ددرس‌گفتارها

الله.

و ما اللهُ الخالق.

و اللهُ الخالق.

الخالق البارئ المصور.

له الأسماء الحسنی.

الأسماء الحسنی.

الكریم الرؤوف المجيب العاطف الحكيم الغفار المجيب الباعث الشهيد.

مواضع عرفانی آیت الله محمد شجاعی در باب اسماء الهی.

فرمود که از اولی که از کمال اخلاص خوندن، اونجا حضرت فرمود که کمال اخلاص این است که انسان از خدا اینا منتظر که بشید که در جلسه‌های هفته‌ی قبل بود تا ادامه‌ش رو بگیم.

بیان امام حسن مجتبی سلام‌الله‌علیه به این معنا که کمال اخلاص این است انسان صفا را از خدا نفی بکند.

نفس صفا هم.

بعد به اصطلاح فرمود حضرت برای اینکه هر صفتی شهادت می‌دهد غیر از موصوف است و هر موصوفی شاهد برای این است که غیر از صفت است.

اونجا با صراحت فرمود که اصل اخلاص و کمال اخلاص، اخلاص در توحید و معرفت این است که انسان از ذات مقدس حق صفا را نفی بکند.

شود صفا غیر از موصوف است و موصوف هم غیر از صفا است.

با توجه به این بیان علی سلام‌الله‌علیه قصد کردیم که اولا ذات مقدس حق اصل ذات حق، اون ذات حقیقی همان غیر مادی و خوی مطلقه گفته می‌شود و اصل ذات حق است.

اصل ذات حق حقیقت است، بسیط حقیقت است که همه چیز است، همه کمالات است.

ولی در متن ذات حق و در اصل ذات حق هیچ صفتی به عنوان صفت که این صفت منحصری از آن صفت باشد، آن صفت غیر از این صفت باشد و به صورت صفت باشد در متن ذات نیست.

خودتون خوب تأمل بکنید.

اینا باز میگم این صحبت هفته‌ی قبل بود ولی برای مطالعات هرچه ساده‌تر به دیگه فرموده خودتون تأمل کنید.

ذات مقدس حق وجود محض است.

نور محض است.

یک حقیقت است.

حقیقت بسيط است.

ذات حق در متن ذات حق در مقام ذات از اوصاف خبری نیست.

به چه معنا خبری نیست؟

به این معنا که اوصاف مثلاً علم به عنوان علم اونجا مطرح نیست.

قدرت به عنوان قدرت اونجا مطرح نیست.

نه اینکه علم نیست.

علم محض همان ذات عین علم محض همان ذات عین قدرت است.

عین هر کمالی است.

اما صفا به عنوان صفا به این معنا که علم با عنوان علم با رنج علم، این جور شدن با تعین علم با تش-- مشخصات علم در اونجا نیست، در متن ذات.

قدرت با مشخصات قدرت با عنوان قدرت به عنوان بسط قدرت اونجا مطرح نیست.

ذات هست و این ذات همه چیز است.

البته علم هم هست، قدرت هم هست، هر کمالی هست.

اما همه کمالات اونجا مندمج است به اصطلاح.

یعنی عین ذات است و همه چیز است.

صفا به عنوان اون عناوین که دارند علم به عنوان علم، قدرت به عنوان قدرت در متن ذات نیست.

حالا اون هفته هم گفتیم بیش از این دیگه نمی‌تونم بگم چون این متن ذات.

او از متن ذات همان ذات مقدس حق که همه کمالات است.

این وقتی که همه کمالات است، چهره یک کمال خاصی را به خودش می‌گیره میشه صفت علیم.

یک کمال خاصی را به خودش می‌گیره میشه قدیر.

یک کمال خاصی را از کمالات به خودش می‌گیره میشه مثلاً سميع می‌شود بصیر.

پس در مقام ذات خبری از اوصاف به عنوان اوصاف نیست.

گرچه همان ذات همه اوصاف است، همه کمالات است.

اما از مقام ذات که میاییم پایین‌تر از مقام ذات پایین‌تر که میاییم، اونجا مسئله تجلی مطرح میشه.

همان ذات جلوه می‌کند، با وصف علم می‌شود علیم، با وصف قدرت می‌شود قدیر، با وصف سمع جلوه می‌کند می‌شود سميع، با وصف بصر جلوه می‌کند می‌شود بصیر.

در تجلی مسئله صفات مطرح می‌شود.

این صحبت هفته‌ی قبل.

آن هم که حضرت علی سلام‌الله‌علیه فرمود که اصل توحید و کمال توحید و اخلاص در این است که ما از ذات حق صفات را نفی بکنیم برای اینکه صفا غیر از ذات است و ذات غیر از صفا است یا صفا غیر از موصوف است، موصوف غیر از صفا است.

به همین حقیقت اشاره است به ظاهر.

منظور این است که ذات مقدس حق ذات بسیطی است، حقیقت محض است و آن حقیقت در چه همه چیز است.

اما اونجا به یک رنگ علم و قدرت و اینا در مقام ذات نیست.

وقتی این ذات می‌خواهد تجلی بکند، جلوه بکند، ظهور و تعین پیدا بکند با چهره‌های مختلف ظهور پیدا می‌کند، با چهره‌های مختلف تعین پیدا می‌کند.

این چهره‌های مختلف و تعین‌های مختلف و یا جلوه‌های مختلف همان اوصاف خدا میشه یا اسماء خدا.

ذات با وصف علم جلوه کرد میشه علیم، با وصف قدرت میشه قدیر، با وصف سمع میشه سميع، با وصف عقل میشه عفو، با وصف جوهر میشه جواد الی آخر.

بنابراین وقتی در متن ذات صفا به عنوان صفا نیست و صفا بعد از ذات است یعنی در مقام تجلی ذات است.

به این معنا که نه اینکه نیست یعنی در ذات علم نیست، نه ذات همه چیز است.

اما علم به عنوان علم نیست.

قدرت به عنوان قدرت نیست.

بخواهد به عنوان علم جلوه بکند، این جلوه در محلی دیگری است.

وقتی در مقام ذات از صفا خبری نیست و صفا در محل دوم در مقام تجلی آن ذات است و جلوه آن ذات است.

به هر شکلی جلوه کرد صفت می‌شود و اسمی می‌شود از اسماء و صفات.

بنابراین این اسماء و صفات از این نظر که در مقام تجلی پیش میآید پایین‌تر از مقام ذات حق است و ذات لایبرؤی به nobody است.

این اسماء و صفات در مقام تجلی شد.

آیا خود اسماء و صفات به یک نظر مخلوق حق می شوند؟

مخلوق حق نمی‌شوند؟

مخلوق می‌شن چون جلوه‌ی همان خلق.

پس بنابراین اینی که می‌گیم خدا علیم است، سميع است، قوی است، این‌همه اوصافی دارد خدا مثل در قرآن و در روایات بحث و می‌شماریم.

این صفات و این اسماء مخلوق حق است.

اینو برای اینکه تجلی همان جلوه یعنی ایجاد یعنی خلق.

البته ایجاد و خلق یعنی جلوه.

این حالا انشاالله بعدها خودتون اینو دار-- بیشتر خودتون به تأمل فرمایید.

بعد خدا هم کمک کرده شما اون وقت اینو دار متوجه می‌شید.

اصلاً خصوصاً خلق مسئله‌ای است که برای ما کلاً روش تأمل نکردیم.

خلق یعنی اینکه خدا خلق می‌کند.

تمام خلق‌ها همان جلوه است.

جلوه خلق است و ایجاد.

بنابراین خلاصه اسماء مخلوق خداست.

جلوات ذات.

صفات جلوات خداست.

جلوات ذات حق است.

خب اینجا من قبل از اینکه به بحث خود متن اسماء بریم فکر می‌کنم که این جلوات چطور شروع می‌شود.

آیا چیزی‌ها رو من نمیگم ها.

اگر شما مثلاً بعداً رفتید کتابی احیاناً که اونجا بعضی چیزها گفته شده است که من در صحبت‌هام نمیگم یعنی ترس می‌کنم، میگم.

تکراراً میگم به شما که این در حد خیلی سطح پایین‌تری است که من بحث رو اون را می‌کنم.

خب اینجا تجلی ظهور شروع شد.

تجلی که شروع شد حالا به صورت‌های مختلف.

اول جلوه‌ی ذات است بر ذات.

خود ذات بر خودش جلوه می‌کند.

این همان صفت احدیت و اسم احدیت از اونجا شروع میشه.

یعنی صفت احدیت از اونجاست.

قل هو الله احد.

احد یکی از اسماء خداست، یکی از صفات خداست، جلوه‌ی ذات است بر خود.

یعنی اولین جلوه‌ای که خدا می‌کند نه به دیگری جلوه می‌کند بلکه خود به خود جلوه می‌کند.

و این همان جلوه‌ی اول، تبیین اول، ظهور اول حق است و اسم احد، یعنی این جلوه نامش احد است.

این جلوه اسمش احد است.

خدا خود به خود فقط جلوه کرده.

خبری دیگه از غیر خود در آن جلوه نیست.

خود به خود جلوه کرده.

حالا شما اگر بعضی از گفته‌های عرفا را نگاه کنید در به صورت‌های ذوقی و مطالبی را اینجا گفتند.

نمی‌دونم در بعضی عباراتی هست می‌گن که اون شاهد نمی‌دونم قلبت کاه بهشت بر خود جلوه کرد و چه شد و اینا، اینا همون جلوه‌ی اول.

اول خدا به خودش علم پیدا می‌کنه.

یعنی خودش به خودش ظاهر میشه.

خودش به خودش علم پیدا می‌کنه یا خودش به خودش جلوه پیدا می‌کنه.

این جلوه‌ی ذات بر خود یا علم ذات بر خود فرقی نمی‌کند.

اونجا که ذات بر خودش جلوه می‌کنه یعنی خودش به خودش علم پیدا می‌کنه.

خودش خودش را می‌داند.

علم بر ذات.

علم ذات حق به ذات خود یا جلوه‌ی ذات حق بر ذات خود تبیین اول و اسم اول و جلوه‌ی اول است که جلوه‌ی ذات بر خود همان احدیت.

جلوه از اونجا شروع میشه.

نه زمان اینا اصلاً خبری.

حالا مثلاً خیلی بالاتر از زمان.

البته زمان اون وقتی که جلوه‌ها میاد و وارد عالم ماده، زمان اونجا متولد میشه.

اینا اصلاً خیلی بالاتر از زمان این‌هاست.

البته توجه بفرمایید این معنی‌ش این نیست که خدا بود و هیچی نبود و حتی نه خود به خود جلوه کرده بود و نه به موجودات دیگه.

این که می‌گیم نه این است خدای مدتی مثلاً خب بگم به ذهن شما این میاد.

الان مدت هم که مطرح نیست اونجا.

ولی مثلاً اینجا تو ذهن میاد مدتی بود همینطور بود و بعد شروع کرد به تجلی.

اینا نیستا.

این فقط اون واقعیت و وگرنه هیچوقت نمیشه خدا بر خودش جلوه-- اصلاً خدا باشد و مخلوق نباشد.

اینطور فکر نکنید.

خدا ای بود و مخلوقی نبوده.

خب اینجا چیزی نداریم و اینا ارمانه‌ست.

خدا ابدی-- ازلی‌ست بوده و ابدی هم هست و مخلوق هم ازلی هم بوده و ابدی هم بله.

نه دیگه مثلاً مدت‌ها بوده خدا فقط تنها خودش بوده بعد جلوه‌ها شروع، بعد نمی‌دونم جلوه‌ی ذات به ذات و بعد هم جلوه‌های دیگه و بعد هم مخلوق شروع شده.

اینطور نیست اینا حرف‌های ارمانه‌ست.

علی علیه‌السلام فرموده کان الله.

یه جمله از حضرت علی بخوانم برای شما که اینو کوتاه بنویسید و یادتون باشه.

کان الله ولم یکن معه شیء والآن کما کان.

اینه که در یه جمله‌ی خلاصه علی علیه‌السلام چی فرمودن؟

که خدا بود.

بعضی از داستان‌ها می‌گن یکی بود، یکی نبود، خدا بود، هیچی نبود.

اینا همش از این روهاست که میگن.

خدا-- حضرت علی فرمودند کان الله، خدا بود ولم یکن معه شیء و چیزی با او نبود.

چیزی با او نبود.

بعد فرمود که والآن کما کان الانم همینطور.

خدا بود در صور-- چیزی با خدا بود.

این بیان علیه خود که فرمود که خب اینجا معلوم می‌کنه که خدا بود و چیزی نبود.

بعد می‌فرماید که والآن کما کان الانم مانند همان اول خدا هست و چیزی نیست.

این حکایت از این معلوم می‌کنه که دیگه اینطور تصور نکنید خدا بوده مدتی حالا دیگه مدت‌ش هم که آخر ندارد، ازلی‌ست مثلاً.

مثلاً می‌گیم که ازلی‌ست.

اون مدت مثلاً می‌گد.

مدتی فرض بفرمایید بوده همینطور بعد از یه نقطه شروع کرده به خلق و ایجاد و تجلی.

حالا به بیانی به خلق و ایجاد و اینا.

که اینجوری نیست.

همیشه خدا بوده و ایجاد هم همیشه بوده.

هم جلوه‌ی ذات بر ذات بوده، همان احدیت و هم بعدش که بعدها انشاالله من شرح میدم چون قبل از تشکیل صفات من می‌خوام این صفات رو بگم شما اینو بنویسید که اگر اونو ننویسید من نمی‌تونم تشکیل کنم.

ولی خب این نکته یادتون باشه.

اینطور نیست باز تکرار می‌کنم خدا بود و بعد شروع کرد به تجلی.

حالا چه جلوه‌ی خود بر خود و چه جلوه‌های بعدی که خلق را به دنبال خودش می‌آورد.

اینطور نبوده و اینطور هیچوقت نخواهد بود.

خدا بوده و خلق هم بوده.

خدا خواهد بود.

خلق هم همیشه خواهد بود.

فرض کنم که حالا دیگه بخواید فکر خودتون رو زیاد در اینجا ببرید به اونجاهایی که خدا بوده، همیشه خلق هم بوده، چطور؟

اینو مواظبت کنید که فکر شما و فکر ما چون زمانی‌ست نمی‌تونیم به اونجاها پرواز بکنیم.

ما هنوز از زمان خلاص نشدیم که فهم اون‌ها به صورت خوب برای ما ممکن نیست.

اصلاً شما اگه بخواهید فوق زمان حرکت کنید گیج می‌شید و عمق شما یعنی ما مثلاً به فوق زمان، بوده‌اند و همه چیز هم بوده.

همه چیز یعنی نه اینکه مثلاً من همیشه بودم.

البته خلق کلیش همیشه بوده.

اینجا کلیش همیشه بوده.

خدا همیشه بوده، همیشه هم خواهد بود.

خلق و ایجاد هم خواهد بود.

اما این ازل و ابد چیزی‌ست که چون به فوق زمان میریم و بینهایت ما در مقام تفکرش دریافته‌ایم بیشتر بخواهیم بریم گیج می‌شیم و خیلی‌ها هم درباره خدا به شک می‌فتند از اینجا به شک می‌افتند.

یعنی می‌خوان تصور کنند خدا همیشه بوده.

این همیشه بودن را نمی‌توانند هضم کنند که چطور بوده و از اینجا به شک می‌افتند.

در صورتی که همین وقت که به شک می‌افتند، هرچی را غیر خدا هم فرض کنند بالاخره همیشه بوده دیگه.

ماده باشه هرچی باشه.

یه چیزی همیشه بوده دیگه.

این اشکال فرقی نمی‌کنه درباره خدا بگیم، درباره هرچی بگیم.

این همیشه بوده.

این‌ها درباره خدا مثلاً تصورات می‌کنند و بعد نمی‌تونند هضم بکنند.

بعد می‌زند گوا می کنه انسان را.

این برای این است که ما زمانی هستیم و بخواهیم به بالاتر از زمان که اون مسئله ازله، مسئله ابد است، به اونجاها بخواهیم حرکت بکنیم، مای مخصوص در زمان بالاخره نمی‌تونیم درک کنیم.

هضمش را ما قدرت نداریم.

پس از اینجا شما متوجه باشید که اون چیزی که در اسرار معنوی فلان گفته غیر اهلش گفته نمی‌شه.

اونم اینطور اصلاً گفته بشه بخواد-- یعنی یه موقع گفته شد اون طرف یه چیزهایی می‌فهمه، می‌خواد گوا کنه، دیوانه می‌شه.

کلاً دیوانه کننده‌ست.

یعنی چون ما هنوز اون ضعیفت را نداریم.

در هر صورت قبل از اینکه من اون چیزو بگم، این جمله من اینو معناش فهمیدی که گفتم خیلی‌ها به شک می‌افتند از این ناحیه.

ببینید این درباره خدا نیست‌ ها.

در صورتی که همین به شک، about به شک می‌فتند.

اگر خدا را هم بذارند کنار بگن اصلاً خدایی نبوده، همین عالم ماده بوده.

بالاخره همیشه یه چیزی بوده دیگه.

همیشه یه چیزی چیه؟

بوده که اصلاً اول نداره.

پس چه فرقی می‌کنه؟

چطور اول نداره؟

ما قبول باید بکنیم.

مادی باشه، الهی باشه، هرچی باشه باید این حقیقت را قبول کنیم که یک چیزی بلاخره همیشه بوده.

اون یک چیز حالا منشأ چیزان.

یک چیزی را حداقل باید قبول کنیم که همیشه بوده، اول نداشته.

حالا این ماده باشد یا خدا باشد.

امکان ندارد اینکه وقتی را فرض کنیم که هیچی نبود بعد شروع شد.

از کجا؟

این که نمی‌شه که.

بعد دیگه میگیم ماده از اولات مثلاً ماده‌ای که می‌گویند حالا خودشان نمی‌فهمم چی میگن.

یه ماده بوده، همیشه بوده از یه جا شروع کرده.

نمی‌دونم چیز شدن و نمی‌دونم تقسیم و نمی‌دونم تطبیق و مثال این عالم شده.

اونچه، اون ماده که قبل از اینکه شروع به تحرك کنه قبلاً همیشه به صورت ازلی چیه؟

بوده دیگه.

اون با خدایی شما بگین همیشه ازلی بوده، ازلی بودن که گیج می‌کنه انسان رو هیچ فرقی نمی‌کنه.

وگرنه بگیم هیچی نبوده بعد هیچی باید همیشه نبوده.

الان هم هیچی نمی-نمی‌بایست می‌شد.

بنابراین حالا منظور این بود که تو بگی خدا ذاتش به خودش جلوه کرده و این تجلی اول وحدت این معنی این است که در یه زمانی شروع کرد.

در هیچ زمانی نیست.

پس شما هرچه بری این جلوه بوده، این در مقام تقسیم‌بندی در مقام رتبه است.

و الان نه اینکه خدا بوده، تجلی‌اش نبوده، بعد جلوه‌ش را شروع کرد.

اول به خودش جلوه کرد بعد جلوه‌های بعدی.

اینطور نیست‌ها.

یعنی یه وقتی را شما حساب کنید.

حالا وقت که هر جور نامش رو بذارید، یه زمان یا یه مدتی را که خدا به خودش جلوه نکرده بود و بعد در یه وقتی شروع کرد یا جلوه‌های دیگر رو شروع نکرده بود و شروع کرد.

اینجوری نیست‌ها.

اصلاً این جلوه اول و جلوه‌های بعدی همیشه بوده و این موجات مادی هستند که تحت متحرک هستند.

من امروز میام، بعد من میرم، اون یکی میاد.

ولی اصل خلق و ایجاد خدا ازلی‌ست، خلق و ایجادش هم ازلی بوده.

نه اینکه یه نقطه‌ای نبوده بعد شروع شد.

این در مقام تقسیم‌بندی‌ست.

ببینید من یه مثال از خود، از خودمون بزنیم.

بیان علی سلام الله.

این مثال شاید بیشتر روشن‌ Tr lebih.

علی فرمود سلام الله که در فهم حقایق ای روز در درباره خودتون فکر کنید بعضی از حقایق فهمش برای شما آسان‌تر می‌شود.

که فرمود من عرف نفسه فقط این تا الهایه که کل علم و معرفت کسی خودش را بشناسد به خیلی از معرفت ها و معطوفی داره.

به خیلی نه، به همه معرفت ها و به همه از اسراف خودشان و همه از غیر.

بعد در این، در اینجا من گفتم به شما، گفتم که ذات در مخل ذات خبری از اوصاف نیست.

در مخل ذات خبری از اوصاف نیست.

در عین حال در عین اینکه در همان مخل ذات همه کمالات و اوصاف چیه؟

هست.

این مسئله، اینو توجه کنید و بعد هم می‌گیم که جلوه کرد ذات بر خودش.

اینا رو من یه مثال بزنم برای شما که بهتر کنید.

و اینکه جلوه بعد از مخل مقام ذات.

الان من و شما ما هر کدوم بر می‌گردیم به خودمون، هر کدوم از صفات خودمون رو تصور می‌کنیم.

مثلاً من تصور می‌کنم من چیزی را می‌دانم شما عمل بکنید ها در مقام، یعنی عملاً این کار رو بکنید اینطور بیایید.

بر می‌گردم به قوه صامعه.

می‌بینم که من می‌شنوم.

این صورت بارم چیه؟

می‌شنوم.

همانجا که می‌یابم من می‌شنوم.

در عین اینکه یک صفت از صفات خودم را می‌یابم که من می‌شنوم، می‌بینم که اونجا که من می‌شنوم، این که می‌شنوم هم صفتی‌ست از صفات من، هم در عین حال من منم اونجا.

ببین که می‌شنوم همان منه.

من منم.

غیر من نیستم.

می‌شنوم هم یکی از صفات منه ولی این صفات را دریافت می‌کنم نسبت به خودم را.

در این که صفات را دریافت می‌کنم، می‌بینم که همین صفت‌هایی که دارم همون منم.

توجه کنید، همون من هستم.

اون توهین من هستم و من هم من هستم.

توجه کنید، همین صفت من هستم.

این که می‌شنود من هستم.

هم صفت منه هم من هستم و هم من من هستم.

ببینید، دقت بکنید برای خودتون تصور کنید.

بعد میرم به سراغ باصره.

می‌بینم که ولی یک صفات من است که من می‌بینم.

همونجا باصره را تصور می‌کنم که من این قدرت را دارم که می‌بینم.

می‌بینم که یک صفات من است که می‌بینم.

اما این صفات همان منه.

غیر از من چیز دیگه نیست.

همان تمام من.

اصل اصل من.

خب اونجا باز من، من هستم.

غیر من نیستم.

یعنی من به عنوان اینکه منم فقط منم.

ولی می‌شنوم.

ولی کیه؟

می‌بینم.

همین این که می‌شنود منه.

همین که می‌بیند باز می‌یابم منه.

این من‌ها که همه نسبت‌ها من هستم.

پس فقط در هیچ‌کدوم از صفات من غیر از من چیز دیگه نیستند.

همون خود من هست.

این یک بررسی درباره خودمون می‌کنیم.

اونوقت یه دقیقه از دست هیچ با صفاتون کار نداریم.

فقط خودمون رو تصور می‌کنیم.

می‌گیم که خودمم که هستم.

می‌گیم خوبه فقط چه هستم؟

فقط خودم هستم.

خبری دیگه از سم اون وسط.

اونجا که من خودمو تصور می‌کنم، خودم برمی‌گردم به خودم فقط خودمو می‌یابم.

دیگه نه خبری از سم هست، نه خبری از بصر هست.

خودم، خودمو می‌یابم.

نه من، من را می‌یابد.

بدون هیچ خبری از دیدن و شنیدن.

اون اوصافش هم باشه.

اونجا محض ذاته.

همون محض ذاته که در همان اوصاف هم ذات را می‌یابد.

مثل تعمیر بود.

توجه کنید.

ولی اینجا وقتی محض ذات را ملاحظه کنید، خبری از سامعه و باصره و اینا هیچکدوم نیست.

در محض ذات خبری از سامعه و باصره نیست.

در که در سامعه، باصره هر وقت به سراغ سامعه، باصره و صفات دیگه رفته می‌بینیم که همه سامعه همون منه.

منم من هستم اونجا.

چیز دیگری نیست.

توجه کنید.

این مثال است برای اینکه متوجه باشید که می‌گیم محض ذات حق، خبری از صفات نیست.

محض ذات، اون ذاته.

شما وقتی به سراغ خودتون می‌رید در مثال، همون منه.

یا خودتو می‌یابی.

خوب و بد و خرابی نیست.

نه خبری از صفات هست، نه خبری از باز معلومات‌تون هست.

وقتی رفته به سراغ صفاتی می‌رید که بعد صفاتی دارید.

کنکاش کردید، هنوز صفات همان منه.

غیر از اون نیست.

و بعد حتی رفته به سراغ معلومات‌تون باز معلوماتون رو می‌یابید.

ولی اونجا که محض ذات را ملاحظه کردید، نه معلومات‌تون مورد توجه شده و صفات.

ببین الان شما خودتو تصور کنید، اون منو بیابید.

این منو یافتید، اون چیزایی که در مدرسه یاد گرفتید، نمی‌دونم حساب و فیزیک و شیمی و چیزهایی که می‌دانید، هیچ خبری نیست.

ولی همان که برگشتید به خود، خود را یافتید.

فقط می‌خواست خودتون رو بیابید.

یه وقتی دیگه برمی‌گردید در همان خود اون معلومات رو می‌یابید.

حالا درس‌ها را شما مثلاً در مدرسه‌تون سیصد چهارصد نفر هست که قیافه اونها همه از من شما چیه؟

هست.

چون یه من خودتون رو تصور کنید، هیچ خبری اونجا نه از صورت من هست، نه صورت دوستانتون هست، نه صورت کسانی که شکلی می‌دانید و صورت قیافه نیست.

ولی دوباره وقتی حوصله دارید برمی‌گردید به خودتون.

می‌گید که چه صورت‌هایی را من به یاد می‌اندازد، منو می‌یابد.

همه رو می‌بینید اونجا که ذاته.

همان برگشت اول به خودتون بود، خبری جز خود نبود از معلومات و تصورات شما.

در دور دوم برمی‌گردید به خودتون.

اما با اون قصد برمی‌گردید که اونچه از صورت‌ها در خود هست اون‌ها رو چه می‌ کنید؟

می‌یابید.

اون چجوریه؟

در برگشت اول نمی‌یافتید.

در برگشت دوم چه می‌ کنید؟

می‌یابید.

یک چیز بیشتر نیست‌ها.

شما به یک چیز برمی‌گردید.

به خودتون برمی‌گردید.

یه دفعه به خود برمی‌گردید به عنوان اینکه خود از تو خبری نیست و خبری هم نیست.

هیچ خبری نیست.

یه دفعه به خود برمی‌گردید و می‌بینید اونجا چه خبر هست، چه کسان و چه قیافه‌هایی از چه معلومات و چه چیزهایی داد.

پس این چطوره؟

ما همینجوری شما به این خانه وارد می‌شوید که ما اینجا نشستیم ولی ما را نمی‌بینید.

یه دفعه است به این قصد وارد می‌شید که ما را اینجا ببینید، می‌بینید.

اما اونجا برای مثال اینطور نیست.

چجوری به اون اتاق‌ها وارد می‌شید، ما را نمی‌بینید؟

امکان ندارد.

ولی در عالم مجردات اینجوره.

در روح اینجوره.

به غیر خودتون به خودتون برمی‌گردید.

جز خود کسی را نمی‌بینید.

پس بنابراین در محض ذات از اوصافتون خبری نیست.

اما اوصافتون جز اون ذات چیز دیگری نیست.

البته این کلمه‌ای که گفتم از خودم نیست ها.

این مثال را از احادیث ائمه گفتم به شما.

این کتاب روبروم بود.

در این حد که می‌خواستم اشاره کنم به شما.

الان دیدم مثال آورده که کسی اونچه که گوید آن را بفهمد.

منم اینجا گفتم به شما.

خب حالا اینو شما فهمیدید انشاالله خوب فهمیدید.

در محض ذات حق، ذات حق حقیقت محض است و خبری از صفات در اونجا به عنوان صفات نیست.

اما در پایین‌تر از محض ذات که جلوه همان ذات است، غیر اون ذات نیست.

جلوه همان ذات علیم است.

همین هست لاخره صفات شروع می‌شه.

اونجاها چه جور شروع می‌شه؟

اول اسم اعظ شروع می‌شه.

اول جلوه ذات بر ذات.

بعد چه جرواته؟

خوب باشه برای بعد.

اولین جلوه، جلوه ذات بر ذات، اسم اعظ.

بعد هم از جلوه‌های دیگه اطماع دیگه پیش میاد، صفات دیگر پیش میاد.

قبل از اون صفات دیگر را من شروع بکنم، اینجا من اسماء و حالا کاغذ دلم تنم خنکای اسماء خدا را که از قرآن، در قرآن هست اون‌ها رو می‌گم بنویسید که گفت بر اسماء بحث خواهیم کرد و بر این جرعات اسماء.

خوب اسماء را اول بحث می‌کنیم، ترتیب بحث یادتون نره.

و بعد هم می‌رسیم انشاالله در بحث جرعات اسماء که این عالم است که همان اسمی که توجیه می‌کنیم و...

خب من اون اسمایی را که از قرآن هست و در قرآن وارد شده اون‌ها را یک یک می‌گم، شما می‌نویسید و به حساب حروف الفبا از حرف الف، اول الف به اصطلاح حمزه دیگه الف هم که درست نیست حمزه.

أرحم الراحمین، أحکم الحاکمین، أحسن الخالقین، أهل التقى، أهل المغفرة.

این اسمایی که اولش الف یا حمزه باشد در قرآن ایناست.

دوباره هم میشنوم الان.

إلاه، أهد، أول، آخر، أعلى، أكرم، أعلم، أرحم الراحمین، أحکم الحاکمین، أحسن الخالقین، أهل التقى، أهل المغفرة.

ب، بارئ، ب، بارئ، باطن، بدیع، بر، بسیط.

دوباره میخوانم ب را.

ب، بارئ، باطن، بدیع، بر، بسیط.

پ فقط یک اسمه، کباب.

ج، جبار، جامع.

ح، حکیم، حلیم، حی، حق، حمید، حسیب، حفیظ، حقی.

یکبار با ح.

حالا ح را یه بار میخوانم.

حکیم، حلیم، حی، حق، حمید، حسیب، حفیظ، حقی.

خ، خبیث، خالق، خلاق، خیر الماکرین، خیر الرازقین، خیر الفاصلین، خیر الحاکمین، خیر الفاتحین، خیر الغافرین، خیر الوارثین، خیر الراحمین.

ذ، ذو العرش، ذو انتقام، ذو الفضل العظیم، ذو الرحمة، ذو القوة، ذو الجلال والإکرام.

این یک کلمه‌ست ذو الجلال والإکرام.

ر، رحمان، رحیم، رؤوف، رب، رفیع الدرجات، رزاق، رقیب، رقیب.

ص، سميع، سلام، سریع الحساب، سریع العقاب.

ش، شهيد، شاکر، شهيد، شاکر، شکور، شدید العقاب، شدید العقاب، شدید النقال، شدید النقال.

ص، صمد، ضاء مؤلف، ظاهر.

ع، علیم، عزیز، علیم، عزیز، افو، علی، عظیم، علام الغیوب، عالم الغیب والشهادة، عالم الغیب والشهادة.

غ، غنی، غفور، غالب، غافر الذنب، غافر الذنب، غفار.

ف، فالق الإصلاح، فالق الإصلاح، فالق الحب والنواء، فالق الحب والنواء، فاطر، فاطر، فتاح.

ک، قوی، قدوس، قیوم، قاهر، قهار، قريب، قادر، قدیر، قابل التوبه، قابل التوبه.

کا، کریم، کبیر، کریم، کبیر.

لا، لطیف.

میم، ملک، مؤمن، مهيمن، مهيمن، متکبر، مسبّر، مجید، مجید، مجید، مبین، مبین، مولا، محيط، محيط، مقيد، مقيد.

با ق، تا نقطه‌دار، مقيد.

متعال، متعال، محی، محی، متین، متین، مقتدر، مستعان، مستعان.

ن، نصير، نور.

و، وهاب، واحد، ولی، واسع، وکيل، ودود.

این اسماء طبق حروف که در قرآن هست.

البته اینا اسماء صفتی به صورت همین با همین تعبیراتی که گفتم اینجا نوشته در قرآن وارده.

غیر از این اسماء و صفاتی از حق در قرآن وارد است که در ضمن جمله‌های اسمی یا جمله‌های فعلی گفته شده که حالا با اون‌ها کاری نداریم چون با خیلی چیزها کار نداریم اونا حالا باشه برای بعد.

غیر این اسمایی که به همین صورت در قرآن وارد شده از اسماء خداست.

در روایات هم روایاتی داریم که اسماء و صفات خدا را می شمارند و روایاتی داریم که از بیان اسماء خدا یک تعداد خاصی را بیان می‌کنیم روایاتی به صورت‌های مختلف نقل شده که نود و نه اسم برای خدا بیان کرده که اگر لزومی داشت اون روایت را هم یکی دو تا از اون‌ها می‌گوییم می‌نویسید و اینو توجه داشته باشید که اسمایی در قرآن هست در اون روایت که نود و نه تا اسم شمرده وارد نشده و در اون‌ها اسمایی وارد شده که در قرآن اون‌ها وارد نشده.

یعنی اونچه که در روایات گفته شده است از اسماء خدا همه اون‌ها که در قرآن هست نیست و بلکه چیزهایی هم هست اونجا که در قرآن نیست و در قرآن چیزهایی هست در روایات در اون نود و نه اسم در بین نود و نه اسم شمارده نشده است.

البته بعضی از دعاها داریم که همان جوشن کبیر که دیدید که هزار اسم است.

مسئله که-- مسئله‌ای که حالا من اینجا نکته‌ای می‌خواستم به شما بگم که این اسماء در قرآن به این تعداد قطعه از اسماء و صفاتی که در ردیف در قالب جمله‌های اسمیه و فعلیه وارد شده در روایت نود و نه اسم می‌گوید مثلاً دعا می‌گوید هزار اسم دارد.

این‌ها مسئله‌ای نیست که اسماء خدا منحصره‌ست در تعداد مشخص.

خدا هر کمالی را دارد و هر کمالی را هم به صورت بی‌نهایت دارد.

بدون حد و مطلق دارد به اصطلاح.

مسئله‌ای که در قرآن هست به اصول اسماء اشاره شده یا در روایات هست به اصول اسماء به قسمتی از اسماء اشاره شده حتی اونجا که مثلاً در دعا که هزار اسم شمرده باز معنیش این نیست که غیر از اون هزار دیگه نیست.

اصول اسماء شمرده شده و بیان شده.

نه معنیش این است که اسماء و صفات همون‌هاست و منحصره در اون‌ها و غیر از اون‌ها ما اسماء و صفاتی نداریم.

حقیقت مسئله این است که خدا وجود محض است و کمال محض است و بود و هستی محض است و هرچه هستی خدا دارد.

هرچه هستی خدا دارد و هیچ صفت و هیچ کمالی غیر از هستی نیست.

همه کمالات را دارد.

بنابراین این تعداد‌ها اگر با همدیگه فرق میکنه این‌ها روی این حسابه که به اصول اسماء اشاره شده در روایات طوری، در آیات طوری.

البته قسمت مهمی از اونچه در روایات هست در آیات هم هست.

در بعضی از دعاها طوری اشاره شده و بالاخره دیگه اینجا من زیاد مسئله را طولانی ادامه نمیدم.

این روایتی که من اینجا نقل کردم یعنی اینجا من که نقل نکردم، آقای طباطبایی آورده از توحید الخصال آورده، کتاب توحید الخصال آورده چند روایت یکی‌شو من می‌خوانم اینجا از سلیمان بن مهران از جعفر بن محمد یعنی از امام صادق سلام الله عليه.

سلیمان بن مهران از امام صادق، امام صادق هم از پدرانش و از علی سلام الله عليه.

علی هم از رسول الله صلی الله عليه این مسئله رو نقل می‌کنه که "إن لله تسعة وتسعين اسما مائة إلا واحدة من أحصاها" با آ جیم و با صاد "دخل الجنة".

روایت این قسمتشو معنی بکنم که رسول الله فرمود که إن لله یعنی برای خداست نود و نه اسم، صد به استثناء یکی.

این صد به استثناء یکی نکته زیادی دارد.

این صد به استثناء یکی خیلی حرف‌ها در اونجا هست.

متوجه شدین؟

ممکنه به نظرتون بیاد که یعنی چی می‌فرماید که نود و نه اسم است صد به استثناء یکی.

نود و نه، صد به استثناء یکی.

توضیح واضح می‌شه.

نه، این حرف‌های زیادی داره.

مائة إلا واحدة صد به استثناء یک.

بعد فرمود که من أحصاها هرکس اون اسماء را بشمارد داخل بهشت می‌شه.

و هى اون اسماء که چیه؟

اینو بعد انشاالله اگر به فرم خوبی پیدا کردید می‌فهمید معنی این که بشماره هرکس وارد بهشت می‌شه چیه؟

نه این که شمرده ظاهری که انسان بخواهد بنویسه.

بشمارن چیه؟

این یه معنی عمیقی دارد که باز من از شرحش معذورم.

و هى الله، الله، الإله، الواحد، الأحد، السمد، الأول بدون واو بخونش الأول، الآخر، السميع، البصير، القدير، القاهر، العلي، الأعلى، الباقي، البدء، الباري، الأکرم، الظاهر، الباطن، الحي، العليم، الحميم، الحفيظ، الحق، الحسيب، الحميد، الخفي، الرب، الرحمن، الرحيم، الزارع با زال.

زال مفتوح دال زال.

آخرش هم همزه است.

الزارع، الزارع با زال.

الرازق، الرقيق، الرؤوف، الراعي، الراعي باز با همزه با عین.

الراعي، السلام، المؤمن، المهيمن، العزيز، الجبار، المتکبر، السيد، السبوح، السبوح بدون الف لام.

السبوح، الشهيد، الصادق، الصانع، الطاهر، العدل، العفو، الغفور، الغني، الغياث، الغياث، الفاتح، الفرد، الفتاح، الفالق، القديم، الملك، القدوس، القوي، القريب، القيوم، القابس، الباسط، قاصي الحوائج، المجيد، المولى، المنان.

المحيط.

المبين.

المقيد.

مقيد.

قاف، لام افتدار.

المقيد.

المصور.

الكريم.

الكبير.

الكافي.

كاشف الظلم.

كاشف الظلم.

با ظاد.

كاشف الظلم.

الوتر.

الوتر.

تاء مفتوح.

الوتر.

النور.

الوهاب.

الناصر.

الوهاب.

الناصر.

الواسع.

الودود.

الهادي.

الوفي.

الوكيل.

الوارث.

وارث.

الوارث.

البر.

البر.

الباعث.

باعث.

الباعث.

التواب.

الجليل.

الجواد.

الخبير.

الخالق.

خير الناصرين.

خير الناصرين.

الديان.

الشكور.

العظيم.

اللطيف.

الشافي.

تمام.

حالا یک روایت بود.

روایاتی به این مضمون.

اینها جزئی با همدیگه فرق دارد.

در بعضی جاها نکاتی هست که اینجا نیست.

این نکاتی داشته اونجا نیست.

به هر هر کدوم یه نکاتی با هم فرق دارن این روایات.

ولی معمولا عدد را نود و نه.

گاهی اون مسئله مرموز و سر رازی که در رأس روایت بود که صد به استثناء یکی اون رو با بیان خاصی میگفت.

گاهی از احوال نکات دیگری دارد.

به هر صورت حالا ما در صدد گفتن نکاتش نیستیم.

منظورم این بود که یک روایتی از این روایات که در تعداد اسماء الله وارد شده به نویسو توجه هم کردید که تعداد منحصر در این نیست.

منحصر در اون چیزی هست که از قرآن گفتیم.

اینها مسئله انحصار صفا اسماء در اینها نیست.

اصولاً صفا خدا را نمیشه منحصر بیان کرد.

و خدا اونچه را که کمال است دارد.

بر می‌گردیم به اصل صحبت.

اینا رو من شمردم برای اینکه اون ذات که تجلی می‌کند بر هر جلوه‌ای صفتی می‌شود و اونوقت کدام جلوه کدام صفت است؟

اینها را یک یک میشماریم که مشکل یه مقدار بحثش مشکله.

این تا انشاالله دقت می‌کنید که اون با چه جلوه‌ای چه اسم میشه؟

چطور جلوه بعد چه اسم میشه؟

اینا رو میگیم بعد هم انشاالله به کلمات خود اسماء می‌پردازیم.

منظوری که این اسماء را به شما گفتم برای اینکه شاید حضور ذهنی در حفظ اسماء داشته باشید با توجه بر اینکه توجه داشته باشید اسماء منحصر نیست در این تعدادی که نقل شد و خدا اونچه را که کمال است دارد و این اصول اسماء است.

ولی اونچه را که شمردیم از اینها، اینها را برای شما معنی می‌کنیم.

اونچه در قرآن بوده و اونچه که در روایت بوده اینها را انشاالله معنی می‌کنیم که اینها چطور جلوه‌های ذات حق هست و اون هویت مطلقه است.

فقط یکیشو گفتم که جلوه ذات بر ذات اسم احد است و علم ذات بر ذات اسم احد است.

و توجه هم داشتید که از اون صحبت که مقام احدیت پایین‌تر است از مقام ذات که عین مقام ذات میشه.

مقام احدیت که مقام جمع و وحدت است پایین‌تر از مقام ذات خودشان جلوه ذات است.

بگو الله احد.

هو اشاره است به همان ذات که الله است به اصطلاح.

هو الله اشاره است به ذات احد.

این احد اون جلوه اول، تعین اول.

جلوه و اصطلاحاتی هم که هست دارم به یادتون داشته باشید که مقام جمع الجمع میگن به اون مقام احدیت.

جلوه اول میگن.

ظهور اول می گویند.

تعین اول می گویند.

غیب الغیوب می گویند.

اینها اصطلاحات مختلف، مقام الوهیت.

البته الوهیت پایین‌تر از اینه.

الوهیت پایین‌تر از اینه.

غیب الغیوب گفته میشه.

همون‌ها که شمردم باز تکرار میکنم.

اینا اصطلاحات مختلف و هر کسی که اصطلاحاً یکی از اینها رو گفته به یه لحاظی گفتن نه اینکه بیجا گفتن.

جمع الجمع، مقام احدیت، همان مقام جمع الجمع، تجلی اول، ظهور اول، تعین اول، غیب الغیوب، غیب اول، غیب الغیوب.

اینها تعبیراتی است که در همان جلوه اول هست.

یک تعبیر دیگه حقیقت محمدی، حقیقت علی همه‌شون اینا هم یک تعبیرات.

همون مقام احدیت حقیقت محمدی هم هست.

صلوات الله علیه.

و انشاالله اون مثال را خیلی خوب تامل بکنید برای هضم این مسئله.

بهترین راه شما برای هضم مسئله تا حدودی خود فکر کردن به خودتون است.

مثال این بیان علیهم همیشه به یاد داشته باشید.

فرمود بهترین راه برای شناخت همه حقایق شناخت خودمون است.

عشق از خودمون.

رو خودمون فکر بکنیم و از خودمون بشناسیم به همان اندازه حقایق را پیدا می‌کنیم.

به همین خاطر هم گفتم ذات و احدیت اینها را در خودمون از خودمون مثال بیاریم خود بهتر می‌فهمیم که گفتم که به ذات خودمون مراجعه می‌کنیم فقط ذات خود ماست.

خبری از معلومات ما هست، از محفوظات ما هست، از صورت‌های ما هست، از اوصاف ما هیچ خبری نیست.

یه دفعه مراجعه کنیم به معلومات.

همه معلومات رو که داریم در همان خودمون می‌یابیم.

در یکجا یک وقت مراجعه به خود را می‌یابیم به یک چیز.

یک وقت مراجعه می‌کنیم به همان چیز، معلومات را می‌یابیم که در دفعه اول نیافته بودیم.

یه دفعه nächste مراجعه می‌کنیم به اوصافی داریم.

اوصاف را غیر خود می‌یابیم.

اما هر صفتی را که دقت میکنیم همانجا میبینیم خودمون هم هستیم و اصولاً این صفت همان خود ماست و در صفت دیگه هم باز همین طور.

صفت، صفت است اما در نهایت خود ماست.

غیر از خود ما نیست.

علاوه بر این خود ما در همه این صفات خود ماست، نه اینکه یک چیزی اضافه میشه، چیزی اضافه میشه، چیزی اضافه میشه، چیزی اضافه میشه، چیزی اضافه میشه