الله.
وم God الخالق.
الله الخالق.
الصادق البارئ المصور.
الأسماء الحسنى.
الأسماء الحسنى.
الكريم الرؤوف المجيب العاطف الحكيم الرؤوف المجيب الباعث الشهيد.
مواقف عرفانی آیت الله محمد شجاعی در باب اسماء الهی.
بسم الله الرحمن الرحیم.
در خصوص اسماء و صفات خدا و اسماء حسنی یا صفات.
اگر به طوری که گفتم بحث بکنیم و بررسی بکنیم تا حدودی که امکانش باشد اینجا صحبت کرد.
در مرحله اول باید به اصل این مسئله توجه داشته باشیم که اسماء حسنی یا صفات حوریه، این دو اولا با هم در حقیقت یکی است.
صفت یا اسماء.
اول به این توجه داشته باشید که اسماء حسنی و صفات حوریه از نظر واقعیت یک چیز نیستند.
کمالات و خصوصیات کمالی است یا کمالاتی که برای ذات مقدس حق موجود و الله هست.
اون کمالات را خود اون کمالات که الان ملاحظه میکنیم و بدونیم که ذات را با اون کمالی که ملاحظه میکنیم یا خود اون کمالات که ملاحظه میکنیم برای تعبیر آورده میشود.
صفت صفات حوریه خدا.
مثلا علم از صفات خداست.
یعنی کمالی است که ذات مقدس حق دارای اون کمال است.
قدرت کمالی است، صفت است.
کمالی است که خدا دارای اون کمال است.
از این نظر که کمالات را یک یک به نظر بیاریم و کمالاتی که در ذات حق است، این کمالات را از این نظر که تنها خود اون کمالات را نظر میآوریم صفت گفته میشه.
صفات حوریه الهی.
خود این دو تا صفت دیگر.
اما از نظر اینکه این صفت را ما منتسب میکنیم به ذات مقدس حق و ذات را با این کمالات ملاحظه بکنیم، به نظر بیاریم و اعتبار بکنیم.
اونجا گفته میشه اسماء مثلا علم صفتى است برای حق تعالی گفتم اما علیم وقتی میشه میشه اسم از اسماء حسنی.
یعنی ذات را با وصف علم، ذات را با صفت قدرت، ذات را با صفت سمع مثلاً و بصر و امثال اینها.
این کمالات ذات مقدس حق را با هر کدوم از این کمالات وقتی ملاحظه کرده و اعتبار کرده، اینجا گفته میشود اسم ذات با صفت علم میشه علیم اسم میشه از اسماء حسنی.
بنابراین در حقیقت اگر دقت بکنیم میبینیم که اسم و صفت هر دو در واقعیت یکی بیشتر نیست.
علم علیم علم مطلق همان خداست.
علم مطلق بدون قید و شرط.
شامل علم محض همان الله.
همچنین علیم به صورت مطلق و به صورت بدون حد و اندازه و قید و شرط همان الله علیم، علیم بدون حد، بدون اندازه، بدون قید و شرط همان ذات حق.
علیم و علم در واقع یک حقیقت است.
خوب گوش Spn توجه بکنید.
علیم، علیم مطلق.
علم مطلق.
این دو با هم از نظر واقعیت یک چیز است.
منتها در یکی ذات در نظر گرفته شده با صفت.
اونجا میگیم علیم.
در یکی خود صفت فقط در نظر گرفته شده و خود صفت بدون اینکه ذات اونجا ملاحظه بشه.
اونجا گفته میشه صفت.
اما واقعیتش رو حساب کنیم.
از نظر اینکه ذات خدا با اون اوصاف و کمالاتی که دارد دو تا نیستند.
ذات حق عین همان علم است.
وقتی ذات حق عین همان علم مطلقه است، тогда علم مطلق با علیم هیچ فرقی از نظر واقعیت ندارد.
علم مطلق همان علیم است.
علیم همان علم مطلق است.
خواستیم که توجه داشته باشید که این اسماء حسنی و صفات حوریه که میگوییم اینها تفاوتش اینجوری است.
تفاوت این با ملاحظه باریک کن است با همدیگر فرق میکند وگرنه واقعیت یکی است.
این اولا اون توجه داشته باشید این مسئلهای بود که خواستم متذکر باشیم که بحثی که میکنیم به عنوان بحث در اسماء میتوان گفت بحث در صفات هم هست.
بحث در صفات، بحث در اسماء یکی بیشتر نیست.
این مسئله رو اولا لازم بود.
یعنی که پس بنابراین نتیجه میش که اسماء حسنی و صفات حوریه یکی بیشتر در واقعیت نیست و از نظر لحاظ و ملاحظه و اعتبار با هم یکی فرق میکند.
حالا این مسئله را که توجه کردیم توجه داشته باشید که مسئله دیگر، مسئله دیگر ما ملاحظه کنتور اسلامی مخصوصاً و ملاحظه بعضی از بیانات که از حضرت علی سلام الله علیه در معارف وارد شده، مخصوصاً اون قسمتهایی که در نهج البلاغه هست و همچنین از قدم کنتور اسلامی کلاً، مخصوصاً اونچه که از حضرت علی سلام الله علیه در جاهای مختلف و مخصوصاً در نهج البلاغه در خصوص معارف وارد شده است، این حقیقت را به صورت خیلی روشن و واضح ما متوجه میشویم که صفات حق یا اسماء حسنی حق پایینتر از مرحله ذات حق است.
این معنا یعنی چی؟
اولا متوجه به دو دفعهای از بیانات علی سلام الله علیه در نهجالبلاغه اشاره میکنم که تا حدود یه حدس هست دقیقاً برای اینکه تأمل و اندیشه که فکر میکنم شما هم این، این قطعه برخور کرده یا زیاد شنیده که اگر هم برخورد کرده باشیم و زیاد شنیده باشیم منظور علی سلام الله علیه خیلی منظور بالاتریست.
دقت بکنید این مسئله که تکرار میکنم صفات و اسماء خدا پایینتر از مرحله ذات مقدس حق به عنوان غیب و وجود و ذات حق است.
یعنی ذات حق بالاتر از مرحله صفات و اسماء است.
در نهجالبلاغه در یک بخش از قطعات فرمايشات علی سلام الله علیه میفرماید که اول دین معرفت و کمال معرفت این استدلال به و کمال تستدلال به الإخلاص له و کمال الإخلاص له نفی صفات عنهُ شهادت کل صفت أنها غیر منصوص و شهادت کل منصوص عنه أنه غیر صفت.
حالا من همونطور که خوندم شما بعد از این نهجالبلاغه خواستید ترجمه نهجالبلاغه خوب منظم بنویسید پیدا میکنید یکی از قطعههای نهجالبلاغه است.
اینجا باید ترجمه سادهاش کنید.
دقت بکنید من ترجمه سادهاش میگم که برسیم به اون قطعه که اصل منظور ما در اون قطعه بیان شده.
مشتی اشاره کردم که از کلمه اسلامی برمیآد که صفات و اسماء حسنی اصلاً خودشون پایینتر از مرحله ذات حق است.
اینجا چی میگه؟
علی سلام الله علیه میفرماید که اول دین، اول دین معرفت است و شناخت خدا، معرفت خدا و این معرفت کمالش در این است که انسان تصدیق بکند به خدا و کمال تصدیق با این است که اون پرهیزکار میگیم و تحسیری نمیکند.
کمال تصدیق با این است که انسان اخلاص داشته باشد در حق خدا.
کمال اخلاص هم با چیه؟
کمال اخلاص، اخلاص کامل یا فرد موخص، شخص در مقام معرفت.
کسی است که صفات را از او یعنی از خدا نفی بکنه و کمال اخلاص له نفی صفات عنهُ.
صورت عالی اخلاص و کامل اخلاص و اخلاص در مرحله کاملترین این است که انسان صفات را از او یعنی از خدا نفی بکند.
کمال اخلاص نفی صفات عنهُ.
نفی صفات است از خدا.
حالا این جملهای که میفرماید که مرحله عالی اخلاص در مقام معرفت راست که یعنی دو مقام معرفت، اخلاص در مقام معرفت است.
اخلاص در مقام عمل اخلاص دو جنبههایی که در مقام عمل، ولایت به سیر ولایی به حرکت و تشریع.
این اخلاص در مقام معرفت.
معرفتی که خالص از هرگونه شرک باشد.
معرفتی که خالص از هرگونه انحراف و لرزش باشد.
میگن اخلاص در معرفت.
اخلاص در معرفت ایجاد میکنه.
علی میفرماید سلام الله علیه که انسان صفات را از خدا نفی بکند.
یعنی چی؟
یعنی بگیم خدا صفاتی ندارد؟
خدا علم ندارد مثلا؟
خدا قدرت ندارد؟
خدا علیم نیست مثلا؟
خدا قدیر نیست، سميع نیست، بصير نیست.
در چه معنی منظور علی سلام الله چیه که میفرماید کمال اخلاص این است که باید از او صفات را سر کرد.
حالا منظورش همین چیزیست که معنی اول و اولین معنا که در نورص هدفی به نظر میاد اون معنیاش که میخواد بفرماید که خدا صفاتی ندارد، یعنی خدا علیم نیست، سميع نیست، بصير نیست.
اینجوری میخواد بگه خب.
ایشون علنی میفرماید خدا همه کمالات را دارد.
خدا علیم است، سميع است.
قرآن میفرماید إن الله سميع بصير، إن الله عليم خبير و همچنین صفات دیگری که در قرآن هست، در خود بیانات علی و ائمه اطهار و رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم پس و ماهیت از، از، از سفیح که مبدا وجود صفات کمالی را همش را دارد.
همه یعنی بینهایت صفات کمالی را دارد.
پس این معنی بلا م-- علی چیست که میفرماید که اخلاص کامل این است که انسان صفات را از خدا نفی کند.
از استدلال که علی سلام الله علیه بعد از این جمله در جملهی بعدیاش بیان میکنه تقریباً منظور علی تا حدود البته هرچی تأمل کنی بیشتر منظور علی سلام الله علیه روشن میشود.
به دنبال این جمله که میفرماید کمال اخلاص این است که انسان صفات را از خدا نفی بکند.
به دنبال این معنا میفرماید که برای اینکه این خودش استدلال میکند.
میگوید برای اینکه شهادت میدهد هر صفتی برای اینکه غیر، اون صفت غیر از موصوف است و شهادت میدهد هر موصوفی برای اینکه اون موصوف غیر از صفت است.
اینجا میبینید که دلیل میآورد علی سلام الله علیه برای اینش که فرموده و از این دلیلش معلوم میشه منظورش چیه.
میفرماید چرا باید نفی بشه صفت از خدا؟
برای اینکه صفت شهادت میده برای اینکه صفت غیر از موصوف است و موصوف شهادت میده برای اینکه موصوف چیه؟
غیر از صفت.
از این بیان این استفاده میشود که منظور علی سلام الله علیه این است که صفتی که غیر از موصوف باشد و موصوف هم غیر از صفت باشد.
به این معنی خدا صفت ندارد.
دقت میفرمایید؟
صفتی غیر از موصوف باشد و موصوفش غیر صفت.
یعنی چنین صفتی برای آن موصوف که خداست نیست.
ولی در واقع موجب اصلاً اصولاً بدیع توحیدی و بدیع قرآنی.
اون اخلاص در معرفت به ذهن میاد.
برای اینکه ذات مقدس حق هیچ گونه هرچی درش نیست نه تنها ترکیبی است، هیچ شائبه ترکیب هم درش نیست.
اگر بنا باشد ما خدا را ذاتش را غیر از صفاتش و صفاتش را غیر از ذاتش حساب کنیم به نام این صفت و موصوفهای معمولی که صفت غیر از موصوف است و موصوف غیر از صفت است.
برای خدا اگر صفتی قائل بشیم این خیلی مشكل دارد، خیلی اشكالات دارد که اولین اشکالش باید از این که ترکیب پیش میاد.
یعنی ذات خدا غیر از صفتش میشه.
صفتش هم غیر از ذاتش میشه.
ذات را وقتـ-- اشکالات ظریفی دارد.
وقتی ذات خودش این صفت را نذارد این البته این اینجاهاش من تحلیل فلسفی خودش، فلسفی خودم من تحلیل میکنم.
مثلاً میگوید بهرام علی فقط اونجا بود سر جاش گفتم که میخواد چه بگه.
من تحلیل بعدی از خود منو دقت کنید که منظور علی علیهالسلام رو میخوایم بفهمیم.
باز تکرار میکنم علی فرموده نفی صفات نه منظورش این است که خدا علیم و سميع و بسیط نیست.
اینو نمیگه.
نمیگه علی علیهالسلام.
این قرآن میگه خدا علیم و سميع و بسیط است.
خود علی در جاهای دیگه میفرماید.
اگه میفرمود به هر صورت هم فرموده سرافکاران مجعول.
خود علم و فضیلت و تحلیل عقل و عرفان این مسئله هم کاملاً آفتابی روشن میکنه که خدا همه کمالات را دارد.
پس چرا میگه نفی صفات؟
این نفی صفات یه معنی خیلی عمیق از نظر علی هست.
میفرماید در متن ذات خدا، در آن مقام ذات، مرحله ذات خوب تأمل کنیدا.
در آن مقام ذات، اونجا که ذات حق است، اونجا که غیب و ظهور است، اصل ذات حق است.
در مقام ذات باز تأکید مینماید، تکرار.
بله 사실 هم گفتم که مشكل افت و اصطلاح کردن هم خطرناکه.
یعنی، یعنی باید خیلی دقت کرد که خدا نکرده اگه یه فرد انسان منحرف بشه به لحظش بخوره دنبالش لحظههای دیگه پیش بیاد.
متن ذات حق اونجا که مقام ذات هست، مقام غیب و ظهور است.
اونجا که مقام هو است.
هو تعبیر میشه.
هو.
هو.
الله احد هو.
هو الله احد هو.
همان مقام ذات که با هو با کلمه هو به اون مرحله اشاره میشه که میدانید یکی از، از اون یکی از اسماء خدا به حساب میاد.
حالا اسم میگفتم دیگه هو.
یکی از اون چیزا که ذکر میشه برای اهلش همان هو است که یا هو و با کلمه هو خدا حالا یاد شده در قرآن و در زبان ائمه هم هست، در قرآن هم هست.
هو.
هو الله احد.
هو.
مقام هو.
حالا اینجا هو بحث طولانی داره که اون باز کار ما نیست که مقام ذات اونجا که با هو به اونجا اشاره میشه، اون مقام ذات.
علی میفرماید در مقام ذات صفت مطرح نیست.
یک حقیقت محض بسيط است که ذات حق است.
اونجا دیگه صفت علم و قدرت و سمع و بصر و این جور چیزا در اون مقام ذات مطرح نیست.
به این معنا مطرح نیست که ذات چیزی باشد و علم چیز دیگری باشد.
اصلاً در مقام ذات هیچ نمیشه خبری از صفت به دست آورد.
ذات محض است و غیب و ظهور است و این در مقام همان ذات.
دقت کنید همان ذات که هست، همان ذات همه چیز است.
همه کمالات است.
حالا یک کمال مشخص که مثلاً میگیم مشخص است.
علم است اونجا نیست.
مشخص است.
تن است اونجا نیست.
یعنی صفت مشخص بشه.
صفت علم، صفت قدرت.
اینا مشخصه دیگه.
یعنی مشخص و معین.
صفت مشخصی اونجا در مقام ذات نیست.
ذات غیب و ظهور است.
ذات است و حقیقت بسيط محض است.
درون یک حقیقت محض بسيط هر کمالی است.
هر کمالی است.
یعنی بگید علم، علم.
بگید قدرت، قدرت.
اما بگو کمال مشخص و کمالات مشخص جدا از هم، مشخص از هم، اونجا مطرح نیست.
تأمل کنید.
دقت کنیدا.
اینکه یک کمال مشخص میشه ذات میگیم که خدا علیم است این در مراحل بعدی است.
یعنی وقتی همان ذات تجلی میکند با صفتى میشه علیم.
با فلان با صفت قدرت تجلی میکند میشه قدیر.
با صفت سمع تجلی میکند میشه سميع.
با صفت بصر تجلی میکند میشه بسیط.
شروع تجلی که یعنی شروع که البته زمانی نیست فقط وجود شروع که میگیم این هم باز به تناسب خودش معنیش رو تصور بکنید.
در متن ذات خبری از صفات یعنی صفتها، صفتهای مشخص نیست.
متن ذات است و بسيط است و همه چیز است.
یعنی همه کمالات.
یعنی همین متن ذات.
باز هم تکرار میکنم.
نه اینکه علم نیست.
علم است اما علم به صورت مشخص نیست.
هیچ وقت در رابطه قدرت نه باشد، علم باشد.
توجه کنید.
چون علم چیه؟
علم без قدرت یعنی نه.
علم без قدرت.
وقتی میگیم علم یعنی قدرت نه.
وقتی میگیم قدرت یعنی علم نه.
وقتی میگیم سمع یعنی سمع و نه غیر سمع.
به این صورت که صفت در متن ذات مشخص باشد، اونجا به این طور نیست.
متن ذات است و هر کمالی است.
همه کمالات بی نهایته.
این مشخص بودن، تعیین پیدا کردن، این صفت و اون صفت شده بعد از مقام ذات و در مرحله تجلی است.
اونجا که خدا تجلی میکند با صفت علم میشه علم، با صفت قدرت میشه قدرت، با صفت بصر میشه بصر یا به بیان ذیل فرماید اونجا که تجلی میکند با صفت علم میشه علیم، با صفت قدرت میشه قدیر، با صفت سمع میشه سمع.
اونوقت باز برمیگردیم به مسئله.
از که به وقتی که برمیگردیم که تحلیل زیاد شده روشنتر بشه.
پس در مقام ذات در آنجا مطرح نیست.
مثلاً میگم که شروع کل تجلی این است مثلاً در مثلاً مقام ذات بود.
اینجا شروع کرد چی؟
در تجلی.
چون جور و میز اینا همش اصلاً در مراحل بعدی پیدا شده.
حتی این فوق زمان، مفهوم زمان.
فقط حساب کنید که مفهوم رتبه مرحله.
مطلب اینجا زمان نه.
یعنی در رتبه ذات، در مقام ذات، ااا اینجا خبری از ذات به این معنایی که علم هست و قدرت هست و سمع هست و بصر هست و علیم هست و سميع هست و قاهر هست و امثال اینها.
در مقام ذات از این صفات خبری نیست.
به صورت این صفات میگه ما باید توجه کنید.
به صورت علیم، صورت قاهر، صورت سمع یعنی علیم غیر از سمع است.
سمع غیر از بصير است.
این علیم از اون سمع است.
این سمع از اون صمد قدرت است که مشخص بشه صفت این صفت این صفت، اون صفت، این صفت، اون صفت، اون صفت، این صفت.
این جور صفات مشخص که صفت مشخص بشه صفت علم است و نه غیر علم.
صفت قدرت است و نه غیر قدرت.
این صفات که مشخص بشه، موانع بشه، تعیین پیدا بکنه به این صورت در مقام ذات به صفت متعین مشخص و جدا از هم.
این جور صفتها در مقام ذات نیست.
الان علم هست یا نیست؟
بله.
جواب هست.
یعنی همان ذات علم است.
همان ذات قدرت است.
همان ذات بصر است.
همان ذات سمع است.
هر کمالی است.
نتیجه این میشه که ذات غیر از علم علم است؟
علم قدرت است یا نه؟
علم قدرت است.
خب اونوقت دوباره این سؤال برمیگرده.
مطلب اینا.
علم، علم قدرت یا نه؟
در مقام ذات.
جواب قطعی در مقام ذات، ذات есть علم است.
علم هم عین ذات است.
اونوقت ذات عین قدرت است.
قدرت عین ذات است.
اینجا تو یدک پشت سر هم هستند.
اینجا همان ذات است.
همه چیز.
اما این نتیجه حالا این نمیگه که علم اون قدرت اونجا.
بله.
همین یک مثال که دقت کنید.
علم چیه؟
علم قدرته.
قدرت عین چیه؟
سمع.
سمع عین بصره.
بصر عین سمع.
سمع عین علمه.
علم عین ذات.
ذات عین سمع.
از این مسائل اینجا یک دونه ذات و این صفت و این صفت که این ذات باشد و این صفت باشد و این صفت باشد مطرح نیست.
یک حقیقت محض و بسيط محض است که همان حقیقت بسيط محض دیگه عین ذات هست و عین علم هست و قدرت هست و اینجا صفت علم قدرت نیست.
اما نیست به این معنا که یعنی علم نیست ذات حق.
به صورت علم که مشخص بشه این علم است و قدرت است اینطور نیست.
بیان علی منظور این است.
بله، اون ذات خودش همه چیزه و هم علم است هم قدرت است و نتیجه میشه که قدرت هم عین علم است.
اونجا علم هم عین قدرت است.
هر دو عین ذات است.
ذات عین هر دو است.
باز مثلاً صحبت میکنیم توجه کنید این تأکید من است که اینجا به شما میگویم در مقام ذات اینگونه تألیلها هست.
الان باز من اینجا میگم در مقام صحبت به شما باز برمیگردم نتیجهگیری میکنم بگم که در مقام ذات، ذات حق عین علم است به عین چیه؟
قدرت است.
من در مقام تألیل میگم عین علم است.
ولی اونجا مثلاً علم رو فرض میکنم.
اینجا اصلاً باز علم فرض بشه، قدرت فرض بشه، ذات فرض بشه.
اینا صحبت ماست.
یک حقیقت محض است همه چیز.
پس مراقب این که علی میفرماید که چون که خب تو همین بحث بلاغت گفتم که این همه میخوانند و خودش توجه ندارند که اکثراً توجه دارن یه دانه توجه دارن.
مثلاً بیان علی چیه؟
شما نهج البلاغه رو باز بکنید در همین جلد اول نهج البلاغه ظاهراً در همین صفحات اولش هست.
حتی فکر میکنم شروع خطبه شجره که اول این معرفته.
این سطح که میگذره ولی به سطح سوم میرسید با این جور جور میشه که علی میفرماید که اخلاص در معرفت یا معرفت خالص به این است که انسان از خدا صفاتی را نفی کند.
به آن که صفت غیر از موضوع از موضوع حذف شود.
خب این چیه که میفرماید؟
به خدا علیم فرماید خدا صفت علیم یعنی خدا علیم نیست.
این چیزی که فرمود علی سلام الله.
بصیر نیست.
سمعی نیست.
به یک چیز خیلی باریک علیم فرمود که در مقام ذات خدا صفات به این معنا که صفت غیر از ذات دیگر و مجموعه صفات غیر ذات باشند در مقام ذات هیچ کدام از اینها نیست.
توجه فرمودید؟
خب این استدلال علی روشن میکند سلام الله علیه باز من حالا بعد از این شرح برمیگردم به این عبارت و دوباره میخوانم پیش شما.
«به کمال اخلاص» از اونجا که میخونم «به کمال اخلاص و کمال اخلاص در مقام معرفت، اخلاص برای خدا این است که نفی صفات از او».
صفات را نفی بکن از خدا.
چرا؟
به شهادت هر صفتی در این که اون صفت غیر از این صفت است و هر موضوعی در این که اون موضوع چیه؟
غیر صفت است.
این چیه؟
صفتی در مقام ذات مطرح نیست.
صفتی که صفت باشد یا موضوعی باشد اون چیزی باشه.
اون به این شرط اونجا مطرح نیست.
حتی صفتی به صورت دیگر مطرح نیست.
نه ضد و مقابل نیستند.
همش وجود محض است.
مثلا خدا به این صورت همش وجود محض است.
اصلا که اصلا وجود در موضوع مناسب حتی در موضوع کیفیاتی وجود نداره.
مثلا خدا یعنی مخلوقات در موضوع مادی موضوعاتی که داریم.
خا-- بالاتر از این عالم ماده نظام ملکی و نظام مثال و نظام مادی و بالاخره.
پس اونجا هست که موضوع وجود خیلی مطرح نیست.
تا برسد به خدا.
خدا وجود محض است.
هستی محض وجود محض است.
اونجاست که وجود غیر از موضوع مادی است.
مثلا خاک، خاک است ولی هنوز گناه است ولی تو اونجا وجود نیست.
وجود یک حقیقت است که اون یک حقیقت همه چیز است.
به خصوص همه چیز است.
یک حقیقت است.
ذات مقدس حق حقیقت است.
بصیرت محض است.
وجود مطلق است.
زود است.
هسته ای است.
شما حساب کنید که من تشبیه سؤال کنم اینجا.
علم هسته ای است یا نیست؟
علم یعنی نیستی هست که.
پس قدرت هست یا نیست؟
سمع هست یا نیست؟
همش هسته.
اون چیزی که هست مطلق است همه هستهاست.
اینو بگو روشنه.
همه هستهاست.
منتهی شما در مرحله پایینتر وجود که میآیید میبینید که مثلا سمعی از بصر.
ولی هر دو در اینکه هستی هستند یک هستند.
و پایینتر از اون اینجوره.
بالاخره میبینید الان ما سمع داریم، بصر داریم، دید داریم، شنید داریم.
این دو هر دو دو تا وجوداند.
دو تا هستیاند.
منتها هر، هر کدام شکلی از هستیاند.
مرتبه خاصی از هستیاند.
دید من هم هسته است؟
نیستی که نیست.
شنید من هم هسته است؟
منتهی این شنید با اون دید دو مرتبه از هستی، دو شکل از هستی هستند.
ولی مطلق هستی در هر دو تا هست یا نیست؟
مطلق هستی در هر دو تا هست.
حالا عرضم در بیان بحث مسئله خدا هست است.
خدا بود است.
هست و سلام.
هست همه کمالات را شامل میشود.
پس بنابراین صفات و اسماء اینها در مقام ذات مطرح نیست.
به اون صورت که صفات باشد، به اون صورت که اسماء باشد.
ذات هست و اون ذات همه چیز است.
و باز تأکید میکنم نه منظور ما این است اونجا غیر اون قدرت و صفات دیگر یا اسماء و صفت نیست.
نه هست.
هست اما به وجود جمعی هست.
یک وجود است و همه چیز است.
به صورت مشخص موانع صفتها غیر هم و صفت غیر از موضوع، موضوع، موضوع غیر از صفت و صفات.
این طور نیست.
این در مقام ذات هیچکدام از اینها نیست.
متوجه هستید؟
باز تأمل میکنید حالا شما که خودتون تلاظو کردین بحث این طور باشه، تأمل کنید.
خیلی باید فکر کنید خودتون که این حقیقت را بیابید و ببینید چه لحظهای باشد.
انشاالله.
عرض کنم که پس بنابراین صفات و اسماء در مرحله پایینتر از مقام ذات.
اون مقام ذات را چنان صحبت-- بنابراین صفات و اسماء در مرحله پایینتر از مقام ذات.
اون مقام ذات را چنان صحبت کردیم که صفات ازش نفی میشه.
مقام ذات میگن.
غیب و حضور میگن و مقام اصلاح جمع میگن و تعبیرات مختلفی که همون هویت مطلقاً میگن.
اینا اصطلاحاتیست که در مثلا گفتههای عرفا و اهل تعبیر هست.
مقام هویت همون با وجود به اونجا اشاره میشه.
غیب و حضور میگن و مقام ذات میگن.
پس اسماء و صفات میافته به مرحله بعد ذات.
بعد ذات یعنی پایینتر از ذات.
باز با اینکه میگیم اشتباه نکنید بالا و پایین مکان حساب نکنید.
رتبه، رتبه مسئله مطرحه اینجا.
در رتبه ذات خبری از این صفات نیست.
ذات که میخواد تجلی بکنه در مقام تجلی با صفات تجلی میکنه، با صفتها تجلی میکنه، با صفت علم تجلی میکنه.
میشه علیم.
همان ذات تجلی میکنه.
میشه علیم.
تجلی میکنه.
میشه قدیر.
میشه سمع و الی آخر.
پس صفات و اسماء در کدوم مرحله پیش میاد؟
در مرحله تجلی، تجلی ذات.
ذات با هر صفتی تجلی کرد، اسمی از اسماء حسنی است.
توجه کنید.
اسمی از اسماء حسنی است.
حالا این تجلی رو با یک بیان دیگه بگم.
حالا قدم به قدم پیش میریم دیگه.
با یک بیان دیگه.
خدا با اون ذات، اون غیب و حضور مقام ذات، ذات مقدس حق، اون ذات مثل اینکه اینجا تعبیرا.
مثل اینکه با چهره خاصی جلوه میکنه.
میشه چی؟
میشه علیم.
با چهره دیگری جلوه میکنه.
میشه قدیر.
با چهرهی دیگری جلوه میکند.
میشود سمع.
میشود بصیر.
ولی همه این سمع و بصیر و علیم و قدیر که چهرههای مختلفی از اون ذات مقدساند.
جلوات مختلفی از یک حقیقتاند.
ظهورات مختلفی از یک حقیقتاند.
اینا تعبیراتی است که من میگم همش خوب یادداشت کنید که بعد از اینها شما اگر به بعضی از تفصیلات امام هم مراجعه کنید برگشت کنید به اون دستور هم داشت یه خورده مطلب براتون روشن میشه.
ذات تجلی میکنه با صفت علم با چهره علم جرقه میکنه، با چهره علم ظهور پیدا میکنه، با چهره علم تعین پیدا میکنه.
این میشه چیه؟
میشه علیم.
با چهره قدرت دوباره با چهره قدرت تجلی میکنه، جرقه میکنه، ظهور میکنه و تعین پیدا میکنه.
میشه قدیر.
باز با چهره دیگر ظهور میکنه، تجلی میکنه، تعین پیدا میکنه، میشه سميع، میشه بصیر، میشه غفور.
همه این صفاتی که هست.
بنابراین خدا با هر صفتی ظهور پیدا کرد، با هر صفتی تجلی کرد، با هر صفتی تعین پیدا کرد، اونجا صفات خدا که این صفت غیر از اون صفت، اون صفت غیر از این صفت و اینها در واقع صفات برای ذات باشد غیر از ذات، این بعد از مقام ذات پیش میاد.
در مرحله تجلی پیش میاد.
خب متوجه شدید؟
حالا از این جمله که من گفتم شما نتیجه میگیرید که صفات خدا علیم و سميع و بصیر یا اسماء.
بعد گفت اول گفتیم تعبیر شعورها یکیش علیم و سميع و بصیر و قدیر.
صفات خدا یا اسماء خدا فرض میکنیم اینها ظهور یک حقیقت، ظهورات یک حقیقت.
فرضی کنید تجلیات یک حقیقت.
خب.
تعینات یک حقیقت.
نه اصطلاحاته.
عرفا میگن ظهورات تعینات میگن و تجلیات میگن.
اینا اصطلاحاتیست که عرفا به کار بردن.
البته قرآن هم کلمه ظهور و تجلی را به کار برده ولی تعین را به کار نبرده.
قرآن هم انشاالله بعدها خودتون بیشتر از تحریر میبینید مسئله ظهور در قرآن مطرحه و ظاهر.
عرض کنم که جرقه همه این صفات تجلیات یک حقیقت ذاتاند.
تجلیات ذاتاند.
علیم تجلی ذاته.
قدیر تجلی ذاته.
سميع تجلی ذاته.
ظهورات اون ذات هستند.
تعینات اون ذات هستند.
علیم و قدیر و سميع و بصیر همان ذات هستند که ظهورات کردند.
غیر او نیست.
البته تخطئه غیر او نیست.
همون ذات هست که مثل اینکه از پشت پرده علم تجلی کرده یا با چهره علم تجلی پیدا کرده، با چهره قدرت تجلی پیدا کرده.
اینا از اینجا مسئله اسماء و صفات که به این معنا که صفتی غیر از صفت دیگر است و این صفتها غیر از موضوع است.
موضوع غیر از صفت است به این معنا در این اعتبار ماست که اینجور مسائل در مرحله بعدی پیدا میشه که میگن خدا علیم است.
میگن خدا بصیر است.
خدا را مثل یک چیزی فرض کنیم و علیم را چیز دیگری.
علیم را غیر از خدا، خدا را غیر از علیم.
یعنی ذات را غیر از صفت، صفت را غیر از ذات و صفت علم را غیر از قدرت، قدرت را غیر از علم.
اینا همش در مقام پایینتر از ذات این صحبتها همش.
فرضی کنید.
اما اینجا من یک کلمه برای شما بگم که یک تمنا میکنم برایش باشه برای بعد.
اگر دیدید که مسئله براتون تا این حد که خیلی سطح ترین حد هست من میتونم پیش برم.
اگر براتون قابل هضم بود ادامه میدیم و اگر نه خب اگر نخواستید ادامه نمیدیم.
عرض کنم که اینجا توجه داشته باشید که از مقام ذات که میایم پایینتر این اسماء و صفات چیز میشه علیم و سميع و بصیر اینا بعد از مقام ذات میشه که ظهورات ذاتاند، تجلیات ذات هستند و تعینات ذات هستند.
اینجا فعلاً این نتیجه رو میگیریم که اینکه خدا تجلی کرد با صفت علم تجلی کرد با صفت قدرت تجلی کرد با صفت مثلاً سمع و بصر و امثال اینها.
فعلاً این صفات یا این اسماء غیر ذات حق، خود حق یا مخلوق حق؟
در مرحله دوم ما که میگیم گفتیم در وصف ذات حق.
در وصف ذات حق گفتیم که ذات بسيط واحد ذات بسيط حقیقت محض و همه کمالات هست نفس.
خب این الان تجلی که میکنه، تجلی با صفتهای مختلف با چهرههای مختلف و ظهور با در مظاهر مختلف یا تعین با تعینات مختلف با اسماء و صفات پیش میاد.
اینجا اونوقت این صفات و این اسماء مخلوق خدا میشه یا نه؟
این صفاتی که در مقام دوم یعنی در مقام بعد از ذات در مرحله دوم در مقام تجلی پیش میاد، صفتها مشخص میشه از همدیگه و به صورت صفت در میاد.
علم غیر از قدرت.
قدرت غیر از علم.
اینها مخلوق خدا میشه یا همین صفات خدا مخلوق خدا میشه یا نمیشه؟
اینا مخلوق میشه؟
فرضی کنید چون این از، از اون جا مسائل باریک بحث اسماء و صفاته.
شما به روایات مراجعه کنید میبینید که در روایت چیزایی به نظر میاد که مثلاً میفرماید اسماء حسنی مخلوق حق.
همان اسماء حسنی خدا مخلوق حق یا صفات مخلوق حق.
و در کلمات عرفا، فلاسفه در مرحله فلاسفه این مسئله را میبینید.
این از اینجا آتشه.
میبینید ذات حق مقام ذات خالطه.
اون مقام ذات همه چیز را دارد.
اما با اون شرحی که گفتم صفات مشخص اونجا با تشخص با تعین مطرح نیست.
اونجا که صفت علم مشخص میشه، صفت قدرت مشخص میشه.
این در بعد مقام ذاته.
ذات تجلی میکنه با صفت علم میشه علو.
تجلی میکنه با صفت بصر میشه بصیر.
این تجلیها یا این ظهورها یا این تعینها همون خلق حق است.
همون ایجاد حق است.
بنابراین صفا و اسماء حسنی اونجات که به صورت صفات و اسماء حسنی صفت هست و غیر از همدیگر و صفت هست غیر از موضوع.
یعنی یک جنبه غیریت پیدا میکنه.
اینها مخلوق حق هستند، نه خود حق هستند