانها و زمین را فراگرفته و نگهداری آن دو بر او گران نیست؛ و اوست والای بزرگ.
آیةالکرسی همان یک آیه است. بعد میرسیم به:
«ٱللَّهُ وَلِىُّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ يُخْرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَوْلِيَآؤُهُمُ ٱلطَّٰغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ ٱلنُّورِ إِلَى ٱلظُّلُمَٰتِ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلنَّارِ هُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ» (بقره/۲۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا سرپرست کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنان را از تاریکیها به سوی نور بیرون میبرد. و کسانی که کافر شدهاند سرپرستانشان طاغوت است؛ آنان را از نور به سوی تاریکیها بیرون میبرند. آنان دوزخیاند و در آن جاودانهاند.
عبارت «الذین آمنوا» عبارت نسبتاً سطح پایینی است در قرآن. اگر در آیات فقهی بیاید همه را میگیرد؛ انبیا را هم میگیرد، پیامبر را هم میگیرد. «یا أیها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام» همه را میگیرد در عبارت فقهی.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ كُتِبَ عَلَيْكُمُ ٱلصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ» (بقره/۱۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، روزه بر شما نوشته شد چنانکه بر کسانی که پیش از شما بودند نوشته شد؛ باشد که پرهیزگار شوید.
اگر در آیات غیر فقهی بیاید «الذین آمنوا» درجهاش پایین است. درجهٔ ایمانی پایین را میگویند الذین آمنوا؛ با فعل ماضی هم میگویند. یعنی کسی که ایمان آورده. فرق دارد. مراحل بالاتر مؤمن است که تبدیل میشود به اسم. و بالاترها هم دارد.
الله ولیّ الذین آمنوا: خدا ولی مؤمنین است، یعنی الذین آمنوا. یخرجهم من الظلمات الی النور: اینها را اخراج میکند از ظلمات به سمت نور. این همان اخراج به رفع است. یعنی اینها در ظلماتی هستند که خدا از این ظلمات خارجشان میکند میبرد توی نور. والذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات: ولایتشان را شیطان قبول میکند، برمیدارد میبرد توی ظلمات. در نور فطرتشان یک موقعی بودند.
در صفحهٔ صد و ده، مائده، آیهٔ پانزده و شانزده:
«يَٰٓأَهْلَ ٱلْكِتَٰبِ قَدْ جَآءَكُمْ رَسُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيرًا مِّمَّا كُنتُمْ تُخْفُونَ مِنَ ٱلْكِتَٰبِ وَيَعْفُوا۟ عَن كَثِيرٍ قَدْ جَآءَكُم مِّنَ ٱللَّهِ نُورٌ وَكِتَٰبٌ مُّبِينٌ» (مائده/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای اهل کتاب، پیامبر ما به سوی شما آمده که بسیاری از آنچه را پنهان میداشتید برایتان روشن میکند. به راستی از جانب خدا نور و کتابی روشنگر برایتان آمده است.
«يَهْدِى بِهِ ٱللَّهُ مَنِ ٱتَّبَعَ رِضْوَٰنَهُۥ سُبُلَ ٱلسَّلَٰمِ وَيُخْرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ بِإِذْنِهِۦ وَيَهْدِيهِمْ إِلَىٰ صِرَٰطٍ مُّسْتَقِيمٍ» (مائده/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا به وسیلهٔ آن کسانی را که از خشنودیاش پیروی کنند به راههای سلامت راه مینماید و به اذن خود از تاریکیها به سوی نور بیرونشان میبرد و به راه راست هدایتشان میکند.
قد جاءکم من الله نور و کتاب مبین: نور پیامبر و کتاب مبین که کتاب است. یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام. «اتبع رضوانه» عبارت خیلی بزرگی است در قرآن. کسی که دنبال رضوان الهی است؛ دنبال چیز دیگری نیست؛ فقط رضایت خدا را میخواهد. از خدا فقط همین را میخواهد که خدا از او راضی باشد. هیچ چیز دیگری نمیخواهد. در عبارات قرآنی کسی که دنبال رضوان باشد جایگاه خیلی رفیعی دارد؛ در این جایگاه انبیا هم کلیاند. من اتبع رضوانه حرف آحاد آدمها نیست؛ حرف نوادر آدمهاست که دنبال رضوان بگردند، نه بهشت و جهنم.
خدا هدایت میکند به واسطهٔ آن نور و کتاب مبین چه کسی را؟ من اتبع رضوانه را. به چه هدایت میکند؟ به سبل السلام: راههای سلامت و امنیت. و یخرجهم من الظلمات الی النور. آنچه از محتوای قرآن برمیآید این دیگر اخراج به رفع نیست؛ اخراج به دفع است. اینها را نمیگذارد توی ظلمات بمانند. فرق بهداشت و درمان است. یک موقع طرف اصول بهداشتی را رعایت میکند که مریضیاش خوب شود؛ میشود درمان. یک موقع بهداشت را رعایت میکند که مریض نشود اصلاً.
مقام انبیا این است: رعایت بهداشت تا مریض نشوند؛ نه اینکه دارند رعایت میکنند تا گناهشان پاک شود. مراتب بالاتر، عوالم بالاتر را طی کنند همینجوری بروند بالاتر. تمام استغفارهای اینها را استغفار برای گناه به خودتان نگیرید. هی امام سجاد عجب آدم گناهکاری بوده، چه چیزهایی میگوید: خدایا حیا نکردم، بیحیایی کردم، آنقدر بیحیایی کردم که تو حیا کردی. بعد میگویند امام سجاد داشته به ما یاد میداده؛ چیزهایی که خودش نیست. در حال دعا زار زار گریه میکند؛ بیرون میآید میرود توی چاه، زار زار گریه میکند؛ هیچ چیزی نمیخواهد یاد بدهد. این حرف درست نیست. آن مراتب عوالم بالاتر طی کردن است. عوالم بالاتری وجود دارد و او نرفته؛ این برایش گناه محسوب میشود، غفلت محسوب میشود. اصلاً همین اشتغالات حسّی.
ما از اینکه در دنیاییم استغفار میکنیم؛ داریم به آدمها نگاه میکنیم. در یک مرتبه استغفار دارد. نه اینکه کار بدی میکند. همین که اشتغالات باعث شده ذهن آلوده شود. استغفار حکم حمّام رفتن کسی است که میرود بیرون کار کند. کار بدی نمیکند؛ میرود بیرون کار میکند. ولی کثیف میشود؛ میآید توی خانه میرود حمّام. آلودگی هواست. کاری نمیشود کرد. مال آلودگی دنیاست. در دنیا زندگی کردن خاصیت خودش را دارد.
«أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ ٱللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ ٱلْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا۟ كَٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ ٱلْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَٰسِقُونَ» (حدید/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا مؤمنان را وقت آن نرسیده که دلهایشان به یاد خدا و آنچه از حق نازل شده خاشع شود و مانند کسانی نباشند که پیشتر کتاب داده شدند و روزگار بر آنان دراز شد پس دلهایشان سخت گردید و بسیاریشان نافرماناند؟
فطال علیهم الأمد فقست قلوبهم. عمر طولانی میشود، دل قسی میشود. این دو تا با هماند. عمر طولانیتر بشود دل قسیتر میشود مگر اینکه کسی مرتب برود حمّام این وسط. فکر نکند با همین اعتقادات همینجوری بکوبم این مسیر بروم؛ دنیا بیست سالم شود، سی سال، چهل سال. میشود فطال علیهم الأمد فقست قلوبهم. آدم به یک سری آلودگیها دچار میشود همینجوری توی مسیر دنیا. خیلی هم تمیز باشی توی هوای تهران یک هفته راه بروی شکمت گند میگیرد. توی هوای شمال هم راه بروی. خاصیت دنیاست. توش راه بروی آلوده میشوی. گلکاری، آسفالت؛ قیر میچسبد به آدم. حمامش را هم باید رفت.
لذا اخراج به دفع و اخراج به رفع را دقت کنید. اگر در سورهٔ یوسف دارد إنی ترکت ملّة قوم لا یؤمنون بالله، یعنی نه اینکه من ترک کردم به معنای سابقه؛ یعنی من نرفتم. من راه ملّة قوم لا یؤمنون بالله را نرفتم. شاهدش تمام آیات قبلی است که نشان داد در چه قدس و قداستی حضرت یوسف زندگی میکرد. آن برادران که بودند آنجوری زندگی میکرد. لذا إنی ترکت یعنی من نرفتم، نه اینکه من ترک کردم.
این مجموعهٔ تولّی و تبرّی را دارد میگوید. میگوید من یک کارهایی نکردم، یک کارهایی را کردم. اگر به اینجاها رسیدم به خاطر این بود که یک کارهایی نکردم و یک کارهایی را کردم. این علامت است: اگر کسی هم همینجوری باشد، واقعاً یک کارهایی نکند و یک کارهایی بکند — همان چیزهایی که مشخص است — او هم این مسیر را میرود.
متشابه را به محکم برگردانید وگرنه انبیا در بخاری میشوند آدمهایی با سابقهٔ بد که بعداً قابل تحمل شدهاند. «ترک کردم» در عرف یعنی قبلاً داشتم. «برگرد به ملّت ما» در عرف یعنی قبلاً بودی. قرآن خلاف این ظاهر قرائن دارد. یوسف از اول در قدس زندگی کرده. ترکت یعنی نرفتم. اخراج شعیب یعنی راه نمیدهیم، نه اینکه اول صندلی بدهیم بعد بیرون کنیم. عرف محاوره هم این را دارد: مجلس شورا نرو بیرونت میکنند یعنی راهت نمیدهند.
نبوت پیامرسانی است؛ فضیلت در ولایت است
نبوت انحصاری است. نبوت با «الله أعلم حیث یجعل رسالته» رقم میخورد. کسی وحی الهی به او بشود که باید برود این را ابلاغ کند. این نبوت انحصاری است. و از باب الله أعلم حیث یجعل رسالته هیچ فضیلتی هم نیست. جملهٔ عجیبی گفتم: نبوت هیچ فضیلتی نیست. از باب پیامرسانی هیچ فضیلتی نیست. برای همین زنها نبی ندارند. یکی از شواهد اینکه زنها میگویند در این صد و چهل هزار تا چرا یکیشان نبی نشده؟ هیچ فضیلتی نیست نبی شدن؛ یعنی پیامرسان شدن. یک چیز دیگر فضیلت است و آن باطن این نبوت است که ولایت است. این فضیلت است. فضیلتی است که زن و مرد در آن مشترکند؛ زن و مرد ندارد.
«وَإِذَا جَآءَتْهُمْ ءَايَةٌ قَالُوا۟ لَن نُّؤْمِنَ حَتَّىٰ نُؤْتَىٰ مِثْلَ مَآ أُوتِىَ رُسُلُ ٱللَّهِ ٱللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُۥ سَيُصِيبُ ٱلَّذِينَ أَجْرَمُوا۟ صَغَارٌ عِندَ ٱللَّهِ وَعَذَابٌ شَدِيدٌۢ بِمَا كَانُوا۟ يَمْكُرُونَ» (انعام/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آیهای برایشان بیاید گویند ایمان نمیآوریم تا به ما نیز مانند آنچه به فرستادگان خدا داده شد داده شود. خدا داناتر است که رسالتش را کجا بنهد. به زودی کسانی را که بزه کردند خواریای نزد خدا و عذابی سخت رسد به سزای آنچه نیرنگ میکردند.
کی را بفرستند که این پیام را برساند و با آشغال سرش را خالی کنند؟ ما فکر میکنیم کار نبی شبیه کار مراجع خودمان است: مینشیند توی حجرهاش، سیل مشتاقان میریزند، دست بر ریش اجتهاد میکشد و دین را تبلیغ میکند. فکر میکنیم کار نبی شبیه کار مراجع است. در صورتی که اصلاً هیچ ربطی به هم ندارد. نبی کارش وسط میدان است. دارد تبلیغ میکند؛ روی سرش آشغال خالی میکنند. باید برود بجنگد. باید شمشیر بگیرد دستش. توی صحنه است. این میشود نبی. در معرض ترور است. مراجع ما در معرض ترور نیستند؛ کسی لزومی ندارد ترورشان کند. شأن مراجع را نمیخواهم پایین بیاورم. میخواهم بگویم جایگاهشان با جایگاه نبی فرق دارد.
فکر نکنید نبی حالا کی باید برود بجنگد، آشغال خالی کنند سرش، مدیریت جنگ کند؟ کی باید این کارها را بکند؟ یک مرد باید بیاید این کار را بکند. چون با آنچه در مرد گذاشتهاند سازگار است. زن اگر بیاید برود جبهه سلاح دست بگیرد، تانک، اصلاً نمیشود. تازه مرد را در یک محدودیت قرار میدهد؛ مرد را همیشه نگران زن میکند. اینجور کار خشن را خدا سپرده به عهدهٔ مرد. فضیلت در این نیست. فضیلت در باطن معنویاش است. به آن باطن معنوی همه میتوانند برسند. این مختص نبی نیست.
بعضی خودشان را راحت میکنند: آنها یک چیز دیگر بودند؛ موجودات دیگر؛ روی کرات دیگر آمدهاند. میخواهم خودم را راحت کنم. آنها هم مثل ما هستند، ما هم مثل آنها. در رسیدن به آن مقامات معنوی همه مشترکند. ولی «الله أعلم حیث یجعل رسالته»؛ آن را بر مرد نهاده.
نبوت پیامرسانی میدان است نه فضیلت حجره. صد و چهل هزار تا یکی زن نشده چون کار نبی شمشیر و ترور و آشغال روی سر است؛ با آنچه در مرد نهادهاند سازگار است. ولایت باطن این کار است و زن و مرد در آن شریکند. مراجع را با نبی یکی نکنید. مشتاقانِ درِ حجره غیر از لشکر مقابلاند. فضیلت آن باطن است؛ ظاهر پیامرسانی فضیلت نیست.
«واتّبعت ملّة آبائی»: اولین بار یوسف از دودمان میگوید
میگوید من اینها را ترک کردم؛ از روش آنها برگشتم. بعد چه کردم؟ اینجوری نیست که فقط کار نفی بکنم. کلاً قرآن نفی نمیکند یک چیزی را؛ نفی میکند اثبات میکند. مثل بعضی که میگویند این خراب است، این بد است؛ طرح خودشان را ندارند. طرح خودت را هم بگو. خدا ضمن اینکه نفی میکند اثبات میکند. میگوید إنی ترکت از آنور؛ از اینور هم واتّبعت ملّة آبائی إبراهیم وإسحاق ویعقوب.
اینجا اولین جایی است که یوسف با ظرفیت میگوید من از دودمان نبوتم. از قبل تا حالا نگفته از دودمان نبوتم. اینجا به زندانیها برای اینکه اعتماد را جلب کند بگوید بالاخره خبری هست، میگوید تبعیت کردم از روش پدرانم: ابراهیم، اسحاق، یعقوب. ما بیظرفیتها سریع میگوییم هرچه هست. پسرخالهٔ بابام این است، فلان است؛ شناسنامهٔ خودمان را اول میگوییم. اولین جایی است که لازم دارد از دودمانش بگوید؛ اینجا گفته. یوسف تا زندان دودمان را خرج نمیکند. بیظرفیتها کارنامه را اول میگذارند. او اینجا لازم داشته اعتماد زندانی را؛ ابراهیم و اسحاق و یعقوب را آورده.
از کجا معلوم که یوسف نبی شده است؟ حضرت یوسف اصلاً نیامده در قرآن با عبارت رسمی «برو پیامبر شو». عجب. لزوماً معنایش این نیست که در این مقطع نبی است. نبوتش به آن شکل نیامده در قرآن. فقط در بعضی سورهها لابهلای انبیا که اسمشان را میگوید، اسم یوسف هم هست. اینها در حکم قرائن است. از این قرینه میگیرد آدم که این یوسف معلوم است نبی است؛ لابهلای اینها اسمش را میگوید. در چند جا لابهلای اسامی پیامبرها اسم یوسف آمده. به عنوان اینکه رسماً گفته شده یوسف برو و رسالت، از این عبارات را نداریم در قرآن در مورد حضرت یوسف. از این میفهمیم که حالا کی پیامبر شده؛ احتمالاً در تاریخ؛ آن هم دقیقاً مشخص نیست.
واضحترین آیه اگر این احتمال که این یوسف آن یوسف باشد همین است:
«وَلَقَدْ جَآءَكُمْ يُوسُفُ مِن قَبْلُ بِٱلْبَيِّنَٰتِ فَمَا زِلْتُمْ فِى شَكٍّ مِّمَّا جَآءَكُم بِهِۦ حَتَّىٰٓ إِذَا هَلَكَ قُلْتُمْ لَن يَبْعَثَ ٱللَّهُ مِنۢ بَعْدِهِۦ رَسُولًا كَذَٰلِكَ يُضِلُّ ٱللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُّرْتَابٌ» (غافر/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به راستی یوسف از پیش برای شما نشانههای روشن آورد، پس همواره در آنچه برایتان آورد در شک بودید تا چون هلاک شد گفتید خدا پس از او رسولی برنمیانگیزد. اینگونه خدا هر اسرافکار شکاک را بیراه میگذارد.
ولقد جاءکم یوسف من قبل بالبینات فما زلتم فی شک مما جاءکم به حتی إذا هلک قلتم لن یبعث الله من بعده رسولا. بعضی نگاه کنید این آیه را. اگر این آیه را هم کنار بگذاریم، همین که لابهلای بعضی از انبیا آورده خودش قرینه است. و آن را هم میتوانیم بگوییم این یوسف از کجا معلوم این یوسف است؛ این موسی از کجا معلوم همین موسی. روایت گاهی دارد که این یوسف آن یوسف نیست. اینجوری نیست که هر موسی، موسی پسر عمران باشد. روایتی دال بر این معانی هست گاهی. مثلاً این یوسف آن یوسفی نیست که شوهر مریم است. در انجیل یوسفی هست که فیلم رمز داوینچی را بر اساس روایت انجیل متّی روی همان ساختهاند. یوسف شوهر دارند؛ حضرت عیسی به قول آنان. آن یوسف یک یوسف دیگر است که از نظر محتوایی ربطی به هم ندارند. واقعاً قرآن چه خدمتی به ادیان قبلی کرده است.
مثل اسماعیل. یک اسماعیل پسر ابراهیم است؛ یک اسماعیل صادقالوعد.
«وَٱذْكُرْ فِى ٱلْكِتَٰبِ إِسْمَٰعِيلَ إِنَّهُۥ كَانَ صَادِقَ ٱلْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولًا نَّبِيًّا» (مریم/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در این کتاب اسماعیل را یاد کن. او درستوعده بود و فرستادهای پیامبر بود.
بعضی میگویند آن یوسف با این یوسف فرق دارد. اینکه بیان خیلی رسمی داشته باشیم که حضرت یوسف پیامبر خداست، این بیان به این شکل در قرآن پیدا نمیشود. روایت هست. در روایت ما مفصّل است که یوسف پیامبر شده. کار ندارد؛ روایت هست. ولی در خود قرآن بیان رسمی «برو رسول» برای او نیامده است.
تبعیت از آبا؛ نه آن آبای مشرکان
واتّبعت ملّة آبائی إبراهیم وإسحاق ویعقوب. تبعیت کردم از روش پدرانم. برای اینکه قاطی نشود با این فکر که پس این هم تبعیت از آباست. مشرکین هم میگفتند:
«وَكَذَٰلِكَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ فِى قَرْيَةٍ مِّن نَّذِيرٍ إِلَّا قَالَ مُتْرَفُوهَآ إِنَّا وَجَدْنَآ ءَابَآءَنَا عَلَىٰٓ أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِم مُّقْتَدُونَ» (زخرف/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینگونه در هیچ آبادی پیش از تو هشداردهندهای نفرستادیم مگر آنکه نازپروردگانش گفتند: ما پدرانمان را بر آیینی یافتهایم و ما بر پی ایشان اقتداکنندگانیم.
إنّا وجدنا آباءنا علی أمّة وإنّا علی آثارهم مقتدون. ما بر روش پدران خودمان هستیم. خدا هم کوبیدش آن را. حضرت یوسف هم دارد میگوید من بر روش پدران خودمان هستم. برای اینکه این اشتباه پیش نیاید درست میگوید: ما کان لنا أن نشرک بالله من شیء. شأن ما نیست. شأن ما نیست که اصلاً شرکی به خدا داشته باشیم.
«من شیء»: حتی عقلپرستی شرک است
چه شرکی؟ گاهی وقتی میگوییم شرک کاملاً خودمان را جدا میکنیم از فضای شرک. میگوییم شرک؛ ما که شرک نداریم. نگاه کنید «من شیء» نکره است. نکره در سیاق نفی مفید عموم است. یعنی ما هیچگونه شرکی نداریم. این چیزها خیلی مهم است. یک موقع سنگ و چوب است؛ سنگ و چوب را بتتراشند. الان میگوییم کسی سنگ و چوب نمیتراشد. ولی یک موقع میبینی همین عقلگرایی افراطی که الان هست خودش یک نوع شرک است. این عقلگرایی که میگوید من با عقل خودم مسیر را تعیین میکنم، میروم، این شرک است. مگر عقلت چقدر میرسد که با عقل خود مسیر را تعیین میکنی؟
عقل چیز خوبی است. یک موقع خورشید هست. کار خورشید این است که زمین را روشن کند تا راه را ببینی بروی. یک موقع تبدیل میشود به خورشیدپرستی. عقل هم مثل یک خورشید درونی است در آدم. باید روشن کند تا آدم راه برود؛ نه اینکه بگوید من خودم این عقل را نگاه میکنم. دیگر این میشود خورشیدپرستی. این عقلگرایی افراطی که الان هست به صورت افراطی دارد خودش را مطرح میکند: ما مگر چه کم داریم؟ خدا را میگذاریم کنار با عقل خودمان. خیلیها فکر میکنند عقل ما چه میرسد. ما با عقلمان به اینجا میرسیم که نمیفهمیم. این هم یک نوع شرک است.
اگر کسی بتواند بگوید ما کان لنا أن نشرک بالله من شیء: من هیچ چیز را شریک خدا قرار نمیدهم حتی عقلم را. اگر خدا این را گفت من فقط عقل را در حد فهمنده میگذارم که بفهمم. متن را بدهند بفهمم؛ راه را بدهند بفهمم؛ روشن کند راهها را ببینم؛ راه وحی را ببینم. من در این حد میفهمم.
بعضی میپرسند این مطلب عقلی است یا شرعی؟ این سؤال را خیلیها میکنند. در صورتی که اصلاً سؤال اشتباه است. عقل مقابل نقل است، نه در مقابل شرع. عقلی یا نقلی؟ بحث این است؛ نه عقلی یا شرعی. هر چیزی که عقلیاش باشد شرعی است. منتها واقعاً عقلی باشد یعنی برهان برایش اقامه شود؛ دو دوتا چهارتا بشود. اگر واقعاً عقل چنین چیزی را اثبات میکند شرع تثبیتش میکند. ولی اگر فکر کنیم آنچه با آداب و رسوم قومی گرفتهایم به عقل ما میرسد، این کدام عقل است؟ کدام برهان در آن جا میدهد؟
میگویی به عقلم میرسد که اگر ارث زن مساوی ارث مرد باشد بهتر است. با کدام عقل؟ چه برهانی وجود دارد برایش که چنین تفکیکی میکنی؟ گزارههای دینی را میگویند خلاف عقل است. کدامش خلاف عقل است؟ یک گزارهٔ دینی نشان بدهید که خلاف برهان عقلی باشد؛ بعد من خودم را از بالا پرت میکنم پایین. جدّی میگویم. یک موقع رابطهٔ آدم با دین این است که من هستم، دین هست. یک موقع میگوید من هستم چون دین هست؛ یعنی چون دین هست زندگی کردن معنا دارد وگرنه اگر دین نباشد مادر ما میگوید دینی که برای ما ننوشته سر سگ بنوشته. اگر دنیا برای ما ننوشته سر سگ بنوشته ما نمیخواهیم توی این دنیا برویم. اگر منطق کسی این است من هستم چون دین هست، یک دانه گزاره بگویید که خلاف برهان عقلی است.
میگوید من شیء: هیچچیز را دخالت نمیدهم، هیچچیز را شریک نمیکنم، عقل هم شریک نمیکنم. تابع همین وحی و شریعت و امور مقدسم. از خودم اجتهاد الکی نمیکنم. رسم قومی را به نام عقل به دین برنگردانید.
«ذلک من فضل الله علینا وعلی الناس»: دو تفسیر
بعد میگوید ذلك من فضل الله علینا وعلی الناس ولكن أكثر الناس لا یشکرون. این یک فضیلت است که هم برای ماست هم برای مردم. دو جور تفسیر دارد.
تفسیر اول: این فضیلت — این عدم شرک و رسیدن به توحید ناب — فضیلتی است که هم برای ماست، یعنی ما به این فضیلت رسیدهایم، هم برای مردم؛ مردم به همین فضیلتها میرسند. فضیلت مشترک است؛ همه میرسند. ولی حسابش چیست؟ الا أن أكثر الناس لا یشکرون. اکثریت مردم نمیرسند به آن. اکثریت مردم شکر این ظرفیتهای خداداد را نمیکنند. بایکوت گذاشتهاند. عقل را برداشتهاند آکبند نگه داشتهاند مثل لباس نو. همهٔ ظرفیتها را جوری آکبند نگه داشتهاند که از آن استفاده نمیکنند. شکر دقیقاً معنایش همین است. بحث موضوع شکر نماند برای اینجا؛ همین اندازه.
تفسیر دوم: ذلكما من فضل الله علینا یعنی این توحیدی که ما به آن رسیدهایم اولاً فضیلتی است برای خودمان؛ و این توحیدی که ما به آن رسیدهایم یک فضل است بر مردم. یک کمک است به مردم. شاهد قرآنی داریم برای این نوع تعبیرات.
گاهی هست که خدا منّت میگذارد بر انبیا که آنها را کرده انبیا. یعنی اینها منّتی خودشان به خودشان دادهاند؛ نعمت عظیمی گرفتهاند. یک موقع هم در سورهٔ آلعمران میگوید:
«لَقَدْ مَنَّ ٱللَّهُ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِّنْ أَنفُسِهِمْ يَتْلُوا۟ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتِهِۦ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا۟ مِن قَبْلُ لَفِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ» (آلعمران/۱۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به راستی خدا بر مؤمنان منّت نهاد که در میانشان رسولی از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنان میخواند و پاکشان میکند و کتاب و حکمت میآموزدشان، هرچند از پیش در گمراهی آشکاری بودند.
ولقد منّ الله علی المؤمنین إذ بعث فیهم رسولا. خدا منّت میگذارد به سر مردم وقتی میانشان رسول مبعوث کرده. یعنی منّتی به گردن بقیه است که رسول مبعوث کرده. اینکه یک سری آدم خوب در میان بقیه هستند منّتی است به گردن بقیه؛ فضلی است به گردن بقیه؛ فضیلتی است برای بقیه. اینکه یک سری آدم خوب کلاً توی دنیا وجود دارند و شما با آدم خوب گاهی تماس میگیرید — غیر از اینکه آن آدم خوب برای خودش خوب است — این خوب برای ما هم خوب است. یعنی این فضیلتی است بر مردم اصلاً این آدم.
در روایت داریم و در خود قرآن شهادتش پیدا میشود. در بحث قید روزهای پنجشنبه گفتیم خیلیوقتها نعمت میآید به خاطر همین آدمخوبها. عذاب برطرف میشود به خاطر همین آدمخوبها. این جدّی است.
لیلةالمبیت: «والله رؤوف بالعباد»
در آیهٔ لیلةالمبیت، حضرت علی علیهالسلام جای رسولالله خوابیدند:
«وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ٱبْتِغَآءَ مَرْضَاتِ ٱللَّهِ وَٱللَّهُ رَءُوفٌۢ بِٱلْعِبَادِ» (بقره/۲۰۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از مردم کسی است که جان خود را در طلب خشنودی خدا میفروشد؛ و خدا به بندگان مهربان است.
و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله والله رؤوف بالعباد. یک عده آدم هستند که جانشان را ابتغاء مرضات الله معامله میکنند. بعد خدا در انتها میگوید والله رؤوف بالعباد. خدا به واسطهٔ کاری که او کرد رحمتش به کل بندگان است. ما کنار آدمخوبها که قرار میگیریم این آدمخوبها خیلی به ما فضیلت میدهند. یک جان که فروخته شد رحمت برای کل عباد پهن شد.
خیلیوقتها این عذابها را همین هیئتها برمیگرداند. نمیدانم اصلاً درست است از این چیزها تعریف کنم یا نه؛ از آدم درپیت نشنیدهام که برخی از زلزلههای تهران به واسطهٔ حضرت زهرا امضا نشد. قرار بود زلزله بیاید و به همهٔ ائمه رسیده بود؛ به حضرت زهرا نرسیده بود. حضرت زهرا گفتند به خاطر اینکه توی این تهران برای پسرم خیلی آش میریزند. یعنی به فضیلت همین هیئتهایی است که — درست است کارشان را اشتباه میکنند، بلندگو را میگذارند بیرون کلهٔ ملت را میخورند؛ این اشتباه است — ولی این مجلس امام حسین، این مجلس قرآن، اینها دارد عذاب برطرف میکند. اثر دارد توی عالم.
بچهها در مجالس خوب ناخودآگاه تربیت میشوند
بچهها توی این کلاسهای قرآن چیزهایی یاد میگیرند که ما نمیدانیم چه یاد میگیرند. جدّی میگویم. خانم اولیمان، هانیه، وقتی حامله بود خانم کلاس فقه میرفت. دومی، هدی، خانم کلاس قرآن میرفت. هانیه اینجوری شده که هی میپرسد این حلال است یا حرام؟ با اینکه ما اصلاً چنین چیزهایی نگفتیم. کمربند را هم تفکیک کرده؛ همه چیز را به فقه فرو میکاهد: مسئله فقهی است یا نیست؛ درگیریاش با مسائل فقهی است. هدی درگیریاش قرآنی است. خیلی دوست دارد قرآن دستش بگیرد. صفحات را ورق میزند، میآید دم دهن ما که قرآن را ببوسد. یک بار دیدم هانیه رفته توی اتاق خودش دارد برای خودش بازی میکند؛ میگوید همه حالا صفحهٔ صد و هفتاد و دو را بخوانید. این تربیتها هست که نمیدانی از کجا یک نفر دارد تربیت میشود.
اینکه دارید بچهها را میبرید مجالس خوب، مجالس خوب باشند، ناخودآگاه تربیت میشوند. بعد هم باید جوری باشد بهشان سخت نگذرد. راحت باشند بروند و بیایند. بچه با بچه دعواشان میشود، مامانها قهر میکنند. بچه یک دقیقه بعد با هم آشتی میکنند؛ مامانها با هم قهر میکنند کلاً. بچهها کینه ندارند. مادرها بیذرهتر از بچهها هستند. ولكن أكثر الناس لا یشکرون: اکثر مردم شکر این ظرفیتهای خداداد را نمیکنند.
الجار ثم الدار: محله را ببین بعد خانه را بخر
برو توی محلهٔ خوب؛ توی محلهٔ بد نرو. حدیث الجار ثم الدار در دو موضع گفته شده. همسایه بعد خانه.
یک موضعش موضع رسمی است که شنیدهاید. نقل از امام حسن علیهالسلام است که میگویند دیدم شب جمعهای مادرم فاطمه زهرا سلاماللهعلیها فلم تزل راکعة ساجدة. همینجور یک ضرب در رکوع و سجده و دعا. هرچه گوش دادم دیدم دارد برای مؤمنین و مؤمنات دعا میکند؛ این را دعا میکند، آن را دعا میکند؛ خودش را دعا نمیکرد. صبح شد و خودش را دعا نکرد. گفتم مادر، چرا خودت را دعا نمیکنی؟ گفت الجار ثم الدار. اینها یک چنین خانوادهایاند. با چنین خانوادهای سروکار دارید. منطقشان الجار ثم الدار است. اول ما، بعد خودشان. ما مفتخریم. این یک موضع روایت است.
«ٱلْجَارُ ثُمَّ ٱلدَّارُ» (روایت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همسایه، سپس خانه.
موضع دیگر: کسی به رسولالله گفت من توی فلان محله خانه بخرم یا فلان محله؟ فرمودند الجار ثم الدار. اول محله را ببین. معنای جار در روایت به معنی مجلس همسایگی است؛ شعاع چهل خانه؛ چیزی شبیه محله. طرف میرود توی محلهٔ بد زندگی میکند. اسم محلهها را توی جلسهٔ رسمی نمیخواهم بگویم. میگوید من اصلاً کاری ندارم بالایی عرقخور است پایینی نماز نمیخواند؛ میخواهم خودم اینجا آدم خوبی باشم. بعد یک سری سر به دیوار میخورد. خودش نمیفهمد از کجا دارد میخورد. این غیبزداییای است که داریم میکنیم. شما کجا میدانید دارید تاوان چه چیزی را پس میدهید؟ امکانات خودتان را دارید کم میکنید با رفتن آنجا.
گاهی دیدهایم. محلههای خودمان خیلی محلهٔ خوبی است خدا را شکر؛ شمال ایران. یک موقع توی محلهای سحر بیدار میشوی ماه رمضان؛ میبینی چراغها روشن؛ شده روز؛ همه دارند سحری. توی ساختمانها انگار ساعت هشت صبح تقتوق در. یک محله بلند میشوی پرده را کنار میزنی؛ انگار ماه رمضانی نیست توی این محله. میخواهی برق وصل کنی. اینها تأثیر دارد. آنقدر روشنفکری داری: من خودم میخواهم آدم خوبی باشم. بعد میبینی بالایی عرقخور است، پایینی روزه و نماز نمیخواند، اینوری آنوری داغون است، همهٔ محله داغون است. بعد این آدم میخواهد وسطش آدم خوبی باشد. برای همین گفتند اگر چیزی نبود نمیگفتند محله را پیدا کن بعد خانه را بخر. چون همین الانش باید نصف شب بلند شوی برای نماز شب، ببینی چراغ بعضی خانهها روشن است. توی محلههای خوب این را میبینی.
این نکته جدّی است که خودتان را وسط آدمهای خوب بگذارید. وسط آدمهای متدیّن، وسط آدمهای متشرّع. فکر نکنید من خودم بخواهم آدم خوب باشم. ذلك من فضل الله علینا وعلی الناس. این چیزی که ما به آن رسیدهایم هم فضیلتی است برای خودمان، هم فضیلتی است برای بقیه. شما به بقیه ممکن است خیلی خیرات بدهید. توی مرز خیرید. یک محلهٔ مذهبیتر. چه شرق تهران باشد چه شمال تهران. فقط شمال تهران هم گاهی محلهٔ مذهبی پیش میآید.
فضل علینا وعلی الناس دو رو دارد. یک رو: توحید فضیلت مشترک است؛ اکثر مردم شکر ظرفیت را نمیکنند، عقل را آکبند میگذارند. رو دیگر: آدم خوب فضل است بر مردم. منّت بر انبیا یک حرف است؛ منّت بر مؤمنین إذ بعث فیهم رسولا حرف دیگر. وجود آدم خوب در محله منّت خداست بر بقیه.
«یا صاحبی السجن»: دو ربّ پراکنده یا خدای واحد قهّار
آیه را تا اینجا خواندیم و یک قدم از اعتقادات یوسف در زندان آمدیم بیرون. فرصت را ساخته بود؛ محسن بود؛ زندانیها دیده بودند از نیکوکاران است. طعام را پیش از آمدنش خبر میدهد تا بدانند از غیب میگوید؛ بعد خبر ناگوار را در بستر ایمان میگذارد. ذلكما مما علمنی ربی: آن، ای دو نفر، از تعلیم رب است نه از زحمت من. إنی ترکت: نرفتم آن راه را، نه اینکه رفته بودم برگشتم. واتّبعت ملّة آبائی: اثبات بعد از نفی؛ دودمان را اینجا با ظرفیت گفته. ما کان لنا أن نشرک بالله من شیء: هیچ چیز حتی عقل. ذلك من فضل الله علینا وعلی الناس: هم برای خودمان هم برای مردم.
بعد میرسد به خطاب:
«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ» (یوسف/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو زندانهمراه من، آیا خدایان پراکنده بهترند یا خداوند یگانهٔ قهار؟
یا صاحبی السجن. هنوز وارد ارباب متفرقون نشدهایم. یک مقداری از این بحث ماند. عبارت «ما کان لنا» عبارت کلیدی است در قرآن؛ گاهی به دو معنا استعمال میشود. موارد استعمالش را جلسهٔ بعد.
برنامهها تا عید غدیر
هجده دی انشاءالله تا پنج بهمن کلاسها تعطیل است. تا یک هفته قبل از عید غدیر. تا یک روز قبل از عید غدیر کلاسها تعطیل میشود. حدود دو هفته همهٔ کلاسها تعطیل است؛ هم این کلاس، هم کلاس پنجشنبه. مشقها را در برنامه تعطیل میکنیم همین بازه.
دعا و حسن ختام
خدایا ما را ببخش. قلب ما را به امام زمان علیهالسلام وصل بفرما. در امر فرجش تعجیل بفرما. قلب ما را به معارف حق قرآن و اهل بیت منوّر بفرما. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از معارف حق قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. امر ازدواج جوانان و همهٔ کارهایشان را به فضل و کرم خودت به احسن وجه پیش ببر. سایهٔ امام زمان را حفظ بفرما. هر حد و حدود بهرهای در هر جای این عالم هست به آن حضرت تمام عهد و وصیت بفرما. همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ بفرما. همهٔ گذشتگانمان، رفتگان، پدربزرگان، مادربزرگان، معلمان ما، همه را سر سفرهٔ قرآن و اهل بیت حاضر و مرزوق بفرما. مقام شهدا را عالیتر بگردان. پدر و مادر ما را به رعایت فرایضشان موفق بفرما. مقام شهدا را ملحق بفرما.
«ٱلَّذِينَ إِذَآ أَصَٰبَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُوٓا۟ إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّآ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۱۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که چون مصیبتی به آنان رسد گویند: ما از آنِ خداییم و به سوی او بازمیگردیم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.