ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 018

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه، فاتحه و تلاوت آیات سی‌ونه تا چهل‌ودو

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان‌مان، فاتحه‌ای با صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

قرآن کتاب درسی این نشست است؛ صفحهٔ دویست‌وچهل. کار با مصحف است، نه با ورق‌پاره‌ای از یادداشت. همین که صفحه پیش چشم باشد، معنویت قابل توجهی در فضا می‌آید. اگر نورِ صفحه سبز شود، همان معنویتی که بارها گفته شده در جلسه حس می‌شود.

کار این نشست با قرآن است. مصحف که پیش چشم باشد، فضا عوض می‌شود؛ نور سبز روی صفحه هم همان معنویتی را می‌آورد که بارها در این جلسات حس شده است. از آیهٔ سی‌ونه تا «فلبث فی السجن بضع سنین» را با هم می‌خوانیم.

بسم الله الرحمن الرحیم. آیهٔ سی‌ونه. از خطاب دو مصاحب زندان تا ماندن چندساله در زندان را می‌خوانیم. به سلامت.

«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ ءَأَرْبَابٌ مُّتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ ٱللَّهُ ٱلْوَٰحِدُ ٱلْقَهَّارُ» (یوسف/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو مصاحب زندان، آیا رب‌های پراکنده بهترند یا خداوندِ یگانهٔ قهار؟

«مَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِهِۦٓ إِلَّآ أَسْمَآءً سَمَّيْتُمُوهَآ أَنتُمْ وَءَابَآؤُكُم مَّآ أَنزَلَ ٱللَّهُ بِهَا مِن سُلْطَٰنٍ إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ أَمَرَ أَلَّا تَعْبُدُوٓا۟ إِلَّآ إِيَّاهُ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز او چیزی نمی‌پرستید مگر نام‌هایی که خودتان و پدرانتان نهاده‌اید؛ خدا بر آن‌ها هیچ سلطانی نفرستاده است. حکم نیست مگر از آنِ خدا. فرمان داده که جز او را نپرستید. این است دینِ پایدار؛ ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.

«يَٰصَٰحِبَىِ ٱلسِّجْنِ أَمَّآ أَحَدُكُمَا فَيَسْقِى رَبَّهُۥ خَمْرًا وَأَمَّا ٱلْـَٔاخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ ٱلطَّيْرُ مِن رَّأْسِهِۦ قُضِىَ ٱلْأَمْرُ ٱلَّذِى فِيهِ تَسْتَفْتِيَانِ» (یوسف/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دو مصاحب زندان، اما یکی از شما ساقیِ ربّ خود می‌شود و شراب می‌نوشاند، و اما دیگری به دار آویخته می‌شود و پرندگان از سرش می‌خورند. کاری که درباره‌اش فتوا می‌خواستید، فیصله یافت.

«وَقَالَ لِلَّذِى ظَنَّ أَنَّهُۥ نَاجٍ مِّنْهُمَا ٱذْكُرْنِى عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَىٰهُ ٱلشَّيْطَٰنُ ذِكْرَ رَبِّهِۦ فَلَبِثَ فِى ٱلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ» (یوسف/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به آن‌که دانست از آن دو نجات می‌یابد گفت: مرا نزد ربّت یاد کن. پس شیطان یادِ ربّش را از او برد؛ و چند سالی در زندان بماند.

دو صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

قرآن کتاب هدایت است، نه کتاب فلسفه

در جلسات گذشته — نزدیک یک ماه و خرده‌ای از این بحث گذشته — همین آیات را کار می‌کردیم: اسمِ بی‌مسمّا و معبودهای بی‌مسمّا. روال اینجا دیگر روال فلسفی نیست؛ قرآن کتاب هدایت است، نه کتاب فلسفه.

قرآن نمی‌نشیند بگوید چه حق است و چه حق نیست، به آن معنای جدلِ کلامی. آن‌ها می‌شود مباحث فلسفی. «چه حق نیست» به چه درد یک آدم می‌خورد؟ «چه هست و چه نیست» به چه درد می‌خورد؟ آن چیزی که به درد می‌خورد این است که چه به درد می‌خورد و چه به درد نمی‌خورد. قرآن می‌خواهد آدم را راه ببرد؛ نمی‌خواهد فقط دستگاه مفهومی‌اش را پر کند.

فلسفه می‌پرسد چه هست و چه نیست، چه حق است و چه باطل. هدایت می‌پرسد چه به درد آدم می‌خورد. اگر کسی تمام عمر بنشیند و اثبات کند فلان رب شایستهٔ ربوبیت نیست، و خودش را راه نبرد، قرآن کارش را با او تمام نکرده. قرآن کتاب راه بردن است؛ دستگاه مفهومی را پر کردن، کار دیگری است. برای همین محاجّهٔ ابراهیم را با زبان فطرت می‌گوید، نه با زبان قیاس مدرسی.

«إنی لا أحب الآفلین» و فطرت بشری

برای همین است که وقتی آیات حضرت ابراهیم علیه‌السلام را می‌خوانید، محاجّه‌اش را این‌طور می‌گوید:

«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ ٱلَّيْلُ رَءَا كَوْكَبًا قَالَ هَٰذَا رَبِّى فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لَآ أُحِبُّ ٱلْـَٔافِلِينَ» (انعام/۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون شب بر او پرده افکند ستاره‌ای دید؛ گفت این پروردگار من است. چون افول کرد گفت: افول‌کنندگان را دوست نمی‌دارم.

می‌گفت اصلاً دوست ندارم. آفلین را دوست ندارم. این را می‌شود به صورت یک قیاس درآورد؛ می‌شود از آن یک استدلال فلسفی ساخت: آنچه غروب می‌کند شایستهٔ ربوبیت نیست. بحث حضرت ابراهیم آنجا این نیست که فقط یک صورتِ منطقی بچیند. آنجا حکمت و کلام و فلسفه به فطرت بشری دوخته می‌شود: من اصلاً دوست ندارم چیزی را که پی‌درپی افول می‌کند؛ یک موقع هست، یک موقع نیست؛ یک موقع به فکر من است، یک موقع به فکر من نیست.

این سبک حرف زدنش را در کتاب فلسفی نمی‌بینید: که من فلانی را دوست ندارم؛ چنین و چنان دوست دارم. کتاب فلسفه می‌گوید «ممتنع است» و «واجب است» و «علت تامه». ابراهیم می‌گوید دوست ندارم. این همان جایی است که هدایت از فلسفه جدا می‌شود؛ نه اینکه فلسفه باطل باشد، بلکه قرآن کار دیگری می‌کند.


واحد قهار؛ واحد پوشاننده

نکتهٔ دیگری که در آیهٔ سی‌ونه بسیار بحث شده این است: «الواحد القهار» را جلسهٔ آخر توضیح دادیم. علما می‌گویند واحد قهار معادلِ «أحد» است. هر موقع خدا را با وصف واحد می‌آورد، یکی‌ای نیست که کنارش یکی دیگر هم باشد.

واحدِ قهار، واحدِ پوشاننده است. یعنی همه را تحت یک واحد می‌گیرد؛ واحدی نیست که یک دویی هم کنارش بیفتد. یک و دو و سه در کار نیست. یکی است؛ یا می‌گوید أحد، یا می‌گوید واحد قهار. هیچ‌موقع راجع به خدا نمی‌گوید «واحد» و تمام. وقتی می‌خواهد بگوید واحد است، می‌گوید واحد قهار. یعنی واحد پوشاننده است. فرق می‌کند با همهٔ اعداد دیگر. با هیچ عدد دیگری رفیق نیست این یک.

این مدلِ صحبت کردن قرآن است که مفصل در جلسهٔ گذشته توضیح داده شد. ثمرهٔ عملی‌اش هم همان است: اگر واحد، واحدِ قهار باشد، نظر او کنار نظر دیگری نمی‌نشیند. «إن الحکم إلا لله» از همین درمی‌آید. ثمره‌اش عملی است، نه لفظی. اگر واحد، واحدِ قهار باشد، نظر او کنار نظر دیگری نمی‌نشیند. حکم دو کانون ندارد. «إن الحکم إلا لله» از همین درمی‌آید. این را دوباره جلوتر، وقتی به آیهٔ چهل برسیم، سرِ جای خودش می‌گذاریم.


ادب محاوره: ما یا شما؛ هدایت یا ضلال مبین

یک نوع ادب محاوره‌ای هم از این آیه استخراج می‌شود. با کسی که هنوز عنادش ثابت نشده — هنوز اعتقادات اشتباهی دارد — این‌جوری که آدم بگوید قطعاً من درست می‌گویم، تو قطعاً اشتباه می‌کنی؛ تو بر ضلال مبین هستی و من دارم درست می‌گویم: این مالِ ادب محاوره کردن نیست.

شاهدش در قرآن است. با اینکه حرف پیامبر این بوده که من بر بیّنه‌ام، دلیلم واضح است:

«قُلْ إِنِّى عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّى وَكَذَّبْتُم بِهِۦ مَا عِندِى مَا تَسْتَعْجِلُونَ بِهِۦٓ إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ يَقُصُّ ٱلْحَقَّ وَهُوَ خَيْرُ ٱلْفَٰصِلِينَ» (انعام/۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من بر دلیلی روشن از پروردگار خویش‌ام و شما آن را دروغ شمردید. آنچه به شتاب می‌خواهید نزد من نیست. حکم نیست مگر از آنِ خدا. حق را بیان می‌کند و او بهترین فیصله‌دهندگان است.

با اینکه حرفش این بوده، مراتب خود پیامبر را هم باید دید. این سبک صحبت کردن: این بهتر است یا آن؟ یعنی فعلاً چه بهتر است، چه خوب است، چه پسندیده است؟ با این شروع کند تا بعداً حرفش را آرام‌آرام به کرسی بنشاند. نه اینکه از اول بگوید من درست می‌گویم تو قطعاً اشتباه می‌کنی.

پیامبر هم با همین ادب حرف می‌زند؛ مگر در حدی که انحراف ثابت شود. آیهٔ بیست‌وچهار سورهٔ سبأ:

«قُلْ مَن يَرْزُقُكُم مِّنَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ قُلِ ٱللَّهُ وَإِنَّآ أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَىٰ هُدًى أَوْ فِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ» (سبأ/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: کیست که از آسمان‌ها و زمین روزی‌تان می‌دهد؟ بگو: خدا. و ما یا شما، یا بر هدایت‌ایم یا در گمراهی آشکار.

بگو کیست که از کل عالم — سماوات و ارض در قرآن یعنی کل عالم — کی دارد شما را رزق می‌دهد؟ بعد بگو خدا. بعد: ما یا شما؛ یا بر هدایت، یا در گمراهی آشکار. یعنی مثل اینکه آقا، یا ما داریم اشتباه می‌کنیم یا شما.

این فرق دارد. این ادب محاوره کردن است: یا ما اشتباه می‌کنیم یا شما. نمی‌شود هم ما اشتباه کنیم هم شما نکنید. یا نمی‌شود هم ما درست بگوییم هم شما درست بگویید. یا ما اشتباه می‌گوییم یا شما اشتباه می‌گویید.

این جور تسلّب — با اینکه واقعاً اعتقادِ خود پیامبر این است که روی بیّنه حرف می‌زند — منظورش این نیست که ممکن است خود ما هم داریم اشتباه می‌کنیم. این «یا»ها، «یا»هایی نیست که برای تردید باشد. در عربی می‌گویند «أو» برای تردید هم می‌آید؛ این‌ها این «أو» را برای تردید نمی‌گویند. این برای همین است که یا شما اشتباه می‌کنید یا ما. مالِ ادب محاوره کردن است این‌ها.

ما هم باید یاد بگیریم این نوع محاوره کردن را. اینکه من درست می‌گویم تو هم قطعاً داری اشتباه می‌کنی — این‌جوری که آدم به یک طرف یک خرده می‌نشیند — ادب قرآن نیست. این هم یک نکتهٔ ادب محاوره‌ای است در این آیه. با کسی که عنادش ثابت نشده، قرآن از درِ «قطعاً من، قطعاً تو» وارد نمی‌شود. اول می‌پرسد چه بهتر است؛ بعد آرام حرف را به کرسی می‌نشاند. تسلّب پیامبر بر بیّنه محفوظ است؛ ادب محاوره هم محفوظ است. این دو با هم جمع می‌شوند. «أو» اینجا تردیدِ گوینده نیست؛ ادبِ مخاطبه است.


یا صاحبی السجن: از تثنیه به جمع

نکتهٔ آیهٔ بعد را بگوییم تا به حالت بعدترش برسیم. در آیهٔ چهلم بحث اسمِ بی‌مسمّا و معبودهای بی‌مسمّا را مفصل انجام دادیم.

اولاً خطاب، دو مصاحب زندان است. تثنیه است. بعد از تثنیه تبدیل می‌شود به جمع. دیگر بحث، بحث خطاب با این دو زندانی نیست. بحث «ما تعبدون» است. انگار کل بشریت را دارد مورد خطاب قرار می‌دهد. بحث این نیست که شما دو زندانی این را دارید. پیام، پیام کلی می‌شود.

این از آن کارهایی است که سیر از جزئی به کلی را قرآن می‌دهد. خطاب اول به این‌هاست: ای دو مصاحب زندان؛ بعد یک‌دفعه: شما — جمع — جز نام‌هایی نمی‌پرستید. خطاب از تثنیه می‌رود تو جمع و همه را مورد خطاب قرار می‌دهد. دیگر بحث زندانی‌ها نیست.

ترجمهٔ «یا صاحبی السجن»

ترجمه‌ها به خاطر آن یائی که وجود دارد، اغلب این آیه را اشتباه ترجمه کرده‌اند. «یا صاحبیِ السجن» تثنیه است: ای دو مصاحب زندان؛ نه «ای صاحبان زندان» به آن معنای جمع، و نه یک تعبیر مبهم که دو نفر بودن از آن درنیاید. آن یاء، یاءِ تثنیه است. خطابْ دو نفر است؛ پیامْ مال همه است. این یک نکته.

سیر قرآن از جزئی به کلی همین است. دو زندانی را صدا می‌زند، بعد حرف را مال همه می‌کند. اگر ترجمه تثنیه را ببلعد، هم خطاب خراب می‌شود هم این سیر. یاءِ تثنیه را باید دید؛ وگرنه «ای صاحبان زندان» یک عنوان مبهم می‌شود که دو نفر بودن از آن درنمی‌آید.


عبد بی‌مسمّا، معبود بی‌مسمّا، عبادت بی‌مسمّا

باز همان چیزهایی که بارها گفته شده. انسان اگر بشود انسانِ بی‌مسمّا، معبود بشود بی‌مسمّا، عبادت هم می‌شود بی‌مسمّا. یک طرف انسان است، یک طرف معبود است، یک رابطهٔ عبادی هم بین این‌ها برقرار است. قرآن می‌گوید یک عده هستند آدمِ بی‌مسمّا. یعنی انسان وقتی روی این‌ها هست، این اسم بی‌مسمّاست. این معنا از معنای خودش خالی شده. اسمش انسان است ولی از معنا خالی است. این می‌شود آدم بی‌مسمّا.

ممیزات انسان؛ فوتبال فیل‌ها

بارها گفته‌ایم که دنبال ممیزات آدم بگردید. اگر بحث خوردن باشد یا خوابیدن باشد، خیلی از این بازی‌ها را حیوان‌ها می‌کنند. همین که در تلویزیون فوتبال فیل‌ها پخش می‌کنند: یعنی فوتبال کار فیل‌هاست. فیل‌ها فوتبال بازی می‌کنند. این جزو ممیزات آدم نیست.

خوردن هست، خوابیدن هست، بازی هست؛ حیوان هم دارد. اگر ممیز انسان را در چشم و دهان و گوش و بینی و قد و هیکل و وزن بلند کردن بجویید، اسم انسان مانده و معنا رفته. نقش دیوار هم چشم و دهان دارد. ممیز جای دیگری است.

اگر کسی بشود آدم، آن موقع فوتبالش هم، غذا خوردنش هم، همه‌چیز می‌شود با مسمّا. ولی اگر آدم تهی بشود از آن آدمیتش، ممیزات خودش را با حیوان‌ها نرود دنبال آن‌ها، دیگر فرق نمی‌کند فوتبال فیل‌ها، بازی این‌ها، بازی آن‌ها. همهٔ این کارها را حیوان‌ها دارند انجام می‌دهند. هیچ علامت انسان بودنش نمی‌ماند.

اگر خوردن است، اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی، چه میان نقش دیوار میان آدمی است. اگر به قیافه و شکل و قد و هیکل است و چقدر زور دارد و چقدر وزن بلند می‌کند، اگر واقعاً ممیزات را دنبال این بگردد، اینجا می‌گوید این آدم شده اسمِ بی‌مسمّا. آدم بی‌مسمّا، یک.

از آن طرف هم معبود بی‌مسمّا. اینجا دنبال چه دارد؟ بی‌مسمّا می‌دود برنامه‌هایش. از کسانی این بحث ربوبیت و عبودیت — اگر به خاطر باشد مفصل در جلسات گذشته بحث شده — ربوبیت و عبودیت قبول کردن یعنی برنامه را از کی بگیرید. شما برنامه‌هایتان را از کی می‌گیرید؟ بنایتان این است که برنامه‌هایتان را از کی بگیرید؟

ربوبیت و عبودیت؛ «أنا ربکم الأعلی» و خدایگان

اگر فرعون می‌گوید من پروردگار برتر شمایم، فرعون که دیوانه نبوده. چه فکری می‌کند آدم که بگوید مثلاً من شما را آفریدم، من شما را بزرگ می‌کنم؟ آن که این نبوده.

«فَقَالَ أَنَا۠ رَبُّكُمُ ٱلْأَعْلَىٰ» (نازعات/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس گفت: من پروردگار برتر شمایم.

«وَقَالَ فِرْعَوْنُ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمَلَأُ مَا عَلِمْتُ لَكُم مِّن إِلَٰهٍ غَيْرِى فَأَوْقِدْ لِى يَٰهَٰمَٰنُ عَلَى ٱلطِّينِ فَٱجْعَل لِّى صَرْحًا لَّعَلِّىٓ أَطَّلِعُ إِلَىٰٓ إِلَٰهِ مُوسَىٰ وَإِنِّى لَأَظُنُّهُۥ مِنَ ٱلْكَٰذِبِينَ» (قصص/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرعون گفت: ای بزرگان، من برای شما معبودی جز خود نمی‌شناسم. پس ای هامان، برایم بر گل آتش بیفروز و برجی بساز، باشد که به معبود موسی اطلاع یابم؛ و من گمان می‌کنم او از دروغگویان است.

فرعون اتفاقاً خیلی آدم حسابی بوده. در روایات ما هم آمده خیلی آدم متینی بوده. و حرف‌های حسابی می‌زند. اگر می‌گوید من پروردگار برتر شمایم، الهی غیر از خودم برای شما نمی‌شناسم: منظورت چیست می‌گویی اله؟ رب العالمین منظورت چیست؟ اله اگر منظورت همانی است که برنامه بخواهی به او بدهی، من خودم برنامه می‌دهم. برنامه‌هایتان را از خود من بگیرید.

رشد و سعادت و شقاوت، همین چیزی است که در ادبیات طاغوتی به نام «خدایگان» مطرح است. می‌گویند خدایگان؛ به همین معناست دقیقاً. وقتی می‌گویند خدایگان، منظورشان این نیست که این خداست ما را آفریده. منظور آن است که سعادت و شقاوت را گرفته، خودِ برنامه‌های این. یعنی اگر برنامهٔ این‌ها را عمل کنیم درست است، برنامهٔ این‌ها را عمل نکنیم درست نیست. و این معنا را جا می‌انداختند خیلی وقت‌ها.

فرعون ادعای خالقیت نمی‌کرد تا بگویند دیوانه بوده. ادعای برنامه‌دهی می‌کرد. اله اگر یعنی کسی که برنامه می‌دهد، می‌گفت برنامه را از من بگیرید. ادبیات طاغوت همین را «خدایگان» می‌نامد: سعادت و شقاوت را به برنامهٔ او گره می‌زند. رب بی‌مسمّا همین است؛ معبود بی‌مسمّا همین است.

این هم می‌شود ربِ بی‌مسمّا، معبود بی‌مسمّا. از آن‌ور عبادت هم بی‌مسمّا. یعنی عبادت وقتی این دو تا بی‌مسمّا باشد، عبادت هم می‌شود بی‌مسمّا.


هباءً منثورا و میزان قیامت

از آن طرف آیات می‌گوید که اصلاً این:

«وَقَدِمْنَآ إِلَىٰ مَا عَمِلُوا۟ مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَٰهُ هَبَآءً مَّنثُورًا» (فرقان/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به هر عملی که کرده‌اند روی می‌آوریم و آن را گردی پراکنده می‌گردانیم.

هر چیزی که عمل کرده، می‌رویم سراغش. می‌کنیم گرد پراکنده. یعنی عملاً این کاری انجام نداده.

تمام این که روز قیامت:

«فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُۥ» (زلزله/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که هم‌وزن ذره‌ای نیکی کند آن را می‌بیند.

«وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُۥ» (زلزله/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که هم‌وزن ذره‌ای بدی کند آن را می‌بیند.

این که اگر کاری کرده باشد می‌آوریمش؛ ما برای حساب کافی‌ایم. اصلاً موضوع محاسبهٔ اعمال — میزان ترازو می‌گذاریم در آن صحنه — این برای مؤمن است. این آیات را الان می‌گوییم. این‌ها برای غیر مؤمن اصلاً وزن اقامه نمی‌کنند. حساب نمی‌دهند. آن وقتی که هباء منثورا شد، برای او اصلاً اقامهٔ وزن نمی‌کنند. چیزی نیست. آن طرف هباء منثورا یعنی به صورت گرد پراکنده؛ یعنی هیچ کاری نکرده. یعنی هیچی انجام نشده.

اگر تو این عبادت، تو این مسیر عبادی باشد، آن خوردن و خوابیدنش هم می‌شود چیزی از آن درمی‌آید. این را قرآن می‌گوید؛ کسی از خودش حرف نمی‌زند. اگر تو آن مسیر انسانیتش دارد حرکت می‌کند، می‌خورد اجر دارد. ازدواج می‌کند اجر دارد. می‌خوابد اجر دارد. صدقه می‌دهد اجر دارد. هر کاری می‌کند اجر دارد. برود یک عالمه پیتزا بخورد اجر دارد. برود کباب ترکی اجر دارد. نه چون پیتزا موضوعیت دارد؛ چون مسیر را درست گرفته. جهت را درست گرفته. خوردن در مسیر انسانیت، خوردن است با اجر؛ خوردن بیرون از آن مسیر، خوردن است بی‌مسمّا. این یک انسان است، دنبال یک معبود است، دنبال یک معبود در این راه هم دارد حرکت می‌کند. این حرکتش است.

ولی اگر واقعاً این آن نیست، معبود هم آن نیست، این حتی صدقه بدهد همان گرد پراکنده است. هیچ چیزی از توش درنمی‌آید. از توی عبادت غیر خدا هیچی درنمی‌آید آخرش. این نکات باید آیات کنار همدیگر بنشیند، آن وقت معلوم شود.

نه اینکه فکر بکنید کسی که مشرک باشد یا موحد نباشد، این مثلاً تو دنیایش نتیجه نمی‌گیرد. نه، تو دنیا نتیجه می‌گیرد. کسی که مثلاً دنبال علوم کشاورزی و دامداری و ماهی‌داری و فلان برود، فکر هم بکند، موشک ببرد هوا برود، آنجا هم اشغال کند، فتح کند: همهٔ این چیزها نتیجه می‌دهد. بحث این نیست که اگر کسی موحد نباشد تو دنیا نمی‌تواند نتیجه بگیرد. نه. اینجا که:

«مَّن كَانَ يُرِيدُ ٱلْعَاجِلَةَ عَجَّلْنَا لَهُۥ فِيهَا مَا نَشَآءُ لِمَن نُّرِيدُ ثُمَّ جَعَلْنَا لَهُۥ جَهَنَّمَ يَصْلَىٰهَا مَذْمُومًا مَّدْحُورًا» (اسراء/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که این‌جهانیِ زودگذر را بخواهد، در آن برای هر که بخواهیم هر چه بخواهیم شتاب می‌دهیم؛ سپس جهنم را برایش قرار می‌دهیم که نکوهیده و رانده در آن درآید.

اگر کسی دنبال عاجله و این دنیایش باشد، به تمام به او با سرعت می‌دهند. بحث این است که سرعت: ما عجله می‌کنیم. اگر کسی دنبال عاجله است سریع به او می‌دهیم. بحث این نیست که نتیجه نمی‌گیرد. بحث این است که شما آدم را دارید تو کدام بازه نگاه می‌کنید؟ آدم را تو بازهٔ هفتادساله نگاه می‌کنی، یا آدم را داری تو کل این مسیری که در پیش دارد — که واقعاً به عمق ابدیت است — نگاه می‌کنی؟

امیرالمؤمنین علیه‌السلام با آن عظمتش می‌گوید آه آه از کمی توشه:

«آهٍ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَطُولِ الطَّرِيقِ وَبُعْدِ السَّفَرِ وَعَظِيمِ الْمَوْرِدِ» (نهج‌البلاغه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آه از کمی توشه و درازی راه و دوری سفر و بزرگیِ جایگاه ورود.

در آن جایگاه عظیمی که قرار است ماها وارد بشویم. اگر تو اینجا نگاه کنید، این عمل عملی است که نتیجه ندارد. هباء منثورا است. فایده‌ای ندارد، قربتی نمی‌آورد، تقرّبی نمی‌آورد، بالا نمی‌برد. حالا هرچی می‌خواهید اسمش را بگذارید.

حالا آیات را با هم نگاه می‌کنیم که نگوییم این‌ها یک حرف‌اند. چون که از این حرف‌ها، این جور حرف‌ها تا مستند به قرآن نشود، اصلاً به هیچ دردی نمی‌خورد حتی اگر روایت داشته باشد. باید این خطوط کلی تو قرآن بیاید. این است که من دشمن روایت نیستم؛ کارمان روایت است ولی خطوط کلی باید تو قرآن بیاید. قرآن وظیفه‌اش تعیین خط کلی است. اگر نیاید، تو قرآن شاهدش نیاید، نمی‌شود روی آن ایستاد.

عرض معذرت؛ بنده هم عجله دارم، باید به یک منبری برسم، ساعت هفت باید نشست را تمام کنم. برای همین آیات را پشت سر هم می‌چینم: انبیاء، فرقان، کهف. این حرف‌ها تا به قرآن مستند نشود به هیچ دردی نمی‌خورد، حتی اگر روایت داشته باشد. خطوط کلی وظیفهٔ قرآن است؛ روایت کار ماست، اما بدون شاهد قرآنی نمی‌شود روی آن ایستاد.

وزن یومئذ الحق

آیهٔ چهل‌وهفت سورهٔ مبارکهٔ انبیاء می‌گوید:

«وَنَضَعُ ٱلْمَوَٰزِينَ ٱلْقِسْطَ لِيَوْمِ ٱلْقِيَٰمَةِ فَلَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْـًٔا وَإِن كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّن خَرْدَلٍ أَتَيْنَا بِهَا وَكَفَىٰ بِنَا حَٰسِبِينَ» (انبیاء/۴۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ترازوهای عدل را برای روز قیامت می‌نهیم؛ پس به هیچ کس ستمی نمی‌شود. و اگر هم‌وزن دانه‌ای از خردل باشد آن را می‌آوریم؛ و ما برای حسابگری بسنده هستیم.

ما این موازین قسط را روز قیامت می‌گذاریم. ترازوهای عدل. ترازو روز قیامت دوکفه‌ای نیست؛ یک‌کفه‌ای است، شاهین دارد. من دیده‌ام. آیه خیلی قشنگ است. می‌گوید:

«وَٱلْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ ٱلْحَقُّ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَٰزِينُهُۥ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ» (اعراف/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و وزن در آن روز حق است؛ پس هر که ترازوهایش سنگین باشد، آنان رستگاران‌اند.

نه ترازو حق؛ وزن حق. ترازو روز قیامت یک دانه چیز دارد، شماره‌انداز دارد. شماره‌اندازِ رقمیش را معرفی می‌کند. یک شماره‌انداز دارد که آن واحدِ وزنش نوشته حق. یک دانه بها دارد که آن نیت است. این ضرب به هم می‌شود. نگاه کنید: نمی‌گوید ترازو حق. یک موقع بحث این است که ترازو حق است؛ یک موقع آن واحدِ کشش می‌گوید حق است. یعنی می‌گویند شما چند حق، یعنی چند حق می‌ارزید؟ چند حقی؟ هرچقدر تو حق داری حرکت می‌کنی آن‌قدر حقی. از همان اول کسینوس آلفا می‌شوی؛ میزان باید معلَّفِ حق دربیاید تا معلوم شود این چقدر حق است.

شوخی‌اش این است که ترازوی قیامت را مثل ترازوی دکان نبینید. دو کفه نیست که این طرف عمل بگذارند آن طرف اجر. یک کفه است و شاهین. واحدِ اندازه‌گیری حق است؛ بها، نیت است. ضرب این دو می‌شود وزن. ریایی که حقیقت ندارد، روی آن شماره‌انداز هیچی نشان نمی‌دهد. روز بروز حق است؛ صورت‌ها فرو می‌شکند و حقیقت آدم‌ها بروز می‌کند.

نه «والمیزان یومئذ الحق». خود واحد اندازه‌گیری حق است. هرچقدر حق شما داشته باشید، این را می‌گذارند این نشان می‌دهد یعنی چند حق. اگر از حق بهره‌مند نباشی هیچی نیست عملاً. چون که آنجا روز بروز حق است اصلاً. یعنی تمام این‌ها فرو می‌شکند. حقیقت آدم‌ها را بروز می‌کند.

این حقیقتی که بروز کرد اگر حقیقتی داشت — یعنی این کاری که شما کردی اگر واقعاً این صدقه‌ای که دادی برای خدا دادی، این سخنرانی که کردی برای خدا کردی، این چیزی که آمدی برای خدا بود — آنجا یک حقیقتی دارد این‌ها. اگر ریایی باشد حقیقت ندارد، اصلاً چیزی ندارد، هیچی نیست اصلاً. این که می‌گوید وزن در آن روز حق است.

اینجا می‌گوید به هیچ کسی ظلم نمی‌شود. اگر کسی به اندازهٔ مثقال حبه‌ای از خردل هم کرده باشد — مثقال یعنی هم‌وزن؛ هم‌وزن حبه‌ای از خردل؛ یعنی یک چیز کم‌وزن خلاصه — این یک کار کرده ما می‌آوریمش آن کارش را. ما کفایت می‌کنیم برای حساب‌کتاب. البته به شرطی که همان کار را کرده باشد. یعنی تو آن‌ور باید این عمل باشد، یعنی عمل دیده بشود.

این‌جوری نیست از این جور اطلاق‌گیری‌ها بشود کرد. اطلاق‌گیری — حالا اصول هم کسانی که در مشق‌اند می‌دانند — اطلاق‌گیری باید نگاه کرد این اختصاصات و مقیداتش را باید نگاه کرد. این‌جوری نمی‌شود گفت که چون نفس آمده و این نکره است در سیاق نفی، مفید عموم است؛ پس یعنی کلاً هر کسی را کارش را انجام می‌دهیم و هر که مثقال ذره کار کند می‌بیند و این هم اطلاق دارد و عمومیت دارد. نه؛ باید اختصاصش دربیاید تو کل قرآن. به همین راحتی نمی‌شود دید.

نکره در سیاق نفی مفید عموم است؛ این قاعده را اصولی می‌داند. ولی قرآن را با یک قاعدهٔ تنها نمی‌شود بست. باید مقیدات و اختصاصات را از کل قرآن درآورد. «فلا تظلم نفس» کنار «فلا نقيم لهم يوم القيامة وزنا» می‌نشیند. آن که عملی نیاورده، چیزی برای وزن کردن ندارد؛ ظلمی هم به او نشده. اطلاقِ «مثقال ذره» مال کسی است که عملش مانده باشد، نه مال کسی که عملش از اول هباء منثور بوده.

أخسرین أعمالا

سورهٔ مبارکهٔ فرقان، آیهٔ بیست‌ودو را کنارش بگذارید:

«يَوْمَ يَرَوْنَ ٱلْمَلَٰٓئِكَةَ لَا بُشْرَىٰ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُجْرِمِينَ وَيَقُولُونَ حِجْرًا مَّحْجُورًا» (فرقان/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که فرشتگان را ببینند، آن روز برای مجرمان بشارتی نیست و می‌گویند: حرامِ بازداشته.

می‌گویند برو گمشو. حالا رو می‌کنیم به اعمالش. یک آدم این‌جوری، آدم مستکبر این‌جوری. کسانی که:

«وَقَالَ ٱلَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَآءَنَا لَوْلَآ أُنزِلَ عَلَيْنَا ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ أَوْ نَرَىٰ رَبَّنَا لَقَدِ ٱسْتَكْبَرُوا۟ فِىٓ أَنفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوًّا كَبِيرًا» (فرقان/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که امید دیدار ما را ندارند گفتند: چرا فرشتگان بر ما فرود نمی‌آیند یا پروردگارمان را نمی‌بینیم؟ به‌راستی در دل خود بزرگ‌منشی کردند و سرکشیِ بزرگی نمودند.

کسی که اصلاً فکر می‌کند قیامتی نیست، از این قبیله است. به هر چیزی که عمل کرده رو می‌کنیم؛ می‌کنیمش گرد پراکنده. همان هباء منثورا که پیش‌تر خوانده شد.

حالا که کردیمش گرد پراکنده، آیات را باید با هم دید. از آیهٔ صدوسهٔ سورهٔ مبارکهٔ کهف:

«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِٱلْأَخْسَرِينَ أَعْمَٰلًا» (کهف/۱۰۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: آیا به زیان‌کارترینِ مردم از حیث اعمال خبرتان بدهیم؟

«ٱلَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعًا» (کهف/۱۰۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که کوشش‌شان در زندگی دنیا گم شد، در حالی که می‌پندارند کار نیکو می‌کنند.

«أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِـَٔايَٰتِ رَبِّهِمْ وَلِقَآئِهِۦ فَحَبِطَتْ أَعْمَٰلُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ وَزْنًا» (کهف/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان کسانی‌اند که به آیات پروردگارشان و دیدار او کافر شدند؛ پس اعمال‌شان تباه شد و روز قیامت برای آنان وزنی برپا نمی‌کنیم.

می‌خواهد خبرتان بدهم به از همه زیان‌کارتر: کسی که از همه بدبخت‌تر و زیان‌کارتر است. کسانی که گم دارد می‌شود سعی‌شان در این حیات دنیا؛ یعنی گم‌وگور دارند کار می‌کنند. یعنی گم‌اند. اصلاً تو راه نیستند. ولی خودشان گمان می‌کنند کارهای خوبی دارند انجام می‌دهند. خودشان گمان‌شان این‌جوری است که ما که کار خوبی داریم انجام می‌دهیم. داریم درس می‌خوانیم دیگر. مگر داریم چه‌کار انجام می‌دهیم؟ داریم درس می‌خوانیم، داریم فلان. ولی این درس خواندن گم است. اصلاً معلوم است برای چه دارد درس می‌خواند؟ آب تو آسیاب کی می‌خواهد بریزد آخرش؟ بعدش می‌خواهد کلاً بگوید درس بخوانیم که برویم یک پول هنگفتی دربیاوریم که زندگی راحتی بکنیم همین؛ تو این دنیا. بعد که؟ بعد هیچی؛ که نداریم، می‌میریم دیگر آخرش. تهش، تهش یک زندگی حیوانی این‌جوری برای خودش است.

یعنی قرآن — بارها گفتم — کتاب ادب است، کتاب توهین کردن نیست. قرآن سراسر کتاب ادب است. اگر می‌گوید یک عده هستند که این‌ها:

«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ ٱلْجِنِّ وَٱلْإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ ءَاذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَآ أُو۟لَٰٓئِكَ كَٱلْأَنْعَٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْغَٰفِلُونَ» (اعراف/۱۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی بسیاری از جن و انس را برای جهنم آفریده‌ایم؛ دل‌هایی دارند که با آن درنمی‌یابند، چشم‌هایی که با آن نمی‌بینند، گوش‌هایی که با آن نمی‌شنوند. آنان چون چارپایان‌اند بلکه گمراه‌تر؛ آنان همان غافلان‌اند.

این‌ها حیوان‌اند، از حیوان بدترند. این را می‌گوید. این‌ها مرده‌اند.

«إِنَّكَ لَا تُسْمِعُ ٱلْمَوْتَىٰ وَلَا تُسْمِعُ ٱلصُّمَّ ٱلدُّعَآءَ إِذَا وَلَّوْا۟ مُدْبِرِينَ» (نمل/۸۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو مردگان را نمی‌شنوانی و این ندا را به کران نمی‌رسانی چون پشت‌کنان روی بگردانند.

این‌ها حیوان‌اند، این‌ها مرده‌اند. این بحثی نیست که دارد فحش به جان این‌ها کشیده. قرآن کتاب هدایت است؛ واقعیتش این است. این‌ها حیوان‌اند. یعنی به خدا نکند ما حیوانیم. بیا پایین‌تر می‌گوید مثل سنگ‌اند:

«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ فَهِىَ كَٱلْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ ٱلْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ ٱلْأَنْهَٰرُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ ٱلْمَآءُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ ٱللَّهِ وَمَا ٱللَّهُ بِغَٰفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» (بقره/۷۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس دل‌هایتان پس از آن سخت شد؛ پس آن دل‌ها چون سنگ است یا سخت‌تر. و از سنگ‌ها همان است که از آن جوی‌ها می‌جوشد، و از آن‌ها همان است که می‌شکافد و آب از آن بیرون می‌آید، و از آن‌ها همان است که از بیم خدا فرو می‌افتد؛ و خدا از آنچه می‌کنید غافل نیست.

از سنگ بدترند. یعنی هی می‌آورد پایین. حیوان‌اند، بدتر از حیوان‌اند، مرده‌اند اصلاً، سنگ می‌مانند. این‌ها سنگ‌اند، این‌ها حیوان‌اند؛ یعنی واقعاً این‌ها حیوان‌اند. یعنی اگر چشمی باشد که دیده بشود، این‌ها حیوان دیده می‌شوند. آن روزی که قرار است حق ظهور بکند، این حیوان دیده می‌شود. برای همین است که می‌گویند صورت برزخی روشن می‌شود بعد از مرگ.

کسانی بودند که آیات خدا را — آیات خدا هم فقط آیات کتاب قرآن نیست — آیات خدا را کافر شدند. تمام نشانه‌هایی که خدا برای این‌ها آورد برای هدایت، بارها همه‌چیز را دیدند و انکار کردند. عمل این‌ها حبط می‌شود.

این عمل این‌ها کی حبط می‌شود؟ تو این دنیا؟ یا آن دنیا؟ تو همین دنیا. اصلاً این دنیا عملش حبط است. نگاه کنید تازه بعدش حساب آن دنیا؛ عملش حبط است اصلاً. یعنی هیچی نیست عمل این.

یک موقع قرآن می‌گوید خدا حبط می‌کند عمل را. این بیان‌ها صریح‌تر است تو این. می‌گوید خود عمل‌شان حبط شده. نه اینکه خدا عمل این‌ها را حبط کرده؛ مثلاً یک کاری کردند خدا زده خرابش کرده. نه؛ اصلاً عمل حبط است. عمل چیزی نیست. حالا روز قیامت که می‌شود این‌ها برایش اصلاً وزن اقامه نمی‌کنیم. این که می‌آوریم و کفایت می‌کنیم برای حساب و ترازوهای عدل می‌گذاریم مال این‌ها نیست. این‌ها چیزی نیاورده‌اند اصلاً. این هم می‌شود عبادت بی‌مسمّا.

پس چی شد؟ عبادت بی‌مسمّا، معبود بی‌مسمّا، عبد بی‌مسمّا.

أفئدتهم هواء

این هم می‌شود عبد بی‌مسمّا. آیهٔ چهل‌وسه سورهٔ ابراهیم:

«مُهْطِعِينَ مُقْنِعِى رُءُوسِهِمْ لَا يَرْتَدُّ إِلَيْهِمْ طَرْفُهُمْ وَأَفْـِٔدَتُهُمْ هَوَآءٌ» (ابراهیم/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شتابان، سرها برافراشته؛ نگاه‌شان به خودشان برنمی‌گردد و دل‌هایشان تهی است.

چون که حقیقت آدم به قلبش است. یعنی آن چیزی که جز حقیقت آدم محسوب می‌شود که این دست و پا که نیست. این‌ها که می‌رود و می‌پوسد تمام می‌شود اصلاً. این دست و پا که می‌پوسد. این که بعداً این‌ها محشور می‌شود کاری به این جرم ندارد. می‌شود توی یک قوطی همه را نگه داشت؛ بعد این می‌رود برزخ حال‌آنکه قوطی‌اش هست.

این که این می‌رود حالا دست و پای برزخی چیست؟ دست و پای برزخی، دست و پای مادی‌اش نیست. این نیست. دست و پای برزخی است. یک هیکل برزخی پیدا می‌کند. مثل همان چیزی که شما خواب می‌بینید. شما خواب می‌بینید که دست و پای یارو را قشنگ می‌بینید دیگر تو خواب. ولی این‌جوری نیست که سنگین بشود مثلاً کله‌ات را این‌جوری خواب ببینی. او دست و پا دارد حال‌آنکه دست و پای جرمانی ندارد. یعنی جرم آن دست و پا وجود ندارد. این را می‌گویند همان حالت جسم برزخی‌اش است.

حقیقت آدم به همان قلب است. دست و پا می‌پوسد؛ حتی اگر جرم را در قوطی نگه دارند، آن‌که به برزخ می‌رود این جرم نیست. هیکل برزخی مثل دست و پای خواب است: می‌بینیدش، سنگین نیست، جرم ندارد. این که می‌گویند اعمال به نیت‌هاست مال همین است. چون نیت کار قلب است، این حقیقت مال قلب است. این حقیقت است که ظهور می‌کند؛ صورت برزخی همان را نشان می‌دهد.

می‌گوید در حالی که گردن کشیده، سر به هوا راه می‌روند. این حالت شتابان. شتابان؛ سرها برافراشته، این سر به هوا. حالا این ترجمه شاید؛ من این را ترجمه‌اش را دقیقاً ندیده‌ام به این صورتِ واحد. شتابان به حالت سرافکندگی یا سربرافراشتگی — که این چشم‌هاشان به هم نمی‌آید — این‌ها قلب‌شان هواست. هیچی نیست. هیچی تو قلب‌شان نیست. یعنی حقیقت ندارند.

پس دل‌هایشان تهی است؛ برایشان روز قیامت وزن اقامه نمی‌کنیم؛ عمل‌شان گرد پراکنده تمام می‌شود. این است که هرچقدر کسی از حق بهره‌مند بود، بود. نبود، خوش آمدید؛ کاری دارید بفرمایید، ندارید بفرمایید. این‌جوری است. آنجا چیزی حاصل نیست.


إن الحکم إلا لله؛ الدین القیّم و اقامهٔ دین

ما عند الله این‌هایی که گفتیم: حکم نیست مگر از آنِ خدا. این حکم همین به همان عبودیت و ربوبیتی که جلسات پیش صحبت کردیم.

برگشتیم سورهٔ یوسف. امر کرده که جز او را عبادت نکنید. عبادت معنایش این دل‌خراش شدن نیست. عبادت یعنی برنامه گرفتن. این مسیر توحیدی که حضرت یوسف دارد می‌گوید، می‌گوید این دین قیم است. این دین قیم و این مسیر قیم و درست این است.

حالا اگر بعضی‌ها می‌گویند که چرا از این همه مسلمین چه هستند و چه نیستند و چرا این‌قدر بعضی‌شان بدبخت‌اند و چرا این‌جوری‌اند؟ این به خاطر این است که دین قیم است ولی از آن‌ور تو آیات داریم که دین را به پا دارید. درست دین قیم است منتها اقامهٔ دین لازم است.

«شَرَعَ لَكُم مِّنَ ٱلدِّينِ مَا وَصَّىٰ بِهِۦ نُوحًا وَٱلَّذِىٓ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِۦٓ إِبْرَٰهِيمَ وَمُوسَىٰ وَعِيسَىٰٓ أَنْ أَقِيمُوا۟ ٱلدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا۟ فِيهِ كَبُرَ عَلَى ٱلْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِ ٱللَّهُ يَجْتَبِىٓ إِلَيْهِ مَن يَشَآءُ وَيَهْدِىٓ إِلَيْهِ مَن يُنِيبُ» (شوری/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از دین برای شما همان را تشریع کرد که نوح را به آن سفارش کرد، و آنچه به تو وحی کردیم، و آنچه ابراهیم و موسی و عیسی را به آن سفارش کردیم: که دین را به پا دارید و در آن پراکنده نشوید. بر مشرکان گران آمد آنچه به سویش می‌خوانیدشان. خدا هر که را بخواهد به سوی خود برمی‌گزیند و هر که را بازگردد به سوی خود راه می‌نماید.

اقامهٔ دین هم لازم است. مثل نماز می‌ماند. نمازی که ستون دین است — به قول عربی می‌گویند نمازها ستون دین است. این اصطلاح را یک‌دانه فارسی کرده بودند. این نمازی که ستون است، آیات قرآن با هم سازگار است. خودش به خودش سازگار است. می‌گوید نماز ستون است. حالا که می‌گوید نماز ستون است، تا حالا در قرآن آمده بگوید نماز بخوانید؟ نه. هرچی می‌گوید، می‌گوید نماز را به پا دارید. یا حالا ستون است پس ستون را اقامه کنید. ستون، این واقعاً ستون است. اگر بگذاری زیر یک جایی واقعاً اقامه می‌کند همه‌چیز را. واقعاً همهٔ این خیمه را درست می‌آورد سرِ هم.

ستون را اگر بخوابانند گوشهٔ خیمه و رویش تزئینات بچینند، خیمه سر پا نیست. نماز هم همین است. دین قیم هم همین است. قیم بودنِ دین به این نیست که روی کاغذ درست باشد؛ به این است که اقامه شود. «أقیموا الدین»؛ «أقیموا الصلاة». قرآن نمی‌گوید نماز بخوانید. می‌گوید به پا دارید. خواندن یک چیز است؛ به پا داشتن چیز دیگر.

«وَأَقِيمُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتُوا۟ ٱلزَّكَوٰةَ وَٱرْكَعُوا۟ مَعَ ٱلرَّٰكِعِينَ» (بقره/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نماز را به پا دارید و زکات بدهید و با رکوع‌کنندگان رکوع کنید.

«ٱتْلُ مَآ أُوحِىَ إِلَيْكَ مِنَ ٱلْكِتَٰبِ وَأَقِمِ ٱلصَّلَوٰةَ إِنَّ ٱلصَّلَوٰةَ تَنْهَىٰ عَنِ ٱلْفَحْشَآءِ وَٱلْمُنكَرِ وَلَذِكْرُ ٱللَّهِ أَكْبَرُ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ» (عنکبوت/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه از کتاب به تو وحی شده تلاوت کن و نماز را به پا دار؛ که نماز از فحشا و منکر بازمی‌دارد، و یاد خدا بزرگ‌تر است، و خدا می‌داند چه می‌سازید.

نماز: أقیموا الصلاة؛ سامانهٔ عامل اعمال

بارها اهمیت نماز را گفته‌ام. تمام احکام تو مدینه است؛ حتی حکم حجاب و چه این‌ها همه تو مدینه است. ولی حکم نماز اولین حکمی است که در اول بعثت می‌آید. نماز جایگاه خیلی خاصی دارد نماز.

«إِن قُبِلَتْ قُبِلَ مَا سِوَاهَا وَإِن رُدَّتْ رُدَّ مَا سِوَاهَا» (روایت در شان نماز)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر پذیرفته شود، جز آن نیز پذیرفته می‌شود؛ و اگر رد شود، جز آن نیز رد می‌شود.

گفتن مثل سامانهٔ عامل رایانه می‌ماند. سامانه بالا بیاید، همهٔ برنامه‌ها بالا می‌آید. اگر سامانه بالا نیاید، برنامه‌ها هرچقدر هم درست نصب شده باشند هیچ‌کدام بالا نمی‌آیند. نماز اگر خودش را نشان بدهد، بقیهٔ اعمال خودشان را نشان می‌دهند. اگر نماز خودش را نشان ندهد، بقیه خودشان را نشان نمی‌دهند. ستون خیمه است؛ سامانهٔ عامل اعمال است. هر دو یک حرف‌اند: بدون اقامهٔ نماز، بقیه روی هواست.

این که می‌گویند اگر قبول بشود همهٔ اعمال قبول می‌شود، اگر قبول نشود هیچ‌چی قبول نمی‌شود: حکایتش این بوده.

مثل نماز: نماز واقعاً ستون است منتها اگر اقامه بکنید این ستون را؛ بعد بگویی بخوابانیش مثلاً یک گوشه بعد حالا یک عالم تزئینات بکنی بهش، دیگر فایده‌ای ندارد. دین هم همین توحیدی که دارد.

این آیاتی را که نگاه می‌کنید توش این موج توحیدی را دقت بکنید؛ با این موج توحیدی که حضرت یوسف راه انداخته از آن دو مصاحب زندان از آنجا راه انداخته کار داریم. این دین قیم ولی اغلب نمی‌فهمند. اکثری نمی‌فهمند این چیزها را. نمی‌دانند که واقعاً اگر به این تمسک بشود به همین مسیر توحیدی، به همین که برنامه‌ها را خدا بدهد.

من برنامه‌ام را از سیاستمداران و برنامه‌ام را از عرف اجتماعی — برنامه‌ها قرار نیست عرف اجتماعی بگوید. یک جاهایی عرف را تأیید می‌کند من برنامه‌ام را عرف می‌گیرم. یک جاهایی منطقهٔ الفراغ قرار می‌دهد من برنامه‌ام را از عرف می‌گیرم. برنامه‌ام را با فکر درمی‌آورم. برنامه‌ام را مشورت می‌کنم و درمی‌آورم. ولی تو همان جایی که او خط‌ها را گذاشته، اکثری این را نمی‌فهمند که این به درد می‌خورد. این دین قیم است.

برنامه گرفتن از خدا به این معنا نیست که عرف و فکر و مشورت باطل است. جایی که شرع عرف را امضا کرده، برنامه از عرف است. جایی که منطقهٔ الفراغ گذاشته، فکر و مشورت کار خودشان را می‌کنند. حرف این است که خط را او می‌کشد. اکثری همین را نمی‌فهمند؛ برای همین دین قیم است و اقامه نمی‌شود، و بعد می‌پرسند چرا مسلمین بدبخت‌اند.


موج توحیدی یوسف و تعبیر رؤیا

این موج توحیدی را که راه می‌اندازد می‌گوید ای دو مصاحب زندان، می‌رود سراغ تعبیر رؤیایی که از آن‌ها تعریف کردند. دو جوان با او وارد زندان شده بودند:

«وَدَخَلَ مَعَهُ ٱلسِّجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَآ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ ٱلْـَٔاخَرُ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِى خُبْزًا تَأْكُلُ ٱلطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِۦٓ إِنَّا نَرَىٰكَ مِنَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دو جوان با او به زندان درآمدند. یکی گفت: من خود را می‌بینم که انگور می‌فشارم. و دیگری گفت: من خود را می‌بینم که بر سر نان می‌برم و پرندگان از آن می‌خورند. ما را از تأویلش خبر ده؛ ما تو را از نیکوکاران می‌بینیم.

نمی‌گوید خبر بد را این‌جوری مستقیم بدهد. نمی‌گوید اما جنابعالی که می‌روی می‌شوی ساقی و شما بدون که مثلاً می‌روند دارت می‌زنند بعد می‌آید از کله‌ات می‌خورند. این‌جوری نمی‌گوید. می‌گوید یکی این‌جوری است، یکی این‌جوری است. به تدریج این خبر را می‌دهد. این هم نمی‌گوید «و اما أنت» و اما شما حالا می‌آید نوبت شما. این‌جوری هیچی نمی‌کند.

ای دو مصاحب زندان: یعنی دو تا صاحب زندان. یکی از دو تا تان می‌رود پیش همان خدایگان خودش، به همان فرعون. این عبارت «ربّه» را اینجا دقت بکنید؛ باهاش کار داریم. آزاد می‌شود و می‌آید و می‌رود ساقی شراب آن مَلِک می‌شود. اما دیگری مصلوب می‌شود و به دار آویخته می‌شود. از این طیور از کله‌اش می‌خورند. یعنی می‌آیند نوک می‌زنند و مغزش را درمی‌آورند می‌خورند. این‌جوری.

قضی الأمر؛ تأویل احادیث نه تفسیر خواب معمولی

این را که می‌گوید، تو روایت هست. به ظاهر هم می‌خورد که این‌ها ظاهراً باید یک چیزی انگار بگویند. می‌گوید یعنی همین که استفتا کردی همین انجام شد، تمام است.

چون که در روایت آمده این‌ها که همچین خبری می‌دهند بعد این‌ها یک همچین تعبیری دارند می‌کنند، می‌گویند که از رو شوخی کردم بابا اصلاً همچین خوابی من ندیدم. «العب» دارد می‌گوید شوخی کردم باهات. همچین خوابی. حضرت می‌گوید همینی که گفتم. این قضیه و قضا و این‌ها یعنی کار تمام شده.

مثلاً حضرت مریم هست که می‌گویند بچه‌دار می‌شود:

«قَالَ كَذَٰلِكِ قَالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَىَّ هَيِّنٌ وَلِنَجْعَلَهُۥٓ ءَايَةً لِّلنَّاسِ وَرَحْمَةً مِّنَّا وَكَانَ أَمْرًا مَّقْضِيًّا» (مریم/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: چنین است؛ پروردگارت گفته است آن بر من آسان است، و تا او را نشانه‌ای برای مردم و رحمتی از سوی خود کنیم؛ و کاری بود فیصله‌یافته.

این تمام‌شده است دیگر. یعنی تو بچه‌دار می‌شوی. حالا یعنی دست و پا نزن. تو قرار است بچه‌دار بشوی. حالا با خدا چیز نکن که بشری به من دست نزده و من کسی — کاری فیصله‌یافته بود.

این فرق تأویل رؤیایی است که حضرت یوسف می‌کند با مفسرین خواب معمولی. که حالا قول داده‌ام که یک موقع بحث خواب و تأویل خواب را دقیقاً باز بکنیم؛ بحثش به لحاظ قرآنی و فلسفی باز شود تا روشن شود چیست.

مفسر خواب معمولی اگر بشنود سر کارت گذاشتم، این خواب را من ندیدم، می‌گوید برو بابا چرا الکی مسخره کردی ما را؟ تعبیرش عوض می‌شود. بگویی این‌جوری دیدم، می‌گوید یک جوری دیگر شد. خواب که عوض شود، حرف او هم عوض می‌شود. ولی این از یک جای دیگر خبر دادن است. یوسف خواب را آینهٔ یک امرِ فیصله‌یافته می‌بیند؛ شوخیِ زندانی آن امر را برنمی‌گرداند. این تأویل خواب است و علم تأویل خوابی است که از خدا آموخته و گفته ما به تو تأویل احادیث. خدا یاد داده به معنی این چیزها را. برای همین می‌گوید این شکلی که استفتا کردی تمام شده. همینی که هست اتفاق می‌افتد.

«قَالَ لَا يَأْتِيكُمَا طَعَامٌ تُرْزَقَانِهِۦٓ إِلَّا نَبَّأْتُكُمَا بِتَأْوِيلِهِۦ قَبْلَ أَن يَأْتِيَكُمَا ذَٰلِكُمَا مِمَّا عَلَّمَنِى رَبِّىٓ إِنِّى تَرَكْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لَّا يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَهُم بِٱلْـَٔاخِرَةِ هُمْ كَٰفِرُونَ» (یوسف/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: هیچ غذایی که روزی شماست به شما نمی‌رسد مگر آنکه پیش از آمدنش شما را از تأویلش خبر می‌دهم؛ این از آن است که پروردگارم به من آموخته است. من آیین قومی را ترک کرده‌ام که به خدا ایمان نمی‌آورند و خود به آخرت کافرند.

«وَكَذَٰلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُۥ عَلَيْكَ وَعَلَىٰٓ ءَالِ يَعْقُوبَ كَمَآ أَتَمَّهَا عَلَىٰٓ أَبَوَيْكَ مِن قَبْلُ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (یوسف/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این‌گونه پروردگارت تو را برمی‌گزیند و از تأویل احادیث به تو می‌آموزد و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام می‌کند، چنان‌که پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق تمام کرد؛ پروردگارت دانای حکیم است.

اینجا باید ببینیم کلمهٔ رب به چه معنا استفاده شد تو این آیه؟ همان فرعون است دیگر. همان، دقیقاً. عزیز مصر. همان فرعون بوده اینجا. «فیسقی ربه خمرا».


ظن در قرآن: گمان و یقین

اولاً ظن معنا چیست؟ معنی اصلیش به معنی گمان کردن است. ولی بارها و بارها، به کرات در قرآن، ظن به معنی یقین است. چون که اینجا که کسی می‌گوید کار فیصله یافت، تمام شد. من تأویل حدیث می‌دانم که گفته شد تأویل حدیث و تأویل رؤیا فرق دارد. من برای آن اتفاقی که می‌افتد دارم می‌بینم؛ الان دارم این را بهت می‌گویم.

این که می‌گوید و گفت به کسی که گمان کرد که از آن دو نجات می‌یابد، این را این‌جوری معنی نکنید. این یعنی دانست و یقین کرد و یقین داشته. این یقین داشته.

شاهد از قرآن، آیهٔ چهل‌وپنج و چهل‌وشش بقره است:

«وَٱسْتَعِينُوا۟ بِٱلصَّبْرِ وَٱلصَّلَوٰةِ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى ٱلْخَٰشِعِينَ» (بقره/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از شکیبایی و نماز یاری بجویید؛ و آن جز بر خاشعان گران است.

«ٱلَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَٰقُوا۟ رَبِّهِمْ وَأَنَّهُمْ إِلَيْهِ رَٰجِعُونَ» (بقره/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که می‌دانند با پروردگارشان دیدار می‌کنند و به سوی او بازمی‌گردند.

از نماز و صبر، از صبر و نماز استعانت بگیرید یعنی کمک بخواهید. واقعاً کسی وایستد سرِ صدد زده برای کمک. از خدا کمک بخواهید. این کار خیلی کار سختی است. مگر از آدم خاشع. خاشع کیست؟ کسانی که می‌دانند پروردگارشان را ملاقات می‌کنند و به سوی او بازمی‌گردند.

خاشع این است: کسی است — یک گمانی دارد که احتمالاً خدا هست مثلاً؟ این نیست. اصلاً دیگر به محتوا سازگار نیست اگر بخواهد این باشد. گمان کرده که خدایی هست مثلاً این، بعد این جلو آن گروه خاصی است که نماز را می‌گوید این کار جز بر خاشعان گران است: این معنایش این‌جوری درنمی‌آید. درمی‌آید که کسانی که یقین دارند. دقیقاً این ظن اینجا به این معنا استفاده می‌شود.

ملاقات، بحث ملاقات، بحث لقاء رب. بحث قیامت نیست فقط. نه آنجا هم — یعنی یک چیز معمولی نیست. آن‌وقت این یظنون هم می‌شود همان بحث که رجوع بشود. این لقاء هم توی آیات متعددی تو قرآن، همان که بحث کسانی که امید دیدار ما را ندارند آنجا تو آیات داشتیم. کسانی که امید لقاء ندارند. یعنی چه؟ یعنی آدم امید لقاء باید داشته باشد. اگر نداشته باشد تو آیات پایینش گفت اصلاً اقامهٔ چیزی نمی‌کنیم. اینجا این عبارت را کنار آن عبارت بگذاریم یعنی لقاء رب یعنی اینکه خدا را — یعنی قیامتی هست حساب‌کتاب است. خیلی از عبارات به چند معنی پیدا می‌کنند.

مثلاً فرض کنید همان آیه هست:

«قُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰٓ إِلَىَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَٰحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَٰلِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من فقط بشری مانند شمایم؛ به من وحی می‌شود که معبود شما معبودی یگانه است. پس هر که به دیدار پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته کند و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نسازد.

این خیلی شما چیز بالایی ازش گفته‌اید دیگر؛ بحث نماز شب توش گفته‌اید. این‌طوری گفته‌اید بحث نماز شب را گفته‌اید. بعد حالا اینجا لقاء ربه آمده یک چیز ساده‌تر شده. بعد اینجا با ظن هم آمده.

گفته که ظن چیزی از حق را بی‌نیاز نمی‌کند. می‌گویم تو، این هم دوباره آمده دوباره. همین دیگر دوباره اینجا این‌وری است. یعنی این‌طوری. همینه دیگر. آدم باید بفهمد کجا چه باری است. قرآن همین می‌گوید؛ قرآن یک جا می‌گوید:

«وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ ٱلظَّنَّ لَا يُغْنِى مِنَ ٱلْحَقِّ شَيْـًٔا إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌۢ بِمَا يَفْعَلُونَ» (یونس/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشترشان جز گمان را پیروی نمی‌کنند. گمان چیزی از حق را بی‌نیاز نمی‌کند. خدا به آنچه می‌کنند داناست.

که می‌گوید ظن به درد نمی‌خورد. البته ظن به درد نمی‌خورد؛ ظن به درد می‌خورد. می‌گوید ظن هیچی از حق — کسی گمان بکند به درد نمی‌خورد؛ گمان کرده یک چیزی را. چیزی از حق افاده نمی‌کند. یک موقع اینجا آدم باید بفهمد که معنایش یک معنی گمان است. یک جا که یک همچین جاهایی است باید بفهمی که اینجا معنایش معنی یقین کردن است.

آیا تو عربی معنی خاص دارد این؟ نه، نه، نه. اتفاقاً عربی هم دقیقاً دوتایش را استفاده می‌کنند. عربی هم چون دوتایش را استفاده می‌کنند: یک ظن به معنی گمان یک موقع استفاده می‌کنند مثلاً، یک موقع ظن به معنی یقین استفاده می‌کنند. آیه به آیه باید فرهنگش، فرهنگ قرآن دربیاید؛ ما تو فرهنگ قرآن آدم بتواند معنی بکند.

حالا این آیه را هم تمام کنیم. همان آیهٔ چهل‌ودو که در آغاز خوانده شد: به آن‌که دانست از آن دو نجات می‌یابد گفت مرا نزد ربّت یاد کن.


«اذکرنی عند ربک» و «فأنساه الشیطان ذکر ربه»

ذیل این آیه یک سری روایاتی درآمده که فی حد نفسه روایت بدی نیست ولی به روال آیات نمی‌خورد. خودتان نگاه بکنید.

به آن کسی که یقین داشت که این نجات پیدا می‌کند می‌رود، به او گفت که مرا وقتی رفتی پیش او، یادی از ما بکن. خلاصه ما — حالا این‌جوری که خیلی جالب نیست دارم معنی می‌کنم — خلاصه یک حالی به ما بده؛ آنجا بگو یادت هست ما تعبیر را انجام دادیم و چقدر چیز داریم، این‌قدر بهت کمک کردیم. یک پارتی‌بازی کرد حضرت یوسف تو زندان؟ یک پارتی‌بازی کرد؟

بعد شیطان. حالا خوب است. الان آن‌جوری که قبول ندارم دارم معنی می‌کنم. شیطان یاد پروردگار یوسف را از او برد. یعنی رفت سراغ پارتی‌بازی، رفت سراغ پارتی‌بازی و یاد خدایش را از یادش برد. خدا هم عقوبتش کرد: چند سال دیگر — در بعضی نقل‌ها تا حدود نه سال — این را تو زندان خدا نگهش داشت. این یک جور معنی کردن است. یک جور معنی کردن که اتفاقاً این به ظاهر شبیه‌تر است؛ به این دلیلی که الان می‌گویم.

«اذکرنی عند ربک» که یعنی برو یاد ما بکن. این هم پارتی‌بازی، این دادخواهی هست. الان شاهدش را تو آیات دیگر دیدیم. این پارتی‌بازی نیست؛ دادخواهی پارتی‌بازی هم نیست.

دو ضمیر، دو ذکر، دو رب

یعنی شیطان از کیا؟ ما الان دو تا ضمیر داریم، یکی ضمیر «هو» و «ربّه» و دو تا ذکر داریم. خوب دقت بکنید، آیات قرآن را نگاه بکنید. یکی ضمیر «هو» در «فأنساه» داریم و ضمیر «ربّه» داریم. یکی ذکر را اینجا داریم، یکی هم ذکر را در «اذکر» تو «اذکرنی» داریم درست؟

حالا «اذکرنی» اول — این به این کارها می‌گویند کار اجتهادی تو قرآن — «اذکرنی» اول یعنی چه؟ ذکر کیست؟ یعنی ذکر این بابای زندانی برود پیش چیز دیگر. یعنی ذکر یکی: یاد کردنِ این زندانی پیش فرعون. این رب هم که دو تا داریم، «هو» هم که دو تا.

«فأنساه» یعنی شیطان «هو» کی؟ چه را از یاد کی برد؟ از یاد آن زندانی. چرا؟ از یاد یوسف نه؛ چون که ضمیر اولین جایی که می‌تواند بخورد باید بخورد. یاد چه را؟ یاد که این آدم برود به آن فرعون بگوید؛ این را از یاد این برد. نه اینکه از یاد یوسف ذکر پروردگار خودش را شیطان برد، بلکه شیطان ذکر اینی که برود این پیش فرعون بگوید را از یاد آن برد.

که این حالا که این‌جوری شد، این هم از این ماندن چندساله در زندان: این رفت، یادش رفت برود به آن بگوید؛ این هم باز باید چند سال دیگر بماند.

دو جور معنی شد. دومی — همان که درست می‌دانیم معنی کردن — هم به خودِ خود این آیه می‌خورد چون که کاملاً ضمیرها دوتایش به زندانی می‌خورد. ذکر دوتایش چیست؟ رب هم که مشخص است. رب به آن بابای زندانی است. دوتاش هم، همگون با همدیگر هست. تفسیر اول همگون نیست. باید یکی از ضمیرها به زندانی بخورد، یکی به یوسف؛ رب یکی به فرعون بخورد، یکی به خدای یوسف. هی پخش و پلا می‌شود. تفسیر دوم هر دو ضمیر و هر دو ذکر و رب را روی زندانی می‌نشاند: شیطان یادِ گفتنِ یوسف نزد فرعون را از زندانی برد؛ برای همین یوسف چند سال دیگر در زندان ماند. این با خود آیه می‌خواند؛ آن یکی با ظاهر آیه شبیه‌تر است و با سیاق نمی‌خواند.

پارتی‌بازی نیست؛ دادخواهی است

حالا چه؟ تو روایت هم درآمده. خوب تو فقط دقت بکنید روایتیش را می‌خوانم. یوسفی که سراسر دارد توحید می‌دهد این وسط و دارد حرف توحیدی می‌زند این وسط. حالا یک‌ضرب می‌رسد به اینجا می‌گوید که وقتی خداوکیلی مثلاً هوای ما را داشته باش و این‌ها، بعدش شیطان از یادش برد: درست نیست. چرا؟ به خاطر اینکه اولاً یوسف جزو عباد مخلَص است؛ از منطق پرواز شیطان خارج است. اگر بگوید شیطان روی این تسلط دارد، روی یوسف تسلط دارد، با آن بحث عباد مخلَصی که تو آیات بالایی داشتیم، با آن اولاً سازگار نیست. که تو جلسات خیلی گذشته داشتیم.

«وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِۦ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَٰنَ رَبِّهِۦ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُخْلَصِينَ» (یوسف/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی [آن زن] به او همّت گماشت، و [یوسف] به او همّت می‌گماشت اگر برهان پروردگارش را ندیده بود. این‌گونه تا بدی و فحشا را از او بگردانیم؛ او از بندگان مخلَص ماست.

شیطان روی مخلَص تسلط ندارد. تفسیر اول می‌گوید شیطان از یاد یوسف دارد می‌برد. این با مقام مخلَص نمی‌خواند؛ با آیهٔ بیست‌وچهار همین سوره سازگار نیست؛ با موج توحیدی‌ای که یوسف از همان «یا صاحبی السجن» راه انداخته هم نمی‌خواند. پارتی‌بازی هم نیست و دادخواهی هست. دادخواهی؛ منتظر عفو ملوکانه نیست. کسی که توحید محض می‌گوید، یک‌ضرب نمی‌رسد به اینکه هوای ما را داشته باش و برای خروج از زندان به بندهٔ پادشاه متوسل شو.

آیات چهل‌وپنج و پنجاه

روال آیات را هم باید دید. دو آیه در خود سورهٔ یوسف، چهل‌وپنج و پنجاه. یوسف سر آبروی خودش خیلی چیز است؛ دارد دادخواهی می‌کند. می‌گوید منو چرا بی‌خودی انداختید اینجا؟ این اشکالی هم ندارد. پارتی‌بازی هم نمی‌کند.

«وَقَالَ ٱلْمَلِكُ ٱئْتُونِى بِهِۦ فَلَمَّا جَآءَهُ ٱلرَّسُولُ قَالَ ٱرْجِعْ إِلَىٰ رَبِّكَ فَسْـَٔلْهُ مَا بَالُ ٱلنِّسْوَةِ ٱلَّٰتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّى بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ» (یوسف/۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پادشاه گفت: او را نزد من آورید. پس چون فرستاده نزد او آمد گفت: به سوی ربّت بازگرد و از او بپرس حال آن زنان که دست‌هایشان را بریدند چیست؛ پروردگار من به نیرنگ آنان داناست.

وقتی که رفتند فهمیدند این تعبیر را می‌کند گفتند که چی بکند؟ اصلاً از زندان بیرون نمی‌آمد اولش. وقتی یک دانه پیام — یک نفر فرستاده آوردند که برو بگو این از زندان بیاید — گفت بفرست بگو برو، برو به فکر کارت. یوسف دنبال از زندان بیرون آمدن، دنبال دادخواهی‌اش بود. گفت برو پی کارت. برو پیش همان فرعون. اول تکلیف آن صحنه را مشخص بکن که ما را بی‌خودی انداختید زندان، آبروی ما را ریختید و گفتید که این مثلاً نظر سوء به زنان شهر مصر داشته و فلان این‌ها. آبروریزی کرد؛ ما را با آبروریزی انداختید زندان. برو اول برگرد بعد آنجا تکلیف ما را روشن. بپرس آن‌ها دست‌شان را بریدند. اول تکلیف آن قضیه را روشن کن. من تا روشن بشود من بیرون نمی‌آیم. دنبال این نبود که چیز بکند؛ دنبال دادخواهی‌اش بود، نه دنبال عفو ملوکانه.

یکی اینجا، یکی آن ذکری که آنجا — تو آیهٔ همین آیهٔ مزبور داشتیم ذکر ربّش. این همگونی‌های قرآن را باید دید:

«وَقَالَ ٱلَّذِى نَجَا مِنْهُمَا وَٱدَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا۠ أُنَبِّئُكُم بِتَأْوِيلِهِۦ فَأَرْسِلُونِ» (یوسف/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن‌که از آن دو نجات یافته بود — و پس از مدتی به یاد آورد — گفت: من شما را از تأویلش خبر می‌دهم؛ پس مرا بفرستید.

آن کسی که نجات پیدا کرده بود از این دو تا، «وادّکر» که می‌دانید از «ذکر» دیگر که همان «اذکر» است که می‌شود اذکر، اذکر، اذکر؛ تبدیل می‌شود به اذّکر آخرش. همان ذکر: بعد از یک مدتی یادش می‌آید. این‌ها کاملاً سازگار با هم است که بعد از یک چندی یادش بیاید. ای بابا، یک نفر بود تعبیر خواب می‌کرد در زندان. اینی که اینجا گفته ذکر ربّش: یادش رفت بگوید؛ آنجا حالا می‌گوید «وادّکر». این‌ها به همدیگر همگونه‌اند. این همگونی‌ها را رعایت بکنید تو قرآن، آن موقع است که شأن یک نبی اولاً محفوظ می‌ماند.

ما تو جایی داریم نگاه می‌کنیم که نبی اولاً همه حرفش توحید محض دارد حرف می‌زند. توحید محض دارد حرف می‌زند. دعوت به توحید می‌کند. می‌گوید این دین قیم است فلان این‌ها. اول قبل از اینکه تعبیر رؤیا این‌ها را بگوید دارد این معارف را می‌گوید بهشان. بعد تا می‌رسد به این تعبیر رؤیا بگوید آقا یکی ما را رفتی مثلاً این، این کار ما را راه انداخته بعد این چیز آخوندها می‌شود دیگر؟ نه. این با روال آیات نمی‌خواند.


روایت بحار و فضای آیه

این روایت در نوع خودش شاید چیز خوبی باشد؛ کار قشنگی — ولی به آیه ربطی ندارد. این روایات را آدم نباید شاهد برای آیه این‌جوری حرف بیاورد. بحار، جلد دوازده، صفحهٔ سیصدویک.

«قَالَ اللَّهُ: فَأَنسَاهُ ٱلشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِى ٱلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ. قَالَ: فَأَوْحَى ٱللَّهُ إِلَىٰ يُوسُفَ فِى سَاعَتِهِ تِلْكَ: يَا يُوسُفُ، مَنْ أَرَاكَ رُؤْيَاكَ ٱلَّتِى رَأَيْتَهَا؟ قَالَ: أَنْتَ يَا رَبِّ. فَمَنْ حَبَّبَكَ إِلَىٰ أَبِيكَ؟ قَالَ: أَنْتَ يَا رَبِّ. فَمَنْ وَجَّهَ ٱلسَّيَّارَةَ إِلَيْكَ؟ قَالَ: أَنْتَ يَا رَبِّ. فَمَنْ عَلَّمَكَ ٱلدُّعَاءَ ٱلَّذِى دَعَوْتَ بِهِ حَتَّىٰ جَعَلَكَ مِنَ ٱلْجُبِّ فَرَجًا؟ قَالَ: أَنْتَ يَا رَبِّ. فَمَنْ جَعَلَكَ مِنْ كَيْدِ ٱلنِّسَاءِ مَخْرَجًا؟ قَالَ: أَنْتَ يَا رَبِّ. فَمَنْ أَنْطَقَ لِسَانَ ٱلصَّبِىِّ بِعُذْرِكَ؟ قَالَ: أَنْتَ يَا رَبِّ. فَمَنْ صَرَفَ عَنْكَ كَيْدَ ٱمْرَأَةِ ٱلْعَزِيزِ؟ قَالَ: أَنْتَ يَا رَبِّ. فَمَنْ عَلَّمَكَ تَأْوِيلَ ٱلرُّؤْيَا؟ قَالَ: أَنْتَ يَا رَبِّ. قَالَ: فَكَيْفَ ٱسْتَغَثْتَ بِغَيْرِى وَلَمْ تَسْتَغِثْ بِى، وَسَأَلْتَ عَنْ أَخْرَجَكَ مِنَ ٱلسِّجْنِ وَٱسْتَغَثْتَ بِى، وَأَمَّلْتَ عَبْدًا مِنْ عِبَادِى؟» (بحارالأنوار، ج۱۲، ص۳۰۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا فرمود: پس شیطان یاد پروردگارش را از او برد و چند سالی در زندان ماند. پس در همان ساعت به یوسف وحی کرد: ای یوسف، کی آن رؤیایی را که دیدی به تو نمایاند؟ گفت: تو ای پروردگار من. پس کی تو را محبوب دل پدرت کرد؟ گفت: تو. پس کی کاروان را به سویت برگرداند؟ گفت: تو. پس کی آن دعا را به تو آموخت که در چاه خواندی تا از چاه گشایش یافتی؟ گفت: تو. پس کی تو را از نیرنگ زنان بیرون آورد؟ گفت: تو. پس کی زبان آن کودک را به عذر تو گویا کرد؟ گفت: تو. پس کی نیرنگ همسر عزیز را از تو برگرداند؟ گفت: تو. پس کی تأویل رؤیا را به تو آموخت؟ گفت: تو. فرمود: پس چگونه به غیر من استغاثه کردی و به من استغاثه نکردی، و از کسی خواستی که تو را از زندان بیرون آورد و به من پناه نبردی، و به بنده‌ای از بندگانم امید بستی؟

مطابق به کدام تعبیر گرفته؟ همان تعبیر منفی که ما قبول نداشتیم: شیطان یاد خدا را از یوسف برد، و خدا در همان ساعت او را بازخواست کرد که از کودکی تا زندان همه کار تو من بودم؛ پس چگونه به غیر من استغاثه کردی و به بنده‌ای از بندگانم امید بستی؟

نگاه این روایت در نوع خودش قشنگ است. در نوع خودش زیباست که آه کی تو را دارد رزق می‌دهد؟ من خودم از این‌ها فکر می‌کنم: کی تو شکم مامانم بودم کی رزقم داد؟ خدا. بچه بودم کی رزقم داد؟ خدا. کی رزقم داد؟ خدا. حالا چی؟ خدا. حالا هم خدا چه فرقی می‌کند؟ بعد می‌گویند تا اینجا خدا، حالا بابام؛ از اینجا بابام. بابا کی، خدا کی رزق — خدا بعضیش، بعضیش هم خدا، بعضیش هم خدا آخر تا —

آن موقع این روایت نمی‌خورد به فضای آیه نمی‌خورد. در نوع خودش چیز است این. چون که بحث «فأنساه الشیطان» و این‌ها هست، آن موقع روایت را نمی‌شود قبول کرد این‌ها را به آن معنا. ولی این هست که بین انبیا فضلاً بعضاً نبیّن علی بعض دیگر. بین انبیا متفاوت است.


ابراهیم در منجنیق؛ غرق در توحید

یک نفر غرق توحید است مثل ابراهیم. در روایات هست که او را در منجنیق می‌گذارند تا در آتش بیندازند. پرت که می‌شود میان زمین و آسمان، جبرئیل می‌آید و می‌گوید می‌خواهی چه‌کار برایت بکنم؛ حاجتی داری بگو. ابراهیم می‌گوید أما إلیک فلا: از تو حاجت ندارم.

میکائیل می‌آید؛ می‌گوید این همه باران به دست من است، اگر بخواهی همهٔ این آتش‌ها را خاموش کنم. می‌گوید با تو کاری ندارم. ملک باد می‌آید؛ می‌گوید اگر بخواهی بادها را چنان بفرستم که آتش برود. می‌گوید نه. جبرئیل دوباره می‌آید: اقلاً پیغامی داری بگو تا به خدا برسانم. می‌گوید خود خدا هستی. عزرائیل هم که می‌آید جانش را بگیرد می‌گوید به تو نمی‌دهم.

یک نفر غرق — می‌گوید آن موقع‌هایی که من جانم را به تو بدهم، در آن موقعی که جبرئیل آمده بود این چیزها وسط زمین و هوا بود، من چیزی نمی‌کردم. حالا می‌آیم — یک نفر غرق تو توحید است این‌جوری مثل ابراهیم است که اصلاً دیگر هیچ‌گونه استعانت این‌جوری ندارد.

درست است حالا ابراهیم را با یوسف نمی‌شود مقایسه کرد. ابراهیم فرق دارد کلاً. شیخ‌الانبیاء است. به پیامبر خدا می‌گوید ملّت ابراهیم؛ و می‌گوید فاتّبعوا، می‌گوید از ابراهیم تبعیت بکن. یعنی قطب است واسه خودش ابراهیم.

«ثُمَّ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ أَنِ ٱتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَٰهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ» (نحل/۱۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس به تو وحی کردیم که از آیین ابراهیم حق‌گرا پیروی کن؛ و او از مشرکان نبود.

«وَمَنْ أَحْسَنُ دِينًا مِّمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُۥ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَٱتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَٰهِيمَ حَنِيفًا وَٱتَّخَذَ ٱللَّهُ إِبْرَٰهِيمَ خَلِيلًا» (نساء/۱۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه کسی در دین نیکوتر است از آن‌که روی خود را برای خدا تسلیم کند در حالی که نیکوکار است و از آیین ابراهیم حق‌گرا پیروی کرده؟ و خدا ابراهیم را دوست گرفت.

گرچه که این سریال مزخرف، این فیلم مزخرفی از حضرت ابراهیم درست کرده‌اند حالم داشت به هم می‌خورد. این همه که تنزل این شخصیت عظیم الهی — که تو پیامبران هم خاصهٔ خود این شخصیت است — یک همچین فضایی را می‌شود تصویر کرد ولی به روال آیات نمی‌خورد. به این روال آیات این بحث نمی‌خورد.

یوسف توحید محض می‌گوید؛ ضمیرها به زندانی برمی‌گردد؛ «وادّکر بعد أمة» همگونی می‌سازد؛ آیهٔ پنجاه دادخواهی است نه عفو ملوکانه. شأن نبی را با روایتی که فی حد نفسه زیباست ولی به فضای آیه نمی‌خورد پایین نیاورید. ابراهیم یک افق دیگر است؛ شیخ‌الانبیاء است؛ از او تبعیت کنید؛ با یوسف قاطی‌اش نکنید که بگویید پس یوسف هم باید همان‌جور وسط آتش هیچ نگوید. هر نبی افق خود را دارد. قرآن را با همگونی آیات بخوانید، نه با یک روایتِ جدا از سیاق.


دعای پایان جلسه

شرمنده‌ام از اینکه نمی‌توانم بیش از این بمانم. یک نوبتی دارم که باید بروم. من همین‌جوری با عجله همین صحنه را ترک می‌کنم.

خدا، خداوند ما را ببخش و بیامرز. قلب ما را به معارف حق قرآن و اهل بیت نورانی بفرما. آمین. بالنبی وآله الفاتحة.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج‌شان را شتاب ده.

«ٱللَّهُ أَكْبَرُ، ٱللَّهُ أَكْبَرُ، لَا إِلَٰهَ إِلَّا ٱللَّهُ» (تکبیر)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بزرگ‌تر است، خدا بزرگ‌تر است؛ هیچ معبودی جز خدا نیست.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.