ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 007

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

بازگشت به خلاصهٔ بحث ظهور ذات در اسماء

بسم الله الرحمن الرحیم.

خلاصهٔ آن مطالب مشروحی که پیش‌تر گفته شده بود این بود که ظهور ذات در اسماء — یا با اسماء در عالم اسماء — همان جلوهٔ ذات در مجراهای گوناگون است؛ و همین جلوه را عالم اسماء می‌نامیم. جلوه در جلوه‌گاه‌ها، تعیّن با تعیّن‌ها، و جلوهٔ ذات در اسماء، همگی همان عالم اسماء است. این عالم اسماء خود مراتب دارد؛ و تا این مراتب روشن نشود، فهم رابطهٔ ذات و اسم و صفت ناقص می‌ماند.

آنجا که می‌گوییم در مقام ذات حق هیچ خبری از صفات نیست، در عوارض و لوازم آن سخن می‌گفتیم. در مقام ذات، در متن ذات حق، و در مقام غیب‌الغیوب — همان حقیقت مطلق و وجود مطلق و نور مطلق که همان «الله» است — خبری از اوصاف به عنوان اوصاف نیست؛ خبری از اسماء به عنوان اسماءِ مشخص نبود. از علی علیه‌السلام نیز همان نفیِ صفات را خوانده بودیم. اگر فراموش نکرده باشید گفته شد معنی آن سخن این نیست که ذات مقدس حق صفت‌ها را ندارد؛ یعنی مثلاً علم ندارد یا قدرت ندارد یا سمع ندارد. معنی‌اش این بود که ذات، علم را با رنگِ علم ندارد چنان‌که دیگر علم باشد و چیز دیگر نباشد؛ سمع را با رنگِ سمع ندارد؛ بصیر را به عنوان بصیرِ متعیّن ندارد؛ و همین‌طور همهٔ صفات دیگر. در مقام ذات، کمالات هست اما نه به صورت تعیّنِ اسمی و رسمِ مشخص.

ذات در هر اسم، و بطونِ صفات در بطنِ همان اسم

آنجا که ذات در عالم اسماء با اسماء مختلف جلوه کرده، شبهه‌ای نیست که اسماء مختلف هست؛ مختلف یعنی متنوع. اما به سراغ هر اسمی که بروید — به سراغ هر ظهوری، به سراغ هر جلوه‌ای — آن جلوهٔ همان ذات است؛ ذاتی که در آن همهٔ صفات به صورت مشخص نیست، ولی همهٔ صفات هست. در آن قدرت هست؛ در آن علم هست؛ در آن سمع و بصر و جمال و عفو و بدیع و دیگر اسماء هست.

اکنون این جلوه‌ای که «علیم» است، قدرت در آن چیست؟ هست. این علیم قدرت است؛ این علیم سمیع هم هست؛ این علیم جمیل است؛ این علیم عفو است؛ این علیم بدیع است؛ الی آخر — هرچه اسماء خدا هست، در بطن همین ظهورِ علیم به نحوی حضور دارد. شنیده‌اید که خدا قهر می‌کند؟ می‌دانید در باطن قهرش چیست؟ گفته‌اند رحمت هست و لطف هست. می‌گویند قهر که در باطنش چیست؟ لطف است. یا لطفی که در باطنش چیست؟ قهر است. یا احیایی که در باطنش چیست؟ اماته است؛ و اماته‌ای که در باطنش چیست؟ احیا است — و این‌ها متقابلاً با یکدیگرند.

این قبیل مطالب پیچیده را انسان از خدا فرار می‌کند و به‌سوی که فرار می‌کند؟ به‌سوی خدا فرار می‌کند. از رحمان فرار می‌کند به‌سوی قهار؛ از قهار فرار می‌کند به‌سوی رحمان. این اوصاف متقابل‌اند که با هم در کارند. مقصود از آوردن این نمونه‌ها آن است که روشن شود ذات حق همه چیز است و وقتی با یک صفت جلوه می‌کند، صفات دیگر در بطن همین صفت هست. نکته‌ای که خودم می‌خواهم روی آن بپردازم همین است: ذات همه چیز است؛ و در هر تعیّنِ اسمی، بقیهٔ کمالات در بطون حاضرند.

اسم خالق و معنای خلق

اکنون یکی از اسماء خدا را حساب می‌کنیم تا ببینیم صفاتی که در باطن آن است چگونه کار می‌کند. دقت کنید. یکی از اسماء خدا «خالق» است. خالق را البته از اسماء فعلی نیز شمرده‌اند؛ فعلاً کاری به آن تقسیم نداریم. خالق از اسماء خداست به این معنا که خلق عبارت است از اطوار آوردن بر چیزی، تحولات آوردن، جمع کردن و صورت دادن. خلاصه خلق عبارت است از جمع کردن اجزا، این‌سو و آن‌سو کردن، جابه‌جا کردن و صورت دادن. هیچ‌گاه خلق در این استعمال به معنای یهو ایجاد کردن از عدم نیست؛ آن معنیِ کلمهٔ خلق نیست.

آن‌که خاک را نبات می‌کند خالق است؛ آن‌که نبات را گوشت و پوست می‌کند خالق است. این خالق است. پس معنی خلق در این مرتبهٔ تعبّدی و عرفیِ بحث ما این است که اشیا و متفرقات و اجزا و ذرات را با تناسب و با حساب جمع کند، جابه‌جا کند و به صورت موجودی درآورد. این نامش خلق است؛ و این کاری است که خدا در این عالم ماده علی‌الاصول می‌کند. صحبت اینجاست که این کار را ساده حساب کنیم تا بطونِ اسم روشن شود.

دو دانه و ظهور عیب در مقام درخت

خالقی که می‌آید خاک را نبات می‌کند — اگر در آن خاک دقت کنید، دو خاک را حساب کنید که خدا هر دو را نبات می‌کند. آن خالق — آن ذات با صفت خالق — هر دو را نبات می‌کند؛ ولی در یکی از این خاک‌ها اشکالی هست؛ اشکال در خودش هست. این خالق می‌خواهد خاک را نبات کند. برای آنکه روشن‌تر شود مثال دیگری بزنیم: دو دانه حساب کنید. یکی کاملاً سالم است و یکی اندکی اشکال در آن هست. این دو دانه را اسم خالق در نظام وجود می‌خواهد چه کند؟ دانه را بشکافد و مثلاً درخت کند. آن‌گاه خالق روی این دو دانه کار می‌کند؛ یکی ذره‌ای ایراد داشت. دقت کنید: ایراد بود.

کار خالق این است که دانه را بشکافد و از آن درخت برآورد. کار فالق نیز شکافتن است؛ کار مصوّر این بود که به این دانه صورت دهد. این‌ها اوصافی است که کار می‌کند. من فعلاً روی خالق صحبت می‌کنم ولی فرق نمی‌کند. اینجا آن ذره اشکالی که در دانهٔ اشکال‌دار بود، وقتی خالق و فالق و مصوّر — سه مثال می‌زنم؛ نمی‌گویم غیر از این‌ها نیست؛ اسماء زیادی کار می‌کند، ولی فعلاً برای آنکه ذهن شما در حدّ یکی برود — کارشان را می‌کنند، دانه درخت می‌شود. می‌دانید که این درخت با آن درخت اندکی فرق می‌کند: برگ‌ها پریشان‌تر می‌شود، یا ساقه‌ای چنان می‌شود که گویی درد گرفته است. چه شد؟ دقت کنید. این خالق و مصوّر دارد کار می‌کند.

کار خالق چیست؟ می‌شکافد. کار مصوّر چیست؟ تصویر می‌کند. کار خالق باز جمع کردن اشیا و صورت دادن بود. پس اشکال چرا در این درخت معلوم شود؟ آیا خودِ خالق به‌عنوان اینکه خالق است کارش این بود که عیب را نیز بکشد و در درخت آشکار کند؟ مصوّر به‌عنوان اینکه مصوّر است فقط می‌کوشد صورت را به بهترین صورت بدهد؛ فالق بهتر می‌شکافد؛ خالق با آن صورت درمی‌آورد. هیچ‌کس نمی‌گوید خدای لطیف و خبیر آمد اینجا دانه را درخت کرد؟ هیچ‌کس این حرف را نمی‌زند. می‌گوید خدای خالق و فالق و مصوّر آمد اینجا این کار را کرد. بله آمد؛ اما چه چیزها با خود آورد؟

آن‌که آمد لطیف هم بود یا نبود؟ بود. خبیر هم بود یا نبود؟ آمده بود. با وصف خالق آمده بود، با چهرهٔ خالق آمده بود، اما لطیف هم بود و خبیر هم بود. گرچه خالق بود، گرچه فالق بود، گرچه مصوّر بود، اما لطیف هم بود؛ نمی‌توانست از لطافت خود صرف‌نظر کند و لطیف نباشد. نه؛ هست. چون لطیف است و خبیر است، لطیف و خبیرِ مصوّر است؛ لطیف و خبیرِ خالق است؛ لطیف و خبیرِ فالق است. دقت کنید. لطیف می‌شکافد؛ وقتی لطیف می‌شکافد عیب را هم می‌زند بیرون؛ وقتی لطیف می‌شکافد عیب را هم جلوه می‌دهد؛ وقتی لطیف تصویر می‌کند در تصویر عیب را هم با لطفش جلوه می‌دهد. توجه کنید؛ این را خوب دقت کنید.

چه گفتم؟ لطیف خالق است و خبیر خالق است؛ لطیف خبیر مصوّر است؛ لطیف خبیر فالق است. همه چیزی که گفتم همین است. آن‌که در باطن خالق بود — که لطیف و خبیر بود — اسمی از او نبود، نام و نشانی نبود. می‌گفتند خدای خالق دانه را چه کرد؟ خدای خالق دانه را به صورت درخت آورد؛ نطفه را خلق کرد و به صورت انسان آورد. بله خالق است؛ شکی نیست. آن ذات با جلوهٔ خلق، با تعیّن خلق، با اسم خلقش کرد؛ با اسم مصوّرش کرد؛ با این اسم‌های ظاهره؛ با اسم فالقش کرد. اما این خالق چه بود؟ همان ذات بود که لطیف است و همه چیز را دارد؛ همان ذات بود که خبیر است — علیم، سمیع، بصیر، چه؛ همه چیز را بشمار.

کار خالق چیست؟ خالقی است که لطیف است. دقت کنید: کارِ خالقی است که لطیف است. بله خلق می‌کند؛ اما اگر تنها خالق بود چنان نمی‌کرد. خالقی است که در عین اینکه خالق است لطیف هم هست؛ هم آنجا خبیر هم هست؛ هم آنجا حسیب هم هست. حسیب هم هست — گرچه مسئله زیاد به لغت مربوط است و نمی‌خواهم بحث را طولانی کنم؛ خصوصاً حسیب بودن از اشاعات لطافت است. ولی به هر صورت حسیب هم هست بر حساب. آن خالقی که حسیب است تنها نمی‌آید خلق کند؛ با حسابگری‌اش خلق می‌کند. خالقیت هم می‌کند. می‌آید می‌گوید می‌خواهم اینجا خلق کنم؛ با چه ابزاری آمده‌ام؟ می‌گوید با حساب و کتاب و همه چیز آمده‌ام. ذات هست آمده؛ ذات با صفت خالق. آن ذات همه چیز است؛ با همهٔ اوصافش آمده می‌خواهد خلق کند؛ با همهٔ اوصافش آمده می‌خواهد تصویر کند؛ می‌خواهد اشراق کند.

آیهٔ لقمان: مثقال حبّه از خردل

آیه اشاره می‌کند؛ دقت کنید سورهٔ لقمان.

«يَا بُنَيَّ إِنَّهَا إِن تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِّنْ خَرْدَلٍ فَتَكُن فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّمَاوَاتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ» (لقمان/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پسرک من، اگر آن [عمل] هم‌وزن دانه‌ای از خردل باشد و در سنگی یا در آسمان‌ها یا در زمین باشد، خدا آن را می‌آورد؛ خدا لطیف و خبیر است.

لقمان به پسرش گفت — پیش‌تر نیز گفته بود چنین کن و چنین نکن و مشرک نباش؛ بازگشت همه به‌سوی خداست؛ خدا همه چیز را خبر می‌دهد. اکنون برای آنکه معنی بیشتر پیدا کند: برگشت به‌سوی خداست و خدا این را خبر می‌دهد و آن را خبر می‌دهد. دانه که می‌آید درخت می‌شود؛ اگر آن‌که در باطنش هست خدا به او خبر می‌دهد یا نمی‌دهد؟ خدا خبر می‌دهد که چه داشته در دست. آن خبر دادن‌ها.

به هر صورت لقمان به پسرش می‌گوید: یا بنیّ، این اعمالی که داری — تمام ذرات اعمالت، هرچه در حرکات دنیوی از اعمال و حرکات و اوصاف داری — همه را یک کلمه می‌گوید: إنّها؛ یعنی اعمال تو، شریف باشد یا ترش، هرچه باشد. إن تک مثقال حبّةٍ من خردل: اگر به اندازهٔ ذره‌ای از خردل باشد؛ فتکن فی صخرة: حتی در گوشه‌ای از سنگ باشد؛ أو فی السماوات أو فی الأرض: یا در آسمان‌ها یا در زمین؛ هر کجا کرده باشی، هر جا مانده باشد، آن‌که به تو ارتباط دارد سرش را می‌آورد. آن‌که به تو مربوط است، در رابطه با توست؛ ذره‌ای هرچه، هرچه در رابطه با توست. وقتی خدا تو را می‌آورد آن را هم با تو می‌آورد و رو می‌کند. تو را وقتی می‌آورد آنجا و به حسابت می‌رسد، اونی که به تو مربوط است — ذره‌ای در هر کجا، روی شاخهٔ سنگی، در گوشه‌ای، در آسمان‌ها، در کلمات — آن ذره که به تو مربوط است از خردل هم کوچک باشد می‌آورد.

گفتم دانه را حساب کنید. لطیف آورد؛ امکان ندارد دو دانه داشته باشی یکی ذره‌ای ایراد داشته باشد و این ذرهٔ ایراد هیچ معلوم نشود و مانند آن یکی باشد؛ نمی‌شود. خدا حسابگر است؛ خدا لطیف است؛ خدا خبیر است؛ فراموش هم نمی‌شود؛ اصلاً فراموش نمی‌شود. گفت بنیا اگر این عمل تو به اندازهٔ مثقال حبه‌ای از خردل باشد، روی سنگی باشد یا در آسمان‌ها باشد یا در زیر زمین باشد، هر کجا باشد، یأت بها الله: خدا آن را می‌آورد. اول می‌گوید خدا می‌آورد؛ بعد می‌گوید خدا چرا می‌آورد؟ کارش تمام شد؟ بیاید ذره‌ذره را؟ می‌گوید من چه کار باید کرد؟ خدا لطیف است دیگر. خدا لطیف و خبیر این کارها را باید بکند و می‌کند؛ خداست. وقتی تو را می‌آورد کی می‌آورد؟ خدای لطیف و خبیر می‌آورد؛ همه چیز را می‌آورد؛ ما را هم درون دانه. گفتم دانه: آن خالق آنجا لطیف و خبیر است. اینکه مرا اینجا به مرحلهٔ حشر می‌آورد و مرا با تمام وجودم می‌آورد، قطعاً آن ذره را هم می‌آورد؛ چون لطیف و خبیر است. آن آورندهٔ هر ذره و ایرادی که در باطن است — هر جا گم شده، در زیر زمین است، آسمان است، هر جا هست — آن را که به من مربوط است رو می‌کند. لطیف خلاصه رو می‌کند؛ خبیر رو می‌کند. فهمیدید معنی آیه را؟ البته این‌ها باید بیشتر صحبت شود.

ستّار و عفو در برابر لطیف و خبیر

بله؛ ممکن است به نظر شما اسم ستّار بیاید، اسم عفو بیاید. خدا به‌عنوان لطیف و خبیر وقتی کار را می‌کند فاعل است؛ با لطافتش می‌کشد بیرون؛ با خبیر بودنش می‌کشد بیرون و بروز می‌دهد. مصوّر است؛ باز مصوّری است لطیف و خبیر. خالق است همان؛ مرا زنده می‌کند — یعنی در قیامت زنده می‌کند و می‌آورد. آن آورنده و محیی است که باز لطیف و خبیر است؛ همهٔ این ذرات را خواهد آورد.

اما به قول شما ستّار هم هست؛ عفو هم هست؛ غفور هم هست. اما هست دیگر؛ باید دید چطور هست. حالا ممکن است جایی ستّار باشد و این خرده‌سنگ را — خیلی از خرده‌سنگ بزرگ‌ترها را هم — نیاورد. به اندازهٔ کوه هم باشد؛ به اندازهٔ آسمان و زمین هم باشد؛ باز باشد ولی نیاورد؛ چون عفو است، چون غفور است، چون ستّار العیوب است. اما وقتی لطیف خبیر است این کار را می‌کند؛ وقتی ستّار است آن کار را می‌کند.

اگر خدای خالق — همان مثالی که زدم — خدای مصوّر و فالق روی آن دو دانه کار کند، ممکن است طوری پیش آید که آن دانه‌ای را که ایراد داشت همان‌جوری که آن یکی را می‌برد این را هم ببرد؛ هیچ معلوم نشود. از این هم می‌شود. در حقیقت گاه می‌شود خدا دو دانه را — که یکی معیوب بود — هر دو را چنان ببرد که هیچ‌کس نفهمد. گاه می‌شود آن‌که معیوب بود عیبش را جلوه می‌دهد؛ یعنی بروز می‌دهد. این همان جلوهٔ عفو خداست بر آن دانه، نه در این یکی؛ و ستر و مغفرت مخصوصاً. چون مغفرت را فکر نکنید فقط به ما مربوط است؛ بگذار مغفرت را سرِ کل خلقت ببینید. آنجا که زمینه‌اش هست جلوه می‌کند. عفو خدا چیزی است که در کل خلقت — از جمله انسان — آنجا که زمینه‌اش بود جلوه می‌کند؛ درست مانند لطیف بودن خدا. لطیف است: گفتم عیب دانه را بیرون می‌آورد، عیب من و شما را هم بیرون می‌آورد. لقمان گفت هرچه داشته باشی می‌آورد چون لطیف و خبیر است.

البته من شرّ را به شما معین نکردم که چرا بیرون می‌آورد. اینجا هم می‌گوید خدای لطیف و خبیر می‌آورد. صحبت در این است که این عیوب و ریزه‌کاری‌ها را چه کسی بروز می‌دهد؟ لطیف خبیر. قرآن می‌گوید. می‌گوید پسر، هر کاری کردی، هر جا باشد، ذره‌ای کار خسارت‌بار هم توش باشد خدا آن را می‌آورد. چرا می‌آورد؟ لطیف خبیر است. پس برزدهندهٔ غیوب یک انسان خدای لطیف و خبیر است؛ برزدهندهٔ غیوب آن دانه هم خدای لطیف و خبیر است — که من اول مثال گفتم؛ برزدهندهٔ عیب ما هم خدای لطیف و خبیر است. لذا گاهی ما را از خدای خبیر می‌ترساند؛ از خدای خبیر می‌ترساند.

دعای «یا لطیف» و دعای صباح

«يَا لَطِيفُ ارْحَمْ عَبْدَكَ الضَّعِيفَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای لطیف، بر بندهٔ ضعیف خود رحم کن.

اگر خوب دقت کنید این دعایی است که چندان تناسب ظاهری ندارد. «یا لطیف ارحم عبدک الضعیف». عفو فکر می‌کند که «یا لطیف» یعنی چون لطف دارد به معنای عامیانه. لطیف معنایش آن لطیفی است که می‌داند در من چه هست؛ تغییر عملت باید در برابر او کاملاً متزلزل بود. البته طلب رحم کرده؛ اما لطیف معنایش آن لطف سطحی نیست؛ آن معنا نیست. توجه کنید. منظوری که گفتم و مکتبم همین‌طور است؛ شنیده‌اید. اگر خدا بخواهد وقتی مناسب بود و حوصله بود در جلسه بهتان می‌گویم چرا لطیف و خبیر غیوب را می‌آورد. فعلاً همین‌قدر با آن قاعده و ضوابطی که شروع کردیم و با ترتیب پیش آمدیم، فقط از راه مثال برای شما گفتم که مسئله چیست؛ و آنجا که خالق و مصوّر و فالق کار می‌کند این عیبی که از دانه معلوم می‌شود در مقام درخت کارِ خالق نیست؛ کار لطیف و خبیری است که با خالق و در بطن خالق است؛ و این آیه هم شاهد بر این است که لطیف و خبیر این کار را می‌کند.

در دعای صباح — نمی‌دانم دقت کردید —

«فَلَقْتَ بِلُطْفِكَ الْفَلَقَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با لطف خود فلق را شکافتی.

آنجاهایی که خدا می‌شکافد اما از نظر باریک‌بینی می‌شکافد — در بوم می‌شکافد؛ یعنی موشکافی می‌کند — این لطیف بودن خداست. اول از خبیر سرچشمه می‌گیرد؛ چون خبیر است به دقایق دقت دارد؛ چون خبیر است چون علیم است به دقایق خبیر است؛ به دقایق را می‌داند. چون خبیر بر دقایق است لطیف است؛ یعنی موشکافی‌ها روی دقایق می‌کند. لطیف یک کار خاصی دارد؛ آن‌که چیزهای توی دقایق را خلاصه یک کارها می‌کند. حالا آن را تمام و کمال بگویم فایده‌ای ندارد. ان‌شاءالله که از خدا می‌ترسیم.

در همان دعای صباح این است که فلقت بلطفک الفلق. یعنی چه؟ خدا می‌گوید فلقت بلطفک الفلق: تو شکافتی با لطف خود فلق را. فلق همان صبح است. می‌شکافی با لطف خود، خودِ فلق را. خدای خالق می‌شکافد؛ اما آنجا لطفش هم در شکافتن حسابی دارد. البته خالق می‌شکافد؛ خالق آن اسماء. در قرآن می‌گوید آن‌که فلق و صبح را می‌شکافد کیست؟ همان خالق است. اما لطف در شکافتن چه کارها دارد؟ کارهای عظیمی دارد؛ همان کارها که گفتم، همان مثال که گفتم. یک‌دفعه می‌بینید که شما در باغ خودتان دو تا گل کاشته‌اید؛ بعد از مدتی می‌بینید تنه‌ای که یکی‌اش هرچه آب بدهید چنان نمی‌آید و بالاخره اندکی می‌شکافد — و این خود جلوه‌ای از همان لطافت در شکافتن و بروز دادنِ نهفته‌هاست.

این اندازه برای جلسهٔ هفتم از راه مثال دانه و آیهٔ لقمان و دعای صباح روشن شد: در بطن خالق و فالق و مصوّر، لطیف و خبیر کار خود را می‌کنند؛ و غیوب را — آنجا که اقتضای لطافت و خبرت است — بروز می‌دهند؛ و آنجا که اقتضای ستر و عفو و مغفرت است، می‌پوشانند. هر دو از اسماء حق است؛ و هر یک در جای خود کار می‌کند.

جمع‌بندی جلسه: بطون اسماء در کارِ خلق

پس آنچه در این جلسه مقصود بود این است که ظهور ذات در عالم اسماء ظهورِ ذاتِ واحد است؛ و هر اسمی که در صحنه می‌آید، ظهوری از همان ذاتی است که همهٔ کمالات را به بساطت دارد. بنابراین خالقِ تنها نیست؛ خالقی است که در عین خلق، لطیف است و خبیر است و حسیب است. مثال دو دانه نشان داد که آشکار شدن عیب در مقام درخت، لزوماً کارِ صرفِ اسم خالق نیست؛ بلکه اثرِ لطیف و خبیری است که در بطن خالق حاضر است. آیهٔ لقمان همین قاعده را در صحنهٔ اعمال انسان پیاده می‌کند: ذره‌ای از خردل، هر کجا باشد، با آمدنِ خدای لطیف خبیر می‌آید. در برابر آن، ستّار و عفو و غفور نیز در خلقت کار می‌کنند و گاه همان عیب را می‌پوشانند؛ پس میان بروز و ستر تناقض نیست، بلکه دو جلوه از دو اسم است. دعای «یا لطیف» نیز باید با همین فهم خوانده شود؛ و «فلقت بلطفک الفلق» در دعای صباح نشان می‌دهد که حتی شکافتنِ صبح با لطفِ موشکافانه همراه است. با این ضابطه، راه برای فهمِ بطون اسماء در جلسات بعد باز می‌شود. این همه برای آن است که سالک بداند در هر فعلی از افعال حق، اسماءِ بطون نیز کار می‌کنند؛ و حسابِ ذره، حسابِ لطافت و خبرت است نه حسابِ غفلت. و از همین‌جاست که خوف از خبیر با امید به ستّار در کنار هم می‌نشیند. این نکته را فراموش نکنید.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.