یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت آیات پنجاهوسه تا پنجاهوهفت
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. و به نستعین. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«صَلَّى ٱللَّهُ عَلَىٰ سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ ٱلطَّاهِرِينَ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بر آقای ما محمد و خاندان پاکش درود فرستد.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
به جهت صحت و شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
بیستوهفت دی هزار و چهارصد و دو. تفسیر سورهٔ یوسف، جلسهٔ بیستویکم.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«وَمَآ أُبَرِّئُ نَفْسِىٓ ۚ إِنَّ ٱلنَّفْسَ لَأَمَّارَةٌۢ بِٱلسُّوٓءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّىٓ ۚ إِنَّ رَبِّى غَفُورٌۭ رَّحِيمٌۭ» (یوسف/۵۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و من نفس خود را تبرئه نمیکنم؛ همانا نفس سخت امرکننده به بدی است مگر آنچه پروردگارم رحم کند. همانا پروردگارم آمرزندهٔ مهربان است.
«وَقَالَ ٱلْمَلِكُ ٱئْتُونِى بِهِۦٓ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِى ۖ فَلَمَّا كَلَّمَهُۥ قَالَ إِنَّكَ ٱلْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌۭ» (یوسف/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پادشاه گفت: او را نزد من آورید تا وی را ویژهٔ خود کنم. پس چون با او سخن گفت، گفت: تو امروز نزد ما صاحبمنصب و امینی.
«قَالَ ٱجْعَلْنِى عَلَىٰ خَزَآئِنِ ٱلْأَرْضِ ۖ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌۭ» (یوسف/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: مرا بر خزائن زمین بگمار؛ من نگهبان دانایم.
«وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى ٱلْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَآءُ ۚ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَآءُ ۖ وَلَا نُضِيعُ أَجْرَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینگونه یوسف را در زمین تمکین دادیم که از آن هر جا بخواهد جایگاه گیرد. رحمت خود را به هر که بخواهیم میرسانیم و پاداش نیکوکاران را تباه نمیکنیم.
«وَلَأَجْرُ ٱلْءَاخِرَةِ خَيْرٌۭ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَكَانُوا۟ يَتَّقُونَ» (یوسف/۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و البته پاداش آخرت برای کسانی که ایمان آوردند و پروا میداشتند بهتر است.
یک صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
گویندهٔ «ذلک لیعلم أنی لم أخنه بالغیب» یوسف است نه زلیخا
در آیات پنجاهویک و پنجاهودو کار به فاششدن کشیده است. زن عزیز، ملک، شاهدان، و زنانی که در آن ماجرای بریدن دست حاضر بودند، همه به پاکی و صدق یوسف شهادت دادند. در پایان، خودِ زن عزیز زبان گشود.
«قَالَ مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَٰوَدتُّنَّ يُوسُفَ عَن نَّفْسِهِۦ ۚ قُلْنَ حَٰشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِن سُوٓءٍۢ ۚ قَالَتِ ٱمْرَأَتُ ٱلْعَزِيزِ ٱلْـَٰٔنَ حَصْحَصَ ٱلْحَقُّ أَنَا۠ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفْسِهِۦ وَإِنَّهُۥ لَمِنَ ٱلصَّٰدِقِينَ» (یوسف/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: کار شما چه بود آنگاه که یوسف را از نفسش میخواستید؟ گفتند: حاشا برای خدا، ما بر او هیچ بدی ندانستیم. زن عزیز گفت: اکنون حق آشکار شد؛ من بودم که او را از نفسش میخواستم و او از راستگویان است.
اکنون حق کاملاً روشن شد. من این کار را کردم. او از صادقین است. لام تأکید، جملهٔ اسمیه، و خودِ «صادقین» که اسم است: هزار تأکید که او از صادقان است.
آنگاه آیه به اینجا میرسد:
«ذَٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّى لَمْ أَخُنْهُ بِٱلْغَيْبِ وَأَنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى كَيْدَ ٱلْخَآئِنِينَ» (یوسف/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این برای آن است که بداند من در نهان به او خیانت نکردم و اینکه خدا نیرنگ خیانتکاران را به هدف نمیرساند.
تفسیر المنار این جمله را به زلیخا داده است: من اینها را گفتم تا یوسف بداند که در غیبش به او خیانت نکردهام. المنار ضمیر را به زن عزیز برمیگرداند؛ چون به قاعدهٔ ادبی باید به نخستین جایی بخورد که بتواند بخورد، و نخستین جا زن عزیز است.
بازگشت ضمیر اما قانون عقلیِ خشک نیست که بگوییم به نزدیکترین اسم بخورَد و هر معنایی از آب درآمد پذیرفته شود. بازگشت ضمیر تابع قرائن است. قرائن سیاقی این منطقه چیست؟ آیا این زن جرأت میکند بگوید من به او خیانت نکردم؟ پس آنهمه چه میکرد؟ از همان «تلک» اول، تا آن جشنوارهای که به راه انداختند، تا این تهدید:
«قَالَتْ فَذَٰلِكُنَّ ٱلَّذِى لُمْتُنَّنِى فِيهِ ۖ وَلَقَدْ رَٰوَدتُّهُۥ عَن نَّفْسِهِۦ فَٱسْتَعْصَمَ ۖ وَلَئِن لَّمْ يَفْعَلْ مَآ ءَامُرُهُۥ لَيُسْجَنَنَّ وَلَيَكُونًۭا مِّنَ ٱلصَّٰغِرِينَ» (یوسف/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: این همان است که مرا در او سرزنش میکردید. من او را از نفسش خواستم و او خویشتن نگاه داشت. و اگر آنچه امرش میکنم نکند، قطعاً زندانی شود و از خوارشدگان باشد.
او را از کوچکان کرد و به زندان انداخت. آخرِ قصه بگوید در نهان خیانت نکردم، و خدا هم بهراحتی از این داستان بگذرد؟ قواعد ادبی قواعدی است برگرفته از خود زبان. آنجا که قرینههای سیاق هست، قرینههای اصطلاحیِ سبْق به کار نمیآید.
با قرینهٔ سیاق، این جمله را حضرت یوسف میگوید. میگوید این کارها را کردم، این حرفها را زدم، بیرون نیامدم؛ گفتم نخست این آبروریزی حل شود تا برای تو ــ ملک ــ معلوم شود که من اهل چنین کاری نیستم. من چنین کاری نکردهام.
قرار هم هست بعد بگوید مرا بر خزائن زمین بگمار. با چنان تهمتی نمیتواند بگوید من حفیظم. چه حفیظی است آنکه به زن عزیز خیانت کرده، بعد هم دعوی حفیظی کند؟ کجا حفیظ است؟ پس باید این حرکت را بکند: تبرئه شود تا بتواند بگوید من حفیظم. من در غیب به او خیانت نکردم؛ و خدا نیرنگ خیانتکاران را به هدف نمیرساند. این یک نکته.
«وما أبرئ نفسی»: مؤمن خود را تبرئه نمیکند
«و من نفس خود را تبرئه نمیکنم» را هم گفتهایم. مؤمن آن است که ته همهٔ حرفهایی که از خود بگوید، همین را بگوید: من خود را تبرئه نمیکنم. چنین نیست که من اکنون چیزی باشم منهای خدا.
مؤمن با این منطق آمده و همیشه با همین منطق میآید. خدا هم خود همین را میگوید. سورهٔ نور، آیهٔ بیستویک، بالای صفحهٔ سیصدوپنجاهودو:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّبِعُوا۟ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيْطَٰنِ ۚ وَمَن يَتَّبِعْ خُطُوَٰتِ ٱلشَّيْطَٰنِ فَإِنَّهُۥ يَأْمُرُ بِٱلْفَحْشَآءِ وَٱلْمُنكَرِ ۚ وَلَوْلَا فَضْلُ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُۥ مَا زَكَىٰ مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ أَبَدًۭا وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ يُزَكِّى مَن يَشَآءُ ۗ وَٱللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌۭ» (نور/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، گامهای شیطان را پیروی نکنید. و هر که گامهای شیطان را پیروی کند، او به فحشا و منکر امر میکند. و اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود، هیچیک از شما هرگز پاک نمیشد؛ ولی خدا هر که را بخواهد پاک میکند و خدا شنوای داناست.
این گامهای شیطان را پیروی نکنید. اگر کسی از این سیاستهای گامبهگام تبعیت کند، آخر کار به همینجا میکشد: شیطان به فحشا و منکر امر میکند.
آنگاه به قول سورهٔ توبه، عدهای ناهی از معروفاند و آمر به منکر:
«ٱلْمُنَٰفِقُونَ وَٱلْمُنَٰفِقَٰتُ بَعْضُهُم مِّنۢ بَعْضٍۢ ۚ يَأْمُرُونَ بِٱلْمُنكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ ۚ نَسُوا۟ ٱللَّهَ فَنَسِيَهُمْ ۗ إِنَّ ٱلْمُنَٰفِقِينَ هُمُ ٱلْفَٰسِقُونَ» (توبه/۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردان و زنان منافق برخی از برخیاند؛ به منکر امر میکنند و از معروف بازمیدارند و دستهایشان را میبندند. خدا را فراموش کردند پس خدا نیز آنان را فراموش کرد. منافقان همان فاسقاناند.
اینان تحت تأثیر شیطاناند. کسانی که به منکر امر میکنند و از معروف بازمیدارند، تحت تعلیم همین شیطان قرار گرفتهاند. شیطان هم همین است.
فضل خدا و اینکه احدی خودبهخود تزکیه نمیشود
اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، احدی از شما تزکیه نمیشد؛ احدی پاک نمیشد. ابداً. درست است که خدا با وسایل و وسائطش این کار را میکند ــ اینکه در مدرسهای خوب درس بخوانید، رفیق خوب به شما برخورد کند، در خانوادهای خوب به دنیا بیایید، و هزاران موقعیتی که خدا فراهم میکند ــ همه را خدا فراهم میکند.
اینکه کسی این تزکیه را به خود نسبت دهد ــ «ما زحمت کشیدیم تا به این نقطه رسیدیم» ــ آیه میگوید اگر فضل و رحمت خدا نبود هیچکس از شما هرگز پاک نمیشد. احدی ابداً نمیتوانست تزکیه شود.
این منطق با مؤمن همراه است. وقتی همراه باشد، هیچوقت ته کار گمان نمیکند خودش این کارها را انجام داده. توحید افعالیاش جلوی همه را میگیرد. از آن سو میگوید معلم قرآن الرحمن است:
«ٱلرَّحْمَٰنُ» (الرحمن/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند رحمان.
«عَلَّمَ ٱلْقُرْءَانَ» (الرحمن/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قرآن را آموخت.
از آن سو دربارهٔ کتابت میگوید کاتب نباید از نوشتن سر باز زند، همانگونه که خدا به او آموخته است:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى فَٱكْتُبُوهُ ۚ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌۢ بِٱلْعَدْلِ ۚ وَلَا يَأْبَ كَاتِبٌ أَن يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ ٱللَّهُ ۚ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ ٱلَّذِى عَلَيْهِ ٱلْحَقُّ وَلْيَتَّقِ ٱللَّهَ رَبَّهُۥ وَلَا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْـًۭٔا ۚ فَإِن كَانَ ٱلَّذِى عَلَيْهِ ٱلْحَقُّ سَفِيهًا أَوْ ضَعِيفًا أَوْ لَا يَسْتَطِيعُ أَن يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُۥ بِٱلْعَدْلِ ۚ وَٱسْتَشْهِدُوا۟ شَهِيدَيْنِ مِن رِّجَالِكُمْ ۖ فَإِن لَّمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌۭ وَٱمْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ ٱلشُّهَدَآءِ أَن تَضِلَّ إِحْدَىٰهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَىٰهُمَا ٱلْأُخْرَىٰ ۚ وَلَا يَأْبَ ٱلشُّهَدَآءُ إِذَا مَا دُعُوا۟ ۚ وَلَا تَسْـَٔمُوٓا۟ أَن تَكْتُبُوهُ صَغِيرًا أَوْ كَبِيرًا إِلَىٰٓ أَجَلِهِۦ ۚ ذَٰلِكُمْ أَقْسَطُ عِندَ ٱللَّهِ وَأَقْوَمُ لِلشَّهَٰدَةِ وَأَدْنَىٰٓ أَلَّا تَرْتَابُوٓا۟ ۖ إِلَّآ أَن تَكُونَ تِجَٰرَةً حَاضِرَةًۭ تُدِيرُونَهَا بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَلَّا تَكْتُبُوهَا ۗ وَأَشْهِدُوٓا۟ إِذَا تَبَايَعْتُمْ ۚ وَلَا يُضَآرَّ كَاتِبٌۭ وَلَا شَهِيدٌۭ ۚ وَإِن تَفْعَلُوا۟ فَإِنَّهُۥ فُسُوقٌۢ بِكُمْ ۗ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۖ وَيُعَلِّمُكُمُ ٱللَّهُ ۗ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭ» (بقره/۲۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون وامی تا سرآمدی معین دادوستد کردید آن را بنویسید، و باید نویسندهای میان شما به عدالت بنویسد. و هیچ نویسندهای نباید از نوشتن، همانگونه که خدا به او آموخته، سر باز زند… و از خدا پروا کنید و خدا به شما میآموزد و خدا به هر چیزی داناست.
تو کاتبی؛ خدا یاد داده که تو کاتبی. یعنی از دست خدا گرفتهای که اکنون مشق بنویسی؛ نه از دست این و آن. وقتی این منطق با مؤمن باشد، ته همهٔ حرفهایش همین است: من خود را تبرئه نمیکنم. خداست که هر که را بخواهد تزکیه میکند.
این به معنی جبر نیست؛ در حدّ انتخاب است. ما فقط انتخاب میکنیم؛ همین.
حارث و زارع
همانطور که خدا در واقعه میگوید:
«أَفَرَءَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ» (واقعه/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آنچه را میکارید دیدهاید؟
«ءَأَنتُمْ تَزْرَعُونَهُۥٓ أَمْ نَحْنُ ٱلزَّٰرِعُونَ» (واقعه/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا شما آن را میرویانید یا ما رویانندهایم؟
شما حارثید؛ یعنی فقط بذر میپاشید. زراعت کار شماست یا کار ما؟ زراعت کار ماست. شما حارثید؛ بذر را میپاشید. همینقدر کار شماست. وگرنه تمام این شرایط باید جفت شود تا از امکاناتی نیک بهره ببرید. نگاه که میکنید، دقیقاً در نقاط عکسش میگویید کدامش از ما بود؟
فضل و رحمت خدا در برابر منطق شانس
عدهای منطق دینی همراهشان نیست؛ همهاش بحث شانس است. در دنیای کاتورهای زندگی میکنند. همهاش شانس است: شانس آوردی که اینگونه شد. شانس آوردی.
شانس یعنی چه؟ مدخلهترین حرف هم شانس است. عالمی که همه بر قاعده و قانون میگردد، یعنی چه شانس آوردی؟ دنیا که همه بر قاعده و نظم است، یعنی چه که شانس آورده؟
اینها همه فضل است. یک جا میگوید فضل و رحمت خدا بود؛ جای دیگر میگوید شانس آوردی. شانس آوردی چنین همسری گیرت آمد، شانس آوردی چنین کلاسی، شانس آوردی. این میشود دنیای شانسی.
آیه میگوید: ولی خدا هر که را بخواهد پاک میکند و خدا شنوای داناست. از همین رو میگوید من نفس خود را تبرئه نمیکنم؛ همانا نفس سخت امرکننده به بدی است مگر آنچه پروردگارم رحم کند.
شأن نفس این است که به جایی میرسد که «امّاره بالسوء» میشود؛ نه آمر بالسوء. امّاره مبالغه در امر است؛ یعنی پیدرپی به بدی امر میکند. مگر آنکه پروردگارم به آن رحم کند. وگرنه نفس امّاره بالسوء است.
نفس ملهمه: الهام فجور و تقوا
نفس یعنی چه؟ شؤون مختلفی برای نفس هست که به خود آیات باید گفت. نفس آن است که دقیقاً امر به سوء میکند و پیدرپی هم این کار را میکند.
برای آنکه مختصری دربارهٔ نفس گفته شود ــ رابطهٔ نفس با شیطان را تا آیات سورهٔ ابراهیم میرسیم؛ دو سه آیه مانده تا بحث شیطان ــ آنچه خدا تعریف میکند این است که نفسی داده که عرفا و فلاسفه آن را نفس ملهمه میخوانند. این را از این آیه درآوردهاند.
صفحهٔ پانصدونودوپنج، آیهٔ هشت، پس از هفت قسم که آخرش «و نفس و آنچه آن را سامان داد» است:
«وَنَفْسٍۢ وَمَا سَوَّىٰهَا» (شمس/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به نفس و آنکه آن را سامان داد.
«فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَىٰهَا» (شمس/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس فجورش و تقوایش را به آن الهام کرد.
«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّىٰهَا» (شمس/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به تحقیق رستگار شد کسی که آن را پاک کرد.
«وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّىٰهَا» (شمس/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و محروم شد کسی که آن را به خاک مالید.
قسم به نفس و آنکه سامانش داد و تسویهاش کرد؛ خلقش کرد درست و منظمش کرد. چون تسویه کرد، فجور نفس و تقوای نفس را به آن الهام کرد.
میگویند نفس در حالت عادی اسمش نفس ملهمه است: نفسی که فجور و تقوا به آن الهام شده. اگر کسی این را دسیسه نکرده باشد، با نفس سرِ نفس را شیره نمالیده باشد، مدسوس نکرده باشد ــ یعنی لگدکوب نکرده باشد ــ چنین نفسی از خودش الهام فجور و تقوای خودش را دارد.
پس اگر نفس در حالت عادی باشد، خودش یکی از بیانات خداست؛ یکی از حجج الهیه. نفس خودش میفهمد. آنچه باید بفهمد میفهمد. کار بد را میفهمد، کار خوب را میفهمد.
قرآن با فطرت هماهنگ است
قرآن را خدا آنقدر به این قرآنش مطمئن است که میگوید اگر کسی واقعاً از هوا تبعیت نکند، قرآن چه مشکلی دارد که کسی قبول نکند؟ یعنی چه، قرآن چه مشکلی دارد؟ کاملاً با هماهنگی فطرت جور است. مگر آنکه این افراد بخواهند از هوا تبعیت کنند. از همین رو میگوید:
«فَإِن لَّمْ يَسْتَجِيبُوا۟ لَكَ فَٱعْلَمْ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهْوَآءَهُمْ ۚ وَمَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ ٱتَّبَعَ هَوَىٰهُ بِغَيْرِ هُدًۭى مِّنَ ٱللَّهِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (قصص/۵۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر تو را اجابت نکردند، بدان که تنها از هواهای خود پیروی میکنند. و کیست گمراهتر از آنکه هوای خود را بیهدایتی از خدا پیروی کند؟ خدا قوم ستمگر را هدایت نمیکند.
اگر جواب تو را نمیدهند، مگر تو چه میگویی که جوابت را نمیدهند؟ اجابت نمیکنند. مگر چه حرف بدی میزنی؟ در دین چه حرف بدی هست؟ در قرآن چه نکتهٔ مشکلداری هست؟
اگر میگوید خود را از این ظالم برهانید و با امت کفر بجنگید، این با فطرت ناهماهنگ است؟ جدی؟ یعنی اگر کسی آمده به شما تجاوز میکند شما از حقوق خود دفاع کنید، این با فطرت ناهماهنگی است که میگویند این شده دین خشونت؛ قرآنی که همه خشونت است؟
از آن سو میگوید با آدمها مهربان باش، محبت کن. به پیامبر میگوید با مؤمنین:
«وَٱخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ ٱتَّبَعَكَ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (شعراء/۲۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بال خود را برای کسانی از مؤمنان که از تو پیروی کردهاند فرو دار.
با مؤمنینی که تو را تبعیت میکنند بالا نینداز؛ پایین، با مهربانی و عطوفت. قصهاش اینگونه است. چهار بحث دیگر هم دارد؛ آن هم با فطرت هماهنگ است.
میگوید اگر اجابت نکردند، فعلاً تنها از هواهای خود پیروی میکنند: تنها دلیلی که میتواند باشد این است که دارد از هوا تبعیت میکند؛ دارد تربیت هوا میکند. مگر قرآن چه میگوید که کسی بگوید قرآن بد است؟ چه نکتهٔ ایرادداری گفته؟ در احکامش، در اخلاقش. آنچه در قرآن است.
پس نفس اگر در حالت الهامیش باشد، خودش فجور و تقوای خودش را تشخیص میدهد. از همین روست که یکبار در دانشگاه به کسی گفتم: آقا تو اولین باری که این صحنههای خلاف را میدیدی قلبت تاپتاپ نمیزد؟ گفت آری. گفتم چه چیزی میدید تو را؟ گفت نه. گفتم چرا قلبت اینگونه در سینهات مثل گنجشک پرپر میزد؟ تو خودت میفهمیدی داری چیز بدی نگاه میکنی. پس خودت داری میفهمی چیز بدی نگاه میکنی. کی مراقب داشتی؟ نه کسی بود، نه هیچ؛ نه آن موقع حواست بود که خدا دارد نگاه میکند. پس چیست که از این کار میترسی؟ چیست که اولین باری که صحنهٔ بد نگاه میکردی خودسانسوری میکردی؟ کی به تو گفته بود؟ چه به بچه اینها را یاد میدهد؟ همان نفس ملهمه است که خودش فجور و تقوای خودش را تشخیص میدهد.
این آدم اگر پیامبر به او برسد با دو حجت کار میکند: با حجت تکوینی و حجت تدوینی. اگر پیامبر به او نرسید با همان حجت تکوینیاش باید کار کند. به همان قدر که حجت تکوینی دارد، همان را خدا از او میخواهد. این میشود نفس ملهمه.
اگر در بیان عرفا و معلمان اخلاق ــ و در کتاب امام و این چیزها ــ میگوید نفس ملهمه، یعنی همین؛ از همین آیه گرفتهاند.
و الهام فجور چیز بدی نیست. فجور نفس را به شما الهام کرده که فجور نفس چیست؛ این که چیز بدی نیست. یعنی بدانی چه کار بکنی. مثل اینکه بروی دانشگاه به تو بگویند اینگونه درس بخوانی درست خوب میشوی، اینگونه هم درس بخوانی میافتی. این اطلاعاتدادن است. فجور و تقوای نفس را به نفس معرفیکردن چیز خوبی است. فطرت درست آفریده شده. منتها خدا دنیا را اینگونه خلق کرده، شیطان را خلق کرده، شهوات را هم خلق کرده، این انسان را هم اینگونه خلق کرده؛ باید در این مجاهدت با شیطان برسد. حدیث است که بهشت به ناخوشیها پیچیده شده و آتش به شهوات. در دایرهٔ این شهوت خودش یک رابطه است؛ وگرنه الهام فجور به نفس بد نیست.
چهار شأن نفس در قرآن
این نفس که در حالت عادیاش نفس ملهمه است و فجور و تقوا به آن الهام شده، و این دنیایی که باید در آن عمل کند: در این دنیا چهار نفس برایش در قرآن یاد کردهاند. دو تا در این سو، دو تا در آن سو. دو تا از اینوری میرود، دو تا از آنوری میرود.
اگر کسی راه بیراهه را انتخاب کند و آرامآرام بخواهد با فجور نفس برخورد کند و فجور را دربیابد، به آن سمت میرود.
نفس مسوّله: زرورق روی زباله
اول میرسد به نفسی به نام نفس مسوّله. این را هم از آیات قرآن درآوردهاند. تسویل یعنی اینکه کسی مشت زباله را زرورق بکشد روش. به این کار میگویند تسویل. به مجرد زینتدادنی که در ترجمهها نوشتهاند تسویل نمیگویند؛ آن میشود تزیین.
تسویل یعنی مشت زباله را ــ از همان چیزهایی که نفس هم کارشناس است، خود آدم و شیطان هم کارشناس است؛ شیطان کارشناس خوبی است که از کجا بلند شود بیاید سراغ شما ــ بردارد. شیطان با آدم چه میکند؟ میداند این علاقهمند به شهرت است، علاقهمند به فلان است. این زبالهها را میآورد. از همانجا که میداند نقطه ضعف شماست میآید این زبالهها را برمیدارد، روش چیزی قشنگ میکشد؛ چون همینطور زباله بردارد بیاورد که شما قبول نمیکنید. روش چیزی قشنگ میکشد.
آن چیز قشنگی که به درد من بخورد چیست؟ حفظ کیان اسلام. الان شما باید خیلی چیز باشید؛ الان وظیفه است؛ وظیفه، وظیفه. از این چیزها میکشد روش، میکشد روش، این را تحویل آدم میدهد. این که تسویل میدهد، تسویل میکند.
اخیراً همین منبر و خیابان یکی از این چیزهاست. البته نه اینکه هرکه در سیما صحبت میکند اینگونه باشد؛ خدا نکند چنین چیزی ترویج شود. ولی آدم احساس میکند خودش تسویلات را آرامآرام درک میکند. یکی از معاونین سیما آمده بود صحبت کردیم. گفت شما بیایید سیما صحبت کنید. یک لحظه آدم احساس میکرد که وظیفه است؛ میبینی چقدر مخاطب، میبینی چقدر قرآن لازم است، تشنهٔ معارف. خدا نکند؛ نمیخواهم بگویم کسی که صحبت میکند چیست. این حرف نیست. ولی همانجا آدم میفهمد که با چیزهایی مثل «وظیفه است»، «محجوریت قرآن»، هزار چیز بهعنوان زرورق روی این کشیده میشود، آنگاه این را تحویل آدم میدهد.
نفس که در این مرحله باشد ــ تزیین میدهد و تزیین میکند تا به او بخورانند ــ میشود نفس مسوّله.
آیات نفس مسوّله در همین سوره است: آیهٔ هجده و آیهٔ هشتادوسه.
«وَجَآءُو عَلَىٰ قَمِيصِهِۦ بِدَمٍۢ كَذِبٍۢ ۚ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًۭا ۖ فَصَبْرٌۭ جَمِيلٌۭ ۖ وَٱللَّهُ ٱلْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ» (یوسف/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیراهنش را با خونی دروغین آوردند. گفت: بلکه نفسهایتان کاری را برای شما آراسته است؛ پس صبری نیکو. و خداست که بر آنچه وصف میکنید از او یاری خواسته میشود.
این تسویل کرده نفستان برایتان؛ زینت داده؛ چیزی آشغال برداشته رونمایی کرده، آورده به حضورتان.
«قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًۭا ۖ فَصَبْرٌۭ جَمِيلٌ ۖ عَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِيَنِى بِهِمْ جَمِيعًا ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بلکه نفسهایتان کاری را برای شما آراسته است؛ پس صبری نیکو. امید که خدا همهٔ آنان را نزد من آورد. اوست دانای حکیم.
شیطان خیلی کارشناس است. خیلی. آنقدر خوب میداند هرکس نقطه ضعفش کجاست؛ جاهایی که ضربهپذیریاش بالاست. گمان نکنید شیطان به آدم میگوید بیا برو دزدی. اصلاً چیزی نمیگوید؛ ولی میبینید هرکسی را به نحوی ــ بسته به موقعیت خانوادگیاش، موقعیت شغلیاش ــ میداند از کدام ناحیه میخورد. همانها را برداشته سرپوشی قشنگ میگذارد روش، تحویل طرف میدهد.
این را خود آدم باید بفهمد. از خود آدم میخواهند که بفهمد. شیطان و قبیلهاش از جایی که حواستان نیست از همانجا میزنند. از همان جایی که بگویید من آنجا مطمئنم، این که دیگر فلان است، کاملاً مطمئن ــ همان جبههٔ خالی را میزنند. پس این باید ورد زبان باشد.
«قَالَ فَبِمَآ أَغْوَيْتَنِى لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَٰطَكَ ٱلْمُسْتَقِيمَ» (اعراف/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پس به سبب آنکه مرا به بیراهه افکندی، بر راه راست تو برایشان مینشینم.
«ثُمَّ لَءَاتِيَنَّهُم مِّنۢ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَيْمَٰنِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ ۖ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَٰكِرِينَ» (اعراف/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس از پیش رویشان و از پشت سرشان و از راستشان و از چپشان بر آنان درآیم و بیشترشان را سپاسگزار نخواهی یافت.
نفس امّاره: عقل اسیر تحت هوای امیر
اندکی که به او خوراندند، مرتبهاش میشود نفس امّاره. آنقدر در این نفس مسوّله بود و ماند که دیگر عالماً عامداً حتی بعد هم این کار را میکند. آنجا که به قول امیرالمؤمنین علیهالسلام میگوید: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوًى أَمِیرٍ» ــ چه بسیار عقلی که اسیر است تحت آن هوای امیر. دیگر افسارش دست نفس است. دیگر این نیست که دلم میخواهد بکنم.
با بسیاری از این معتادان برخورد کردهاید. ما الحمدلله در بازار فراوان میبینیم. گمان میکنیم آن نشئهای که دم جوی نشسته همین است. یکی دم جوی مغازهٔ ما نشسته بود، وسایلش روی خط، کیسهاش بیرون. یک صبح تا ظهر داشت این را جمع میکرد. باور کنید. یک صبح تا ظهر داشت جمع میکرد؛ آخرش هم نتوانست. میخواست بگذارد توی این، تا آخرش میگذاشت باز دست میآمد باز میریخت، یکییکی باز میگذاشت، بعد با کله رفت تو جوی. یعنی به او بگویی آقا تو از این نوعی که میکنی راضیای؟ این دیگر بحث تسلیم نیست. خدا واقعاً رحم کند به آدم. این راضی نیست. این نفس امّاره بالسوء است.
دیگر میبینی دروغ میگوید، خودش هم از دروغ گفتن خودش حالش به هم میخورد. دزدی میکند، خودش هم میداند دزدی میکند. دروغ میگوید جوری که اصلاً دروغهای بیمنفعت میگوید. گاهی آدم دروغ میگوید دروغ با منفعت؛ گاهی دروغ میگوید دروغ بیمنفعت، هیچ نفعی در آن نیست. خودش هم میداند هیچ نفعی ندارد. طرف میآید میگوید من دروغ نمیتوانم بگویم؛ مثلاً تلفن همراهش زنگ میزند، «هفتتیر» میگوید مهدی علی هستم. چه فرقی به حال من مهدی علی یا هفتتیر؟ هیچ فرقی نمیکند، ولی دروغ میگوید. این میشود نفس امّاره. ته قسمت نفس، آنجا که نفس امّاره است. عالماً عامداً آن خطا میکند؛ میداند دارد اشتباه میکند ولی دست خودش نیست.
سرچشمه شاید گرفتن به بیل / چو پر شد نشاید گذشتن به پیل. همین است. تا در نفس مسوّله باشد، و اینها که مجاهدت با نفس را گذاشتهاند آخر عمرشان. شیطان همین کار را میکند. سهو سهو، تسلیتی که شیطان میکند همین است: بعداً، آخر. پیوندش را گذاشتهاند، مجاهدت با نفس را گذاشتهاند آنموقع. مگر میشود آن موقعها کسی؟ مگر اینکه چه شود؟ مثل گویی افتاده تو سرپایینی. این گوی افتاده تو سرپایینی، حالا دیگر هرچه سرعتش بیشتر میشود. هرچه سرعتش کمتر است شاید بشود گرفت. چه در ماشینی که ترمز بریده بگویی آخرش اتفاقی میافتد. این میشود نفس امّاره. این سمتش.
ورد زبان مؤمن این است که اگر رحم خدا نباشد مرتب کار نفس این است که امر به سوء بکند تا اینجا میآورد پایین؛ میشود نفس امّاره. از همین رو در دعا کمال این را باید همه بگویند. امیرالمؤمنین باید بگوید. چنین نیست که او هرچه ثنا بکنند حقش است ــ هرچه ثنا راجع به امیرالمؤمنین بکنند حقش است ــ منتها او هم باید بگوید من منهای خدایی که بگذاری، کی اهل چنین ثناهایی است؟ باید ورد زبانش باشد: من اهلش نبودم، تو پخش کردی، ولی من اهلش نبودم. ولی پروردگار من غفور رحیم است.
ترکیب غفور رحیم
این ترکیب غفور و رحیمی که در آیات میبینید هیچموقع «رحیم غفور» نیست. با دقت «غفور رحیم» است؛ اینگونه پخش میشود. این غفور رحیم یک ترکیب است. «غفور رحیم» و «اغفر لنا و ارحمنا» همه به همین ترکیب میآید؛ چون آن رحمتی که خدا میخواهد بکند تأکید قضیه است. رحمتی که میخواهد بکند باید پیش از آن غفران باشد. یعنی باید این ظرف پاک شود تا خدا این عسل را در این ظرف بریزد. این غفران الهی باید باشد. از همین رو همیشه «غفور رحیم» داریم. باید این بتواند بپذیرد تا آن رحمت هم بیاید کنارش؛ میشود غفور رحیم. فیضی که میخواهد بیاید خدا واقعاً باید ببخشد؛ باید از اینهمه خطا که کرده شده دربگذرد؛ پاک شود، قابلیت این رحمت جدید پیدا کند. به هر میزانی که این ظرف پاک باشد حال میدهد.
نفس لوّامه و شهید جهاد اکبر
آن سمتش هم نفس لوّامه میگویند که باز از آیات قرآن درآوردهاند. چرا؟ چون اقتضای زندگیکردن در دنیا این است که خلطی در عملشان هست و در آخر کار سیئه، الا قلیلی که خدا هدایتشان کرده. اقتضای زندگیکردن در دنیا در نوع آدمها اینگونه است که هنوز در مبارزهاند با شیطان. یعنی دارند با شیطان مبارزه میکنند. هنوز به منطقهٔ عباد مخلص نرسیدهاند. به تعبیری که در قرآن گفتیم هنوز مشغول مبارزهاند.
کسی که مبارزه میکند در حقیقت مجاهد جهاد اکبر است؛ مجاهد صحنهٔ جهاد اکبر. این مجاهد صحنهٔ جهاد اکبر یکطرفه نمیزند. او هم میزند، تو هم میزنی، او هم میزند. بزنبخور است؛ بزنبزن نیست. بزنبخور در این صحنه. وقتی خورد، آن نفس لوّامه. اگر در همین حالت بمیرد این آدم ــ در حالت مجاهد با نفس بمیرد ــ این آدم شهید است. اگر آن شهید صحنهٔ جهاد اصغر است، این آدم شهید صحنهٔ جهاد اکبر است. غسل و کفن برای همین داریم: «مَنْ مَاتَ عَلَىٰ حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِیدًا». کسی در همین حب بمیرد. یعنی با شیطان مشغول نبرد و مبارزه است ولی هنوز اعتقاد را نگه داشته، هنوز خدا را قبول دارد، هنوز ایمان دارد، نماز میخواند، خوبیها را قبول دارد. هنوز وقتی گناه میکند توبه میکند، گریه و زاری میکند. این آدم اگر در این وضعیت بمیرد شهید مرده است. این شهید صحنهٔ جهاد اکبر. هیچ کم نیست. جوانی که در حالت این چیزهاست و گاهی کسی در مصاف جهادی بمیرد این چیست؟ این شهید است. شهید صحنهٔ جهاد اکبر.
این نفس وقتی توبه کند این لوم و پشیمانکردن و ملامتکردن و ای خاک بر سرت کردن ــ این چه غلطی کردی ــ این نفس در این حالت به آن میگویند نفس لوّامه. نفسی که در حقیقت اقتضای زندگی در این دنیا است.
«لَآ أُقْسِمُ بِيَوْمِ ٱلْقِيَٰمَةِ» (قیامت/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمیخورم به روز قیامت.
«وَلَآ أُقْسِمُ بِٱلنَّفْسِ ٱللَّوَّامَةِ» (قیامت/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند نمیخورم به نفس بسیار سرزنشگر.
صفحهٔ پانصدوهفتادوهفت، آیهٔ دو سورهٔ قیامت. نفس لوّامه از اینجا گرفته شده.
نفس مطمئنه: راضیه مرضیه
از آن طرف آنقدر روی همین نفس لوّامهاش بماند میرسد آرامآرام به نفسی به نام نفس مطمئنه که در آن منطقه، منطقهٔ بیخطر است.
«يَٰٓأَيَّتُهَا ٱلنَّفْسُ ٱلْمُطْمَئِنَّةُ» (فجر/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای نفس آرامگرفته.
«ٱرْجِعِىٓ إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةًۭ مَّرْضِيَّةًۭ» (فجر/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سوی پروردگارت بازگرد، خشنود و خدا از تو خشنود.
«فَٱدْخُلِى فِى عِبَٰدِى» (فجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در میان بندگانم درآی.
«وَٱدْخُلِى جَنَّتِى» (فجر/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در بهشتم درآی.
صفحهٔ پانصدونودوچهار، آیهٔ بیستوهفت سورهٔ فجر. این از خدا راضی است، خدا از این راضی است. رنج نکشیدن است، رنج ندیدن. دیگر رسیدن به آن مقامات بالای نفس در آن حالت.
حضرت زینب سلاماللهعلیها. بعضی گمان میکنند این جملهٔ حضرت زینب مال این است که میخواسته پوز یزید را بزند. این گفته که خوب شد با خدا، با خانواده اینهمه کار کرد؛ این هم حالش این است: «مَا رَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلًا». نه. او در منطقهٔ «ما رأیت إلا جمیلا» است اصلاً. او در این منطقه هست که «ما رأیت إلا جمیلا» که همه قشنگ است. چه زشت بود؟ همهٔ اتفاقاتی که افتاد همه قشنگ بود. برای کی؟ برای آن کسی که برای او هر اتفاقی بیفتد.
مختص معصومین هم نیست. چون گفتهایم معصوم در حقیقت درصدبندی دارد. دو درصد داریم، چهار درصد داریم؛ معصوم چهل درصد، معصوم پنجاه، معصوم نود درصد، معصوم صد درصد داریم. چنین نیست که مال معصوم در حقیقت فقط صد درصد باشد که میشود چهارده معصوم و سلسلهٔ پیامبران. این مال یک منطقهای است.
چنین هم نیست که بعضی تصور زمانی دارند: آها رسیدیم به نفس مطمئنه حالا معلوم شد. نه. یک در طول تاریخ شاید این بفهمد که میبیند از اتفاقاتی که دارد دور و برش میافتد احساس رضایت میکند. نه اینکه تغییر نمیدهد؛ نه اینکه نمیخواهد چیزی را تغییر بدهد؛ ولی روی اتفاقات جزع نمیکند. راضی است انگار با اتفاقاتی که دارد میافتد. در صورتی که بسیاری از اتفاقات اصلاً مال دست خودش نیست؛ دست خودش نبوده. اتفاقی افتاده میبینید آنچنان جزع و لب شکوه و شکایت آنگونه نمیدهد. این میشود جریان نفس.
یک نفس، چند شأن
میگویند نفس ما چند نفس نداریم. اینها شؤون یک نفساند. یعنی آدم چند روح که ندارد؛ یک روح دارد. آدم چند آدم که نیست؛ یک روح دارد. این روح همان نفس الهامیه است که:
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را سامان دادم و در او از روح خود دمیدم، برای او سجدهکنان درافتید.
از روح خودم در انسان. همین این است. حالا اگر برود آن سمت میشود به نفس مسوّله برسد و به نفس امّاره؛ مثل این است نفس در وضعیت امّاره قرار میگیرد. اگر برود به آن سمت، نفس در وضعیت لوّامه و در وضعیت مطمئنه قرار بگیرد؛ آن هم میشود شؤون دیگر نفس، جلوههای دیگر نفس.
حالا چنین نیست یک موقع ممکن است واقعاً طرف در بخشهای مطمئنه باشد، در بخشهایی لوّامه باشد؛ تا اینها حال باشد برایش تا برسد به اینکه اینها ملکه شود برایش. حال باشد تا در مجاهدت برسد به اینکه این ملکه شود برایش؛ آنموقع میشود واقعاً نفس مطمئنه.
اگر بشود تطبیق داد با گروههای سهگانهٔ ابرار و مقرّبین و خاسر: مطمئنهاش علیالقاعده باید بشود مقرّبین؛ شأن نفس لوّامهاش باید بشود گروه ابرار؛ و آن دو شأن دیگر عملاً میشود گروه فجّار یا اصحاب الشمال یا اصحاب المشأمه یا هر چیزی که قرآن اسمش را میگذارد.
رابطهٔ شیطان و نفس
برمیگردد به رابطهٔ شیطان با نفس. رابطهٔ شیطان با نفس در قرآن چهگونه تعریف میشود؟ در سورهٔ محمد دارد کسانی که به ادبارشان برمیگردند و پشت میکنند به دین:
«إِنَّ ٱلَّذِينَ ٱرْتَدُّوا۟ عَلَىٰٓ أَدْبَٰرِهِم مِّنۢ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ ٱلْهُدَى ۙ ٱلشَّيْطَٰنُ سَوَّلَ لَهُمْ وَأَمْلَىٰ لَهُمْ» (محمد/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که پس از آنکه هدایت برایشان روشن شد به پشت خود برگشتند، شیطان برایشان آراست و مهلتشان داد.
شیطان تسویل میدهد و برایشان این فرصت را ایجاد میکند و فرصتسازی میکند. شیطان فرصتسازی میکند. این کار را میکند. هم شیطان این کار را میکند هم نفس این کار را میکند. البته شیطان میخواند، نفس این کار را میکند.
اگر شیطان نباشد نفس کار میکند یا نمیکند؟ با کمک شیطان انجام میدهد. شیطان چون راهکارها را بلد است در نفس و یک کارشناس دقیق نفسشناسی است، از این جهت او بلد است چهگونه سوت بزند. او سوتش را میزند؛ مگر آنکه کار به جایی برسد که قرار نبوده اصلاً شیطان سوت بزند. این دیگر خودش امّاره به سوء است. یعنی خودش، دیو خودش کار میکند.
باب انحراف با شیطان شروع میشود. میگوید من کاری نکردم. در سورهٔ ابراهیم:
«وَقَالَ ٱلشَّيْطَٰنُ لَمَّا قُضِىَ ٱلْأَمْرُ إِنَّ ٱللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ ٱلْحَقِّ وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ ۖ وَمَا كَانَ لِىَ عَلَيْكُم مِّن سُلْطَٰنٍ إِلَّآ أَن دَعَوْتُكُمْ فَٱسْتَجَبْتُمْ لِى ۖ فَلَا تَلُومُونِى وَلُومُوٓا۟ أَنفُسَكُم ۖ مَّآ أَنَا۠ بِمُصْرِخِكُمْ وَمَآ أَنتُم بِمُصْرِخِىَّ ۖ إِنِّى كَفَرْتُ بِمَآ أَشْرَكْتُمُونِ مِن قَبْلُ ۗ إِنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌۭ» (ابراهیم/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شیطان چون کار گزارده شد گوید: خدا به شما وعدهٔ راست داد و من به شما وعده دادم و با شما خلف کردم. و مرا بر شما هیچ سلطهای نبود جز آنکه شما را خواندم و اجابتم کردید. پس مرا سرزنش نکنید و خود را سرزنش کنید. من فریادرس شما نیستم و شما فریادرس من نیستید. من به آنچه پیشتر مرا شریک میکردید کافرم. ستمگران را عذابی دردناک است.
من دعوت میکردم، شما هم استجابت کردید. تا برسد به جایی که مثلاً دعوت هم نمیکند؛ خود نفس برای خودش بلد است دیگر. این میرسد به همان که میگویند شیاطین الانس. در قرآن دارد. یعنی خودش دیگر برای خودش یک شیطان مجسمه است. مجسمهٔ شیطان است این خودش.
در روایت داریم که شیطان با زبان اینها حرف میزند. از زبان اینها حرف میزند؛ به لسان اینها شیطان حرف میزند. اینها دیگر از خودشان هیچ ندارند؛ قدرت نفس شهوت است دیگر. شهوتی که آدم دارد شیطان برای آدم جلو مجسم میکند که آدم مثلاً به آن شهوت پیدا کند. حالا هر جور شهوتی. وگرنه این قابلیت هست. شهوت یعنی خواستن؛ یعنی قابلیت هست. از آن سو شیطان سوت میزند که شما حرکت کنید؛ قابلیت هست، تکمیل میشود؛ آدم به این راه کشیده میشود. یعنی این باید باشد، آن هم باید باشد؛ این فعالیتش را باید داشته باشد، این هم قابلیت باید داشته باشد؛ تکمیل میشود مجموعاً با همدیگر این کار را انجام میدهند.
«ائتونی به أستخلصه لنفسی»: ویژه کردن یوسف
«إن ربی غفور رحیم». و پادشاه گفت او را نزد من آورید تا وی را ویژهٔ خود کنم. از آن «ائتونی به» تا این «ائتونی به أستخلصه لنفسی» واسطهاش همین بوده که باید بیگناهی خودش را حفظ میکرد.
آیهٔ پنجاه دارد:
«وَقَالَ ٱلْمَلِكُ ٱئْتُونِى بِهِۦ ۖ فَلَمَّا جَآءَهُ ٱلرَّسُولُ قَالَ ٱرْجِعْ إِلَىٰ رَبِّكَ فَسْـَٔلْهُ مَا بَالُ ٱلنِّسْوَةِ ٱلَّٰتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ ۚ إِنَّ رَبِّى بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌۭ» (یوسف/۵۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پادشاه گفت: او را نزد من آورید. پس چون فرستاده نزد او آمد، گفت: به سوی آقای خود برگرد و از او بپرس کار آن زنانی که دستهایشان را بریدند چه بود. پروردگار من به نیرنگشان داناست.
اینجا دارد:
«وَقَالَ ٱلْمَلِكُ ٱئْتُونِى بِهِۦٓ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِى ۖ فَلَمَّا كَلَّمَهُۥ قَالَ إِنَّكَ ٱلْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌۭ» (یوسف/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پادشاه گفت: او را نزد من آورید تا وی را ویژهٔ خود کنم. پس چون با او سخن گفت، گفت: تو امروز نزد ما صاحبمنصب و امینی.
وقتی قضیه خودش را تبرئه کرد و بیگناهی خودش را ثابت کرد دیگر گفت بردارید بیاید تا من برای خودم ویژهاش کنم؛ یعنی جزو مشاورین ویژهاش کنم. برای خودم خالصش کنم، ویژهاش کنم.
مؤمن خروج از زندان را از خدا میبیند
ولی باز از زندان درآوردن مؤمن را بنگرید. بارها گفتهایم مؤمن از دست کسی جز خدا چیزی نمیگیرد. از همین روست که آیهٔ صد این سوره را بیاورید. کی این را از زندان درآورده؟ این ملک درآورده دیگر. وقتی داستان تمام میشود:
«وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى ٱلْعَرْشِ وَخَرُّوا۟ لَهُۥ سُجَّدًۭا ۖ وَقَالَ يَٰٓأَبَتِ هَٰذَا تَأْوِيلُ رُءْيَٰىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّى حَقًّۭا ۖ وَقَدْ أَحْسَنَ بِىٓ إِذْ أَخْرَجَنِى مِنَ ٱلسِّجْنِ وَجَآءَ بِكُم مِّنَ ٱلْبَدْوِ مِنۢ بَعْدِ أَن نَّزَغَ ٱلشَّيْطَٰنُ بَيْنِى وَبَيْنَ إِخْوَتِىٓ ۚ إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌۭ لِّمَا يَشَآءُ ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همه برای او به سجده درافتادند. و گفت: ای پدر، این تأویل خواب من است از پیش؛ پروردگارم آن را راست گردانید. و به من احسان کرد آنگاه که مرا از زندان بیرون آورد و شما را از بادیه آورد پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را به هم زد. پروردگار من به آنچه بخواهد لطیف است. اوست دانای حکیم.
خدا به من احسان کرد وقتی خدا مرا از زندان درآورد بیرون. مؤمن از دست غیر خدا چیز نمیگیرد کلاً. هرکه هم به او چیزی بدهد میگوید این را خدا داد. با تشکر هم منافات ندارد؛ تشکر، تشکر از جایش. ولی این را کی داد؟ این را خدا داد. این محبت کی بود؟ محبت خدا بود. پس آدم منتدار اهلی در این دنیا نیست جز خدا.
اگر این منطق بشود، میبینید که نه خودش را ذلیل میکند؛ از وسایل هم استفاده میکند. به آن گفته برو خبر بده و بیاید و تبرئه کند: من نبودم و تو برو بپرس کار آن زنانی که دستهایشان را بریدند چه بود. همهٔ این کارها را میکند؛ آخرش هم با این شیوه از زندان بیرون میآید؛ آخرش چه میگوید؟ خدا مرا آورد بیرون از زندان.
نقش مکالمهٔ حضوری: مکین امین
«فلما کلمه»: وقتی با او شروع کرد صحبت کردن. میگویند تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد. این وقتی که صحبت کرد. نقش خودِ سخن گفتن همین است. به گفتگوی نوشتاری نمیگویند صحبت کردن. آن پیامنوشت است اسمش. ممکن است مخاطبه کردن به آن بگویند؛ ولی تکلم کردن این صحبتهای حضوری را میگویند تکلم کردن. نامهنوایی مخاطبه کردن است؛ ولی تکلم کردن، مکالمه کردن یعنی رو در رو با طرف مکالمه میکنی.
اینگونه صحبتهای رو در رو که طرف هم مجبور است. نقش مصاحبهٔ حضوری هنوز بهعنوان نقش برجسته، برجسته است. اینکه با کسی رو در رو بایستی با او صحبت کنی که بدون فکر با شما قرار است صحبت کند جواب بدهد. نه اینکه نامه بنویسی بعد جواب نامه بدهد ــ حالا روی نامه اندکی فکر کرده، بالا کرده پایین کرده، با مشاور صحبت کرده. من به همین گونه تکلم کنی، مکالمه بکنی یعنی رو در رو با همدیگر صحبت کنیم. اینگونه خیلی چیزها درمیآید.
امیرالمؤمنین هم میگوید: تکلّم کنید؛ در این صحبت «مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئًا إِلَّا ظَهَرَ فِي فَلَتَاتِ لِسَانِهِ وَصَفَحَاتِ وَجْهِهِ». صحبتهای ناگهانی این آدمها خودشان را رو میکنند. صحبت ناگهانی یعنی شروع کنی با طرف حرف زدن این نتواند یکهو فکر کند که باید جواب شما را بدهد. صحبت ناگهانی با آدمها کردن و مکالمه کردن با آدمها.
پس میگوید چون با او سخن گفت: با او شروع کرد صحبت کردن. همین که صحبت کرد گفت تو امروز نزد ما مکین امینی. دیگر از امروز تو بهعنوان مکین امینی پیش ما.
از امروز تو دیگر متمکنی. در این زمین خدا یک یوسف را از ته چاه درمیآورد میکندش مکین. خدا حالا دارد این کار را میکند. تو از امروز اینگونه مکین امین ما هم هستی. امانتت که ثابت شده بود در این جریان؛ خیانت نکردی. تو امینی.
«اجعلنی علی خزائن الأرض إنی حفیظ علیم»
اینجا چیزی است فرمایش حضرت یوسف که روش بحث و شبهه زیاد شده.
«قَالَ ٱجْعَلْنِى عَلَىٰ خَزَآئِنِ ٱلْأَرْضِ ۖ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌۭ» (یوسف/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: مرا بر خزائن زمین بگمار؛ من نگهبان دانایم.
میگوید مرا بر این گنجینههای زمین بگمار؛ خزائن مصر را بسپار به من. من آدمی حفیظ علیم. حفیظم یعنی امانتداری و تعهدم؛ علیمم یعنی متخصصم. این متخصص متعهد که میگویند از همان است.
چه قوی امین:
«قَالَتْ إِحْدَىٰهُمَا يَٰٓأَبَتِ ٱسْتَـْٔجِرْهُ ۖ إِنَّ خَيْرَ مَنِ ٱسْتَـْٔجَرْتَ ٱلْقَوِىُّ ٱلْأَمِينُ» (قصص/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یکی از آن دو گفت: ای پدر، او را اجیر کن؛ بهترین کسی که اجیر میکنی نیرومند امین است.
اینها با همدیگر فرق دارند. چه فرقی دارند اصلاً؟ هر جا چیزی است. اینجا خودش میخواهد مسئول پست اقتصادی مملکت بشود. اولاً خودش این پیشنهاد را میدهد.
و خدا طالوت را هم با بسطه در علم و جسم معرفی میکند:
«وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ ٱللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًۭا ۚ قَالُوٓا۟ أَنَّىٰ يَكُونُ لَهُ ٱلْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِٱلْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةًۭ مِّنَ ٱلْمَالِ ۚ قَالَ إِنَّ ٱللَّهَ ٱصْطَفَىٰهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُۥ بَسْطَةًۭ فِى ٱلْعِلْمِ وَٱلْجِسْمِ ۖ وَٱللَّهُ يُؤْتِى مُلْكَهُۥ مَن يَشَآءُ ۚ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌۭ» (بقره/۲۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیامبرشان به آنان گفت: خدا طالوت را برای شما به پادشاهی برانگیخته است. گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهی باشد حال آنکه ما به پادشاهی از او سزاوارتریم و به او گشایشی از مال داده نشده؟ گفت: خدا او را بر شما برگزیده و او را در دانش و تن گشایشی افزوده است. و خدا ملک خود را به هر که بخواهد میدهد و خدا گشایشگر داناست.
روایت مجمع البیان: آیا یوسف عجله کرد؟
روایتی در تفسیر مجمع البیان نوشته. نوشته باز مثلاً یوسف عجله کرد. حالتی مثل اینکه پیامبر گفتهاند «رَحِمَ اللَّهُ أَخِى يُوسُفَ» که خدا رحمتش کند. این اگر نمیگفت یک ساعت بعد میخواستند این خزائن الأرض را بدهند دستش. گفت یک سال به تأخیر افتاد ظهور. یعنی بهعنوان ایراد به حضرت یوسف که چهگونه گفتی بیا حالا پست؛ انگار خواسته پست جمع کند. حالا که فهمیدی «اجعلنی علی خزائن الأرض» یعنی گفت مثلاً آشنابازی برای خودش درست کرده.
این اصلاً به فضا و روح این داستانها نمیخورد. اصلاً سیاق این را میزند کنار چنین روایاتی را. اصلاً نه. خدا رحمتش کند باز عجله کرد. در زندان هم همین کار را کرد. قرار بود آزاد شود ولی بعد که گفت «اذکرنی عند ربک» ماند در زندان؛ از آن سو اینجا هم عجله کرد. چون او شش ماه به دنیا آمده این حضرت یوسف انگاری که مثلاً… ولی این دیگر در روایت نیست؛ این را من گفتم.
چند ایراد گرفتهاند به این حرکت حضرت یوسف؛ چند سؤال و ایراد شده.
شبههٔ تعریف از خود
یکی این که چرا خودش تعریف کرده؟ گفته من حفیظ علیم. یک موقع ملک گفته نزد ما مکین امینی؛ اینها یک موقع مثل اینکه به آدمی شما چقدر واقعاً آدم باصفایی باشی. اینگونه که درست نیست. حالا یک موقع راجع به آدم بگویند نزد ما مکین امینی؛ یا آن که دختران شعیب راجع به موسی گفتند بهترین کسی که اجیر میکنی نیرومند امین است؛ یا نبی راجع به طالوت میگوید خدا او را برگزید و بسطه در علم و جسم داد. اینها دیگران دارند میگویند. اینجا خودش میگوید من حفیظ علیم.
تعریف کردن از خود در منطق دینی خیلی مذمت شده. خیلی مذمت شده که کسی از خودش تعریف بکند. روایات مختلف راجع به این آمده: کسی از خودش تعریف نکند.
خود امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهجالبلاغه میگوید. معاویه نامهای که میگوید. میگوید «وَلَوْلَا مَا نَهَى اللَّهُ عَنْهُ مِنْ تَزْكِيَةِ الْمَرْءِ نَفْسَهُ» ــ اگر خدا نهی نکرده بود که کسی از خودش تعریف نکند ــ «لَذَكَرَ ذَاكِرٌ فَضَائِلَ جَمَّةً» ما خودمان تعریف میکردیم؛ این فضایل انباشته را میگفتیم. بعد هم میگوید «نَحْنُ صَنَائِعُ رَبِّنَا وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا»: ما ساختهٔ خداییم، همهٔ بقیه ساختهٔ مایند. بعد تازه میگوید تعریف نمیکنیم از خودمان. تعریف کنیم چه درمیآید از آب؟ میگوید نمیخواهیم تعریف بکنیم ولی شما را ما خلق کردیم اینگونه.
نهی قرآنی: فلا تزکوا أنفسکم
در آیات قرآن هم این را دارد. با همین عنوان نهی. صفحهٔ پانصدوبیستوهفت، سورهٔ مبارکهٔ نجم آیهٔ سیودو. پیش از آن دارد:
«وَلِلَّهِ مَا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ لِيَجْزِىَ ٱلَّذِينَ أَسَٰٓـُٔوا۟ بِمَا عَمِلُوا۟ وَيَجْزِىَ ٱلَّذِينَ أَحْسَنُوا۟ بِٱلْحُسْنَىٰ» (نجم/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از آن خداست تا کسانی را که بدی کردند به آنچه کردند جزا دهد و کسانی را که نیکی کردند به نیکوترین پاداش دهد.
«ٱلَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَٰٓئِرَ ٱلْإِثْمِ وَٱلْفَوَٰحِشَ إِلَّا ٱللَّمَمَ ۚ إِنَّ رَبَّكَ وَٰسِعُ ٱلْمَغْفِرَةِ ۚ هُوَ أَعْلَمُ بِكُمْ إِذْ أَنشَأَكُم مِّنَ ٱلْأَرْضِ وَإِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌۭ فِى بُطُونِ أُمَّهَٰتِكُمْ ۖ فَلَا تُزَكُّوٓا۟ أَنفُسَكُمْ ۖ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ ٱتَّقَىٰٓ» (نجم/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که از گناهان بزرگ و زشتکاریها دوری میکنند مگر لمم. پروردگار تو آمرزشش فراخ است. او به شما داناتر است آنگاه که شما را از زمین پدید آورد و آنگاه که در شکم مادرانتان جنین بودید. پس خود را نستایید؛ او به آنکه پروا کرده داناتر است.
کسانی که اجتناب از گناهان گنده میکنند و فواحش انجام نمیدهند مگر لمم؛ مگر یکسری گناهان کوچولو. خدا واسع المغفرة است به هر حال.
قبلش دارد «ویجزی الذین أحسنوا بالحسنی»: آن «الذین أحسنوا» را دارد تعریف میکند کیان. این «الذین أحسنوا» نه محسنین. محسنین از این بالاترند. «الذین أحسنوا» اندکی پایینتر است. اسم وقتی باشد یا فعل باشد فرق به هم میدهد. اسم که باشد این مهم است؛ چون در محسنین هم اسم که باشد آن دوام و ثبوت را نشان میدهد. فعل که باشد آنها حالت حال را نشان میدهد. میگوید این «الذین أحسنوا» اینها کیان که بالحسنة ما اینها را جزا میدهیم؟ کسانی که اجتناب از کبائر اثم و فواحش میکنند الا اللمم.
خدا داناتر است به اینکه شما را هنگامی که از زمین انشائتان کرد، ایجادتان کرد، و هنگامی که شما جنین بودید در شکم مادرانتان. أجنّة جمع جنین است، جمع جن نیست. بعضی میگویند أجنّة آمده از جن. نه. آن فعل است: أَجَنَّنِی. «حبّ الحسین أجنّنی» آن فعل است. أجنّة اسم است؛ جمع جنین. جن جمعش جان است؛ میگویند جان.
پس حالا که خدا بهتر از همه میداند: «فلا تزکوا أنفسکم». این فا تفریع دارد. تو خدا میداند، بیایید لطفاً کسی از خودش تعریف نکند. یکوقت آدم جایی از خودش تعریف کند کسی نداند. ولی وقتی که خدا میداند دیگر خودتان را تزکیه نکنید؛ از خودتان ستایش نکنید دیگر. او داناتر به این است که کی تقوا دارد. پس این ستودن و ستایش این آقا تازه میشود شبهه. یعنی بحث حتی در آیات این است.
گرد و خاک کردن و زینت مخفی
حالا ناظر به خانمهاست آیه؛ ولی با یک تنقیح ملاک و درآوردن ملاک واحدش میبینی برای هر جایی که حالت گرد و خاک داشته باشد. الان با فضای تبلیغی فرق دارد فضایی که دارد تبلیغ میشود توش. میبینی حتی به خانمها میگویند:
«وَقُل لِّلْمُؤْمِنَٰتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَٰرِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا ۖ وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَىٰ جُيُوبِهِنَّ ۖ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ ءَابَآئِهِنَّ أَوْ ءَابَآءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَآئِهِنَّ أَوْ أَبْنَآءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَٰنِهِنَّ أَوْ بَنِىٓ إِخْوَٰنِهِنَّ أَوْ بَنِىٓ أَخَوَٰتِهِنَّ أَوْ نِسَآئِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَٰنُهُنَّ أَوِ ٱلتَّٰبِعِينَ غَيْرِ أُو۟لِى ٱلْإِرْبَةِ مِنَ ٱلرَّجَالِ أَوِ ٱلطِّفْلِ ٱلَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا۟ عَلَىٰ عَوْرَٰتِ ٱلنِّسَآءِ ۖ وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِن زِينَتِهِنَّ ۚ وَتُوبُوٓا۟ إِلَى ٱللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَ ٱلْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (نور/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به زنان مؤمن بگو دیدگان خود را فرو دارند و دامان خود را حفظ کنند و زینت خود را جز آنچه از آن آشکار است آشکار نکنند، و باید روسریهایشان را بر گریبانهاشان زنند، و زینت خود را آشکار نکنند مگر برای شوهرانشان یا پدرانشان یا پدران شوهران یا پسرانشان یا پسران شوهران یا برادران یا پسران برادران یا پسران خواهران یا زنانشان یا آنچه دستهایشان مالک شده یا تابعان بینیاز از زنان یا کودکی که بر عورت زنان آگاه نشده؛ و با پاهایشان نکوبند تا آنچه از زینتشان نهان میدارند دانسته شود. و همگی ای مؤمنان به سوی خدا توبه کنید باشد که رستگار شوید.
با پاهایتان در زمین نکوبید تا اینکه این زینتهای مخفی فهمیده شود. یعنی به قدر صدای النگو و گوشواره میگوید حتی اینگونه راه نروید.
حالا نگاه کن: یک موقعی دلبری کردن مال النگو و این چیزها بوده؛ یک موقعی در صحنه تو یک جور راه نروی گرد و خاک نکن که زینتهای مخفی معلوم شود. زینتهای مخفی یک نفر معلوم شود که اگر آن زینتها معلوم شود میبینی خیلی سستیهای خانوادهها مال همین است. الان سر کار با خانمهایی برخورد دارد و کاملاً مراوده میکند. مراوده میکند با آن آدمهایی که آن هم پیدرپی برای این روی مغز این دارد حرکات روشنفکری انجام میدهد. این هم هیچ نمیکند. یعنی اینکه در صحنهٔ عشق ما چهگونه راه برویم که میگویند؛ از آن ورش هم خیلی وقتها میبینی همین است که دارد زندگی را متزلزل میکند.
آقایی میبیند سر کار که این آقا خیلی باکلاس است و چه و چه، و آن هم خیلی برایش دارد کار میکند؛ از اینور میآید نسبت به همسر خودش چیز میشود. نسبت همسرش میآید آقایشان میآید خانه میبیند که اینگونه است. اینها خیلی مثال دارم در کارهای مشاوره؛ خیلیش همینهاست. یعنی مال ترکاندن است. مال چیست؟ مال این است که بعد به ما تبلیغ میکنند که شما باید بروی یک سری میان سر دربیاوری. باید سری میان سر دربیاوری.
حالا یک آقا در جماعت مردانه است، یک خانمی در جماعت زنانه است. ولی اینکه در مقام مراودهٔ کامل این پیدرپی میخواهد خودی نشان بدهد، خود، خودی. این را بگو در صحنهٔ عشق ما گرد و خاک نکن. این زینتهای مخفی اینجاها معلوم میشود. اینجا معلوم میشود چه کاره است. یعنی اینجاها میبینی نقاطی که اندکی در برجک آدمها میخواهی کار کنی.
در آن جماعتهای خانوادگی که وجود دارد میبینی که در این جماعتهای خانوادگی آنقدر آدمها ناراحت برمیگردند. بابا اینکه زن و مرد را جدا میکردند در چیزها چیزهایی داشته توش. نمیگویم قطعاً و جزماً همانگونه الان؛ ولی باطنی توش داشته این کار که آنقدر در مرأی و منظر و در دید.
البته باید هرکسی فکر کند که خدا به هرکسی چیزی داده. چنین نیست که حالا خدا همهچیز را به من داده باشد. خدا به هرکسی چیزی داده. باید این را. ولی از آن ورش هم گرد و خاک کردن، گرد و خاک کردن، این هم زندگی را دارد به هم میزند. زندگی را دارد به هم میزند. پیدرپی سؤالهای باکلاس، اظهار فضل، نمیدانم چه چه. آقا این نفر سؤال دارد، سؤال دارد. میگویم آقا نه این سؤال بحث اظهار فضل است. بحث اظهار فضل است. یعنی سؤالهای ناشی از اظهار فضل است. اینها گرد و خاک است. اینها را هم باید طرف جلوش را بگیرد هم خودت طرف نکنی این کار را.
پس قطعی است در چیزهای دینی که از خودتان تعریف نکنید؛ چون تعریف کردن از خود باعث خیلی چیزها میشود. ضمن اینکه آدم خودش حالش بد میشود دیگر. یعنی خودش، من خودم تعریف کنم حالت بدی به وجود میآید. غیر از این ثمرات ناجور به لحاظ اجتماعی هم دارد. به لحاظ اجتماعی ثمرات ناجور دارد این تعریف کردن از خود و گرد و خاک کردن.
ضرورت معرفی: «وأما بنعمة ربک فحدث»
ولی آنجایی که گفتم:
«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (ضحی/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما به نعمت پروردگارت سخن بگو.
نعمت پروردگار خودت به تو داده، جایی ضرورت ایجاد میکند. ضرورت ایجاد میکند تو خودت را معرفی بخواهی بکنی که بابا من این مشکل را بلدم حل کنم. چون مشکل است. مثل اینکه فرض کنید کسی در اتوبوسی سوار باشد، کسی مریض میشود، کسی پزشک است. بابا من پزشکم. من پزشکم. اینها دیگر چیزی نیست که. اینها اضطرار است. اینها قرار نیست تو سوار اتوبوس شوی بگویی یالا من پزشکم اینور بنشین مثلاً. اینگونه که قرار نیست. ولی اضطراری پیش میآید. بابا من این کارهام. ما این کاره، ما این را بلدیم.
اتفاقاً آنموقع میافتد اینها آفتهای کنار همهاند. یعنی هر جایی که شما میآیید. یک موقع به آقایی میگفتیم شما به ما مجوزی بده ما صحبت نکنیم. چون صحبت کردن شما نمیدانید چه مشکلاتی دارد توش؛ خیلی مشکلات وجود دارد. آقا اجازه میدهید ما صحبت نکنیم یعنی اصلاً درس ندهیم کلاس نگذاریم. گفت نه. گفت اتفاقاً باید بروی کلاس بدهی. گفت این مشکلات اینگونه به وجود میآید توش. آدم خودش ممکن است بیخودی تعریف بکند، اظهار فضل دارد توش، این دارد، آن دارد. گفت با آن مبارزه کن. با آن مبارزه کن. این چیزها کنار همهاند. آدم نمیتواند بگوید من کار نمیکنم، خودم را میکشم کنار، نه درس میدهم نه کار میکنم چون میخواهد یکسری آفت به وجود بیاید کنارش. این چیزها هست دیگر که نه. این میشود اتفاقاً سختترین ــ یعنی هرچقدر کسی شاختر، شاخصتر، معلومتر ــ سختترین مبارزهها مال اوست. واقعاً میگویم گریهاش درمیآید. نخواهی حرف بزنی نمیشود. حرف میزنی آن هم نمیشود. آن را میگویی خراب میشود، آن یکیاش هم خراب است. یعنی هر دو طرفش خراب است. پس موقع نمیشود با؛ باید کلاس بدهی. خدا به هر حال این را داده که چه؟ داده که چه؟ چه کار بکنی باهاش؟ اینکه داده آن آفتهایش هم کنارش؛ با آنها را حلش کن.
یک موقعی گفتیم آقا ما حدیث گاهی اوقات گوش میکنیم چون ما اهل صحبت کردنیم، یکهو اولین چیزی که میآید تو ذهنمان: عجب حدیث خوبی، یک جا گیر بدهیم بگوییم این را. شما اینها برایتان نیست. کلاهتان را میاندازید رو هوا. شما برایتان اصلاً این گاهی اوقات اصلاً موضوعیت ندارد. میگوید عجب حدیث خوبی، چقدر خوب است استفاده کنیم. ما یک حدیث خوب که گوش میکنیم یکهوئی تو ذهنمان: عجب حدیث ــ یک جا گیره این را بگوییم. این حدیث خیلی قشنگ است. با همان شرایط نفس. ولی اینکه جای اضطرار ایجاد میکند اینها هم هست توش. آدم وقتی بگوید من پزشکم، بگوید من فلانم، بگوید من استاد دانشگاه، اینجا اینها هم توش است دیگر.
همان گفتم «و اما به نعمت پروردگارت سخن بگو». از آن ورش هم وقتی داریم تحدیث نعمت میکنی، گفتوگوی نعمتهایی که خدا به آدم داده میکنی، البته نگرد؛ گرد تو دل آدمها به پا کردنا. یکهو گفتوگوی نعمت میشود گفتوگوی نعمت علم. آنی که میگویند «زَكَاةُ الْعِلْمِ نَشْرُهُ» این میشود گفتوگوی تحدیث نعمت. نه اینکه پیدرپی آدم بگوید میدانی من چقدر عالمم؟ میدانی من چقدر چیز بلدم؟ میدانی من چقدر… این نشره، گفتوگو است. نه اینکه بنشیند پیدرپی بگوید. یا مثلاً آدم مدرکی گرفته پیدرپی این مدرک را: میدانی من چقدر، میدانی ما چقدر درس میخواندیم آنگونه. زکات علم نشر خود علم است، نه نشر آن موقعیت.
شکست نفس غیر از دروغ است
اینکه فرهنگ شکست نفس که در فرهنگ ایرانی وجود دارد آیا این اسلامی است؟ یک موقع هست شکستنفسی. شکستنفسی یک جوری هست که شیطنت شیطان است اصلاً. «حقیر» ما این چه، حقیر. همین که پشتش مثلاً یک عالم کبیر است. این حقیرها بعضیها شیطنت نفس است. آنها که بماند.
یک موقع هست که طرف ممکن است فکر کند شکست نفس است. مثلاً بعضی وقتها میگویند آقا شما خیلی به قرآن مسلطی. میگویم نه خیلی نه. واقعاً هم خیلی نیستم. یعنی آن چیزی که من فکر میکنم خیلی، من علامه را فکر میکنم خیلی. بعد خودم در مقایسه با او نگاه میکنم میبینم که.
یک موقع هست که مثلاً طرف سؤال قرآنی میگوید شما قرآن بلدی؟ میگویم آقا اندکی بلدم. حالا بپرس، سؤال تو را بپرس. سؤال چه بود؟
یک موقع شما اینجور شکستنفسی که تبدیل بشود به دروغ. مثلاً اینکه شما زبان بلدی؟ بگویم آقا زبان بلدم. شما زبان بلدی دیگر. یعنی اینکه چیز نیست که. شما زبان بلدی، ما بلدیم. شاید مشکلی دارد میخواهد چه بکند. اینهایی که شکست نفس است نه.
اگر بگویند شما مثلاً از نظر شکسپیر زبان بلدی؟ آقا نه مثلاً شکسپیر. آن ادبیاتی که او داشته شما عمراً. یا شما از نظر حافظ ادبیات فارسی؟ آقا نه. یا مثلاً آنقدر نه. حالا اینگونه، آنقدر نه. ولی واقعاً آن چیزی که میگویند آفت دارد. آفت دارد. به شما میگویند زبان بلدی؟ میگوید آره. میگویند هه خوش به حالت فلان. همین که میگویند آقا آدم میگوید اینگونه میشود دیگر به هر حال ما زبان بلدیم. اینها آفت دارد دیگر. آفت دارد کنارش. باید آن آفتها را مبارزه کرد. نه اینکه آدم مثلاً بگوید من زبان بلد نیستم. ولی واقعیت را بگوید. ولی پیدرپی نرود جایی بگوید من… آن موقعهایی که پیدرپی میخواهد بگوید که من زبان بلدم. خود آدم میفهمد. یعنی خود آدم میفهمد کی دارد چه کار میکند. ولی دروغ را نباید بگوید.
این شکست نفس، این موضوع دروغ گفتن هم نشان میدهد. درست یک نفر به من بگوید شما قرآن بلدی؟ اصلاً بلد نیستم، روحانیاش هم بلد نیستم. این تو دور. چه؟ شکست نفس کردم مثلاً من. شکنندگی باید موازنه را با آن عملاً یعنی چه؟ عملاً یعنی باید برود تضرع بکند شب. عملاً یعنی چون که هیچ وقتی برای موازنهٔ نفس وجود ندارد. باید نماز بخواند، باید نماز زیاد بخواند.
نماز مهمترین کار است
چه کاری مهمتر از نماز وجود دارد؟ خیلی جالب است که امام حسین علیهالسلام در ظهر روز عاشورا نشسته نماز میخواند. یعنی آن موقعی که در باران تیر. ما چه کاری مهمتر داریم؟ اصلاً ما چه کار مهمی داریم کلاً؟ من جدی خودم باید در زندگی خودم نگاه کنم اصلاً چه کار مهمی وجود دارد؟ کلاً چه کار مهمی هست که در کل دنیا خدا میگوید متاع قلیل؟ چه کار مهمی هست؟
بعضی اوقات فکر میکنم ما داریم زندگی میکنیم که نماز بخوانیم. یعنی کل هدف زندگیمان برای نماز خواندن. بعد هم میگویند:
«ٱلَّذِينَ إِن مَّكَّنَّٰهُمْ فِى ٱلْأَرْضِ أَقَامُوا۟ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَوُا۟ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَمَرُوا۟ بِٱلْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا۟ عَنِ ٱلْمُنكَرِ ۗ وَلِلَّهِ عَٰقِبَةُ ٱلْأُمُورِ» (حج/۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که اگر در زمین مکنتشان دهیم نماز را برپا میدارند و زکات میدهند و به معروف امر میکنند و از منکر بازمیدارند. و فرجام کارها با خداست.
کسانی که متمکن میشوند در زمین، اینها نماز میخوانند، نماز به پا میکنند، نماز راه میاندازند، نماز جایگاه… ما اصلاً کداممان چه کار مهمی داریم مثلاً؟ چه کار مهمی داریم میکنیم در کل مجموعهٔ عالم؟ چه چیزی مهمتر از خود این نماز است که میبینید همهٔ کار عقب میافتد به خاطرش؟ از جنگ در معرکه کار بالاتری دارید میکنید از اینکه در سپاه امام حسین باشید کار بزرگتری دارید میکنید. همانهایی که در سپاه امام حسین بودند ظهر عاشورا داشتند نماز میخواندند. بابا این نماد در دین است. در دین این حرفها نماد است. دارد نشان میدهد که بابا نماز جایگاه خودش را دارد.
مؤمن همهٔ برنامههایش را با نماز تنظیم میکند. قرار میگوید قبل نماز یا بعد از نماز؟ به نماز تمام شود یا با نماز شروع شود؟ نماز بخوانیم بعداً شروع کنیم، به نماز تمام کنیم. قرارهایش را اینگونه میگذارد. نماز مهم است.
بعضیها هم حالا افتادهاند به مسخره کردن این حرفها. جالب است فرهنگ نماز که ما چه وقتی برای اصلاً مجاهدت داریم دیگر؟ چه وقتی برای مبارزه با شرک داریم جز در نماز و سحر و لحظاتی که استغفار میکنند؟ ما باید. من کاری ندارم این بحث سیاسی نمیکنم. این بحث سیاسی نیست. آقایی در تونل رسالت نماز میخواند، این یکسری روزنامه عکسش را میزنند میگویند افتتاح تونل رسالت. چون خورده وقت ظهر برای نمازش خوانده. دیگر عکس میزنند. قشنگ مشخص است این توهین است؛ دارد توهین میکند، دارد مسخره میکند. افتتاح تونل رسالت. احمق چه کاری مهمتر از این نماز وجود دارد که این باید بکند؟ چه کار مهمتری از نماز خواندن وجود دارد که این باید بکند در آن زمان وقت نماز؟
پس یا با نماز است یا با سحر است ــ و یا هم نیست؛ اینها مانعةالجمع نیست ــ با سحر و فلان. عملش واقعاً اینگونه است. یعنی عمل تضرع. یعنی عملیش برو درست کن، برو درست کن با سحر. آری با نماز، با قرآن، با این چیزهاست دیگر.
سرمایهٔ وراثتی و خطاهای تحویلگرایی
این بحث پیش آمد که همهٔ رفتارهای آدمها از بدو تولد مسئلهٔ وراثت است یا فعال شده یا به این چیزها. فیالجمله حرف درست میزنند. فیالجمله. فیالجمله این است که آدم با سرمایههایی هست؛ این حرف درست است. اینکه آدم در چه خانوادهای هست، چه خانواده به دنیا آمده، اینها حرفهای درست است. منتها مراتب. گاهی اوقات تحویل میبرند. این بحث تحویلگرایی که میگویند: تحویل بردن تمام این خطاها به سوابق وراثتی. یعنی کأنه دستت بسته استثنائاً. کلاً چیزی وراثتی بوده که شما به اینجا… الان شما این خطا را میکنی یا این ثواب را میکنی به خودت خیلی ربطی ندارد؛ به همان سوابق وراثتیات ارتباط دارد. این حرف اشتباه است.
ولی اینکه جزو سرمایههای شماست بحث وراثت ــ یعنی بحث خانواده، بحث اینکه در چه خانوادهای، سابقهات، بابات کیست، ننهات کیست ــ اینها درست است. فیالجمله درست است. منتها عمده این است که ما دعوای فیالجمله باهاشان داریم. یعنی تحویل دارند میبرند به سمت اینکه گرایشهای خلاف عفت، حتی گرایش همجنس، اصلاً در وراثت تو است. اینها دقیقاً میگویند. میگویند این در وراثت تو است. دعوای ما سر این چیزهاست.
اینکه گرایشهایی در کسی باشد این هست از ابتدای بچگی. این هست. در روایت هم هست که اگر نزدیکی به مدلی خاص باشد، بچهٔ متولدشده از این قابلیت این حالت در او زیاد میشود. این چیزی هم که در روایت داریم یعنی قابلیتش زیاد میشود. یعنی اقتضا اندکی پیدا میکند که اگر بچه اینگونه در این شرایط متولد شود، بچه حالتی… اینها هست. یعنی بچه ما در خود دبیرستان این را میدیدیم. در دبیرستان خود بچهٔ دبیرستانی نمیفهمید؛ ولی ما معلمها میفهمیدیم که این حالتهایی در حقیقت حالت زنانه دارد توش؛ میلی به پسری قوی در دورهٔ خودشان، و خیلی با او میچرخد و پیدرپی دستش را میگیرد. ما این را میفهمیدیم؛ خود بچهها خیلی نمیفهمیدند. این هست. منتها اینکه بالجمله اصلاً کلاً این اینگونه به دنیا آمده و همین هم هست درست هم نمیشود ــ خطایی هم نمیکند که بعدش به گناه هم بیفتد این گناه نیست اصلاً. چنین چیزی نداریم دیگر. مشکل روی این است.
روایت بحار: جواز ذکر نفس در اضطرار
جلسهٔ بعد آخرین جلسه است. هفتهٔ بعدش شب عملیات است اینجا؛ عملیات اردو. اردو از بیستوسوم تا پنجم است ظاهراً. اینجا دیگر میشود کنفیکون و شلوغپلوق. بچهها زیاد رفتوآمد میکنند. در نتیجه آخرین جلسه هفتهٔ بعد است انشاءالله.
در بحارالانوار جلد دوازده، صفحهٔ سیوچهار دارد. میگوید قلت لأبی عبدالله علیهالسلام: به امام صادق علیهالسلام گفتم که «مَا يَجُوزُ أَنْ يَذْكُرَ الرَّجُلُ نَفْسَهُ» آیا جایز است کسی از خودش تعریف بکند؟ قال: نعم. چرا؟ جایز است «إِذَا اضْطُرَّ إِلَيْهِ» اگر اضطراری ایجاد شود برایش، چرا از خودش تعریف نکند؟ «أَمَا سَمِعْتَ قَوْلَ يُوسُفَ: ٱجْعَلْنِى عَلَىٰ خَزَآئِنِ ٱلْأَرْضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ». نشنیدی یوسف همین را گفت و اینگونه. یک پست اقتصادی است، مردم گیر کردهاند، سرنوشت مردم افتاده دست این. این هم میداند بلد است باید انجام بدهد.
شبههٔ ولایت کافر و قضاوت کیلویی
حالا شبههای که جلسهٔ بعد جواب میدهیم به صورت تحلیل جواب میدهیم بحث این است که چهگونه وزارت یک ملک ضالّ و کافر را به عهده گرفته؟ جایز است یا جایز نیست؟ این سؤالهایی بوده که سؤالهای پیش از انقلاب خیلی بوده. پیش از انقلاب یکی از سؤالات مرسومی که از مراجع میکردند میگفتند سمتهای دولتی ما میتوانیم بگیریم یا نمیتوانیم بگیریم؟ این کار را میتوانیم بکنیم یا نه؟ این هم یکی از شبهاتی که در اینجا پاسخ داده میشود.
شبههای بوده که به امام رضا علیهالسلام هم میکردند. میگفتند خجالت نمیکشید با اینهمه اهل طور و دین ولایت مأمون را قبول کردی و ولاة اهل مأمون را قبول کردی؟ این شبههای بوده که داشتند. شبههای بوده که خیلی اوقات ما هم داریم.
بعضی اوقات راجع به این است که چطور فلانی با اینهمه حرف آخرش میرود سیما صحبت؛ که دیدی اینهمه گفت آخرش خودش رفت. این نمیدانم آنگونه شد. دیدی ثروت چقدر آمد دستش؟ آمد دستش. یوسف ثروت چقدر آمد دستش؟ ولی یوسف در روایت داریم که در تمام این چهارده سالهای که قحطی بود و تنگی بود، یوسف سر سیر به زمین نگذاشت برای رعایت گرسنگان.
این چیزهایی که گاهی اوقات راجع به آدمها خیلی راحت کیلویی قضاوت میکنی، همین کیلویی قضاوت میکنیم همه را با همدیگر. اینکه آها یکهو همه را با هم یککاسه میکنیم و میگوییم که دیدی آخرش خودش چیست؟ دیدی؟ فلانه دیدی؟ این دیدی و دیدی. ملاکات باید خود خدا بگوید.
دیدی بچهاش دیدی؟ آها دیدی بچهٔ این مذهبیها را میبینی؟ دیدی بچهاش چهگونه شد خود؟ بچهٔ نوح هم همینگونه شد. این یعنی چه؟ بچهٔ نوح هم همین مدلی شد.
طرف چقدر ثروت متمکن است. چقدر ثروت دارد، این استفاده کند از چقدر ثروت، فرق دارد با متمکن از چقدر ثروت. و اینکه در چه راهی استفاده میکند. اینها ملاکش خود دین میدهد.
حالا این «إنی حفیظ علیم» را باید توضیح دیگری هم سر این بحث بدهیم. ملاک متخصص متعهد را باید در جاهای دیگر نگاه کنیم ببینیم اندکی فرق میکند. پست به پست فرق دارد. ملاک متخصص متعهدی که میگویند پست به پست مدلش فرق دارد. حرف درست است ولی مدلش فرق.
«وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِى ٱلْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَآءُ ۚ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَآءُ ۖ وَلَا نُضِيعُ أَجْرَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینگونه یوسف را در زمین تمکین دادیم که از آن هر جا بخواهد جایگاه گیرد. رحمت خود را به هر که بخواهیم میرسانیم و پاداش نیکوکاران را تباه نمیکنیم.
«وَلَأَجْرُ ٱلْءَاخِرَةِ خَيْرٌۭ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَكَانُوا۟ يَتَّقُونَ» (یوسف/۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و البته پاداش آخرت برای کسانی که ایمان آوردند و پروا میداشتند بهتر است.
دعای پایان جلسه
خدایا خدای ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. ما را از شیعیان خاص خودش قرار بده. خدایا هرچه دعای امام زمان است در حق شیعیانش، در حق ما به هدف اجابت برسان. خدایا همهٔ مریضهای این عالم را اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. آمین. هر حزن و اهلی در هر جای این عالم به روح حضرت امام واصل بفرما. آمین. خدایا مقام معظم رهبری، همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را مؤید و منصور بدار. آمین. گذشتگان و رفتگان ذویالحق، پدر و مادرها، معلمانمان همه را سر سفرهٔ قرآن و اهل بیت حاضر بفرما. آمین. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. آمین. مقام شهدا عالی است؛ عالیتر بگردان. آمین. بالنبی وآله الفاتحه.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.