یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت آیات چهلودو تا چهلونه
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. سلام علیکم و رحمة الله. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
قرآن باید پیش رو باشد. فضای این نشست فضای تفسیر است؛ روی لفظ میایستیم، نه روی خاطرهای که از قصه در ذهن مانده است. صفحهٔ دویستوچهل، آیات چهلودو تا چهلونه.
«وَقَالَ لِلَّذِى ظَنَّ أَنَّهُۥ نَاجٍ مِّنْهُمَا ٱذْكُرْنِى عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَىٰهُ ٱلشَّيْطَٰنُ ذِكْرَ رَبِّهِۦ فَلَبِثَ فِى ٱلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ» (یوسف/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به آن یک از آن دو که گمان میبرد نجات مییابد گفت: مرا نزد آقای خود یاد کن. پس شیطان یادِ آقای او را از یادش برد؛ و چند سالی در زندان بماند.
«وَقَالَ ٱلْمَلِكُ إِنِّىٓ أَرَىٰ سَبْعَ بَقَرَٰتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنۢبُلَٰتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَٰتٍ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمَلَأُ أَفْتُونِى فِى رُءْيَٰىَ إِن كُنتُمْ لِلرُّءْيَا تَعْبُرُونَ» (یوسف/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پادشاه گفت: من میبینم هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را میخورند، و هفت خوشهٔ سبز و هفت خوشهٔ خشک دیگر. ای گروه درباریان، در خوابم فتوا دهید اگر خواب را تعبیر میکنید.
«قَالُوٓا۟ أَضْغَٰثُ أَحْلَٰمٍ وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ ٱلْأَحْلَٰمِ بِعَٰلِمِينَ» (یوسف/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: خوابهای آشفته است، و ما به تأویل خوابهای آشفته دانا نیستیم.
«وَقَالَ ٱلَّذِى نَجَا مِنْهُمَا وَٱدَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا۠ أُنَبِّئُكُم بِتَأْوِيلِهِۦ فَأَرْسِلُونِ» (یوسف/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنکه از آن دو نجات یافته بود و پس از مدتی به یاد آورد گفت: من شما را از تأویل آن خبر میدهم؛ پس مرا بفرستید.
«يُوسُفُ أَيُّهَا ٱلصِّدِّيقُ أَفْتِنَا فِى سَبْعِ بَقَرَٰتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنۢبُلَٰتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَٰتٍ لَّعَلِّىٓ أَرْجِعُ إِلَى ٱلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ» (یوسف/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یوسف، ای بسیار راستپیوسته، در آن هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را میخورند و هفت خوشهٔ سبز و هفت خوشهٔ خشک دیگر ما را فتوا ده؛ باشد که به سوی مردم بازگردم، باشد که بدانند.
«قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَبًا فَمَا حَصَدتُّمْ فَذَرُوهُ فِى سُنۢبُلِهِۦٓ إِلَّا قَلِيلًا مِّمَّا تَأْكُلُونَ» (یوسف/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: هفت سال پیاپی میکارید؛ پس آنچه درویدید جز اندکی که میخورید در خوشهاش واگذارید.
«ثُمَّ يَأْتِى مِنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلًا مِّمَّا تُحْصِنُونَ» (یوسف/۴۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بعد از آن هفت سال سخت میآید که آنچه از پیش برایشان نهادهاید میخورند، جز اندکی که نگاه میدارید.
«ثُمَّ يَأْتِى مِنۢ بَعْدِ ذَٰلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ ٱلنَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ» (یوسف/۴۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بعد از آن سالی میآید که مردم در آن باران مییابند و در آن میفشارند.
صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جلسهٔ پیش روی آیهٔ چهلودو ایستاد: «اذکرنی عند ربک» و «فأنساه الشیطان ذکر ربه». امروز قصه را نقل میکند، اما بحث اصلی همان تکه است. اینگونه نبود که خدا از یاد یوسف برود؛ دقیقاً شیطان یادِ ربِّ آن ساقی را از ذهنش برد. روایتِ مؤیدش را هم خواندهایم. قرآن اینجا تأکید میکند چون جای تأکید دارد؛ بهخصوص در روزگار ما. روزگاری که یک آیه را از بنا جدا میکنند و با آن کل مقام نبی را پایین میآورند. اگر ضمیرها درست خوانده نشود، از همین تکه تصویری میسازند که یوسف هفت سال خدا را از یاد برده؛ و آن تصویر خوراک همان جریانی است که میخواهد یوغ انبیا را از گردن بردارد.
قرآن غیرِ ذیِ عِوَج است؛ یک آیه را از مجموعه جدا نکنید
طبق یک جریان جهانی — که در کشور ما هم بخشی از آن هست — کسانی، نامشان را فریبخورده نگذاریم، اما به دقایق قرآن متوجه نیستند، با یک آیه بدون مجموعهٔ آیات بازی میکنند. قصد نداریم برچسب بگذاریم؛ مسئله توجه نداشتن به دقایق است. قرآن کتابی است که یکجا دربارهاش میگوید عِوَجی در آن ننهاده؛ یکجا میگوید اصلاً از جنسی نیست که عِوَج در آن راه پیدا کند. این دو یکی نیست. اگر این فرق فهمیده نشود، مفسر خیال میکند کتاب را میشود تکه کرد، یک قطعه را برداشت، با رأی خود معنا کرد، و بقیه را نادیده گرفت. قرآن چنین جنسی ندارد.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ٱلَّذِىٓ أَنزَلَ عَلَىٰ عَبْدِهِ ٱلْكِتَٰبَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُۥ عِوَجَا» (کهف/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدایی را که این کتاب را بر بندهاش فروفرستاد و در آن کژی ننهاد.
«قُرْءَانًا عَرَبِيًّا غَيْرَ ذِى عِوَجٍ لَّعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ» (زمر/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قرآنی عربی، نه از جنس کژی، باشد که پروا کنند.
«لم یجعل له عوجاً» یعنی در آن کژی نگذاشته. «غیر ذی عوج» یعنی اصلاً آن چیزی نیست که بخواهد در آن کژی راه پیدا کند. مثل تفاوت زمین موات با وادی غیرِ ذیِ زرع است. یکجا میگویند اینجا فعلاً کِشت نشده؛ ممکن است زمین موات باشد، بشود کاری کرد. یکجا قرآن دربارهٔ مکه میگوید:
«رَّبَّنَآ إِنِّىٓ أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِى بِوَادٍ غَيْرِ ذِى زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ ٱلْمُحَرَّمِ» (ابراهیم/۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، من برخی از ذریهام را در وادیای که از جنس کشت نیست، نزد خانهٔ محرّم تو جای دادم.
وادی سنگلاخ است؛ اصلاً قابلیت کاشتن ندارد. این با زمینی که فعلاً نکاشتهاند فرق دارد. «غیر ذی عوج» از جنس همان «غیر ذی زرع» است: جنس کتاب جنس کژی نیست؛ نه اینکه کژی در آن نگذاشته باشند و بشود با تفسیر به رأی کژی در آن انداخت.
تفسیر به رأی کل بنا را فرو میریزد
اگر یک آیه را بدون توجه به مجموعهٔ آیات تفسیر به رأی کنید، کل قرآن مثل هوار میریزد روی سرتان که این آیه باید درست تفسیر شود. تفسیری که بدون توجه به کلیت قرآن باشد پذیرفته نیست. قرآن غیرِ ذیِ عوج است؛ یعنی یک تکه را نمیشود از بنا جدا کرد و با آن کل بنا را خراب کرد.
سه خطای ادعایی یوسف و پروژهٔ پایینآوردنِ مقام انبیا
اگر کسی بخواهد خود را از زیر یوغ انبیا و از زیر یوغ خدا بیرون بکشد، در درجهٔ اول باید مقام انبیا را پایین بیاورد: دروغ میگویند، قضاوت اشتباه میکنند، شیطان بهشان تسلط دارد. ردّ پایش در همین فضا هست؛ حتی دربارهٔ پیامبر خودمان بهعنوان متهم ردیف اول میآورند که شیطان در امنیّهاش القا میکند:
«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِىٍّ إِلَّآ إِذَا تَمَنَّىٰٓ أَلْقَى ٱلشَّيْطَٰنُ فِىٓ أُمْنِيَّتِهِۦ فَيَنسَخُ ٱللَّهُ مَا يُلْقِى ٱلشَّيْطَٰنُ ثُمَّ يُحْكِمُ ٱللَّهُ ءَايَٰتِهِۦ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (حج/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو هیچ رسول و پیامبری نفرستادیم مگر آنکه چون [آیتی] میخواند، شیطان در خواندن او القایی میافکند؛ پس خدا آنچه شیطان القا کرده نسخ میکند، سپس آیات خود را استوار میگرداند؛ و خدا دانای حکیم است.
سه تهمت: همّ، فراموشی خدا، سرقت
از ابنعباس در همین فضا روایتی هست که باید به مجموعهٔ قرآن عرضه شود. میگوید یوسف سه خطای عمده کرده: یکی همان «همّ» به سمت زلیخا؛ دیدیم روال آیات خودش چنین شبههای را رفع و دفع میکند. یکی همینجا که خطایی کرده و شیطان یاد پروردگار را از او برده. یکی هم در انتهای قصه، چیزی شبیه دروغ و تهمت سرقت:
«فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ ٱلسِّقَايَةَ فِى رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا ٱلْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَٰرِقُونَ» (یوسف/۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون بارشان را آماده کرد، جام را در بار برادرش نهاد؛ سپس نداکنندهای ندا داد: ای کاروان، شما دزد هستید.
سه خطای غریزی درست میکنند: خطای جنسی؛ خطای در توکل؛ خطای سیاسیاجتماعی که میخواسته بنیامین را نگه دارد و تهمت سرقت زده. آن را سر جایش میبینیم.
اگر مقام انبیا در قرآن اینقدر خراب باشد — دروغ که میگوید، تهمت که میزند، شیطان که به او نفوذ دارد، قضاوت اشتباه که میکند، مثل آن تصویر رایجی که از داوود میسازند و الیماشاءالله که در قرآن زیاد میآورند — اگر پیامبر این است، چه ضمانتی دارد که خودمان را به دست پیامبر بسپاریم؟ نبی اگر در این حد باشد، سپردن دین به او بیمعناست. برای همین باید این آیات را بررسی کرد و پنبهاش را زد. روایت آن موقع عرضه شود به آیات؛ آیات نظر بدهند راجع به روایت. قرآن میزان است؛ روایت تا از این میزان رد نشود سنت نیست.
گاهی سخنرانی اصلاً محورش اشتباهات انبیا شده. این را نشان دادهایم. جلسهٔ پیش نشان داده شد که این ذکر با آن ذکر، این رب با آن رب، چطور با هم خوانده میشود. باید روی آن روایت یکبار دیگر ایستاد که چطور درست شده، یا نه؛ خیلی راحت تفسیر به همان چیزی میشود که گفته شد.
ذهن را به قرآن بخشبندی کنید؛ سنت غیر از روایت است
روایت تا سنت نشده عدل قرآن نیست
همیشه میگویم ذهن را باید بخشبندیاش به قرآن باشد. ذهن اگر با مُد شکل بگیرد یکجور خراب میشود؛ اگر با روایتِ عرضهنشده شکل بگیرد جور دیگر. بعضی جملهها اصلاً روایت نیست؛ اشکال هم ندارد. جملهٔ قشنگی است، اما روایت نیست. خود آدم از پیامبر عکسنوشته میسازد؛ چنین جملهای کلاً از پیامبر نقل نشده؛ نه شیعه نقل کرده نه سنی. دروغ نمیگویم؛ واقعاً نقل نکردهاند. جالب است که هیچجا هم سندش را نمینویسند. گاهی مضمونش را در روایت میشود پیدا کرد: ائمه مصابیح هدیاند، کشتیهای نجاتاند؛ اینها پیدا میشود. ولی آن جمله روایت نیست. قشنگ بودنِ جمله جای سند را نمیگیرد.
گاهی روایت هست و در منابع آمده، در منابع خودمان هم آمده. اگر ذهن بخشبندیاش به قرآن نباشد — که بیشتر ذهنهای ما اگر بخشبندیاش با مُدها نباشد، با روایت شکل گرفته — روایت آدم را شکل میدهد، در صورتی که باید قرآن شکل بدهد.
آن چیزی که عدل قرآن است روایت نیست؛ سنت است. سنت با روایت فرق دارد. روایت تا بیاید خود را بهعنوان سنت نشان بدهد، مسیری باید طی کند. اگر چیزی را واقعاً از دهان معصوم بشنویم که گفته، آن میشود عدل قرآن و با هیچ جای قرآن تناقض نخواهد داشت. اگر میبینید گاهی در اینجاها حساسیت نشان میدهیم، برای این است. الان خیلی زیاد شده.
قرینهٔ خود آیه برای معنای جلسهٔ پیش کافی است. بحث «فأنساه الشیطان» بحث تسلط شیطان است. تسلط شیطان خودش قرینه است که آن معنایی که گفتیم درست است. منتها لسان بعضی روایات و فضایی که تولید میکنند همان تصویر اول است: تو چرا یاد خدا را فراموش کردی؟ وقتی «ذکر ربه» را عین آیه میآورند، عملاً میخورانند به پروردگار خود یوسف. این با فضای آیه نمیخواند.
اگر روایت جلسهٔ پیش با همان معنای درست خوانده شود — که یوسف از آنکه نجات مییابد خواسته نزد صاحبش یاد کند و شیطان یادِ یوسف را از ساقی برده — با فضای آیه سازگار میشود. اینکه چرا یکسره به خدا تکیه نکرده، به مقام و حالِ توکل برمیگردد؛ گاه کسی میخواهد بیاسباب کار کند، گاه با اسباب. توکل یک قالب خشک نیست که بر همه یکسان بنشیند. اما اصلِ بحث همان تسلط شیطان است؛ و همین قرینه است. لسان بعضی روایات فضای تصویر اول را تولید میکند: تو چرا یاد خدا را فراموش کردی. آن لسان را باید به آیه عرضه کرد، نه آیه را به آن لسان.
اگر بخواهیم مقایسهای بکنیم، ابراهیم بالاتر از یوسف است. این را کسی انکار نمیکند. اما اینکه در روایت آمده یاد پروردگار خودش از او برده شد، از این جهت روایت را غلط نمیکند که ابراهیم بالاتر است؛ مسئله این است که آیه را باید درست خواند.
ضمیر رب و مخلَص بودن یوسف
این حساسیت را جدی بگیرید. ذهن اگر بخشبندی قرآن نداشته باشد، روایت — حتی روایت صحیحالسند — میتواند تصویری بسازد که با روح مجموعهٔ آیات نمیخواند. روایت تا سنت شود باید از این صافی بگذرد. سنت یعنی آنچه واقعاً از معصوم صادر شده و با قرآن یکی است؛ روایت یعنی آنچه در کتاب آمده و هنوز باید عرضه شود. این دو را یکی گرفتن، همان جایی است که «سه خطای یوسف» از آن درمیآید.
جلسهٔ پیش روی ضمیرها ایستادیم. «اذکرنی عند ربک»: ربّ اینجا آقای مصر است، عزیز است، همان که ساقی برایش شراب میریزد. «فأنساه الشیطان ذکر ربه»: ذکرِ ربِّ او را شیطان از یادش برد. آن رب با این رب یکی نیست. اگر ذکر ربه را به پروردگار یوسف برگردانید، هم تسلط شیطان بر نبی مخلَص لازم میآید، هم هفت سال فراموشی خدا. قرآن غیرِ ذیِ عوج چنین بنایی را برنمیتابد. خودِ آمدنِ کلمهٔ شیطان در این آیه قرینه است که سخن از نفوذ شیطان است؛ و نفوذ شیطان بر مخلَص، با آیاتی که یوسف را از عباد مخلصین میشمارد، نمیسازد. آن معنا را روال آیات رفع میکند؛ این معنا را هم روال آیات رفع میکند.
«إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُخْلَصِينَ» (یوسف/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او از بندگان مخلَص ما بود.
مخلَص یعنی خدا خالصش کرده. شیطان به مخلَص راه ندارد به آن معنا که ذکر خدا را از او ببرد. راه دارد به ساقیِ دربار که تازه از زندان درآمده و در ایام رفاه ولینعمتش را فراموش میکند. این تصویر با مذمت اخلاقی هم میخواند: کسی که در سختی کمک دیده، در آسایش یادش میرود. اساتید یادش میرود، رفیقِ مسیر یادش میرود. این مذمت مالِ نبی نیست؛ مالِ همان است که «ظنّ أنه ناجٍ».
اگر نبی در حدی باشد که دروغ بگوید، تهمت بزند، شیطان در ذکر خدا به او نفوذ کند، قضاوت اشتباه کند، دیگر چه ضمانتی هست که خودمان را به دست پیامبر بسپاریم؟ پروژهٔ پایینآوردنِ مقام انبیا از همین تکهتکه کردن آیات تغذیه میکند. یک آیه را جدا میکنند، روایت را کنارش میگذارند، میگویند پیامبر هم خطا کرد. کل قرآن هوار میشود که این آیه را اینطور نخوان.
عکسنوشتههای بدون سند را کنار بگذارید. جملهٔ قشنگ دلیل نمیشود کلام پیامبر باشد. نه شیعه نقل کرده نه سنی. هیچجا سند نمینویسند. مضمون «مصباح هدی» و «سفینهٔ نجات» در روایت هست؛ آن جمله نیست. مهم است انسان در نقل ضابط باشد. همین ضابط بودن را بعد در نقلِ ساقی از خواب ملک میبینید: واو به واو. قرآن دارد به ما یاد میدهد نقل در امور مهم چگونه است.
فلبث فی السجن بضع سنین؛ فراموشی کلید غیر از فراموشی خداست
«فَلَبِثَ فِى ٱلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ» (یوسف/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چند سالی در زندان بماند.
پس وقتی آن یادش رفت بگوید، یوسف در زندان ماند. بعضی از همین «بضع سنین» یک بیقانونی و مذمت درآوردهاند: یک خرده ماند در زندان. از یک سو مقداری محکومیت در زندان هست، از سوی دیگر مقداری نیست. پیش از این هم گفته بودند بماند تا ببینیم چه میشود. حالا «فلبث فی السجن بضع سنین»: یک خرده در زندان باشد. معلوم نیست چند سال مانده. در بعضی روایات تا هفت سال هم بردهاند؛ هفت سال آن یادش رفته.
«فأنساه الشیطان ذکر ربه» را با حالت مذمت میخوانند: آنکه قرار بوده برود بگوید، ولینعمتش را، کسی که کمکش کرده، در ایام رفاه یادش میرود؛ استادش یادش میرود، شاگردش یادش میرود، رفیقش یادش میرود، کسانی که در مسیر کمک شایان کردهاند یادش میرود. خدا با دید مذمت میگوید شیطان ذکر ربّش را از او برد.
اینکه انبیا چه چیز یادشان میرود و چه چیز نمیرود محل بحث کلامی است. بعضی میگویند مگر عیبی دارد نبی چیزی یادش برود؟ سوئیچ ماشین را کجا گذاشته. آیا نبی ممکن است چنین چیزی یادش برود یا نه، محل بحث است؛ بسیاری از علمای امامیه همین را هم قبول ندارند که حتی این قدم یادش برود. نسیان جزئی را هم برای معصوم سخت میگیرند. اما دیگر در این حد محل بحث نیست که یاد خدا از یادش برود. تازه در آیات بعد میگوید «وادّکر بعد أمة»: بعد از سالیانی به یاد میآورد. اگر ضمیر را به یوسف برگردانیم، یعنی هفت سال خدا از یادش رفته. در این حد دیگر نیست. اینکه بخواهد به زید بگوید به عمرو میگوید، به تقی بگوید به نقی بگوید، کتابش را کجا گذاشته، اینها محل بحث است؛ یاد خدا رفتن از حد بحث خارج است. هفت سال فراموشی خدا را نمیشود با «مگر عیبی دارد چیزی یادش برود» ماستمالی کرد.
خواب ملک: «إنی أریٰ» نه «إنی رأیت»؛ تکرار علامت صدق است
«وَقَالَ ٱلْمَلِكُ إِنِّىٓ أَرَىٰ سَبْعَ بَقَرَٰتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعَ سُنۢبُلَٰتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَٰتٍ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمَلَأُ أَفْتُونِى فِى رُءْيَٰىَ إِن كُنتُمْ لِلرُّءْيَا تَعْبُرُونَ» (یوسف/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پادشاه گفت: من میبینم هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را میخورند، و هفت خوشهٔ سبز و هفت خوشهٔ خشک دیگر. ای ملأ، در خوابم فتوا دهید اگر اهل عبور از رؤیا هستید.
ملک، پادشاه مصر، خوابی دیده. میگوید «إنی أریٰ»: من میبینم. هفت گاو چاق که هفت گاو لاغر آنها را میخورند؛ و هفت خوشهٔ گندم سبز و هفت خوشهٔ خشک. «یا أیها الملأ»: ملأ را پیشتر در بحث ملأ و مترف گفتهایم؛ چهرههای سیاسی دربار، هیئت حاکمه. ملأ را با مترف قاطی نکنید. ملأ کسانیاند که دربار را پر میکنند و فتوا میدهند. برمیگردد به دوروبریهای حاکم میگوید در این رؤیا دقیق فتوا بدهید اگر اهل تعبیر رؤیا اینکارهاید.
مضارع استمرار است؛ تکرار علامت صدق
ممکن است این سؤال پیش بیاید که چه شده با یک خواب کار را تا ملأ کشانده و هیئت حاکمه را صدا زده. خود قرآن پاسخ را با فعل میدهد. فعلی که اینجا آمده مضارع است، ماضی نیست. در ابتدای سوره وقتی خواب یوسف را نقل میکند میگوید:
«إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَٰٓأَبَتِ إِنِّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى سَٰجِدِينَ» (یوسف/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که یوسف به پدرش گفت: پدرجان، من یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم؛ دیدم که برایم سجده میکنند.
«إنی رأیت»: دیدم. یک چنین خوابی دیدم؛ تمام شد. اما چه در خواب مصاحبان زندان، چه در خواب این ملک، میگوید من میبینم. فعل مضارع علامت استمرار است. یعنی مدتی چنین خوابهایی میبیند. میبیند هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را میخورند؛ باز خوشهها را میبیند. خوابها تکرار میشود.
یکی از علائم صدق در رؤیا تکرار مضمون خواب است. اگر مضمون تکرار شود، نشان از حقیقتی میدهد. نفس اگر یکبار صحنهای بسازد ممکن است خیال باشد؛ اگر همان مضمون برگردد، تماس با واقع قویتر است. مهم نیست که ببیند؛ ملک ببیند، زندانی ببیند. صدق رؤیا به ایمان بیننده گره نخورده؛ به تماس با واقع گره خورده. ابراهیم هم میگوید:
«يَٰبُنَىَّ إِنِّىٓ أَرَىٰ فِى ٱلْمَنَامِ أَنِّىٓ أَذْبَحُكَ» (صافات/۱۰۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پسرکم، من در خواب میبینم که تو را ذبح میکنم.
«إنی أریٰ فی المنام»: دارم میبینم. اینطور نیست که یکبار خواب دیده. گرچه یکبار خواب دیدن هم حجت است — انکار نمیکنیم — اما بحث مکرر خواب دیدن است. خود مکرر خواب دیدن علامت صدق است. مضمون خواب اگر تکرار شود، علامت است که با واقع تماس برقرار میشود. قرآن اینجا با انتخاب مضارع چیزی اضافه میکند. یوسف در کودکی «رأیت» گفت؛ کار تمام شد، خواب یکباره بود. ملک میگوید «أریٰ». زندانی میگوید «أرانی». ابراهیم میگوید «أریٰ فی المنام». این استمرار را روزنامه به حساب نیاورید. قرآن فعل را عوض نمیکند مگر نکتهای در کار باشد.
خوابهای معمولی معمولاً تکراری نیست. این دنیا یک واقعیت است؛ میخوابید، بلند میشوید، ادامهٔ حرکات دیروز را انجام میدهید. معمولاً آدم سریالی خواب نمیبیند که امشب ادامهٔ خواب شب قبل باشد. اگر مضمونهای تکراری ببیند یا ادامه ببیند، این با خواب معمولی فرق میکند. اگر مضمون همان هفت و همان خوردن و همان خشک و تر برگردد، نفس دارد با واقع تماس میگیرد.
همین عدد هفت در ذهن ملک بوده. به دلیل ملک بودنش ترسیده. ترس ملک بیجهت نیست. هفت گاو لاغر که هفت گاو چاق را میخورند شاید در ذهنش قیام مردمی آمده؛ ضعفا بخواهند داغونشان کنند. شاید ترسیده. برای پادشاه میتواند قیام ضعفا باشد. پادشاه اگر بترسد، هیئت حاکمه را صدا میزند؛ خواب شخصی را تا ملأ نمیکشاند مگر آنکه بار مملکت را روی آن ببیند. برای همین کار را تا ملأ کشانده. أفتونی. این خوابِ شخصیِ بیخطر نیست؛ خوابِ ملک است و ملک مسئولیت مملکت را روی دوشش میبیند. به هر جهت خود مضمون خواب اینجا «أریٰ» است. فعل مهم است. قرآن روزنامه نیست که یکجا بگوید رأیت و یکجا أریٰ. روزنامه لفظ را عوض میکند بینکته؛ قرآن فعل را عوض نمیکند مگر نکتهای در کار باشد.
در خواب زندانیها هم همین است:
«وَدَخَلَ مَعَهُ ٱلسِّجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَآ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ ٱلْـَٔاخَرُ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِى خُبْزًا تَأْكُلُ ٱلطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِۦٓ إِنَّا نَرَىٰكَ مِنَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دو جوان با او به زندان درآمدند. یکی از آن دو گفت: من خود را میبینم که شراب میفشارم؛ و دیگری گفت: من خود را میبینم که بالای سرم نان میبرم که پرندگان از آن میخورند. ما را از تأویلش خبر ده؛ ما تو را از نیکوکاران میبینیم.
«إنی أرانی»: دارم خودم را میبینم. دقت به افعال در این بحث مهم است.
سمان و عجاف؛ قرینهسازی ادبی قرآن
«سمان» جمع سمین است: گاوهای فربه. «عجاف» جمع اعجف است. قاعدتاً جمع اعجف و عجفاء باید اَعجف/عُجْف باشد، مثل اخضر که جمعش خُضر است؛ نه عجاف. باید میشد سبع اَعجف. منتها به رعایت قرینه، چون سمان آمده این هم عجاف آمده. در عربی به این کار مجاورت میگویند. قرآن کنار هم که میآورد، سمان را با عجاف جفت میکند.
عربی پر از استثناست. میگویند استثنا خودش یک نوع قاعده دارد. قاعده دارد، خیلی هم استثنا دارد. کارهای قیاسی در عربی زیاد است. میگفتند «سَهْلَتَن»: قضیه آسان است، بیخیال. کسی گفته بود «أبی جاءت»؛ پدرم آمد، با صیغهٔ مؤنث. گفتند سهلتن؛ نر است دیگر، جاءت نمیآید. گفت به اعتبار جنازهاش میگویم؛ جنازه مؤنث است. اینقدر قیاس در زبان راه دارد. قرآن اما قرینهسازیاش حسابشده است. عجاف کنار سمان، کار قاعدهٔ خشک صرف نیست؛ کار مجاورت است. قرآن سمان را که آورد عجاف را هم به همان وزن آورد تا گوش بشنود این دو با هماند.
«و سبع سنبلات خضر و أخر یابسات»: این را دیگر نگفته که هفت خوشهٔ خشک آن سبزها را میخورد یا به آن میپیچد. قرآن نگفته. بعضی مفسران به قرینهٔ «یأکلهن» گاوها این احتمال را دادهاند که خواب اینجوری هم بوده؛ ولی قرآن نگفته. ما همان را میگوییم که قرآن گفته؛ احتمال را بهعنوان احتمال میگذاریم. تفسیر به رأی از همینجا شروع میشود که نانوشته را بهجای نوشته بنشانی.
أفتونی و تعبیر: عبور از رؤیا، عبرتِ انعام
إفتا عام است؛ عبرت یعنی عبور
إفتا و استفتاء مال فقه تنها نیست. هر کارشناسی را استفتاء میگویند و از ما إفتا. در فقه زیاد به کار میبریم، اما اصلش عام است. «أفتونی فی رؤیای إن کنتم للرؤیا تعبرون»: اگر اینکارهاید. «تعبرون» است، «تأبرون» نیست. ما «تعبیر خواب» میگوییم؛ بحث عبور از خواب است. با لام هم که میآید افادهٔ شأنیت میکند: اگر اینکارهاید و بلد هستید از روی آن عبور کنید. لام شأنیت است. عبور کنید از روی خواب؛ نمانید روی صورت.
«وَإِنَّ لَكُمْ فِى ٱلْأَنْعَٰمِ لَعِبْرَةً نُّسْقِيكُم مِّمَّا فِى بُطُونِهِۦ مِنۢ بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَّبَنًا خَالِصًا سَآئِغًا لِّلشَّٰرِبِينَ» (نحل/۶۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای شما در چهارپایان عبرتی است: از آنچه در شکمهایشان است، از میان سرگین و خون، شیری خالص به شما مینوشانیم، گوارا برای نوشندگان.
عبرت یعنی باید عبور کنی از این ماجرا. از لابهلای کاه و مدفوع و خون، خدا شیر گوارا میدهد. از اینها عبور کنید؛ اینها عبرت است. خدا از وسط حوادث بد و ناگوار خیلی وقتها چیز میدهد. باید از این ماجراها عبور کرد. عبرتِ انعام همین است: از میان فرث و دم، شیر گوارا. خدا از وسط حوادث بد چیز میدهد. قحطی میآید، اما قحطی وسیله است. هفت سال فراوانی سخت است چون باید ذخیره کنی؛ هفت سال قحطی سخت است چون باید همان ذخیره را درست خرج کنی. هر دو سخت است تا یوسف عزیز مصر شود.
در همین سوره خدا یک دور دیگر همین مطلب را بازخوانی میکند: از میان حوادث تلخ قحطی، زمینهسازی میکند برای وجود یوسفی. خدا از هر جا دلش بخواهد میتواند کاری را انجام بدهد. اینقدر دستش باز است.
«وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ» (عبارت قرآنی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او بر هر چیز تواناست.
کل این فراز که میخواهد یوسف به پادشاهی برسد با چه شروع میشود؟ با خواب یک ملک. کل این فراز با این داستان شروع میشود که ملکی خواب دیده و تعبیرش را نمیتوانند بکنند. بعد آنکه نجات پیدا کرده میگوید من تأویلش را برایتان میآورم. قحطی میشود، چه میشود. خدا میخواهد یک یوسف را به حکومت برساند. با چه پیچوخمی رد میکند. وسط آن پیچوخمها خیلی وقتها نمیشود گفت جریان چیست. هفت سال گرانی و قحطی هم تویش هست. حوادث خوش هم تلخ است اگر نفهمی از کجا باز میشود. ولی تمام اینها زمینهسازی است برای اینکه یک یوسف بیاید بیرون. معمولی هم نمیآورد بیرون که آزاد شده باشد؛ میآورد در صدر حکومتش مینشاند. عزیز مصر اینجوری میشود. دست خدا اینقدر باز است که از خواب یک کافر و از قحطی یک مملکت، نبی را صدر مینشاند.
«مَّا يَفْتَحِ ٱللَّهُ لِلنَّاسِ مِن رَّحْمَةٍ فَلَا مُمْسِكَ لَهَا وَمَا يُمْسِكْ فَلَا مُرْسِلَ لَهُۥ مِنۢ بَعْدِهِۦ وَهُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ» (فاطر/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه خدا از رحمت برای مردم بگشاید بازدارندهای برای آن نیست، و آنچه بازدارد پس از او فرستندهای برای آن نیست؛ و او شکستناپذیر حکیم است.
هر رحمتی بخواهد بدهد هیچکس امساککنندهٔ آن نیست. یک فراز برای یوسف از یک خواب شروع میشود و با یک قحطی. حوادث خوش هم تلخ است اگر نفهمی خدا از کجا باز میکند. با خوابی برای ملکی، بعد با قحطی. بعد از سالیان — هفت سال اول خوبی بوده، مجبور بودند ذخیرهسازی کنند؛ هفت سال پربارانشان سخت گذاشته، هفت سال قحطیشان هم سخت گذاشته — تا یوسف بشود عزیز مصر. پس از آیهٔ چهلوسه عملاً قسمت جدیدی از زندگی یوسف شروع میشود؛ با این خواب ملک آغاز میشود که کسی باورش نمیشود. فراز حکومت یوسف با خواب یک کافر شروع میشود. تعبیر را دربار بلد نیست. بعد یک ساقی که شیطان یادش برده بود، بعد از أمة به یاد میآورد. بعد قحطی. بعد یوسف از زندان نمیآید که آزاد شده باشد؛ میآید صدر مینشیند. هیچکس امساککنندهٔ رحمت بازشده نیست.
عبور کردن از روی خواب و ماجرای تعبیر خواب را اوایل وعده داده بودیم بگوییم؛ حالا میگوییم.
أضغاث أحلام: خوابِ فلهای، دستهٔ علف درهم
«قَالُوٓا۟ أَضْغَٰثُ أَحْلَٰمٍ وَمَا نَحْنُ بِتَأْوِيلِ ٱلْأَحْلَٰمِ بِعَٰلِمِينَ» (یوسف/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: خوابهای آشفته است، و ما به تأویل خوابهای آشفته دانا نیستیم.
میگویند خوابهای فلهای دیدی. این را حمل بر تواضع نکنید. میگویند خواب فلهای است، دستهعلف درهم است، سر و ته ندارد. وقتی صورت خواب را اضغاث دیدند، عبور هم از دستشان درمیرود. ضغث یعنی فلهای: دستهعلفی همینجوری بگیری که تویش ممکن است علف خشک باشد، تر باشد، بهدردبخور باشد، بهدردنخور باشد؛ مأکول و غیرمأکول. به این میگویند ضغث. در آیات دیگر قرآن هم هست. صفحهٔ چهارصد و پنجاه و شش، سورهٔ صاد، آیهٔ چهلوچهار.
ضغث ایوب و اوبه
بعد از آنکه ایوب تنبیه میشود — تصور بدی داشت؛ به تعبیر رایجی که میگویند اشتباه کرده، آیات ایوب اینطور نیست که به آن معنای رایج اشتباه کرده باشد — وقتی فهمید قضیه راجع به همسرشان آنطور نبوده میگوید:
«وَخُذْ بِيَدِكَ ضِغْثًا فَٱضْرِب بِّهِۦ وَلَا تَحْنَثْ إِنَّا وَجَدْنَٰهُ صَابِرًا نِّعْمَ ٱلْعَبْدُ إِنَّهُۥٓ أَوَّابٌ» (ص/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به دستت دستهای [گیاه] بگیر و با آن بزن و سوگند مشکن. ما او را شکیبا یافتیم؛ چه نیک بندهای؛ او بسیار بازگشتکننده بود.
قسم خورده بود بزند. میگوید قسم را نشکن. شکستن قسم خیلی بد است. حالا چطور بزند؟ یک دسته — فرض کن دستهٔ گل — بردار، ببر خانه، اینجوری بزن، بعد تقدیمش کن. «خذ بیدک ضغثاً فاضرب به ولا تحنث»: قسم را نشکن، ولی صورتش را یک خرده عوض کن. قول دادهای باید عمل کنی. قسم به خدا را باید عمل کرد؛ آنچه صورتش را عوض میکند، اصل عمل سر جایش است. میگوید بزن ولی قسم را نشکن؛ ولی اینجوری بزن. قول را عمل کن. صورت را اگر باید عوض کنی عوض کن، اما اصل را رها نکن. این فقهِ وفای به عهد است نه حیله برای فرار از عهد. صورت عوض میشود تا اصل نشکند؛ اصل را که رها کنی، دیگر قسم نیست، بازی است.
کلمه یکی است، فضا دو تا. آنجا وسیلهٔ وفای به قسم است بدون شکستن قسم؛ اینجا اسمِ خوابِ قاطی. ضغث ایوب را با اضغاث دربار قاطی نکنید؛ لفظ مشترک است، معنا دو مسیر میرود.
«إنا وجدناه صابراً نعم العبد إنه أواب»: خیلی بندهٔ خوبی بود. اوبه زیاد بود. به زنبور هم اوبه میگویند. مثل زنبور بود: میرفت میآمد، میرفت میآمد. آدم برود پیش خدا و بیاید. برود برای خدا، نه برای خوشگلی؛ باز برود. مثل زنبور روی چیزهای خوب بنشیند، روی مگس نباشد. این اوبه و بازگشت است: رفتوآمد. اینجوری بود.
حلم هم به معنای رؤیاست، هم به معنای عقل. حلم و صبر همیشه با هماند. شاید مشترک لفظی باشد، شاید به هم برگردند؛ کسانی که عقلشان زیاد است صبرشان خوب است. اهلام جمع حلم است. جزو علائم بلوغ هم احتلام است؛ وقتی میخواهد بالغ شود خوابهای عجیب ببیند. اینها به بعضی لحاظ به هم ربط دارند.
در روایت هست که در زمان ظهور، خدا — یا امام زمان به اذن الله — دستی به سر مردم میکشد و اهلامشان بالا میرود؛ یعنی عقلشان زیاد میشود، درک و درایتشان زیاد میشود. حلم اینجا عقل است نه فقط خواب. از خواب ملک به حلمِ بلوغ میرسیم، از حلمِ بلوغ به اهلامِ ظهور. قرآن اینطور کتاب است: لفظ یکی است، درها چند تاست. «لم یبلغوا الحلم» در نور یعنی به آن عقل و بلوغ نرسیدهاند.
پس «قالوا أضغاث أحلام»: میگویند خوابی که دیدی خواب سلهای است؛ همهچیز با هم قاطی است؛ معلوم نیست چه دیدی. «و ما نحن بتأویل الأحلام بعالمین»: این جور خوابهای چرتوپرت را ما عالم نیستیم. دربار چون صورت را نفهمید گفت اضغاث است و ما عالم نیستیم. نفهمیدن را به حساب نبودن حقیقت نگذارید.
حلم در سورهٔ نور: عقل، حریم خانه، و سه وقتِ عورت
صفحهٔ سیصد و پنجاه و هشت، سورهٔ نور، آیهٔ پنجاهوهشت و پنجاهونه:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لِيَسْتَـْٔذِنكُمُ ٱلَّذِينَ مَلَكَتْ أَيْمَٰنُكُمْ وَٱلَّذِينَ لَمْ يَبْلُغُوا۟ ٱلْحُلُمَ مِنكُمْ ثَلَٰثَ مَرَّٰتٍ مِّن قَبْلِ صَلَوٰةِ ٱلْفَجْرِ وَحِينَ تَضَعُونَ ثِيَابَكُم مِّنَ ٱلظَّهِيرَةِ وَمِنۢ بَعْدِ صَلَوٰةِ ٱلْعِشَآءِ ثَلَٰثُ عَوْرَٰتٍ لَّكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَلَا عَلَيْهِمْ جُنَاحٌۢ بَعْدَهُنَّ طَوَّٰفُونَ عَلَيْكُم بَعْضُكُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمُ ٱلْـَٔايَٰتِ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (نور/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، کسانی که مالکشان هستید و کسانی از شما که به حلم نرسیدهاند باید سه بار از شما اجازه بگیرند: پیش از نماز بامداد، و هنگامی که جامههایتان را در نیمروز فرو مینهید، و پس از نماز عشا. این سه، وقتهای عورت شماست. پس از اینها نه بر شما گناهی است نه بر آنان؛ بر یکدیگر طوافکنندهاید. خدا آیات را اینگونه برای شما بیان میکند؛ و خدا دانای حکیم است.
«وَإِذَا بَلَغَ ٱلْأَطْفَٰلُ مِنكُمُ ٱلْحُلُمَ فَلْيَسْتَـْٔذِنُوا۟ كَمَا ٱسْتَـْٔذَنَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمْ ءَايَٰتِهِۦ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (نور/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کودکان شما به حلم رسیدند باید اجازه بگیرند، همانگونه که کسانی پیش از آنان اجازه میگرفتند. خدا آیات خود را اینگونه برای شما بیان میکند؛ و خدا دانای حکیم است.
ثلاث عورات و اجازهٔ کودک
«الذین لم یبلغوا الحلم»: کسانی که مملوک شما هستند و کودکانی که عاقل نیستند. معنی درستش این است: عاقل نیستند، نه فقط «نابالغاند» به معنای اصطلاحی خشک. اینها باید ثلاث مرات اجازه بگیرند تا پیش شما بیایند.
بعضی فکر میکنند فرق عرفانهای بهاصطلاح عرفانی با عرفان قرآنی همینجاست. آنها ممکن است همه در هفتبوط و اوراد نظر بدهند. قرآن تا داخل خانه میرود؛ در خصوصیترین جاها میگوید سه بار باید اجازه بگیرند. قدر قرآن را کسی میداند که کتاب عرفانی خوانده باشد و دیده باشد آنجا از طهارت نفس میگویند، و اینجا از درزدنِ بچه پیش از فجر. بعد میگوید این سه وقت، وقت خصوصی شما با همسرتان است. بقیه باید اجازه بگیرند: قبل از نماز صبح؛ وقتی لباس بیرون را سر ظهر درمیآورید؛ بعد از نماز عشا. «ثلاث عورات لکم»: وقت اختصاصی، وقت عورت و زشتی به این معنا که وقت خودتان است. این وقتها معتبر است. عرفان اگر تا خانه نرود عرفان قرآن نیست. سه وقت عورت را قرآن عورت نامیده؛ وقت اختصاصی زن و شوهر. دین را از خانه بیرون کردن، عرفان را هم از زندگی جدا کردن است.
در بعضی روایات هست که کثرت این کار جزو اخلاق انبیاست. بعد میگویند چرا انبیا شهوترانی. نه؛ حیا هم اگر باید کرد این را گفت، ولی اینها جزو اخلاق انبیاست. ضمانت حفظ خانه و خانواده است. این شهوترانی نیست؛ ضمانت خانه است. حیا اگر هست سر جایش؛ اما دین را از خانه بیرون نکنید. این وقتها که وقت اختصاصی مربوط به خودتان است، حتی بچهای که بالغ نیست اگر میخواهد وارد شود باید اجازه بگیرد. نه اینکه جنازه ساعت یازده برود خانه، صبح خروسخوان بزند بیرون؛ هیچ وقت اختصاصی با خانواده نداشته باشد. خانهای که مرد ساعت یازده جنازه میآید و خروسخوان میزند بیرون، آیهٔ نور را نخوانده.
بعد میگوید پس از این وقتها جناحی نیست؛ طوافون علیکم بعضکم علی بعض: دور هم بگیرید، صفا کنید. خانواده دور هم صفا کند. پشتوانهٔ آن صفا کردن همان وقت اختصاصی است. کل نظام خانوادگی یک وقت اختصاصی میخواهد که پشتوانهٔ آن صفا شود. بیاید روی هم بگذارید در خانه با بچهها و خانواده. ولی آن وقت اختصاصی سر جایش محفوظ است. اگر نظام خانواده به جایی برود که زن و شوهر وقت اختصاصی ندارند — و زیاد هم هست — این آیه را نخواندهاند. اگر وقت اختصاص نباشد، صفا هم بیپشتوانه میشود. صفا بدون حریم، شلوغی است؛ حریم بدون صفا، سردی است. قرآن هر دو را با هم میخواهد.
قبل از صلاة فجر با وقت نماز شب گره میخورد؛ هر دو مال خانهاند. وسط روز، «من الظهیرة»، شاید امروز زندگی اقتضا نداشته باشد کسی وسط روز خانه باشد؛ پنجشنبهها شاید. «کذلک یبین الله لکم الآیات»: خدا آیات را اینجوری تبیین میکند. این میشود عرفان قرآنی. والله علیم حکیم.
وقتی اطفال به حلم رسیدند — بالغ شدند — باید هر موقع اجازه بگیرند؛ اصلاً وارد فضای خصوصی پدر و مادر که میخواهند بشوند. اجازهشان دائمی میشود؛ هر ورود به فضای خصوصی پدر و مادر. برای همین بحث جدا بودن خوابگاه از فضای بچهها از همینجا درمیآید. اگر وسطاند و اجازه نمیخواهند، همانجا هستند. گاهی در منطقهٔ محروم آدم محرومیت فرهنگی میبیند: یک کپر، همهچیز تویش هست؛ دستشویی، حموم، خوابگاه. کپرِ همهکاره — حموم و دستشویی و خوابگاه یکی — محرومیت فرهنگی است، نه سادگیِ ممدوح. باید اگر وقت خصوصی دارید این را در تربیت لحاظ کنید. بچه در میزند میآید تو اتاق؛ باید این اخلاق را پدر و مادر به بچه یاد بدهند. اینجوری نمیشود که مثل گوساله سرش برود تو. خوابگاه جدا. درِ اتاق. پدر و مادر باید این را یاد بدهند؛ بچه در بزند.
میگوید «کذلک»: ما اینجوری آیات را به شما میگوییم. دو بار در این دو آیه همین را میگوید. باید کتابهای عرفانی خوانده باشید تا قدر قرآن را بدانید. کتاب عرفانی راجع به طهارت نفس حرف میزند؛ قرآن راجع به ریزهکاریهایی حرف میزند که همینها عرفان است، عرفان قرآنی. حتی:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا۟ فِى ٱلْمَجَٰلِسِ فَٱفْسَحُوا۟ يَفْسَحِ ٱللَّهُ لَكُمْ» (مجادله/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون به شما گفته شود در مجلسها جا باز کنید، جا باز کنید تا خدا برای شما گشایش دهد.
جا تنگ بود، خودت را بکش عقب، عالمها بنشینند. از اینجا قرآن نظر میدهد. عرفان همین چیزهاست؛ آیات همین چیزهاست. باید همینها را یاد بگیری. قرآن از مجلس درس تا اتاق خواب نظر میدهد. این عرفان قرآنی است؛ نه هفتبوط جدا از زندگی. از خواب ملک میرسیم به حریم خانه. قرآن اینطور کتاب است: از دربار مصر میپرد داخل اتاق خواب مؤمن.
دو عالم خیال: منفصل و متصل؛ منامیه غیر از خلسه است
خیال منفصل و متصل
یکبار اوایل مقداری راجع به این صحبت کردیم. غیر از عالم حس، عوالمی با هم وجود دارد. عوالمی منفصل از ماست: خیالهای منفصله؛ چه ما باشیم چه نباشیم آن عالم هست. عوالم خیالیای هم هست مثل وقتی مینشینید خیال میکنید: عوالم متصله به شما. شما باشید این خیال هست، نباشید نیست. چون ندیدهایم دلیل نیست که نیست.
چه خواب باشد، چه حالت منامیه که در روایات آمده. گاهی حالت منامیه در همین عالم متصل به آن عالم واقع میشود. کسانی که مادهٔ خلسه میخورند تصورشان همین است؛ فکر میکنند به عالم خارج متصل میشوند و عوالم بیرون خودشان را میبینند. اینجوری نیست. خوردنِ خلسه با حالت منامیه یکی نیست. کتب پزشکی خیلی وقتها اینها را فلهای کنار هم مینویسند. در آزمون کاپلان، نسخهٔ قدیمی، در بخش مربوط، پیامبر ما را بهعنوان یکی از متهمین به دیدن «اورا» نوشتهاند. به قول پزشکها اورا؛ ما میگوییم منامیه. یکی کردن این دو، همان بازی با یک آیه بدون مجموعه است، منتها در طب: اسم را میگذارند کنار هم، خیال میکنند پدیده یکی است.
خود محققین میگویند آنچه با پیشوند یونانی به برونخلسه نوشته میشود اولش چیست؟ میگویند در حقیقت برونخلسه نیست؛ درونخلسه است: به داخل فرو رفتن. پیشوند را برون نوشتهاند؛ پدیده درون است. هر کس آن ماده را بخورد، با همان پسزمینههای خیالی و اعتقادیاش همان را میبیند. اگر حالت معنوی داشته باشد چیز معنوی میبیند. ظاهراً هیأتهایی هم به اسم مجلسِ خلسه و هیأتِ خلسه درست شده. با همان پسزمینه میبیند؛ منتها ساختار ذهنی خودش را میبیند. اگر به خودش فرو برود محصولات ذهنی خودش را میبیند. اگر خیالپرداز باشد همهاش را بازسازی میکند. وقتی شواغل حسی کم میشود، در خواب شروع میکند همانها را بازسازی کردن. اتصال به عالم خارج نیست. فرو رفتن به داخل است؛ محصولات ذهن است. این را با منامیه که روح تعلقش به بدن کم میشود و عوالم دیگر را همزمان میبیند یکی نکنید.
اگر کسی خوابی را روز روی مضمونش فکر کند، شب که ببیند خیلی خواب معتبری نیست. خواب بهدردنخور محسوب میشود؛ ظاهراً خیالات خودش را میبیند. آن خوابی که هیچ به آن فکر نکردهاید و یکهو میبینید، خواب معتبر است.
اگر آدم به بیماری خیالپردازی مبتلا باشد — پا روی پا میاندازد، هپروت فکر میکند: اگر بروم خارج بعد چه، چنین شود چنان شود — این آدم به لحاظ روحی اگر خواب ببیند خوابهای بیخود میبیند. نفس به چیزی عادت میکند. خیالپرداز نفسش عادت میکند به ساختن؛ خوابش بیخود میشود.
اگر با عالم واقع تماس پیدا کند، مشهودش یک چیز واقعی است؛ امر واقعی میبیند. اگر همانجور ببیند که واقع است، تعبیر لازم ندارد. مثل «إنی أریٰ فی المنام أنی أذبحک»: عین واقع را میبیند. یکموقع نفس اینها را تبدیل میکند؛ صورت آخرِ تبدیلشده را آدم بهعنوان خواب یادش میماند.
خیلی وقتها خوابهای میانی یادتان میرود؛ بعد یک صحنه میبینید میگویید من این را دیدهام. بخشهای میانی که تبدیل میشده از یاد رفته؛ بخش پایانی مانده. خاطرات «من این را دیدم، اینجوری شده» خیلی وقتها از همین است. آن «این را دیدهام»های ناگهانی غالباً از میانهٔ تبدیل است.
اگر آن مسیر را به مفسر خواب بگویید و خیلی تبدیل نکرده باشد، آدم راهبلد میداند از کجا آمدهاید. مثل اینکه بچهٔ تهران نیستید، از میدانی راه افتادهاید، وسط راه از ماشین پیاده میشوید میپرسید اینجام. چون راه را میشناسد میگوید از اینجا آمدهای؛ ته این خیابان کجاست میداند؛ چهار تا چهارراه بعد چه میشود هم میگوید. هم از قبل خبر میدهد هم از بعد. این میشود فن عبور از خواب. مفسر راهبلد مثل کسی است که نقشهٔ تهران را بلد است.
اگر نفس آنقدر خیانت کرده باشد در صحنهها و عوض کرده باشد که به صحنههای عجیبغریب تبدیل شده، بگویی از کجا راه افتادی نمیدانی، کجا میروی نمیدانی. نفس خیلی زیاد دست برده. اگر نفس خیلی خیانت کرده باشد، صحنه آنقدر عوض شده که نه مبدأ معلوم است نه مقصد.
فکر منسجم و گَرده؛ دروغ و خیالپردازی خواب را ناخوانا میکند
نشست علمی در برابر گَرده
کسانی که فکر منسجم میکنند با کسانی که گَرده میگیرند فرق دارند. در بحث علمی، نشست علمی حرف منسجم میرود جلو. اگر اهل آن نشست باشید، حتی وسطش که وارد شوید تقریباً میفهمید کجای داستان است؛ قبلش چه بحثهایی ممکن است مطرح شده باشد، بعدش چه مطرح میشود. چون اینکارهاید. فن تعبیر خواب یک علم است برای خودش؛ مثل بقیهٔ علوم. اگر صاحب علمی باشید در نشست علمی اینها را میفهمید. راهبلد بودن یعنی همین: مبدأ را میشناسی، مقصد را میشناسی، وسط را هم اگر بیفتی گم نمیشوی.
ولی از روی یک گَرده که وارد شوید، کسی نمیفهمد این گَرده از کجا شروع شده. گَرده سر و ته ندارد. به اندک مناسبتی میرود توی حرف دیگر، به اندک مناسبتی توی حرف دیگر. جلسات خواستگاری را اگر رفته باشید، اول که هنوز میخواهند همدیگر را بیازمایند، از بالا و پایین حرف میزنند؛ معلوم نیست چه ربطی به خواستگاری دارد، این حرفها چه ربطی به هم داشت. در جای خودش خوب است، ولی ربط ندارد.
کسانی که گَرد گرفتن جزو اخلاقشان است — پراکندهگویی و پراکندهفکر کردن — ظاهراً محروماند از دیدن خوابهایی که بشود از آن چیزی فهمید. کسانی که گَردشان هم حساب و کتاب و زمانی دارد، اهل انسجام فکرند. آدم منسجمفکر این میشود جزو خصوصیات نفسش. پراکندهفکر از خواب روشن محروم است.
کسانی که از شغلی میروند توی شغل دیگر، معلوم نیست چیکارهاند، به لحاظ روحی آدمهایی میشوند که نمیتوانند خوابهای خیلی روشن ببینند. چون نفس باید صحنهها را تبدیل کند؛ نفس زیاد تبدیل میکند. اگر دروغگو باشند اینجوری میشود، اگر خیالپرداز باشند اینجوری میشود. شغلبهشغلرو، دروغگو، خیالپرداز: نفس زیاد تبدیل میکند.
اگر منسجم فکر کنند و صحنه زیاد نگاه نکنند که نفس را مشغول کند — چشم یک کنترل داشته باشد، گوش یک کنترل — آنوقت زمینه برای خواب روشنتر است. چشم و گوش را کنترل کنید تا نفس صحنهٔ اضافه انبار نکند.
مبشّرات؛ فرهنگ دینی خوابیدن
پیامبر راه میافتاد توی کوچههای مدینه. از اخلاق پیامبر بود که صبح بلند میشد میپرسید: هل من مبشّرات؟ مبشرات دیدید یا نه؟ یعنی مورد توقع پیامبر است؛ جزو هدیههای الهی. صبح که برمیخاست، از خواب بهعنوان هدیه میپرسید نه بهعنوان وقت تلفشده. بارها گفتهایم خوابیدن برای کفِ مرگ زمین گذاشتن نیست؛ برای لختی استراحت کردن تنها نیست. خوابیدن در منطقهٔ دینی برای این است که صحنههایی را که روز نمیتواند ببیند، در غیر روز ببیند؛ تذکراتی که خدا میخواهد بدهد، علمی که میخواهد بدهد. این هفت ساعت را خیلی وقتها میشود استفاده کرد. برای همین اینقدر دستورات دین مؤکد است. خواب هدیه است نه کف مرگ. اگر هدیه است، آداب دارد؛ اگر کف مرگ است، هر جور افتادی همان است.
اینجا که میخواهید بخوابید، بخورید و بخوابید. نخورده نخوابید. چون دل که قارقار کند نفس مشغول قارقار است؛ باید این را سامان بدهد. زیاد هم نخورید و بخوابید؛ تا صبح نفس مشغول مدیریت معده است بهجای اینکه جایی دیگر سرک بکشد. نخورده نخوابید که قارقار دل نفس را مشغول کند؛ پرنخورده هم نخوابید که تا صبح مدیریت معده باشد. اینقدر دستور امنیتی برای خوابیدن داده. با وضو بخوابید. چرا هر عبادتی را با وضو قرار میدهیم، بعد میگوید با وضو بخوابید؟ چون خود خوابیدن هم کاری است؛ عبادتی است که با وضو متفاوت است تا بیوضو. این میشود فرهنگ دینی خوابیدن. وضو و خوراکِ خواب، آداب هدیه است.
عبور از خواب فرق نمیکند کافر باشد یا نباشد؛ خواب میتواند از واقع خبر بدهد. کافر هم ممکن است خواب صادق ببیند؛ ملک دید. حالت منامیه اتفاق میافتد و آن دیگر خیلی شکوهمند است: همینجا که هست موجودات دیگر را میبیند، اموات را میبیند، انبیا را ممکن است ببیند، علما را ببیند.
آقای امجد میگفت در حضور آقای بهجت این را گفتم؛ چقدر جرأت کردم. گفتم آقای بهاءالدینی خواب و بیداریاش با ائمه بود، با اهل بیت بود. واقعاً همینطور بود. بیدار که بود خدمت انبیا بود، خوابیده بود خدمت انبیا بود. خیلی وقتها سؤال میکرد، با انبیا صحبت میکرد. تا یار که خواهد و میلش بکشد. آنکه آنقدر عابد بود اینها را هم به او میدهند. عابد را اینها میدهند.
حالت منامیه یعنی روح تعلقش نسبت به بدن آنقدر کم است که سرک میکشد عوالم دیگر را هم همزمان میبیند. بیدار، همزمان عوالم دیگر. دربار میگوید ما به تأویل این جور خوابها عالم نیستیم؛ خودشان نمیفهمیدند، میگویند خواب چرتوپرت دیدی، قاطی بوده.
وادّکر بعد أمة؛ أنبّئکم نه أعلمکم
«وَقَالَ ٱلَّذِى نَجَا مِنْهُمَا وَٱدَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا۠ أُنَبِّئُكُم بِتَأْوِيلِهِۦ فَأَرْسِلُونِ» (یوسف/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنکه از آن دو نجات یافته بود و پس از مدتی به یاد آورد گفت: من شما را از تأویل آن خبر میدهم؛ پس مرا بفرستید.
آنکه نجات پیدا کرد از آن دو — ساقی — «وادّکر بعد أمة». امت به معنی گروه است؛ اینجا «بعد أمة» یعنی بعد از مدتی. چرا «امة» آورده؟ شاید به این دلیل که در آن مدت امتی تشکیل میشود. به هر جهت یعنی بعد از زمانی. این «ذکر» هم قرینه است برای همان «ذکر ربه» آنجا؛ یکی از قراین. «اذّکر» باب افتعال از ذکر است. تاء باب افتعال تبدیل میشود به ذال: اذتکر، سپس اذدکر، سپس اذّکر. هم میتواند اذّکر بماند هم ادّکر بشود. کما اینکه هم مذکّر داریم هم مدّکر. این تبدیلات در صرف باب افتعال است.
«أنا أنبئکم بتأویله فأرسلون». این آدم با اینکه شیطان یادش برده، آدم منصفی بوده. آدم منصف و جالبی. نمیگوید أعلمکم؛ نمیگوید من خودم تفسیرش را بلدم. میگوید گزارشش را برایتان میآورم. یکموقع میدانیم کسی اینکاره است، میرویم پروژه را میدوزیم به اسم خودمان، قارهسازی میکنیم که ما خودمان این کار را کردیم. آدم منصف میگوید أنبئکم: خبر میآورم، گزارش قطعی میآورم. فأرسلون: مرا بفرستید زندان. این یکی از نشانههاست که در نقل آدم ضابطی بوده. ساقی شیطان یادش برد؛ اما منصف ماند. پروژه را به نام خود ندوخت.
نقل مو به مو؛ خواب شاه را واو به واو میآورد
وقتی نقل میکند چه نقل میکند. پادشاه گفته بود هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را میخورند، و هفت خوشهٔ سبز و هفت خوشهٔ خشک دیگر. رعایت اختصار اقتضا دارد که برود بگوید یوسف ایها الصدیق، در این خواب شاه فتوا بده، هر جوری که دیده. ولی خدا نشان میدهد این در نقل چقدر معتبر است. بدون یک واو کم نقل میشود. تا ته خواب را نقل میکند، عیناً. این نقل خیلی مهم است؛ بهخصوص در امور مهم، نقل باید چطور باشد. اگر یک روز کسی مضمون را یک خرده عوض کند و خط را عوض کند، فرق میکند. خط که عوض شد، حکم عوض میشود. این آدم با اینکه ساقی شراب بوده، در نقل آدم معتبری بوده. چیزی که میگوید دقیقاً خواب شاه را از الف تا یا نقل میکند. یک واو جا نمیگذارد. قرآن میتوانست بگوید همان خواب شاه؛ نمیگوید؛ واو به واو میآورد. از باء بسمله تا تای تامت. ساقی شراب بود؛ در نقل معتبر بود. این دو با هم جمع میشود. منصف بودن در ادعا — أنبئکم نه أعلمکم — و ضابط بودن در نقل، دو روی یک سکه است.
«يُوسُفُ أَيُّهَا ٱلصِّدِّيقُ أَفْتِنَا فِى سَبْعِ بَقَرَٰتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنۢبُلَٰتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَٰتٍ لَّعَلِّىٓ أَرْجِعُ إِلَى ٱلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ» (یوسف/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یوسف، ای صدّیق، در هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را میخورند و هفت خوشهٔ سبز و هفت خوشهٔ خشک دیگر ما را فتوا ده؛ باشد که به سوی مردم بازگردم، باشد که بدانند.
صادق و صدّیق؛ نفاق آفت جامعهٔ دینی است نه دلیلِ بیارزشیِ دین
فرهنگ صدّیق؛ نفاق لازمهٔ ارزش غالب است
صادق با صدّیق فرق دارد. صدّیق صیغهٔ مبالغه است؛ مبالغه در صدق. منتها صدّیق در قرآن یک فرهنگ برای خودش دارد. به هرکس زیاد راست میگوید نمیگویند صدّیق. چون صادق ممکن است به یک سری کفار هم بگویید که راست میگویند، حرفشان راست است، خیلی هم راستگویند. قرآن به اینها صدّیق نمیگوید. نهایتاً اسم اینها صادق است.
صدّیق آن است که قول و فعل و اعتقادش در نظام دینی، نظام توحیدی، یکسان باشد. قولش، فعلش، اخلاقش، اعتقاداتش همه در نظام دینی با هم هماهنگ. راست گفتنِ کسی که اعتقادش با اخلاقش سازگار است در یک جامعهٔ بیارزش، صدّیقی قرآنی نیست. ممکن است از یک جامعهٔ بیارزش بیاید و راست بگوید.
بعضی که غرب میروند غرب را خام نگاه میکنند. غربیها خیلی راست میگویند؛ در جاهایی دستشان درد نکند. در جامعهٔ ما هم دروغ زیاد میگویند و نفاق هست. نفاق لازمهٔ جامعهٔ دینی است؛ یعنی آفتی کنار جامعهٔ دینی همیشه به نام نفاق هست. هر جا یک ارزش بهعنوان ارزش غالب پیدا شود، بخشی کنارش درست میشود به نام نفاق: کسانی که کارکشتهٔ نفاق میشوند.
«وَمِمَّنْ حَوْلَكُم مِّنَ ٱلْأَعْرَابِ مُنَٰفِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ ٱلْمَدِينَةِ مَرَدُوا۟ عَلَى ٱلنِّفَاقِ لَا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُم مَّرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلَىٰ عَذَابٍ عَظِيمٍ» (توبه/۱۰۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از اعراب پیرامون شما منافقانی هستند، و از اهل مدینه کسانیاند که بر نفاق کارکشته شدهاند. تو آنان را نمیشناسی؛ ما میشناسیمشان. بهزودی دو بار عذابشان میکنیم، سپس به عذابی بزرگ بازگردانده میشوند.
«مردوا علی النفاق»: فوقتخصص نفاق؛ کارکشته، در نهایت پنهانکاری. این لازمهٔ جوامع دینی است؛ آفت جوامع دینی. شما جامعهای که تویش نفاق نیست نمیتوانی بگویی چون نفاق نیست پس خوب است. شاید هیچ ارزشی حاکم نیست. یعنی تو به عقیدهٔ خودت عمل میکنی، او به عقیدهٔ خودش؛ نه امر به معروف جا دارد نه نهی از منکر، چون معروف و منکر را اشخاص تعیین میکنند. جامعهٔ بینفاق ممکن است جامعهٔ بیمعروف باشد.
خام نگاه نکنید. من خیلی دیدهام از سفرکردههای به غرب که با توبرهای از محسنات میآیند؛ از جمله همین. غرب را خام خام نگاه میکنند. جامعهای که ارزش حاکم ندارد، تحت تربیت توحیدی نیست، کنارش نفاق هم ندارد، دروغ هم به آن معنا ندارد. اگر بروی دختربازی کنی باید بروی خانه دروغ بگویی. آنجا که دوستدختر و دوستپسر کاملاً پذیرفته است، برود خانه چرا باید دروغ بگوید؟ اگر دروغ بگوید دیوانه است؛ کار بدی به عرف آنجا نمیکند. اینجا کار بد است چون ارزش هست؛ لذا دروغ لازم میآید. راستگویی جایی که ارزش غالب نیست آسان است. نفاق آفت جامعهٔ دینی است نه دلیلِ بیارزشی دین. وجود آفت کنار باغ، دلیل نیست که باغ بیثمر است؛ دلیل است که باغ ارزش دارد و آفت هم هست.
پس ممکن است صادق باشند، اما صدّیق در فرهنگ قرآن چیز دیگری است. راجع به حضرت مریم میگوید «و أمه صدّیقة»؛ راجع به یوسف میگوید «یوسف أیها الصدّیق»؛ راجع به ادریس و ابراهیم میگوید صدّیقاً نبیاً:
«مَّا ٱلْمَسِيحُ ٱبْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ ٱلرُّسُلُ وَأُمُّهُۥ صِدِّيقَةٌ» (مائده/۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مسیح پسر مریم جز رسولی نیست که پیش از او رسولان گذشتند، و مادرش صدّیقه است.
«وَٱذْكُرْ فِى ٱلْكِتَٰبِ إِبْرَٰهِيمَ إِنَّهُۥ كَانَ صِدِّيقًا نَّبِيًّا» (مریم/۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در این کتاب ابراهیم را یاد کن؛ او صدّیقی پیامبر بود.
«وَٱذْكُرْ فِى ٱلْكِتَٰبِ إِدْرِيسَ إِنَّهُۥ كَانَ صِدِّيقًا نَّبِيًّا» (مریم/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در این کتاب ادریس را یاد کن؛ او صدّیقی پیامبر بود.
در حمد میگویید «صراط الذین أنعمت علیهم»؛ بعد خدا میگوید کسانی که انعام کرده از پیامبران و صدّیقین و شهدا و صالحین:
«ٱهْدِنَا ٱلصِّرَٰطَ ٱلْمُسْتَقِيمَ صِرَٰطَ ٱلَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» (حمد/۶–۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما را به راه راست راه بنما؛ راه کسانی که بر آنان نعمت دادهای.
«وَمَن يُطِعِ ٱللَّهَ وَٱلرَّسُولَ فَأُو۟لَٰٓئِكَ مَعَ ٱلَّذِينَ أَنْعَمَ ٱللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ ٱلنَّبِيِّـۧنَ وَٱلصِّدِّيقِينَ وَٱلشُّهَدَآءِ وَٱلصَّٰلِحِينَ وَحَسُنَ أُو۟لَٰٓئِكَ رَفِيقًا» (نساء/۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که خدا و رسول را فرمان برد، آنان با کسانیاند که خدا بر ایشان نعمت داده از پیامبران و صدّیقان و شاهدان و شایستگان؛ و اینان نیکو رفیقانیاند.
صدّیق یک آدم لاتِ عوضی نیست که خلاف میکند و راست میگوید. اعتقادش هم ممکن است با قول و فعلش سازگار باشد به این معنا که معتقد است هیچ ارزش حاکمی نیست، خدایی هم نیست؛ به همین هم عمل میکند و پایبند است. به این نمیگویند صدّیق. لاتِ راستگو صدّیق نیست. اعتقاد به بیارزشی اگر با عملش یکی باشد باز صدّیق قرآن نیست.
صدّیقون و شهداء در سورهٔ حدید
وقتی قرآن راجع به صدّیق حرف میزند مقام بالایی است. صفحهٔ پانصد و چهل، آیهٔ نوزده سورهٔ حدید:
«وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِٱللَّهِ وَرُسُلِهِۦٓ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلصِّدِّيقُونَ وَٱلشُّهَدَآءُ عِندَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَكَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَآ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلْجَحِيمِ» (حدید/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که به خدا و رسولانش ایمان آوردند، ایناناند صدّیقان و شاهدان نزد پروردگارشان؛ برایشان است مزدشان و نورشان. و کسانی که کفر ورزیدند و آیات ما را دروغ شمردند، اینان اهل دوزخاند.
کسانی که ایمان به خدا و رسول میآورند، ایمان قلبی به صورتی که اطاعت بیاورد. اینها دایمدار حرف نیستند که بگویند آمنّا. کسانی که ایمان واقعی میآورند، دل میدهند، به دین عمل میکنند. «أولئک هم الصدّیقون»: ضمیر فصل است؛ تنها اینها صدّیقاند. و اینان که شهدا عند ربهماند — یا آیه را جدا میکنیم یا جدا نمیکنیم. اینها نزد خدا شهدا محسوب میشوند.
شهداء در قرآن با «یقتل فی سبیل الله» فرق دارد. آن گلپر که از صفای کربلا آمده، آن «یقاتلون فی سبیل الله / یقتل فی سبیل الله» است. قرآن به همهٔ کشتگان میدان شهدا نمیگوید به این اصطلاح. «والشهداء عند ربهم»: کسانی که شاهد بر اعمال بقیهاند در روز قیامت؛ ناظر بر عمل مؤمنیناند در همین دنیا که آنور باید شهادت بدهند. «لهم أجرهم و نورهم». یقتل فی سبیل الله یک تعبیر است؛ شهداء عند ربهم تعبیر دیگر. اجر و نور مال اینهاست.
دو گروه میسازد: کسانی که ایمان آوردند؛ کسانی که کفر ورزیدند و آیات را تکذیب کردند، اصحاب جحیم.
تقریر قرآن؛ «یوسف أیها الصدّیق» امضای ساکت است
تعبیر صدّیقی که اینجا آمده، «یوسف أیها الصدّیق»، گرچه ساقی دارد میگوید، من باب تقریر است. تقریر معصوم یعنی قرآن وقتی سکوت میکند. بارها گفتهایم: قرآن اگر راجع به جملهای سکوت کند، حتی اگر کافری بگوید، یعنی قبول دارد. اگر قبول نداشته باشد، جزو زبان قرآن است که در جا باید جلوی چنین چیزی را بگیرد. زبان قرآن رد کردن در جاست؛ سکوت، امضا. این «یوسف أیها الصدّیق» از همین باب است. ائمه هم همیشه یوسف را به صدّیق یاد میکنند؛ با اینکه لقبی است که آن ساقی میگوید. لقب از دهان ساقی درآمده و قرآن تقریر کرده. سکوت قرآن در چنین جملهای امضاست. اگر رد داشت درجا رد میکرد؛ زبان قرآن این است. لقب را ساقی گفته؛ مقام را قرآن امضا کرده.
معلوم است از آیه که این خواب پیچیده توی شهر. همه را به ترس و وحشت انداخته که چه اتفاقی قرار است بیفتد. «لعلی أرجع إلی الناس» هم نشان میدهد. آنجا ملک گفته بود أفتونی؛ اینجا میگوید أفتنا: به ما فتوا بده. تا برگردم به سمت مردم بگویم قضیه چیست. «لعلهم یعلمون»: تا بدانند چه اتفاقی میافتد؛ یا بدانند تو آدم خوبی هستی؛ بدانند اهل تعبیر خوابی. لعلی أرجع إلی الناس: برگردم خیال مردم را راحت کنم.
تعبیر بهعلاوهٔ نسخه؛ نقش امامت و مشاوره
یوسف که شروع میکند تعبیر کردن، غیر تعبیر کار دیگری هم میکند. نقش امامت دارد بروز میدهد؛ نقش یک مشاوره. گاهی بحث علمی است: چه میشود چه نمیشود. مشاور آن است که کار مردم را راه میاندازد. ائمه مشاورههای «چه میشود چه نمیشود» خالی نمیدادند. کار مردم را راه میانداختند. همینطور نمینشینند نسخه بدهند که این اینجوری بوده. کار را بالفعل راه میاندازند. نقش امامت چنین کاری است؛ نقش نبوت چنین کاری است. علمِ صرف، خبر از آینده است؛ امامت، راه انداختن کار است. یوسف هر دو را با هم میکند.
برای همین عملاً هم تعبیر میکند هم توصیه میکند. توصیههای اجرایی میکند، کار را راه میاندازد. مشاور باید این روش را یاد بگیرد: وقتی مشاوره میدهد فقط نگوید چه هست چه نیست و راه حل را نگه ندارد. باید مشکل را تشخیص بدهد و کار را هم راه بیندازد. این میشود مشاوره. یوسف این کار را میکند. نظرات تخصصی میدهد: هفت سال آبادانی، هفت سال قحطی؛ چه کار بکنید، به این لسان این کار را بکنید. نسخه اینجوری میدهد. صرفاً بحث علمی نمیکند. تعبیر بدون نسخه امامت نیست. نسخه بدون تشخیص هم نسخه نیست؛ اول میفهمد خواب چیست، بعد میگوید در خوشه بگذارید.
«قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَبًا فَمَا حَصَدتُّمْ فَذَرُوهُ فِى سُنۢبُلِهِۦٓ إِلَّا قَلِيلًا مِّمَّا تَأْكُلُونَ» (یوسف/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: هفت سال پیاپی میکارید؛ پس آنچه درویدید جز اندکی که میخورید در خوشهاش واگذارید.
هفت سال بکارید دأباً؛ در خوشه بگذارید جز اندکِ خوراک. بعد هفت سخت میآید که همان را میخورد جز اندکِ محصن. بعد عامی که یغاث و یعصرون. نقش امامت و نبوت کار مردم را راه انداختن است نه فقط علمِ چه میشود. مشاور تشخیص بدهد و راه بیندازد. این روش را از یوسف یاد بگیرید.
این مقدار دیگر طول میکشد. شروع تعبیر و نقش اجرایی را جلسهٔ آینده میایستیم. ادامه انشاءالله جلسهٔ آینده.
دعا و حسن ختام
خدایا ما را ببخش و بیامرز. آمین. عاقبت امورمان را ختم به خیر بفرما. آمین. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. آمین. در امر فرجش تعجیل بفرما. آمین. هر چه دعای خیر امام زمان در حق شیعیانشان است در حق ما و این جمع برسان. آمین. قلب ما را به معارف نورانی قرآن و اهل بیت عالم و عامل بفرما. آمین. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. آمین. خدایا همهٔ مریضهای این عالم را اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. آمین. هر حظ و بهرهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام عاید و حاصل بفرما. آمین. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام و ولایت را در پناه خودت حفظ و مؤید و منصور بدار. آمین. خدایا همهٔ گذشتگان و رفتگان، ذویالحقوق، پدر و مادرمان، معلمانمان را سر سفرهٔ قرآن و اهل بیت حاضر و مرزوق بفرما. آمین. امر اشتغال و ازدواج جوانان ما را به لطف و کرمت به برکت این قرآن و اهل بیت به احسن وجه حل بفرما. آمین. مقام شهدا را عالی و متعالی بفرما. آمین. ما را هم به ایشان ملحق بفرما. آمین. به نبی و آله. الفاتحة مع الصالحات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَءَالِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.