یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز سلسلهٔ بحث اسماء حسنی
بسم الله الرحمن الرحیم. این سلسله، مواقف عرفانی آیتالله محمد شجاعی در باب اسماء الهی است. سخن از اسماء و صفات خداوند است؛ از اسماء حسنی یا صفات. بحث را چنانکه گفته شد پیش میبریم و تا جایی که امکان باشد بررسی میکنیم. در مرحلهٔ اول باید به اصل این مسئله توجه داشت که اسماء حسنی و صفات ثبوتیّه — این دو — اولاً در حقیقت چگونه به هم مربوطاند.
اسم و صفت از نظر واقعیت
اول باید متوجه بود که اسماء حسنی و صفات ثبوتیّه از نظر واقعیت یک چیزند، هرچند در لفظ دو نام دارند. آنچه در میان است کمالات و خصوصیاتِ کمالی است؛ کمالاتی که برای ذات مقدس حق، برای الله، ثابت است. آن کمالات را یا خودِ آن کمالات را چنانکه ملاحظه میکنیم تعبیر میآوریم، یا ذات را با آن کمال ملاحظه میکنیم. از اینجا دو تعبیر پیدا میشود: صفت، و اسم.
علم از صفات خداست؛ یعنی کمالی است که ذات مقدس حق دارای آن کمال است. قدرت کمالی است، صفت است؛ کمالی است که خدا دارای آن است. از این نظر که کمالات را یکیک به نظر میآوریم و کمالاتی را که در ذات حق است تنها از آن جهت که خودِ آن کمالات را مینگریم، «صفت» گفته میشود: صفات ثبوتیّهٔ الهی.
اما از نظر اینکه این صفت را به ذات مقدس حق منسوب میکنیم و ذات را با این کمالات ملاحظه و اعتبار میکنیم، آنجا گفته میشود «اسماء». علم صفتی است برای حق تعالی؛ اما وقتی «علیم» میشود، اسمی از اسماء حسنی است. یعنی ذات را با وصف علم، ذات را با صفت قدرت، ذات را با صفت سمع و بصر و امثال اینها. این کمالاتِ ذات مقدس حق را با هر کدام از این کمالات وقتی ملاحظه و اعتبار کرده باشیم، گفته میشود اسم: ذات با صفت علم میشود علیم؛ و علیم اسمی از اسماء حسنی است.
وحدت واقعیتِ اسم و صفت
بنابراین در حقیقت اگر دقت کنیم میبینیم که اسم و صفت هر دو در واقعیت یکی بیش نیستند. علمِ علیم، علم مطلق، همان خداست؛ علم مطلقِ بدون قید و شرط؛ علم محض همان الله است. همچنین علیم به صورت مطلق و بدون حد و اندازه و قید و شرط همان الله است؛ علیمِ بدون حد، بدون اندازه، بدون قید و شرط، همان ذات حق است. علیم و علم در واقع یک حقیقتاند.
علیمِ مطلق و علمِ مطلق از نظر واقعیت یک چیزند. منتها در یکی ذات با صفت در نظر گرفته شده؛ آنجا میگوییم علیم. در یکی خودِ صفت فقط در نظر گرفته شده، بدون آنکه ذات جداگانه ملاحظه شود؛ آنجا گفته میشود صفت. اما واقعیت را که حساب کنیم، از آن نظر که ذات خدا با آن اوصاف و کمالاتی که دارد دو تا نیستند — ذات حق عین همان علم است — وقتی ذات حق عین همان علم مطلق باشد، علم مطلق با علیم هیچ فرقی از نظر واقعیت ندارد. علم مطلق همان علیم است؛ علیم همان علم مطلق است.
خواست آن است که توجه داشته باشیم اسماء حسنی و صفات ثبوتیّه تفاوتشان اینگونه است: تفاوت با ملاحظهٔ باریک است؛ با هم فرق میکنند وگرنه واقعیت یکی است. این اولاً لازم بود متذکر باشیم که بحثی که میکنیم به عنوان بحث در اسماء، میتوان گفت بحث در صفات هم هست. بحث در صفات و بحث در اسماء یکی بیش نیست. پس اسماء حسنی و صفات ثبوتیّه در واقعیت یکیاند و از نظر لحاظ و ملاحظه و اعتبار با هم فرق میکنند.
صفات و اسماء فروتر از مقام ذات
اکنون که این را توجه کردیم، مسئلهٔ دیگر پیش میآید. با ملاحظهٔ کلمات اسلامی، و مخصوصاً ملاحظهٔ بعضی از بیانات حضرت علی علیهالسلام در معارف — خاصّه آن قسمتهایی که در نهجالبلاغه است — و همچنین از قدیم در کلمات اسلامی کلاً، مخصوصاً آنچه از حضرت علی علیهالسلام در جاهای مختلف و بهویژه در نهجالبلاغه در خصوص معارف وارد شده، این حقیقت را به صورت بسیار روشن و واضح درمییابیم که صفات حق یا اسماء حسنیِ حق، پایینتر از مرحلهٔ ذات حقاند.
این معنا چیست؟ به دو قطعه از بیانات علی علیهالسلام در نهجالبلاغه اشاره میکنیم. اگر این قطعه را پیشتر شنیده یا خوانده باشیم، منظور علی علیهالسلام بسیار بالاتر از ظاهرِ رایج است. دقت کنید: صفات و اسماء خدا پایینتر از مرحلهٔ ذات مقدس حق است؛ ذات به عنوان غیب و وجود و ذات حق. یعنی ذات حق بالاتر از مرحلهٔ صفات و اسماء است.
متن خطبه در نهجالبلاغه
در نهجالبلاغه در بخشی از فرمایشات علی علیهالسلام آمده است:
«أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَكَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَكَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ وَكَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَكَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَشَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ اول)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آغاز دین شناخت اوست؛ کمال شناخت تصدیق به اوست؛ کمال تصدیق توحید اوست؛ کمال توحید اخلاص برای اوست؛ و کمال اخلاص نفی صفات از اوست — زیرا هر صفتی گواهی میدهد که غیر موصوف است و هر موصوفی گواهی میدهد که غیر صفت است.
این از قطعات معروف نهجالبلاغه است؛ ترجمهٔ منظم را میتوان در ترجمههای معتبر یافت. اینجا ترجمهٔ سادهاش را میگوییم تا به قطعهٔ اصلیِ منظور برسیم. از کلمات اسلامی برمیآید که صفات و اسماء حسنی خودشان پایینتر از مرحلهٔ ذات حقاند.
علی علیهالسلام میفرماید اول دین معرفت است و شناخت خدا؛ و این معرفت کمالش در آن است که انسان تصدیق کند به خدا؛ و کمال تصدیق در آن است که انسان اخلاص داشته باشد در حق خدا. کمال اخلاص چیست؟ صورت عالی و کاملِ اخلاص در مقام معرفت آن است که انسان صفات را از او — یعنی از خدا — نفی کند: «کمال الإخلاص له نفی الصفات عنه».
اخلاص در مقام معرفت
این جملهای که میفرماید، مرحلهٔ عالیِ اخلاص در مقام معرفت است. اخلاص دو جنبه دارد: اخلاص در مقام معرفت، و اخلاص در مقام عمل — در سیر ولایی و حرکت تشریعی. اینجا سخن از اخلاص در مقام معرفت است: معرفتی خالص از هرگونه شرک؛ معرفتی خالص از هرگونه انحراف و لغزش. میگویند اخلاص در معرفت.
علی علیهالسلام میفرماید انسان صفات را از خدا نفی کند. یعنی چه؟ یعنی بگوییم خدا صفاتی ندارد؟ خدا علم ندارد؟ قدرت ندارد؟ علیم نیست؟ قدیر نیست، سمیع نیست، بصیر نیست؟ منظور علی علیهالسلام چیست که میفرماید کمال اخلاص آن است که صفات را از او نفی کنند؟
معنی اولی که به ذهن میآید همان است که بگوید خدا صفاتی ندارد؛ یعنی علیم و سمیع و بصیر نیست. اما ایشان در جای دیگر آشکارا میفرماید خدا همهٔ کمالات را دارد؛ خدا علیم است، سمیع است. قرآن میفرماید:
«إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌۢ بَصِيرٌ» (حج / ۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خداوند شنوا و بیناست.
«إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ» (لقمان / ۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خداوند دانا و آگاه است.
و همچنین صفات دیگری که در قرآن هست، و در بیانات علی و ائمهٔ اطهار و رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله آمده است. مبدأ وجود همهٔ صفات کمالی را دارد؛ همه یعنی بینهایت صفات کمالی را دارد. پس معنی کلام علی چیست که میفرماید اخلاص کامل آن است که انسان صفات را از خدا نفی کند؟
استدلالِ خودِ خطبه
از استدلالی که علی علیهالسلام پس از آن جمله میآورد، منظور تا حدودی روشن میشود؛ هرچه تأمل بیشتر، منظور روشنتر. به دنبال آنکه میفرماید کمال اخلاص نفی صفات از خداست، استدلال میکند: برای آنکه هر صفتی شهادت میدهد که آن صفت غیر از موصوف است، و هر موصوفی شهادت میدهد که آن موصوف غیر از صفت است.
اینجا دلیل میآورد و از این دلیل معلوم میشود منظور چیست. چرا باید صفت از خدا نفی شود؟ برای آنکه صفت شهادت میدهد که غیر از موصوف است و موصوف شهادت میدهد که غیر از صفت است. از این بیان استفاده میشود که منظور علی علیهالسلام آن است که صفتی که غیر از موصوف باشد و موصوف هم غیر از صفت باشد — به این معنی — خدا چنین صفتی ندارد. صفتِ جدا از موصوف و موصوفِ جدا از صفت، برای آن موصوف که خداست نیست.
این دقیقاً همان بدیعِ توحیدی و قرآنی است که اخلاص در معرفت به ذهن میآورد. ذات مقدس حق هیچگونه ترکیبی در او نیست؛ نه تنها مرکب نیست، هیچ شائبهٔ ترکیب هم در او نیست. اگر بنا باشد ذات خدا را غیر از صفاتش و صفاتش را غیر از ذاتش حساب کنیم — به نام همان صفت و موصوفهای معمولی که صفت غیر موصوف است و موصوف غیر صفت — برای خدا اگر چنین صفتی قائل شویم، اشکالات بسیار دارد؛ اولین اشکالش ترکیب است: ذات غیر از صفت میشود و صفت غیر از ذات. اشکالات ظریف دارد.
تحلیلِ مقصودِ نفی صفات
اینجا تحلیل برای فهمِ منظور علی علیهالسلام است. باز تکرار میکنیم: علی فرموده نفی صفات؛ نه منظورش آن است که خدا علیم و سمیع و بصیر نیست. این را نمیگوید. قرآن میگوید خدا علیم و سمیع و بصیر است؛ خودِ علی در جاهای دیگر میفرماید. علم و فضل و تحلیل عقل و عرفان نیز کاملاً روشن میکند که خدا همهٔ کمالات را دارد. پس چرا میگوید نفی صفات؟ این نفی صفات معنایی بسیار عمیق نزد علی دارد.
میفرماید در متنِ ذات خدا، در آن مقام ذات، مرحلهٔ ذات — خوب تأمل کنید — آنجا که ذات حق است، آنجا که غیبالغیوب است، اصلِ ذات حق است. در مقام ذات باید بسیار دقت کرد؛ انحراف در لحظهای میتواند دنبالههای خطرناک بیاورد. متنِ ذات حق آنجا که مقام ذات است، مقام غیبالغیوب است؛ آنجا که مقام «هو» است.
مقام «هو»
«هو» تعبیر میشود. همان مقام ذات که با کلمهٔ «هو» به آن مرحله اشاره میشود؛ و میدانید که یکی از اسماء خدا نیز به حساب میآید. از اذکار اهل معرفت همان «یا هو» است؛ و با کلمهٔ «هو» خدا در قرآن و در زبان ائمه یاد شده است.
«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص / ۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خدای یکتا.
بحثِ «هو» طولانی است و کارِ این جلسه نیست. مقام ذات آنجا که با «هو» اشاره میشود: علی میفرماید در مقام ذات صفت مطرح نیست. یک حقیقت محضِ بسیط است که ذات حق است. آنجا دیگر صفت علم و قدرت و سمع و بصر به این معنا مطرح نیست که ذات چیزی باشد و علم چیز دیگر. اصلاً در مقام ذات نمیتوان خبری از صفتِ جدا به دست آورد. ذات محض است و غیبالغیوب است.
دقت کنید: همان ذات که هست، همان ذات همه چیز است؛ همهٔ کمالات است. اما یک کمالِ مشخص — مثلاً علمِ متعیّن جدا — آنجا نیست؛ قدرتِ مشخص جدا آنجا نیست. یعنی صفتی که مشخص و معیّن باشد، صفت علم جدا از صفت قدرت، در مقام ذات نیست. ذات غیبالغیوب است؛ حقیقت بسیط محض است. درون یک حقیقت محضِ بسیط هر کمالی هست؛ بگویید علم، علم است؛ بگویید قدرت، قدرت است. اما کمالاتِ مشخصِ جدا از هم آنجا مطرح نیست.
تجلی و پیدایشِ اسماء متعیّن
اینکه کمالی مشخص میشود و میگوییم خدا علیم است، در مراحل بعدی است: وقتی همان ذات تجلی میکند با صفتی، میشود علیم؛ با صفت قدرت، قدیر؛ با صفت سمع، سمیع؛ با صفت بصر، بصیر. شروعِ تجلی البته زمانی نیست؛ فقط وجودِ رتبه است؛ معنیاش را به تناسب خودش باید تصور کرد.
در متنِ ذات خبری از صفات — یعنی صفتهای مشخص — نیست. متنِ ذات است و بسیط است و همه چیز است؛ یعنی همهٔ کمالات؛ یعنی همین متنِ ذات. باز تکرار میکنیم: نه اینکه علم نیست. علم هست اما علم به صورتِ مشخص نیست. هیچگاه چنان نیست که در نسبت با قدرت، علم باشد و قدرت نباشد. وقتی میگوییم علم به معنای متعارف مخلوق، گویی قدرت نه؛ وقتی قدرت، گویی علم نه؛ وقتی سمع، فقط سمع و نه غیر سمع. به این صورت که صفت در متنِ ذات مشخص باشد، آنجا چنین نیست. متنِ ذات است و هر کمالی هست؛ همهٔ کمالات بینهایت. این مشخص بودن و تعیّن یافتنِ این صفت و آن صفت، پس از مقام ذات و در مرحلهٔ تجلی است.
آنجا که خدا تجلی میکند با صفت علم میشود علیم؛ با قدرت قدیر؛ با سمع سمیع. پس در مقام ذات مطرح نیست که به صورتِ علیمِ جدا از سمیع، سمیعِ جدا از بصیر، و صفاتِ مشخصِ متباین سخن بگوییم.
رتبه نه زمان
حتی مفهوم زمان اینجا نیست؛ فقط رتبه و مرحله. در رتبهٔ ذات، در مقام ذات، خبری از صفات به این معنا نیست که علمِ متعیّن هست و قدرتِ متعیّن و سمع و بصر و علیم و سمیع و قاهر و امثال اینها به صورتِ جدا. به صورتِ علیم غیر از سمیع، سمیع غیر از بصیر — اینگونه صفاتِ مشخص که صفت علم باشد و نه غیر علم، قدرت باشد و نه غیر قدرت — در مقام ذات نیست.
اکنون علم هست یا نیست؟ هست. یعنی همان ذات علم است؛ همان ذات قدرت است؛ همان ذات بصر است؛ همان ذات سمع است؛ هر کمالی هست. نتیجه این میشود که ذات عین علم است؛ علم عین قدرت است؟ در مقام ذات جواب قطعی: ذات عین علم است و علم عین ذات؛ ذات عین قدرت است و قدرت عین ذات. اینجا همان ذات است؛ همه چیز. یک حقیقت محض و بسیط محض که عین ذات و عین علم و عین قدرت است. اما نیست به این معنا که علمِ مشخص جدا باشد و قدرتِ مشخص جدا. بیان علی همین را میخواهد.
آن ذات خودش همه چیز است؛ هم علم است هم قدرت؛ نتیجه آن که قدرت عین علم است و علم عین قدرت؛ هر دو عین ذاتاند و ذات عین هر دو. تأکید میکنیم: در مقام ذات اینگونه تحلیلهاست. وقتی میگوییم عین علم و عین قدرت، زبانِ تحلیلِ ماست؛ آنجا فرضِ جداگانهٔ علم و قدرت و ذات، سخنِ ماست. یک حقیقت محض است؛ همه چیز.
بازگشت به عبارت نهجالبلاغه
بسیاری این قطعه را میخوانند و توجه کامل ندارند. نهجالبلاغه را بگشایید؛ در جلد اول، ظاهراً در صفحات نخستین، آغازِ همان خطبهای که با معرفت شروع میشود. علی میفرماید اخلاص در معرفت یا معرفت خالص به آن است که انسان از خدا صفات را نفی کند؛ صفاتی که غیر از موصوف باشند. این به آن معنا نیست که خدا علیم نیست و بصیر نیست و سمیع نیست. به معنایی بسیار باریک است: در مقام ذات، صفات به این معنا که صفت غیر از ذات باشد و مجموعهٔ صفات غیر ذات باشند، هیچکدام نیست.
استدلال علی روشن میکند. باز عبارت را میخوانیم: کمال اخلاص در مقام معرفت، اخلاص برای خدا، آن است که نفی صفات از او کنی. چرا؟ به شهادت هر صفتی که آن صفت غیر موصوف است و هر موصوفی که غیر صفت است. یعنی صفتی در مقام ذات مطرح نیست که صفت باشد و موصوف چیز دیگر. حتی تقابلِ ضدّین آنجا نیست؛ همه وجود محض است. خدا به این صورت وجود محض است؛ هستی محض.
وجود محض و تشبیه در مراتب پایینتر
تا برسد به خدا از نظام ماده و ملک و مثال: آنجا وجودِ مقید مطرح است؛ اما خدا وجود محض است. وجود یک حقیقت است که همه چیز است. ذات مقدس حق حقیقت است؛ وجود مطلق است؛ هستِ مطلق است.
حساب کنید: علم هستی است یا نیست؟ هستی است. قدرت هست یا نیست؟ سمع هست یا نیست؟ همه هستیاند. آنچه هستِ مطلق است، همهٔ هستیهاست. منتها در مرحلهٔ پایینترِ وجود میآیید و میبینید مثلاً سمع از بصر جدا مینماید؛ ولی هر دو در اینکه هستیاند یکیاند. اکنون ما سمع داریم و بصر؛ دید و شنید. این دو دو وجودند، دو هستی؛ هر کدام شکلی از هستی و مرتبهای خاص. دید من نیستی نیست؛ شنید من نیز. منتها شنید با دید دو مرتبه و دو شکل از هستیاند؛ اما مطلقِ هستی در هر دو هست.
عرض در بیانِ مسئلهٔ خدا این است: خدا هست است؛ بود است؛ هستِ مطلق؛ و همهٔ کمالات را شامل میشود. پس صفات و اسماء در مقام ذات مطرح نیستند به آن صورت که صفاتِ جدا و اسماءِ جدا باشند. ذات هست و آن ذات همه چیز است. باز تأکید: نه آنکه آنجا قدرت و صفات دیگر یا اسماء نباشد. هست؛ اما به وجود جمعی. یک وجود است و همه چیز. به صورتِ مشخصِ متباین — صفت غیر از موصوف و موصوف غیر از صفت — نیست. در مقام ذات هیچکدام از اینها نیست. باید بسیار فکر کرد تا این حقیقت را یافت.
صفات و اسماء در مرحلهٔ پس از ذات
پس بنابراین صفات و اسماء در مرحلهٔ پایینتر از مقام ذاتاند. آن مقام ذات را چنان گفتیم که صفات از آن نفی میشود. مقام ذات میگویند؛ غیبالغیوب؛ مقام جمع؛ هویت مطلقه. اینها اصطلاحات عرفا و اهل تعبیر است. مقام هویت همان است که با «هو» به آن اشاره میشود.
پس اسماء و صفات میافتد به مرحلهٔ بعد از ذات؛ پایینتر از ذات. اشتباه نکنید: بالا و پایین مکان حساب نکنید؛ رتبه مطرح است. در رتبهٔ ذات خبری از این صفات نیست. ذات که میخواهد تجلی کند، در مقام تجلی با صفات تجلی میکند؛ با صفت علم تجلی میکند میشود علیم؛ همان ذات تجلی میکند میشود قدیر؛ میشود سمیع و الی آخر. پس صفات و اسماء در کدام مرحله پیش میآید؟ در مرحلهٔ تجلیِ ذات. ذات با هر صفتی تجلی کرد، اسمی از اسماء حسنی است.
بیانِ دیگر از تجلی: چهرهها و جلوات
این تجلی را با بیانی دیگر بگوییم؛ قدمبهقدم. خدا با آن ذات — غیبالغیوب، مقام ذات — چنان است که گویی با چهرهای خاص جلوه میکند؛ میشود علیم. با چهرهای دیگر جلوه میکند؛ میشود قدیر. با چهرهای دیگر میشود سمیع؛ میشود بصیر. ولی همهٔ این سمیع و بصیر و علیم و قدیر چهرههای مختلفِ آن ذات مقدساند؛ جلوات مختلفِ یک حقیقت؛ ظهورات مختلفِ یک حقیقت. این تعبیرات را خوب یادداشت کنید تا اگر به تفصیلات اهل معرفت مراجعه کنید روشنتر شود.
ذات تجلی میکند با صفت علم؛ با چهرهٔ علم ظهور و تعیّن پیدا میکند؛ میشود علیم. با چهرهٔ قدرت تجلی و ظهور و تعیّن میکند؛ میشود قدیر. باز با چهرهای دیگر میشود سمیع، بصیر، غفور؛ همهٔ صفاتی که هست. بنابراین خدا با هر صفتی ظهور و تجلی و تعیّن یافت، آنجا که این صفت غیر از آن صفت مینماید و صفات برای ذات گویی غیر از ذاتاند، این پس از مقام ذات و در مرحلهٔ تجلی پیش میآید.
ظهورات، تجلیات، تعینات
از این بیان نتیجه میگیرید که صفات خدا — علیم و سمیع و بصیر و قدیر — یا اسماء خدا، ظهوراتِ یک حقیقتاند؛ تجلیاتِ یک حقیقت؛ تعیناتِ یک حقیقت. عرفا میگویند ظهورات و تعینات و تجلیات. قرآن کلمهٔ ظهور و تجلی را به کار برده؛ تعین را نه. مسئلهٔ ظهور در قرآن مطرح است و ظاهر.
همهٔ این صفات تجلیاتِ یک حقیقتِ ذاتاند. علیم تجلی ذات است؛ قدیر تجلی ذات است؛ سمیع تجلی ذات است. ظهورات و تعیناتِ آن ذاتاند. علیم و قدیر و سمیع و بصیر همان ذاتاند که ظهور کردهاند؛ غیر او نیستند. همان ذات است که گویی از پسِ پردهٔ علم، یا با چهرهٔ علم و قدرت، تجلی یافته است.
از اینجا مسئلهٔ اسماء و صفات به این معنا که صفتی غیر از صفت دیگر باشد و صفت غیر از موصوف، در اعتبارِ ما و در مرحلهٔ بعدی پیدا میشود: آنجا که میگوییم خدا علیم است، خدا بصیر است، و گویی خدا را چیزی و علیم را چیز دیگر فرض میکنیم — ذات غیر از صفت، صفت غیر از ذات، علم غیر از قدرت. اینها همه در مقام پایینتر از ذات است.
پرسش برای ادامه: مخلوق بودنِ اسماء؟
اینجا کلمهای میگوییم برای بعد. اگر تا این حد — که سطحِ بسیار آغازین است — قابل هضم بود ادامه میدهیم. از مقام ذات که پایینتر میآییم، این اسماء و صفات — علیم و سمیع و بصیر — پس از مقام ذات، ظهورات و تجلیات و تعیناتِ ذات میشوند. نتیجهٔ فعلی: خدا با صفت علم تجلی کرد، با قدرت، با سمع و بصر و امثال اینها. فعلاً این پرسش: این صفات یا اسماء غیرِ ذات حقاند به معنای مخلوق، یا خودِ حق؟
در وصف ذات حق گفتیم ذات بسیطِ واحد است؛ حقیقت محض و همهٔ کمالات. اکنون که تجلی میکند با صفتهای مختلف و چهرههای مختلف و ظهور در مظاهر مختلف یا تعین با تعینات مختلف، این صفات و اسماء مخلوقِ خدا میشوند یا نه؟ صفاتی که در مقام دوم — پس از ذات، در مقام تجلی — مشخص میشوند از همدیگر و علم غیر از قدرت مینماید: مخلوقاند یا نه؟
این از مسائل باریکِ بحث اسماء و صفات است. به روایات مراجعه کنید؛ میبینید که میفرمایند اسماء حسنی مخلوقِ حقاند؛ صفات مخلوقِ حق. در کلمات عرفا و فلاسفه نیز این مسئله هست. مقام ذات همه چیز را دارد؛ اما با شرحی که گذشت صفاتِ مشخص با تشخّص و تعیّن آنجا مطرح نیست. آنجا که صفت علم مشخص میشود و قدرت مشخص، پس از مقام ذات است. ذات تجلی میکند با علم میشود علیم؛ با بصر میشود بصیر. این تجلیها یا ظهورها یا تعینها همان خلق حق است؛ همان ایجاد حق. بنابراین صفات و اسماء حسنی آنجا که به صورتِ صفتِ متمایز و غیر از همدیگر و غیر از موصوف درمیآیند و جنبهٔ غیریت مییابند، مخلوقِ حقاند؛ نه خودِ حق به معنای مقام ذاتِ محض.
تأکید دوباره بر بساطت و پرهیز از انحراف
باید بسیار دقت کرد که مبادا کسی منحرف شود و از لحظهای از فهمِ درست بلغزد و دنبالهاش لحظههای دیگر بیاید. اصطلاح کردن در این مقام خطرناک است اگر بدون فهم باشد. متنِ ذات حق آنجا که مقام ذات است، حقیقتی است که نمیتوان آن را با قالبِ صفت و موصوفِ مخلوق قیاس کرد. هر تشبیهی فقط برای نزدیک کردن ذهن است؛ نه برای محدود کردن حق.
وقتی میگوییم در مقام ذات علم هست و قدرت هست، نباید دو چیزِ جدا در کنار هم تصویر کرد. اگر دو چیزِ جدا تصویر شود، همان ترکیبی بازمیگردد که خطبه از آن پرهیز میدهد. پس زبانِ تحلیل، زبانِ اشاره است. اشاره میکنیم که ذات همه چیز است؛ نه آنکه فهرستِ صفاتِ متباین را در ذات بچینیم.
نسبتِ عینیت در مقام ذات
در مقام ذات، علم عین قدرت است و قدرت عین سمع و سمع عین بصر و بصر عین علم؛ و همه عین ذات و ذات عین همه. این سلسله برای آن است که بفهمیم «یکی» است، نه آنکه صفات را مانند حلقههای جدا به هم بدوزیم. یک دانه ذات و این صفت و آن صفت — که ذات باشد و صفتی جدا و صفتی دیگر جدا — مطرح نیست. یک حقیقت محض و بسیط محض است.
اگر کسی بپرسد: پس آیا در ذات، علمْ قدرت است؟ پاسخ در مقام ذات این است که آنجا دو عنوانِ جدا برای دو حقیقتِ جدا نداریم تا بپرسیم یکی دیگری است یا نه. عنوانها در زبان ماست؛ حقیقت یکی است. این همان مقصودِ نفیِ صفاتِ مغایر است.
اخلاص معرفتی و توحیدِ ناب
اخلاص در معرفت یعنی معرفت از شرکِ خفی نیز پاک باشد. شرکِ خفی آن است که در تصورِ خدا، چیزی را در کنار ذات بگذاریم؛ ولو نامش صفتِ کمالی باشد. کمال هست؛ اما نه به صورتِ همراهِ بیگانه. از این رو کمالِ اخلاص نفیِ صفاتِ مغایر است، نه نفیِ کمال.
بدیعِ توحیدی و قرآنی همین جاست: خدا را چنان بشناسیم که در شناخت، ترکیبی به ساحتِ قدس راه نیابد. اگر صفت را غیر موصوف بگیریم، اولین قدمِ ترکیب برداشته شده است. خطبه میگوید هر صفتی شهادت میدهد که غیر موصوف است؛ پس چنین گواهیای را به مقام ذات راه مده.
از غیبالغیوب تا عالمِ اسماء
سلسلهٔ مراتب را چنین میتوان تصویر کرد — باز با یادآوری که تصویرِ رتبه است نه زمان و مکان: مقام ذات یا غیبالغیوب یا هویت مطلقه؛ سپس مقام تجلی که در آن اسماء و صفات به صورتِ تعینات رخ مینمایند؛ سپس آثار و مخلوقات که در ادامهٔ بحث خواهد آمد. آنچه در این جلسه تأکید شد، جداییِ رتبهٔ ذات از رتبهٔ اسماء است، و اینکه نفیِ صفات ناظر به رتبهٔ ذات است.
عرفا برای این مقامها نامهای بسیار دارند. مهم آن است که نامها جای فهم ننشیند. فهم این است که ذات بسیط است و همه چیز، و اسماء در تجلیاند. قرآن ظهور و تجلی را به زبان آورده است؛ و این خود راهنمای زبانِ درست است.
جمعبندیِ جلسهٔ نخست
خلاصهٔ آنچه گذشت چنین است. اسماء حسنی و صفات ثبوتیّه در واقعیت یکیاند و در لحاظ فرق میکنند: صفت، نظر به خودِ کمال است؛ اسم، نظر به ذات با کمال. سپس از نهجالبلاغه دانسته شد که کمال اخلاص در معرفت، نفیِ صفاتِ مغایر از مقام ذات است؛ نه انکارِ علیم و قدیر و سمیع و بصیر بودنِ حق در لسانِ وحی و ولایت. در مقام ذات، کمالات به وجود جمعیاند؛ تشخّص و تعیّنِ اسماء در مقام تجلی است. و پرسشِ باریک برای ادامه آن است که اسماء و صفاتِ متعیّن در رتبهٔ تجلی، از آن جهت که جنبهٔ غیریت مییابند، مخلوقِ حق خوانده میشوند؛ چنانکه در روایات و کلمات اهل معرفت آمده است.
این حد، آغازِ راه است. تأمل شخصی بیش از تکرارِ لفظ کار میکند. انشاءالله با ادامهٔ بحث، همین معانی بازتر و روشنتر خواهد شد.
تمثیلِ دوباره برای جمع میانِ کمال و نفیِ مغایرت
برای آنکه جمع میانِ دو سخن دشوار نماند، تمثیلی دیگر — با همهٔ نقصِ تمثیل — میآوریم. وقتی میگوییم نورِ محض، نمیگوییم آن نور تاریک است؛ میگوییم رنگِ جدا و قیدِ جدا بر آن ننهادهایم. رنگها در مرتبهٔ ظهورِ نور در شیشهها و مجالی پیدا میشوند. ذات حق نورِ محضِ هستی است؛ اسماء همچون ظهوراتِ رنگی در مجالیاند. نفیِ رنگ از متنِ نورِ محض، انکارِ ظهورِ رنگها نیست.
همچنین وقتی میگوییم در مقام ذات سمع عین بصر است، مقصود آن نیست که شنیدنِ مخلوق عین دیدنِ مخلوق است. مقصود آن است که در آن ساحت، دو حقیقتِ متباین نداریم تا یکی را غیرِ دیگری بشماریم. تباینِ اسماء در رتبهٔ تجلی معنا دارد؛ در رتبهٔ ذات، تباینِ حقیقی راه ندارد.
آنچه از تحلیلِ فلسفیِ جلسه باید نگاه داشت
استاد تصریح کرد که بخشی از تحلیل از خودِ اوست برای روشن شدنِ منظورِ علی علیهالسلام؛ نه آنکه عباراتِ خطبه را از جای خود تکان دهد. خطبه میگوید نفی صفات به سببِ شهادتِ غیریتِ صفت و موصوف. تحلیل میگوید پس آنچه نفی میشود صفتِ مغایر است، نه کمال. این تفکیک، کلیدِ فهمِ جلسه است و باید در جلسات بعد نیز پیشِ چشم باشد.
نیز تأکید شد که شروعِ تجلی زمانی نیست. ذهنِ زمانی ما عادت دارد بگوید «اول ذات بود بعد تجلی آغاز شد». این عادت را باید مهار کرد. رتبه است نه تقویم. در جلسهٔ بعد، با روایتِ «کان الله ولم یکن معه شیء والآن کما کان» همین نکته بازتر میشود؛ اما ریشهٔ آن در همین جلسه نهاده شد: مقام ذات و مقام تجلی، دو رتبهاند نه دو زمانِ پیاپیِ تهی از هم.
یادآوریِ نهاییِ روشِ مطالعه
این بحث را نمیتوان با یکبار شنیدن تمام کرد. باید متن را خواند، به خطبه بازگشت، آیاتِ سمیع و بصیر و علیم را در کنارِ نفیِ صفات نهاد، و پرسید: چگونه هر دو راستاند؟ پاسخِ جلسه آن است که یکی ناظر به مقام ذات است و دیگری ناظر به لسانِ تجلی و خطابِ خلق. تا این دو افق از هم باز نشوند، یا به تعطیلِ صفات میغلتیم یا به ترکیب. راه میانه — که راهِ نهجالبلاغه است — نفیِ مغایرت در ذات و اثباتِ کمال در تجلی و خطاب است.
با این روش، اسماء حسنی نه انکار میشوند و نه به صورتِ بیگانههایی در کنارِ خدا نشانده میشوند. بحث از اینجا به سویِ مخلوق بودنِ اسماء در رتبهٔ تعین، و سپس به احدیت و واحدیت و آثارِ اسماء پیش خواهد رفت.
و این همان نقطهای است که جلسهٔ نخست بر آن درنگ میکند: تا تفاوتِ لحاظِ اسم و صفت، و تفاوتِ رتبهٔ ذات و تجلی، و معنای نفیِ صفاتِ مغایر روشن نشود، ورود به تفصیلِ تکتکِ اسماء حسنی جز تشویش نمیآورد. از این رو استاد پیش از شمارشِ اسماء، بنیانِ معرفتی را نهاد؛ و شنوندگان را به تأمل شخصی فراخواند تا حقیقت را بیابند، نه آنکه تنها الفاظ را تکرار کنند.
صلوات بر محمد و آل محمد. و توفیقِ فهمِ درستِ اسماء را از همان اسماء میطلبیم.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.