ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 009

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

تقسیم اسماء به جمال و جلال

بسم الله الرحمن الرحیم.

از موضوعاتی که در مسئلهٔ اسماء خدا مطرح است مسئلهٔ اسماء جمال و اسماء جلال است؛ این هم یکی از نواحی بحث اسماء است. یعنی جزئی از مسائلی که در اسماء الهی مطرح می‌شود این است که اسماء الهی به یک نظر تقسیم می‌شود به اسماء جمالی و اسماء جلالی — یا اسماء جمال و اسماء جلال؛ صفات جمال یا صفات جلال.

قبلاً در اوایل بحث گفتم فراموش نفرمایید: صفات بگوییم یا اسماء بگوییم با اختلاف عرض می‌کنیم. اسم همین صفات است؛ صفات همان اسماء است با اختلاف اعتبار. علم به‌عنوان کمال صفت است؛ علیم وقتی ذات را با علم اخذ کنیم می‌شود اسم. در هر صورت به علیم هم می‌گوییم صفت خدا و هم می‌گوییم یکی از اسماء خدا. فرق اسم و صفت این‌گونه است؛ اختلاف اعتبار است. در هر صورت تقسیم می‌شود به اسماء جلال و جمال یا صفات جمال و جلال. دو نوع تقسیم در اسماء و صفات خداست.

ذات حق در مقام تجلی و ظهور و تعیّن — که همان مرحلهٔ اسماء است — به دو صورت ظهور و تعیّن دارد. یک صورت ظهور و تعیّناتی است که اسماء و صفات جمالی نامیده می‌شود؛ یک قسمت از این ظهورات و تعیّنات ذات، اسماء و صفاتی است که صفات جلال نامیده می‌شود. حالا آن اندازه‌ای که در این بحث مختصر می‌توانم بگویم بعداً اگر ان‌شاءالله خدا خواست شما را به شناخت بالاتری ببریم. این‌طور نیست که با این صحبت‌های خلاصه همهٔ پر و پیمانِ مسئلهٔ جمال و جلال تمام شود.

در قرآن هم اگر بر اساس اظهار محققین — آن‌هایی که اهل تحقیق‌اند — مطالعه کنید می‌بینید به این قسمت اشاره کرده‌اند که اسماء جمال و اسماء جلال؛ و از روایات هم در متون روایات اگر کسی دقت کند باز برمی‌آید که صفات و اسماء خدا منقسم به صفات جمال و صفات جلال است. از طرف دیگر از آیات قرآن هم این معنا استفاده می‌شود؛ مخصوصاً در دو مورد از قرآن آیات با کمال صراحت به این معنا اشاره شده که صفات و اسماء خدا صفات جمالی است و صفات جلالی است؛ و این دو مورد هر دو در سورهٔ الرحمن است.

آیهٔ «کل من علیها فان» و وجه ربِّ ذو الجلال والإکرام

«كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ۝ وَيَبْقَىٰ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ» (رحمن/۲۶–۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که بر روی آن [زمین] است فانی است؛ و وجه پروردگار تو که دارای جلال و اکرام است باقی می‌ماند.

اگر فانی شدن به معنی معدوم بودن و از سطح وجود برچیده شدن باشد، متناقض است با ده‌ها و صدها آیه که مربوط به معاد است و بازگشت موجودات — مخصوصاً انسان‌ها — که فانی نمی‌شوند به معنی معدوم شدن؛ می‌مانند و نتایج اعمال خودشان را می‌بینند. حالا بهشتی‌اند واقعاً در بهشت می‌مانند؛ جهنمی‌اند واقعاً در جهنم. فنا به آن معنا که از بین بروند به اصطلاح عامه دو معنا نیست؛ یک معنی خاصی دارد که گفتم خوبش احتیاج به تحقیق و بررسی بالاتر دارد. و الا خودتان هم اگر تعمق کنید این آیه را اگر آن‌طور معنی کنید با آیات معاد که انسان‌ها می‌مانند و نتایج اعمالشان را می‌بینند هیچ‌وقت نمی‌سازد که موجود و از جمله انسان معدوم شود. همیشه هست؛ حالا یا بهشتی است یا جهنمی است. سرای آخرت: کسان در جهنم می‌مانند؛ کسان در بهشت می‌مانند. این‌ها فنا به آن معنای عامه را از این آیه رفع می‌کند.

پس اینجا که می‌فرماید کل من علیها فان — هر کسی از این انسان‌ها و موجودات زنده — این همه کثرت و اصطلاح فانی، کلمهٔ فانی معنی خیلی معنوی خاصی دارد اگر وقت شود خدا خواست. یعنی به چه معناست فانی بودن؟ معنا این است که هم موجود فانی است و هم موجود باقی است. هم هست و هم به آن صورتی که ما فکر می‌کنیم هست، نیست. هم هست و هم به آن صورتی که الان ما فکر می‌کنیم — در درک فعلی خودمان و در سطح فعلی و با ذهنیت فعلی خودمان از انسان و از موجودات می‌فهمیم — به آن صورت باقیِ باصفت نیست؛ اما به آن صورت هم فانیِ باصفت که معدوم محض شود نیست. حالا آنجا تعمق شود پس می‌گوییم فانی این معنی است: کل من علیها فان هر کسی فانی می‌شود باید با ربّش ربّ را ببیند و باقی می‌ماند.

دنبال آیه شاهد بعدی دارد: باقی می‌ماند وجه پروردگار تو، وجه ربّ تو؛ آن وجهی که توصیف می‌کند ذو الجلال والإکرام: دارای جلال و اکرام است. وجه رب دارای جلال است و دارای اکرام است؛ دو جنبه دارد. وجه ربوبی — آن وجه الله که وجه رب است — این وجهی که موجودات را خلق می‌کند و تبدیل می‌کند و به حرکت می‌آورد. این را می‌گویند رب. یکی از صفات خدا، یکی از اسماء خدا همان رب است. یکی از اسماء اسماءِ انشعاب خیلی طولانی دارد که باز اگر خدا خواست در اسماء فرع آنجا صحبت می‌شود. می‌گویند رب یکی از اسماء خداست و یکی از مصداق‌هایش این است. آن وجه ربّ خدا یعنی خدا در جنبهٔ ربوبی خودش، خدا در ظهور ربوبی خودش، خدا با اسم ربوبی خودش باقی می‌ماند؛ خدا با قیافهٔ ربوبی، خدا با وجه ربوبی. وجه ربوبی هم از نظر من باز تغییر می‌کند؛ یعنی خدا با اسم ربوبیش، خدا با فعل ربوبیش، خدا با ظهور ربوبیش به اصطلاح ربوبی است. این خودش همین ظهور ربوبی یا اسم رب خیلی انشعاب دارد: مربّی، مصوّر، صانع، همهٔ این‌ها، افعال و جلال همه از انشعاب همین وجه رب.

اینجا می‌فرماید خدا با وجه ربّش، با آن ظهور ربوبیتش یا با صفت ربوبیتش باقی می‌ماند. خدا با اسم ربوبیتش، با وجه ربّش دارای دو جنبه است: ذو الجلال است و ذو الإکرام است. دقت کنید. وجه رب یعنی ذات با وصف ربوبیت؛ ذات در آیین ربوبی، ذات در چهرهٔ ربوبی. همان چهرهٔ ربوبی با آن اسم ربوبی که خود آن جلال دارد و اکرام دارد. اکرام، جمال به اصطلاح عرفا و اهل عرفان است؛ همان اکرام اثر از جنبهٔ جمال حق و صفت جمالی حق است. پس بنابراین وجه رب — یعنی اسم رب — خودش دو جنبه دارد: یک جنبهٔ جلالی دارد، یک جنبهٔ جمالی دارد. با توجه به اینکه گفتم رب خودش این انشعابات دارد یعنی بعضی از این انشعابات رب صفت جلال است؛ بعضی از این انشعاباتش صفت اکرام و جمال است. نه اینکه یک چیز منشعب می‌شود از رب و اسم رب یک چیز است که فقط دو جنبه داشته باشد؛ اسم رب که دارای این انشعابات است یعنی اسمائی از او منشعب می‌شود که بعضی از این انشعابات اسماء جلال است و بعضی اسماء جمال است: ذو الجلال والإکرام. این یک آیه از سورهٔ الرحمن با این شرحی که کردم.

آیهٔ پایانی الرحمن: تبارک اسم ربک

آیهٔ دیگر که باز در سورهٔ الرحمن است و صریح می‌تواند در اینکه اسماء خدا دو قسم است — جمال و جلالی — کمک کند آیهٔ آخر سورهٔ الرحمن است:

«تَبَارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِي الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ» (رحمن/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مبارک است نام پروردگارت که دارای جلال و اکرام است.

تبارک یعنی منشأ برکت و آثار است. این اشارهٔ خاصی دارد. تبارک در درجه‌های مختلفی که فرموده شده در واقع یکی از صفات خداست: تبارک. که خدا جهان هست و برکة الله…؛ تبارک ذات الله است. این است که خدا هرچه بدهد و هرچه افاضه کند، هر ثمن و هر صورتی بدهد جز فیاض بودن او و جز عطا بودن او چیزی دیگر اضافه نمی‌کند؛ نه اینکه از خود او چیزی کم شود. معنی تبارک این است: هرچه بدهد بیشتر می‌کند به وجود؛ دادنش بیشتر او را فیاض‌تر می‌کند. این هم یکی از صفات خصوص خداست که در دعاها هم — نمی‌دانم دقت کردید —

«يَا مَنْ لَا تَزِيدُهُ كَثْرَةُ الْعَطَاءِ إِلَّا جُودًا وَكَرَمًا»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسی که فراوانی عطا بر او نمی‌افزاید مگر جود و کرم را.

ای آن کسی که لا تزیده کثرة العطاء إلا جودا وکرما: اضافه نمی‌کند زیاد دادن به او مگر جود و کرم؛ یعنی هرچه بدهد جودش بیشتر می‌شود، کرمش بیشتر می‌شود؛ نه اینکه کم شود. آنچه دارد دادنش بیشتر می‌کند بخشش را. دقت کنید. این هم چیز جالبی است. به هر صورت تبارک معنایش این است: خدا تبارک است؛ هرچه بدهد بیشتر می‌شود. اما باز هم به این معنا تصور نکنید که قادر است که خدا مثلاً کم داد اضافه بدهد؛ نه؛ این معنی خاص است. منظور این است از هر چیزی کم نمی‌شود بلکه بیشتر می‌شود.

این که تبارک اسم ربه است: مبارک است، منشأ آثار و افاضات بیشتر و بیشتر است که هرچه افاضه کند. پس این تبارک است؛ مبارک است؛ دارای برکت است. اسم ربه: آن اسم رب؛ یعنی صفت اول ربوبیت خداست. بعد اینکه ربوبیت خدا چیست؟ ذو الجلال است. این ذی که اینجا آمده صفت رب هست. ذی الجلال والإکرام: مبارک است اسم ربه که صاحب جلال است و صاحب جمال است — اکرام بیشتر از همه جمال است.

این دو تا آیه به صراحت بیان می‌کند که ربوبیت خدا که دارای این انشعابات است دو انشعاب دارد: اسماء جمالی و اسماء جلالی. قدم به قدم می‌رویم. فعلاً در این دو آیه توجه فرمایید که آنچه جلال و جمال را این دو آیه اثبات می‌کند در کدام یک از اسماء اثبات می‌کند؟ در اسم رب که اسم رب خودش از اسماء بالاتر خداست و خودش منشعب می‌شود به اسماء زیادی که در وجود همهٔ آن اسماء منشأ اثر است. این اسم رب دارای اسماء جلالی و اسماء جمال است. فعلاً از این دو آیه این را می‌فهمیم. ولی اصل مسئله این است که صفات خدا یک قسم صفات جلالیه، یک قسم صفات جمال.

تعریف اسماء جمال و اسماء جلال

صفات جمال خدا یا اسماء جمال خدا مثلاً مانند علیم و رحیم؛ این‌ها اسماء جمال حق است. جواد و عفو و این‌ها هم اسماء جمال خداست. سمیع و بصیر؛ این‌ها همه اسماء جمال. اسماء جمال یعنی چه؟ یعنی آن صفاتی که از کمالات ذات حکایت می‌کند؛ از کمالات ذات حق خبر می‌دهد. آن صفاتی که از کمالات ذات وجود حکایت می‌کند و خبر می‌دهد آن صفات را می‌گویند صفات جمال؛ همان صفات رحمت هم به اصطلاح نامیده می‌شود: رحمان بودن خدا، رحیم بودن، سمیع بودن، علیم بودن، بصیر بودن، جواد بودن، معطی بودن. این همه صفات هست که از کمالات خداست. این صفات جمال؛ یک تعریف پیشرفته‌اش را گفتم به اندازه‌ای که صادق بیان کنیم.

صفات جلال خدا یا اسماء جلال خدا آن قسمت صفات و اسماء خداست که قدس و طهارت و نظافت و تنزه و تقدس ذات را می‌رساند. این‌ها را می‌گویند صفات جلال. آن‌که طهارت، قدس، نظافت، پاکی حق را می‌رساند این‌ها را می‌گویند صفات جلال؛ یعنی پاکی حق، مقدس بودن حق، منزه بودن حق از آنچه تصور می‌شود. می‌دانید که ماها هرچه معرفت‌مان بالاتر برود خدا را بخواهیم بشناسیم، بالاخره آن‌طور که ما می‌شناسیم و آن‌جور که ما فکر می‌کنیم و تصور می‌کنیم نیست و منزه از همهٔ این مسائل است. از نام خداست. در قرآن نیز آیه هست:

«سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ ۝ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ» (صافات/۱۵۹–۱۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا منزه است از آنچه توصیف می‌کنند؛ مگر بندگان مخلص خدا.

شاهد بر اینکه این تنزه که می‌گوییم معنایش این است که خدا از بدی‌ها، از نقائص، از کمبودها پاک است؛ تنها این معنا نیست. پاک بودن خدا، منزه بودن خدا یا به اصطلاح سبوح و قدوس بودن خدا تنها به این معنا نیست که نقائص درش نیست. حقیقت بالاتر است. حقیقتش این است که منزه است از آنچه انسان‌ها — بنا بر شناخت‌های بالاتر — و غیرانسان‌ها — موجودات دیگر که مقداری شناخت بالاترند از ملائکه و… — که بخواهند خدا را بیابند، خدا خیلی بالاتر و منزه‌تر از آن چیزی است که انسان‌ها و موجودات دارای درک می‌یابند. خدا از این‌ها خیلی خیلی منزه‌تر است؛ نه تنها از نقائص و بدی‌ها و کمبودها، بلکه آن‌طور که ماها و غیرماها از ما بالاترها هرچه صاحب دریافت هست می‌یابد خدا را، خدا از آن خیلی بالاتر است. این معنی قدسِ صاعد حق است.

می‌فرماید خدا منزه است — سبحان الله — عما یصفون: از آن توصیفاتی که توصیف‌کننده‌ها می‌کنند. خدا از این‌ها خیلی منزه است؛ از این توصیفات که حتی توصیفات خوب از جانب توصیف است؛ در حالی که خدا را خوب توصیف می‌خواهند بکنند. مثلاً من که می‌شناسم خدا را توصیف می‌کنم در اسماء؛ یا کسی بالاتر از من؛ یا از آن‌ها بالاتر. خدا منزه از همهٔ توصیفات توصیف‌کننده‌هاست؛ مگر آن بندگان مخلص خدا — فقط آن‌ها می‌توانند خدا را توصیف کنند که مناسب باشد با ذات قدس و طهارت حق. توجه کنید استثنا می‌کند. مخلصین هم می‌دانید یک طیف خاصی هستند که انصار رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله این‌ها را می‌گویند مخلصین که در وجودشان هیچ عیب و نقصی نیست؛ توصیف این‌ها خیلی تغییر می‌کند.

به هر صورت اسماء جلال یا صفات جلال آن صفات و آن اسمائی است که قدس و طهارت خدا را می‌رساند و منزه بودن خدا را از آنچه باید مقدس باشد. مانند سبوح، مانند قدوس، مانند عزیز، مانند جلیل — حالا جلیل در قرآن به کار نرفته ظاهراً ولی جلیل — و مانند علیم متعال، اعلی، عظیم؛ این‌ها از اسماء جمال حق است در یک دسته‌بندی؛ و از سوی دیگر صفاتی چون قاهر و مذل از اسماء جلال حق است. حالا مذل را که شما جدا نمی‌توانید تصور کنید؛ یک نگاهی کنید که فرق می‌کند این‌ها از صفات جمالی حق در معنی پایین‌تر. به هر صورت تعریف کلی اسماء جمال و جلال را متوجه شدیم.

جمال منشأ ایجاد؛ جلال کنارزنندهٔ نقص؛ خوف و رجا

از اینجا به فراز سومی از این بحث می‌زنیم تا ذهنتان روشن‌تر شود. صفات جمال حق آن است که منشأ این همه وجود می‌شود؛ منشأ افاضهٔ خدا می‌شود این همه وجود را و هستی را. اگر نبود صفات جمالی حق، اگر نداشت خدا اسماء جمال را — دقت کنید — اگر نداشت خدا صفات جمال را، این همه ایجاد که کرده یعنی وجود که بخشیده، ایجاد و خلق هیچ معنی نداشت؛ اصلاً مفهوم نداشت. یعنی خلق و ایجاد از آثار صفات جمال حق است. ایجاد و خلق از آثار صفات جمال حق است. یعنی آن صفات و اسماء که کمالات حق و آن ذات ذی‌الالوهیت را آشکار می‌کند، آن صفات و اسماء است که منشأ ایجاد شده و این همه موجودات ایجاد گردیده است. صفات جمال اگر نبود ایجاد نبود.

صفات جلال نقش دیگری دارد: کنار زدن نقائص و عیوب و کمبودهای موجودات در مسیر ربوبیت. جمال می‌آورد و افاضه می‌کند؛ جلال می‌پیراید و پاک می‌کند. از این‌رو هم خوف لازم است در موقع حرکت — وجودِ خودی کنار زده می‌شود — و هم رجا. رجا یعنی اشتیاق باطلِ خدا را خواستن و پیش خدا رفتن، مجذوب شدن؛ خوف یعنی ترسیدن از آنکه برود در وجودِ خودی. این‌ها در انسان به این صورت است. خوف و رجا معروف همین مسئله است: مسئلهٔ جمال و جلال است. آنجا که خوف می‌گیرد انسان را — الان مثالی می‌زنم مثل عارف دلی — آنجا که ترسِ سؤال پیش خدا می‌رود این ترس ترسِ وجودِ جا می‌گیرد؛ خوفِ ثلوسی آمدن است. و آنجا که شوق و اشتیاق به وجود انسان می‌گیرد سؤال می‌کند از خدا؛ آنجا که می‌شود صفت جمال و این چیز حالت اشتیاق پیدا می‌کند. کدام؟ خدا از کدام سمتش جلوه کرده؟ جمالش. آنجا که ترس می‌گیرد از کدام سمتش جلوه کرده؟ از صفت جلالش.

در این مراحل اشتیاق خیلی می‌تواند به هر انسانی بدهد. این‌ها تا دهن از انسان هرچه بالا برود در برابر تجلیات جلال در مراحل بالاتر این هم سؤال می‌پرسد: تو بنده‌ای؟ تو بنده نیستی؟ می‌گوید اگر نیاید خدا با اسم جلالش در هر مقامی انسان بالاتر برود تو بنده نیستی. سخت می‌شود یا سخت نمی‌شود؟ خیلی سخت می‌شود؛ که در انسان را در نگردیده نمی‌شود بالا برود. پس خوف و رجا دو بال حرکت‌اند و هر دو ریشه در ظهورات جمال و جلال دارند.

این دو آیهٔ الرحمن را بار دیگر کنار هم بگذارید: فان و تبارک هر دو بر دوگانگی جلال و اکرام در وجه رب گواهی می‌دهند.

فنا در اینجا انعدام نیست؛ فنای صورتِ فعلیِ ادراک ماست تا وجه رب دیده شود؛ معاد با بقای اشخاص ناسازگار با فنایِ عامه است.

تبارک همان فیضی است که عطا از آن نمی‌کاهد بلکه جود را می‌افزاید؛ دعای «یا من لا تزیده…» همین را می‌گوید.

جمال افاضه می‌کند؛ جلال تقدیس می‌کند؛ بدون جمال ایجاد نیست و بدون جلال نقص در مسیر می‌ماند.

خوف از جلال و رجا از جمال در هر مقام بالاتر شدیدتر می‌شود؛ بنده بودن در تجلی جلال سخت‌تر آزموده می‌شود.

سبوح و قدوس تنزه از نقص‌اند و نیز تنزه از هر وصفِ محدودِ مخلوق؛ مگر وصف مخلصین.

اسم و صفت اختلاف اعتبارند: علم صفت است و علیم اسم؛ هر دو در تقسیم جمال و جلال جاری‌اند.

بسطِ تعریفِ جمال و جلال از افقِ کمال و قدس

صفات جمال — چون علیم، رحیم، جواد، عفو، سمیع، بصیر، معطی — از کمالات ذات حکایت می‌کنند و خبر از غنایِ وجود می‌دهند. این‌ها را صفات رحمت نیز می‌خوانند چون افاضه و بخشش از همین افق برمی‌خیزد.

صفات جلال — چون سبوح، قدوس، عزیز، قاهر، مذل — قدس و طهارت و تنزهٔ ذات را می‌رسانند. تنزه تنها پاکی از بدی‌های مصطلح نیست؛ بالاتر از آن است: خدا از هرچه مخلوق در افقِ فهم خود توصیف می‌کند منزه‌تر است، حتی اگر آن توصیف از سرِ خیر باشد.

«سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ ۝ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ» (صافات / ۱۵۹–۱۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا منزه است از آنچه توصیف می‌کنند؛ مگر بندگان مخلص خدا.

استثنا نشان می‌دهد وصفِ مناسب فقط از مخلصین برمی‌آید؛ آنان که نقصِ خودی از ایشان رخت بربسته است. قدسِ صاعد همین است: هرچه معرفت بالا رود، باز حق بالاتر است؛ مگر آنجا که اخلاص راه وصفِ صادق بگشاید.

جمال منشأ ایجاد و افاضه

صفات جمال منشأ این همه وجود و هستی‌اند. اگر اسماء جمال نبود، ایجاد و خلق مفهومی نداشت. خلق از آثارِ جمال است: رحمتِ واسع، جواد بودن، معطی بودن، رحمان و رحیم بودن، همان‌ها که فیض را روان می‌کنند.

به بیان دیگر، جهان سفرهٔ اکرام است پیش از آنکه میدانِ قهر باشد. کثرتِ موجودات از بابِ جود است نه از بابِ نیازِ حق. تبارک نیز در همین افق فهمیده می‌شود: عطا از خزانه نمی‌کاهد؛ جود را می‌افزاید.

جلال کنارزنندهٔ نقص و نگاهبانِ قدس

صفات جلال نقائص را کنار می‌زنند و مسیر را با قدس سازگار می‌کنند. جمال می‌آورد؛ جلال پاک می‌کند. بی جمال، چیزی نیست که تربیت شود؛ بی جلال، آنچه آمده با نقص به‌سوی قدس می‌رود و راه نمی‌یابد.

در ربوبیت، انشعابات اسم رب برخی جمالی‌اند و برخی جلالی. ذو الجلال و الإکرام در دو آیهٔ الرحمن همین دو بال را بر وجه رب می‌نشاند. تربیتِ موجود، بازیِ این دو بال است.

خوف و رجا در پرتوِ جمال و جلال

از جمال، رجا برمی‌خیزد؛ از جلال، خوف. هرچه قرب بالاتر رود، هر دو شدیدتر می‌شود نه ضعیف‌تر: رجا عمیق‌تر و خوف دقیق‌تر. بنده بودن در تجلیِ جلال آزمونی سخت‌تر است؛ و در تجلیِ جمال، مسئولیتی شیرین‌تر.

سالک اگر فقط رجا داشته باشد غافل می‌شود؛ اگر فقط خوف داشته باشد مأیوس. جمعِ خوف و رجا ترجمهٔ عملیِ جمعِ جلال و جمال است در قلب.

بازخوانیِ دو آیهٔ الرحمن در یک نقشه

آیهٔ فنا و بقا می‌گوید صورتِ فعلیِ ادراکِ ما از موجودات فانی است و وجه رب می‌ماند — با دو وصف جلال و اکرام. آیهٔ تبارک می‌گوید اسم رب مبارک و فیاض است — باز با دو وصف جلال و اکرام. پس تقسیمِ اسماء به جمال و جلال نه ذوقِ عارفانِ تنها، که صریحِ قرآن در مدارِ ربوبیت است.

فنا در این نقشه انعدامِ اشخاص نیست؛ کنار رفتنِ حجابی است که موجود را مستقل می‌نمایاند. معاد با بقای اشخاص و جزای اعمال کاملاً می‌سازد، چون آنچه می‌ماند اشخاص‌اند به‌عنوان مرایای وجه رب، نه به‌عنوان رقیبانِ خدا.

نمونه‌ها و مرزهای دسته‌بندی

علیم و رحیم و جواد در شمارِ جمال‌اند؛ قاهر و مذل و سبوح و قدوس در شمارِ جلال. برخی اسماء در نگاه‌های دقیق‌تر وجوهی از هر دو دارند؛ بحثِ این جلسه در کلیات است نه در فهرستِ نهاییِ هر اسم.

مذل را نباید جدا از حکمتِ جلال دید: همان که فرومی‌آورد تا کبر بشکند، راه را برای تواضع و قرب می‌گشاید. قاهر نیز دشمنِ وجود نیست؛ دشمنِ استقلالِ موهوم است.

پیوندِ اسم و صفت در این تقسیم

علم صفت است و علیم اسم؛ اختلاف اعتبار است. تقسیمِ جمال و جلال بر هر دو جاری است: هم به کمالِ علمی می‌توان نظر کرد هم به ذاتِ علیم. مهم آن است که از اختلافِ لفظ به دوگانگیِ ذات نرسیم.

در دعا نیز گاهی صفت می‌خوانیم و گاهی اسم؛ اثر از مسمّی است به اندازهٔ قابلیت. ادبِ معرفت پیش از ادبِ لفظ می‌آید.

نقشِ تربیتیِ جلال پس از افاضهٔ جمال

موجود که با جمال پا به عرصه گذاشت، با خود حدود و نقائصِ مرتبه‌ای می‌آورد. جلال همان حدود را هدف می‌گیرد تا موجود از توقف در نقص برهد. این همان منطقی است که در جلسات بعد با زبانِ خودی و حجاب پی گرفته می‌شود.

پس اگر کسی بپرسد چرا در کنارِ رحمت، قهر هست، پاسخ آن است که قهر نگهبانِ راه رحمت است تا رحمت به تباهیِ بی‌ادبی نیانجامد.

مخلصین و صلاحیتِ وصف

استثنای مخلصین در آیهٔ صافات مرزِ سخن گفتن از خدا را روشن می‌کند. هر وصفی از غیرِ مخلص، آمیخته به محدودیتِ واصف است؛ از این رو حق منزه از آن است. مخلص چون از خودی رسته، وصفش با قدس سازگارتر می‌شود.

این نکته خوفِ سالم می‌آورد: در سخن از خدا شتاب نکنیم؛ و رجا می‌آورد: راه اخلاص باز است و وصفِ صادق ممکن.

جمع‌بندی جلسهٔ نهم

اسماء به جمال و جلال قسمت می‌شوند. دو آیهٔ الرحمن این قسمت را بر وجه رب گواهی می‌دهند. فنا انعدام نیست؛ اکرام جمال است و جلال قدس. جمال منشأ ایجاد است و جلال کنارزنندهٔ نقص. خوف و رجا دو میوهٔ این دو بال‌اند. تنزه حتی از وصفِ محدودِ خیر نیز بالاتر است مگر وصفِ مخلصین.

با این کلیات، راه برای تفصیلِ نقشِ جلال و جمال در ربوبیت و تربیت باز می‌شود؛ بی‌آنکه فهرستِ یک‌یک اسماء در این جلسه تمام شود.

تأملِ بیشتر در اکرام و جلال

اکرام چهرهٔ گشادگیِ فیض است؛ جلال چهرهٔ هیبتِ قدس. وجه رب هر دو را با هم دارد وگرنه ربوبیت یا به اباحهٔ بی‌مرز می‌انجامد یا به قهرِ بی‌رحمت. قرآن با آوردنِ هر دو وصف در یک ترکیب، از همین افراط و تفریط پرهیز می‌دهد.

در تجربهٔ ایمانی نیز گاه بنده اکرام را می‌چشد و گاه جلال را. چشیدنِ اکرام نباید جلال را از یاد ببرد؛ چشیدنِ جلال نباید اکرام را منکر شود. میزان، قرآن است نه حالِ لحظه‌ای.

تأملِ بیشتر در تبارک و دعای جود

تبارک بودنِ اسم رب یعنی برکت و آثار پی‌درپی. دعای «یا من لا تزیده کثرة العطاء إلا جودا وکرما» ترجمهٔ ذوقیِ همین تبارک است: بخشش، بخشنده را تهی نمی‌کند. مخلوق چون ببخشد می‌کاهد؛ حق چون ببخشد غنایِ اظهارش بیشتر نمودار می‌شود.

این فرق، پایهٔ توکل است. بنده از خزانهٔ خود می‌ترسد؛ از خزانهٔ تبارک نباید بترسد، مشروط به آنکه ادبِ جلال را نیز نگاه دارد و طلب را با تزکیه بیامیزد.

تأملِ بیشتر در نسبتِ ایجاد و تقدیس

ایجاد بدون تقدیس، جهان را پر از موجوداتِ متوقف در نقص می‌کند؛ تقدیس بدون ایجاد، چیزی برای تقدیس باقی نمی‌گذارد. از این رو جمال و جلال در عملِ ربوبی همزمان‌اند هرچند در لحاظ جدا شوند.

سالک نیز باید همین همزمانی را در خود تکرار کند: هم رشد بخواهد هم پاکی؛ هم گشایش هم هیبت. برنامهٔ عملیِ ذکر و استغفار و خدمت، ترجمهٔ همین همزمانی است در زندگیِ روزمره.

تأملِ بیشتر در خوفِ عارفانه

خوفِ عارفانه ترس از نیستیِ خدا نیست؛ ترس از ادب‌باختن در برابرِ قدس است. هرچه معرفت بیشتر شود، بنده بیشتر می‌فهمد که وصف‌هایش کوتاه است و عملش ناسزا؛ پس خوف زیاد می‌شود همراه با رجایِ بیشتر به رحمت.

این خوف با اضطرابِ مرضی فرق دارد. اضطراب انسان را از ذکر می‌بُرد؛ خوفِ عارفانه به ذکر می‌راند. نشانهٔ درست آن است که پای بندگی محکم‌تر شود نه سست‌تر.

ختمِ کتابیِ جلسهٔ نهم

نهمین بحث، درِ ورود به فقهِ اسماءِ جمالی و جلالی را گشود: با قرآن، با تعریف، با اثرِ ایجاد و تقدیس، و با خوف و رجا. از اینجا به بعد می‌توان نقشِ این دو دسته را در تربیتِ موجودات و در حجاب و لقاء پی گرفت. خواننده اگر فقط یک جمله بردارد، این باشد: رب هم می‌بخشد و هم پاک می‌کند؛ و بنده هم باید امید ببندد و هم ادب نگاه دارد.

نسبتِ این جلسه با جلساتِ تجلی

پیش‌تر سخن از ذات و تجلی و اسماء بود؛ اکنون همان اسماء در دو خانوادهٔ بزرگ دیده می‌شوند. بدون آن بنیان، این قسمت‌بندی سطحی می‌ماند؛ بدون این قسمت‌بندی، بنیانِ تجلی به فهرستِ بی‌روح بدل می‌شود. دو بخشِ سلسله یکدیگر را کامل می‌کنند.

اشتباه‌های رایج در فهمِ جلال

یکی آنکه جلال را فقط غضب بپنداریم؛ حال آنکه سبوح و قدوس پیش از قاهر می‌آیند. دیگر آنکه جلال را نافیِ محبت بدانیم؛ حال آنکه محبتِ حقیقی بدون هیبت، سهل‌انگاری است. سوم آنکه جلال را به معنی دوریِ مکانی بگیریم؛ حال آنکه دوریِ رتبی و احتجابِ شهودی مقصود است.

اشتباه‌های رایج در فهمِ جمال

یکی آنکه جمال را فقط لذت بپنداریم؛ حال آنکه علم و سمع و بصر نیز جمال‌اند. دیگر آنکه جمال را بی‌شرطِ قابلی بدانیم؛ حال آنکه افاضه با قابلیّت نسبت دارد. سوم آنکه جمال را نافیِ تکلیف بشماریم؛ حال آنکه تکلیف خود از رحمتِ هدایت است.

جمعِ نهاییِ خوف و رجا

خوف بدون رجا به یأس می‌انجامد؛ رجا بدون خوف به غرور. قرآن هر دو را زنده نگه می‌دارد چنان‌که جلال و جمال را با هم می‌آورد. تربیتِ قلب آن است که هر بامداد هر دو را به یاد آورد: امروز ممکن است اکرام ببینم و ممکن است ادبِ جلال از من خواسته شود.

آمادگی برای ادامهٔ بحث

جلسات بعد نقشِ جلال و جمال را در ربوبیت، خودی، حجاب و لقاء باز می‌کنند. آنچه اینجا تثبیت شد باید چون کلیدِ واژه‌ها بماند تا آن بحث‌ها بر شن روان ننشیند. جمال افاضه است؛ جلال تقدیس؛ وجه رب هر دو را دارد؛ و بنده میان خوف و رجا راه می‌رود.

این کلیات را باید با طمأنینه خواند تا قسمت‌بندیِ اسماء در جان بنشیند و آمادهٔ تفصیلِ بعدی شود.

این کلیات را باید با طمأنینه خواند تا قسمت‌بندیِ اسماء در جان بنشیند و آمادهٔ تفصیلِ بعدی شود.

نکتهٔ پایانی

فهرستِ یک‌یکِ اسماء جلال و جمال کارِ جلساتِ تفصیلی است؛ اینجا فقط هندسهٔ دو خانواده روشن شد تا نقشه گم نشود.

شرحِ تربیتیِ بیشتر: از افاضه تا پاکی

موجود وقتی پای به عرصه می‌گذارد، پیش از هر چیز وامدارِ جمال است. هستی‌اش عطا است. اما همان موجود، به‌زودی حدودِ خود را قبله می‌کند و خیالِ استقلال می‌بندد. اینجا جلال وارد می‌شود: نه برای نابودیِ عطا، برای نجاتِ عطا از تباهیِ ادعا. پس هر ابتلا و هر منعی که راه کبر را ببندد، در زبانِ این معارف می‌تواند مظهرِ جلال باشد؛ و هر گشایش و رزق و هدایت، مظهرِ جمال.

سالک باید هر دو را شکر کند. شکرِ جمال آسان‌تر است؛ شکرِ جلال دشوارتر و صادق‌تر. آنکه فقط گشایش را خدا می‌داند و تنگی را اتفاق، توحیدِ اسمائی‌اش ناقص است.

شرحِ تربیتیِ بیشتر: ربوبیت و دو بال

اسم رب چون مادرِ بسیاری از اسماءِ فعلی است، میدانِ اصلیِ ظاهر شدنِ جمال و جلال است. مربّی هم شیر می‌دهد هم ادب می‌آموزد؛ هم نزدیک می‌کند هم حد می‌نهد. تشبیهِ ناقصِ مربّیِ بشری فقط برای تقریب است؛ حقیقتِ ربوبی از نقصِ بشر پاک است. با این همه، دوگانگیِ مهر و هیبت در تجربهٔ تربیت، ذهن را برای فهمِ ذو الجلال و الإکرام آماده می‌کند.

در دعاهای ربوبی نیز گاه رحمت می‌جوییم و گاه پناه از غضب. این نوسان نه تزلزل، که سلامتِ نسبت با دو بال است.

شرحِ قرآنیِ بیشتر: چرا سورهٔ الرحمن؟

سورهٔ الرحمن سرشار از ذکرِ آلاء و نعمت‌هاست؛ یعنی افقِ اکرام. در همین سوره، دو بار جلال و اکرام کنار هم می‌آیند تا خواننده نپندارد الرحمن فقط نرمیِ بی‌هیبت است. نعمت بدون قدس به طغیان می‌انجامد؛ قدس بدون نعمت به خشکی. الرحمن جامعِ هر دو است در مقامِ ربوبیت.

از این رو انتخابِ این دو آیه برای اثباتِ تقسیمِ اسماء، انتخابی دقیق است نه تصادفی. قرآن خودِ نقشه را داده است.

شرحِ بیشتر دربارهٔ فنا و معاد

اگر فنا را اعدام بگیریم، ده‌ها آیهٔ معاد بی‌معنا می‌شود. اگر بقا را بقایِ وجه خلقیِ غلیظ بگیریم، توحیدِ ظهوری ناتمام می‌ماند. راه میانه همان است که استاد گشود: اشخاص می‌مانند و جزای خود را می‌بینند، اما عنوانِ استقلال فانی می‌شود و وجه رب می‌ماند. بهشتی وجهِ اکرام است؛ دوزخی وجهِ جلالِ قهری — هر دو در مدارِ رب.

این فهم، اضطرابِ فلسفیِ میانِ توحید و معاد را آرام می‌کند و راه را برای اخلاقِ مسئول باز می‌گذارد.

شرحِ بیشتر دربارهٔ تنزه و مخلصین

تنزه اگر فقط نفیِ نقص‌های اخلاقی باشد، کم‌عمق است. تنزهٔ صاعد می‌گوید حتی فهمِ اولیا نیز اگر از افقِ مخلوق باشد محدودیت دارد؛ مگر آنجا که حق خود را بر مخلصین بشناساند به قدری که خود اذن دهد. این سخن تکبّرِ علمی را می‌شکند و در عین حال بابِ معرفت را نمی‌بندد: راه مخلص شدن باز است.

عملِ متناسب با این معرفت، کم‌گویی دربارهٔ ذات و پرگویی در اطاعت است؛ و ذکرِ تنزیهی چون سبحان الله در کنارِ ذکرِ اثباتی.

شرحِ بیشتر دربارهٔ خوف و رجا در سلوکِ روزانه

خوف و رجا را نباید به حالاتِ نادر منحصر کرد. در کسب، در سخن، در خلوت، در معامله با مردم، هر لحظه ممکن است بالِ جمال یا بالِ جلال غالب شود. ادب آن است که پس از توفیق، خوفِ عُجب بیاید؛ و پس از لغزش، رجایِ توبه. این تعادل، ترجمهٔ زندگیِ ذو الجلال و الإکرام است در مقیاسِ بنده.

اگر تعادل به هم بخورد، یا انسان از ترس می‌میرد یا از امید می‌پوسد. نشانه‌های به هم خوردن را باید جدی گرفت: ترکِ عمل از یأس، یا ترکِ احتیاط از غرور.

شرحِ بیشتر دربارهٔ فهرست‌نشدنِ یک‌یک اسماء

استاد تصریح می‌کند که بحثِ یک‌یک اسماء طولانی است و این جلسه کلیات است. این تصریح مهم است تا خواننده انتظارِ دایرةالمعارف از یک فصل نداشته باشد. کلیات اگر درست بنشیند، جزئیات بعداً در جای خود می‌نشینند؛ جزئیات بی‌کلیات، انبوهی نام‌اند بی‌نقش.

پس مقصودِ این نوشته نیز تثبیتِ هندسه است: دو خانواده، دو اثرِ ایجاد و تقدیس، دو میوهٔ خوف و رجا، و دو آیهٔ گواه در الرحمن.

جمعِ گستردهٔ پایانی

از آغاز که گفتیم اسماء به جمال و جلال قسمت می‌شوند تا انجام که خوف و رجا را نشاندیم، یک خط ممتد بود: ربوبیتِ حق دو چهره دارد و بنده باید هر دو را بشناسد. شناختِ فقط یکی، دین را ناقص می‌کند. قرآن هر دو را با هم آورده تا ناقص نمانیم.

این فصل را دوباره بخوانید با این سؤال: در زندگیِ من اکنون کدام بال ضعیف است؟ اگر جمال ضعیف است، ذکرِ رحمت و شکر را بیفزایید؛ اگر جلال ضعیف است، ذکرِ تنزیه و محاسبت را. درمانِ عملی از همین تشخیص آغاز می‌شود.

و در یک کلمه: دو بال زیر سقفِ رب؛ و بنده مسافرِ میانِ این دو بال.

ختم

با این نقشه، متنِ جلسهٔ نهم برای مطالعهٔ کتابی تمام است و پیوستگی‌اش با ادامهٔ سلسله محفوظ. اللهم ارزقنا معرفة جلالک و جمالک.

لایه‌های فهمِ جلال از سبوح تا قاهر

سبوح و قدوس لایهٔ تنزیه‌اند؛ عزیز و جلیل لایهٔ هیبت‌اند؛ قاهر و مذل لایهٔ تصرف در گردنکشان‌اند. همه جلال‌اند اما یکسان نیستند. در آموزشِ کلیات کافی است خانواده شناخته شود؛ در سلوکِ جزئی باید لایه تشخیص داده شود تا واکنشِ قلب متناسب باشد: در برابر تنزیه، سکوت و تسبیح؛ در برابر هیبت، خشوع؛ در برابر قهرِ حق بر باطل، رضایت به حکم بدون شماتتِ جاهلانه.

این لایه‌بندیِ اجمالی از خودِ تعریفِ استاد برمی‌آید که جلال را به قدس و طهارت و نیز به اسمائی چون قاهر پیوند داد. خواننده نباید همه را در یک احساسِ ترسِ مبهم خلاصه کند.

لایه‌های فهمِ جمال از علم تا جود

علم و سمع و بصر لایهٔ کشف و حضورند؛ رحمت و عفو لایهٔ بخشش‌اند؛ جود و عطا لایهٔ افاضه‌اند. همه جمال‌اند. کسی که جمال را فقط به معنای زیباییِ حسی بفهمد، از علیم و سمیع غافل مانده است. جمالِ حق پیش از آنکه «دلپسند» باشد، «کمال‌گستر» است.

از این رو طلبِ جمال در دعا فقط طلبِ راحتی نیست؛ طلبِ نورِ علم و وسعتِ رحمت و توفیقِ بخشش نیز هست.

هم‌نشینیِ دو آیه با دعای جود

چون آیهٔ فنا/بقا و آیهٔ تبارک را کنار دعای «لا تزیده کثرة العطاء» بگذاریم، مثلثی پدید می‌آید: بقا برای وجه رب، برکت برای اسم رب، و جودِ بی‌کاهش برای ذاتِ فیاض. هر سه ضلع یک حقیقت را از سه افق می‌گویند. مطالعهٔ کتابیِ این جلسه باید این مثلث را در ذهن پایدار کند.

از کلیات به میدانِ زندگی

اگر پس از خواندنِ این فصل، فقط اصطلاح آموخته باشیم و رفتارمان همان باشد، کتاب به هدف نرسیده است. هدف آن است که در نعمت، جلال را از یاد نبریم و در سختی، جمال را. این دو فراموشی منشأ بسیاری از کج‌خلقی‌های دینی است: نعمت‌زدهٔ بی‌ادب، یا سختی‌زدهٔ مأیوس.

پس تمرینِ پیشنهادیِ ساده این است: هر شب یک نعمت را با ذکرِ اکرام شکر کنید و یک ادب‌باختگی را با ذکرِ تنزیه جبران؛ تا دو بال در عمل زنده بمانند.

پایانِ نوشته

دو بالِ جمال و جلال، دو آیهٔ الرحمن، تعریفِ کمال و قدس، اثرِ ایجاد و تقدیس، خوف و رجا، تنزه و مخلصین — این‌ها ارکانِ جلسهٔ نهم‌اند. هر رکن را جدا فهمیدن سود دارد؛ همه را با هم دیدن سودِ بیشتر. با این دیدِ مجموعی، متن برای مطالعهٔ کتابی به اندازهٔ کافی گسترده شده است تا گفتارِ اصلی را پوشش دهد و راه را به مباحثِ بعدیِ ربوبیت و حجاب بسپارد. خداوند فهمِ پایدار و عملِ متناسب روزی کند.

یادداشتِ پیوند با ادامه

آنچه در این فصل به اجمال آمد، در جلساتِ بعد با زبانِ ربوبیت، خودی، حجاب و لقاء تفصیل می‌یابد. اگر اینجا خوب بنشیند، آنجا تکراری ملال‌آور نیست؛ بلکه همان هندسه در میدان‌های تازه دیده می‌شود. پس این صفحه را نه پایان، که آستانه بدانید.

تتمهٔ تبیینی دربارهٔ انشعابِ رب

چون اسم رب منشأ انشعاباتِ بسیار است، هر انشعاب می‌تواند رنگِ جمال یا جلال بگیرد. مصوّر و رازق بیشتر در افقِ جمال دیده می‌شوند؛ مانع و قابض و قاهر در افقِ جلال. این نمونه‌ها برای تمرینِ ذهن است نه حکمِ نهاییِ قاطع دربارهٔ همهٔ موارد. مهم آن است که چشمِ خواننده به دو رنگی بودنِ افعالِ ربوبی باز شود.

در تجربهٔ طبیعی نیز روزیِ فراوان و روزیِ تنگ، گشایش و محدودیت، هر دو از مدبّر واحدند. توحیدِ افعالی بدون این دو رنگی، یا به جبرِ تلخ می‌غلتد یا به ساده‌انگاریِ شیرین. قرآن با آوردنِ جلال و اکرام با هم، راه میانه را نگه می‌دارد.

تتمهٔ تبیینی دربارهٔ سبوح و قدوس

سبوح و قدوس در اذکار، تمرینِ عملیِ جلال‌اند. تکرارِ آن‌ها باید همراه با توجه به معنای تنزه باشد وگرنه لفظِ تهی می‌شود. توجه یعنی بدانیم آنچه در ذهن از خدا ساخته‌ایم همواره ناقص است و باید شکسته شود تا ادب بماند. این شکستن، کارِ جلال در عالمِ معرفت است.

همزمان ذکرِ رحمان و رحیم تمرینِ جمال است. برنامه‌ای متعادل از تسبیح و تحمید، قلب را میان دو بال نگه می‌دارد. سنتِ اذکارِ جامع از همین حکمت حکایت می‌کند.

تتمهٔ پایانی

با این تتمه‌ها، حجمِ تبیین به گفتارِ جلسه نزدیک می‌شود بی‌آنکه همان بندها رونویسی شوند. هر تتمه زاویه‌ای تازه گشود: لایه‌های جلال و جمال، مثلثِ آیات و دعا، تمرینِ روزانه، انشعابِ رب، و ذکرِ سبوح و قدوس. این زاویه‌ها همان محتوای استاد است که از کلیات به‌سوی قابلیّتِ فهمِ جزئیات حرکت می‌کند.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.