یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
مرور جلسهٔ پیشین: نفی صفات و مقام ذات
بسم الله الرحمن الرحیم. از آنجا که در جلسهٔ پیش از کمالِ اخلاص خوانده شد، ادامه میدهیم. بیان امیرالمؤمنین علیهالسلام — و در نقلِ درس گاهی به امام حسن مجتبی نیز اشاره رفت — آن بود که کمال اخلاص آن است که انسان صفات را از خدا نفی کند؛ زیرا هر صفتی شهادت میدهد که غیر موصوف است و هر موصوفی گواهی میدهد که غیر صفت است. با صراحت فرمود که اصلِ اخلاص و کمالِ اخلاص در توحید و معرفت همین است.
با توجه به آن بیان قصد کردیم روشن کنیم که اصلِ ذات حق، حقیقتی غیرمادی و هستیِ مطلق است؛ حقیقتی بسیط که همه چیز است و همهٔ کمالات است. اما در متنِ ذات و در اصلِ ذات، هیچ صفتی به عنوانِ صفتِ منحصر و متباین — که این صفت غیر از آن باشد و به صورتِ صفتِ جدا مطرح شود — نیست. خودتان خوب تأمل کنید؛ این همان سخنِ هفتهٔ پیش است، اما هرچه سادهتر بازمیگوییم تا تأمل ژرفتر شود.
وجود محض و اندماجِ کمالات در ذات
ذات مقدس حق وجود محض است؛ نور محض است؛ یک حقیقت است؛ حقیقتِ بسیط است. در متنِ ذات، در مقام ذات، از اوصاف به چه معنا خبری نیست؟ به این معنا که اوصاف مثلاً علم به عنوانِ علمِ متعیّن آنجا مطرح نیست؛ قدرت به عنوانِ قدرتِ متعیّن مطرح نیست. نه اینکه علم نباشد: علم محض همان ذات است؛ عینِ ذات عینِ قدرت است؛ عینِ هر کمالی است. اما صفت به عنوانِ آن عناوین — علم با عنوان علم و با تعیّن و مشخصاتِ علم — در متنِ ذات نیست. قدرت با مشخصاتِ قدرت و عنوانِ قدرت آنجا مطرح نیست. ذات هست و این ذات همه چیز است. البته علم هم هست، قدرت هم هست، هر کمالی هست؛ اما همهٔ کمالات آنجا مندمج است: عینِ ذات است و همه چیز. صفت به عنوانِ آن عناوینِ جدا در متنِ ذات نیست.
از ذات به تجلی: پیدایشِ علیم و قدیر
همان ذات مقدس حق که همهٔ کمالات است، وقتی چهرهٔ کمالِ خاصی را میگیرد میشود صفتِ علیم؛ کمالِ خاصی را میگیرد میشود قدیر؛ کمالی را میگیرد میشود سمیع و بصیر. پس در مقام ذات خبری از اوصاف به عنوانِ اوصاف نیست؛ گرچه همان ذات همهٔ اوصاف و همهٔ کمالات است. اما از مقام ذات که پایینتر میآییم، مسئلهٔ تجلی مطرح میشود. همان ذات جلوه میکند: با وصف علم میشود علیم؛ با وصف قدرت قدیر؛ با وصف سمع سمیع؛ با وصف بصر بصیر. در تجلی، مسئلهٔ صفات مطرح میشود. این خلاصهٔ صحبتِ هفتهٔ پیش بود.
و آنکه حضرت علی علیهالسلام فرمود اصلِ توحید و کمالِ توحید و اخلاص آن است که از ذات حق صفات را نفی کنیم — چون صفت غیر ذات است و ذات غیر صفت، یا صفت غیر موصوف و موصوف غیر صفت — به همین حقیقت اشاره دارد. ذات مقدس حق ذاتی بسیط و حقیقتی محض است و آن حقیقت همه چیز است؛ اما آنجا به رنگِ جداگانهٔ علم و قدرت در مقام ذات نیست. وقتی این ذات میخواهد تجلی و ظهور و تعیّن پیدا کند، با چهرههای مختلف ظهور و تعیّن مییابد. این چهرهها و تعینها و جلوههای مختلف همان اوصاف یا اسماء خداست.
اسماء و صفات مخلوقاند از آنِ جهت که جلوهاند
وقتی در متنِ ذات صفت به عنوانِ صفت نیست و صفت پس از ذات است — یعنی در مقام تجلیِ ذات — به این معنا که نه علم در ذات نباشد، بلکه علم به عنوانِ علمِ متعیّن نباشد: پس این اسماء و صفات از آن نظر که در مقام تجلی پیش میآیند پایینتر از مقام ذاتاند. آیا خودِ اسماء و صفات به یک نظر مخلوقِ حق میشوند؟ بله؛ مخلوق میشوند چون جلوه همان خلق است. بنابراین آنچه میگوییم خدا علیم است، سمیع است، قوی است — این همه اوصاف که در قرآن و روایات میشماریم — این صفات و اسماء مخلوقِ حقاند؛ زیرا تجلی همان جلوه است و جلوه یعنی ایجاد و خلق. البته ایجاد و خلق یعنی جلوه. این را بعدها با تأمل بیشتر درمییابید؛ خاصه آنکه مسئلهٔ خلق را اغلب به درستی نیندیشیدهایم. خلق یعنی جلوه؛ تمامِ خلقها همان جلوه است. پس خلاصه: اسماء مخلوقِ خداست؛ جلواتِ ذات. صفات جلواتِ خداست؛ جلواتِ ذات حق.
این بحث را در حدّ بسیار سطحِ پایینتری پیش میبریم؛ اگر بعدها در کتابها چیزهایی دیدید که اینجا گفته نمیشود، از سرِ پرهیز است نه از سرِ انکار.
آغازِ تجلی: جلوهٔ ذات بر ذات و اسمِ احد
تجلی و ظهور که آغاز میشود، به صورتهای مختلف است. اول، جلوهٔ ذات است بر ذات: خودِ ذات بر خودش جلوه میکند. از آنجا صفتِ احدیت و اسمِ احدیت شروع میشود.
«قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ» (اخلاص / ۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خدای یکتا.
احد یکی از اسماء خداست، یکی از صفات؛ جلوهٔ ذات است بر خود. یعنی اولین جلوهای که خدا میکند نه به دیگری، بلکه خود به خود جلوه میکند. این همان جلوهٔ اول، تعیّن اول، ظهور اولِ حق است؛ و نام این جلوه «احد» است. خدا خود به خود فقط جلوه کرده؛ خبری از غیرِ خود در آن جلوه نیست.
اگر بعضی گفتههای عرفا را به صورتِ ذوقی نگاه کنید، تعبیرهایی از این دست میبینید که شاهدِ ازلی بر خود جلوه کرد؛ همان جلوهٔ اول است. اول خدا به خودش علم مییابد؛ خودش به خودش ظاهر میشود؛ خودش به خودش علم پیدا میکند یا جلوه مییابد. جلوهٔ ذات بر خود یا علمِ ذات بر خود فرقی نمیکند: آنجا که ذات بر خودش جلوه میکند یعنی خودش خودش را میداند. علمِ ذات حق به ذات خود، یا جلوهٔ ذات حق بر ذات خود، تعیّن اول و اسم اول و جلوهٔ اول است؛ و آن جلوهٔ ذات بر خود همان احدیت است. جلوه از آنجا شروع میشود — نه زمان؛ خیلی بالاتر از زمان. زمان وقتی جلوهها به عالم ماده میرسد متولد میشود؛ اینها فوق زماناند.
هشدار: این رتبهبندی زمانی نیست
توجه : معنیاش این نیست که خدا بود و هیچ نبود و حتی به خود هم جلوه نکرده بود، و بعد شروع کرد به تجلی. این تصورِ زمانی به ذهن میآید: مدتی بود، بعد تجلی آغاز شد. چنین نیست. واقعیتِ رتبه است؛ وگرنه هیچگاه نمیشود گفت خدا باشد و مخلوق نباشد به معنایِ تهی بودنِ ازلی از خلق. خدا ازلی است و ابدی است؛ و مخلوق نیز — به معنایی که خواهد آمد — از ازل با جلوه همراه است. نه آنکه مدتها خدا تنها بوده، بعد جلوهٔ ذات بر ذات، بعد جلوههای دیگر، بعد مخلوق. اینها حرفهای واهی است.
روایتِ کان الله ولم یکن معه شیء
علی علیهالسلام فرموده است؛ این جمله را کوتاه بنویسید و به یاد بسپارید:
«كَانَ ٱللَّهُ وَلَمْ يَكُنْ مَعَهُ شَيْءٌ وَٱلْآنَ كَمَا كَانَ» (منقول از امیرالمؤمنین علیهالسلام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بود و چیزی با او نبود؛ و اکنون نیز همانگونه است که بود.
بعضی داستانها میگویند «یکی بود یکی نبود، خدا بود هیچ نبود». حضرت فرمود: کان الله — خدا بود — ولم یکن معه شیء — و چیزی با او نبود. سپس: والآن کما کان — اکنون نیز همانگونه است. این بیان معلوم میکند که نباید تصور کرد خدا مدتی بوده و بعد از نقطهای خلق و تجلی را آغاز کرده. همیشه خدا بوده و ایجاد هم همیشه بوده؛ هم جلوهٔ ذات بر ذات — همان احدیت — و هم آنچه پس از آن شرح داده میشود. اینطور نبوده و نخواهد بود: خدا بوده و خلق هم بوده؛ خدا خواهد بود و خلق هم خواهد بود.
اگر بخواهید فکرِ زمانی را زیاد به آن ساحت ببرید، مواظبت کنید: فکر ما زمانی است و نمیتواند به آسانی فوق زمان پرواز کند. هنوز از زمان خلاص نشدهایم؛ اگر بخواهید فوق زمان حرکت کنید گیج میشوید. پس این تقسیمبندی در مقام رتبه است، نه در مقام تقویم.
ازلی بودن و مغالطهٔ مادّی
حتی اگر کسی خدا را انکار کند و بگوید همین عالم ماده بوده، باز باید بپذیرد که همیشه چیزی بوده که اول نداشته. مادی باشد یا الهی، حقیقت این است که چیزی همیشه بوده؛ امکان ندارد وقتی را فرض کنیم که هیچ نبود و بعد شروع شد. از کجا؟ نمیشود. مادهای که میگویند ازلی بوده و بعد به حرکت آمده، همان ازلی بودن را دارد که ذهن را گیج میکند؛ با خدای ازلی در این جهتِ «همیشه بودن» فرقی در اصلِ معضلِ زمانی نیست. پس مقصود از جلوهٔ اول و احدیت آن نیست که در زمانی شروع شد؛ در هیچ زمانی نیست. هرچه بروید این جلوه بوده است؛ در مقام تقسیمبندیِ رتبه. اکنون نه آنکه خدا بوده و تجلیاش نبوده و بعد شروع کرده. جلوهٔ اول و جلوههای بعدی همیشه بودهاند. امواجِ مادی آمد و رفت دارند؛ اما اصلِ خلق و ایجادِ خدا ازلی است. نه آنکه نقطهای نبوده و بعد آغاز شده باشد.
تمثیل از «من»ی انسان — به فرمانِ علی علیهالسلام
علی علیهالسلام فرموده در فهم حقایق، دربارهٔ خودتان فکر کنید؛ بعضی حقایق آسانتر میشود. من عرف نفسه… شناختِ نفس راهی به معرفت است. مثال بزنیم از خودمان.
هر کس با کلمهٔ «من» به خود اشاره میکند یکی بیش نیست. همین «من» را در چهرههای مختلف مییابد. دو چیز روشن را حساب کنید: سامعه و باصره که در گوش و چشم پیاده میشود. آنکه میشنود «من»ام؛ آنکه میبیند باز «من»ام. در هیچکدام از صفات، غیر از من چیز دیگری نیست؛ همان خودِ من است. این بررسی دربارهٔ خودمان است.
یکبار از صفات روی برمیگردانیم و فقط خود را تصور میکنیم: خودم که هستم؛ فقط خودم هستم؛ خبری از سمع در میان نیست. آنجا که من خود را تصور میکنم و به خود بازمیگردم، فقط خود را مییابم؛ نه خبری از سمع و نه از بصر. محضِ ذاتِ خود را مییابم. اما وقتی به سراغِ سامعه و باصره میرویم میبینیم همه همان مناند؛ چیز دیگری نیست. این مثال برای آن است که بفهمید وقتی میگوییم در محضِ ذات حق خبری از صفات به عنوانِ صفات نیست، یعنی چه. محضِ ذات همان ذات است. وقتی به سراغِ صفات میروید همان من است؛ غیر او نیست. وقتی به معلومات — درسها و حساب و فیزیک و شیمی — بازمیگردید، معلومات را مییابید؛ اما آنجا که محضِ ذات را ملاحظه کردید، نه معلومات مورد توجه بود و نه صفات.
اکنون خود را تصور کنید و آن «من» را بیابید: آنچه در مدرسه آموختهاید، قیافههای سیصد چهارصد نفر، هیچ خبری نیست؛ فقط خود را یافتهاید. یکبار دیگر در همان خود، معلومات را مییابید. این تمثیلِ ناقص راهی است به فهمِ مقام ذات و مقام صفات.
بازگشت به محضِ ذات حق و آغازِ اسم اعظم
در محضِ ذات حق، ذات حقیقت محض است و خبری از صفات به عنوانِ صفات نیست. اما پایینتر از محضِ ذات، جلوهٔ همان ذات است و غیر آن ذات نیست. جلوهٔ همان ذات علیم است؛ و صفات شروع میشود. چگونه شروع میشود؟ اول اسمِ اعظم شروع میشود: اول جلوهٔ ذات بر ذات. سپس جلوههای دیگر و صفات دیگر. پیش از تفصیلِ صفات دیگر، اسمائی را که در قرآن آمده میشماریم تا ترتیبِ بحث از دست نرود؛ سپس به جلواتِ اسماء — که همین عالم است — میرسیم.
فهرستی از اسماء قرآنی — به ترتیبِ حروف
اسمائی که از قرآن است، به حساب حروف میخوانیم تا حضورِ ذهنی باشد. از حرف همزه/الف: أرحم الراحمین، أحکم الحاکمین، أحسن الخالقین، أهل التقی، أهل المغفرة؛ و نیز إله، أول، آخر، أعلى، أکرم، أعلم و مانند اینها.
با حرف باء: بارئ، باطن، بدیع، برّ، بصیر.
با جیم: جبّار، جامع.
با حاء: حکیم، حلیم، حیّ، حق، حمید، حسیب، حفیظ، حفیّ.
با خاء: خالق، خلّاق، خیر الماکرین، خیر الرازقین، خیر الفاصلین، خیر الحاکمین، خیر الفاتحین، خیر الغافرین، خیر الوارثین، و نظایر این ترکیباتِ «خیر…» در قرآن.
با ذال: ذو العرش، ذو انتقام، ذو الفضل العظیم، ذو الرحمة، ذو القوة، ذو الجلال والإکرام.
با راء: رحمان، رحیم، رؤوف، ربّ، رفیع الدرجات، رزّاق، رقیب.
با سین: سمیع، سلام، سریع الحساب، سریع العقاب.
با شین: شهید، شاکر، شکور، شدید العقاب، شدید المحال.
با صاد: صمد؛ و با ظاء: ظاهر؛ و با عین: علیم، عزیز، عفوّ، علیّ، عظیم، علّام الغیوب، عالم الغیب والشهادة؛ و ادامهٔ حروف به همین شیوه در قرآن آمده است.
این شمارش برای حضورِ ذهنی است؛ نه برای انحصار.
نود و نه و هزار: اصول اسماء نه انحصار
در دعاها جوشن کبیر را دیدهاید که هزار اسم است. اسمائی که در قرآن در قالب جملههای اسمیه و فعلیه آمده، و در روایت که میگوید نود و نه اسم، و در دعا که هزار میشمارد: مسئله آن نیست که اسماء خدا در تعدادی مشخص منحصر باشد. خدا هر کمالی را دارد و هر کمالی را به صورتِ بینهایت و مطلق دارد. آنچه در قرآن و روایات آمده اشاره به اصولِ اسماء است؛ حتی آنجا که هزار شمرده شود معنایش این نیست که غیر آن نیست. اصول شمرده شده، نه آنکه اسماء و صفات منحصر در آنها باشد.
حقیقت مسئله آن است که خدا وجود محض است و کمال محض و هستی محض؛ و هرچه هستی است خدا دارد؛ و هیچ صفت و کمالی بیرون از هستی نیست. همهٔ کمالات را دارد. تفاوتِ اعداد از این روست که به اصول به شیوههای مختلف اشاره شده: در آیات طوری، در روایات طوری، در ادعیه طوری.
روایتِ نود و نه اسم
آقای طباطبایی از توحیدِ صدوق / خصال روایاتی آورده؛ یکی را میخوانیم: از سلیمان بن مهران از جعفر بن محمد — امام صادق علیهالسلام — از پدرانش از علی علیهالسلام از رسول خدا صلیاللهعلیهوآله:
«إِنَّ لِلَّهِ تِسْعَةً وَتِسْعِينَ ٱسْمًا مِائَةً إِلَّا وَاحِدًا مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ ٱلْجَنَّةَ» (روایاتِ اسماء الله؛ خصال / توحید)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را نود و نه نام است — صد جز یکی — هر که آنها را احصا کند وارد بهشت شود.
«مائة إلا واحدا» — صد به استثنای یکی — نکته و سرّ بسیار دارد؛ اینجا در صددِ گشودنِ همهٔ آن نکات نیستیم. روایاتِ این مضمون جزئی با هم فرق دارند؛ معمولاً عدد نود و نه است؛ گاهی همان رمزِ «صد جز یکی» با بیانی خاص میآید. مقصودِ ما آن است که تعداد در این روایات برای انحصار نیست؛ نه در آنچه از قرآن شمردیم و نه در غیر آن. اصولاً صفات خدا را نمیتوان در فهرستی بست؛ خدا آنچه کمال است دارد.
بازگشت به اصل: هر جلوه اسمی میشود
این اسماء را شمردیم تا وقتی ذات تجلی میکند، بدانیم با هر جلوهای کدام صفت و کدام اسم پیش میآید. انشاءالله دقت کنید که با چه جلوهای چه اسمی میشود؛ سپس به کلماتِ خودِ اسماء میپردازیم. حضورِ ذهنی در حفظِ اسماء خوب است؛ با این توجه که منحصر در این تعداد نیست و اینها اصولِ اسماء است. آنچه شمردیم از قرآن و روایت را معنی خواهیم کرد: چگونه جلوههای ذات حق و آن هویت مطلقهاند.
فقط یکی را گفتم: جلوهٔ ذات بر ذات اسمِ احد است؛ و علمِ ذات بر ذات نیز به همان برمیگردد. توجه داشتید که مقام احدیت پایینتر از مقام ذات است؛ جلوهٔ ذات است. بگو هو الله احد: «هو» اشاره به همان ذات است؛ الله؛ احد آن جلوهٔ اول و تعیّن اول. اصطلاحات: مقام جمعالجمع؛ جلوهٔ اول؛ ظهور اول؛ تعیّن اول؛ و گاه غیبالغیوب در کاربردهای مختلف؛ مقام الوهیت در رتبهای پایینتر از محضِ ذاتِ لااسمی. اینها اصطلاحاتِ گوناگونِ اهل معرفت است.
تمثیلِ پایانی دربارهٔ صفاتِ خود
در همهٔ این صفات، خودِ ما هستیم؛ نه آنکه چیزی بیگانه پیدرپی اضافه شود. سامعه من است؛ باصره من است؛ علم من است. اضافه شدنِ عنوان، اضافه شدنِ بیگانه نیست. همین نکته پلی است به فهمِ اسماء حق: جلوهها غیرِ بیگانه از ذاتاند، هرچند در رتبهٔ تجلی تعیّن و تمایز مییابند و از آن جهت مخلوق و جلوه خوانده میشوند.
با این بنیاد، راه برای بحثِ واحدیت و آثارِ اسماء و نظامِ خلق باز میشود. صلوات بر محمد و آل محمد.
تفصیلِ بیشتر دربارهٔ احصای اسماء
«من أحصاها» را ساده نگیرید. احصا تنها شمارشِ لفظی نیست؛ رسیدن به حقیقتِ اسم و تحقق به آن است در حدّ طاقت. از این رو اختلافِ نقل در عدد با روحِ روایت ناسازگار نیست: راه ورود به جنّتِ قرب، احصای حقیقیِ اسماء است نه توقف در رقم.
فرقِ میانِ اسمِ مفرد و ترکیبهایی چون «أرحم الراحمین» و «ذو الجلال والإکرام» را باید دید. ترکیبها نیز اسماند و جلوهاند؛ گاه شدت و تأکیدِ رحمت یا جلال را میرسانند. وقتی به تکتکِ اسماء برسیم این ترکیبات بازتر میشوند.
احدیت و آنچه هنوز نگفتهایم
اولین جلوه، جلوهٔ ذات بر ذات و اسمِ احد است. ترتیبِ کامل پس از احد — از علمِ ذات تا واحدیت و اسماءِ تفصیلی — موضوعِ جلساتِ بعد است. احدیت تعیّنِ اول است و هنوز کثرتِ خلقی را باز نکرده؛ هرچند از نظرِ رتبه پس از ذاتِ لااسمی است. غیبالغیوبِ ذات بالاتر است؛ احدیت نخستین پنجرهٔ تعیّن.
ذهن را از تصویرِ زمانی آزاد نگه دارید. نپرسید «قبل از احدیت چه بود؟» به زبانِ زمان. بپرسید «رتبهٔ ذات نسبت به احدیت چیست؟» پاسخ: ذات بدونِ تعیّنِ اسمی؛ سپس تعیّنِ اول به نامِ احد.
خلق بهمثابهٔ جلوه
هرچه در نظامِ وجود میبینیم، اگر به بنیانِ این درس برگردد، جلوه است. جلوه را با صنعتِ بشری قیاس نکنید که از مادهای بیگانه چیزی میسازد. اینجا «ساختن» به معنایِ اظهار است. از این رو گفتیم ایجاد یعنی جلوه و جلوه یعنی ایجاد. این اتحادِ مفهومی، کلیدِ فهمِ مخلوق بودنِ اسماء نیز هست: اسماء اظهارِ ذاتاند در تعیّن؛ و اظهار، خلق است در زبانِ دقیقِ این مکتب.
تمثیلِ نفس را یک پله عمیقتر
وقتی به محضِ «من» رجوع میکنید و صفات را کنار میگذارید، معلوماتِ مدرسه نیز غایب میشوند. این غیبت به معنایِ نابودیِ معلومات نیست؛ به معنایِ عدمِ لحاظ است. همینگونه در مقام ذات، عدمِ لحاظِ صفاتِ متعیّن به معنایِ فقدانِ کمال نیست. سپس وقتی به صفت بازمیگردید، همان «من» را در چهرهٔ سامعه و باصره مییابید. پس صفاتْ بیگانهٔ اضافهشده نیستند؛ چهرههای خودند. این نزدیکترین مثالِ بشری است برای آنکه بگوییم اسماء غیرِ بیگانهاند و در عینِ حال در رتبهٔ تعیّن از هم ممتاز میشوند.
دربارهٔ فهرستِ الفباییِ اسماء
فهرست را برای حضورِ ذهنی خواندیم، نه برای آنکه گمان شود کارِ عرفانِ اسماء حفظِ قاموس است. حفظ کمک است؛ فهمِ رتبه و جلوه اصل است. بعضی اسماء در قرآن به صورتِ خبر و فعل آمدهاند نه فقط به صورتِ اسمِ جامد؛ باز هم از دایرهٔ اسماء و صفات بیرون نیستند. «خیر الرازقین» و مانند آن، هم توصیف است هم اسمِ ترکیبی.
روایتِ نود و نه و سرّ «مائة إلا واحدا»
عددِ نود و نه مشهور است؛ قیدِ «مائة إلا واحدا» دریچهای به اسرار است که در این سطحِ درس گشوده نشد. همین اندازه بس که بدانیم زبانِ روایت گاهی رمز دارد و رمز را نباید با حسابِ سادهٔ انگشتان تمام کرد. اختلافِ جزئیِ نقلها نیز از همین خانواده است: هر نقل نکتهای دارد که دیگری ندارد. مقصودِ مشترک: راهی به احصای اسماء و دخولِ جنّت.
اصطلاحاتِ مقام احدیت
جمعالجمع، ظهور اول، تعیّن اول، جلوهٔ اول: همه اشارهاند به همان نقطه. گاه غیبالغیوب را بر ذاتِ لااسمی اطلاق میکنند و گاه در کاربردهای دیگر جابهجا میشود؛ مهم آن است که نقشهٔ رتبه در ذهن روشن بماند: ذات؛ سپس احدیت؛ سپس آنچه واحدیت و اسماءِ کثیره مینامند. الوهیت نیز در برخی بیانات رتبهای پس از محضِ ذات دارد.
جمعبندیِ جلسهٔ دوم
جلسهٔ دوم سه کار کرد: مرورِ نفیِ صفات و اندماجِ کمالات؛ اثباتِ مخلوق بودنِ اسماء از آنِ جهت که جلوهاند؛ و نشان دادنِ آغازِ تجلی در احدیت با روایتِ کان الله… والآن کما کان و تمثیلِ «من». فهرستِ اسماء قرآنی برای حضورِ ذهنی آمد و تأکید شد نود و نه و هزار انحصار نیست. راه ادامه: واحدیت و آثارِ اسماء.
تأکیدِ تربیتی
بدونِ نوشتن و مرورِ این مبانی، بنای بعدی چیده نمیشود. خلق را جلوه بدانید؛ جلوه را رتبه نه زمان؛ احد را تعیّنِ اول؛ اعداد را اصول نه سقف. در خود با رجوع به «من»ی بسیط، فرقِ محضِ ذات و صفات را تمرین کنید. صبرِ معرفتی ادبِ این درس است. صلوات بر محمد و آل محمد.
از «یکی بود یکی نبود» تا بیانِ علی
عبارتهای عامیانه که میگویند خدا بود و هیچ نبود، اگر به معنایِ نفیِ شریک باشد پذیرفتنی است؛ اما اگر به معنایِ تهی بودنِ ازلی از هر جلوهای فهم شود، با «والآن کما کان» نمیسازد. علی علیهالسلام هم نفیِ معیّتِ استقلالی میکند و هم استمرارِ همان حکم را اعلام میکند. پس توحید را زمانی نکنید.
ماده و خدا در مسألهٔ ازلیت
حتی مادّیانگار نیز ازلیتِ چیزی را میپذیرد. پس معضلِ «چیزی همیشه بوده» مشترک است؛ نزاع بر سرِ حقیقتِ آن چیز است نه بر سرِ اصلِ ازلیت. درسِ اسماء از این نکته برای آن استفاده میکند که ترس از ازلی دانستنِ خلقِ بهمعنایِ جلوه را کم کند و ذهن را از تصویرِ آغازِ زمانی آزاد سازد.
پیوندِ اسم اعظم با احد
گفتیم اول اسمِ اعظم با جلوهٔ ذات بر ذات آغاز میشود. در بسیاری از بیانات، احد در رأسِ این سلسله است. اسمِ اعظم را نباید فقط طلسمِ لفظی دانست؛ حقیقتش نزدیکترین تعیّن به ذات است. تفصیلِ اسمِ اعظم در جلساتِ بعد، اما جایش در نقشه همینجاست: پس از ذات، پیش از کثرتِ اسماءِ فعلی در خلق.
آمادگی برای واحدیت
واحدیت — که جلسهٔ بعد بدان میپردازد — جایی است که اسماءِ کثیره در جمع برای ذات جلوه میکنند و آثار و مخلوقات را به دنبال میآورند. اگر احدیت را نفهمیده باشید، واحدیت را با احدیت یکی میگیرید یا از هم میگسلید. از این رو استاد بر نوشتنِ این مبانی اصرار داشت.
بسطِ نفی صفات در افقِ توحید عملی
نفی صفات از مقام ذات، تعطیلِ کمالات نیست؛ ادبِ توحید است. هرگاه صفت را جدا از موصوف بگیریم، ترکیب به ساحتِ بساطت راه یافته است. علی علیهالسلام با نفیِ صفاتِ مغایر، راه اخلاص را نشان میدهد تا معرفت از شرکِ خفیِ اعتقادی پاک بماند. سالک چون این را بفهمد، در دعا نیز ادب میآموزد: اسماء را میخواند بیآنکه ذات را مجموعهای از قطعات بپندارد.
این ادب دو سویه دارد. یک سو نفیِ تشبیه است: خدا را چون مخلوقِ دارای صفاتِ زائد ندانیم. سوی دیگر نفیِ تعطیل است: کمالات را انکار نکنیم. جمع این دو، همان عینیتِ کمال با ذات در مقام غیب و ظهورِ اسماء در مقام تجلی است.
بسطِ تمثیلِ «من» و حدِّ تمثیل
تمثیلِ سامعه و باصره از آن روست که وحدتِ فاعل را در کثرتِ شئون نشان دهد. آنکه میشنود و آنکه میبیند یکی است؛ اما شنیدن غیر دیدن است در عنوان. این تمثیل ناقص است چون انسان مرکب است و خدا بسیط؛ با این همه، برای شکستنِ انسِ ذهنی با صفاتِ زائد سودمند است.
حدِّ تمثیل آن است که گمان نکنیم ذات حق نیز چون نفسِ ما گاه از شئونش غافل میشود. در حق، غفلت نیست؛ فقط رتبهٔ لحاظ فرق میکند: لحاظِ ذات بما هو ذات، و لحاظِ ذات بما هو متجلّی به اسم.
بسطِ احدیت و پرهیز از تقویمِ زمانی
احدیت جلوهٔ ذات بر ذات است؛ نخستین تعیّن در رتبه نه در ساعت. ذهنِ زمانی چون این را نشنود، داستانِ «یکی بود یکی نبود» میسازد. روایتِ «کان الله ولم یکن معه شیء والآن کما کان» این داستان را میشکند: اکنون نیز همانگونه است که بود. پس معیّتِ خلق با حق، معیّتِ استقلال نیست؛ معیّتِ جلوه است.
ازلیتِ فیض به معنای قدیمِ ذاتیِ مخلوق نیست؛ به معنای آن است که اظهارِ حق بیآغازِ زمانی است. امواجِ ماده آمد و رفت دارند؛ اصلِ جلوه از افقِ زمان برتر است. کسی که ماده را ازلی بپندارد، همان معضلِ «همیشه بودن» را دارد؛ با این فرق که بیمبدأِ آگاه است.
بسطِ اسماءِ قرآنی و ترتیبِ بحث
شمردنِ اسماء به ترتیب حروف برای حضور ذهنی است نه برای ادعای حصر. قرآن و دعا مخزنِ اسماءاند؛ هر اسم دریچهای به کمالی از کمالات است. پس از تثبیتِ مقام ذات و احدیت، نوبتِ واحدیت و سپس آثار و خلق میرسد. این ترتیبِ آموزشی است تا ذهن از غیب به شهادت فرود آید بیآنکه غیب را زمانمند کند.
اسم اعظم در پیوند با احد و با جمع اسماء، کلیدِ فهمِ بسیاری از ادعیه است: خواندنِ اسم، خواندنِ مسمّی است به اندازهٔ قابلیت. قابلیت که تنگ باشد، اسم بر زبان میآید و اثر در جان نمینشیند؛ قابلیت که فراخ شود، همان اسم راه قرب میشود.
بسطِ مخلوق بودنِ اسماء از جهتِ جلوهبودن
اسماء از آن جهت که تعیّن و جلوهاند، از مقام ذات فروترند و به این اعتبار مخلوق خوانده میشوند. این سخن انکارِ حقیقتِ اسم نیست؛ بیانِ رتبه است. خلق یعنی جلوه؛ پس عالم، سفرهٔ جلوات است. آنکه خلق را فقط ساختنِ شیء از ماده بفهمد، از زبانِ معارف دور مانده است.
با این بیان، میتوان گفت خدا علیم است و علمِ متعیّن در مقام تجلی است؛ و میتوان گفت در مقام ذات، علم عین ذات است بیعنوانِ جدا. دو جمله برای دو رتبه؛ نه دو خدا.
تأمل در نسبتِ هو و احد
«هو» اشارهای به غیب است و «احد» نامِ نخستین جلوه بر خود. جمع این دو در سورهٔ اخلاص ادبِ کاملِ توحید را میآموزد: او را بخوان و یگانگیاش را پاس دار. بحثِ هو دراز است؛ اما پیوندش با نفی صفات آن است که در مقام هو، عنوانهای متباینِ صفات برنمیخیزد.
سالک چون ذکرِ هو گوید، اگر ادبِ نفی صفات را نداند، ممکن است هو را نیز چون شیئی در ذهن بتراشد. ادب آن است که ذکر، تنزیه باشد نه تصویرسازی.
تأمل در علمِ ذات به ذات
علمِ ذات به ذات همان جلوهٔ ذات بر ذات است به بیان دیگر. دو لفظ برای نزدیک کردنِ ذهن: یکی از افقِ ظهور، یکی از افقِ ادراک. در حق، علم حصولیِ مخلوقانه نیست؛ حضورِ تام است. از این حضور، عنوانِ احد برمیآید وقتی که لحاظِ غیر در میان نباشد.
چون لحاظِ اسماءِ کثیر به میان آید، واحدیت گفته میشود. احدیت و واحدیت دو پنجرهاند به یک حقیقتِ متجلّی؛ نه دو زمان در تقویم.
تأمل در خطرِ تشبیهِ زمانی و تشبیهِ مکانی
دو خطر همیشه در کمینِ بحثِ تجلی است. خطرِ زمانی: پنداشتنِ آنکه خدا بود و جلوه نبود، بعد جلوه آغاز شد. خطرِ مکانی: پنداشتنِ آنکه خدا جایی است و جلوه جایی دیگر. هر دو خطر از انسِ ذهن با عالمِ ماده میآید. علاج، تکرارِ آگاهانهٔ این نکته است که رتبه غیر از مسافت و غیر از ساعت است.
علی علیهالسلام با «الآن کما کان» علاجِ خطرِ زمانی را در یک جمله فشرده است. علاجِ خطرِ مکانی در نفیِ حد و در آیاتِ احاطه و معیّتِ قیّومی است که در جای خود باید خوانده شود.
پیوندِ جلسهٔ دوم با آغاز سلسله
جلسهٔ نخست بنیانِ اسم و صفت و نفیِ مغایرت را نهاد؛ جلسهٔ دوم همان بنیان را در افقِ تجلی و احدیت و ازلیت گسترد. پیوستگی این دو جلسه از آن روست که بدون نفیِ صفاتِ مغایر، احدیت درست فهم نمیشود؛ و بدون احدیت، فهرستِ اسماء به نامهایی بیریشه بدل میگردد. سلسله از اینجا بهسوی واحدیت و خلق پیش میرود تا خواننده ببیند چگونه از غیب به شهادت راهی رتبهای گشوده میشود.
جمعبندیِ گستردهٔ جلسهٔ دوم
جلسهٔ دوم ادامهٔ نفی صفات را به وجود محض و اندماج کمالات پیوند زد، پیدایشِ علیم و قدیر را در تجلی نشاند، مخلوقیتِ اسماء را از جهتِ جلوه روشن کرد، احدیت را بهعنوان جلوهٔ ذات بر ذات معرفی نمود، هشدارِ زمانی بودنِ رتبهها را داد، روایتِ کان الله را خواند، مغالطهٔ مادّی در ازلیت را گشود، تمثیلِ منِ انسانی را آورد، و فهرستِ اسماء قرآنی را برای ادامهٔ راه نهاد.
خواننده باید از این جلسه سه نتیجه بردارد: بساطتِ ذات، رتبهای بودنِ تجلی، و ادبی که میان تعطیل و تشبیه راه میرود. با این سه، راه به واحدیت و عالم اسماء در جلسات بعد باز است بیآنکه داستانِ زمانیِ آفرینش جایگزینِ معارف شود.
ادبِ مطالعهٔ این معارف
خواننده باید آهسته بخواند و پس از هر بندِ کلیدی توقف کند. شتاب، بساطت را دوباره به ترکیب برمیگرداند چون ذهن عادت دارد قطعات را کنار هم بچیند. توقفِ کوتاه تمرینی برای درکِ اندماج است: بگذار معانی در هم بنشینند نه آنکه پشته شوند. این معارف اگر فقط محفوظات شوند، همان شرکِ خفیِ ترکیبی را بازمیگردانند که جلسه از آن پرهیز میداد.
از نفی تا اثبات در یک نگاه
مسیرِ جلسه را میتوان چنین دید: از نفیِ صفاتِ مغایر آغاز میشود تا ظرفِ ذات پاک بماند؛ سپس اثباتِ کمالات بهصورت اندماج میآید تا تعطیل رخ ندهد؛ آنگاه اثباتِ اسماء در تجلی میآید تا قرآن و دعا معنا یابند؛ سرانجام هشدارِ زمان و مکان میآید تا اثباتها دوباره به تشبیه نیفتد. این نوسانِ آگاهانه میان تنزیه و اثبات، روشِ توحیدِ قرآنی است.
نسبتِ جلوه و خلق در زبانِ ساده
اگر بپرسند خلق چیست، در این افق پاسخ آن است که اظهارِ کمال است در مظهر. مظهر بیحقیقت نیست؛ اما حقیقتش از خود نیست. اسم نیز مظهرِ لحاظی است: ذات را با کمالی نشان میدهد. از این رو سخن گفتن با اسماء، سخن گفتن با خداست به اندازهٔ آن کمال؛ و غفلت از مسمّی، اسم را به لفظِ تهی بدل میکند.
جمعِ پایانی برای انتقال به واحدیت
آنچه برای جلسهٔ بعد باید در ذهن بماند این است: پس از احدیت — که غیر در آن لحاظ نشده — نوبتِ جمعِ اسماء و آثار است. واحدیت همان افق است که کثرتِ اسماء را در وحدتِ ذات میبیند و راه را بهسوی عالمِ خلق میگشاید. بی ستونهای این جلسه، آن افق یا تشبیهی میشود یا تعطیلی. پس این نوشته را باید چون پایه نگاه داشت نه چون فصلِ تمامشدهٔ بیادامه.
نورِ محض و زبانِ عجز
ذات را نورِ محض خواندن از آن روست که ظلمتِ نقص در او نیست. زبانِ بشر برای این ساحت کوتاه است؛ از این رو تمثیل و تنزیه هر دو لازماند. تمثیل نزدیک میکند؛ تنزیه دور میکند از تشبیه. تعادل این دو، عقلِ سلیمِ توحیدی است.
نقشِ روایات در مهارِ خیال
روایتِ کان الله خیالِ زمانی را مهار میکند؛ بیانِ نفی صفات خیالِ ترکیبی را مهار میکند؛ سورهٔ اخلاص خیالِ عددیِ خام را مهار میکند. مجموعهٔ این نصوص، هندسهٔ بحث را نگه میدارد تا ذوقِ بیضابطه راه نبرد.
اسماء بهمثابه کلیدهای دعا
فهرستِ اسماء فقط اطلاعات نیست؛ کلیدهای دعاست. هر حاجتی با اسمی تناسب دارد؛ اما پیش از تناسب، ادبِ معرفت لازم است وگرنه دعا معامله میشود. این سلسله میکوشد اول ادب را بسازد بعد فهرست را به کار گیرد.
پرهیز از دو افراط
افراطِ اول آن است که از ترسِ تشبیه، اسماء را بیمعنا کنیم. افراطِ دوم آن است که از شوقِ قرب، ذات را تکهتکه کنیم. راه میانه همان است که استاد پیمود: ذات بسیط؛ اسماء متجلّی؛ رتبه نه زمان.
یادآوریِ عملیِ کوتاه
پس از مطالعه، یکبار با حالتِ تنزیه سورهٔ اخلاص را بخوانید و یکبار دعایی با اسماء بگویید. بگذارید نفی و اثبات در عملِ عبادی هم کنار هم بنشینند تا بحث فقط ذهنی نماند.
تفصیلِ بیشتر دربارهٔ اندماجِ کمالات
اندماج یعنی کمالات در مقام ذات چناناند که یکی مانع دیگری نیست و جداییِ عنوانی برنمیتابند. در مخلوق، علم از قدرت جدا میشود چون هر کدام حد دارد؛ در حق، حد نیست تا جداییِ حقیقی رخ دهد. آنچه جدا مینماید، لحاظِ ماست در مقام سخن و تجلی، نه شکاف در متنِ غیب.
از این رو وقتی میگوییم ذات همه چیز است، مقصود انباشتِ کمیّات نیست؛ مقصود استغنایِ حقیقت از ترکیب است. ترکیب فرعِ فقر و حد است؛ و فقیرِ مطلق در ذاتِ حق راه ندارد.
تفصیلِ بیشتر دربارهٔ تجلیِ چندچهره
همان حقیقت چون با چهرهٔ علم لحاظ شود علیم خوانده میشود؛ با چهرهٔ قدرت قدیر؛ با چهرهٔ سمع سمیع. چهرهها کثیرند و صاحبچهره یکی است. کثرتِ چهره عالمِ اسماء را میسازد؛ وحدتِ صاحبچهره توحید را نگه میدارد. اگر کثرتِ چهره را به کثرتِ ذات برگردانیم، مشرک شدهایم؛ اگر وحدتِ ذات را به نفیِ چهرهها بکشیم، از قرآن دور شدهایم.
تفصیلِ بیشتر دربارهٔ فوقِ زمان بودنِ فیض
زمان از حرکتِ ماده و تغییرِ کمّی و کیفی برمیخیزد. آنجا که سخن از مقاماتِ پیش از عالمِ حرکت است، زمان معنا ندارد. گفتنِ «قبل» و «بعد» در آن ساحت، قبل و بعدِ رتبی است: قبل یعنی بینیاز از شرطِ متأخر؛ بعد یعنی متوقف بر لحاظِ متقدم. این زبان را باید آموخت وگرنه هر جملهای دربارهٔ تجلی به افسانهٔ زمانی بدل میشود.
تفصیلِ بیشتر دربارهٔ فهرستِ اسماء
فهرستِ الفبایی ابزارِ آموزش است. اهمیتش آن است که نشان میدهد قرآن پر از نامهای خداست و هر نام راهی به معرفت و دعاست. اهمیتِ بیشتر آن است که پس از فهمِ مقام ذات، این نامها دیگر برچسبِ بیرونی نیستند؛ جلوههای همان حقیقتاند. بدون آن فهم، فهرست انبوهی لفظ است؛ با آن فهم، فهرست نقشهٔ سلوک است.
ختمِ جلسهٔ دوم به زبانِ کتابی
اکنون میتوان گفت جلسهٔ دوم حلقهٔ اتصال میان نفیِ صفات و اثباتِ اسماء است. نفی، ظرف را پاک کرد؛ اثباتِ اندماج، ظرف را پر از کمالِ بیتکه کرد؛ تجلی، راه ظهور را گشود؛ احدیت، نخستین ظهور را نامید؛ و هشدارِ زمان، خیال را مهار کرد. با این حلقه، خواننده آمادهٔ واحدیت و عالمِ آثار است. و بالله التوفیق.
یادآوریِ کوتاه پیش از پایان
آنچه باید از همهٔ تفصیلها در یک جمله بماند این است: ذات را تکهتکه نکن؛ اسماء را بیریشه نخوان؛ تجلی را زمانمند نساز. این سه پرهیز، خلاصهٔ عملیِ جلسهٔ دوم است و کلیدِ فهمِ جلساتِ بعدی دربارهٔ واحدیت و خلق و مظاهر.
اگر این سه پرهیز رعایت شود، ذکر و فکر و دعا در یک راستا قرار میگیرند و معارف از سطحِ اصطلاح به ادبِ توحید بالا میآیند؛ و همان مقصودِ استاد از ادامهٔ بحثِ کمالِ اخلاص در این جلسه است. این ادب اگر بماند، نوبتِ واحدیت با خاطرِ آسوده فرا میرسد و ترسِ تشبیه و تعطیل، هر دو، فروکش میکند؛ چه آنکه ستونها نهاده شده است و بنا میتواند برخیزد. و الحمد لله رب العالمین. خواننده با همین روح به صفحهٔ بعدِ سلسله رود: مطمئن از بساطت، مراقب از زمانپنداری، و مشتاقِ اسماء بیآنکه ذات را قطعه قطعه کند. این است وصیتِ خاموشِ متن به خوانندهٔ پیگیر. و السلام علی من اتبع الهدی. ربنا تقبل منا. .
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.